عنوان و نام پديدآور : غدیر در قرآن، قرآن در غدیر/ محمدباقر انصاری.
مشخصات نشر : قم: دلیل ما، 1387 -
مشخصات ظاهری : 3 ج.
شابک : 200000 ریال: دوره 978-964-397-435-0 : ؛ ج. 1 978-964-397-436-7 : ؛ ج. 2 978-964-397-437-4 : ؛ ج. 3، چاپ اول 978-964-397-438-1 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
يادداشت : پشت جلد به انگلیسی: Mohammad Baqer Ansari. The event of qadir in the holy Quran, The event of qadir in the holy Quran.
يادداشت : ج.2 و 3 ( چاپ اول: پاییز 1387).
يادداشت : ج.2 (چاپ دوم: 1399).
يادداشت : ج.3( چاپ دوم: 1399).
يادداشت : ج.1( چاپ دوم: 1399).
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج. 1. نزول آیات قرآن در غدیر.-.- ج. 2. تفسیر آیات قرآن در غدیر.- ج. 3. مراحل حضور قرآن در غدیر، معرفی قرآن در غدیر، پژوهش های قرآنی غدیر، تاریخچه قرآنی غدیر.
موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت
موضوع : غدیر خم -- جنبه های قرآنی
رده بندی کنگره : BP104 /غ4 الف77 1387
رده بندی دیویی : 297/159
شماره کتابشناسی ملی : 1 5 0 8 7 1 2
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فاپا
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب : خانم نرگس قمی
ص: 1
شناسنامه
آخرين كار تا ساعت 24 روز دوشنبه 6 / 8 / 1387
ص: 2
بسم الله الرحمن الرحیم
اهدا
به پيشگاه خداوند كه غدير را با قرآن شناساند؛
و به محضر پيامبر صلى الله عليه و آله كه قرآن و غدير را به هم آميخت؛
و به حضور اميرالمؤمنين عليه السلام كه غديرش از متن قرآن شناخته شد.
ص: 3
سفيد
ص: 4
بسم اللّه الرحمن الرحيم
قرآن را با غدير، و غدير را با قرآن بشناسيم. قرآن افق بلندى است كه بخشى از آن به غدير تعلق دارد، و غدير درياى عميقى است كه بخشى از آن به قرآن متعلق است. نقطه تلاقى قرآن و غدير هيجان انگيز و زيباست، آنجا كه آب هاى بيكران غدير به دور
دست هاى نورانى قرآن مى پيوندد و تابلوى بلند «اِنّي تارِكٌ فيكُمُ الثِّقْلَيْنِ كِتابَ اللّه ِ وَ عِتْرَتى لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الْحَوْضَ» را تا بلنداى آسمان بالا مى برد، و قلب ها را با اين شعار نورانى بهشتى مى نمايد.
اين در متن اعتقاد ماست كه قرآن ختم رسالت بود و در غدير معرفى شد، و غدير ختم ولايت بود كه در قرآن معرفى گرديد. ما معتقديم كه قرآن قانون نامه ابدى اسلام بود كه غدير ضامن ابديت آن شد، و غدير معرّف ابدى مجريان قانون الهى بود كه با قرآن ضمانت شد.
در تفكر ما قرآن اساس نامه دين است كه در جاى جاى اعتقاد و اخلاق و عمل ما پرونده دارد، و غدير ريشه معنويت ماست كه انديشه و رفتارمان را در دايره روحانى خود جاى داده است.
ص: 5
با در نظر گرفتن اهداف ياد شده در جلد اول، پرونده بزرگ كتاب حاضر را در سه جلد فصل بندى كردم. بخش اول كتاب به آيات نازل شده در واقعه غدير اختصاص داشت، كه در بر گيرنده آيات مربوط به اقدامات پيامبر صلى الله عليه و آله از يك سو و اقدامات منافقين از سوى ديگر بود، و جلد اول به طور كامل در اختيار اين بخش قرار داشت.
اينك جلد دوم كتاب را پيش رو داريم كه كه به طور كامل در اختيار بخش دوم كتاب است. اين بخش موارد تفسير قرآن در غدير را در بر دارد كه جلوه هاى مختلفى خواهد داشت. گاهى يك مفهوم به صورت كلى در سراسر قرآن تفسير شده است. در مواردى يك سوره به طور كامل و يا يك آيه به صراحت تفسير شده است. در مواردى آيات قرآن به صورت اقتباس و استشهاد تفسير گرديده است. مواردى نيز وجود دارد كه ائمه عليهم السلام آيه اى را به فرازى از واقعه غدير تفسير فرموده اند.
ص: 6
اى خداوندى كه محمد و على صلوات اللّه عليهما، اين عزيزترين مخلوقاتت را، براى قرآن و غدير ذخيره نمودى . . . و به دست مبارك ايشان اين دو وديعه گرانسنگ را به امت اسلام موهبت فرمودى . . .
ما را اگر قرآنى هستيم با غدير هم آشنا بفرما، و اگر غديرى هستيم با قرآن هم آشنا كن، و اگر قرآنى و غديرى هستيم، ارتباط اين دو ركن اسلام را بيش از پيش به ما بفهمان.
ما را در درياى عميق قرآن چنان غرق كن كه سر از غدير بر آوريم، و در خُم شيرين غدير چنان غوص ده كه بر كشتى نجات قرآن بياويزيم.
خداوندا ! قرآن و غدير هر دو شيرين اند و گوارا ! هر دو روحبخش اند و دل انگيز ! هر دو سبزند و با صفا ! به ما هم دلى مُصفّا عنايت فرما تا شيرينى آن دو را بچشيم و گواراى آن دو را احساس كنيم، و سبز آن دو را در فضاى قلبمان بكاريم، و بهشت را از هم اكنون تجربه كنيم.
قم ، محمد باقر انصارى
عيد غدير 1429 ، 27 آذر 1387
ص: 7
سفيد
ص: 8
ص: 9
سفيد
ص: 10
تفسير قرآن در غدير تماما در فرازهاى خطبه آن جلوه گر است. نگاهى دقيق به آيات تفسير شده در خطابه غدير پرده از نكته بسيار مهمى در برنامه قرآنى پيامبر صلى الله عليه و آله بر مى دارد كه به عنوان مقدمه اين بخش تقديم مى كنيم:
در طول 23 سال نزول قرآن، حضرتش در فرصت هاى مناسب به تفسير و تبيين آياتى از قرآن مى پرداختند، ولى از آنجا كه تأكيد اصلى بر نزول كامل قرآن و تفهيم اصل آن بر مردم بود و جنگ ها و مشكلات مسلمانان نيز فرصت پرداختن بيش از آن به حضرت نمى داد، لذا احاديث مفصلى در تفسير از رسول گرامى صلى الله عليه و آله نمى بينيم و يا اگر هست به صورت تعيين مصداق و به طور مختصر است.
به نظر مى رسد خطابه غدير فرصتى بسيار مغتنم براى آن حضرت بوده كه در اين سخنرانى يك ساعته به طور جدى به تفسير قرآن بپردازد. آنچه جلب توجه مى كند جهات خاصى از تفسير است كه آن حضرت مد نظر داشته و در اين خطابه بيان فرموده، كه در همه سخنرانى ها و گفتارهاى پيامبر صلى الله عليه و آله بى سابقه است. اين جهت باز مى گردد به بيان حضور اهل بيت عليهم السلام در جميع شئون دنيا و آخرت مردم، در حدى كه
ص: 11
بدون آن هر حركتى پوچ و بى نتيجه خواهد بود. اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: «خداوند ولايت ما اهل بيت را قطب قرآن قرار داده كه محكماتش بر گرد آن مى گردد».(1)
مسلمانان در اين بياناتِ قرآنىِ پيامبر صلى الله عليه و آله به دو دسته دوستان و دشمنان اهل بيت عليهم السلام تقسيم شده اند، و بسيارى از آيات قرآن كه درباره خوبان و بَدان عالم مطرح است به اين دو گروه تفسير شده است. اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: «دو سوم قرآن درباره ما و شيعيان ماست، و هر چه خير است براى ما و شيعيانمان است، و در يك سوم باقيمانده نيز ما با مردم شريك هستيم، و آنچه شر است درباره دشمنان ماست».(2)
قبل از ذكر موارد تفسير قرآن در غدير تذكر چند نكته ضرورى به نظر مى رسد:
طبق روايات متعدد براى حفظ قرآن از تحريف، ظاهر بسيارى از آيات صورت كلى دارد و تعيين مصداق آن در متن قرآن نيامده است. تفسير و تبيين آن ها به مقام عصمت واگذار شده تا در موقعيت هاى مناسب به آن بپردازند. اين مطلب همان گونه كه در آيات مربوط به اهل بيت عليهم السلام صادق است درباره آيات مربوط به دشمنان اهل بيت عليهم السلام نيز صدق مى كند. اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: «هيچكس از قريش نيست كه به حد بلوغ رسيده باشد مگر آنكه درباره او يك يا دو آيه نازل شده كه او را به بهشت يا جهنم مى كشاند».(3)
ص: 12
با تذكر اين نكته متوجه خواهيم شد كه در خطبه غدير و در ساير احاديث چگونه آيات قرآن عظمت اهل بيت عليهم السلام يا ذلت دشمنانشان را در دنيا و آخرت به تصوير كشيده و پيام هاى اعتقاد سازى براى مسلمانان بر جاى گذاشته اند.
تفسير قرآن انواع گونه گون به اقتضاءات متفاوت دارد، و در خطابه غدير تقريبا همه انواع تفسير به كار گرفته شده است. در مواردى به صورت توضيح و معنى كردن است. در مواردى با تركيب آيه در تاريخچه نزول آن تفسير شده است. در مواردى ارتباط آيه با تفسير مورد نظر معروف است و در اين مورد به تبيين بيشتر پرداخته شده است، در حالى كه مواردى براى نخستين بار اين تفسير را به ميان مى آورد. در مواردى به صورت تعيين مصداق است و در مواردى بيان مصداق اتم در نظر است.
آنچه در غدير به عنوان تفسير قرآن مطرح است از دو لب مبارك پيامبر عظيم الشأن صلى الله عليه و آله است كه خود آوردنده قرآن است. بنابراين اگر در تفاسير مفسرين غير معصوم همان آيه به گونه اى ديگر تفسير شده باشد، اعتبارى در برابر كلام مقام عصمت ندارد.
بر اين اساس، بخش حاضر در چهار فصل تقديم مى شود؛ كه به گونه هاى تفسير در غدير باز مى گردد:
1 . مواردى كه در غدير يك موضوع قرآنى به صورت كلى در سراسر قرآن تفسير شده است.
2 . مواردى كه يك سوره به طور كامل در غدير تفسير شده است.
3 . مواردى كه يك آيه به صراحت در غدير تفسير شده است.
4 . مواردى كه يك آيه به صورت اقتباس يا استشهاد تفسير شده است.
ص: 13
آنچه به عنوان خطبه غدير ذكر مى شود يا از متن خطابه بلند غدير است و يا مواردى است كه در روايات ديگر خطبه نقل شده، كه همه موارد با آدرس ذكر مى شود.
آنچه در اين بخش مى آوريم فقط تفسير آيات قرآن در غدير است. آياتى كه به ماجراى غدير تفسير شده و درباره متن واقعه نازل شده تماما در بخش بعدى ذكر خواهد شد.
ص: 14
ص: 15
سفيد
ص: 16
آياتى كه لفظا و معنىً به يكديگر شباهت دارند، و نيز آياتى كه به يك مضمون در مواضع مختلف قرآن نازل شده، قابل يك عنوان كلى و موضوع معين مى تواند باشد. در پنج مورد از خطابه غدير تفسير قرآن به اين صورت ديده مى شود كه يك بيان براى همه آن موارد در سراسر قرآن ذكر شده است.
اِنَّ اللّه َ اَمَرَكُمْ فى كِتابِهِ بِالصَّلاةِ فَقَدْ بَيَّنْتُها لَكُمْ، وَ بِالزَّكاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ فَبَيَّنْتُها لَكُمْ وَ فَسَّرْتُها. وَ اَمَرَكُمْ بِالْوِلايَةِ، وَ اِنّى اُشْهِدُكُمْ اَنَّها لِهذا خاصَّة - وَ وَضَعَ يَدَهُ عَلى عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ عليه السلام - ثُمَّ لاِِبْنَيْهِ بَعْدَهُ، ثُمَّ لِلاَْوْصِياءِ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ وُلْدِهِمْ، لايُفارِقُونَ الْقُرْآنَ وَ لايُفارِقُهُمُ الْقُرْآنُ حَتّى يَرِدُوا عَلَىَّ حَوْضى.
خداوند در كتابش شما را به نماز امر فرموده كه آن را برايتان بيان داشتم، و به زكات و روزه و حج دستور داده كه براى شما تبيين كرده و تفسير نمودم، و به ولايت امر كرده، و من شما را شاهد مى گيرم كه ولايت مخصوص اين شخص است - و حضرت در اين حال دست مبارك را بر على بن ابى طالب عليه السلام گذاشت - سپس به دو پسرش بعد از او اختصاص دارد، و بعد از آن دو مخصوص جانشينان از فرزندان آنان است. آنان از قرآن جدا نمى شوند و قرآن هم از آنان جدا نمى شود تا بر سر حوضم بر من وارد شوند.(1)
ص: 17
بيان انگيزه مراسم غدير بايد از فراز منبر غدير بيان مى شد تا ابهامى نماند. اين بيان در عبارات فوق به تصوير كشيده شد كه در واقع تفسير همه موارد «ولايت» در قرآن است، مانند آيه «اَطيعُوا اللّه َ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الاَْمْرِ مِنْكُمْ . . .»(1) و آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(2)، و ساير آياتى كه صريحا يا تلويحا درباره مسئله ولايت و صاحب اختيارى مردم دستور و برنامه اى براى مردم دارد.
محور مراسم غدير همين مسئله ولايت است كه در اين عبارات به جامع ترين شكل بيان شده و اتمام حجتى تمام عيار صورت گرفته است.
الف. از يك سو همه دستوراتى كه در قرآن به هر عبارتى و هر جهت گيرى باشد تفسير شده است.
ب. از سوى ديگر از كلمه «اختصاص» استفاده شده و انحصار آن در معصومين عليهم السلام بيان گرديده، و اين اختصاص به صورت عملى با اشاره دست به على بن ابى طالب عليه السلام محكم تر گرديده است.
ج. از جهت ديگر به معرفى شخص اوّل ولايت يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام اكتفا نگرديده، بلكه با تعيين كامل جانشينان تا آخرين فرد آن بيان شده كه در اين فراز به عنوان فرزندان على عليه السلام است؛ و در فرازهاى ديگرِ خطبه نام حضرت مهدى عليه السلام به عنوان ختم ولايت برده شده است.
ص: 18
ضمانت ابدى اين صاحبان ولايت نيز در محكم ترين صورت با اين تعبير بيان شده كه تا روز قيامت از قرآن جدا نمى شوند و قرآن از آنان جدا نمى شود، و اين ضمانت در واقع قرار دادن سندى در كنار سند ديگر از اسلام است.
ص: 19
وَ ما نَزَلَتْ آيَةُ رِضىً فِى الْقُرْآنِ اِلاّ فيهِ.
هيچ آيه رضايتى در قرآن نازل نشده مگر درباره او.(1)
خطابه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از بلند كردن اميرالمؤمنين عليه السلام بر سر دست، وارد مرحله معرفى كامل آن حضرت شده بود كه با فرازهايى عميق آن حضرت را به مردم مى شناساند. از جمله اين فرازها بيان آيات «رضايت» در قرآن درباره على عليه السلام بود.
در سراسر قرآن خداوند از جهات مختلفى نسبت به بندگانش رضايت خويش را اعلام فرموده است. اين رضايت گاهى مربوط به ايمان است، و گاهى درباره عمل به دستورات الهى از نماز و روزه و جهاد و امثال آن است و گاهى به اخلاق باز مى گردد. تمام گونه هاى رضايت كه ذات الهى نسبت به بندگان دارد، همگى در على بن ابى طالب عليه السلام يكجا جمع شده است و خداى متعال از همه جهت از او راضى است.
قابل توجه است كه پيامبر صلى الله عليه و آله قبل از اين فراز فرمود: «اين على از همه شما بيش تر مرا يارى نموده و از همه نسبت به من سزاوارتر و از همه به من نزديك تر و از همه نزد من عزيزتر است؛ و خداوند عزوجل و من از او راضى هستيم».(2)
جا دارد از عمق جان ندا برآوريم: اى وجود قديسى كه خدا و پيامبرش از تو راضى اند، يا اَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، اِرْجِعى اِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً، ما خوب مى فهميم
ص: 20
كه اگر خدا از تو راضى است هرگز از دشمنان تو و آنان كه قلب تو و زهرايت را سوزاندند راضى نخواهد شد. خدايا از تو سپاس گزاريم كه خط رضايت خويش را در غدير به ما شناساندى و دشمنان على عليه السلام را در آتش غضبت نشانمان دادى.
جا دارد اين تابلوى بلند اعتقاد را با طلاى ناب بر سينه آسمان حك كنيم كه على عليه السلام مظهر رضاى خداست. از وجودش رضاى الهى متلألأ است، و كلامش مظهر رِضَى اللّه است، و ما هم تا با على هستيم در باغ سبز رضاى خداييم.
ص: 21
وَ لا نَزَلَتْ آيَةُ مَدْحٍ فِى الْقُرآنِ اِلاّ فيهِ .
هيچ آيه مدحى در قرآن نازل نشده مگر درباره او.(1)
پس از بلند كردن على عليه السلام و معرفى آن حضرت توسط پيامبر صلى الله عليه و آله، در ادامه معرفى كامل عيار او جملاتى به گستردگى عظمتش بر لسان پيامبر صلى الله عليه و آله جارى بود كه از جمله تفسير موارد «مدح» در سراسر قرآن را بيان فرمود.
با توجه به اينكه خداوند در قرآن از جوانب مختلفى بندگانش را مورد ستايش و مدح قرار داده است، مدح و ثناى الهى بر بنده اى به معناى برگزيدن او و ظهور كمالات قابل ستايش از اوست. پيامبر بزرگ در اين فراز، زيبايى مطلق را به على عليه السلام مى دهد كه سزاوار همه گونه ستايش خدايى است.
اى على مظلوم، كه اين جلوه پر رنگت چشم ها را خيره كرده و غير مسلمانان را هم به وجد آورده، اما هنوز بسيارى از مسلمانان چشم ديدن تو را ندارند، و يا ديگران را از تو زيباتر مى بينند، و يا احساسى بيدار ندارند كه با درك زيبايى تو بى اختيار لب به مدحت بگشايند. اى زيباى آسمان ها، چشمان ما را هم بر گلبرگ هايت بگشا و زبانمان را به مديحت باز كن.
ص: 22
وَ لا خاطَبَ اللّه ُ الَّذينَ آمَنُوا اِلاّ بَدَأَ بِهِ.
خداوند در قرآن مؤمنين را مورد خطاب قرار نداده مگر آنكه با او آغاز نموده است.(1)
در لحظات اوليه پس از بلند كردن على عليه السلام و معرفى آن حضرت توسط پيامبر صلى الله عليه و آله، در ادامه معرفى او همچنان جملاتى عظيم بر لسان آن حضرت جارى بود كه از جمله تفسير موارد «الَّذينَ آمَنُوا» در سراسر قرآن را مطرح فرمود.
در قرآن بيش از 90 بار خطاب «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا» به كار رفته و غير از اين عبارت در گونه هاى مختلف ديگرى نيز مورد خطاب خداوند قرار گرفته اند. در همه اين موارد صف بلند مؤمنان را كه در نظر آوريم اول آنان و رئيسشان على عليه السلام است. از همين جاست كه لقب «اميرالمؤمنين» اختصاص به على بن ابى طالب عليه السلام دارد.(2)
اين بدان معنى است كه سر دسته مؤمنان و رئيس آنان در ظاهر و باطن على عليه السلام است. اولين كسى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان و اسلام را اظهار كرد على عليه السلام بود،(3) اگرچه از روز اول خلقت محمد و على عليهماالسلام نورى بودند كنار هم و تم-ام جهان به بركت آنان خلق شد.
ص: 23
در باطن هم بالاترين درجه ايمان را على عليه السلام داشت كه فرمود: «لَوْ كُشِفَ الْغِطاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقينا»: «اگر پرده كنار رود يقين من بيشتر نخواهد شد»(1)، و همو بود كه آن گونه با خدايش مناجات مى كرد و اشك مى ريخت و بيهوش مى شد، و آن گونه به استقبال مرگ مى رفت، و آن گونه مظاهرِ ايمان در صبر او جلوه مى كرد.
اگرچه همه اينها مظاهر بسيار كوچكى از ايمان على عليه السلام است و آن گونه كه بوده قابل درك ما نيست، ولى براى اينكه امثال ابوبكر بن ابى قحافه و عمر بن خطاب در يك كلمه ساده نگويند: «اَنْتُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ اَنَا اَميرُكُمْ»: «شما مؤمنانيد و من امير شمايم»،(2) بايد اين مظاهر ايمان را كه از على عليه السلام به ظهور رسيده باز گوييم تا اختصاص امارت مؤمنان به آن حضرت روشن شود؛ همانطور كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «يا عَلِىُّ، اَنْتَ اَميرُ الْمُؤْمِنينَ، وَ شيعَتُك الْمُؤْمِنُونَ»(3): «يا على، تو اميرالمؤمنين هستى و شيعيانت مؤمنين هستند»، و يا فرمود: «اَنْتَ يا عَلِىُّ اَميرُ مَنْ فِى السَّماءِ وَ اَميرُ مَنْ فِى الاَْرْضِ . . . وَ اِنَّ اَهْلَ السَّماواتِ يُسَمُّونَكَ اَميرَ الْمُؤْمِنينَ»: «يا على، تو امير اهل آسمان و اهل زمين هستى ... و اهل آسمان ها تو را اميرالمؤمنين صدا مى زنند».(4)
و اين امامت و امارت مؤمنان اختصاص به دنيا ندارد كه دامنه اش تا بهشت امتداد مى يابد، آنگاه كه منادى ندا دهد: «هذا عَلِىُّ بْنُ اَبى طالِبٍ، اَميرُالْمُؤْمِنينَ وَ اِمامُ الْمُتَّقينَ وَ قائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلينَ اِلى جَنّاتِ النَّعيمِ»: «اين على بن ابى طالب است، كه امير مؤمنان و امام متقيان و راهبر پيشانى سفيدان نشانه دار به سوى بهشت برين است».(5)
ص: 24
اينجاست كه معناى بلند اين فراز غدير را در احاديث ديگرى با بيانى ديگر مى يابيم. اگر در غدير مى فرمايد: «خداوند هر جا مؤمنين را مخاطب قرار داده با على آغاز نموده»، در بيانى ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: ما اَنْزَلَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ آيَةً فيها «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا» اِلاّ وَ عَلِىٌّ رَأْسُها وَ اَميرُها: خداوند آيه اى نازل نكرده كه در آن «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا» باشد مگر آنكه على سر دسته آنان و اميرشان است.(1)
ص: 25
مَعاشِرَ النّاسِ ، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّه ُ وَ لَعَنَهُ ، وَ وَلِيُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللّه ُ وَ اَحَبَّهُ.
اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مورد مذمت و لعن قرار داده، و دوست ما هر كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوست بدارد.(1)
عبارات فوق را پيامبر صلى الله عليه و آله در موقعيتى فرمود كه قبل از آن بيش از ده آيه قرآن را درباره دوستان اهل بيت عليهم السلام و هشت آيه را درباره دشمنان ايشان تفسير نموده بود. با اين آمادگى يك مبناى كلى ارائه فرمود كه دوست و دشمن اهل بيت عليهم السلام همان دوست و دشمن خداست و معيار آن جستجو در مواردى است كه خداوند عده اى را به جهتى مورد مذمت يا لعنت يا هر دو قرار داده، و عده اى را مورد ستايش يا محبوبيت خويش يا هر دو قرار داده است. در واقع به جاى آنكه حضرت بخواهد موارد را يكى يكى بشمارد به همان چند مورد اكتفا فرموده و از مردم خواسته بقيه موارد را با مطالعه قرآن به دست آورند و مصاديق آن را تطبيق نمايند كه تا ابد راه ضلالت مسدود باشد.
در اينجا ضرورى به نظر مى رسد مواردى از آيات ذم و لعن خداوند را مورد مطالعه قرار دهيم تا دريابيم پيامبر صلى الله عليه و آله از فراز منبر غدير كدامين دور دست ها را زير نظر دارد و كدام سو را به مسلمين نشان مى دهد. چند نمونه از آيات حاكى از لعنت كتمان كنندگان، كافران، طرفداران جبت و طاغوت، مفسدين فى الارض، شجره ملعونه، اذيت كنندگان خدا و رسول، منافقين و مشركين، چنين است:
ص: 26
«اِنَّ الَّذينَ يَكْتُمُونَ ما اَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّناهُ لِلنّاسِ فِى الْكِتابِ، اُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللّه ُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ»: «كسانى كه كتمان مى كنند آنچه از دليل هاى محكم و هدايت نازل كرديم بعد از آنكه آنها را براى مردم در قرآن تبيين نموديم، اينان كسانى اند كه خدا آنان را لعنت مى كند و لعنت كنندگان لعنتشان مى نمايند».(1)
و ما خوب مى دانيم كه اهل سقيفه و اتباعشان چگونه در كتمان اصل معارف قرآن - به خصوص آنچه به ولايت و امامت و مناقب خاندان رسالت ارتباط داشت - تلاش كردند.
«اِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفّارٌ، اُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّه ِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النّاسِ اَجْمَعينَ»: «كسانى كه كافر شدند و با كفرشان از دنيا رفتند، لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر آنان باد».(2)
«كَيْفَ يَهْدِى اللّه ُ قَوْما كَفَرُوا بَعْدَ ايمانِهِمْ وَ شَهِدُوا اَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جائَهُمُ الْبَيِّناتُ وَ اللّه ُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمينَ. اُولئِكَ جَزاؤُهُمْ اَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّه ِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النّاسِ اَجْمَعينَ»: «چگونه خداوند هدايت مى كند قومى را كه بعد از ايمانشان كافر شدند و شهادت دادند كه پيامبر بر حق است و دليل هاى محكم براى آنان آمد، و خدا قوم ظالم را هدايت نمى كند. آنانند كسانى كه لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر آنان است».(3)
ص: 27
چه كسانى بودند كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله كافر شدند بعد از آنكه مسلمان بودند؟ چه كسانى فرامين الهى را يكى پس از ديگرى زير پا گذاشتند؟ چه كسانى بدعت ها را به جاى سنت ها قرار دادند؟ اهل سقيفه بودند كه با كفرِ مطلق مردم را تا جاهليت باز گرداندند، و خود را مستحق لعنت خدا و ملائكه و همه مردم نمودند.
«اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذينَ اُوتُوا نَصيبا مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطّاغُوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذينَ كَفَرُوا هؤُلاءِ اَهْدى مِنَ الَّذينَ آمَنُوا سَبيلاً اُولئِكَ لَعَنَهُمُ اللّه ُ وَ مَنْ يَلْعَنِ اللّه ُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصيرا»: «نظر نمى كنى به آنان كه نصيبى از كتاب دارند، و به جبت و طاغوت ايمان مى آورند و درباره كسانى كه كافر شدند مى گويند: راه اينان هدايت يافته تر از كسانى است كه ايمان آوردند. اينانند كه خدا لعنت شان كرده، و هر كس كه خدا او را لعنت كند براى او ياورى نخواهد بود».(1)
جبت و طاغوت همان است كه اميرالمؤمنين عليه السلام در دعاى قنوت فرمود: «اَللّهُمَّ الْعَنْ صَنَمَىْ قُرَيْشَ وَ جِبْتَيْها وَ طاغُوتَيْها . . .» و همانان بودند كه دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله و منافقين را بر سلمان و ابوذر و مقداد و عمار مقدم داشتند و مؤمنين حقيقى را كنار زدند، و لعنت ابدى خداوند را تا روزى كه بدعتشان پابرجاست، بر خود خريدند.
«وَعَدَ اللّه ُ الْمُنافِقينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها، هِىَ حَسْبُهُمْ وَ لَعَنَهُمُ اللّه ُ وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقيمٌ»: «خداوند به مردان و زنان منافق و كافران
ص: 28
آتش جهنم را وعده داده كه در آن دائمى خواهند بود، و آن برايشان كافى است، و خدا آنان را لعنت نموده و برايشان عذاب پابرجايى است».(1)
«وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّه ِ كَذِبا اُولئِكَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ الاَْشْهادُ هؤُلاءِ الَّذينَ كَذَبُوا عَلى رَبِّهِمْ، اَلا لَعْنَةُ اللّه ِ عَلَى الظّالِمينَ» : «چه كسى ظالم تر است از كسى كه بر خدا دروغ مى بندد؟ اينان كسانى اند كه بر پروردگار خود عرضه مى شوند و شاهدان گواهى مى دهند كه اينان بر پروردگار خود دروغ بستند. آگاه باشيد كه لعنت خدا بر ظالمين است».(2)
در حالى كه دروغ بستن بر پيامبر صلى الله عليه و آله دروغ بستن بر خداست، آيا اهل سقيفه نگفتند: پيامبر گفته: «نبوت و خلافت در يك خاندان جمع نمى شود»؟ آيا نگفتند: پيامبر گفته: «پيامبران ارث نمى گذارند»؟ آيا ده ها دروغ را به حضرتش نسبت ندادند تا خواسته هاى خود را عملى كنند؟ آيا ظالم تر از اينان كسى هست كه خداوند در قرآن لعنتشان كرده است؟
«وَ الَّذينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّه ِ مِنْ بَعْدِ ميثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما اَمَرَ اللّه ُ بِهِ اَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِى الاَْرْضِ، اُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّارِ»: «كسانى كه بعد از پيمان الهى عهد شكنى مى كنند، و آنچه را خداوند دستور به وصلش داده قطع مى كنند و در زمين فساد مى نمايند، براى چنين كسانى لعنت خواهد بود، و در آخرت بد منزلى براى آنان خواهد بود».(3)
ص: 29
چه كسانى پيمان غدير را شكستند؟ چه كسانى با خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله قطع كردند در حالى كه آن حضرت دستور وصل با آنان را داده بود؟ اهل سقيفه بودند كه دامنه فسادشان در زمين تا امروز و تا دامنه قيامت ادامه داشته و خواهد داشت، همان گونه كه تابلوى لعنت خداوند در قرآن بر پيشانى سياهشان نقش بسته است.
«وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتى اَرَيْناكَ اِلاّ فِتْنَةً لِلنّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْآنِ» : «قرار نداديم رؤيايى كه نشانت داديم مگر براى امتحان مردم و به عنوان ياد شجره ملعونه در قرآن».(1)
بنى اميه كه شاخه هاى شجره ملعونه تيم و عدى از سقيفه بودند، در خواب به پيامبر صلى الله عليه و آله نشان داده شدند. آن حضرت در تفسير اين آيه فرمود: «من دوازده نفر از امامان ضلالت را در خواب ديدم كه از منبرم بالا و پايين مى روند، و امّتم را به صورت عقبگرد به گذشته خود باز مى گردانند. دو نفر از آنان (ابوبكر و عمر) از دو قبيله مختلف قريش تيم و عدى و سه نفر (عثمان و معاويه و يزيد) از بنى اميه و هفت نفر (عبدالملك، وليد، هشام، يزيد، سليمان، عمر بن عبدالعزيز و مروان) از اولاد حكم بن ابى العاص هستند.
«اِنَّ الَّذينَ يُؤْذُونَ اللّه َ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللّه ُ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ اَعَدَّ لَهُمْ عَذابا مُهينا» : «كسانى كه خدا و رسولش را اذيت مى كنند خداوند آنان را در دنيا و آخرت لعنت فرموده و بر ايشان عذاب خواركننده اى آماده كرده است.(2)
ص: 30
«مَنْ آذى فاطِمَةَ فَقَدْ آذانى، وَ مَنْ آذانى فَقَدْ آذَى اللّه َ» كه پيامبر صلى الله عليه و آله نظير آن را درباره على عليه السلام و نيز همه اهل بيت عليهم السلام فرموده، شامل كدام اذيت كنندگان است؟ جز آنان كه درِ خانه على و فاطمه عليهماالسلام را آتش زدند و به آن منزل وحى حمله آوردند و بانوى خانه را اذيتى در حد قتل نمودند و از صورت سيلى خورده و بازوى ورم كرده و پهلوى شكسته و فرزند سقط شده چيزى فرو گذار نكردند؟ جز آنان كه طناب بر گردن صاحب خانه انداخته با شمشيرهاى كشيده براى بيعتش بردند؟ اين عذاب و لعنت اگر شامل اينان نباشد پس شامل چه كسانى خواهد بود؟
«وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكينَ وَ الْمُشْرِكاتِ الظّانّينَ بِاللّه ِ ظَنَّ السَّوْءِ، عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللّه ُ عَلَيْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ اَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصيرا»: «تا خداوند عذاب نمايد مردان و زنان منافق و مشرك را كه به خدا بد گمانند. بر آنان باد بلاى بد و خدا بر آنان غضب كرده و لعنت شان نموده و برايشان جهنم را آماده ساخته و بد پايانى خواهد بود».(1)
آيا منافقين غير از آن دورويانى بودند كه آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله از آنان خواست پذيرفتند، ولى تا آن حضرت چشم از جهان فرو بست همه را زير پا گذاشتند و علنا و بى محابا فرامين حضرتش را نقض كردند و بناى سقيفه را چيدند؟ اگر خداوند اينان را لعنت نكرده و جهنم را بر ايشان آماده ننموده، پس براى چه كسى آماده فرموده است؟!
بياييد نتيجه بگيريم كه جمله «عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّه ُ وَ لَعَنَهُ» دريچه اى پُر ديد بر فصلى
ص: 31
از عقيده ماست كه عنوان «تَبَرّى» را بر خود دارد و به شفافيت آفتاب به ما مى فهماند كه چه كسانى را بايد لعنت كنيم و از آنان بيزار باشيم. همان گونه كه جمله «وَلِيُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللّه ُ وَ اَحَبَّهُ» كه در نقطه مقابل اين چشم انداز اعتقادى قرار دارد، عنوان «تَوَلّى» را برايمان معنى خواهد كرد، و همچون زلال بلور بر دل هاى ما مى شناساند كه بايد چه كسانى را دوست بداريم و ولايتشان را بپذيريم.
ص: 32
ص: 33
سفيد
ص: 34
در آن زمانِ محدود در خطبه بلندِ غدير، سه سوره قرآن به طور كامل مورد تفسير قرار گرفته است. اين نشانه اهميت سوره هاى مزبور در ارتباط با ولايت است، و از سوى ديگر گوياى حضور گسترده قرآن در غدير است.
مَعاشِرَ النّاسِ، اَنَا صِراطُ اللّه ِ الْمُسْتَقيمُ الَّذى اَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ اَئِمَّةُ الْهُدى . . . - ثُمَّ قَرَأَ: - «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، الْحَمْدُ للّه ِِ رَبِّ الْعالَمينَ، الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، مالِكِ يَوْمِ الدّينِ، اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ، اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ، صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضّالّينَ»، وَ قالَ: فِىَّ نَزَلَتْ وَ فيهِمْ وَ اللّه ِ نَزَلَتْ وَ لَهُمْ عَمَّتْ وَ اِيّاهُمْ خَصَّتْ.
اى مردم، من صراط مستقيم خدايم كه شما را به پيروىِ آن دستور داده، و بعد از من على و سپس فرزندانم از نسل او كه امامان هدايتند . . . سپس سوره حمد را تا آخر خواندند و
فرمودند: اين سوره درباره من نازل شده و به خدا قسم درباره ايشان نازل شده و به طور عموم شامل آنان است و به طور خاص درباره آنان است.(1)
ص: 35
. . . فيهِمْ نَزَلَتْ وَ فيهِمْ ذُكِرَتْ، لَهُمْ شَمَلَتْ، اِيّاهُمْ خَصَّتْ وَ عَمَّتْ.
سوره حمد درباره امامان نازل شده و درباره آنان در قرآن آمده است. هم شامل آنان است و هم به طور عموم آنان را در بر مى گيرد و هم به خصوص درباره ايشان است.(1)
فيمَنْ ذُكِرَتْ؟ ذُكِرَتْ فيهِمْ. وَ اللّه ِ فيهِمْ نَزَلَتْ وَ لَهُمْ وَ اللّه ِ شَمِلَتْ وَ اِيّاهُمْ خَصَّتْ وَ عَمَّتْ.
سوره حمد درباره چه كسى در قرآن آمده است؟ درباره امامان است. به خدا قسم درباره آنان نازل شده است. به خدا قسم شامل آنان است، و به طور خاص و عام مربوط به ايشان است.(2)
تفسير سوره حمد در غدير حامل سنگين ترين پيام آن است و موقعيت آن در خطبه هنگامى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از معرفى على بن ابى طالب عليه السلام، به مسئله حضور جدى دشمنان آن حضرت در جامعه مسلمانان پرداخته؛ و اكنون مى خواهد شاخص ها و مميّزهاى قرآنى دوستان و دشمنان اهل بيت عليهم السلام را به مردم معرفى كند. آغاز سخن از تفسير سوره حمد است كه ضابطه اصلى را به دست مى دهد، و بعد از آن به شناساندن اولياء و اعداء مى پردازد.
با توجه به اينكه سوره حمد به عنوان مهمترين درخواست هاى بشر از خداوند، روزانه حداقل ده بار در نمازهاى واجب تكرار مى شود، و اگر نمازهاى مستحبى و موارد غير نماز را هم به آن بيفزاييم مى توان آن را خلاصه خواسته هاى بشر از خداوند تلقى كرد كه ذات الهى به بشر آموخته است. در غدير كه سخن از «ولايت» است نام سوره حمد به ميان مى آيد و ارتباطى عميق و ناگسستنى بين فاتحة الكتاب و خاتمة الغدير تثبيت مى شود.
ص: 36
نماز را كه با اين سوره آغاز مى كنيم از خدا يك خواسته بزرگ داريم كه همه امور دنيا و آخرتمان بدان بستگى دارد، و آن دست يافتن به راه راست و صراط مستقيم است. «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» يعنى خدايا، يافتن راه راست كار آسانى نيست. ظلمات فتنه و حيله هاى دشمنانت چه بسيار كه ما را به اشتباه مى اندازد و راه راست را بر ما مخفى مى نمايد. در اين ظلماتِ مكر و آشوب از تو مى خواهيم كه فكر و عمل ما را به راه راست هدايت كنى. يعنى نه فقط آن را به ما نشان دهى بلكه ما را در مسير هدايت بيندازى.
«صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرَ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضّالّينَ»، خداوند به بشر خاطر نشان مى كند كه راهِ پيش روى بشر از سه راه بيرون نيست: يا راه كسانى است كه خداوند آنان را مورد لطف انعام خويش قرار داده و هدايت نموده، و يا راه كسانى است كه بر آنان غضب فرموده و به راه باطل رفته اند، و يا كسانى اند كه حيران و گمراهند و با آنكه باطل را انتخاب نكرده اند ولى راه حق را هم نيافته اند.
در غدير پيامبر صلى الله عليه و آله انگشت اشارت را دقيقا بر تنها راه راست و صراط مستقيم الهى مى گذارد، كه نه راه ديگرى جز آن وجود دارد و نه مشابه و نمونه اى مى تواند جايگزينش شود. براى شيوايى و صراحت اين بيان ابتدا خود و على بن ابى طالب عليه السلام و امامان بعد از او را صراط مستقيم مى خواند و سپس بى درنگ سوره حمد را مى خواند كه قُطب پَرگارش صراط مستقيم است. آنگاه تفسيرى به ظرافت الماس بر آن مى فرمايد و آن را با قَسَم به ذات الهى مؤكد مى كند و گويا مى فرمايد: «اين سوره درباره من و آنان است. صراط مستقيم را به طور عام هم در نظر بگيريم در تحقق خارجى بر ايشان منطبق است، و اگر منظور خاص خدا را هم بخواهيد مقصود فقط آنانند».
بنابر اين ميلياردها مسلمان كه هر روز در نمازهاى خود از خدا راه راست را درخواست مى كنند، در حقيقت از او مى خواهند كه آنان را به راه «ولايت اهل بيت عليهم السلام»
ص: 37
هدايت كند كه با اعتقاد و عمل بر طبق آن هم از راه باطل و هم از گمراهى نجات يافته اند، و در كنار آن از غضب الهى به لطف و انعام پروردگار قدم نهاده اند.
خدايا تو را شكر كه ما را از كسانى قرار دادى كه اين دعاى هر روزه را به استجابت رساندى. اينك از تو مى خواهيم ما را بر آن ثابت قدم فرمايى، و براى عمل در راه آن كوشاتر نمايى و بينش و بصيرت ما را در اعماق اين هدايت بيشتر فرمايى.
ص: 38
وَ فى عَلِىٍّ - وَ اللّه ِ - نَزَلَتْ سُورَةُ الْعَصْرِ: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ ، وَ الْعَصْرِ ، اِنَّ الاِْنْسانَ لَفى خُسْرٍ» اِلاّ عَلِىٌّ الَّذى آمَنَ وَ رَضِىَ بِالْحَقِّ وَ الصَّبْرِ.
به خدا قسم سوره عصر درباره على نازل شده است: بسم اللّه الرحمن الرحيم، قسم به عصر، انسان در زيان است، مگر على كه ايمان آورد و به حق و صبر راضى شد.(1)
«وَ فى عَلِىٍّ نَزَلَتْ وَ الْعَصْرِ، وَ تَفْسيرُها: وَ رَبِّ عَصْرِ الْقِيامَةِ، اِنَّ الاِْنْسانَ لَفى خُسْرٍ: اَعْداءُ آلِ مُحَمَّدٍ، اِلاَّ الَّذينَ آمَنُوا: بِوِلايَتِهِمْ، وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ: بِمُواساةِ اِخْوانِهِمْ، وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ: فى غَيْبَةِ قائِمِهِمْ».
سوره والعصر درباره على نازل شده است و تفسير آن چنين است: قسم به پروردگارِ روز قيامت، انسان در زيان است: يعنى دشمنان آل محمد، مگر آنان كه ايمان آوردند: يعنى با پذيرفتن ولايت، و عمل صالح انجام دادند: يعنى با هميارى و مواسات با برادران دينى شان و به صبر سفارش نمودند در غيبت غائبشان.(2)
اندكى پس از آنكه اميرالمؤمنين عليه السلام بر سر دست پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت و حضرت نزول آيه اكمال دين را با ولايت على عليه السلام اعلام فرمود، عنان سخن را به سمت مدح على عليه السلام كشانيد و نزول آيات و سور قرآنى در شأن او را به ميان آورد، و در حالى كه مى فرمود: «جز مؤمن مخلص به على ايمان نمى آورد» بلافاصله فرمود: سوره عصر در شأن او نازل شده است»، و سپس به تفسير آن پرداخت.
ص: 39
تكيه گاه سوره عصر بر زيان انسان است. هر انسانى از جهت يا جهاتى يا از همه جهات در زيان است. در يك عبارت آن كسى كه هيچگونه زيانى در حياتش راه ندارد على بن ابى طالب عليه السلام معرفى شده كه طبعا امامان بعداز او هم اين گونه اند.
در تعبير دوم انسان ها به دو گروه زيانكار در زندگى و سود برنده در آن تقسيم شده اند. دشمنان آل محمد عليهم السلام همانا زيانكارانند، و دوستان آل محمد عليهم السلام و پذيرندگان
ولايت شان كسانى اند كه از حيات خود سود برده اند. دو علامت مذكور در آيه - كه يكى عمل صالح است - به يارى برادران دينى تفسير شده كه نشان ارزش اعتقادى آن عمل است، و ديگرى تحمل و صبر در غيبت امام غائبشان كه مدار اعتقاد آنان است، و با نديدن او از عقيده شان دست بر نمى دارند، بلكه يكديگر را دلدارى مى دهند و سفارش به صبر مى نمايند.
ص: 40
وَ لا شَهِدَ اللّه ُ بِالْجَنَّةِ فى «هَلْ اَتى عَلَى الاِْنْسانِ» اِلاّ لَهُ ، وَ لا اَنْزَلَها فى سِواهُ وَ لا مَدَحَ بِها غَيْرَهُ.
خداوند در سوره «هل اتى على الانسان» شهادت به بهشت نداده مگر براى على، و اين سوره را درباره غير او نازل نكرده و با اين سوره غير او را مدح ننموده است.(1)
در اواسط خطبه كه پيامبر صلى الله عليه و آله فضايل عظيم على عليه السلام را بر مى شمرد بر نقطه اى بلند از آن توقف كرد تا به شرح بيشتر آن بپردازد. آن قُله فضيلت رضاى خداو رسول از على عليه السلام بود، كه يكى از شواهد آن را سوره هل اتى مطرح نمود و در جملاتى كوتاه سوره اى با 31 آيه را در دو جهت تفسير فرمود: اول شأن نزول آن است، و دوم شهادت پروردگار به بهشت.
از آيه 5 تا 22 سوره دهر مربوط به اصل داستان است كه على بن ابى طالب عليه السلام و خانواده اش براى شفاى دو فرزند خود امام حسن و امام حسين عليهماالسلام، سه روز روزه نذر كردند. پس از شفاى فرزندان همه اهل خانه سه روز روزه گرفتند، و هر روز هنگام افطار مستمندى بر در خانه از آنان كمكى خواست. روز اول مسكين و روز دوم يتيم و روز سوم اسيرى بود. همه اهل خانه تنها افطارشان را كه قرص هاى نان بود به فقير دادند و با آب افطار كردند. روز سوم كه ايثار اهل اين خانه به اوج خود رسيد و جز آب خوراك ديگرى نداشتند، ذات الهى سوره اى را با ثنايى بلند براى آنان نازل كرد:
ص: 41
« . . . اِنَّ الاَْبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُورا، عَيْنا يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللّه ِ يُفَجِّرُونَها تَفْجيرا، يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخافُونَ يَوْما كانَ شَرُّّهُ مُسْتَطيرا وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكينا وَ يَتيما وَ اَسيرا، اِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّه ِ لا نُريدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُورا، اِنّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا يَوْما عَبُوسا قَمْطَريرا، فَوَقاهُمُ اللّه ُ شَرَّ ذلِكَ الْيَوْمِ وَ لَقّيهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُورا، وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَريرا، مُتَّكِئينَ فيها عَلَى الاَْرائِكِ لا يَرَوْنَ فيها شَمْسا وَ لا زَمْهَريرا، وَ دانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلالُها وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُها تَذْليلاً، وَ يُطافُ عَلَيْهِمْ بِآنِيَةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ اَكْوابٍ كانَتْ قَواريرا، قَواريرَ مِنْ فِضَّةٍ قَدَّرُوها تَقْديرا، وَ يُسْقَوْنَ فيها كَأْسا كانَ مِزاجُها زَنْجَبيلاً، عَيْنا تُسَمّى فيها سَلْسَبيلاً، وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ، اِذا رَاَيْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤا مَنْثُورا، وَ اِذا رَاَيْتَ ثَمَّ رَاَيْتَ نَعيما وَ مُلْكا كَبيرا، عالِيَهُمْ ثِيابُ سُنْدُسٍ خُضْرٍ وَ اِسْتَبْرَقٍ، وَ حُلُّوا اَساوِرَ مِنْ فِضِّةٍ وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَرابا طَهُورا، اِنَّ هذا كانَ لَكُمْ جَزاءً وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُورا . . .».
نيكان از كاسه اى خواهند نوشيد كه با عطر كافور ممزوج است. چشمه اى كه بندگان خدا از آن مى آشامند و آن را به اختيار خود باز مى كنند. آنان به نذر خويش وفا مى نمايند و از روزى كه سختيش همه را فرا مى گيرد مى ترسند. آنان به خاطر حب الهى به فقير و اسير و يتيم غذا مى دهند، و مى گويند: ما به خاطر خدا به شما طعام مى دهيم و از شما انتظار پاداش و سپاسى نداريم. ما از قهر پروردگار در روزى كه از رنج و سختى آن رخسار خلق درهم و غمگين است مى ترسيم.
خدا هم آنان را از شر و فتنه آن روز محفوظ داشته و به آنان روى خندان و دل شادان عطا نمود. جزاى آنان در برابر آنچه صبر كردند باغ بهشت و حرير بهشتى است، كه در آن بهشت بر تخت ها تكيه زنند، و در آنجا نه آفتاب سوزان و نه سرماى سخت بينند، بلكه در هوايى خوش و باغى دلكش تفريح كنند.
سايه درختان بهشتى بر سر آنان و ميوه هايش در دسترس و اختيار آنان است. با جام هاى سيمين و كوزه هاى بلورين بر آنان دور زنند؛ بلورهايى كه
ص: 42
به رنگ نقره و به اندازه اهلش مقدر كرده اند. در آنجا از كاسه هايى به آنان مى نوشانند كه طبعش از زنجبيل است. در آنجا چشمه اى است كه نامش «سلسبيل» است.
اطراف آن بهشتيان پسرانى كه هميشه نوجوانند در طوافند، كه هر گاه آنان را بنگرى گمان مى كنى مرواريدهاى منتشر شده اند. و چون آن جايگاه نيكو را تماشا كنى عالمى پر نعمت و كشورى بى نهايت بزرگ خواهى يافت. بر قامت بهشتيان لباسى از سندس سبز و استبرق و بر دست هايشان دستبندى از نقره است، و پروردگارشان شرابى پاكيزه به آنان مى نوشاند. اين بهشت پاداش شماست، و سعيتان مشكور و مقبول است.
يك گروه نيكوكار در اول اين سوره با عنوان «ابرار» مطرح شده كه خداوند داستان اخلاص در عمل و ايثار كامل عيار آنان را با عظمت تمام بيان فرموده و بهشت و نعمت هاى آن را به عنوان سپاس به آنان ارزانى داشته است. از سوى ديگر در ضمن اين داستان به دو جهت مهم اشاره فرموده است: يكى قبولى اين ايثار و اخلاص به درگاه خداوند، و ديگرى شهادت به بهشت براى اهل اين آيه.
پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير هر سه نكته را زير ذره بين اعتقاد مردم مى برد. از يك سو مى فرمايد: خداوند در اين سوره بهشت را براى على بن ابى طالب ضمانت كرده و فرموده است: «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَريرا». يعنى اى مردمى كه با گروه ضد على عليه السلام روبرو خواهيد شد و اهل سقيفه او را به طناب خواهند كشيد، بدانيد كه حق با اهل بهشت است كه بهشت به بركت آنان خلق شده است. اگر دشمنانش گفتند: «خلافت و نبوت در يك خانواده جمع نمى شود»، بدانيد كه آنان دروغ مى گويند، چرا كه على اهل بهشت است و جز راست نمى گويد. اگر كسى با على مخالفت كرد بدانيد راه على راه بهشت است، و اگر با على بوديد شما را به بهشت رهنمون مى گردد.
ص: 43
از جهت ديگرى تصريح مى كند كه شأن نزول اين سوره على و خاندان اوست، و اين همه فضيلت و اين همه مديحه الهى در شأن او نازل شده است. مبادا به صاحبان چنين فضيلتى بى حرمتى شود و آتش بر در خانه آنان به پا شود، و نعره هاى مهاجمين بانوى «هَلْ اَتى» را دچار سقط جنين نمايد و با ضرباتى مهلك مجروح شود و كار به شهادتش بيانجامد!
دريغا كه چه زود مردم حرمت خاندانِ «لا نُريدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُورا» را شكستند، و از اين فراز غدير هشتاد روز نگذشته بر خانه «جَنَّةً وَ حَريرا» حمله آوردند و بسته هاى هيزم را اطراف ديوار آن چيدند و آتشگيره آوردند و آن را آتش زدند و درِ خانه را شكستند و سينه و پهلوى بانوى خانه را بين در و ديوار خُرد كردند. سپس طناب بر گردن بزرگِ خانه انداختند و او را براى بيعت با سركرده سقيفه با شمشيرهاى آخته بردند، و تا مرز قتل او پيش رفتند، و تا او را خانه نشين نكردند دست بر نداشتند. گويا اين پاسخى به مدح خداوند و شهادت او به بهشت براى اين خاندان بود!
ص: 44
ص: 45
سفيد
ص: 46
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است. به اين معنى كه پيامبر صلى الله عليه و آله متن آيه را جداگانه فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است. آيات مزبور را به ترتيب اهميت جايگاه اعتقادى آن در پيام غدير ذكر مى كنيم:
وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ.
آن را موضوعى باقى در نسل او قرار داد تا شايد باز گردند.
مَعاشِرَ النّاسِ ، الْقُرْآنُ يُعَرِّفُكُمْ اَنَّ الاَْئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ ، وَ عَرَّفْتُكُمْ اَنَّهُمْ مِنّى وَ مِنْهُ ، حَيْثُ يَقُولُ اللّه ُ فى كِتابِهِ : «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ».
اى مردم، قرآن به شما مى شناسد كه امامان بعد از على فرزندان او هستند و من هم به شما شناساندم كه امامان از نسل من و اويند. آنجا كه خدا مى فرمايد: «امامت را مطلبى باقى در نسل ابراهيم قرار داد».(1)
ص: 47
آينده امت از نظر كسانى كه مردم بايد به آنان مراجعه كنند و از آنان دستور بگيرند در اواخر خطبه محكم كارى و دقت بيشترى را اقتضا مى كرد. مرجع شناخت حلال و حرام و معروف و منكر مسئله مهمى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله با استناد به قرآن پايه آن را محكم فرمود و از هر گونه انحرافى نجات داد.
اين مهم در قالب آيه اى كه امامت را منحصر در نسل حضرت ابراهيم عليه السلام مى داند، در سايه ادبيات بلند قرآن در كوتاه ترين جمله بيان شده است. از آيه 26 اين سوره نام حضرت ابراهيم عليه السلام به ميان مى آيد كه توحيد را بر اساس فطرت خويش نزد خاندانش علنى ساخت. بلافاصله خداوند چنين موحّد والا مقامى را لايق آن دانسته كه امامت در نسل او باشد.
از آنجا كه نسل ابراهيم عليه السلام بسيارند، براى آنكه امامان از نسل او اشتباه نشوند، فقط آن نسلى كه از پيامبر و على عليهماالسلام اند و هر يك از آنان فرزند ديگرى است و دوازده امامند، جز بر امامان معصوم شيعه از اميرالمؤمنين عليه السلام تا حضرت مهدى عليه السلام بر هيچ فرد ديگرى قابل انطباق نيست.
اين تفسير آنگاه كامل بودن خود را نشان مى دهد كه فرمايشات پيامبر صلى الله عليه و آله را در ضمن بيان آيه دقت كنيم كه مى فرمايد: «من هم به شما شناساندم كه امامان از نسل من و على هستند»، يعنى آنچه خداوند به عنوان نسل ابراهيم خليل عليه السلام براى امامت تعيين فرموده آن نسلى است كه از دو سو به محمد و على عليهماالسلام ختم شود.
ص: 48
اِنّا نَحْنُ نُحْيِى الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ كُلَّ شَىْ ءٍ اَحْصَيْناهُ فى اِمامٍ مُبينٍ.
ما مردگان را زنده مى كنيم و آنچه پيش فرستاده اند و بر جاى گذاشته اند را مى نويسيم؛ و هر چيزى را در امام مبين جمع كرده ايم.
ما مِنْ عِلْمٍ اِلاّ وَ قَدْ اَحْصاهُ اللّه ُ فِىَّ ، وَ كُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ اَحْصَيْتُهُ فى اِمامِ الْمُتَّقينَ ، وَ ما مِنْ عِلْمٍ اِلاّ وَ قَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِيّا ، وَ هُوَ الاِْمامُ الْمُبينُ الَّذى ذَكَرَهُ اللّه ُ فى سُورَةِ يس : «وكُلَّ شَىْ ءٍ اَحْصَيْناهُ فى اِمامٍ مُبينٍ».
هيچ علمى نيست مگر آنكه خداوند آن را در من جمع كرده است و هر علمى كه آموخته ام در امام المتقين جمع نموده ام، و هيچ علمى نيست مگر آنكه آن را به على آموخته ام. اوست امام مبين كه خداوند در سوره يس ذكر كرده: «و هر چيزى را در امام مبين جمع كرديم».(1)
در اوائل خطبه و آنگاه كه سخن از معادن علم پيامبر صلى الله عليه و آله است تا مردم در آنچه نياز دارند به آنان مراجعه نمايند با قاطعيت مى فرمايد: «حلالى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و امامان حلال كرده باشند و حرامى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و امامان بر شما حرام كرده باشند. خداوند عز و جل حلال و حرام را به من شناسانده، و آنچه پروردگارم از كتابش و حلال و حرامش به من آموخته به او سپرده ام».(2)
تا اينجا مقدمه زيبايى بر تفسير آيه اى است كه در قلب قرآن - يعنى سوره يس - پس از بيان رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله و اتمام حجت بر بندگان با نبوت آن حضرت مطرح شده
ص: 49
است. براى آنكه معلوم شود طبق اين آيه عصاره علم اولين و آخرين على بن ابى طالب عليه السلام است، حضرت به بيان كامل جوانب آن مى پردازد. ابتدا مى فرمايد: تمام علوم پروردگار نزد من است و عينا كلمه «احصاء» را كه در آيه است درباره خود به كار مى برد. آنگاه مى فرمايد: همه علومى كه نزد من است در امام متقين است و بار ديگر كلمه «احصاء» را به كار مى گيرد تا اذهان را متوجه آيه نمايد. آنگاه يك باره لحن كلام را به صراحت مى كشاند و سخن خود را به عبارتى ديگر تكرار مى فرمايد كه «هر علمى را به على آموخته ام» و به وضوح مى فرمايد: «منظور از امام مبين كه خداوند اعلان فرموده هر چيزى نزد او جمع است، كسى جز على نيست».
سلام بر تو اى امام مبين كه خداوند در قلب قرآن معدن علومت خوانده و ما قدر يادگارهاى كلامت را نمى دانيم. هيهات كه ديگران به چنين گنجى دست يابند و ما تماشاگر باشيم.
ص: 50
اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ.
صاحب اختيار شما خدا و رسولش هستند و كسانى كه ايمان آورده و نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات مى دهند.
وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّه ِ وَ رَسُولِهِ . وَ قَدْ اَنْزَلَ اللّه ُ تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَىَّ بِذلِكَ آيَةً مِنْ كِتابِهِ هِىَ: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» ، وَ عَلِىُّ بْنُ اَبى طالِبٍ الَّذى اَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ هُوَ راكِعٌ يُريدُ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ فى كُلِّ حالٍ .
او (على) صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است، و خداوند در اين باره آيه اى از كتابش بر من نازل كرده: «صاحب اختيار شما خدا و رسولش هستند و كسانى كه ايمان آورده و نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات مى دهند»، و على بن ابى طالب است كه نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات داده و در هر حال خداوند عز و جل را قصد مى كند».(1)
در مراحل آغازين خطبه در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله دستور ابلاغ ولايت على عليه السلام را با آيه «بلِّغ» اعلام مى فرمايد، يادآور مى شود كه خداوند قبلاً در قرآن اين ولايت را به اطلاع شما رسانده است، و سپس آيه نازل شده در خاتم بخشى اميرالمؤمنين عليه السلام را بر مردم مى خواند. معناى اين كار آن است كه «ولايت» در آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ . . .» دقيقا همان ولايتى است كه در غدير بيش از يك ساعت درباره آن سخنرانى شده است. براى تكميل اين تفسير مصداق معين آن را نام مى برد و مى فرمايد: «على بود كه در حال
ص: 51
ركوع زكات داد»، و بر همه روشن مى فرمايد كه از اين آيه هم ولايت به معناى خاص اراده شده و هم صاحب اين ولايت شخص خاصى است.
ص: 52
اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّه ِ وَ اِنْ كُنْتُ لَمِنَ السّاخِرينَ.
اينكه نفسى بگويد: اى حسرت بر آنچه درباره جنب خدا تفريط و كوتاهى كردم، اگر چه از مسخره كنندگان بودم.
مَعاشِرَ النّاسِ ، اِنَّهُ جَنْبُ اللّه ِ الَّذى ذَكَرَ فى كِتابِهِ الْعَزيزِ ، فَقالَ تَعالى مُخْبرا عَمَّنْ يُخالِفُهُ : «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّه ِ».
اى مردم، على جنب اللّه است كه خداوند در كتاب عزيزش ذكر كرده و درباره كسى كه با او مخالفت كند فرموده: «اى حسرت بر آنچه درباره جنب خدا تفريط و كوتاهى كردم».(1)
در حالى كه خطبه به مرحله حساسِ بلند كردن اميرالمؤمنين عليه السلام بر سر دست پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك مى شود، آن حضرت مردم را به شدت از مخالفت على عليه السلام بر حذر مى دارد و اين مهم را با الفاظ مختلفى يادآورى مى كند.
از تعبير دقيقى كه در اين فراز ديده مى شود مى توان استفاده كرد كه چند آيه قبل و بعد اين آيه نيز درباره مخالفين اميرالمؤمنين عليه السلام است، زيرا حضرت مى فرمايد:
«خداوند درباره كسى كه با او مخالفت كند اين آيه را فرموده» و از آنجا كه ضماير و خطاب ها در اين چند آيه يك سياق را مى رساند، بايد گفت: حضرت همه آيات را تفسير فرموده است. پس جا دارد يك دور كامل آيات را ذكر كنيم و با تفسير پيامبر صلى الله عليه و آله معنى كنيم تا بدانيم خداوند در قرآن چه خطاب شديد اللحنى درباره آنان آورده است:
ص: 53
وَ اَنيبُوا اِلى رَبِّكُمْ وَ اَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ اَنْ يَِأْتِيَكُمُ الْعَذابُ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ، وَ اتَّبِعُوا اَحْسَنَ ما اُنْزِلَ اِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ مِنْ قَبْلِ اَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ بَغْتَةً وَ اَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ، اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّه ِ وَ اِنْ كُنْتُ لَمِنَ السّاخِرينَ، اَوْ تَقُولَ لَوْ اَنَّ اللّه َ هَدانى لَكُنْتُ مِنَ الْمُتَّقينَ، اَوْ تَقُولَ حينَ تَرَى الْعَذابَ لَوْ اَنَّ لى كَرَّةً فَاَكُونَ مِنَ الْمُحْسِنينَ، بَلى قَدْ جاءَتْكَ آياتى فَكَذَّبْتَ بِها وَ اسْتَكْبَرْتَ وَ كُنْتَ مِنَ الْكافِرينَ.
(اى مخالفين على)، باز گرديد به سوى پروردگارتان و در برابر او سر تسليم فرود آوريد قبل از آنكه عذاب سراغ شما آيد و يارى نشويد. پيرو بهترينِ آنچه بر شما نازل شده باشيد قبل از آنكه عذاب به طور ناگهانى سراغتان آيد در حالى كه آمدن آن را احساس نكنيد. كه مبادا كسى بگويد: اى حسرت بر آنچه درباره جنب اللّه - يعنى على عليه السلام - كوتاهى كردم و از مسخره كنندگان بودم. يا بگويد: اگر خدا مرا هدايت مى كرد از متقين بودم، يا بگويد هنگامى كه عذاب را مى بيند: اى كاش برايم امكان بازگشت بود تا از نيكوكاران باشم. بلى، آيات و نشانه هاى من برايت آمد، ولى تو آنها را تكذيب نمودى و از پذيرفتن آن سركشى كردى و از كافرين به آن بودى.(1)
نكته بسيار مهم كلمه «جنب» است كه در اين آيه درباره على عليه السلام به كار رفته است. جنب يعنى كنار و جهت و ناحيه. از اميرالمؤمنين عليه السلام به «كنار خدا»، «جهت خدا»، «ناحيه خدا» تعبير شده است. همه اين ها كنايه از شدت ارتباط آن حضرت با خداست و قرب على عليه السلام را به درگاه الهى در بالاترين درجه مى رساند، كه خدايش در قرآن چنين لقب زيبايى برايش معين فرموده است.
ص: 54
اى مقرب ترين بنده درگاه الهى، ما را به آن حسرت منشان كه روزى بر كوتاهى خود درباره تو تأسف خوريم و شرمندگى خود به درگاهت را با افسوس ياد نماييم.
ص: 55
مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجْزى اِلاّ مِثْلَها وَ مَنْ َعِملَ صالِحا مِنْ ذَكَرٍ وَ اُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَاُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فيها بِغَيْرِ حِسابٍ.
هر كس گناهى انجام دهد جز به اندازه همان جزا داده نمى شود، و هر كس از مرد و زن عمل صالحى انجام دهد و مؤمن باشد چنين كسانى وارد بهشت مى شوند و در آن بدون حساب روزى داده مى شوند.
اَلا اِنَّ اَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ: «يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِغَيْرِ حِسابٍ».
بدانيد كه دوستان اهل بيت كسانى اند كه خداوند عز و جل مى فرمايد: «بدون حساب وارد بهشت مى شوند».(1)
اَلا اِنَّ اَوْلِيائَهُمْ، لَهُمُ الْجَنَّةُ يُرْزَقُونَ فيها بِغَيْرِ حِسابٍ.
بدانيد دوستان اهل بيت عليهم السلام كسانى اند كه بهشت براى آنان است و بدون حساب در آن روزى داده مى شوند.(2)
دو عبارت فوق نسخه بدل يك فقره از دو منبع است و در دومى به صورت اقتباس و تضمين آيه در كلام حضرت بيان شده كه مطابق متن قرآن است، ولى در اولى كه به عنوان نص قرآن آمده كلمه «يُرْزَقُونَ فيها» را ندارد. با توجه به اينكه در قرآن آيه اى بدون اين كلمه نداريم، مى توان اطمينان پيداكرد كه اين كلمه در عبارت اول افتاده است به خصوص آنكه در نسخه بدل وجود دارد.
ص: 56
اين عبارت در مراحلى از خطبه است كه پيامبر صلى الله عليه و آله با استناد به قرآن اوصاف و خصوصيات دوستان و دشمنان اهل بيت را مى شمارد و به آخر خطبه نزديك مى شود، و چه زيباست معرفى دوستان آل محمد عليهم السلام در متن قرآن!
در اين آيه خداوند جزاى گناهان را به اندازه آن و با دقتى كه جزاى عمل از معادل و مثل آن تجاوز نكند قرار داده، ولى ايمان آورندگان به ولايت على بن ابى طالب عليه السلام آنگاه كه عمل صالحى انجام دهند خداوند پاداش چندين برابر كه از معادل آن بسيار فراتر است قرار داده، و آن بهشت و روزى بى حسابش است.
اين تفسير باز مى گردد به اينكه اعمال غير اولياى اهل بيت عليهم السلام نزد خداوند ارزشى ندارد و سزاى آن بهشت نخواهد بود، همان گونه كه امام باقر عليه السلام مى فرمايد: «اگر بنده اى بين ركن و مقام عبادت كند به گونه اى كه چون مشك پوسيده شود، ولى خدا را با محبت و ولايت ما اهل بيت ملاقات نكند، خداوند از او نمى پذيرد».(1) و در روايت ديگر خداوند در شب معراج به پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اگر بنده اى از بندگانم مرا عبادت كند تا حدى كه طاقتش تمام شود، سپس مرا ملاقات كند در حالى كه ولايت اهل بيت عليهم السلامرا انكار مى كند، او را داخل آتش مى نمايم».(2)
ص: 57
الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبَسُوا ايمانَهُمْ بِظُلْمٍ اُولئِكَ لَهُمُ الاَْمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ.
كسانى كه ايمان آورده اند و ايمان شان را با ظلم نپوشانده اند، آنان اند كه برايشان امن است و آنان هدايت يافتگانند.
اَلا اِنَّ اَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ فَقالَ: «الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبَسُوا ايمانَهُمْ بِظُلْمٍ اُولئِكَ لَهُمُ الاَْمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ».
بدانيد كه دوستان اهل بيت كسانى اند كه خداوند آنان را توصيف نموده و فرموده است: «كسانى كه ايمان آورده اند و ايمان شان را با ظلم نپوشانده اند، آنان اند كه برايشان امن است و آنان هدايت يافتگانند».(1)
در خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله توصيفِ پذيرندگان ولايت على عليه السلام ادامه دارد. آيه اى كه در اين فراز مطرح شده قطعه زيبايى از مظاهر ايمان حضرت ابراهيم عليه السلام در برابر مشركان است كه دقيقا قابل انطباق بر دوستان على عليه السلام در برابر دشمنان آن حضرت است. خليل پروردگار با قوم خود به احتجاج برمى خيزد و اعلام مى كند من خداى يكتا را پذيرفته ام و درباره او هيچ گونه شركى را نمى پذيرم. سپس به آنان مى فرمايد: «چگونه است كه من به نظر شما بايد از خدايان ساختگى شما كه شريك خداى يكتا قرار داده ايد بترسم، ولى شما از اين واهمه اى نداريد كه بدون دليل به خداى يكتا شريك قائل شده ايد؟! آيا كدام يك از ما به آرامش فكر و امن نزديك تريم؟
ص: 58
طبق تفسير پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير مى گوييم: «اى دار و دسته سقيفه، ما خداى يكتا و فرامين او درباره امامت و خلافت را پذيرفته ايم كه على عليه السلام را تعيين فرموده است. چگونه است كه ما بايد از مخالفت سقيفه ساختگى شما بترسيم، ولى شما از اين كه فرمان صريح الهى درباره ولايت را كنار زديد و در برابر فرمان خدا سقيفه را بدعت گذارديد، نمى ترسيد؟ خود قضاوت كنيد كه كداميك از ما دو گروه در برابر قضاوت الهى آرامش خواهيم داشت.
نتيجه گيرى از اين فرهنگ ابراهيمى در آيه اى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در توصيف شيعيان على عليه السلام فرموده و آن ايمان خالص و بدون شك و شبهه و بدون ظلم و با حفظ فكرى عادلانه و قضاوتى صحيح در عمق درون است كه هم امنيت فكرى آن و هم هدايتش ضمانت شده است.
ص: 59
لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّه ِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّه َ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آبائَهُمْ اَوْ اَبْنائَهُمْ اَوْ اِخْوانَهُمْ اَوْ عَشيرَتَهُمْ، اُولئِكَ كَتَبَ فى قُلُوبِهِمُ الاْيمانَ وَ اَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدينَ فيها رَضِىَ اللّه ُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ اُولئِكَ حِزْبُ اللّه ُ، اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّه ِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.
نمى يابى قومى را كه ايمان به خدا و روز قيامت ايمان آورده باشند، و در عين حال با كسانى كه با خدا و رسولش ضديت دارند روى دوستى داشته باشند، اگر چه پدران شان يا فرزندان شان يا برادران شان يا فاميل شان باشند. آنانند كه ايمان بر قلب هايشان ثبت شده و خداوند با روح خود آنان را مؤيد داشته، و آنان را وارد بهشتى مى كند كه نهرها در آن جارى است و در آن دائمى اند.
خدا از آنان راضى است و آنان از خدا راضى اند. اينان حزب خدايند، و حزب خداوند رستگارانند.
اَلا اِنَّ اَوْلِياءَهُمُ الَّذينَ ذَكَرَهُمُ اللّه ُ فى كِتابِهِ ، فَقالَ عَزَّ وَ جَلَّ : «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّه ِ وَ الْيَومِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّه َ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آبائَهُمْ اَوْ اَبْنائَهُمْ اَوْ اِخْوانَهُمْ اَوْ عَشيرَتَهُمْ ، اُولئِكَ كَتَبَ فى قُلُوبِهِمُ الاْيمانَ وَ اَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدينَ فيها رَضِىَ اللّه ُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ اُولئِكَ حِزْبُ اللّه ِ اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّه ِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ».
بدانيد كه اولياى اهل بيت كسانى اند كه خداوند در كتابش آنان را ياد كرده و فرموده است: «نمى يابى قومى را كه ايمان به خدا و روز قيامت ايمان آورده باشند، و در عين حال با كسانى كه با خدا و رسولش ضديت دارند روى دوستى داشته باشند، اگر چه پدرانشان يا فرزندان شان يا برادران شان يا فاميل شان باشند. آنانند كه ايمان بر قلب هايشان ثبت شده و خداوند با روح خود آنان را مؤيد داشته، و آنان را وارد بهشتى مى كند كه نهرها در آن جارى است و در آن دائمى اند. خدا از آنان راضى است و آنان از
خدا راضى اند. اينان حزب خدايند، و حزب خداوند رستگارانند».(1)
ص: 60
پيداست كه غدير مى خواهد صف حق و باطل را تا آخر روزگار در شفاف ترين شكل از هم جدا كند. مى خواهد صريحا اعلام كند كه دوستى على عليه السلام با دوستى دشمنانش قابل جمع نيست همان گونه كه دوستى دشمنان على عليه السلام با دوستى او قابل جمع نيست، تا هيچ مسلمانى عمر خود را اين گونه به پايان نبرد و با اين خيال واهى خود را مؤمن نداند.
پيامبر صلى الله عليه و آله به صراحت مى فرمايد: پذيرندگان ولايت على عليه السلام منظور از اين آيه اند، و ولىّ واقعى بايد اين گونه باشد و امكان ندارد به گونه اى ديگر باشد، يعنى بايد با كسانى
كه رو در روى خدا و رسول ايستاده اند دوستى نكند اگر چه پدر يا فرزند يا برادر يا فاميلش باشد.
اهل سقيفه فرمان خدا را درباره ولايت على عليه السلام و نيز درباره بسيارى از فرامين الهى زير پا گذاشتند و رو در روى خدا ايستادند؛ و نه تنها ايستادند كه كار خود را عملى نيز كردند؛ و نه تنها اهل سقيفه كه همه كارگزاران و طرفداران شان تا روز قيامت با پذيرفتن آنان رو در روى خدا ايستاده اند.
در مقابل آنان ما موظفيم اين گونه تبرى داشته باشيم و از آنان بيزارى بجوييم كه هر كس تمايلى به آن خط داشت اگرچه نزديك ترين دوستان مان باشد از او فاصله بگيريم و بيزار باشيم. اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: «هر كس ولايت موسى و هارون را پذيرفت و از دشمنان آنان بيزارى جست از گوساله و سامرى بيزارى جسته است، و هر كس ولايت عجل و سامرى را پذيرفت و از دشمنان آن دو بيزارى جست، از موسى و هارون بيزارى جسته در حالى كه خود هم ندانسته است. هر كس ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيتش را بپذيرد و ولايت مرا داشته باشد و از دشمن من بيزارى جسته باشد از آن
ص: 61
دو نفر (ابوبكر و عمر) بيزارى جسته است، و هر كس از دشمن آن دو نفر بيزارى بجويد از پيامبر صلى الله عليه و آله بيزارى جسته است در حالى كه خود متوجه نيست»!(1)
در پايان اين آيه خداوند عجب اوصاف افتخارآميزى را به شيعيان بيزارى جوينده از دشمنان على عليه السلام داده است، كه مى فرمايد: ايمان در قلبشان است، با روح خدا مؤيدند، اهل بهشت و دائمى در آنند، خدا از آنان راضى است، آنان از خدا راضى اند، حزب اللّه اند، رستگارانند.
ص: 62
قالَ ادْخُلُوا فى اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ فِى النّارِ كُلَّما دَخَلَتْ اُمَّةٌ لَعَنَتْ اُخْتَها حَتّى اِذَا ادّارَكُوا فيها جَميعا قالَتْ اُخْريهُمْ لاُِوليهُمْ رَبَّنا هؤُلاءِ اَضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذابا ضِعْفا مِنَ النّارِ ، قالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ.
گفت: همراه امت هايى از جن و انس كه قبل از شما بوده اند داخل آتش شويد، كه هر گروهى داخل آتش جهنم مى شوند همتاى خود را لعنت مى كنند . . . تا هنگامى كه همه كنار يكديگر خود را در آتش مى يابند آخرين آنها به اولين شان مى گويد: پروردگارا، اينان ما را گمراه كردند، پس عذاب چند برابرى از آتش به آنان بده. خداوند در پاسخ مى فرمايد: براى همه عذاب چند برابر است ولى شما نمى دانيد.
اَلا اِنَّ اَعْداءَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّه ُ فيهِمْ: «كُلَّما دَخَلَتْ اُمَّةٌ لَعَنَتْ اُخْتَها حَتّى اِذَا ادّارَكُوا فيها جَميعا قالَتْ اُخْريهُمْ لاُِوليهُمْ رَبَّنا هؤُلاءِ اَضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذابا ضِعْفا مِنَ النّارِ ، قالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ».
بدانيد دشمنان اهل بيت كسانى هستند كه خدا درباره آنان فرموده: هر گروهى كه داخل آتش جهنم مى شوند همتاى خود را لعنت مى كنند . . . تا هنگامى كه همه كنار يكديگر خود را در آتش مى يابند، آخرين آن ها به اولين شان مى گويد: پروردگارا، اينان ما را گمراه كردند، پس عذاب چند برابرى از آتش به آنان بده. خداوند در پاسخ مى فرمايد: براى همه عذاب چند برابر است ولى شما نمى دانيد.(1)
نيمى از وقت خطبه سپرى شده و پيامبر صلى الله عليه و آله در اين مرحله يك فراز از دوستان على عليه السلام و يك فراز از دشمنانش مى گويد، تا اين فراز كه صحنه روز قيامت را درباره
ص: 63
دشمنان او بيان مى كند. آيه اى كه حضرت از اواسط آن در كلامش آورده از آيه 36 سوره اعراف آغاز مى شود و به آيه 41 ختم مى شود،(1) و طبق تفسيرى كه فرموده چنين بيان مى گردد: دشمنان على عليه السلام كه آيات خدا را تكذيب نموده و نسبت به آن ها سركشى كردند و خود را بالا گرفتند اهل آتش اند و در آن دائمى خواهند بود. چه كسى ظالم تر از دشمنان على عليه السلام است كه به خدا افترا و دروغ بستند يا نشانه هاى خدا را تكذيب كردند. آن هنگام كه مرگشان فرا رسد فرستادگان خدا از آنان مى پرسند: كجايند آنچه غير از خدا صدا مى زديد؟ در پاسخ مى گويند: از نزد ما گم شده اند، و سپس بر عليه خود شهادت مى دهند كه كافر بوده اند!
آنگاه به دشمنان على عليه السلام گفته مى شود: شما هم نزد امت هاى قبلى كه در آتش هستند برويد كه آنچنان دچار نكبت اند كه يكديگر را لعنت مى كنند و گناه را بر عهده پيشينيان شان قرار مى دهند، ولى خداوند به دشمنان على عليه السلام خواهد فرمود: عذاب پيروان سقيفه همانند بنيانگذاران آن است، كه به پيروان خود خواهند گفت: شما هم مانند ما تخفيفى از عذاب نداريد، پس مانند ما بچشيد و دسترنج خود را ببينيد. دشمنان على عليه السلام كه آيات خدا را تكذيب كرده و خود را بالا گرفته اند درهاى رحمت آسمان براي شان باز نخواهد شد، و بهشت رفتن شان محال است، همان گونه كه اگر
ص: 64
شترى بخواهد از سوراخ سوزنى عبور كند!! بلكه فرش و روانداز اعداء آل محمد عليه السلام در جهنم گسترانده شده است.
تا اينجا خلاصه شش آيه بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله به دشمنان اهل بيت عليهم السلام تفسير فرمود و معلوم گرديد خداوند چگونه آينده اينان را ترسيم نموده است. اكنون معناى كلمات مبارك معصومين عليهم السلام را درباره دشمنان شان درك مى كنيم آنجا كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «يا على، اگر بنده اى هزار سال خدا را عبادت كند، خدا از او قبول نمى كند جز با ولايت تو و امامان از فرزندانت، و ولايت تو پذيرفته نمى شود جز با برائت از دشمنانت و دشمنان امامان از فرزندانت».(1) و اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: «بر عهده آن دو است گناه امت محمد صلى الله عليه و آله. تا روز قيامت هر خونى كه به ناحق ريخته شود و هر مالى كه به حرام خورده شود و هر ناموسى كه به حرام تصرف شود و هر حكمى كه به ظلم داده شود، بر عهده آن دو است بدون آنكه از گناه انجام دهنده آن چيزى كم شود».(2)
ص: 65
تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَاَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ ، قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّه ُ مِنْ شَىْ ءٍ ، اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ فى ضَلالٍ كَبيرٍ ، وَ قالُوا لَوْ كُنّا نَسْمَعُ اَوْ نَعْقِلُ ما كُنّا فى اَصْحابِ السَّعيرِ ، فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لاَِصْحابِ السَّعيرِ.
نزديك است كه از شدت غيظ از يكديگر جدا شود، هر بار كه گروهى به جهنم انداخته مى شوند خزانه دارانش از آنان مى پرسند: آيا ترساننده اى نزد شما نيامد؟ آنان در پاسخ مى گويند: بلى، ترساننده سراغ ما آمد ولى ما او را تكذيب كرديم و گفتيم: خدا چيزى نازل نكرده و شما در گمراهى بزرگ هستيد. همچنين در پاسخ خزانه داران جهنم مى گويند: اگر ما گوش فرا مى داديم يا درك مى كرديم در اصحاب آتش شعله ور نبوديم. و اين گونه به گناه خود اعتراف كردند، پس خوارى باد بر اصحاب آتش.
اَلا اِنَّ اَعْداءَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ : «كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ ، قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّه ُ مِنْ شَىْ ءٍ ، اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ فى ضَلالٍ كَبيرٍ ، وَ قالُوا لَوْ كُنّا نَسْمَعُ اَوْ نَعْقِلُ ما كُنّا فى اَصْحابِ السَّعيرِ ، فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لاَِصْحابِ السَّعيرِ».
بدانيد كه دشمنان اهل بيت كسانى هستند كه خداوند عزوجل مى فرمايد: «هر بار كه گروهى به جهنم انداخته مى شوند خزانه دارانش از آنان مى پرسند: آيا ترساننده اى نزد شما نيامد؟ آنان در پاسخ مى گويند: بلى، ترساننده سراغ ما آمد ولى ما او را تكذيب كرديم و گفتيم: خدا چيزى نازل نكرده و شما در گمراهى بزرگ هستيد. همچنين در پاسخ خزانه داران جهنم مى گويند: اگر ما گوش فرا مى داديم يا درك مى كرديم در اصحاب آتش شعله ور نبوديم. و اين گونه به گناه خود اعتراف كردند، پس خوارى باد بر اصحاب آتش.(1)
ص: 66
اين فراز از خطبه در ادامه معرفى قرآنى دوستان و دشمنان اهل بيت عليهم السلام است و دو كفه مقايسه نيز در متن قرآن است، چنانكه در فراز بعدى مى فرمايد: «شَتّانَ ما بَيْنَ السَّعيرِ وَ الاَْجْرِ الْكَبيرِ» : «چقدر فاصله است بين آتش شعله ور (كه براى دشمنان است) و اجر بزرگ (كه براى دوستان است)».
آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله به تفسير تطبيقى آن پرداخته از آيه 6 آغاز مى شود(1) و تا آخر آيه 11 ادامه آن است، و همه اين آيات در شأن دشمنان خدا - كه كفرشان به صريح قرآن ثابت شده - آمده است.
اكنون كه آن حضرت به صراحت اين آيات را درباره دشمنان آل محمد عليهم السلام تفسير فرموده است بايد آنها را چنين معنى كرد:
دشمنان اهل بيت عليهم السلام كه كافرند مستحق عذاب جهنم اند و عاقبت بدى دارند. آنگاه كه اعداءِ آل محمد عليهم السلام در دورخ انداخته مى شوند صداى هولناكى از آن مى شنوند در حالى كه مى جوشد. نزديك است جهنم از شدت غيظ بر آن كافران قطعه قطعه شود.
هر گاه كه عده اى از مخالفين آل اللّه را در جهنم مى اندازند مأموران جهنم مى پرسند: آيا درباره مخالفت با على شما را بر حذر نداشتند و آيا امثال غدير را به ياد نداريد؟ مى گويند: بر حذر دارنده اتمام حجت نمود، ولى ما گفتيم: محمد همه اينها را از پيش خود مى گويد و از سوى خدا در اين باره چيزى نازل نشده است، و شما دوستان اهل بيت گمراهيد!!
ص: 67
ولى اى كاش درست فكر مى كرديم و اين همه سفارش پيامبر را درباره على و فرزندانش به گوش جان مى خريديم. اين اقرار را زمانى مى نمايند كه كار از كار گذشته و روز سزاى اعمال است، و اُف بر اين اعتراف كه در كنار آتش جهنم باشد.
و اين چنين روزهايى در انتظار مخالفين و دشمنان آل رسول عليهم السلام است و گريزى از آن نخواهند داشت، در حالى كه ما به عنوان دوستان اهل بيت عليهم السلام در انتظار پاداش بزرگ خواهيم بود.
ص: 68
يا اَيُّهَا الَّذينَ اُوتُوا الْكِتابَ، آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقا لِما مَعَكُمْ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى اَدْبارِها اَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا اَصْحابَ السَّبْتِ .
اى كسانى كه كتاب به آنان داده شده، ايمان آوريد به آنچه نازل كرديم كه تأييد مى كند آنچه همراه شماست، قبل از آنكه هلاك نماييم صورت هايى را و آنها را به پشت برگردانيم يا آنان را مانند اصحاب سبت لعنت كنيم.
مَعاشِرَ النّاسِ ، «آمِنُوا بِاللّه ِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى اَدْبارِها اَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا اَصْحابَ السَّبْتِ». بِاللّه ِ ما عَنى بِهذِهِ الاْيَةِ اِلاّ قَوْما مِنْ اَصْحابى اَعْرِفُهُمْ بِاَسْمائِهِمْ وَ اَنْسابِهِمْ ، وَ قَدْ اُمِرْتُ بِالصَّفْحِ عَنْهُمْ.
اى مردم، ايمان آوريد به خدا و رسولش و نورى كه همراه او نازل شده است قبل از آنكه هلاك نماييم صورت هايى را و آنها را به پشت برگردانيم يا آنان را مانند اصحاب سبت لعنت كنيم. به خدا قسم از اين آيه قصد نشده مگر قومى از اصحابم كه آنان را به اسم و نسب شان مى شناسم، ولى مأمورم از آنان پرده پوشى كنم.(1)
خطبه غدير مرحله اصلى را در معرفى على عليه السلام و دوستان و دشمنانش پشت سر گذاشته و مى خواهد زنگ خطر را درباره حضور جدى منافقين در جامعه مسلمين به صدا در آورد. آغاز سخن در اين مرحله با ذكر آيه مزبور است كه خداوند گروهى را به حيله گران اصحاب سبت تشبيه كرده كه با نيرنگ و استناد به دين فرامين الهى را زير پا گذاشتند.
ص: 69
اصحاب سبت قومى بودند كه شغل شان ماهيگيرى بود و در كنار دريا سكونت داشتند. خداوند به آنان دستور داد روزهاى شنبه كار خود را تعطيل كنند و ماهى نگيرند و در اين باره «اَخَذْنا مِنْهُمْ ميثاقا غَليظا» يعنى «پيمان محكمى از آنان گرفتيم».(1) روزهاى شنبه كه تعطيل كرده بودند ماهيان روى آب ظاهر مى شدند و طمع ماهيگيران را بر مى انگيختند، ولى در غير روز شنبه نمى آمدند و اين امتحان الهى بود. آن مردم براى آنكه ماهيان را در روز شنبه از دست ندهند و در عين حال - به خيال خود - با فرمان الهى مخالفت نكرده باشند، در كنار دريا حوضچه هايى تعبيه كردند كه امواج آب ماهى ها را بى اختيار به آن حوضچه ها مى ريخت و راه بازگشت نداشتند. اين كار بدون حضور ماهيگيران در روز شنبه به وقوع مى پيوست و ماهيان در آن گودال ها مى ماندند تا روز يكشنبه كه مردم مى آمدند و آنها را مى گرفتند، و ادعا مى كردند ما مخالف حكم خدا كارى نكرده ايم و روز شنبه ماهى نگرفته ايم!(2)
موعظه هيچكس در اينان اثر نمى كرد. عده اى مى گفتند: چرا موعظه مى كنيد قومى را كه مستحق عذابند؟ در پاسخ مى گفتند: براى آنكه نزد خدا معذور باشيم و به اميد آنكه از كار خود باز گردند.(3) عاقبتِ اصحاب سبت لعنت و دورى از رحمت خدا بود، تا جايى كه خداوند آنان را مسخ نمود و از انسانيت بيرون برد.(4)
در اين فرازِ خطبه، پيامبر صلى الله عليه و آله قسم ياد مى كند كه منظور از اين آيه و آن گروهى كه
ص: 70
مانند اصحاب سبت لعنت شده اند گروهى از اصحاب من هستند؛ و در فقرات بعدى تصريح مى فرمايد كه آنان اصحاب صحيفه ملعونه اند.(1) چه مشابهتى در اعمال و رفتار اين دو گروه وجود دارد كه خداوند از ميان لعنت شدگان، اصحاب سبت را نام مى برد؟ چه شباهتى بين اهل سقيفه و اصحاب سبت بالاتر از اينكه با پوشش دين و به نام اسلام، بدعت ها را جايگزين فرامين الهى نمودند؛ و در همه موارد با اينكه رو در روى خدا ايستاده بودند با كمال وقاحت نشان دفاع از پيامبر صلى الله عليه و آله و دين او را بر پيشانى خود بسته بودند؟!
اگر آنان بر سرِ گرفتنِ ماهى و رسيدن به مال دنيا متوسل به چنان نيرنگ هايى مى شدند، اهل سقيفه براى محو نام على بن ابى طالب عليه السلام و خاندانش و باز گرداندن مردم به جاهليت حيله هاى آن چنانى را به كار مى گرفتند. اگر لعنت و دورى آنان از رحمت الهى با مسخ شدن پايان يافت، اهل سقيفه مستحق سزايى هستند كه اين جهان ظرفيت انعكاسش را ندارد، و در برزخ و قيامت اثر آن ظاهر شده و مى شود.
امام زين العابدين عليه السلام در اين باره مى فرمايد: «خداوند اصحاب سبت را به خاطر صيد ماهى مسخ نمود. چگونه مى بينى نزد خداى عز و جل حال كسانى را كه فرزندان انبياء را به قتل رساندند و حرمت آنان را شكستند؟ اگر چه خداوند تعالى آنان را در دنيا مسخ نكرد، ولى آنچه از عذاب آخرت براي شان آماده كرده چندين برابر عذاب مسخ است».(2)
نمونه اى از عالم برزخِ آنان كلام اميرالمؤمنين عليه السلام است كه به حارث همدانى فرمود: آنچه من مى بينم تو هم مى بينى؟ عرض كرد: چگونه مى توانم آنچه شما مى بينى من
ص: 71
هم ببينم در حالى كه خداوند به شما نورانيت داده و مقامى عطا فرموده كه به احدى نداده است. فرمود: «اين اولى است كه بر پرتگاهى از آتش قرار دارد و التماس مى كند كه اى ابا الحسن مرا ببخش»، ولى خدا او را نبخشايد. بار دوم اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «اين ديگرى دومى است كه بر شكافى از آتش قرار دارد و مى گويد: اى ابا الحسن مرا ببخش»، ولى خدا او را نبخشايد.(1)
نمونه اى از عذاب آخرت غاصبين، حديث پيامبر صلى الله عليه و آله است كه فرمود: در جهنم تابوتى از آتش است كه در آن دوازده نفرند: شش نفر از اولين و شش نفر از آخرين. اين تابوت در چاهى در قعر جهنم است و بر در آن تابوت قفلى است و بر در آن چاه صخره اى است. هر گاه خداوند بخواهد جهنم را شعله ور كند آن صخره را از در آن چاه برمى دارد، و جهنم از شعله ها و حرارت آن چاه شعله ور مى شود.
شش نفر از اولين عبارتند از قابيل پسر آدم كه برادرش را كشت، و فرعون بزرگ فرعون ها، و كسى كه با حضرت ابراهيم عليه السلام بر سر توحيد مجادله نمود، و دو نفر از بنى اسرائيل كه كتاب آسمانى آنان را تحريف كرده سنت هايشان را تغيير دادند كه يكى يهوديان را و ديگرى مسيحيان را منحرف ساخت، و ابليس ششمى آنان است. و اما شش نفر از آخرين يكى دجال است و بقيه پنج نفر اصحاب صحيفه اند كه در حجة الوداع و مقارن غدير پيمان نامه اى بر ضد پيامبر و اميرالمؤمنين عليه السلام امضا كردند و سر از سقيفه در آوردند كه عبارتند از: اولى و دومى و ابوعبيده جراح و معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفة».(2)
ص: 72
اَلَمْ نُهْلِكِ الاَْوَّلينَ، ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخَرينَ، كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ، وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ.
آيا ما پيشينيان را هلاك نكرديم؟ آيا در پى آنان گروه ديگرى را نفرستاديم؟ ما با مجرمان چنين مى كنيم! واى در آن روز بر تكذيب كنندگان.
مَعاشِرَ النّاسِ ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ اَكْثَرُ الاَْوَّلينَ ، وَ اللّه ُ لَقَدْ اَهْلَكَ الاَوَّلينَ(1)، وَ هُوَ مُهْلِكُ الاْخِرينَ . قالَ اللّه ُ تَعالى : «اَلَمْ نُهْلِكِ الاَْوَّلينَ ، ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخَرينَ ، كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ، وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ».
اى مردم، قبل از شما اكثر پيشينيان هلاك شدند، و خداوند آنان را (به خاطر مخالفت با پيامبرانشان) هلاك نمود، و اوست كه آيندگان را هلاك خواهد كرد. خداى تعالى مى فرمايد: «آيا ما پيشينيان را هلاك نكرديم؟ آيا در پى آنان گروه ديگرى را نفرستاديم؟ ما با مجرمان چنين مى كنيم! واى در آن روز بر تكذيب كنندگان».(2)
در اواسط خطابه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله اخبارى از غصب خلافت را به ميان آورد و ذهن ها را متوجه خطر گمراهى بعد از خود نمود، و براى هضم آن يادآور شد كه امت هاى گذشته نيز به چنين خطرى مبتلا شدند. سپس براى آنكه مردم اين خطر را جدى بگيرند هلاك شدن امت ها با عذاب الهى را مطرح فرمود و اينكه امت هاى آينده نيز همان مسير را خواهند پيمود، و براى اين مطلب به آيه قرآن استناد نمود و با كلمه «قالَ اللّه ُ تَعالى» چهار آيه پشت سر هم از سوره مرسلات را قرائت فرمود.
ص: 73
اين آيات در موقعيت خاصى از قرآن قرار گرفته كه خداوند تأكيد خاصى بر تكذيب كنندگان دارد و در اين سوره 10 بار فرموده: «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ».
بار اول قيامت را ياد مى كند و در آن روز واى بر تكذيب كنندگان مى گويد. بار دوم هلاك شوندگان گذشته و آينده را ياد مى كند و همين جمله را تكرار مى كند كه همين آيه مورد نظر ماست. بار سوم خلقت انسان را در مراحل رشد نطفه مطرح مى كند و بعد از چند آيه، جمله «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ» را تكرار مى كند. بار چهارم نعمت هاى روى زمين را ياد آور مى شود و همين آيه را مكرر مى نمايد. بار پنجم مسئله تكذيب را جدى تر مطرح مى كند و با تصوير روز قيامت به آنان مى فرمايد: «اكنون سراغ نتيجه آنچه تكذيب مى كرديد برويد»! و سپس عذاب جهنم را بيان مى كند و بار ديگر آيه «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ» را ذكر مى كند. بار ششم برخورد تند با تكذيب كنندگان را در روز قيامت به ميان مى آورد و يك بار ديگر آيه مزبور را تكرار مى نمايد. بار هفتم عجز آنان را مطرح مى كند كه اگر حيله اى داريد به كار بنديد و باز آيه را تكرار مى فرمايد. بار هشتم سراغ تصديق كنندگان مى رود و نعم بهشتى آنان را برمى شمارد و مى فرمايد: ما محسنين را اين چنين جزا مى دهيم و آنگاه مى فرمايد: «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ». بار نهم مجرمين را در دنيا مهلت مى دهد و باز آيه را تكرار مى نمايد. بار دهم اطاعت نكردن آنان از فرامين الهى را مطرح مى كند و باز مى فرمايد: «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ». و اين گونه ده بار اين جمله در سوره «مرسلات» تكرار شده، شبيه آيه «فَبِأَىِّ آلاءِ رَبِّكُما
تُكَذِّبانِ» كه در سوره «الرحمن» تكرار شده است.
آنچه به تفسير اين آيه باز مى گردد عنوان كردن مسئله تكذيب رسل و ارتباط آن به عذاب الهى در اين موقعيت خطبه است. بدان معنى كه هر كس على عليه السلام را ردّ كند و مقام
ص: 74
او را نپذيرد و نتيجتا سخن و فرمان او را اطاعت نكند اين همان تكذيب اوست، و چون اين مقام و منزلت على عليه السلام را پيامبر صلى الله عليه و آله آورده نپذيرفتن او به معناى ردّ اوامر رسول اللّه صلى الله عليه و آله و تكذيب آن حضرت است. از آنجا كه پيامبر صلى الله عليه و آله هم آنچه مى گويد از طرف خداست، در واقع كسى كه مقام على عليه السلام را نپذيرد خدا را تكذيب كرده است. اكنون به اين نتيجه مى رسيم كه خداوند اقوام بسيارى را به خاطر تكذيب شان هلاك نموده و خواهد نمود، كه از بارزترين نمونه هاى آن تكذيب خدا و رسول در مسئله ولايت على بن ابى طالب عليه السلام است.
يادآورى اين نكته ضرورى به نظر مى رسد كه تكذيب امم گذشته نسبت به انبياى خود به معناى ارتكاب گناه نبود، بلكه كارى ريشه اى بود تا راه را براى آنچه مى خواستند باز كنند و به اهداف خود برسند. لذا گاهى به پيامبران خود مى گفتند: «شما به دروغ ادعا مى كنيد كه از طرف خدا هستيد». گاهى مى گفتند: «اين سخنان را خدا نفرموده و شما از طرف خود به ما امر و نهى مى كنيد». گاهى مى گفتند: «تقدس شما را به چنين دستوراتى وادار مى كند و الاّ واقع دين خدا چنين نيست». گاهى پس از مخالفت بهانه مى آوردند كه: «ما گمان كرديم منظور شما چنين است»، و گاهى مصلحت سنجى خود را به عنوان دليلى قاطع در برابر دستور الهى قرار مى دادند و بدين صورت آن را ردّ مى كردند. همه اين نمونه ها دقيقا در برابر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز تكرار شد و معنايى جز تكذيب و ردّ كلام آن حضرت نداشت، ولى در ظاهر شكل هاى حق به جانبى به خود مى گرفت و گاهى به حساب ورع و تقوى و دقت در فرمان الهى نيز گذاشته مى شد.
در مسئله «ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام» همه اين نمونه هاى تكذيب در زمان خود پيامبر صلى الله عليه و آله، گاهى رو در روى آن حضرت و گاهى در غياب ايشان رخ داد، و چهره
ص: 75
اصلى آن پس از رحلت حضرتش ظاهر شد كه رسما در برابر على بن ابى طالب عليه السلام قد عَلَم كردند.
از نمونه هاى شاخصِ تكذيب هاى رو در رو، حارث فهرى بود كه با صراحتِ لهجه تكذيب خود را بر زبان آورد و عذاب را خودش درخواست كرد و گفت: «خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست».(1)
عده اى همچون ابوبكر و عمر گفتند: «آيا اين امر ولايت و اينكه بايد با على بيعت كنيم از طرف خداست يا رسولش»؟! يعنى آيا از جانب خود مى گويى؟ و اين در واقع تكذيبى بود در قالبى مرموزانه و مزوّرانه، و اين از پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله پيداست كه فرمود:
«آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خداوند مى شود»؟!(2)
عده اى ديگر كه جرئت اين گونه جسارت ها را نداشتند با لحنى دلسوزانه و اظهار مصلحت انديشى گفتند: «مردم تازه مسلمان شده اند و نمى پذيرند كه نبوت در شما و امامت در پسر عمويتان باشد، و اگر امامت را به ديگرى واگذار كنى بهتر است». حضرت فرمود: «از پيش خود اين كار را نكرده ام كه اختيار داشته باشم. خداوند امر كرده و آن را واجب نموده است». گفتند: اگر به خاطر ترس از مخالفت خداوند اين كار را نمى كنى، پس كسى را در خلافت با او شريك نما كه مردم با وجود او آرام بگيرند و با تو مخالفت نكنند»! حضرت نپذيرفت و از طرف خدا آيه نازل شد: «لَئِنْ اَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ». حضرت فرمود: «اگر اين پيمان را بشكنيد و يا در آن شك كنيد روز قيامت خصم شما خواهم بود».(3)
ص: 76
نمونه هايى كه در غياب پيامبر صلى الله عليه و آله بى واهمه به تكذيب ولايت پرداختند از مقابل منبر غدير آغاز شد. چند نفر كه مقابل منبر نشسته بودند به يكديگر با مسخره گفتند: «اكنون مى گويد: خدايم چنين گفته است»!! و سپس گفتند: «به خدا قسم، ابدا درباره آنچه مى گويد تسليم او نخواهيم شد».(1)
عده اى با يكديگر با غيظ نجوا كردند كه: «محمد هر از چند گاه ما را به مسئله جديدى فرا مى خواند، و اكنون سراغ اين مسئله رفته كه اهل بيتش را بر دوش شما سوار كند»!!(2)
عده اى ديگر با آهى سرد اين تكذيب را علنى ساختند و به يكديگر گفتند: «اى كاش ما را به جاى على امام قرار مى داد»!!(3)
دومى به اولى گفت: «نه به خدا قسم، خدا به او چنين دستورى نداده است و اين ساخته خود اوست»!!(4)
معاويه پس از مراسم غدير دست بر دوش مغيره گذاشته و تكيه داده بود و مى گفت: «به خدا قسم محمد را بر گفته اش تصديق نمى كنيم و به ولايت على اقرار نمى نماييم».(5)
نمونه بارزى كه عملاً به تكذيب پيامبر صلى الله عليه و آله اقدام كردند امضاى صحيفه ملعونه بود كه همزمان با غدير به عنوان اقدامى در مقابل پروردگار آن را امضا كردند.
ص: 77
با توجه به انواع تكذيب كه در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله رو در روى آن حضرت صورت پذيرفت، نوبت به كلام پيامبر صلى الله عليه و آله مى رسد كه در خطابه فرمود: «همان گونه كه خداوند پيشينيان را به خاطر مخالفت با پيامبرانشان و دروغ پنداشتن پيام ها و رسالت ايشان هلاك كرد و به انواع عذاب گرفتار نمود، آيندگان را نيز به آنان ملحق خواهد فرمود. اين آيندگان كدام پيامبر را تكذيب كرده اند؟ حضرت خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله را. اين آيندگان چه چيزى را تكذيب كرده اند؟ ولايت دوازده امام اعلام شده در غدير را.
طبق آيه كسانى كه حجت هاى پروردگار را انكار كنند نزد خداوند مجرم هستند، و اين جرم در حدى است كه استحقاق هلاكت و عذاب الهى را دارند و خداوند با عنوان «واى بر شما» آنان را خطاب فرموده است.
ص: 78
وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ ، قُلْ اُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ ، يُؤْمِنُ بِاللّه ِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ يُؤذُونَ رَسُولَ اللّه ِ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ.
از آنان كسانى هستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله را اذيت مى كنند و مى گويند او «اذن» (گوش فرا دهنده) است. بگو: گوش است بر ضد كسانى كه گمان مى كنند او «اذن» است و براى شما خير است. به خدا ايمان مى آورد و در مقابل مؤمنين تواضع و احترام مى نمايد، و براى كسانى از شما كه ايمان آورده اند رحمت است، و براى كسانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را اذيت مى كنند عذاب دردناك است.
وَ سَاَلْتُ جَبْرَئيلَ اَنْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ اِلَيْكُمْ - اَيُّهَا النّاسُ - لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَ اِدْغالِ اللاّئِمينَ وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاِْسْلامِ ، الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّه ُ فى كِتابِهِ بِاَنَّهُمْ يَقُولُونَ بِاَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ ، وَ يَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه ِ عَظيمٌ ، وَ كَثْرَةِ اَذاهُمْ لى غَيْرَ مَرَّةٍ ، حَتّى سَمُّونى اُذُنا وَ زَعَمُوا اَنّى كَذلِكَ لِكَثْرَةِ مُلازَمَتِهِ اِيّاىَ وَ اِقْبالى عَلَيْهِ وَ هَواهُ وَ قَبُولِهِ مِنّى ، حَتّى اَنْزَلَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ فى ذلِكَ: «وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ ، قُلْ اُذُنُ - عَلَى الَّذينَ يَزْعَمُونَ اَنَّهُ اُذُنٌ - خَيْرٍ لَكُمْ ، يُؤْمِنُ بِاللّه ِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذينَ آمَنوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ يُؤذُونَ رَسُولَ اللّه ِ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ». وَ لَوْ شِئْتُ اَنْ اُسَمِّىَ الْقائِلينَ بِذلِكَ بِاَسْمائِهِمْ لَسَمَّيْتُ ، وَ اَنْ اُومِئَ اِلَيْهِمْ بِاَعْيانِهِمْ لاََوْمَأْتُ ، وَ اَنْ اَدُلَّ عَلَيْهِمْ لَدَلَلْتُ ، وَ لكِنّى وَ اللّه ِ فى اُمُورِهِمْ قَدْ تَكَرَّمْتُ .
اى مردم، من از جبرئيل درخواست كردم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا از كمى متقين و زيادى منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيله هاى مسخره كنندگان اسلام اطلاع دارم، كسانى كه خداوند در كتابش آنان را چنين توصيف كرده است كه با زبانشان مى گويند آنچه در قلب هايشان نيست و اين كار را سهل مى شمارند در حالى كه نزد خداوند عظيم است، و همچنين به خاطر اينكه منافقين بارها مرا اذيت كرده اند تا آنجا كه مرا «اُذُن» (گوش فرا دهنده) ناميدند، و گمان كردند كه من چنين هستم به خاطر ملازمت بسيار او (على) با من و توجه من به او و تمايل او به
ص: 79
من و قبولش از من، تا آنجا كه خداوند عزوجل در اين باره چنين نازل كرد: «و از آنان كسانى هستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله را اذيت مى كنند و مى گويند او «اذن» (گوش فرا دهنده) است. بگو: گوش است بر ضد كسانى كه گمان مى كنند او «اُذُن» است و براى شما خير است. به خدا ايمان مى آورد و در مقابل مؤمنين تواضع و احترام مى نمايد، و براى كسانى از شما كه ايمان آورده اند رحمت است، و براى كسانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را اذيت مى كنند عذاب دردناك است». و اگر بخواهم گويندگان چنين نسبتى را معرفى كنم و به آنان اشاره نمايم و آنان را نشان دهم مى توانم، ولى درباره آنان با بزرگوارى رفتار كرده ام.(1)
آيه مزبور در اولين مراحل خطبه مطرح مى شود كه نزول آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ اِلَيْكَ . . .» اعلام شده، و همه آماده مى شوند تا مرحله اصلى خطبه برسد و معلوم شود پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور به تبليغ چه پيامى است. با آنكه مسير سخن نشاط و سرور خاصى را همراه دارد، امّا گويا چهره حضرت درهم مى رود و توجه عميق خود را به حضور كوردلان و منافقينى مى دوزد كه عملاً در كاروان غدير حضور دارند و همچنان در جامعه مسلمين حضور خواهند داشت. اينان به قدرى كينه توز و آماده فتنه انگيزى هستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله وجودشان را مانعى بزرگ بر سر راه برنامه غدير مى بيند در حدى كه اگر خداوند با اراده خويش آنان را درهم نكوبد واقعا معرّفى و اعلان ولايت على عليه السلام با حضور آنان ميسّر نيست، و آنگاه كه خطاب «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» آمد بر همه ثابت شد كه خطر منافقين جدى است و بهمين جهت خدا ضامن حفظ رسولش شده است.
سوره توبه از آيه 37 خطاب با منافقين را آغاز مى كند و صحنه هاى مختلفى از
ص: 80
كارشكنى هاى آنان را ترسيم مى نمايد، و اين روند تا آخر سوره ادامه مى يابد و از سوره هايى است كه به طور خاص منافقين را زير نظر گرفته است. مطالعه اين آيات نشان مى دهد كه منافقين چه اندازه در اذيت پيامبر صلى الله عليه و آله پيش رفته اند و به تخريب زمينه هاى اجتماعى اهداف اسلام پرداخته اند.
تصريح به خطر منافقين در اثناى خطبه اين نتيجه را دارد كه در دور دست هاى تاريخ كه مطالعه كنندگان خطبه غدير آن را مورد بررسى قرار مى دهند، به آسانى زير پا گذاشتن غدير در سقيفه را تحليل مى كنند و درمى يابند كه منافقين در غدير چه سوداهايى در سر مى پروراندند و چگونه پايه هاى آن را محكم نمودند تا ثمره شومش را در سقيفه گرفتند.
درباره آيه «اُذُن» كه بازگوى يكى از بارزترين نمونه هاى آزار منافقين است، در خطابه غدير حضرت به بيان كاملى پرداخته اند. آنان كه ملازمت اميرالمؤمنين عليه السلام با رسول اللّه صلى الله عليه و آله را به صورت دو جانبه مى ديدند و شاهد جلسات خصوصى آن دو بزرگوار بودند كه احدى در آنها شريك نبود، به خود تا اين حد جرئت دادند كه حتى به صورت لسانى جسارت كنند و به كنايه لقب «اُذُن» به معناى «گوش» را به حضرت دادند و منظورشان اين بود كه سر تا پا گوش است و اسرارى را در گوش يكديگر نجوى مى كنند، و در واقع با اين كلمه حضرت را مسخره مى كردند.
خداوند در تقبيح اين رفتار منافقين آيه اى نازل كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير ضمن قرائت آن به تفسيرش نيز پرداخت. اولاً داستان آيه «اُذُن» را بيان فرمود كه در سطور
قبل ذكر شد. ثانيا در بين آيه بيان فرمود كه اگر من و على نجوا مى كنيم و مطالبى را
ص: 81
سرى به يكديگر مى گوييم اين مطالب سرى درباره منافقين است و آنان اين مسئله را به خوبى احساس كرده اند كه اين گونه مسخره مى كنند، و دقيقا به همين جهت اين نجواها به نفع مؤمنين است، و در آخر اين آيه اذيت كنندگان پيامبر صلى الله عليه و آله به جهنم و عذاب اليم وعده داده شده اند.
از آنجا كه ماجراى «اُذُن» مسئله اى مخفى نبوده آن حضرت بر فراز منبر غدير از تشنج احتراز مى نمايد و به اشاره مى فرمايد: «افرادى را كه چنين استهزايى نسبت به من روا داشته اند به نامشان مى شناسم و مى توانم هم اكنون با اشاره دست آنان را به همه نشان دهم»، و اين حاكى از حضور آنان در برابر منبر غدير است. سپس مى فرمايد: «ولى مصلحت كنونى آن است كه با آنان درگير نشوم و بزرگوارانه رفتار كنم».
امام كاظم عليه السلام در اين باره مى فرمايد: «پيامبر صلى الله عليه و آله درباره منافقين با بزرگوارى رفتار كرد و ظاهر آنان را پذيرفت و باطن شان را به خدا واگذار كرد».(1)
ذكر نمونه هايى از جسارت هاى منافقين حاضر در غدير كه در تاريخ به صراحت ذكر شده مى تواند روشنگر اين نكته باشد كه در غدير اهانت به ساحت مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله به اعلى درجه خود و به حدودى فراتر از مسئله اُذُن رسيد و انجام دهندگان اين جسارت ها نيز معلوم شدند:
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله دستور آماده سازى زير درختان و منبر غدير را صادر فرمود، يكى
ص: 82
از منافقين گفت: در اينجا كه ساعتى بيش توقف نخواهد داشت، براى چه دستور كندن خارها را مى دهد! بدانيد كه امروز مسئله مهم و ناراحت كننده اى خواهد آورد!(1)
امام صادق عليه السلام فرمود: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را در روز غدير معرفى و منصوب مى فرمود، در مقابل حضرت هفت نفر از منافقين قرار داشتند كه عبارت بودند از : اولى، دومى، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيده جراح، سالم مولى ابى حذيفه، و مغيرة بن شعبه. از ميان اين ها عمر گفت: «او را نمى بينيد كه
چشمانش مانند مجانين در گردش است؟! اكنون مى گويد: خدايم چنين گفته است»!(2) و اين گونه برنامه پيامبر صلى الله عليه و آله را به مسخره گرفتند.
آنگاه كه اميرالمؤمنين عليه السلام بر سر دستان پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»، عمر گفت: «نه به خدا قسم، خدا به او چنين دستورى نداده و اين را از پيش خود مى گويد»!(3)
همچنين معاويه در روز غدير - بعد از منصوب شدن اميرالمؤمنين عليه السلام - از شدت ناراحتى برخاست و با تكبّر به راه افتاد و با غضب خارج شد در حالى كه دست راستش را بر ابوموسى اشعرى و دست چپش را بر مغيرة بن شعبه تكيه داده بود و با تبختر
ص: 83
مى گفت: «محمد را بر اين گفت-ارش تصديق نمى كنيم و به ولايت على اقرار نمى نماييم».(1)
عده اى ديگر از منافقين گفتند: «محمد هر ساعتى ما را به مطلب جديدى مى خواند. اكنون هم اين مطلب را پيش كشيده كه اهل بيتش را بر گُرده ما سوار كند»!(2)
پس از بيعت در غدير عمر شانه بالا انداخت و به ابوبكر گفت: عجب زير بازوى پسر عمويش را گرفته بالا مى برد!(3)
عده اى از منافقين پس از بيعت با يكديگر پيمان بستند و گفتند: اگر براى محمد اتفاقى بيفتد و از دنيا برود امر ولايت را از على عليه السلام دور مى كنيم و نمى گذاريم براى او باشد.(4)
سه نفر از منافقين پس از خطابه و بيعت غدير در خيمه خود جمع شده بودند. يكى از آنها گفت: «محمد احمق است اگر گمان مى كند خلافت بعد از او براى على سازگار خواهد بود». ديگرى گفت: «او را احمق مى خوانى! آيا نمى دانى او مجنون
ص: 84
است»؟ سومى گفت: «چه احمق باشد و چه مجنون، به خدا قسم آنچه مى گويد هرگز نخواهد شد». پيرمردى از ميان مردم گفت: «اگر ما بين اقوام خود آن گونه كه او مى گويد باشيم، از خران بدتريم»!!!(1)
با توجه به اين موارد كه نمونه هايى از مسايل اتفاق افتاده توسط منافقين است، اذيت و آزارشان نسبت به مقام نبوت معلوم مى شود و طبعا «عذاب اليم» مذكور در آيه شامل شان مى گردد. اين گونه است كه گروهى از اهل جهنم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله زمام امور مسلمين را به دست گرفتند، و طبيعى بود كه جامعه اسلامى را به سوى آتش بكشانند و اين مسير تاكنون مسير چهارده قرن را طى كند. دقيقا به همين دليل است كه شيعه از اين راه جهنمى فاصله مى گيرد و همراه «قائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلينَ» تا «جَنّاتِ النَّعيمِ» مى رود.
ص: 85
سفيد
ص: 86
ص: 87
سفيد
ص: 88
اقتضاى فصاحت در بلندترين خطابه پيامبر صلى الله عليه و آله - آن هم در موقعيتى چون غديرآن بوده كه در مواردى آيه هاى قرآن را به صورت تضمين در كلام و تركيب يافته با كلام خويش مطرح فرمايد. اين اصل سخنورى به دو صورت اقتباس و استشهاد در كلام حضرت جلوه دارد، كه ذيلاً به بيان جوانبى از آن مى پردازيم و سپس موارد آن را مى آوريم.
منظور از اقتباس آن است كه بدون ذكر صريح يك آيه، مضمون آن در كلام حضرت آمده و منظور از آن تبيين شده است، بدون آنكه حضرت تصريح كند كه در حال خواندن آيه اى از قرآن هستم. منظور از استشهاد هم آن است كه حضرت مطلبى را بفرمايد و سپس شاهدى از قرآن را بدون قرائت صريح آيه ذكر كند و فقط به وجود آن در قرآن اشاره كند.
در خطبه غدير كيفيت تركيب كلام با آيه قرآن به چند صورت ديده مى شود:
ص: 89
1 . آيه به طور كامل و به همان صورت قرآنى در كلام آمده ولى منظور مفهوم آن است نه خود آيه. مثلاً مى فرمايد: «قُولُوا: سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا . . .». در اينجا بعد از «قُولُوا» عين آيه قرآن است، ولى مفهوم دعايى آن قصد شده است.
2 . آيه به طور كامل با كلام تركيب مى شود بدون آنكه به آيه بودن آن اشاره شده باشد. مثلاً مى فرمايد: «قَدِ اسْتَشْهَدْتُ اللّه َ وَ بَلَّغْتُكُمْ رِسالَتى، وَ ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبينِ». در اينجا جمله «ما عَلَى الرَّسُولِ . . .» عين آيه قرآن است، ولى به عنوان كلام حضرت و بدون اشاره به قرآن بودن آن آمده است.
3 . آيه عينا آمده باشد ولى به گونه اى در كلام تركيب شده باشد كه تفسير آن با اشاره فهميده شود، مثلاً مى فرمايد: «بِأَمْرِ اللّه ِ اَقُولُ: ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ». در اينجا «ما يُبَدَّلُ . . .» كلام خداوند در قرآن است و حضرت با اين شكل خاص از تركيب سخن به تفسير آن اشاره مى كند كه سخن من در واقع سخن خداست و تغيير پذير نيست.
4 . كلمات خاص يك آيه با چينش خاص آن با تغيير مختصرى در ضماير و امثال آن در كلام تركيب مى شود به گونه اى كه هر شنونده اى متوجه مى شود اشاره به آيه قرآن است، مثلاً مى فرمايد: «اُنْذِرُكُمْ اَنّى رَسُولُ اللّه ِ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ، اَفَاِنْ مِتُّ اَوْ قُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ»؟ در اينجا آيه «وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ . . .» با تغيير ضماير در كلام حضرت جاى گرفته و تبيين شده است.
5 . معنى و مفهوم آيه در ضمن جمله اى آورده مى شود بدون آنكه كلمات يا چينش آنها مراعات شود، ولى به راحتى مى توان تشخيص داد كه اشاره به كدام آيه است مثلاً مى فرمايد: «اَنَا صِراطُ اللّه ِ الْمُسْتَقيمُ الَّذى اَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ» كه اشاره به آيه «وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ» است.
ص: 90
تفسير قرآن به صورت ضمنى جلوه هاى مختلفى در غدير دارد:
1 . در مواردى سياق كلام در قبل و بعد از آيه مفسر آيه اى است كه عينا ذكر شده است.
2 . در مواردى جمله اى كه آيه در ضمن آن است، در همان حال مفسر آن هم حساب مى شود.
3 . در مواردى يك آيه به عنوان نتيجه چند جمله مطرح است.
4 . در مواردى آيات كلى قرآن بر موارد خاص مربوط به ولايت تفسير شده است.
5 . در مواردى آيات مربوط به امم گذشته بر مسايل مربوط به ولايت انطباق داده شده است.
6 . در مواردى دو تا سه آيه در يك كلام تركيب شده و مجموعا تفسير شده اند.
در موضوع غدير، آيات تفسير شده به صورت ضمنى، به 7 بخش تقسيم شده است:
1 . آيات مربوط به مناسبت هاى خاصى از غدير.
2 . آيات مربوط به معرفى مقام امامت و ولايت.
3 . آيات مربوط به دستورات الهى درباره ولايت.
4 . آيات مربوط به آماده سازى مردم براى مقابله با دشمنان غدير.
5 . آيات مربوط به دوستان و پذيرندگان ولايت على عليه السلام.
6 . آيات مربوط به دشمنان و نفى كنندگان ولايت على عليه السلام.
7 . آيات مربوط به موضوعات غير ولايت.
ص: 91
سفيد
ص: 92
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه در اين بخش به آنها مى پردازيم:
اِنَّكَ مَيِّتٌ وَ اِنَّهُمْ مَيِّتُونَ.
تو از دنيا رفتنى هستى و آنان از دنيا رفتنى هستند.
اِنَّهُ قَدْ نَبَّأَنِىَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ اَنّى مَيِّتٌ وَ اَنَّكُمْ مَيِّتُونَ، وَ كَأَنّى دُعيتُ فَأُجِبْتُ . . . فَما اَنْتُمْ قائِلُونَ لِرَبِّكُمْ؟
خداوند لطيف و خبير به من خبر داده است كه من از دنيا رفتنى هستم و شما هم از دنيا رفتنى هستيد، و مى بينم كه گويا مرا فراخوانده و من اجابت نموده ام . . . . در پاسخ پروردگار خود چه خواهيد گفت؟(1)
ص: 93
آغاز خطبه غدير است و پيامبر صلى الله عليه و آله بيدار باشى براى فكر مردم به ميان مى آورد كه همه بايد در پيشگاه پروردگار حاضر شويم و پاسخگوى اعتقاد و عمل خود باشيم؛ و اين را مقدمه اى بر پيام بزرگ ولايت در غدير قرار مى دهد. براى اين منظور آيه «اِنَّكَ مَيِّتٌ . . .» را ضمن تغيير ضماير با كلام خويش تركيب مى فرمايد.
در قرآن دنباله اين آيه را به مخاصمه دو گروه مخالف يكديگر در دنيا مى كشاند و مى فرمايد: «در روز قيامت نزد پروردگارتان به مخاصمه مى پردازيد». آنگاه دو گروه را مطرح مى كند: يكى آنان كه هم بر خدا دروغ بستند و هم صدق و حق را انكار كردند در حالى كه با پاى خود به سراغ شان آمده بود، و اينان را در جهنم جاى مى دهد؛ و گروه ديگر كسانى كه صدق و حق را تصديق نمودند، و اينان را با تقوى مى خواند و در جوار رحمت خداوند جاى مى دهد.
با اين زمينه قرآنى و غديرى مى توان نتيجه گرفت كه تا روز قيامت دوستان و دشمنان على عليه السلام بايد مرگ را در برابر خويش مجسم كنند و اين مرگ را براى پيامبر صلى الله عليه و آله هم بدانند و متوجه باشند كه پس از مرگ روز پاسخگويى به آن
حضرت است؛ و مسئله بر سر چند روزه دنيا نيست كه پذيرفتن ولايت على عليه السلام و يا انكار آن مساوى باشد.
از سوى ديگر منظور پيامبر صلى الله عليه و آله آن است كه مسئله غدير را در آستانه مرگ خويش اعلام مى كنم. لذا در دنباله سخن مى فرمايد: «گويا من از سوى خداوند دعوت شده ام و اجابت مى نمايم». بدين گونه صريحا از مرگ خود خبر مى دهد تا اهميت غدير به عنوان آخرين خطابه از آخرين پيامبر خطاب به همه نسل هاى بشر معلوم گردد.
ص: 94
سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الاَْعْرابِ شَغَلَتْنا اَمْوالُنا وَ اَهْلُونا، يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ، قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللّه ِ شَيْئا اِنْ اَرادَ بِكُمْ نَفْعا بَلْ كانَ اللّه ُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرا.
به زودى بر جاى ماندگان از اعراب خواهند گفت: اموال و خانواده ما مشغولمان كرده است. آنان در زبانشان چيزى را مى گويند كه در قلبشان نيست. بگو پس چه كسى در برابر خدا به نفع شما اختيارى دارد اگر او نفعى را براى شما بخواهد؛ بلكه خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است.
اِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه ِ عَظيمٌ.
آن هنگام كه با زبانتان با او ملاقات مى كنيد و با دهانتان مى گوييد آنچه بدان آگاهى نداريد، و اين كار را سهل مى انگاريد در حالى كه نزد خداوند عظيم است.
وَ سَاَلْتُ جَبْرَئيلَ اَنْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ اِلَيْكُمْ - اَيُّهَا النّاسُ - لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَ اِدْغالِ اللاّئِمينَ وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاِْسْلامِ ، الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّه ُ فى كِتابِهِ بِاَنَّهُمْ يَقُولُونَ بِاَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ ، وَ يَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه ِ عَظيمٌ .
از جبرئيل خواستم كه از خداوند بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مطلب به شما معاف بدارد، زيرا از كمى متقين و زيادى منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيله هاى مسخره كنندگان اسلام اطلاع دارم، كسانى كه خداوند در كتابش آنان را چنين توصيف فرموده كه با زبانشان مى گويند آنچه در قلب هايشان نيست و اين كار را سهل مى شمارند در حالى كه نزد خداوند عظيم است.(1)
ص: 95
در اوايل خطابه كه آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ . . .» تلاوت شده و حضرت به صراحت فرموده كه اين دستور درباره خلافت على عليه السلام سه بار بر من نازل شده است، در همان حال ناگهان لحن سخن عوض مى شود و حضرت به صراحت تمام مى فرمايد از خدا خواستم مرا از تبليغ اين مسئله معاف بدارد و علت آن حضور منافقين است. آنگاه در توصيف آنان دو آيه از قرآن را كنار هم قرار مى دهد و با تغيير ضماير آن دو را تلفيق مى كند و به عنوان كلام خداوند مطرح مى فرمايد.
دو آيه مزبور در قرآن در دو سوره جداگانه آمده است. آيه 11 سوره فتح در توصيف منافقينى است كه از بيعت شجره تخلف ورزيدند و عذرهاى دروغين تراشيدند. خداوند درباره عذرهاى آنان مى فرمايد: «با زبان خود مطلبى را مى گويند كه در قلب هايشان نيست». آنگاه دورويى آنان را مورد استهزا قرار مى دهد كه اگر خداوند درباره شما اراده ضرر يا منفعتى نمايد شما چگونه با اين حيله ها كارى پيش خواهيد برد؟!
در آيه 15 سوره نور قسمت اول آن شباهتى به آيه 11 سوره فتح دارد ولى به جاى «ما لَيْسَ فى قُلُوبِكُمْ» جمله «ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ» آمده و فقط قسمت دوم آن در كلام حضرت ديده مى شود و مربوط به داستان «اِفك» است، كه منافقين بى محابا نسبت به ساحت مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله جسارت كردند. لذا در روايتى آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آغاز سخن در غدير فرمود: «دستورى به من داده شد كه از ترس تكذيب اهل «اِفك» در تنگنا قرار گرفتم».(1)
ص: 96
استشهاد به اين دو آيه درباره منافقينى كه در غدير حضور داشتند و پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر آنان اجراى مراسم غدير را مشكل مى دانست، ناظر به دو جهت در آنان است:
با توطئه هاى بسيارى كه بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله چيده اند و تا حد صحيفه ملعونه براى براندازى خلافت اهل بيت عليهم السلام(1) و نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در كوه هرشى(2) پيش رفته اند، باز هم در ظاهر چنان اظهار ارادت دروغين نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله نشان مى دهند كه حاكى از بالاترين درجه نفاق است.
ديگر آنكه اين دو رويى را بسيار عادى تلقى مى كنند در حالى كه نزد خداوند بسيار مهم است، و اين عادى شمردن به حدى رسيده بود كه گاهى رو در روى حضرت از ديگران هم جلوتر مى افتادند و ارادت بيشترى نشان مى دادند، و اين همان چيزى بود كه قلب پيامبر صلى الله عليه و آله را آزار مى داد.
بد نيست در اينجا نمونه هايى از حركات نفاق آميز منافقين را بياوريم، تا معلوم شود منظور حضرت از زيادى منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيله هاى مسخره كنندگان اسلام چيست:
ص: 97
پس از منبر پيامبر صلى الله عليه و آله عده اى از منافقين در خيمه خود، آن حضرت را مسخره مى كردند. حذيفه سخن آنان را گزارش داد و پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را فرا خواند و پرسيد: شما چه گفته ايد؟ در پاسخ حضرت گفتند: به خدا قسم ما هيچ سخنى نگفته ايم، و اگر سخنى درباره ما به شما رسيده، بر ما دروغ بسته اند!!(1)
عمر كه هم در صحيفه رئيس پنج نفر بود(2) و هم در نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در كوه هَرْشى شخصا شركت داشت،(3) و هم عملاً پس از پيامبر صلى الله عليه و آله نشان داد كه بنيانگذار سقيفه بر ضد خلافت على عليه السلام است؛ او در غدير از اولين كسانى بود كه براى بيعت پيشقدم شد.(4) پس از بيعت هم تنها كسى بود كه گفت: «بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ اَبى طالِبٍ! هَنيئا لَكَ! اَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ»: «خوشا به حالت اى پسر ابى طالب! گوارايت باد! صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى شده اى»!(5) و اين برخورد نمونه اى از نفاق است.
هفت نفر از منافقين در برابر منبر قبل از اعلان ولايت نشسته بودند. يكى از آنان گفت: «چشمانش را نمى بينيد كه گويا چشم ديوانه اى است. اكنون بپا مى خيزد و مى گويد: خدايم چنين گفته است»! جبرئيل اين سخن را به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داد. حضرت
ص: 98
آنان را پس از منبر فرا خواند و در اين باره مؤاخذه فرمود. آنان انكار كردند و قسم ياد كردند كه چنين سخنى نگفته اند!(1)
پس از منبر غدير عده اى از منافقين در خيمه اى جمع شده مى گفتند: «به خدا قسم ياران كسرى و قيصر در لباس هاى خز و رنگارنگ و حرير و بافته زندگى مى كنند، ولى ما همراه پيامبر در دو چيز خشن به سر مى بريم: هم غذاى خشن مى خوريم و هم لباس خشن مى پوشيم. بعد از اين همه، اكنون كه مرگش نزديك شده مى خواهد جانشينى بعد از خود را به على بسپارد. به خدا قسم خواهد دانست (كه چه خواهيم كرد)»!
مقداد اين سخنان را به حضرت گزارش داد. حضرت اعلان اجتماع عمومى به مردم داد و آنان را فرا خواند و در اين باره توبيخ فرمود. در پاسخ گفتند: پدر و مادرمان فدايت يا رسول اللّه. قسم به آنكه تو را به حق مبعوث نمود و به نبوت كرامتت داد، آنچه به تو خبر رسيده ما نگفته ايم. قسم به آنكه تو را بر همه بشر برگزيده، ما نگفته ايم!(2)
به محض آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»، ابوبكر و عمر در گوش يكديگر نجوا كردند: «به خدا قسم هرگز درباره آنچه او گفت تسليمش نخواهيم شد»! اين خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله داده شد و حضرت پس از منبر آنان را فرا خواند و مؤاخذه فرمود. آنان انكار كردند و به خدا قسم ياد كردند كه چيزى نگفته اند.(3)
ص: 99
پس از منبر و بيعت غدير، عده اى از متمرّدين و سردمداران منافقين در بين خود توطئه كرده گفتند: «اگر براى محمد حادثه اى رخ دهد، امر خلافت را از على دور مى كنيم و نمى گذاريم بدان دست يابد»! پيرو اين سخن نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و گفتند: «تو بهترين خلق نزد خدا و خود و ما را براى خلافت بپا داشتى. به وسيله او مقابله با ظلم ظالمين و تعدى كنندگان در سياست ما را كفايت نمودى»!
در اين حال خداوند دورويى آنان را و اينكه قصد قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را دارند و بعد از او در صدد تمرّد هستند به آن حضرت خبر داد. پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را فرا خواند و در اين باره سرزنش نمود. آنان در انكار كلام حضرت قسم هاى شديد ياد كردند. اولى گفت: «يا رسول اللّه، به خدا قسم درباره چيزى به اندازه اين بيعت اهميت قائل نشده ام. اميدوارم به خاطر آن مرا در قصرهاى بهشت جاى دهد، و مرا در آنجا از بهترين وارد شوندگان و ساكنين آن قرار دهد»! دومى گفت: «پدر و مادرم به قربانت يا رسول اللّه، من به دخول بهشت و نجات از آتش جز با اين بيعت مطمئن نشدم. به خدا قسم اگر از زمين تا عرش پر از مرواريد تازه و جواهر گرانقيمت به من دهند كه بر خلاف اين بيعت عمل كنم يا آن را بشكنم - بعد از چنين پيمانى كه بستم - هرگز به چنين كارى خشنود نخواهم بود»! سومى گفت: «به خدا قسم يا رسول اللّه، به قدرى از اين بيعت خوشحال شدم و اينكه در رضوانِ خداوند شاد بوده به آرزوها خواهم رسيد، كه يقين پيدا كردم اگر گناه همه اهل زمين بر گردن من بود با اين بيعت از من پاك شد».
آنگاه بر گفته هاى خود بار ديگر قسم ياد كرد و كسى را كه خلاف آن را به پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش كرده لعنت نمود و بعد از او بقيه سردمداران و متمردين منافقين نيز نظير همين سخنان را گفتند.(1)
ص: 100
پس از مراسم غدير چند نفر از قريش جمع شده بودند و از آنچه واقع شد تأسف مى خوردند! در اين هنگام سوسمارى از كنار آنان عبور كرد. يكى از آنان گفت: اى كاش محمد به جاى على اين سوسمار را امير ما قرار مى داد!!!
ابوذر اين گفته آنان را به پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش داد. حضرت سراغ آنان فرستاد و احضارشان نمود و گفته شان را برايشان تكرار نمود. آنان انكار كردند و در اين باره قسم ياد نمودند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بدانيد كه جبرئيل بر من نازل شده و خبر آورده كه روز قيامت قومى را مى آورند كه امام شان سوسمار است! مواظب باشيد كه شما نباشيد!!(1)
آن شب كه توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز كوه هرشى اجرا شد و خداوند رسولش را حفظ نمود، صبح هنگام كه قافله پياده شدند حضرت فرمود: «چه شده است عده اى را كه در كعبه هم قسم شده اند كه اگر خدا محمد را از دنيا ببرد يا كشته شود، امر خلافت را به اهل بيتش باز نگردانند؟
همان عده فورا نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و قسم ياد كردند كه دراين باره هيچ سخنى نگفته اند و چنين قصدى نداشته اند و درباره آن حضرت هيچ اقدامى نكرده اند!(2)
با مطالعه نمونه هاى ذكر شده از نفاق شان كه در خود غدير بروز كرد، در حالى كه بزرگترين توطئه ها را بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله تدارك ديده بودند؛ معناى كلام حضرت را در اولين فرازهاى خطابه غدير مى فهميم كه در زبان بر خلاف قلب هايشان سخن
ص: 101
مى گويند، و اين دورويى را آن قدر ساده و آسان انجام مى دهند كه ساعت به ساعت حاضر به تكرار آن هستند.
ص: 102
النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ وَ اَزْواجُهُ اُمَّهاتُهُمْ وَ اُولُو الاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْضٍ فى كِتابِ اللّه ِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُهاجِرينَ اِلاّ اَنْ تَفْعَلُوا اِلى اَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا.
پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و همسران او مادران مؤمنين هستند. و بعضى از خويشان از مؤمنين و مهاجرين نسبت به برخى ديگر در كتاب خدا تقدم دارند، مگر آنكه نسبت به دوستان خود كار نيكى انجام داده باشند، كه اين مطلب در كتاب نوشته شده است.
فيما اَنْشَدَ اَميرُالْمُؤْمِنينَ عليه السلام النّاسَ فى رُحْبَةِ الْكُوفَةِ: اُنْشِدُ اللّه َ مَنْ سَمِعَ رَسُولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَقُولُ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» اِلاّ قامَ. فَقامَ اثْناعَشَرَ بَدْرِيّا فَقالُوا: نَشْهَدُ اَنّا سَمِعْنا رَسُولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَقُولُ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ: «اَلَسْتُ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ وَ اَزْواجى اُمَّهاتِهِمْ»؟ قُلْنا: بَلى يا رَسُولَ اللّه ِ. فَقالَ: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ».
از مواردى كه اميرالمؤمنين عليه السلام مردم را در ميدان كوفه قسم داد اين بود كه: قسم مى دهم هر كس را كه از پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم شنيده كه فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ» كه برخيزد. در اينجا دوازده نفر از شركت كنندگان در جنگ بدر برخاستند و گفتند: ما شهادت مى دهيم كه در روز غدير خم از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيديم كه مى فرمود: «آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم»؟ مردم گفتند: بلى يا رسول اللّه. پس دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: «هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست. خدايا هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و با هر كس كه با او دشمنى كند دشمنى كن».(1)
ص: 103
در احاديثى كه خلاصه واقعه غدير را نقل كرده اند قبل از جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ . . .» استشهاد پيامبر صلى الله عليه و آله به اين آيه قرآن به عنوان مقدمه اعتقادى آن ديده مى شود. اضافه بر اينكه از روايات استفاده مى شود استشهاد به اين آيه در ايام سه روزه غدير به طور مكرر صورت گرفته است و حضرت گذشته از اصل خطبه، به مناسبت هاى مختلفى اين ركن غدير را مطرح فرموده اند.
موقعيت اين آيه در قرآن به عنوان تنها آيه صريح در ولايت شخص پيامبر صلى الله عليه و آله ممتاز است، اگر چه آيات بسيارى دلالت بر مقام با عظمت آن حضرت دارد. اين آيه به صورت يك سؤال در قالب ضمير متكلم در خطابه حضرت آمده است كه آيا من اولى به نفس مؤمنين نيستم؟
عصاره غدير «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» است كه از ميان ده ها كلمه كه مى توانست بيانگر چنين مقامى باشد كلمه «مولى» به عنوان پرمحتواترين و گوياترين آن ها انتخاب شد. براى آنكه درك معانى مولى روشن باشد و مورد بحث قرار نگيرد و راه دور دست مسلمانان دچار مسائل سؤال برانگيز نشود، يك جمله كوتاه قرآنى براى تبيين معناى «مولى» انتخاب شد كه مربوط به مقام والاى پيامبر صلى الله عليه و آله است و كسى در معناى آن شك ندارد.
در آن آيه عين كلمه اى كه درباره اميرالمؤمنين عليه السلام به كار رفته درباره شخص خاتم انبياء استفاده شده است. «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ . . .» يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله اولويت دارد بر مؤمنين از خودشان، و به عبارت ديگر اختيار پيامبر صلى الله عليه و آله بر مؤمنين از خودشان بيش تر
ص: 104
است. آنگاه كه مى فرمايد: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ . . .» يعنى همان اولويت و اختيارى كه درباره من معتقديد عينا بايد درباره على عليه السلام معتقد باشيد و او را صاحب اختيارتر از خود بر خودتان بدانيد، و اين واضح ترين شكل از تبيين معناى مولى است.
درباره «اولى به نفس بودن» پيامبر صلى الله عليه و آله و ارتباط آن با اولى به نفس بودن اميرالمؤمنين عليه السلام چند فراز بسيار مهم در كلام معصومين عليهم السلام وجود دارد، كه مطالعه آنها به درك عميق ما از معناى مولى كمك مى كند.
از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند: اين ولايت كه شما در آن از خود ما مقدم هستيد، چيست؟ فرمود: «گوش جان سپردن و اطاعت در همه موارد؛ آنچه دوست بداريد و آنچه شما را خوش نيايد».(1)
قالَ اَميرُالْمُؤْمِنينَ عليه السلام فى مُناشِداتِهِ فى عَصْرِ عُثْمانَ بِمَسْجِدِ رَسُولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَذْكُرُ غَديرَ خُمٍّ: ثُمَّ اَمَرَ (رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله) فَنُودِىَ بِالصَّلاةِ جامِعَةً، ثُمَّ خَطَبَ فَقالَ: «اَيُّهَا النّاسُ، اَتَعْلَمُونَ اَنَّ اللّه َ عَزَّوَجَلَّ مَوْلاىَ وَ اَنَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ اَنَا اَوْلى بِهِمْ مِنْ اَنْفُسِهِمْ»؟ قالُوا: بَلى، يا رَسُولَ اللّه ِ. قالَ: قُمْ يا عَلِىُّ. فَقُمْتُ، فَقالَ: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ». فَقامَ سَلْمانُ فَقالَ: يا رَسُولَ اللّه ِ، وِلاءٌ كَماذا؟ فَقالَ: «وِلاءٌ كَوِلايَتى، مَنْ كُنْتُ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ».
ص: 105
اميرالمؤمنين عليه السلام در مجلسى كه در زمان عثمان در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله منعقد شده بود، مردم را درباره فضايل خود قسم مى داد و از جمله غدير را يادآور شد و فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد ندا شود تا همه مردم جمع شوند. آنگاه خطابه اى ايراد كرد و فرمود: «اى مردم، آيا مى دانيد كه خداوند عز و جل صاحب اختيار من است، و من صاحب اختيار مؤمنينم، و نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم»؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: اى على برخيز. من برخاستم و حضرت فرمود: «هر كس كه من صاحب اختيار او بوده ام على صاحب اختيار اوست. خدايا، هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و هر كس با او دشمنى كند با او دشمن باش». سلمان برخاست و پرسيد: يا رسول اللّه، اين ولايت چگونه ولايتى است؟ فرمود: «ولايتى همچون ولايت من. هر كس كه اختيار من بر او از خودش بيشتر است على نيز اختيارش بر او از خودش بيشتر است».(1)
در اين حديث عبارات دقيق تر است و در فهماندن ولايت على عليه السلام ظرافت بيشترى از آن دريافت مى شود. پيامبر صلى الله عليه و آله از ولايت خدا آغاز مى فرمايد و سپس ولايت خود و آنگاه ولايت على عليه السلام را مطرح مى نمايد. اين ترتيب شكى در معناى ولايت باقى نمى گذارد، چرا كه معناى صاحب اختيارى خداوند بر كسى پوشيده نيست و در واقع همان ولايت مطلقه است كه بايد بدون هيچ قيد و شرطى تسليم خدا باشيم. آنگاه درجه بعدى ولايت را از طرف خداوند براى خود و على عليه السلام اعلام مى فرمايد. جالب تر اينكه عين كلمه «مولى» را درباره خداوند و خود و على عليه السلام مطرح مى فرمايد تا كسى در حد اختلاف كلمات نيز شبهه وارد نكند. آنگاه در «مولى المؤمنين» بودن خود به آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ» به صورت اقتباس در كلام استشهاد می فرماید.
ص: 106
تفسير كامل اين آيه را در حديثى مى بينم كه از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند: منظور از «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» چيست؟
حضرت فرمود: «خداوند مولاى من است و بر من از خودم بيشتر اختيار دارد و با امر او مرا امرى و اختيارى نيست. و من مولاى مؤمنين هستم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم و با امر من ايشان را امرى و اختيارى نيست. و هر كس كه من صاحب اختيار او هستم و با امر من او را اختيارى نيست، على بن ابى طالب مولاى اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد، و با امر او برايش امرى و اختيارى نيست».(1)
جاءَ اَبُو اَيُّوبِ الاَْنْصارى مَعَ رَهْطٍ مِنَ الاَْنْصارِ اِلى عَلِىٍّ عليه السلام بِالرُّحْبَةِ، فَقالَ عليه السلام: مَنِ الْقَوْمُ؟ قالُوا: مَواليكَ يا اَميرَالْمُؤْمِنينَ . . . سَمِعْنا رَسُولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ وَ هُوَ آخِذٌ بِيَدِكَ، يَقُولُ: «اَيُّهَا النّاسُ، اَلَسْتُ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ»؟ قُلْنا: بَلى يا رَسُولَ اللّه ِ. فَقالَ: «اِنَّ اللّه َ مَوْلاىَ وَ اَنَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ، وَ عَلِىٌّ مَوْلى مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ».(2)
ابوايوب انصارى با عده اى از انصار در ميدان كوفه نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند. حضرت پرسيد: شما كيستيد؟ گفتند: اهل ولايت تو يا اميرالمؤمنين . . . ما از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيديم كه در روز غدير خم در حالى كه دست تو را گرفته بود مى فرمود: «اى مردم، آيا من بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نيستم؟ گفتيم: بلى يا رسول اللّه. فرمود: «خداوند مولى و صاحب اختيار من است، و من مولى و صاحب اختيار مردم هستم، و على مولى و صاحب اختيار هر كسى است كه من صاحب اختيار او بوده ام. خدايا، هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و هر كس با او دشمنى كند با او دشمنى كن».
ص: 107
تضمين آيه در كلام حضرت در اين حديث شبيه حديث قبلى است، فقط در تفسير آن يك فرق شاخص ديده مى شود كه حامل صراحت بيشترى است، و آن عبارتِ «عَلِىٌّ مَوْلى مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ» است، كه در چينش كلام جالب تر و الهام بخش تر است و اين صورت را تداعى مى كند: «اللّه ُ مَوْلى، اَنَا مَوْلى، عَلِىٌّ مَوْلى»!! و به معناى اثبات ولايت مطلقه الهيه براى پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام در سايه ولايت پروردگار است.
اَنْشَدَ اَميرُالْمُؤْمِنينَ عليهماالسلام النّاسَ يَوْما فيمَنْ شَهِدَ غَديرِ خُمٍّ. فَقامَ سَبْعَةَ عَشَرَ رَجُلاً، مِنْهُمْ اَبُوقُدّامَةِ الاَْنْصارى فَقالُوا: نَشْهَدُ اَنّا اَقْبَلْنا مَعَ رَسُولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مِنْ حَجَّةِ الْوِداعِ . . . ثُمَّ قامَ فَحَمِدَ اللّه َ تَعالى وَ اَثْنى عَلَيْهِ ثُمَّ قالَ: «اَيُّهَا النّاسُ، اَتَعْلَمُونَ اَنَّ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ مَوْلاىَ وَ اَنَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ اَنّى اَوْلى بِكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ؟ - يَقُولُ ذلِكَ مِرارا- قُلْنا: نَعَمْ - وَ هُوَ آخِذٌ بِيَدِكَ - يَقُولُ: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ» ثَلاثَ مَرّاتٍ.
اميرالمؤمنين عليه السلام روزى مردم را درباره غدير خم قسم داد كه هر كس حاضر بوده شهادت دهد. هفده نفر برخاستند كه ابوقدامه انصارى جزء آنان بود، و گفتند: «ما شهادت مى دهيم كه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله از حجة الوداع باز مى گشتيم . . . تا آنجا كه حضرت برخاست و حمد و ثناى الهى به جا آورد و سپس فرمود: «اى مردم آيا مى دانيد كه خداى عز و جل مولى و صاحب اختيار من است، و من مولى و صاحب اختيار مؤمنين هستم، و من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارترم» - و اين مطلب را چند بار فرمود - ما در پاسخ گفتيم: آرى - و اين در حالى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله دست تو را گرفته بود - در اين حال فرمود: «هر كس من صاحب اختيار او بوده ام على صاحب اختيار اوست. خدايا، هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار، و هر كس با او دشمنى كند با او دشمنى كن»، و اين را سه مرتبه فرمود.(1)
ص: 108
اشاره و استناد به آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ» در اين حديث هم شبيه قبلى است و به صورت ضمير مخاطب آورده شده است. آنچه در اين حديث جلب توجه مى كند تكرار اين جمله است كه چند بار صورت گرفته است كما اينكه جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ . . .» طبق اين نقل سه بار تكرار شده است. از تكرار مى توان تأكيد پيامبر صلى الله عليه و آله را بر حساس ترين فراز غدير دريافت، چرا كه تنها اين مطلب در خطابه غدير تكرار شده است. جهت اين تأكيد نيز واضح است كه نقطه پرگار غدير همانا اعلام اولى به نفس بودن على عليه السلام نسبت به مردم همچون ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله است، كه اين دو مقام والا به اراده خداوند و اعطايى ذات اقدس اوست؛ و به همين جهت است كه در چينش كلام پس از ذكر ولايت اللّه آمده است.
قالَ عَمْرُو بْنُ مَيْمُونِ الاَْوْدى: وَ هُوَ صاحِبُ يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ اِذْ نَوَّهَ رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِاسْمِهِ وَ اَلْزَمَ اُمَّتَهُ وِلايَتَهُ وَ عَرَّفَهُمْ بِخَطَرِهِ وَ بَيَّنَ لَهُمْ مَكانَهُ فَقالَ: «اَيُّهَا الناسُ، مَنْ اَوْلى بِكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ؟ قالُوا: اللّه ُ وَ رَسُولُهُ. قالَ: فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ».
عمرو بن ميمون اودى مى گويد: على عليه السلام صاحب روز غدير خم است، آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را با نام صدا زد و ولايت او را بر امتش واجب نمود و عظمت او را به آنان شناساند و مقام او را برايشان بيان داشت و فرمود: چه كسى نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر است؟ گفتند: خدا و پيامبرش. فرمود: پس هر كس كه من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست».(1)
در اين حديث اقتباس آيه به صورت سؤالى است كه پاسخ آن آيه را مجسم مى كند. حضرت مى پرسد: اولى به نفس شما كيست؟ وقتى مى گويند: «اللّه و رسول» مجموع
ص: 109
اين پرسش و پاسخ تداعى آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ» را مى نمايد كه بدين صورت در كلام حضرت تضمين شده است.
نكته بسيار جالبى كه در اين حديث به چشم مى خورد «فاء» نتيجه در «فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ . . .» است، كه براى استحكام بخشيدن به ارتباط ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام با ولايت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله است، يعنى: اكنون كه قبول داريد خدا و رسول صاحب اختيار شمايند پس دنباله اين اعتقاد را قطع نكنيد كه على پس از من صاحب اختيار شماست.
فِى احْتِجاجِ قَيْسِ بْنِ سَعْدٍ عَلى مُعاوِيَةَ، اِنَّهُ قالَ بِشَأْنِ اَميرِالْمُؤْمِنينَ عليه السلام: «الَّذى نَصَبَهُ رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِغَديرِ خُمٍّ فَقالَ: مَنْ كُنْتُ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ».
قيس بن سعد در اتمام حجت بر معاويه، درباره اميرالمؤمنين عليه السلام گفت: «على عليه السلام همان كسى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را در غدير خم منصوب نمود و فرمود: هر كس كه من بر او از خودش صاحب اختيارتر بوده ام على نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است».(1)
در اين حديث كلمه «اولى» كه در آيه آمده درباره اميرالمؤمنين عليه السلام هم عينا به كار رفته است. از سوى ديگر آنچه در احاديث قبلى در دو قسمت بود كه يكى طرح آيه و ديگرى نتيجه گيرى براى ولايت على عليه السلام، در اين حديث در يك جمله تنظيم شده، و آيه و نتيجه آن كنار هم آمده است. مى توان گفت: عبارت اين حديث جلوه ديگرى از وضوح معناى ولايت در غدير را مى رساند و پرده بردارى بى دغدغه اى در ارائه دقيق معناى «مولى» است.
ص: 110
ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ وَ ما اَنَا بِظَلاّمٍ لِلْعَبيدِ.
نزد من سخن تغيير يافتنى نيست و من به بندگان ظلم كننده نيستم.
يَقُولُ اللّه ُ: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ»، بِاَمْرِكَ يا رَبِّ اَقُولُ: اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ الْعَنْ مَنْ اَنْكَرَهُ وَ اغْضِبْ عَلى مَنْ جَحَدَ حَقَّهُ.
خداوند مى فرمايد: «نزد من سخن تغييريافتنى نيست»، اى پروردگار من، به امر تو مى گويم: «خدايا دوست بدار هر كس ولايت على را بپذيرد و دشمن بدار هر كس با او دشمنى كند و يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار كن هر كس او را خوار كند و لعنت كن هر كس او را نشناسد و غضب فرما بر هر كس كه حق او را انكار نمايد».(1)
خطابه غدير در حساس ترين مرحله است كه على بن ابى طالب عليه السلام بر سر دست پيامبر صلى الله عليه و آله معرفى مى شود. آن حضرت پس از شناساندن على عليه السلام، مى خواهد دعاى معروف خود را كه شعار ابدى اسلام است به همه اعلام كند و بياموزد كه «اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ . . .». اين دعا يك اعتقاد در قالب نيايش است و شش بُعد مهم عقيدتى از ولايت و برائت را تابلوى بلند اسلام مى نمايد. به عنوان مقدمه چنين دعاى مهمى يك آيه از قرآن را به صورت اقتباس زير بناى كلام قرار مى دهد و مى فرمايد: «خدا مى فرمايد: ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ». در برخى نسخه ها اين فراز به اين صورت است: «مى گويم: به امر پروردگارم سخن نزد من تغيير يافتنى نيست»، و در نسخه اى ديگر چنين است: «به امر خدا مى گويم: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ».
ص: 111
پيامبر صلى الله عليه و آله با استشهاد به چنين آيه اى كه تغيير ناپذير بودن گفته اش را مى رساند، مى خواهد بفهماند كه سخن من از طرف خداوند است و همان گونه كه سخن خداوند تغيير نمى كند سخن من هم تغيير نمى يابد. آنچه در برخى نسخه ها آمده اين مطلب را بازتر مى كند و اين مهم را به خدا نسبت مى دهد و كلمه «اَقُولُ» را به كار مى برد. يعنى اعلام مى كنم به امر پروردگارم «سخن نزد من تغيير يافتنى نيست»؛ يعنى يك دستور الهى است كه سخن من هم نبايد تغيير يابد؛ و اين تعبير ديگرى از حديث معروف است كه «حَلالُ مُحَمَّدٍ حَلالٌ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ حَرامُ مُحَمَّدٍ حَرامٌ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ».(1)
در قرآن اين آيه در ضمن آيات روز قيامت آمده كه در آن روز خداوند حكم تغيير ناپذير خود را بر بندگانش صادر مى فرمايد و گروهى براى رفع عذاب از خود لب به سخنان مخاصمه آميز مى گشايند تا شايد حكم خدا را درباره خود تغيير دهند. در چنين موقعيتى خطاب مى رسد: «سخن نزد من تغيير نمى يابد»، و ضميمه اش اين جمله است كه «من به بندگان ظلم نمى كنم»؛ يعنى سخن خداوندِ عادل جاى استشكال ندارد.
در اين فراز از خطابه غدير پيامبر صلى الله عليه و آله يك تابلوى دائمى به دست مسلمانان مى دهد و گويا اعلام مى كند كه يك كلمه از اين تابلو قابل دستكارى و تغيير نيست. از بين همه
فرازهاى اين خطابه بلند، فقط در اين يك مورد كلمه «تغيير نيافتنى» به ميان آمده است.
حقا جا دارد بگوييم خطابه غدير يك برنامه متفاوت با ساير تبليغات پيامبر صلى الله عليه و آله است، و روش هايى در آن به كار گرفته شده كه حتى در خطابه هاى خود حضرت
ص: 112
بى نظير است. يكى از آن روش ها همين است كه در مرحله اى مهم آيه «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» آورده شود تا مسلمانان اين موضوع تغيير نيافتنى را با دقت بيشترى در پرونده عقيده خود جاى دهند و هيچكس ديگرى را جايگزين چنين مقامى نكنند. آن مسئله تغيير نيافتنى دو تابلو در تولى و چهار تابلو در تبرى است:
1 . ولايت على عليه السلام را مى پذيريم و با هر كس كه ولايت على عليه السلام را بپذيرد دوستيم، چون خدا با چنين كسى دوست است.
2 . على عليه السلام را يارى مى كنيم و هر كس كه او را يارى كند يارى مى كنيم، چون خدا چنين كسى را يارى مى كند.
1 . با على عليه السلام دشمنى نمى كنيم، و با هر كس كه با او دشمنى كند دشمنى مى كنيم، چون خدا با چنين كسى دشمنى مى كند.
2 . على عليه السلام را خوار نمى كنيم و تنها نمى گذاريم و هر كس او را خوار كند خوارش مى كنيم، چون خدا چنين كسى را خوار مى كند.
3 . پس از اين همه معرفى، هر كس كه على عليه السلام را نشناسد لعنت مى كنيم، چون خدا چنين كسى را لعنت مى كند.
4 . بر هر كس كه حق على عليه السلام را انكار نمايد غضب مى كنيم، چون خدا بر چنين كسى غضب مى نمايد.
اى پيامبر خاتم، ما اين تابلوى غديرى را فرهنگ اعتقادى خود مى دانيم و بر صفحه دلمان حكّ نموده ايم كه هرگز پاك نخواهد شد و تغييرى نخواهد يافت، تا آن
ص: 113
روزى كه قلب خود را به پيشگاهت تقديم نماييم و صداى «على، على» را از ضربان آن بشنوى.
امّا خيل عظيمى از اين امت راه ديگرى را پيش گرفتند و كلام تو را نه تنها كنار گذاردند، كه آن را وارونه خواندند و ولايت آنان كه خدا دوست شان نداشت پذيرفتند و با دوستان شان دوستى كردند و آنان را يارى نمودند، همان گونه كه با دوستان خدا دشمنى كردند و آنان را خوار نمودند و با دشمنان خدا دوستى نمودند.
همانان كه به فاصله 80 روز از غدير به گونه اى على عليه السلام را ناشناخته انگاشتند و براى خود خليفه انتخاب كردند كه گويى على عليه السلام اصلاً بدنيا نيامده يا قبل از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفته است! هر كس از پيروان راستين پيامبر صلى الله عليه و آله به فاصله چند روز از رحلت آن حضرت وارد مسجد مى شد و ابوبكر را بر فراز منبر مى ديد بى اختيار مى گفت: «اَنَسيتَ اَمْ تَناسَيْتَ»!! اى ابوبكر، آيا فراموش كرده اى يا خود را به فراموشى زده اى؟(1)
اين خطاب در واقع به همه دار و دسته سقيفه بود كه برخوردشان با اميرالمؤمنين عليه السلام به گونه اى بود كه گويا اصلاً او را نمى شناسند و سوابق او را نمى دانند. چنان براى بيعت به خانه اش حمله كردند و همسرش را آنچنان مجروح كردند و طناب بر گردنش انداختند و با شمشيرهاى آخته براى دست دادن با ابوبكر بردند كه گويى پيامبر صلى الله عليه و آله دستور چنين كارى را داده است!(2)
آرى، پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير لعنت بر چنين نشناسندگان على عليه السلام را ابدى و غير قابل تغيير اعلام فرموده است.
ص: 114
اين اصول تولى و تبرى آن گونه معكوس در سقيفه براى مسلمانان بنيان گذارى شد كه اميرالمؤمنين عليه السلام با يك دنيا تعجّب از جامعه اسلامى مى فرمايد:
اعمال باطل اولى و دومى بيش از آن است كه قابل شمارش باشد، ولى با اين همه نزد مردمِ جاهل نقصى براي شان به حساب نمى آيد، و اين دو نفر نزد مردم از پدران و مادران و حتى از خودشان محبوب ترند، و نسبت به دشمنان آن دو چنان بغض نشان مى دهند كه نسبت به دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله نشان نمى دهند، و از كوچك ترين اهانت و كلام ناشايستى نسبت به آن دو چنان پرهيز دارند كه نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله ندارند!!(1)
كار مسلمانان از زير بناى سقيفه تا آنجا پيش رفت كه بر فراز منبرها به جاى آنكه اولى و دومى را لعنت كنند، على بن ابى طالب عليه السلام را لعن مى كردند!! جالب تر اينكه با اين عمل به خدا تقرب مى جستند، به جاى آنكه با لعن آن دشمنان خدا به درگاه الهى تقرب جويند. اينجاست كه اميرالمؤمنين عليه السلام با كمال تعجب مى فرمايد:
تعجب است از آن محبتى كه از آن دو نفر در قلوب اين امت اِشراب شده، و همچنين محبت كسانى كه آنان را از راه پروردگارشان مانع شدند و از دينشان بازگرداندند. به خدا قسم، اگر اين امت تا روز قيامت بر روى پاهاي شان روى خاك بايستند و خاكستر بر سر بريزند و به درگاه خداوند زارى نمايند و نفرين نمايند كسانى را كه آنان را گمراه كردند و از راه خدا مانع شدند و به آتش جهنم دعوت شان كردند و آنان را در معرض نارضايتى پروردگارشان قرار دادند و با جرمى كه مرتكب شدند عذاب خدا را بر آنان واجب نمودند، باز هم در اين لعنت و نفرين كوتاهى كرده اند!(2)
ص: 115
قُلْ اَطيعُوا اللّه َ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ فَاِنْ تَوَلَّوْا فَاِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ما حُمِّلْتُمْ وَ اِنْ تُطيعُوهُ تَهْتَدُوا، وَ ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبينُ.
بگو: خدا و رسول را اطاعت نماييد. اگر روى گرداندند بر اوست آنچه مكلف شده و بر شماست آنچه بر آن تكليف شده ايد، و اگر از او اطاعت كنيد هدايت مى شويد و بر عهده رسول جز ابلاغ آشكار نيست.
وَ اِنْ تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ اُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبينِ.
اگر تكذيب كنند امت هايى قبل از شما تكذيب شده اند و بر عهده رسول جز ابلاغ آشكار نيست.
مَعاشِرَ النّاسِ، قَدِ اسْتَشْهَدْتُ اللّه َ وَ بَلَّغْتُكُمْ رِسالَتى، وَ ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبينِ.
اى مردم، من خدا را شاهد گرفتم و رسالت خويش را به شما رساندم، و بر عهده رسول جز بلاغ مبين نيست.(1)
خطبه مراحل اصلى را پشت سر گذاشته و خاطر پيامبر صلى الله عليه و آله آسوده گشته كه با بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام و اعلان امامت دوازده امام عليهم السلام بعد از خود رسالتى كه از سوى پروردگار با امر «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ . . .» بر عهده او قرار داده شده بود، به انجام رسانده است. در چنين مقطعى اعلام مى كند كه من وظيفه الهى خود را انجام دادم و بيش از اين از من خواسته نشده است چرا كه بر عهده رسول جز تبليغ روشنگرانه
ص: 116
چيزى نيست، و اين اعلام را با اقتباس بخشى از آيه قرآن در كلام خود بيان مى فرمايد كه «ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبينِ»، و تصريح به قرآن بودن آن نمى فرمايد.
از نظر موقعيت قرآنى مضمون اين جمله در چندين آيه وجود دارد، ولى عين جمله ذكر شده در خطبه در انتهاى دو آيه از قرآن ديده مى شود، و يكى را به طور معين براى اين مورد نمى توان تعيين كرد. يكى در سوره نور است كه آغاز آن امر به اطاعت خدا و رسول و نهى از سرپيچى و رويگردانى از اوامر ايشان است و اين مطيع بودن را رمز هدايت مى داند، و در پايان اين اطاعت را بلاغ مبين تلقى مى كند كه رسولان در پيشگاه الهى انجام وظيفه مى كنند.
ديگرى در سوره عنكبوت است كه آغاز آيه مربوط به تكذيب رسولان الهى است و اينكه نپذيرفتن سخنان انبيا تازگى ندارد و در همه امم گذشته وجود داشته است، و اين بدان مبنا استوار است كه پيامبران وظيفه رساندن حكم خدا را انجام مى دهند، خواه مردم بپذيرند و خواه انكار نمايند.
اكنون بايد ببينيم آنچه تبليغ آن در غدير بر عهده خاتم انبيا حضرت محمد صلى الله عليه و آله گذارده شده بود، چه بود و چه زمانى حضرت به تبليغ آن دستور داده شد و حضرت چگونه آن را ابلاغ فرمود كه در اين مقطع پايان مأموريت خود را با جمله «وَ ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ» اعلام مى فرمايد.
دستور ابلاغ ولايت از مدينه به پيامبر صلى الله عليه و آله داده شد و سپس در مكه پس از اعمال حج به طور خاص مورد تأكيد قرار گرفت؛ و لذا حضرت در همان جا دستور حضور مردم
ص: 117
در غدير را صادر فرمود.(1) در بين راه مكه تا غدير سه مرتبه تأكيد بر ابلاغ اين پيام الهى امر را مؤكدتر نمود. پيامبر صلى الله عليه و آله در آغاز خطبه مى فرمايد: «آنچه بر من وحى شده ادا مى نمايم براى آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذاب پروردگار بر من نازل شود، چرا كه خداوند به من اعلام فرموده اگر آنچه در حق على نازل كرده ابلاغ نكنم رسالت او را نرسانده ام».(2)
در فراز ديگر مى فرمايد: «خداوند به من وحى فرموده: يا اَيُّهَا الرَّسُولُ، ابلاغ كن آنچه از سوى پروردگارت درباره على بر تو نازل شده - يعنى خلافت على بن ابى طالب - و اگر انجام ندهى رسالت او را ابلاغ نكرده اى . . .».(3) و پس از ياد آورى خطر منافقين مى فرمايد: «و با همه اينها خدا از من راضى نمى شود مگر آنكه آنچه در حق على نازل كرده ابلاغ نمايم».(4)
محتواى كامل پيامى كه با اين مقدمات ابلاغ شده از كلامى معلوم مى شود كه حضرت در اواخر خطبه به عنوان اقرار از مردم مى خواهد كه آن را تكرار كنند و به ابلاغ حضرت شهادت دهند. آنجا كه مى فرمايد: «همگى چنين بگوييد: ما شنيديم و مطيعيم و سر تسليم فرود مى آوريم در برابر آنچه از پروردگارمان و پروردگارت رساندى و ابلاغ نمودى درباره اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مى آيند»،(5) كه مى توان در امامت دوازده امام عليهم السلام خلاصه اش نمود.
در پايان بخش سوم خطبه مى فرمايد: «بدانيد كه من ابلاغ نمودم، بدانيد كه من شنوانيدم، بدانيد كه من واضح نمودم»،(6) و در پايان بخش چهارم مى فرمايد: «خدايا تو
ص: 118
را شاهد مى گيرم كه ابلاغ نمودم»(1) و در نسخه اى مى فرمايد: «خدايا تو را شاهد مى گيرم و تو در گواه بودن كافى هستى كه من ابلاغ نمودم».(2) سپس در پايان بخش پنجم مى فرمايد: «اى مردم، من خدا را شاهد گرفتم» كه اشاره به فقرات قبل است، و آنگاه مى فرمايد: «رسالت خود را ابلاغ نمودم» كه همان ولايت دوازده امام عليهم السلام پس از پيامبر صلى الله عليه و آله است، و مُهر پايانى كه بر اين تبليغ بزرگ مى زند: «وَ ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبينُ» است. و بعد از اين مورد در اواسط بخش ششم نيز مى فرمايد: «من رساندم آنچه مأمور به تبليغش بودم».(3)
يا رسول اللّه، بلاغى از اين مبين تر نمى شود. تو در غدير سخنى باقى نگذاشتى و عذرى براى احدى بر جاى نماند.
خدايا، تو را سپاس گزاريم كه چنين مُبلّغ با عظمتى را براى تبليغ پيام امامت و ولايتِ امامان در غدير برگزيدى كه با لسان فصيحش و در سايه ضمانت حفظ تو، بدون هيچ ترس و واهمه اى، در كامل ترين شكل و با تبيين يك ساعته آن از فراز منبر غدير، بلاغ مبين را در زيباترين صورتى كه ممكن بود به انجام رساند.
پروردگارا، به ما توفيق ده تا با نگاهى عميق تر روشنگرى هاى خطابه غدير را مطالعه كنيم و خُم آن را در سفره اعتقادمان بچينيم و تا هميشه عمرمان ناب آن را نوش جان كنيم.
ص: 119
وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ.
آنان را امامانى قرار داديم كه به آتش دعوت مى كنند و روز قيامت يارى نمى شوند.
مَعاشِرَ النّاسِ ، اِنَّهُ سَيَكُونُ مِنْ بَعْدى اَئِمَّةٌ يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ . مَعاشِرَ النّاسِ ، اِنَّ اللّه َ وَ اَنَا بَريئانِ مِنْهُمْ . . . اَلا اِنَّهُمْ اَصْحابُ الصَّحيفَةِ .
اى مردم، به زودى بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مى كنند و در روز قيامت كمك نمى شوند . . . بدانيد كه آنان اصحاب صحيفه اند.(1)
همان گونه كه خطابه غدير در معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام نقطه اوجى دارد و آن هنگامى است كه آن حضرت بر فراز دست پيامبر صلى الله عليه و آله قرار مى گيرد و جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ» را اعلام مى فرمايد، در معرفى دشمنان اميرالمؤمنين عليه السلام و خلفاى غاصب نيز نقطه اوجى دارد كه كار به صراحت مى رسد، و آن نقطه همين جمله اى است كه در اين فراز از خطبه آمده و پيامبر صلى الله عليه و آله اصحاب صحيفه را به صراحت نام مى برد. مقدمه اين تصريح، اقتباس آيه 41 سوره قصص در قرآن درباره غاصبين است كه با كلام حضرت تركيب شده است.
اين آيه در ذيل تصوير اعتقادى داستان حضرت موسى عليه السلام و فرعون در قرآن آمده است، آنگاه كه آن حضرت با معجزات پروردگار نزد فرعون مى آيد و فرعون و فرعونيان او را ساحر مى پندارند و كار تا آنجا پيش مى رود كه فرعون مى گويد: «من
ص: 120
براى شما خدايى جز خود نمى شناسم»! البته مدعى خدايى كه پشت سر اين ادعا مى گويد: «اى هامان، براى من بناى بلندى بساز كه از فراز آن تماشا كنم، تا شايد خداى موسى را ببينم»!! اينجاست كه خداوند از فرعون با عنوان امامى ياد مى كند كه به آتش دعوت مى نمايد و در آيه بعدى مى فرمايد: «در اين دنيا لعنت در پى آنان فرستاديم».(1)
در تحليل اين آيه تركيبى از فرعونيت و صحيفه ملعونه بايد مورد بررسى قرار گيرد، و مناسب تر از همه ترسيم مسيرى است كه از صحيفه آغاز شد و به ادعاى الوهيت فرعونى انجاميد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير امامانى را ياد مى كند كه رهبرى مردم به سوى جهنم را بر عهده دارند، و از آنجا كه تصريح به نامشان را در آن موقعيت صلاح نمى داند نكته اى را به ميان مى آورد كه جز بر اولى و دومى منطبق نيست و آن كلمه «صحيفه» است. جالب اينكه بسيارى از مردم در اثناء خطبه منظور حضرت را از «صحيفه» متوجه نشدند و فقط خود اصحاب صحيفه از يك سو، و عده اى از اصحاب خاص پيامبر صلى الله عليه و آله - كه از ماجرا آگاه بودند - از سوى ديگر، پى به منظور حضرت بردند؛ ولى آينده هاى نزديك و دور تاريخ چنان مشت آنان را باز كرد كه بر همه معلوم شد منظور از «گروه صحيفه» كيانند و «صحيفه» چيست؟
«صحيفه» به معناى نوشته، اولين و اساسى ترين پيمان نامه اى بود كه بر ضد خلافت و امامت اميرالمؤمنين عليه السلام امضا شد. خط فكرى اين پيمان نامه از روزهاى آغازين ظهور اسلام در مكه نشأت گرفت و عده اى با نيت هاى سوء و با طمع در آينده
ص: 121
جامعه اسلامى به پيامبر صلى الله عليه و آله گرويدند و از همان روز فكرهاى دور و درازى را در سر مى پروراندند و دائما موقعيت ها را زير نظر داشتند. در اين باره احمد بن اسحاق قمى اين سؤال را از محضر بقية اللّه الاعظم ارواحنا فداه پرسيد: «آيا اولى و دومى به اختيار خود مسلمان شدند يا به اجبار»؟ و آن حضرت فرمود: «آنان از روى طمع اسلام را پذيرفتند».(1)
هر روز كه اسلام پيروزى هاى جديدى به دست مى آورد انبوهى از مردم دين جديد را مى پذيرفتند، كه در ميان آنان بسيارى از دورويان بودند كه فقط در ظاهر اسلام مى آوردند.
آن دو نفر مخفيانه ارتباط خود را با منافقين قوى كردند و بدين گونه در موارد متعددى در فرامين پيامبر صلى الله عليه و آله و نظام جامعه اى كه پيامبر صلى الله عليه و آله ساخته بود كار شكنى مى كردند. هر چه به سال هاى آخر عمر حضرت نزديك تر مى شد عده منافقين بيش تر و اقدامات آنان علنى تر مى گشت و خطر آنان جدى تر احساس مى شد، تا آنجا كه اكثر آيات مربوط به منافقين در سال هاى اخير حيات حضرت نازل شده است.(2)
در حجة الوداع اين خط فكرى به دو دليل وارد مرحله جديد و جدى شد. از يك سو پيامبر صلى الله عليه و آله رسما نزديكى رحلت خود را اعلام فرمود كه براى منافقين به معناى فرا رسيدن زمان دقيق اجراى مقاصدشان بود. از سوى ديگر اعلان رسمى خلافت و جانشينى على عليه السلام بود كه براى آنان به عنوان زنگ خطر جدى به حساب مى آمد و ترس نقش بر آب شدن نقشه هاي شان را داشتند. اين بود كه تصميم بر رسميت دادن
ص: 122
برنامه هاى خود گرفتند و تشكيلات بهم پيوسته منافقين را تشكيل دادند تا براى روزهاى پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله آماده باش كامل داشته باشند.
قبل از همه و پيش از اطلاع هر شخص ديگرى، اولى و دومى بنيان اين توطئه را ريختند و بين خود هم پيمان شدند كه هرگز در پيشبرد هدف خود كوتاه نيايند و كنار نكشند. هدف را هم در يك جمله حساب شده تابلو كردند كه «اگر محمد از دنيا رفت يا كشته شد نگذاريم خلافت و جانشينى او در اهل بيتش مستقر شود، اگر چه به ما هم نرسد».(1)
در مرحله بعد سه نفر را داخل پيمان خود نمودند. يكى ابوعبيده جراح بود كه به عنوان امين بين امضا كنندگان و ناظر بر اجراى پيمان انتخاب كردند. ديگرى معاذ بن جبل بود كه مُهره اى با نفوذ بود و ظاهرى مقدس داشت. او را براى حل مشكل انصار در نظر گرفتند، چرا كه قريش را به راحتى مى توانستند با خود همراه كنند ولى سعد بن عباده رئيس كل انصار كسى نبود كه با ابوبكر و عمر هم پيمان شود و آنگاه ممكن بود انصار در مقابل اقدامات اين گروه مقاومت كنند و عملاً نقشه ها بر آب شود.
معاذ بن جبل به آنان گفت: «شما مسئله را از جهت قريش حل كنيد. من درباره انصار مشكلات را رفع مى كنم». او براى اين هدف بشير بن سعيد و اسيد بن حضير را در نظر گرفت كه هر كدام بر نيمى از انصار - يعنى دو طايفه اوس و خزرج نفوذ و حكومت داشتند - و مخفى از سعد بن عباده آنان را بر سر غصب خلافت با خود هم پيمان نمود.(2) سومين نفرى كه ملحق شد سالم مولى ابى حذيفه بود. ورود اين شخص
ص: 123
در پيمان آنان از آنجا آغاز شد كه جلسه مذاكره آنان در اين باره مورد استراق سمع او قرار گرفت و از آن اطلاع يافت و چون با راه آنان موافق بود صلاح ندانستند او را از خود جدا بدانند كه مبادا خبر را منتشر كند.
اين گروه پنج نفرى پس از اتمام اعمال حج، در مكه كنار كعبه جمع شدند و پيمان نامه اى را با هدف مذكور امضا كردند، و آن را داخل كعبه زير خاك پنهان نمودند تا سندى براى التزام عملى آنان به پيمانشان باشد، و ابوعبيده را هم ناظر بين خود قرار دادند.(1) و اين گونه بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير «اصحاب صحيفه» را امامانى معرفى كرد كه مردم را به آتش جهنم دعوت مى كنند.
خبر صحيفه ملعونه همچنان مكتوم بود تا لحظه اى كه در غوغاى سقيفه اميرالمؤمنين عليه السلام را به اجبار براى بيعت با ابوبكر آوردند در حالى كه شمشيرها بر سر او گرفته و طناب بر گردن حضرت انداخته بودند! در آن حال كه مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله مملو از جمعيت بود، حضرت فرمود:
وفا كرديد به صحيفه ملعونه تان كه در كعبه بر سر آن هم پيمان شديد كه اگر خداوند محمد را به قتل يا مرگ طبيعى از دنيا برد خلافت را از ما اهل بيت مانع شويد!!
ابوبكر گفت: تو از كجا مى دانى؟ ما تو را از آن مطلع نكرده بوديم؟ فرمود: اى زبير و اى سلمان و اى ابوذر و اى مقداد، شما را به خدا و به حق اسلام قسم مى دهم، آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله نشنيديد كه مى فرمود: «فلانى و فلانى - و حضرت همه اين پنج نفر را بر شمرد - بين خود نوشته اى نوشته اند و در آن هم پيمان شده اند و بر سر برنامه هاى خود
ص: 124
پس از قتل يا مرگ من قسم هايى ياد كرده اند»؟ سلمان و ابوذر و مقداد و زبير گفتند: آرى به خدا قسم، از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيديم كه به تو خبر مى داد: «آنان هم پيمان شده اند و براى برنامه خود با يكديگر پيمان بسته اند و در بين خود نوشته اى نوشته اند كه اگر من كشته شدم يا مُردم بر ضد تو قيام كنند و خلافت را از تو يا على مانع شوند».(1)
هنگامى كه در غدير پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «بدانيد كه امامان دعوت كننده به آتش اصحاب صحيفه اند»، اكثريت مردم منظور حضرت را متوجه نشدند، ولى در روز بيعت اجبارى بود كه همه مردم از اسرار صحيفه و سقيفه با خبر شدند و حجت بر همگان تمام شد و اساس غصب خلافت روشن گرديد.
پس از امضاى صحيفه، مهم ترين مرحله براى هدف تعيين شده گرد آورى افراد لازم بود كه به عنوان لشكر ضد على عليه السلام بتواند وارد عمل شود. تشكيل اين سپاه كار مشكلى نبود، چرا كه بسيارى از تازه مسلمانان كسانى بودند كه پدران و اقوام شان در جنگ ها به دست على عليه السلام كشته شده بودند و كينه هايى از آن حضرت در دل داشتند. از سوى ديگر عده اى از ترس شمشير و قتل مسلمان شده بودند و در دل هرگز ايمان نياورده بودند. بسيارى نيز بودند كه حوصله و تحمل عمل به دستورات اسلام را نداشتند و به بازگشت راهى كه آمده بودند تمايل داشتند.
فرهنگ جاهليت و تعصّبات خيال برانگيز جاهلى نيز ضميمه اين مجموعه بود كه عده اى تصور مى كردند پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواهد فاميل و خاندان خود را بر مردم مسلط كند. عده اى ديگر در اين فكر بودند كه اگر براى اسلام زحمتى كشيده اند پس بايد در آينده
ص: 125
آن سهمى داشته باشند، و افكارى از اين دست كه جوشش آن در دل هاى تازه از جاهليت بيرون آمده، غضبِ جهالت را به فوران و طمع هاى رياست را به هيجان مى آورد.
در چنين شرايطى افراد سرشناسى كه هر يك گروهى از مردم را تحت فرمان خود داشتند به پيمان نامه مزبور فرا خوانده شدند، و خيلى سريع تر از آنچه انتظار مى رفت پاسخ مثبت دادند و در فاصله كم تر از پانزده روز از صحيفه اول، قانون نامه اساسى منافقين به عنوان صحيفه ملعونه دوم تدوين شد و در مدينه در خانه ابوبكر به امضاى 34 تن از سردمداران آنان رسيد كه عبارت بودند از: ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، عبدالرحمان بن عوف، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيده جراح، معاوية بن ابى سفيان، عمرو بن عاص، ابو موسى اشعرى، مغيرة بن شعبه، اوس بن حدثان، ابوهريرة، ابوطلحه انصارى، ابو سفيان، عكرمة بن ابى جهل، صفوان بن اميه، سعيد بن عاص، خالد بن وليد، عياش بن ابى ربيعه، بشير بن سعد، سهيل بن عمرو، حكيم بن حزام، صهيب بن سنان، ابوالاعور اسلمى، مطيع بن اسود مدرى و هشت نفر ديگر.
اين صحيفه را سعيد بن عاص با توافق عده مزبور در محرم سال يازدهم هجرى نوشت و سپس آن را به ابوعبيده جراح به عنوان امين و ناظر خود سپردند، و او آن را به مكه برد و كنار صحيفه اول در كعبه دفن كرد! متن پيمان نامه چنين است:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
اين نوشته اى است كه عده اى از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن متفق شدند، همانان كه خداوند آنان را در كتاب خويش به لسان پيامبرش مدح كرده است. آنان پس از اين كه فكر و مشورت كردند متفق القول شدند، و اين صحيفه را با توجه به ايام گذشته و روزگارهاى باقيمانده نوشتند تا مسلمانانى كه بعد از آنان مى آيند به اين عده اقتدا كنند.
ص: 126
اما بعد، خداوند با منت و كرمش محمد را بر همه مردم مبعوث نمود براى دينى كه براى بندگانش انتخاب كرده بود. او وظيفه خود را ادا نمود و آنچه خدا به وى امر كرده بود تبليغ نمود و بر ما واجب كرد كه تمام آنها را بپا داريم؛ تا زمانى كه دين را كامل و واجبات را واجب نمود و سنت ها را پايه گذارى كرد. آنگاه پروردگار پيشگاه خود را براى وى انتخاب كرد و او را با احترام و رضايت خاطر قبض روح نمود بدون اينكه كسى را براى بعد از خود به خلافت برساند!
پيامبر اختيار آن را بر عهده مسلمين گذاشت تا هر كس كه به فكر او و دلسوز بودنش اطمينان دارند براى خود انتخاب كنند. مسلمانان بايد به خوبى از پيامبر پيروى كنند همانطور كه خداوند فرموده است: «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رسول اللّه اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُو اللّه َ وَ الْيَوْمَ الاْخِرَ»: «براى شما نسبت به پيامبر پيروى نيكو لازم است براى كسانى كه به خدا و روز قيامت اميدوارند».
پيامبر كسى را به خلافت نرساند به دليل اينكه اين امر در يك خاندان مانند ارث ادامه پيدا نكند بدون اينكه بقيه مسلمين در آن سهيم باشند، و باعث دولتمندى اغنيا نشود تا كسى كه به خلافت رسيد نگويد: اين امر در اين خاندان از پدر به فرزند تا روز قيامت به ارث مى رسد!
بر مسلمين واجب است كه پس از رحلت هر خليفه اى، صاحب نظران جمع شوند و مشورت كنند و هر كس را كه مستحق خلافت ديدند امير خود نمايند و او را صاحب اختيار مسلمين قرار دهند؛ چرا كه بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمى ماند.
اگر كسى از مردم ادعا كند كه رسول اللّه شخصى را به عنوان خليفه منصوب كرده و اسم و نسب او را معين نموده سخن باطلى گفته و حرفى زده كه اصحاب پيامبر خلاف آن را معتقدند و با جماعت مسلمين مخالفت كرده است.
ص: 127
اگر كسى ادعا كند كه خلافت پيامبر ارثى است و او اين امر را براى كسى به ارث مى گذارد حرف محالى زده است؛ زيرا پيامبر فرموده است: «ما پيامبران ارث نمى گذاريم و هر چه از ما بر جاى مى ماند صدقه است». اگر كسى ادعا كند كه خلافت جز براى يك نفر از بين مردم صلاحيت ندارد و منحصر در اوست و سزاوار ديگرى نيست براى اين كه پشت سر نبوت است؛ چنين كسى دروغ گفته است! زيرا پيامبر فرموده: «اصحاب من مانند ستارگانند، كه به هر كدام اقتدا كنيد هدايت خواهيد شد».
اگر كسى ادعا كند كه او مستحق خلافت و امامت بدليل خويشاندى با پيامبر است و خلافت منحصر در او و فرزندانش مى باشد يعنى فرزند از پدر خلافت را به ارث مى برد و اين در هر زمانى ادامه دارد و هيچ كس جز اينان صلاحيت ندارد و تا روز قيامت سزاوار آن هاست؛ چنين كسى هم دروغ گفته است هر چند كه نسب خويشاوندى نزديكى با پيامبر داشته باشد! زيرا خداوند فرموده است - و كلام خدا بر همه حاكم است - : «اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّه ِ اَتْقاكُمْ»: «باارزش ترين شما نزد خداوند باتقواترين شماست».
همچنين پيامبر فرموده است: «حقوق مسلمين مساوى است و پايين ترين افراد هم مى توانند درباره حقوق خود اقدام كنند. همه مسلمين يد واحد در برابر دشمنانشان هستند». پس هر كس به كتاب خدا ايمان آوَرَد و به سنت پيامبر اقرار كند راهش مستقيم است و به سوى خدا پيش مى رود و مسير صحيح را مى پيمايد.
هر كس روش خليفه را قبول نكند مخالف حق و كتاب خداست و از جماعت مسلمين جدا شده است. او را بكشيد كه قتل او به صلاح امت است!!
همچنين پيامبر فرموده است: «هر كس در بين امت من - در حالى كه متحد بودند - آمد و قصد داشت تفرقه بيندازد او را به قتل برسانيد هر كس مى خواهد باشد؛ چرا كه اتحاد رحمت و اختلاف عذاب است. امت من
ص: 128
هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد و مسلمانان يد واحدى در برابر دشمنانشان هستند». بين مسلمين كسى اختلاف نمى اندازد مگر اينكه تكروى مى كند و دشمن آنهاست و به دشمنان مسلمانان كمك مى كند. خدا و رسولش خون او را مباح و قتل او را حلال كرده اند. الحمد للّه ربّ العالمين.(1)
اين اساسنامه سقيفه به عنوان يك قانون نامه دائمى بر ضد غدير و امامان برگزيده الهى تنظيم شد. به همين جهت براى فريب مردم آن روز و نسل هاى آينده، با حيله گرى تمام در آن به آيات قرآن استشهاد كردند و از پايه هاى مسلَّم اسلام به
عنوان ابزارى بر ضد فرامين الهى استفاده كامل نمودند. اين نهايت فتنه گرى اصحاب سقيفه را مى رساند كه اينچنين آينده هاى دور و نزديك پيروان خود را پيش بينى كرده اند.
از مدح مهاجرين و انصار در قرآن، به نفع اين چند نفرى كه اساسنامه سقيفه را تهيه كرده اند سوء استفاده شده، گويا همه مهاجرين و انصار از اين صحيفه باخبر بوده اند، در حالى كه آن را 34 نفر مخفيانه و بدون اطلاع احدى از مهاجرين و انصار تدوين كرده اند. بسيار جالب است كه صحيفه اى توسط اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و به فاصله كمتر از يك ماه پس از غدير تدوين شود و در آن گفته شود: «پيامبر كسى را براى خلافت بعد از خود معين نكرده است»!! آيا پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خلافت را بر عهده مسلمين گذاشت؟ آيا حتى يك مورد وجود دارد كه پيامبر صلى الله عليه و آله چنين مطلبى فرموده باشد تا مردم هم در اين جهت پيرو آن حضرت باشند؟!
ص: 129
گاهى از تعصبات جاهلى و عواطف مردم براى زير پا گذاشتن فرمان الهى سوء استفاده شده است. براى اين ادعا كه پيامبر صلى الله عليه و آله خليفه اى تعيين نكرده مسئله ارث بردن حكومت را مانند سلاطين مطرح كرده اند؛ در حالى كه درباره امامان عليهم السلام مسئله مربوط به انحصار چنين لياقتى در ايشان است و اينكه هيچ كس جز ايشان صلاحيت چنين مقامى را ندارد. از سوى ديگر مسئله سهيم بودن همه مسلمين را در خلافت مطرح كرده اند در حالى كه خلافت بيت المال نيست تا همه در آن شريك باشند، بلكه انتخاب بهترين است كه توسط پروردگار انجام مى گيرد، و هيچكس نمى تواند مانند خداوند بهترين را معين كند.
جهت ديگر ارتباط دادن خلافت با دولتمندى اغنياست. گويا خلافت سلطنتى است كه هر كس آن را به دست گرفت ثروت اندوزى را آغاز مى كند و اغنيا را گرد خود جمع مى كند! لذا براى پيش گيرى از اين مشكل بايد خليفه عوض شود و در يك خاندان نماند تا همه ثروت نزد آنان نماند. البته حاكمان سقيفه چنين كردند و اين كارشان در زمان عثمان به اوج خود رسيد كه مردم بر او شوريدند و او را كشتند.
اينكه افزوده اند: «بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمى ماند»، تاريخ به خوبى نشان داده كه بر اهل هر زمانى آنكه صلاحيت خلافت را داشته مخفى مانده است! چنانكه به جاى على بن ابى طالب عليه السلام كه از هر جهت صلاحيت خلافت داشت، نالايق ترين افراد جاى او را گرفتند.
ص: 130
آيه كلى «اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّه ِ اَتْقاكُمْ» را در برابر كلام صريح پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير قرار دادن به معناى جسارت به ساحت مقدس خدا و رسول است. خداوند كه خلافت را منحصر در دوازده امام فرموده در واقع آنان را با تقوى ترين مردم هر زمان معرفى نموده است. واقعا بايد پرسيد: كدام يك از خلفاى سقيفه نشان دادند كه باتقواترين مردم هستند؟ و بايد سؤال كرد: در زمان هر يك از ائمه عليهم السلام چه كسى را با تقوى تر از آن امام معصوم مى توان يافت؟
اينكه حقوق همه مسلمين مساوى است، در برابر ظلم عظيمى است كه خلفاى سقيفه بر مردم روا داشتند و نگذاشتند حقوق همه مسلمانان حفظ شود، بلكه حق عده اى را حفظ كردند و حق عده اى ديگر را پايمال نمودند. ولى معناى رسيدن همه مردم به حقوق خود اين نيست كه همه مسلمين مى توانند امام شوند و هيچ فرقى در اين باره بين آنان نيست. چنين مطلبى را هيچ اجتماعى و هيچ عقلى نمى پذيرد. پيداست كه امامت شايستگى هايى لازم دارد كه فقط با دارا بودن آنها كسى مى تواند در آن منصب قرار بگيرد، وگرنه خلفاى نالايق همان ثمرات شوم سقيفه را به دنبال خواهند داشت كه به آبروى اصل اسلام هم ضربه زدند و باعث شرمندگى خود و همه اهل اسلام در برابر ملل ديگر شدند.
تمسك به «جماعت مسلمين» و خليفه اين چنينى را نماينده آنان معرفى كردن بهانه اى است براى ظلم آزادانه و بى قيد و شرط، به طورى كه هر كس در برابر آن قد عَلَم كرد به جرم مخالفت با جماعت مسلمين و بر هم زدن اتحادِ آنان بايد كشته شود!
ص: 131
باز مى بينيم از جعل و تحريف فرمايشات پيامبر صلى الله عليه و آله ابا نداشته اند و به آن حضرت نسبت داده اند كه «امت من هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد»، در حالى كه حتى به اقرار اهل سقيفه بارها و بارها امت بر باطل متفق شده اند، تا آنجا كه يزيد را پذيرفته اند و حسين عزيز عليه السلام را سر بريده اند! آيا اين اتحاد مردم بر حق بوده است؟ آيا بايد چشم و گوش بسته پيرو چنين اتحادى شد؟!
آنچه در فرازهاى صحيفه ملعونه دوم ديده مى شود زيربناهايى بود كه توسط بنيان گذاران سقيفه به عنوان چراغ سبز براى پيروان شان از يك سو و چراغ خطر براى آنان از سوى ديگر پى ريزى شد؛ و بعدها احاديث جعلى بر اين مبنا ساخته شد تا خلافتى كه استمرار همان خط و ضد امامان غدير بود بتواند به حيات خود ادامه دهد و سد راه هميشه غدير باشد.
اكنون نوبت آن است كه ارتباط فرعونيت با صحيفه ملعونه روشن گردد. آنچه از فرعون معروف است و به عنوان شاخص ترين جهت او بايد نشان داده شود ادعاى خدايى اوست، كه قرآن بدان تصريح دارد و در تواريخ مختلف هم ثبت شده است. اينك اهل صحيفه پايه ريزى فرعونيت را براى خود آغاز كردند و آن عبارت بود از ادعاى خدايى در برابر پروردگار عالم!! چگونه؟ به چه دليل؟ هم روايات در اين باره وارد شده و هم عملاً اين عنوان را نشان داده اند!
فرعونيت عملى به اين شرح است كه بزرگترين فرمان خدا را كه ولايت و خلافت و امامت اهل بيت عليهم السلام بود علنا زير پا گذاشتند و نه تنها از آن سر بر تافتند بلكه در برابر
ص: 132
خداوند خليفه اى معرفى كردند، و تا آنجا پيش رفتند كه خليفة اللّه را به بيعت با خليفه خود اجبار نمودند؛ و اين گونه به پروردگار نشان دادند كه ما اراده خود را بر كرسى نشانديم و امر تو را بر زمين زديم، اگرچه در واقع خداوند بود كه به آنان مهلت مى داد همان گونه كه به فرعون مهلت داد.
پس از آن روز با غصب فدك، در برابر فرمان الهى در اعطاى آن به فاطمه عليهاالسلام قد عَلَم كردند و شهادت پروردگار به طهارت فاطمه عليهاالسلام را علنا ردّ كردند و او را با ساير مردم مساوى دانستند!(1) ديرى نپاييد كه «مُتْعَتانِ مُحَلَّلَتانِ عَلى عَهْدِ رَسُولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله اَنَا اُحَرِّمُهُما» را اعلان كردند و كلام صريح خداوند در قرآن درباره حج تمتع و ازدواج متعه را زير پا گذاشتند و آن را حرام كردند!(2) آيا ادعاى خدايى عملاً بالاتر از اين مى تواند باشد؟ آيا فرعون توانست تا چنين مراحلى پيش رود؟
اين ها در روزهايى بود كه محتاطانه ادعاى خدايى مى كردند، و روزى كه بر كرسى قدرت تكيه زدند چنان با جهل شان بى باكانه در همه فرامين الهى با پروردگار به ضديت برخاستند كه بدعت در احكام دين را امرى عادى تلقى كردند. در قضاوت ها با آنكه ضوابط دين الهى روشن بود جاهلانه و بر خلاف آنها رفتار مى كردند.(3) حتى در مسئله ارث كه در قرآن به تفصيل آمده، بر خلاف حكم خداوند سخن مى گفتند.(4)
ص: 133
اعمال اذان و وضو و غسل و نماز را تغيير دادند و در آن اضافه يا كم نمودند.(1)
معاوية بن ابى سفيان در اين باره مى گويد: «چه بسيار است آنچه عمر در اين امت بر خلاف سنت پيامبر صلى الله عليه و آله بدعت گذاشت و مردم پيرو او شدند و از او پذيرفتند . . . مسايل بسيارى كه بيش از هزار باب است»!!(2)
خلاصه اينكه عملاً ادعاى خدايى را به آنجا رساندند كه هر كارى بر خلاف قرآن هم مى كردند، به جاى آنكه منقصتى براى آنان باشد به حساب فضيلت گذاشته مى شد؛ و مردم را اين گونه به تقدم خود بر خداوند قانع كرده بودند.
اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد: «به خدا قسم، زمامداران قبل از من امور عظيمى را انجام دادند كه در آنها عمدا با پيامبر صلى الله عليه و آله مخالفت كردند».(3) و نيز مى فرمايد:
اولى و دومى تا آنجا مردم را به خود جلب كرده اند كه اگر كسى از اهل حق و صدق و عالم به دستورات خدا و رسول بخواهد چيزى از بدعت هاى آنان
ص: 134
را تغيير دهد او را در فشار مى گذارند و به مخالفت با او برمى خيزند و از او بيزارى مى جويند و او را خوار مى كنند و از سخن حق او متفرق مى شوند، ولى اگر بدعت هاى آنان را بپذيرد و به آن ها اقرار نمايد و آن ها را كار نيكويى جلوه دهد و به آن ها اعتقاد پيدا كند، مردم او را دوست مى دارند و برايش احترام قائل مى شوند و او را فضيلت مى دهند.(1)
اين است فرعونيت در امت اسلامى و ادعاى الوهيت بر مردمى جاهل كه فرعون را از خداى قادر متعال تشخيص نمى دهند، و او چنان جرئتى پيدا مى كند كه بگويد: «ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ اِلهٍ غَيْرى»! و آنچه من در برابر سخن خداى يكتا مى گويم درست است!! و از همين جاست كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «روز قيامت امت من در پنج گروه نزد من وارد مى شوند: يك دسته گروهِ فرعون امت است . . .» كه اين حديث به تفصيل ذكر خواهد شد.(2)
معناى اين خود كامگى و قد عَلَم كردن در برابر پروردگار را از اين حديث به خوبى در مى يابيم كه «روز قيامت ابليس را مى آورند در حالى كه با يك افسار آتشين بر او لجام زده اند، ولى دومى را مى آورند در حالى كه با دو افسار آتشين بر او لجام زده اند. ابليس نزد او مى رود و فرياد مى زند و مى گويد: مادر به عزايت بنشيند، تو كيستى؟ من كسى هستم كه اولين و آخرين را گول زدم ولى با يك افسار بسته شده ام در حالى كه تو با دو افسار بسته شده اى؟! دومى مى گويد: من كسى هستم كه هر دستورى دادم اطاعت شدم در حالى كه خداوند دستور مى داد و مورد عصيان و سرپيچى قرار مى گرفت».(3)
ص: 135
اينجاست كه مى بينيم پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير به محض خواندن آيه مزبور درباره امامانى كه مردم را به آتش جهنم دعوت مى كنند، مى فرمايد: «خداوند و من از آنان بيزاريم». و ما اى رسول گرامى، با اقتدا به شما و براى نشان دادن اعتقاد راسخ خود در برابر آنان، اعلام مى كنيم: از بنيانگذاران اين امامت جهنمى و از همه امامان ضلالتى كه نيابت آنان را پذيرفتند بيزاريم و در دلِ خود جايى براى آنان نداريم.
ص: 136
اِنَّ الْمُنافِقينَ فِى الدَّرْكِ الاَْسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصيرا.
منافقين در درجه پايين تر آتش هستند و براى آنان يارى نخواهى يافت.
فَادْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ.
از درهاى جهنم وارد شويد در حالى كه در آن دائمى خواهيد بود، و بد جايى براى متكبران است.
مَعاشِرَ النّاسِ ، اِنَّهُمْ وَ اَنْصارَهُمْ وَ اَتْباعَهُمْ وَ اَشْياعَهُمْ فِى الدَّرْكِ الاَْسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ . . . اَلا اِنَّهُمْ اَصْحابُ الصَّحيفَةِ.
اى مردم، امامانى كه مردم را به آتش جهنم دعوت مى كنند، و ياران و تابعين و پيروانشان در پايين ترين درجه آتش جهنم جاى دارند و چه بد است اقامتگاه متكبرين . . . بدانيد كه آنان اصحاب صحيفه اند».(1)
خطابه غدير وارد مرحله معرفى دشمنان شده و اين شناسايى را از رهبران ضلالت آغاز كرده است. پس از آنكه امامان دعوت كننده به آتش را معرفى نموده، اينك نوبت آن است كه شدت عذاب خداوند را درباره آنان گوشزد فرمايد و اتباع آنان را نيز نشانه رود تا خود را آسوده از سزاى الهى ندانند. در چنين موقعيتى با اقتباس از دو آيه قرآن و تركيب هر دو در يك جمله جايگاه جهنمى آنان و اتباعشان را بيان فرموده است.
ص: 137
آيه اول در سوره نساء و درباره «دَرك اَسفَل جهنم» است. اين آيه در ضمن آياتى است كه از آيه 137 اين سوره در وصف منافقين آغاز شده و آنان را به دوستى با كافرين و دورى از مؤمنين، و نيز انتظار بلا براى مؤمنان و حيله گرى با خداوند و متحير بودن در دين توصيف فرموده، تا اينجا كه مى فرمايد: «منافقين در پست ترين جاى جهنم اند».
آيه دوم در چهار جاى قرآن با عبارات مشابه درباره اهل جهنم آمده است، ولى در سوره نحل با «لام» آمده كه در خطبه نيز «لَبِئْسَ» است و لذا بايد مورد خطبه را اشاره به آيه مزبور دانست. اين آيه در ذيل آياتى درباره گمراه كنندگان مردم است كه روز قيامت گناهان گمراه شدگان توسط خود را نيز بر دوش خواهند كشيد، و در توصيفشان حيله گرى و رويارويى با خداوند ذكر شده تا آنجا كه مى فرمايد: «از ابواب جهنم وارد شويد و در آن دائمى باشيد، و چه بد جايى است محل اقامت متكبران».
اين فراز قرآنى غدير، سه نقطه حساس در بردارد كه با توجه به جمله قبل و آخر اين جمله، مرجع ضماير آن اصحاب صحيفه اند كه امامان دعوت كننده مردم به آتش اند و داستان صحيفه در فصل قبل روشن شد.(1) اكنون به تبيين اين سه نكته مى پردازيم.
نكته اول در جمله «اِنَّهُمْ وَ اَنْصارَهُمْ وَ اَتْباعَهُمْ وَ اَشْياعَهُمْ فِى الدَّرْكِ الاَْسْفَلِ مِنَ النّارِ» مطرح كردن «انصار» و «اتباع» و «اشياع» در كنار رهبران آتش است.
ص: 138
انصار يعنى ياران و دست اندركارانى كه در روزهاى غصب خلافت به يارى اولى و دومى شتافتند، و اگر آنان نبودند بدون شك مجريان سقيفه كارى از پيش نمى بردند. روزى كه بر در خانه على و فاطمه عليهماالسلام براى گرفتن بيعت آمدند چهار هزار نفر مسلح در كوچه هاى مدينه آماده بودند كه اگر مهاجمين با مشكلى رو به رو شدند به عنوان كمك بيايند.(1)
آنگاه كه دومى فرياد زد: «هيزم بياوريد تا خانه را با اهلش آتش بزنم»، تاريخ مى گويد: «فَحَمَلُوا حَزْمَ الْحَطَبِ . . .» يعنى عده اى بسته هاى هيزم را حمل كردند تا بر در خانه فاطمه عليهاالسلام چيدند.(2) آنگاه كه دومى آمد تا هيزم ها را آتش بزند چه بسيار مغيره ها و قنفذها كه آتش بيار معركه بوده اند و نامشان به ما نرسيده است!(3) او با لگد در را شكست و بقيه در پى او بى اجازه به خانه وحى يورش آوردند. آيا اين ها چه كسانى بودند؟ على بن ابى طالب عليه السلام را چهل نفر مى كشيدند و طناب بر گردن براى بيعت مى بردند و فاطمه عليهاالسلام كمربند على عليه السلام را گرفته مانع مى شد. اين ها چه كسانى بودند؟(4)
آنگاه كه فدك را غصب كردند همين گروه بودند كه راضى نبودند اين سرزمين در دست فاطمه عليهاالسلام باشد و دلشان مى تپيد كه فدك داخل بيت المال شود تا همه از آن سهمى ببرند؛ و لذا در برابر هر جسارت و اقدامى نسبت به حضرت زهرا عليهاالسلام مهر سكوت بر لب زدند، و كار به جايى رسيد كه آن حضرت خطابه بلند خويش را ايراد فرمايد و از هميارى مردم با ظالمين شكايت نمايد.(5) بايد اذعان داشت كه وقتى كسى
ص: 139
ياور ابوبكر و عمر شد نتيجتا بر ضد اميرالمؤمنين و صديقه كبرى عليهماالسلام قيام كرده است و اين نهايت درجه يارى بر ضد خداوند است و بايد در انتظار بدترين سزاى الهى باشند.
پس از «انصار» نوبت «اتباع» به معناى تابعين است. آنان كه نگذاشتند اين آتشِ برافروخته بر ضد اهل بيت عليهم السلام خاموش شود و اين راه را زنده نگاه داشتند و نسل هاى بعدى مسلمانان را بدان سو كشاندند؛ همچون تابعين واقعى پيامبر صلى الله عليه و آله كه نگذاشتند چراغ نورانى اسلام در نسل هاى بعدى خاموش شود. اتباع دومى پس از او نقشه بسيار دقيقى اجرا كردند تا عثمان خلافت را به دست گرفت و سقيفه ده سال ديگر به حيات خود ادامه داد.
تا آنگاه كه پس از فوران ظلم سقيفه، مردم به ساحت قدس اميرالمؤمنين عليه السلام پناه آوردند و خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين عليه السلام آغاز شد.
در اين روزگار كه مى رفت تا به دفن سقيفه بيانجامد، عده اى از تابعين سقيفه سر از شام برآوردند كه رئيس شان معاويه بود و لشكرى عظيم براى احياى سقيفه به جنگ غدير فرستادند. عده اى ديگر سر از بصره درآوردند كه دختر سقيفه رياستشان را بر عهده داشت و طلحه از امضا كنندگان صحيفه دوم نيز در كنار او بود. در همين حال در داخل كشورِ على عليه السلام و لشكر او نفوذِ دار و دسته سقيفه به حدى بود كه علنا بدعت هاى عمر را اجرا مى كردند و اگر حضرت مانعشان مى شد فريادشان بلند مى شد.
روزى اميرالمؤمنين عليه السلام در كوفه به امام حسن عليه السلام دستور داد تا بين مردم اعلام كند: «نماز تراويح كه در ماه رمضان به جماعت مى خوانند - و از بدعت هاى دومى است - ممنوع و حرام است». مردم با شنيدن سخن امام حسن عليه السلام فرياد برآوردند: «واعمراه! واعمراه»! وقتى امام حسن عليه السلام نزد اميرالمؤمنين عليه السلام بازگشت حضرت پرسيد: اين صدا
ص: 140
چيست؟ عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، مردم فرياد مى زنند: «واعمراه! واعمراه» يعنى: اى عمر، به فرياد ما برس!! اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «برو و به مردم بگو: نمازتان را بخوانيد!(1) و مى بينيم كه آن حضرت را وادار مى كردند كه از برداشتن بدعت هاى ابوبكر و عمر دست بردارد!
«اشياع» كه جمع «شيعه» به معناى «پيرو» است، شامل همه كسانى مى شود كه در طول تاريخ به هر صورتى و در هر موقعيتى راه اولى و دومى را پذيرفته اند و قلبا يا لسانا و يا عملاً در راه پيشبرد اهداف سقيفه گام برداشته اند. اين عنوان محدوده زمانى و مكانى ندارد و تا آخرين روز دنيا ادامه خواهد يافت و در پرونده سقيفه نام همه پيروانشان ثبت خواهد شد.
در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله انصار و اتباع و اشياع در رديف امامان آتش قرار گرفته اند و يك خبر مهم درباره همه آنان اعلام شده و آن درك اسفل جهنم است، و اين همان پايه اعتقادى ماست كه هر كس راهى را برگزيند و به هر كس اقتدا كند همراه او خواهد بود و تا نهايت آن راه خواهد رفت.
نكته دوم در جمله «اِنَّهُمْ وَ اَنْصارَهُمْ وَ اَتْباعَهُمْ وَ اَشْياعَهُمْ فِى الدَّرْكِ الاَْسْفَلِ مِنَ النّارِ»، «درك اسفل» است. كلمه «دَرْك» - كه «دَرَك» هم در قرائت آن صحيح است به معناى آخرين نقطه در عمق چيزى مثل درياست. بنابراين اگر بگوييم: «دَرَك النّارِ» يعنى آخرين نقطه قعر جهنم، ولى در اينجا تأكيد پرمعنايى براى «درك» آورده شده و آن كلمه «اَسفَل» به معناى پايين ترين است. اگرچه به نظر مى رسد با ذكر كلمه
ص: 141
اول نيازى به «اَسفَل» نيست، ولى آنگاه كه جايگاه بنيانگذاران ظلم را در جهنم بدانيم درخواهيم يافت كه اين تركيب كلمات براى ترسيم آن عذاب وحشتناك لازم است.
اميرالمؤمنين عليه السلام در توصيف اين «درك اسفل» مى فرمايد: «در قعر جهنم چاهى است و بر سر آن چاه صخره اى است كه هر گاه خداوند بخواهد جهنم را شعله ور كند آن صخره را از در آن چاه برمى دارد و جهنم از شعله هاى آن چاه شعله مى گيرد».
مى بينيم كه اين چاه پس از طبقه هاى هفتگانه جهنم در قعر آن قرار دارد، و خداوند آن را به صورت اتاقى قرار نداده بلكه به شكل چاه است كه عمق بيشتر در آن معنى دارد، و اينجاست كه معناى درك اسفل يا قعر پايين تر معلوم مى گردد. آن قدر پايين تر است كه قبل از آن طبقه هفتم جهنم پايان مى يابد. آن قدر پايين است كه وقتى درب آن باز مى شود تازه جهنم شعله مى گيرد. آنگاه حضرت معذبين در اين چاه را نام برد كه بدترين آنان اولى و دومى اند؛ و جالب است كه اميرالمؤمنين عليه السلام اين مطلب را رو در روى آنان به خودشان فرمود.(1)
در حديث ديگر خداوند تعالى مى فرمايد: «دومى و اصحابش را در قعرى از جهنم مى آويزم كه ابليس در درجه اى بالاتر بر او كه پايين تر است مى نگرد و او را لعنت مى كند»!(2)
حديث ديگرى در اين زمينه از اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شده كه فرمود: روزى به سمت بيرون كوفه خارج شدم و قنبر پيشاپيش من در حركت بود. در اين هنگام ابليس
ص: 142
رو به ما مى آمد. من به او گفتم: تو پيرمرد بدى هستى! گفت: يا اميرالمؤمنين، چرا چنين مى گويى؟ به خدا قسم، برايت حديثى نقل كنم كه خودم از خداى عزوجل بدون واسطه شنيده ام.
آن هنگام كه به خاطر گناهم به آسمان چهارم فرود آمدم چنين ندا كردم: اى خداى من و اى آقاى من، گمان نمى كنم مخلوقى شقى تر از من خلق كرده باشى. خداوند به من چنين وحى كرد: بلى، از تو شقى تر خلق كرده ام، نزد مالك (خزانه دار جهنم) برو تا
به تو نشان دهد.
نزد مالك رفتم و گفتم: خداوند به تو سلام مى رساند و مى فرمايد: شقى تر از مرا نشانم ده. مالك مرا به جهنم برد و درِ طبقه بالا را برداشت. آتش سياهى بيرون آمد كه گمان كردم مرا و مالك را در خود فرو برد. مالك به آتش گفت: «آرام باش»، و شعله ها آرام گرفت.
سپس مرا به طبقه دوم برد. آتشى بيرون آمد كه از اولى سياه تر و گرم تر بود. به آن گفت: «خاموش باش»، و خاموش شد. تا آنكه مرا به طبقه هفتم برد، و هر آتشى كه از طبقه اى خارج مى شد شديدتر از طبقه قبل بود.
در طبقه هفتم آتشى بيرون آمد كه گمان كردم مرا و مالك را و همه آنچه خداوند عز و جل خلق كرده را در خود فرو برد. دست بر چشمانم گذاردم و گفتم: اى مالك، دستور ده تا خاموش شود وگرنه من خاموش مى شوم. مالك گفت: تو تا روز معين خاموش نخواهى شد. سپس دستور داد و آن آتش خاموش شد. دو مرد را ديدم كه بر گردن شان زنجيرهاى آتشين بود و آنان را از بالا آويزان كرده بودند و بالاى سرشان عده اى با تازيانه هاى آتش آنان را مى زدند.
پرسيدم: اى مالك، اين دو نفر كيانند؟ گفت: آيا آنچه بر ساق عرش بود نخوانده اى - و من قبلاً يعنى دو هزار سال قبل از آنكه خداوند دنيا را خلق كند خوانده بودم -
ص: 143
«لا اِلهَ اِلاَّ اللّه ُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّه ِ، اَيَّدْتُهُ وَ نَصَرْتُهُ بِعَلِىٍّ (يعنى محمد را به على مؤيد نموده و يارى كردم)». مالك گفت: اين دو نفر دشمنان آنان و ظالمين بر ايشان هستند.(1)
جالب است كه آن دو هنگام مرگ اين قعر جهنم را مشاهده كردند. محمد بن ابى بكر مى گويد: پدرم ابوبكر هنگام مرگ صداى واى و ويلش بلند شد. عمر به او گفت: «اى خليفه پيامبر! چرا صداى واى و ويل بلند كرده اى؟ گفت: اينان محمد و على هستند كه مرا به آتش بشارت مى دهند، و در دست محمد صحيفه اى است كه در كعبه بر سر آن هم پيمان شديم. او به من مى گويد: «به جان خودم قسم به آن وفا كردى، و تو و اصحابت يكديگر را بر عليه ولى خدا كمك كرديد. بشارت بده به آتش در پايين ترين درجه جهنم».
محمد بن ابى بكر مى گويد: وقتى با او تنها ماندم به او گفتم: اى پدر، بگو: «لا اله الاّ اللّه». گفت: «هرگز نمى گويم و نمى توانم بگويم تا وارد آتش شوم و داخل تابوت گردم»! وقتى نام «تابوت» را آورد گمان كردم هذيان مى گويد. گفتم: كدام تابوت؟ گفت: تابوتى از آتش كه با قفلى از آتش بسته شده است. در آن دوازده نفرند، از جمله من و اين رفيقم. گفتم: عمر؟ گفت: آرى، پس مقصودم كيست؟ و نيز ده نفر ديگر كه در چاهى در جهنم هستيم. بر در آن چاه صخره اى است كه هر گاه خدا بخواهد جهنم را شعله ور كند آن صخره را بلند مى كند.(2)
ص: 144
نكته سوم در جمله «اِنَّهُمْ وَ اَنْصارَهُمْ . . . وَ لَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ»، در كلمه «مُتَكَبِّرين» نهفته است. خداوند تعالى پس از آنكه تابوتى در چاه قعر جهنم را جايگاه ابدى آنان معرفى مى كند مى فرمايد: «چه بد جاى اقامتى دارند متكبران». بايد بدانيم كه چرا خداوند اين صفت را شاخص ترين حالت براى متكبرين ذكر مى كند؟
مى دانيم كه خداوند صفت جبار متكبر را به خود اختصاص داده، و احدى حق تكبر ورزيدن حتى نسبت به ساير هم نوعان خود را ندارد. با اين سابقه اعتقادى، اگر كسى در برابر ذات الهى تكبر ورزد و با صداى بلند بگويد: «خدا چنين گفته ولى من چنين مى گويم»، و «حكم خدا چنين است و من آن را تغيير مى دهم»، و «هر كس به حكم خدا عمل كند او را مجازات مى كنم»، و امثال اينها كه بارها از اولى و دومى صادر شده است، چنين فردى را بايد بالاترين نمونه متكبّر دانست، و كمترين معناى چنين تكبرى كافر شدن به خداى متعال است.
معروف ترين نمونه چنين متكبرانى ابليس است كه خداوند در آيات متعددى از قرآن تكبر او را با عبارات مختلف بيان مى فرمايد. در مواردى مى فرمايد: «وَ اِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْليسَ اَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرينَ» يعنى: «آنگاه كه به ملائكه گفتيم در برابر آدم سجده كنيد. آنان سجده كردند مگر ابليس كه اِبا كرد و تكبر نمود (و خود را بالا گرفت) و از كافرين بود».(1) در آيه اى مى فرمايد: «قالَ يا اِبْليسُ ما مَنَعَكَ اَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَىَّ، اَسْتَكْبَرْتَ اَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالينَ»، يعنى: «خداوند فرمود: اى ابليس، چه چيز تو را مانع شد كه در برابر آنچه با يَدِ قدرت خويش خلق نموده ام سجده كنى؟ آيا خود را بالا گرفتى يا از بلند مرتبه گان بودى»؟!(2)
ص: 145
در آيه اى ديگر مى فرمايد: «قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ اَنْ تَتَكَبَّرَ فيها . . .»، يعنى: «خداوند فرمود: از آن مقام پايين رو، كه در آنجا حق ندارى تكبّر نمايى».(1)
اكنون پيامبر صلى الله عليه و آله اصحاب صحيفه را متكبّر در برابر ذات الهى مى خواند كه نمى خواهند در برابر فرامين آسمانى سر تسليم فرود آورند، و به اين درجه از تكبر اكتفا نكرده در برابر احكام الهى از پيش خود احكامى را جعل كردند و بدعت گذاردند، و باز در اين درجه متوقف نشدند و احكام الهى را تغيير دادند و آن را كم يا زياد نمودند؛ و بالاتر از آن تكبر را بدانجا رساندند كه عمل كنندگان به احكام خداوند را زدند و كشتند و تبعيد نمودند. با اذعان كامل مى توان گفت: حتى ابليس و فرعون هم به چنين تكبّرى راه نيافتند و تا اين حد پيش نرفتند.
خدايا، تو را شكر كه ما را از انصار و اتباع و اشياع سقيفه قرار ندادى، و بار ديگر تو را شكر كه با نجات از اين امامان دعوت كننده به آتش در درك اسفل جهنم قرار نگرفتيم، و سپاسگزاريم كه از متكبرين نيستيم؛ بلكه از پيروان آل محمديم كه به امر خدا هدايت مى كنند و تسليم ترين بندگان در برابر تواند و ما را به اعلا درجه بهشت رهنمون اند.
ص: 146
اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّه ِ الاِْسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذينَ اُوتُوا الْكِتابَ اِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جائَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيا بَيْنَهُمْ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِآياتِ اللّه ِ فَاِنَّ اللّه َ سَريعُ الْحِسابِ.
دين نزد خداوند اسلام است، و كسانى كه كتاب به آنان داده شده اختلاف نكردند مگر بعد از آنكه علم برايشان آمد و آنان از روى برترى جويى اختلاف كردند، و هر كس به آيات خدا كفر ورزد خداوند سريع الحساب است.
وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ.
هر كس دينى غير از اسلام طلب كند هرگز از او قبول نمى شود و در آخرت از زيانكاران است.
اَللّهُمَّ اِنَّكَ اَنْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ اِيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ : «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا»، وَ قُلْتَ: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّه ِ اْلاِسْلامُ»، وَ قُلْتَ: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ».
خدايا، هنگام تبيين ولايت على و نصب او به امامت در اين روز، اين آيه را نازل كردى: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم»، و فرمودى: «هر كس دينى غير از اسلام طلب كند هرگز از او قبول نمى شود و در آخرت از زيانكاران است».(1)
اَللّهُمَّ اِنَّكَ اَنْزَلْتَ عَلَىَّ اَنَّ الاِْمامَةَ لِعَلِىٍّ، وَ اِنَّكَ عِنْدَ بَيانى ذلِكَ وَ نَصْبى اِيّاهُ - لِما اَكْمَلْتَ لَهُمْ دينَهُمْ وَ اَتْمَمْتَ عَلَيْهِمْ نِعْمَتَكَ وَ رَضِيتَ لَهُمُ الاِْسْلامَ دينا - قُلْتَ: «اِنَّ الدَّينَ عِنْدَ اللّه ِ الاِْسْلامُ» وَ قُلْتَ: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامَ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ».
ص: 147
خدايا، تو بر من اين مطلب را نازل فرمودى كه امامت براى على است. و هنگامى كه اين مطلب را بيان كردم و او را منصوب نمودم، آنگاه كه دين آنان را كامل نمودى و نعمت خود را بر آنان تمام كردى و اسلام را به عنوان دين آنان راضى شدى، فرمودى: «دين نزد خدا فقط اسلام است» و فرمودى: «هر كس دينى غير از اسلام طلب كند هرگز از او قبول نمى شود و در آخرت از زيانكاران است».(1)
اولين مرحله پس از تبليغ جهانى ولايت اهل بيت عليهم السلام در خطابه غدير است. پيامبر صلى الله عليه و آله لحظاتى پيش با ابلاغ پيام «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ . . .» در شانه هاى خود سبكى از چنين انجام وظيفه اى را احساس مى كند. پس از آن نزول آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ . . .» نيز اعلام شده و اسلام كامل گرديده است. در چنين شرايطى دو آيه مزبور به طور كامل در كلام حضرت اقتباس شده، يعنى آن اسلامى كه
غير آن قبول نيست همين اسلام است كه به كمال نهايى رسيده است.
بايد توجه داشت كه منظور حضرت نزول آيه اكمال و دو آيه مذكور در اعلان ولايت نمى تواند باشد، زيرا حضرت مى فرمايد: «خدايا هنگام اعلان ولايت اين آيه را . . . »، و نمى فرمايد: «اين دو يا سه آيه را . . .» در حالى كه در عربى مراعات يك و دو و جمع در افعال و ضماير ضرورى است. بنابراين آيه نازل شده همان آيه اول است كه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ . . .» باشد، و آيه دوم و سوم دنباله كلام خود حضرت به صورت تضمين و تركيب آيه با سخن است. در قرآن نيز اين سه آيه در كنار هم نيست تا كلمه «اسلام» در آيه دوم ارتباط با همان كلمه در آيه اول داشته باشد.
لازم به يادآورى است كه طبق متن كتاب «اليقين» در اين فراز خطبه، دو آيه «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّه ِ الاِْسْلامَ . . .» و «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ دينا» مطرح شده، ولى تصريح به
ص: 148
نزول آن در غدير نشده است، بلكه به عنوان «قُلْتَ» يعنى: «چنين فرموده اى» بدان اشاره شده است؛ گذشته از اينكه اكثر نسخه ها با اين عبارت نيست. بنابراين در همين بخش هر سه آيه را به طور كامل مورد بحث قرار مى دهيم.
در قرآن اين آيه از آيه 19 سوره آل عمران سرچشمه گرفته و تا آيه 85 مشتقات واژه «اسلام» هفت بار تكرار شده است. در آيه 19 خداوند با آوردن كلمه «اسلام» مى فرمايد: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّه ِ الاِْسْلامُ . . .» يعنى: «دين نزد خداوند اسلام است»، و همه اهل كتاب (يهود و نصارى و . . . ) با علم به اين حقيقت بزرگ اختلاف كرده اند.
سپس در آيه 20 كلمه «اَسْلَمْتُ» را ذكر مى كند و مى فرمايد: «فَاِنْ حاجُّوكَ فَقُلْ: اَسْلَمْتُ وَجْهِىَ للّه ِِ وَ مَنِ اتَّبَعَنِ . . .» يعنى: «اگر با تو به مخاصمه برخاستند بگو: من و تابعينم در برابر خدا سر تسليم فرود آورده ايم». در ادامه همين آيه، دو واژه «اَسْلَمْتُمْ» و «اَسْلَمُوا» را به كار مى گيرد و مى فرمايد: «وَ قُلْ لِلَّذينَ اُوتُوا الْكِتابَ وَ الاُْمِّييّنَ: ءَاَسْلَمْتُمْ؟ فَاِنْ اَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا . . .»، يعنى: «به كسانى كه اهل كتابند و به بى سوادان بگو: آيا تسليم شديد (و آيا اسلام را پذيرفتيد)؟ اگر اسلام را پذيرفتند هدايت شده اند، و اگر روى گرداندند بر عهده تو ابلاغ فرمان الهى است».
آنگاه به توصيف كفارِ اهل كتاب مى پردازد كه حق را نمى پذيرند و عذرهاى بيجا مى آورند و آنان را به عذاب الهى تهديد مى نمايد. سپس دين حنيف ابراهيمى را مطرح مى فرمايد و در تبيين دين ابراهيمى و اينكه اسلام دين حضرت ابراهيم عليه السلام بوده، داستان حضرت عيسى عليه السلام را به ميان مى آورد و سخن را به آنجا مى رساند كه آن حضرت فرمود: «من تورات حضرت موسى را تصديق مى كنم». سپس خلاصه دين عيسى عليه السلام را در اين جمله بيان مى فرمايد كه: «اِنَّ اللّه َ رَبّى وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ».
ص: 149
در آيه 53 وارد نكته حس-اسى مى شود و واژه «مُسْلِمُونَ» را به كار مى برد و مى فرمايد: آنگاه كه حضرت عيسى عليه السلام در مردم احساس گرايش به كفر نمود فرمود: «مَنْ اَنْصارى اِلَى اللّه ِ» يعنى: «كيست كه با من در راه خدا گام بردارد»؟ حواريون گفتند: «نَحْنُ اَنْصارُ اللّه ِ، آمَنّا بِاللّه ِ وَ اشْهَدْ بِاَنّا مُسْلِمُونَ» يعنى: «ما ياران خداييم، به خدا ايمان آورده ايم و تو شاهد باش كه ما مسلمانيم (و سر تسليم فرود مى آوريم)».
در آيه 64 مسئله اينكه دين نزد خداوند يكى بيشتر نيست را مطرح مى كند و مى فرمايد: «اى اهل كتاب، بياييد به سوى سخنى كه بين ما و شما يكى است و آن اينكه جز خدا را نپرستيم و براى او هيچ شريكى قائل نشويم و . . .» و آنگاه با ذكر كلمه «مُسْلِمُونَ» مى فرمايد: «فَاِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِاَنّا مُسْلِمُونَ»، يعنى: «اگر نپذيرفتند بگو: شما شاهد باشيد كه ما مسلمانيم».
در آيه 65 به اهل كتاب خطاب مى كند كه چرا بر سر دين ابراهيم عليه السلام به مخاصمه مى پردازند و سپس در آيه 67 با استفاده از كلمه «مُسْلِم» مى فرمايد: «ما كانَ اِبْراهيمُ يَهُوديّا وَ لا نَصْرانِيا وَ لكِنْ كانَ حَنيفا مُسْلِما وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ»، يعنى: «حضرت ابراهيم عليه السلام يهودى يا نصرانى نبود، بلكه موحّد و مسلمان بود، و از مشركين نبود». سپس به بيان تابعين حقيقى دين ابراهيم عليه السلام مى پردازد و توطئه هاى اهل كتاب را در رابطه با تحريف دين مطرح مى كند تا آيه 83 كه كلمه «اَسْلَمَ» به ميان مى آيد و مى فرمايد: «اَفَغَيْرَ دينِ اللّه ِ يَبْغُونَ وَ لَهُ اَسْلَمَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ طَوْعا وَ كَرْها وَ اِلَيْهِ يُرْجَعُونَ»، يعنى: «آيا به دنبال غير دين خدا هستند در حالى كه در برابر ذات او هر كس كه در آسمان ها و زمين است چه با اختيار و چه از روى اكراه سر تسليم فرود آورده اند و به سوى او باز مى گردند».
در آيه 84 يك جمع بندى از اتفاق همه انبياء بر سر اسلام مى نمايد و با ذكر كلمه «مُسْلِمُونَ» مى فرمايد: «قُلْ آمَنّا بِاللّه ِ وَ ما اُنْزِلَ عَلَيْنا وَ ما اُنْزِلَ عَلى اِبْراهيمَ وَ اِسْماعيلَ وَ اِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الاَْسْباطَ وَ ما اُوتِىَ مُوسى وَ عيسى وَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ
ص: 150
اَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»، يعنى: «بگو: ايمان آورديم به خدا و آنچه بر ما نازل شده و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندانش نازل شده، و آنچه به موسى و عيسى و پيامبران از سوى پروردگارشان داده شد، و ما بين هيچ يك از پيامبران فرق نمى گذاريم و در برابر او سر تسليم فرود مى آوريم».
به آيه 85 كه مى رسد پس از مقدمات قبلى و اتحاد همه انبياء عليهم السلام بر سر اسلام مى فرمايد: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ»، يعنى: «هر كس دينى غير از اسلام انتخاب كند هرگز از او قبول نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران است».
تا اينجا مسير آيات در قرآن بود كه اسلام را از روز اول دنيا تا آخر آن تنها دين الهى اعلام كرد و همه انبيا را مُبشّر و مبلّغ آن دانست. بدون شك اين تنها دين الهى با آنكه اصل و ريشه اش يكى و صورت كامل آن نزد خداوند است، ولى معارف و احكام آن مرحله به مرحله بيان شده و در هر مرحله ارائه آن تكميل گرديده تا روزى كه كمال نهايى آن و بسته شدن پرونده آن اعلام شد و آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ» با اين صراحت نازل شد و خداوند امضاى «رَضِيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا» را بر پايان اين پرونده نقش فرمود.
امروز كه دين كامل بر مردم عرضه شده پيامبر صلى الله عليه و آله آيه 85 سوره آل عمران را در خطابه غدير تفسير مى نمايد و مى فرمايد: «غير از اين اسلام نزد خداوند مقبول نيست». اين تفسير از دو لب مبارك مقام نبوت در اين موقعيت خاص، سه نتيجه بزرگ براى مسلمانان به ارمغان آورده و در همان حال از بزرگترين اتمام حجت هاى آن حضرت به شمار مى آيد.
نتيجه اول اينكه اسلام بدون ولايت، ناقص و غير قابل قبول است. نتيجه دوم اينكه اسلام به معناى تسليم واقعى است. نتيجه سوم اينكه دعوت همه انبياء به اسلام و ولايت بوده است. اين سه نتيجه را طى تحليل هاى اعتقادى زير بيان خواهيم كرد.
ص: 151
اَحَدٍ مِنْهُمْ اسلام بدون ولايت، ناقص و غير قابل قبول
با توجه به اينكه در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله واژه «اسلام» يك بار در آخر جمله قبلى (رَضِيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا) و يك بار در آغاز اين جمله (وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ دينا) به كار رفته، از نظر ادبيات و قواعد سخن هر دو به يك معناست و هر مطلبى درباره دومى گفته شود درباره اولى نيز صادق خواهد بود.
اكنون كه معناى اسلام در جمله قبل، اسلام كامل با ولايت اهل بيت عليهم السلام و پذيرش صاحب اختيارى آنان در امور دنيا و آخرت ماست و اسلام بدون ولايت ناقص است، سؤال اين است كه آيا خداوند اسلام ناقص را مى پذيرد؟ از استشهاد پيامبر صلى الله عليه و آله به اين آيه معلوم مى شود كه اسلام ناقص نزد خداوند پذيرفته نيست و پذيرنده اسلامِ ناقص در حكم غيرِ مسلمان است، چرا كه خداوند با آوردن حرف «لَنْ» كه در عربى براى نفى ابدى و به معناى «هرگز» استفاده مى شود، چنان اسلام ناقص را رد كرده و فرموده: «فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ»: «هرگز از او پذيرفته نمى شود»، كه راه هر گونه احتمال را مسدود نموده است.
استفاده از كلمه «يَبْتَغِ» به معناى «دنبال چيزى بودن» و «در طلب و جستجو براى انتخاب چيزى بودن»، اين مفهوم را محكم تر مى كند. يعنى پس از آنكه همه انبياء براى تشييد اركان اسلام زحمات طاقت فرسا كشيده اند و خاتم نبوت 23 سال تلاش اعجاب برانگيز و تحمل معجزه آسا نموده، تا اين دين پس از يك مسير شش هزار ساله به كمال خود رسيده است، اگر اكنون هم كسى در پى دينِ ديگرى يا همين دين در صورت ناقص آن باشد، در واقع به خدا و رسولانش نيشخند مى زند و نام «كافر» هم براى او كم است.
ص: 152
جمله ديگرى كه گوياى اين مهم اعتقادى است دنباله آيه با عبارت «وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» است. «خاسِر» به معناى «زيانكار» كسى است كه تلاشى كرده و زحمتى كشيده ولى هنگام نتيجه مى بيند نه تنها سودى نبرده بلكه اين سعى او تلاشى براى به دست آوردن ضرر بيشتر بوده است!! خداوند مى فرمايد: «هر كس اسلام كامل را نپذيرد روز قيامت كه بر سر ترازوى عدل الهى حاضر مى شود نه تنها برايش هيچ سودى ندارد بلكه اگر تلاشى نمى كرد و اعمالى انجام نمى داد راحت تر بود، چرا كه اعمال او باطل اعلام مى شود و خود را ضرر كرده دنيا و آخرت مى يابد».(1)
در جايى كه خداوند تعالى فرموده است: «قسم به عزت و جلال و جود و مجد و قدرتم بر خلقم، ايمان به خود و به اينكه تو پيامبرى را قبول نمى كنم مگر با ولايت على»(2)، نتيجه اش اين است كه مى فرمايد: «اگر بنده اى بين ركن و مقام مرا بخواند و اين عبادت را از روزى كه آسمان و زمين را خلق كرده ام آغاز كرده و ادامه داده باشد ولى مرا ملاقات كند در حالى كه ولايت على را قبول ندارد، او را با صورت در جهنم مى اندازم».(3) آيا كسى كه اين همه عبادت كند و او را در آتش بيندازند ضرر نكرده است؟!
معناى اشتقاقى كلمه «اسلام» از يك سو، و واژه هاى به كار رفته از مشتقات اين كلمه از آيه 19 تا 85 سوره آل عمران از سوى ديگر، ما را به اين نقطه سوق مى دهد كه «اسلام» يعنى: «تسليم در برابر آنچه خدا مى فرمايد». در آيه 20 مى فرمايد: «اَسْلَمْتُ
ص: 153
وَجْهِىَ للّه ِِ . . .»، و در آيه 83 مى فرمايد: «وَ لَهُ اَسْلَمَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ . . .»، و در آيه 84 مى فرمايد: «وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ». در اين زمينه روايات بسيارى وارد شده است. از جمله امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «الاِْسْلامُ هُوَ التَّسْليمُ وَ التَّسْليمُ هُوَ الاِْسْلامُ . . .» يعنى: «اسلام همان تسليم است و تسليم همان اسلام است. هر كس سر تسليم فرود آورد اسلام را پذيرفته است، و هر كس سر تسليم فرود نياورد اسلام ندارد».(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: «ايمان قلبى همان تسليم در برابر پروردگار است. هر كس امور را به مالك آن تسليم نمايد از دستور او تكبر نمى ورزد، همان گونه كه ابليس از سجود بر آدم تكبر ورزيد. اكثر امت ها از طاعت پيامبرانشان تكبر ورزيدند و در نتيجه توحيد برايشان نفعى نداشت، همان گونه كه آن سجده هاى طولانى براى ابليس فايده اى نداشت».(2)
زير بناى اصلى دينِ سقيفه و مرامى كه براى مردم بنيان گذارى نمودند، بر تسليم نبودن در برابر پروردگار و مخالفت با خداوند و اختراع دستورى در برابر فرامين الهى است، و آنچه در آن ديده نمى شود تسليم در برابر پروردگار است. نقطه آغاز آن مخالفت با انتخاب زيباى خداوند در امامت و خلافت است كه با اقرار به اعلان ولايت و امامت على عليه السلام از سوى خدا و رسول، چه در غدير و چه قبل و بعد از آن، عمدا سراغ ديگرى رفته و مى روند؛ و در اين مخالفت چنان لجاجت نشان مى دهند كه دشمن على عليه السلام را به جاى او مى گذارند. آنگاه اين تسليم نبودن گسترش مى يابد و وارد فرامين و احكام الهى مى شود و علنا گفته مى شود كه خدا چنين گفته و ما چنين
ص: 154
مى گوييم.(1)
بنابر اين مى توان نتيجه گرفت كه اگر «اسلام» تسليم در برابر فرمان خداست، در دين سقيفه تسليمى وجود ندارد و بنابراين اسلامى وجود ندارد. دين ديگرى است كه ارتباطى با «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّه ِ الاِْسْلامُ» ندارد. همان دينى است كه خداوند مى فرمايد: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ دينا . . .»، و اين گونه اسلامى در آنان وجود ندارد تا بخواهيم ثابت كنيم از آن اسلام دست كشيده اند.
دين خدا يكى است و انبياى الهى حامل يك پيام از سوى خداوند بوده اند. اين پايه اعتقادى را از همين آيات سوره آل عمران با تفسير غديرىِ پيامبر صلى الله عليه و آله به خوبى مى توان دريافت، همان گونه كه احاديث بسيارى در اين زمينه وارد شده است. در آيه 18 مى فرمايد: «اصلاً دين نزد خدا يكى بيش تر نيست». به دنبال اين صراحت، علتِ اختلاف اديان الهى و اعتقاداتِ متفاوت و متباين آن ها را ساخته و پرداخته سردمداران جاهلى مى داند كه دست به چنين جنايتى زده اند، حتى خود حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام در حيات خود آثار كفر را در قوم خود ديدند، چنانكه در آيه 52 بدان اشاره مى كند.
آيه 67 در يك عبارت پرمحتوا به صراحت نزديكتر مى شود و با استفاده از اين نكته كه همه اديان حضرت ابراهيم عليه السلام را قبول دارند اعلام مى فرمايد كه اگر همه او را قبول دارند بايد بدانند كه آن حضرت نه يهودى بوده و نه مسيحى، بلكه دين او اسلام بوده است.
ص: 155
در آيه 81 تصريح به اينكه دين همه پيامبران عليهم السلام اسلام است بيشتر مى شود تا اين درجه كه از انبياء عليهم السلام پيمان گرفته شده كه پيامبرى خواهد آمد كه گفته هاى او با شما مطابق و «مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ» است، و نتيجه گرفته كه به او ايمان آوريد و او را يارى كنيد، و از آنان بر اين مهم اقرار گرفته و آنان پيمان را پذيرفته اند و خدا بر اين پيمان شاهد گرفته است.
آنگاه در آيه 84 انبياء را با نامشان به ميان مى آورد و اسلام را چنين معنى مى كند كه «به آنچه بر پيامبر ما نازل شده و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندانشان و موسى و عيسى و همه پيامبران از سوى پروردگارشان نازل شده ايمان مى آوريم»، و به اين اكتفا نكرده و تصريح كرده كه «لا نُفَرِّقُ بَيْنَ اَحَدٍ مِنْهُمْ» يعنى: «بين هيچ يك از پيامبران فرقى قائل نمى شويم و اختلافى بين آنان نمى دانيم»، و در نهايت امضاى «مسلمان بودن» را بر چنين دينى داده و فرموده: «وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ».
مسير اين آيات كه اتحاد همه پيامبران بر اسلام را به صراحت اعلام كرده، وقتى مى رسد به آيه 85 كه غير اسلام را نزد خدا مردود مى داند، و پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير اسلامِ مورد قبول دينى را معرفى مى كند كه ولايت اهل بيت عليهم السلام اصل آن است و بدون آن «رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا» تحقق نيافته، از اين مجموعه نتيجه گرفته مى شود كه همه انبياء عليهم السلام به ولايت على عليه السلام دعوت كرده اند و همه اين پيمان را بر امت هاى خويش عرضه كرده اند.
اعتقادى كه خداوند در روز «اَلَسْت» از مردم پيمان گرفت و آن دينى كه فطرت دست نخورده و پاك بشر بدان سو مى رود، اسلام با ولايت اهل بيت عليهم السلام است، و از همين ريشه است كه دين نزد خدا فقط اسلام است و همه انبياء چنين دينى را بر مردم عرضه كرده اند.
ص: 156
امام صادق عليه السلام درباره آيه «فِطْرَةَ اللّه ِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها» مى فرمايد: آن فطرتى كه خداوند مردم را بر آن خلق فرموده اين است: توحيد، محمد رسول اللّه، على اميرالمؤمنين».(1)
امام باقر عليه السلام درباره آيه «اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى» مى فرمايد: آنگاه كه خداوند عز و جل از بنى آدم پيمان گرفت و آنان را شاهد بر خود قرار داد، فرمود: «آيا من پروردگار شما نيستم؟ و آيا محمد پيامبر من نيست؟ و آيا على اميرالمؤمنين نيست»؟(2)
درباره اينكه همه انبياء عليهم السلام بر سر ولايت اهل بيت عليهم السلام با خدا پيمان بسته اند و در آرزوى نصرت آنان بوده اند، احاديث بسيارى وارد شده است، كه ذيلاً به چند آيه اشاره مى گردد:
پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «هيچ پيامبرى به نبوت نرسيد مگر با معرفت او و اقرارش به ولايت، و هيچ خلقى سزاوار نظر رحمت خداوند نشد مگر با بندگى در برابر او و اقرار به ولايت على بعد از من».(3)
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «خداوند هيچ نبى و رسولى را نفرستاد مگر آنكه از آنان براى نبوت محمد و امامت على پيمان گرفت».(4)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «يا على، خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نفرموده مگر آنكه او را به ولايت تو فرا خوانده است . . .»(5)
ص: 157
امام باقر عليه السلام فرمود: «خداوند هر پيامبرى را - از آدم تا آخر پيامبران - مبعوث فرموده، به دنيا بازخواهند گشت و پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام را يارى خواهند نمود».(1)
در شب معراج خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد از انبيا بپرسد كه به چه چيزى شهادت مى دهند؟ پيامبران در پاسخ حضرت گفتند: «شهادت مى دهيم كه خدايى جز اللّه نيست، يكتاست و شريك ندارد؛ و تو رسول خدايى، و على اميرالمؤمنين و وصى توست . . . و شهادت مى دهيم كه تو پيامبر خدا و سيد انبيايى و على بن ابى طالب سيد وصيين است. بر اين شهادت از ما پيمان گرفته شده است».(2)
در پى اين پيمان، روايات بسيارى داريم كه انبيا عليهم السلام امت هاى خود را به ولايت اهل بيت عليهم السلام دعوت كرده اند:
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «خداوند دائما در امت هايى كه پيامبرى بر آنان فرستاده شد با على اتمام حجت مى كرد، و هر كس در آن امت ها نسبت به على معرفت بيشترى داشت صاحب درجه والاترى نزد خداوند بود».(3)
امام صادق عليه السلام فرمود: «ولايت ما ولايت خداى عز و جل است، كه هيچ پيامبرى جز با آن مبعوث نشده است».(4)
امام باقر عليه السلام فرمود: «خداوند هيچ پيامبرى مبعوث نفرموده مگر براى ولايت ما و بيزارى و برائت از دشمنان ما».(5)
ص: 158
امام هادى عليه السلام فرمود: «خداوند مبعوث نفرموده محمد و پيامبران قبل از او را مگر به دين حنيف . . . و ولايت».(1)
امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود: «اگر خداوند نمى خواست حق ما را ظاهر كند پيامبران را به عنوان مبشر و منذر براى مردم نمى فرستاد».(2)
امام صادق عليه السلام فرمود: «هيچ نبيّى به نبوت نرسيد و هيچ پيامبرى فرستاده نشد مگر براى ولايت ما و فضيلت ما بر غير ما».(3)
امام رضا عليه السلام فرمود: «ولايت على در كتاب هاى همه پيامبران آمده است، و خداوند پيامبرى را مبعوث نكرده مگر با نبوت محمد و وصايت على».(4)
اين سه نتيجه كه تاكنون ذكر شد ثمره تفسيرى است كه پيامبر عظيم الشأن صلى الله عليه و آله در خطابه غدير درباره آيه «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ دينا» فرموده و اين چنين حجت را بر همگان تمام نموده است.
ص: 159
وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه ُ بِبَدْرٍ وَ اَنْتُمْ اَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه َ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ. اِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنينَ اَلَنْ يَكْفِيَكُمْ اَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزِلينَ، بَلى اِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمينَ.
خداوند در جنگ بدر شما را كمك كرد در حالى كه ذليل بوديد. پس تقواى خدا مراعات نماييد تا شايد شكر كرده باشيد. آنگاه كه به مؤمنين گفتى: آيا شما را كفايت نكرد كه پروردگارتان شما را با سه هزار ملائكه نازل شده كمك كرد. آرى اگر صبر كنيد و تقوى داشته باشيد و آنان با اين خروش نزد شما آيند، خداوند شما را با پنج هزار ملائكه نشاندار يارى مى كند.
وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه ُ فى مَواطِنَ كَثيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ اِذْ اَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئا وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الاَْرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرينَ، ثُمَّ اَنْزَلَ اللّه ُ سَكينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ وَ اَنْزَلَ جُنُودا لَمْ تَرَوْها وَ عَذَّبَ الَّذينَ كَفَرُوا وَ ذلِكَ جَزاءُ الْكافِرينَ.
خدا شما را در موارد بسيارى كمك نمود و در روز حنين كه بسيارىِ تعدادتان شما را خوش آمد، اما براي تان فايده اى نداشت و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شد، سپس پشت كرده فرار
نموديد. آنگاه خداوند آرامش را بر پيامبرش و بر مؤمنين نازل كرد و لشكرهايى نازل كرد كه شما آنها را نمى ديد و عذاب كرد كسانى را كه كافر شدند و اين است جزاى كافران.
عَنْ عَلِىٍّ عليه السلام قالَ: عَمَّمَنى رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ بِعَمامَةٍ فَسَدَلَ طَرَفَها عَلى مِنْكَبى وَ قالَ: «اِنَّ اللّه َ اَيَّدَنى يَوْمَ بَدْرٍ وَ حُنَيْنٍ بِمَلائِكَةٍ مُعْتَمّينَ بِهذِهِ الْعَمَّةِ».
اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم عمامه اى بر سر من بست و آخر آن را روى شانه ام انداخت و فرمود: «خدا در روز بدر و حنين مرا با ملائكه اى تأييد و
كمك نمود كه چنين عمامه اى بر سر داشتند».(1)
ص: 160
يكى از مراسمى كه بر فراز منبر غدير در برابر ديدگان يكصد و بيست هزار مخاطب انجام گرفت، بستن عمامه به دست پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام بود. اين برنامه بر اساس يك سنت عربى معناى مهمى در رابطه با جانشينى حضرت داشت. عرب هر گاه مى خواستند رياست شخص بزرگى را بر قومى اعلام كنند يكى از مراسم شان بستن عمامه بر سر او بود. هر گاه در چنين مراسمى شخص بزرگى عمامه خود را بر سر شخص مورد نظر مى بست نشانه اعتمادش بر او بود.(1)
در غدير پيامبر صلى الله عليه و آله عمامه خود را كه «سحاب» نام داشت به عنوان تاج افتخار بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام بست و انتهاى عمامه را بر دوش آن حضرت قرار داد و فرمود: «عمامه تاج عرب است». آنگاه شكل خاص اين عمامه را با ياد جنگ بدر و حنين توضيح داد كه در اين دو جنگ خداوند ملائكه را به كمك من فرستاد و آنان عمامه هايى به اين صورت داشتند، و اين اشاره به دو آيه در اين باره در قرآن بود.(2)
بدين گونه پيامبر صلى الله عليه و آله به چهار آيه در دو سوره قرآن اشاره كردند كه در آن ها داستان كمك ملائكه به حضرت در دو جنگ بدر و حنين آمده است. در سوره آل عمران داستان جنگ بدر است كه عدد كفار سه برابر مسلمانان بود و خداوند مى فرمايد: در آن جنگ خداوند شما را يارى نمود. پيامبر صلى الله عليه و آله در آن جنگ به مردم فرمود: «آيا اينكه خداوند با سه هزار ملائكه شما را يارى نمود كافى نيست؟ . . . اكنون اگر بردبار باشيد خداوند پنج هزار ملائكه با نشانه مسلمانان به يارى شما خواهد فرستاد».
ص: 161
در سوره توبه داستان جنگ حنين است كه كمين هاى دشمن قوى بود و ناگاه مسلمانان را در محاصره قرار دادند در حالى كه تعداد مسلمانان بيشتر بود، و در اين حال عده زيادى از مسلمانان پا به فرار گذاشتند. در چنين موقعيتى خداوند لشكر ناپيداى خود را به كمك فرستاد و مسلمانان را از شكست رهايى بخشيد.
در حديث آمده است كه در جنگ بدر و حنين اين ملائكه از آسمان نازل شدند و به صورت بشر در آمدند و همراه مسلمانان جنگيدند و بسيارى از كفار را كشتند، اگرچه مسلمانان آنها را نمى ديدند. به طورى كه بسيارى از كفار بعدها با تعجب مى پرسيدند: «در آغاز جنگ تعداد شما كم بود. اينان چه كسانى بودند كه به لشكر شما اضافه شدند؟ آن اسب هاى دو رنگ و سواران سفيد پوش بودند كه افراد ما را كشتند»!!(1) از خصوصيات اين ملائكه عمامه اى بود كه بر سرداشتند و انتهاى آن بر دوششان آويخته بود.
بدين گونه بار ديگر نگاهى به قرآن را در غدير شاهديم كه پيامبر صلى الله عليه و آله با اشاره به دو فراز قرآنى ياد آور مى شود كه بخشى از مراسم غدير كه عمامه سحاب به اين صورت خاص بر سر على عليه السلام بسته مى شود يادگارى از روزهاى بدر و حنين است كه خدا ملائكه را به يارى اسلام فرستاد.
ص: 162
اَهؤُلاءِ الَّذينَ اَقْسَمْتُمْ لايَنالُهُمُ اللّه ُ بِرَحْمَةٍ، اُدْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا اَنْتُمْ تَحْزَنُونَ.
آيا اينان هستند كه قسم ياد كرديد خدا رحمتى به آنان نمى رساند؟ داخل بهشت شويد كه ترسى بر شما نيست و محزون نمى شويد.
وَعَدَ اللّه ُ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدينَ فيها وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً فى جَنّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّه ِ اَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمِ.
خداوند به مردان و زنان مؤمن وعده كرده بهشت هايى را كه در آن نهرهايى جارى است و در آن هميشگى خواهند بود و مسكن هاى پاكيزه اى كه در بهشت هاى عدن است و رضايتى از سوى پروردگار كه بالاتر است. اين است رستگارى عظيم.
جَنّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ اَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيّاتِهِمْ وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ. سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ.
بهشت هاى عدن كه آنان و هر كس از پدران و همسران و فرزندان شان كه صلاحيت داشته باشند داخل آن مى گردند و ملائكه از هر درى بر آنان وارد مى شوند. سلام بر شما به خاطر آنچه صبر كرديد و خانه عاقبت خوبى است.
يُطافُ عَلَيْهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ اَكْوابٍ وَ فيها ما تَشْتَهيهِ الاَْنْفُسُ وَ تَلَذُّ الاَْعْيُنُ وَ اَنْتُمْ فيها خالِدُونَ.
كاسه هايى از طلا و ظرف هايى بر آنان گردانده مى شود كه در آنهاست آنچه دل ها بخواهد و چشم ها لذت ببرد و شما در آن هميشگى خواهيد بود.
ص: 163
لَمَّا اعْتَرَضَ الْحارِثُ الْفِهْرىُّ وَ طَلِبَ الْعَذابَ مِنَ اللّه ِ اِنْ كانَ مُحَمَّدٌ صادِقا وَ قُتِلَ بِعَذابٍ مِنَ السَّماءِ وَ نَزَلَتْ «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . . .» قالَ النَّبِىُّ صلى الله عليه و آله لاَِصْحابِهِ: رَأَيْتُمْ؟ قالُوا: نَعَمْ.
قالَ: وَ سَمِعْتُمْ؟ قالُوا: نَعَمْ. قالَ: «طوبى لِمَنْ والاهُ وَ الْوَيْلُ لِمَنْ عاداهُ. كَأَنّى اَنْظُرُ اِلى عَلِىٍّ وَ شيعَتِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُزَفُّونَ عَلى نُوقٍ مِنْ رياضِ الْجَنَّةِ شَبابٌ مُتَوَّجُونَ مُكَحَّلُونَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ قَدْ اُيِّدُوا بِرِضْوانٍ مِنَ اللّه ِ اَكْبَرُ، ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ؛ حَتّى سَكَنُوا حَظيرَةَ الْقُدْسِ مِنْ جِوارِ رَبِّ الْعالَمينَ، لَهُمْ فيها ما تَشْتَهِى الاَْنْفُسُ وَ تَلَذُّ الاَْعْيُنُ وَ هُمْ فيها خالِدُونَ؛ وَ يَقُولُ لَهُمُ الْمَلائِكَةُ: سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ».
آنگاه كه حارث فهرى اعتراض كرد و گفت: اگر محمد راست مى گويد عذاب بر من نازل شود، و عذاب نازل شد و او را كشت و آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحابش فرمود: ديديد؟ گفتند: آرى. فرمود: و شنيديد؟ گفتند: آرى. فرمود: خوشا به حال كسى كه ولايت او را بپذيرد و واى بر كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مى بينم كه روز قيامت سوار بر شترها بين باغ هاى بهشت با جلالت برده مى شوند در حالى كه جوان سال و خوش سيما هستند و تاج بر سر با چشمان سرمه كشيده اند. نه ترسى بر آنان است و نه محزون مى شوند؛ و با رضايت پروردگار كه مهمتر و بزرگتر است تأييد مى شوند و آن است رستگارى عظيم، تا آنكه در پناهگاه قدس از جوار پروردگار عالم ساكن شوند كه در آنجا آنچه دل بخواهد و ديده لذت ببرد برايشان آماده است و در آن دائمى خواهند بود. ملائكه به آنان مى گويند: «سلام بر شما به خاطر
صبرى كه نموديد، و خوب خانه نهايى براى خود به دست آورديد».(1)
آخرين ساعات از برنامه سه روزه غدير است. كم كم برنامه بيعت نيز به پايان رسيده است و مردم آماده مى شوند تا خيمه ها را جمع كنند و براى حركت به سوى
ص: 164
مدينه نيمه باقي مانده راه را پيش گيرند. در چنين موقعيتى دوازده نفر از منافقين به رياست حارث فهرى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند.
اينان با رگ هاى ورم كرده از كينه، معترضانه پرسيدند: آيا ولايت على را از سوى خداوند آوردى يا از پيش خود گفتى؟!! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: از طرف خداوند اين دستور را به شما ابلاغ نمودم. اين متعصبين جاهلى گفتند: خدايا، اگر محمد راست مى گويد بلاى آسمانى بر ما نازل كن!! اين درخواستِ برخاسته از نفاق و كفر و استكبار در برابر ذات الهى فورا پاسخ داده شد و بلاى آسمانى بر سر همه آنان نازل شد و هلاك شان كرد و دوازده جنازه بى جان از غضب الهى، جلوى ديدگان يكصد و بيست هزار نفر روى زمين افتادند، و مردم داغى جهنم را از عمق جانشان احساس كردند.(1)
در چنين شرايطى پيامبر صلى الله عليه و آله با استفاده از فرصت پيش آمده، فضيلتِ پذيرندگان ولايت علوى در بهشت را با اقتباس از چهار آيه قرآن در كلامى مختصر بيان فرمود و آيات را به گونه اى با كلام خويش تركيب فرمود كه مظهرى از فصاحت محمدى را جلوه گر ساخت.
آيه سوره اعراف (لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ)، 12 بار در قرآن با تفاوتى مختصر آمده است و همه اين موارد در توصيف اهل بهشت است. آيه سوره توبه (رِضْوانٌ مِنَ اللّه ِ اَكْبَرُ)، پس از آنكه نعمت هاى بهشتى را مى شمارد، نعمت بالاترى را به ميان مى آورد كه رضايت پروردگار است. آيه سوره رعد (سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ) تحيّت و تهنيت الهى به اهل بهشت هنگام ورود به آن است، آيه سوره زخرف (فيها ما تَشْتَهيهِ الاَْنْفُسُ) بيانگر نعمت نامتناهى و متنوع و دلخواه بهشت است كه شامل تمام خواسته هاى لذت بخش بشر است.
ص: 165
مى بينيم كه اين چهار آيه جوانب مختلف نعمت هاى بهشتى را بيان كرده و اينك پيامبر صلى الله عليه و آله همه اين جوانب را درباره پذيرندگان «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» كنار هم چيده به آنان هديه مى كند.
در تحليل اين موقعيت قرآنى در غدير بايد گفت: منظره ايجاد شده پس از مرگ حارث فهرى با بلاى آسمانى، يادآور بهشت و جهنم براى آن جمعيت يكصد و بيست هزار نفرى و همه نسل هاى تاريخ بود، چرا كه عذاب دنيا نمونه اى از عذاب آخرت است آنگاه كه در پاسخ به عصيان در برابر اوامر الهى باشد. در آنجا مردم جهنمِ دشمنان على عليه السلام را به چشم خود ديدند چنانكه حضرت فرمود: شنيديد؟ ديديد؟! اكنون بهترين موقعيت براى گريزى به بهشت بود تا آن سوى قضيه را نيز در نظر خود مجسم كنند.
عظمتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از كيفيت حضور شيعيان على عليه السلام ترسيم فرموده روح تازه در جان هاى خسته آنان كه از جنايت هاى سقيفه جراحت ها بر تن دارند مى دمد. ابتدا مى فرمايد: «خوشا به حالشان»! سپس به «يُزَفُّونَ» اشاره مى كند، يعنى با عظمت و جلال آنان را مى برند. آنگاه «مُتَوَّجُونَ» را مطرح مى فرمايد كه تاجِ كرامت و شرف بر سر دارند.
در دنباله اين توصيف اشارات قرآنى آغاز مى شود: خوف و حزنى ندارند، بالاتر از نعمت هاى بهشت، خداى بزرگ از آنان راضى است چرا كه «رَضِيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا»، و چه سعادتى از اين بالاتر كه فوز عظيم نصيب شان شده است. آنگاه مقام بهشتى
آنان را فراتر از ساير اهل بهشت در جوار پروردگار و در حظيرة القدس ذكر مى نمايد، جايى كه خداوند والاترين بهشتيان را در آن جاى داده و اختيار مطلق لذات را به آنان سپرده و در واقع بهشت را به آنان ارزانى داشته است.
ص: 166
و اين همه آنگاه مضاعف مى شود كه بدانند پايانى بر آن نيست و خالدون هست. از زيباترين فرازهاى قرآنى سلام خداوند است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اينجا به اولياى على عليه السلام بشارت داده است. «سلام بر شما به خاطر آنچه صبر كرديد». خوشامدگويى ملائكه از طرف خداوند بر نقطه صبر متمركز است.
صبرى بزرگ، در سايه صبر على عليه السلام! تحملى به سياهى طنابى كه بر گردن صاحب ولايت انداختند! بردبارى با محتواىِ «اَوَ تُضْرَبُ الزَّهْراءُ نَهْرا»؟(1) دندان روى جگر گذاشتن به سختىِ «صَبَرْتُ وَ فِى الْعَيْنِ قَذى وَ فِى الْحَلْقِ شَجى».(2) عرقِ شرمسارى با حرارتِ «فَلَقَدْ عَزَّ عَلَى ابْنِ اَبى طالِبٍ اَنْ يَسْوَدَّ مَتْنَ فاطِمَةَ ضَرْبا فَلا يَثُورَ اِلى عَقيلَتِهِ وَ لايَصِرَّ دُونَ حَليلَتِهِ».(3)
صبرى تلخ تر از زهر، كه صداى سيلى بر چهره ماه و غلاف شمشير بر پهلو و ميخ در بر سينه و تازيانه بر بازو همراه آن باشد! كمر خم شده از تحملى كه با گذشت 75 شبِ تاريك از يك روزِ پر قساوت، هنگامِ غسل خونِ تازه از پهلو، خونِ كبود شده بر بازو و كتف، صداى اشك على عليه السلام را به گوش عالم برساند.
صبرى فراتر از صبر كه بر پاى منبر صاحب غدير به جاى ذكر فضيلت او، لعن بر او شنيدن و اين همه خون جگر را با پاره هاى جگر به خواهر سپردن!
صبرى كه صبر از شنيدنش اشك ريز است، آنگاه كه غدير را با جوانمردان و شير خوارانش در كربلا پيش چشم كودكان و خواهرانش سر بريدند و بوسه خواهر را بر حلقوم بريده رساندند، و ديده دخترانش را بر سر بريده حسرتناك گذاشتند.
ص: 167
صبرى بزرگ تر از صبر، كه مادر صبر آن را آفريد و از كربلا تا شام با خود برد و با موى سپيد به كربلا باز گردانيد.
صبرى كه امامان غدير را جام زهر نوشانيد و كاسه اشك گرفت. صبرى كه دوازدهمين نور صابرش با ناله اى بلند مى فرمايد: «لاََنْدُبَنَّكَ صَباحا وَ مَساءً وَ لاََبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَما»، و به عظمت آن بانو قسم ياد مى كند كه «لا تَرانِى اتَّخَذْتُ لا وَ عُلاها، بَعْدَ بَيْتِ الاْحْزانِ بَيْتَ سُرُورٍ».
سلام بر صبرى كه چهارده قرن سيلاب اشك به همراه آورده، و درود بر شيعيان على عليه السلام كه كاسه چشمشان پر از خونِ دل است.
سلام بر شما اى شيعيان صابرى كه در هر كجاى جهان به پاى صاحب غدير و براى خشنودى مبلِّغ اعظم غدير اهانت ها مى شنويد و مورد حمله قرار مى گيريد و شما را به مسخره مى گيرند، امّا هرگز دست از ريسمان الهىِ محمد و على و فاطمه عليهم السلام بر نمى داريد. ملائكه در انتظارتان درب بهشت را گلباران مى كنند تا با قدوم شما تحيتى بزرگ تقديمتان نمايند: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ»!
ص: 168
آياتى از قرآن براى بيان بيشتر شئون امامت و خلافتِ الهى در برابر رياست هاى شيطانىِ سقيفه به صورت استشهاد و اشاره و اقتباس در غدير ديده مى شود، كه به صورت تفسيرگونه اى در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله تركيب شده و آيه مستقلاً ذكر نشده است. اين موارد 6 آيه است كه ذيلاً ذكر مى كنيم:
وَ يَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْ لا اُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ.
آنان كه كافر شدند مى گويند: اى كاش آيتى از پروردگارش بر او نازل شود. تو ترساننده هستى و براى هر قومى هدايت كننده اى هست.
مَعاشِرَ النّاسِ ، اَلا و اِنّى مُنْذِرٌ وَ عَلِىٌّ هادٍ. (خ ل: اِنِّى الْمُنْذِرُ وَ عَلِىٌّ الْهادى).
اى مردم، بدانيد كه من ترساننده از عذابم و على هدايت كننده است .(1)
ص: 169
خطابه غدير از اواسط آن گذشته و پيامبر صلى الله عليه و آله دوستان و دشمنان على عليه السلام را معرفى كرده است. به عنوان مقدمه براى معرفى حضرت مهدى عليه السلام در چند جمله كوتاه، خود و على عليه السلام و امامان را مطرح مى نمايد تا بفرمايد: «خاتم الائمة حضرت مهدى از ماست». از جمله آيه مزبور را با تغيير ضماير با كلام خود تركيب مى كند.
آيه «اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ» در اوايل سوره رعد است كه خداوند منكرين قيامت و درخواست كنندگان عذاب دنيا را ذكر مى كند، و نمونه اى از مخامصه آنان را اين گونه بيان مى كند كه اى كاش آيت و معجزه اى بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شود. خداوند به عنوان پاسخ آنان كه پس از اين همه معجزه در كنارِ كلام حق، باز هم آيتى مى طلبند، مطلب را به اينجا ختم مى كند كه تو وظيفه ترساندن مردم از عذاب را به انجام رسانده اى و هر قومى هدايت كننده اى دارند.
در غدير اين فراز قرآن تفسير شده و با شناختن «مُنذِر» كه پيامبر صلى الله عليه و آله است نوبت به شناختن «هادى» مى رسد. اينجاست كه حضرت مى فرمايد: «على هادى است».
جا دارد در اينجا فرق منذر و هادى را بدانيم تا اين دو مقام متعالى را درك كنيم. «منذر» يعنى آنكه ديگرى را از عواقب سوء كارى آگاه مى كند و بر حذر مى دارد. «هادى» يعنى آنكه به راه درست راهنمايى و ارشاد مى كند، در مقابل كسى كه گمراه مى نمايد.
ص: 170
از اين معناى لغوى با يك تحليل ادبى چنين بر مى آيد كه در مرحله اولِ ظهور اسلام و تا زمانى كه بناى رفيع آن مستحكم شود مسئله «انذار» كارآيى بيشترى داشته تا مردم از منجلاب جاهليت و كفر و شرك بيرون آيند. آگاهى دادن به مردم نسبت به عواقب جهل و كفر و شرك و ترساندن از عواقب آن در شكل هاى مختلف تبليغى، برنامه اى بود كه در طول 23 سال توانست مردم رااز فضاى آلوده جهل و شرك بيرون آورد و به سوى باغ سرسبز اسلام بكشاند. از زيباترين تعابير در اين باره خطبه حضرت زهرا عليهاالسلام است كه مى فرمايد:
پيامبر مردم را ديد كه هر گروهى داراى دين مخصوص به خود است و به آتش هاى افروخته خود روى آورده و بُتان خود را پرستش مى نمايند، و با آنكه فطرتا معرفت خدا را دارند ولى منكر او هستند. آنگاه بود كه خداوند متعال به بركت پدرم حضرت محمد صلى الله عليه و آله ظلمت ها را به نورانيت مبدّل ساخت و از قلب ها قساوت را بر طرف نمود و از ديده ها تحير را زايل كرد . . . و مردم را از گمراهى نجات داد و از لجاجت ها آگاهى بخشيد.(1)
اين بدان معنى نيست كه پيامبر صلى الله عليه و آله «هادى» نبوده است، بلكه جهت منذر بودن به اقتضاى موقعيت نقش اول را بر عهده داشته است. كما اينكه منظور آن نيست كه على عليه السلام منذر نبوده و فقط نقش هدايتگر را بر عهده داشته، بلكه چنانكه از خطبه هاى آن حضرت پيداست مسئله هدايت در آن حضرت بيش از انذار كارآيى داشته و خود را نشان داده است.
اين مطلب شبيه آن چيزى است كه در القاب هر يك از امامان عليهم السلام معتقديم كه مثلاً صفت «باقر» يا «صادق» يا «كاظم» ذاتا در همه ائمه عليهم السلام يكسان است ولى ظهور عملى هر يك از اين صفات به اقتضاى شرايط موجود در عصر آن امام بيشتر بوده است.
ص: 171
پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه مى خواست اين آيه را تلاوت كند فرمود: «به وسيله من انذار شديد و به وسيله على بن ابى طالب عليه السلام هدايت شديد».(1)
نكته ظريفى كه از اين حديث استفاده مى شود موازات منذر بودن پيامبر صلى الله عليه و آله و هادى بودن على عليه السلام است. يعنى هدايتگرى آن حضرت مربوط به دوران بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله نيست و در طول 23 ساله بعثت نيز اين مسئله مطرح بوده است.
فراز ديگرى كه توجه خاص پيامبر صلى الله عليه و آله را به اين مطلب مى رساند در حديثى است كه فرمود: شب معراج در گوشم اين آيه طنين انداز شد: «اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ». گفتم: «خدايا، من منذر هستم، پس هادى كيست؟ خداوند فرمود: اى محمد، هادى على بن ابى طالب است».(2)
براى تأكيد بيش تر پيامبر صلى الله عليه و آله عملاً اين دو منصب تبليغى را خاطر نشان كرد، و آن هنگامى بود كه اين آيه نازل شد. در آنجا حضرت دست بر سينه مبارك خويش گذاشت و فرمود: «منذر من هستم». سپس با دست بر شانه على عليه السلام اشاره كرد و فرمود: «يا على، هادى تو هستى. هدايت شوندگان بعد از من به وسيله تو هدايت مى شوند».(3)
از اين احاديث و سياق خود آيه مى توان اين نتيجه را گرفت كه على عليه السلام مناط و ضابطه و پرچم و علامت هدايت بوده است، چه در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله و چه بعد از
آن حضرت، چرا كه در آيه و دو حديث از سه موردِ ذكر شده هدايت گرى على عليه السلام به بعد
ص: 172
از رحلت آن حضرت مقيد نشده است، اگرچه ظهور اين جهت پس از رحلت حضرتش طبعا بيشتر مى شود چرا كه اسباب ضلالت به ميان مى آيد.
در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و بعد از آن حضرت به وضوح مى بينيم كه بسيارى از مردم پيامبر صلى الله عليه و آله و دين او را پذيرفته اند ولى ولايت على عليه السلام را نپذيرفته اند. على عليه السلام خط هدايتِ تعيين شده از سوى شخص پيامبر صلى الله عليه و آله است و آن حضرت در زمان حيات خود نيز به امامت و ولايت و محبت او امر فرموده، ولى در همان شرايط نيز پروانگانِ شمع على عليه السلام از دشمنان يا بى تفاوتان نسبت به آن حضرت جدا بوده اند.
ادامه اين روند پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله ناگهان خود را نشان داد. يعنى همان منافقينى كه در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت خزنده تن به راه هدايت نمى دادند و دشمنى مى كردند، با فقدان «منذر» دست به كار ايجاد جاده ضلالت و تخريب راه هدايت شدند. قرآن براى هميشه مردم را متوجه كرد كه چراغ راه هدايت على عليه السلام است و از همين راهِ روشن بايد دانست كه هر كس در راه ديگرى باشد در ضلالت است، و اين اعتقادى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را در يك جمله خلاصه كرده است: «وَلَوْ لا اَنْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى»: «يا على، اگر تو نبودى مؤمنان پس از من شناخته نمى شدند».(1)
يعنى على عليه السلام منجى و معرف مؤمنان است و مهم اين است كه مؤمنين شناخته شوند، اگر چه منافقان و كافران و گمراهان به راه دلخواه خود بروند.
نكته فراموش نشدنى در اين بين، آن است كه اگر على عليه السلام هدايت كننده مردم است روزى كه او نباشد و از اين جهان به حضور پروردگار رود، آيا ديگر مردم هدايت
ص: 173
كننده اى نخواهند داشت؟ اين خط امامت و ولايت كه در غدير تعيين شد به قدرى حساب شده و دقيق است كه با معرفى جانشينان على عليه السلام ادامه اين خط هدايت را تا آخرين روز دنيا نشان داده است. پس اين منصب هدايت وقتى با عنوان على عليه السلام مطرح مى شود همه دوازده امام عليهم السلام را شامل است.
اميرالمؤمنين عليه السلام در بيان آيه «اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ» مى فرمايد: «بنابر اين پيامبر صلى الله عليه و آله منذر و ترساننده است و من هدايت كننده ام به آنچه حضرتش آورده است».(1)
امام باقر عليه السلام در ذيل آيه مى فرمايد: «در هر زمانى امامى از ما هست كه مردم آن زمان را به آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله آورده هدايت مى كند».(2)
همچنين امام صادق عليه السلام در بيان همين آيه مى فرمايد: «هر امامى هدايت كننده مردم قرنى است كه در آن زندگى مى كند».(3)
اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: هيچيك از ما امامان نيست مگر آنكه همه اهل ولايت خود را مى شناسد، و اين همان است كه خداوند عز و جل مى فرمايد: «اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ».(4)
ص: 174
قُلْ لا اَمْلِكُ لِنَفْسى نَفْعا وَ لا ضَرّا اِلاّ ما شاءَ اللّه ُ وَ لَوْ كُنْتُ اَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَ اسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِىَ السُّوءُ، اِنْ اَنَا اِلاّ نَذيرٌ وَ بَشيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ.
بگو براى خود مالك منفعت و ضررى نيستم مگر آنچه خدا بخواهد، و اگر غيب مى دانستم خير بسيارى انجام مى دادم و بدى به من نمى رسيد. من نيستم جز ترساننده و بشارت دهنده براى قومى كه ايمان مى آورند.
مَعاشِرَ النّاسِ، اَلا وَ اِنّى اَنَا النّذيرُ وَ عَلِىٌّ الْبَشيرُ.
اى مردم، بدانيد كه من ترساننده ام و على بشارت دهنده است.(1)
در مرحله اى قبل از بيان جلوه هاى حضرت بقية اللّه الاعظم ارواحنا فداه، جملات خطابه غدير خصايصى از نبوت محمدى و امامت علوى را مطرح مى كند كه به اعلى درجه در خاتم امامت به ظهور خواهد پيوست. از جمله مسئله انذار و بشارت است كه حضرت با اقتباس از قرآن اين دو كلمه را به همان ترتيب قرآنى در كلام خود تركيب فرموده است.
دو كلمه «نذير» و «بشير» در قرآن در پنج مورد به كار رفته و چهار مورد با كلمه «منذر» و «مبشِّر» است. در همه موارد اين دو صفت براى پيامبر صلى الله عليه و آله ذكر شده و در آيه 4 سوره «فصلت» توصيفى براى قرآن است. آيه اى كه براى عنوان اين قسمت انتخاب
ص: 175
شد از نظر جمله بندى نزديك ترين آيه به جمله استفاده شده در خطابه غدير است. به طور كلى در همه مواردِ اين عبارات در قرآن، تأكيد بر اين است كه فرستادگان خداوند پيام آور ترس از عذاب الهى و بشارت به بهشت جاودانند، و وظيفه آنان آگاه نمودن مردم به اين دو مهم حياتى بشر است كه دانستن آن به قيمت دنيا و آخرتش تمام مى شود.
آنچه در تفسير قرآنى غدير چشمگير است تقسيم اين دو مأموريت الهى بين پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام است، در حالى كه در قرآن هر دو منصب به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت داده شده است. مطالعه كيفيت تبليغ آن حضرت در طول 23 سال به وضوح نشان مى دهد كه شيوه انذار و بشارت همواره به صورتى مركب در برنامه حضرت حضور داشته و اين مهم چه در تلاوت آيات قرآن بر مردم و چه در فرمايشات خود آن حضرت مشهود است. بنابراين دقتى افزون لازم است كه سرّ تفكيك اين دو منصب در خطبه غدير را روشن سازد.
براى به دست آوردن اين سرّ بزرگ لازم است دو جهتِ جداگانه بررسى شود: يكى اينكه با اين صراحت قرآن كه پيامبر صلى الله عليه و آله هم بشير و هم نذير است، چگونه مى توان عبارت خطبه غدير را كه مى گويد: «بشير على بن ابى طالب عليه السلام است» با آن منطبق ساخت. ديگر اينكه با مطالعه كيفيت تبليغى على عليه السلام در بشارت و انذار، چگونه مى توانيم اين تفكيك را به اثبات برسانيم.
در پاسخ به سؤال اول اين نكته در خور توجه است كه وقتى پيامبر عظيم الشأن صلى الله عليه و آله درباره مقام خود از يك سو و در بيان آياتى كه خود از طرف پروردگار آورده از سوى
ص: 176
ديگر سخن مى گويد و چنين خطابه اى را در برابر آن جمعيت عظيم و براى ابديتِ بشر ادا مى كند، واضح است كه توجه به اين دو گونگى بين كلام خود و آيه قرآن دارد و در گفتن آن تعمّد دارد، و دقيقا اهرم سخن را بر همان چيزى كه براى ما سؤال انگيز شده قرار مى دهد تا ما را متوجه مطلبى مهم كند.
نكته ديگرى كه در پاسخ به سؤال اول نبايد فراموش شود وقايع ناگوار و شكننده اى است كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله اتفاق افتاده و على عليه السلام را خانه نشين كرده و ما را به دنبال بشير بودن على عليه السلام به جستجو وا مى دارد. آنچه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله به وقوع پيوست انحراف از برنامه حساب شده الهى بود كه بر پايه «امامت ادامه نبوت» استوار بود. خطى كه آغاز آن نبوت حضرت آدم عليه السلام بود و با استمرار ششهزار ساله بين انبياء و اوصيائشان به حضرت محمد صلى الله عليه و آله و اوصيائش رسيده بود و ختم آن آخرين روز دنيا با حضور حضرت مهدى عليه السلام بايد مى بود. چنين دريافتى از مسئله نبوت و امامت تحت عنوان «رسالت» قابل جمع است و معناى آن ابلاغ دستورات الهى به مردم است كه به اقتضاءات مختلف گاهى بر عهده نبى و گاهى بر عهده وصى است؛ و اينجاست كه «امام» بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله «بشير» است همچون خود او، آن هم بشارتى عظيم به سعادتى ابدى.
سقيفه نظام الهى بشريت را به ناكجا آباد كشاند تا آنجا كه خود هم در تحليل آن متحير ماند. او خلافت را سلطنت دانست، جمع اموال مردم براى خود دانست، در جا زدن مردم در جهل و بازگشت به جاهليت دانست، مخالفت صريح با قول و عمل پيامبر صلى الله عليه و آله دانست، اهانت و جسارت علنى به ساحت قدس پيامبر صلى الله عليه و آله و يادگارانش دانست، زير پاگذاشتن نصّ قرآن دانست. پيداست در چنين فرهنگى پرونده ابلاغ دستورات الهى با رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله بسته مى شود و مردم از داشتن هر گونه نذير و بشيرى قطع اميد مى كنند و در واقع راه خدا را در بن بست مى بينند.
ص: 177
غدير امّا برنامه اصيل الهى براى مردم جهان است. در اين فرهنگ تبليغ و مبلّغ الهى هميشه و به گونه هايى كه خدا بخواهد حاضر است. گاهى منذر است و گاهى مُبشّر! او مأمور خداست كه افتخارش به رساندن امر الهى است؛ او سلطان مستبدّ متكبر نيست كه همچون سقيفه سخن باطل خويش را تا آنجا كه قدرت دارد پيش ببرد حتى اگر آتش بپا كند كه اهل خانه وحى بسوزند!!
او مسئول اموال مردم است كه عدالت الهى را بر آن جارى كند؛ و آن قدر در اموال مردم بى محابا عمل نمى كند كه همچون سقيفه ديوان عطايا درست كند و بيت المال مسلمين را بين مردم طبقه بندى كند و به همه يكسان ندهد!(1)
او به اموال مردم احترام مى گذارد و آن دست درازى را ندارد كه همچون سقيفه دست بر فدك بيندازد و در يك چشم بر هم زدن نمايندگان حضرت زهرا عليهاالسلام را از آن بيرون كند و آن باغ هاى سبز را با خون بيالايد!(2) او شكمى به گشادى اموال همه مردم ندارد كه همچون عثمان و معاويه هر روز قطعه اى از اموال مردم را مصادره كند و به تصرف خود در آورد و به خويشان و دوستان خود ببخشد.(3)
او معدن علم است و در جستجوى كسانى است كه آن علوم را از او دريافت كنند و از جهل مردم رنج مى برد، نه مانند سقيفه كه نشر و تدوين كلام پيامبر صلى الله عليه و آله و تفسير و تبيين قرآن را رسما ممنوع كنند و فقط قرائت قرآن را مجاز بدانند، و طالبين معارف قرآنى را زندانى و تبعيد كنند.(4) او كسى نيست كه چون سردمداران سقيفه سير قهقرايى مردم جزء برنامه اش باشد و از اين مسير جاهليت لذت ببرد.
ص: 178
او خود را نايب پيامبر صلى الله عليه و آله مى داند و حلال و حرام محمد را تا روز قيامت مستدام مى شمارد، و آن قدر ضد خدا و رسولش نيست كه همچون دومى علنا حلال آنان را حرام، و حرام آنان را حلال نمايد و بدعت هاى متعدد در دين بگذارد.
بنابراين اگر وصايت و خلافت آن باشد كه در غدير اعلام شد، امام با نبى در مأموريت الهى فرقى ندارند و هر دو نذير و بشيرند و هر دو يك راه را به مردم نشان مى دهند و يك دين الهى را به مردم معرفى مى كنند. اين سخن آنگاه جا افتاده تر مى شود كه على عليه السلام را «نفس» پيامبر صلى الله عليه و آله بدانيم كه روايات متعددى به ضميمه آيه «اَنْفُسَنا» در قرآن مؤيد اين مطلب است. اينجاست كه نذير و بشير بودن در محمد و على صلوات اللّه عليهما يكسان است و اعجاب برانگيز، و جاى هيچ سؤالى نمى ماند.
پاسخ به سؤال دوم كه على عليه السلام چگونه به عنوان بشير معرفى شده در حالى كه به نظر مى رسد «نذير» بودن نيز درباره آن حضرت مصداق دارد؟ در اين باره مى توان مسايلى شبيه آنچه در آيه «منذر و هادى» گفته شد مطرح كرد. اين استنباط بعيد نيست كه بگوييم پيامبر صلى الله عليه و آله روزگار سخت ترساندن مردم را به سر آورد و - اگر سقيفه نبود - پس از پيامبر صلى الله عليه و آله آغاز روزهاى بشارت مردم به خير دنيا و آخرت در سايه زحمات 23 ساله آن حضرت بود. سلمان فارسى در روزهاى غصب خلافت خطابه اى براى مردم ايراد كرد و گفت:
قسم به آنكه جان سلمان به دست اوست، اگر خلافت را به على عليه السلام مى سپرديد از بالاى سرتان و از زير پايتان نعمت هاى الهى را مى خورديد، و حتى اگر پرندگان را از آسمان صدا مى زديد پاسخ شما را مى دادند و اگر ماهيان را از درياها فرا مى خوانديد به سوى شما مى آمدند. هيچ ولىِّ خدايى فقير نمى شد و هيچ سهمى از فرايض الهى به بيراهه نمى رفت و در حكم خدا حتى دو نفر اختلاف نمى كردند.(1)
ص: 179
اين بود روزهاى سراسر بشارت و شادى و سرور كه سقيفه آن را به وحشت و غم و اندوه مبدل ساخت، و نگذاشت «بشيرِ» اسلام على بن ابى طالب عليه السلام هر روز با خبرهايى شيرين روح مسلمين را طراوتى ديگر بخشد و نعمت هاى مادى و معنوى الهى را بشارت عملىِ مردم قرار دهد.
آرى على عليه السلام بار ديگر نذير بودن را آغاز كرده بود تا مردمِ بازگشته به جاهليت را حركتى دهد و پيش ببرد تا لايق بشارت شوند، امّا حضور سقيفه در هميشه تاريخ نگذاشت خليفه حقيقى پيامبر صلى الله عليه و آله با انذار و بشارت خويش مسير تخريب شده را مانند اول باز سازى نمايد، مگر عده كمى كه با انذارها ساخته شدند و بشارت هاى حضرت را هدف زندگى خود قرار دادند.
ص: 180
وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ.
اين راه مستقيم من است، از آن پيروى كنيد و از راه هاى ديگر پيروى نكنيد كه از راه خدا شما را متفرق كند. شما را به اين مطلب وصيت مى كند تا شايد تقوى پيشه كنيد.
وَ مِمَّنْ خَلَقْنا اُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ.
از كسانى كه خلق كرديم امتى هستند كه به حق هدايت مى كنند و طبق آن به عدالت رفتار مى كنند.
مَعاشِرَ النّاسِ ، اِنَّ اللّه َ قَدْ اَمَرَنى وَ نَهانى ، وَ قَدْ اَمَرْتُ عَلِيّا وَ نَهَيْتُهُ بِاَمْرِهِ . فَعِلْمُ الاَْمْرِ وَ النَّهْىِ لَدَيْهِ ، فَاسْمَعُوا لاَِمْرِهِ تَسْلِمُوا وَ اَطيعُوهُ تَهْتَدُوا وَ انْتَهُوا لِنَهْيِهِ تَرْشُدُوا ، وَ صيرُوا اِلى مُرادِهِ وَ لا تَتَفَرَّقْ بِكُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبيلِهِ. مَعاشِرَ النّاسِ ، اَنَا صِراطُ اللّه ِ الْمُسْتَقيمُ الَّذى اَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ ، ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى ، ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ اَئِمَّةُ الْهُدى ، يَهْدُونَ اِلَى الْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ.
اى مردم، خدا مرا امر و نهى فرموده، و من به دستور خداوند على را امر و نهى كرده ام، پس علم امر و نهى نزد على است. به امر على گوش فرا دهيد تا سالم بمانيد و از او اطاعت كنيد تا هدايت شويد، و نهى او را بپذيريد تا هدايت شويد و به سوى هدف او حركت كنيد، و راه هاى مختلف شما را از راه او متفرق نكند. اى مردم، من صراط مستقيم خداوند هستم كه به شما دستور پيروى از آن را داده است، و بعد از من على و سپس فرزندانم از صلب او كه امامان هدايتند، به سوى حق هدايت مى كنند و به يارى حق به عدالت رفتار مى كنند.(1)
ص: 181
اواسط خطبه است و پيامبر صلى الله عليه و آله به تبيين دقيق تر امامت پرداخته و صاحبان اين مقام عظمى را تعيين مى فرمايد. در چنين موقعيتى با آوردن دو آيه از قرآن به معرفى امامان
و علت لزومِ اطاعت آنان مى پردازد، كه آيه دوم در آخر كلام است و نيمه دومِ آيه اول به صورت تضمين در قسمت اول كلام حضرت آمده، و نيمه اولِ آيه اول در قسمت دوم كلام حضرت به طور كامل تفسير شده و مصداق «صراط مستقيم» دقيقا تعيين گرديده است.
از نظر موقعيت قرآنى آيه سوره انعام از آيه 151 آغاز مى شود كه خداوند دعوت مى كند تا حرام و حلال را براى مردم بيان كند: «قُلْ تَعالَوْا اَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ . . .». آنگاه شرك و قتل اولاد و ارتكاب فواحش و قتل نفس و اكل مال يتيم را نمونه هاى بارزى از محرمات معرفى مى كند، و در مقابل آن احسان به والدين، دقيق بودن در ترازو، عدالت در گفتار و وفاى به عهد را به عنوان نمونه هايى از اوامر واجب الهى ذكر مى نمايد. سپس به اين آيه مى رسد كه به عنوان دستورى از دستورات بنيادى خداوند است: «وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ».
آيه سوره اعراف يك بار ديگر در آيه 159 همين سوره با تعبير «وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى اُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» آمده است. اين دو مورد در سياق معرفى اهل هدايت در برابر كوردلانى است كه «لَهُمْ قُلُوبٌ لايَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ اَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها» هستند، و آنگاه به طور كلى عده اى را هدايت يافته به حق معرفى مى فرمايد.
ص: 182
تحليل تفسيرگونه حضرت درباره اين دو آيه را بايد از سه جهت زير ذره بين قرار داد.
در تعيين هدف و پايه هاى فكرى صراط مستقيم و راه هاى دستيابى به آنها، در چند جمله بهم پيوسته از مصدر كل امر و نهى جهان - يعنى خداوند - آغاز مى كند كه خداوند در درجه اول به من امر و نهى فرموده است. در مرحله دوم اينكه من به على امر و نهى نموده ام، به ضميمه اينكه اين برنامه من هم به دستور خدا بوده است. سپس نتيجه مى گيرد كه علم همه امر و نهى هاى الهى نزد على عليه السلام است. اينجاست كه صراط مستقيم پر رنگ و شفاف ظاهر مى شود كه امر و نهى على عليه السلام عينا امر و نهى خداست و با اطاعت از او خدا را اطاعت كرده ايم. آنگاه همه مطلب را در يك جمله خلاصه مى كند كه به سوى اهداف على عليه السلام حركت كنيد و دربست و كامل عيار او را بپذيرد.
در پايان اين فراز، نوبتِ به ميان آوردن آيه مى رسد كه مى تواند ثمره عكس العملى مطالب قبل باشد. وقتى مى فرمايد: «راه هاى مختلف شما را از راه او منحرف نكند»، اولاً كلمه «سَبيلِهِ» در قرآن را به «سَبيلُ عَلِىٍّ» تفسير فرموده و ثانيا «سُبُل» را به راه هاى ضلالت در برابر راه على عليه السلام تفسير كرده است. نتيجه گيرى نهايى چنين مى شود كه وقتى على عليه السلام تمام راهنماهاى راه حق و هدايت را از طرف خداوند دارد و آماده است تا شما را رهنمون گردد، هر گونه پيروى از راه ديگر - اعم از كفر يا ضلالت - به معناى متفرق كردن جمعيت عظيمى است كه همه در راه مستقيمى به سوى والاترين هدف در حركت اند.
ص: 183
اين يك دلسوزى جدى است كه چرا با وجود راه اصيل على عليه السلام مردم به اين سو و آن سو كشانده شوند و متفرق گردند؟! چرا بايد مردم به بيراهه ها و كجراهه توجه كنند ولى به راه راست توجه نكنند! چرا چنين اتحاد عظيمى را كه رهبر آن و راه آن و بنياد آن شناخته شده است رها كنند و از اختلاف و تفرقه لذت ببرند؟
چرا دو دَستى با اولى بيعت كنند(1) و اميرالمؤمنين عليه السلام را طناب بر گردن براى بيعت با او ببرند؟ چرا دومى را با جهلش - كه هر روز جلوه اى از آن بروز مى كرد(2) - خليفه خود قرار دهند و معدن علم الهى على بن ابى طالب عليه السلام را خانه نشين كنند؟ چرا با دريايى از جهل باز هم سراغ سومى را بگيرند و با او بيعت كنند تا كعب الاحبار يهودى را بر كرسى علم مسلمانان بنشاند و على عليه السلام همچنان در عُزلت باشد؟ چرا در خلافت ظاهرى على بن ابى طالب عليه السلام نيز حسرتِ جويندگانِ علم از سينه سرشار او را، بر دلش بگذارند؟
در چهار مورد از خطبه غدير امامانِ پس از على عليه السلام معرفى شده اند كه اين مورد محتواى سنگين ترى دارد. از يك سو در معرفى صراط مستقيم نام آنان آمده است، و از سوى ديگر كنار نام پيامبر صلى الله عليه و آله ذكر شده اند، و اين هر دو در قالب اقتباس از آيه به رشته سخن در آمده است. خداوند با اسم اشاره «هذا» راه مستقيم را نشان مى دهد كه مردم اشتباه نكنند و پيرو راه هاى ديگر نشوند. بايد بدانيم «هذا» در اين آيه به كجا
اشاره است، كه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير برايمان موضع اشاره را نشان داده است.
ص: 184
در نظر بگيريد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و دوازده امام عليهم السلام در برابر ذات ذوالجلال كنار هم ايستاده اند و خداى تعالى به اين سيزده نور پاك اشاره مى كند و مى فرمايد: «هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ». اين همان چيزى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه مى فرمايد: «اَنَا صِراطُ اللّه ِ الْمُسْتَقيمِ الَّذى اَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ».
در برنامه الهى حق متعدد نيست و نمى توان همه گروه ها را به هر صورت شده تحت يك پرچم در آورد و به هر قيمت شده بر چسب «حق» را بر آن پرچم زد. خداوند يك راه بيشتر به سوى بهشت ندارد چنان كه فرمود: «الْيَمينُ وَ الشِّمالُ مَضَلَّةٌ وَ الطَّريقُ الْوُسْطى هِىَ الْجادَّةِ»(1) و نام آن «صراط مستقيم» است و «حق» هم جز آن نيست. هر راه ديگرى به تناسب انحرافى كه از جاده مستقيم دارد از حق فاصله دارد.
خداوند در آيه سوره اعراف مى فرمايد: «از ميان همه كسانى كه خلق كرده ايم امتى به حق هدايت مى كنند» و پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير اين امت را تفسير مى كند كه خود و دوازده امام عليهم السلام هستند. اين انحصارِ حق در اين انحصارِ مصداق، معرف تنها صراط مستقيم و راه حق خداوند است، چنانكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «عَلِىٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِىٍّ، يَدُورُ مَعَهُ حَيْثُما دارَ»(2) يعنى: «على با حق است و حق با على است، با او مى گردد هر سو كه بگردد».
جمله «وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» كه پيامبر صلى الله عليه و آله به اقتباس از آيه در كلام خويش فرموده همان سنگ ترازوست كه با آن عدالت برقرار مى شود. امت هايى كه اصلاً گرانسنگ حق را
ص: 185
ندارند اصالتا از برقرارى عدالت عاجزند، و ما مفتخريم كه در سايه امامان متصل به حقّ و حقيقت هميشه دقيق ترين ضابطه عدالت را در دست داريم، و اگر موانعى بر سر راه نباشد مكتب اهل بيت عليهم السلام عدل را در بالاترين معناى خود در همه شئون زندگى مردم پياده خواهد كرد، و آن روزى است كه قائم آل محمد عجل اللّه فرجه ظهور نمايد و «يَمْلَأُ اللّه ُ بِهِ الاَْرْضَ قِسْطا وَ عَدْلاً كَما مُلِئَتْ ظُلْما وَ جَوْرا»(1): «خدا به وسيله او زمين را پر از عدل و داد نمايد همان گونه كه از ظلم و جور پر شده باشد».
ص: 186
اَلا اِنَّ اَوْلِياءَ اللّه ِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ.
اولياى خدايند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمى شوند.
مَعاشِرَ النّاسِ، اَنَا صِراطُ اللّه ِ الْمُسْتَقيمُ الَّذى اَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ اَئِمَّةُ الْهُدى . . . اُولئِكَ اَوْلِياءُ اللّه ِ الَّذينَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ.
اى مردم، من صراط مستقيم خدايم كه به شما دستور پيروى از آن را داده است، و بعد از من على و سپس فرزندانم از صلب او كه امامان هدايتند . . . آنان اولياى خدايند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمى شوند.(1)
در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اواسط خطبه، امامان بعد از خود را تعيين مى نمايد در پايان اين فراز سخن آنان را «اولياء اللّه» معرفى مى كند و آيه 62 سوره يونس را در كلام مبارك خويش با تغييرى در صورت جمله تضمين مى نمايد.
در قرآن اين آيه پس از آيه 61 آمده كه ثبت دقيق دستگاه الهى نسبت به اعمال بندگان را بيان مى كند، كه در همه اعمال شاهد مردم است و مثقال ذره اى از نظر خداوند پنهان نمى ماند. پس از اين ترساندنِ بندگان از عاقبتِ اعمال و كردارشان، اولياى خود را مستثنى مى داند و مى فرمايد: «بر آنان ترسى نيست»، و در پى آن محزون نشدنشان را مطرح مى نمايد. قبلاً نيز آيه اى به اين مضمون مطرح شد كه مربوط به مقامات بهشت براى مؤمنين بود.(2)
ص: 187
قبل از تحليل قرآنى اين فرازِ غدير، احتمالى مطرح است كه «اُولئِكَ اَوْلِياءُ اللّه ِ . . .» به شيعيان اهل بيت عليهم السلام باز گردد، چرا كه پس از ذكر تفسير سوره حمد اين آيه را فرموده است.
در سوره حمد كسانى مطرح مى شوند كه مى گويند: «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ . . .». اگر خود صراط مستقيم را در نظر بگيريم كه امامان هستند در نتيجه «اُولئِكَ اَوْلِياءُ اللّه ِ . . .» نيز به ائمه عليهم السلام باز مى گردد؛ ولى اگر طالبين صراط مستقيم را در نظر بگيريم كه «الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» نيز در دنباله آن شيعيان خواهند بود، در اين صورت «اُولئِكَ اَوْلِياءُ اللّه ِ . . .» به شيعيان باز خواهد گشت.
با اينكه هر دو احتمال به قوت خود باقى است، ولى سياق ادبى كلام احتمال بازگشت ضمير به شيعيان را تضعيف مى كند و اجازه نمى دهد، به خصوص بعد از عبارات «فيهِمْ وَاللّه ِ نَزَلَتْ وَ لَهُمْ عَمَّتْ وَ اِيّاهُمْ خَصَّتْ» كه قبل از جمله «اُولئِكَ اَوْلِياءُ اللّه ِ . . .» است. ضمير «هُم» در اين سه جمله قطعا به امامان باز مى گردد، و از نظر ادبى اسم اشاره «اولئك» به همان مرجع ضمير «هُم» باز خواهد گشت. در نتيجه تفسير آيه در اين جمله خطبه غدير چنين است كه «امامان اولياى خدا هستند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمى شوند». اين بدان معناست كه عالى ترين فرد اولياى خدا امامان هستند، و به دنبال آنان پيروان شان نيز چنين مقامى را دارا بوده و ترسى بر آنان نيست.
ص: 188
وَ مَنْ يَتَوَلَّى اللّه َ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا فَاِنَّ حِزْبَ اللّه ِ هُمُ الْغالِبُونَ.
هر كس ولايت خدا و رسولش و ايمان آورندگان را بپذيرد، حزب اللّه غالب هستند.
مَعاشِرَ النّاسِ، اَنَا صِراطُ اللّه ِ الْمُسْتَقيمُ الَّذى اَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى، ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ . . . اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّه ِ هُمُ الْغالِبُونَ.
اى مردم، من صراط مستقيم خدايم كه شما را به پيروى از آن امر نموده، و بعد از من على و سپس فرزندانم از صلب او . . . بدانيد كه حزب خداوند غالب شوندگانند.(1)
پس از معرفى امامان عليهم السلام در خطبه غدير و اينكه صراط مستقيم در سوره حمد ايشانند و ما هر روز اين صراط مستقيم را در نمازهايمان از خدا طلب مى كنيم، پيامبر صلى الله عليه و آله آيه قرآن درباره «حزب اللّه» را به عنوان نشان افتخار بر سينه چنين جويندگان صراط مستقيمى نصب مى فرمايد، و اين مهم را با تضمين آيه در كلام خود اعلام مى نمايد.
در قرآن اين آيه بعد از آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ . . .» قرار گرفته و به عنوان نتيجه آن است. پس از آنكه ولىّ و صاحب اختيار مردم را خدا و پيامبر و على عليهماالسلام معرفى مى كند، نتيجه مى گيرد كه هر كس ولايت آنان را بپذيرد از حزب اللّه است.
بنابراين حضور اين آيه در اين مقطع حساس خطابه غدير، تفسير آن را از دو سو در اختيار ما گذاشته است. از يك طرف متن آيه دقيقا درباره ولايت امامان عليهم السلام است و
ص: 189
آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ . . .» به روايات متعدد شيعه و اهل سنت درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام است و «حزب اللّه» با دقت ادبى تمام و بدون نياز به هيچ توجيهى به نص قرآن پذيرندگان ولايتند. در اين فراز خطبه غدير هم پيامبر صلى الله عليه و آله پس از ترسيم كامل و دقيق شخص امامان و پيروان شان، آنان را «حزب اللّه غالب» معرفى مى فرمايد.
نكته اى كه جنبه ادبى مى تواند داشته باشد تعبير پيامبر صلى الله عليه و آله است كه مى فرمايد: «اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّه ِ . . .»، و اين بعد از چندين جمله در معرفى امامان صراط مستقيم و پويندگان چنين صراط مستقيمى است. از اين تعبير كه به صورت ختم كلام در اين فراز است و با كلمه «ألا» يعنى: «آگاه باشيد» آمده مى توان استفاده كرد كه مجموعه امامان و پيروانشان «حزب اللّه» را تشكيل مى دهند، «وَ شيعَتُنا حِزْبُ اللّه ِ وَ حِزْبُ اللّه ِ هُمُ الْغالِبُونَ»(1): «ما و شيعيان مان حزب خداييم، و حزب خدا غالبند». منظور از حزب اللّه فقط پيروان شان نيست، چنانكه امام صادق عليه السلام «ما و شيعيان مان» تعبير فرمود.
در حاشيه اين نكته ادبى نوبت اين مى رسد كه اين حزب خدا چگونه غالبند در حالى كه سقيفه آنان را مغلوب ساخت و در بند كشيد و وادار به بيعت با خويش نمود؟ امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «در غدير دوازده هزار نفر بودند كه به نفع على بن ابى طالب عليه السلام شهادت و گواهى مى دادند، و با اين همه آن حضرت نتوانست حق خود را بگيرد، در حالى كه هر يك از شما اموال خود را با دو شاهد مى گيرد»! سپس امام صادق عليه السلام فرمود: «حزب اللّه درباره على عليه السلام غالب شوندگانند».(2)
ص: 190
معناى كلام امام عليه السلام اين است كه با اين همه كه حضرت نتوانست حق خود را بگيرد ولى باز هم حزب اللّه اينانند و باز هم اينان غالب هستند. شكى نيست كه اين غلبه چه در قرآن و چه در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله و چه در كلام امام صادق عليه السلام به معناى غلبه ظاهرى نخواهد بود، چرا كه هم خدا مى داند و چنين مقدر كرده و هم عملاً چنين است و بارها پيامبر صلى الله عليه و آله درباره آينده على عليه السلام خبر داده كه آينده امامان اهل بيت عليهم السلام مظلوميت و شهادت و غصب حقوق شان است. امام صادق عليه السلام نيز دقيقا همين نكته را تأكيد فرموده، چرا كه پس از بيان مظلوميت على عليه السلام و اينكه نتوانسته مسلّم ترين حق خود را بگيرد و مى فرمايد: «باز هم حزب اللّه درباره على عليه السلام غالب اند». اكنون بار ديگر اين سؤال مطرح مى شود كه چگونه حزب اللّه غالب اند؟
سه جلوه بسيار بلند از تشيع، توانسته غاصبين حق على عليه السلام و طرفداران شان را به زانو در آورد، كه مى تواند مظهر بلندِ غلبه اين حزب خدا باشد:
حزب اللّه ِ غدير با مظلوميت هميشگى خود، هر روز جمعيت بيشترى را بر گِرد محور خويش جمع نموده و اين نشان غلبه الهى اين حزب خدايى است. سقيفه به خيال خود چراغراه ابدى اسلام را در آغاز راه خاموش كرد تا براى هميشه خيالش راحت باشد، حتى اجازه نداد بدن پيامبر صلى الله عليه و آله غسل داده و دفن شود و بدين سرعت راه خود را جايگزين راه غدير نمود. سقيفه براى فرداهاى خود نيز فكرهاى لازم را كرده بود و ادامه دهندگان آن خط و توسعه دهندگان آن برنامه را نيز پيش بينى كرده بود.
سقيفه به خيال خود چنان موفق پيش مى رفت كه وقتى على بن ابى طالب عليه السلام به همراه همسر و فرزندانش چند شب شخصا بر در خانه مهاجرين و انصار رفتند تا براى احياى غدير اقدامى كنند، فقط چهل نفر پاسخ مثبت دادند، و از آن چهل نفر
ص: 191
در روز موعود فقط چهار نفر آمدند،(1) و عملاً نشان داده شد كه «اِرْتَدَّ النّاسُ بَعْدَ رَسُولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله اِلاّ اَرْبَعَةٌ» تحقق يافته(2)، و اين منتهى آرزوى سقيفه بود.
از آن روز سقيفه با نشاط بيشترى آينده ها را تخمين مى زد و برايش برنامه ريزى مى كرد. از يك سو براى انزواى بيشتر اهل بيت عليهم السلام اموال ايشان از فدك و غير آن را به تصرف خود در آورد.(3) از سوى ديگر اقدام به بدعت گذارى در دين و محو آثار آن دينى نمود كه به سوى اهل بيت عليهم السلام سوق مى داد. در مرحله بعد عمر و عثمان و معاويه را به نوبت در صف خلافت قرار داد و راه را بر على عليه السلام بست.(4)
آنگاه اهانت و ناسزاگويى و لعنت نسبت به صاحب غدير يعنى على بن ابى طالب عليه السلام و خاندانش را آغاز كرد و در صدر خطبه هاى نماز جمعه در كشورى به وسعت ثُلث كره زمين اين برنامه را توسعه داد!!(5)
در كنار اين برنامه ها، به قتل اهل بيت عليهم السلام آسان تر از آنچه احتمال مى رفت دست يازيد و اين مهم را از خود پيامبر صلى الله عليه و آله آغاز كرد. ابتدا آن حضرت را توسط عايشه و حفصه مسموم كرد.(6) آنگاه با ضرب و جرحى كه مخصوص ميدان هاى نبرد است، بانوى هيجده ساله اهل بيت عليهم السلام را - كه بانوى دو جهان بود - با تازيانه و غلاف شمشير چنان مجروح نمود كه منجر به قتل آن حضرت شد و با گذشت 95 روز با تن خونين و كبود به شهادت رسيد.(7) صد روز فاصله و اقدام به دو قتل از اهل بيت غدير نشانه برنامه اى پيچيده بود كه به سرعت و بر وفق مرادشان پيش مى رفت.
ص: 192
آنگاه نقشه قتل على عليه السلام را به دست خالد طرح كردند و اجراى آن را به وقت نماز موكول كردند، ولى خدا نقشه آنان را بر ملا كرد و اين توطئه خنثى شد.(1) گذشته از روزهايى كه با برپا كردن آتش بر در خانه فريادِ «اَحْرِقُوا عَلَيهِمُ الْبَيْتَ بِاَهْلِها» سر داده بودند،(2) و روزهايى كه با شمشيرهاى آخته به خانه هجوم آوردند و به على عليه السلام حمله كردند و در حالى كه شمشيرها بر سر او گرفته بودند فرياد مى زدند: «اگر بيعت نكنى تو را مى كشيم»!!(3)
آنگاه على بن ابى طالب عليه السلام را چنان خانه نشين كردند كه مى رفت شيعه و نام تشيع براى هميشه از صفحه تاريخ محو شود. حتى روزى كه پس از قتل عثمان بر در خانه آن حضرت ريختند هنوز او را با آرمان هاى سقيفه مى خواستند و علنا سنت ابوبكر و عمر را به وى پيشنهاد مى كردند!(4)
در آن پنج سال هم سقيفه از دروازه هاى مختلف با صاحب غدير جنگيد، تا روزى كه او را به شهادت رساند و كار على بن ابى طالب عليه السلام بدانجا رسيد كه از ترس جسارت به آن پيكر پاك و مقدس در شهر خود او را شبانه به خاك سپردند!(5) سقيفه دورنماى تحقق يافته اهداف خود را بيش از آنچه پيش بينى مى كرد يافته بود. اين از قتل غدير بالاتر است كه جنازه اش مخفيانه دفن شود. آيا اين به معناى محو كامل غدير نبود؟
يك پله ديگر آن بود كه ياران ظاهرى غدير بخواهند امام مجتبى عليه السلام را به عنوان خليفه غدير اسير كنند و به دست نماينده سقيفه معاويه بسپارند، كه اين توطئه نيز با صلح آن حضرت خنثى شد.(6)
ص: 193
سقيفه هنوز در جستجوى روزى بود كه كاملاً خيالش از غدير راحت شود. بيست سال تلاش كرد تا مردمى بسازد كه به قصد قربت غدير را سر بِبُرند و اين هدف نيز بالاتر از آنچه انتظار مى رفت تحقق يافت! حسين بن على عليه السلام تنها يادگار غدير را در حضور ده ها هزار نفر سر بريدند و بر كار خود تكبير هم گفتند و بدن مطهر او را زير سم اسبان قرار دادند و خاندان غدير را اسير كردند و در شهرهاى اسلامى به عنوان اسيران دست سقيفه معرفى كرده و بدان افتخار كردند، و به زعم خود خط پايانى غدير و شيعه را ترسيم نمودند.(1)
لحظه اى بينديشيم و با مرورى بر اين مسير سياه و خونين ببينيم آيا جايى براى تشيع باقى ماند؟ آيا احتمال مى رفت كه روزى شيعه اى روى كره زمين گام بردارد؟ آيا تصور مى شد طرفداران غدير در چهره پنهان تاريخ باشند. اگر اهالى سقيفه سر بر دارند عدد ميلياردى شيعيان على عليه السلام را در طول تاريخ مى نگرند كه در هر عصر و زمانى با آن همه تبليغات بر ضد خاندان على عليه السلام، ميليون ها طرفدار على عليه السلام در سراسر جهان، در دور دست هايى كه سقيفه حتى نامش را نمى دانست، حضور داشته اند و با دلى سرشار از ايمان فقط امامان غدير را پذيرفته اند و خلفاى سقيفه را از صفحه اعتقاد خود خارج ساخته اند.
آيا حزب على عليه السلام كه حزب خدايند غالب نبوده اند؟ آيا غلبه به اين وسعت زمانى و مكانى در موردى ديگر مى توان يافت؟ آيا اين غلبه جز با عنايت پروردگار ممكن است؟ آيا مصداق آيه «اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّه ِ هُمُ الْغالِبُونَ» جز شيعيان على مى توانند باشند؟ آيا «حزب» و «اللّه» و «غالب» زيباتر از اين كنار هم جمع مى شوند؟
اتصال غدير به امامان الهى كه منبع علم پروردگار و مخزن حكمت اويند، اين
ص: 194
حزب اللّه فداكار را در ميدان بحث هاى علمى بر سر اعتقاد خود هميشه غالب و سربلند نموده است. سرآغاز اين احتجاجات روزهاى سقيفه است كه اميرالمؤمنين و حضرت زهرا عليهماالسلام با سخنان الهى خود سقيفه و طرفداران شان را محكوم نمودند و محتواى علمى بلند غدير را به جهانيان نشان دادند. سقيفه در برابر چنين اتمام حجت هاى علمى تيزى، شمشير و ضربات تازيانه و شعله آتش را نشان داد و با طناب سياه بر گلوى صاحب غدير در صدد خاموش كردن صداى غالب علمِ غدير بر آمد!!
اين روند همچنان ادامه يافت و در هر زمان طرفداران غدير صندوق علم آن را بر دوش كشيده به هر سو بردند و سقيفه را مغلوب ساختند، و صاحبان عقل و فهم و ادراك در هر سوى جهان معارف بلند آن را ديدند و با آغوش باز به استقبالش آمدند. حتى بسيارى از طرفداران سقيفه دست از كفه بى مايه علمى سقيفه كشيدند و خود را در درياى علم علوى غوطه ور ساختند.
اين غلبه علمى حزب اللّه غدير فقط يك برترى نيست؛ بلكه علم در برابر جهل، و غلبه همه چيز بر هيچ است.
بنابراين غلبه علمى شيعه در هميشه تاريخ، به تنهايى مى تواند مصداق اَتمّ «اَلا اِنَّ حِزبَ اللّه ِ هُمُ الْغالِبُونَ» باشد، و اين افتخار ابدى تشيع فقط در سايه اتصال به معادن وحى الهى است.
خداوند براى حزب اللّه ِ شيعه غلبه مطلق بر همه جهان را پيش بينى كرده است، و آن روزى است كه حضرت بقية اللّه الاعظم ارواحنا فداه قيام كند. چنين غلبه اى را هيچ حزب و گروهى تا كنون براى خود ننموده و جرئت آن را هم نداشته است. ما معتقديم با ظهور او نه تنها حزب سقيفه مغلوب مى شوند، بلكه تمام اديان و مرام ها و مذاهب و
ص: 195
احزاب جهان در برابر او مغلوب خواهند شد، و او يگانه غالب روى زمين خواهد بود.
در متن خطبه غدير اين غلبه قطعى حزب اللّه ِ غدير بر آنچه غير غدير است اعلام شده، آنجا كه مى فرمايد: «اَلا اِنَّهُ الظّاهِرُ عَلَى الدّينِ . . . اَلا اِنَّهُ غالِبُ كُلِّ قَبيلَةٍ مِنْ اَهْلِ الشِّرْكِ وَ هاديها . . . اَلا اِنَّهُ لا غالِبَ لَهُ وَ لا مَنْصُورَ عَلَيْهِ»، يعنى: «اوست غالب بر اديان، اوست غالب بر هر قبيله اى از اهل شرك و هدايت كننده آنان، او كسى است كه غالبى بر او نيست و كسى بر ضد او كمك نمى شود»؛(1) و يا در فرازى ديگر مى فرمايد: «اِنَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ وَ اللّه ُ مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ ، وَ مُمَلِّكُهَا اْلاِمامَ الْمَهْدِىَّ وَ اللّه ُ مُصَدِّقٌ وَعْدَهُ»، يعنى: «هيچ سرزمينى نيست مگر آنكه در اثر تكذيب اهل آن آيات الهى را، خداوند قبل از روز قيامت آنان را هلاك خواهد كرد و آن را تحت حكومت حضرت مهدى عليه السلام خواهد آورد و خداوند وعده خود را عملى مى نمايد».(2)
آيا اين مظهر غلبه كامل عيار حزب اللّه علوى نيست؟ غلبه اى كه پشتيبانش خداست و وعده اش را همو داده و به دست يد اللهى حضرت مهدى عليه السلام جهان خواهد دانست كه حزب خدا كدام است و چگونه غالب و پيروز خواهد شد.
ص: 196
غدير همان اندازه كه يك اعتقاد بود يك دستور نيز بود. دستورى به گستردگى جوانب مختلف آن، كه مجموعه اى از ايمان و اطاعت و پيمان در يك سو و حمد و سپاس و تشكر از اين نعمت در سوى ديگرِ آن به چشم مى خورد. اين فرامين خاص كه در غدير به مردم داده شد وظايف آنان را در آن مقطع خاص به عنوان مقدمه اى براى آينده ها تعيين كرد.
بسيار جالب است كه آيات قرآن پشتيبانِ اين اوامر غديرى است كه مستقيما در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله بدانها استشهاد شده است. آياتى كه به اين عنوان در غدير به صورت تركيب و تضمين در كلام حضرت ديده مى شود 10 آيه به اين تفاصيل است:
فَآمِنُوا بِاللّه ِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذى اَنْزَلْنا وَ اللّه ُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرٌ.
به خدا و رسولش و نورى كه نازل كرديم ايمان آوريد و خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است.
الَّذينَ يَتَّبِعُونَ النَّبِىَّ الاُْمِّىَّ الَّذى يَجِدُونَهُ مَكْتُوبا عِنْدَهُمْ فِى التَّوراةِ وَ الاِْنْجيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ
ص: 197
اِصْرَهُمْ وَ الاَْغْلالَ الَّتى كانَتْ عَلَيْهِمْ، فَالَّذينَ آمَنُوا بِهِ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ اُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.
آنان كه پيروى مى كنند از پيامبر اُمّى كه ذكر او را در تورات و انجيل نوشته شده مى يابند، او كه آنان را به معروف امر مى كند و از منكر نهى مى نمايد و طيبات را بر آنان حلال مى كند و بار سنگين و زنجيرهايى كه بر گردنشان است از آنان بر مى دارد. پس آنان كه به او ايمان آورند و تعظيمش نمايند و ياريش كنند و از نورى كه همراه او نازل شده پيروى نمايند رستگارند.
مَعاشِرَ النّاسِ ، «آمِنُوا بِاللّه ِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ . . .
مَعاشِرَ النّاسِ ، النُّورُ مِنَ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ مَسْلُوكٌ فِىَّ ، ثُمَّ فى عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ ، ثُمَّ فِى النَّسْلِ مِنْهُ اِلَى الْقائِمِ الْمَهْدِىِّ.
اى مردم، ايمان آوريد به خدا و پيامبرش و نورى كه همراه او نازل شده است.
اى مردم، نور از طرف خداوند عز و جل در من نهاده شده و سپس در على بن ابى طالب و سپس در نسل او تا مهدى قائم قرار داده شده است.(1)
در اواسط خطابه غدير كه پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله امامت را به شدت مورد تأكيد قرار داده و دشمنان امامت را نيز معرفى مى نمايد، ايمان به نور الهى را مطرح مى فرمايد به عنوان دستورى كه به زير بناى خلافت غدير باز مى گردد. حضرت براى اين منظور آيه 8 سوره تغابن را عينا در كلام خود تضمين مى نمايد و حرف «فاء» را از اول آن بر مى دارد و كلمه «مَعَهُ» را با تغيير فعل «اَنْزَلْنا» به «اُنْزِل» تركيب مى نمايد. ممكن است آيه 157 سوره اعراف نيز مورد توجه حضرت بوده و بدين صورت در كلام حضرت تضمين شده باشد.
ص: 198
آيه سوره تغابن در قرآن به دنبال چند آيه درباره كسانى كه از پذيرفتن دين الهى سر باز مى زنند آمده است، كه از آيه 5 اين سوره آغاز مى شود. در اين آيات چنين مطرح مى كند كه آيا خبر كافرين به شما نرسيده است كه وقتى پيامبران براى هدايت شان مى آمدند آنان مى گفتند: آيا بشرى مى خواهد ما را هدايت كند؟! آنگاه در پاسخ به چنين تفكرى نورانيت نازل شده به همراه انبياء را مطرح مى فرمايد تا آنان را با بشر عادى قياس نكنند و مى فرمايد: «ايمان بياوريد به خدا و رسولش و نورى كه نازل كرديم . . .». اين جمله با كلام حضرت كه در خطبه مى فرمايد: «نورى كه همراه او نازل شده» شباهت زيادى دارد، ولى كلمه «مَعَهُ» همراه آن نيست.
در آيه سوره اعراف پيروانِ پيامبر صلى الله عليه و آله را توصيف مى كند كه نام آن حضرت را در تورات و انجيل مى يابند، و اينكه دستورات حضرت امر به معروف و نهى از منكر است و حلال و حرام را تعيين مى نمايد. سپس به عنوان نتيجه گيرى مى فرمايد: «كسانى كه به او ايمان آوردند و حرمت او را نگاه داشتند و او را يارى كردند و از نورى كه همراه او نازل شده پيروى كردند، رستگارانند». جمله «نورى كه همراه او نازل شده» همان است كه عينا در قسمت دوم جمله حضرت در خطبه به كار رفته است.
تفسيرى كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اين آيه در چهار سطر بعد نموده سِرى از اسرار الهى است كه مقام عظيم چهارده معصوم پاك عليهم السلام را به ما مى فهماند. آيه قرآن مى فرمايد: «به خدا و رسولش و نورى كه نازل كرديم ايمان بياوريد»، و پيامبر صلى الله عليه و آله آن را در سه مرحله تفسير نموده است:
در مرحله اول پيامبر صلى الله عليه و آله با تعبير «اُنْزِل مَعَهُ» اين مطلب را بيان مى كند كه اين نور با آن حضرت و همراه او نازل شده است.
ص: 199
در مرحله دوم اين همراه بودن را با ظرافت ادبى تمام بيان مى فرمايد و از كلمه «مسلوك» استفاده مى نمايد، كه مثال آن دانه هاى تسبيح است كه نخ در آن مسلوك است يعنى از آن عبور كرده و با اين عبور آن را يكپارچه و بهم بافته نموده است. يعنى نور اين گونه در وجود ما نهاده شده و وارد شده و سراسر وجودمان نورانى است چرا كه اين نور مسلوك است. در نسخه اى ديگر كلمه «مَسْبُوك» به كار رفته كه همين معنى را تأكيد مى كند، يعنى: نور در وجود ما قالب ريزى شده است و وجود ما يك پارچه نور است.
در مرحله سوم به همه اعلام مى كند كه اين نور مخصوص من نيست، بلكه بعد از من على بن ابى طالب عليه السلام و امامان بعد از او تا حضرت مهدى عليه السلام همگى نورانى اند و نور در وجود آنان قالب ريزى شده و يك پارچه نورند.
با اذعان به اينكه معرفت به چنين مقام نورانى دلى نورانى مى طلبد، و ما خود را بسيار ضعيف تر و كوچك تر از آن مى دانيم كه قابليت درك چنان منزلتى را در خود بدانيم، ولى كلمات خود معصومين عليهم السلام در شناساندن اين نورانيت ما را كافى است و گوياى بسيارى از زواياى آن است.
امام باقر عليه السلام در ترسيم بسيار ظريفى از اين نور الهى در وجود معصومين عليهم السلام و آثار آن همين آيه «فَآمِنُوا بِاللّه ِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذى اَنْزَلْنا» را مطرح نموده فرمود: «به خدا قسم مقصود از نور در آيه، نورِ امامان آل محمد عليهم السلام تا روز قيامت است. به خدا قسم آنانند نور خدايى كه نازل شده است. به خدا قسم آنانند نور خداوند در آسمان و زمين. به خدا قسم نور امام در قلوب مؤمنين از آفتاب تابان در روز نورانى تر است. به خدا قسم امامان قلوب مؤمنين را نورانى مى كنند، و خداوند نور آنان را از هر كس به خواهد مانع مى شود و قلب او ظلمانى مى شود. به خدا قسم بنده اى ما را دوست
ص: 200
نمى دارد و ولايت ما را نمى پذيرد تا خداوند قلب او را پاك گرداند؛ و قلب بنده مسلمانى را پاك نمى كند تا در برابر ما تسليم شود و با ما در سِلم و صفا باشد . . .».(1)
آنچه در اين كلام امام باقر عليه السلام آمده در خطابه غدير به عنوان نتيجه گيرى مطرح شده است. پيامبر صلى الله عليه و آله پس از ذكر آيه «وَ النُّورِ الَّذى اَنْزَلْنا»، و قبل از تفسير آن فرمود: «فَلْيَعْمَلْ كُلُّ امْرِئٍ عَلى ما يَجِدُ لِعَلِىٍّ فى قَلْبِهِ مِنَ الْحُبِّ وَ الْبُغْضِ» يعنى: «پس هر كس عمل كند مطابق آنچه در قلبش از حب يا بغض نسبت به على مى يابد»!!
اكنون جا دارد كيفيت آميختن نورانيت در وجود ايشان را از لسان مبارك شان بشنويم، تا عظمت آن را در اعتقاد خويش جاى دهيم و سرچشمه آن را بدانيم.
امام صادق عليه السلام آغاز خلقت جهان را از نورى به تصوير مى كشد كه آغاز همه انوار است و مى فرمايد: «خداوند (در آغاز خلقت) نور الانوار را خلق فرمود كه انوار از آن نورانى شدند و از نور خود در آن جارى ساخت كه نورها از آن نورانى شدند، و اين همان نورى است كه محمد و على از آن خلق شدند».(2)
اين آغاز نورى است كه مى خواهد در وجود معصومين عليهم السلام قرار گيرد. ادامه اين مسير را پيامبر صلى الله عليه و آله چنين بيان مى فرمايد: «اولين خلقى كه خدا خلق فرموده نور من است كه آن را از نور خود خلق كرده و آن را از جلال عظمت خويش مشتق نموده است».(3)
آنگاه اعتقاد ما را با بيان ديگرى كامل تر مى نمايد و مى فرمايد: «آنگاه كه خداوند خواست ما را خلق كند كلمه اى فرمود كه نورى از آن خلق كرد. سپس كلمه ديگرى
ص: 201
فرمود كه از آن روحى خلق نمود. آنگاه نور را با روح ممزوج نمود، و مرا و على و فاطمه و حسن و حسين را خلق كرد».(1)
اگر دقيق بنگريم وارد محيطى با ظرافت شده ايم كه در هر مرحله حسّ كنجكاوى بيش از پيش تحريك مى شود. امام باقر عليه السلام مى فرمايد: «اولين مخلوقى كه خدا خلق كرد محمد و عترت هدايت كننده و هدايت شده او بودند كه اشباح نورى در پيشگاه خداوند بودند. پرسيدند: اشباح چيست؟ فرمود: سايه نور! بدن هاى نورانى بدون ارواح كه به يك روح واحد تأييد مى شدند، و آن روح القدس بود».(2)
اكنون نوبتِ آن است كه ارتباط آن خلقت نورانى را با مسئله نبوت و امامت بدانيم تا نكته اصلى در آيه «وَ النُّورِ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ» را دريابيم. امام صادق عليه السلام تاريخچه اعتقادى اين ارتباط را چنين بيان مى فرمايد: «محمد و على عليهماالسلام دو هزار سال قبل از خلقت مخلوقات نورى در پيشگاه خداوند جل جلاله بودند. آنگاه كه ملائكه خلق شدند آن نور را ديدند كه سرچشمه اى داشت و شعاع هاى نورانى از آن منشعب بود. پرسيدند: خداى ما و سيّد ما، اين نور چيست؟ خداوند عز و جل فرمود: اين نورى است كه اصل آن نبوت و فرع آن امامت است. نبوت براى محمد بنده و پيامبر من، و امامت براى على حجت و ولى من است، كه اگر آن دو نبودند مخلوقات را خلق نمى كردم».(3)
در جلوه اى ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «من و على چهارده هزار سال قبل از خلق آدم در پيشگاه خداوند نورى بوديم. آنگاه كه خدا آدم را خلق نمود آن نور را دو قسمت نمود: جزئى من و جزء ديگر على».(4)
ص: 202
امام زين العابدين عليه السلام اتحاد رشته نبوت و امامت با ذكر همه معصومين عليهم السلام را چنين بيان فرموده است: «خداوند محمد و على و يازده امام بعد از او را از نور عظمتش
ارواحى خلق نمود كه در پرتو نورش قبل از خلقت مخلوقات او را عبادت مى كردند».(1)
اين نورانيت پيچيدگى خاصى دارد كه اقتضا مى كند آن را ساده ننگريم و تعمق بيشترى در اين فصل اعتقادى داشته باشيم. همان گونه كه يك سوى اين نور محمد و على صلوات اللّه عليهما هستند سوى ديگر آن حضرت زهرا عليهاالسلام است.
جا دارد كلام امام صادق عليه السلام در اين باره را با دقت مورد توجه قرار دهيم، آنگاه كه از حضرتش پرسيدند: چرا حضرت فاطمه عليهاالسلام «زهرا» ناميده شده است؟ فرمود: زيرا خداوند او را از نور عظمتش خلق نمود. وقتى نور او تابيد آسمان ها و زمين به نور او روشن شد و چشمان ملائكه را خيره كرد. آنان به سجده افتادند و گفتند: خداى ما و سيد ما، اين نور چيست؟ خداوند در پاسخ آنان چنين وحى فرستاد:
اين نورى از نور من است كه او را در آسمان جاى داده ام و او را از عظمت خويش خلق نموده ام. او را از صلب پيامبرى از پيامبرانم بيرون مى آورم كه او را بر همه پيامبرانم فضيلت داده ام. از اين نور امامانى بيرون مى آورم كه براى بپا داشتن امر من قيام مى كنند و مردم را به سخن حق من هدايت مى نمايند آنان را پس از پايان وَحيَم جانشينانم در زمين قرار مى دهم.(2)
اكنون نوبت آن است كه آثار اين نور را در كلام معصومين عليهم السلام پى بگيريم. حضرت زهرا عليهاالسلام درياى علم را منشعب از اين خلقت نورانى بيان مى كند و مى فرمايد: «خداوند
ص: 203
نور مرا خلق كرد و من مشغول تسبيح خدا شدم. سپس نور مرا به درختى از درختان بهشت سپرد و از آن درخت نور ساطع شد. (شب معراج كه) پدرم وارد بهشت شد خداوند به او الهام كرد ميوه آن درخت را چيده تناول كند. پدرم آن ميوه را ميل كرد و
خداوند اين گونه مرا به صلب پدرم منتقل نمود. سپس مرا به خديجه منتقل نمود و او مرا به دنيا آورد. از آن نور، من به آنچه واقع شده و آنچه خواهد شد و آنچه نبايد اتفاق بيفتد علم دارم».(1)
اين كلام حضرت زهرا عليهاالسلام دريچه اى بزرگ از آثار اين خلقت نورانى را به روى ما مى گشايد، و ما را مشتاق مطالب بيشترى در اين زمينه مى نمايد. امام باقر عليه السلام درباره آيه
«اللّه ُ نُورُ السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فى زُجاجَةٍ . . .» مى فرمايد: «مشكاتى كه در آن مصباح است (چراغدانى كه در آن چراغ است) منظور علم در سينه پيامبر صلى الله عليه و آله است. مصباحى كه در زجاجه است (چراغى كه در شيشه است) منظور همان علم در سينه على بن ابى طالب عليه السلام است».(2)
در همين زمينه اميرالمؤمنين عليه السلام در توصيف شب معراج مى فرمايد: «در آن شب نور چشمانِ پيامبر صلى الله عليه و آله را فراگرفت، و آن حضرت عظمت پروردگارش را با قلب خود ديد نه با چشمانش».(3)
تشبيه اين نورانيت به چراغ و چراغدان و شيشه همه براى فهماندن آثار هدايت در آن است. امام باقر عليه السلام اين نكته را به صورت روشن ترى چنين بيان مى نمايد: خداوند علم خود را نزد جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داده است، آنجا كه مى فرمايد: «اللّه ُ نُورُ السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ»، يعنى: من هدايت كننده آسمان ها و زمينم. «مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ»،
ص: 204
يعنى: مَثَل علمى كه به او عطا كرده ام و با آن هدايت مى شوند مانند چراغدانى است كه چراغى داخل آن است. بنابراين چراغدان قلب محمد صلى الله عليه و آله است، و چراغ همان نورى است كه علم در آن است . . .».(1)
اكنون كه مسير اين نور نهاده شده در وجود معصومين عليهم السلام را دانستيم، آثار نورانى آن در هدايت مستقيم مردم برايمان شگفت انگيز خواهد بود. در شب معراج خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «يا محمد، به على خبر بده كه او پرچم هدايت و امام اوليائم، و نور كسانى است كه مرا اطاعت كنند».(2)
در فرمايشى پيامبر صلى الله عليه و آله نورِ بهشت را كه آخرين منزل هدايت يافتگان است به اين نور ارتباط مى دهد و مى فرمايد: «آنگاه كه خداوند عز و جل بهشت را خلق فرمود آن را از نور عرش خود خلق كرد. سپس از آن نور گرفت و ثُلثى را به من و ثلثى به فاطمه و ثلثى را به على و اهل بيتش داد. به هر كس از آن نور رسيده باشد به ولايت آل محمد هدايت مى شود، و به هر كس از آن نور نرسيده باشد از ولايت آل محمد منحرف مى شود».(3)
آثار آن نور هدايت در شيعيان تأثير عجيبى مى گذارد و به آنجا مى رسد كه «الْمُؤْمِنُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللّه ِ». اميرالمؤمنين عليه السلام در پاسخ اين سؤال كه مؤمن چگونه با نور خدا مى نگرد، فرمود: «زيرا ما از نور خدا خلق شده ايم و شيعيان ما از نور ما خلق شده اند. لذا آنان برگزيدگان ابرار و پاكان نشاندار هستند، كه نورشان مانند ماه شب چهارده در شب تاريك به ديگران روشنى مى بخشد».(4)
ص: 205
اكنون روشن شد كه چگونه يك آيه قرآن در غدير با عميق ترين معانيش تفسير شده و اسرارِ الهى آن در ميان نهاده شده و به نسل هاى آينده مسلمين هديه شده است.
خدايا تو را شكر گزاريم كه جانشينان خود در زمين را با چنين نور الانوارى فرستاده اى، و اين نور را در اعماق وجودشان قرار داده اى به گونه اى كه از آنان جدايى ناپذير است. از تو مى خواهيم شعاعى از اين نور هدايت را كه نصيبمان فرموده اى در دلمان ثابت فرمايى تا همراه آن انوار چهارده گانه، بهشت نورانى را منزل آخرين خود نماييم.
خدايا، اكنون ما در عصر نور چهاردهم قرار گرفته ايم و دوران ظلمانى غيبت او را با شعاع پر تلألؤ نورش از پس ابرهاى فتنه به سر مى آوريم. اين آرزوى ما را بر آور كه با ظهورش مظهر كامل نور الانوار را ببينيم، و از پرتو نورش عقول خود را نورانى كنيم، و راه سبز هدايت را سريع تر بپيماييم.
ص: 206
يَصْلَحْ لَكُمْ اَعْمالَكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ مَنْ يُطِعِ اللّه َ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما.
اعمال شما را اصلاح مى نمايد و گناهانتان را مى آمرزد؛ و هر كس از خدا و رسولش اطاعت كند به رستگارى بزرگ دست يافته است.
مَعاشِرَ النّاسِ، مَنْ يُطِعِ اللّه َ وَ رَسُولَهُ وَ عَلِيّا وَ الاَْئِمَّةَ الَّذينَ ذَكَرْتُهُمْ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما.
اى مردم، هر كس از خدا و پيامبرش و على و امامانى كه ذكر كردم اطاعت كند به رستگارى عظيم رسيده است.(1)
آخرين كلمات خطبه غدير است و پيامبر صلى الله عليه و آله در حال تشويق مردم به بيعت است، بعد از آنكه اقرار لسانى از مردم را گرفته است. رستگارى و سعادت بزرگ را كه هدف همه انسان هاست مطرح مى كند و براى رسيدن به اين سر منزل مقصود يك راه نشان مى دهد و وظيفه مردم مى داند كه آن را دنبال كنند و اين راه را در قالب نيمى از آيه 71 سوره احزاب به صورت تفسير گونه اى در كلام مباركش تضمين فرموده است.
زمينه اين آيه در قرآن مسئله تعليم و اطاعت محض از فرامين خدا و رسول است و از آيه 69 آغاز مى شود كه مى فرمايد: «مانند اذيت كنندگان حضرت موسى عليه السلام نباشيد كه درباره خداوند سخن ناروا گفتند (و درخواست رؤيت خدا را نمودند). خدا او را از گفته آنان برى نمود و اين گفتار آنان به عظمت آن حضرت در پيشگاه الهى لطمه اى نزد».
ص: 207
آنگاه به مؤمنين دستور مى دهد كه سخن به حق و درستى بگويند تا اعمال آنان را اصلاح كند و گناهان شان را ببخشايد. به عنوان نتيجه گيرى از مسايل مربوط به اذيت كنندگان حضرت موسى عليه السلام و آنچه بايد امت پيامبر صلى الله عليه و آله پيش بگيرند اطاعت خدا و رسول را تنها راه چاره اعلام مى نمايد.
تفسيرى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت ضمنى درباره اين آيه فرموده تعيين كسانى است كه اطاعت آنان رستگارى بزرگ است. در قرآن فقط خدا و رسول ذكر شده اند و پيامبر صلى الله عليه و آله با آوردن حرف عطف (واو) اطاعت دوازده امام عليهم السلام را كه در غدير معرفى شدند به اطاعت آنان ملحق نموده است. در آخرين بخش خطابه غدير، آن حضرت دوازده امام عليهم السلام را به صورت دقيق ترى در چندين عبارت تعيين فرمود و حتى نام امام حسن و امام حسين عليهماالسلام را برد. اكنون كه مى فرمايد: «امامانى كه ذكر كردم» اشاره به همين موارد است.
تفسيرى كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اين آيه فرموده به دو جهت باز مى گردد:
يكى اينكه تنها كسانى كه اطاعت محض از آنان سعادت ابدى است خدا و معصومين عليهم السلام هستند، و اين انحصار به خاطر عصمت آنان است و چون ديگران چنين مقامى ندارند چنان حقى هم نخواهند داشت.
اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: «نه در معصيت خدا مى توان از كسى اطاعت كرد و نه از كسى كه معصيت خدا را مرتكب مى شود اطاعت جايز است. اطاعت مخصوص خدا و رسول و اولى الامر است. خداوند به اطاعت رسولش امر فرموده زيرا معصوم و
ص: 208
مطهر است و به معصيت خدا امر نمى كند؛ و به اطاعت اولى الامر دستور داده زيرا آنان معصوم و مطهرند و به معصيت خدا امر نمى كنند».(1)
دوم اينكه اطاعت هر كس ديگرى به جز معصومين عليهم السلام نه تنها راه سعادت نيست، بلكه شقاوت محض است، زيرا معناى انحصار اطاعت در عده اى خاص همين است؛ و لازمه اش آن است كه هر راهى غير راه معصومين عليهم السلام يا انحراف است و يا سير قهقرايى.
مجموع اين دو جهت هشدارى است به ما براى شناخت بيشتر راه معصومين عليهم السلام و فرامينشان از يك سو، و شناسايى دقيق تر دشمنان ائمه عليهم السلام و راه شان، تا فوز عظيم و سعادت ابدى را براى دنيا و آخرت خود تضمين كرده باشيم.
ص: 209
اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّه َ ، يَدُ اللّه ِ فَوْقَ اَيْديهِمْ . فَمَنْ نَكَثَ فَاِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ، وَ مَنْ اَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه َ فَسَيُؤْتيهِ اَجْرا عَظيما.
كسانى كه با تو بيعت مى كنند در واقع با خدا بيعت مى كنند. دست خداوند بر روى دست آنان است. پس هر كس بيعت را بشكند اين شكستن بر ضرر خود اوست، و هر كس به آنچه با خدا عهد بسته وفادار باشد خداوند به او اجر عظيمى عنايت خواهد كرد.
اَلا وَ اِنّى عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتى اَدْعُوكُمْ اِلى مُصافَقَتى عَلى بَيْعَتِهِ وَ اْلاِقْرارِ بِهِ ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدى . اَلا وَ اِنّى قَدْ بايَعْتُ اللّه َ وَ عَلِىٌّ قَدْ بايَعَنى ، وَ اَنَا آخِذُكُمْ بِالْبَيْعَةِ لَهُ عَنِ اللّه ِ عَزَّ وَجَلَّ. «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّه َ ، يَدُ اللّه ِ فَوْقَ اَيْديهِمْ . فَمَنْ نَكَثَ فَاِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ، وَ مَنْ اَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه َ فَسَيُؤْتيهِ اَجْرا عَظيما».
بدانيد كه من پس از پايان خطابه ام شما را به دست دادن با من به عنوان بيعت با او و اقرار به او، و بعد از من به دست دادن با خود او فرا مى خوانم. بدانيد كه من با خدا بيعت كرده ام و على با من بيعت كرده است، و من از جانب خداوند براى او از شما بيعت مى گيرم. (خداوند مى فرمايد:)(1) «كسانى كه با تو بيعت مى كنند در واقع با خدا بيعت مى كنند. دست خداوند بر روى دست آنان است. پس هر كس بيعت را بشكند اين شكستن بر ضرر خود اوست، و هر كس به آنچه با خدا عهد بسته وفادار باشد خداوند به او اجر عظيمى عنايت خواهد كرد».(2)
. . . مَعاشِرَ النّاسِ ، ما تَقُولُونَ؟ فَإِنَّ اللّه َ يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ . . . وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّه َ ، «يَدُ اللّه ِ فَوْقَ اَيْديهِمْ».
ص: 210
مَعاشِرَ النّاسِ ، فَبايِعُوا اللّه َ وَ بايِعُونى وَ بايِعُوا عَلِيّا اَميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الاَْئِمَّةَ مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ كَلِمَةً باقِيَةً ؛ يُهْلِكُ اللّه ُ مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَفى. «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ اَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه َ فَسَيُؤْتيهِ اَجْرا عَظيما».
اى مردم چه مى گوييد؟ خداوند هر صدايى و پنهانى هاى هر كسى را مى داند . . . و هر كس بيعت كند در حقيقت با خدا بيعت مى نمايد، در اين بيعت دست خدا بالاى دست بيعت كنندگان است.
اى مردم، با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان از نسل آنان در دنيا و آخرت به عنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. خداوند بيعت شكنان را هلاك مى نمايد و وفاداران را مورد رحمت قرار مى دهد. هر كس بيعت را بشكند به ضرر خويش شكسته است و هر كس وفا كند به آنچه با خدا عهد بسته خداوند به او اجر عظيمى عنايت مى فرمايد.(1)
اگر خطابه غدير را به سه فصل اصلى تقسيم كنيم، بخش اول آن مقدمه چينى براى اعلان ولايت و بخش دوم آن اصل اعلان ولايت و امامت دوازده امام عليهم السلام و بخش سوم آن گرفتن بيعت و تعهد رسمى از همه مردم درباره ولايت به عنوان انجام وظيفه در راه آن است. با توجه به اين سه مرحله، آيه مزبور دو بار در خطبه مطرح شده است. بار اول در آغاز مطرح كردن بيعت است و از همين فرازى است كه آيه 10 سوره فتح را در بردارد، و عين آيه به صورت تضمين در كلام حضرت آمده است. براى آنكه آيه عينا آورده شود حضرت ضماير غايب و مخاطب آيه را نيز بر نگردانده و اين اشاره به تفسير آيه در ضمن كلام و نشان دادن مصداق بارزى از بيعت با خداوند است. بار دوم پس از طرح مسئله بيعت و جزئيات آن است كه آيه مطرح شده و تفسير گونه اى از آن ارائه گرديده است.
ص: 211
اين آيه در سوره فتح آمده و منظور از فتح مبين صلح حديبيه است كه مردم در آنجا با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كردند و پيمان وفادارى بستند. در سوره فتح مسئله بيعت دو بار مطرح شده است: يكى آيه 18 : «لَقَدْ رَضِىَ اللّه ُ عَنِ الْمُؤْمِنينَ اِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ . . .»، و ديگرى آيه 10 : «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّه َ . . .». اين بيعت هنگامى صورت گرفت كه پيامبر صلى الله عليه و آله به قصد عمره از مدينه به سوى مكه حركت كرد. اهل مكه به گمان اينكه حضرت براى جنگ آمده چند گروه را به مقابله با آن حضرت فرستادند. عده اى حدود 1400 نفر با حضرت بودند و با حضرت بيعت كردند و وعده پايدارى دادند. چنين بيعتى با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت با خدا خوانده شد و مورد مدح خداوند قرار گرفت. اكنون در غدير با استشهاد به همين آيه، بار ديگر بيعت با خداوند به ميان آمده است كه آن را از 4 جهت مورد بررسى قرار مى دهيم:
براى تبيين كيفيت ارتباط آيه بيعت با غدير بايد بگوييم: تفسيرى كه به صورت ضمنى در خطبه غدير درباره اين آيه ديده مى شود دو مورد است:
يكى اينكه مصداق اتمّ چنان بيعتى را بيعت غدير معرفى مى كند، و براى تطبيق كامل بر آيه ابتدا مى فرمايد: «من با خدا بيعت كرده ام»، و سپس مى فرمايد: «على با من بيعت كرده است»، و سپس نتيجه مى گيرد: «من از شما از طرف خدا براى او بيعت مى گيرم»، و سپس آيه را مى خواند كه «كسانى كه با تو بيعت مى كنند با خدا بيعت مى نمايند».
براى بار دوم در اواخر خطبه درباره اين آيه مطرح شده و بيشتر مربوط به پايدارى بر اين بيعت است كه پس از قرائت متن مربوط به بيعت مى فرمايد: «اى مردم، چه مى گوييد؟ كه خداوند اصوات را مى شنود و از دل ها خبر دارد». سپس آغاز آيه را با
ص: 212
عبارتى ديگر بازگو مى نمايد كه: «وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّه َ، يَدُ اللّه ِ فَوْقَ اَيْديهِمْ». سپس مى فرمايد: «هر كس پيمان شكنى كند خدا او را هلاك مى كند» و بعد از آن فقره آخر آيه را مى خواند كه: «فَمَنْ نَكَثَ فَاِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ . . .».(1)
درباره محتوى و موضوع بيعت الهى غدير بايد دانست شفاف ترين بيعتى كه در طول تاريخ صورت گرفته و محتواى آن دقيقا روشن بوده و كيفيت آن طى مراحلى حساب شده به انجام رسيده همانا بيعت غدير است، و اين بيعت است كه نشان بيعت با خدا را بر پيشانى دارد.
محتوى و موضوع بيعت غدير باز مى گردد به آنچه در طول خطابه درباره آن صحبت شده و آن نيست مگر اقرار و قبول امامت اميرالمؤمنين عليه السلام و امامان از فرزندان او تا آخرين آنها كه حضرت مهدى عليه السلام است و امامتشان تا روز قيامت ادامه دارد، با قبول تمام شئون و مقاماتى كه درباره آنان در متن خطبه ذكر شده است.
وقتى در پايان خطبه بلندى مسئله بيعت مطرح مى شود واضح است كه اين پيمان بر سر محتواى خطبه خواهد بود و نيازى به ذكر دوباره موضوع بيعت نيست، ولى با اين همه پيامبر صلى الله عليه و آله مراحل اين بيعت را به قدرى دقيق طى كرد كه كوچكترين ابهامى پيرامون آن نماند. ابتدا اعلام فرمود كه بعد از خطبه مراسم بيعت انجام خواهد شد و كيفيت آن را همانجا اعلام كرد كه ابتدا با خود من بر سر ولايت امامان بيعت مى كنيد و سپس با على بن ابى طالب عليه السلام.(2) عين عبارات حضرت در اين باره چنين است: «اَلا وَ اِنّى
ص: 213
عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتى اَدْعُوكُمْ اِلى مُصافَقَتى عَلى بَيْعَتِهِ وَ الاِْقْرارِ بِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدى».
آنگاه اين بيعت را به معناى بيان تمام حلال و حرام و مسائل بيان نشده اسلام دانست كه در آينده توسط امامان بيان خواهد شد؛ و سپس موضوع اصلى آن را پذيرفتن امامت آنان قرار داد.(1)
در فراز بعدى بيعت لسانى را مطرح كرد كه از دقيق ترين برنامه هاى پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اين بيعت بود، چرا كه از يك سو همه با اقرار زبانى - قبل از آنكه دست بدهند - پيمان وفادارى مى بستند و اگر احيانا فرصت كم بود يا كسى عمدا از بيعت با دست طفره مى رفت با زبان خود اقرار كرده بود. از سوى ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت پاسخ مثبت و گفتن «آرى» و «بلى» و «نعم» اكتفا نفرمود، و متنى را قرائت فرمود تا مردم تكرار كنند و محتواى دقيق بيعت براى قرن ها و نسل هاى آينده معلوم باشد و هر كس از فكر خود به تفسير آن نپردازد. پيامبر صلى الله عليه و آله متن را تعيين كرد و فرمود: پس همگى چنين بگوييد:
ما شنيديم و اطاعت مى كنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مى آوريم درباره آنچه از جانب پروردگار ما و خودت به ما رساندى درباره امامت امام مان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مى آيند. بر اين مطلب با قلب هايمان و با جان مان و با زبان مان و با دستان مان با تو بيعت مى كنيم. بر اين عقيده زنده ايم و با آن مى ميريم و روز قيامت با آن محشور مى شويم. تغيير نخواهيم داد و تبديل نمى كنيم و شك به دل راه نمى دهيم و انكار نمى نماييم و ترديد نمى كنيم و از اين قول بر نمى گرديم و پيمان را نمى شكنيم.
ص: 214
تو ما را به موعظه الهى نصيحت نمودى درباره على اميرالمؤمنين و امامانى كه بعد از او از نسل تو و فرزندان اويند: حسن و حسين و آنان كه خداوند بعد از آن دو منصوب نموده است.
پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلب هاي مان و جان هاي مان و زبان هاي مان و ضمايرمان و دست هاي مان. هر كس توانست با دست بيعت مى نمايد وگرنه با زبانش اقرار مى كند. هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم، و خداوند در اين باره از نفس هايمان دگرگونى نبيند.
ما اين مطالب را از قول تو به نزديك و دور از فرزندانمان و فاميلمان مى رسانيم و خدا را بر آن شاهد مى گيريم. خداوند در شاهد بودن كفايت مى كند و تو نيز بر اين اقرار ما شاهد هستى.(1)
اكنون نوبت آن است كه معناى بيعت با خداوند در غدير را بدانيم. در آخرين فرازهاى مربوط به بيعت، پيامبر صلى الله عليه و آله تمام جوانب آن را در يك جمله جمع كرد كه تفسير ملخص ولى كامل عيار آن به حساب آمد و فرمود: «پس با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با اميرالمؤمنين على و حسن و حسين و امامان از نسل آنان بيعت كنيد». اين بدان معنى بود كه آنچه در آيه به عنوان «اِنَّما يُبايِعُونَ اللّه َ» آمده به عنوان تمثيل اين بيعت به بيعت با خداوند نيست، بلكه با ضميمه بيعت لسانى كه مطرح شد مردم در درجه اول حقيقتا با خدا بيعت مى كنند و پيمان مى بندند و لذا حضرت مى فرمايد: «بايِعُوا اللّه َ . . .».
در درجه دوم مردم با پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر اين خواسته اى كه خلاصه 23 سال زحمت آن حضرت است بيعت مى كنند، و در درجه سوم با اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان امام بعد
ص: 215
از پيامبر صلى الله عليه و آله و در درجه چهارم با همه يازده امام بعد از آن حضرت در همان غدير بيعت مى كنند.
اين تركيب خاص كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در ذيل آيه حاكى از دو جهت مى تواند باشد: از يك سو اينكه در غدير مردم بايد به همه امامان معتقد شوند و اين به معناى اتحاد سلسله امامت در هدف و فرمايشات ايشان است، و كلام و روش همه امامان براى ما به عنوان يك مجموعه واحد به حساب مى آيد و هيچ فرقى بين راه و گفتار و اهداف امامان عليهم السلام وجود ندارد. از سوى ديگر راه خدا و پيامبر و امامان عليهم السلام يكى بيش تر نيست و صراط مستقيم نزد خدا اسلام است واسلام واقعى راهى است كه خدا و پيامبر و دوازده امام عليهم السلام راهنما و معرّف آن هستند.
بنابراين آنچه خدا مى گويد محمد و على عليهماالسلام هم مى گويند، و آنچه على عليه السلام مى گويد يازده امام عليهم السلام از نسل او هم همان را مى گويند. همان گونه كه هر كس با خدا بيعت مى كند با محمد و على عليهماالسلام بيعت كرده و هر كه با ايشان بيعت كرده با يازده امام عليهم السلام بعد از او بيعت كرده است. هر گونه تفكيكى در اين ميان انحراف از صراط مستقيم است، و هر راه منحرفى در اسلام زاييده تفكيك بين خدا و پيامبر و دوازده امام عليهم السلام در اعتقاد بوده است.
نكته بسيار ظريفى كه در تبيين عملىِ بيعت با خداوند نهفته جمله «يَدُ اللّه ِ فَوْقَ اَيْديهِمْ» در آيه است. بيعت كننده غدير در واقع مى پذيرد كه تحت اختيار بيعت شونده باشد، و اين فقط درباره خداوند و پيامبر و معصومين عليهم السلام ممكن است كه ولايت مطلقه و صاحب اختيارى تمام عيار مردم با ايشان است. وقتى دست خدا بالاى دست
ص: 216
بيعت كنندگان است اين به معناى قرار گرفتن همه آنان تحت اختيار و فرمان الهى است، و اين بيعت به معناى پذيرفتن چنان ولايتى بود.
لذا در كيفيت بيعت نيز اين مسئله مراعات شد كه دست بيعت كنندگان زير دست پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام قرار بگيرد. حديثى از امام رضا عليه السلام به جزئيات اين مطلب اشاره مى كند. هنگامى كه آن حضرت را به بيعت براى ولايت عهدى وادار كردند و حضرت در مقامى نشست كه مردم با ايشان بيعت كنند، طبق ساير بيعت ها دست خود را دراز نكردند تا از سمت راست با بيعت كننده دست دهند؛ بلكه دست خود را بالا مى گرفتند به طورى كه پشت دستشان به طرف صورت خود و كف دست شان رو به مردم بود. آنگاه كه كسى براى بيعت جلو مى آمد حضرت از بالا دست خود را پايين مى آوردند و كف دست بيعت كننده از پايين در دست حضرت قرار مى گرفت و دست حضرت روى دست او بود. وقتى مأمون به اين كيفيت خاص از بيعت اعتراض كرد امام رضا عليه السلام فرمود: «پيامبر صلى الله عليه و آله اين گونه بيعت مى فرمود».(1)
جا دارد با سابقه اى كه از مفهوم و كيفيت بيعت در اسلام دريافتيم، مقايسه اى بين بيعت الهىِ غدير و بيعت سقيفه را نشان دهيم تا معلوم شود مسير اسلام از كدام شفافيت به كدام تاريكى فرو رفت.
دو بيعت در تاريخ اسلام در برابر يكديگر قرار گرفت كه هر يك مسيرى بر ضدّ ديگرى داشت: بيعت غدير و بيعت سقيفه، و همان مردمى كه در غدير بيعت كرده بودند تن به بيعت سقيفه دادند. اين جرم نابخشودنى بود كه امتى را گمراه كرد و ادامه
ص: 217
آن تا امروز و فرداهاى اسلام آثار سوء خود را بر جاى گذاشته و مى گذارد. اين جرم از آن جهت نابخشودنى است كه بيعت با خدا در غدير را با بيعت سقيفه شكستند، و اين در حالى بود كه نه تنها فضاى شيطانى بر سقيفه حاكم بود بلكه ابليس شخصا در آنجا حضور يافت و بيعت بر ضد على بن ابى طالب عليه السلام را افتتاح كرد!!
سلمان فارسى در گير و دار غصب خلافت سرى به سقيفه و مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله زد و ابوبكر را ديد كه بر فراز منبر پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته و مردم با او به عنوان خليفه بيعت مى كنند. فورا نزد اميرالمؤمنين عليه السلام بازگشت در حالى كه آن حضرت مشغول غسل بدن مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله بود و عرضه داشت: «ابوبكر هم اكنون بر فراز منبر است و مردم به اين اكتفا نمى كنند كه با يك دست او بيعت كنند بلكه با هر دو دست راست و چپ او بيعت مى كنند»!!
در آن حال اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اى سلمان، فهميدى اولين كسى كه بر فراز منبر با او بيعت كرد چه كسى بود؟ عرض كرد: در سقيفه بنى ساعده ديدم اول كسى كه با او بيعت كرد مغيرة بن شعبه بود و سپس بشير بن سعيد و ابوعبيده جراح و عمر بن خطاب و سالم مولى ابى حذيفه و معاذ بن جبل به ترتيب با او بيعت كردند. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: درباره اينان از تو سؤال نكردم. اولين كسى كه بر فراز منبر پيامبر صلى الله عليه و آله با او بيعت كرد كه بود؟
عرض كرد: پيرمرد سالخورده اى را ديدم كه بر عصايش تكيه داده بود و بر پيشانيش جاى سجده بود و پيش از همه پا بر پله منبر گذاشت در حالى كه گريه مى كرد و مى گفت: «شكر خداى را كه مرا نميراند تا تو را در اين مكان ديدم! دستت را براى بيعت جلو بيار»! ابوبكر دست خود پيش آورد و آن پيرمرد با او بيعت كرد و سپس گفت: «امروز روزى است مثل روز آدم»! آنگاه از منبر پايين آمد و از مسجد خارج شد.
ص: 218
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اى سلمان، او را شناختى؟ سلمان عرض كرد: نه، ولى طرز صحبت او مرا ناراحت كرد؛ گويى رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله را به مسخره ياد مى كرد.
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: او ابليس لعنه اللّه است. پيامبر صلى الله عليه و آله به من خبر داده كه ابليس و بزرگان اصحابش هنگام منصوب كردن آن حضرت مرا به امر خداوند حاضر بودند كه به مردم اعلام كرد من نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم و به آنان دستور داد كه حاضران به غايبان خبر دهند. در آنجا شياطين و مريدان ابليس رو به او كردند و گفتند: «اين امت مورد رحمت قرار گرفته و از انحرافات مصون شدند، و ديگر نه تو و نه ما به آنان راهى نداريم چرا كه پناه و امام خود بعد از پيامبرشان را شناختند». ابليس محزون و افسرده از آنان جدا شد.
اميرالمؤمنين عليه السلام سپس فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله بعدا به من فرمود: مردم در سقيفه بنى ساعده با ابوبكر بيعت مى كنند بعد از آنكه با حق ما و دليل ما انصار را مغلوب مى نمايند. سپس به مسجد مى آيند و اول كسى كه بر فراز منبر من با او بيعت مى كند ابليس به صورت پيرمرد سالخورده اى است كه جاى سجده بر پيشانى اوست و همين سخنان را خواهد گفت. سپس از مسجد بيرون مى رود و ياران و شياطين و بزرگان آنان را جمع مى كند. آنان در برابر او به سجده در مى آيند و مى گويند: «اى آقاى ما و اى بزرگ ما، تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون كردى»!! ابليس مى گويد: كدام امت بعد از پيامبر خود گمراه نشدند؟! هرگز! شما گمان كرديد كه من بر اينان قدرت و راهى ندارم؟! چگونه ديديد كارى را كه با آنان به انجام رساندم و ترك كردند آنچه خدا و رسول به آنان دستور داده بودند كه اطاعت على را نمايند!(1)
ص: 219
اينك مناسب است يك بار ديگر الهى بودن بيعت غدير را در ذهن مرور كنيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اَنَا آخِذُكُمْ بِالْبَيْعَةِ لَهُ عَنِ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ و فرمود: «من مأمور شده ام از شما بيعت بگيرم و با شما دست بدهم براى پذيرش آنچه از سوى خدا آورده ام»؛ و نيز فرمود: «خداوند عز و جل به من دستور داده كه از زبان شما اقرار بگيرم»؛ و بعد فرمود: «وَ مَنْ بايَعَ فَاِنَّما يُبايِعُ اللّه َ»؛ و در نهايت دستور داد و فرمود: «فَبايِعُوا اللّه َ».
با اين مقايسه، خدايا تو را سپاسگزاريم كه ما را از دينى كه به دست شيطان پايه گذارى شد رهانيدى و بر بيعت با خود پايدار فرمودى. چگونه از تو تشكر كنيم كه از ميان ظلمات هزار و چهارصد ساله سقيفه، چشمان دل ما را بر انوار مبارك غدير منور ساختى و دستان ناقابل ما را به بيعت با مقام ذوالجلالت و چهارده جانشينت در زمين مشرّف فرمودى؟! هدايتى به خير بزرگ در برابر شر عظيم، كه هرگز از آن باز نخواهيم گشت و به هدايت خود تا ابد افتخار خواهيم كرد.
ص: 220
وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ.
آن را موضوعى باقى در نسل او قرار داد تا شايد باز گردند.
مَعاشِرَ النّاسِ ، فَبايِعُوا اللّه َ وَ بايِعُونى وَ بايِعُوا عَلِيّا اَميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الاَْئِمَّةَ مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ كَلِمَةً باقِيَةً (خ ل: فَاِنَّها كَلِمَةٌ باقِيَةٌ يَهْلِكُ بِها مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ اللّه ُ مَنْ وَفى).
اى مردم، با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان از ايشان در دنيا و آخرت به عنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. (خ ل: . . . و امامان از ايشان در دنيا و آخرت بيعت كنيد، چرا كه اين امامت يك مسئله باقى در نسل ايشان است، و خداوند به خاطر آن بيعت شكنان را هلاك مى كند و وفاداران را مورد رحمت خويش قرار مى دهد).(1)
در آخرين فرازهاى خطبه غدير كه سخن از بيعت است، پيامبر صلى الله عليه و آله با توجه دادن به اينكه بيعت غدير به معناى بيعت با همه امامان است آن را به عنوان يك دستور درباره بيعت مطرح فرموده، و قسمتى از آيه 28 سوره زخرف را شاهد آورده تا اثبات كند امامت فقط در نسل پيامبر و على عليهماالسلام خواهد بود. از آنجا كه يك بار ديگر اين استشهاد و استناد به آيه به صورت صريح ترى در بخش دهم خطبه ذكر شده، دراينجا فقط به صورت اشاره و با تضمين «كَلِمَةً باقِيَةً» در كلام حضرت آمده است.
اين آيه در قرآن ذيل سخنان حضرت ابراهيم عليه السلام درباره توحيد قرار دارد كه از آيه
ص: 221
26 آغاز مى شود: «وَ اِذْ قالَ اِبْراهيمُ . . .»: «حضرت ابراهيم به پدرش و قومش گفت: من از آنچه شما مى پرستيد بيزارم، مگر آن كه فطرت مرا به وجود آورده كه او به زودى مرا هدايت مى كند». پس از پايان سخنان حضرت ابراهيم عليه السلام، خداوند مى فرمايد: «ما آن را كلمه باقى در نسل او قرار داديم».
آنچه به عنوان تفسير آيه در خطبه غدير آمده اين است كه مراد از ضمير «ها» در كلمه «وَ جَعَلَها» را «امامت» قرار داده و منظور از «عَقِبِهِ» يعنى نسل حضرت ابراهيم عليه السلام را كه امامت در آنان باقى است «دوازده امام عليهم السلام» معرفى فرموده است.
آنچه در خطبه غدير به صورت تفسير ضمنى آمده در احاديث بسيارى از پيامبر و ائمه عليهم السلام نيز وارد شده است. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند تبارك و تعالى امامت را در نسل حسين قرار داد، و اين همان كلام خداى عز و جل است كه مى فرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ».(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام همين آيه را قرائت نموده فرمود: «پيامبر نسل حضرت ابراهيم بود، و ما اهل بيت نسل حضرت ابراهيم و نسل محمديم».(2)
امام صادق عليه السلام درباره اين آيه فرمود: منظور امامت است كه خداوند آن را تا روز قيامت در نسل حسين عليه السلام باقى گذارده است.(3)
ص: 222
آمَنَ الرَّسُولُ بِما اُنْزِلَ اِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّه ِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ، لا نُفَرِّقُ بَيْنَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ.
پيامبر ايمان آورد به آنچه از پروردگارش بر او نازل شده و همه مؤمنين ايمان آورده اند به خدا و ملائكه و كتاب ها و پيامبرانش، بين احدى از پيامبرانش فرقى قائل نمى شويم؛ و گفتند: شنيديم و اطاعت كرديم. پروردگارا، مغفرت تو را مى خواهيم و بازگشت به سوى توست.
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، وَ قُولُوا : «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ».
اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد (تكرار كنيد)، و به على به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد و بگوييد: «شنيديم و اطاعت كرديم، پروردگارا مغفرت تو را مى خواهيم و بازگشت به سوى توست».(1)
در آخرين فرازهاى خطبه غدير، به عنوان اقرار نهايى دستور مى دهد كه بگويند: «شنيديم و اطاعت كرديم»، و اين در حالى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله متن بلندى را قرائت فرموده تا مردم تكرار كنند. لذا يك بار ديگر مى فرمايد: آنچه گفتم تكرار كنيد؛ و براى آنكه اين اقرار حاكى از ايمان قلبى باشد قسمت اخير آيه 285 سوره بقره را عينا در كلام خود تضمين مى نمايد كه در قرآن با تعبير «قالُوا» آمده، و در اينجا حضرت به مردم امر
مى كند كه «قُولُوا».
اين آيه در آخر بلندترين سوره قرآن يعنى بقره واقع شده كه پس از ذكر اصل ايمان
ص: 223
كه پذيرفتن كامل آنچه از سوى خدا نازل شده است و اينكه هيچ فرقى بين فرستادگان خدا نيست، ايمان را از قول مؤمنان خلاصه مى كند كه در سمع و طاعت نهفته و امضاى نهايى آن دست يافتن به همين نكته است، لذا مى فرمايد: مؤمنين مى گويند: «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا».
استشهاد به اين آيه در موقعيتى از خطبه غدير انجام گرفته كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آغاز بخش 11 خطبه - كه آخرين بخش خطبه است - تقريبا تمام خطبه را تلخيص فرموده و درباره همه آن از مردم اقرار مى گيرد. اين اقرار با عبارات مختلف از مردم خواسته شده كه آغاز آن «اِنّا سامِعُونَ مُطيعُونَ راضُونَ مُنْقادُونَ . . .» است. سپس با جمله «نُبايِعُكَ عَلى ذلِكَ بِقُلُوبِنا وَ اَنْفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ اَيْدينا» مؤكّد شده است. آنگاه با جمله «وَ لا نُغَيِّرُ وَ لا نُبَدِّلُ ، وَ لا نَشُكُّ وَ لا نَجْحَدُ وَ لا نَرْتابُ ، وَ لا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَ لا نَنْقُضُ الْميثاقَ» محكم كارى بيش ترى پيرامون آن صورت گرفته است. در فراز بعدى كلمات دقيق ترى درباره اين اقرار به ميان آمده: «فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا، مِنْ قُلُوبِنا وَ اَنْفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ اَيْدينا»، و در پى آن جمله «وَ لا نَبْتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ لا يَرَى اللّه ُ مِنْ اَنْفُسِنا حِوَلاً» آن را مضبوط تر كرده است. آخرين اقرار شاهد گرفتن خدا و رسول است كه «نُشْهِدُ اللّه َ بِذلِكَ . . . وَ اَنْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ».
پس از اين همه تأكيد آيه قرآن به ميان مى آيد و اين گونه است كه كلمه «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا» در آن باز مى گردد به سمع و طاعت در ولايت و صاحب اختيارى دوازده امام معصوم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان دستورى كه از جانب خداوند براى مردم و «ما اُنْزِلَ اِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ» است.
ص: 224
وَ نَزَعْنا ما فى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْرى مِنْ تَحْتِهِمُ الاَْنْهارِ وَ قالُوا الْحَمْدُ للّه ِِ الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّه ُ، لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ وَ نُودُوا اَنْ تِلْكُمُ الْجَنَّةُ اُورِثْتُمُوها بِما كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ.
آنچه ناخالصى در سينه هاى آنان بود از ميان برداشتيم و نهرها از زير پاى آنان جارى مى شود و مى گويند: سپاس خدايى را كه ما را به اين هدايت فرمود، و اگر خدا هدايت نمى كرد ما هدايت نمى شديم. فرستادگان پروردگارت بر حق آمدند و ندا كردند كه اين بهشت را طبق آنچه انجام داديد به ارث برديد.
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِاِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ . . . وَ قُولُوا: «الْحَمْدُ للّه ِِ الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانا اللّه ُ».
اى مردم، بگوييد آنچه به شما گفتم و بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كنيد . . . و بگوييد: «سپاس خدايى را كه ما را به اين هدايت فرمود، و اگر خدا هدايت نمى كرد ما هدايت نمى شديم».(1)
پايان خطبه غدير است كه سخن از انجام وظيفه اى به عنوان سپاس خداوند به ميان مى آيد، و اين مهم با تضمين آيه در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح مى شود. آنچه در كلام حضرت آمده قسمتى از وسط آيه است كه در اين مورد نيز قرآن با تعبير «قالُوا» آورده، و در كلام حضرت به عنوان امر به «قُولُوا» تغيير يافته است.
ص: 225
در قرآن از آيه 38 تا 41 اين سوره خداوند اهل جهنم را مطرح مى نمايد، و از آيه 42 به اهل بهشت مى پردازد كه وقتى وارد بهشت مى شوند تشكر و سپاسى بر زبان مى آورند كه حاكى از هدايت الهى و اقرار به ارشاد اوست.
آن آيه بهشتى را پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير تفسير ضمنى فرموده تشكر از نعمتِ بهشت است كه باز مى گردد به آنچه باعث آن است، و اين همان چيزى است كه در غدير به مردم جهان تقديم شد: پرونده بلند ولايت معصومين عليهم السلام.
پيامبر صلى الله عليه و آله با استشهاد به اين آيه و مفهومى كه از تركيب آن با مجموع بخش 11 خطبه به دست مى آيد سه نكته مهم را به ما فهمانده است:
1 . ما نه تنها بايد ولايت اهل بيت عليهم السلام را بپذيريم، كه بايد سپاسگزار اين نعمت باشيم.
2 . خدا اين نعمت را به ما ارزانى داشته و از اين لطف خاص او براى هميشه بايد شاكر باشيم.
3 . اگر خداوند ما را به اين نعمت هدايت نمى كرد خودمان هدايت نمى شديم، و اين سپاس دو چندان را اقتضا مى كند.
ص: 226
مَنِ اهْتَدى فَاِنَّما يَهْتَدى لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَاِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرى وَ ما كُنّا مُعَذِّبينَ حَتّى نَبْعَثَ رَسُولاً.
هر كس هدايت يافت به نفع خودش است و هر كس گمراه شد بر ضرر خود گمراه شده است. هيچكس بار گناه ديگرى را بر دوش نخواهد كشيد و ما عذاب نمى كنيم تا آنكه پيامبرى بفرستيم.
مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ؟ فَإِنَّ اللّه َ يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ . . . فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَاِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها.
اى مردم، چه مى گوييد؟ خداوند هر صدايى را و پنهانى هاى هر كسى را مى داند. هر كس هدايت يافت به نفع خودش است و هر كس گمراه شد بر ضرر خود گمراه شده است.(1)
دقيقا پس از تعيين متنى كه مردم بايد آن را تكرار مى كردند و بدين وسيله وظيفه بيعت لسانى را به انجام مى رساندند، پيامبر صلى الله عليه و آله از مردم پرسيد: چه مى گوييد؟ يعنى آيا آنچه گفتم را درست تكرار مى كنيد؟ آنگاه بخش اول آيه 15 سوره اسراء را در كلام خود تضمين فرمود كه با افزودن «فاء» در آغاز آن ارتباط آيه را با كلام خود ايجاد كرد.
اين آيه در قرآن از آيه 13 آغاز مى شود كه درباره سزاى آدمى در قيامت است. در اين آيات ابتدا اين مسئله مطرح شده كه وزر و وبال هر كس در آن روز بر گردن خودش خواهد بود و روز قيامت به صورت نامه اعمال ظاهر خواهد شد و به او
ص: 227
خواهد گفت: خود بخوان و قضاوت كن! آنگاه نتيجه مى گيرد كه هر كس هدايت يافته به نفع خودش شده و هر كس گمراه شده بر ضرر خودش بوده است، و هيچ كس وِزر و وبال ديگرى را بر عهده نمى گيرد.
آنچه به عنوان تفسير ضمنى آيه در اينجا مطرح است مسئله پذيرش قلبى ولايت است و اينكه قبول آن نبايد منّتى بر خداوند حساب شود. پيامبر صلى الله عليه و آله يك كار استثنايى از فراز منبر غدير انجام دادند، و آن اينكه از مردم پرسيدند: چه مى گوييد؟ كه خدا از خفاياى دل ها و اصوات درهم پيچيده مردم اطلاع دارد. اين بدان معنى بود كه آيا سخن مرا بدون كم و كاست تكرار مى كنيد؟ آيا با پايين آوردن صداى خود در صدد اقرار نكردن به فرازهايى از آن نيستيد؟ آيا آنچه بر زبان جارى مى كنيد در دل همان را مى گوييد؟
آنگاه براى ارائه ضابطه اين اقرارها آيه را مطرح كردند. يعنى بلند يا آهسته اقرار كردن، دقيق يا تحريف شده سخن حضرت را تكرار كردن، توافق اقرار زبان با اعتقاد دل يا موافق نبودن آن، به نفع و ضرر خدا نيست بلكه به سود و زيان بيعت كننده است، و اين تفسيرى است كه موقعيت آيه «فمَنِ اهْتَدى فَاِنَّما يَهْتَدى لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَاِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» در اين كلام حضرت نتيجه مى دهد.
نتيجه دومى كه از اين تركيب سخن به دست مى آيد، اينكه بيعت كنندگان گمان نكنند با نپذيرفتن آنان چه در دل و چه در زبان، خللى در حقيقت اعلام شده در غدير به وجود مى آيد. ولايت مطلقه معصومين عليهم السلام يك مقام الهى است كه اعطا كننده آن و اعلام كننده اش خداست و بازخواست كننده اش خدا خواهد بود. اين حقيقت بزرگ تغيير نيافتنى است و پشتوانه آن پروردگار جهان است. اين مردم اند كه با پذيرفتن آن
ص: 228
به نفع خود عمل مى كنند و راه بهشت را پيش مى گيرند، و با انكار آن و انحراف از آن به ضرر خود عمل مى نمايند و راه به جهنم مى برند، چنانكه در قرآن مى فرمايد: «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ اَنْ اَسْلَمُوا، قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ اِسْلامَكُمْ بَلِ اللّه ُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ اَنْ هَداكُمْ لِلاْيمانِ . . .»(1) يعنى: بر تو - اى پيامبر - منت مى گذارند كه اسلام را پذيرفته اند. به آنان بگو: اسلام آوردن خود را بر من منت مگذاريد، بلكه خدا بر شما منت مى گذارد كه به اسلام هدايت تان نموده است.
ص: 229
وَ قالَ مُوسى اِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَْرْضِ جَميعا فَاِنَّ اللّه َ لَغَنِىٌّ حَميدٌ.
موسى عليه السلام گفت: اگر شما و همه كسانى كه در زمين هستند كافر شوند خداوند مستغنى و سپاس شده است.
وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه ُ الشّاكِرينَ.
محمد صلى الله عليه و آله نيست مگر رسولى كه قبل از او پيامبرانى بوده اند. آيا اگر بميرد يا كشته شود به گذشته باز مى گرديد؟ ولى به خدا ضررى نمى رساند و خداوند سپاس گزاران را جزا مى دهد.
مَعاشِرَ النّاسِ ، قُولُوا ما يَرْضَى اللّه ُ بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ، فَاِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَْرْضِ جَميعا فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا. (خ ل: فَاِنَّ اللّه َ لَغَنِىٌّ حَميدٌ).
اى مردم، سخنى بگوييد كه به خاطر آن خدا را از شما راضى شود، و اگر شما و همه كسانى كه در زمين هستند كافر شوند به خدا ضررى نمى رسانند (خ ل: خداوند مستغنى و سپاس شده است).(1)
واپسين لحظات خطبه غدير است و يك جمله قبل از آخرين فراز خطبه، دو آيه بسيار مهم از قرآن به عنوان آخرين اتمام حجت در كلام حضرت شاهد آورده شده است. از آيه اول فقط قسمت وسط آن شاهد قرار گرفته و از آيه دوم قسمت آخر آن در كلام حضرت تضمين شده، و اين هر دو در كنار تعيين وظيفه مردم در گفتار و اقرارشان طبق رضاى الهى آورده شده است.
ص: 230
طبق نسخه هاى «ه- » و «و» دنباله آيه سوره ابراهيم يعنى جمله «فَاِنَّ اللّه َ لَغَنِىٌّ حَميدٌ» آمده كه طبق اين نسخه فقط به اين آيه استشهاد شده است. يادآور مى شود استناد به آيه سوره آل عمران در بخش 6 خطبه به طور مفصل صورت گرفته كه شرح آن خواهد آمد.(1)
موقعيت قرآنى دو آيه مذبور متفاوت است: آيه سوره ابراهيم عليه السلام به دنبال آيه معروف «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لاََزيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ اِنَّ عَذابى لَشَديدٌ» است، كه از حضرت موسى عليه السلام نقل مى كند: اگر همه مردم هم كافر شوند خداوند غنى است. آيه سوره آل عمران در ذيل آياتى مربوط به تشجيع اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله براى جهاد است تا آنجا مى رسد كه اگر آن حضرت از دنيا رفت مؤمنين نبايد از راه خود باز گردند و اگر كسى باز گردد به خدا ضررى نزده است.
از مجموع موقعيت آيه ها در قرآن و در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله چند نكته به عنوان تفسير آيات استفاده مى شود:
پيامبر صلى الله عليه و آله با جمله «قُولُوا ما يَرْضَى اللّه ُ بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ» قبل از ذكر اين آيه، مى فهماند كه بيعتِ الهىِ غدير به معناى ايمان و اعتقاد به خواست خداوند است، نه اينكه اگر مردم خواستند قبول كنند و اگر نخواستند قبول نكنند؛ و اگر اكثريت قبول
ص: 231
كردند تثبيت شود و اگر نپذيرفتند كنار گذاشته شود. آيه مزبور كه پشت سر اين عبارت آمده در واقع با اين جمله تفسير شده است.
اگر سؤال شود كه چگونه اگر همه مردم روى زمين كافر شوند خدا نيازى به آنان ندارد و ضررى به برنامه الهى نمى زند؟ پاسخ اين است كه مردم خلق نشده اند تا آزادانه نظر دهند، بلكه بايد آن گونه كه خدا مى خواهد بگويند و معتقد باشند و عمل كنند، و خدا مردم را براى همين امتحان بزرگ آفريده است، وگرنه راه فرارى از يد قدرت خدا ندارند و خداوند ترسى از بندگان ندارد و باكى ندارد از اينكه سزاى هر كس را مطابق آنچه فرموده بدهد.
از آنجا كه آيه در خطبه غدير است و به عنوان پذيرش مسئله ولايت مورد استناد قرار گرفته، اخطارى به دشمنان اهل بيت و بشارتى به دوستان ايشان است. دشمنان اهل بيت عليهم السلام و آنان كه به على بن ابى طالب عليه السلام و امامان بعد از او معتقد نيستند بايد بدانند كه كثرت جمعيت شان از روز سقيفه تا امروز مصداق قطعى «اِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَْرْضِ جَميعا . . .» است.
اكنون كه مسلمانان همه اهل زمين نيستند و اديان ديگر هم وجود دارند و عدد مسيحيان از مسلمانان بيشتر است، حكم خداوند چنين است. اگر روزى همه مسيحيان و يهوديان و مجوسيان و بت پرستان هم به سقيفه معتقد شوند و چنين مجموعه عظيمى را تشكيل دهند، تازه مصداق كامل «همه اهل زمين» را به جود آورده اند كه در آيه «اِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَرْضِ جَميعا . . .» بدان تصريح شده است؛ و با اين همه خداوند به خاطر كثرت آنان كوچك ترين تغييرى در مسئله ولايت امامان عليهم السلام نخواهد داد و همه راه دوزخ را خواهند پيمود و فرمان خدا به خاطر نفى و اثبات مردم تغيير يافتنى نيست.
ص: 232
جمله «فَلَنْ َيضُرَّ اللّه َ شَيْئا» در قرآن فقط يك بار به كار رفته، آن هم به دنبال آيه مربوط به بازگشت مردم پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله است: «اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا». استفاده از آخر اين آيه در چنين موقعيت حساسى از خطبه كه در واقع مسك الختام آن است، به معناى ارتباط مستقيم آيه با مسائل سقيفه است؛ و بازگشت مردم از ولايت كه در اين آيه «اِنْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ» لقب گرفته در آن آيه با عنوان «اِنْ تَكْفُرُوا» به ميان آمده است.
كفرى است و ارتدادى كه در طول تاريخ صدها بار در برابر فرامين الهى صورت گرفته و امت هاى بسيارى به چنين جسارت هايى در برابر ذات الهى دست يازيده اند. كثرت جمعيت و اتحادشان بر باطل، نه نشان كفر را از پيشانى آنان پاك مى كند و نه پرچم ارتداد را از دوش شان بر مى دارد، و نه در اعتقاد صحيح مؤمنين خللى وارد مى كند.
ص: 233
سفيد
ص: 234
بزرگ ترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچكس به هيچ دليل و بهانه اى راه گريز نماند. در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مى توانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مى توانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوه هاى مختلف به ميان آمد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه بلند خود، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. جا داشت هنگام امتحان - كه آغازش رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله بود - كسى سقوط نكند، و همه پيروزمندانه و سرفراز در پيشگاه خداوند و در برابر قضاوت آينده تاريخ از آن بيرون آيند، ولى امت اسلام شكستى تأسف انگيز در اين آزمايش الهى از خود به يادگار گذاشتند كه سر افكندگى آن پس از هزار و چهارصد سال هنوز رنگ نباخته است. مسلمانان به گونه اى امتحان دادند كه جا دارد عنوان آن را به امتحانِ دشمنى با على عليه السلام تغيير دهيم و بگوييم: با بالاترين نمره اى از آن بيرون آمدند كه ما فوقش فرض نمى شود. به گونه اى امتحان دادند كه گويا اصلاً غدير اتفاق نيفتاده و كمتر از 80 روز از خطابه پيامبر صلى الله عليه و آله نگذشته است!
اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به اشارت و صراحت پيش بينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به آيات قرآن اين گونه ترسيم فرمود:
ص: 235
ابتدا يادآور شد كه خداوند بندگان را رها نمى كند، و نتيجه عمر هر كس را بدون امتحان نمى گويد. سپس تصريح فرمود كه امتحان بر سر ولايت على عليه السلام وعده الهى است، و اين امتحانى است كه قبل از روز قيامت در برابر آن قرار خواهند گرفت. سپس ضابطه اى روشن براى پيروزى در چنين امتحانى به مردم ارائه فرمود و آن اينكه مخالفت با دستورات انبياى الهى به هر گونه اى باشد مخالفت با خداوند و سقوط در امتحان است. آنگاه سقوط در چنين امتحانى را هلاكت و جهنم و كفر خواند.
سپس تأكيد كرد كه خداوند در امتحان ولايت از كسى نمى گذرد و با شكست خوردگان اين امتحان قاطعانه برخورد مى نمايد. در موردى فرصت طلبان را نشانه گرفت كه گويا منتظر تغيير شرايطى هستند تا بر ضد ولايت على عليه السلام اقدام كنند، غافل از اينكه همه اين تحولات بسترى براى امتحان است. در فرازى ديگر يكى از عوامل سقوط در امتحان را منت گذاشتن بر خدا و رسول در قبول ولايت دانست كه اين غرور به دنبال خود شكستى عظيم دارد. در قسمتى ديگر حسد نسبت به مقام شامخ ولايت را از عوامل سقوط در امتحان الهى اعلام كرد. اينها سرفصل هاى اين بخش بودند كه با مطرح كردن آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله - كه 12 آيه است - به آنها مى پردازيم:
ما كانَ اللّه ُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللّه ُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَ اللّه َ يَجْتَبى مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ، فَآمِنُوا بِاللّه ِ وَ رُسُلِهِ وَ اِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ اَجْرٌ عَظيمٌ.
خداوند مؤمنين را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند، و خداوند شما را بر غيب مطلع نمى كند، ولى خدا از پيامبرانش هر كس را بخواهد انتخاب مى كند. پس به خدا و پيامبرانش ايمان آوريد، و اگر ايمان آوريد و تقوى پيشه كنيد براى شما اجر عظيمى خواهد بود.
ص: 236
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ، وَ ما كانَ اللّه ُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ.
اى مردم، خداوند عز و جل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند، و خداوند شما را بر غيب مطلع نمى كند.(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله در اواسط خطابه غدير كه از اصل اعلان ولايت فراغت يافته، به عنوان مقدمه اى براى شناخت و معرفى دوستان و دشمنان اهل بيت عليهم السلام، مسئله امتحان الهى و هدف از آن را درباره غدير مطرح مى فرمايد تا مردم خود را در معرض چنين امتحانى بدانند. آن حضرت اين مهم را با اقتباس از نيمه اول آيه 179 سوره آل عمران مطرح مى فرمايد و آن را در كلام خود تضمين مى نمايد. اين آيه در قرآن با عبارت «لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ» آمده، و در خطبه «لِيَذَرَكُمْ» آمده تا جنبه خطاب حفظ شود.
آيه مزبور در قرآن، در سياق آياتى درباره امتحان الهى است كه از آيه 176 آغاز مى شود و تا آيه 180 ادامه مى يابد، و در اين چند آيه ثقل مطلب در همين آيه 179 است كه در آن سه فراز مهم به ميان آمده است: رها نكردن مؤمنين به حال خود، لزوم جدا سازى نيك و بد، و اطلاع ندادن از سرانجام امتحان.
آنچه مى تواند تفسير عميقى از اين آيه را با توجه به كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير به ما ارائه دهد اين است كه آن حضرت پس از بيانات مفصل درباره ولايت
ص: 237
اهل بيت عليهم السلام اين آيه را به ميان مى آورد و لذا از مفاهيم آيه در رابطه با ولايت سه نكته مهم براى ما روشن مى شود:
از عبارت «عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ» استفاده مى شود كه خدا مردم را به همين ظواهرى كه از خود بروز داده اند رها نمى كند و بايد باطن ها و ضماير آشكار گردد؛ و اين از طرف خداوند قطعى است و گذشت درباره آن معنى ندارد. چه قبل از غدير و چه در برنامه غدير و چه بعد از آن بسيارى بودند كه با چرب زبانى حتى خود را از ديگران جلو مى انداختند و اظهار سرور از اين مقام اهل بيت عليهم السلام مى نمودند، ولى در روزهاى امتحان جلوه ديگر خود را خيلى زود نشان دادند.
آيا جاى تعجب نيست كه تاريخ نشان دهد اولين كسانى كه در غدير با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت نمودند و خود را از ديگران جلو انداختند، همان هايى بودند كه زودتر از همه آن بيعت را شكستند و پيش از همه پيمان خود را زير پا گذاشتند. آنان عبارت بودند از ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه و زبير، كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله يكى پس از ديگرى رو در روى اميرالمؤمنين عليه السلام ايستادند.(1)
جالب تر اينكه عمر بعد از بيعت اين كلمات را بر زبان آورد كه گويا از همه خوشحال تر است: «بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ اَبى طالِبٍ! هَنيئا لَكَ! اَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ»: «افتخار برايت باد، گوارايت باد، اى پسر ابى طالب! خوشا به حالت اى اباالحسن، اكنون مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى شده اى»!!(2)
ص: 238
در غدير صد و بيست هزار نفر با پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام بيعت كردند كه قبل از آن هم بارها به ولايت على عليه السلام اقرار كرده بودند. اينان در غدير نزد پيام آور ولايت با صداى بلند اقرار كردند كه ما با قلب و جان و زبان و دست با تو بيعت مى كنيم، و قول دادند كه اين پيمان را نشكنند و تغييرى در آن ندهند و پيام آن را به نسل هاى آينده برسانند.
آيا چنين ميثاق بلند بالايى نياز به امتحان ندارد؟ آيا اين هفت وعده اى كه مردم به پيامبر عزيز و دلسوز خود دادند نبايد در بوته آزمايش قرار گيرد؟ آيا نبايد معلوم شود كسى كه دهان خود را از چنين مضمون والايى پر مى كند صادق است يا نه؟ آيا نبايد معلوم مى شد اين قلب ها با كينه اى عميق فاطمه عليهاالسلام را بين در و ديوار قرار خواهند داد؟ آيا نبايد روشن مى شد كه اين جان ها از احراق بيت ولايت لذت مى برند؟ آيا نبايد همه بفهمند كه اين زبان ها براى غصب خلافت به خاتم نبوت دروغ مى بندند و با ناسزا به على بن ابى طالب عليه السلام جان تازه اى مى گيرند؟ آيا نبايد اهل عالم خبر شوند كه اين دستان بيعت كننده جلوه ياس عصمت را با سيلى خونرنگ مى كنند، و همين دست ها طناب بر گردن صاحب غدير انداخته او را براى بيعت با ابوبكر مى كشند؟
با مرورى بر نمونه هاى فوق معناى آيه قرآن در خطابه غدير به خوبى در روحمان جا باز مى كند كه «اِنَّ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ»!!؟ و ما از عمق جان خدا را مى خوانيم كه: اى ربّ عدل حكيم، ميليون ها بار از تو سپاسگزاريم كه با امتحان هاى كمر شكن خود پس از پيامبر صلى الله عليه و آله، حقايق عظيمى را به ما نماياندى و اسرارى از تاريخ حيات آن حضرت و فرمايشات او را به ما فهماندى، و با اين آزمايش بزرگ ما را در برابر انحرافات و ضلالت ها چون فولاد آبديده نمودى؛ به گونه اى كه هر توطئه و ضلالتى را شعبه اى از سقيفه مى دانيم، و ادامه دهندگانِ راهِ صحيفه را از همين رهگذر مى شناسيم.
ص: 239
جمله «حَتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ» كه مقصد نهايى معرفى شده به معناى ظهور عميق ترين زواياى وجودى هر كس از نظر ايمان و كفر است و از جهاتى مرتبط با جهات روحانى و جسمانى انسان است.
درباره «خبيث» و «طيّب» اين نكته قابل توجه است كه اگر ما «طيّب» را به معناى خوبِ خالص بگيريم كه هيچ غل و غش و فساد و پستى در آن راه ندارد و خير محض از آن مى جوشد، در اين صورت آنچه درجه اى از خالص بودن كمتر باشد به همان درجه «خبيث» خواهد بود. در مقابل اگر «خبيث» را بدِ خالص بدانيم كه تماما غل و غش و فساد است و شر محض از آن مى جوشد، در اين صورت آنچه از ناخالصى فاصله بگيرد به همان درجه «طيب» خواهد بود.
در آيه قرآن و كلام پيامبر صلى الله عليه و آله دو عنوان خبيث و طيب به كار رفته، و از اين كيفيت مى توان استفاده كرد كه يك انسان هميشه تحت يكى از اين دو عنوان قابل معرفى است، اگرچه هميشه مقدارى خبث و طيب در وجود او مخلوط خواهد بود، و به صورت خالص بروز نخواهد كرد. آنچه در آيات و احاديث به عنوان «شقىّ» و «سعيد» نيز مطرح شده بى ارتباط با چنين عنوانى نيست و به خبث و طيب باز مى گردد.
از مجموعه بالا مى توان نتيجه گرفت كه «خبيث» و «طيب» مربوط به ذاتيات و اصالت هاى فرد است كه از روز «اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ» آغاز مى شود، و به پاكى و ناپاكى نسل هاى بعد مى رسد و از آنجا به طهارت مولد منتهى مى شود و انسانى با ذات طيب
ص: 240
يا خبيث قدم در اين جهان مى گذارد. امورى كه اين انسان در دوران عمر خود با آنها برخورد مى كند و عكس العمل هايى كه از خود نشان مى دهد از آن خميره برمى خيزد و نشأت مى گيرد.
در اين عكس العمل هاى انسان مسايل بسيارى هست كه ارزش مهمى ندارد و خداوند هم اصرارى در بروز آنها ندارد، ولى امر ولايت همان است كه خداوند تا عمقِ درون هر كس را درباره آن ظاهر نكند او را رها نمى كند و اين همان معنى است كه مى فرمايد: «لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ . . .». اميرالمؤمنين عليه السلام اين آزمايش الهى را چنين ترسيم مى فرمايد:
اِنَّ اَمْرَنا اَهْلَ الْبَيْتِ صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لايَعْرِفُهُ وَ لا يُقِرُّ بِهِ اِلاّ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ اَوْ نَبِىٌّ مُرْسَلٌ اَوْ مُؤْمِنٌ نَجيبٌ امْتَحَنَ اللّه ُ قَلْبَهُ لِلاْيمانِ». يعنى: «امر ولايت ما اهل بيت سخت و پيچيده است كه آن را نمى شناسد و بدان اقرار نمى كند مگر ملائكه مقرب يا پيامبر مرسل يا مؤمن نجيبى كه خداوند قلب او را براى ايمان امتحان كرده باشد».(1)
مى بينيم عده اى حتى قادر به درك و معرفت مقام ولايت نيستند تا نوبت به اقرار آن برسد، چرا كه در مرحله اقرار صفى بزرگ از ملائكه و پيامبران و مؤمنين در انتظار اين امتحان بزرگ الهى ايستاده اند. اينها همه حاكى از عمق اين آزمايش و پيچيده بودن
آن است كه حضور در آن نياز به پشتوانه اى قوى دارد.
آنگاه اميرالمؤمنين عليه السلام در فرازى ديگر از سخنان دُرَربارش نتيجه شيرين اين آزمايش الهى را چنين بيان مى نمايد:
ص: 241
ما مِنْ عَبْدٍ مِنْ عَبيدِ اللّه ِ مِمَّنِ امْتَحَنَ اللّه ُ قَلْبَهُ لِلاْيمانِ اِلاّ وَ يَجِدُ حُبَّنا اَهْلَ الْبَيْتِ عَلى قَلْبِهِ فَهُوَ يُحِبُّنا، وَ ما مِنْ عَبْدٍ مِنْ عَبيدِ اللّه ِ مِمَّنْ سَخِطَ اللّه ُ عَلَيْهِ اِلاّ وَ يَجِدُ بُغْضَنا عَلى قَلْبِهِ فَهُوَ يُبْغِضُنا.
هيچ بنده اى از بندگان خدا نيست كه خداوند قلب او را از جهت ايمان امتحان كرده باشد مگر آنكه محبت ما اهل بيت را در قلب خويش مى يابد و در نتيجه ما را دوست دارد، و هيچ بنده اى از بندگان خدا نيست كه خدا بر او غضب كرده باشد و از او ناراضى باشد مگر آنكه بغض و عداوت ما را در قلب خويش مى يابد، و در نتيجه ما را دشمن مى دارد.(1)
جا دارد در اينجا دو منشأ اصيل طيب و خبيث بودن را در سايه كلام معصومين عليهم السلام با ظرافت بيشترى مطرح كنيم: «اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ» در عالم ذر، طيب ولادت و شرك شيطان در
انعقاد نطفه، كه شامل شش بحث خواهد بود.
به تصريح قرآن خداوند از همه بنى آدم پيمان گرفته است، كه از آن روز ميثاق به «عالم ذر» و «روز اَلَسْت» تعبير مى كنيم: «وَ اِذْ اَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنى آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ . . .».(2) نگاهى به جزئيات اين ميثاق پرده از اصالت ها و ذاتيات خميره انسان ها بر مى دارد كه طيب و خبيث نتيجه آن است.
از آنجا كه ولايت امامان عليهم السلام به معناى صاحب اختيارى مطلق ايشان بر مردم است و اين ولايت همانند ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله است و در غدير ولايت به همين مطابقت مطرح شده، در نهايت ولايت پيامبر و ائمه عليهم السلام در سايه ولايت و صاحب اختيارى خداوند بر
ص: 242
خلقش به يك معناى واحد باز مى گردد كه اطاعت مطلق از امر و نهى اوست. لذا سر باز زدن از دستور امامان عليهم السلام فرقى با سرپيچى از اوامر پيامبر صلى الله عليه و آله ندارد و اطاعت نكردن از مقام نبوت و امامت هيچ فرقى با سرپيچى از فرمان الهى ندارد.
بنابراين منكرين ولايت دوازده امام عليهم السلام منكر ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله و در مرتبه بالاتر منكر ولايت و صاحب اختيارى خداوند هستند. اين انكار در آغاز خلقت در سايه امتحانى بزرگ بروز كرده و امام صادق عليه السلام در حديثى ماجراى آن را مفصلاً فرموده كه ملخص آن چنين است:
خداوند در آغاز خلقت (عالم ذر) مردم را امتحان نمود و اصحاب يمين و شِمال (راست و چپ) را معرفى كرد. آن امتحان بدين صورت بود كه آتش بزرگى شعله ور ساخت و به اصحاب شِمال دستور داد وارد آن شوند و وعده داد كه آن را بر ايشان سرد و سلامت نمايد. آنان سر باز زدند و اظهار كردند كه ما از آتش فرار مى كنيم و تو ما را به دخول آن امر مى كنى؟ اگر به اصحاب يمين هم چنين فرمانى دهى عمل نمى كنند!!
آنگاه به اصحاب يمين دستور داد داخل آتش شوند. همگى هجوم آوردند و داخل آن شدند و خدا آتش را بر ايشان سرد و سلامت قرار داد.
آنگاه از همه پرسيد: «اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ»، آيا من پروردگار شما نيستم؟ اصحاب يمين با اختيار و ميل خويش گفتند: آرى، و اصحاب شِمال با كراهت گفتند: آرى، ولى خداوند پيمان همه را گرفت.(1)
بنابراين مى بينيم كه در آن روز هم از پذيرفتن ولايت و صاحب اختيارى خداوند و اطاعت مطلق از فرامين پروردگار برتافتند و سرباز زدند. با به خاطر سپردن كيفيت «بَلى» گفتن اصحاب يمين و شِمال، به استقبال حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله مى رويم كه جزئيات ديگرى از اين ماجرا را بيان مى كند، آنجا كه به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:
ص: 243
اَنْتَ الَّذِى احْتَجَّ اللّه ُ بِهِ فِى ابْتِداءِ الْخَلْقِ حَيْثُ اَقامَهُمْ فَقالَ: اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟ فَقالُوا جَميعا: بَلى. فَقالَ: وَ مُحَمَّدٌ رَسُولى؟ فَقالُوا جَميعا: بَلى. فَقالَ: وَ عَلِىٌّ اَميرُالْمُؤْمِنينَ؟ فَقالَ الْخَلْقُ جَميعا: لا ! اِسْتِكْبارا وَ عُتُوّا عَنْ وِلايَتِكَ اِلاّ نَفَرٌ قَليلٌ، وَ هُمْ اَقَلُّ الْقَليلِ، وَ هُمْ اَصْحابُ الْيَمينِ.
تو آن كسى هستى كه خداوند در ابتداى خلقت به وسيله او بر مردم اتمام حجت كرد، آنگاه ايشان را در پيشگاه خويش قرار داد و فرمود: آيا پروردگار شما نيستم؟ همگى گفتند: بلى. فرمود: آيا محمد پيامبر من نيست؟ همگى گفتند: بلى. فرمود: آيا على اميرالمؤمنين نيست؟ همگى گفتند: نه! از روى تكبر و سرپيچى از ولايت تو، مگر عده كمى كه بسيار كم بودند و آنان اصحاب يمين اند.(1)
در اين جلوه از عالم ذرّ مى بينيم همانان كه در حديث اول از اجابت فرمان پروردگار سر باز زدند، اينك كه همان گوينده «اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ» از آنان سه اقرار مى خواهد: توحيد و نبوت و امامت، در مورد سوم در مقابل او قد علم مى كنند و پاسخ منفى مى دهند، و عجيب اينكه عده شان هم بسيار بلكه اكثريت است! همان گونه كه در اين جهان جلوه كرده و بلى گويان به على بن ابى طالب عليه السلام هميشه در اقليت بوده اند، و منكرين خلافت بلا فصل او و يازده امام عليهم السلام با نشان توحيد و نبوت از پذيرفتن مقام آنان سرباز زده اند.
آثار عالم ذر در دنيا ظهور مى يابد و صاحب ولايت آن را تشخيص مى دهد چنانكه ابليس روزى با اميرالمؤمنين عليه السلام رو به رو شد و اين نكته را درباره روز ميثاق براى حضرت بازگو كرد و گفت: آنگاه كه خداوند آدم را خلق كرد و نسل او را مانند ذراتى از صلبش بيرون آورد و از آنان پيمان گرفت: «اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ»؟ گفتند: آرى. خداوند آنان را بر خودشان شاهد گرفت و ميثاق محمد و تو را - يا على - گرفت و همه را به تو
ص: 244
شناساند و روح همه را به تو معرفى كرد. لذا هيچ كس به تو اظهار نمى كند كه دوستت دارد مگر آنكه تو او را مى شناسى، و هيچ كس به تو اظهار نمى كند كه تو را مبغوض مى دارد مگر آنكه او را مى شناسى.(1)
دنباله اين مسير بسيار روشن است كه عالم ذر را به بهشت و جهنم وصل مى نمايد. امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
خداوند از شيعيان ما پيمان گرفت همان گونه كه از بنى آدم پيمان گرفت، آنجا كه مى فرمايد: «وَ اِذْ اَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنى آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ اَشْهَدَهُمْ عَلى اَنْفُسِهِمْ: اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟ قالُوا: بَلى». پس هر كس به ميثاق خود وفا كند خداوند نيز با بهشت به او وفا مى كند، و هر كس ما را مبغوض بدارد و حق ما را ادا نكند در آتش هميشگى و دائمى خواهد بود.(2)
از عوامل ريشه اى در طيب بودن و خباثت، كيفيت انعقاد نطفه انسان است. ارتباط مستقيم اين مسئله با پذيرفتن ولايت اهل بيت عليهم السلام از مسلمات است و احاديث بسيارى درباره آن وارد شده و عملاً نيز به اثبات رسيده است. در احاديثى «طيب الولادة» آغاز نعمت ها شمرده شده كه بايد به خاطر آن شكر خاصى از درگاه ايزدى نمود. پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد:
مَنْ اَحَبَّنا اَهْلَ الْبَيْتِ فَلْيَحْمِدِ اللّه َ عَلى اَوَّلِ النِّعَمِ. قيلَ: وَ ما اَوَّلُ النِّعَمِ؟ قالَ: طيبُ الْوِلادَةِ؛ لايُحِبُّنا اِلاّ مَنْ طابَتْ وِلادَتُهُ.
ص: 245
هر كس ما اهل بيت را دوست دارد خدا را بر اولينِ نعمت ها سپاس گويد. پرسيدند: اولين نعمت ها كدام است؟ فرمود: «پاكىِ ولادت»، و سپس فرمود: ما را دوست نمى دارد مگر كسى كه ولادتش پاك باشد.(1)
شكى نيست كه منظور از «طيب الولادة» و «پاكى ولادت» حلال زادگى است كه نقطه مقابل آن حرام زادگى و از زنا متولد شدن و يا در ايام حيض باردار شدن مادر است. چنانكه اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: «لايُحِبُّنا وَلَدُ زِنا اَوْ مَنْ حَمَلَتْ بِهِ اُمُّهُ فى حَيْضِها»: «دوست نمى دارد ما را ولد الزنا يا كسى كه مادرش در ايام حيض به او حامله شده باشد».(2) در احاديث بعدى اين مطلب بيشتر روشن خواهد شد.
اميرالمؤمنين عليه السلام در ارتباط طهارت نسل با پذيرش ولايت نكته ظريفى فرموده است: «اگر امور به دست مردم بود (و همين انتخاب ظاهرى بود) احدى را بر ما مقدم نمى داشتند و نمى پذيرفتند، ولى خداوند است كه هر كس را بخواهد به رحمت خويش اختصاص مى دهد». سپس در بيان آن رحمت الهى فرمود: «پس خدا را شكر كنيد بر آنچه شما را اختصاص داده از آغاز نعمت ها» سپس فرمود: منظورم طيب الولادة و پاكى در تولد است.(3)
پيداست كه حلال زادگى به معناى ازدواج صحيح پدر و مادر و خيانت نكردن مادر به پدر است كه در تمام ملل جهان معتبر است و از نظر اسلام هم ازدواج هر قومى محترم است، چنانكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اِنَّ لِكُلِّ قَوْمٍ نِكاحا»(4) يعنى هر قومى نكاحى معتبر دارند، و امام صادق عليه السلام فرمود: «نِكاحُ اَهْلِ الشِّرْكِ جائِزٌ»، يعنى ازدواج مشركين از نظر اسلام معتبر است.(5)
ص: 246
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «مَنْ وَجَدَ بَرْدَ حُبِّنا عَلى قَلْبِهِ فَلْيُكْثِرِ الدُّعاءَ لاُِمِّهِ فَاِنَّها لَمْ تَخُنْ اَباهُ» يعنى: «هر كس خُنكى و لذت محبت ما را بر قلب خويش احساس كرد براى مادرش بسيار دعا كند، چرا كه اين علامت آن است كه مادرش به پدرش خيانت نكرده است».(1)
آن قدر اين مسئله بنيادى است كه در حديث ديگر مى فرمايد: «اِنَّ اَفْضَلَ فَضائِلِ شيعَتِنا اَنَّ الْعَواهِرَ لَمْ يَلِدْنَهُمْ فى جاهِلِيَّةٍ وَ لا اِسْلامٍ»، يعنى: «بالاترين فضيلت شيعيان ما اين است كه زناكاران آنان را به دنيا نياورده اند، چه در جاهليت و چه در اسلام»(2)، كه شايد منظور از جاهليت كه در برابر اسلام ذكر شده، فقط زمان جاهليت عصر بعثت نباشد، بلكه قبل از مسلمان شدن شخص يا والدينش در هر زمانى منظور باشد كه در آن دوران نيز از نسل پاك و پدر و مادرى با ازدواج صحيح در قوم و ملت و دين خود به دنيا آمده اند.
بسيار شنيدنى است كه «طيب مولد» به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله وارد متن جامعه شده و «محبت على عليه السلام» ضابطه قطعى آن قرار گرفته، آنجا كه فرمود: «امتحان كنيد فرزندان خود را با حبّ على بن ابى طالب. هر فرزندى كه محبت او را داشت بدانيد كه از حلال زادگى اوست، و هر فرزندى كه بغض او را داشت بدانيد كه از حرام زادگى اش است».(3)
سپس اين ضابطه به مرحله عمل رسيد چنانكه جابر انصارى مى گويد: از آن پس ما محبت على عليه السلام را بر فرزندان مان عرضه مى كرديم. هر كدام كه على عليه السلام را دوست داشت
ص: 247
مى فهميديم كه فرزند خودمان است، و هر كدام على عليه السلام را مبغوض مى داشت او را فرزند خود نمى دانستيم (يعنى مى فهميديم كه مادرش خيانت كرده است).(1)
امام صادق عليه السلام پرده از حقيقت بر مى دارد و آن را با صراحت چنين بيان مى فرمايد: «دوست نمى دارد ما را مگر كسى كه ولادتش طيب و پاك باشد، و دشمن نمى دارد ما را مگر كسى كه او را به پدرش ملحق كرده باشند، در حالى كه مادرش از مرد ديگرى به او باردار شده ولى او را به شوهرش منسوب مى كند و او را وادار به پذيرش او مى نمايد»!(2)
در مقابل «طيب الولادة» و آثار آن كه ذكر شد «خبث الولادة» قرار دارد كه از منشأهاى اصلى خباثت است، و در احاديث به عنوان يك ضابطه مسلَّم بدان تصريح شده است.
پيامبر صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «تو را دوست نمى دارد مگر كسى كه ولادتش پاك است و تو را دشمن نمى دارد مگر كسى كه ولادتش خبيث و ناپاك است».(3)
صريح تر از اين فرمود: «هر كس عترت مرا دوست نداشته باشد يكى از اين سه است: يا منافق است، يا زنا زاده است، و يا كسى است كه مادرش در غير طهارت از حيض به او حامله شده است».(4)
ص: 248
اميرالمؤمنين عليه السلام كلمه «وَلَد حَلال» را به صراحت در حديثى چنين فرمود: «دروغ مى گويد كسى كه گمان مى كند از حلال به دنيا آمده در حالى كه مرا و امامان از فرزندان مرا مبغوض مى دارد».(1)
شركت شيطان در عمل انسان كه به شريك بودن او در آن عمل باز مى گردد از عوامل قطعى در خباثت است و در پذيرش ولايت اهل بيت عليهم السلام اثر يقينى دارد.
خداوند در قرآن به صراحت مى فرمايد: «وَ شارِكْهُمْ فِى الاَْمْوالِ وَ الاَْوْلادِ»،(2) و بايد ديد آثار اين شرك شيطان در كجا ظاهر مى شود.
براى حذر از شركت شيطان از لسان خود او شنيدن بياد ماندنى تر است، چرا كه او خوب از كار خود و تأثير آن آگاه است و سماجتى عجيب بر آن دارد. روزى ابليس در برابر اميرالمؤمنين عليه السلام ظاهر شد و گفت: «من با دشمنان تو در اموال و اولاد شركت كرده ام»!(3) و در مقابل گفت: «به خدا قسم با احدى از محبينت در مادرشان شريك نشده ام»!(4)
و روزى ديگر به آن حضرت گفت: اى پسر ابى طالب، كسى نيست كه تو را مبغوض بدارد مگر اينكه با پدرش در رحم مادرش و در فرزند و مالش شريك بوده ام. كتاب خدا را خوانده اى كه مى فرمايد: «وَ شارِكْهُمْ فِى الاَْمْوالِ وَ الاَْوْلادِ . . .».(5)
از مسايل پيچيده خلقت كيفيت شركت شيطان در انعقاد نطفه است كه نتيجه اش خبث ولادت مى شود. در اين باره دو حديث در دو جهت مى آوريم:
ص: 249
امام باقر عليه السلام درباره زنا مى فرمايد: «وقتى مردى زنا مى كند شيطان هم شركت مى كند و هر دو با هم عمل را انجام مى دهند در حالى كه يك نطفه است و فرزند از آن به وجود مى آيد و شركت شيطان مى شود».(1)
امام صادق عليه السلام درباره موارد غير زنا نيز از حضور شيطان بر حذر مى دارد و مى فرمايد: «هر گاه مردى به همسرش نزديك شود و براى عمل زناشويى كنار او قرار گيرد شيطان در آنجا حاضر مى شود. اگر نام خدا را بر زبان آورد شيطان از او دور مى شود، ولى اگر بدون ذكر نام خدا كار را انجام دهد شيطان شركت مى كند، و عمل زناشويى از هر دو با هم واقع مى شود در حالى كه نطفه يكى است».
از امام صادق عليه السلام پرسيدند: اين از كجا معلوم مى شود؟ فرمود: از حب و بغض ما.(2)
نمونه ديگرى كه شركت شيطان در اموال و اولاد را با هم ترسيم مى كند و ثمره شوم آن را گوشزد مى نمايد، كلام اميرالمؤمنين عليه السلام است كه مى فرمايد: «ابوبكر و عمر حق ما را غصب كردند و با آن كنيزانى خريدند و زن ها را به ازدواج در آوردند. بدانيد كه ما شيعيانمان را از جهت حقوق مان حلال قرار داديم تا ولادت شان طيب باشد». يعنى اموال اهل بيت عليهم السلام كه غصب شده و قيمت كنيزان و مهريه زنان قرار داده شده اين ازدواج را مشوّه ساخته و ولادت آنان را از اين جهت هم ناپاك ساخته است.(3)
منظور از طهارت مولد نتيجه نهايى آن در روز جزاست و اين طهارت با طهارت بهشت پيوند خورده و آن روز همه حلال زادگان علنى و شناخته مى شوند.
ص: 250
پيامبر صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «روز قيامت مردم با نام مادران شان خوانده مى شوند مگر شيعيان تو كه با نام پدران شان خوانده مى شوند، و اين به خاطر پاك بودن ولادتشان و حلال زاده بودنشان است».(1) يعنى نسب صحيح باعث مى شود كه روز قيامت بگويند: «فلانى پسرِ فلان مَرد»، ولى وقتى نسب صحيح نباشد و پدر معروف در دنيا پدرِ واقعىِ او نباشد - يا از جهت باطل بودن ازدواج او يا زناكار بودن و فرزند ديگران را به شوهر ملحق نمودن - در اين صورت پدرى ندارد تا او را با نام پدر بخوانند، و راهى نيست جز آنكه بگويند: «فلانى فرزندِ فلان زن» كه از او به دنيا آمده است.
در ورود به بهشت نتيجه قاطع به نمايش گذاشته مى شود. امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «خداوند عز و جل بهشت را طاهر مطهر خلق نموده است. بنابراين جز كسى كه ولادتش طيّب و پاك باشد وارد بهشت نمى شود».(2)
جالب تر اينكه اين افتخار را هنگام ورود به بهشت گوشزد بهشتيان مى كنند كه «سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ» يعنى ولادت شما طيب است و حلال زاده ايد، چرا كه وارد بهشت نمى شود مگر حلال زاده، «فَادْخُلُوها خالِدينَ».(3)
آنچه در ابتداى نظر باعث وحشت مى شود كثرت خبيثان در هر زمانى است كه مخالفان اهل بيت عليهم السلام هستند در حالى كه خداوند صريحا فرموده: «قُلْ لا يَسْتَوِى الْخَبيثُ وَ الطَّيِّبُ وَ لَوْ اَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبيثِ»،(4) يعنى: «بگو: خبيث و طيب مساوى
ص: 251
نخواهد شد، اگر چه كثرت خبيث تو را به تعجب وا دارد»! و با اين آيه قرآن دل ها آرام مى گيرد كه كثرت خبيث نه تعجب دارد و نه وحشت، و آنكه نزد خدا ارزش دارد همانا طيب است و بس، اگر چه طيب يك نفر باشد و آنكه نزد خدا ارزش ندارد همانا خبيث است اگرچه همه عالم باشند.
لذا خداوند مرحله نهايى خبيث از طيب را چنين بيان فرموده است: «لِيَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ يَجْعَلَ الْخَبيثَ بَعْضَهُ عَلى بَعْضٍ فَيَرْكُمَهُ جَميعا فَيَجْعَلَهُ فى جَهَنَّمَ اُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ»،(1) يعنى: «تا خداوند خبيث را از طيب جدا كند، و خبيث ها را كنار هم قرار دهد و همه را متراكم كند و سپس در جهنم قرار دهد كه اينان زيانكارانند». پس خداوند پس از جدا سازى خبيث و طيب، خبيثان را هر قدر كه باشند مجموعا به جهنم مى ريزد و صفحه وجود را از شرشان پاك مى كند و آنچه مى ماند فقط طيب خواهد بود.
اينجاست كه شيرينى اين احاديثِ ولايت را از عمق جان احساس مى كنيم كه خداوند به پيامبرش مى فرمايد: «قسم به عزت و جلالم، اگر همه خلقم نزد من آيند در حالى كه به اندازه چشم بر هم زدنى درباره تو شك داشته باشند يا برگزيدگان از ذريه ات را مبغوض بدارند، آنان را داخل آتش خواهم كرد و از اين كار باكى ندارم»!(2) يعنى نه جاى تعجب دارد و نه بايداز آن وحشت داشت.
همان گونه كه نقطه مقابل آن را ذات ذوالجلال چنين فرموده است: «لَوِ اجْتَمَعَ النّاسُ كُلُّهُمْ عَلى وِلايَةِ عَلِىٍّ لَما خَلَقْتُ النّارَ»: «اگر همه مردم بر ولايت على اجتماع مى كردند آتش جهنم را خلق نمى كردم».(3)
ص: 252
اين چنين است كه طيب و خبيث مسيرى را از عالم ذر و روز اَلَسْت آغاز مى كنند و رنگ و بوى نسل ها و نسب هاى صحيح را به خود مى گيرند تا هنگام انعقاد نطفه دورى از شيطان يا شركت آن نصيبشان مى شود و قدم به اين دنيا مى گذارند. آنگاه عكس العمل خود را در حب و بغض اهل بيت عليهم السلام نشان مى دهند تا روز قيامت كه خبيث و طيب متمايز مى شوند و معرفى مى گردند و در سر منزل نهايى طيبان در بهشت و خبيثان در جهنم جاى مى گيرند.
ص: 253
فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ اَهْلَكْناها وَ هِىَ ظالِمَةٌ، فَهِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشيدٍ.
چه بسا آبادى كه آن را هلاك كرديم در حالى كه ظالم بود، پس خانه هايشان بر سقف ها فرو ريخته و چاه هاى متروك شد و كاخ هاى مرتفع محكم بر جاى مانده است.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ وَ اللّه ُ مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها وَ كَذلِكَ يُهْلِكُ الْقُرى وَ هِىَ ظالِمَةٌ كَما ذَكَرَ اللّه ُ تَعالى، وَ هذا عَلِىٌّ اِمامُكُمْ وَ وَلِيُّكُمْ وَ هُوَ مَواعيدُ اللّه ِ، وَاللّه ُ يُصَدِّقُ ما وَعَدَهُ.
اى مردم، هيچ سرزمين آبادى نيست مگر آنكه خداوند آن را به خاطر تكذيب فرستادگان الهى هلاك مى كند، و اين گونه خداوند آبادى ها را از بين مى برد در حالى كه ظالم هستند - همان گونه كه خداى تعالى ذكر فرموده است - و اين على امام شما و وليِّتان است و او وعده الهى است و خدا آنچه وعده داده را به ظهور مى رساند.(1)
در اواسط خطابه غدير، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به مقاصد منافقين اشاره مى كند و نام اصحاب صحيفه را به ميان مى آورد و مسئله غصب شدن خلافت را مطرح مى كند، سخن را به مردم منعطف مى نمايد كه بدانند اگر سردمداران سقيفه مقصرند، مردم هم در فتنه آنان مورد آزمايش الهى قرار مى گيرند و اگر آنان را يارى كنند در اعمالشان شريك بوده مستحق عذاب الهى هستند. در چنين موقعيتى حضرت با اقتباس آيه مزبور، مضمون آن را در كلام خود آورده است. اين اقتباس از غايب آوردن ضمير و مضارع آوردن فعل در «يُهْلِكُ الْقُرى» معلوم مى شود كه در آيه ماضىِ متكلم و به
ص: 254
صورت «اَهْلَكْناها» است. آنچه در اين فراز جلب توجه مى كند جمله «كَما ذَكَرَ اللّه ُ تَعالى» است كه حضرت به صراحت استناد خود به قرآن را يادآور شده است.
در قرآن چندين آيه با اين مضمون آمده كه الفاظ سوره حج بيشتر بر كلمات اين فراز خطبه قابل انطباق است. در سوره هود نيز آمده كه «وَ كَذلِكَ اَخْذَ رَبُّكَ اِذْ اَخَذَ الْقُرى وَ هِىَ ظالِمَةٌ»،(1) و در سوره قصص آمده كه «. . . وَ ما كُنّا مُهْلِكِى الْقُرى اِلاّ وَ اَهْلُها ظالِمُونَ».(2) در موارد بسيارى كه در قرآن سخن از هلاك شدن امم انبياى گذشته توسط عذاب الهى و به خاطر تكذيب شان به ميان آمده، همين مضمون درباره آنها مطرح شدهاست.
آيه سوره حج از آيه 42 آغاز مى شود كه خداوند به پيامبرش مى فرمايد: «اگر تو را تكذيب مى كنند قبل از تو قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و قوم لوط و اصحاب مدين و اصحاب موسى پيامبران شان را تكذيب نموده اند و خدا آنان را هلاك نموده است». آنگاه در اين آيه 45 مى فرمايد: «چه بسيار سرزمين هايى كه آنان را هلاك كرديم در حالى كه اهل آن ظالم بودند»، و سپس مطالبى در همين زمينه ادامه مى يابد تا آيه 48 كه مى فرمايد: «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ اَمْلَيْتُ لَها وَ هِىَ ظالِمَةٌ ثُمَّ اَخَذْتُها وَ اِلَىَّ الْمَصيرُ».
تفسير و برداشتى كه از اين فراز خطبه درباره آيه به دست مى آيد با توجه به چند نكته است: اول اينكه اين فراز به دنبال فراز قبلى درباره امتحان مردم براى تميز طيب از خبيث آمده است. دوم اينكه قبل از آوردن مضمون آيه به مسئله «تكذيب» اشاره
ص: 255
شده است. سوم اينكه به عنوان تطبيق آيه پس از ذكر مضمون آيه، جمله «وَ هذا عَلِىٌّ اِمامُكُمْ» فرموده است. با در نظر گرفتن نكات فوق، مطالب زير از اين فراز خطبه استفاده مى شود:
تكذيب على بن ابى طالب عليه السلام به هر صورت كه باشد ظلم است، و منظور از تكذيب نپذيرفتن ولايت و امامت اوست چنانكه حضرت پس از استشهاد به آيه مى فرمايد: «وَ هذا عَلِىٌّ اِمامُكُمْ وَ وَلِيُّكُمْ»، و شكى نيست كه ردّ اوامر او و مقابله با او نوعى نپذيرفتنِ اوست.
انواع تكذيب نسبت به ساحت مقدس على عليه السلام ظلم به اوست و مصداق ظالمى است كه از سوى خداوند مستحق هلاك است چرا كه مى فرمايد: «هيچ سرزمينى نيست مگر آنكه خداوند به خاطر تكذيبش اهل آن را هلاك مى كند»، و به دنبال آن كلمه «كَذلِكَ» را به عنوان ربط دو جمله به كار مى برد و سپس مى فرمايد: «و اين گونه خدا اهل آبادى ها را هلاك مى كند در حالى كه ظالم اند»، يعنى به دنبال اين تكذيب و نتيجه آن ظالم شدن است.
على عليه السلام وعده گاه خدا در اين امت است كه آنان را امتحان كند و ببيند آيا از تكذيب كنندگان و ظالمين اند يا تصديق مى نمايند و عادلانه و با انصاف سخن مى گويند. اين مطلب از جمله اى كه در خطبه بعد از آيه آمده به دست مى آيد كه مى فرمايد: «وَ هُوَ مَواعيدُ اللّه ِ وَ اللّه ُ مُصَدِّقٌ ما وَعَدَهُ». كلمه «مَواعيد» جمع «ميعاد» به معناى وعده گاه يا به معناى مصدرىِ وعده است. در نسخه «د» عبارت چنين است: «وَ هُوَ مُواعَدٌ» و در
ص: 256
نسخه «ب»: «وَ هُوَ الْمُواعَد» است، و هر دو به اين معنى مى شود: «اوست كه وعده درباره او قرار داده شده است». اين كلام پس از ذكر آيه به اين معنى است كه وعده خداوند درباره هلاكت تكذيب كنندگان و ظالمان درباره على عليه السلام است، و لذا تأكيد مى نمايد كه خداوند وعده خود را عملى خواهد ساخت.
ص: 257
وَ اِنْ مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ اَوْ مُعَذِّبُوها عَذابا شَديدا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا.
هيچ آبادى نيست مگر آنكه ما هلاك كننده آن قبل از روز قيامت يا عذاب كننده آنها به عذاب شديدى هستيم. اين مطلب در كتاب نوشته شده است.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ وَ اللّه ُ مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ ، وَ مُمَلِّكُهَا اْلاِمامَ الْمَهْدِىَّ وَ اللّه ُ مُصَدِّقٌ وَعْدَهُ.
اى مردم، هيچ سرزمين آبادى نيست مگر آنكه خداوند به خاطر تكذيب شان آن را قبل از روز قيامت هلاك مى كند و حضرت مهدى را مالك آن قرار مى دهد، و خداوند وعده خود را عملى مى نمايد.(1)
اين فراز همان عبارت خطبه غدير در آيه قبلى است، ولى در چند نسخه عبارت به گونه اى ديگر بود كه هم اقتباس از آيه اى ديگر است و هم ادامه آن اشاره به حضرت مهدى عليه السلام است و حاكى از امتحانى بزرگ در تصديق و تكذيب حجج الهى است كه سزاى آن قبل از آخرت، در دنيا گريبانگير عاملين آن خواهد بود.
تضمين آيه در كلام حضرت هم بدين صورت است كه جمله «نَحْنُ مُهْلِكُوها» به «اللّه ُ مُهْلِكُها» تغيير يافته است.
موقعيت آيه در ذيل آياتى از قرآن درباره عذاب الهى است تا آنجا كه مى فرمايد:
ص: 258
«اِنَّ عَذابَ رَبِّكَ كانَ مَحْذُورا»، و سپس اين آيه را كه از آيات شديد خداوند درباره عذاب است ذكر فرموده است.
از آنجا كه در آيه هلاك سرزمين ها به صورت مطلق آمده و به جمله «قبل از روز قيامت» مقيد شده است، نشان مى دهد كه اشاره به مسئله خاصى است و نياز به تفسير دارد، چرا كه همه سرزمين ها بايد به علتى سزاوار هلاكت باشند، و اين چه علتى است كه شامل همه سرزمين ها مى شود؟
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير علت هلاكت اقوام و قبل از قيامت بودن آن را در كوتاهترين عبارت تفسير كرده و روشن فرموده است:
علت هلاكت سرزمين ها تكذيب آنان نسبت به آيات و حجج الهى است، كه حضرت اين مطلب را با تضمين كلمه «بِتَكْذيبِها» در آيه قرآن بيان داشته است: «ما مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ وَ اللّه ُ مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها». اين همان بلايى است كه هيچ سرزمينى در سراسر جهان خالى از آن نيست. اگرچه خوبان در بين هر جمعيتى بسيارند امّا تكذيب كنندگان هميشه در اكثريت اند، خواه اين تكذيب در قلب باشد خواه بر زبان و خواه در عمل. شكى نيست كه اين عموم به اكثريت باز مى گردد و موارد استثناء به قدرى كم هستند كه به شمار نمى آيند، و خداوند هم آنان را از هلاكت نجات مى دهد همچنانكه اصحاب حضرت نوح و حضرت لوط را نجات داد و بقيه را هلاك كرد.
ص: 259
تقيد هلاكت سرزمين ها به «قبل از روز قيامت»، سپردن اختيار آنها به حضرت مهدى عليه السلام است. مى بينيم قيد مذكور در آيه «تا روز قيامت» نيست، بلكه «قبل از روز قيامت» است، و اين به معناى هدف خاصى است كه بايد قبل از روز قيامت به انتظار تحقق آن نشست. اين مطلب را حضرت با افزودن جمله «وَ مُمَلِّكُهَا الاِْمامَ الْمَهْدِىَّ» بيان نموده و معنايش اين است كه خداوند مى توانست سزاى تكذيب كنندگان را به روز قيامت واگذارد، ولى براى تحقق ولايت مطلقه حضرت مهدى عليه السلام قبل از روز قيامت آنان را هلاك مى كند و سرزمين ها را از تصرف آنان خارج مى نمايد و تحت اختيار آن حضرت قرار مى دهد.
يك جمله هم به عنوان تأكيد اين وعده الهى ضميمه سخن فرموده كه «وَ اللّه ُ مُصَدِّقٌ ما وَعَدَهُ»، و پيداست كه اراده پروردگار به تحقق چنين مهمى قبل از روز قيامت تعلق گرفته است.
در مورد ديگرى از متن خطبه غدير نيز به همين مطلب تصريح شده كه مى فرمايد:
اَلا اِنَّهُ الظّاهِرُ عَلَى الدّينِ. اَلا اِنَّهُ فاتِحُ الْحُصُونِ وَ هادِمُها. اَلا اِنَّهُ غالِبُ كُلِّ قَبيلَةٍ مِنْ اَهْلِ الشِّرْكِ وَ هاديها . . . اَلا اِنَّهُ لا غالِبَ لَهُ وَ لا مَنْصُورَ عَلَيْهِ.
بدانيد كه اوست غالب بر اديان، بدانيد كه اوست فاتح قلعه ها و منهدم كننده آنها، آگاه باشيد كه اوست غالب بر هر قبيله اى از اهل شرك و هدايت كننده آنان. . . . بدانيد او كسى است كه غالبى بر او نيست و كسى بر ضد او كمك نمى شود.(1)
ص: 260
امام باقر عليه السلام نيز در اين باره مى فرمايد: «يَفْتَحُ اللّه ُ لَهُ شَرْقَ الاَْرْضِ وَ غَرْبَها»: «خداوند براى او شرق و غرب زمين را فتح مى كند».(1)
در شب معراج نيز خداوند به پيامبرش چنين خبر داد: «لاَُطَهِرَنَّ الاَْرْضَ بِآخَرِهِمْ مِنْ اَعْدائى وَ لاَُمَكِّنُهُ مَشارِقَ الاَْرْضِ وَ مَغارِبَها»: «به وسيله آخرين امامان زمين را از دشمنانم پاك مى نمايم و شرق و غرب زمين را تحت اختيار او قرار مى دهم».(2)
ص: 261
وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه ُ الشّاكِرينَ.
و محمد نيست جز رسولى كه قبل از او پيامبران بوده اند. آيا اگر بميرد يا كشته شود به عقب باز مى گرديد، و هر كس به عقب باز گردد به خدا هيچ ضررى نمى رساند و به زودى خدا شاكرين را جزا مى دهد.
مَعاشِرَ النّاسِ ، اُنْذِرُكُمْ اَنّى رَسُولُ اللّه ِ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ ، اَفَإِنْ مِتُّ اَوْ قُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ؟ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه ُ الشّاكِرينَ الصّابِرينَ . اَلا وَ اِنَّ عَلِيّا هُوَ الْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَ الشُّكْرِ ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ .
اى مردم، من شما را مى ترسانم و انذار مى نمايم كه من رسول خدا هستم و قبل از من پيامبران بوده اند، آيا اگر من بميرم يا كشته شوم شما عقبگرد مى نماييد؟ هر كس به عقب باز گردد به خدا ضررى نمى رساند؛ و خداوند به زودى شاكرين و صابرين را پاداش مى دهد. بدانيد كه على است توصيف شده به صبر و شكر و بعد از او فرزندانم از نسل او چنين اند.(1)
در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله امامت و ولايت و جوانب آن را تا اواسط خطبه غدير روشن فرموده و اشاراتى به توطئه گران و اخلالگران در امر امامت نموده است، با تضمين آيه مزبور در كلام خود به بازگشت مردم از دين اشاره مى نمايد تا مبادا مغرور شوند و خود را از بى دينى مبرّا بدانند، بلكه بدانند هر بشرى در معرض انحراف و ارتداد است؛ و اين سخت ترين امتحان الهى در طول عمر مردم خواهد بود.
ص: 262
اين آيه در قرآن با ذكر نام مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت غايب آمده ولى حضرت در عين تضمين كامل آن در كلام خود، صورت متكلم به آن داده اند. لذا به جاى نام مبارك خود (محمد صلى الله عليه و آله) در آيه از كلمه «اِنّى» استفاده كرده اند و به جاى «مِنْ قَبْلِهِ» كلمه «مِنْ قَبْلى» را فرموده اند. بعد از آن «مِتُّ اَوْ قُتِلْتُ» را به جاى «ماتَ اَوْ قُتِلَ» ذكر كرده اند. از سوى ديگر كلمه «رَسُول» در آيه را به صورت «رَسُول اللّه ِ» فرموده اند، و دو كلمه «اُنْذِرُكُمْ» و «صابِرينَ» را به عنوان مقدمه و مؤخره آيه آورده اند كه مورد دوم در نسخه هاى «د» و «و» است.
در قرآن ارتباط اين آيه به آيه 139 باز مى گردد كه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله را سفارش به پايدارى و نشاط مى نمايد، و ياد آور مى شود كه فراز و نشيب هاى روزگار امتحانى از سوى پروردگار براى شناسايى ثابت قدمان است. تا آيه 144 كه سخن صورت شديدى به خود مى گيرد و نوعى توبيخ را متوجه مسلمانان مى نمايد كه آيا اگر پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا برود يا كشته شود از راه خود باز مى گرديد؟ و اين بدان معناست كه پايدارى مسلمانان بر اعتقاد و عمل خويش بايد در حيات و ممات پيامبرشان يكسان باشد.
تفسير اين آيه در اين كلام پيامبر صلى الله عليه و آله باز مى گردد به تطبيق محتواى آن با موقعيت غدير، و اين تطبيق از برگرداندن حالت غايب در آيه به حالت متكلم در كلام حضرت استفاده مى شود. ذكر اين آيه در موقعيتى كه حضرت نزديكى رحلت خويش را رسما اعلام فرموده و در قبل و بعد اين فراز خطبه دشمنان و معاندين على عليه السلام مطرح شده اند اين انطباق را روشن تر مى نمايد، به خصوص آنكه با كلمه «اُنْذِرُكُمْ : شما را مى ترسانم» تأكيد بيشترى يافته است. با توجه به اين جهات، پنج فراز آيه در سايه خطبه غدير اين گونه تفسير مى شود:
ص: 263
ذكر اين جمله در جايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را درباره دشمنى و مخالفت با على عليه السلام هشدار شديد مى دهد، اشاره به شباهت تبليغ رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله به تبليغ پيامبران گذشته است. يعنى همان گونه كه امت هاى گذشته پس از رحلت انبياى خود در معرض انحراف و گمراهى قرار داشتند و اين ضلالت ها سردمدارانى داشت، به همان صورت
در اين امت هم خواهد بود، و نبايد امت اسلام را منزَّه از ابتلائات امت هاى گذشته دانست.
به امام باقر عليه السلام عرض شد: مردم گمان مى كنند بيعت ابوبكر كه مردم بر او اتفاق كردند مورد رضاى خدا بود، چرا كه خداوند امت محمد صلى الله عليه و آله را بعد از رحلت او به فتنه نمى اندازد!! حضرت فرمود: مگر كتاب خدا را نمى خوانند؟! آيا خدا نمى فرمايد: «وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ . . .»؟ آيا خدا درباره امت هاى قبل از آنان خبر نداده كه بعد از آمدن براهين و بينات اختلاف كردند؟ آنجا كه مى فرمايد: «وَ آتَيْنا عيسَى بْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ اَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ . . . فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ» يعنى: «به حضرت عيسى دليل هاى روشن داديم و او را با روح القدس مؤيد داشتيم . . . عده اى از آنان ايمان آوردند و عده اى كافر شدند». آنگاه امام باقر عليه السلام فرمود: از همين مى توان استفاده كرد كه اصحاب محمد صلى الله عليه و آله بعد از او اختلاف كردند و عده اى ايمان آوردند و عده اى كافر شدند.(1)
ص: 264
اين فراز مردم را متوجه اين نكته مى كند كه توطئه قتل نيز درباره حضرت امكان دارد، و اين حكايت از فضاى پر از خطر در اطراف پيامبر صلى الله عليه و آله دارد و بيدار باشى به مسلمانان است كه حتى اگر پيامبر صلى الله عليه و آله را علنا بين مردم به قتل رساندند نبايد در مسئله امامت و خلافت خدشه اى وارد شود و هرج و مرج بپا گردد!
امام صادق عليه السلام فرمود: مى دانيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله به مرگ طبيعى از دنيا رفت يا كشته شد؟ خداوند مى فرمايد: «اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ . . .» (يعنى: خداوند مسئله قتل را به ميان مى آورد). آنگاه امام صادق عليه السلام فرمود: آن حضرت را مسموم كردند و آن دو زن سم را به حضرت خوراندند.(1)
فِعل «انقِلاب عَلَى الْعَقِب» يك اصطلاح پر معناى ادبى به حساب مى آيد كه با در نظر گرفتن همان معناى دقيق در آيه قرآن مورد استفاده قرار گرفته است. براى ارائه تفسيرى جامع از اين جمله در آيه شريفه پنج جهت آن را با در نظر گرفتن متن خطبه مورد توجه قرار مى دهيم:
«عَقِب» به معناى «پاشنه پا» است. «انقلاب» به معناى «چرخيدن و بازگشتن» است. تركيب اين دو كلمه با حرف «عَلى» به معناى «بر، روى» آن معناى دقيق را به اين مجموعه مى دهد و معنايش چنين مى شود: «چرخيدن و برگشتن روى پاشنه پا».
ص: 265
براى روشن شدن بيشتر اين معنى توجه شما را به اين نكته جلب مى كنم: بازگشت يك نفر از راهى كه آمده معمولاً به يكى از سه صورت است: يا از مقابل خود دور مى زند تا رويش به پشت سر باز گردد، و يا عقب عقب گام بر مى دارد كه از آن تعبير به «قَهقَرى» مى كنند، و يا بر روى پاشنه مى چرخد بدون آنكه از جاى خود حركت كند، و رويش به پشت سر باز مى گردد. فرق قسم سوم با دو قسم اول سريع تر و آسان تر بودن است.
در آيه قرآن و در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله به جاى اين اصطلاح امكان داشت از كلمه «رَجَعَ» كه به معناى كلّىِ «بازگشت» است استفاده شود، ولى منظور از به كار بردن اين اصطلاحِ خاص تطبيق دقيق آن بر مسلمانان و كارى است كه در شرف انجام آن بودند و بايد يك پيشگويى پر محتوى به حساب آيد. يعنى آن گونه كه مسلمانان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله راه بيست و سه ساله آن حضرت را هنوز آب غسل حضرتش خشك نشده كنار گذاشتند، و آن گونه كه سفارشات آن حضرت درباره خلافت و اهل بيتش را زير پا گذاشتند، اين اقدامات به صورتى بود كه نه مى شود نام آن را انحراف از مسير گذاشت و نه اينكه بازگشت به گذشته با سير تدريجى، بلكه فقط زيبنده آن «انقلاب عَلَى الاَعْقاب» و «در جا برگشتن» و «روى پاشنه چرخيدن» است. گويا منتظر دور شدن چشمان پيامبر صلى الله عليه و آله بوده اند كه هر چه سريعتر راه آمده را باز گردند و به جاهليت برسند.
اين بازگشت مردم در لسان معصومين عليهم السلام معناى ظريف دينى خود را يافته و از مسامحات ادبى و لغوى بيرون آمده است. منظور اين است كه بدانيم چنين بازگشتى از طرف خداوند چه عنوانى دارد و خدا به چنين مردمى چگونه مى نگرد و در نامه اعمالشان چه نامى به آنان مى دهد. امامان ما چنين مردمى را مرتد و كافر و اهل جاهليت خوانده اند، يعنى آن بازگشت مردم نزد خداوند به معناى بازگشت از اسلام و استقبال از كفر و جاهليت گذشته است.
ص: 266
امام باقر عليه السلام با ذكر عنوان «ارتداد» فرمود: «اِرْتَدَّ النّاسُ بَعْدَ النَّبِىِّ صلى الله عليه و آله اِلاّ ثَلاثَةَ نَفَرٍ: الْمِقْدادُ بْنُ الاَْسْوَدِ وَ اَبُوذَرِّ الْغِفارِىُّ وَ سَلْمانُ الْفارِسىُّ»، و اين حديث از ائمه ديگر به اسناد بسيار نقل شده است.(1) مى بينيم كه در اين حديث عنوان «ارتداد» بر بازگشت مردم اطلاق شده كه در ارتباط با دين به معناى كنار گذاشتن دينى و پيش گرفتن دين ديگر است، و در اصطلاح مذهبى به معناى آن است كه شخص مسلمانى رسما اعلام كفر نمايد.
امام صادق عليه السلام عنوان كفر را به ميان آورده فرمود: «اِنَّ النَّبِىَّ صلى الله عليه و آله لَمّا قُبِضَ ارْتَدَّ النّاسُ عَلى اَعْقابِهِمْ كُفّارا اِلاّ ثَلاثا: سَلْمانُ وَ الْمِقْدادُ وَ اَبُوذَرٍ الْغِفارىِّ».(2)
در اين حديث همان ارتداد و همين «انقلاب عَلَى الاَْعْقابِ» به «كفر» تفسير شده است. يعنى اين بازگشت از اسلام هيچ ملجأ و پناهى جز كفر ندارد و معنايى جز كافر شدن ندارد.
امام باقر عليه السلام باطن اين كفر را واضح تر بيان فرموده است: «اِنَّ رَسُولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله لَمّا قُبِضَ صارَ النّاسُ كُلُّهُمْ اَهْلَ جاهِلِيَّةٍ اِلاّ . . .».(3) در اين حديث پايانِ اين راهِ بازگشت نشان داده شده است. يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله در طول بيست و سه سال مردم را از جاهليت بيرن آورد و در راه اسلام به حركت در آورد. مردم بعد از رحلت او راه بازگشت را پيش گرفتند و هدفشان رسيدن به جاهليت از دست رفته بود، ولى چنان اسلام را به سرعت زير پا گذاشتند كه فضاى جاهليت را يك باره احيا كردند و در آن قرار گرفتند.
عمق اين ارتداد و كفر و جاهليت و انقلاب عَلَى الاَعقاب را امام صادق عليه السلام در نامه اى كه براى اصحابش نوشت تا بعد از هر نماز آن را مرور كنند چنين فرمود:
ص: 267
گروهى از مردم بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله ادعا كردند كه ما پس از رحلت آن حضرت مى توانيم آنچه رأى مردم بر آن متفق باشد بپذيريم، اگر چه درباره آن با ما پيمانى بسته و دستورى داده باشد و اگر چه مخالف پيامبر صلى الله عليه و آله باشد.
هيچ كس در برابر خداوند با جرئت تر و گمراهيش آشكارتر از كسى نيست كه چنين مطلبى را بپذيرد و گمان كند كه چنين حقى دارد.
به خدا قسم، حق خدا بر مردم است كه او را اطاعت كنند و چه در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله و چه بعد از رحلت او تابع مرادش باشند».
سپس حضرت صادق عليه السلام اين آيه را خواند: «وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ»، و سپس فرمود:
اين آيه براى آن است كه بدانيد همان گونه كه احدى از مردم در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله حق ندارد به خواسته و رأى و مقياس عقل خود بر خلاف پيامبر صلى الله عليه و آله عمل كند، بعد از رحلت آن حضرت نيز بايد چنين باشد.(1)
اگر مطالعه جامعه شناسانه اى از تركيب اجتماع مسلمانان در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله داشته باشيم، حضور همه جانبه نفاق را در گونه هاى متفاوت و با علل و انگيزه هاى گوناگون احساس خواهيم كرد. زنده شدن شهوت پرستى و دنيا طلبى بين مسلمانان، بروز تعصبات جاهلى و حسدهاى نهفته، عُقده هاى باقيمانده از خون هاى بدر و اُحُد و خيبر، افزايش تازه مسلمانانى كه تا ديروز بر عليه اسلام شمشير مى زدند، عداوت ذاتى عده اى با پيامبر و اهل بيتش، همه اينها جوّ حاكم بر جامعه اسلامى در سال حجة الوداع را روشن مى كند.
ص: 268
پيامبر صلى الله عليه و آله نيز بارها اعلام خطر فرموده و آيات قرآن درباره منافقين كه اكثر آنها در سال هاى آخر عمر حضرت نازل شده دليل واضحى بر اين مطلب است. در خطابه غدير نيز پيامبر صلى الله عليه و آله فصل مُشبِعى از سخن را اختصاص به اين زنگ خطر دادند و حتى اصحاب صحيفه را صريحا در خطبه ياد كردند.
اين باور اجتماعى به قدرى روشن بود كه شيطان با خيال آسوده منظره غدير را تحمل كرد و به پيروانش آينده اى به نفع خويش را پيش بينى كرد. اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
در غدير، هنگام اعلان ولايت، شياطين نزد ابليس جمع شدند و به او گفتند: «آيا تو به ما نگفته بودى كه وقتى محمد از دنيا برود امت او پيمان را مى شكنند و سنت او را بر هم مى زنند و كتابى كه از طرف خدا آورده بر اين مطلب شاهد است كه مى گويد: وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ. چگونه چنين خواهد شد در حالى كه براى امت خود عَلَم هدايت تعيين نمود و به جاى خود امامى نصب كرد»؟
ابليس در پاسخ شياطين مى گويد: «از اين اعلام ولايت هراسان نباشيد چرا كه امت او پيمان را مى شكنند و به جانشين بعد از او حيله مى كنند و به اهل بيتش ظلم مى نمايند و امر امامت را مهمل مى گذارند، به خاطر حب دنيا در قلب هايشان و جايگزينى تعصب و كينه در سينه هاي شان و به خاطر تكبر و بلند پروازى آنان».(1)
شكى نيست كه اين بازگشت از دين نسبت به همه مسلمانان يكسان نبوده است. عده اى پيش قراول و عده اى آماده كننده شرايط و عده اى اعوان و انصار و عده اى
ص: 269
ديگر سياهى جمعيت و پشتوانه قلبى اين برنامه بوده اند، ولى بدون شك همه سهمى داشته اند و هر كس به اندازه اى كه دخالت داشته بايد مجازات شود.
اگر بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله لشكر متجاوز و فرصت طلبى از غير مسلمانان به جامعه اسلامى حمله مى كرد و نتيجه زحمات 23 ساله پيامبر صلى الله عليه و آله را ضايع مى كرد و اصحاب آن حضرت دفاع نمى كردند و تسليم مى شدند جاى بسى تعجب و انزجار از چنين ياران بى وفايى بود. تعجب اين است كه به دست اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله دين آن حضرت و مسئله اصلى مورد سفارش حضرتش - كه ولايت و امامت على عليه السلام بود - زير پا گذاشته شد، و نه تنها اهمال شد كه همين اصحاب كه پيامبر صلى الله عليه و آله را ديده و از دو لب آن حضرت شنيده بودند، به جنگ خاندان رسالت رفتند و هيزم براى آتش زدن بيت نبوت بردند و درِ خانه را آتش زدند و فاطمه و محسنِ عليهماالسلام اين خانه را بين در و ديوار خُرد كردند و كشتند و طناب بر گردن صاحب خلافت عظمى انداخته او را براى بيعت با خليفه ساختگى خود بردند.
امام صادق عليه السلام اين تعجب بزرگ تاريخى را با خواندن آيه «اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ» خاطر نشان كرده فرمود: «يَعْنى اَصْحابُهُ الَّذينَ فَعَلُوا ما فَعَلُوا»: «منظور از اين آيه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله هستند كه آن كارها را انجام دادند».(1)
با اينكه جز سه نفر، همه مردم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله در خوار كردن و تنها گذاشتن اهل بيت عليهم السلام سهمى داشتند؛ ولى شكى نيست كه سردمداران آن ارتداد و انقلاب عَلَى الاَْعْقاب پرونده اصلى آن را به خود اختصاص داده اند و نفرت و انزجار و بيزارى ما در درجه اول از آنان است. اولى و دومى به
عنوان سركردگان سقيفه و معاذ و سالم و ابوعبيده و مغيره و قنفذ و خالد و امثال آنان مساعدين و ياران شان در بلواى غصب خلافت از خاطره ها محو نخواهند شد. برپا نگه دارندگان عمود سقيفه و پرچم
ص: 270
خلافت مغصوبه يعنى عثمان و معاويه و يارانشان از قبيل عبدالرحمن بن عوف و عمروعاص و سعد بن ابى وقاص و ابو هريره نيز سردمداران درجه دوم اين رجوع به جاهليت اند.
تا زمان معاويه رسيد كه بازگشتِ كامل به جاهليت تحقق پذيرفت و نتيجه اش بعد از او ظاهر شد كه به آسانى نايب پيامبر صلى الله عليه و آله را در كربلا سر بريدند و خاندانش را اسير نمودند و سرود «لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ»(1) سر دادند، و آن روزها را رسما انتقام بدر نام نهادند كه جاهليت و كفر به جنگ اسلام آمده بود، و اين شعر را خواندند كه: «لَيْتَ اَشْياخى بِبَدْرٍ شَهِدُوا».(2)
اميرالمؤمنين عليه السلام در نامه اى به معاويه با اشاره به همين آيه شريفه، اقدامات سردمداران سقيفه را اين گونه توصيف مى فرمايد:
شما آن قومى بوديد كه در پيشگاه خدا و رسول اقرار كرديد، و سپس راه خود را تغيير داديد. خداوند به شما خبر داد كه: «ما كانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ . . .»: «محمد پدر يكى از مردان شما نيست ولى او پيامبر خدا و خاتم النبيين است»، و فرمود: «اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ»: «اگر از دنيا برود يا كشته شود به عقب باز مى گرديد»؟ پس تو و شركائت اى معاويه آن قومى هستيد كه به عقب باز گشتند و مرتد شدند، و آنچه با خدا پيمان بسته بودند زير پا گذاشتند و بيعت را شكستند، و البته به خدا ضررى نزدند.(3)
ص: 271
همان قدر كه اتحاد مردم در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندانش براى غصب خلافت تعجب آور است، مصون ماندن از چنين سيل بنيان كن و بلاى عظيم عجيب تر است، آن هم تا جايى كه عدد مصون ماندگان به سه نفر برسد. اين نشانگر كوه راسخ ايمان در قلب اين سه نفر است كه همه لغزيدند ولى اينان كَالْجَبَلِ الرّاسِخِ لا تُحَرِّكُهُ الْعَواصِفُ بر جاى ماندند.
امام باقر عليه السلام مى فرمايد: «مردم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله از دين بازگشتند مگر سه نفر. پرسيدند: سه نفر چه كسانى بودند؟ فرمود: «مقداد، ابوذر و سلمان فارسى. با گذشت زمانِ كمى عده اى متوجه اشتباه خود شدند». سپس فرمود: اين سه نفر بودند كه سنگ آسيابِ هدايت بر گِرد اينان گرديد، و اينان با غاصبين بيعت نكردند تا آنگاه كه اميرالمؤمنين عليه السلام را به اجبار براى بيعت آوردند. سپس امام باقر عليه السلام اين آيه را تلاوت فرمود: «وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ».(1)
تذكر اين نكته ضرورى به نظر مى رسد كه طبق صريح كلام امام باقر عليه السلام در اين حديث و احاديث ديگرى كه مى فرمايد: «ثُمَّ اِنَّ النّاسَ عَرَفُوا بَعْدُ وَ رَجَعُوا»، به ضميمه قبولى توبه و بازگشت خطاكاران در هر شرايطى، بايد اذعان داشت كه در آن امتحان اول اكثريت قريب به اتفاق مردم - جز آن سه نفر - با تنها گذاشتن على عليه السلام غاصبين را كمك كردند و به سهم خود راه بازگشت از اسلام و ارتداد را پيش گرفتند. ولى آنان كه حقيقت طلب و خداجو بودند در اندك زمانى متوجه اشتباه يا فعل عمدى خود شدند و با فاصله هاى زمانى مناسب با فكر و اعتقادشان بازگشتند و دوباره رو به اسلام نمودند و همراه غاصبين نشدند، اگر چه اين عده هم بسيار كم بودند.
ص: 272
زيباترين ترسيم از بزرگترين فتنه تاريخ كه ارتداد مردم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله است در قالب بلندترين فرازهاى ادبى در خطبه حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام جلوه گر است، كه آيه مزبور را هم در ضمن كلام شريف خود آورده است. آن حضرت با اشاره به سرعت مردم در اقدام بر ضد ولايت آنان را توبيخ كرد كه فرياد دادخواهى ما را هم پاسخ نمى دهيد! آنگاه جوانب مختلف اين فتنه شوم و مضرات آن را در دقيق ترين صورت مورد بررسى قرار داد و فرمود:
چه زود كار خود را كرديد! و عجب سريع به كارى كه زمانش نرسيده بود اقدام نموديد! . . . آيا به راحتى مى گوييد: «محمد رسول خدا از دنيا رفت»؟!(1) به خدا قسم اين واقعه اى مهم است كه شكافى عظيم و گسيختگى گسترده اى همراه داشت و التيام دهنده آن مفقود بود. با غيبت پيامبر صلى الله عليه و آله زمين تاريك گرديده، و برگزيدگان الهى محزون گشته اند . . . با رحلت او اميدها به يأس مبدل شد و اموال غارت گرديد و حريم آن حضرت از بين رفت و حرمت او مورد اهانت قرار گرفت. با رفتن او امت در فتنه افتادند و ظلمت همه جا را فرا گرفت و حق از بين رفت. به خدا قسم رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله بليه بسيار بزرگ و مصيبت عظيم است كه مصيبتى مثل آن و حادثه ناگوارى همچون آن در دنيا نخواهد بود، و به اين مصيبت عظمى كتاب خدا در خانه هاي تان و در هر صبح و شام آگاهى داده، و به آن در گوش هاي تان با ندا و فرياد و خواندن و فهماندن خبر داده است. همچنين خبر داده از آنچه به انبياى الهى و فرستادگان خداوند در گذشته رسيده كه حكم نهايى و قضا و قدر حتمى است، آنجا كه فرموده: «وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه ُ الشّاكِرينَ».(2)
ص: 273
هيچ كس در عالَم قدرت ضرر زدن به ذات كبريايى حق تعالى ندارد. اين مطلبِ واضح در اين آيه شريفه فقط براى اين مطرح شده كه به مردم بفهماند وقتى خداوند از جهات مختلف مردم را به راه راست هدايت مى كند و پيامبر و كتابى براى ارشاد آنان مى فرستد، بايد بدانند كه فايده آن به بندگان باز مى گردد كه در دنيا و آخرت رستگار شوند، و هيچ گونه نفعى براى خداوند ندارد، و بارى تعالى نيازى به پذيرش دستوراتش از سوى بندگان ندارد.
در واقع اين يك دلسوزى براى مردم است، و وقتى با اين همه ارشاد و هدايت، مردمى نه تنها در پذيرش آن تعلل كنند بلكه سير قهقرايى پيش گيرند و در صدد ضايع كردن راه هموار شده براى نسل هاى آينده باشند، چنين مردمى به دنيا و آخرت خود ضرر مى زنند و لايق چنين خسارتى هستند. روز رستاخيز كه روز نتايج حيات بشرى است اين زيان و خسران علنى مى شود و به همه مردم اعلان مى گردد. پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد:
روز قيامت عده اى از اصحاب مرا مى آورند كه آنان را به سمت چپ مى برند. من در آنجا صدا مى زنم: اصحابم! اصحابم! در پاسخ به من گفته مى شود: تو نمى دانى اينان بعد از تو چه اقداماتى كرده اند! من در آنجا سخن عبد صالح را خواهم گفت: «خدايا، تا در ميان آنان بودم بر آنان شاهد و ناظر بودم. آنگاه كه مرا از دنيا بردى تو مراقب آنان بودى و تو بر هر چيزى شاهد هستى». به من گفته مى شود: يا محمد، آنان پس از تو - هنگامى كه از آنان جدا شدى - مرتد شدند و به عقب بازگشتند.
خداوند هم مى فرمايد: «اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا».(1)
ص: 274
منظور از «شاكرين» در پايان اين آيه و پس از جمله «فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا»، كسانى هستند كه به جاى ارتداد و بازگشت از راه بيست و سه ساله پيامبر صلى الله عليه و آله - كه در واقع كفران اين نعمت عظمى است - راه قدردانى از اين سفره آماده اسلام را پيش گرفتند و در حفظ آن نهايت تلاش خود را مبذول داشتند.
اين بخش آيه در خطابه پيامبر صلى الله عليه و آله به صراحت تفسير شده و منظور از آن بيان گرديده است. نكته اى كه در خطبه جلب توجه مى كند كلمه «صابرين» پس از آخرين كلمه آيه است، و مى تواند تفسير گونه اى بر «شاكرين» باشد، يعنى قدردانى از چنين نعمتى در فتنه هولناك سقيفه و ادامه آن در روزگاران بعد صبرى عظيم مى طلبد و دست و پنجه نرم كردن با مشكلات بسيارى را به دنبال دارد.
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «بدانيد على است كه به صبر و شكر متّصف است، و بعد از او فرزندانم از صلب او موصوف به اين دو صفت اند». اين بدين معنى است كه مركز و قطب صبر و شكر در نعمت ولايت، دوازده امام بعد از پيامبرند، و هم از ايشان بايد كيفيت صبر و شكر در اين امر عظمى را آموخت، چنانكه به شيعيانشان مى آموختند.
اميرالمؤمنين عليه السلام در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمود: خداوند عزوجل مى فرمايد: «محمد نيست مگر رسولى كه قبل از او پيامبرانى گذشته اند، آيا اگر بميرد يا كشته شود به عقب باز مى گرديد»؟ آنگاه حضرت در پاسخ اين سؤال خداوند در قرآن مى فرمود: «به خدا قسم به عقب باز نمى گرديم بعد از آنكه خدا ما را هدايت كرده است. به خدا قسم اگر او از دنيا برود يا كشته شود، طبق آنچه او مى جنگيد خواهم جنگيد تا بميرم. به خدا قسم من برادر و پسر عمو و وارث او هستم، پس چه كسى سزاوارتر از من به اوست»؟!(1)
ص: 275
همچنين آن حضرت صبر عظيم خود بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله را با اين بيان فرمود:
اِنَّ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ امْتَحَنَنى بَعْدَ وَفاةِ نَبِيِّهِ فى سَبْعَةِ مَواطِنَ، فَوَجَدَنى فيهِنَّ - مِنْ غَيْرِ تَزْكِيَةٍ لِنَفْسى - بِمَنِّهِ وَ نِعْمَتِهِ صَبُورا.
خداوند عز و جل بعد از رحلت پيامبرش در هفت مورد مرا امتحان فرمود، و در همه اين موارد با منت و نعمتش بر من مرا صبور يافت؛ و من با اين گفتار در صدد تقديس خود نيستم.
سپس مسئله غصب خلافت را مطرح كرد و فرمود: «فَكانَ هذا اَقْرَحُ ما وَرَدَ عَلى قَلْبى»: «و اين مجروح كننده ترين چيزى بود كه بر قلبم وارد شد».(1)
داستان اين صبر را از دل پر غصه اميرالمؤمنين عليه السلام شنيدن، عظمت آن را روشن مى كند:
اللّهُمَّ اِنّى اَسْتَعْديكَ عَلى قُرَيْشٍ فَاِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمى وَ اَصْغَوْا اِنائى وَ صَغَّرُوا عَظيمَ مَنْزِلَتى وَ اَجْمَعُوا عَلى مُنازَعَتى حَقّا كُنْتُ اَوْلى بِهِ مِنْهُمْ فَسَلَبُونيهِ، ثُمَّ قالُوا: اِلاّ اَنَّ فِى الْحَقِّ اَنْ تَأْخُذَهُ وَ فِى الْحَقِّ اَنْ تُمْنَعَهُ، فَاصْبِرْ كَمَدا اَوْ مُتْ اَسَفا وَ حَنَقا.
فَنَظَرْتُ فَاِذا لَيْسَ مَعى رافِدٌ وَ لا ذابٌّ وَ لا ناصِرٌ وَ لا مُساعِدٌ اِلاّ اَهْلَ بَيْتى، فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَنَيَّةِ، فَاَغْضَيْتُ عَلَى الْقَذى وَ تَجَرَّعْتُ ريقى عَلَى الشَّجى وَ صَبَرْتُ مِنْ كَظْمِ الْغَيْظِ عَلى اَمَرَّ مِنَ العَلْقَمِ وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ حَزِّ الشِّفارِ.
خدايا من از تو در برابر قريش كمك مى خواهم، چرا كه اينان با من قطع رحم كردند و كاسه مرا كج كردند (كنايه از بى حرمتى) و مقام عظيم مرا كوچك شمردند و همگى براى نزاع بر سر حق من - كه از آنها بدان سزاوارتر بودم - اتفاق كردند و آن را از من گرفتند. سپس گفتند: حق را
ص: 276
مى توانى بگيرى و مى توانى از آن دفاع كنى. يا با غصه صبر كن و يا از تأسف و بغض بمير!
من نگاهى كردم و ديدم همراهم كمكى و مدافعى و ياورى و مساعدى جز اهل بيتم نيست، و نخواستم آنان را هم به كام مرگ بفرستم. اين بود كه خار را در چشم تحمل كردم و سكوت نمودم و آب دهانم را بر استخوان در گلو مانده فرو دادم و به گونه اى خشم خود را فرو دادم كه از حنظل تلخ تر بود و قلب مرا بيش از پاره كردن چاقو به درد مى آورد.(1)
اكنون ما تاريخِ صبر على عليه السلام را پيش رو داريم و بر آن دلِ پر غصه اشك مى ريزيم كه سى سال در مصيبت زهرايش سوخت و فرمود: «اَوَ تُضْرَبُ الزَّهْراءُ نَهْرا! فَلَيْتَ ابْنُ اَبى طالِبٍ ماتَ قَبْلَ يَوْمِهِ فَلا يَرَى الْكَفَرَةَ الْفَجَرَةَ قَدِ ازْدَحَمُوا عَلى ظُلْمِ الطّاهِرَةِ الْبَرَّةِ؛ فَقَدْ عَزَّ عَلَى ابْنِ اَبى طالِبٍ اَنْ يَسْوَدَّ مَتْنُ فاطِمَةَ ضَرْبا، فَلا يَثُورَ اِلى عَقيلَتِهِ وَ لا يَصِرَّ دُونَ حَليلَتِهِ»! يعنى: «آيا فاطمه چنين با جسارت زده مى شود؟ اى كاش پسر ابى طالب قبل از چنين روزى مرده بود و كافران فاجر را نمى ديد كه براى ظلم بر بانوى طاهره ازدحام كرده اند! بر پسر ابى طالب سخت است كه كمر فاطمه در اثر ضربت سياه شود و او نتواند به كمك بانويش رود و از همسرش دفاع كند»!!(2)
و استمرار اين صبر را چنين بر زبان آورد كه: «اَمّا حُزْنى فَسَرَْمَدٌ، وَ اَمّا لَيْلى فَمُسَهَّدٌ، وَ هَمٌّ لا يَبْرَحُ مِنْ قَلْبى اَوْ يَخْتارَ اللّه ُ لى دارَكَ الَّتى اَنْتَ فيها مُقيمٌ، كَمَدٌ مُقَيِّحٌ وَ هَمٌّ مُهيِّجٌ» «حزن من دائمى شده و شب هايم به بيدارى مى گذرد، و اين غصه اى است كه از قلبم پاك نخواهد شد تا خداوند براى من هم خانه اى كه تو را در آن مقيم ساخته اختيار نمايد. اين غصه اى است چركين كننده دل و غمى است هيجان آورنده دردها».(3)
ص: 277
على جان، اى مظهر صبر! از دل و جان صبر عظيمت را مى ستاييم كه خدايت ستوده است. بگذار ما هم به سهم خود سخن دل را آميخته با محبّت و خجالت بر زبان آوريم:
كُنْتَ لِلْمُؤْمِنينَ اَبا رَحيما اِذْ صارُوا عَلَيْكَ عِيالاً، فَحَمَلْتَ اَثْقالَ ما عَنْهُ ضَعُفُوا وَ حَفِظْتَ ما اَضاعُوا وَ رَعَيْتَ ما اَهْمَلُوا وَ عَلَوْتَ اِذْ هَلَعُوا وَ صَبَرْتَ اِذْ جَزَعُوا وَ اَدْرَكْتَ اِذْ تَخَلَّفُوا وَ نالُوا بِكَ ما لَمْ يَحْتَسِبُوا.
تو براى مؤمنين پدر مهربان بودى كه آنان خانواده تو به حساب آمدند. لذا سنگينى آنچه از تحمّل آن عاجز بودند بر دوش گرفتى، و آنچه از حفظش كوتاهى داشتند حفظ نمودى و آنچه نسبت به آن بى توجه بودند مواظبت كردى، و آنگاه كه وحشت كردند تو با اراده بلند نترسيدى، و آنگاه كه صبرشان لبريز شد تو همچنان صابر بودى، و آنگاه كه عقب ماندند تو پيش افتادى، و مؤمنين به بركت تو به آنچه فكرش را نمى كردند دست يافتند.(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير «شاكرين» را با «صابرين» قرين فرمود، و على و امامان عليهم السلام را مصداق اين شكر و صبر معرفى كرد. امام صادق عليه السلام صبر شيعيان را به عنوان دنباله آن صبر عظيم معرفى مى كند و مى فرمايد: «نَحْنُ صُبَّرٌ وَ شيعَتُنا اَصْبَرُ مِنّا، وَ ذلِكَ اَنّا نَصْبِرُ عَلى ما نَعْلَمُ وَ هُمْ صَبَرُوا عَلى ما لا يَعْلَمُونَ»؛ يعنى: «ما بسيار صبر كننده ايم و شيعيانمان از ما صبر كننده ترند! اين بدان جهت است كه ما صبر مى كنيم بر آنچه مى دانيم و آنان صبر مى كنند بر آنچه نمى دانند».(2) چه بسا منظور حضرت اين باشد كه ما پشت پرده قضايا را مى دانيم و عظمت ثواب و جزاى الهى بر اين صبر برايمان روشن است، ولى شيعيان به خاطر محبت و ولايت ما و به عنوان اطاعت از دستور ما صبر مى كنند،
ص: 278
با آنكه دقيقا ثواب عظيم اين صبر را نمى دانند و از پشت پرده بسيارى از توطئه هاى دشمنانمان خبر ندارند.
ص: 279
يَمُنُّونَ عَلَيْكَ اَنْ اَسْلَمُوا، قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ اِسْلامَكُمْ، بَلِ اللّه ُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ اَنْ هَداكُمْ لِلاْيمانِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ.
بر تو منت مى گذارند كه مسلمان شده اند. بگو اسلامتان را بر من منت مگذاريد، بلكه خداوند بر شما منت دارد كه شما را به ايمان هدايت كرده، اگر راستگو باشيد.
ذلِكَ بِاَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما اَسْخَطَ اللّه ُ وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَاَحْبَطَ اَعْمالَهُمْ.
اين بدان جهت است كه آنان پيروى كردند از آنچه خدا را ناراضى مى كند و رضايت او را نخواستند، خدا هم اعمال آنان را ساقط كرد.
يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ.
بر شما فرستاده مى شود شعله اى از آتش و مس گداخته و كمك نمى شويد.
فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ. اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ.
پروردگارت تازيانه عذاب را بر سر آنان ريخت. پروردگارت در كمين است.
مَعاشِرَ النّاسِ، لا تَمُنُّوا عَلَىَّ بِاِسْلامِكُمْ، بَلْ لا تَمُنُّوا عَلَى اللّه ِ فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٍ، اِنَّ رَبَّكُمْ لَبِالْمِرْصادِ.
اى مردم، با اسلامتان بر من منت مگذاريد، بلكه بر خدا هم منت نگذاريد، كه عملتان را نابود مى نمايد و بر شما غضب مى كند و شما را به شعله اى از آتش و مس گداخته مبتلا مى نمايد. پروردگار شما در كمين است.(1)
ص: 280
(خ ل:) لا تَمُنُّوا عَلَى اللّه ِ اِسْلامَكُمْ فَيَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يُصيبَكُمْ بِعَذابٍ مِنْ عِنْدِهِ («ج»: وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِسَوْطِ عَذابٍ)، اِنَّهُ لَبِالْمِرْصادِ.
اسلامتان را بر خدا منت مگذاريد كه بر شما غضب مى كند و از سوى او عذابى به شما مى رسد («ج»: شما را به تازيانه عذاب مبتلا مى كند)، و خدا در كمين است.(1)
(خ ل:) لا تَمُنُّوا عَلَى اللّه ِ فينا ما لا يُطيعُكُمْ («و»: وَ لا يُطيعُكُمُ) اللّه ُ وَ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِسَوْطِ عَذابٍ.
درباره ما بر خدا منت مگذاريد به آنچه خود سخن شما را اطاعت نمى كند، («و»: كه خدا از شما اطاعت نمى كند) و بر شما غضب نموده به تازيانه عذاب مبتلايتان مى نمايد.(2)
در اواسط خطبه غدير قبل از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله توطئه گران بر ضد خلافت را مطرح كند، براى آنكه مسلمانان به سوابق خود در اسلام مغرور نشوند و خود را در معرض امتحانى سخت بدانند، اين چهار آيه در يك فراز تركيب شده اند.
آيه اول (لا تَمُنُّوا عَلَىَّ اِسْلامَكُمْ) در كلام حضرت - طبق نسخه هاى مختلف - به سه گونه تضمين شده است: در نسخه «ب» با افزودن «ب- » در كلمه «بِاِسْلامِكُمْ» و افزودن جمله «بَلْ لا تَمُنُّوا عَلَى اللّه ِ» بعد از آن آمده است. در نسخه هاى «الف» و «ج» به جاى «عَلَىَّ» كلمه «عَلَى اللّه ِ» آورده شده است. در نسخه هاى «ه- » و «و» به جاى «اِسْلامَكُمْ» كلمه «فينا» آمده و بعد از آن در نسخه «ه- » «ما لا يُطيعُكُمُ اللّه ُ»، و در نسخه «و» «وَ لا يُطيعُكُمُ اللّه ُ» افزوده شده، و كلمه «عَلَىَّ» نيز به صورت «عَلَى اللّه ِ» ذكر گرديده است.
ص: 281
آيه دوم (اتَّبَعُوا ما اَسْخَطَ اللّه ُ وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَاَحْبَطَ اَعْمالَهُمْ) به صورت اقتباس كامل و تبديل غايب به مخاطب در كلام حضرت با عبارت «فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ» آمده كه در برخى نسخه ها فقط «يَسْخَطَ عَمَلَكُمْ» ذكر شده است.
آيه سوم (يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ . . . ) فقط در نسخه «ب» در كلام حضرت با عبارت «وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٍ» ديده مى شود. لازم به يادآورى است كه اين آيه يك بار ديگر در اواخر همين بخش ششم خطبه ذكر شده است كه در جاى خود مورد بررسى قرار خواهد گرفت.(1)
آيه چهارم (فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ، اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ) - طبق نسخه هاى مختلف - به 5 صورت در كلام حضرت تضمين شده است: در نسخه «ب» فقط آيه 14 با خطاب جمع آورده شده: «اِنَّ رَبَّكُمْ لَبِالْمِرْصادِ». در نسخه «الف» آيه 13 به صورت «يُصيبَكُمْ بِعَذابٍ مِنْ عِنْدِهِ» و در نسخه هاى «ج» و «ه- » و «و» به صورت «وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِسَوْطِ عَذابٍ» آمده، و آيه 14 در نسخه هاى «الف» و «ج» با عبارت «اِنَّهُ لَبِالْمِرْصادِ» ذكر شده و در نسخه هاى «ه- » و «و» نيامده است.
آيه سوره حجرات در قرآن از آيه 17 شروع مى شود كه فرموده: «قالَتِ الاَْعرابُ آمَنّا، قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا اَسْلَمْنا . . .» و منظور افرادى است كه فقط لفظ اسلام را بر زبان آورده اند و ايمان واقعى ندارند. سپس مؤمنين واقعى را معرفى مى كند و از آنان مى خواهد در برابر دستورات الهى ادعايى نداشته فروتن باشند. تا آيه مزبور كه صريحا خاطر نشان مى كند خدا بر شما منت دارد و مبادا در پذيرفتن اسلام بر خدا منت بگذاريد، و يك آيه بعد از اين پايان سوره حجرات است.
ص: 282
آيه سوره محمد صلى الله عليه و آله درباره كسانى است كه در آيه 25 ذكر شده كه از دين باز مى گردند و منافقانه با كفار ارتباط برقرار مى كنند كه تا حد امكانشان از اسلام حذف كنند. سپس خداوند عذابى كه توسط ملائكه بر اينان نازل مى شود يادآور شده تا به اين آيه مى رسد كه علت آن عذاب را سخط خداوند و حبط و نابودى اعمالشان ذكر مى كند.
آيه سوره «الرحمن» ادامه مى يابد كه سلطان پروردگار و عجز جن و انس را مطرح مى فرمايد، و اينكه جن و انس نمى توانند بدون اجازه و قدرت الهى از آفاق آسمان و زمين نفوذ كنند، تا به اين آيه مى رسد كه اگر آتش و مس گداخته بر سر شما بريزد نمى توانيد آن را از خود دور كنيد.
در آيات سوره فجر، خداوند اقوام طغيان كننده كه فساد در زمين بپا كردند را مطرح مى فرمايد، و آنگاه دو نكته را خاطر نشان مى سازد: يكى اينكه خداوند تازيانه عذاب بر آنان فرود آورده و ديگر اينكه خداوند همچنان در كمين گنهكاران است.
تفسيرى كه از مطرح شدن اين آيه در اين موقعيت خطبه غدير قابل استفاده است به معناى منت گذاشتن مسلمانان بر خدا و رسول در مسئله خلافت و جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله باز مى گردد. جالب اينكه در برخى نسخه ها با صراحت كامل و با عبارتى ظريف اين مهم را به ميان آورده و مى فرمايد: «لا تَمُنُّوا عَلَى اللّه ِ فينا ما لا يُطيعُكُمُ اللّه ُ»، و مى بينيم كه به جاى «اِسْلامَكُمْ» كلمه «فينا» را آورده است. يعنى درباره ما اهل بيت، يا درباره امر خلافت ما اهل بيت بر خدا منت مگذاريد، و سپس افزوده كه «خدا در اين باره سخن شما را نخواهد بپذيرفت».
اين منت گذاشتن را مى توان به غرور مسلمانى تعبير كرد، و طبعا با حضور پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر مسائل كوچكى چون تقسيم غنايم جنگى جلوه مى كرد، امّا با رحلت حضرت افكار شيطانى خلافت را به صورت بالاترين غنيمت به دست آمده از اسلام جلوه
ص: 283
مى دهد كه بر سر تقسيم آن نَفْس ها طمع بلند بروز مى دهند. در غدير اين مطلب علنا بر زبان عده اى آمد كه اگر بناست على خليفه باشد لااقل ديگران را هم با او شريك كن يا بعد از او كسانى را براى خلافت نامزد نما!! كه پيامبر صلى الله عليه و آله به شدت با اين طمع كارى در برابر دستور الهى مقابله فرمود و آن را رد كرد.(1)
يكى از وجهه هاى امتحان الهى آن است كه منت گذاشتن هيچگاه به صراحت بر زبان كسى جارى نمى شود، بلكه هر كس با به ميان آوردن سوابق خويش سعى مى كند سهمى از مزاياى جامعه اسلامى را به خود اختصاص دهد! تقدم در اسلام، فداكارى ها و جانفشانى ها در راه آن، نسبت داشتن با پيامبر صلى الله عليه و آله و امثال اينها، زبان عده اى را باز مى كند كه بگويند: پس سهم ما چه مى شود؟ پس نتيجه زحمات ما كجا رفت؟ پس ما براى چه مسلمان شديم؟ آيا از مسلمانى فقط نماز و روزه به ما مى رسد و خلافت نصيب ديگران است؟! و امثال اين اعتراضات منت آميز كه در مسئله خلافت - چه رو در روى پيامبر صلى الله عليه و آله و چه بعد از آن حضرت - بارها و بارها مطرح گرديد.
اميرالمؤمنين عليه السلام در سوابق و فضايل و فداكارى و عمل به فرامين اسلام و اوامر پيامبر صلى الله عليه و آله قابل مقايسه با هيچكس نبود، و آنچه داشت در زيباترين جلوه اخلاص تقديم درگاه الهى نموده بود، ولى با اين همه وقتى ديد مردم با پيش كشيدن سوابق خود تصميم بر هم زدن دين خدا و ولايت الهى دارند، از همان نقطه در مقابل مردم ايستاد و فضايل و سوابق خود را مطرح كرد تا آنان را متوجه اين نكته كند كه اگر فضايل و سوابق دليل تقدم و كسب حقوق است هيچكس بر من تقدم ندارد، و در عين حال من منت خدا را دارم نه اينكه بر خدا منت گذارم، و اگر نبود كه خداوند مرا به اين مقام منصوب فرموده، خود را براى به دست آوردن آن جلو نمى انداختم و در پى آن نبودم.
مجموع آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره علت و كيفيت نصب خليفه از سوى خدا در خطابه غدير فرموده، وقتى در كنار اين فراز كه شامل آيه «لا تَمُنُّوا عَلَىَّ اِسْلامَكُمْ بَلِ اللّه ُ يَمُنُّ
ص: 284
عَلَيْكُمْ اَنْ هَداكُمْ لِلاْيمانِ» قرار بگيرد، اين نتيجه را به ما يادآور مى شود كه امر خلافت مانند اصل اسلام جزء فرامينى است كه از سوى خداوند براى صلاح دنيا و آخرت مردم آمده است. اينكه امامت و خلافت چگونه بايد باشد و صاحب اين مقام چه كسى بايد باشد، مسئله اى از طرف خداست و طبق حكمت الهى تعيين شده است.
همان گونه كه بايد سپاس گزار خداوند باشيد و منت خدا بر شماست كه به اسلام هدايت تان فرموده، همانطور در مسئله ولايت بر شما منت دارد كه امامانى معصوم - كه خود آنان را خلق كرده و امتحان نموده - براى مردم منصوب فرموده است، و مردم را به حال خود رها نكرده تا با اشتباهات عمدى و سهوى خود را دچار امامان ناشايست كنند و دنيا و آخرت شان تباه شود.
هر مسلمانى بايد شرمنده اين لطف الهى بوده منت خدا را خريدار باشد، نه آنكه معترضانه ادعا كند كه چرا خدا بدون در نظر گرفتن حقى براى ساير مسلمانان در خلافت، خليفه منصوب نموده است؟! بنابراين اگر كسى اين دلسوزى خداوند و انتصاب حكيمانه الهى را با افكار جاهلى - كه سر از تعصب و منت گذاشتن و سهميه خواستن بر مى آورد - مطرح كند، از طرف خداوند مستحق چهار سزاى بزرگ است:
1 . حبط عمل، يعنى كسى كه بر خدا منت گذارد، خدا اعمال انجام داده اش را نيز نابود مى كند و براى روز جزا دست خالى مى ماند.
2 . سخط و نارضايتى و غضب خداوند، يعنى خدا از اين برخورد بنده اش با چنان پروردگار مهربانى كه دلسوزانه تمام شرايط هدايت او را آماده فرموده، غضب مى كند و به چنين بنده اى نگاه رضايت و مرحمت نمى نمايد.
3 . ابتلاء به آتش جهنم و مس گداخته، يعنى پايان اين مسير كه كسى بر خدا درباره پذيرفتن اسلام و جزئيات آن منت بگذارد آن است كه او را به جهنم مى كشاند و به عذاب سخت الهى دچار مى گردد.
ص: 285
4 . تازيانه عذاب، از آنجا كه مورد تازيانه عذاب در آيه قرآن عذاب هايى است كه در دنيا بر سر طاغيان و سركشان در پيشگاه پروردگار نازل شده، لذا معناى اين فراز از خطبه كه بعد از «شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ» ذكر شده باز مى گردد به اينكه منت گذاران بر خداوند در دنيا هم بايد منتظر عذاب الهى باشند كه همچون شلاقى بر سرشان فرود مى آيد.
آخرين جمله اين فراز از خطبه غدير بيدار باشى است كه خدا را هميشه مواظب خود بدانيم و هر گاه از اين منت ها بر قلبمان خطور كرد پروردگار مهربان خود را بياد آوريم و او را در كمين بدانيم و از اين چهار نتيجه منت گذاشتن خود هراسان باشيم.
ص: 286
وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ اَكْثَرُ الاَْوَّلينَ.
قبل از آنان اكثر پيشينيان گمراه شدند.
مَعاشِرَ النّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ اَكْثَرُ الاَْوَّلينَ.
اى مردم، قبل از شما اكثر پيشينيان گمراه شدند.(1)
همچنان كه پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله امتحان الهى را هشدار مى دهد، ماجراى گذشتگان از انسان هاى روى زمين را به عنوان درس عبرتى براى آيندگان خاطر نشان مى نمايد. اين يادآورى را با اقتباس از آيه قرآن انجام داده و آيه را از صورت غايب به خطاب تبديل نموده و از كلمه «وَ لَقَدْ . . .» در اول آيه به «قد» اكتفا كرده است، كه اين كار لازمه تضمين آيه در خطابه است.
در سوره صافات از آيه 50 خداوند گفتگوى اهل بهشت را درباره همنشينان خود در دنيا مطرح مى كند كه آنان را در جهنم مى يابند. سپس بهشت و جهنم را مايه آزمايش مردم معرفى مى كند و بيان مى كند كه عده اى از اهل آتش كسانى اند كه پيرو پدران گمراه خود شده اند، و در نهايت ثمره چنين كار حساب نشده اى را گمراهى آنان بيان مى كند.
تفسيرى كه بر اين آيه از خطبه غدير مى توان استفاده كرد، با توجه به موقعيت آن
ص: 287
در خطبه و تبديل ضمير «هُم» به ضمير «كُم» در كلمه «قَبْلَكُمْ» باز مى گردد كه شامل همه امت هاى قبل از اسلام مى شود. مى توان گفت: از شديدترين آياتى كه عبارتى همه جانبه درباره به حساب نياوردن اكثريت مردم و اذعان به قِلّت مؤمنان در قرآن آمده همين آيه سوره صافات است، زيرا در اين آيه عنوان «ضلالت» را درباره آنان تثبيت مى نمايد و به بى ايمان بودن اكتفا نمى كند، و از سوى ديگر اكثريت اولين را مورد توجه قرار مى دهد كه اين عنوان شامل همه زمان هاى قبل از خطاب مى شود.
بنابراين معناى آيه باز مى گردد به اينكه از اول خلقت حضرت آدم عليه السلام تا روز غدير اكثريت انسان ها نه تنها مؤمن نبوده اند كه گمراه هم بوده اند. اقتباس آيه در اين موقعيت خاص خطبه كه حضرت مردم را درباره امتحان الهى درباره ولايت هشدار مى دهد و از مخالفت اوامر الهى در مورد ولايت باز مى دارد و از عذاب دنيا و آخرت مى ترساند، بدان معنى است كه در برابر انذارها و هشدارهاى انبياى گذشته اكثريت نپذيرفته اند و راه انحراف ضلالت را بر راه مستقيم برگزيده اند، پس شما هم اين نكته را فراموش نكنيد كه اگر بعد از من اكثريت مردم به دستورات و انذارهاى من درباره ولايت توجه نكردند اين به معناى ضلالت و گمراهى آنان است، نه اينكه اكثريت دليل حقانيت باشد.
مسئله در اقليت بودن درباره ولايت اهل بيت عليهم السلام از بنيادى ترين مسايل اعتقادى است كه در طول تاريخ هزار و چهارصد ساله اسلام عملاً خود نمايى كرده است. اكثريت مسلمانان امامت و ولايت و خلافت و صاحب اختيارى دوازده امام عليهم السلام را نپذيرفته اند، و فقط شيعيان بوده اند كه اين عمود خيمه عقيده را پذيرفته اند.
با استناد به يك اصل قاطع قرآنى، شيعه نه تنها از اقليت خود نمى هراسد كه به آن افتخار هم مى كند، چرا كه كتاب خداوند در آيات متعدد اكثريت را غير مؤمن و غير
ص: 288
عالم و غير عاقل و دشمن حق و مشرك و فاسق و بد كردار و كفران كننده نعمت و جاهل و غافل و كافر و گمراه مى شمارد.
براى بيان كامل آيه كوتاهى كه در خطابه بسيار بلند غدير، دنيايى از اعتقاد براى ما به ارمغان آورده (آيه «وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ اَكْثَرُ الاَْوَّلينَ») لازم است در سه جهت توضيح بيشترى داده شود:
1 . ريشه قرآنى مسئله اقليت و اكثريت.
2 . تجربه عملى اكثريت در امت هاى گذشته تا امروز.
3 . تحليلى از ارزش علمى - دينى اكثريت و اقليت.
به طور كلى در قرآن اكثريت نه تنها مورد اعتماد واقع نشده اند، بلكه خالق جهان با علمى كه درباره مخلوق خود دارد، و سابقه عملى كه در طول قرن ها بشر از خود نشان داده است، هميشه به صورت هشدار گونه اى با مسئله اكثريت برخورد كرده و بشر را از تكيه بر چنين اصلى و بناى زندگى فكرى و عملى خود بر چنين مبنايى بر حذر داشته است. بسيار جالب است كه حتى يك مورد در قرآن «اكثريت» مورد تأييد و توجه نبوده، و حتى يك مورد به عنوان تاريخى از سابقه مثبت اكثريت به ميان نيامده است. از آن جالب تر اينكه اقليت مورد عنايت و امضاى خداوند بوده و در تاريخ انبيا و در مورد اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله تأكيد خاصى روى اقليت وجود دارد.
اين مسئله در آيات بسيار زيادى جلوه گر است كه در تعدادى از آنها از معناى جمله چنين استفاده اى مى شود، ولى حدود 90 آيه به صراحت تمام مطلب را به ميان آورده است. در اينجا با دسته بندى موضوع مربوط به اكثريت در آنها دوره كاملى از آيات قرآن در اين باره تقديم مى گردد:
ص: 289
9 آيه از قرآن به صورت اساسى مسئله اكثريت را از زير سؤال برده است. اين آيات از جهات فراگيرى مسئله اكثريت را به محاصره در آورده و مُهر بطلان بر آن زده است.
در مواردى اصل امكان رويكرد اكثريت به سوى حق و ايمان را زير سؤال بزرگ مى برد كه انبيا را هم از تحقق آن عاجز مى داند: «وَ ما اَكْثَرُ النّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنينَ»(1): «اكثر مردم - اگرچه تو اى پيامبر تلاش كنى و دلت هم بخواهد - مؤمن نيستند»!!
در موردى ديگر تابع اكثريت شدن را باعث مستقيم گمراهى مى داند و مى فرمايد: «اِنْ تُطِعْ اَكْثَرَ مَنْ فِى الاَْرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبيلِ اللّه ِ»:(2) «اگر از اكثريت كسانى كه روى زمين هستند اطاعت كنى تو را از راه خدا گمراه مى كنند».
در آيه اى ديگر در برابر اكثريت مى ايستد و عظمت ظاهرى آنان را در هم مى شكند و مى فرمايد: «اِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَْرْضِ جَميعا فَاِنَّ اللّه َ لَغَنِىٌّ حَميدٌ»:(3) «اگر شما و همه كسانى كه روى زمينند كافر شوند، خداوند بى نياز و سپاس شده است».
در نقطه اى ديگر از قرآن تعجب از سقوط اكثريت را بيجا مى داند و مى فرمايد: «قُلْ لا يَسْتَوِى الْخَبيثُ وَ الطَّيِّبُ وَ لَوْ اَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبيثِ»(4): «خبيث و پاكيزه مساوى نخواهند بود، اگر چه كثرت خبيث تو را به تعجب وادارد»!
ص: 290
در فرازى ديگر از قرآن اكثريت را منزجر از حقيقت و دنباله رو باطل اعلام مى كند و چنين مى فرمايد: «بَلْ اَكْثَرُهُمْ يَعَلَمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ»(1): «بلكه اكثرشان در حالى كه از حق اعراض مى كنند آن را خوب مى دانند»، و نيز مى فرمايد: «بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ اَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ»:(2) «بلكه حق را براى آنان آورد، در حالى كه اكثريتشان نسبت به حق كراهت داشتند»، و يا مى فرمايد: «لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ اَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ»(3): «براى شما حق را آورديم ولى اكثرتان از حق كراهت داريد».
در نگاهى به عاقبت به شرّى اكثريت ها مى فرمايد: «كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا اَكْثَرَ مِنْهُمْ وَ اَشَدَّ قُوَّةً وَ آثارا فِى الاَرْضِ، فَما اَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ»(4): «چگونه بود عاقبت كسانى كه قبل از آنان بودند كه تعدادشان بيش تر و نيرو و آثارشان قوى تر بود، ولى آنچه به دست آوردند براى آنان فايده اى نداشت».
با توجه به آياتى كه ذكر شد، ديديم كه خداوند اكثريت را نه تنها مورد تأييد قرار نداده، كه به صورت همه جانبه اى بى ارزشى آن را روشن ساخته است.
هدف از ارسال انبيا عليهم السلام ايمان و اعتقاد واقعى مردم است، و بدون شك اين حجج الهى با رقم 124000 پيامبر صلى الله عليه و آله و دوازده امام معصوم عليهم السلام و در سايه سار ايشان علما و مؤمنين هر قومى، نهايت تلاش خود را در گستره زمين براى هدايت مردم به ايمان به حق تعالى و پيامدهاى اين اعتقاد به كار گرفته اند. با اين برنامه گسترده الهى، قرآن را كه ورق بزنيم 14 آيه به صراحت اكثريت را «غير مؤمن» مى خواند و در 8 آيه عنوان «كفر» را به جاى ايمان به اكثريت نسبت مى دهد.
ص: 291
در آياتى «ناس» يعنى «مردم» را موضوع قرار مى دهد و مى فرمايد: «اَكْثَرُ النّاِس لا يُؤْمِنُونَ»(1): «اكثر مردم ايمان نمى آورند»، و گاهى با ضمير جمع مى آورد: «اَكْثَرُهُمْ لايُؤْمِنُونَ»(2)، و گاهى قالب سخن را بدين گونه تغيير مى دهد: «وَ ما كانَ اَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنينَ».(3)
در آياتى «اقليت» را موضوع قرار مى دهد و مى فرمايد: «قَليلاً ما يُؤْمِنُونَ»(4) و يا «قَليلاً ما تُؤْمِنُونَ»(5) و يا با ظرافت بيشترى مى فرمايد: «ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ اِلاّ قَليلاً مِنْكُمْ وَ اَنْتُمْ مُعْرِضُونَ»(6): «سپس به حق پشت كرديد مگر عده كمى از شما در حالى كه اعراض كننده بوديد».
در مواردى اظهار ايمان اكثريت را پوچ مى شمارد و مى فرمايد: «وَ ما يُؤْمِنُ اَكْثَرُهُمْ بِاللّه ِ اِلاّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ»(7): «اكثر آنان به خدا ايمان نياورده اند مگر آنكه مشرك هستند»، و در مواردى ديگر صراحتا به اكثريت نسبت شرك مى دهد: «كانَ اَكْثَرُهُمْ مُشْرِكينَ».(8)
آياتى از قرآن اكثريت را در معرض كفر قرار مى دهد و مى فرمايد: «اَكْثَرُهُمُ الْكافِرُونَ»(9): «اكثر آنان كافر هستند»؛ و گاهى اين كفر را جهت مى دهد: «وَ اِنَّ كَثيرا مِنَ النّاسِ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ لَكافِرُونَ»(10): «بسيارى از مردم به ملاقات پروردگار (قيامت) كافرند»؛
ص: 292
و گاهى تمايل به كفر را درباره اكثريت مطرح مى كند و مى فرمايد: «تَرى كَثيرا مِنْهُمْ يَتَوَلوُّنَ الَّذينَ كَفَرُوا»(1): «مى بينى بسيارى از آنان را كه كافران را دوست مى دارند». تا آنجا كه تأثير معكوس آيات الهى را درباره اكثريت بيان مى كند: «وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مِنْهُمْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْيانا وَ كُفْرا»(2): «آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده طغيان و كفر بسيارى از آنان را بيشتر مى كند»!
در اين آيات مشاهده كرديم كه خداوند مؤمن نبودن و مشرك بودن و كافر بودن را صراحتا به اكثريت نسبت داده و جلوه هايى از آن را نيز بيان داشته است.
قرآن نه تنها اكثريت را درباره ايمان قبول ندارد، بلكه با اشاره به جهت بى ارزشى آن - كه نبود علم و آگاهى است - براى همه روشن مى كند كه چرا نبايد گول اكثريت را خورد.
در آيات متعددى از قرآن عموم مردم به عدم علم نسبت داده شده اند كه مى فرمايد: «اَكْثَرُ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ»(3): «اكثر مردم نمى دانند»، و يا مى فرمايد: «اَكْثَرُهُمْ لايَعْلَمُونَ».(4) و گاهى اين تعبير به «جهل» تغيير مى يابد و مى فرمايد: «وَ لكِنَّ اَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ».(5) گاهى جهت علمى فاصله داشتن اكثريت از حق را چنين بيان مى كند: «وَ ما يَتَّبِعُ اَكْثَرُهُمْ
ص: 293
اِلاّ ظَنّا وَ اِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنى مِنَ الْحَقِّ شَيْئا»(1): «اكثر مردم جز گمان را تابع نمى شوند، و گمان در رسيدن به حق هيچ نفعى ندارد». در مواردى هم بسيارى از گمراه كنندگانِ مردم را از همين دريچه مى نگرد: «وَ اِنَّ كَثيرا لَيُضِلُّونَ بِاَهْوائِهِمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ»(2): «بسيارى از مردم با آراء بدون علم خود ديگران را گمراه مى كنند».
اگر علم و آگاهى در تشخيص حق ارزش دهنده است، بدون شك عقل و فكر دُرُست كه پردازنده علم و تحليل كننده آنست در درجه مقدم آن قرار دارد. خداوند در اين باره آيات بسيار شديد اللحنى فرموده كه عمق مسئله اكثريت را براى ما روشن مى سازد.
در آياتى از قرآن تعقّل نكردن را مطرح كرده و فرموده است: «اَكْثَرُهُمْ لايَعْقِلُونَ»(3): «اكثريت مردم تعقل نمى كنند». در بعضى از آيات اين معنى با تعبير غفلت آمده و فرموده است: «اِنَّ كَثيرا مِنَ النّاسِ عَنْ آياتِنا لَغافِلُونَ»(4): «بسيارى از مردم از آيات ما غافلند»، كه مى توان منظور از آن را تفكر و تعقل نكردن دانست. در موردى ديگر خوشبينى نسبت به اكثريت را مؤاخذه مى كند و آنان را در حد چهار پايان پايين مى آورد، و چنين تعبيرى در قرآن چشم و گوش انسان را باز مى كند كه مبادا با خيالات واهى درباره اكثريت خود را تباه كند. مى فرمايد: «اَمْ تَحْسَبُ اَنَّ اَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ اَوْ يَعْقِلُونَ، اِنْ هُمْ اِلاّ كَالاَْنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ سَبيلاً»(5): «يا گمان مى كنى اكثر مردم مى شنوند يا تعقل مى كنند؟ اين اكثريت نيستند مگر مانند چهارپايان بلكه از آنان هم گمراه ترند».
ص: 294
در آيه اى ديگر واهمه جهنم رفتن اكثريت را از ذهن ها پاك مى كند و چنان صريح اين مسئله را با علل آن مطرح مى كند كه خاطر هر انسانى آسوده شود: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيرا مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لايَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ اَعْيُنٌ لايُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لايَسْمَعُونَ بِها، اُولئِكَ كَالاَْنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ»(1): «ما بسيارى از جن و انس را براى جهنم خلق كرديم. اينان قلب هايى دارند كه با آنان درك نمى كنند و چشمانى دارند كه با آن نمى بينند و گوش هايى دارند كه با آن نمى شنوند، اينان مانند چهار پايانند، بلكه گمراهترند».
و اينچنين صراحت هاى قرآن بيدار باش دائمى ماست كه روز قيامت با وجود چراغ هاى خطرى مانند اين آيات، هيچ عذرى درباره پيروى كوركورانه از اكثريت پذيرفته نخواهد شد.
پس از مرحله فكر و تعقل و اعتقاد، نوبت به عمل مى رسد. خداوند هنوز اين اكثريت را رها نمى كند و در تقوى و مراعات فرامين الهى نيز آنان را عقب مانده از قافله و آلودگان به گناه معرفى مى كند، و از اين جهت نيز سلب اعتماد از آنان را اعلام مى نمايد.
در مواردى از قرآن قلت مؤمنين را در برابر كثرت فاسقين چنين بيان مى كند: «مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ اَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ»(2): «عده اى از آنان مؤمن اند و اكثر آنان فاسقند»؛ و گاهى با ظرافت بيشتر بى مسئوليتى اكثريت را به ميان مى آورد و مى فرمايد: «وَ ما وَجَدْنا
ص: 295
لاَِكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ اِنْ وَجَدْنا اَكْثَرَهُمْ فاسِقينَ»(1): «اكثر آنان را داراى عهد و پيمان و مسئوليت نيافتيم، و اكثرشان را فاسق يافتيم».
در مواردى فرموده: «كَثيرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ»(2): «بسيارى از آنان فاسق اند»، و گاهى كلمه «ناس» را به كار برده و فرموده: «اِنَّ كَثيرا مِنَ النّاسِ لَفاسِقُونَ».(3) مسئله فسق و بى تقوايى اكثريت در موردى با عنوان «اسراف» آمده كه مى فرمايد: «ثُمَّ اِنَّ كَثيرا مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِى الاَْرْضِ لَمُسْرِفُونَ»(4): «بعد از آن بسيارى از آنان در زمين اسراف كار شدند». در آيه اى ديگر «شتاب به سوى گناه» درباره اكثريت مطرح شده و مى فرمايد: «تَرى كَثيرا مِنْهُمْ يُسارِعُونَ فِى الاِْثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اَكْلِهِمُ السُّحْتَ»(5): «مى بينى بسيارى از آنان را كه به انجام گناه و دشمنى و خوردن مال ناشايست شتاب مى ورزند». در آيه اى هم عنوان «سوء عمل» درباره اكثريت آمده است: «مِنْهُمْ اُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ كَثيرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما يَعْمَلُونَ»(6): «عده اى از آنان امت ميانه رو هستند، و آنچه بسيارى از آنان انجام مى دهند زشت است». و در آيه اى مسئله «دروغ» درباره اكثريت مطرح شده است: «اَكْثَرُهُمْ كاذِبُونَ»(7): «اكثر آنان دروغگويند».
اين گونه است كه خداوند ما را از پيروى اكثريت كه فاسق اند بر حذر داشته و گناهكاران را بى ارزش تر از آن دانسته كه عده اى دنيا و آخرت خود را بر تابعيت از آنان استوار كنند.
ص: 296
اكثريت از نظر خداوند تا آنجا سقوط مى كند كه خداوند آنان را كفران كننده نعمت ها معرفى مى كند، كه قدر الطاف الهى را نمى دانند و با خداوند روى خوش ندارند. چنين اكثريتى براى بندگان خدا دلسوز نخواهند بود و پيروى از آنان قدردانى از قدر ناشناس است.
در قرآن در مواردى «ناس» مطرح شده و مى فرمايد: «اَكْثَرُ النّاسِ لا يَشْكُرُونَ»(1) و در مواردى مى فرمايد: «اَكْثَرُهُمْ لا يَشْكُرُونَ»(2)، و در جايى ديگر مى فرمايد: «وَ لا تَجِدُ اَكْثَرُهُمْ شاكِرينَ»(3): «اكثر آنان را شكرگزار نمى يابى». در آيه اى هم كفران نعمت را به ميان مى آورد و مى فرمايد: «فَاَبى اَكْثَرُ النّاسِ اِلاّ كُفُورا»:(4) «اكثر مردم جز كفران نعمت را نپذيرفتند».
تا اينجا روشن شد كه مسئله اكثريت در قرآن چه اصالتا و چه به اعتبار عللى كه ممكن است به آن ارزش دهد مانند ايمان، آگاهى، تعقل و تفكر، تقوى و شكرگزارى، از نظر خداوند و آنچه در كتاب مباركش فرموده نه تنها ارزشى ندارد، بلكه مورد نكوهش و توصيفِ منفى نيز قرار دارد.
لازم به يادآورى است كه در تعدادى از موارد ذكر شده از قرآن كلمه «اكثر» به كار رفته و در موارد ديگرى «كثير» استفاده شده است. واضح است كه «اكثر» به تناسب كلمه اى كه بدان اضافه شده به معناى اكثريت قريب به اتفاق آن خواهد بود، مثلاً «اَكْثَرُ النّاسِ» يعنى اكثريت مردم. و در كنار آن «كثير» كه به معناى «عده زياد» از موردى خواهد بود مثلاً «كَثيرٌ مِنَ النّاسِ» يعنى عده زيادى از مردم، و روشن است كه «اكثر»
ص: 297
عدد بيشترى از «كثير» را نشان مى دهد. ولى به هر حال كلمه «كثير» هم از اين بُعد به مطلب مى نگرد كه انبوهى از جمعيت به سويى رفته اند كه انتظار نمى رفته است و از اين نكته نتيجه مورد نظر درباره اكثريت به دست مى آيد اگرچه منظور اكثريت قاطع نباشد.
جالب است كه كلمه «اكثر» در بيشتر موارد آن به «ناس» اضافه شده كه شامل عموم بشريت مى شود، و يا به ضمير «هُم» - كه به مردم باز مى گردد - آمده است، و اين در اثبات سقوط ارزش اكثريت مطلب را بدون نياز به توضيح روشن مى نمايد.
با توجه به آنچه قرآن درباره اكثريت تصريح كرده، براى هضم مسئله و آمادگى براى تحليل اين بنيان اعتقادى، جا دارد تجربه عملى اين نگاه الهى به اكثريت را با مرورى بر تاريخ امت ها مطالعه كنيم. ابتدا تاريخ انبياء عليهم السلام و سپس تاريخ امامان عليهم السلام و بعد از آن تاريخ غيبت كبرى را ورق مى زنيم.
اين بسيار مهم است كه در تاريخ همه انبيا عليهم السلام حتى يك مورد نداريم كه اكثريت مردم با پيامبرى موافق باشند و مخالفين او در اقليت باشند. بسيار جالب است كه مسئله مخالفت اكثريت در حد يك فكر و اعتقاد شخصى اكتفا نشده، بلكه باطل خود را اظهار كرده اند و عملاً به مخالفت با پيامبر زمان خود پرداخته اند و تصميم به اخراج او از آن سرزمين گرفته اند، و آنقدر در باطل خود استقامت به خرج داده اند كه عذاب خدا را بى واهمه طلب كرده اند. از همه عجيب تر اينكه با ديدن آثار عذاب هم عقب نشينى نكرده اند و آنقدر اصرار ورزيده اند كه عذاب الهى بر سر آنان نازل شده و نابودشان كرده است.
ص: 298
اين سابقه اكثريت در امم گذشته، اطمينان خاطر مى آورد كه اصلاً درباره اكثريت بايد محتاطانه و با حالت حذر و ترس از گمراهى نگاه كرد، و اين گذشته شرم آور در همه امت ها را هميشه بايد مد نظر داشت.
در سوره عنكبوت آمارى كلى از اين سوء سابقه اكثريت ارائه مى دهد و مى فرمايد:
«فَمِنْهُمْ مَنْ اَرْسَلْنا عَلَيْهِ حاصِبا وَ مِنْهُمْ مَنْ اَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنا بِهِ الاَْرْضَ وَ مِنْهُمْ مَنْ اَغْرَقْنا»(1): «بر عده اى از آنان سنگ فرستاديم، و عده اى را صيحه آسمانى فرا گرفت و عده اى ديگر را در زمين فرو برديم و گروهى ديگر را غرق كرديم».
در تاريخ هر يك از پيامبران نيز اين مخالفت اكثريت در قرآن با جزئياتش ترسيم شده كه ذيلاً به ترتيب ارائه مى شود:
درباره حضرت نوح عليه السلام اقليتى كه به اندازه يك كشتى بودند نجات يافتند و آن خلق عظيم با مخالفت خود هلاك شدند: «وَ نُوحا اِذْ نادى مِنْ قَبْلُ فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَنَجَّيْناهُ وَ اَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظْيمِ. وَ نَصَرْناهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا اِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ، فَاَغْرَقْناهُمْ اَجْمَعينَ»(2): «و آنگاه كه نوح از قبل ما را خواند و ما او را اجابت نموديم و از آن گرفتارى عظيم او و اهلش را نجات داديم، و او را براى نجات از قومى كه آيات ما را تكذيب مى كردند يارى كرديم. آنان قوم بدى بودند و ما همه آنان را غرق كرديم».
ص: 299
حضرت ابراهيم عليه السلام در مقابل قومى قرار مى گيرد كه بت پرستند و يك تنه در برابر آن اكثريت متفق مى ايستد و سخن حق خود را مى گويد و از اقليت بودن خود نمى هراسد: «اِذْ قالَ اِبْراهيمُ لاَِبيهِ وَ قَوْمِهِ اِنَّنى بَراءٌ مِمّا تَعْبُدُونَ»(1): «آنگاه كه ابراهيم به پدر و قومش گفت: من از آنچه شما مى پرستيد بيزارم».
قوم حضرت لوط عليه السلام او را در شديدترين تنگناها قرار دادند و با جرئت به كار خود مشغول شدند تا جايى كه او را تهديد به اخراج كردند: «قالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا لُوطُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجينَ»(2): «گفتند: اى لوط، اگر بس نكنى از اخراج شوندگان خواهى بود». آنگاه عذاب الهى را كه اكثريت را شامل شد و اقليتى كه حتى همسر لوط هم بين آنان نبود از آن نجات يافتند چنين ترسيم مى كند: «كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ، اِنّا اَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ حاصِبا اِلاّ آلَ لُوطٍ نَجَّيْناهُمْ بِسَحَرٍ»(3): «قوم لوط انذار كنندگان را تكذيب نمودند. ما بر آنان سنگ فرستاديم، مگر خاندان لوط كه هنگام سحر آنان را نجات داديم».
درباره حضرت صالح عليه السلام منظره بُهت آورى به نظر مى آيد، چرا كه آنچه خدا از آنان خواسته بود نه تنها اعمال روز مره زندگى نبود بلكه دستورى بود كه منفعتش به همه آن اكثريت مى رسيد: شترى كه يك روز تمام آب نهر را مى نوشيد و به همه مردم شير مى داد. مى بينيم كه اكثريت حتى در چنين مواردى قابل اعتماد نيستند و بر مخالفت با خداوند متحد مى شوند اگرچه به ضرر دنيايشان باشد: «فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوها فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ
ص: 300
رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوّاها»(1): «پيامبر خدا را تكذيب كردند و شتر را كشتند. خداوند هم به خاطر گناهشان عذاب را بر آنان نازل كرد و با خاك يكسانشان نمود».
درباره حضرت شعيب عليه السلام حتى دلسوزى آن پيامبر عظيم الشأن را ذكر مى كند كه مردم اعتنايى نكردند: «وَ اِلى مَدْيَنَ اَخاهُمْ شُعَيْبا . . . وَ يا قَوْمِ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقى اَنْ يُصيبَكُمْ مِثْلَ ما اَصابَ قَوْمَ نَوْحٍ اَوْ قَوْمَ هُودٍ اَوْ قَوْمَ صالِحٍ وَ ما قَوْمُ لُوطٍ مِنْكُمْ بِبَعيدٍ . . . وَ لَمّا جاءَ اَمْرُنا نَجَّيْنا شُعَيْبا وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّا، وَ اَخَذَتِ الَّذينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَاَصْبَحُوا فى ديارِهِمْ جاثِمينَ»(2): «به سوى شهر مدين برادرشان شعيب را فرستاديم . . . اى قوم، ضديت با من شما را به آنجا نكشاند كه آنچه به قوم نوح يا قوم هود يا قوم صالح رسيد به شما هم اصابت كند، و قوم لوط هم از شما فاصله چندانى ندارند . . . آنگاه كه عذاب ما آمد شعيب و كسانى را كه ايمان آورده بودند با رحمت خود نجات داديم، و صيحه ظالمين را گرفت و در ديار خود به طور ناگهانى هلاك شدند».
حضرت الياس عليه السلام را جز گروهى كه از آنان به خالص شدگان تعبير فرموده، نپذيرفتند: «وَ اِنَّ اِلْياسَ لَمِنَ الْمُرْسَلينَ، اِذْ قالَ لِقَوْمِهِ اَلا تَتَّقُونَ، اَتَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ اَحْسَنَ الْخالِقينَ، اللّه َ رَبَّكُمْ وَ رَبَّ آبائِكُمُ الاَْوَّلينَ، فَكَذَّبُوهُ فَاِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ، اِلاّ عِبادَ اللّه ِ الْمُخْلَصينَ»(3): الياس از پيامبران بود. به قوم خود گفت: آيا تقوى پيبشه نمى كنيد؟ آيا بُت بعل را صدا مى زنيد و خداى احسن الخالقين را رها مى كنيد؟ اللّه پروردگار شما و
ص: 301
پدران قبل شماست. اما او را تكذيب كردند و آنان احضار خواهند شد مگر بندگان خالص خداوند».
حضرت موسى عليه السلام مسايل مختلفى با قوم خود داشت كه آنان در هر يك سقوط ارزش اكثريت را بيشتر به نمايش مى گذاشتند، تا آنجا كه به مردم فرمود: «يا قَوْمِ، لِمَ تُؤْذُونَنى وَ قَدْ تَعْلَمُونَ اَنّى رَسُولُ اللّه ِ اِلَيْكُمْ»(1): «اى قوم، چرا مرا اذيت مى كنيد در حالى كه مى دانيد من فرستاده خدا به سوى شمايم»!
يكى از آن مراحل حساس اين بود كه بعد از آن همه تلاشِ حضرت موسى عليه السلام براى ساختار اعتقادى بنى اسرائيل، به مجرد مشاهده بت پرستان تقاضاى بت كردند!! «وَ جاوَزْنا بِبَنى اِسْرائيلَ الْبَحْرِ فَاَتَوْا عَلى قَوْمِ يَعْكُفُونَ عَلى اَصْنامٍ لَهُمْ، قالُوا يا مُوسَى اجْعَلْ لَنا اِلها كَما لَهُمْ آلِهَةً قالَ اِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ»(2): «بنى اسرائيل را از دريا عبور داديم. آنان به قومى رسيدند كه در برابر بتان كُرنش مى كردند. گفتند: اى موسى، براى ما هم خدايى (بُتى) قرار ده همان گونه كه آنان بت هايى دارند. فرمود: شما قومى هستيد كه جهل مى ورزيد».
مسئله عجل و سامرى مرحله عجيب ترى بود كه نشان داد مردم با غيبت پيامبرانشان چگونه باطن خود را بروز مى دهند و اين اكثريتِ به ظاهر تسليمِ اوامر خدا و رسول، چگونه به طور ناگهانى به كفر باز مى گردند. «وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسى مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَدا لَهُ خُوارٌ، اَلَمْ يَرَوْا اَنَّهُ لا يُكَلِّمُهُمْ وَ لا يَهْديهِمْ سَبيلاً، اتَّخَذُوهُ وَ كانُوا ظالِمينَ»(3): «قوم حضرت موسى بعد از رفتن او به كوه طور، از زينت هاى خود گوساله
ص: 302
بي جانى كه صدايى داشت براى پرستش انتخاب كردند. آيا نمى بينند كه با آنان سخن نمى گويد و آنان را به راهى هدايت نمى كند؟ آن گوساله را برگزيدند در حالى كه با اين اقدام شان ظلم كردند».
مى بينيم كه خداوند به تعمدِ آن اكثريت در رجوع به بت پرستى و جهالت و عدم تفكر و تعقلشان در چنين انتخابى و نهايتا به ظالم بودنشان در چنين حركتى تصريح مى فرمايد. آنگاه بى اعتنايى اين اكثريت را به يادآورى هاى جانشينِ حضرت موسى عليه السلام چنين بيان مى كند: «وَ لَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِنْ قَبْلُ يا قَوْمِ اِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وَ اِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونى وَ اَطيعُوا اَمْرى، قالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفينَ حَتّى يَرْجِعَ اِلَيْنا مُوسى»(1): «هارون قبلاً به آنان گفت: اى قوم، شما گول گوساله و سامرى را خورديد و پروردگار شما رحمن است. تابع من باشيد و امر مرا اطاعت كنيد. گفتند: همچنان در برابر آن كرنش خواهيم كرد تا موسى به نزد ما باز گردد».
عكس العمل پيامبرى كه هرگز انتظار نداشت اكثريت مردم با غيبت چند روزه او اينچنين بيراهه روند و سر از غليظ ترين نوع آن يعنى بت پرستى در آورند، در قرآن خواندنى است: «وَ لَمّا رَجَعَ مُوسى اِلى قَوْمِهِ غَضْبانَ اَسَفا قالَ بِئْسَما خَلَّفْتُمُونى مِنْ بَعْدى، اَعَجِلْتُمْ اَمْرَ رَبِّكُمْ، وَ اَلْقَى الاَْلْواحَ وَ اَخَذَ بِرَأْسِ اَخيهِ يَجُرُّهُ اِلَيْهِ»(2): «آنگاه كه موسى با غضب و تأسف به نزد قوم خود بازگشت گفت: بعد از من چه بد رفتار كرديد! آيا براى عذاب پروردگارتان عجله داشتيد؟ آنگاه حضرت موسى الواح را به سويى انداخت و سر برادرش را گرفته (به عنوان مؤاخذه) او را به سوى خود مى كشيد».
از اين عجيب تر پاسخ هارون است كه اكثريت او را تنها گذاشتند و تصميم به قتل او گرفتند، و اين نشانه كمال بى اعتمادى به اكثريت است. يعنى حضرت موسى عليه السلام با توجه
ص: 303
به اينكه اكثريت ايمان دارند و اگر هم مشكلى پيش آيد همان اكثريت لا اقل به فاصله چهل روز مى توانند هارون را كمك كنند تا او باز گردد با مردم خداحافظى كرد و به كوه طور رفت. آيا احتمال مى داد همه او را تنها بگذارند؟ آيا احتمال مى داد حتى تصميم به قتل او بگيرند؟ قرآن اين صحنه را از قول هارون چنين نقل مى كند: «قالَ ابْنَ اُمَّ اِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنى، فَلا تُشْمِتْ بِىَ الاَْعْداءَ وَ لا تَجْعَلْنى مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمينَ»(1): «هارون گفت: اى پسر مادرم، اين قوم مرا خوار كردند و ضعيف شمردند و نزديك بود مرا بكشند، پس دشمنان را بر من شاد مكن و مرا با قوم ظالم قرار مده».
درباره حضرت عيسى عليه السلام عبارت لطيفى در قرآن آمده كه وقتى از اكثريت نااميد شد در پى گردآورى اقليتى برآمد: «فَلَمّا اَحَسَّ عيسى مِنْهُمُ الْكُفْرَ قالَ: مَنْ اَنْصارى اِلَى اللّه ِ؟ قالَ الْحَواريُّونَ: نَحْنُ اَنْصارُ اللّه ِ»(2): «آنگاه كه حضرت عيسى از آنان احساس كفر نمود فرمود: چه كسى در راه خدا ياور من مى شود؟ حواريون گفتند: ما ياوران خداييم».
در مواردى از قرآن به جاى نام پيامبران در معرفى ملت ها، نام خود اقوام و گروه ها آمده است.
درباره «قوم ثَمود» همه را به كفر نسبت مى دهد و استثنايى هم نمى كند و مى فرمايد:
ص: 304
«اَلا اِنَّ ثَمُودَ كَفَرُوا رَبَّهُمْ اَلا بُعْدا لِثَمُودَ»(1): «بدانيد كه قوم ثمود به پروردگارشان كافر شدند، دور باشند قوم ثمود».
درباره «قوم عاد» - كه همان قوم حضرت هود هستند - همه آنان را به انكار آيات الهى و سرپيچى از رسولان خدا و پيروى از جباران نسبت مى دهد و مى فرمايد: «وَ تِلْكَ عادٌ جَحَدُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ عَصَوْا رُسُلَهُ وَ اتَّبَعُوا اَمْرَ كُلِّ جَبّارٍ عَنيدٍ»(2): «و قوم عاد آيات پروردگارشان را انكار كردند و از رسولانش سرپيچى نمودند و از دستور هر جبار عنيدى پيروى نمودند».
در موردى ديگر برخورد جاهلانه آنان با پيامبران و سپس نزول عذاب الهى را چنين ترسيم مى نمايد: «وَ اذْكُرْ اَخا عادٍ اِذْ اَنْذَرَ قَوْمَهُ . . . قالُوا اَجِئْتَنا لِتَْأفِكَنا عَنْ آلِهَتِنا . . . فَأَصْبَحُوا لا يُرى اِلاّ مَساكِنُهُمْ كَذلِكَ نَجْزِى الْقَوْمَ الْمُجْرِمينَ»(3): «به ياد آور برادر قوم عاد (يعنى حضرت هود عليه السلام) را كه قوم خود را ترسانيد . . . گفتند: آيا آمده اى ما را از اعتقاد به خدايانمان برگردانى؟ . . . عذاب الهى چنان بود كه صبح كردند در حالى كه فقط خانه هاى بى صاحب شان ديده مى شد، و ما اين گونه قوم مجرم را جزا مى دهيم».
در آيه اى «اصحاب رَسّ» را با اقوام ديگرى بدون استثنا تكذيب كنندگان پيامبرشان معرفى مى كند: «كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمَ نُوحٍ وَ اَصْحابَ الرَّسِّ وَ ثَمُودَ».(4)
ص: 305
در آيه اى ديگر «اصحاب اَيْكَه» را كه قوم حضرت شعيب بودند و مستحق انتقام الهى شدند، معرفى مى كند: «وَ اِنْ كانَ اَصْحابَ الاَيْكَةِ لَظالِمينَ، فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ»(1): «اصحاب ايكه از ظالمين بودند و از آنان انتقام گرفتيم».
در آيه اى «قوم تُبَّع» را كنار «اصحاب الاَيْكة» با كلمه «كلّ» مى آورد و همه آنان را مستحق عذاب مى شمارد: «وَ اَصْحابُ الاَيْكَةِ وَ قَوْمَ تُبَّعٍ، كُلٌّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وَعيدِ»(2): «اصحاب اَيْكَه و قوم تُبَّع، هر يك پيامبران را تكذيب كردند؛ و وعده عذاب را سزاوار شدند».
در آيه ديگرى «اصحاب حِجر» چنين مطرح شده اند: «وَ لَقَدْ كَذَّبَ اَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلينَ . . . فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُصْبِحينَ»(3): «اصحاب حِجر پيامبران را تكذيب كردند . . . صبح هنگام صيحه آنان را در گرفت».
در آيه اى اكثريت عظيم يهود و نصارى به عنوان تكرار كنندگان كفر امت هاى قبل معرفى شده اند: «قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّه ِ، وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسيحُ ابْنُ اللّه ِ، ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِئُونَ قَوْلَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ، قاتَلَهُمُ اللّه ُ اَنّى يُؤْفَكُونَ»(4): «يهوديان مى گويند عُزَير پسر خداست، و مسيحيان مى گويند مسيح پسر خداست.
ص: 306
اين گفتار علنى آنان است كه در اين گفته به سخن كافران قبل شباهت دارند. خدا آنان را بكشد كه تا كجا دروغ مى پردازند».
تا اينجا با مرورى بر تاريخ انبياء و امت هايشان معلوم شد كه هميشه اكثريت قريب به اتفاق و در مواردى همه مردم بدون استثنا به مخالفت با نمايندگان خداوند برخاسته اند و اين گونه سقوط ارزش چنين مردمى تا آنجا پيش رفته كه نه تنها خداوند نظر رحمت خويش را از آنان برداشته؛ بلكه بر آنان غضب كرده، و در اين غضب بر تنبيه آنان اكتفا نفرموده و عنوان «انتقام» را مطرح كرده، و در يك زمان كوتاه همه آنان را نابود كرده و زمين را از لوث وجودشان پاك نموده است.
حتى قوم حضرت يونس عليه السلام با آن حضرت به مخالفت پرداختند و اين ضديت چنان فراگير شد كه از سوى خداوند تهديد به عذاب شدند، و باز در برابر حق مقاومت كردند تا آثار عذاب ظاهر شد. آنان همه مراحل امت هاى گذشته را پيمودند، و فقط اين سعادت را داشتند كه با ديدن آثار عذاب دست از كفر خود برداشتند و ايمان آوردند و خداوند هم عذاب را باز پس فرستاد: «. . . اِلاّ قَوْمَ يُونُسَ لَمّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمُ عَذابَ الْخِزْىِ»(1): «... مگر قوم يونس كه وقتى ايمان آوردند عذاب خوار كننده را از آنان بر طرف كرديم».
تاريخ زندگانى پيامبر صلى الله عليه و آله را به دو فاصله زمانى مى توان تقسيم كرد: قبل از هجرت و بعد از آن.
ص: 307
در دوران قبل از هجرت مسلمانان در اقليت و دشمنان حضرت در اكثريت بودند. اذيت و آزار آنان هم قدرتمندانه صورت مى گرفت و بارها تا حد قتل حضرت پيش رفت. اقليت مسلمانان هم شكنجه مى شدند و برخى به شهادت مى رسيدند، تا آنجا كه همگى در «شِعب ابى طالب» سه سال زندانى شدند و آن سختى ها را تحمل كردند. اكثريت كافر و جاهل نهايتا در «دار الندوة» تصميم دستجمعى بر قتل آن حضرت گرفتند و حضرت ناچار به هجرت شد و مسلمانان هم در پى آن حضرت به مدينه آمدند. در اين دوران اقليتى مسلمان در برابر اكثريتى كافر بودند و با ضميمه اكثريت جهان آن روز كه شامل بت پرستان ساير كشورها و مسيحيان و يهوديان مى شد، مسلمانان در برابر آنان عددى به شمار نمى آمدند. بنابراين در آن مرحله اكثريت مخالف راه حق خداوند بود.
مرحله دوم پس از هجرت آن حضرت است كه دو جلوه از اقليت و اكثريت طى آن خود را نشان داد:
دشمنان دست اندر كار حضرت كه ابتدا بت پرستان بودند، كم كم يهود و نصارى را هم در برگرفت و همه بر ضدّ آن حضرت متحد شدند و او را تكذيب نمودند. جنگ هاى بدر و اُحد و خندق و حنين لشكركشى بت پرستان بود، و در خيبر جنگ يهوديان نيز بدان افزوده شدند. گروهى ديگر نصاراى نجران بودند كه با آن جمعيت عظيم جزيه را پذيرفتند ولى سخن حق را نپذيرفتند با آنكه مسئله مباهله نيز مطرح شد. از آخرين جنگ هاى حضرت جنگ موته با روميان بود كه اكثريت مسيحى بودند.
ص: 308
روزگار ده ساله بعد از هجرت دائما در گير و دار اين جنگ ها و چندين جنگ كوچك تر سپرى شد و دورانى بود كه حضرت با اقليت خويش به جنگ اكثريت مى رفت، و در واقع اين اكثريت بودند كه براى نماينده خداوند روز آرامى باقى نگذاشتند.
اگر در كنار اين اكثريتِ به جنگ برخاسته با پيامبر صلى الله عليه و آله اكثريت انسان هاى روى زمين در آن زمان را يعنى رومِ مسيحى و ايرانِ زرتشتى و هند و چينِ بت پرست را اضافه كنيم معلوم مى شود مسلمانان هنوز در اقليتى كوچك در برابر اكثريتى عظيم بودند، و اين مرحله نيز بيدار باشى براى درك بى ارزشى اكثريت است.
بُعد ديگر مسئله، تقسيم داخلى مسلمانان از نظر اقليت و اكثريت بود. هر چه تعداد مسلمانان رو به كثرت مى نهاد مؤمنين واقعى در اقليت قرار مى گرفتند و منافقين و سست اعتقادان اكثريت را تشكيل مى دادند، و روز به روز انسجام بيشترى بر ضد خدا و رسولش مى يافتند، به گونه اى كه در سال هاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله نفاق بسيارى از آيات قرآن و حتى يك سوره كاملِ آن را به خود اختصاص داد. حدود 50 آيه قرآن
در 12 سوره - كه همه در سال هاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه نازل شده اند - درباره منافقين و برنامه ها و رفتار و كردارشان است و در 15 آيه عنوان «نفاق» و «منافق»، رسما مطرح شده(1) و يك سوره كامل نيز به نام «منافقين» نام گذارى شده است.
در اين آيات به باطن كثيف آنان كه كفر محض و ضديت با خدا و رسول و دين الهى است تصريح گرديده و دو رو بودن آنان در گفتار با جمله «يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما
ص: 309
لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ»(1) براي شان نشانى هميشگى اعلام شده است. از جلسات محرمانه آنان با عنوان «نجوى» سخن به ميان آمده، و دوستى با دشمنان خدا و ارتباط با كفار و سرعت آنان به سخنان كفر آميز و سوء ظنشان نسبت به خداوند تعالى به عنوان مشخصه هاى آنان مطرح شده است. از رفتار آنان تمسخر نسبت به آيات الهى و قرآن، و جسارت و اعتراض و اذيت نسبت به ساحت قدس پيامبر صلى الله عليه و آله بوده، و امر به منكر و نهى از معروف، صفات و كردار بارز آنان است كه قرآن به ميان آورده است.
آنگاه دستور برخورد با منافقين و تندى در رفتار با آنان مطرح شده و عنوان «طَبَعَ اللّه ُ عَلى قُلُوبِهِمْ»(2) با لعنت و كوردلى در آيه «لَعَنَهُمُ اللّه ُ فَأَصَمَّهُمْ وَ اَعْمى اَبْصارَهُمْ»(3) بر پيشانى آنان نقش بسته است. آنگاه اين لعنت با شدت بيشترى مطرح شده كه «مَلْعُونينَ اَيْنَما ثُقِفُوا، اُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتيلاً».(4) وآن قدر مورد نفرت خداوند واقع شده اند كه فرموده: «وَ لا تُصَلِّ عَلى اَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ اَبَدا وَ لا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ»(5): «بر كسى از آنان كه مى ميرد نماز مگذار و بر قبر او توقف مكن»، و پايان خط نفاق با «لِيُعَذِّبَ اللّه ُ الْمُنافِقينَ وَ الْمُنافِقاتِ . . .»(6) نشان داده شده است.
همه اين فرازها، گوياى حضور طيف وسيعى به نام منافقين در جامعه مسلمانان است كه هر چه رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك تر مى شد اقدامات خود را علنى كرده وسعت مى دادند و عده بيشترى را با خود همدست مى نمودند، به طورى كه در آستانه رحلت حضرت اكثريتى عظيم يا رسما منافق بودند و يا از هواداران و طرفداران ثابت قدم و
ص: 310
فداكار و قابل اعتماد آنان به شمار مى آمدند، و از اين حقيقت بزرگ پس از رحلت حضرتش آنگاه پرده برداشته شد كه به نصرت طلبى بزرگ نماينده خداوند يعنى على و زهرا عليهماالسلام پاسخ منفى دادند و آنان را تنها گذاشتند.
اين مشكل در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله تا آنجا پيش رفته بود كه حضرت براى اعلام ولايت و خلافت بعد از خود در غدير احساس خطر جدى مى كرد و اين خطر را صراحتا مربوط به حضور منافقين مى دانست، چنانكه در آغاز خطبه غدير با تصريح به اين اقليت و اكثريت فرمود:
وَ سَأَلْتُ جَبْرَئيلَ اَنْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ اِلَيْكُمْ اَيُّهَا النّاسُ، لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَ اِدْغالِ اللاّئِمينَ وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاِْسْلامِ، الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّه ُ فى كِتابِهِ بِأَنَّهُمْ يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ وَ يَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه ِ عَظيمٌ؛ وَ كَثْرَةِ اَذاهُمْ لى غَيْرَ مَرَّةٍ حَتّى سَمُّونى اُذُنا وَ زَعَمُوا اَنّى كَذلِكَ . . .(1)
اى مردم، من از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا از كمى متقين و كثرت منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيله هاى مسخره كنندگان اسلام اطلاع دارم، كسانى كه خداوند در كتابش آنان را توصيف كرده كه با زبانشان مى گويند آنچه در قلب هايشان نيست و اين كار را سهل مى شمارند در حالى كه نزد خداوند عظيم است؛ و همچنين به خاطر اينكه منافقين بارها مرا اذيت كرده اند تا آنجا كه مرا «اُذُن» (گوش كننده بر هر حرفى) ناميدند و گمان كردند كه من چنين هستم . . .
ص: 311
مى بينيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله هفتاد روز به رحلت خود مانده متقين را در اقليت و منافقين را در اكثريت معرفى مى كند؛ و اين بزرگ ترين هشدار براى مسلمانانى است كه پيامبرِ خود را در احساس خطر مى بينند.
با زمينه اى كه در تاريخ پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح شد، فصل آغازين دوره امامت از همان لحظات اول با اكثريتى قاطع بر ضد آن مقام عظمى خود نمايى كرد. خلافت راستين حتى نتوانست چند ساعتى بدون قد برافراشتن مخالفينش وجود داشته باشد، و آنان كه اعلام ضديت با امامان منصوب شده خداوند نمودند، از همان لحظات اول اكثريت قريب به اتفاق را تشكيل دادند!
اين ضديت با همه آنچه در تاريخ انبيا عليهم السلام و حتى پيامبر صلى الله عليه و آله تجربه شده بود فرق داشت. اين بار اكثريت به خانه امامت هجوم آوردند و دَرِ آن را از جا كندند و آتش در آن به پا كردند و بانوى برگزيده بهشت را به شهادت رساندند. آنگاه اين اكثريت به دشمنى و مخالفت با امام منصوب شده الهى اكتفا نكردند كه طنابى بر گردن او انداخته براى بيعت با غاصبين حقش بردند، و با شمشيرهاى آخته او را تهديد به قتل و وادار به چنين بيعتى نمودند.
بيست و پنج سال اين اكثريت رو به افزونى نهاد و آن اقليت همچنان در اقليت ماند؛ تا روزى كه با على بن ابى طالب عليه السلام بيعت كردند باز هم از او خواستند تابع اكثريتى باشد كه در طول 25 سال قوام يافته و منسجم تر شده بود و معاويه اى به عنوان رهبر از پيش تعيين شده مواظب آنان بود! على عليه السلام كه نمى توانست چنين باشد آنچنان مورد بى مهرى قرار گرفت كه پنج سال خلافتش درگير سه جنگ جمل و صفين و نهروان شد و در همان حال از سوى اكثريت اصحاب خود خون دل مى خورد و تهديد مى شد.
ص: 312
با پايان روزگار دلخون كننده اكثريت مردم با خليفه الهى على بن ابى طالب عليه السلام، اكثريتى بزرگ تر تشكيل شد كه رياستشان با معاويه بود. چه خون ها كه از طرفداران خليفه اللّه بر زمين ريخته شد و چه خونجگرها كه امام منصوب شده الهى امام مجتبى عليه السلام از مردم تحمل كرد، و چه بسيار از آن اقليت طرفدارش در زندان هاى زياد بن ابيه شكنجه شده به قتل رسيدند.
اكثريت مى رفت تا اوج خود را نشان دهد امّا با نشانى سياه بر پيشانى!! اكثريتى به گستردگى حجاز و افريقا و عراق و ايران و هند و پاكستان و افغانستان و تركيه و تركمنستان امروز، بر فراز منبرها خليفه الهى على بن ابى طالب عليه السلام را لعن و ناسزا مى گفتند. در زمان كدام پيامبر اكثريتى به اين عظمت دست به انحطاطى به اين درجه زده اند؟!! كدام اكثريتى را اين گونه يكپارچه بر باطل مى توان يافت؟ آيا چنين اكثريتى ارزش دارد؟! آيا اقليتى كه در مقابل چنين اكثريتى باشد بر حق نيست؟! آيا مردم آن زمان كه پيرو اكثريت شدند لايق آتش نيستند؟!
هنوز اكثريتى كه قرآن فرياد حذر درباره اش سر داده چهره تمام عيار خود را نشان نداده بود، تا روزى كه قافله اقليت و اكثريت در كربلا رو در رو قرار گرفتند. آنجا بود كه نماينده خداوند يعنى حسين بن على عليه السلام با نداى «هَلْ مِنْ ناصِرٍ يَنْصُرُنى» براى يارى خدا و نجات دين خدا از همه استمداد نمود ولى كسى او را يارى نكرد. اقليت به اقلُّ القليل رسيد! يعنى زير سقف آسمان 72 جوانمرد و 84 بانوى صبور بر ظلم اكثريت باقى ماند. اين اقليت مظلوم با كمال رشادت اوامر خدا را براى اكثريت تكرار كردند و از عذاب روز قيامت ترساندند.
ص: 313
اكثريت كوردل با قدرتى كه در دست داشتند اقليت را سر بريدند و نماينده خدا را هم سر بريدند و زير سُم اسبان قرار دادند و حتى بدن هاى شريفشان را دفن نكردند. بانوان حريم الهى حتى به نام انسانيت مورد عواطف اكثريت قرار نگرفتند و صداى العطش آنان را نشنيده گرفتند، نداى «اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دينٌ فَكُونُوا اَحْرارا فى دُنْياكُمْ» را نيز زير پا گذاشته مظاهر حيا و عفت و عصمت را در شهرهاى خود به اسيرى بردند، و محو شدن نام خدا را از صفحه زمين با سر بريده امام حسين عليه السلام به همه نشان دادند.
جشنِ غلبه اكثريتى بى دين و خالى از انسانيت و ضد خدا و هواپرست با شعار «لا خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحْىٌ نَزَلَ» در دمشق برگزار شد و با جسارت به سر بريده پيام آور قرآن از كربلا تا دمشق، و نوشيدن شراب و بازى با قمار، بى ارزشى اكثريت را اِلَى الاَبَد
بر همگان معلوم ساختند و نشان دادند كه هر چه اكثريت منسجم تر و متشكل تر باشد غير قابل اعتمادتر است. بر همه معلوم شد كه اكثريت با خدا كارى ندارد، و كارشان به جايى مى رسد كه اصلاً خدايى را قبول ندارند تا پيامبرى فرستاده باشد و امامى بعد از او تعيين كرده باشد تا مردم با او كار داشته باشند!!
دوران خلافت بنى اميه و بنى عباس دنباله اين مسير بود كه نيازى به تلاش بيشتر براى انحراف اكثريت نبود. سيل بنيان كَن ضلالت و گمراهى چنان غالب بود كه هر لحظه انتظار بلاى الهى مى رفت. ولى از آنجا كه خدا اين امت را مرحومه اعلام كرده عذاب دنيوى امت هاى گذشته را نازل نمى كند، ولى پرونده چنين اكثريتى در محكمه عدل الهى مفتوح است.
آنچه در اين دوران 245 ساله امامت تا آغاز غيبت صغرى درباره اقليت و اكثريت مشهود است نمايانگر اكثريت گمراه در دو جهت است: يكى اكثريت غير مسلمان كه
ص: 314
تعدادشان چندين برابر مسلمانان بود، و ديگرى اكثريت مسلمانان گمراه كه تعدادشان در مقابل شيعيان و محبين اهل بيت عليهم السلام چندين برابر بود. مجموع اين دو اكثريت وقتى در پيشگاه خداوند به محاسبه در آيند اَقَلّ القليل باقى مى ماند كه پذيرندگان خلافت و امامت بلافصل على بن ابى طالب عليه السلام پس از پيامبرند.
پس از اين دوران، نوبت به عصر غيبت مى رسد كه تا كنون حدود 1180 سال از آن مى گذرد. در اين دوران اگر چه اقليت و اكثريت در نوسان بوده، ولى اين پايه همچنان محفوظ مانده كه در همه زمان ها اكثريتى عظيم متعلق به مخالفينِ دينِ واقعىِ خداوند بوده و شامل غير شيعيان از مسلمانان و يهود و نصارى و بت پرستان و ملحدان است، و هميشه طرفداران حق در اقليت بوده اند.
مطالعه پرونده اين دوران كه دوازده قرن طول آن و به گستردگى زمين گستره آن است، نشان مى دهد كه چگونه هشدار «قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ اَكْثَرُ الاَْوَّلينَ» درباره پيشينيان در مورد «آخِرين» يعنى «آنان كه در زمان هاى متأخر آمده اند» هم تحقق يافته و اكثر آخرين نيز گمراه و مخالف دستورات الهى بوده اند.
آن هشدارهاى قرآنى درباره اكثريت، و اين نهيب پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير، مسئله «پيروى از اكثريت» را از بُعد تاريخى تبديل به پايه اعتقادى نموده است. غاصبين خلافت از روز اول «اجماع» و «اكثريت» را به عنوان ابزارى بسيار قوى در پيشبرد و تثبيت اهداف خود به كار گرفتند. آنان براى پر كردن خلأهاى فكرى و عملىِ ايجاد شده به خاطر انحراف از خط ولايت الهى، دقيقا از مسئله «اتفاق مردم» در جهات اعتقادى و حكمى و اجتماعى اسلام استفاده هاى فراوان بردند.
ص: 315
اينجاست كه از خواب غفلت بيدار مى شويم و بار ديگر ارزش هشدارهاى پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير براى ما روشن مى شود. آينده اى توسط آن حضرت پيش بينى شد كه در آن نه تنها اكثريت مانند امت هاى گذشته گمراهند، كه اين مسئله به عنوان يك مبناى ضد خدا در موارد بسيارى از دين بر عليه فرامين الهى مورد استفاده قرار خواهد گرفت و كم كم صورت تدوين يافته اى به خود مى گيرد و دستور العمل نسل هاى بعدى مى شود.
در اين قسمت از بحثِ تفسيرى آيه «وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ اَكْثَرُ الاَْوَّلينَ» كه در خطبه اقتباس شده، به تجزيه و تحليل علمى مسئله «اكثريت» در 5 بخش مى پردازيم، تا اين پايه اعتقادى را با الهام از غدير بر صفحه دل خود بنگاريم، و با قلبى مطمئن از اقليت بودن خود و اكثريت مخالفينِ امامت ائمه عليهم السلام نهراسيم.
بايد اذعان داشت كه توجه به اكثريت بين عموم مردم هميشه گرايش ذاتى نيست و تمايل به اكثريت در افراد مى تواند علل متفاوتى داشته باشد كه گاهى يكى از آنها و گاهى دو يا چند مورد با هم جمع مى شود.
در بسيارى از موارد گرايش به اكثريت در اثر سوق دادن ديگران است. يعنى با بزرگ نمايى خيالى اكثريت كه دستمايه هاى اوليه آن را دارد براحتى مى توان مردم را درباره آن قانع كرد و به سمت آن سوق داد، در حالى كه اين سوق دادن اكثرا به حساب گرايش خود مردم گذاشته مى شود. به خصوص اگر ابزار تبليغاتى در دست گروهى باشد سرعت اين عمل چند برابر مى شود.
ص: 316
شكى نيست كه مسئله «اكثريت» همان نقطه ضعفى است كه فكر و قلب ساده انديشان را به خود مشغول مى نمايد. گاهى واهمه اينكه فكر اين همه انسان چگونه ممكن است اشتباه كند، و گاهى اين استنباط كه ارزش عقل هاى مجموع اكثريت از عقل هاى اقليت بيشتر است در هر اجتماعى كشش به اكثريت را ايجاد مى كند.
درباره بسيارى از مردم نيز اين مطلب صادق است كه فرصتى براى فكر كردن و تشخيص دادن و تصميم گرفتن ندارند، و همرنگ جماعت شدن را به عنوان آسان ترين راه انتخاب كرده اند، بدون آنكه دغدغه اى از عاقبت آن داشته باشند، چنان كه قرآن در مواردى به پيروى اين گونه گروهى از پدرانشان اشاره مى كند: «اِنّا
وَجَدْنا آبائَنا عَلى اُمَّةٍ وَ اِنّا عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ»(1): «ما پدران خود را بر دينى يافتيم و به آثار آنان اقتدا مى كنيم».
در كنار اين گروه هايى كه خود به سوى اكثريت مى روند، بسيارى نيز از ترس مخالفت و يا ترس از دست دادن منافع خود در صورت مخالفت، و يا حتى حوصله مخالفت نداشتن و در مواردى به بهانه حفظ وحدت، پا بر روى حق مى گذارند و تابع اكثريت مى شوند، و در اين پيروى تا آنجا پيش مى روند كه سخن دل خود را هم فراموش مى كنند و در اثر مرور زمان اعتقاد اصيل خود را از دست مى دهند، و لفظا و معنىً تابع اكثريت مى شوند.
ص: 317
بايد در نظر داشت كه جوامع مختلف در شرايط متفاوت، مسايل خاصى مانند تعصبات قومى دارند كه در اثر آنها نيز گرايش به اكثريت در جامعه ايجاد مى شود.
مهم اين است كه جذب اكثريت شدن دلايل بسيارى مى تواند داشته باشد كه اكثر اين علل ارزش علمى و عقلايى ندارند، و از همين ديدگاه نظريات چنين اكثريتى نيز بى ارزش خواهد بود. از همين جنبه است كه در چند آيه مسئله نادانى و ناآگاهى و تعقل نكردن درباره اكثريت مطرح شده و فرموده: «اَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ»(1) و «اَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ».(2)
با توجه به آنچه در علل گرايش عموم مردم به سوى اكثريت گفته شد، علت بى ارزش بودن آن نيز معلوم گرديد. اساسا جمعى كه به داعى هاى غلط و يا بى ارزش گرد هم آيند طبعا كشش فكرى و عملى آنان نيز به همان جوانب سوق داده خواهد شد، و در تصميم گيرى هايشان آن داعيه هاى غلط را دخالت خواهند داد.
قرآن كريم درباره علل گمراهى اكثريت به نقطه اى اشاره مى كند كه جامع همه علت هاست.
در سوره بقره پس از ذكر برخى امت ها كه اكثريتشان گمراه بوده و به عذاب گرفتار شدند مى فرمايد: «اَفَكُلَّما جاءَكُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى اَنْفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَريقا كَذَّبْتُمْ وَ
ص: 318
فَريقا تَقْتُلُونَ»(1): «آيا هر بار كه پيامبرى نزد شما آمد و آنچه نفس هاى شما آن را نمى پسنديد برايتان آورد سركشى كرديد و عده اى او را تكذيب كرده و عده اى ديگر او را مى كُشيد»؟
اين بدان معنى است كه علت انحراف اكثريت ها پيروى از هواى نفس خويش است، كه البته «هواى نفس» به صورتى كه در اين آيه به كار رفته در خور توضيح است:
وقتى اكثريتى با كشش ها و علل متفاوت كه اكثرا جاذبه هاى بى ارزشى هستند تشكيل شد كم كم احساس قدرت مى كند، و براى خود خواسته هايى را مطرح مى كند، و با تكيه بر قدرت اجرايى خود در صدد اجراى آنها بر مى آيد. دامنه اين خواسته ها تا آنجا پيش مى رود كه از پيامبران نيز انتظار پيدا مى كنند طبق خواسته هاى آنان سخن بگويند و عمل كنند!
اين در واقع انتظار از خداوند است كه دستوراتى مطابق هواى نفس مردم نازل كند، و بازگشت چنين انتظارى به مسخره كردن خدا و رسول و فرامين الهى است، چرا كه در اين صورت نيازى به دستورات الهى نخواهد بود، و در واقع هوس ها هستند كه حكم تعيين كننده در همه موارد را صادر مى كنند!
اينجاست كه خداوند با چنين مردمى به شدت برخورد مى كند و آنان را نابود مى نمايد، چرا كه اين به معناى اعلام موجوديت گروهى به نام «اكثريت» است كه در برابر پروردگار تصميم گيرى مى كند و قانون تسليم محض در برابر خدا را بر هم مى زند. يقينا اين قدرتى كه اكثريت در خود مى بيند باعث مى شود در برابر خدا هتّاك تر و در پيشبرد اهدافش گستاخ تر باشد.
ص: 319
در مرحله بعد نوبت به تكذيب انبياء عليهم السلام براى پيشبرد و اجراى هوس هاي شان مى رسد، و اگر پيامبران با آنان مقابله كنند نوبت به برداشتن آنان از سر راه و قتل ايشان مى رسد.
نتيجه اى كه از اين آيه و مرحله عملى آن در تاريخ مى توان گرفت اين است كه كشش هاى نفسانى - كه هميشه انسان ها را به سوى شيطان سوق مى دهد - وقتى به صورت «اكثريت» تشكّل پيدا مى كند و قدرت آن به تعداد نفرات اين اكثريت افزايش مى يابد، براى رسيدن به اهداف شيطانى و ضد خدايى با تمام توان وارد عمل مى شود و حد و مرزى براى خود نمى شناسد. در واقع آن علت كه هواى نفس است براى اين اهداف كه شيطانى است، آخرين توانايى ها را به كار مى بندد.
نقطه ارزشى بحث اكثريت در سايه خطابه غدير، جهت گيرى دشمنان امامت و غاصبين خلافت در جهت عكس آيات قرآنى و محتواى غدير درباره اكثريت است، و اين همان چيزى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله هشدارش را مى داد.
اگر در روايات اهل سنت مرورى داشته باشيم رواياتى در ارزش دادن به اكثريت با عبارت هاى مختلف كه گاهى تا حد افراط است به چشم مى خورد. جا دارد قبل از ريشه يابى، نمونه هايى از آنها را ذكر كنيم(1):
ص: 320
1 . يَدُ اللّه ِ مَعَ الْجَماعَةِ : دست خدا با جماعت و اكثريت است.
2 . الْجَماعَةُ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذابٌ : اجتماع رحمت و تفرقه عذاب است.
3 . اِنَّ اُمَّتى لا يَجْتَمِعُ عَلَى ضَلالٍ : امت من بر گمراهى متحد نمى شوند.
4 . اِتَّبِعُوا السَّوادَ الاَْعْظَمَ : پيرو اكثريت باشيد.
5 . مَنْ شَذَّ شَذَّ اِلَى النّارِ : هر كس از اكثريت جدا شود به سوى آتش رفته است.
6 . اِنَّ الشَّيْطانَ مَعَ مَنْ فارَقَ الْجَماعَةَ يَرْكُضُ : شيطان به همراه كسى كه از اكثريت جدا شود مى دَوَد.
7 . مَنْ خَرَجَ عَنِ الْجَماعَةِ قَيْدَ شِبْرٍ فَقَْد خَلَعَ رِبْقَةَ الاِْسْلامِ مِنْ عُنُقِهِ : هر كس به اندازه يك وجب از مسير اكثريت خارج شود، قلاده اسلام را از گردن خويش خارج ساخته است.
8 . مَنْ شَذَّ عَنِ الْجَماعَةِ فَاقْتُلُوهُ : هر كس از اكثريت جدا شد او را بكشيد.
9 . مَنْ رَاى مِنْ اَميرِهِ شَيْئا يَكْرَهُهُ فَلْيَصْبِرْ، فَاِنَّهُ مَنْ فارَقَ الْجَماعَةَ شِبْرا فَماتَ فَمَيْتَةُ جاهِلِيَّةٍ : هر كس از امير خود چيزى ديد كه او را خوش نيامد بر آن صبر كند، چرا كه هر كس يك وجب از اكثريت جدا شود، اگر بميرد مرگ او بر جاهليت است.
البته امثال اين روايات در كتب اهل سنت بسيار است، و در منابع متعدد حديثى خود نقل كرده اند و در بحث هاى مربوط به خلافت به آنها استدلال نموده اند.
آنچه بسيار جلب توجه مى كند ريشه اين روايات در صحيفه دوم است كه غاصبين خلافت در مدينه با حضور سى و چهار نفر از منافقين تهيه كردند و آن را اساس نامه دائمى سقيفه قرار دادند. واقعا جاى تعجب دارد كه همين روايات عينا در آن صحيفه ديده شود، به اضافه اين كه جهت گيرى آن و هدفى كه از تحريف آن در نظر بوده نيز صراحتا به رشته تحرير درآمده باشد. جالب تر اينكه ارزش خود صحيفه نيز بر اكثريت و اتفاق آراء مستند شده است.
ص: 321
عين عبارات مربوط به «اكثريت» در صحيفه اى كه در خانه ابوبكر تنظيم شده چنين است:
هذا مَا اتَّفَقَ عَلَيْهِ الْمَلَأُ مِنْ اَصْحابِ مُحَمَّدٍّ رَسُولِ اللّه ِ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الاَْنْصارِ . . . اتَّفَقُوا جَميعا بَعْدَ اَنْ اَجْهَدُوا رَأْيَهُمْ وَ تَشاوَرُوا فى اَمْرِهِمْ، وَ كَتَبُوا هذِهِ الصَّحيفَةَ نَظَرا مِنْهُمْ اِلَى الاِْسْلامِ وَ اَهْلِهِ عَلى غابِرِ الاَْيّامِ . . .
. . . وَ مَنْ فارَقَ جَماعَةَ الْمُسْلِمينَ فَاقْتُلُوهُ، فَاِنَّ فى قَتْلِهِ صَلاحا لِلاُْمَّةِ؛ وَ قَدْ قالَ رَسُولُ اللّه ِ: «مَنْ جاءَ اِلى اُمَّتى وَ هُمْ جَميعٌ فَفَرَّقَهُمْ فَاقْتُلُوهُ، وَ اقْتُلُوا الْفَرْدَ كائِنا مَنْ كانَ مِنَ النّاسِ، فَاِنَّ الاِْجْتِماعَ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذابٌ، وَ لا تَجْتَمِعُ اُمَّتى عَلَى الضَّلالِ اَبَدا، وَ اِنَّ الْمُسْلِمينَ يَدٌ واحِدَةٌ عَلى مَنْ سِواهُمْ، وَ اِنَّهُ لايَخْرُجُ مِنْ جَماعَةِ الْمُسْلِمينَ اِلاّ مُفارِقٌ وَ مُعانِدٌ لَهُمْ وَ مُظاهِرٌ عَلَيْهِمْ اَعْدائَهُمْ، فَقَدْ اَباحَ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ دَمَهُ وَ اَحَلَّ قَتْلَهُ . . .(1)
اين نوشته اى است كه اكثريت از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن اتفاق كرده اند . . . همگى بعد از آنكه آخرين فكرهاى خود را جمع كرده و درباره مسايل خود مشورت نموده اند متفق شده و اجماع كرده اند و اين صحيفه را با در نظر گرفتن اسلام و مسلمانان در آينده هاى اسلام نوشته اند! . . .
. . . هر كس از جماعت و اكثريت مسلمانان جدا شد او را بكشيد، كه در قتل او صلاح امت اسلام است!! و اين در حالى است كه پيامبر فرموده: «هر كس سراغ امت من آيد در حالى كه آنان متحد هستند و بين آنان تفرقه بيندازد او را بكشيد! و كسى كه از اكثريت جداست بكشيد هر كس از مردم باشد، چرا كه اجتماع رحمت و تفرقه عذاب است. و امت من هرگز بر گمراهى متحد نمى شوند؛ و مسلمانان يد واحد در برابر ديگران هستند؛ و كسى از جماعت
ص: 322
مسلمانان جدا نمى شود مگر كسى كه از اسلام جدا شده و با مسلمانان عناد مى ورزد و دشمنان اسلام را يارى مى كند. بنابراين خدا و رسولش خون چنين كسى را مباح شمرده اند و قتل او را حلال دانسته اند . . .
تنظيم كنندگان صحيفه راه بلند مدت خود را اين چنين مزورانه پيش بينى كردند، و پيروان آنان نيز با مطالعه اين ميراث شوم فرهنگى اصول كار خود را يافتند و صدها روايت براى آنها جعل يا تحريف كردند؛ و اين گونه راه باطل خود را قرن ها ادامه دادند.
با توجه به آنچه از آيات قرآن درباره اكثريت خوانديم، و با در نظر گرفتن وجود نفاق حتى در زمان خود پيامبر صلى الله عليه و آله و هشدارهايى كه آن حضرت درباره آينده امت خود و وجود اسباب انحراف آنان در خطابه غدير و قبل و بعدِ آن داده، رواياتى كه اهل تسنن درباره «اكثريت» بدان ها تمسك كرده اند از سه جهت بايد مورد باز بينى قرار گيرد: در مواردى دست جعل حاكمان غاصب و دستياران شان قابل كشف است. در مواردى ديگر روايات صحيح با حذف جمله اى يا افزودن عبارتى به سمت دلخواه آنان تغيير معنى داده است. در برخى از موارد روايات بدون كم و كاستى نقل شده ولى از معناى كلى آنها سوء استفاده شده است.
ص: 323
علماى بزرگوار ما در كتاب هاى اعتقادى مفصلاً به پاسخ اين روايات پرداخته اند و جوانب جعل و تحريف و سوء استفاده از آنها را در ذيل مسايل خلافت و امامت بيان كرده اند. ما نيز در اينجا با اشاره به هشت نكته اساسى، ريشه يابى اين مبانى عقيدتى را پى مى گيريم:
مطرح كردن همه جانبه مسئله «اكثريت و اجماع» از روز اولِ غصب خلافت، براى پر كردن دو خلأ بزرگ است كه بر اثر جدايى از امامت و خلافت الهى طبعا بوجود مى آيد: يكى خلأ اعتقادى و ديگرى خلأ در اصول عملى.
از نظر اعتقادى اگر خليفه منصوب به حكم مستقيم خداوند كنار گذاشته شد، بايد خليفه غاصب را به صورتى قانونيت داد؛ و اين يك خلأ در زير بناى اعتقادى غاصبين بود كه بايد راه چاره اى براى آن پيدا مى كردند. استناد به اكثريت دستمايه نقدى بود كه راه يافتن به آن چندان هم مشكل نبود حتى اگر حصول آن با تزوير و ارعاب و تهديد باشد. لذا در صحيفه بر آن تأكيد شده تا نسل هاى آينده نپرسند: اين خلافت چه مشروعيتى داشته است! اگر چه تحقق اكثريت آن هم تحت عنوان شورايى كه ادعا مى كردند هرگز تحقق نيافت، و زور و ارعاب هياهويى به نام اكثريت را در اذهان مردم شايع نمود.
از نظر عملى نيز در احكام شرعى و اجتماعى پشتوانه اى براى قانونيت دادن به هر اقدامى لازم بود، كه مقدارى از آن با اعطاى اختيارات به هر خليفه غاصبى حل مى شد و بقيه آن با استناد به تمايل اكثريت به آن كار به تصويب مى رسيد، و يا اكثريت صحابه يا تابعين يا علما كه به نام «اجماع» مطرح شد. البته اجماع در اعتقاد شيعه اگر كاشف از قول معصوم عليه السلام باشد ارزش دارد، و اين غير از اجماع اهل تسنن است كه به رأى اكثريت ذاتا ارزش قائلند و آن را حجت شرعى مى دانند.
بنابر اين غاصبينِ اول به خوبى متوجه اين دو خلأ بزرگ بوده اند كه اين گونه جاى آن را با «اكثريت» و ارزش دادن به آن پر كرده اند؛ و ادامه دهندگان راه خلافت از نوع سقيفه اى نيز در طول تاريخ اين ركن اساسى خود را از دست نداده اند و از هر فرصتى براى تحكيم آن استفاده كرده اند.
ص: 324
براى تحكيم بنيادين مسئله «اكثريت» و براى استفاده ابزارى از آن در مسير خلافت غصب شده و پيش بينى جنبه هاى كاربردى آن، دست جعل و تحريف بادقت فوق العاده اى دست به پردازش اين روايات زده و حتى ضرورت ها و زمينه هاى احتمالى آن را در نظر گرفته است، تا حاكم غاصب در مقام عمل بادست بازترى به سوى اهداف از پيش تعيين شده گام بردارد.
اگر در اين روايات دقت كنيم خواهيم ديد در هر كدام از آن ها مقدارى از دايره ارزش اكثريت گسترش يافته است. ابتدا دست خدا را كمك اكثريت مى داند كه نوعى از تأييد است. سپس راه گمراهى را درباره اكثريت مسدود مى كند. در مرحله بعد دستور پيروى از اكثريت را مى دهد. آنگاه به اقليت حمله مى كند و در درجه اول هر كس كه با اكثريت نباشد راهى جهنم مى شود. براى تأييد، شيطان را همراه اقليت مى كند تا در مقابل «يَدُ اللّه ِ مَعَ الْجَماعَةِ» قرار بگيرد. آنگاه قدرت بيشترى حس مى كند و براى
اقليت حكم كفر و خروج از اسلام و مرگ جاهلى صادر مى كند و سپس شمشير بر فرق او فرود مى آورد و حكم قتل او را صادر مى كند. در آخرين مرحله براى آنكه اكثريت در برابر خلاف ها و جنايت هاى غاصبين به اقليت ملحق نشوند، آنان را امر به صبر و سكوت و دم بر نياوردن مى كند و دليل آن را بر هم نخوردن اجتماع مسلمين مطرح مى نمايد و براى تحكيم اين صبر آنان را به مرگ جاهلى تهديد مى كند!
همه اين ترفندها به خاطر آن است كه مسئله «اكثريت» از يك مسئله فكرى به يك ابزار حكومتى تبديل شده است. با اذعان كامل مى توان گفت: غاصبين خلافت هرگز به پايه هاى اعتقادى مردم نينديشيده اند تا اساسى براى آن بگذارند، بلكه براى باز گرداندن مردم به جاهليت و تخريب بنيادهاى اعتقادى كه توسط پيامبر صلى الله عليه و آله پايه گذارى شده بود، اين گونه دست به دامان «اجماع» و «اكثريت» و «اتفاق مسلمين» شده اند. همان گونه كه به عنوان ابزارى براى سركوفت بر مؤمنين حقيقى و سوژه
ص: 325
دادن به دست اكثريتى منحرف، تهديداتى را به صورت تبصره و ضميمه به اصل مسئله «اكثريت» افزوده اند، و با همين گرزهاى ظالمانه صدها سال، طرفداران امامت ائمه عليهم السلام را به بهانه بر هم زدن اجتماع مسلمانان و خروج از اكثريت و تكروى به شهادت رساندند يا به زندان انداختند و يا تبعيد نمودند و يا مجبور به فرارشان كردند.
بر فرض صحت همه روايات ذكر شده از جهت سند و متن، آيا پيامبرى كه اين همه به فكر اتحاد جامعه مسلمين بوده، راهكارى براى حفظ اين اتحاد توصيه نفرموده است؟ اگر روايات مزبور را پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده، آيا همان پيامبرى كسى نيست كه در غدير على عليه السلام را رهبر و امام چنين اكثريتى معرفى كرد؛ تا با جانشينى او به جاى مقام نبوت اتحاد و يكپارچگى جامعه مسلمين از خطر شياطين محفوظ بماند؟ آيا دور انديشى پيامبر معظم صلى الله عليه و آله در آن حد نبود كه جامعه مسلمانان تا روز قيامت متحد و يكدست و بدون اختلاف بماند، و آيا اين مهم را با تعيين دوازده امام عليهم السلام تا آخرين روز دنيا تأمين نكرد؟ آيا با نصب امامانى معصوم، صيانت جامعه مسلمانان را از هر گونه ندانم كارى كه باعث اختلاف مى شود، ضمانت نفرمود؟
اگر تفرقه براى امت عذاب است، همان پيامبر در خطابه غدير فرمود: «لا تَضِلُّوا عَنْهُ وَ لا تَنْفِرُوا مِنْهُ (وَ لا تَفَرَّقُوا عَنْهُ)»(1)، و در فراز ديگر خطبه فرمود: «لا تَتَفَرَّقْ بِكُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبيلِهِ»؛ و اين هشدارى بود كه «راه درست كه امت بر آن مجتمع هستند و بايد باشند راه على عليه السلام است، و مبادا راه سقيفه و امثال آن مردم را از خط اصلى گمراه كنند».
جا دارد بپرسيم: چگونه است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين بلندترين خطابه عمر خود، اين همه درباره خلافت و جوانب آن سخن گفته كه ركن جامعه مسلمين است، ولى
ص: 326
درباره اجتماع مسلمانان و اينكه تكروى كننده را بايد كُشت سخنى به ميان نياورده است؟ زيرا ضامن بقاى اتحاد در جامعه اسلامى را مطرح كرده كه با حفظ آن نوبت به اختلاف و تفرقه نمى رسد تا در صدد چاره آن باشيم! و آنچه اختلاف و تفرقه است از كنار گذاشتن همين ضمانت نامه اسلام نشأت گرفته است.
جا دارد با پذيرفتن اين روايات، به جبهه گيرى متعاكس سقيفه بخنديم و از غفلت خود متأسف باشيم! آيا جامعه مسلمانان با حضور پيامبر صلى الله عليه و آله در هم ريخته بود كه سقيفه زحمت يكپارچه ساختن آنان را تقبل نمود؟! اين اهل سقيفه از كجا ظهور كردند كه اتحاد و اجتماع مسلمانان را بر هم ريختند؟ آيا زمان پيامبر صلى الله عليه و آله مسلمانان اتحاد و انسجامى نداشتند كه اهل سقيفه آن اتفاق را به ارمغان آوردند و سپس براى دفاع از آن دست به دامان چنين رواياتى شدند؟ اينجاست كه ما بايد به پيروان سقيفه بگوييم:
اگر دست خدا با جماعت است، آن همان اكثريتى است كه شما آن را بر هم زديد! اگر اجتماع مسلمانان رحمت و تفرقه آنان عذاب است، اين شما بوديد كه رحمت را به عذاب تبديل كرديد! اگر امت اسلام بر گمراهى متفق نمى شوند، آرى امت بر ولايت على عليه السلام متفق بودند و شما به ضديت با اين اتفاق برخاستيد! اگر حديث مى گويد: «هر كس راه خاصى براى خود پيش گيرد و تكروى كند به سوى آتش مى رود»، اين شما بوديد كه از مسير خلافت الهى تكروى كرديد و هر روز راهى را پيش پاى مردم گذاشتيد: يك روز بيعت «فَلْتة» (ناگهانى!) كه با زور شمشير گرفته شد و به عنوان شورى مطرح گرديد؛ روز ديگر خليفه اى خليفه ديگرى را تعيين كرد، و روزى ديگر خليفه اى شش نفر را مسئول تعيين خليفه كرد، و روز ديگر معاويه اى اعلان سلطنت نمود!!
ص: 327
اگر شيطان با جدا شوندگان از اجتماع مسلمين مى دَوَد، بايد بدانيد همين شيطان بود كه در روز سقيفه برايتان جشن گرفت و بر فراز منبر با اولى بيعت كرد!(1) اگر مخالفت با اجتماع مسلمانان به اندازه يك وجب باعث خارج شدن از اسلام است، كار شما از وجب و ذراع گذشته و به خرق و ضديت رسيده؛ و لايق شأن شما كلام امام باقر است كه فرمود: «. . . وَ بَثَقا عَلَيْنا بَثْقا فِى الاِْسْلامِ لا يَسْكُرُ اَبَدا حَتّى يَقُومَ قائِمنا . . .»(2): «آن دو نفر شكستى در اسلام بر ما وارد كردند كه هرگز ترميم نمى شود تا قائم آل محمد قيام كند». كار شما از بيرون آوردن قلاده اسلام از گردنتان گذشته و به انداختن قلاده كفر - آن هم كفر جاهلى - رسيده است!
اگر دستور اين است كه اگر كسى از جماعت مسلمين تكروى كند بايد او را كشت، اولين كسى كه بايد بكشيم بنيانگذاران سقيفه اند كه ناگهان با فرياد «مِنّا اَميرٌ وَ مِنْكُمْ اَميرٌ» وارد سقيفه شدند و بانگ «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» را كه شعار جماعت مسلمين بود شكستند. اگر اعتقاد بر اين است كه اگر كسى از جماعت مسلمين فاصله بگيرد به مرگ جاهليت مرده، اين شما بوديد كه خود جاهليت را براى مسلمانان ارمغان آورديد و آنان را با سير قهقرايى به سرعت به سوى جاهليت باز گردانديد.
اگر در صحيفه خود قتل مُفارق از جماعت مسلمين را صلاح امت محمد صلى الله عليه و آله دانسته ايد، اى كاش در همان روزهاى اول به دست شير مردان ولايت علوى كشته مى شديد تا شر فتنه شما در نطفه خاموش مى شد، و كار به آنجا نمى رسيد كه بانوى بانوانِ جماعت مسلمين را به شهادت برسانيد و بعد از او در صدد قتل امام مسلمين على بن ابى طالب عليه السلام بر آييد!
ص: 328
افسوس كه مقدر خدا چنين بود تا امتحانى بزرگ از مردم بگيرد و تا روز آخر دنيا برگ هاى اين امتحان به دست نسل هاى مسلمين داده شود تا باطن خود را نشان دهند، وگرنه اين على بن ابى طالب عليه السلام بود كه دومى را در خانه آتش گرفته بر زمين زد و بر سينه او نشست و تصميم بر قتل او گرفت تا در همان آغاز زمين را از لوث سقيفه پاك كند، ولى اراده خداوند را به ياد آورد و فرمود: «قسم به خدايى كه محمد را كرامت بخشيده، اى پسر صهاك، اگر نبود آنچه خدا نوشته و مقرر فرموده و پيمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله با من نموده، مى دانستى كه تو نمى توانى وارد خانه من شوى»!(1)
از آنجا كه برخى از روايات مطرح شده مفاهيم كلى دارد، غاصبين خلافت به راحتى از آن سوء استفاده كرده اند.
شكى نيست كه اتحاد و همبستگى و يكپارچگى و همدلى يك جامعه بسيار پسنديده بلكه لازم و واجب است، چرا كه در سايه آن هم امورات داخلى آنان و اجراى قوانينشان و حتى مسايل عاطفى و اخلاقى به احسن وجه به اجرا در مى آيد و مردم از امنيت عمومى برخوردار مى شوند و در مشكلات به كمك هم مى شتابند، و هم در برابر دشمنان خارجى دست در دست هم به دفاع مى پردازند و دشمن نيز با مشاهده اتحادشان جرئت اقدامى بر عليه آنان به خود نمى دهد.
اين اتحاد و اتفاق مسلمانان مسئله اى است كه هر عاقلى مثبت بودن آن را مى فهمد و نيازى به استدلال ندارد، چنانكه قرآن و پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه ما هم در اين باره سفارشات بسيارى فرموده اند، كه برخى از روايات مورد استفاده اهل سقيفه از همين كليات است مثل «الْجَماعَةُ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذابٌ». همان گونه كه تفرقه بين افراد يك جامعه و
ص: 329
از هم گسيختگى نظام آنان نيز امرى قبيح است و هر عقلى به آن حكم مى كند و ريشه شيطانى آن را درك مى كند، كه بعضى از آن روايات نيز از همين كليات است مثل «الشَّيْطانُ مَعَ مَنْ فارَقَ الْجَماعَةِ يَرْكُضُ».
آنچه در اين ميان مهم است ضابطه اتحاد و اتفاق مردم و آن نقطه اى است كه همه بايد پروانه آن باشند، نه اينكه هر كس به هر صورتى و با هر داعيه اى كه بتواند اجتماعى را متحد كند يك مسئله مثبت تلقى شود. آيا اگر زمينه اى پيش آيد كه جامعه مسلمين را بر سر الحاد يا بت پرستى يا يهوديت يا مسيحيت متحد كند به بهانه اتحاد بايد آن را بپذيريم؟ كسى شك ندارد كه سفارشات خدا و رسول به اتحاد و اجتماع و تفرقه نداشتن به چنين اتحادى باز نمى گردد. با اين ضابطه معلوم مى شود اجتماع بايد بر سر راه درست باشد و همان عقلى كه اتحاد را امرى مثبت تلقى مى كند، اتحاد بر راه نادرست را قبيح مى شمارد.
اين سوء استفاده غاصبين است كه پس از قرار دادن مردم در مسيرى نادرست، متخلف از آن را تفرقه انداز معرفى مى كنند. آنان به مردم نمى گويند كه اصل اين مفاهيم كلى براى كدام اتحاد و يكپارچگى جامعه است. حتى اگر فرصت بيشترى پيدا كنند راه خود را يگانه طريق حق معرفى مى كنند و به هيچ كس ديگرى اجازه ارائه راهش نمى دهند.
در برخى از روايات مربوط به اكثريت دست تحريف مشهود است. مسئله تحريف كه بدون شك با حيله و مكر ادبى و گنجاندن اهداف شوم با زياد يا كم كردن متون روايات صورت مى گيرد، از ابزارى است كه غاصبين را به صورت ميان بُر و با زحمتى كمتر از جعل حديث به مقصد مى رساند.
ص: 330
با فرض اينكه روايت «مَنْ فارَقَ جَماعَةَ الْمُسْلِمينَ فَاقْتُلُوهُ» صحيح باشد، افزودن جمله «فَاِنَّ فى قَتْلِهِ صَلاحا لِلاُمَّةِ» آن را جذاب تر مى كند و دليل اين قتل را چاشنى آن مى كند چنانكه در صحيفه ملعونه مى بينيم. نمونه ديگر افزودن جمله «وَ اقْتُلُوا الْفَرْدَ كائِنا مَنْ كانَ مِنَ النّاسِ» است كه براى در هم شكستن شخصيت هاى مورد اعتماد مردم در اعتقاد و عمل و حتى صاحبان فكر كه جنبه علمى براى مردم دارند، جاده را براى اهداف شوم غاصبين صاف مى كند، چنانكه حتى على بن ابى طالب عليه السلام را با آن همه عظمتى كه لا اقل در چشم همان مردم داشت به عنوان «كائنا مَنْ كانَ» يعنى «هر كه مى خواهد باشد» به زير شمشير كشيدند و از او بيعت گرفتند.
همين روايتِ «مَنْ فارَقَ جَماعَةَ الْمُسْلِمينَ . . .» در موردى به عنوان پشتوانه مطلبى ديگر قرار مى گيرد و آن اينكه «مَنْ رَاى مِنْ اَميرِهِ شَيْئا يَكْرَهُهُ فَلْيَصْبِرْ»، دليل صبر بر هر ظلمى كه از اُمراء سر مى زند بر هم نخوردن جماعت مسلمانان قرار داده شده است.
در موردى ديگر چاشنىِ «لا يَخْرُجُ عَنْ جَماعَةِ الْمُسْلِمينَ اِلاّ مُعانِدٌ اَوْ مُظاهِرٌ عَلَيْهِمْ اَعْدائَهُمْ» به ميان آورده شده تا با برچسبى از عناد يا كمك به دشمن بتوان اقليت را تهديد كرد.
اين ها چند نمونه بود كه با دستكارىِ روايات آن را به اهداف مورد نظر خود نزديك كرده اند، و نمونه هاى آن بسيار است.
در منابع راويان همين روايات اكثريت، احاديث ديگرى ديده مى شود كه كاملاً با آنها متضاد است. نمونه معروف آن روايت «اِخْتِلافُ اُمَّتى رَحْمَةٌ»(1) است كه با اسناد
ص: 331
متعدد در كتب اهل سنت نقل شده است. شكى نيست كه نقطه مقابل اين روايت «اِجْتِماعُ اُمَّتى عَذابٌ» مى شود و اين دقيقا ضدّ روايتى است كه قبلاً نقل شد: «الْجَماعَةُ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذابٌ».
شكى نيست كه به كارگرفتن چنين روايتى براى رفو كردن وقايعى است كه ناگزير در اثر كنار گذاشتن خط امامت الهى پيش مى آمد، و به خاطر نبودن مرجعى معصوم چون پيامبر صلى الله عليه و آله در حل اختلافات، دامنه اختلافات حل نشده روز به روز گسترده تر مى شد و در هر مرحله شكاف در اجتماع مسلمين وسيع تر مى گشت.
علت اصلى اين گونه بر هم خوردنِ اتحاد مسلمانان چيزى جز تغيير بنيادين نظام امامت و خلافت نبود؛ و بر همه معلوم بود كه اگر جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله مانند خود او در عصمت و علم و ساير شئونات بود، در هر اختلافى راه حل واقعى را نشان مى داد و اجتماع مسلمانان را از هر تفرقه اى حفظ مى كرد. براى آنكه بار اين جنايت را از دوش خود بردارند روايتى با عنوان «اِخْتِلافُ اُمَّتى رَحْمَةٌ» جعل كردند تا همه نگرانى ها را يكباره از دل ها بزدايند، غافل از اينكه با شعارهاى ديگرشان درباره «الْجَماعَةُ رَحْمَةٌ» و امثال آن سازش ندارد و تناقض گويى آن نسل هاى آينده را بيدار خواهد كرد.
در اين باره اُبى بن كعب در روزهاى اول غصب خلافت خطاب به مردم چنين گفت:
زَعَمْتُمْ اَنَّ الاِْخْتِلافَ رَحْمَةٌ! هَيْهاتَ! اَبى كِتابَ اللّه ِ ذلِكَ عَلَيْكُمْ، يَقُولُ اللّه ُ تَبارَكَ وَ تَعالى: «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ اُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ»؛ وَ اَخْبَرَنا بِاخْتِلافِهِمْ فَقالَ: «لا يَزالُونَ مُخْتَلِفينَ اِلاّ مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ» اَىْ لِلرَّحْمَةِ، وَ هُمْ آلُ مُحَمَّدٍ وَ شيعَتُهُمْ.(1)
ص: 332
شما گمان كرده ايد كه اختلاف رحمت است! هرگز! كتاب خدا اين مطلب شما را رد مى كند، آنجا كه خداى تبارك و تعالى مى فرمايد: «مانند كسانى نباشيد كه تفرقه پيدا كردند و اختلاف نمودند بعد از آنكه براهين روشن برايشان آمد. آنان كسانى اند كه براي شان عذاب دردناكى است». همچنين از اختلاف آنان خبر داده و فرموده: «همچنان در اختلافند مگر كسانى كه پروردگارت آنان را مورد رحمت قرار دهد، و براى همين آنان را خلق كرده است»، يعنى براى رحمت، و آنان كه براى رحمت خلق شده اند آل محمد و شيعيان ايشان اند.
معناى «جَماعَةُ الْمُسْلِمينَ» از نقاطى است كه غاصبين از ابهام آن سوء استفاده بسيار نموده اند. ابهام اين كلمه از آنجاست كه دو كلمه اين تركيب - يعنى جماعت و مسلمين - مورد تجزيه و تحليل قرار نگرفته است. آيا اگر مسلمانانى فقط اسمشان مسلمان باشد و باطنا منافق و حتى كافر باشند و يا نسبت به مسلمان بودن خود تقيّدى نداشته باشند و ارزشى بدان قائل نباشند، باز هم مى توانيم به جماعت چنين مسلمانانى ارزش قائل شويم و اجتماع آنان را رحمت بدانيم و اجماع آنان را هرگز بر گمراهى ندانيم و دست خدا را بر سر آنان بدانيم و پيروى از آنان را واجب بشماريم، و هر كس از آنان فاصله گرفت از اسلام خارج دانسته مرگ او را جاهلى بدانيم و حكم قتل او را صادر كنيم؟
هيهات كه اسلام با آن پايه هاى استوار و معارف بلندش، اين پايه هاى سست را بپذيرد و جامعه خود را با چنين مبانى بى ريشه قوام دهد.
بسيار جالب خواهد بود كه بدانيم همين نكته از پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال شد و آن حضرت با صراحت و قاطعيت تمام اين ابهام را بر طرف فرمود.
ص: 333
قالَ رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: مَنْ فارَقَ جَماعَةَ الْمُسْلِمينَ فَقَدْ خَلَعَ رِبْقَةَ الاِْسْلامِ مِنْ عُنُقِهِ. قيلَ: يا رَسُولَ اللّه ِ، وَ ما جَماعَةُ الْمُسْلِمينَ؟ قالَ: جَماعَةُ اَهْلِ الْحَقِّ وَ اِنْ قَلُّوا.(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كس از جماعت مسلمانان جدا شود قلاده اسلام را از گردن خويش بيرون آورده است». پرسيدند: يا رسول اللّه، جماعت مسلمانان كدام است؟ فرمود: جماعت اهل حق، اگر چه كم باشند!
در روايتى ديگر حضرت در پاسخ همين سؤال فرمود: «مَنْ كانَ عَلَى الْحَقِّ وَ اِنْ كانُوا عَشَرَةً»:(2) «كسانى كه در راه حق باشند اگر چه ده نفر باشند».
و در حديثى ديگر فرمود: «اِنَّ الْقَليلَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ كَثيرٌ»:(3) «تعداد كم از مؤمنين بسيار است»، و به عبارت ديگر «اقليت مؤمنين اكثريتند».
همين سؤال از اميرالمؤمنين عليه السلام نيز پرسيده شد و آن حضرت در پاسخ رسما مسئله اقليت و اكثريت را مطرح كرد و فرمود:
الْجَماعَةُ وَ اللّه ِ مُجامَعَةُ اَهْلِ الْحَقِّ وَ اِنْ قَلُّوا، وَ الْفُرْقَةُ مُجامَعَةُ اَهْلِ الْباطِلِ وَ اِنْ كَثُرُوا.(4)
به خدا قسم اجتماع و اتحاد همبستگى اهل حق است اگر چه اقليت باشند، و تفرقه همبستگى اهل باطل است اگر چه اكثريت باشند!
ص: 334
مى بينيم كه نه تنها اتحاد بايد بر سر حق باشد، بلكه اتحاد اهل باطل در كلام اميرالمؤمنين عليه السلام عين تفرقه و به معناى از هم پاشيدگى حق است. همين مطلب را در حديث ديگرى روشن تر فرموده اند: «الْجَماعَةُ اَهْلُ الْحَقِّ وَ اِنْ كانُوا قَليلاً، وَ الْفُرْقَةُ اَهْلُ الْباطِلِ وَ اِنْ كانُوا كَثيرا»(1): «جماعت اهل حقند اگر چه اقليت باشند، و تفرقه اهل باطلند اگرچه اكثريت باشند».
با توجه به اين هشت نكته اى كه در ريشه يابى سوء استفاده مخالفين شيعه از مسئله اكثريت ذكر شد، از يك سو ريشه هاى جعل و تحريف و تغيير در الفاظ و معانى اين احاديث روشن شد، و از سوى ديگر علل دست يازيدن به چنين سوء استفاده هايى از اين مسئله معلوم گرديد.
در آخرين قسمت از تحليل مسئله اكثريت و اقليت، نتيجه مى گيريم كه اين دو عنوان اصالةً ارزشى ندارد، و آنچه ارزش اصلى از نظر اسلام است يافتن حق است كه همان فرامين الهى باشد. نه ما حق داريم اين دو جنبه را ضابطه تشخيص راه درست قرار دهيم و نه اسلام چنين دستورى داده است و نه هيچ عقلى بدان حكم مى كند.
خداوند در قرآن ضابطه اجتماع مردم و متفرق نشدن آنان را اعتصام به «حبل اللّه» قرار داده مى فرمايد: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّه ِ جَميعا وَ لا تَفَرَّقُوا»،(2) يعنى اگر بناست اكثريتى تشكيل شود كه ارزش داشته باشد بايد محور آن خدا باشد.
ص: 335
در آيه اى ديگر ضابطه تشكيل اكثريت را «راه راست خدا» قرار مى دهد و مى فرمايد: «وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَفَرَّقُ بِكُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبيلِهِ»(1)، يعنى اگر تفرقه بد است و بايد از جهات مختلف تفرقه پرهيز كرد بايد اول جهت واحد اتحاد را پيدا كرد وگرنه تفرقه ناخودآگاه پيش مى آيد. در نتيجه متحد كننده مردم و نجات دهنده از تفرقه «صراط مستقيم الهى» است.
نوبت به اين مى رسد كه آيا اكثريت مى تواند قرينه و راهنمايى به سوى حق باشد يا نه؟ از آنجا كه خداوند بشر را براى امتحان به اين جهان آورده و هيچگونه ضمانت منحرف نشدن درباره او نداده، و از سوى ديگر - به تصديق قرآن - امتحان هفت هزار ساله بشر از خلقت حضرت آدم عليه السلام تاكنون عملاً گمراهى اكثريت بوده و هيچگاه حق به صورت كلمه واحده در جهان مستقر نشده، آنچه از آيات مربوط به تاريخ انبياء كه ذكر شد(2) و فرمايشات پيامبر و ائمه عليهم السلام كه در قسمت قبلى ذكر گرديد،(3) مى توان نتيجه گرفت كه اكثريت نه تنها قرينه اى بر حق نيست بلكه قرينه بر ضد حق است، و اقليت مى تواند راهنما و نشانه از حق باشد، آن هم نه به عنوان دليل قاطع بلكه به صورت چراغى كه سمت حق و راه خدا را علامت مى دهد و ذهن را متوجه آن سو مى نمايد.
زيباترين كلامى كه عمق اين مفهوم را شكافته و آرامشى بر قلب هاى گرفتار در ميان اكثريت هاى منحرف مى بخشد، فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام است كه مى فرمايد:
لا تَسْتَوْحِشُوا فى طَريقِ الْهُدى لِقِلَّةِ مَنْ يَسْلُكُهُ؛ اِنَّ النّاسَ اجْتَمَعُوا عَلى مائِدَةٍ قَليلٍ شَبَعُها كَثيرٍ جُوعُها . . . مَنْ سَلَكَ الطَّريقَ وَرَدَ الْماءَ وَ مَنْ حادَ عَنْهُ وَقَعَ فِى التّيهِ.(4)
ص: 336
در راه هدايت از كمى پيمايندگان آن وحشت مكنيد. مردم بر سر سفره اى جمع شده اند كه سير شدن آن كم و گرسنگى آن بسيار است . . . هر كس راه درست را بپيمايد بر سر آب مى رسد و هر كس از راه درست رويگردان شود در بيابان بى آب و علف مى افتد.
مسك الختام اين بحث خبرى شيرين از اكثريتى بر حق است كه فقط يك بار در جهان اتفاق مى افتد و همه در انتظار آن روزند: روزى كه امامت غديرى آنگونه كه بايسته آن است تحقق يابد، و مهدى موعود عجل اللّه فرجه با قدرت مطلقه اش هر آنچه ناحق است درو كند تا آنچه مى ماند حق باشد و بس. آن روز تنها زمانى است كه «اكثريت» از سابقه ناخشنود خود بيرون مى آيد و با سرپرستىِ امامِ معصوم جز در راه حق گام بر نمى دارد، و لذت حقيقى اتحاد و يكپارچگى و يكدلى و همبستگى و اجتماع را همه مى چشند و عاملين تفرقه از قبر بيرون آورده مى شوند و سوزانده و خاكسترشان بر باد داده مى شود.(1) آن روز است كه جهان روزهايى به دور از تلخىِ تفرقه و اختلاف را به خود خواهد ديد در حالى كه انتقامى سخت از تفرقه اندازان گرفته است.
آن روز لذت «يَدُ اللّه ِ مَعَ الْجَماعَةِ» را احساس خواهيم كرد كه همان دست يد اللهى حضرت بقية اللّه الاعظم عليه السلام است. در ايام او رحمتِ جماعت را خواهيم ديد و از عذابِ تفرقه خلاص خواهيم شد. آن هنگام است كه هر كس با جماعتِ نايب خدا و رسول نباشد به سوى آتش فرستاده خواهد شد. آن زمان است كه امت بر هدايت مجتمع مى شوند و «لا يَجْتَمِعُ عَلى ضَلالٍ». آن روزگار است كه هر كس به قدر يك وجب از جامعه مهدوى فاصله بگيرد از اسلام خارج است و به حكم «مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ اِمامَ
ص: 337
زَمانِهِ ماتَ مَيْتَةً جاهِلِيّةً»(1) مرگ او جاهلى است، و نه تنها حق حيات ندارد كه مهدى زهرا عليه السلام امانش نمى دهد.(2)
در آن روزِ شيرين است كه شيعيان اهل بيت عليهم السلام در مقابل مخالفين اهل بيت يدِ واحد مى شوند، و در سايه سار حجة بن الحسن صلوات اللّه عليه ريشه دشمنان را از روى زمين بر مى كَنَند. در آن روزگار انتقام جناياتِ اكثريت ها در گذشته زمان گرفته خواهد شد و پيروان سقيفه در طول قرن ها به دنبال مؤسسين اساسشان به سزاى اعمالشان خواهند رسيد(3) تا سنت پروردگار درباره امت هاى انبياى گذشته، درباره اين امت هم اجرا شود. حقا كه جا دارد براى تحقق چنان اكثريتى روز شمارى كنيم و چشم به راه امامى باشيم كه خداوند اين وعده را به دست او به انجام خواهد رساند.
ص: 338
وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ اَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِسابا شَديدا وَ عَذَّبْناها عَذابا نُكْرا.
و چه بسا آبادى كه از امر پروردگارش و پيامبرانش سرپيچى كرده و ما آنان را مورد حسابرسى شديد قرار داديم و آنان را عذاب سختى نموديم.
فَاِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النّارَ الَّتى وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ اُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ.
اگر چنين نكنند و نخواهند كرد پس بپرهيزيد از آتشى كه هيزم آن مردم و سنگ ها هستند و براى كافران آماده شده است.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ اِمامٌ مِنَ اللّه ِ (خ ل: اِنَّهُ اِمامُكُمْ بِاَمْرِ اللّه ِ)، وَ لَنْ يَتُوبَ اللّه ُ عَلى اَحَدٍ اَنْكَرَ وِلايَتَهُ وَ لَنْ يَغْفِرَ لَهُ، حَتْما عَلَى اللّه ِ اَنْ يَفْعَلَ ذلِكَ بِمَنْ خالَفَ اَمْرَهُ وَ اَنْ يُعَذِّبَهُ عَذابا نُكْرا اَبَدَ الاْبادِ وَ دَهْرَ الدُّهُورِ. فَاحْذَرُوا اَنْ تُخالِفُوهُ فَتَصْلُوا نارا وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةِ اُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ.
اى مردم، او از طرف خدا امام است (خ ل: او به امر خدا امام شماست)، و هر كس ولايت او را انكار كند خداوند هرگز توبه اش را نمى پذيرد و او را نمى بخشد. حتمى است بر خداوند كه با كسى كه با او مخالفت نمايد چنين كند و او را به عذابى شديد تا ابديت و تا آخر روزگار معذب نمايد. پس بپرهيزيد از اينكه با او مخالفت كنيد و گرفتار آتشى شويد كه هيزم آن مردم و سنگ ها هستند و براى كافران آماده شده است.(1)
در اوايل خطابه غدير قبل از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را بر سر دست بلند
ص: 339
كند، براى ورود به مطلب اصلى درباره شئون و مقامات امام بعد از خود مطالبى بيان فرمود. آنگاه به عنوان امتحانى سخت كه پيش روى مردم است يادآور شد كه خداوند نسبت به منكرين و مخالفين او هيچ عفو و بخششى نخواهد داشت و آنان را دچار عذاب كافران خواهد نمود. پيامبر صلى الله عليه و آله اين مطلب را با تضمين قسمت آخر آيه 8 سوره طلاق و بخش دوم آيه 24 سوره بقره در كلام خود، با تغيير مختصرى آورده است. در آيه سوره طلاق كلمه «عَذَّبْناها» را به «اَنْ يُعَذِّبَهُ» تغيير داده و در آيه سوره بقره كلمه «نار» را كه در آيه با «الف و لام» و «التي» است به صورت نكره و بدون موصول آورده است. بنابراين جمله «النّارَ الَّتى وَقُودُها . . .» را به صورت «نارا وَقُودُها . . .» فرموده است.
در قرآن آيه سوره طلاق درباره امت هايى است كه سركشى از امر پروردگار و رسولانش را از حد گذراندند و خداوند با آنان برخورد بسيار شديدى نمود و كيفر سختى در دنيا و آخرت برايشان در نظر گرفت. اما مضمون آيه سوره بقره، در موارد ديگرى از قرآن هم آمده ولى تنها موردى كه متن خطبه به آن نزديك تر است آيه سوره بقره است.
اين آيه درباره كسانى است كه در آنچه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده شك دارند. خداوند از آنان مى خواهد كه با كمك شريكان خود سوره اى نظير سوره هاى قرآن بياورند، و سپس به اين آيه مى رسد كه هرگز نمى توانيد، و اگر نتوانستيد بترسيد از آتشى كه براى كافران آماده شده و در آن انسان ها و سنگ ها به جاى هيزم سوزانده مى شوند.
آنچه از عبارات شديد اين جمله به ضميمه آوردن آيه در پايان اين فراز از خطبه
ص: 340
مى آموزيم، كفرِ منكرين ولايت و امامت على عليه السلام و سركش بودن آنان از اوامر الهى به حكم قرآن است.
پيامبر صلى الله عليه و آله در اين قسمت خطابه ابتدا تابلوى با عظمت غدير را بلند مى كند و مى فرمايد: «اِنَّهُ اِمامٌ مِنَ اللّه ِ»: «على از طرف خدا امام است». آنگاه به عنوان نتيجه گيرى، خدا را در اين اعتقاد طرف پاسخ مردم قرار مى دهد و دو مسئله درباره ولايت مطرح مى نمايد: يكى انكار ولايت و ديگرى مخالفت با على عليه السلام.
بنابراين دو گروه مورد كلام پيامبر صلى الله عليه و آله هستند: يكى كسانى كه به امامت على عليه السلام اعتقاد ندارند و اصلاً آن را نپذيرفته اند، و ديگرى كسانى كه عملاً به مخالفت با او برخاسته
در مقابل او قد عَلَم كرده اند، اگرچه در دل خلافت او را قبول داشته باشند و به حقانيت او اقرار نمايند مانند كسانى كه به خاطر مسايل مادى دست از آن حضرت كشيدند و به معاويه پيوستند.
آنگاه در بيان سزاى اين دو گروه 5 تأكيد به كار گرفته است:
1 . «حَتْمٌ عَلَى اللّه ِ»، كه با اين عبارت حتمى و قطعى بودن آن را يادآور شده است.
2 . «لَنْ» كه كلمه نفى مؤكد و در مواردى نفى ابدى است و به معناى «هرگز» است.
3 . «اَبَدَ الاْبادِ»، كه ابدى بودن را - گذشته از كلمه «لَنْ» - با كلمه «اَبَد» آورده، و با اضافه به «آباد» مؤكدتر شده است.
4 . «دَهْرَ الدُّهُورِ»، كه تأكيد ديگرى بر ابدى بودن است.
5 . «اِحْذَرُوا»، كه كلمه اعلان خطر است و تأكيد ديگرى به حساب مى آيد.
با اين تأكيدات جزاى آنان را در دو جهت ذكر كرده است:
ص: 341
1 . خداوند آنان را نمى بخشد، كه اين مطلب در قالب عبارات زير است:
- لَنْ يَتُوبَ اللّه ُ عَلى اَحَدٍ اَنْكَرَ وِلايَتَهُ وَ لَنْ يَغْفِرَ لَهُ : خدا هرگز توبه كسى كه ولايت او را انكار كند نمى پذيرد و هرگز او را نمى آمرزد.
2 . خداوند آنان را عذاب ف-وق العاده مى نمايد، كه اين مطلب با عبارات زير آمده است:
- وَ اَنْ يُعَذِّبَهُ عَذابا نُكْرا اَبَدَ الاْبادِ وَ دَهْرَ الدُّهُورِ : بر خداست كه منكرين ولايت را عذاب شديدى تا ابديت بى انتها و تا آخر روزگاران نمايد.
- فَاحْذَرُوا اَنْ تُخالِفُوهُ : بر حذر باشيد و بترسيد از اينكه با او مخالفت كنيد.
- فَتَصْلُوا نارا وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ اُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ : در اثر مخالفت با على گرفتار آتشى شويد كه هيزم آن مردم و سنگ ها هستند و براى كافران آماده شده است.
نقاط حساس اين فراز از خطابه غدير در سه جهت خلاصه مى شود:
مخالفت با على عليه السلام و انكار ولايت او بازى با آتش جهنم است، و كسى نبايد از كنار اين پايه بزرگ عقيده با بى توجهى عبور كند، و محبت و ولايت آن حضرت را از مستحبات فكرى خويش به حساب آورد. ولايت مطلقه امامان معصوم عليهم السلام كه از اصول دين است، بايد در اعتقاد يك مسلمان با تمام جوانب آن روشن باشد و پاسخ هاى شفافى براى قبر و قيامت درباره آن داشته باشد و نقطه اى را پيش روى خود ببيند كه كوتاهى در آن مساوى با عذاب الهى است.
عذابى كه براى انكار ولايت و مخالفت با على عليه السلام در نظر گرفته شده عذاب شديدى
ص: 342
است كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله از آن به «عذاب نُكْر» ياد مى كند. «نُكْر» به معناى شديد و غير عادى است، و منظور آن است كه نسبت به عذاب ساير اهل جهنم فوق العاده است. دو جهت غير عادى بودن آن را قرآن تصريح كرده و پيامبر صلى الله عليه و آله هم در خطبه فرموده است: يكى اينكه هيزم آن سنگ است، و مانند آتش هاى معمولى از چوب و روغن و امثال آن نيست. ديگر اينكه خود انسان هاى مستحق آتش هيزم آنند، كه نه فقط در آتش معذب مى شوند بلكه خودشان هيزمى براى عذاب ديگران مى گردند.
انكار ولايت على عليه السلام و مخالفت با آن حضرت فقط گناه نيست، بلكه سركشى از امر پروردگار و تجاوز از حد و مساوى با كفر است، چرا كه صريحا مى فرمايد: اگر با على مخالفت كنيد با عذابى كه براى كافرين آماده شده معذب خواهيد شد. همچنين آيه «عَذابا نُكْرا» را مى آورد كه آغاز آن «عَتَتْ عَنْ اَمْرِ رَبِّها» است، و اين بدان معنى است كه ضديت با على عليه السلام مساوى با كفر است.
در اين باره احاديث بسيارى از پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شده كه اين فراز غدير را تبيين مى نمايد:
1 . از آنجا كه على بن ابى طالب عليه السلام «اِمامٌ مِنَ اللّه ِ» است پيامبر صلى الله عليه و آله در حديثى مى فرمايد: «ما آمَنَ بِاللّه ِ مَنْ اَنْكَرَكَ»(1): «كسى كه تو را انكار كند به خدا ايمان نياورده است».
2 . در حديثى ديگر مى فرمايد: «ما آمَنَ بى مَنْ اَنْكَرَكَ»(2): «كسى كه تو را انكار كند به من (يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله) ايمان نياورده است».
ص: 343
3 . در جاى ديگر نه تنها ايمانِ منكرِ على عليه السلام را قبول ندارد، كه او را كافر مى داند و مى فرمايد: «كَفَرَ مَنْ اَنْكَرَكَ»(1): «هر كس تو را انكار كند كافر شده است».
4 . حديث جامعترى چنين مى فرمايد: «مَنْ اَنْكَرَ اِمامَةَ عَلِىٍّ بَعْدى كانَ كَمَنْ اَنْكَرَ نُبُوَّتى فى حَياتى، وَ مَنْ اَنْكَرَ نُبُوَّتى كانَ كَمَنْ اَنْكَرَ رُبُوبِيَّةَ رَبِّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»:(2) «هر كس امامت على را بعد از من انكار كند مانند كسى است كه نبوت مرا در زمان حياتم انكار كرده باشد، و هر كس نبوت مرا انكار كند مانند كسى است كه ربوبيّت پروردگارش را منكر شود».
5 . حديث ديگرى ولايت على عليه السلام را سرمايه مؤمن معرفى مى كند و مى فرمايد: «مَنْ لَمْ يَلْقَ اللّه َ بِوِلايَتِكَ لَمْ يَلْقَهُ بِشَىْ ءٍ»(3): «هر كس خدا را با ولايت تو ملاقات نكند، چيزى همراه خود براى ملاقات خدا نبرده است».
6 . در حديث ديگرى به اين مطلب تصريح شده كه انكار ولايت على عليه السلام اثر دو جانبه دارد و در روز قيامت هر كس على عليه السلام را نشناسد آن حضرت هم او را نمى شناسد: «لا يَدْخُلُ النّارَ اِلاّ مَنْ اَنْكَرَكَ وَ اَنْكَرْتَهُ»:(4) «داخل آتش نمى شود مگر كسى كه تو را انكار كند و تو او را انكار نمايى»، كه اين انكار حاكى از قطع رابطه است.
7 . هشدار درباره على عليه السلام به قدرى جدى است كه نه تنها انكار آن حضرت، بلكه شك درباره او هم كفر و جهنم است: «اِحْذَرْ اَنْ يَدْخُلَكَ فى عَلِىٍّ شَكٌ فَاِنَّ الشَّكَّ فى عَلِىٍّ كُفْرٌ بِاللّه ِ تَعالى»:(5) «بپرهيز از اينكه درباره على شكى بر قلبت وارد شود، چرا كه شك درباره على كفر به خداى تعالى است».
ص: 344
در خطابه غدير آياتى از قرآن به صورت اقتباس و تضمين، در شأن پذيرندگان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام ديده مى شود. مقامات و شئونى كه درباره اولياى اميرالمؤمنين عليه السلام در اين فرازها مطرح شده، از پايه هاى اعتقادى آن يعنى داشتن قلبى مطمئن و بى شك و ترديد آغاز شده، و به توصيف ايمان حقيقى آنان يعنى «ايمان به غيب» رسيده، و آنگاه رستگارى آنان مورد امضاى خدا و رسول قرار گرفته و مغفرت و اجر بزرگ برايشان ضمانت شده است. آن پاداش بزرگ بهشت است و امان از آتش، و استقبال از محبين على عليه السلام با سلام بهشتى. هشت آيه اين بخش به شرح زير است:
اِنَّمَا الْمُؤمِنُونَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللّه ِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ فى سَبيلِ اللّه ِ اُولئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ.
مؤمنين كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آورده اند و بعد از آن به شك نيفتاده اند، و در راه خدا با اموال و جانشان جهاد كرده اند. اينان صادقين هستند.
اَلا اِنَّ اَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَرْتابُوا.
بدانيد كه اولياء امامان معصوم عليهم السلام كسانى اند كه ايمان آورده و به شك نيفتاده اند.(1)
ص: 345
در اواسط خطبه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله پس از معرفى امامان معصوم بعد از خود تا روز قيامت، به توصيف مواليان و معتقدين به ولايت آنان پرداخته است. در مرحله اول قوت ايمان آنان را توصيف مى نمايد و از جمله پايدار بودن ايمانشان و راه نداشتن شك در اعتقادشان را مطرح مى كند. آن حضرت اين معنى را با اقتباس از آيه قرآن به صورت تركيب آن با كلام خود فرموده است. در اين تضمين «ايمان به رسول» ذكر نشده، و به جاى «ثُمَّ» كه در آيه آمده «واو» در كلام حضرت به كار رفته است.
اين آيه در اواخر سوره حجرات است و موضوع سخن از آيه 14 آغاز مى شود و تا آخر سوره ادامه مى يابد. در اين آيات، خداوند كسانى را كه ايمان شان بى پايه است و يا در آن ضعفى دارند موضوع سخن قرار داده و از آيه «قالَتِ الاَْعْرابُ آمَنّا، قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا اَسْلَمْنا» آغاز مى كند. سپس مؤمنين واقعى را در آيه 15 - كه آيه مورد بحث ماست - معرفى مى كند، و در آيات بعد بار ديگر كسانى را كه مسلمان شدن خود را منتى بر خدا و رسول مى دانند مورد مؤاخذه قرار مى دهد.
استفاده تفسيرى كه از تضمين اين آيه در كلام حضرت به دست مى آيد اين است كه پذيرنده واقعى ولايت امامان عليهم السلام كسى است كه نه تنها از ايمان و اعتقاد خود باز نگردد، و نه تنها در آنچه معتقد است عميق و مطالعه كرده و پايدار باشد و در هيچ قسمت آن شكى نداشته باشد، بلكه هيچگاه در اين ولايت و محبت ترديد و تزلزلى هم به قلب او راه پيدا نكند؛ بلكه «كَالْجَبَلِ الرّاسِخ» باشد كه «لا تُحَرِّكُهُ الْعَواصِفُ» است. اين همان اعتقادى است كه از ما خواسته اند و بايد در مسئله ولايت آن قدر پخته
ص: 346
بوده و در جوانب آن فكر و مطالعه كرده باشيم كه شبهات سمپاشان و دشمنان اهل بيت عليهم السلام كوچك ترين خللى بر دلمان وارد نكند.
در اين باره اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: «لا تَرْتابُوا فَتَشُكُّوا، وَ لا تَشُكُّوا فَتَكْفُرُوا»: «ريبه و شبهه به دل خود راه ندهيد كه به شك و ترديد منجر شود، و شك و ترديد مكنيد كه به كفر منجر شود». اين جمله عميق حاكى از آن است كه گاهى اشكال تراشى و ايجاد شبهه از خودِ انسان آغاز مى شود، و شيطان سعى در پرورش آن مى نمايد، و اين روند از شبهه اندازىِ ساده آغاز مى شود و به شك عميق مى رسد، و پس از سست شدن اعتقاد آنچه باقى مى ماند كفر و دست كشيدن از اعتقاد است.
در دنباله همان كلام يقين را بهترين سرمايه قلوب معرفى كرده مى فرمايد: «اِعْلَمُوا اَنَّ خَيْرَ ما دارَ فِى الْقَلْبِ الْيَقينُ»: «بدانيد بهترين چيزى كه در قلب مى گردد يقين است» و آنگاه دستور مى دهد كه اين سرمايه بنيادين اعتقادى را از خدا بخواهيم: «سَلُوا اللّه َ الْيَقينَ، فَاِنَّ الْيَقينَ رَأْسُ الدّينِ»:(1) «از خدا يقين بخواهيد، كه يقين سرآمد و باارزش ترين جنبه دين است».
ص: 347
اِنَّ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اَجْرٌ كَبيرٌ.
كسانى كه از پروردگارشان مى ترسند (بدون آنكه او را ببينند) به خاطر ايمانى كه به غيب دارند. براى آنان مغفرت و اجر بزرگ است.
اَلا اِنَّ اَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اَجْرٌ كَبيرٌ. مَعاشِرَ النّاسِ، شَتّانَ ما بَيْنَ السَّعيرِ وَ الاَْجْرِ الْكَبيرِ.
بدانيد كه اولياء و دوستان امامان معصوم كسانى هستند كه از پروردگارشان مى ترسند (بدون آنكه او را ببينند) به خاطر ايمانى كه به غيب دارند. براى آنان مغفرت و اجر بزرگ است. اى مردم، چقدر فاصله است بين شعله هاى آتش و اجر بزرگ!!(1)
فرازهاى اواسط خطابه پيامبر صلى الله عليه و آله همچنان در توصيف مواليان ائمه عليهم السلام است و آن حضرت از قوت ايمان آنان مسئله ايمان به غيب را مطرح مى كند كه خداوند در قرآن ارزش والايى براى آن قائل شده است. اين مسئله را با تضمين آيه سوره ملك در كلام خود، به صورت كامل و فقط با برداشتن «انَّ» از اول آن مطرح نموده است.
در سوره ملك بعد از آنكه خداوند عذاب كافران در جهنم را توصيف مى كند، در آيه 12 مؤمنان را در برابر آنان قرار مى دهد و با بيان عمق ايمانشان مغفرت و اجر كبير را به آنان وعده مى دهد.
ص: 348
دو نكته بسيار حساس كه از ارتباط اين آيه با پذيرندگان ولايت معصومين عليهم السلام در خطابه غدير قابل ملاحظه است، مسئله ايمان به غيب و مسئله اجر كبير است كه دومى به عنوان پاداش چنين ايمان محكمى تعيين شده است.
ايمان به غيب يعنى قلب و روح و فكر و عقل كسى آن اندازه ظرفيت و قدرت پيدا كند كه بتواند آنچه وجود دارد و او آن را نديده يا با چشم ديدنى نيست را باور كند و مانند ديدن با چشم بدان يقين پيدا كند در حدى كه آثار و نتايج آن را در زندگى خويش در دو بُعد انديشه و عمل پى بگيرد.
همان گونه كه اعتقاد به خداوند ايمان به غيب است و ديدنى نيست و ايمان به روز قيامت ايمان به غيب است چون فعلاً در معرض ديد نيست، آنچه به خدا باز مى گردد و ثمره اش در روز قيامت معلوم خواهد شد نيز ملحق به آن هاست و ايمان به غيب است.
نبوت پيامبر صلى الله عليه و آله و حتى معجزات آن حضرت همه وابسته به غيب اين عالم است، همان گونه كه ولايت و امامت امامان و تمام دستورات شان از غيب نشأت گرفته، و ثمره اين ايمان در روزى كه خدا براى پاداش مردم تعيين كرده ظاهر خواهد شد.
شيعه پيروِ امامى است كه ايمان به غيب را اين گونه به مواليانش مى آموزد كه وقتى از او پرسيدند: آيا پروردگارت را ديده اى؟ فرمود: «كَيْفَ اَعْبُدُ رَبَّا لَمْ اَرَهُ»: «چگونه مى پرستم خدايى را كه نديده ام»!! پرسيدند: چگونه او را ديده اى؟ فرمود: «لَمْ تَرَهُ الْعُيُونُ بِمُشاهَدَةِ الاَْبْصارِ وَ لكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الاْيمانِ»: «چشم ها با مشاهده ديدگان او را نديده، ولى قلب ها با حقيقت ايمان او را ديده و درك كرده اند».(1)
ص: 349
پيروان چنين امامى به ولايت و امامت او در ارتباط با غيب معتقدند و به همين دليل چه از نظر ظاهرى مولايشان خلافت را در دست بگيرد و چه مظلوم واقع شود و ديگران حق او را غصب كنند، اعتقاد آنان درباره ولايتش تغيير ناپذير است؛ چرا كه ظاهر دنيا تغيير مى كند ولى غيب تغيير نكرده و حقيقتى كه از پشت پرده آمده ثابت است. نتيجه اين حقيقت غير قابل تغيير، اطمينان از ثمره آن در روز قيامت است كه با حفظ چنين اعتقادى بدان خواهد رسيد، چون پشتوانه غيبى آن هميشه زنده است و به آنچه وعده داده وفادار خواهد بود.
در مقابلِ شيعه، پيروان سقيفه هستند كه در پى ظاهر دنيا هستند و فقط آنچه را مى بينند مى توانند بپذيرند. لذا همان گونه كه رؤساى آنان در روز غدير به صراحت گفتند: «آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره على مى گويد ساخته خود اوست، و خدا چنين دستورى به او نداده»(1)، پيروان آنان هم وقتى اوضاع دنيا را دگرگون ديدند و خلافت را خارج شده از دست على بن ابى طالب عليه السلام يافتند، غلبه دنيايى را پايه فكر و عقيده خويش قرار دادند و در دل خود پيامى آمده از غيب نيافتند كه بر آن استوار بمانند. اين بود كه به راحتى على عليه السلام را تنها گذاشتند و از اين اقدام خود هرگز نهراسيدند چرا كه در دل خود اعتقادى به قيامت نيافتند تا از جزاى عادلانه آن روز وحشت كنند!
بنابراين توصيف پذيرندگان ولايت علوى به «مؤمنين به غيب» از اصلى ترين شاخصه هاى اماميه در مقايسه با مخالفان اهل بيت عليهم السلام است.
شكى نيست كه به جاى «اجر بزرگ» ممكن بود نام «بهشت» به صراحت برده شود ولى گويا ثمره ايمان به غيب منحصر به بهشت نيست، و خداوند به كسانى كه چنين
ص: 350
ايمانى و يقينى را در روز قيامت به ارمغان بياورند پاداشى ذخيره نموده كه خود از آن به عنوان «كبير» ياد كرده و فقط در آن روز عظمت اين لطف الهى معلوم خواهد شد. در كنار اجر بزرگ، مغفرت و بخشش خداوند است كه براى ايمان آورندگان به غيب ضمانت شده است.
نكته قابل توجه اين است كه در آيات قبل از آيه 12، خداوند از «سعير» و «جهنم» به عنوان جزاى كافران نام مى برد؛ و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز همين آيات سعير را در فرازهاى قبلى خطبه فرموده است. با توجه به آنچه از «اجر كبير» براى مؤمنان به غيب و «سعير» براى كافران گفته شد معلوم مى شود آنان كه ولايت امامان را قبول ندارند در واقع ايمان به غيب ندارند و طبعا مستحق «سعير» هستند و اين به معناى كافر بودن آنان است. لذا پيامبر صلى الله عليه و آله در عبارتى فشرده و پر معنى مى فرمايد: «شَتّانَ ما بَيْنَ السَّعيرِ وَ الاَْجْرِ الْكَبيرِ»: «چقدر فاصله است بين سعير و اجر كبير»!! كه همان فاصله كفر و ايمان است.
ص: 351
الَّذينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فى سَبيلِ اللّه ِ بِأَمْوالِهِمْ وِ اَنْفُسِهِمْ اَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّه ِ وَ اُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ. يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنّاتٍ لَهُمْ فيها نَعيمٌ مُقيمٌ.
كسانى كه ايمان آورده و هجرت كنند و با اموال و جان هايشان در راه خدا جهاد كنند مقام آنان نزد خداوند عظيم تر است و آنان رستگارانند. پروردگارشان با رحمت و رضوان خود به آنان بشارت مى دهد و بهشتى كه برايشان در آن نعمت هاى پا برجاست.
مَعاشِرَ النّاسِ، السّابِقُونَ اِلى مُبايَعَتِهِ وَ مُوالاتِهِ وَ التَّسْليمِ عَلَيْهِ بِاِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، اُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ فى جَنّاتِ النَّعيمِ.
اى مردم، كسانى كه براى بيعت با او و قبول ولايتش و سلام بر او به عنوان «اميرالمؤمنين» سبقت بگيرند رستگارانند و در باغ هاى نعمت خواهند بود.(1)
در آخرين جملات از خطابه يك ساعته پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير آن حضرت براى تشويق مردم به بيعت با على عليه السلام و سوق مردم به سوى ولايت او، آيه قرآن را تكيه گاه كلام خويش قرار داده و آن را در سخن خود تضمين فرموده است.
در اين تركيب، آخرِ آيه 20 از سوره توبه (اُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ) آورده شده و سپس آخر آيه 21 به صورت فشرده با حفظ مضمون آمده است، به طورى كه در قرآن «جَنّاتٌ لَهُمْ فيها نَعيمٌ مُقيمٌ» است و حضرت مضمون آن را با عبارت «فى جَنّاتِ النَّعيمِ» فرموده است. لازم به ياد آورى است كه انتخاب اين دو آيه براى عنوان بحث به خاطر وجود دو جمله «اُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ» و «جَنّات نَعيم» به صورت پشت سر هم در آن هاست.
ص: 352
البته اين احتمال وجود دارد كه اقتباس از آيه 9 سوره يونس باشد: «اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ يَهْديهِمْ رَبُّهُمْ بِايمانِهِمْ تَجْرى مِنْ تَحْتِهِمُ الاَْنْهارُ فى جَنّاتِ النَّعيمِ»، و يا از آيه 8 سوره لقمان اقتباس شده باشد كه مى فرمايد: «اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَهُمْ جَنّاتُ النَّعيمُ».
موقعيت قرآنى اين آيه در اوايل سوره توبه، مقايسه اى بين مؤمنان و بيان درجات آنهاست. پس از آنكه سقايت و آب دادن به حاجيان و آباد كردن مسجد الحرام را با مجاهدين در راه خدا مساوى نمى داند، در اين آيه هجرت كنندگان و جهاد كنندگان با مال و جان را بالاتر معرفى مى نمايد و بشارت به بهشت مى دهد.
تفسير گونه اى كه از تركيب قرآنى با موضوع ولايت در خطبه غدير استفاده مى شود، دو وعده قرآنى براى سه عمل عظيم نزد خداوند است. آن سه عمل صالح بزرگ كه سبقت و سرعت به سوى آن مورد توجه خداست بيعت با على عليه السلام و پذيرفتن ولايت او و گفتن «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَميرَ الْمؤْمِنينَ» به اوست. اين سه به معناى اقرار قلبى و لسانى و عملى به صاحب اختيارى او بر همه جوانب حيات ماست.
و اما دو وعده الهى براى سبقت به اين سه عمل عظيم، يكى رستگارى و فائز شدن و خوشبختى تمام عيار به امضاى پروردگار است، و ديگرى باغ هاى پر از نعمت كه عاقبت خوشبختى است و جايزه پروردگار در بهشت است، و اين گونه فائزين در جنات نعيم مورد قدردانى خداوند قرار خواهند گرفت.
ص: 353
اِنَّ الْمُتَّقينَ فى جَنّاتٍ وَ عُيُونٍ، اُدْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنينَ.
متقين در بهشت ها و چشمه سارها هستند. با سلام و امنيت داخل آن شويد.
وَ سيقَ الَّذينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ اِلَى الْجَنِّةِ زُمَرا حَتّى اِذا جاءُوها وَ فُتِحَتْ اَبْوابُها قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدينَ.
كسانى كه تقوا پيشه كردند گروه گروه به سوى بهشت برده مى شوند تا هنگامى كه به آن مى رسند و درهاى آن باز مى شود، خزانه دارانش به آن ها مى گويند: سلام بر شما، پاكيزه شديد، پس براى هميشه داخل آن شويد.
اَلا اِنَّ اَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِسَلامٍ آمِنينَ، تَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بِالتَّسْليمِ، يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدينَ.
بدانيد اولياء و دوستان امامان كسانى هستند كه با سلامتى و در حال امن وارد بهشت مى شوند و ملائكه با سلام به ملاقات آنان مى آيند و مى گويند: «سلام بر شما، پاكيزه شديد. پس براى هميشه داخل بهشت شويد».(1)
در خطبه غدير پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله از اصل مسئله امامت فراغت يافت به معرفى دوستان و دشمنان امامت پرداخت. در اين فراز از اواسط خطبه مسئله ورودِ با جلالت آنان به بهشت را با اقتباس از دو آيه قرآن در كلام خود بيان فرمود. در اين تركيبِ كلام آيه سوره حجر از صورت امر و ضمير «ها» در كلمه «اُدْخُلُوها» به صورت غايب و ذكر
ص: 354
كلمه «جنت» آمده و «يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ» شده است. قسمت آخر آيه سوره زمر نيز با تصرفى در كلمات، به جاى «قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها» جمله «تَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بِالتَّسْليمِ» آمده و سپس بقيه آيه عينا ذكر شده است.
آيات سوره حجر ضمن اتمام حجت هاى خدا بر ابليس است كه وقتى بر آدم سجده نكرد مورد مؤاخذه قرار گرفت تا آنجا كه خدا به او فرمود: و عده گاه گمراه شوندگان به دست تو جهنم است، و در مقابل وعده گاه متقين بهشت است كه با سلامتى وارد آن خواهند شد.
آيه سوره زمر در زمينه ترسيم روز قيامت است كه از آيه 68 آغاز مى شود و از نفخه صور بيان مى كند تا نوبت به جهنم و بهشت مى رسد كه متقين به سمت بهشت برده مى شوند و خزانه دارانش با سلام و تحيت آنان را وارد مى كنند و بشارت ابديت به آنان مى دهند، و دنباله مطلب تا آخر اين سوره ادامه مى يابد.
از جهت تفسيرى دو نقطه مهم در كلام مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله پيرامون اين دو آيه در خطبه غدير نهفته است: يكى ارتباط تقوى و ولايت، و ديگرى تشريفات خاص براى ورود با جلالت شيعيان به بهشت.
موضوع اين دو آيه در قرآن «متقين» هستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را به اوليا و دوستان دوازده امام عليهم السلام تأويل فرموده است. نكته بسيار مهم ارتباط تقوى و ولايت است كه طبعا نقطه مقابل آن تلازم بى تقوايى با نپذيرفتن ولايت خواهد بود. دريافت دقيق از اين
ص: 355
ارتباط نياز به توضيحى درباره معناى تقوى دارد كه بايد با درنظر گرفتن موارد كاربرد و تأثير آن در زندگى و نيز نتايج و اهداف مطلوب از آن بيان شود.
«تقوى» به معناى ترس از خدا و اطاعت از فرامين اوست، و اصل آن از «وقى» به معناى «حفظ از خطر» است، كه در تقواى اصطلاحى منظور از خطر همان عذاب الهى و آتش جهنم است، كه باعث ترس از خدا و عمل به دستورات او مى شود.
با توجه به معناى دقيقى كه ذكر شد تقوى فقط در عمل خود را نشان نمى دهد تا هنگام گناه ما را باز دارد، بلكه ظهور آثار تقوى در دو موقعيت در زندگى انسان ها بروز مى كند: يكى در مقام اعتقاد و فكر است و ديگرى در مقام عمل، كه در مقام عمل نيز تأثير يافته از گناه قلب و فكر است.
فرامين الهى از تعيين خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله گرفته تا نماز و روزه و تا حرمت دروغ و غيبت همگى نياز به تقوى دارد تا در اطاعت از پروردگار آن گونه كه او دستور داده و خواسته باشيم. همان گونه كه اگر كسى ترس از خدا نداشته باشد دروغ مى گويد و نماز نمى خواند، به همان صورت از پذيرفتن ولايت و صاحب اختيارى على بن ابى طالب عليه السلام سر باز مى زند. در حالى كه مى بينيم دو مورد اول مربوط اعمال است، ولى قبول ولايت يك اعتقاد و يك امر قلبى است. قابل توجه اينكه بى تقوايى و گناه در فكر و اعتقاد بسيار مهمتر از بى تقوايى در عمل است، زيرا گناهِ عملى فقط به اندازه خودش جهنم به دنبال دارد ولى گناهِ اعتقادى آثار گسترده اى در عمل دارد چرا كه اعمال در سايه اعتقاد جهت مى يابند، مثلاً كسى كه ولايت ائمه معصومين عليهم السلام را پذيرفت چگونگى نماز را از ايشان فرا مى گيرد، ولى كسى كه ولايت ايشان را قبول نكرد حتى اگر نماز بخواند كيفيت نماز او مورد رضاى الهى نيست چرا كه از راه غلط آموخته است.
عمق اين ارتباط دو سويه بين تقوى و ولايت در احاديث به خوبى تبيين شده است. امام صادق عليه السلام در حديثى ايمان آوردن شيعيان را مظهر تقواى آنان معرفى مى كند و
ص: 356
مى فرمايد: «الْمُتَّقُونَ شيعَتُنَا الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ»(1): «متقين شيعيان ما هستند كه به غيب ايمان مى آورند». در حديث ديگرى امام باقر عليه السلام مطلق اطاعت از فرامين الهى را در كنار تقوى و تفسير گونه اى بر آن قرار داده مى فرمايد: «وَاللّه ِ ما شيعَتُنا اِلاّ مَنِ اتَّقَى اللّه َ وَ اَطاعَهُ»(2): «به خدا قسم شيعه ما نيست مگر كسى كه از خدا مى ترسد و او را اطاعت مى كند».
نقطه مقابل اين ارتباط، تلازم بين بى تقوايى و ردّ ولايت امامان عليهم السلام است. اگر مخالفين و دشمنان اهل بيت عليهم السلام تقوى داشتند و از خدا مى ترسيدند و اطاعت او را مى نمودند در رأس همه اطاعت ها قبول ولايت ائمه عليهم السلام بود كه با دستور مستقيم و مؤكد خداوند توسط همان پيامبرى نازل شد كه نماز و روزه و حج و حرمت دروغ و غيبت و تهمت و ربا و غير اين ها نازل شد. اين سرپيچى از امر الهى به معناى بى تقوايى و نترسيدن از خدا و عذابى است كه براى نافرمانان مقرّر فرموده است.
جا دارد در اينجا به سخنان چند نفر از معترضين بر ابوبكر در روزهاى اول غصب خلافت اشاره شود كه وقتى او را در چنين اقدام عظيمى بر ضد ولايت توبيخ مى كردند از واژه «تقوى» استفاده كردند و او را در حضور مردم بى تقوى معرفى مى نمودند.
سلمان در مسجد بپاخاست و در حالى كه ابوبكر بر فراز منبر بود خطاب به او گفت:
يا اَبابَكْرٍ، اِتَّقِ اللّه َ وَ قُمْ عَنْ هذَا الْمَجْلِسِ وَ دَعْهُ لاَِهْلِهِ يَأْكُلُوا بِهِ رَغَدا اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا يَخْتَلِفُ عَلى هذِهِ الاُْمَّةِ سَيْفانِ . . . وَ اِنْ اَبَيْتُمْ لَتَحْلِبُنَّ بِهِ دَما وَ لَيَطْمَعَنَّ فيهَا الطُّلَقاءُ وَ الطُّرَداءُ وَ الْمُنافِقُونَ.
ص: 357
اى ابوبكر، تقوى پيشه كن و از اين جايى كه نشسته اى برخيز و آن را به اهلش واگذار كن كه تا روز قيامت با خوشى آن را به كار گيرند و دو شمشير از اين امت با يكديگر اختلاف پيدا نكنند . . . و اگر نپذيريد از آن خون خواهيد دوشيد و آزاد شدگان و مطرود شدگان و منافقان در خلافت طمع خواهند كرد.(1)
مى بينيم كه سلمان دو سوى تقوى و بى تقوايى را به خوبى تبيين مى كند و نشان مى دهد كه آثار سوء اين بى تقوايى تا كجا پيش مى رود كه بايد امتى خون بدوشند و نااهلان دنباله اين راه غلط را بگيرند، چنانكه اين اتفاق بوقوع پيوست و چه خون هاى ناحقى كه در پى اين غصب خلافت در طول قرن ها ريخته شد و چه كسانى حكومت مردم را در دست گرفتند كه فتنه هاى عظيمى از دستشان صادر شد. آيا اين بى تقوايى با يك دروغ يا غيبت يا زنا يا ربا قابل مقايسه است؟ آيا هزاران دروغ و غيبت و زنا و ربا ثمره غصب خلافت نبود؟!
در همان مجلس مقداد برخاست و چنين گفت:
اِرْجِعْ يا اَبابَكْرٍ عَنْ ظُلْمِكَ وَ تُبْ اِلى رَبِّكَ وَ الْزِمْ بَيْتِكَ وَ ابْكِ عَلى خَطيئَتِكَ وَ سَلِّمِ الاَْمْرَ لِصاحِبِهِ الَّذى هُوَ اَوْلى بِهِ مِنْكَ . . . اِتَّقِ اللّه َ وَ بادِرِ الاِْسْتِقالَةَ قَبْلَ فَوْتِها.
اى ابوبكر، از ظلم خود باز گرد و نزد پروردگارت توبه كن و در خانه ات بنشين و بر گناهت گريه كن، و امر خلافت را به صاحب آن كه از تو بدان سزاوارترست تسليم نما . . . تقوى پيشه كن و هر چه زودتر آنچه تصرف كرده اى بازگردان قبل از آنكه وقت آن بگذرد.(2)
ص: 358
در اين كلام مقداد هم توبه از آن بى تقوايى و گريه بر چنين گناهى مطرح شده و به او تقوى را سفارش مى كند كه لازمه اش را باز پس دادن خلافتِ غصب شده مى داند.
در همان مجلس ابوايوب انصارى نيز بى تقوايى مردم در يارى غاصبين خلافت و تنها گذاشتن خليفه منصوب شده الهى را موضوع سخن خويش قرار داد و چنين گفت:
اِتَّقُوا عِبادَ اللّه ِ فى اَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ وَ رَدُّوا اِلَيْهِمْ حَقَّهُمُ الَّذى جَعَلَهُ اللّه ُ لَهُمْ . . . فَتُوبُوا اِلَى اللّه ِ، اِنَّ اللّه َ تَوّابٌ رَحيمٌ.
اى بندگان خدا، درباره اهل بيت پيامبرتان از خدا بترسيد و تقوى پيشه كنيد، و حق آنان را كه خدا براي شان قرار داده به آنان باز گردانيد . . . در پيشگاه خدا توبه كنيد، كه خداوند توبه پذير و مهربان است.(1)
با توجه به سخن فوق معلوم مى شود موضوعيت تقوى درباره اهل بيت و حقوق شان معناى دقيقِ ارتباط بين تقوى و ولايت است، همان گونه كه باز گرداندن حق شان توبه از اين گناه و نشانه ترس از خداست.
نكته دومى كه از تضمين دو آيه مزبور در اين قسمت از خطابه غدير قابل توجه است عنايت خاص پروردگار در روز قيامت به كسانى است كه ولايت ائمه عليهم السلام را پذيرفته اند. لطف اين كرامت در آن است كه اين اقليت در آن غوغاى اكثريت تقوى را و ترس از خدا را فراموش نكردند و امر الهى درباره صاحب اختيارشان را به گوش جان خريدند و بر ديده منت نهادند و از خداى خود براى چنين نعمتى سپاسگزارى كردند.
ص: 359
در روز قيامت نوبت خداست كه سرفرازى اين اقليت مظلوم را بر همه معلوم نمايد و به رخ آن اكثريت ظالم بكشد.
در اين دو آيه، چهار عنايت الهى به شيعيان اهل بيت عليهم السلام - كه مظهر تقوايند - چنين آمده است:
1 . با سلام وارد بهشت مى شوند.
2 . در آن غوغاى محشر در امن و امانند.
3 . بهشت در انتظار قدوم آنان است، و به محض آمدن درهاى بهشت به رويشان باز مى شود.
4 . ملائكه مؤكل بر بهشت براى آنان سه خبر خوش دارند:
سلام بر شما!
پاكيزه شديد!
تا ابد در بهشت خواهيد بود!
البته احاديث بسيار مفصلى درباره كرامت خداوند درباره شيعيان در روز قيامت وارد شده، تا آنجا كه همه مردم جهان در آن روز آرزو مى كنند كه اى كاش از «فاطميين» و «علويين» بودند و به آن همه عنايت الهى دست مى يافتند.(1)
ص: 360
وَ اَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الاَْرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتى بارَكْنا فيها وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى بَنى اِسْرائيلَ بِما صَبَرُوا وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ.
قومى را كه ضعيف شمرده مى شدند وارث مشرق و مغرب زمين نموديم كه آن را مبارك گردانيديم؛ و وعده نيك خدا براى بنى اسرائيل به انجام رسيد به خاطر صبرى كه كردند و آنچه فرعون و قومش ساخته بودند و بناهايى را كه بالا برده بودند در هم كوبيديم.
فَأَنْزَلَ اللّه ُ عَلى نَبِيِّهِ يَوْمَ الدَّوْحِ ما بَيَّنَ عَنْ اِرادَتِهِ فى خُلَصائِهِ وَ ذَوِى اجْتِبائِهِ وَ اَمَرَهُ بِالْبَلاغِ . . . فَكَمَّلَ اللّه ُ دينَهُ وَ اَقَرَّ عَيْنَ نَبِيِّهِ وَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُتابِعينَ وَ كانَ ما قَدْ شَهِدَهُ بَعْضُكُمْ وَ بَلَغَ بَعْضُكُمْ وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّه ِ الْحُسْنى عَلَى الصّابِرينَ وَ دَمَّرَ اللّه ُ ما صَنَعَ فِرْعَوْنُ وَ هامانُ وَ قارُونُ وَ جُنُودُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ.
خداوند در روز غدير بر پيامبرش نازل كرد آنچه از اراده اش درباره بندگان خالص و انتخاب شدگانش پرده برداشت و به او دستور ابلاغ داد . . . پس خداوند دين خود را كامل كرد و چشم پيامبرش و مؤمنين و تابعين را روشن نمود، (واقعه غدير) اتفاق افتاد كه بعضى از شما در آن حاضر بوديد و براى بعضى از شما خبر آن رسيد، و وعده نيك خدا براى صابران به انجام رسيد؛ و آنچه فرعون و هامان و قارون و لشكريانش ساخته بودند و بناهايى را كه بالا برده بودند درهم كوبيد.(1)
حدود سى سال پس از واقعه غدير، در روز جمعه اى كه عيد غدير بود،
ص: 361
اميرالمؤمنين عليه السلام در كوفه جشن غدير را بر پا كرد و به همين مناسبت شخصا سخنرانى مفصلى ايراد نمود و در آن مطالب بسيار مهمى درباره غدير بيان فرمود. در قسمتى از اين خطابه حضرت با اشاره اى به گذشته خلافت مغصوب و سردمداران آن اجمالى از نزول آيه «بَلِّغْ» و آيه «اِكْمال» را ذكر فرمود و براى بيان چگونگى اتمام حجت الهى آيه 137 سوره اعراف را به صورت اقتباس در كلام خويش آورد. در قرآن «كَلِمَةُ رَبِّكَ» آمده كه حضرت «كَلِمَةُ اللّه ِ» تعبير كرد، و نيز در قرآن «بِما صَبَرُوا» آمده كه حضرت «عَلَى الصّابِرينَ» فرمود و سپس بقيه آيه را كه «دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ . . .» است از صيغه متكلم به صورت غايب آورد. آنگاه به جاى «فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ» فرعون و هامان و قارون و لشكريان آنان را ذكر كرد و فرمود: «وَ دَمَّرَ اللّه ُ ما صَنَعَ فِرْعَوْنُ وَ هامانُ وَ قارُونُ وَ جُنُودُهُ» و سپس آخر آيه را عينا آورد كه «وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ» است.
اين آيه در قرآن در زمينه داستان حضرت موسى عليه السلام و فرعون است كه از آيه 103 در سوره اعراف آغاز شده و از ابتداى ظهور و بعثت آن حضرت و سخنانش با فرعون تا داستان ساحران و منتهى شدن ماجرا به پيگيرى شديد فرعون درباره حضرت موسى عليه السلام و اصحابش ذكر شده، و سپس به گرفتارى ياران فرعون به قحطى و طوفان و ملخ و شپش و قورباغه و خون و درخواست آنان كه در صورت از ميان رفتن اين بلاها ايمان بياورند و ايمان نياوردن آنان پس از رفع بلا اشاره شده تا مى رسد به آنجا كه فرعون و يارانش در دريا غرق شدند، و خداوند مشرق و مغرب زمين را در اختيار مستضعفين قرار داد. در اين فراز كه اواسط آيه 137 و آيه محل استشهاد است، خداوند كامل شدن كلمة اللّه و وعده نيك خود را بر بنى اسرائيل اعلام مى فرمايد و اينكه آنچه فرعون و قومش بنا كرده بودند نابود شده است.
ص: 362
آنچه به عنوان تفسير آيه از اين اقتباس قابل استفاده است به اين جهت باز مى گردد كه آيا منظور حضرت از جمله «وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّه ِ . . .» واقعه غدير است يا تحقق عينى غدير پس از 25 سال غصب خلافت كه با در دست گرفتن خلافت توسط اميرالمؤمنين عليه السلام صورت گرفت. البته هر دو احتمال به معناى تحقق فرمان الهى در جامعه است ولى جهت گيرى آن متفاوت است كه هر يك را جداگانه مورد بررسى قرار مى دهيم:
اين تفسير از نظر معنى ارتباط مستقيمى با آيه «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى» دارد و ادا كننده همان معنى است، و در واقع باز مى گردد به زحمات 23 ساله پيامبر صلى الله عليه و آله كه بسيارى از كفار و مشركين و منافقين بر سر راه حضرت مانع ايجاد مى كردند، ولى خداوند پيامبرش را سفارش به صبر نمود، و در اثر صبر برنامه رسالت حضرت تا مرحله نهايى آن كه اعلام ولايت بود پيش رفت و از طرف خدا امامان صابرى همچون خود پيامبر صلى الله عليه و آله براى امت انتخاب شدند و وعده خدا به انجام رسيد و توطئه هاى دشمنان شكست خورد. اين تفسير در روايت مفصلى از امام صادق عليه السلام چنين آمده است:
پيامبر صلى الله عليه و آله صبر در برابر مشركين را پيشه كرده بود تا آنكه نام خداوند تعالى را به زبان آورده و ذات اقدس او را تكذيب كردند. آن حضرت به خداوند عرضه داشت: «درباره جانم و خاندانم و آبرويم صبر كردم ولى در برابر سخن زشت نسبت به خدايم صبر و تحمل ندارم». خداوند اين آيه را نازل كرد: «. . . فَاصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ»: «بر آنچه مى گويند صبر كن»، اين بود كه
پيامبر صلى الله عليه و آله بر همه ناراحتى ها صبر كرد.
ص: 363
سپس خداوند او را به امامان از خاندانش بشارت داد و آنان را موصوف به صبر نمود و گفت: «وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً يَهْدُونَ لاَِمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ»: «ما آنان را امامانى قرار داديم كه به امر ما هدايت مى كنند آنگاه كه صبر كردند و به آيات ما يقين داشتند» . . . خداوند هم اين صبر پيامبر صلى الله عليه و آله را مورد تشكر قرار داد و اين آيه را نازل كرد: «وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى بَنى اِسْرائيلَ بِما صَبَرُوا وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونِ»: «كلمه نيك پروردگارِ تو بر بنى اسرائيل كامل شد به خاطر صبرى كه نمودند و آنچه فرعون و قومش ساختند و بناهايى كه بالا بردند در هم كوبيديم». پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين آيه بشارت و انتقام است.(1)
اكنون اين كلام امام صادق عليه السلام را ضميمه كلام اميرالمؤمنين عليه السلام در جشن غدير - كه در آغاز اين بحث ذكر شد - مى نماييم آنجا كه حضرت با ذكر واقعه غدير آيه «تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ الْحُسْنى» را معنى كرد. نتيجه اين دو كلام آن است كه با آن همه تلاش كفار در آغاز راه اسلام و همه توطئه هاى منافقين در سال هاى اخير اسلام، به خصوص توطئه گران صحيفه و سقيفه كه در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله و به خصوص همزمان با غدير نقشه هاى بسيارى را طراحى كردند و حتى نقشه قتل حضرت را ريختند، اما با همه اين ها خداوند صبر عظيم رسولش را به ثمر نشاند و وعده خود را با معرفى على بن ابى طالب و يازده امام عليهم السلام بعد از او در غدير به مقام عمل رساند، و تلاش هاى مذبوحانه فرعون و هامان و قارونِ امت و دار و دسته آنان را در ايجاد مانع از چنين مراسمى بى ثمر قرار داد.
اين تفسير باز مى گردد به معناى «صابرين» و «فرعون و هامان و قارون» در اين آيه،
ص: 364
كه از كلام اميرالمؤمنين عليه السلام استفاده مى شود. حضرت در بخش اولِ كلامى كه نقل شد داستان غدير را بيان مى فرمايد تا آنجا كه مى فرمايد: «در آن ماجرا بعضى از شما حاضر بوديد و به بعضى از شما خبر آن رسيد».
آنگاه در صدد بيان زمان خود بر مى آيد و اينكه از غدير تا آن روز چه فراز و نشيبى طى شده و اكنون كه خلافت در اختيار حضرت قرار گرفته اكثريت همراه حضرت هستند و عده كمى هنوز در راه راست قرار نگرفته اند و به زودى خداوند آنان را از ميان بر مى دارد. اين تفاصيل را حضرت چنين بيان مى كند:
. . . وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّه ِ الْحُسْنى عَلَى الصّابِرينَ وَ دَمَّرَ اللّه ُ ما صَنَعَ فِرْعَوْنُ وَ هامانُ وَ قارُونُ وَ جُنُودُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ وَ بَقِيَتْ حُثالَةٌ مِنَ الضَّلالِ لايَأْلُونَ النّاسَ خَبالاً، يَقْصُدُهُمُ اللّه ُ فى دِيارِهِمْ وَ يَمْحُو آثارَهُمْ وَ يُبيدُ مَعالِمَهُمْ وَ يُعَقِّبُهُمْ عَنْ قُرْبٍ الْحَسَراتُ وَ يُلْحِقُهُمْ بِمَنْ بَسَطَ اَكُفَّهُمْ وَ مَدَّ اَعْناقَهُمْ وَ مَكَّنَهُمْ مِنْ دينِ اللّه ِ حَتّى بَدَّلُوهُ وَ مِنْ حُكْمِهِ حَتّى غَيَّرُوهُ وَ سَيَأْتى نَصْرُ اللّه ِ عَلى عَدُوِّهِ لِحينِهِ وَ اللّه ُ لَطيفٌ خَبيرٌ . . .
اكنون وعده نيك خداوند بر صابران عملى شده و خداوند آنچه فرعون و هامان و قارون و لشكر او ايجاد كردند و آنچه را بنا كردند در هم كوبيد، و فقط عده بى ارزشى از اهل ضلالت مانده اند كه در افساد كار مردم هيچ كوتاهى نمى كنند و خداوند در ديار آنان به سراغ شان مى رود و آثارشان را محو مى كند و پايه هاى آنان را نابود مى نمايد و به زودى حسرت برايشان باقى مى گذارد، و آنان را به كسانى ملحق مى كند كه دست خود را باز كردند و گردن كشيدند و دين خدا در دستشان قرار گرفت و آن را تغيير دادند و حكم خدا در اختيارشان قرار گرفت و آن را تحريف نمودند، و به زودى در هنگام خود يارى خدا بر ضد دشمنش مى آيد و خداوند لطف كننده و آگاه است . . .(1)
ص: 365
در اين كلام حضرت در جشن غدير، «صابران» كسانى اند كه در طول 25 سال غصب خلافت صبر كردند و خداوند پاداش اين صبر را به دست گرفتن خلافت توسط صاحب حقيقى آن اميرالمؤمنين عليه السلام قرار داد، همان گونه كه با حضور آن حضرت همه دست بافته هاى سقيفه كه به دست اولى و دومى و سومى ساخته و بنا شده بود در هم كوبيده شد. پس «فرعون» كنايه از اولى، و «هامان» كنايه از دومى، و «قارون» كنايه از سومى است؛ چنانكه در روايات بسيارى اين كنايات وارد شده است.(1) براى آنكه در اين كنايه اَبلَغ از تصريح شكى باقى نماند حضرت به صراحت بدعت گذارى و تحريف آنان در دين خدا را يادآور مى شود، و باقيماندگان سقيفه را ملحق به آنان مى داند.
بنابراين معناى «تَمِّتْ كَلِمَةُ اللّه ِ الْحُسْنى»، تحقق عملى و عينى غدير است كه زير آسمانِ جهان مردم طعم آن را در پنج سال حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام چشيدند؛ كه آن هم با زهر دشمنان و جنگ هاى پى در پى همراه بود؛ و ماند تا روزى كه حضرت بقية اللّه الاعظم ارواحنا فداه ظهور كند و طعم حقيقى آن را به مردم بچشاند، كه آن روزگار تحقق كامل عيار غدير خواهد بود.
ص: 366
على بن ابى طالب عليه السلام آن امامى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را سبب امتحان امت قرار داد و فرمود: «لَوْ لا اَنْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى»: «اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمى شدند».
پيامبر صلى الله عليه و آله فصلى از مراسم غدير و خطابه آن را به دشمنان ائمه عليهم السلام اختصاص داده تا مردود شوندگان از امتحان علوى بدانند چه آينده اى در انتظار آنان است. اقتباس از چند آيه و تضمين آياتى ديگر براى اين منظور، روى هم 13 آيه را عنوان اين بخش قرار داده است. در اين آيات از يك سو اوصاف و رفتار اعداء اهل بيت عليهم السلام در دنيا مطرح شده كه ثابت قدم نبودن آنان در ايمان و گفتگوهاى نارواى آنان و متكبر بودن آنان ذكر شده است. از سوى ديگر جزاى اعتقاد و عمل شان در دنيا و آخرت را بيان مى كند كه سقوط ارزش اعمال شان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوق العاده اى در پايين ترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعله هاى آتش نمونه هاى آن است. ذيلاً به تبيين اين 13 آيه مى پردازيم.
يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه َ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه َ اِنَّ اللّه َ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ.
اى كسانى كه ايمان آورده ايد تقوا پيشه كنيد و هر نفسى ببيند كه براى فردا چه پيش فرستاده است. تقواى خدا را پيشه كنيد كه خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است.
ص: 367
وَ لا تَتَّخِذُوا اَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما صَدَدْتُمْ عَنْ سَبيلِ اللّه ِ وِ لَكُمْ عَذابٌ عَظيمٌ.
قسم هايتان را بين خود دستاويز فساد قرار ندهيد تا مبادا قدمى پس از ثابت بودن آن بلغزد و بدى را به سزاى مانع شدن از راه خدا بچشيد و براى شما عذاب عظيمى خواهد بود.
اَلا اِنَّ جَبْرَئيلَ خَبَّرَنى عَنِ اللّه ِ تَعالى بِذلِكَ وَ يَقُولُ: «مَنْ عادى عَلِيّا وَ لَمْ يَتَوَلَّهُ فَعَلَيْهِ لَعْنَتى وَ غَضَبى»، وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ، وَ اتَّقُوا اللّه َ اَنْ تُخالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها، اِنَّ اللّه َ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ.
بدانيد كه جبرئيل از جانب خداوند اين خبر را براى من آورده و مى گويد: «هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضب من بر او باد». هر كس ببيند براى فردا چه پيش فرستاده است. از خدا بترسيد كه با على مخالفت كنيد و در نتيجه قدمى بعد از ثابت بودن آن بلغزد. خداوند از آنچه انجام مى دهيد آگاه است.(1)
خطابه غدير در لحظاتى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به بلند كردن اميرالمؤمنين عليه السلام و معرفى آن حضرت نزديك مى شود. براى آمادگى كامل مردم در اعلام مقام عظيم على عليه السلام شمه اى از فضايل آن حضرت را بيان كرده و ناگهان سخن از غضب الهى به ميان مى آورد. ابتدا كسانى را كه كلام او را درباره على عليه السلام رد كنند لعنت شده و مورد غضب الهى اعلام مى فرمايد. سپس به نقل از جبرئيل از خداوند تعالى لعنت و غضب را نثار كسى مى داند كه ولايت را نپذيرد و با على عليه السلام دشمنى كند. پس از اين جلوه غضبِ
ص: 368
پروردگار درباره دشمنان على عليه السلام، درباره روز قيامت بيدار باشى به مردم مى دهد و اين منظور را با اقتباس از دو آيه قرآن و ادغام مضمون آنها بيان مى فرمايد.
ابتدا قسمتى از وسط آيه 18 سوره حشر را مى آورد: «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه َ»؛ و آنگاه براى ارتباط آيه به موضوعِ سخن كلمه «اَنْ تُخالِفُوهُ» را اضافه مى كند. سپس جمله اى از وسط آيه 94 سوره نحل را مى آورد: «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها»، و آنگاه جمله «اِنَّ اللّه َ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» را مى آورد كه دنباله آيه سوره حشر است.
لازم به يادآورى است كه در فرازى ديگر از خطابه غدير نيز كه بعد از بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام آمده، اشاره اى به جمله «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها» با عبارت «فَتَزِلَّ اَقْدامَكُمْ» ديده مى شود؛ آنجا كه مى فرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ اِبْليسَ اَخْرَجَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّةِ بِالْحَسَدِ، فَلا تَحْسُدُوهُ فَتَحْبِطَ اَعْمالَكُمْ وَ تَزِلَّ اَقْدامَكُمْ.
اى مردم، شيطان آدم را با حسد از بهشت بيرون كرد. مبادا به على حسد كنيد كه اعمالتان نابود شود و قدم هايتان بلغزد.(1)
از نظر موقعيت قرآنى، آيه سوره حشر درباره به ياد داشتن روز قيامت است. در آيه قبل شيطان را ذكر مى كند كه پس از گول زدن انسان از او بيزارى مى جويد و تنهايش مى گذارد، و در روز قيامت شيطان و انسانِ گول خورده هر دو به جهنم مى روند. در اينجا خداوند سفارش مى كند كه ببينيد براى فرداى قيامت چه مى فرستيد، و مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كرده اند، و خدا هم آنان را فراموش كرده است.
ص: 369
موضوع آيه سوره نحل از آيه 90 آغاز مى شود كه مى فرمايد: «اِنَّ اللّه َ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاِْحْسانِ»، تا آنجا كه در آيه 92 مى فرمايد: «مانند كسى نباشيد كه تافته خود را باز مى كند». تا در آيه 94 كه مى فرمايد: «قسم هاى خود را براى فريب مردم به كار نبريد كه در نتيجه قومى كه ثابت قدم است بلغزد»، و در آيه بعد مى فرمايد: «پيمان خود را به بهاى اندك نفروشيد».
آنچه اقتباس از اين دو آيه در چنين موقعيتى از خطبه به ما مى فهماند - به ضميمه جملات قبل آن - دو امر مهم است: يكى انتخاب ولايت يا عداوت براى قيامت، و ديگرى لغزش ثابت قدمان با مخالفت على عليه السلام.
در آيه مى فرمايد: «هر كس ببيند براى فرداى قيامت چه پيش فرستاده است». اين جمله بعد از دو فراز مهم درباره على عليه السلام آمده، و بدين معناست كه درباره اين دو مطلب مهم چه انتخابى براى قيامت داريد.
مطلب اول عبارت است از افضليت على عليه السلام بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله از همه مردم تا آخر روزگار، و مطلب دوم پذيرفتن ولايت على عليه السلام و دشمنى نكردن با آن حضرت است، و در هر دو مورد كسى كه نپذيرد مورد لعن و غضب الهى است. يعنى هر كس نپذيرد كه على عليه السلام افضل از همه مردم است و نيز اگر ولايت او را نپذيرد و با او دشمنى كند ملعون و مغضوب است.
با ذكر اين دو مطلب مردم را بر سر دو راهى قرار مى دهد و فرداى قيامت را يادآورى مى كند كه آيا ولايت افضل الناس بعد رسول اللّه صلى الله عليه و آله را مى پذيريد كه لازمه اش دوستى و محبت اوست، يا ولايت او را نمى پذيريد كه لازمه اش دشمنى و عداوت با اوست.
ص: 370
پيرو مطلب قبلى كه دو راهى ولايت و عداوت بود، عنوان مخالفت با على عليه السلام مطرح شده است. اگر دو جبهه موافق و مخالف با على عليه السلام را در نظر بگيريم، هر كس بايد يكى از دو مسير را انتخاب كند و طبعا در آن گام بردارد. پس از موافقت قلبى اعلام موافقت زبانى و كمك با همه وجود به راه آن حضرت و احقاق حق او نشانه انتخاب جبهه موافق است.
در نقطه مقابل، مخالفت زبانى و كمك به آنچه بر خلاف راه آن حضرت است حتى اگر با سكوت و يارى نكردن به موقع باشد نشانه انتخاب جبهه مخالف على عليه السلام است، همان گونه كه در ماجراى سقيفه و كربلا بسيارى از مردم با سكوت خود جبهه مخالف اميرالمؤمنين و امام حسين عليهماالسلام را تقويت كردند و از موافقت خود دست كشيدند.
با اين دقت در مسئله مخالفت با على عليه السلام معناى اين فراز خطابه غدير كه با اقتباس از آيه قرآن ادا شده به خوبى روشن مى شود. در اين جمله خطبه مخالفت با على عليه السلام را مستلزم لغزش قدم هاى ثابت اعلام مى كند. يعنى بسيارى از آنان كه در ايمان خود ثابت قدم بودند با مخالفت على عليه السلام - اگرچه در حد سكوت و يارى نكردنشان - از راه حق لغزيدند، و آن ايمان پايدار و ريشه دار را - و لو براى چند روزى - از دست دادند، اگرچه بعدا به فكر باز سازى آن افتادند و توبه كردند و بازگشتند و عده اى از آنان جانانه على عليه السلام را يارى كردند.
امام باقر عليه السلام شدت و ادامه ارتداد و تحير مردم بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله را تا يك سال پس از رحلت آن حضرت بيان كرده مى فرمايد: «مردم تا يك سال بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله در ارتداد بودند به جز سه نفر». پرسيدند: آن سه كيانند؟ فرمود: «مقداد و ابوذر و سلمان»، و سپس فرمود: «زمان زيادى نگذشت كه مردم معرفت پيدا كردند».(1)
ص: 371
همچنين امام صادق عليه السلام اولين توبه كنندگان از تزلزل سقيفه را چنين معرفى مى نمايد: «به خدا قسم همه - به جز آن سه نفر - هلاك شدند. البته بعد از زمانى چهار نفر ديگر ملحق شدند و روى هم هفت نفر شدند: ابوساسان، عمار، شتيره، ابوعمره»!(1)
در حديث ديگرى امام صادق عليه السلام در بيان نمونه اى از لغزش ثابت قدمان در اثر فتنه سقيفه فرمود: «اِرْتَدَّ النّاسُ بَعْدَ رَسُولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله اِلاّ ثَلاثَةَ نَفَرٍ: سَلْمانَ وَ اَباذَرٍ وَ الْمِقْدادَ». پرسيدند: پس عمار چه شد؟! فرمود: «او از راه راست تمايلى به راست و چپ پيدا كرد، ولى سپس بازگشت»!(2)
از ابوذر پرسيدند: چگونه عمار و حذيفه وقتى ابوبكر و عمر را ديدند، در كار خود بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله به ترديد افتادند؟ ابوذر پاسخ داد: آنان توبه و پشيمانى خود را بعدا اعلام كردند، ولى اولى براى خود مقامى ادعا كرد و دومى با سه نفر ديگر برايش شهادت دادند كه همان مطلب را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اند. عمار و حذيفه هم با خود گفتند: «لابد اين مطلبى است كه بعد از مطلب اول (يعنى خلافت على عليه السلام) اتفاق افتاده» و لذا اين دو نفر هم با ساير شك كنندگان به ترديد افتادند. ولى بعدا توبه كردند و معرفت پيدا كردند و تسليم شدند.(3)
وقتى همين سؤال را از خود حذيفه پرسيدند چنين گفت: «به خدا قسم گوش و چشم ما گرفته شد و مرگ و شهادت را خوش نداشتيم و دنيا در قلبمان زينت يافت؛ و ما از خدا مى خواهيم كه از گناهانمان چشم پوشى كند، و در آنچه از عمرمان مانده ما
را از لغزش حفظ نمايد».(4)
ص: 372
از جهتى ديگر مى توان از كلمه «تَزِلَّ» - كه به معناى لغزش است - اين استفاده را كرد كه راه راست يكى بيشتر نيست و آن گام برداشتن در راه على عليه السلام و موافقت تمام عيار با آن حضرت است. در نتيجه هر گونه لغزش و كوتاهى در آن راه به معناى انحراف از حق و مخالفت با آن است، ولى درجه آن از كوچكترين لغزش آغاز مى شود تا به لغزش هايى مى رسد كه به قعر جهنم پرتاب مى كند؛ و از همين ديدگاه مخالفين اهل بيت عليهم السلام قابل درجه بندى هستند.
ص: 373
وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّا شَياطينَ الاِْنْسِ وِ الْجِنِّ يُوحى بَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ.
اين گونه است كه براى هر پيامبرى دشمنى از انس و جن قرار مى دهيم كه به يكديگر سخنان زينت شده را از روى غرور الهام مى كنند، و اگر پروردگار تو بخواهد نمى توانند آن را انجام دهند، پس آنان را با افترائشان به حال خود واگذار.
اَلا اِنَّ اَعْدائَهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ الْغاوُونَ اِخْوانُ الشَّياطينَ، يُوحى بَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا.
بدانيد كه دشمنان ايشان سُفهاى گمراه و برادران شياطين اند، كه سخنان باطل ظاهر فريب را از روى غرور به يكديگر مى رسانند.(1)
در اواسط خطابه غدير كه پيامبر صلى الله عليه و آله دوستان و دشمنان ائمه عليهم السلام را با استناد به آيات قرآن معرفى مى فرمايد، اولين موردى كه مى خواهد دشمنان را معرفى كند اين فراز است كه با اقتباس بسيار پر معنايى از آيه سوره انعام شيطنت آنان را مطرح مى كند. عبارت «عَدُوّا شَياطينَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ» در آيه به صورت «اِخْوانَ الشَّياطين» در كلام حضرت آمده كه با احاديثى كه مطرح خواهد شد لطافت خاص آن معلوم مى شود. سپس جمله وسط آيه عينا در كلام حضرت آمده است.
موقعيت قرآنى اين آيه در ذيل آياتى مربوط به معاندينى است كه از دائره مؤمنين
ص: 374
خارج شده اند و از ايمان آوردن شان قطع اميد شده و مهر ابطال بر آنان خورده است، به گونه اى كه خداوند در آيه 109 مى فرمايد: «قسم ياد مى كنند كه اگر آيتى برايشان بيايد ايمان مى آورند، ولى شما چگونه به سخن ايشان اعتماد مى كنيد در حالى كه اگر آيات الهى هم بيايد ايمان نمى آورند»! آنگاه در آيه بعد مطلب را با قاطعيت بيشترى مى فرمايد: «حتى اگر ملائكه را بر آنان نازل كنيم و مردگان با ايشان سخن بگويند و همه چيز را بر گواهى صدق آن برانگيزيم، باز هم ايمان نمى آورند مگر آنكه خدا بخواهد».
پس از معرفى اين عمق كفر و نفاقشان، نوبت به آيه مورد نظر مى رسد كه مى فرمايد: «اين چنين براى هر پيامبرى دشمنى از جن و انس قرار داديم كه اباطيل ظاهر فريب را به يكديگر منتقل مى كنند». در آيه بعدى هدف را هم بيان مى كند كه: «كسانى كه به آخرت ايمان ندارند به آن سخنان باطل به ظاهر آراسته دل بسپارند و بدان خشنود شوند و به همان راهى كه آنان رفته اند بروند».
آنچه از تركيب بسيار لطيف اين كلام پيامبر صلى الله عليه و آله با مضمون آيه استفاده مى شود سه نكته است:
دشمنان اهل بيت عليهم السلام سفيهان گمراه هستند كه برادران شياطين اند. در قرآن خداوند به شيطان خطاب مى كند: «اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوينَ»: «تو بر بندگان من سلطه اى ندارى مگر كسانى از گمراهان كه از تو پيروى مى كنند».(1) بنابراين كسانى كه خلافت اهل بيت عليهم السلام را گرفتند، ياران شيطان و متصف به سفاهت و گمراهى اند.
ص: 375
شايد نسبت سفاهت به كسانى كه با فكر خود توانسته اند خلافت را به چنگ آورند بدون آنكه كمترين لياقتى درباره آن داشته باشند تعجب آور باشد، ولى اگر معتقد باشيم انسان هايى كه اهداف شوم را برگزيده اند بارزترين نشانه هاى سفاهت و جهالت را با خود حمل مى كنند و هر حركتى در راه آن انجام مى دهند مظهر ديگرى از سفاهتشان است، آنگاه است كه بر هم زنندگان نظامِ سراسر مصلحتِ الهى را بى عقل ترين و سفيه ترين مردم خواهيم دانست. در مقابل كسانى را كه اوامر پروردگارشان را بالاترين خير و مصلحت تلقى مى كنند و اين نكته را از عمق جان درك مى كنند و براى فرار از آن به هزار حيله متوسل نمى شوند، عاقل ترين مردم دنيا خواهيم شناخت.
اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد: «هَيْهاتَ! لَوْ لاَ التُّقى لَكُنْتُ اَدْهَى الْعَرْبِ»:(1) «اگر تقوى مانع نبود من زيرك ترين عرب بودم». و اين كلام بدان معنى است كه مردان خدا مصلحت خود و ديگران را در سايه اوامر و نواهى خدا و زير مجموعه آن مى دانند، و گرنه فكر بشر براى دست يافتن به آنچه بخواهد مى تواند راه هاى متعددى پيدا كند.
در حديث ديگرى معاويه را از زيركانى معرفى نمود كه با توسل به حيله و هتك ارزش ها به اهداف خود مى رسند. در اين باره فرمود: «به خدا قسم معاويه باهوش تر از من نيست، ولى او حيله مى كند و هتاكى مى نمايد، و اگر نبود كه از مكر و حيله اعراض دارم من از زيرك ترين مردم بودم».
ارتباط شيطان با اين گونه زيركى كه از راه مكر و حيله است و بايد به جاى عقل نام سفاهت بر آن گذاشت، در حديث امام صادق عليه السلام به خوبى ترسيم شده است كه وقتى پرسيدند: عقل چيست؟ فرمود: آنچه خدا با آن پرستيده مى شود و بهشت كسب
ص: 376
مى شود. پرسيدند: پس آنچه در معاويه بود؟! فرمود: «تِلْكَ النَّكْراءُ وَ تِلْكَ الشَّيْطَنَةُ، وَ هِىَ شَبيهَةٌ بِالْعَقْلِ وَ لَيْسَتْ بِالْعَقْلِ»(1): «آنچه در معاويه بود زيركى و شيطنت بود كه شباهت به عقل دارد، ولى عقل نيست».
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير دشمنان و امامانشان را «اِخوان الشياطين» نام نهاده و با ملاحظه دنباله كلام (يُوحى بَعْضُهُمْ . . .) اقتباس آن از آيه روشن است، چرا كه در آيه عبارت چنين است: «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّا شَياطينَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ»: «و اين گونه ما قرار داديم براى هر پيامبرى دشمنى كه شياطين جن و انس هستند». نتيجه اين اقتباس آن است كه دشمن پيامبر صلى الله عليه و آله از انسان ها همين دشمنان امامانند كه با آن شياطين برادر و متحدند.
حديثى از امام صادق عليه السلام در اين باره پرده از همه ابهامات بر مى دارد و اين دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله را معرفى مى كند، آنجا كه فرمود:
ما بَعَثَ اللّه ُ رَسُولاً اِلاّ وَ فى وَقْتِهِ شَيْطانانِ يُؤْذِيانِهِ وَ يَفْتِنانِهِ وَ يُضِلاّنِ النّاسَ بَعْدَهُ . . . وَ اَمّا صاحِبا مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله فَحَبْتَرُ وَ زَريقُ.
خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نفرموده مگر آنكه در زمان او دو شيطان بوده اند كه او را اذيت كرده اند و براى او فتنه ايجاد كرده اند و مردم را بعد از او گمراه كرده اند . . . و دو شيطان زمان حضرت محمد صلى الله عليه و آله ابوبكر و عمر بودند.(2)
ص: 377
جالب است كه بدانيم اولى صراحتا بر فراز منبر گفت: «اِنَّ لى شَيْطانا يَعْتَرينى»:(1) «من شيطانى دارم كه بر من عارض مى شود». بنابراين تعجبى نخواهد داشت اگر بدانيم كه ابليس از روز غدير نگرانى هاى خود را با وعده هاى همين شياطين انسى اطراف پيامبر صلى الله عليه و آله رفع كرد تا آنجا كه به شياطين زير دست خود گفت: «نگران نباشيد كه اصحاب او به من وعده داده اند كه به هيچيك از گفته هاى او اقرار نكنند، و آنان هرگز اين و عده خود را نمى شكنند».(2)
برنامه شيطانى گمراه كنندگان امت، در عبارتى همه جانبه با دقت تمام به تصوير كشيده شده است: «يُوحى بَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا». اين جمله سه نقطه مهم از روش هاى مكر و حيله اهل سقيفه را خاطر نشان كرده است: با غرور و تكبر، سخنان فريبنده، به يكديگر خبر رساندن.
از آنجا كه گمراه كنندگان به فتنه گرى و زيركى خود از يك سو، و نجابت و تقواى مؤمنين از سوى ديگر اطمينان دارند، برنامه هاى خود را با غرور كامل و سينه سپر كرده دنبال مى كنند.
ابزار كار اغوا كنندگان مردم، كلمات ظاهر فريب است كه با آن ساده لوحان را گول مى زنند و قلوب آنان را در چنگ خود مى گيرند، و اهداف باطل خود را با سخنان حق به جانب و به ظاهر زيبا در فكر مردم اشراب مى كنند و جاى مى دهند.
ص: 378
در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله معجزات آن حضرت را سحر تلقى كردند و اين فكر را تا بعد از رحلت حضرتش پى گرفتند، به طورى كه عمر بارها معجزات اميرالمؤمنين عليه السلام را صراحتا به عنوان «سحر بنى هاشم» مطرح مى كرد.(1) همچنين آن حضرت را به عنوان كسى كه در بين اهل بيتش شخصيت بزرگى است و بقيه ارزشى ندارند مطرح كردند و دومى بود كه گفت: «ما مَثَلُ مُحَمَّدٍ اِلاّ كَنَخْلَةٍ نَبَتَتْ فى كُناسَةٍ»:(2) «مثل محمد نيست مگر مثل درخت خرمايى كه در زباله دانى روييده باشد»!!
در صلح حديبيه عمر با فرصب طلبى كامل فرياد بر آورده بود: «لا نُعْطِى الدَّنِيَّةَ فى دينِنا»: «در دين مان خوارى را نمى پذيريم»!! در حالى كه شخص پيامبر صلى الله عليه و آله فرمان اين صلح با مشركين را صادر فرموده بود.(3)
آنان در غدير تمام توان خود را در سخن پردازىِ باطل به كار گرفتند و مى خواستند با استفاده از مسائل تحريك كننده عواطف و تعصب ها و با مسخره كردن حقايق، مردم را از دريافت عظمت آنچه در مراسم سه روزه وجود داشت غافل كنند و احساسات مردم را بر ضد آن تحريك كنند. گاهى توجه او به فاميل را عَلَم مى كردند و مى گفتند: «او به پسر عمويش مغرور شده است»؛ و يا مى گفتند: «كار پسر عمويش را عجب محكم مى كند»؛ و يا مى گفتند: «اگر مى توانست مثل كسرى و قيصر عمل مى كرد».(4)
ص: 379
گاهى با ترفند شيرين كارى، تعيين اميرالمؤمنين عليه السلام را يك امر شخصى جلوه مى دادند و در حضور حضرت مى پرسيدند: «آيا اين مسئله از طرف خداست يا از پيش خود مى گويى»؟ و در مواردى در غياب حضرت مى گفتند: «اين هرگز امر خدا نيست و از پيش خود سخن مى گويد»!
گاهى با سخنان مزوِّرانه اى كه شبيه مسخره بود، پيشنهاد شركت ديگران در خلافت را مى دادند، و حتى درخواست مى كردند كه همه قبايل به نوبت در آن شريك باشند، و اين گونه طمع مردم را تحريك مى كردند.
اين روندِ به كارگيرىِ «زُخْرُفَ الْقَوْل» ادامه يافت تا پس از پيامبر صلى الله عليه و آله حساب شده ترين كلمات براى پايمال كردن حق اهل بيت عليهم السلام به كار گرفته شد: ابتدا مسئله «جمع نشدن نبوت و خلافت در اهل بيت واحد» را پرورش دادند. سپس خون هاى بدر و اُحُد و خيبر و غير آن را در گوش مردم خواندند. بعد از آن جوان بودن على عليه السلام را براى مردم جلوه دادند. در مرحله بعد شركت همه در خلافت را به ميان آوردند. آنگاه قبيله گرايى و مسئله مهاجر و انصار را مطرح كردند و به رخ كشيدن سوابق را وسيله اى براى نيل به اهدافشان قرار دادند.
آنگاه كه فدك را غصب كردند از يك سو دست به دامان «ارث نگذاشتن انبياء» شدند، و از سوى ديگر صرف درآمد فدك در راه رزمندگان را مطرح كردند. آنان غصب فدك را به گونه اى جلوه دادند كه مردم غصب فدك را به حساب تقدس آنان و احياى حق از بين رفته مسلمانان بگذارند.
روندِ استفاده از سخنان ظاهر فريب در طول تاريخ از سوى دشمنان آل محمد عليهم السلام ادامه داشته و هميشه به عنوان ابزارى قوى در پايمال كردن حقوق ايشان به كار رفته است. هارون در برابر قبر پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه از آن حضرت عذر خواهى مى كرد كه مجبور است حضرت موسى بن جعفر عليه السلام را به خاطر اختلاف انداختن بين مردم از
ص: 380
مدينه بيرون برد و زندانى كند!؟ در چهره اى ديگر مأمون با عنوان وليعهدى امام رضا عليه السلام را به مرو دعوت كرد، تا هم نزد مردم خود را متمايل به اهل بيت عليهم السلام نشان دهد و هم آن حضرت را در تبعيدى ناخواسته تحت نظر داشته باشد و هم مخفيانه دست به كار توطئه شهادت حضرت باشد. اينها همه سفيهان گمراه كننده اى هستند كه با «زُخْرُفَ الْقَوْل» اهداف باطل را پيگيرى كرده اند.
براى آن كه هدف از دست نرود و اهل باطل تجمع و همبستگى را حفظ كنند، اين دشمنان ائمه عليهم السلام كه با سخنان به ظاهر زيبا وارد معركه مى شوند، سعى در ابلاغ آن به همه همدستان و طرفداران و هواداران خود در گستره مكان و زمان دارند. در زمان خود افرادى را در هر زاويه از زواياى اجتماع مسلمين به كار مى گيرند تا مغز مردم را به سوى هدف با سخنان فريبنده سوق دهند. براى آينده زمان هم عهدنامه هايى به يادگار مى گذارند و احاديث جعلى و تحريف شده اى را در فرهنگ مردم جاى مى دهند، كه پيروانشان خط شوم آنان را تشخيص دهند و رهگيرى نمايند و از خط باطل آنان منحرف نشوند.
ص: 381
يَسْأَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فيهِ قُلْ قِتالٌ فيهِ كَبيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبيلِ اللّه ِ وَ كُفْرٌ بِهِ وَ اِخْراجُ اَهْلِهِ مِنْهُ اَكْبَرُ عِنْدَ اللّه ِ وَ الْفِتْنَةُ اَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا يَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دينِكُمْ اِنِ اسْتَطاعُوا وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَاُولئِكَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ اُولئِكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ.
از تو درباره ماه حرام و جنگ در آن سؤال مى كنند، بگو جنگ در آن كار بزرگى است و ايجاد مانع بر سر راه خدا و كفر به اوست؛ و خارج كردن اهلش از آن نزد خدا بالاتر است، و فتنه از قتل هم بالاتر است. آنان همچنان با شما جنگ مى كنند تا اگر بتوانند شما را از دينتان باز گردانند. هر كس از شما از دين خود باز گردد و در حالى بميرد كه كافر باشد، چنين كسانى همانانى هستند كه اعمالشان در دنيا و آخرت سقوط مى كند و آنان اصحاب آتش هستند كه براى هميشه در آنند.
كَيْفَ يَهْدِى اللّه ُ قَوْما كَفَرُوا بَعْدَ ايمانِهِمْ وَ شَهِدُوا اَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جاءَهُمُ الْبَيَّناتُ وَ اللّه ُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمينَ. اُولئِكَ جَزاؤُهُمْ اَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّه ِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النّاسِ اَجْمَعينَ. خالِدينَ فيها لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ.
چگونه خدا هدايت مى كند قومى را كه بعد از ايمانشان كافر شدند و شهادت دادند كه پيامبر بر حق است و براى آنان بينات آمد، و خداوند قوم ظالم را هدايت نمى كند. آنان كسانى هستند
كه جزايشان اين است كه بر آنان لعنت خدا و ملائكه و همه مردم است، و براى هميشه در آن خواهند بود و عذاب آنان تخفيف داده نمى شود و مهلت داده نمى شوند.
مَعاشِرَ النّاسِ ، اِنَّما اَكْمَلَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِاِمامَتِهِ . فَمَنْ لَمْ يَأْتَمَّ بِهِ وَ بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ فَاُولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ فِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ ، «لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ».
ص: 382
اى مردم، خداوند دين شما را با امامت او كامل نمود. پس هر كس اقتدا نكند به او و كسانى كه جانشين او از فرزندان من از نسل او هستند تا روز قيامت و روز رفتن به پيشگاه خداوند عز و جل، چنين كسانى اعمالشان در دنيا و آخرت از بين رفته و در آتش دائمى خواهند بود. عذاب آنان تخفيف نمى يابد و به آنان مهلت داده نمى شود.(1)
لحظاتى پس از بلند كردن اميرالمؤمنين عليه السلام بر فراز منبر و معرفى او با تابلوى جهانى «مَنْ كُنتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ»، و دقيقا پس از پايان اين اعلام و اقرار گرفتن از مردم، پيامبر صلى الله عليه و آله اولين برخورد درباره انكار چنين ولايتى را با قاطعيت نشان داد و اعمال منكرين امامت دوازده امام عليهم السلام را بى ارزش خواند و آنان را به جهنم بشارت داد.
پيامبر صلى الله عليه و آله اين هدف را با اقتباس از دو آيه كه درباره مرتدين از اسلام است و ارتباط كاملى به موضوع دارد مطرح فرمود و با استفاده از فقره آخر هر دو آيه - كه نتيجه ارتداد است - كلام خود را كامل فرمود. آخر آيه سوره آل عمران عينا در كلام حضرت آمده، ولى آيه سوره بقره با افزودن «الَّذينَ» به صورت «فَاُولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ . . .» آمده و به جاى «اُولئِكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ»، اختصارا جمله «وَ فِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ» ذكر شده است.
در قرآن، آيه سوره بقره درباره جنگ و حرمت آن در ماه هاى حرام است. از اواسط آيه سخن به مقايسه قتل و فتنه انگيزى منتقل مى شود و اينكه «الْفِتْنَةُ اَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ» و در پى آن مسئله ارتداد و بازگشت از دين مطرح مى شود و كسى كه با حال ارتداد بميرد به سقوط اعمال و آتش خالد جهنم جزا داده مى شود.
ص: 383
نظير اين آيه در سوره توبه آمده كه آيه 17 آن چنين است: «ما كانَ لِلْمُشْرِكينَ اَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللّه ِ شاهِدينَ عَلى اَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ، اُولئِكَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ وَ فِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ». آيه سوره آل عمران درباره كسانى است كه از مسلمانى باز مى گردند و بعد از اقرار به حقانيت پيامبر صلى الله عليه و آله كافر مى شوند. چنين كسانى مستحق لعنت خدا و ملائكه و مردم اند، و در جهنم بدون تخفيف معذب خواهند شد. در آيات بعد هم مسئله ارتداد دنبال شده و قبول نشدن اعمالشان از جهات مختلف مطرح شده است.
نظير اين آيه در سوره بقره ديده مى شود كه از آيه 159 كسانى را ذكر مى كند كه براهين الهى را كتمان مى كنند و مورد لعنت هستند. سپس توبه كنندگان را كه حقايق كتمان شده را براى مردم تبيين مى كنند مورد عفو قرار مى دهد. آنگاه در آيه 161 و 162 بار ديگر كسانى را كه كافر شده و با همان كفر مى ميرند مورد لعنت خدا و ملائكه و مردم قرار مى دهد و مستحق عذابى خالد مى داند كه تخفيف و مهلتى در آن نيست.
در بُعد تفسيرى كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در اين فراز خطبه نسبت به دو آيه شريفه اين نكته حائز اهميت است كه در هر دو آيه موضوع سخن از كسانى است كه پس از شناخت براهين و پذيرفتن دين الهى مرتد و كافر مى شوند و از اسلام باز مى گردند. اين افراد در كلام حضرت به كسانى تعبير و تأويل شده اند كه پس از اعلام كمال دين با امامت دوازده امام عليهم السلام، باز هم از پذيرفتن امامت آنان سر باز مى زنند و با اين كار خود مرتد و كافر مى شوند. نكته فوق را پيامبر صلى الله عليه و آله در سه مرحله بيان فرموده است:
با در نظر گرفتن اينكه اين قطعه از كلام پيامبر صلى الله عليه و آله دقيقا پس از بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام ادا شده، اولين كلام حضرت آن است كه «خداوند عز و جل دين شما
ص: 384
را با امامت او كامل نموده است». اين يك اتمام حجت براى كسانى است كه ادعاى اسلام دارند، ولى با نپذيرفتن امامت تصريح مى كنند كه «ما دين كامل نمى خواهيم»، و خدا هم مى گويد: «دين ناقص مانند بى دينى است»!
تكميل سخن در اين است كه مسئله فقط بر سر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام نيست، بلكه شرط دين كامل پذيرفتن امامت بلا فصل دوازده امام معصوم عليهم السلام پس از پيامبر صلى الله عليه و آله است. روشن ترين راه براى فهماندن اين باقي مانده سخن كلمه «بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ» است. يعنى اگر تعيين امام الزاما بايد از سوى خدا باشد طبعا بعد از على بن ابى طالب عليه السلام هم بايد تا آخر دنيا امامانى از سوى خداوند معين شده باشند كه با عبارت «مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ» آنان را تعيين فرموده است.
در اين فراز از خطبه غدير تأكيد خاصى بر مسئله قيامت با دو عبارت كنار يكديگر شده است: «اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ». از نظر ادبى اين «جار و مجرور» متعلق به يكى از دو فعل متقدم مى تواند باشد و هر دو معناى صحيح دارد: «لَمْ يَأْتَمَّ» و «يَقُومُ».
اگر متعلق به «يَقُومُ» باشد منظور از آن استمرار امامت دوازده امام عليهم السلام تا روز قيامت است يعنى كسانى كه تا روز قيامت در مقام على عليه السلام قرار مى گيرند؛ و اگر متعلق به «لَمْ يَأْتَمَّ» باشد منظور از آن عموم منكرين امامت دوازده امام عليهم السلام از روز رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله تا برپايى قيامت است، و اختصاصى به بيعت شكنان روزهاى اول خلافت نخواهد داشت.
عبارت «الْعَرْضِ عَلَى اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ» را مى توان شاهدى بر احتمال دوم يعنى متعلق بودن به «لَمْ يَأْتَمَّ» دانست، زيرا عرضه بر خداوند نوعى اشاره به آمادگى براى پاسخگويى است، و حضرت بدين وسيله منكرين امامت را هشدار مى دهد. اگرچه با
ص: 385
پذيرفتن احتمال اول هم كه متعلق به «يَقُومُ» بدانيم، باز اطلاق عبارت شامل همه منكرين امامت در گستره زمان و مكان خواهد بود.
مسئله ارتداد و بازگشت از دين الهى نزد خداوند از كفر بالاتر است. اكنون كه نپذيرفتن امامت ائمه عليهم السلام نزد خداوند ارتداد و بازگشت از اسلام است، در اين فراز خطبه با استناد به آيه دو جزاى مهم براى اين انسان هاى بى پروا نسبت به دينشان در نظر گرفته شده است:
بى ارزش شدن و بطلان اعمال و فساد آن كه معناى «حبط» است. يعنى آنچه به عنوان اسلام انجام داده اند طبعا بايد براى آنان در دنيا و آخرت نتيجه و فايده اى داشته باشد، اما خداوند صريحا بر اعمال شان خط بطلان مى كشد و آن را در دنيا و آخرت بى ارزش مى خواند. اين بدان معناست كه كفار در اثر برخى نيكى هاي شان لا اقل در دنيا جزاى آنها را خواهند ديد، ولى منكرين امامت نه تنها در آخرت دست خالى خواهند بود كه در دنيا هم به عنوان جزاى خيرات شان چيزى به آنان داده نمى شود و اين به خاطر فاسد شدن و بطلان اعمال شان در اثر انكار ولايت است.
آتش جهنم بدون شك سزاى كسى است كه پس از عمرى مسلمانى بدان پشتِ پا بزند و مرتد شود، ولى توصيف اين عذاب در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله حاكى از غضب فوق العاده الهى نسبت به چنين كسانى است. آن حضرت سه نكته درباره عذاب اين گروه با اقتباس از قرآن فرموده است:
ص: 386
- خالِدُونَ، هميشه در جهنم خواهند بود و از آن خلاصى ندارند، يعنى هيچ دستمايه اى براى بهشت ندارند.
- لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ، در عذاب آنان تخفيف داده نمى شود، و گويا هيچ شفاعتى درباره آنان پذيرفته نخواهد شد.
- وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ، به آنان مهلت داده نمى شود، چه در رفتن به سوى جهنم كه به آنان اجازه هيچ گونه توقفى داده نمى شود، و چه در داخل جهنم كه لحظه اى عذاب قطع نمى شود.
ص: 387
وَ اَمّا مَنْ اُوتِىَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ، فَسَوْفَ يَدْعُو ثُبُورا، وَ يَصْلى سَعيرا.
و اما كسى كه نامه اعمالش از پشت سر به او داده مى شود به زودى با فرياد مرگ خود را خواهد طلبيد و به آتش بر افروخته وارد مى شود.
اَلا اِنَّ اَعْداءَهُمُ الَّذينَ يَصْلَوْنَ سَعيرا.
بدانيد دشمنان ائمه كسانى اند كه شعله هاى آتش را بر تن خود خواهند يافت.(1)
خطبه غدير از اواسط آن گذشته و پيامبر صلى الله عليه و آله در بيان آينده دوستان و دشمنان على عليه السلام است. پس از پنج فراز كه درباره دوستان آن حضرت مى فرمايد، نوبت به دشمنان مى رسد و در اولين فراز با اقتباس از آيه قرآن در سوره انشقاق يكى از نتايج دشمنى با على عليه السلام را بيان مى نمايد. در اين عبارت كلمه «يَصْلى» كه در آيه مفرد است در كلام حضرت براى تطابق با كلمه «اَعْداء» به صورت جمع (يَصْلَوْنَ) آمده است.
موقعيت قرآنى اين آيه در اوايل سوره انشقاق ترسيمى از روز قيامت است كه مردم را به دو گروه تقسيم مى كند: گروه اول كسانى اند كه نامه اعمال شان به دست راست شان داده مى شود و حساب آنان آسان بوده مسرور نزد دوستان شان مى روند. گروه دوم در مقابل آنانند و كسانى هستند كه نامه اعمال شان از پشت سر به آنان داده مى شود و صداى واى و ويل بلند مى كنند و شعله هاى آتش را بر بدن خود احساس مى نمايند.
ص: 388
دريافتى كه از تركيب آيه با كلام پيامبر صلى الله عليه و آله تداعى مى شود تطبيق دشمنان امامان عليهم السلام با كسانى است كه نامه اعمال از پشت سر به آنان داده مى شود. در روزى كه به دور از هياهوهاى دنيا با سرد شدن قدرت ها نوبت آن است كه حضرت حىّ قيوم حكم نهايى آحاد بشر را به آنان ابلاغ فرمايد، اين نامه هاى اعمال است كه پرده از حقيقت ها بر مى دارد. در آن لحظات كه همه در انتظارى بهت آور به سر مى برند، همه دست راست خود را مى نگرند كه شايد پرونده خود را از آن سو دريافت كنند.
در آن هنگامه وقتى نامه اعمال دشمنان على عليه السلام را از پشت سر به دست آنان مى دهند گويى سرب داغ بر فرق آنان ريخته مى شود و فرياد «واى بر من، ويلى ويلى» آنان بلند مى شود و مأموران عذاب الهى آنان را روانه جهنم مى كنند؛ تا مگر داغى كه بر دل على عليه السلام و يارانش در دنيا گذاشتند با قرار گرفتن در ميان شعله هاى آتش بر قلبشان رسوخ كند و جگرشان را داغ زند.
ص: 389
سَنَفْرُغُ لَكُمْ اَيُّهَا الثَّقَلانِ . . . يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ.
اى جن و انس به زودى براى شما مى ريزيم ... و مى فرستد بر شما شعله اى از آتش و مس گداخته و نمى توانيد آن را از خود دفع كنيد.
وَ سَيَجْعَلُونَ اْلاِمامَةَ بَعْدى مُلْكا وَ اغْتِصابا ، اَلا لَعَنَ اللّه ُ الْغاصِبينَ الْمُغْتَصِبينَ ، وَ عِنْدَها سَيَفْرُغُ لَكُمْ اَيُّهَا الثَّقَلانِ مَنْ يَفْرُغُ ، وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ.
به زودى امامت را بعد از من به عنوان پادشاهى و با ظلم و زور مى گيرند. خداوند غاصبين و تعدى كنندگان را لعنت كند. در آن هنگام است - اى جن و انس - كه مى ريزد براى شما آنكه بايد بريزد و مى فرستد بر شما شعله اى از آتش و مس گداخته و نمى توانيد آن را از خود دفع كنيد.(1)
در اواسط خطابه غدير پس از اشاره سؤال انگيز پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحاب صحيفه، كه اكثر مردم منظور حضرت را متوجه نشدند، با مطرح كردن غصب خلافت و لعنت غاصبين مقصود خود را وضوح بيشترى بخشيد، و آنگاه عذاب غاصبين را با تضمين دو آيه از سوره الرحمن بيان فرمود. آيه اول را از صورت جمع متكلم (نَفْرُغُ) به صورت غايب (سَيَفْرُغُ) تغيير داد و به همين دليل فاعل آن را با افزودن عبارت «مَنْ يَفْرُغُ» نشان داد. سپس براى حفظ سياق كلام فعل «يُرْسَلُ» را كه به صورت مجهول است به «يُرْسِلُ» به صورت معلوم تبديل كرد تا به فعل «سَيَفْرُغُ» عطف شود.
ص: 390
لازم به يادآورى است كه آيه دوم يك بار ديگر در فرازهاى خطبه مطرح شده است آنجا كه مى فرمايد: «لا تَمُنُّوا عَلَىَّ بِاِسْلامِكُمْ، بَلْ لا تَمُنُّوا عَلَى اللّه ِ فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَ يُسْخِطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٍ»، كه بيان آن قبلاً گذشت.(1)
اين دو آيه در اواسط سوره الرحمن است كه جن و انس مورد خطاب قرار گرفته اند و به آنان ابلاغ شده كه به زودى چيزى بر سر آنان ريخته خواهد شد. در آيه 33 مى فرمايد: اى جن و انس، اگر مى توانيد از اقطار آسمان و زمين نفوذ كنيد اين كار را بكنيد و بدون قدرت نخواهيد توانست. گويا آيه 35 تفسيرى بر آيه 31 است كه آنچه تهديد به ريختن آن بر سر ثقلان مى كرديم شعله هايى از آتش و مس گداخته است، و در مقابل عذاب الهى پناهى نخواهيد داشت.
نكته تفسيرى در اين فراز غدير كه كلام پيامبر صلى الله عليه و آله را به آيه قرآن مرتبط مى كند در كلمه «عِنْدَها» نهفته است. به اين معنى كه قبل از اين كلمه خبر از غصب خلافت است و بعد از اين كلمه عذابى است كه در قرآن آمده و مورد آن روشن نيست. حضرت مى فرمايد: «عِنْدَها» يعنى در هنگامى كه خلافت غصب شود آن عذاب نازل مى شود.
يكى از موارد قرآنى كه از ظاهر آيه نمى توان دريافت منظور از آن چه مسئله اى است همين بخش سوره الرحمن است، و مانند خبرى كه مبتداى آن را بايد پيدا كرد خواننده در پى مرجع ضمير به جستجو مى افتد. خداوند بدون هيچ ارتباطى به آيات قبل مى فرمايد: «اى جن و انس بر سر شما نازل مى كنيم» و در آيات بعد اين اندازه روشن مى كند كه شعله هاى آتش و مس گداخته است كه بر سر شما نازل مى كنيم. اما
ص: 391
اينكه به چه علت استحقاق چنين عذابى را دارند و كدامين جرم و تقصيرى باعث اين عذاب دردناك شده، در اين آيه و آيات قبل و بعد هم نيامده است. تنها اين فراز غدير، تفسيرى است كه پرده از اسرار عميق قرآن بر مى دارد و علت نزول چنين عذابى را روشن مى كند و آن مسئله غصب خلافت است كه با جمله «وَ عِنْدَها يَفْرُغُ لَكُمْ . . .» بيان شده است.
نكته سنجى اقتضا مى كند در ارتباط دادن اين آيات با غصب خلافت دقت بيشترى داشته باشيم. بايد توجه داشته باشيم كه غصب خلافت كار گروه خاصى است ولى آثار شوم آن نه تنها شامل انسان ها مى شود كه جنيان را هم در بر مى گيرد، چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اقتباس از آيه كلمه «اَيُّهَا الثَّقَلان» را هم آورده است، و اين مطلب در خورِ دقت و موشكافى است. بايد معلوم شود كه چگونه نكبت غصب خلافت اعماق حيات جن و بشر را فرا گرفته و باعث گرفتارى هاى گسترده اى حتى براى مخالفان اين غصب شده است، كه ذيلاً به تبيين اين مسئله مهم مى پردازيم.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بر جن و انس مبعوث شده و آنان نزد حضرت مى آمدند و دين خود را فرا مى گرفتند، و در قرآن تصريحات بسيارى درباره حسابرسى براى جنيان مانند انسان ها در روز قيامت وجود دارد، و در تاريخ ائمه عليهم السلام نيز مراجعه اجانين به ايشان متعدد است. با اذعان به اين مطلب، روشن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله دين كامل را از طرف خدا براى جن و بشر آورد، و جانشينان خود تا روز قيامت را نيز براى هر دو گروه معرفى كرد.
با پايان زحمات طاقت فرساى پيامبر صلى الله عليه و آله درخت اسلام آماده ثمر دادن بود، و گذشته از خير آخرت آنان، ضمانت خير دنياى آنان را نيز در بالاترين فرض ممكن در پيش داشت.
ص: 392
با سدّى كه اهل سقيفه در برابر اين روند اسلام ايجاد كردند مسير آن را نه تنها منحرف كردند، بلكه به سوى نفى ارزش ها و جاهليتِ مطلق باز گرداندند. طبيعى ترين نتيجه اين بازگشت، از دست رفتن تمام پيش بينى هاى اسلام براى جهانى با اعتقادِ صحيح و فكرِ صائب از يك سو، و پر از عدل و صلح و صفا و نيكى از سوى ديگر بود. نسل هايى كه چشم خود را بر راهى منحرف باز مى كنند و اجتماعى آلوده به اعتقاد باطل و عمل ظالمانه پذيراى آنان مى شود، در خواب هم لذت راه صحيح و عدالت و صفا را نخواهند ديد. اينجاست كه بايد گفت: همه با ظلم سقيفه هلاك شده اند.
امام صادق عليه السلام براى يكى از اصحابش اين مسير هلاك عمومى امت را بيان مى فرمود. او با تعجب پرسيد: يعنى همه مردم هلاك شده اند؟! فرمود: آرى به خدا قسم، همه مردم هلاك شده اند! پرسيد: همه آنان كه در شرق و غرب عالم اند؟! فرمود: «آرى، چون فتح آن سرزمين ها بر گمراهى بوده است».(1) يعنى وقتى طرفداران سقيفه مردمى را به اسلام دعوت كنند معنايى جزا افزايش لشكر سقيفه در برابر غدير نخواهد داشت، و نتيجه اى جز افزودن بر تعداد گمراهان به همراه ندارد.
اگر على بن ابى طالب عليه السلام خلافت را پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله به دست مى گرفت، آنچه از روزگار حضرت مهدى عليه السلام انتظار داريم همان روزها محقق مى شد و تا آخر روزگار ادامه مى يافت، و حتى غير مسلمانان يا مسلمان مى شدند و يا در سايه حكومت عدل امامان معصوم عليهم السلام با آسايش و آرامش زندگى مى كردند. اما مردمى كه آلوده به ظلم و گناه و تجاوز به حقوق يكديگر مى شوند، از دنياى خود هم روى خوشى نمى بينند، و در حالى كه مسلمانان آلوده به ظلم و تجاوز باشند از غير مسلمانان چه انتظارى خواهد بود.
ص: 393
اينجاست كه متوجه مى شويم غصب بزرگترين حقِ الهى يعنى خلافت و امامت، در هر روزى كه از آن مى گذرد دايره وسيع ترى از فساد ايجاد مى كند و ظلم و اختلاف و تجاوز و كج فكرى هاى بيشترى را به دنبال دارد. گستردگى اين فساد آنجا بيشتر معلوم مى شود كه بدانيم به موازات گرفتارى انسان ها، جنيان نيز مبتلا به نتايج سوء اين اقدام سقيفه اند و در بعد اعتقادى و عملى دچار كج فكرى و تجاوز شده اند.
درباره آثار بلند مدت سقيفه جا دارد به سخنان دو نفر از حاضران در صحنه آن روزها يعنى ابوذر و اُبَىّ بن كعب گوش فرا دهيم، كه درباره غصب خلافت هشدار اين آينده ظلمانى را به مردم دادند. ابوذر گفت:
اَلا اَيَّتُهَا الاُْمَّةُ الْمُتَحَيِّرَةُ بَعْدَ نَبِيِّها، لَوْ قَدَّمْتُمْ مَنْ قَدَّمَ اللّه ُ وَ اَخَّرْتُمْ مَنْ اَخَّرَ اللّه ُ وَ جَعَلْتُمُ الْوِلايَةَ حَيْثُ جَعَلَهَا اللّه ُ لَما عالَ وَلِىٌّ للّه ِِ وَ لَما ضاعَ فَرْضٌ مِنْ فَرائِضِ اللّه ِ وَ لاَ اخْتَلَفَ اثْنانِ فى حُكْمٍ مِنْ اَحْكامِ اللّه ِ.
آگاه باشيد اى امت متحير بعد از پيامبرش!! اگر آنكه خدا مقدم داشته مقدم مى داشتيد و آنكه خدا مؤخر داشته مؤخر مى داشتيد و ولايت و صاحب اختيارى خود را در جايى كه خدا قرار داده مى گذاشتيد، هيچ وليى از اولياى خدا مغلوب نمى شد و هيچ واجبى از واجبات خدا ضايع نمى گشت و حتى دو نفر در حكمى از احكام خدا اختلاف نمى كردند.(1)
همچنين اُبَىّ بن كعب آثار سوء غصب خلافت را چنين ترسيم كرده است:
ص: 394
لَوْ اَطَعْتُمُوهُ مَا اخْتَلَفْتُمْ وَ لا تَدابَرْتُمْ وَ لا تَعَلَّلْتُمْ وَ لا بَرِئَ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ. فَوَاللّه ِ اِنَّكُمْ بَعْدَهُ لَمُخْتَلِفُونَ فى اَحْكامِكُمْ، وَ اِنَّكُمْ بَعْدَهُ لَناقِضُونَ عَهْدَ رَسُولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله.
اگر از على عليه السلام اطاعت مى نموديد اختلافى پيدا نمى كرديد و به يكديگر پشت نمى نموديد و بهانه نمى آورديد و از يكديگر بيزارى نمى جستيد. به خدا قسم با اعراض از على عليه السلام در احكام تان اختلاف خواهيد كرد و عهد پيامبر صلى الله عليه و آله را خواهيد شكست . . .(1)
اين مربوط به گرفتارى هاى دنيا و قتل و غارت و تجاوزهايى است كه به عنوان اثرى از آثار سقيفه هر روز بروز مى كند، اما وقتى نوبت به سزاى آخرت برسد خداوند از دو جهتِ اعتقاد و عمل مردم را مورد سؤال قرار خواهد داد. از جهت اعتقاد راه غدير و سقيفه از روز اول تاكنون روشن بوده و هست و خواهد بود، و هر كس از جن و انس به جاى ولايت ائمه عليهم السلام غاصبين خلافت را صاحب اختيار خود بداند طبق اين فرازِ غدير مصداقِ قوام دهندگان برنامه هاى غصب خلافت است، و معنايش رضايت قلبى به اين غصب و مشاركت حقيقى در اقدامات انجام شده بر ضد ولايت اهل بيت عليهم السلام خواهد بود. بنابراين با خطاب «اَيُّهَا الثَّقَلانِ»، بايد منتظر شعله هاى آتش و مس گداخته باشد.
از جهت عمل، بعضى از گناهان مستقيما به پذيرفتن سقيفه باز مى گردد مثل نوشيدن نبيذ، ولى برخى ديگر از گناهان و ظلم ها بر اثر كنار زدن غدير و انحراف مسير تحقق يافته اگرچه دستور مستقيم سقيفه نيست، مثل سرقت و دروغ و امثال آن. هر دو دسته از يك جهت بر عهده سقيفه و همه مؤيدين آن است، اگرچه انجام دهنده گناه نيز به سزاى خود خواهد رسيد.
ص: 395
در اين باره احاديث صريحى وارد شده كه آن دو را به عنوان سردمداران و رؤساى غصب خلافت و انحراف از خط ولايت، عامل اصلى هر ظلم قتل و تجاوز و دزدى و درگيرى و اختلاف و سلب آسايش معرفى مى كند و حاميان و پيروانشان را نيز شريك در همه آن ها مى داند. امام صادق عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
كُلُّ ظُلامَةٍ حَدَثَتْ فِى الاِْسْلامِ اَوْ تَحْدُثُ وَ كُلُّ دَمٍ مَسْفُوكٍ حَرامٍ وَ مُنْكَرٍ مَشْهُورٍ وَ اَمْرٍ غَيْرِ مَحْمُودٍ فَوِزْرُهُ فى اَعْناقِهِما وَ اَعْناقِ مَنْ شايَعَهُما اَوْ تابَعَهُما اَوْ رَضِىَ بِوِلايَتِهِما اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ.
هر مظلوميتى كه در اسلام بوقوع پيوسته يا خواهد پيوست، و هر خونى به ناحق ريخته شده و هر عمل مُنكرى منتشر شده و هر كار ناپسندى، بار گناهش بر عهده آن دو نفر و حاميان و پيروان آنان و كسانى است كه تا روز قيامت به صاحب اختيارى آنان راضى باشند.(1)
امام باقر عليه السلام جنبه اعتقادى در روند غصب خلافت را مورد توجه قرار داده مى فرمايد: «وَ اللّه ِ ما اَسَّسَتْ مِنْ بَلِيَّةٍ وَ لا قَضِيَّةٍ تَجْرى عَلَيْنا اَهْلَ الْبَيْتِ اِلاّ هُما اَسَّسا اَوَّلَها»: «به خدا قسم هيچ گرفتارى بر ضد ما اهل بيت پايه گذارى نشده و هيچ ماجرايى بر سر ما نمى آيد مگر آنكه آن دو نفر آغاز آن را بنيان گذاشته اند».(2)
در حديث ديگرى ريشه بدعت ها و احكام ضد خدايى را كه هزاران قتل و تجاوز و گناه در سايه آنها به وقوع پيوسته آن دو نفر معرفى كرد و فرمود:
ما اُهْريقَ دَمٌ وَ لا حُكِمَ بِحُكْمٍ غَيْرِ مُوافِقٍ لِحُكْمِ اللّه ِ وَ حُكْمِ رَسُولِهِ وَ حُكْمِ عَلِىٍّ اِلاّ هُوَ فى اَعْناقِهِما.
ص: 396
هيچ خون ناحقى ريخته نمى شود، و هيچ حكمى كه مخالف حكم خدا و رسول و على عليهماالسلام باشد صادر نمى شود مگر آنكه بر گردن آن دو نفر است.(1)
در كلامى ديگر جان هاى مردم كه محترم ترين سرمايه مادى نزد خداوند است مورد توجه قرار گرفته و حضرت با قاطعيت مى فرمايد: «ما قَطَرَتْ قَطْرَةٌ مِنْ دِمائِنا وَ لا مِنْ دِماءِ اَحَدٍ مِنَ الْمُسْلِمينَ اِلاّ وَ هُوَ فى اَعْناقِهِما»: «هيچ قطره اى از خون هاى ما و احدى از مسلمانان بر زمين نچكيده مگر آنكه بر عهده آن دو نفر است».(2)
در روايتى ديگر اين نكته را هم يادآورى مى كند كه گناه عاملين قتل ها جداست، و مى فرمايد: «ما اُهْرِقَتْ مِحْجَمَةُ دَمٍ اِلاّ وَ كانَ وِزْرُها فى اَعْناقِهِما اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ مِنْ غَيْرِ اَنْ يَنْقُصَ مِنْ وِزْرِ الْعامِلينَ شَىْ ءٌ»: «به اندازه خون حجامت هم خون ناحقى ريخته نمى شود مگر آنكه گناه آن بر گردن آن دو نفر است تا روز قيامت، بدون آنكه از گناه عاملين آنها چيزى كم شود».(3)
در حديثى آن دو عاملِ هر تغيير و تحول نابجا در جهان معرفى شده اند، آنجا كه مى فرمايد: «وِ اللّه ِ ما اُهْريقَ مِحْجَمَةٌ مِنْ دَمٍ وَ لا اُخِذَ مالٌ مِنْ غَيْرِ حِلِّهِ وَ لا قُلِبَ حَجَرٌ عَنْ حَجَرٍ اِلاّ ذاكَ فى اَعْناقِهِما»: «به خدا قسم به اندازه خون حجامتى به ناحق ريخته
نمى شود و مالى از غير راه حلال از كسى گرفته نمى شود و هيچ سنگى از روى سنگى به صورت ناروا جابجا نمى شود، مگر آنكه بر گردن آن دو نفر است».(4)
ص: 397
در حديثى نه فقط تجاوز مالى و ناموسى بلكه كسب هاى غير حلال و ازدواج هاى نادرست هم بر گردن آن دو قرار داده شده و مى فرمايد: «ما اُهْريقَ فِى الاِْسْلامِ مِحْجَمَةٌ مِنْ دَمٍ وَ لاَ اكْتُسِبَ مالٌ مِنْ غَيْرِ حِلِّهِ وَ لا نُكِحَ فَرْجُ حَرامٍ اِلا وَ ذلِكَ فى اَعْناقِهِما»: «در اسلام به اندازه خون حجامتى به ناحق ريخته نمى شود، و هيچ مالى از راه غير حلال كسب نمى شود و هيچ نكاحى به صورت حرام وقوع پيدا نمى كند مگر آنكه گناهش بر عهده آن دو نفر است».(1)
در حديثى حتى كوچكترين درگيرى هاى عالم نشأت گرفته از اساسى كه آن دو نفر گذاشتند اعلام شده و مى فرمايد:
وَ اللّه ِ ما اُهْريقَتْ مِحْجَمَةٌ مِنْ دَمٍ وَ لا قُرِعَتْ عَصا بِعَصا وَ لا غُصِبَ فَرْجُ حَرامٍ وَ لا اُخِذَ مالٌ مِنْ غَيْرِ حِلِّهِ، اِلاّ وِزْرُ ذلِكَ فى اَعْناقِهِما مِنْ غَيْرِ اَنْ يَنْقُصَ مِنْ اَوْزارِ الْعالَمينَ شَىْ ءٌ.
به خدا قسم، به اندازه خون حجامتى به ناحق ريخته نمى شود و عصايى بر عصايى زده نمى شود (كه كنايه از درگيرى است) و زنايى صورت نمى گيرد و مالى به عنوان غير حلال از كسى گرفته نمى شود، مگر آنكه وزر و وبال آن بر گردن آن دو نفر است، بدون آنكه از گناه جهانيان چيزى كم شود.(2)
نتيجه نهايى از اين فراز خطبه غدير اين است كه اى جن و بشر همه شما در برابر مسئله غصب خلافت مسئوليد و بايد پاسخگو باشيد. هر گونه تأييدى نسبت به غاصبين - چه غاصبين اول و چه كرسى نشينان بعدى سقيفه - اعم از اعتقاد قلبى و كمك لسانى و عملى و حتى سكوت در جايى كه امكان ابطال راه آنان و تأييد خلافت اهل بيت عليهم السلام
ص: 398
وجود دارد، نزد خداوند گناهى نابخشودنى است و در دنيا و آخرت بايد منتظر نتيجه آن باشيد؛ كه در آخرت شعله هاى آتش و مس گداخته در انتظارتان خواهد بود.
ص: 399
وَ لِلَّذينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصيرِ. اِذا اُلْقُوا فيها سَمِعُوا لَها شَهيقا وَ هِىَ تَفُورُ.
براى كسانى كه به پروردگار خود كافر شدند عذاب جهنم است و بد جاى بازگشتى است. آنگاه كه در آن انداخته شوند صداى وحشتناكى از آن مى شنوند در حالى كه مى جوشد.
اِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفيرا.
هر گاه جهنم آنان را از فاصله دورى ببيند صداى در هم پيچيدن و شعله كشيدن آن را مى شنوند.
اَلا اِنَّ اَعْداءَهُمُ الَّذينَ يَسْمَعُونَ لِجَهَنَّمَ شَهيقا وَ هِىَ تَفُورُ وَ يَرَوْنَ لَها زَفيرا.
بدانيد كه دشمنان ائمه كسانى هستند كه از جهنم در حالى كه مى جوشد صداى وحشتناكى مى شنوند و شعله كشيدن آن را مى بينند.(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله در اواسط خطبه غدير مشغول معرفى دوستان و دشمنان امامان منصوب شده در غدير است و از عذاب هاى جهنم درباره آنان سخن به ميان آورده است. براى بيان وحشتى كه در آتش در انتظار آنان است دو آيه به صورت تركيب يافته در كلام حضرت تضمين شده است.
آيه اول در سوره ملك است كه بجز كلمه اول آن بقيه آيه با تغييرى آمده است؛ به اين صورت كه فعل «سَمِعُوا» از صورت ماضى به مستقبل تغيير يافته و «يَسْمَعُونَ»
ص: 400
شده است، و بجاى «لِجَهَنَّمَ» از ضمير استفاده شده و «لَها» آمده است. آيه دوم در سوره فرقان است كه كلمه «زَفير» درباره آتش جهنم فقط در اين آيه آمده است و حضرت اين كلمه را با عبارت «يَرَوْنَ لَها» تركيب فرموده است.
در قرآن آيه سوره ملك از جمله قبل از آن آغاز مى شود كه عذاب كافران را جهنم قرار مى دهد؛ و سپس در اين آيه وحشت در لحظات افتادن در جهنم را ترسيم مى كند كه صداى وحشتناك شعله كشيدن و جوشيدن آن را خواهند شنيد. دنبال اين آيه سؤال هايى است كه خزانه داران جهنم، در آنجا از آنان مى پرسند و پاسخ هايى است كه آنان مى دهند.
آيه سوره فرقان درباره كسانى است كه روز قيامت را باور ندارند و به تعبير قرآن «كَذَّبُوا بِالسّاعَةِ» هستند. خداوند به اينان «سَعير» و آتش شعله گرفته اى را وعده مى دهد كه وقتى از دور اهل جهنم را مى بيند شعله مى كشد و صداى وحشتناكى از آن بر مى خيزد. در آيات بعد تنگى جاى آنان در جهنم و صداى واى و ويل آنان مطرح شده است.
در بيان تفسير گونه كلام پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به اين آيه و دريافت كامل فرمايشات حضرت، دانستن چهار نكته ضرورى است:
معناى دقيق «زَفير» و «شَهيق» و ارتباط آن به آتش چيست؟ «زَفير» فرو بردن نَفَس با صوت، و «شَهيق» خارج ساختن آن با صوت است كه شايد در نَفَسِ عميق كشيدن
ص: 401
محسوس باشد. اين دو كلمه درباره انسان ها به كار مى رود و در آيه 106 از سوره هود وحشت اهل جهنم از آتش را با ترسيم نَفَس هايى كه از وحشت در سينه حبس مى كنند و از ترس بيرون مى دهند بيان نموده است: «فَاَمَّا الَّذينَ شُقُوا فَفِى النّارِ لَهُمْ فيها زَفيرٌ وَ شَهيقٌ»: «اما كسانى كه شقى شدند در آتش خواهند بود و براى آنان است در آن صداى نفس هايشان كه از ترس فرو مى دهند و باز پس مى آورند».
آنچه در اينجا مهم است نسبت دادن «زفير» و «شهيق» به جهنم است. براى درك اين مطلب آتش بزرگى را در نظر بگيريد كه با افزودن هيزم يا دميدن در آن يا برخورد باد با آن به اصطلاح «گُر» مى گيرد و شعله ور مى شود. در اين حالت گويا آتش با تغيير
اصواتى كه از آن شنيده مى شود نفس مى كشد و نفس آزاد مى كند، و اين تنفس را به نفس فرو دادن و بيرون دادن در آدمى تشبيه كرده اند و از آن به «زَفير» و «شَهيق» آتش تعبير مى كنند، كه همراه آن شعله آتش بالا و پايين مى رود.
آنچه اين تصور را به ذهن نزديك تر مى كند جمله حاليه «وَ هِىَ تَفُورُ» به همراه شهيق است، يعنى صداى آتش را مى شنوند در حالى كه مى جوشد و فوران مى كند، كما اينكه كلمه «تَغَيُّظ» در آيه سوره فرقان مطلب را به ذهن آشناتر مى كند كه به معناى
شدت يافتن حرارت آتش است و طبيعى است كه در آن حالت صدايى از آتش جهنم شنيده مى شود.
با آنكه «زَفير» و «شَهيق» صوت هستند و به شنيدن مربوط مى شوند، چنانكه در آيه مى فرمايد: «سَمِعُوا لَها شَهيقا» و يا مى فرمايد: «سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفيرا»؛ ولى با اين همه در خطبه غدير آن را به ديدن نسبت مى دهد و مى فرمايد: «يَرَوْنَ لَها زَفيرا»: يعنى «زفير آن را مى بينند»!
ص: 402
البته در نسخه هاى «الف» و «د» مى فرمايد: «وَ هِىَ تَفُورُ وَ لَها زَفيرٌ»، و كلمه «يَرَوْنَ» در آن وجود ندارد، ولى طبق نسخه هايى كه اين فعل در آنها هست ديدن «زَفير» مى تواند كنايه از مجموعه اى از ديدن و شنيدن باشد كه هنگام شعله ور شدن وحشتناك آتش در انسان ايجاد مى شود و در واقع نوعى احساس و ادراك و رؤيت با قلب است.
در آيه سوره فرقان اصوات آتش جهنم برخاسته از نوعى ادراك در آن تلقى شده است، كه مى فرمايد: «وَ اِذا رَاَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفيرا»: «وقتى جهنم آنان را از مكان دور ببيند از آن صداى بالا رفتن حرارت و فرو كشيدن نفسش را مى شنوند». گويا آتش نزديك شدن اهل عذاب را احساس مى كند و از خود چنين عكس العملى نشان مى دهد.
اين مطلب هيچ استبعادى ندارد به خصوص آنكه در قرآن مورد ديگرى از شعور و عكس العمل جهنم ذكر شده است، آنجا كه مى فرمايد: «يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزيدٍ»: «روزى كه به جهنم مى گوييم: آيا پر شدى؟ و جهنم در پاسخ
مى گويد: آيا باز هم هست؟».
با توجه به چهار نكته اى كه ذكر شد، پيامبر صلى الله عليه و آله با استناد به آيه قرآن دو جهت را درباره دشمنان ائمه عليهم السلام به ما متوجه مى كند:
1 . با توجه به اينكه موضوع آيات كفار هستند، حضرت با اين اقتباس دشمنان اهل بيت عليهم السلام را كافر اعلام مى كند.
ص: 403
2 . وحشت و اضطراب دشمنان اهل بيت عليهم السلام در جهنم و عكس العمل جهنم با ديدن آنان كه شعله مى كشد و قلب آنان را از ترس آب مى كند، از يك سو توجه دادن به آينده خط سقيفه و برحذر داشتن از چنين خطرى است، و از سوى ديگر آرامش قلبى براى دوستان اهل بيت عليهم السلام است كه اگر گرفتار فتنه هاى سقيفه شده اند و دنيايشان تلخ شده، از آينده سياه آنان در آخرت با خبر باشند.
ص: 404
اَمْ تَقُولُونَ اِنَّ اِبْراهيمَ وَ اِسْماعيلَ وَ اِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الاَْسْباطَ كانُوا هُودا اَوْ نَصارى قُلْ اَنْتُمْ اَعْلَمُ اَمِ اللّه ُ وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّه ِ وَ مَا اللّه ُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ.
يا مى گوييد ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و نوادگانِ او يهودى يا نصرانى بوده اند. بگو: شما آگاهتريد يا خداوند؟ و چه كسى ظالم تر است از كسى كه شهادتى از خداوند نزد او كتمان شود؟! خداوند از آنچه انجام مى دهيد غافل نيست.
نُمَتِّعُهُمْ قَليلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ اِلى عَذابٍ غَليظٍ.
آنان را زمان اندكى از نعمت ها برخوردار مى سازيم و سپس به عذاب غليظى دچار مى نماييم.
اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ.
پروردگار تو در كمين است.
برنامه سه روزه غدير پايان يافته و غروب بيستم ذى الحجة كاروان پيامبر صلى الله عليه و آله از غدير خم راهى مدينه شده است. گروه چهارده نفرى از منافقين نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را براى اجراى آن در عقبه هرشى در پيش دارند. قبل از رسيدن قافله به كوه هرشى، 14 نفر خود را به قُلّه رساندند و در دو سوى آن كمين كردند. با رسيدن شتر پيامبر صلى الله عليه و آله - كه پيشاپيش قافله در حركت بود و حذيفه و عمار راهنماى آن بودند - منافقين حمله كردند. پس از درگيرى هاى مفصلى، منافقين فرارى شدند. در آنجا حذيفه پيشنهاد پيگيرىِ آنان را به پيامبر صلى الله عليه و آله داد، ولى حضرت با اقتباس از دو آيه قرآن به او فهماند كه
ص: 405
فعلاً مأمور به صبر هستم. اين دو آيه يكى در سوره ملك است كه در قرآن «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ» است، ولى در كلام حضرت به اين صورت اقتباس شده آمده است: «اِنَّ اللّه َ لَهُمْ بِالْمِرْصادِ». آيه دوم در سوره لقمان است كه در كلام حضرت از صيغه متكلم به غايب تغيير يافته و به جاى «نُمَتِّعُهُمْ» كلمه «سَيُمْهِلُهُمُ» به كار رفته و حضرت فرموده است: «وَ سَيُمْهِلُهُمْ قَليلاً ثُمَّ يَضْطَرُّهُمْ اِلى عَذابٍ غَليظٍ».
روز بعد كه قافله براى استراحت توقف كرد بار ديگر آن گروه با يكديگر به نجوى پرداختند در حالى كه حضرت همه را از سخن سرى گفتن منع كرده بود. هنگام حركت پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را فراخواند و مورد مؤاخذه قرار داد و پرسيد: در چه باره اى نجوى مى كرديد؟ گفتند: ما اصلاً سخن سرّى نداشته ايم!! پيامبر صلى الله عليه و آله با تضمين بخش دوم آيه 140 از سوره بقره در كلام خود و فقط با حذف همزه استفهام قبل از كلمه «ءَاَنْتُمْ» پاسخ آنان را داد و فرمود: «اَنْتُمْ اَعْلَمُ اَمِ اللّه ُ، وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّه ِ، وَ مَا اللّه ُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ».
از نظر موقعيت قرآنى، آيه سوره بقره درباره كسانى از يهود و نصارى است كه درباره خدا با پيامبر صلى الله عليه و آله احتجاج مى كنند و شواهد را كتمان مى كنند. خداوند به آنان خطاب مى كند: چه كسى ظالم تر است از آنكه شهادتى را نزد خدا كتمان مى نمايد؟
آيه سوره فجر در زمينه احوال قوم عاد و ثمود و فرعون است كه در اثر كثرت فساد به تازيانه عذاب الهى گرفتار شدند. خداوند با يادآورى آنان مى فرمايد: «پروردگار تو در كمين گاه است».
آيه سوره لقمان از آيه 22 آغاز مى شود كه خداوند مردم را در دو گروه معرفى مى نمايد. يكى «مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ اِلَى اللّه ِ» است كه به عروة الوثقى متمسك شده اند. گروه دوم كافران هستند كه درباره آنان «فَلا يَحْزُنْكَ كُفْرُهُ» و «اِلَيْنا مَرْجِعُهُمْ» فرموده و
ص: 406
سپس مى فرمايد: «آنان را زمان كوتاهى از نعمت ها برخوردار مى كنيم و سپس به عذاب غليظ مى كشانيم».
داستان مفصلى كه اين سه آيه در ضمن آن از لبان مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت اقتباس صادر شده، از حذيفه يمانى است كه گوشه اى از داستان بلند غدير را چنين نقل مى كند:(1)
منافقين در بين خود به گفتگو پرداختند و بحث نمودند و نظر دادند تا بر اين نظر متفق شدند كه شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را بر فراز كوه هَرشى بِرَمانند، و اين در حالى بود كه در جنگ تبوك نيز مثل همين نقشه را اجرا كرده بودند ولى خداوند شرّ آنان را از پيامبرش دور كرده بود.
اين گونه بود كه درباره پيامبر صلى الله عليه و آله بارها به قتل و ترور و مسموم كردن متفق شدند. در آن مجلس دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله از آزاد شدگانِ قريش و منافقينِ انصار و كسانى از اعراب مدينه و اطراف آن كه در دلشان ارتداد بود حاضر بودند. آنان - كه چهارده نفر بودند - قرار گذاشتند و هم قسم شدند كه شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را بِرَمانند.
پيامبر صلى الله عليه و آله باقى آن روز و شب مسير را ادامه داد تا به گردنه هرشى نزديك شد. آنجا آن چهارده نفر جلوتر رفته بودند و در قله كوه پنهان شده بودند و شترهاى خود را پشت تخته سنگ ها خوابانده بودند. آنان همراه خود ظرف هاى استوانه اى برده بودند و آنها را پر از ريگ كرده بودند، تا با رسيدن پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را به سوى پاهاى شتر بغلتانند.
ص: 407
حذيفه مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله من و عمار را فراخواند و به او دستور داد از پشت سر شتر را راهنمايى كند و به من فرمود افسار شتر را در دست بگيرم. به قله كوه كه رسيديم آن چهارده نفر از پشت سر ما ظرف هاى پر از ريگ و نيز تخته سنگ هاى از پيش آماده شده را بين پاهاى شتر رها كردند. شتر ترسيد و نزديك بود بِرَمَد، و پيامبر صلى الله عليه و آله را نيز با خود به اين سو و آن سو ببرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله با صداى بلند خطاب به شتر فرمود: آرام بگير، كه بر تو مشكلى نيست. خداوند شتر را به زبان آورد و با عربى فصيح گفت: «وَاللّه ِ يا رَسُولَ اللّه ِ، لا اَزَلْتُ يَدا عَنْ مُسْتَقَرِّ يَدٍ وَ لا رِجْلاً عَنْ مَوْضِعِ رِجْلٍ وَ اَنْتَ عَلى ظَهْرى»: «يا رسول اللّه، به خدا قسم دست از جاى دست و پا از موضعِ پا حركت نخواهم داد مادامى كه تو بر پشت من هستى».
سپس آن چهارده نفر به سوى شتر هجوم آوردند تا آن را برمانند. من و عمار رو در روى آنان ايستاديم و با شمشيرهايمان حمله كرديم. آن شب بسيار تاريك بود و آنان از مق-ابل ما فرار كردند و با نااميدى از نقشه اى كه داشتند پشت تخته سنگ ها پنهان شدند.
حذيفه مى گويد: عرض كردم: يا رسول اللّه، اين كسانى كه چنين قصدى داشتند چه كسانى هستند؟ فرمود: اى حذيفه، اينان منافقين در دنيا و آخرت هستند. عرض كردم: آيا عده اى را سراغ آنان نمى فرستى كه سرهاى آنان را جدا كند و بياورد. فرمود:
خداوند به من دستور داده از آنان اعراض كنم. خوش ندارم كه مردم بگويند: اين پيامبر گروهى از قوم و اصحابش را به دين خود فراخواند و آنان پذيرفتند. سپس با كمك آنان جنگيد تا بر دشمنش غالب گرديد، و آنگاه كه غلبه پيدا كرد ياران خود را به قتل رسانيد. اى حذيفه اينان را رها كن، «فَاِنَّ اللّه َ لَهُمْ بِالْمِرْصادِ، وَ سَيُمْهِلُهُمْ قَليلاً ثُمَّ يَضْطَرُّهُمْ اِلى عَذابٍ غَليظٍ»: «خداوند در كمين اينان است و به زودى به آنان مهلت مى دهد و سپس آنان
را به عذاب شديد دچار مى كند».(1)
ص: 408
عرض كردم: يا رسول اللّه، اين عده منافق كيانند؟ آيا از مهاجرين اند يا انصار؟ پيامبر صلى الله عليه و آله يكايك آنان را نام برد تا همه چهارده نفر را ذكر كرد. در بين آنان كسانى بودند كه خوش نداشتم آنان را بين آن گروه ببينم! لذا ساكت شدم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى حذيفه، گويا درباره بعضى از كسانى كه برايت نام بردم شك دارى؟! سرت را بلند كن!
حذيفه مى گويد: سرم را به سوى آن گروه برگرداندم در حالى كه در قله كوه ايستاده بودند. به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله آسمان برقى زد و آنچه در اطرافمان بود روشن شد. سپس نور آن برق ثابت ماند به طورى كه گمان كردم آفتاب طلوع كرده است. سپس به آن گروه نگاه كردم و فرد فرد آنان را شناختم، و ديدم همان گونه كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده بود آنان چهارده نفر بودند: نُه نفر از قريش و پنج نفر از غير قريش . . . به خدا قسم آنان عبارت بودند از اولى، دومى، عثمان، طلحه، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيده جراح، معاوية بن ابى سفيان و عمرو بن عاص، كه اينان از قريش بودند. اما پنج نفر ديگر عبارت بودند از: ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شعبه ثقفى، اوس بن حدثان نصرى، ابوهريره و ابوطلحه انصارى.
حذيفه مى گويد: سپس از كوه سرازير شديم و راه پايين را پيش گرفتيم در حالى كه فجر طلوع كرده و صبح شده بود. پيامبر صلى الله عليه و آله پياده شد و وضو گرفت و منتظر اصحابش شد تا جمع شدند. در آنجا همان گروه چهارده نفرى را ديدم كه همگى با مردم وارد شدند و پشت سر پيامبر صلى الله عليه و آله به نماز ايستادند.
وقتى نماز حضرت تمام شد نگاه كرد و ابوبكر و ابوعبيده را ديد كه با يكديگر نجوى مى كنند و سخن سرّى مى گويند. به همين جهت به منادى خود فرمان داد تا در بين مردم ندا كند: «هيچ سه نفرى از مردم حق ندارند اجتماع كنند و سخن سرى نجوى
كنند»!!
ص: 409
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله از پاى كوه هرشى مردم را حركت داد تا به منزل بعدى رسيدند. در آن منزل سالم مولى ابى حذيفه ديد آن دو نفر با يكديگر نجوى مى كنند. وقتى سالم در اين باره از آنان سؤال كرد گفتند: «ما جمع شده ايم تا قسم ياد كنيم و پيمان ببنديم كه از محمد اطاعت نكنيم در آنچه از ولايت على بن ابى طالب بعد از خود بر ما واجب كرد»!! او از اين نقشه استقبال كرد و وارد نجواى آنان شد.
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست از آن منزل حركت كند اين سه نفر نزد حضرت آمدند. حضرت پرسيد: امروز در چه باره اى نجوى مى كرديد، در حالى كه من شما را از نجوى نهى كرده بودم؟ گفتند: يا رسول اللّه، جز در اين وقتى كه نزد شماييم با هم ملاقاتى نداشته ايم! پيامبر صلى الله عليه و آله نگاهى به آنان كرد و اين آيه را براى آنان خواند:
اَنْتُمْ اَعْلَمُ اَمِ اللّه ُ، وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّه ِ، وَ مَا اللّه ُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ.
آيا شما آگاه تريد يا خدا؟ چه كسى ظالمتر است از كسى كه شهادتى نزد خود را از خدا كتمان مى كند، و خداوند از آنچه شما انجام مى دهيد غافل نيست.(1)
آنچه به عنوان تفسير اين آيات از تطبيق آنها بر صحيفه و توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله استفاده مى شود دو نكته است:
1 . اولى و دومى كه رو در روى خدا و رسول كار خود را كتمان كردند و اين كتمان را انكار كردند، مصداق «اَظْلَم» يعنى ظالم ترين شدند.
ص: 410
2 . خداوند دشمنان اهل بيت عليهم السلام را چند صباحى در اين دنيا مهلت مى دهد چنانكه مى فرمايد: «نُمَتِّعُهُمْ قَليلاً»؛ و سپس آنان را به عذاب غلاظ و شداد مبتلا مى نمايد چنان كه مى فرمايد: «ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ اِلى عَذابٍ غَليظٍ». اين عذابِ آنان از لحظه مرگ آغاز شده و در عالم برزخ ادامه دارد تا در قيامت به سزاى اصلى اعمال خود برسند.
اولى و دومى هنگام مرگ، پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام را ديدند كه به آنان مى گفتند: «بشارت باد شما را به آتش در پايين ترين درجه جهنم»!!(1)
بعد هم كه به حال احتضار افتادند خبر از ورود به آتش و داخل شدن در تابوت دادند و در توصيف آن چنين گفتند: «تابوتى از آتش كه با قفلى از آتش بسته شده و در آن دوازده نفرند. آن تابوت در چاهى در قعر جهنم است، كه هر گاه خدا بخواهد جهنم را شعله ور نمايد صخره را از در آن چاه بر مى دارد».(2)
در عالم برزخ هم هر از چند گاهى اميرالمؤمنين عليه السلام يا يكى از ائمه عليهم السلام خود را به آنان نشان مى دهند، و آنان از قعر آتش التماس مى كنند، ولى جز پاسخ رد نمى شنوند. در اين باره ماجرايى از زندگى اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده در روزى با حارث همدانى بودند. حضرت فرمود: آيا آنچه من مى بينم تو هم مى بينى؟ عرض كرد: چگونه من مى توانم آنچه شما مى بينى ببينم، در حالى كه خداوند چشم شما را نورانيت داده و به شما عطا كرده آنچه به احدى عطا نكرده است. فرمود: اين ظالمِ اولى است كه بر دروازه اى از آتش مى گويد: «اى اباالحسن، مرا ببخش»، خدا او را نيامرزد.
ص: 411
سپس حضرت لحظاتى مكث كرد و دوباره فرمود: اى حارث، آنچه من مى بينم تو هم مى بينى؟ آنگاه فرمود: اين ظالمِ دومى است كه بر دروازه اى از دروازه هاى آتش مى گويد: «اى اباالحسن، مرا ببخش»، خدا او را نيامرزد.(1)
ص: 412
فَوَيْلٌ لِلَّذينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْديهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّه ِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنا قَليلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبَتْ اَيْديهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ.
واى بر كسانى كه كتاب را به دست خود مى نويسند، سپس مى گويند اين از طرف خداست تا در مقابل آن پول كمى بگيرند. واى بر آنان از آنچه دستانشان مى نويسد و واى بر آنان از آنچه كسب مى كنند.
يَسْتَخْفُونَ مِنَ النّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّه ِ وَ هُوَ مَعَهُمْ اِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ وَ كانَ اللّه ُ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطا.
از مردم مى ترسند ولى از خدا نمى ترسند، و خدا همراه آنان است هنگامى كه شبانه توطئه مى كنند گفتارى را كه خدا بدان راضى نيست و خداوند به آنچه انجام مى دهند احاطه دارد.
مراسم سه روزه غدير پايان يافته و كاروان غدير باقيمانده پنج روزه راه تا مدينه را هم طى كرده است. ماجراى قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در بين راه نيز با شكست رو به رو شده ولى منافقين هرگز از پاى ننشسته اند، بلكه در مدينه به فكر محكم كردن پايه هايى هستند كه پس از اعمال حج با صحيفه ملعونه اول اساس آن را چيدند. اكنون ماه محرم آغاز شده و رؤساى منافقين جلسات سرى تشكيل مى دهند و جزئيات تازه اى به پيمان نامه اول اضافه مى كنند.
از روزى كه پنج نفر در عقبه هرشى به چهارده نفر رسيد، منافقينِ رؤساى قبايل و صاحب نفوذان مردم را با راه هاى مختلف به پيمان خود دعوت كردند. معاذ بن جبل درباره انصار و بقيه چهار نفر اصحاب صحيفه در مورد قريش دست به كار شدند،
ص: 413
و توانستند يك گروه 34 نفرى از زبده ترين دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله را - كه تخصص لازم در حيله گرى و خباثت و بى پروايى داشتند - گرد هم آورند، كه هر يك از اين افراد جمع بزرگى از مردم را تحت فرمان خود داشتند.
احساس آنان اين بود كه يك روز و حتى يك ساعت تأخير در اين باره جايز نيست، و اگر قبل از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله همه جوانب مسئله را آماده نكرده باشند، مجرد امضاى يك صحيفه چند سطرى در مكه كارى پيش نخواهد برد. اين بود كه حتى اساسنامه كار خود را براى روزهايى كه امور را در دست خواهند گرفت تهيه كردند. اين پيمان نامه كه در خانه اولى به امضاى همان 34 نفر رسيد و به دست ابوعبيده جراح سپرده شد «صحيفه دوم» نام گرفته و در چندين صفحه است كه قبلاً متن آن را آورديم.(1)
صبح فرداى امضاى صحيفه دوم، پيامبر صلى الله عليه و آله پس از نماز رو به ابوعبيده كرد و سخن را از جايى آغاز كرد كه مردم بى خبر از همه جا اجمالاً متوجه قضاياى پنهانى شدند؛ ولى حضرت مأمور بود در كلام خود تصريح به نام آنان نكند ولى علت اين اجمال و كتمان را بيان فرمود. در اين باره به دو آيه از قرآن استشهاد فرمود كه هر دو آيه را عينا به صورت تضمين در كلام خود آورد. آن گروه با شنيدن سخنان حضرت در آن مجلس و احتمال اينكه كم كم نوبت به نام بردن آنان برسد چنان بر خود لرزيدند كه همه اهل مجلس متوجه شدند منظور از آن خطاب ها و اشاره هاى قرآنى كيانند!!
از نظر موقعيت قرآنى، آيه سوره بقره دقيقا درباره منافقين است و از آيه 75 آغاز مى شود كه خداوند مى فرمايد: «آيا طمع داريد كه آنان واقعا به شما ايمان آوردند در
ص: 414
حالى كه عده اى از آنان سخنان خدا را مى شنيدند، و پس از فهميدن آن را تحريف مى كردند با آنكه علم و اطلاع داشتند». سپس چهره منافقانه آنان را توصيف مى كند كه وقتى با مؤمنان ملاقات مى كنند مى گويند ايمان آورده ايم و هر گاه در بين خود خلوت مى كنند به يكديگر مى گويند: «چرا مطالبى را كه خدا براى شما روشن كرده نزد مؤمنين بازگو مى كنيد تا در پيشگاه خدا بر ضد شما استدلال كنند»؟ تا آنجا كه نوشتن عده اى از آنان را مطرح مى كند كه نوشته خود را دستور العمل الهى مى دانند و خداوند بر آنان واى و ويل مى فرستد. در آيات بعد سهل انگارى آنان نسبت به آتش جهنم را مطرح مى كند؛ و سپس از آنان به عنوان كسانى كه گناهشان آنان را از هر سو فرا گرفته نام مى برد كه در جهنم دائمى خواهند بود.
آيه سوره نساء درباره كسانى است كه خداوند آنان را با عنوان «خيانت كاران به خود» مطرح مى كند و با تعجب از اينكه كار خود را از مردم مخفى مى كنند ولى از خدا پنهان نمى كنند، مجلس شبانه آنان بر ضد خدا را يادآور مى شود و جمله «اِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ» را به ميان آورد.
جزئيات آن روز صبح كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن آيات را براى مردم خواند و آنان را متوجه توطئه اى عظيم و آينده اى نگران كننده نمود، از لسان حذيفه كه به دقت پيگير ماجراها بوده چنين نقل شده است:
آن گروه در منزل ابوبكر جمع شدند و درباره آينده خلافت به هم فكرى پرداختند تا آنكه بر اصولى متفق شدند. سپس به سعيد بن عاص اموى دستور دادند تا نوشته اى بنويسد و او آن صحيفه را به اتفاق آراى آنان نوشت. آنگاه صحيفه را به ابوعبيده جراح سپردند و او آن را به كسى سپرد تا به مكه ببرد. (و در كعبه پنهان كند). آنگاه از خانه ابوبكر بازگشتند.
ص: 415
فردا صبح كه پيامبر صلى الله عليه و آله نماز صبح را خواند هم چنان در مصلاى خود نشست و به ذكر خود ادامه داد تا آفتاب طلوع كرد. آنگاه رو به ابوعبيده كرد و فرمود: «به به! چه كسى مثل توست، در حالى كه امين اين امت شده اى»!!! سپس حضرت اين آيه را تلاوت فرمود: «فَوَيْلٌ لِلَّذينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِاَيْديهِمْ . . .»: «واى بر كسانى كه نوشته را به دست خود مى نويسند و سپس مى گويند: اين از جانب خداست، تا آن را به قيمت ارزانى بفروشند. واى بر آنان از آنچه دستانشان نوشته و واى بر آنان از آنچه كسب مى كنند».
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «گروهى از اين امت شباهت پيدا كرده اند به آنچه در كلام خداست كه «يَسْتَخْفُونَ مِنَ النّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّه ِ . . .»: «از مردم مخفى مى كنند ولى از خدا مخفى نمى كنند، و خدا با آنان است آنگاه كه شبانه دور هم بر سر كلامى كه خدا راضى نيست جمع مى شوند، و خداوند به آنچه انجام مى دهند احاطه دارد».
سپس فرمود: همين امروز گروهى در امت من صبح كرده اند كه به اهل اين آيه شباهت دارند، در صحيفه اى كه بر ضد ما در جاهليت نوشتند و در كعبه آويختند! خداوند تعالى آنان را از زندگى آسوده برخوردار مى كند تا امتحان شان كند، و كسانى را كه بعد از آنان مى آيند نيز امتحان كند تا جدا كردن خبيث و طيب انجام گيرد. اگر نبود كه خداوند به من دستور داده كه از معرفى آنان اعراض كنم - به خاطر مسئله اى كه مى خواهد به انجام رساند - آنان را پيش مى آوردم و گردنشان را مى زدم!
به خدا قسم وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله اين سخنان را فرمود آن گروه را ديديم كه چنان لرزه بر اندامشان افتاده بود كه حواس خود را از دست داده بودند، و بر احدى از آنان كه آن روز در مجلس حاضر بودند مخفى نماند كه حضرت با آن كلام آنان را قصد كرده بود و آن نمونه هايى كه از قرآن تلاوت فرمود به خاطر آنان مطرح كرده بود.(1)
ص: 416
در روايت ديگرى امام باقر عليه السلام پايه گذاران اين مجلس مخفى را كه سر از سقيفه در آورد صريحا معرفى مى كند، و درباره كلام خداوند تبارك و تعالى: «اِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ»: «آنگاه كه شبانه درباره كلامى كه خدا به آن راضى نبود جمع
شدند»، فرمود: يعنى ابوبكر و عمر و معاذ بن جبل و ابوعبيده جراح.(1)
آنچه به عنوان تفسير از اين تطبيق آيات بر صحيفه ملعونه قابل استفاده است، هفت نكته است كه با ذكر فرازِ مربوطه از آيات به تبيين آن مى پردازيم:
«يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْديهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّه ِ».
آنچه را كه با دست نوشته اند براى آنكه هنگام عرضه به مردم ارزش پيدا كند و مردم بدان اعتماد كنند عنوان خدايى به آن مى دهند و مى گويند از طرف خداست. اين مسئله اى است كه با ظرافت و حيله گرى تمام در آغاز صحيفه دوم پشتوانه محتواى آن قرار داده شده است. كسانى كه مى خواهند خلافت على عليه السلام را غصب كنند، نه تنها از خجالت سر به زير نيفكنده اند بلكه با كمال جسارت آن را جزئى از اسلام معرفى كرده اند، و براى برقرارى ارتباط بين غصب و اسلام(!) عنوان «اصحاب محمد صلى الله عليه و آله» را به كار گرفته اند. عين عبارت در آغاز صحيفه چنين است:
هذا مَا اتَّفَقَ عَلَيْهِ الْمَلَأُ مِنْ اَصْحابِ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللّه ِ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الاَْنْصارِ الَّذينَ مَدَحَهُمُ اللّه ُ فى كِتابِهِ عَلى لِسانِ نَبِيِّهِ، وَ اتَّفَقُوا جَميعا بَعْدَ
ص: 417
اَنْ اَجْهَدُوا رَأْيَهُمْ وَ تَشاوَرُوا فى اَمْرِهِمْ وَ كَتَبُوا هذِهِ الصَّحيفَةَ نَظَرا مِنْهُمْ اِلَى الاِْسْلامِ وَ اَهْلِهِ عَلى غابِرِ الاَْيّامِ وَ باقِى الدُّهُورِ لِيَقْتَدِىَ بِهِمْ مَنْ يَأْتى مِنَ الْمُسْلِمينَ مِنْ بَعْدِهِمْ.(1)
اين نوشته اى است كه گروه مهمى از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن متفق شده اند، همان مهاجر و انصارى كه خداوند در قرآنش و بر لسان پيامبرش آنان را ستوده است. آنان بعد از آنكه آخرين تلاش را در رأى خود به كار گرفتند و در مسئله خود به مشورت پرداختند، و اين صحيفه را با در نظر داشتن صلاح اسلام و اهل آن در ايام گذشته و باقي مانده روزگار نوشتند، تا كسانى از مسلمانان كه بعد از آنان مى آيند به آنان اقتدا كنند.
مى بينيم كه با سوء استفاده از كلمه «اتَّفَقَ» و «اَصْحاب» و «مَدَحَهُمُ اللّه ُ» و «اَجْهَدُوا رَأْيَهُمْ» و «نَظَرا مِنْهُمْ اِلَى الاِْسْلامِ» و «لِيَقْتَدِىَ» جلوه هاى مثبتى به كار خود داده اند، تا نسل هاى آينده آنان را دلسوزان خود بپندارند.
«لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنا قَليلاً».
ارزش صحيفه براى نويسندگان آن رسيدن به رياست و طمع هاى زود گذر دنيا بود؛ كه براى ابوبكر دو سال و چند ماه و براى عمر دوازده سال و اندى بود، و سه نفر ديگر با حسرتِ آن چشم از جهان فرو بستند و قبل از آنكه طعم آن را بچشند معاذ و ابوعبيده طاعون گرفتند و در زمان عمر مردند و سالم در جنگ يمامه فداى سقيفه شد.
ص: 418
براى اين دوران كوتاه، كه حتى به احتمال خودشان هم با سنى كه هنگام نوشتن صحيفه داشتند حد اكثر ده سال بيش تر از اين نمى توانست باشد، حاضر شدند دين و دنيا و آخرت نسل خود و همه نسل هاى آينده را تا روز قيامت تباه كنند. آيا اين ثَمَن و قيمت در برابر آن جنايت هولناك واقعا بَخْس و ناچيز نيست؟ اين ارزشى بود كه براى آنان داشت، ولى اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله و امت اسلام تاوان عظيمى براى آن جنايت پرداختند.
اين قيمت گران با بى نهايت گِره خورده و با بزرگىِ جرم قابل سنجش است، كه از خانه حضرت زهرا عليهاالسلام و دربِ شكسته و ديوارِ سوخته آن آغاز مى شود. اگر آن سوزاندن قابل جبران بود ائمه عليهم السلام هيزم آن را نزد خود نگاه نمى داشتند چنان كه امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «ثُمَّ يُحْرِقُهُما بِالْحَطَبِ الَّذى جَمَعاهُ لِيُحْرِقا بِهِ عَلِيّا وَ فاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ عليهم السلام، وَ ذلِكَ الْحَطَبُ عِنْدَنا نَتَوارَثُهُ»(1): «سپس آن دو نفر را با هيزمى كه براى سوزاندن على و فاطمه و حسنين جمع كردند، مى سوزاند و آن هيزم نزد ماست و براى يكديگر به ارث مى گذاريم».
اگر لباس هاى غارت رفته خيمه هاى كربلا قيمت دنيايى داشت امام سجاد عليه السلام به يزيد نمى فرمود: «ما از اموال تو نمى خواهيم، بلكه آنچه غارت شده را از تو خواستم زيرا در آنها بافته هاى حضرت زهرا عليهاالسلام و مقنعه و گردنبند و پيراهن آن حضرت بود»؛(2) و اگر فدك باز گرداندنى بود نمى فرمود: «حقوق ما را از كسانى كه به ما ظلم كردند، جز خدا نمى تواند بگيرد»، و يا نمى فرمود: «ما اهل بيتى هستيم كه باز پس نمى گيريم چيزى را كه به ظلم از ما گرفته شده باشد».(3)
ص: 419
«فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبَتْ اَيْديهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ».
صحيفه ملعونه نادرترين مورد از اقدامات مخفيانه اى است كه سر از عظيم ترين جنايات بر آورد كه بشريت را به خاك مصيبت نشاند و صداى «واى حسين» آن به آسمان ها رسيد، چنانكه امام صادق عليه السلام فرمود: «اِذا كُتِبَ الْكِتابُ قُتِلَ الْحُسَيْنُ عليه السلام»: «آنگاه كه صحيفه نوشته شد حسين عليه السلام كشته شد».(1)
در محرم سال يازدهم هجرى - اندكى پس از غدير - در خانه ابوبكر در مدينه صحيفه دوم كه اساس نامه سقيفه بود تنظيم شد و دقيقا پنجاه سال بعد از آن در محرم سال 61 هجرى سيد الشهداء عليه السلام به شهادت رسيد. آيا جا دارد به چنين نوشته اى گفته شود: اى واى بر شما از آنچه نوشته ايد، و اى ننگ بر شما از چنين دست خطى! و آيا نبايد به اين گروه گفت: اى واى بر شما از آنچه عاقبت كارتان بدان انجاميد و اُف بر شما از آنچه كسب كرديد!
«يَسْتَخْفُونَ مِنَ النّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّه ِ».
بى اعتمادى منافقين به يكديگر در حدى است كه كارشان را به تناقض در گفتار و عمل و دو رنگى حتى در بين خود منجر مى كند، و برخوردهايى از خود نشان مى دهند كه قابل استهزا و خنده آور است. آيا اين مسخره آور نيست كه از مردم حساب ببرند و كار خود را از آنان مخفى كنند، ولى از خدا مخفى نكنند؟
گمان نشود كه هيچ كارى قابل مخفى كردن از خدا نيست، پس آنان چگونه مخفى مى كردند؟ اگر چنين است چرا درون كعبه گرد آمده اند؟! آيا آمده اند خدا را شاهد
ص: 420
بگيرند؟! آيا جمع شده اند تا خدا ضامن اجرايى كارشان باشد؟! آيا در خانه خدا پيمان مى بندند كه اگر كسى تخلف كرد صاحب خانه او را كمر شكن كند؟!
همه اين ها يك علت بيشتر ندارد و آن بى اعتمادى شديد جوّ نفاق حتى نسبت به يكديگر است؛ و آنگاه كه نوبت به محكم كارى مى رسد براى الزام يكديگر مجبور از به كار گرفتن چيزهايى هستند كه قابل اعتماد باشد. دقيقا مانند بسيارى از ظالمين و غارتگران دنيا كه وقتى بخواهند امانتى را نزد كسى قرار دهند بهترين و پاك ترين افراد جامعه را انتخاب مى كنند، در حالى كه اگر روزى صلاحشان اقتضا كند ممكن است به همان اشخاص نيز ظلم روا دارند.
اكنون جا دارد همه اهل عالم از هر دين و آيينى بر اصحاب صحيفه بخندند و آنان را مسخره كنند، كه در خانه خدا بر ضد صاحب خانه پيمان بستند و در خانه او پيمان نامه نوشتند و در حضور او آن را امضا كردند (وَ هُوَ مَعَهُمْ) و اصل پيمان نامه را هم به او سپردند كه خدا امين و شاهدشان باشد. صحيفه دوم را هم كه در مدينه نوشتند فورا براى صاحب خانه فرستادند و نزد او زير خاك كعبه اش به وديعت سپردند!!
اى صاحبِ خانه! تو را به صبر و حلمى كه نسبت به آنان روا داشته اى سوگند مى دهيم، كه در روز قيامت آن چهره ها را در پيشگاه خلايقت رسوا سازى و اسرار ناگفته شان را بازگويى.
«اِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ».
آغاز انحراف امت ها از دستكارى اصول و مبانى هر دينى آغاز شده تا به همه جوانب آن سرايت كرده است. به عبارت ديگر قوام هر دينى با اصول و پايه هاى آن است كه آسان ترين راه براى از ميان برداشتن آن دين تغيير در آن مبانى است.
ص: 421
صحيفه اول و دوم دقيقا با اين هدف نوشته شد، پايه هاى اصلى اسلام در آن به صراحت مورد دستكارى قرار گرفت، و دقيقا آنچه مورد رضاى خدا نبود (ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ) جاى فرامين الهى را گرفت.(1) اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
خداوند تعالى در قرآن داستان تغيير دهندگان دين را بيان كرده آنجا كه مى فرمايد: «اِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ»: «آنگاه كه براى تدوين آنچه خدا راضى نيست شبانه گرد هم جمع مى شوند»، كه اين سخنان مربوط به بعد از فقدان پيامبر صلى الله عليه و آله است، امورى كه پايه هاى باطلشان را با آنها بر پا مى كنند، چنانكه يهود و نصارى بعد از فقدان حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام انجام دادند و تورات و انجيل را تغيير دادند، و هر سخنى را از موقعيت خود تحريف كردند . . .(2)
«ضاهُوهُمْ فى صَحيفَتِهِمُ الَّتى كَتَبُوها عَلَيْنا فِى الْجاهِلِيَّةِ».
اين كلام پيامبر صلى الله عليه و آله درباره امضا كنندگان صحيفه است كه رو در روى آنان به كنايه فرمود: «امروز در امت من گروهى صبح كرده اند كه شباهت دارند به كسانى كه در جاهليت بر ضد ما صحيفه اى نوشتند و آن را در كعبه آويختند».(3)
قريش در جاهليت وقتى راه هاى مختلف مبارزه با پيامبر صلى الله عليه و آله را تجربه كردند و به نتيجه اى نرسيدند، به عنوان آخرين اقدام پيمان نامه اى نوشتند و بر سر آن هم قسم شدند كه با هيچيك از بنى هاشم مجالست نكنند و با آنان معامله ننمايند تا زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را تسليم قريش كنند تا او را بكشند! اين پيمان نامه را چهل نفر از بزرگان قريش
ص: 422
مُهر زدند و آن را در كعبه آويختند و در پى آن بنى هاشم را چهار سال در شعب ابى طالب محاصره كردند.(1)
وجه مشابهت هاى اين دو صحيفه باز مى گردد به قصد ريشه كن كردن اسلام در هر دو مورد، تصميم بر قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در هر دو، و آزار خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله در هر دو، قرار دادن آن در كعبه در هر دو مورد، كه اين شباهت ها ارتباط كفر ظاهر در جاهليت و كفر باطن (نفاق) در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله را روشن مى كند.
«لِيَبْتَلِىَ مَنْ يَأْتى بَعْدَهُمْ تَفْرِقَةً بَيْنَ الْخَبيثِ وَ الطَّيِّبِ».
صحيفه ملعونه سؤال بزرگى براى ما دارد، و آن اينكه با اطلاع دادن خداوند به پيامبرش و علم آن حضرت به انعقاد چنين قراردادى بر ضد اسلام، چرا حضرت افشاگرى نكرد و چرا مانع از كارشان نشد و چرا آنان را به قتل نرساند؟
اين سؤال درباره سقيفه نيز مطرح است كه چرا اميرالمؤمنين عليه السلام با اينكه با دست يد اللهى مى توانست همه مهاجمين به خانه اش را به قتل برساند و با همان قدرت بر اريكه خلافت تكيه دهد، ولى چنين اقدامى نكرد و صبر و تحمل را پيشه كرد؟ اين سؤال درباره بسيارى از اقدامات انبياء و ائمه عليهم السلام مطرح است كه كار آنان به ظاهر سؤال برانگيز است، ولى در باطن امر مستقيم الهى بر همان است.
پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ چنين سؤالى را به تأخير نينداخته و درباره صحيفه ملعونه به صراحت فرموده است:
ص: 423
اِنَّ اللّه َ تَعالى يُمَتِّعُهُمْ لِيَبْتَليهِمْ وَ يَبْتَلى مَنْ يَأْتى بَعْدَهُمْ، تَفْرِقَةً بَيْنَ الْخَبيثِ وَ الطَّيِّبِ، وَ لَوْ لا اَنَّهُ سُبْحانَهُ اَمَرَنى بِالاِْعْراضِ عَنْهُمْ لِلاَْمْرِ الَّذى هُوَ بالِغُهُ لَقَدَّمْتُهُمْ فَضَرَبْتُ اَعْناقَهُمْ.
خداوند تعالى آنان را از زندگى دنيا برخوردار مى كند تا آنان را و كسانى كه بعد از آنان مى آيند امتحان كند و جدا كردن خبيث و طيب انجام گيرد. اگر نبود كه خداوند سبحان به من دستور اعراض از آنان را داده - به خاطر امرى كه مى خواهد به انجام رساند - آنان را پيش مى آوردم و گردنشان را مى زدم!!(1)
دقت در اين كلام پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ كامل همان سؤال است و در مجموع شش جواب از شش ديدگاه است:
آنان را از دنيا برخوردار مى كند تا امتحانشان كند.
خداوند از اول روزگار بنا را بر نابودى فورى ظالمين نگذاشته، بلكه آنان را آزاد گذاشته تا امتحان خود را پس دهند. چنانكه قابيل و نمرود و شدّاد و فرعون را مدتى در زمين مهلت داد، در حالى كه مى توانست به مجرد ادعاى نابجا نابودشان كند.
تا كسانى را كه بعد از آنان مى آيند امتحان كند.
اگر خدا راه ظالمين و گمراهان را مسدود كند وسيله اى براى امتحان مردم نمى ماند. مردم بايد در معرض راه منحرف و افكار باطل قرار بگيرند، تا عيار ثابت قدم بودنشان در كنار حق محك زده شود. درست است كه اهل باطل به سزاى خود مى رسند، ولى از جهتى باعث امتحان ديگران نيز خواهند بود.
ص: 424
اين امتحان همه نسل ها را تا روز قيامت فرا مى گيرد كه على عليه السلام را انتخاب خواهند كرد يا اولى و دومى را؟ در غدير حضور خواهند يافت يا در سقيفه؟ از درون خانه زهرا عليهاالسلام مدافع عصمت كبرى خواهند بود يا از بيرون خانه آتش خواهند آورد؟ طناب بر گردن على عليه السلام انداخته و شمشير بر سر او خواهند گرفت كه به اجبار بيعت كند، يا مانند سلمان و ابوذر و مقداد با سرهاى تراشيده و شمشيرهاى حمايل كرده كنار احجار زيت براى نصرتش آماده مى شوند؟
حسين عزيز عليه السلام را با داعيه «بُغْضا مِنّا لاَِبيكَ» به شهادت مى رسانند، يا پيشمرگ او مى شوند تا در صحنه كربلا نماز بخواند؟! امواج پيچ در پيچ فرات را از جگر كباب شده 72 مرد آسمانى و 84 بانوى بهشتى منع مى كنند، يا در راه آوردن مشك آبى جان بر كف بر نيزه هاى يزيد مى تازند و با دو دست بريده بر لبان خشكيده آنان اشك مى ريزند؟
آيا كدام نسل با گذشت قرن ها از روز فاطمه و حسين عليهماالسلام، دشمنان و قاتلان ايشان را مى ستايند و از ذكر جناياتشان اغماض مى كنند، يا با لعن بر غاصبين حق شان و افشاى جوانب سوزناك جناياتشان، بر پهلوى شكسته سِرّ اللّه و سَرِ مقدس ثار اللّه آه مى كشند و اشك مى ريزند؟
تا جدا كردن خبيث و طيب انجام گيرد.
جدا كردن خبيث از طيب از اهداف اصلى آوردن بشر به دنياست. اگر اين دوران نبود تا بشر باطن خود را نشان دهد، در روز قيامت هر كس براى خود ادعايى داشت و خبيثان خباثت خود را نمى پذيرفتند و همه هوس بهشت را داشتند، در حالى كه بهشت جاى پاكان است.(1)
ص: 425
خداوند پاكانى چون محمد و على و فاطمه و حسن و حسين و نُه امام از فرزندان حسين عليهم السلام را در يك سوى اين جهان قرار داده، و در سوى ديگر ناپاكانى چون ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و يزيد و بنى اميه و بنى عباس را در ديدگاه فكر و انديشه و عمل مردم قرار داده است. حق انتخاب را چنان آزادانه به مردم داده كه آن كشش هاى درونىِ سعادت و شقاوت و پاكى و خباثت به صورت تمام عيار خود را نشان دهند و باطن ها به ظهور رسد و خبيث و طيب خود را به دست خود معرفى كنند و بر خودشان هم مخفى نماند كه چه موجودى هستند!
خداوند سبحان به من دستور اعراض از آنان را داده است.
ما نبايد گمان كنيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر مصالح شخصى يا از روى تصميم گيرى شخصى با اصحاب صحيفه درگير نشده، بلكه اغماض و اعراض آن حضرت مستقيما به امر الهى بوده است.
نتيجه اين است كه سؤال ما درباره صبر و تحمل در برابر اصحاب صحيفه به معناى كاسه از آش داغ تر خواهد بود، چرا كه نازل كننده اسلام بر قلب پيامبر صلى الله عليه و آله به او اين گونه امر فرموده و او امر خدا را اجرا كرده، در حالى كه قتل آنان در آن موقعيت كار بسيار ساده اى بوده است. اين اغماض از آن اقدام بسيار بالاتر است، چرا كه تحمل خباثت دشمن به خاطر امتثال امر الهى است.
به خاطر امرى كه مى خواهد به انجام رساند.
بسيارى از امور جهان بلكه همه آنچه پشت پرده جهان به حساب مى آيد بر انسان ها مخفى است و قطعا ظرفيت و تحمل درك آن را ندارند. خداوند هم بنا ندارد
ص: 426
براى نظام و اهدافى كه براى بشريّت مقدر كرده منتظر فهم و درك بشر بماند و بعد آنها را اجرا كند. نتيجه اين است كه بشر بايد بپذيرد كه بسيارى از سؤالاتش اگر هم بى پاسخ بماند دلش آرام است كه خداوند حكيم عليمى آن را به اجرا در آورده است. البته اگر بنابر بيان مصالح امور باشد خداوند بهترين و قانع كننده ترين پاسخ ها را براى آن ها دارد.
بنابراين نگرانى ندارد كه چرا خدا و رسولش اصحاب صحيفه را آزاد گذاشتند، چرا كه اين كار را خداى عليم قدير حكيم رحيم انجام داده؛ و ما اطمينان خاطر داريم كه هر چه او مقدر كند بهترين است و از آن نيكوتر فرض نمى شود.
آنان را پيش مى آوردم و گردن شان را مى زدم.
قابل توجه همه كسانى كه سنگ سقيفه را بر سينه مى زنند و از ابوبكر و عمر بيش از پيامبر صلى الله عليه و آله دفاع مى كنند، اين نكته است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در شأن آن دو نفر فرموده است: «آنان را در پيشگاه مردم گردن مى زدم». يعنى آن روز بنا بوده اين دو نفر گردن زده شوند و با نوشتن صحيفه مستحق چنين سزايى شده اند، ولى خدا به آنان مهلت داده است.
بنابراين طرفداران سقيفه با اعدام شدگانى كه بيش از نصيبشان زنده مانده اند در حركتند! اى كاش خدا اجازه مى داد و آن روز - كه دو ماه قبل از احراق بيت بود - با شمشير پيامبر صلى الله عليه و آله به قتل مى رسيدند، تا آن دست نحس آتشگيره بر در خانه وحى روشن نمى كرد، و آن كفّ منحوس بر صورت عصمت كبريا سيلى نمى زد، و آن پاى خبيث درِ آتش گرفته را بر روى زهرا عليهاالسلام نمى شكست تا محسن شهيد نمى شد! اى كاش آن بازوى كثيف با جسارت تمام بر بازوى يد اللّه تازيانه نمى زد و بازوبند كبود براى على عليه السلام به يادگار نمى گذاشت. اى كاش با دست آن لعين غلاف شمشير بى محابا بر پهلو و كتف و كمر فاطمه عليهم السلام فرود نمى آمد، تا هنگام غسل خون تازه از پهلوى او جارى باشد!
ص: 427
خدايا، اى كاش كار به اينجا نمى رسيد، ولى همچنان كه پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين و امامانمان عليهم السلام به مقدر تو راضى بودند ما هم به آنان اقتدا مى كنيم، و صبر مى كنيم و تا قيامت بر اين مصائب عظيم اشك مى ريزيم.
ص: 428
مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ، الَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدُورِ النّاسِ
(به خدا پناه مى برم) از شر وسوسه كننده منقبض شونده از ذكر خدا، كه در سينه هاى مردم وسوسه مى كند.
«مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ الَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدُورِ النّاسِ» يَوْمَ الْغَديرِ لَمّا اَقامَ اَميرَالْمُؤْمِنينَ عليه السلام النَّبِىُّ صلى الله عليه و آله لِلنّاسِ، وَ كانَ (عُمَرُ) اِذا خَلا قالَ لِلنّاسِ: «ما يَأْلُو اَنْ يُذِلَّ قُرَيْشَ لاِبْنِ اَبى طالِبٍ وَ وُلْدِهِ».(1)
آيه «مِنْ شَرَّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ» درباره روز غدير است كه پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را براى مردم منصوب فرمود. در آنجا عمر در خلوت به مردم مى گفت: «از اينكه قريش را براى پسر ابوطالب و فرزندانش ذليل كند هيچ كوتاهى نمى كند».
خطابه غدير پايان يافته و قرار است مردم سه روز در غدير متوقف باشند تا مراسم بيعت يكصد و بيست هزار نفر انجام پذيرد. عده اى و در رأس آنان دومى شروع به شايعه پراكنى در بين مردم نمودند و از راه هاى مختلف القاء شبهه مى كردند.
امام صادق عليه السلام اين فراز ماجراى غدير را ضمن تفسير آيه اى چنين بيان مى فرمايد: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير اميرالمؤمنين عليه السلام را براى مردم منصوب فرمود، دومى شروع به وسوسه اندازى كرد. او وقتى در خلوت عده اى از مردم را پيدا مى كرد به آنان مى گفت: «از اينكه قريش را در برابر پسر ابى طالب و فرزندانش خوار كند هيچ كوتاهى نمى كند»، و اين است معناى «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ الَّذى يُوَسْوِسُ فى
ص: 429
صُدُورِ النّاسِ»: «(به خدا پناه مى برم) از شر وسوسه انداز خنّاس (منقبض شونده از ذكر خدا) كه در سينه هاى مردم وسوسه مى كند».
در اين بيان امام صادق عليه السلام به دو جهت از اوصاف دومى اشاره مى نمايد. يكى «وَس-ْواس» و ديگرى «خَنّاس». به تشكيك انداختن مردم و شايعه پراكنى و شبهه اندازى ابزارى بود كه دومى و دار و دسته اش در طول زندگى منافقانه شان براى انحراف مردم به كار گرفتند. اين بدان جهت است كه تصريح به كفر هميشه باعث رفتن آبروى منافق است، اما ايجاد تردّد در دل ها اسلحه اى قوى و مؤثر در برابر مردم ضعيف الايمان است.
صفت «خَنّاس» كه درباره شيطان هم به كار رفته، به معناى كسى است كه وقتى ياد خدا را مى شنود گرفته مى شود و تحملش تمام مى گردد. اين صفتى است كه امام صادق عليه السلام درباره دومى فرموده و آيه قرآن را به او تفسير كرده است. اشمئزاز او از نام على عليه السلام و غدير و دين و اتمام نعمت در هيچ كس يافت نمى شود. انقباض روحى و تنفر ذاتىِ او از اينكه غدير بينى هر چه ضد خداست بر خاك مى ماليد، قابل توصيف نيست. بهترين شاهد اين مدعا كلماتى است كه او و يارانش در غدير بر زبان جارى كردند:(1)
- هرگز در مقابل او تسليم نخواهيم شد.
- چشمان او را بنگريد كه همچون مجانين مى چرخد.
- چقدر قريش را ذليل مى كند.
- خواهد دانست كه چه نقشه هايى كشيده ايم.
- هرگز گفتار محمد را تصديق نمى كنيم و به ولايت على اقرار نمى نماييم.
ص: 430
حديث امام باقر عليه السلام در تفسير سوره فلق نيز بهترين شاهد مدعاست. آن حضرت درباره «قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ، مِنْ شَرِّ ما خَلَقَ»، فرمود: خداوند مخلوقى بدتر از كسانى كه با اوليائش و اميرالمؤمنين و فرزندانش دشمنى كنند، خلق نكرده است. سپس درباره «وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ اِذا حَسَدَ» فرمود: منظور دومى است كه نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام در فضيلتى كه خدا به او داده حسد كرد.(1)
ص: 431
سفيد
ص: 432
در غدير، ارتباط اعتقاد و عمل چنين به ما تفهيم شده كه احكام الهى در كنار ولايت اهل بيت عليهم السلام نه تنها مورد تأكيد است، كه تا ابد دو حلقه ناگسستنى خواهند بود. اين اهل بيت عليهم السلام هستند كه جزئيات احكام الهى را براى مردم بيان خواهند كرد، و اين احكام الهى اند كه با عمل بدان ها تسليم در برابر فرامين خدا را تجربه خواهيم كرد، و اين تسليم با اطاعت از فرستادگان پروردگار جلوه گر مى شود.
در اين راستا، اواخر خطبه غدير شاهد تأكيدات پيامبر صلى الله عليه و آله بر نماز و زكات و حج و امر به معروف و نهى از منكر و اجتناب از محرمات و تقوى است، و در پى آن سخن از مرگ و معاد و حساب روز قيامت و ثواب و عقاب به ميان آمده است، كما اينكه در اوائل خطبه امر به تدبر در قرآن به چشم مى خورد.
اين موارد اگر چه ارتباط مستقيم با غدير ندارد و موارد آن نيز بسيار كم است، ولى در حاشيه غدير يادآور ارتباطى است كه احكام الهى بايد با اهل بيت عليهم السلام داشته باشند. در بين اين تأكيدات، پيامبر صلى الله عليه و آله حلال و حرام را به طور كلى مطرح مى كند، و اينكه درباره جزئيات آنها بايد به امامان عليهم السلام مراجعه شود. هفت آيه از اين موارد با استشهاد به آيات قرآن ذكر شده كه آنها را مورد بحث قرار مى دهيم:
ص: 433
اَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّه ِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافا كَثيرا.
آيا قرآن را تدبر نمى كنند، و اگر از نزد غير خدا بود در آن اختلاف بسيارى مى يافتند.
هُوَ الَّذى اَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ اُمُّ الْكِتابِ وَ اُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَاَمَّا الَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتِّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ، وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ اِلاَّ اللّه ُ وَ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ اِلاّ اُولُوا الاَْلْبابِ.
او خدايى است كه كتاب را بر تو نازل كرد كه از جمله آن آيات محكمات است كه آنها ام الكتاب هستند، و آياتى ديگر متشابهات هستند. كسانى كه در قلوب آنان انحراف است به
خاطر فتنه گرى و بدست آوردن تأويل آن از متشابهات پيروى مى كنند؛ ولى تأويل آن را جز خدا و راسخان در علم نمى دانند. مى گويند به آن ايمان آورديم، همه از سوى پروردگار ماست و جز صاحبان عقل متذكر نمى شوند.
مَعاشِرَ النّاسِ ، تَدَبَّرُوا القُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِهِ ، وَ انْظُرُوا اِلى مُحْكَماتِهِ وَ لا تَتَّبِعُوا مُتَشابِهَهُ ، فَوَاللّه ِ لَنْ يُبَيِّنَ لَكُمْ زَواجِرَهُ وَ لَنْ يُوضِحَ لَكُمْ تَفْسيرَهُ اِلاَّ الَّذى اَنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَ مُصْعِدُهُ اِلَىَّ وَ شائِلٌ بِعَضُدِهِ وَ رافِعُهُ بِيَدَىَّ وَ مُعْلِمُكُمْ : اَنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ.
اى مردم، در قرآن تدبر نماييد و آيات آن را بفهميد و در محكمات آن نظر كنيد و به دنبال متشابه آن نرويد، كه به خدا قسم باطن آن را براى شما بيان نمى كند و تفسير آن را برايتان روشن نمى كند مگر اين شخصى كه دست او را مى گيرم و او را به سوى خود بالا مى برم و بازوى او را مى گيرم و با دو دست او را بلند مى كنم و به شما مى فهمانم كه هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست.(1)
ص: 434
در اوائل خطبه غدير، قبل از معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام، پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان مقدمه اى براى معرفى آن حضرت، موضوع تدبر در قرآن و توجه به محكم و متشابه آن را به ميان مى آورد. براى اين منظور با اقتباس از آيه «اَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ»، آن را به صورت فعل امر آورده است: «تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ». سپس با اقتباس از آيه مربوط به محكم و متشابه در قرآن كه پاكدلان را تابع آيات محكم و مغشوش دلان را تابع آيات متشابه مى داند، مفهوم مخالف آن را به صورت فعل امر در سياق جمله قبل آورده و دستور به پيروى از محكمات آيات و دورى از متشابهات مى دهد.
آيه تدبر در قرآن در دو سوره ديده مى شود: در سوره نساء به دنبال دستور تدبر در قرآن به مطابقت مطالب آن با يكديگر و عدم وجود تضاد و تناقض در آن اشاره شده و مى فرمايد: «وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّه ِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافا كَثيرا». در آيه 24 سوره محمد صلى الله عليه و آله پس از امر به تدبر در قرآن، بى توجهى مردم مورد انتقاد قرار گرفته مى فرمايد: «اَمْ عَلى قُلُوبٍ اَقْفالُها». در آيه 68 سوره مؤمنون نيز تعبير «اَفَلَمْ يَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ اَمْ جاءَهُمْ ما لَمْ يَأْتِ آبائَهُمُ الاَْوَّلينَ» آمده است.
مسير سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در اين فراز خطبه غدير تفسير گونه اى بر دو آيه تدبر و متشابهات است. حضرت ابتدا دستور به تدبّر و فهم قرآن مى دهد. سپس به پيروى از محكمات و پرهيز از متشابهات امر مى كند. آنگاه راه درك حقايق قرآن را نشان مى دهد كه فقط امامان عليهم السلام هستند، كه نقطه مقابل آن منع از پيروى ديگران درباره قرآن خواهد بود. بنابراين آنچه از اين قسمت خطابه استفاده مى شود در چهار نقطه قابل توجه است:
ص: 435
تدبّر به معناى دقت در معناى قرآن و سعى در درك همه جانبه آيات آن است كه در خطبه غدير با عطف يك جمله توضيحى (تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِهِ) نكات پر بارى از آن قابل استفاده است كه به سه نكته اشاره مى كنيم:
تدبر آغازى براى استفاده از مواد خام در آيات قرآنى است. يعنى تا در قرآن تدبر نكرده ايم اصلاً خبر نداريم چه گنج گرانقدرى در اختيار ماست، و مانند ظرف در بسته اى است كه كمتر متوجه اعماق آن مى شويم. ولى هر چه بيشتر تدبر نماييم سؤالات مختلفى از زواياى متعدد به ميان مى آيد و نياز به پاسخ آنها احساس مى شود.
تدبر و تفكر در قرآن نقطه شروعى براى فهميدن آن است. البته اصل فهم و درك كامل حقايق قرآن از عهده فكر ما بيرون است و راه دست يافتن به آن را غدير به ما نشان داده است. با تدبر متوجه درياى عميق و گسترده قرآن مى شويم و در جستجوى راه هاى فهميدن آن تلاش مى كنيم. تا كسى تدبر در قرآن نكرده هرگز به فكر جستجوى مرواريدهاى ناب اين اقيانوس نمى افتد، و آنگاه كه تدبر و تفكر قواى جستجوگر بشر را به حركت در آورد و سپس احساس كرد با فكر خود نمى تواند به اعماق آن دست يابد، بى اختيار سراغ راه آشنايانى مى رود كه از همه جوانب قرآن آگاهى كامل دارند و مورد اعتمادند.
از همين ديدگاه تأكيد خاص خداوند در قرآن و نيز وادار كردن پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام مردم به تدبر در قرآن را ملاحظه مى كنيم، تا حركتى براى عقل هاى مردم
ص: 436
باشد و به سوى حيات حركت كنند. در اين زمينه آيات قرآنى ذكر شد و كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير را هم شنيديم. در حديث ديگرى پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ الْمَجيدَ فَقَدْ دَلَّكُمْ عَلَى الاَْمْرِ الرَّشيدِ»: «قرآن با عظمت را مورد تفكر قرار دهيد كه شما را به آنچه هدايت در آن است راهنمايى كرده است».(1)
امام صادق عليه السلام ريشه تدبر در قرآن را صدور آن از جانب نور مطلق بيان مى كند و مى فرمايد: «لَقَدْ تَجَلَّى اللّه ُ لِخَلْقِهِ فى كَلامِهِ وَ لكِنَّهُمْ لا يُبْصِرُونَ»: «خداوند در كلام خود بر خلقش تجلى فرموده، ولى او را نمى بينند».(2) يعنى بايد در جستجوى اين تجليات باشند تا با چشم دل آن را ببينند، و اين همان چيزى است كه با تدبر آغاز مى شود.
اكنون كه بايد در قرآن تدبر و تفكر نماييم دو نقطه صعب العبور پيش روى ما خواهد بود: يكى متشابهات و ديگرى تفسير محكمات.
درباره متشابهات خودِ قرآن مشكل را حل كرده و دستور پرهيز از اين نقطه ها را داده است. آنجا كه مى فرمايد: «كسانى كه در قلوبشان ميل به باطل است از پى متشابهات مى روند تا فتنه بپا كنند و باطن آن آيات را به دست آورند»؛ يعنى اين در حالى است كه به باطن آيات متشابه دست نمى يابند، چرا كه مى فرمايد: «وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ اِلاَّ اللّه ُ وَ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ». لذا پيامبر صلى الله عليه و آله هم مفهوم آيه را فرموده: «لا تَتَّبِعُوا مُتَشابِهَهُ».
ص: 437
تفسير محكمات و به عبارت ديگر استخراج باطن قرآن تا آنجا كه بشر تحمل نمايد و ظرفيت داشته باشد در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله با تعبير «اُنْظُرُوا اِلى مُحْكَماتِهِ» آمده است، كه منظور همان نگاه از روى تدبر و دقت است. يعنى در جايى كه نازل كننده قرآن شما را از تدبر در آيات متشابه بر حذر مى دارد، بايد فكر و عقل و دقت خود را در فهم آيات محكم متمركز كنيد، و با صرف آن در آيات متشابه هم نيروى خود را هدر داده ايد و هم به نتيجه اى نمى رسيد.
عطشى كه با تدبر در قرآن براى درك حقايق آن بوجود مى آيد، آرام نمى گيرد جز با جرعه گوارايى كه از دست مفسِّران حقيقى آن گرفته شود، كه فقط چهارده معصوم عليهم السلام اند. تأكيد خاص مكتب اهل بيت عليهم السلام را در اين باره مورد دقت قرار مى دهيم:
در همين فراز خطبه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله با تأكيدات پشت سر هم در يك جمله، اين انحصار تأويل قرآن براى امامان عليهم السلام را بيان فرموده است. تأكيدها چنين است: ابتدا قسم ياد مى كند (فَوَ اللّه ِ)، و آنگاه از حرف نفى ابدى استفاده مى كند (لَنْ يُبَيِّنَ . . . لَنْ يُوضِحَ)، و سپس هر دو جهت باطن و تفسير قرآن را يادآور مى شود (زَواجِرَهُ . . . تَفْسيرَهُ)، و با اين تأكيدات مى فرمايد: «به خدا قسم، هرگز باطن قرآن و تفسير آن را بيان نمى كند مگر على بن ابى طالب عليه السلام».
در حديثى ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله با لسان محبت آميز خود، متمسكين حقيقى به قرآن را چنين معرفى مى فرمايد: «مى دانيد تمسك كننده حقيقى به قرآن كه به شرف عظيم
ص: 438
نايل مى شود كيست؟ كسى است كه تأويل قرآن را از ما اهل بيت يا از واسطه هايى كه سفيران ما به شيعيانمان هستند بگيرد».(1)
در حديثى، تفسير قرآن به عنوان رسالتى معرفى شده كه توسط اميرالمؤمنين عليه السلام به مردم ابلاغ مى شود. پيامبر صلى الله عليه و آله به آن حضرت فرمود: «تو رسالت مرا از طرف من ابلاغ مى نمايى. عرض كرد: يا رسول اللّه، مگر شما رسالت را ابلاغ نفرمودى؟ فرمود: من ابلاغ كردم، ولى منظورم آن است كه بعد از من از تأويل قرآن به مردم ياد مى دهى و خبر مى دهى آنچه را نمى دانند».(2)
اميرالمؤمنين عليه السلام اين رسالت قرآنى را چنين توصيف مى فرمايد: «اين قرآن است. از او بخواهيد كه با شما سخن بگويد، ولى هرگز با شما سخن نخواهد گفت، بلكه من بايد به شما خبر دهم. اگر درباره قرآن از من سؤال كنيد به شما خبر خواهم داد چون داناترين شما هستم».(3)
در كنار آن همه تأكيد بر رسالت قرآنى امت اسلام و نشان دادن باب علمى كه بايد علوم قرآن را از آن سو دريافت كنند، آينده مسلمين در نظر پيامبر صلى الله عليه و آله همچنان نگران كننده است. در اين باره دو حديث جلوه هاى مختلف اين نگرانى را نشان مى دهد:
در حديثى شديدترين موارد ترس پيامبر صلى الله عليه و آله بر امت بعد از خود سه چيز شمرده شده كه يكى از آنها «تَأْويلُ الْقُرآنِ عَلى غَيْرِ تَأْويلِهِ»(4) است، يعنى: «تفسير قرآن بر خلاف آنچه تفسير حقيقى آن است».
ص: 439
در حديث ديگرى سوء استفاده دشمنان داخلىِ اسلام از آيات قرآن به نفع خويش، به عنوان يكى از شديدترين موارد ترس از انحراف امت ذكر شده و با تعبير «جِدالُ مُنافِقٍ بِهِ» آمده(1)، يعنى: منافق بتواند با آيات قرآن در مقابل مسلمانان واقعى بحث كند!!
خداوند به ائمه عليهم السلام علمى عنايت كرده كه تمام جوانب علوم قرآن گوشه اى از آن به حساب مى آيد. اين احاطه علمى درباره قرآن - كه خود دريايى عميق است - در كلام امامان عليهم السلام چنين توصيف شده است:
اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: «تأويل هر آيه اى كه بر محمد صلى الله عليه و آله نازل شده . . . به املاى پيامبر صلى الله عليه و آله و خط خودم نزد من موجود است».(2)
در تفسير همين آيه سوره آل عمران كه «وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ اِلاَّ اللّه ُ وَ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ» يعنى: «تأويل و تفسير متشابهات قرآن را نمى داند مگر خدا و راسخين در علم»، فرمود: «نَحْنُ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ وَ نَحْنُ نَعْلَمُ تَأْويلَهُ»: «ماييم راسخان در علم و ما تأويل متشابهات را مى دانيم».(3) اين حديث نيز جلوه ديگرى از وسعت اين درياى علم قرآنى است.
اميرالمؤمنين عليه السلام كه يك شب تا صبح تفسير نقطه تحت باء بسم اللّه را فرمود و باز به پايان نرسيد، مى فرمايد: «لَوْ شِئْتُ لاََوْقَرْتُ سَبْعينَ بَعيرا مِنْ تَفْسيرِ فاتِحَةِ الْكِتابِ»: «اگر بخواهم از تفسير سوره فاتحه هفتاد شتر را بار مى كنم».(4)
ص: 440
امام صادق عليه السلام جلوه ديگرى از حضور دائمى اين علوم نزد امامان را چنين توصيف فرموده است:
قَدْ وَلَّدَنى رَسُولُ اللّه ِ وَ اَنَا اَعْلَمُ كِتابَ اللّه ِ، وَ فيهِ بَدْءُ الْخَلْقِ وَ ما هُوَ كائِنٌ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ، وَ فيهِ خَبَرُ السَّماءِ وَ خَبَرُ الاَْرْضِ وَ خَبَرُ الْجَنَّةِ وَ خَبَرُ النّارِ، وَ خَبَرُ ما كانَ وَ خَبَرُ ما هُوَ كائِنٌ؛ اَعْلَمُ ذلِكَ كَاَنَّما اَنْظُرُ اِلى كَفّى.
من فرزند پيامبرم، و علم كتابِ خدا نزد من است. در آن است آغاز خلقت و آنچه تا روز قيامت خواهد شد. در آن است خبر آسمان و زمين و خبر بهشت و جهنم و خبر آنچه اتفاق افتاده و آنچه به وقوع خواهد پيوست. من اينها را مى دانم همان گونه كه به كف دستم مى نگرم.(1)
با رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله، در همان آغاز راه دو فرهنگ قرآنى در پيشگاه كتاب اللّه تشكيل يافت، و غدير با سرمايه نامتناهى از قرآن در برابر دستان خالى از قرآنِ سقيفه قرار گرفت. غدير وارث قرآن بود و با تكيه بر قرآن پشتوانه عظيم خود را تابلوى ابدى قرار داده بود، و به همين جهت با معرفى راهنمايان فهم قرآن مردم را بر تعمق و تفكر هر چه بيشتر درباره قرآن ترغيب مى كرد. در مقابل سقيفه كه ضد قرآن بود و خط نفاقش در جاى جاى آن معرفى شده بود، با منع رسمى از فهم معانى قرآن و ضرب و شتم عَلَنى كسانى كه به دركِ باطن قرآن روى مى آوردند، كليه راه هاى منتهى به قرآن را مسدود كرد؛ و در واقع هدفى جز مسدود كردن پرونده جهانى قرآن نداشت. داستان اين دو فرهنگ متقابل در آغاز راه چنين است:
وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام در ماجراى سقيفه مردم را به كمك خويش فرا خواند و حتى بر در خانه هايشان رفت، ولى با عهد شكنى و بى وفايى آنان رو به رو شد خانه نشينى
ص: 441
اختيار كرد و مشغول جمع قرآن شد، و از خانه خارج نشد تا همه قرآن را آماده كرد. وقتى همه قرآن را جمع نمود و نزول آن و تأويلش و ناسخ و منسوخ آن را به دست خود نوشت، همه نوشته ها را در پارچه اى جمع كرد و بر آن مُهر زد، و در حالى كه مردم در مسجد اطراف ابوبكر بودند آن را به مسجد آورد و با صداى بلند فرمود:
اى مردم، من از زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفته . . . مشغول جمع قرآن شدم تا همه آن را در اين پارچه جمع نمودم. خداوند هيچ آيه اى را بر پيامبرش نازل نكرده مگر آنكه همه را جمع آورى كرده ام، و هيچ آيه اى نيست مگر آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را بر من خوانده و تأويل آن را به من آموخته است.
سپس فرمود: «اين قرآن را براى آن آوردم كه فردا نگوييد: ما از اين بى خبر بوديم، و نگوييد: شما را به كتاب خدا از اول تا آخر آن دعوت نكردم».
عمر در پاسخ به چنين اتمام حجت تمام عيارى گفت: «ما با آنچه از قرآن كه در دستمان است از آنچه تو بدان دعوت مى كنى، بى نياز هستيم»!! اميرالمؤمنين عليه السلام آن قرآن را - كه با تفسيرش بود - برداشت و به خانه بازگشت.(1)
آيا مردم از تفسير قرآن براى هميشه محروم شدند؟ آيا كسى كه بر سر دست پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير به عنوان تنها مفسر آن معرفى شده بود، قرآنِ با تفسير خود را برد و آرزوى استفاده از آن را بر دل ها گذاشت؟ آيا محتواى پارچه لاك و مهر شده چه بود؟
در زمان عثمان، روزى طلحه از اميرالمؤمنين عليه السلام درباره همين قرآن همراه تفسيرش پرسيد كه بعد از آن روز آن را چه كردى و به كجا بردى؟
اميرالمؤمنين عليه السلام درباره محتواى آن فرمود: «هر آيه اى كه خداوند در كتابش بر محمد صلى الله عليه و آله نازل كرد به املاى آن حضرت و خط خودم نزد من موجود است. همچنين
ص: 442
تأويل هر آيه اى كه بر محمد صلى الله عليه و آله نازل شده و هر حلال و حرام و هر حد و حكم و هر چيزى كه امت تا روز قيامت بدان احتياج دارند حتى ديه خراش بدن، به املاى پيامبر صلى الله عليه و آله و خط خودم نزد من نوشته شده و موجود است».
طلحه پرسيد: به من خبر ده درباره آنچه از قرآن و تأويلش و علم حلال و حرام كه در دست توست، آن را به چه كسى مى سپارى و صاحب آن بعد از تو كيست؟ اميرالمؤمنين عليه السلام درباره حافظان اين امانت الهى فرمود: به آن كسى كه پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داده به او بسپارم. وصى من و صاحب اختيار مردم بعد از من اين پسرم حسن. پسرم حسن هنگام مرگ آن را به اين پسرم حسين خواهد سپرد. سپس به فرزندان حسين يكى پس از ديگرى منتقل مى شود تا آخرين آنها كنار حوض كوثر بر پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شود.(1)
در حديثى هم درباره اينكه چه زمانى به طور كامل به آن قرآن با تفسير عمل خواهد شد فرمود: «وقتى قائم ما قيام كند آن قرآن را ظاهر مى نمايد و مردم را بر عمل به آن وادار مى كند و سنت طبق آن جارى مى شود».(2)
اين مخالفت اولِ ابوبكر و عمر با تدبر در قرآن و دريافت باطن و تأويل آن بود. عمر در مراحل بعد به شدت مردم را از سئوال درباره معانى قرآن منع مى كرد، و هر كس درباره قرآن چيزى مى پرسيد او را مورد ضرب و عقوبت قرار مى داد، تا آنجا كه ابن عباس يك يا دو سال كامل جرئت كوچك ترين گفتگويى درباره قرآن نداشت.(3)
از معروف ترين و شنيدنى ترين داستان هاى اين فصلِ جمود، داستان «ضَبيع» است. اين دانشمند عراقى كه رئيس قوم خود نيز بود، هرگاه لشكر مسلمين را مى ديد درباره قرآن سؤالاتى مى كرد. او براى طلب علم به مصر آمد و وقتى عمروعاص از سؤالات
ص: 443
قرآنى او باخبر شد او را نزد عمر فرستاد. او در مدينه درباره مشكلات قرآن و تأويل آنها مثل «الذّاريات» و «النّازِعات» و «المُرْسَلات» از اصحاب سؤال مى كرد.
عمر تصميم به مجازات او گرفت به گونه اى كه براى ديگران هم درسى باشد كه درياره قرآن سؤال نكنند. او شلاقى از خوشه خرما درست كرد و آستين ها را بالا زد و آماده شد. سپس دستور داد: «ضَبيع» را بياورند و با آن شلاق صد ضربه بر او زد، و پس از توقفى دوباره صد ضربه زد و آن قدر اين كار را تكرار كرد كه عمامه از سر «ضبيع» افتاد و كمرش مجروح شد و سرش خون آلود گرديد. سپس او را زندانى كرد تا حالش بهتر شد، و بار ديگر او را همان گونه زد و دوباره محبوس كرد تا زخم هايش التيام يافت. بار سوم كه عمر خواست تازيانه زدن را تكرار كند ضبيع گفت: «اگر مى خواهى مرا بكشى به طرز مناسبى به قتل برسان، و اگر منظور تو اين است كه مرض سؤال كردن من از آيات قرآن شفا يابد به خدا قسم شفا يافته ام»!!!
بعد از اين گفته عمر او را به بصره تبعيد كرد و به ابوموسى اشعرى (حاكم بصره) نوشت: «احدى از مسلمانان حق همنشينى با او را ندارد»!! اين مسئله براى ضبيع بسيار سخت بود و اين فشارها را براى سؤال از معانى قرآن بايد تحمل مى كرد. ابوموسى براى عمر نوشت: «اين مرد واقعا از كار خود توبه كرده است»!!! عمر هم به خيال خود اجازه همنشينى مردم با چنين دانشمندى را صادر كرد و گفت: «ضبيع به خيال خود در طلب علم بود، ولى در اين كه كدام علم را بايد بياموزد اشتباه رفته بود»!!!(1)
اين نمونه نشانگر جلوه شديد مبارزه با قرآن در ريشه سقيفه بود، كه طبيعتا بقيه حساب خود را مى كردند و هرگز گِرد چنين سؤالاتى نمى گرديدند.
ص: 444
اگرچه سقيفه چندان در اين راه موفق نبود و اين استبداد فكرى چندان ادامه نيافت - يعنى نتوانست ادامه يابد - ولى محروم كردن مردم از آشنايى با مفسران واقعى قرآن نتايج شوم خود را بر جاى گذاشت و آن خزانه علم را مُهر شده به پشت پرده غيبت برد. با اين زمينه خالى از مفسران حقيقى قرآن، بسيارى از جاهلان و نااهلان دست به كار تفسير قرآن و بيان معانى آن شدند، تا آنجا كه گاهى به عنوان بيان باطن آن عرض اندام مى كردند.
باز هم لطف خداوند شامل حال شيعيان و مؤمنين حقيقى شد كه ائمه عليهم السلام خزانه داران علم الهى هر از چند گاهى در فرصت هاى مناسب آن پارچه در هم پيچيده مهر شده را باز مى كردند و كلماتى اطمينان دهنده بر قلب ها از آن مى خواندند و
دريچه هاى كوچكى از قرآن به روى ما باز مى كردند، كه كتاب حاضر نيز از همان كلمات نورانى بر گرفته است.
ص: 445
يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه َ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ اِلاّ وَ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ.
اى كسانى كه ايمان آورديد حق تقوى را پيشه كنيد و نميريد مگر آنكه مسلمان باشيد.
مَعاشِرَ النّاسِ ، «اتَّقُوا اللّه َ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ اِلاّ وَ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ».
اى مردم، از خدا بترسيد آن گونه كه حق تقوى است، و از دنيا نرويد مگر آنكه مسلمان باشيد.(1)
در اواسط خطبه پس از معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام و اتمام حجت هاى لازم در جهات نفى و اثبات موضوع ولايت، به عنوان آخرين سخن دو مطلب به ميان آمده است. اول اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: من خدا را شاهد گرفتم و رسالت خويش را ابلاغ نمودم و تا آنجا كه به من مربوط مى شد كار خود را به انجام رساندم. دوم اينكه با كاشته شدن نهال اسلام در دل ها، اينك نوبت مردم است كه با در نظر گرفتن خدا و ترس از عقوبت او اسلام خود را حفظ كنند. مطلب دوم با تضمين آيه قرآن در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله و فقط تغيير عبارت «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا» به «مَعاشِرَ النّاسِ» صورت گرفته و بقيه آيه عينا در كلام حضرت آمده است.
اين آيه در قرآن به دنبال آياتى درباره حفظ ايمان و مخدوش نكردن آن قرار گرفته است. در آيه قبل پيروى مسلمانان از اهل كتاب را باعث بازگشت به كفر بعد از ايمان مى داند و سپس با تعجب مطرح مى كند كه چگونه با حضور پيامبر صلى الله عليه و آله و
ص: 446
تلاوت آيات خدا مسلمانى تمايل به كفر پيدا مى كند. اينجاست كه راه حل اين مشكل را تقواى واقعى ذكر مى كند و اينكه ترس حقيقى از خدا مسلمان را بر اعتقادش ثابت قدم مى دارد. لذا در آيات بعدى نيز تمسك به حبل الهى را ضامن بقاى مسلمانى مى داند.
آنچه به عنوان تفسيرى بنيادين بر اين آيه در اين فراز غدير است، ارتباط ولايت اهل بيت عليهم السلام با تقواى واقعى و ترس از خداوند است. يادآورى اين نكته ضرورى به نظر مى رسد كه تقوى به معناى ترس از خداوند در اينجا مطرح است، و لذا نبايد به معناى پرهيز از گناه كه نتيجه تقوى است در نظر گرفته شود. قرينه روشن آن دنباله آيه است كه نتيجه اين تقوى را حفظ اعتقاد ذكر مى كند، و از اين جهت ارتباط آن با ولايت اهل بيت عليهم السلام روشن مى شود.
آنان كه اهل بيت عليهم السلام را رها كردند، در واقع با آن همه اتمام حجت هاى الهى - از غدير گرفته تا قبل و بعد از آن - باز هم از خدا نترسيدند. يعنى آنان كه با دشمنان و مخالفين ائمه عليهم السلام همصدا شدند در مقابل انذارها و هشدارهاى خداوند هيچ پروايى نداشتند و از جهنم نمى ترسيدند. يعنى آنان كه ولايت على عليه السلام را نپذيرفتند تقواى واقعى نداشتند اگرچه تظاهر به آن مى كردند. يعنى آنان كه غدير را كأن لم يكن تلقى كردند و پيرو سقيفه شدند با نترسيدن از خدا ديگر «لاتَمُوتُنَّ اِلاّ وَ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» نيستند، بلكه «ماتُوا وَ هُمْ غَيْرَ مُسْلِمينَ» بوده و از اسلام خارج شده وارد كفر گرديده اند.
اين مقتضاى استناد به اين آيه و تضمين آن در اين موقعيت از خطابه غدير است. اميرالمؤمنين عليه السلام در خطابه اى كه پس از جنگ جمل ايراد كرد ارتباط مستقيم بى تقوايى را با دشمنىِ ولايت چنين بيان فرمود:
ص: 447
فَاتَّقُوا اللّه َ - اَيُّهَا النّاسُ - حَقَّ تُقاتِهِ وَ اسْتَشْعِرُوا خَوْفَ اللّه ِ عَزَّ ذِكْرُهُ وَ اَخْلِصُوا النَّفْسَ وَ تُوبُوا اِلَيْهِ مِنْ قَبيحِ مَا اسْتَنْفَرَكُمُ الشَّيْطانُ مِنْ قِتالِ وَلِىِّ الاَْمْرِ وَ اَهْلِ الْعِلْمِ بَعْدَ رَسُولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله.
اى مردم، از خدا بترسيد آن گونه كه حق تقوى است، و ترس از خداوند عزَّ ذكره را درك كنيد و نفس خود را خالص كنيد، و از كار قبيحى كه شيطان شما را به آن تشويق كرد كه به جنگ ولى امر و اهل علم بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله برويد، توبه نماييد.(1)
ص: 448
يا اَيُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْ ءٌ عَظيمٌ.
اى مردم، تقواى پروردگارتان را پيشه كنيد، كه زلزله روز قيامت مسئله عظيمى است.
مَعاشِرَ النّاسِ ، التَّقْوى ، التَّقْوى ، وَ احْذَرُوا السّاعَةَ كَما قالَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ : «اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْ ءٌ عَظيمٌ».
اى مردم، تقوى را! تقوى را! از روز قيامت بر حذر باشيد همان گونه كه خداى عزوجل مى فرمايد: «زلزله روز قيامت مسئله عظيمى است».(1)
در اواخر خطبه، قبل از آنكه مسئله بيعت مطرح شود، پيامبر صلى الله عليه و آله يك بار ديگر امامت دوازده امام عليهم السلام را مطرح مى فرمايد و به دنبال آن بار ديگر تقوى را گوشزد مى نمايد، و پس از آن به عنوان مؤثرترين راه در حفظ پيام غدير مسئله قيامت را مطرح مى فرمايد. حضرت اين مطلب را با تضمين نيمه دوم آيه مربوط به زلزله روز قيامت در كلام خويش بيان مى نمايد و تصريح مى كند كه «كَما قالَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ» و اين تصريحى در استناد به قرآن است.
در قرآن آغاز سوره حج با اين آيه است، و آيه بعدى در تشريح عظمت زلزله روز قيامت چنين مى فرمايد: «روزى كه آن زلزله را مى بينند هر مادر شيردهى كودك شيرخوارش را فراموش مى كند و هر باردارى جنين خود را بر زمين مى نهد و مردم را به حالت مست مى بينى در حالى كه مست نيستند، ولى عذاب خدا شديد است».
ص: 449
در حالى كه سخن از صاحب اختيارى امامان عليهم السلام است، خاطر نشان ساختن وحشت عظيم از منظره هولناك قيامت، چراغ خطرى پيش روى امت اسلام است كه با يادآورى آن بر در خانه صاحب اختيارش على بن ابى طالب عليه السلام آتش بپا نكنند، و با به خاطر آوردن آن روزِ تنهايى كه حتى مادران شيرخوار فرزند خود را رها مى كنند محسن و زهرا عليهماالسلام را بين در و ديوار به شهادت نرسانند!!
راستى اگر مسلمانان اعتقاد به قيامت داشته باشند و بدانند كه در آن روز خداوند دستورات امروز غدير را مطالبه خواهد كرد، آيا باز هم على عليه السلام را رها خواهند كرد؟ آيا جدايى از غدير را فاصله گرفتن از بهشت احساس نخواهند كرد؟ آيا زير پرچم سقيفه رفتن را گام نهادن در آتش و ورود به جهنم نخواهند دانست؟ آيا هنوز تا قيامت نرسيده نمى توان از جهنمِ سقيفه نجات يافت و به بهشتِ غدير وارد شد؟
گويا فاصله غدير تا سقيفه تصويرى از فاصله بهشت و جهنم است. غدير پلى بر بهشت است كه سقيفه بر سر راه آن قرار گرفته تا معلوم شود كه بايد ايمان ما به ولايت على عليه السلام آن قدر محكم باشد كه هنگام عبور از اين پل در جهنم سقيفه سقوط نكنيم.
به راستى كه هم هدايتِ غدير بُرنده است و هم ضلالتِ سقيفه، كه اگر تيزى اعتقاد به غدير بتواند سقيفه را بِبُرد و ريز ريز كند و نابود سازد، بهشت پايان اين مسير پر خطر خواهد بود، ولى اگر قيچىِ سقيفه كه در چنگال شيطان است در دلى جاى داشته باشد و غدير را از آن جدا سازد، راه بهشت هم بى نشانِ آن گم خواهد شد و پايانى جز سقوط در جهنم نخواهد داشت.
ص: 450
وَ اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرّاكِعينَ.
نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد و با ركوع كنندگان ركوع نماييد.
الَّذينَ اِنْ مَكَّنّاهُمْ فِى الاَْرْضِ اَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَُوا الزَّكاةَ وَ اَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ للّه ِِ عاقِبَةُ الاُْمُورِ.
كسانى كه اگر آنان را در زمين امكانات دهيم نماز را بپا مى دارند و زكات را مى پردازند و امر به معروف و نهى از منكر مى نمايند و عاقبت امور متعلق به خداوند است.
مَعاشِرَ النّاسِ ، اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ كَما اَمَرَكُمُ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ، فَإِنْ طالَ عَلَيْكُمُ الاَْمَدُ فَقَصَّرْتُمْ اَوْ نَسيتُمْ فَعَلِىٌّ وَلِيُّكُمْ وَ مُبَيِّنٌ لَكُمْ ؛ الَّذى نَصَبَهُ اللّه ُ عزَّ وَ جَلَّ لَكُمْ بَعْدى اَمينَ خَلْقِهِ . اِنَّهُ مِنّى وَ اَنَا مِنْهُ ، وَ هُوَ وَ مَنْ يَخْلُفُ مِنْ ذُرِّيَّتى يُخْبِرُونَكُمْ بِما تَسْاَلُونَ عَنْهُ وَ يُبَيِّنُونَ لَكُمْ ما لا تَعْلَمُونَ . . . اَلا وَ اِنّى اُجَدِّدُ الْقَوْلَ : اَلا فَاَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ .
اى مردم، نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد همان گونه كه خداى عزوجل به شما دستور داده است. اگر زمان طويلى بر شما گذشت و كوتاهى نموديد يا فراموش كرديد، على صاحب اختيار شماست و براى شما بيان مى كند، همو كه خداوند عزوجل او را بعد از من به عنوان امين بر خلقش منصوب نموده است. او از من است و من از اويم. او و آنان كه از نسل من به خلافت مى رسند از آنچه سؤال كنيد به شما خبر مى دهند و آنچه را نمى دانيد برايتان بيان مى كنند. بدانيد كه من سخن خود را تكرار مى كنم: آگاه باشيد كه نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد و به نيكى امر كنيد و از منكر نهى نماييد.(1)
ص: 451
در فرازهاى آخر خطبه قبل از بيعت، پيامبر صلى الله عليه و آله سفارش به نماز و زكات مى نمايد و اين دستور را با عبارتى كه در چهار جاى قرآن به صورت فعل امر آمده در كلام خود مى آورد كه جمله «اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ» است، و در هر سه مورد جزئى از آيه به حساب مى آيد. جمله «كَما اَمَرَكُمُ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ» قرآنى بودن اين اوامر را روشن تر مى نمايد.
جالب تر اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از چند فراز به صراحت مى فرمايد: «سخن خود را تكرار مى كنم» و اين تنها موردى است كه در خطبه غدير عنوان تكرار به خود مى گيرد، و سپس حضرت دستور نماز و زكات را با امر به معروف و نهى از منكر مى آورد. به همين جهت احتمال اشاره حضرت به آياتى كه اين چهار دستور در كنار يكديگر است به ميان مى آيد، كه در سوره حج آيه 41 و سوره توبه آيه 71 آمده است.
دستور به نماز و زكات به صورت فعل امر در سوره بقره سه بار و در سوره حج يك بار آمده است. آيه 43 سوره بقره مسئله ركوع را هم ضميمه مى كند و مى فرمايد: «وَ اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرّاكِعينَ». آيه 83 سوره بقره درباره پيمان بنى اسرائيل است كه از جمله اوامر خدا به آنان نماز و زكات است: «وَ اِذْ اَخَذْنا ميثاقَ بَنى اِسْرائيلَ لا تَعْبُدُونَ اِلاَّ اللّه َ وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانا وَ ذِى الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينِ وَ قُولُوا لِلنّاسِ حُسْنا وَ اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ اِلاّ قَليلاً مِنْكُمْ وَ اَنْتُمْ مُعْرِضُونَ». آيه 110 سوره بقره اشاره به جزاى اين دو عمل دارد و مى فرمايد: «وَ اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ما تُقَدِّمُوا لاَِنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّه ِ اِنَّ اللّه َ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ». آيه 78 سوره حج كه آخر اين سوره است دين حضرت ابراهيم عليه السلام را يادآور مى شود و مى فرمايد: «وَ جاهِدُوا فِى اللّه ِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى
ص: 452
الدّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ اَبيكُمْ اِبْراهيمَ هُوَ سَمّاكُمُ الْمُسْلِمينَ مِنْ قَبْلُ وَ فى هذا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهيدا عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ، فَاَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللّه ِ هُوَ مَوْلاكُمْ، فَنِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصيرِ».
با اينكه به نظر مى آيد مسئله نماز و زكات ارتباطى با غدير ندارد، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله بلافاصله بعد از اين سفارش نقطه ربط آنها را با ولايت و امامت بيان مى كند، و اين همان تفسير گونه اى است كه از اين فراز غدير بر آيه صلاة و زكاة استفاده مى شود.
نكته ربط اين است كه اگر بر اثر كوتاهى يا فراموشى مسايلى درباره نماز و زكات مبهم ماند و نياز به تبيين داشت، چه بايد كرد كه عمل ما «كَما اَمَرَكُمُ اللّه ُ» باشد؟ اين سؤالى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله با پاسخ آن مردم را متوجه كرده است كه در عبادات خود هم نياز به حجت خدا دارند. مى فرمايد: براى رفع ابهامات و تبيين جزئيات و پاسخ به سؤالات على عليه السلام و امامان از فرزندانش به عنوان امين هاى پروردگار نصب شده اند، تا در حل مشكلات آن گونه كه خدا امر كرده پاسخ دهند.
بنابراين عمل به دو امر «اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ» اگر بايد طبق امر خدا باشد، اِلَى الاَبَد نياز به معصومين عليهم السلام دارد، كه جوانب گسترده آنها را بيان كنند، و در هر مسئله تازه اى كه پيش مى آيد به كلماتشان مراجعه شود.
ص: 453
اِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه ِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ اَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ اَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْرا فَاِنَّ اللّه َ شاكِرٌ عَليمٌ.
صفا و مروه از شعائر الهى هستند، هر كس به عنوان حج يا عمره به خانه خدا بيايد براى او اشكالى نيست كه بر صفا و مروه بسيار طواف كند و هر كس كار نيك افزون بر واجب انجام دهد خداوند تشكر كننده داناست.
مَعاشِرَ النّاسِ ، اِنَّ الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه ِ ، «فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ اَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ اَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْرا فَاِنَّ اللّه َ شاكِرٌ عَليمٌ» .
اى مردم، حج و عمره از شعائر الهى هستند، هر كس به عنوان حج يا عمره به خانه خدا بيايد براى او اشكالى نيست كه بر صفا و مروه بسيار طواف كند.(1)
در اواخر خطبه غدير، قسمت خاصى در زمينه حج ديده مى شود كه بدون شك بازگشت از اولين سفر حج پيامبر صلى الله عليه و آله چنين اقتضايى را داشته است. در آغاز اين فرازها حضرت با تضمين بخش دوم آيه سوره بقره و اشاره اى به كلمه «شَعائِرِ اللّه ِ» در كلام خود به آن آيه استناد كرده است. البته در آيه قرآن «اِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه ِ» است، ولى در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله «اِنَّ الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه ِ» آمده است.
آيه مذبور در قرآن موقعيتى دارد كه ارتباطى بين آن با آيه هاى قبل و بعد احساس نمى شود، ولى گويا تأكيد خاصى بر شعار بودن جزئيات مراسم حج وجود دارد. مثلاً در
ص: 454
آيه 2 سوره مائده مى فرمايد: «يا اَيَّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللّه ِ وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لاَ الْهَدْىَ وَ لاَ الْقَلائِدَ وَ لاَ آمّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ . . .»، و در آيه 36 سوره حج مى فرمايد: «وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللّه ِ . . .».
آنچه از مجموع كلمات پيامبر صلى الله عليه و آله درباره حج در اين بخش خطابه مى توان استفاده كرد با توجه به آيه مزبور چند نكته است:
الف: در آيه قرآن «صفا و مروه» به عنوان شعائر نامبرده شده اند. اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله همان آيه را در كلام خود تضمين مى فرمايد و «حج و عمره» را به جاى «صفا و مروه» قرار مى دهد، به احتمال قوى از جهت موضوع كلامى است كه حضرت در آغاز آن است و آن حج است.
ب. معنى «شعار» بودن حج و ارزش آن را از حديث و آيه زير مى توانيم استفاده كنيم:
1 . فرمود: «اِنَّما سُمِّيَتِ الشَّعائِرُ لِتَشْعَرَ النّاسُ بِها فَيَعْرِفُوها»: «شعائر را به اين نام نهاده اند كه مردم به وسيله آن احساس و درك نمايند و در نتيجه بدان معرفت پيدا كنند».(1)
2 . خداوند در قرآن مى فرمايد: «ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّه ِ فَاِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ»: «هر كس شعائر الهى را بزرگ بدارد اين نشانه تقواى دل هاست».(2)
ص: 455
ج. در اين قسمت از خطبه، پيامبر صلى الله عليه و آله با مطرح كردن حج به عنوان يك شعار الهى سه مطلب درباره آن فرموده است: مستغنى شدن حجاج و فقر تاركين حج، آمرزش گناهان حجاج، درخواست حج كامل و تمام عيار از مردم.
د. نقطه ربط حج با ولايت و امامت كه ارتباط حج با غدير را نيز روشن مى كند، اين كلام پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در همين بخش خطبه مى فرمايد: «مَعاشِرَ النّاسِ، حِجُّوا الْبَيْتَ بِكَمالِ الدّينِ وَ التَّفَقُّهِ»: «اى مردم حج خانه خدا را با كمال دين و فهم و تفُّقه بجاى آوريد».
با توجه به اينكه «كمال دين» در متن خطبه غدير معنى شده و منظور از آن روشن است، در اين عبارت هم معناى حج با كمال دين واضح خواهد بود. در متن خطبه پس از معرفى و بلند كردن و نصب اميرالمؤمنين عليه السلام به مقام خلافت مى فرمايد:
اللّهُمَّ اِنَّكَ اَنْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ اِيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ : «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا».(1)
مَعاشِرَ النّاسِ ، اِنَّما اَكْمَلَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِاِمامَتِهِ.(2)
خدايا، تو درباره على وليت، هنگامى كه ولايت او تبيين شد و امروز او را نصب كردى، اين آيه را نازل فرمودى: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم . . . اى مردم، خدا دين شما را با امامت او كامل نمود.
ص: 456
بنابر اين حج با كمال دين يعنى با اعتقاد به امامت دوازده امام عليهم السلام و صاحب اختيارى مطلق آنان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله، و اين حجى است كه نزد پروردگار مورد قبول است.
در اينجا با پايان جلد دوم كتاب حاضر، بخش دوم آن درباره تفسير آيات قرآن در غدير پايان مى يابد. در جلد سوم به استقبال چهار بخش باقيمانده كتاب خواهيم رفت.
ص: 457
سفيد
ص: 458
بخش دوم
تفسير آيات قرآن در غدير
نكاتى درباره تفسير در غدير ··· 12
نكته اول : مصادق آيات در غدير ··· 12
نكته دوم : انواع تفسير در خطابه غدير ··· 13
نكته سوم : تفسير از لسان معصوم عليه السلام ··· 13
نكته چهارم : فقط تفسير در غدير ··· 14
1
تفسير كلى موضوعى در سراسر قرآن
1 . تفسير آيات «ولايت» در سراسر قرآن ··· 17
موقعيت تاريخى ··· 18
تحليل اعتقادى ··· 18
2. تفسير آيات «رضاى خداوند» در سراسر قرآن ··· 20
موقعيت تاريخى ··· 20
تحليل اعتقادى ··· 20
ص: 459
3 . تفسير آيات مدح در سراسر قرآن ··· 22
موقعيت تاريخى ··· 22
تحليل اعتقادى ··· 22
4 . تفسير «الَّذينَ آمَنُوا» در سراسر قرآن ··· 23
موقعيت تاريخى ··· 23
تحليل اعتقادى ··· 23
5 . دوست و دشمن اهل بيت عليهم السلام در سراسر قرآن ··· 26
موقعيت تاريخى ··· 26
موقعيت قرآنى ··· 26
1 . لعنتِ كتمان كنندگان ··· 27
2 . لعنتِ كافران ··· 27
3 . لعنتِ طرفداران جبت و طاغوت ··· 28
4 . لعنتِ منافقان ··· 28
5 . لعنتِ مفسدين فى الارض ··· 29
6 . لعنتِ شجره ملعونه ··· 30
7 . لعنتِ اذيت كنندگان خدا و رسول ··· 30
8 . لعنتِ منافقين و مشركين ··· 31
تحليل اعتقادى ··· 31
ص: 460
2
تفسير يك سوره كامل در غدير
1 . تفسير سوره حمد ··· 35
موقعيت تاريخى ··· 36
تحليل اعتقادى ··· 36
2. تفسير سوره «عصر» ··· 39
موقعيت تاريخى ··· 39
تحليل اعتقادى ··· 40
3. تفسير سوره «هل أتى» ··· 41
موقعيت تاريخى ··· 41
موقعيت قرآنى ··· 41
تحليل اعتقادى ··· 43
3
تفسير صريح يك آيه در غدير
1. سوره زخرف: آيه 28 ··· 47
متن روايت ··· 47
موقعيت تاريخى ··· 48
تحليل اعتقادى ··· 48
ص: 461
2. سوره يس: آيه 12 ··· 49
متن روايت ··· 49
موقعيت تاريخى ··· 49
3. سوره مائده: آيه 55 ··· 51
متن روايت ··· 51
موقعيت تاريخى ··· 51
4 . سوره زمر: آيه 56 ··· 53
متن روايت ··· 53
موقعيت تاريخى ··· 53
موقعيت قرآنى ··· 53
تحليل اعتقادى ··· 54
5 . سوره غافر: آيه 40 ··· 56
متن روايت ··· 56
موقعيت قرآنى ··· 56
موقعيت تاريخى ··· 57
تحليل اعتقادى ··· 57
6 . سوره انعام: آيه 82 ··· 58
متن روايت ··· 58
موقعيت تاريخى ··· 58
تحليل اعتقادى ··· 59
ص: 462
7 . سوره مجادله: آيه 22 ··· 60
متن روايت ··· 60
موقعيت تاريخى ··· 61
تحليل اعتقادى ··· 61
8 . سوره اعراف: آيه 38 ··· 63
متن روايت ··· 63
موقعيت تاريخى ··· 63
تحليل اعتقادى ··· 65
9. سوره ملك: آيات 8 - 11 ··· 66
متن روايت ··· 66
موقعيت تاريخى ··· 67
تحليل اعتقادى ··· 67
10. سوره نساء: آيه 47 ··· 69
متن روايت ··· 69
موقعيت تاريخى ··· 69
موقعيت قرآنى ··· 70
تحليل اعتقادى ··· 70
عذاب غاصبين خلافت در برزخ ··· 71
عذاب غاصبين خلافت در قيامت ··· 72
ص: 463
11. سوره مرسلات: آيات 16 - 19 ··· 73
متن روايت ··· 73
موقعيت تاريخى ··· 73
موقعيت قرآنى ··· 74
تحليل اعتقادى اول ··· 74
تحليل اعتقادى دوم ··· 75
تكذيب هاى رو در رو در غدير ··· 76
تكذيب هاى غيابى در غدير ··· 77
تكذيب چه كسى و چه موضوعى؟! ··· 78
12. سوره توبه: آيه 61 ··· 79
متن روايت ··· 79
موقعيت تاريخى ··· 80
موقعيت قرآنى ··· 80
تحليل تاريخى ··· 81
تحليل اعتقادى اول ··· 81
تحليل اعتقادى دوم ··· 82
1 . هنگام ورود به غدير ··· 82
2 . در مقابل منبر ··· 83
3 . هنگام «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ...» ··· 83
4 . پس از خطابه غدير ··· 83
5 . در پايان سخنرانى ··· 84
6 . پس از بيعت ··· 84
ص: 464
7 . همپيمانى بعد از بيعت ··· 84
8 . گفتگو در خيمه نفاق ··· 84
4
تفسير يك آيه به صورت اقتباس يا استشهاد
الف . معناى اقتباس و استشهاد ··· 89
ب . انواع تضمين قرآن در كلام ··· 89
ج . انواع تفسير ضمنى قرآن ··· 91
د . موارد تفسير ضمنى قرآن ··· 91
1
آيات مربوط به مناسبت هاى خاصى در غدير
1 . سوره زمر: آيه 30 ··· 93
متن روايت ··· 93
موقعيت تاريخى ··· 94
موقعيت قرآنى ··· 94
تحليل اعتقادى ··· 94
2. سوره فتح: آيه 11 ··· 95
3. سوره نور: آيه 15 ··· 95
متن روايت ··· 95
ص: 465
موقعيت تاريخى ··· 96
موقعيت قرآنى ··· 96
تحليل اعتقادى ··· 97
نمونه هايى از دورويى منافقين در غدير ··· 97
1 . مسخره گروهى در خيمه ··· 98
2 . «بَخٍ بَخٍ» پس از بيعت ··· 98
3 . استهزاء هفت نفر در برابر منبر ··· 98
4 . تهديد پس از منبر ··· 99
5 . تهديد در اثناى خطابه ··· 99
6 . تملق پس از خطابه و بيعت ··· 100
7 . مسخره با تشبيه به سوسمار ··· 101
8 . قسم دروغين در كنار توطئه ··· 101
4. سوره احزاب: آيه 6 ··· 103
متن روايت ··· 103
موقعيت تاريخى ··· 104
موقعيت قرآنى ··· 104
تحليل اعتقادى اول ··· 104
تحليل اعتقادى دوم ··· 105
حديث اول ··· 105
حديث دوم ··· 105
حديث سوم ··· 107
حديث چهارم ··· 107
ص: 466
حديث پنجم ··· 108
حديث ششم ··· 109
حديث هفتم ··· 110
5 . سوره ق : آيه 29 ··· 111
متن روايت ··· 111
موقعيت تاريخى ··· 111
موقعيت قرآنى ··· 112
تحليل اعتقادى ··· 112
در تَوَلّى ··· 113
در تَبَرّى ··· 113
تحليل اعتقادى تاريخى ··· 113
6 . سوره نور: آيه 54 ··· 116
7 . سوره عنكبوت: آيه 18 ··· 116
متن روايت ··· 116
موقعيت تاريخى ··· 116
موقعيت قرآنى ··· 117
تحليل تاريخى ··· 117
تحليل اعتقادى ··· 119
8 . سوره قصص: آيه 41 ··· 120
متن روايت ··· 120
ص: 467
موقعيت تاريخى ··· 120
موقعيت قرآنى ··· 120
تحليل تاريخى ··· 121
سير صعودى نفاق در آغاز اسلام ··· 121
اوج نفاق در حجة الوداع ··· 122
سردمداران خط نفاق و صحيفه ··· 123
افشاى خبر صحيفه در سقيفه ··· 124
آمادگى مردم براى اجراى صحيفه ··· 125
صحيفه تكميلى دوم ··· 126
تحليل اعتقادى اول ··· 129
سوء استفاده از عنوان مهاجر و انصار ··· 129
استفاده از تعصبات جاهلى ··· 130
مطرح كردن خلافت به عنوان سلطنت ··· 130
رأى اهل هر زمانى براى خود! ··· 130
سوء استفاده از آيه تقوى ··· 131
سوء استفاده از تساوى حقوق مسلمين ··· 131
سوء استفاده از اتحاد و عدم تفرقه ··· 131
چراغ سبز صحيفه براى پيروان سقيفه ··· 132
تحليل اعتقادى دوم ··· 132
فرعونيت سقيفه در آغاز ··· 132
فرعونيت سقيفه در روزگار قدرت ··· 133
شكايت على عليه السلام از فرعونيت سقيفه ··· 134
فرعون سقيفه در برابر ابليس ··· 135
ص: 468
9 . سوره نساء: آيه 145 ··· 137
10 . سوره نحل: آيه 29 ··· 137
متن روايت ··· 137
موقعيت تاريخى ··· 137
موقعيت قرآنى ··· 138
تحليل اعتقادى اول ··· 138
انصار امامانِ آتش ··· 139
اتباع امامانِ آتش ··· 140
اشياع امامانِ آتش ··· 141
تحليل اعتقادى دوم ··· 141
درك اسفل چاهى در قعر جهنم ··· 142
ابليس و ابوبكر و عمر ··· 142
حكايت ابوبكر و عمر از قعر جهنم ··· 144
تحليل اعتقادى سوم ··· 145
اصحاب صحيفه متكبران در برابر ذات الهى ··· 145
11 . سوره آل عمران: آيه 19 ··· 147
12 . سوره آل عمران: آيه 85 ··· 147
متن روايت ··· 147
موقعيت تاريخى ··· 148
موقعيت قرآنى ··· 149
تحليل اعتقادى اول ··· 152
اسلام بدون ولايت، ناقص و غير قابل قبول ··· 152
ص: 469
تحليل اعتقادى دوم ··· 153
اسلام يعنى تسليم واقعى ··· 153
تحليل اعتقادى سوم ··· 155
دعوت همه انبياء به اسلام و ولايت ··· 155
13. سوره آل عمران: آيات 123 - 124 ··· 160
14. سوره توبه: آيه 25 - 26 ··· 160
متن روايت ··· 160
موقعيت تاريخى ··· 161
موقعيت قرآنى ··· 161
15 . سوره اعراف: آيه 49 ··· 163
16 . سوره توبه: آيه 72 ··· 163
17 . سوره رعد: آيات 23 - 24 ··· 163
18 . سوره زخرف: آيه 71 ··· 163
متن روايت ··· 164
موقعيت تاريخى ··· 164
تحليل اعتقادى ··· 166
2
آيات مربوط به معرفى مقام امامت و ولايت
1 . سوره رعد: آيه 7 ··· 169
متن روايت ··· 169
ص: 470
موقعيت تاريخى ··· 170
موقعيت قرآنى ··· 170
تحليل اعتقادى ··· 170
فرق منذر و هادى ··· 170
هر دو مُنذر، هر دو هادى ··· 171
موازات انذار و هدايت ··· 172
على عليه السلام پرچم هدايت ··· 172
روند ادامه هدايت ··· 173
2. سوره اعراف: آيه 188 ··· 175
متن روايت ··· 175
موقعيت تاريخى ··· 175
موقعيت قرآنى ··· 175
تحليل اعتقادى ··· 176
على عليه السلام چگونه بشير است؟ ··· 176
على عليه السلام چگونه نذير است؟ ··· 179
3 . سوره انعام: آيه 153 ··· 181
4 . سوره اعراف: آيه 181 ··· 181
متن روايت ··· 181
موقعيت تاريخى ··· 182
موقعيت قرآنى ··· 182
تحليل اعتقادى ··· 183
ص: 471
جهت اول : معرفى جهت گيرى و محتواى صراط مستقيم ··· 183
جهت دوم : معرفى هدايتگران به صراط مستقيم ··· 184
جهت سوم : حق يكى بيشتر نيست كه همان صراط مستقيم است ··· 185
5 . سوره يونس: آيه 62 ··· 187
متن روايت ··· 187
موقعيت تاريخى ··· 187
موقعيت قرآنى ··· 187
تحليل اعتقادى ··· 188
6 . سوره مائده: آيه 56 ··· 189
متن روايت ··· 189
موقعيت تاريخى ··· 189
موقعيت قرآنى ··· 189
تحليل اعتقادى ··· 190
جلوه اول : كثرت روز افزون شيعيان ··· 191
جلوه دوم : غلبه علمى تشيع ··· 194
جلوه سوم : امام زمان عليه السلام مظهر غلبه مطلق تشيع ··· 195
3
آيات مربوط به دستورات الهى درباره ولايت
1 . سوره تغابن: آيه 8 ··· 197
2 . سوره اعراف: آيه 157 ··· 197
ص: 472
متن روايت ··· 198
موقعيت تاريخى ··· 198
موقعيت قرآنى ··· 199
تحليل اعتقادى اول ··· 199
تحليل اعتقادى دوم ··· 200
تحليل اعتقادى سوم ··· 201
تحليل اعتقادى چهارم ··· 202
تحليل اعتقادى پنجم ··· 203
3 . سوره احزاب: آيه 71 ··· 207
متن روايت ··· 207
موقعيت تاريخى ··· 207
موقعيت قرآنى ··· 207
تحليل اعتقادى ··· 208
اطاعت فقط از معصومين عليهم السلام ··· 208
4 . سوره فتح: آيه 10 ··· 210
متن روايت ··· 210
موقعيت تاريخى ··· 211
موقعيت قرآنى ··· 212
تحليل اعتقادى اول ··· 212
غدير مصداق اَتَمّ بيعت با خدا ··· 212
تحليل اعتقادى دوم ··· 213
غدير شفاف ترين بيعت تاريخ ··· 213
ص: 473
تحليل اعتقادى سوم ··· 215
عمق معناى بيعت با خدا در غدير ··· 215
پيام بيعت الهى غدير ··· 216
دست بالاى خدا در بيعت غدير ··· 216
تحليل اعتقادى چهارم ··· 217
بيعت الهىِ غدير و بيعت شيطانىِ سقيفه ··· 217
سند شيطانى بودن سقيفه ··· 218
اكنون با غدير در برابر سقيفه ··· 220
5 . سوره زخرف: آيه 28 ··· 221
متن روايت ··· 221
موقعيت تاريخى ··· 221
موقعيت قرآنى ··· 221
تحليل اعتقادى ··· 222
امامت نسل ابراهيم عليه السلام در ائمه عليهم السلام ··· 222
6 . سوره بقره: آيه 285 ··· 223
متن روايت ··· 223
موقعيت تاريخى ··· 223
موقعيت قرآنى ··· 223
تحليل تاريخى ··· 224
سمع و طاعت در امامت دوازده امام عليهم السلام ··· 224
ص: 474
7 . سوره اعراف: آيه 43 ··· 225
متن روايت ··· 225
موقعيت تاريخى ··· 225
موقعيت قرآنى ··· 226
تحليل اعتقادى ··· 226
8 . سوره اسراء: آيه 15 ··· 227
متن روايت ··· 227
موقعيت تاريخى ··· 227
موقعيت قرآنى ··· 227
تحليل اعتقادى ··· 228
پذيرش ولايت منت خدا بر ماست ··· 228
9 . سوره ابراهيم: آيه 8 ··· 230
10 . سوره آل عمران: آيه 144 ··· 230
متن روايت ··· 230
موقعيت تاريخى ··· 230
موقعيت قرآنى ··· 231
تحليل اعتقادى ··· 231
نكته اول: غدير يعنى اعتقاد به خواسته خدا ··· 231
نكته دوم: كثرت اهل سقيفه راه خدا را عوض نمى كند ··· 232
نكته سوم: اتحاد بر باطل خللى به حق وارد نمى كند ··· 233
ص: 475
4
آيات مربوط به مقابله با دشمنان غدير
1 . سوره آل عمران: آيه 179 ··· 236
متن روايت ··· 237
موقعيت تاريخى ··· 237
موقعيت قرآنى ··· 237
تحليل اعتقادى اول ··· 237
نكته اول: لزوم آزمايش درباره ولايت ··· 238
نكته دوم: معناى خبيث و طيب ··· 240
نكته سوم: منشأ طهارت و خباثت ··· 240
تحليل اعتقادى دوم ··· 242
بحث اول : ولايت در عالم ذرّ و روز اَلَسْت ··· 242
بحث دوم : ارتباط ولايت با طيب ولادت ··· 245
بحث سوم : ارتباط ولايت با خبث ولادت ··· 248
بحث چهارم : ارتباط ولايت با شرك شيطان ··· 249
بحث پنجم : آثار طهارت مولد در قيامت ··· 250
بحث ششم : كثرت خبيث و قلت طيّب ··· 251
2 . سوره حج: آيه 45 ··· 254
متن روايت ··· 254
موقعيت تاريخى ··· 254
موقعيت قرآنى ··· 255
تحليل اعتقادى ··· 255
ص: 476
1 . تكذيب على عليه السلام ظلم است ··· 256
2 . انواع تكذيب و استحقاق هلاكت ··· 256
3 . على عليه السلام وعده گاه امتحان ··· 256
3 . سوره اسراء: آيه 58 ··· 258
متن روايت ··· 258
موقعيت تاريخى ··· 258
موقعيت قرآنى ··· 258
تحليل اعتقادى ··· 259
جهت اول : علت هلاك سرزمين ها ··· 259
جهت دوم : هلاك سرزمين ها قبل از قيامت ··· 260
4 . سوره آل عمران: آيه 144 ··· 262
متن روايت ··· 262
موقعيت تاريخى ··· 262
موقعيت قرآنى ··· 263
تحليل اعتقادى اول ··· 264
فراز اول : قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ ··· 264
تحليل اعتقادى دوم ··· 265
فراز دوم : اَفَاِنْ مِتُّ اَوْ قُتِلْتُ ··· 265
تحليل اعتقادى سوم ··· 265
فراز سوم : اِنْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ ··· 265
1 . معناى «انقلاب عَلَى الاَْعْقابِ» ··· 265
2 . پيش بينى بازگشت مردم از دين ··· 268
ص: 477
3 . مسئولان و سردمداران اين ارتداد ··· 269
4 . مصون ماندگان از اين ارتداد ··· 272
5 . بيان تحقق ارتداد پس از پيامبر صلى الله عليه و آله ··· 273
تحليل اعتقادى چهارم ··· 274
فراز چهارم: وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا ··· 274
تحليل اعتقادى پنجم ··· 275
فراز پنجم: سَيَجْزِى اللّه ُ الشّاكِرينَ ··· 275
5 . سوره حجرات: آيه 17 ··· 280
6 . سوره محمد صلى الله عليه و آله: آيه 28 ··· 280
7 . سوره الرحمن: آيه 35 ··· 280
8 . سوره فجر: آيات 13 - 14 ··· 280
متن روايت ··· 280
موقعيت تاريخى ··· 281
موقعيت قرآنى ··· 282
تحليل اعتقادى ··· 283
9 . سوره صافات: آيه 71 ··· 287
متن روايت ··· 287
موقعيت تاريخى ··· 287
موقعيت قرآنى ··· 287
تحليل اعتقادى اول ··· 287
تحليل اعتقادى دوم ··· 288
تحليل اعتقادى سوم ··· 289
ص: 478
ريشه قرآنى مسئله اقليت و اكثريت ··· 289
الف . نفى اصل اكثريت ··· 290
ب . نفى اكثريت در ايمان ··· 291
ج . نفى اكثريت در آگاهى ··· 293
د . نفى اكثريت در عقل و قدرت فكر ··· 294
ه- . نفى اكثريت در تقوى ··· 295
و . نفى اكثريت در شكر و قدردانى از خدا ··· 297
تحليل اعتقادى چهارم ··· 298
تجربه عملى اكثريت در امت هاى گذشته تا امروز ··· 298
1 . اكثريت در تاريخ انبياء عليهم السلام ··· 298
الف . سوء سابقه اكثريت به طور كلى ··· 299
ب . مخالفت اكثريت با ذكر نام پيامبرانشان ··· 299
ج . مخالفت اكثريت با ذكر نام آنها ··· 304
2 . اكثريت در تاريخ پيامبر صلى الله عليه و آله ··· 307
دشمنان خارجى پيامبر صلى الله عليه و آله ··· 308
دشمنان داخلى پيامبر صلى الله عليه و آله ··· 309
اكثريت منافق هنگام رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله ··· 311
3 . اكثريت در تاريخ امامان عليهم السلام ··· 312
تحليل اعتقادى پنجم ··· 315
تحليلى از ارزش علمى - دينى اكثريت و اقليت ··· 315
1 . علل گرايش به اكثريت ··· 316
2 . سبب گمراهى اكثريت ··· 318
3 . مسئله اكثريت نزد غاصبين خلافت ··· 320
تحليل اعتقادى ششم ··· 323
ص: 479
ريشه يابى سوء استفاده از «اكثريت» در مخالفين شيعه ··· 323
نكته اول : پر كردن خلأ اعتقادى و عملى ··· 324
نكته دوم : استفاده ابزارى از اكثريت ··· 325
نكته سوم : ولايت رمز اتحاد و اكثريت مشروع ··· 326
نكته چهارم : سقيفه بارزترين مخالف اكثريت ··· 327
نكته پنجم : سوء استفاده از مفاهيم كلى اكثريت ··· 329
نكته ششم : تحريف روايات اكثريت ··· 330
نكته هفتم : تضادِ روايات اكثريت با روايات ديگر ··· 331
نكته هشتم : معناى جماعة المسلمين ··· 333
تحليل اعتقادى هفتم ··· 335
اصالت نداشتن اكثريت و اقليت ··· 335
تحليل اعتقادى هشتم ··· 337
10 . سوره طلاق: آيه 8 ··· 339
11 . سوره بقره: آيه 24 ··· 339
متن روايت ··· 339
موقعيت تاريخى ··· 339
موقعيت قرآنى ··· 340
تحليل اعتقادى اول ··· 340
تحليل اعتقادى دوم ··· 342
جهت اول : ولايت از اصول دين ··· 342
جهت دوم : عذاب شديد براى انكار ولايت ··· 342
جهت سوم : انكار ولايت كفر است ··· 343
ص: 480
5
آيات مربوط به دوستان غدير
1 . سوره حجرات: آيه 15 ··· 345
متن روايت ··· 345
موقعيت تاريخى ··· 346
موقعيت قرآنى ··· 346
تحليل اعتقادى ··· 346
2 . سوره ملك: آيه 12 ··· 348
متن روايت ··· 348
موقعيت تاريخى ··· 348
موقعيت قرآنى ··· 348
تحليل اعتقادى ··· 349
الف. ايمان به غيب ··· 349
ب. اجر كبير ··· 350
3 . سوره توبه: آيات 20 - 21 ··· 352
متن روايت ··· 352
موقعيت تاريخى ··· 352
موقعيت قرآنى ··· 353
تحليل اعتقادى ··· 353
ص: 481
4 . سوره حجر: آيه 45 - 46 ··· 354
5 . سوره زمر: آيه 73 ··· 354
متن روايت ··· 354
موقعيت تاريخى ··· 354
موقعيت قرآنى ··· 355
تحليل اعتقادى ··· 355
الف. ارتباط تقوى و ولايت ··· 355
ب. تشريفات ورود شيعيان به بهشت ··· 359
6 . سوره اعراف: آيه 137 ··· 361
متن روايت ··· 361
موقعيت تاريخى ··· 361
موقعيت قرآنى ··· 362
تحليل اعتقادى ··· 363
الف. «تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّه ِ» يعنى واقعه غدير ··· 363
ب. «تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّه ِ» يعنى دوران خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين عليه السلام ··· 364
6
آيات مربوط به دشمنان غدير
1 . سوره حشر: آيه 18 ··· 367
2 . سوره نحل: آيه 94 ··· 368
متن روايت ··· 368
موقعيت تاريخى ··· 368
ص: 482
موقعيت قرآنى ··· 369
تحليل اعتقادى ··· 370
الف. انتخاب ولايت يا عداوت براى قيامت ··· 370
ب. لغزش ثابت قدمان با مخالفت على عليه السلام ··· 371
3 . سوره انعام: آيه 112 ··· 374
متن روايت ··· 374
موقعيت تاريخى ··· 374
موقعيت قرآنى ··· 374
تحليل اعتقادى ··· 375
1 . ياران سفيه و گمراه شيطان در اين امت ··· 375
2 . دشمن شيطانى پيامبر صلى الله عليه و آله و امتش ··· 377
3 . سخنان فريبنده شياطين امت ··· 378
الف. غرور ··· 378
ب. سخنان فريبنده ··· 378
ج. يُوحى بَعضُهُم اِلى بَعض ··· 381
4 . سوره بقره: آيه 217 ··· 382
5 . سوره آل عمران: آيات 86 - 88 ··· 382
متن روايت ··· 382
موقعيت تاريخى ··· 383
موقعيت قرآنى ··· 383
تحليل اعتقادى ··· 384
الف. امامت دوازده امام يعنى دين كامل ··· 384
ص: 483
ب. منكرين امامت تا روز قيامت ··· 385
ج. جزاى منكرين امامت ائمه عليهم السلام ··· 386
1 . حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ ··· 386
2 . فِى النّارِ ··· 386
6 . سوره انشقاق: آيات 10 - 12 ··· 388
متن روايت ··· 388
موقعيت تاريخى ··· 388
موقعيت قرآنى ··· 388
تحليل اعتقادى ··· 389
7 . سوره الرحمن: آيه 31 و 35 ··· 390
متن روايت ··· 390
موقعيت تاريخى ··· 390
موقعيت قرآنى ··· 391
تحليل اعتقادى ··· 391
سقيفه سد راه اسلام ··· 392
آثار بلند مدت سقيفه در دنيا ··· 394
نتيجه پيروى از سقيفه در آخرت ··· 395
8 . سوره ملك: آيات 6 - 7 ··· 400
9 . سوره فرقان: آيه 12 ··· 400
متن روايت ··· 400
موقعيت تاريخى ··· 400
ص: 484
موقعيت قرآنى ··· 401
تحليل اعتقادى ··· 401
الف. معناى «زَفير» و «شَهيق» ··· 401
ب. نسبت «زفير» و «شهيق» به جهنم ··· 402
ج. ديدن يا شنيدنِ «زفير» و «شهيق» ··· 402
د. عكس العمل جهنم با حضور اهل آن ··· 403
10 . سوره بقره: آيه 140 ··· 405
11 . سوره لقمان: آيه 24 ··· 405
12 . سوره فجر: آيه 14 ··· 405
موقعيت تاريخى ··· 405
موقعيت قرآنى ··· 406
تحليل تاريخى ··· 407
تحليل اعتقادى ··· 410
13 . سوره بقره: آيه 79 ··· 413
14 . سوره نساء: آيه 108 ··· 413
موقعيت تاريخى اول ··· 413
موقعيت قرآنى ··· 414
موقعيت تاريخى دوم ··· 415
تحليل اعتقادى ··· 417
اول: نسبت دادن صحيفه به خدا! ··· 417
دوم: جنايتى عظيم به خاطر دنيا ··· 418
سوم: واى بر صحيفه از كربلا! ··· 420
ص: 485
چهارم: صحيفه مخفى از غير خدا! ··· 420
پنجم: صحيفه ملعونه نمونه اى از كار امت هاى گذشته ··· 421
ششم: صحيفه ملعونه مثل صحيفه جاهليت ··· 422
هفتم: اغماض از صحيفه براى امتحان ··· 423
پاسخ اول: «يُمَتِّعُهُمْ لِيَبْتَلِيَهُمْ» ··· 424
پاسخ دوم: «وَ يَبْتَلِىَ مَنْ يَأْتى بَعْدَهُمْ» ··· 424
پاسخ سوم: «تَفْرِقَةً بَيْنَ الْخَبيثِ وَ الطَّيِّبِ» ··· 425
پاسخ چهارم: «اِنَّهُ سُبْحانَهُ اَمَرَنى بِالاِْعْراضِ عَنْهُمْ» ··· 426
پاسخ پنجم: «لِلاَْمْرِ الَّذى هُوَ بالِغُهُ» ··· 426
پاسخ ششم: «لَقَدَّمْتُهُمْ فَضَرَبْتُ اَعْناقَهُمْ» ··· 427
15 . سوره ناس: آيات 4 - 5 ··· 429
متن روايت ··· 429
موقعيت تاريخى ··· 429
تحليل اعتقادى ··· 430
7
آيات مربوط به موضوعات غير ولايت
1 . سوره نساء: آيه 82 ··· 434
2 . سوره آل عمران: آيه 7 ··· 434
متن روايت ··· 434
موقعيت تاريخى ··· 435
موقعيت قرآنى ··· 435
تحليل اعتقادى ··· 435
ص: 486
الف. تدبر در قرآن ··· 436
1 . تدبر كليد استفاده از قرآن ··· 436
2 . تدبر كليد فهم قرآن ··· 436
3 . تدبر كليد حركت عقل و دل ··· 436
ب . پرهيز از متشابهات قرآن ··· 437
1 . تفسير متشابهات ··· 437
2 . تفسير محكمات ··· 438
ج . راه فهم باطن قرآن ··· 438
1 . تأويل قرآن فقط در اختيار امامان عليهم السلام ··· 438
2 . نگرانى از تفسير نادرست قرآن ··· 439
3 . احاطه علم ائمه عليهم السلام به قرآن ··· 440
د. غدير و سقيفه دو فرهنگ متقابل درباره قرآن ··· 441
3 . سوره آل عمران: آيه 102 ··· 446
متن روايت ··· 446
موقعيت تاريخى ··· 446
موقعيت قرآنى ··· 446
تحليل اعتقادى ··· 447
4 . سوره حج: آيه 1 ··· 449
متن روايت ··· 449
موقعيت تاريخى ··· 449
موقعيت قرآنى ··· 449
تحليل اعتقادى ··· 450
ص: 487
5 . سوره بقره: آيه 43 ··· 451
6 . سوره حج: آيه 41 ··· 451
متن روايت ··· 451
موقعيت تاريخى ··· 452
موقعيت قرآنى ··· 452
تحليل اعتقادى ··· 453
7 . سوره بقره: آيه 158 ··· 454
متن روايت ··· 454
موقعيت تاريخى ··· 454
موقعيت قرآنى ··· 454
تحليل اعتقادى ··· 455
ص: 488
سفيد
ص: 489
سفيد
ص: 490
سفيد
ص: 491
The Eevent of Qadir in the Holy Quran
The Holy Quran in the Eevent of Qadir
Vol. 2
Explaining the Quran at the Eevent of Qadir
Mohammad Baqer Ansari
ص: 492