عنوان و نام پديدآور : غدیر در قرآن، قرآن در غدیر/ محمدباقر انصاری.
مشخصات نشر : قم: دلیل ما، 1387 -
مشخصات ظاهری : 3 ج.
شابک : 200000 ریال: دوره 978-964-397-435-0 : ؛ ج. 1 978-964-397-436-7 : ؛ ج. 2 978-964-397-437-4 : ؛ ج. 3، چاپ اول 978-964-397-438-1 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
يادداشت : پشت جلد به انگلیسی: Mohammad Baqer Ansari. The event of qadir in the holy Quran, The event of qadir in the holy Quran.
يادداشت : ج.2 و 3 ( چاپ اول: پاییز 1387).
يادداشت : ج.2 (چاپ دوم: 1399).
يادداشت : ج.3( چاپ دوم: 1399).
يادداشت : ج.1( چاپ دوم: 1399).
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج. 1. نزول آیات قرآن در غدیر.-.- ج. 2. تفسیر آیات قرآن در غدیر.- ج. 3. مراحل حضور قرآن در غدیر، معرفی قرآن در غدیر، پژوهش های قرآنی غدیر، تاریخچه قرآنی غدیر.
موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت
موضوع : غدیر خم -- جنبه های قرآنی
رده بندی کنگره : BP104 /غ4 الف77 1387
رده بندی دیویی : 297/159
شماره کتابشناسی ملی : 1 5 0 8 7 1 2
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فاپا
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب : خانم نرگس قمی
ص: 1
شناسنامه
آخرين كار تا ساعت 24 روز دوشنبه 6 / 8 / 1387
ص: 2
بسم الله الرحمن الرحیم
اهدا
به پيشگاه خداوند كه غدير را با قرآن شناساند؛
و به محضر پيامبر صلى الله عليه و آله كه قرآن و غدير را به هم آميخت؛
و به حضور اميرالمؤمنين عليه السلام كه غديرش از متن قرآن شناخته شد.
ص: 3
سفيد
ص: 4
بسم اللّه الرحمن الرحيم
قرآن را با غدير، و غدير را با قرآن بشناسيم. قرآن افق بلندى است كه بخشى از آن به غدير تعلق دارد، و غدير درياى عميقى است كه بخشى از آن به قرآن متعلق است. نقطه تلاقى قرآن و غدير هيجان انگيز و زيباست، آنجا كه آب هاى بيكران غدير به دور
دست هاى نورانى قرآن مى پيوندد و تابلوى بلند «اِنّي تارِكٌ فيكُمُ الثِّقْلَيْنِ كِتابَ اللّه ِ وَ عِتْرَتى لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الْحَوْضَ» را تا بلنداى آسمان بالا مى برد، و قلب ها را با اين شعار نورانى بهشتى مى نمايد.
اين در متن اعتقاد ماست كه قرآن ختم رسالت بود و در غدير معرفى شد، و غدير ختم ولايت بود كه در قرآن معرفى گرديد. ما معتقديم كه قرآن قانون نامه ابدى اسلام بود كه غدير ضامن ابديت آن شد، و غدير معرّف ابدى مجريان قانون الهى بود كه با قرآن ضمانت شد.
در تفكر ما قرآن اساس نامه دين است كه در جاى جاى اعتقاد و اخلاق و عمل ما پرونده دارد، و غدير ريشه معنويت ماست كه انديشه و رفتارمان را در دايره روحانى خود جاى داده است.
ص: 5
باورم نمى شد غدير با قرآن اين گونه مرتبط باشد كه از آن به يك روح در دو كالبد تعبير كنم. حضور بيش از صد آيه از قرآن در خطابه مفصل غدير، جرقه اى در ذهنم ايجاد كرد كه استناد به اين مقدار از آيات قرآن در هيچ يك از خطابه هاى پيامبر و ائمه عليهم السلام به وقوع نپيوسته، و بايسته تحقيقى خاص درباره آن است تا جهت گيرى ها و محتواى آيات مزبور مورد بررسى قرار گيرد.
تأليف قرآنى غدير از روزى آغاز شد كه تأليفات گذشته خود درباره غدير را مورد بازبينى قرار مى دادم. اولين بار كه تأليفات مربوط به غدير را مطالعه مى كردم دو آيه
معروف «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ . . .» و «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا» به عنوان دو آيه مربوط به غدير در اكثر كتب مطرح بود. وقتى به داستان اعتراض حارث فهرى در متن واقعه غدير برخوردم متوجه شدم دو آيه «وَ اِذْ قالُوا اللّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ» و «سَاَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» نيز مستقيما درباره غدير نازل شده است.
آنگاه كه تحقيق متن خطبه و مقابله آن با نسخ متعدد را آغاز كردم و سپس به ترجمه آن پرداختم مراجعه به قرآن در موارد بسيارى از خطبه مرا متوجه حضور كلام اللّه در
ص: 6
متن غدير نمود؛ چه آنكه 65 آيه در خطابه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير مورد استناد قرار گرفته، و 35 آيه در متن سخنرانى تفسير شده است. اين همه براى من تازه هايى بود كه مرا شگفت زده نمود و باورهاى تازه اى را پيش رويم قرار داد. احساس كردم طى سال هاى متمادى با اينكه متوجه ارتباط قرآن و غدير بودم ولى گويا از عمق آن غافل بوده ام. تصميم گرفتم بار ديگر متون حديثى و تاريخى مربوط به غدير را به دقت مطالعه كنم و با نگاهى كه قرآن را در لابلاى صفحات غدير جستجو مى كند، آنچه را تاكنون ديده ام مورد باز بينى قرار دهم.
منابع غدير را با نگاهى گذرا به جستجو پرداختم و آن شگفتى در من دو چندان شد؛ چرا كه شأن نزول و تفسير آيات بسيارى از قرآن را در مورد غدير يافتم كه توسط ائمه عليهم السلام بيان شده بود. نزول بيش از دويست آيه قرآن از اول خروج از مدينه تا بازگشت، در كنار صد آيه در متن خطابه غدير احساس اعجاب انگيزى در من به وجود آورد. هيجانى باور نكردنى مرا واداشت تا با ذره بين فكر دقيق شوم و با ظرافت به استخراج قرآنيات غدير بپردازم آن گونه كه چيزى باقى نماند. در اثناى اين تحقيق به تازه هايى برخوردم كه بار ديگر مسير تحقيق را پر محتواتر نمود.
اكنون من متوجه جوانب مختلف قرآنى در غدير شده بودم. به احاديثى برمى خوردم كه گذشته از شأن نزول يا تفسير آيه اى به غدير، حامل پيام هاى ديگرى نيز در رابطه با غدير بود؛ غديرى كه داستانى بسيار بلند از مدينه تا مكه و از مكه تا غدير و از غدير تا مدينه را مى پيمود. سفر يك ماهه پرماجرا كه در يك سوى آن پيامبر صلى الله عليه و آله و رسالت سنگينش در ارتباط با آينده مسلمين قرار داشت، و در طرف ديگر منافقين كار شكن براى تباهى مسلمين حضور داشتند و با تمام قوا وارد عمل شده بودند.
ص: 7
قرآن و غدير را ديدم كه در برابر دشمنان اسلام سنگرى عظيم بپا كرده اند و با تمام قوا در برابر اين يورش بى رحمانه منافقين حمله آورده اند و از هر سو آنان را مى كوبند و براى نسل هاى مظلوم مسلمانان آينده انديشى مى نمايند.
آنچه را كه تصميم داشتم در مدت سه ماه آماده كنم فرصت بيشترى مى طلبيد. خود را در برابر كوهى از قرآن و غدير يافتم كه اداى حق آن وقت و فكر بازترى لازم داشت و نمى بايست در تنگنا انجام مى شد. غدير آن سال گذشت و من تا غديرهاى ديگر فرصت يافتم با وسعت وقت به اين مهم قرآنى و غديرى بپردازم.
تصميم گرفتم پرونده اى اساسى براى قرآن غديرى و غدير قرآنى باز كنم و كارهاى گذشته را ناديده گرفته از نو آغاز كنم، سرآغازى كه انديشه اى جامع بر آن حاكم بود، و برخورد با مسئله را با تسلط فكرى بيشترى ادامه مى دادم. با تجربه اى كه از گذشته كار داشتم، اهداف و نتايج آن را جمع بندى كردم تا بتوانم غدير را در قرآن و قرآن را در غدير نشان دهم.
ص: 8
معرفى اميرالمؤمنين عليهم السلام بر فراز منبر غدير و در اوج خطابه پيامبر صلى الله عليه و آله، با يك نشانه قرآنى آغاز شد كه اهداف كتاب حاضر از همان نقطه نشأت گرفته است. آن حضرت فرمود: «فَوَاللّه ِ! لَنْ يُبَيِّنَ لَكُمْ زَواجِرَهُ وَ لَنْ يُوضِحَ لَكُمْ تَفْسيرَهُ اِلاَّ الَّذى اَنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَ مُصْعِدُهُ اِلَىَّ وَ شائِلٌ بِعَضُدِهِ وَ رافِعُهُ بِيَدَىَّ وَ مُعْلِمُكُمْ اَنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ . . .»: «به خدا قسم هيچ كس باطن قرآن را براى شما بيان نمى كند و تفسير آن را برايتان روشن نمى نمايد مگر اين كسى كه دست او را مى گيرم و او را بالا مى برم، و بازوى او را مى گيرم و با دو دستم او را بلند مى كنم، و به شما اعلام مى نمايم كه هر كس من مولاى اويم اين على مولا و صاحب اختيار اوست . . .».(1)
مى بينيم كه معرفى على بن ابى طالب به عنوان مفسّر و مبيّن قرآن انجام مى شود. اين بدان معناست كه غدير براى نجات قرآن از تفسيرهاى بى اساس برنامه ريزى شده بود. اگر قرآن قانون نامه اساسى اسلام است بايد مبيّن مفاهيم آن مقام عصمت باشد؛ و اگر سراغ شناخت قرآن مى رويم بايد همزمان مفسر آن را هم بشناسيم؛ و اگر با قرآن ارتباط پيدا مى كنيم الزاما بايد با مفسر آن مرتبط باشيم.
ص: 9
كتاب حاضر اهدافى را دنبال مى كند كه همه بر محور ارتباط قرآن و عترت مى گردد. هدف اصلى همان است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به صراحت فرمود: قرآن بدون غدير نمى شود همان گونه كه غدير بدون قرآن نمى شود. در كنار اين پايه اساسى در مى يابيم كه قرآن را بس تنها گذاشته ايم، و چه بسيار با دست خود عترت را از آن جدا كرده ايم؛ و هم مى يابيم كه اين غديرِ معروف ريشه اش در سراسر قرآن ديده مى شود و قرآن مملو از غدير است.
در بُعدى ديگر غدير پرده از مفاهيم بلند قرآن كه تا آن روز بر مردم پوشيده بود برداشت. گويى در طول 23 سال كه كتاب الهى در اذهان مردم جاى گرفته بود، بسيارى از بواطن آن بر مردم آشكار نبوده، و پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير - كه در روزهاى آخر عمر خود ايراد فرموده - مسايل بسيارى درباره قرآن را تبيين نموده است. از بُعد ديگر گويى قرآن ذخيره اى براى غدير است كه بسيارى از آيات آن مربوط به غدير بوده و اين مهم توسط مقام عصمت تبيين شده است.
در قرآن سه آيه درباره غدير نازل شده كه درباره هيچ حكم و موضوعى در قرآن چنين آياتى نازل نشده است. به جز اينها آيات بسيارى از قرآن به صورت غير صريح مربوط به اهل بيت عليهم السلام و دشمنان ايشان است كه قسمت مفصلى از آن مربوط به غدير است، و تفسير و پرده بردارى از اين آيات در ايام غدير صورت گرفته است. اين گنج قرآنى عظيم تاكنون در صندوق كتاب ها به صورت پراكنده و تحليل نشده محفوظ مانده، و اينك براى اولين بار تدوين شده انتشار مى يابد.
در يك كلمه بايد هدف اين كتاب را «شناخت قرآن با غدير، و غدير با قرآن» بدانيم كه جاذبه اى دو سويه بين قرآن و غدير ايجاد كرده، و با ارائه آن فرهنگِ قرآنىِ ما با دريچه هاى تازه اى رو به رو خواهد شد، همان گونه كه فرهنگ غديرمان فصل هاى نوينى از معارف قرآنى را به روى خود باز خواهد كرد.
ص: 10
با در نظر گرفتن اهداف ياد شده، پرونده بزرگ كتاب حاضر را در سه جلد چنين فصل بندى كردم:
بخش اول كتاب به آيات نازل شده در سراسر واقعه غدير از مدينه تا مدينه اختصاص دارد، كه در بر گيرنده آيات مربوط به اقدامات پيامبر صلى الله عليه و آله از يك سو و اقدامات منافقين از سوى ديگر است. جلد اول به طور كامل در اختيار اين بخش قرار دارد.
بخش دوم كتاب موارد تفسير قرآن در غدير است كه جلوه هاى مختلفى خواهد داشت. گاهى يك مفهوم به صورت كلى در سراسر قرآن تفسير شده است. در مواردى يك سوره به طور كامل و يا يك آيه به صراحت تفسير شده است. در مواردى آيات قرآن به صورت اقتباس و استشهاد تفسير گرديده است. مواردى نيز وجود دارد كه ائمه عليهم السلام آيه اى را به فرازى از واقعه غدير تفسير فرموده اند. جلد دوم كتاب نيز به طور كامل به اين بخش اختصاص دارد.
بخش سوم كتاب يك جمع بندى داستانى از مراحل حضور آيات قرآن در واقعه غدير به صورت هاى مختلف آن از نزول و تفسير و استشهاد و اقتباس است. جلد سوم كتاب با اين بخش آغاز مى شود.
ص: 11
بخش چهارم موارد مربوط به شئون قرآن را در بر خواهد داشت كه طى واقعه غدير بيان شده است، و شامل عظمت قرآن و محتواى آن، و معرفى سرپرست و مفسر قرآن، و نهايتا وظايف ما درباره قرآن خواهد بود. اين بخش قسمت دوم از جلد سوم كتاب است.
بخش پنجم كتاب به طور طبيعى زاييده بخش هاى گذشته است. انبوه مطالب جمع آورى شده تجزيه و تحليلى برخاسته از جمع بندى و بازنگرى آنها را مى طلبيد كه عنوان «پژوهش هاى قرآنى غدير» را براى آن برگزيدم. در اين بخش ابتدا تحليل هاى اعتقادى تاريخى غدير مطرح خواهد شد. آمارهاى قرآنى غدير فصل ديگرى از اين بخش است. موضوع بندى و جمع بندى هاى علمى نيز جنبه ديگرى است كه در اين فصل بدان پرداخته ام. قسمت سوم از جلد سوم به اين بخش اختصاص يافته است.
بخش ششم گشت و گذارى در گوشه و كنار تاريخ براى يافتن جزئياتى در حاشيه قرآن و غدير است. اين بخش با عنوان «تاريخچه قرآنى غدير» در بردارنده نكات شيرينى از گذشته هاى منسجم قرآن و غدير است. در فرازى از آن معرفى قرآنى غدير را به تماشا خواهيم نشست؛ و فرازى ديگر اتمام حجت هاى قرآنى غدير است كه در طول چهارده قرن اسلام استناد غدير به قرآن را نشان داده است. دعاها و زياراتى كه غدير را در سايه قرآن ذكر كرده، نمونه جالبى است كه تازگى خواهد داشت. اشعار زيبايى كه محتواى قرآنى غدير را به نظم كشيده، جلوه ديگرى از اين سابقه است. پايان بخش اين فصل معرفى كتاب هاى مستقلى است كه تاكنون درباره ارتباط قرآن و غدير تأليف شده است؛ و سپس به معرفى منابع قرآنى غدير خواهيم پرداخت. اين بخش قسمت پايانىِ جلد سوم كتاب حاضر است.
ص: 12
شيوه در نظر گرفته شده براى تأليف حاضر با تجربه اى كه هنگام جمع آورى احاديث به دست آمد، طبق برنامه زير ارائه مى گردد:
1 . هر آيه اى از قرآن به هر صورت با غدير ارتباط يافته، در كتاب حاضر آمده است.
2 . هر ارتباطى بين قرآن و غدير بوده مورد تحليل قرار گرفته و تبيين شده است.
3 . در مواردى كه آيه يا حديث ديگرى غير از آيه و حديث مورد نظر در تبيين آن دخيل باشد، مورد استناد و استفاده قرار گرفته است.
4 . ابتدا و انتهاى واقعه غدير، از اعلام سفر حج در مدينه تا بازگشت به مدينه از غدير خم در نظر گرفته شده است. توجه به اين محدوده در جمع آورى احاديث و قطعات تاريخى مربوط به غدير در قرآن لازم است تا ارتباط مطالب با قرآن در همه مراحل حفظ شود. در بخش سوم كتاب حاضر(1) مراحل نزول آيات قرآنى در واقعه غدير ارائه مى گردد تا اين محدوده زمانى و مكانى به طور دقيق در ذهن خواننده گرامى متصور باشد.
ص: 13
5 . آياتى كه در احاديث غدير مورد استناد است گاهى به اشاره و گاهى با ذكر چند كلمه يا قسمتى از آن مطرح شده كه منظور نوعى تلخيص بوده است. لذا در كتاب حاضر آيه مورد نظر به طور كامل با آدرس آن ذكر شده است.
6 . در مواردى مطالعه آياتِ قبل و بعدِ يك آيه در تحليل و درك آن دخيل است. در چنين مواردى آن آيات به طور كامل آورده شده اند.
7 . در مواردى به يك آيه از قرآن استشهاد شده كه در چند جاى قرآن مشابه آن وجود دارد. در چنين مواردى همه آدرس ها ذكر شده است.
8 . در مواردى روايات صريح درباره نزول آيه اى در غدير داريم، كه در كنار آنها رواياتى همان مطالب را بدون تصريح به نزول آن در غدير ذكر كرده است. چنين مواردى با تحقيق علمى جمع بندى شده است.
9 . قبل از مطرح كردن هر آيه، زمينه اى كه در آن نازل شده به عنوان «موقعيت تاريخى» آن تبيين شده تا موقعيت زمانى و مكانى آن روشن باشد. همچنين جايگاه آن آيه در قرآن به عنوان موقعيت قرآنى بيان شده، تا نتيجه گيرى از آن دقيق شود.
10 . پيش از مطرح كردن هر حديث، آمادگى فكرى براى دريافت آن ايجاد شده است. پس از ذكر حديث نيز، به كيفيت ارتباط آن با قرآن و نتيجه گيرى پرداخته ايم. در
اين راستا براى تكميل استناد در موارد لازم متن عربى حديث را عينا آورده ايم.
11 . كليه منابع حديثى، تفسيرى، تاريخى، اعتقادى اسلامى - از كتب شيعه و اهل سنت - در كتاب حاضر مورد مراجعه قرار گرفته و متون مربوط به موضوع از آنها استخراج گرديده است. اين جستجو در مواردى طبق واژه ها و كلمات صريح بوده، و در مواردى دقت در معانى و ظرافت مطالب توجه ما را به ارتباط قرآنى - غديرىِ آن جلب نموده است. اين منابع در پايان كتاب به طور مفصل معرفى مى شوند.
ص: 14
12 . موارد بسيارى از كتاب حاضر مربوط به متن خطابه غدير است كه به صورت مقابله شده بر منابع نُه گانه اش در كتاب «اسرار غدير»(1) در 11 بخش تنظيم شده است.
بنابراين موارد ارجاع به كتاب «اسرار غدير» با ذكر بخش مربوط به آن فرازِ خطبه خواهد بود. براى تسهيل مراجعه، در پايان بخش سوم كتاب حاضر متن كامل خطبه و ترجمه آن آورده مى شود(2)؛ و مواردى كه مربوط به برخى نسخه هاست و در كتاب حاضر مورد استناد بوده، در پاورقى ذكر مى شود.
ص: 15
اى خداوندى كه محمد و على صلوات اللّه عليهما، اين عزيزترين مخلوقاتت را، براى قرآن و غدير ذخيره نمودى . . . و به دست مبارك ايشان اين دو وديعه گرانسنگ را به امت اسلام موهبت فرمودى . . .
ما را اگر قرآنى هستيم با غدير هم آشنا بفرما، و اگر غديرى هستيم با قرآن هم آشنا كن، و اگر قرآنى و غديرى هستيم، ارتباط اين دو ركن اسلام را بيش از پيش به ما بفهمان.
ما را در درياى عميق قرآن چنان غرق كن كه سر از غدير بر آوريم، و در خُم شيرين غدير چنان غوص ده كه بر كشتى نجات قرآن بياويزيم.
خداوندا ! قرآن و غدير هر دو شيرين اند و گوارا ! هر دو روحبخش اند و دل انگيز ! هر دو سبزند و با صفا ! به ما هم دلى مُصفّا عنايت فرما تا شيرينى آن دو را بچشيم و گواراى آن دو را احساس كنيم، و سبز آن دو را در فضاى قلبمان بكاريم، و بهشت را از هم اكنون تجربه كنيم.
قم ، محمد باقر انصارى
عيد غدير 1429 ، 27 آذر 1387
ص: 16
سفيد
ص: 17
سفيد
ص: 18
ص: 19
سفيد
ص: 20
غدير در قرآن يعنى آنچه از قرآن درباره غدير است. آيات بسيارى از قرآن مقارن هر يك از وقايع يك ماهه غدير و درباره آنها نازل شده، كه با توجه به پرماجرا بودن اين فصلِ يك ماهه از تاريخ اسلام، فرود پياپى وحى در چنين لحظات آينده سازى طبيعى به نظر مى رسد.
اين مطلب آنگاه قابل هضم تر خواهد بود كه بدانيم پيامبر صلى الله عليه و آله در آن روزها به شدت با عمليات شكننده منافقين در برابر برنامه بنيادين غدير درگير بود. به همين جهت پشتيبانى همه جانبه الهى به يارى آن حضرت آمده بود تا از يك سو ابديت اقدامات آن حضرت را با پشتوانه قرآنى تضمين نمايد؛ و از سوى ديگر با حملات كارساز قرآنى نقشه هاى منافقين را بر ملا و خنثى سازد.
اين مجموعه قرآنى به عنوان اتمام حجت دو سويه براى هميشه مسلمانان در متن قرآن ماند، تا بدانند روزى كه پيامبرشان حضور داشته دورويان توطئه هاى اساسى بر ضد اسلام داشته اند و رو در روى آن حضرت ايستاده اند، و تعجب نكنند كه پس از رحلتش با تيشه هاى بلند به جان اسلام افتادند و خط ضلالت و جاهليت را علنى نمودند.
ص: 21
بنابراين دو جهت، بخش حاضر با بيان شأن نزول 60 آيه شامل دو بخش خواهد بود: يكى آياتى كه درباره اقدامات پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير نازل شده، و ديگرى آياتى كه درباره اقدامات منافقين طى آن مراسم عظيم نازل شده است.
مسيرى كه در نزول اين آيات دنبال خواهيم كرد از دستور اعلان عمومى سفر از مدينه آغاز مى شود. از مدينه تا مكه و سپس ايام حج دنباله راه است. از زمان اعلان عمومى براى حضور در غدير وارد مرحله اصلى مى شويم كه همزمان توطئه هاى منافقين اوج مى گيرد. با حركت از مكه به طرف غدير نزول آيات مربوط به اعلانِ ولايت شروع مى شود. پس از نزول اجلال در غدير و آغاز مراسم و خطابه، آيات قرآن پى در پى و در هر موقعيتى پشتيبان پيامبر صلى الله عليه و آله است.
با پايان خطابه و در طول سه روز توقف در بيابان غدير حوادثى به وقوع مى پيوندد كه پيرو آن آياتى نازل مى شود. آنگاه كه كاروان از غدير خداحافظى مى كند منافقين سخت به تلاطم مى افتند، و آيات قرآن نيز به سان تهديد به عذاب الهى بر سر آنان فرود مى آيد و بى امان نازل مى شود، و تا بازگشت به مدينه اين روند ادامه مى يابد.
با به خاطر سپردن اين مسير به استقبال آيات غديرىِ قرآن مى رويم، و در هر مرحله ابتدا به ترسيم موقعيتِ داستانى آيه مى پردازيم، و آنگاه متن روايت مربوطه را مى آوريم، و سپس تحليلى بر زمينه ها و نتايج نزول آيه در آن موقعيت خواهيم داشت.
لازم به يادآورى است كه در تعدادى از اين موارد، گذشته از نزول آيه، تفسير آن نيز همراهش ذكر شده است. جا داشت اين موارد به طور جداگانه در بخش تفسير قرآن در غدير (بخش چهارم كتاب حاضر) نيز ذكر مى شد؛ ولى براى پرهيز از تكرار به ذكر آن در بخش حاضر اكتفا مى گردد، و قسمت هاى تفسيرى آن هم در جاى خود توضيح داده مى شود.
ص: 22
ص: 23
سفيد
ص: 24
از آغاز حركت از مدينه به سوى مكه تا بازگشت به مدينه آيات بسيارى بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده كه تعدادى از آنها مربوط به حج است، ولى 21 آيه مستقيما درباره غدير و
پيام آن است. در روايات غدير، موقعيت تاريخى نزول آن آيات و ارتباط مستقيم آنها با غدير تبيين شده است.
جهت گيرى عام اين روايات نشان دادن پشتوانه الهى و دستور مستقيم خداوند در سر تا سر مراسم غدير است. در نگاهى همه جانبه خواهيم ديد كه از آغاز سفر در مدينه دستور آن از سوى خداوند نازل مى شود و اهداف آن نيز مشخص مى گردد. آيات ديگرى تأكيد بر ختم رسالت و آغاز ولايت مى نمايد. در فرازهاى ديگرى از قرآن امتحان بزرگ الهى با ولايت خاطر نشان شده، و به مردم آماده باش فكرى براى چنين آزمايشى را اعلام مى دارد. آيات ديگرى غدير را فتح بزرگ و يأس كامل دشمنان معرفى مى كند. در آياتى ديگر دستور اكيد بر ابلاغ ولايت و ضمانت حفظ از شرّ انواع دشمنان اعلام مى گردد، و بى اعتنايى به مسخره كنندگان و مخالفان به صراحت اعلام مى گردد. آياتى از قرآن نيز كمال نهايى دين و اوج نعمت پروردگار را با ولايت اعلام مى كند و مُهر رضايت خدا را به همه نشان مى دهد.
اين آيات را - كه 49 آيه است و در 21 مورد نازل شده - به ترتيب زمانىِ نزول آنها در سفر غدير با ترسيمى از موقعيت نازل شدن آنها ذكر مى كنيم.
ص: 25
النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ وَ اَزْواجُهُ اُمَّهاتُهُمْ وَ اُولُوا الاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْضٍ فى كِتابِ اللّه ِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُهاجِرينَ اِلاّ اَنْ تَفْعَلُوا اِلى اَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْتُورا.
پيامبر صلى الله عليه و آله بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و همسران او مادران آنان هستند، و خويشاوندان از مؤمنين و مهاجرين برخى بر بعض ديگر در كتاب خدا تقدم دارند، مگر آنكه نسبت به اولياء آنان كار خيرى انجام داده باشند كه اين در كتاب پنهان است.
اولين جرقه هاى فكرى براى مراسم غدير از مدينه آغاز شد، و ناخودآگاه مردم را به سوى چنين برنامه اى سوق داد. اين آيه قبل از سفر غدير و به عنوان مقدمه اى بر آن نازل شد و در خطابه غدير شأن نزول آن به طور كامل بيان شد. در مدينه كه اين آيه نازل شد، سؤال مردم اين بود كه: اين ولايت به چه معنى و در چه محدوده اى است؟
پيامبر صلى الله عليه و آله اين صاحب اختيارى مقام نبوت نسبت به مردم را به اطاعت مطلق از او در آنچه خوش داريد يا نداريد معنى كردند. با اين ذهنيّت سفر حج آغاز شد تا روز غدير كه همين صاحب اختيارى مطلق براى على بن ابى طالب عليه السلام و امامان بعد از او اعلام گرديد. متن حديث كه نزول آيه را قبل از غدير به صراحت ذكر كرده چنين است:
عطيه سعدى مى گويد: از حذيفه يمانى درباره منصوب كردن پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را در روز غدير سؤال كردم كه چگونه بود.
حذيفه گفت: خداوند بر پيامبرش اين آيه را در مدينه نازل كرد: «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ وَ اَزْواجُهُ اُمَّهاتُهُمْ وَ اُولُوا الاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْضٍ فى كِتابِ اللّه ِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُهاجِرينَ»: «پيامبر نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است . . .».
ص: 26
پرسيدند: يا رسول اللّه! اين ولايت چيست كه شما به وسيله آن بر ما از خودمان بيشتر اختيار داريد؟ فرمود: «شنيدن و اطاعت كردن در آنچه كه دوست بداريد يا بر شما خوش نيايد». ما گفتيم: شنيديم و اطاعت مى كنيم.
پس از اين بود كه به عنوان حجة الوداع به سوى مكه حركت كرديم و جبرئيل نازل شد و گفت: اى محمد! خدايت سلام رسانده مى گويد: على را به عنوان عَلَمى براى مردم منصوب كن.(1)
مردم با اين خاطره از «ولايت نبوى» از مدينه حركت كردند كه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ»، و با رسيدن به مكه سراغ اعمال حج رفتند و پس از اتمام حج راهى غدير شدند؛ تا ساعتى كه در برابر منبر غدير نشستند. آن روز روزى بود كه بايد شأن نزول اين آيه كامل مى شد و ارتباط غدير با اين فراز قرآن تبيين مى گرديد.
پيامبر صلى الله عليه و آله با ياد آورى آيه مزبور درباره ولايت خود از مردم اقرار گرفت، و سپس ضمن معنى كردن اين ولايت، ادامه اين صاحب اختيارى را درباره اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهم السلام با ظرافت كامل بيان فرمود، به گونه اى كه ولايت آنان استمرار ولايت نبوى به شمار آيد و از متن قرآن استخراج شود. اين بخش حساس تاريخ را عبداللّه بن جعفر - كه خود حاضر در غدير بوده - خطاب به معاويه چنين توصيف مى كند:
من از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم در حالى كه آن حضرت بر فراز منبر بود، و من و عمر بن ابى سلمه و اسامة بن زيد و سعد بن ابى وقاص و سلمان فارسى و ابوذر و مقداد و زبير در مقابل او قرار داشتيم.(2)
ص: 27
در آن لحظه حضرت فرمود: «اَلَسْتُ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ»: «آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان صاحب اختيارتر نيستم»؟ گفتيم: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: آيا همسران من مادران شما نيستند؟ گفتيم: بلى، يا رسول اللّه.
فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»: «هركس من صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد» - و با دست مبارك بر شانه على عليه السلام زد - و فرمود: «اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ».
سپس فرمود: «اى مردم، من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارترم و با بودن من آنان را امرى و اختيارى نيست. بعد از من على نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و با بودن او آنان را امرى و اختيارى نيست. سپس پسرم حسن نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و با بودن او آنان را امرى و اختيارى نيست».
سپس بار ديگر بر سر مطلب بازگشت و فرمود: «اى مردم، وقتى من به شهادت رسيدم على بر شما از خودتان صاحب اختيارتر است، و آنگاه كه على به شهادت برسد پسرم حسن بر مؤمنين صاحب اختيارتر است، و آنگاه كه حسن به شهادت برسد پسرم حسين بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است».(1)
مى بينيم كه جرقّه غدير از مسئله «ولايت» و «صاحب اختيارى مردم» آغاز شده و از همان ابتدا اين ارتباط در ذهن مردم جاى گرفته است. حتى عظمت مسئله به خوبى جلوه كرده است كه فورا درباره معنى و محدوده آن سؤال كرده اند. با اين ذهنيت، آيا مضحكه نيست كه بگوييم پيامبر صلى الله عليه و آله آن جمعيت 120000 نفرى را در غدير جمع كرد تا بگويد: «على را دوست بداريد»؟!! اينجاست كه اگر قضاياى تاريخى را با همه
ص: 28
جوانب آن از آغاز تا انجام دنبال كنيم، تأثير عجيبى در درك و تحليل آن خواهد گذاشت و گاهى صورت ماجرا تغيير پيدا مى كند.
خط ارتباط غدير با قرآن بسيار زيبا به تصوير كشيده شده است، و جا دارد آن را اين گونه به خاطر بسپاريم:
قرآن ولايت نبوى را اثبات مى كند. پيامبر صلى الله عليه و آله همان آيه را در غدير به عنوان شاهد بر ولايت خود ذكر مى كند. آنگاه ولايت اميرالمؤمنين و امامان عليهم السلام را به عنوان تفريع و ادامه ولايت خود بيان مى كند. سپس اين ولايت را به
معناى تصميم گيرندگان در همه امور مردم توضيح مى دهد. آنگاه با ذكر ولايت سه امام، استمرار آن را از بقيه فرازهاى غدير به ما مى فهماند.
تأكيد خاص اين حديث بر جمله «لَيْسَ لَهُمْ مَعَهُ اَمْرٌ» است، يعنى با وجود آنان براى مردم امرى و اختيارى نيست. بايد گفت: قوام ولايت مطلقه امامان عليهم السلام به همين نكته است، يعنى اگر آنان صاحب فرمان على الاطلاق باشند هيچكس ديگرى - حتى خود كسى كه درباره اش تصميم گيرى مى شود - نبايد حق دخالت و رأى و نظر در آن موضوع داشته باشد.
ضمانت چنين فرمان قاطعى عصمت الهى است كه فقط درباره امامان عليهم السلام وجود دارد؛ و هر كسى را متقاعد مى كند كه در برابر دستور و نظر مبارك معصوم عليهم السلام خود را تخطئه نمايد و فرمان او را مقدم بداند، كه در واقع فرمان خدا را مقدم داشته است.
ص: 29
يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اَطيعُوا اللّه َ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الاَْمْرِ مِنْكُمْ فَاِنْ تَنازَعْتُمْ فى شَىْ ءٍ فَرُدُّوهُ اِلَى اللّه ِ وَ الرَّسُولِ اِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّه ِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ اَحْسَنُ تَأْويلاً.
اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا و رسول و صاحب اختياران خود پيروى كنيد. اگر در چيزى نزاع كرديد آن را به خدا و رسول ارجاع دهيد، اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد. اين بهتر است و از جهت تأويل نيكوتر است.
اِنِّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ.
صاحب اختيار شما خدا و رسول و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند.
اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّه ُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّه ِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لاَ الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً وَ اللّه ُ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ.
آيا گمان كرده ايد كه رها مى شويد در حالى كه هنوز خدا بايد جهاد كنندگان از شما را ببيند كه جز خدا و رسول و مؤمنين محل اعتمادى براى خود برنگزيده اند؛ و خدا به آنچه انجام
مى دهيد آگاه است.
هنوز مردم مدينه در پىِ پاسخ به سؤال اول درباره «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ . . .» بودند كه خداوند سه آيه ديگر از قرآن نازل كرد، كه در هر سه مسئله ولايت به ميان آمده بود و بار ديگر اهميت موضوعِ ولايت انگيزه اى براى سؤال مردم شد. در يك آيه عنوان «اُولِى الاَْمْر» به معناى «صاحب اختيار»، و در آيه ديگر «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ . . .» به همان
ص: 30
معناى «صاحب اختيار»، و در آيه سوم «وَليجَة» به معناى «محل اعتماد مردم» مطرح شده بود.
مردم پرسيدند: آيا اين عناوين عموميت دارد يا منظور افراد خاصى هستند؟ يعنى هر كس امور مردم را در دست بگيرد «اُولِى الاَْمْر» خواهد بود؟ هر كس در ركوع صدقه بدهد صاحب اختيار مردم خواهد بود؟ آيا هر مؤمنى محل اعتماد مؤمنين خواهد بود؟ پيداست كه سؤال درباره مقام ولايت پاسخى مفصل و شفاف در زمينه اى مناسب مى طلبد كه هم ابهامى نماند و هم از سوى فتنه جويان مورد سوء استفاده واقع نشود.
در پاسخ به چنين سؤال مهمى خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد مسئله ولايت را هم مثل نماز و زكات و حج به طور كامل بيان كند و صاحبان اين ولايت را به مردم بشناساند، و اين كار را در غدير انجام دهد و على بن ابى طالب عليه السلام را به امامت منصوب فرمايد.
بنابراين واقعه غدير پاسخ به سؤالى بزرگ درباره ولايت است كه از نزول سه آيه قرآن قبل از آن مراسم عظيم نشأت گرفته است. به عبارت ديگر نقطه آغاز غدير نزول آياتى بود كه مسئله ولايت رابه مردم گوشزد كرد و آمادگى لازم را براى پذيرش آنچه در غدير گفته شد ايجاد كرد.
داستان اين تسلسل تاريخى را از لسان صاحب ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام مى شنويم كه در اتمام حجت هاى خود در زمان عثمان در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله و در حضور حاضرين غدير در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده و بر نازل شدن اين آيات در آغاز سفر غدير تصريح نموده است:
وقتى آيه «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اَطيعُوا اللّه َ . . .»: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا و پيامبر و صاحبان امر خود اطاعت كنيد» نازل شد، و آنگاه كه آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ . . .»: «فقط صاحب اختيار شما خدا و رسولش و كسانى هستند كه
ص: 31
نماز را بپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند» نازل شد، و هنگامى كه آيه «اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا . . .»: «گمان كرده ايد كه رها مى شويد در حالى كه هنوز خدا بايد جهاد كنندگان شما را ببيند، كسانى كه جز خدا و پيامبرش و مؤمنين را محل اعتماد خود قرار نمى دهند»، اين سه آيه كه نازل شد مردم گفتند: يا رسول اللّه! آيا مخصوص بعضى از مؤمنين است يا شامل همه مى شود؟
خداوند عزوجل به پيامبرش دستور داد واليانِ امر مردم را به آنان معرفى كند، و ولايت را برايشان تفسير كند همان گونه كه نماز و زكات و حجّشان را تفسير كرده است و مرا در غدير خم منصوب نمايد. (در غدير) پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را مورد خطاب قرار داد و فرمود: اى مردم! خداوند مرا براى رسالتى فرستاده كه سينه ام از آن به تنگ آمد و گمان كردم كه مردم مرا تكذيب مى كنند، ولى خدا مرا تهديد كرده كه يا آن رسالت را ابلاغ كنم و يا مرا عذاب خواهد كرد! سپس پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تا براى جمع شدن مردم ندا كنند. آنگاه خطابه اى ايراد كرد و فرمود: «اى مردم، آيا مى دانيد كه خداى عزوجل صاحب اختيار من است و من صاحب اختيار مؤمنينم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم»؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه. فرمود: يا على، بپاخيز. من هم بپا خاستم و آن حضرت فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ».
سلمان برخاست و گفت: يا رسول اللّه، اين ولايت چگونه ولايتى است؟ فرمود: «ولايتى همچون ولايت من، هر كس من نسبت به او از خودش بيشتر اختيار داشته ام على هم نسبت به او از خودش بيشتر اختيار دارد». اينجا بود كه خداوند تعالى آيه «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .» را نازل كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله با تكبير چنين فرمود: «اَللّه ُ اَكْبَر، كمال نبوت من و تكميل دين خدا ولايت على عليه السلام بعد از من است».
ابوبكر و عمر برخاستند و گفتند: يا رسول اللّه، اين آيات مخصوص على عليه السلام است؟ حضرت فرمود: آرى، درباره او و جانشينانم تا روز قيامت است. گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما روشن فرما. فرمود: برادرم على و وزيرم
ص: 32
و وارثم و وصيّم و جانشينم در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من. سپس پسرم حسن و بعد حسين و آنگاه نُه نفر از فرزندان پسرم حسين كه يكى پس از ديگرى خواهند بود. قرآن با آنان است و آنان با قرآنند. از آن جدا نمى شوند و قرآن هم از آنان جدا نمى شود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.(1)
مراسم عظيم غدير به دستور خداوند براى پاسخ به چند سؤال حياتى پيرامون ركن اعتقادى ولايت تشكيل شد. اگر اين سؤال ها و پاسخ آنها را از متن بالا استخراج كنيم و كنار هم قرار دهيم نتايج زير بدست مى آيد كه تفسيرى بر آيات مذكور نيز هست:
سؤال 1 : آيا مسئله ولايت و صاحب اختيارى مردم مخصوص افراد خاصى است يا آنكه منظور اصل بدست گرفتن امور مردم است و افراد آن مهم نيستند و مى توانند در هر زمانى انتخاب شوند؟
پاسخ : ولايت و صاحب اختيارى مردم نه تنها عموميت ندارد، بلكه مخصوص دوازده نفرِ معين شده است، كه مقام عصمت را دارند.
سؤال 2 : پشتوانه اين ولايت و صاحب اختيارى مردم چيست؟
پاسخ : ولايتِ خدا اصل و ريشه اين ولايت بر مردم است. در پله دوم ولايت رسول اللّه صلى الله عليه و آله است، و در امتداد آن ولايت ائمه عليهم السلام قرار دارد. بنابراين ولايت پيامبر و امام به ترتيب تكيه بر ولايت اول دارد، كه ولايت خالق جهان بر مخلوقاتش است.
سؤال 3 : آيا ولايت مخصوص على عليه السلام است؟
پاسخ : على و جانشينانش تا روز قيامت صاحب اين ولايتند، كه عبارتند از حسن و حسين و نه نفر از فرزندان حسين عليهم السلام.
ص: 33
سؤال 4 : محدوده اين ولايت چقدر است؟
پاسخ : عينا مانند ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله است و هيچ فرقى ندارد، و به معناى صاحب اختيارى بر همه مردم در همه ابعاد حتى امور شخصى آنان است.
سؤال 5 : اهميت ولايت چقدر است؟
پاسخ : با اين ولايت دين كامل شده و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان ختم نبوت به انجام رسيده است.
بنابراين مردم هنگام نزول اين آيات درباره ولايت سؤالاتى داشتند و به امر خدا وعده آنها غدير قرار داده شد، و واقعا جواب هاى كاملى براى سؤالات خود يافتند.
ص: 34
وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه ِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ اِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ اَطَعْنا وَ اتَّقُوا اللّه َ اِنَّ اللّه َ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدورِ.
به ياد آوريد نعمت خدا را بر شما و پيمانى كه از شما گرفت آنگاه كه گفتيد: شنيديم و اطاعت نموديم و تقواى خدا را پيشه كنيد كه خدا به آنچه در سينه هاست آگاه است.
در پىِ نزول آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ» در مدينه و سؤال مردم از معناى آن و پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله كه «سمع و طاعت مطلق» است، مردم بر اين ولايت اقرار كردند و پيمان بستند كه وفادار بمانند، و اين عهد را با جمله «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا» اعلان كردند.
متعاقب اين پيمان آيه نازل شد كه اين عهد و پيمان را بياد داشته باشيد، چرا كه زمينه هاى مختلفى براى شكستن آن در پيش بود.
حذيفه يمانى پس از آنكه نزول آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ . . .» را در مدينه به عنوان مقدمه اى بر سفر غدير ذكر مى كند، در دنباله ماجرا با ذكر ارتباط محتواى آيه با غدير تصريح به نزول آن در آغاز اين داستان پر ماجرا مى نمايد:
گفتند: يا رسول اللّه! اين كدام ولايت است كه شما در آن بر ما از خودمان سزاوار تريد؟ حضرت فرمود: سمع و طاعت در آنچه دوست بداريد يا خوش نداريد. ما هم گفتيم: «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا». اينجا بود كه خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه ِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ اِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ اَطَعْنا»: «بياد آوريد نعمت خدا را بر شما، و پيمانى كه با شما بست آنگاه كه گفتيد: شنيديم و اطاعت كرديم».(1)
ص: 35
در روايات ديگرى نزولِ اين آيه پس از نزولِ آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ . . .» در بازگشت از مكه به غدير ذكر شده است. عبارت چنين است: «فَاَنْزَلَ: يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ . . .» ثُمَّ اَنْزَلَ: «اُذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه ِ عَلَيْكُمْ . . .»(1)؛ كه به هر حال اصل نزول آيه در موسم غدير مسلم است.
نزول اين آيه در چنين موقعيتى، با هدفِ خاطر نشان ساختن پيمان هاى بعدى بر سر همين مسئله ولايت صورت گرفت؛ چرا كه در حديثى امام باقر عليه السلام درباره همين آيه مى فرمايد: «ميثاق و پيمان (كه در آيه ذكر شده) آن چيزى است كه خداوند در حجة الوداع بيان كرد . . . كه نصب اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان امام همه خلق است».(2)
در حديث ديگرى در تفسير همين آيه مى فرمايد: «آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله پيمان ولايت را از مردم گرفت گفتند: سَمِعْنا وَ اَطَعْنا، ولى سپس پيمان خدا را شكستند».(3)
اينك با مرورى بر پيمان بستن هاى متعدد مردم در مقاطع مختلف غدير در مى يابيم كه ميثاق واحدى در جلوه هاى مختلف بر حسب مسير واقعه بوده، كه هر يك ديگرى را مؤكدتر مى كند و نزول آيه در شأن همه اين موارد مى تواند باشد.
بار اول در مدينه براى ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا» گفتند. بار دوم در اواخر خطابه غدير بود كه حضرت از مردم اقرار لسانى گرفت و صراحتا كلمه عهد و پيمان را به ميان آورد و بدين صورت پيمان دوم به انجام رسيد، آنجا كه فرمود:
ص: 36
فَقُولُوا بِاَجْمَعِكُمْ: «اِنّا سامِعُونَ مُطيعُونَ . . . لا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَ لا نَنْقُضُ الْميثاقَ . . . ، فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا مِنْ قُلُوبِنا وَ اَنفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ اَيْدينا . . . لا نَبْتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ لا يَرَى اللّه ُ مِنْ اَنْفُسِنا حِوَلاً».(1)
پس همگى چنين بگوييد: «ما شنيديم و اطاعت مى كنيم ... از اين قول برنمى گرديم و پيمان را نمى شكنيم . . . پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلب هايمان و جان هايمان و زبان هايمان و ضمائرمان و دست هايمان . . . هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم و خداوند در اين باره از نفس هايمان دگرگونى نبيند».
بار سوم با پايان يافتنِ خطبه مردم به طرف منبر پيامبر صلى الله عليه و آله جلو آمدند و صداى مردم بلند شد: «نَعَمْ، نَعَمْ! سَمِعْنا وَ اَطَعْنا اَمْرَ اللّه ِ وَ اَمْرَ رَسُولِهِ بِقُلُوبِنا وَ اَنْفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ اَيْدينا»: «آرى، آرى! شنيديم و اطاعت مى كنيم امر خدا و رسولش را با قلب ها و جان ها و زبان ها و دستانمان».(2)
بار چهارم بيعت رسمى بود كه هم با پيامبر صلى الله عليه و آله و هم با اميرالمؤمنين عليه السلام رسما دست بيعت دادند و اين ميثاق الهى را به محكم ترين شكل ممكن نشان دادند.
مى بينيم هيچ پيمانى چنين مراحل بهم پيوسته و محكمى نداشته، و هيچ پيمان مستحكمى اين گونه زير پا گذاشته نشده است. پس جا دارد خداوند آن را به رخ مردم بكشد و يادآور شود كه: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه ِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ اِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ اَطَعْنا»، و از مردم بخواهد كه در اين باره از خدا بترسند كه خدا از نيت قلب ها آگاه است: «وَ اتَّقُوا اللّه َ اِنَّ اللّه َ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدورِ».
ص: 37
قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ اَنْ تَقُومُوا للّه ِِ مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ اِنْ هُوَ اِلاّ نَذيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَىْ عَذابٍ شَديدٍ.
بگو من شما را به يك چيز موعظه مى كنم، تا به خاطر خدا دو نفرى و به تنهايى بپا خيزيد. سپس فكر كنيد كه رفيق شما جنون ندارد؛ او نيست مگر ترساننده اى براى شما در برابر عذاب شديد.
اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ.
صاحب اختيار شما خدا و رسول و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند.
در همان حال و هوايى كه مؤمنين درباره ولايت پرس و جو مى كردند، منافقين نيز به تكاپو افتاده بودند تا از جزئيات مسئله ولايت باخبر شوند، و شكى نيست كه از اين جستجو نتايجى را براى پيش بينى اهداف شوم خود دنبال مى كردند.
اميرالمؤمنين عليه السلام ضمن ترسيم اين مقطع تاريخى، بيان مفصلى درباره نزول تدريجى دستورات اسلام فرموده و آخرين فرمان الهى را حكم «ولايت» معرفى كرده است، كه مسير دقيق غدير در راستاى تبليغ احكام الهى را به تصوير مى كشد. به متن كلام حضرت در اين باره دل مى سپاريم:
خداوند - جل ذكره - احكام مهم شريعت و آيات فرائض را در زمان هاى مختلف فرستاد، همان گونه كه آسمان ها و زمين را در شش روز خلق فرمود، در حالى كه اگر مى خواست آنها را در كمتر از چشم بر هم زدن خلق
ص: 38
كند مى توانست، ولى آرامش و مدارا را نمونه اى براى امانت داران خود و باعث اتمام حجت بر خلقش قرار داد.
اولين مسئله اى كه مردم را بدان مقيد ساخت اقرار به يگانگى و ربوبيت خود و شهادت به «لا اِله اِلاَّ اللّه ُ» بود. وقتى به اين مطلب اقرار كردند پشت سر آن اقرار به نبوت پيامبرش و شهادت به رسالت او را به ميان آورد. وقتى در برابر اين مسئله هم سر تسليم فرود آوردند بر آنان واجب كرد نماز و سپس روزه و بعد حج و سپس جهاد و بعد از آن زكات را و سپس صدقات و آنچه از غنايم گرفته مى شود.
منافقين به پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند: آيا بعد از آنچه بر ما واجب كردى چيز ديگرى هم براى پروردگارت باقى مانده كه بر ما واجب كند؟ خوب است آن را هم ذكر كنى تا دل ما آرام گيرد كه چيز ديگرى باقى نمانده است!
در پى اين سؤال خداوند اين آيه را نازل كرد: «قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ»: «بگو شما را به يك چيز موعظه مى كنم»، و منظور ولايت بود. بعد از آن اين آيه را نازل كرد: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»: «صاحب اختيار شما خدا و رسول و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند». بين امت اختلافى در اين باره وجود ندارد كه آن روز زكات را احدى در حال ركوع پرداخت نكرد مگر يك نفر (يعنى على عليه السلام)، كه اگر نام او در قرآن برده مى شد (دشمنان) آن را حذف مى كردند . . . . و در آن هنگام بود كه خداوند عزوجل فرمود: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .».(1)
آنچه ارتباط اين آيات را با غدير روشن مى كند قسمت آخر حديث است كه نزول آيه «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ . . .» را بعد از چنين سؤال و جواب منافقين از پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح
ص: 39
مى كند. با توجه به اينكه در اين حديث اميرالمؤمنين عليه السلام در صدد پاسخگويى به كسى است كه معناى آياتى از قرآن براى او مشكل شده و حضرت با بيان نورانى خود ابهامات را براى او بر طرف مى كند، و از جمله درباره «اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» سؤال
نموده است، بايد دانست كه حضرت در صدد ذكر مسير داستان غدير نيست، و فقط با اشاره اى به ختم ماجراى غدير كه نزول آيه اكمال است، بيان مى كند كه مراد از «واحدة» در آيه «ولايت» است. بنابراين از مجموع اين حديث مى توان استفاده كرد كه يكى از مراحل مقدماتى غدير همين سؤال منافقين و پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله با نزول دو آيه قرآن است.
ص: 40
فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ.
آنگاه كه فراغت يافتى منصوب كن.
اكنون كه سفر حج در پيش است و پيامبر صلى الله عليه و آله از پايان عمر خود خبر مى دهد و نشانه هاى ختمِ نبوّتِ حضرت خاتم ظاهر شده، در يك آيه كوتاه دستور العمل ادامه اين سفر داده مى شود كه پس از فراغت از حج - كه ابلاغ همه احكام الهى كامل مى شود - نوبت اعلان آخرين دستور يعنى ولايت و منصوب كردن اميرالمؤمنين عليه السلام به خلافت است.
اثبات نزول اين آيه درباره غدير باز مى گردد به تفسير «فَرَغْتَ» و «فَانْصَبْ» در روايات اهل بيت عليهم السلام كه در چهار مرحله تبيين مى شود:
اولين سخنى كه قبل از شأن نزول اين آيه مطرح است قرائت كلمه «فَانْصَبْ» است كه آيا بايد با كسره صاد خوانده شود يا فتحه آن. در اينجا با يادآورى اينكه اختلاف قرائت در حد حركات و اعراب قرآن مسئله اى مورد قبول است، يادآور مى شود كه در روايات ما تصريح به قرائت كسره شده است، و اين تصريح گاهى با نام بردن «كسره» است و گاهى از تركيب عبارت پيداست، زيرا اگر با فتحه خوانده شود به معناى «تلاش كردن» است و فعل لازم بوده نيازى به مفعول ندارد، ولى اگر با كسره خوانده شود به معناى «منصوب كردن» است و فعل متعدى بوده بدون مفعول معنى نمى دهد و حتى گاهى به دو مفعول نياز دارد، مثلاً «فَانْصِبْ عَلِيّا» يعنى: «على را منصوب كن»، و «فَانْصِبْ عَلِيّا اِماما» يعنى: «على را به امامت منصوب كن».
ص: 41
در همه مواردى كه در روايات ائمه عليهم السلام اين آيه تفسير شده، حتى اگر تصريحى به كسره نباشد معنى كردن آن به صورت فعل متعدى با ذكر يك يا دو مفعول، به معناى قرائت با كسره و صحيح شمردن آن است.
اقتضاى حكم و موضوع و روند مطلب در سوره نيز با قرائت كسره بيشتر تناسب دارد، زيرا «فَانْصَبْ» با فتحه يعنى: «تلاش كن، و خود را به زحمت بينداز»، و معناى عبارت چنين مى شود: «وقتى از وظيفه پيامبرى فراغت يافتى تلاش كن و خود را به زحمت انداز»، كه چندان معناى عميقى را نمى رساند. ولى «فَانْصِبْ» با كسره يعنى «منصوب كن»، و معناى عبارت چنين مى شود: «وقتى از وظيفه پيامبرى فراغت يافتى منصوب كن»، كه دقيقا متوجه مسئله خلافت مى شود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مرحله پايانى نبوت بدان اقدام مى فرمايد.
با اين مقدمه درباره قرائت آيه، دو روايت كه به قرائت كسره تصريح دارند مى آوريم و سپس از عكس العمل خاص اهل سنت به اهميت موضوع پى مى بريم:
عَنْ اَبى عَبْدِاللّه ِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليه السلام عَنْ اَبيهِ عليه السلام اَنَّهُ قالَ فى قَوْلِهِ تَعالى: «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصبْ»، قالَ: فَانْصِب بِكَسْرِ الصّادِ. اِذا فَرَغْتَ مِنْ اِقامَةِ الْفَرائِضِ فَانْصِبْ عَلِيّا عليه السلام، فَفَعَلَ صلى الله عليه و آله.(1)
از امام صادق عليه السلام از پدرشان امام باقر عليه السلام نقل شده كه درباره كلام خداوند تعالى «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصبْ» فرمود: «كلمه فَانْصِبْ با كسره صاد است، و معنايش چنين است كه هر گاه از اقامه اعمال واجب فراغت يافتى على را منصوب نما»، و پيامبر صلى الله عليه و آله اين دستور را عملى ساخت.
ص: 42
در اين روايت به كلمه «بِكَسْرِ الصّادِ» تصريح فرموده، و در عبارت بعدى هم كلمه «فَانْصِبْ عَلِيّا» را به كار برده كه اگر با فتحه بخوانيم نياز به مفعول ندارد و معنى غلط مى شود. در روايت ديگرى با كلمه «قَرَأَ» تصريح به قرائت حضرت با كسره نموده و سپس با عبارت «فَانْصِبْ لَهُمْ عَلِيا اِماما» مطلب را واضحتر نموده و نشان داده كه منظور قرائت با كسره است كه نياز به مفعول دارد. متن روايت چنين است:
اِنَّ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ عليه السلام قَرَأَ: «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصِبْ». قالَ: فَاِذا فَرَغْتَ مِنْ اِكْمالِ الشَّريعَةِ فَانْصِبْ لَهُمْ عَلِيّا اِماما.(1)
حضرت جعفر بن محمد عليه السلام چنين قرائت كرد: «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصِبْ»، و چنين معنى كرد كه «هرگاه از تكميل شريعت فراغت يافتى على را به عنوان امام آنان منصوب نما».
با توجه به قرائت ائمه عليهم السلام با كسره در كلمه «فَانْصِبْ»، برخورد شديد برخى از اهل سنت و تأكيد بر خارج ساختن آيه از موضوع «ولايت» جلب توجه مى كند و ريشه مسئله را بازگو مى نمايد:
قالَ الزَّمَخْشَرى: وَ مِنَ الْبِدَعِ ما رُوِىَ عَنْ بَعْضِ الرّافِضَةِ اَنَّهُ قَرَأَ «فَانْصِبْ» بِكَسْرِ الصّادِ، اَىْ اِنْصِبْ عَلِيّا لِلاِمامَةِ.
زمخشرى مى گويد: از بدعت ها مطلبى است كه از بعضى رافضيان نقل شده كه كلمه «فَانْصَبْ» در آيه را با كسره صاد خوانده، يعنى على را به امامت منصوب كن.(2)
قالَ ابْنُ الْعَرَبِىِّ: مِنَ الْمُبْتَدِعَةِ مَنْ قَرَأَ هذِهِ الاْيَةِ «فَانْصِبْ» بِكَسْرِ الصّادِ وَ الْهَمْزِ مِنْ اَوَّلِهِ. قالُوا: مَعْناهُ: اِنْصِبِ الاِْمامَ الَّذى تَسْتَخْلِفُهُ، وَ هذا باطِلٌ فِى الْقَراءَةِ باطِلٌ فِى الْمَعْنى، لاَِنَّ النَّبِىَّ9 لَمْ يَسْتَخْلِفْ اَحَدا.
ص: 43
ابن عربى مى گويد: عده اى از بدعت گزاران اين آيه را به صورت «فَانْصِبْ» با كسره صاد و همزه اوّلش خوانده اند و گفته اند معنايش چنين مى شود: «امامى را كه جانشين توست منصوب كن». و اين هم از نظر قرائت باطل است و هم از نظر معنى، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله هيچكس را به عنوان خليفه و جانشين خود منصوب نكرده است!(1)
بدعت شمردن قرائت آيه با كسره به ضميمه كلمه «روافض» گوياى همه چيز است، چرا كه اختلاف قرائت آن هم در حدّ حركات هرگز بدعت شمرده نشده و در روايت اهل سنت نيز موارد بسيارى دارد. چگونه است كه وقتى نوبت به شيعيان رسيده مارك بدعت به خود گرفته است؟ پاسخ اين سؤال ما را محى الدين عربى در آخر كلام خودكه در عبارت فوق ذكر شد - داده است كه مى گويد: «اين هم از نظر قرائت باطل است و هم از نظر معنى، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله هيچكس را خليفه خود منصوب نكرده است»!!
پس بدعت بودنِ تغيير يك حركت در كلمه «فَانْصَبْ» به خاطر آن است كه به نظر محى الدين خلافت انتصابى نيست بلكه مردم بايد انتخاب كنند! و ما مى گوييم: چون خلافت پيامبر صلى الله عليه و آله فقط بايد با منصوب كردن آن حضرت باشد، بنابراين قرائت اصلى با كسر بوده است؛ و بدعت گزاران براى فرار از حقيقتِ خلافت و ايجاد بدعتِ خلافت انتخابى، آن را با فتحه خوانده اند!!
رواياتى كه در تفسير و شأن نزول اين آيه وارد شده در مواردى دقيقا موقعيت زمانى آن را حجة الوداع و پس از اتمام حج معين مى كند، و گاهى با آوردن مسئله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» به دنبال بيان آيه به تحقق آن در غدير اشاره مى كند. سه روايت زير گوياى اين جهت است:
ص: 44
عَنْ اَبى عَبْدِاللّه ِ عليه السلام قالَ: قَوْلُهُ: «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصِبْ»، كانَ رَسُولُ اللّه ُ صلى الله عليه و آله حاجّا، فَنَزَلَتْ: «فَاِذا فَرَغْتَ» مِنْ َحجِّكَ «فَانْصِبْ» عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ.
امام صادق عليه السلام فرمود: قول خداوند: «آنگاه كه فراغت يافتى منصوب كن»، پيامبر صلى الله عليه و آله در سفر حج بود كه چنين نازل شد: وقتى از حج خود «فراغت يافتى» على را به عنوان عَلَم و علامتى براى مردم «منصوب كن».(1)
در اين حديث به نزول آيه در سفر حج كه مقدمه غدير بود تصريح شده است. در حديث ديگر حجة الوداع ذكر شده كه صراحت بيشترى دارد:
«فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصِبْ»، قالَ: فَاِذا فَرَغْتَ مِنْ حَجَّةِ الْوِداعِ فَانْصِبْ اَميرَالْمُؤْمِنينَ وَ اِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ.
درباره معناى آيه «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصِبْ» فرمود: «وقتى از حجة الوداع فراغت يافتى اميرالمؤمنين را منصوب كن و به سوى پروردگارت رغبت نما».(2)
در حديث سوم با ذكر مراسم غدير اين موقعيت زمانى را بيان كرده است، كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از اين آيه فرمود: «من كنت مولاه . . .»، و شكى نيست كه حضرت اين كلام را در غدير فرموده است:
عَنْ اَبى عَبْدِاللّه ِ عليه السلام: قالَ عَزَّ ذِكْرُهُ: «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصِبْ وَ اِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ»، يَقُولُ: فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصِبْ عَلَمَكَ وَ اَعْلِنْ وَصِيَّكَ فَاَعْلِمْهُمْ فَضْلَهُ عَلانِيَةً. فَقال صلى الله عليه و آله: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ - ثَلاثَ مَرّاتٍ - .
ص: 45
امام صادق عليه السلام فرمود: خداوند فرمود: «آنگاه كه فراغت يافتى منصوب كن و به سوى پروردگارت رغبت نما»، مى فرمايد: «وقتى فراغت يافتى علامت خود را منصوب كن و جانشين خود را اعلان نما و فضيلت او را علنا بيان كن. اين بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله سه مرتبه فرمود: «هر كس من صاحب اختيار اويم على صاحب اختيار اوست. خدايا، دوست بدار هركس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد».(1)
سوره انشراح حاكى از گشايش اساسى در رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله است و خداوند خبر از انشراح سينه و آسودگى قلب آن حضرت مى دهد. در اين سوره از مسئوليت عظيمى ياد شده كه با انجام آن سنگينى از دوش پيامبر صلى الله عليه و آله برداشته شده و دوران عسر و سختى پشت سر گذاشته مى شود و دوران يُسر و آسايش به استقبال مى آيد. كليد همه اين گشايش ها على بن ابى طالب است، كه آرامش نهايى و مطلق با منصوب كردن او به مقام امامت حاصل مى شود. اين تسلسلِ مراحل اسلام و ارتباط نهايى آن با غدير در كلام امام باقر و امام صادق عليه السلام چنين ترسيم شده است:
كلام خداوند «اَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ»، يعنى: آيا به تو نفهمانيديم جانشينت كيست؟ آيا او را يار تو و خوار كننده دشمن تو قرار نداديم؟ همان دشمنى كه كمر تو را مى شكست. آيا از نسل على فرزندان انبياء را قرار نداده كه هدايت يافته اند؟
«وَ رَفَعْنا لَك ذِكْرَكَ»، تا آنجا كه هر جا نام من (خدا) برده شود تو هم (اى پيامبر) همراه من نام برده مى شوى؟ هرگاه از دنياى خود فارغ شدى على را براى ولايت منصوب كن تا به وسيله او از اختلاف هدايت يابند.(2)
ص: 46
در حديث فوق فرازهاى سوره انشراح، انسجام مقام نبوت و ولايت را در مسير 23 ساله رسالت نشان داده است. در حديثى ديگر به جزئيات بيشترى از اين ارتباط پرداخته شده است:
«اَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ»: «آيا سينه تو را فراخ قرار نداديم»، فرمود: به وسيله على عليه السلام كه او را جانشين تو قرار داديم. آنگاه كه مكه را فتح كرد و قريش به اسلام داخل شدند، خداوند سينه پيامبر صلى الله عليه و آله و باطن او را گشايش عنايت فرمود.
«وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ»: «مشكل تو را از دوشت برداشتيم»، فرمود: به وسيله على، جنگى را كه كمرت را مى شكست يعنى بار آن بر كمرت سنگينى مى كرد از دوشت برداشتيم.
«وَ رَفَعْنا لَك ذِكْرَكَ» : «و ياد تو را بلند آوازه قرار داديم»، فرمود: هرگاه نام من (خدا) برده شود نام تو هم ذكر مى شود، و اين همان كلام مردم است كه مى گويند: «اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللّه ُ، وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدا رَسُولُ اللّه ِ».
سپس مى فرمايد: «اِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا»: «با هر سختى آسانى هست»، فرمود: مادامى كه در سختى بودى آسانى برايت آمد.
«فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصِبْ»: «آنگاه كه فراغت يافتى منصوب كن»، فرمود: آنگاه كه از حجة الوداع فراغت يافتى اميرالمؤمنين را منصوب كن. «وَ اِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ»: «و به سوى پروردگارت رغبت كن».(1)
نقطه اى كه ارتباط دقيق اين آيه را با غدير روشن مى كند فهميدن متعلق دو كلمه «فَرَغْتَ» و «فَانْصِبْ» است. آيا منظور فراغت از چه كارى و منصوب كردن چه كسى به چه منصبى است؟ احاديث وارده در تفسير آيه به غدير، بر اين دو نكته تأكيد خاصى دارند.
ص: 47
درباره متعلق «فَرَغْتَ» سه جهت به چشم مى خورد كه منظور از همه آنها يك مطلب است، ولى هر يك از بُعد خاصى به مسئله مى نگرد:
1 . اِذا فَرَغْتَ مِنْ حَجِّكَ(1) . . . ، اِذا فَرَغْتَ مِنْ حَجَّةِ الْوِداعِ(2) . . .
در اين روايت دو بُعد زمانى مورد تأكيد قرار گرفته و نشان دهنده آن است كه منصوب كردن اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير پس از مراسم حج، آن هم در سال حجة الوداع انجام گرفته است.
2 . اِذا فَرَغْتَ مِنْ دُنْياكَ(3) . . .
در اين مورد اشاره به نصب مقام ولايت در آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله است.
3 . اِذا فَرَغْتَ مِنْ نَبُّوَتِكَ(4) . . . ، اِذا فَرَغْتَ مِنْ اِقامَةِ الْفَرائِضَ(5) . . . ، اِذا فَرَغْتَ مِنْ اِكْمالِ الشَّريعَةِ(6) . . .
در اين سه مورد آخرين رسالت بودن ابلاغ حكم ولايت مورد توجه است، و اين نكته با سه تعبير متفاوت مطرح شده است: نبوت، يعنى پس از انجام همه آنچه به عنوان نبوت بر عهده حضرت بود. اقامه فرائض، يعنى ولايت آخرين واجبى است كه پس از همه آنها اعلام شد. اكمال شريعت، يعنى چيزى از آنچه دين خداست باقى نماند و فقط ولايت باقى ماند كه بايد به عنوان روح حاكم بر آنها پس از پايان اعلان آنها مطرح شود.
درباره متعلق «فَانْصِبْ» بايد توجه داشت كه فعل «نَصَبَ» به معناى منصوب كردن دو مفعول مى خواهد كه يكى منصوب شونده و ديگرى منصبى است كه بدان منصوب
ص: 48
مى گردد. مفعول اول در شش حديث با ذكر نام حضرت به صورت «عَلِيّا» آمده و در يك مورد «اميرالمؤمنين» آمده و در مورد ديگرى هم «عَلَمَكَ» ذكر شده است. مفعول دوم هم در يك مورد «وَصِيّا» آمده، و در يك مورد «اِماما» ذكر شده، و در دو مورد «عَلَما» مطرح شده و در دو حديث ديگر با حرف جر با كلمه «لِلْوِلايَةِ» آمده است، كه مجموع عبارات از اين قرار است:
1 . فَانْصِبْ اَميرَالْمُؤْمِنينَ.(1)
2 . فَانْصِبْ عَلِيّا.(2)
3 . فَانْصِبْ عَلِيّا اِماما.(3)
4 . فَانْصِبْ عَلِيّا لِلْوِلايَةِ.(4)
5 . فَانْصِبْ عَلِيّا وَصِيّا.(5)
6 . فَانْصِبْ عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ.(6)
7 . فَانْصِبْ عَلَمَكَ وَ اَعْلِنْ وَصِيَّكَ.(7)
هر يك از اين كلمات نيز يادآور بُعدى از ولايت مطلقه اميرالمؤمنين عليه السلام است. امامت به معناى پيشوايى و رهبرى مردم، وصايت از بُعد جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله، عَلَم بودن به معناى انحصار و تنها نشانِ هدايت بودن على بن ابى طالب عليه السلام است.
ص: 49
فَاِمّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَاِنّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ. اَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذى وَعَدْناهُمْ فَاِنّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ.
فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذى اُوحِىَ اِلَيْكَ اِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ. وَ اِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْأَلُونَ.
اگر تو را از دنيا ببريم از آنان انتقام خواهيم گرفت. يا به تو نشان مى دهيم آنچه به آنان وعده داديم و ما بر آنان تسلط داريم. به آنچه به تو وحى شده تمسك نما، كه تو بر راه راست هستى. آن يادآورى براى تو و قومت است و به زودى مورد سؤال قرار خواهيد گرفت.
وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ.
آن علمى براى ساعتِ معهود است، پس درباره آن شك نكنيد؛ و از من پيروى كنيد كه اين راه راست است.
قُلْ رِبِّ اِمّا تُرِيَنّى ما يُوعَدُونَ. رَبِّ فَلا تَجْعَلْنى فِى الْقَوْمِ الظّالِمينَ.
بگو: پروردگارا، اگر به من نشان دادى آنچه وعده داده شده اند، مرا در قوم ظالمين قرار مده.
قافله غدير تا مِنا آمده است و بايد آماده تمام عيار براى اعلان ولايت شود. نزول شش آيه پى در پى پس از يك سخنرانى كوتاه درباره مقام على بن ابى طالب عليه السلام، بيدار باشِ جدى از سوى خداوند بود تا مردم شكوه غدير را در بالاترين قله فكر خود ترسيم كنند و در انتظارش لحظه شمارى كنند.
بر فراز منبر مِنا پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را از ارتداد و اختلاف بر حذر مى دارد و به آنان هشدار مى دهد كه اگر چنين كنيد به جنگ شما خواهم آمد، و اگر من نباشم على به
ص: 50
جنگتان مى آيد. اين اعلان خطر، تلويحا جانشينى على عليه السلام را يادآورى مى كند و خبر از آينده اى مى دهد كه در آن على عليه السلام عين محمد صلى الله عليه و آله خواهد بود. جابر بن عبداللّه انصارى اين مقطع مقدماتى غدير را چنين بيان مى كند:
پيامبر صلى الله عليه و آله در مِنا - در حجة الوداع - در حالى كه من از همه به آن حضرت نزديكتر بودم فرمود: «اَلا لا اَلْفِيَنَّكُمْ تَرْجِعُونَ بَعْدى كُفّارا يَضْرِبُ بَعْضُكُمْ رِقابَ بَعْضٍ، وَ اَيْمُ اللّه ِ لَئِنْ فَعَلْتُمُوها لَتَعْرِفُنّى فِى الْكَتيبَةِ الَّتى تُضارِبُكُمْ»: «آگاه باشيد، مبادا شما را بعد از خود چنين بيابم كه از دين بازگشته كافر شده ايد و گردن يكديگر را مى زنيد. بخدا قسم اگر چنين كنيد مرا در آن لشكرى خواهيد يافت كه به جنگ شما آمده است».
سپس حضرت نگاهى به پشت سر خود كرد و سه مرتبه فرمود: «و يا اينكه على به جنگتان مى آيد»، و ما چنين پنداشتيم كه جبرئيل از پشت سر حضرت اين مطلب را به او گفت.
بعد از اين قضيه خداوند چنين نازل كرد: «فَاِمّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَاِنّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ» بِعَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ: «و اگر تو را از اين جهان ببريم باز از آنان انتقام خواهيم گرفت» به وسيله على بن ابى طالب، «اَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذى وَعَدْناهُمْ فَاِنّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ»: «يا به تو نشان مى دهيم آنچه به آنان وعده كرديم كه ما بر آنان اقتدار و تسلط داريم».
سپس اين آيه نازل شد: «قُلْ رِبِّ اِمّا تُرِيَنّى ما يُوعَدُونَ. رَبِّ فَلا تَجْعَلْنى فِى الْقَوْمِ الظّالِمينَ»: «بگو: پروردگارا، اگر آنچه آنان وعده داده مى شوند به من نشان دادى مرا در بين قوم ظالمين قرار مده».
در پى آن چنين نازل شد: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذى اُوحِىَ اِلَيْكَ - فى اَمْرِ عَلِىٍّ - اِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ»: «تمسك نما به آنچه - درباره على - بر تو وحى شد، كه تو بر راه راست هستى»؛ و اين آيه نازل شد كه على نشانه روز قيامت است، و نيز نازل شد: «وَ اِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْأَلُونَ» عن على بن
ص: 51
ابى طالب؛ «و او يادآورى براى تو و قومت است و بزودى - درباره على - مورد سؤال قرار خواهيد گرفت».(1)
نزول هر يك از اين آيات در مراحل مقدماتى غدير، پيام آور مسايلى از عمق آن است كه ذيلاً به نتايج آن اشاره مى كنيم:
چهار هدف از آيات نازل شده در مِنا قابل استفاده است:
1 . جانشينى و نيابت مطلق على عليه السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله، به خصوص در مقابله با فتنه هاى منافقين و دشمنان اسلام، كه در انتظار رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و خالى شدن عرصه براى فتنه هايشان لحظه شمارى مى كردند. اين مهم با نزول آيه اول و تفسير آن اعلام شد: «فَاِمّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَاِنّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ» بِعَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ. در طول عمر سى ساله اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله - حتى دوران 25 ساله خانه نشينى حضرت - حضور پيامبرگونه على عليه السلام بود كه در برابر بسيارى از فتنه ها ايستاد و از پيشروى بسيارى ديگر مانع شد، و اين مقابله در جنگ هاى جمل و صفين و نهروان به اعلا درجه ظهور رسيد.
2 . نشان دادن نمونه هايى از عذاب الهى بر دشمنان در غدير، كه نمونه بارز آن ماجراى حارث فِهرى در انكار مقام ولايت و فرود سنگ آسمانى بر سر او بود كه خداوند قدرت خود را در غدير در حضور پيامبرش نشان داد. اين مطلب با نزول دو آيه بعدى پيش بينى شد: «اَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذى وَعَدْناهُمْ فَاِنّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ»، و نيز آيه «قُلْ رَبِّ اِمّا تُرِيَنّى ما يُوعَدُونَ. رَبِّ فَلا تَجْعَلْنى فِى الْقَوْمِ الظّالِمينَ».
ص: 52
3 . ولايت على عليه السلام وحى الهى و صراط مستقيم است، و بايد اين راه راست در غدير معرفى شود، اگرچه خطر دشمنان آشكارا احساس مى شود. اين وعده در آيه چهارم در مِنا نازل شد و با تفسيرى كه حضرت درباره آن فرمود، مورد تأكيد قرار گرفت؛ به خصوص بعد از سه آيه قبل كه درباره دشمنان آمده بود. آيه چهارم چنين است: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذى اُوحِىَ اِلَيْكَ - فى اَمْرِ عَلِىٍّ - اِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ».
4 . ولايت على عليه السلام براى مسلمانان آمده و درباره آن مورد بازخواست قرار خواهند گرفت. آيه پنجم بيدار باش مسلمين بود كه قوم پيامبرند، انجا كه فرمود: «وَ اِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْأَلُونَ» عن على بن ابى طالب.
آيه ديگرى كه در اين مقطع غدير نازل شده، آيه 61 از سوره زخرف است: «وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ». با توجه به متن حديث و دقت در اينكه جابر از نزول آيات خبر مى دهد و تفسير آن را هم در ضمن آن بيان مى كند، درمى يابيم كه وقتى به اين قسمت از كلام مى رسد به گونه اى سخن مى گويد كه از آن نزول آيه فهميده مى شود. جابر مى گويد:
. . . ثُمَّ نَزَلَتْ: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذى اُوحِىَ اِلَيْكَ - فى اَمْرِ عَلِىٍّ -
اِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ»، وَ اَنَّ عَلِيّا لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ، «وَ اِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْأَلُونَ» عَنْ عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ.
معناى عبارت فوق چنين مى شود:
سپس اين آيه نازل شد: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذى . . .»، و اينكه على علم و نشانه روز قيامت است، و اين آيه كه «وَ اِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ . . .».
ص: 53
بنابراين مورد دوم از اين سه آيه را - اگر چه به صورت تفسير شده بيان كرده - ولى عطف با واو به اين معنى است كه اين آيه هم نازل شده است.
بايد توجه داشت كه از اين آيه فقط جمله اول آن (وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ) در مِنا نازل شده است. تناسب آن هم عبارت «صراط مستقيم» است كه در آخر اين آيه وجود دارد و عينا در آخر آيه قبل نيز هست: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذى اُوحِىَ اِلَيْكَ - فى اَمْرِ عَلِىٍّ - اِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ». از سوى ديگر آيه بعد از اين عبارت هم درباره قيامت است و هم تشابه سياق دارد: «وَ اِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْأَلُونَ». حتى در نسخه ديگرى از همين روايتِ جابر عبارت به صورت متصل به آيه چنين است: «وَ اِنَّ عَلِيّا عليه السلام لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ لَسَوْفَ تُسْأَلُونَ عَنْ مَحَبَّةِ عَلِىٍّ عليه السلام»: «على عليه السلام علمى براى ساعت معهود است براى تو و قومت، و به زودى درباره محبت على عليه السلام مورد سؤال قرار خواهيد گرفت».(1)
با آوردن صورت تفسير شده آيه: «وَ اِنَّ عَلِيّا عليه السلام لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ»، از يك سو ضمير در آيه «وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ» را تفسير نموده و از سوى ديگر زمينه براى آيه بعد را كه مربوط به سؤال درباره على عليه السلام در قيامت است آماده ساخته، و از جهتى ديگر «صراط مستقيم» را در آيه قبل معنى كرده است.
قابل توجه است كه جمله «وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ» از عبارات خاص قرآنى است كه در هيچ مورد ديگرى به چشم نمى خورد، و روايات متعددى نيز در تفسير آن به اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شده است. در حديثى مى فرمايد: «خداوند اهميت اميرالمؤمنين عليه السلام و عظمت مقام او نزد خود را ذكر كرده آنجا كه مى فرمايد: «وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ . . .»: «و على علم و نشانه قيامت است»، «فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ
ص: 54
مُسْتَقيمٌ»: «پس درباره قيامت شك نكنيد و پيرو من باشيد كه اين راه مستقيم است»: يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام.(1)
از امام صادق عليه السلام درباره كلام خداوند «وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ» سؤال كردند. فرمود: «از اين آيه اميرالمؤمنين عليه السلام قصد شده است»، و بعد شاهد آوردند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «يا عَلِىُّ، اَنْتَ عَلَمُ هذِهِ الاُْمَّةِ».(2)
با توجه به اين احاديث كلمه «علم» در آيه اگر با كسره عين و سكون لام (عِلْم) خوانده شود به اين معنى مى شود كه على عليه السلام عِلمى براى قيامت است، و چه بسا چنين معنى شود كه وجود آن حضرت باعث علم و يقين و اطمينان به روز قيامت است. ولى اگر كلمه «علم» را با فتحه عين و لام (عَلَم) بخوانيم به معناى نشانه و علامت روز قيامت مى شود. اگر چه هر دو معنى به هم نزديك است ولى به عنوان دقت در جهات ادبى هر دو صورت ذكر شد.
با يك جمع بندى خلاصه تفسير آيه با توجه به مرجع ضمير اول در «اِنَّهُ لَعِلْمٌ . . .» چنين مى شود: «على بن ابى طالب نشانه روز قيامت است، پس با چنين علامتى درباره قيامت شك و شبهه به دل راه ندهيد، و امر مرا پيروى كنيد كه اين - يعنى على عليه السلام - راه راست است».
اما اينكه چگونه على عليه السلام نشانه قيامت است جلوه ها و مظاهر گوناگونى دارد كه هر يك از آنها فصلى از اعتقاد ماست، ولى به طور اشاره مى گوييم كه زندگى على عليه السلام و
تقواى او و سفارشات او به تقوى يادآور قيامت بود و على عليه السلام و يارانش تابلوى بلند معتقدين به حساب الهى بودند؛ همان گونه كه دشمنانش مظهر بى اعتقادى به روز جزا
ص: 55
بودند. محبت و ولايت على عليه السلام كليد بهشت، و بغض او كليد جهنم است. در روز قيامت حساب مردم جهان به دست على عليه السلام است و پل صراط در اختيار اوست.(1)
ص: 56
بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، اِذا جاءَ نَصْرُ اللّه ِ وَ الْفَتْحِ، وَ رَأَيْتَ النّاسَ يَدْخُلُونَ فى دينِ اللّه ِ اَفْواجا، فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ اسْتَغْفِرْهُ اِنَّهُ كانَ تَوّابا.
به نام خداوند بخشنده مهربان، آنگاه كه يارى خدا و پيروزى آمد و مردم را ديدى كه گروه گروه وارد دين الهى مى شوند، با حمد پروردگارت تسبيح بگو و از او طلب مغفرت كن كه او توبه پذير است.
يك روز ديگر به واقعه غدير نزديك مى شويم. كاروان غدير وارد آخرين روز مناسك حج شده و روز سيزدهم ذى الحجه است. ايام تشريق كه سه روز در مِنا توقف كرده اند پايان يافته و وارد روز چهارم شده اند. مسجد خيف در مِنا يادگار حضرت ابراهيم خليل عليه السلام است و اكنون آغازى بر خلافت سلاله او خواهد شد. با پايان مراسم حج، برنامه دوم اين سفر يعنى مراسم غدير آغاز مى شود.
در چنين حال و هواى پر از انتظارى، آخرين سوره كاملى كه در يك نزول جبرئيل فرود آمد،(1) زنگ حركت كاروان غدير را به صدا درآورد و آن سوره نصر بود. به محض نزول اين سوره، پيامبر صلى الله عليه و آله به طور رسمى نزديكى مرگ خويش را خبر داد و فرمود: «نُعِيَتْ اِلَىَّ نَفْسى بِأَنَّها مَقْبُوضَةٌ فى هذِهِ السَّنَةِ»: «نفسم به من خبر مى دهد كه در اين سال قبض روح خواهد شد»،(2) يعنى اين سالى كه در پيش است.
با نزول اين سوره سه ماجراى مرتبط به هم به وقوع پيوست كه هموار كننده راه براى مراسم عظيم غدير بود:
ص: 57
اولين مسئله اى كه پس از نزول سوره نصر و شنيدن خبر رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله به ذهن همه خطور كرد، جانشينى آن حضرت به معناى پر كردن جاى خالى حضرت بود؛ و اين بهترين مقدمه براى آغاز مراسمى بود كه مى توانست پاسخ چنين سؤالى باشد.
اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله كه از يك سو از مطرح كردن مسئله رحلت آن حضرت در حضورش خجالت مى كشيدند، سراغ سلمان فارسى رفتند كه با حضرتش خصوصى تر بود. آنها با توجه به تصريح پيامبر صلى الله عليه و آله درباره رحلتش از سلمان خواستند تا از حضرت بپرسد: امور ما را به كه مى سپارى، و پناه ما چه كسى خواهد بود و محبوب ترين افراد نزد او كيست؟
در پاسخ اين سؤال آن حضرت تعلّلى نموده تا سه بار آن را به تأخير انداخت و گويا مردم را نسبت به مسئله حساس تر و نسبت به پاسخ آن تشنه تر مى نمود. سپس فرمود: «برادر و وزيرم و جانشينم در اهل بيتم و بهترين كسى كه بعد از خود باقى مى گذارم كه دِين مرا ادا مى كند و به وعده هاى من وفا مى نمايد، على بن ابى طالب است».(1)
دومين پيامد نزول سوره نصر آن بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را فرا خواند و به او چنين فرمود:
يا على، آنچه بدان وعده داده شده بودم آمد. فتح آمد و مردم گروه گروه در دين خدا داخل شدند. هيچكس از تو سزاوارتر به قرار گرفتن در مقام من نيست، به خاطر پيشتر بودن تو در اسلام و نزديكى تو با من و دامادى تو
ص: 58
نسبت به من و اينكه سيده زنان جهان نزد توست، و قبل از آن حمايت هايى كه پدرت ابوطالب درباره من داشت و گرفتارى هايى كه هنگام نزول قرآن به خاطر من متحمل شد . . .(1)
اين احتمال وجود دارد كه حضرت اين سخنان را علنا در حضور مردم به على عليه السلام فرموده باشد، تا افكار مردم را نسبت به مسئله خلافت آماده تر سازد.
سومين عكس العمل پيامبر صلى الله عليه و آله به نزول سوره نصر آن بود كه در فرصت باقيمانده از آخرين روز مراسم حج، مردم را در مسجد خيف در مِنا جمع كند و براى آينده خلافت پيش بينى هاى اساسى بنمايد. با توجه به امامت ابدى دوازده امام عليهم السلام كه برنامه خلافت اسلام بود و مردم بايد دلسوزانه و از عمق جان از آنان حمايت مى نمودند و با حضور آنان از هر اختلافى پرهيز مى كردند، پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر جمعيت عظيم حاجيان بر فراز منبر مسجد خيف چنين خطابه خواند:
خدا آباد كند زندگى كسى را كه سخن مرا بشنود و آن را به خاطر بسپارد و به كسانى كه نشنيده اند برساند، كه چه بسا حمل كننده علمى كه خود اهل تفكر نيست، و چه بسا حمل كننده علمى به كسى كه از او فقيه تر و فكر كننده تر است.
اى مردم، من در ميان شما دو چيز گرانبها باقى گذاشتم كه اگر به آن دو تمسّك كنيد هرگز گمراه نمى شويد و لغزش پيدا نمى كنيد: كتاب خدا و عترت من اهل بيتم. خداوند لطيف خبير به من خبر داده است كه اين دو از يكديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند، مانند اين
ص: 59
دو انگشتِ من - و حضرت دو انگشت سبابه را كنار يكديگر قرار دادند - و نمى گويم: مانند اين دو - و حضرت انگشت سبابه و وسط را كنار هم قرار دادند - كه يكى بر ديگرى فضيلت داشته باشد.(1)
ص: 60
بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، الم. اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ. وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّه ُ الَّذينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبينَ. اَمْ حَسِبَ الَّذينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ اَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ.
به نام خداوند بخشنده مهربان، الف لام ميم، آيا مردم گمان كرده اند كه رها مى شوند با همين كه بگويند ايمان آورديم، بدون آنكه امتحان شوند؟ ما كسانى را كه قبل از آنان بودند
امتحان كرديم، زيرا خدا بايد بداند كسانى را كه راست مى گويند و كسانى را كه دروغ مى گويند. و يا كسانى كه كارهاى زشت را انجام مى دهند گمان كرده اند كه از دست ما پيشى مى گيرند (و دست ما به آنان نمى رسد)؟ چه بد حكم مى كنند.
با پايان مراسم حج در اوايل روز سيزدهم ذى الحجه كاروان غدير به مكه بازگشتند، و قرار شد روز چهاردهم قافله به سوى غدير حركت كند. اين سرعت عمل واقعا براى مردم غافلگير كننده بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين اولين سفر حج خود، پس از پايان مراسم هيچ فرصتى نداشته باشد كه لا اقل چند روزى در مكه اقامت كند و مردمِ گرد آمده از نقاط مختلف با حوصله نزد حضرتش آيند و سؤالات خود را مطرح كنند. چنين عجله اى حكايت از اهميت فوق العاده مراسمى داشت كه در نيمه راه مكه تا مدينه بايد انجام شود و روز آن از قبل تعيين شده، و براى حضور به موقع در غدير بايد از هم اكنون پيش بينى مى كرد.
اين پيش بينى به محض بازگشت از مِنا به مكه با نزول چهار آيه قرآن آغاز شد. آياتى كه خبر از امتحان الهى مى داد و مَحَك اين امتحان ولايت على عليه السلام بود، چنانكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «لَوْ لا اَنْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى»: «اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمى شدند».(1)
ص: 61
با نزول اين آيات در مكه و پرسش پيامبر صلى الله عليه و آله از جبرئيل درباره آن، شش مطلب اساسى روشن شد: 1. نزديكى رحلت آن حضرت. 2. دستور معرفى و منصوب كردن اميرالمؤمنين عليه السلام. 3. ولايت على عليه السلام محك شناخت صادق و كاذب در ايمان. 4. خبر از فتنه گران درباره خلافت. 5 . دستور سپردن ودايع علم و حكمت به على عليه السلام. 6 . انتخاب الهى در وصايت على عليه السلام.
متن حديث را كه گوياى همه اين جوانب است، مى خوانيم:
پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مكه شد و يك روز در آن اقامت گزيد. اينجا بود كه جبرئيل اول سوره عنكبوت را آورد و فرمود: اى محمد، بخوان: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، الم. اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ. وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّه ُ الَّذينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبينَ. اَمْ حَسِبَ الَّذينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ اَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ»: «به نام خداوند بخشنده مهربان، الف لام ميم، آيا مردم گمان كرده اند كه رها مى شوند با همين كه بگويند ايمان آورديم، بدون آنكه امتحان شوند؟ ما كسانى را كه قبل از آنان بودند امتحان كرديم، زيرا خدا بايد بداند كسانى را كه راست مى گويند و كسانى را كه دروغ مى گويند. و يا كسانى كه كارهاى زشت را انجام مى دهند گمان كرده اند كه از دست ما پيشى مى گيرند (و دست ما به آنان نمى رسد)؟ چه بد حكم مى كنند».
پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: اى جبرئيل، اين فتنه كدام است؟ جبرئيل گفت: اى محمد، خداوند سلامت مى رساند و مى فرمايد: من قبل از تو پيامبرى نفرستاده ام مگر آنكه هنگام سر آمدن روزگارش به او امر كرده ام كسى را بر امتش خليفه قرار دهد كه قائم مقام او باشد و سنت و احكامش را براى آنان احيا كند. كسانى كه مطيع خدا باشند در آنچه پيامبر به آنان امر مى كند صادقين و راستگويانند، و كسانى كه مخالف امر او (و بر ضد او) باشند كاذبين و دروغگويانند.
ص: 62
اى محمد، بازگشت تو به سوى پروردگارت و بهشتش نزديك شده، و او به تو دستور مى دهد براى امتت بعد از خود على بن ابى طالب را منصوب نمايى و سفارشات خود را به او بنمايى، كه اوست خليفه اى كه امور رعيت و امت تو را بر عهده مى گيرد، چه او را اطاعت كنند و چه عصيان نمايند؛ كه به زودى عصيان خواهند كرد و اين همان فتنه اى است كه آيات را درباره آن برايت تلاوت كردم.
خداوند عزوجل به تو دستور مى دهد كه به او بياموزى همه آنچه به تو تعليم داده و به او سفارش كنى كه حفظ كند همه آنچه خدا در حفظ تو قرار داده و به عنوان امانت به تو سپرده است، كه اوست امين و مورد اعتماد. اى محمد، من تو را از ميان بندگانم به پيامبرى برگزيدم و على را به جانشينى تو انتحاب كردم.(1)
همچنين به آن حضرت از طرف خداوند چنين دستور داده شد: «نبوت تو به پايان رسيده و روزگارت كامل شده است. اسم اعظم و آثار علم و ميراث انبياء را به على بن ابى طالب بسپار كه اولين مؤمن است. من زمين را بدون عالمى كه اطاعت من و ولايتم با او شناخته شود و حجت بعد از پيامبرم باشد رها نخواهم كرد».
در حديث ديگرى به پيامبر صلى الله عليه و آله چنين دستور داده شد: «آنچه نزد تو از علم و ميراث علوم انبياى قبل از تو و اسلحه و تابوت و آنچه از نشانه هاى پيامبران نزد توست، آنها را به وصى و خليفه بعد از خود تسليم نما».(2)
يادگارهاى انبياء عليهم السلام: صحف آدم و نوح و ابراهيم عليهم السلام و تورات و انجيل و عصاى موسى عليه السلام و انگشتر سليمان عليه السلام و ساير ميراث هاى ارجمندى است كه فقط بايد در
ص: 63
اختيار حجج الهى باشد. تا آن روز خاتم انبياء صلى الله عليه و آله حافظ اين ميراث هاى الهى بود و اينك به دستور الهى به اميرالمؤمنين عليه السلام منتقل مى شد. اين ودايع از اميرالمؤمنين عليه السلام به امامان بعد منتقل شده تاكنون كه در دست مبارك حضرت بقية اللّه الاعظم عجل اللّه فرجه است.
پيامبر صلى الله عليه و آله، اميرالمؤمنين عليه السلام را فرا خواند و جلسه خصوصى تشكيل دادند و بقيه روز سيزدهم ذى الحجة و شب آن صرف برنامه سپردن ودايع الهى شد، و پيامبر صلى الله عليه و آله اسم اعظم و علم و حكمت و كتب انبياء عليهم السلام و ساير يادگارهاى آنان را به اميرالمؤمنين عليه السلام سپرد، و گفته هاى جبرئيل را به آن حضرت ابلاغ فرمود.(1)
تركيب جامعه مسلمين در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله اقتضا مى كرد نهيبى كه در اول سوره عنكبوت آمده بر آنان وارد شود. اين از آن جهت بود كه در كنار مسلمانان مخلصى همچون سلمان و ابوذر و مقداد، تازه مسلمانانى بودند كه تا ديروز عليه اسلام شمشير مى زدند و اكنون به نام مسلمان خوانده مى شدند، و نيز افراد شهوت پرست و دنيا طلبى بودند كه هدفى جز مقاصد دنيوى نداشتند. روح تعصب جاهلى كه بر افكار اكثريتى حاكم بود و عقده هاى خونين جنگ هاى بدر و احد و خيبر و حُنين و حسدهاى نهفته اى كه هر روز آشكارتر مى گشت، نيز مى تواند نمايانگر باطن جامعه مسلمان آن روز باشد، كه در سال آخر عمر حضرت علنا دست به اقدامات مخرِّب مى زدند و در صدد خنثى سازى برنامه هاى حضرت بودند.
اين آيات به مردم در دو جبهه ايمان و عمل وعده امتحان داد، تا به ظاهرِ آراسته با نام اسلام دل خوش نكنند؛ و براى هضم آسان تر مطلب خبر داد كه همه امت هاى قبل نيز مورد امتحان قرار گرفته اند؛ و هدف را در كوتاهترين عبارت بيان كرد كه شناخته شدن
ص: 64
واقع گرايانه مردم است. يعنى صادقين در ادعاى ايمان بايد از كاذبين به طور علنى شناخته شوند به طورى كه ابهام نفاق و دورويى نتواند آن را بپوشاند. و حقا اين امتحان در پذيرش ولايت على عليه السلام تحقق يافت كه كاذبين بى پروا آن را انكار كردند و بر گفته خود پافشارى كردند.
ص: 65
فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ اِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَديثِ اَسَفا.
گويى تو مى خواهى در اثر اعمال آنان خود را از تأسف و غم و اندوه هلاك كنى، اگر به اين گفتار ايمان نياورند.
يك روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه توقف داشت (يعنى روز سيزدهم) روز پرماجرايى بود. در كنار اعلام حركت براى صبح روز بعد، و سپردن ودايع امامت به على عليه السلام، دستور خاصى درباره سلام كردن اصحاب به على عليه السلام به عنوان «اميرالمؤمنين» نازل شد.
پيامبر صلى الله عليه و آله كه از منصوب كردن اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير ترس آن داشت كه او را تكذيب كنند و سخن او را نپذيرند، درباره سلام به امرة المؤمنين ترس بيشترى داشت، و اين اطمينان الهى بود كه اجراى اين دستور را مؤكد نمود. در روايات تأكيد شده كه نزول اين آيه قبل از آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ...» بوده، و آيه «بَلِّغْ» چند روز بعد نازل شده است. آيه قرآن براى اين برنامه چنين نازل شد:
فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ اِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَديثِ اَسَفا.
گويى تو مى خواهى در اثر اعمال آنان خود را از تأسف و غم و اندوه هلاك كنى، اگر به اين گفتار ايمان نياورند.
اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تا سر شناسان اصحاب نزد على عليه السلام بروند و به عنوان «اميرالمؤمنين» بر او سلام كنند و «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَميرَالْمُؤْمِنينَ» بگويند(1)، تا بدين گونه در زمان حيات خود از آنان بر امير بودن على عليه السلام اقرار بگيرد.
ص: 66
سر شناسان اصحاب از مؤمنين و منافقين نزد على عليه السلام آمدند و در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان «اميرالمؤمنين» بر آن حضرت سلام كردند و «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَميرَالْمُؤْمِنينَ» گفتند.
در اينجا ابوبكر و عمر به عنوان اعتراض گفتند: آيا اين حقى از طرف خدا و رسولش است؟ حضرت غضبناك شد و فرمود: حقى از طرف خدا و رسولش است و خدا اين دستور را به من داده است.(1)
ص: 67
فَوَرَبِّكَ لَنَسْأَلَنَّهُمْ اَجْمَعينَ. عَمّا كانُوا يَعْمَلُونَ. فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرْ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ. اِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ.
قسم به پروردگارت از همه آنان سؤال خواهيم كرد درباره آنچه انجام مى دهند. پس با صداى بلند آنچه بدان مأمورى ابلاغ كن و از مشركين اعراض نما، و ما تو را از شرّ مسخره كنندگان حفظ مى كنيم.
بلال در روز سيزدهم ذى الحجة، در مكه از طرف پيامبر صلى الله عليه و آله اعلان عمومى داد كه «فردا هيچ كس - جز معلولان - نبايد بماند، و همه بايد حركت كنند تا پس از طى مسافت چهار روزه، بتوانند روز پنجم را در غدير حاضر باشند».(1) با اين اعلان همه مردم آماده شدند، و پس از يك روز توقف صبح روز چهاردهم قافله عظيم حجاج كه عده اى از اهل مكه و اهل يمن نيز آنان را همراهى مى كردند به سوى غدير به حركت در آمد. در بين راه نيز وحى الهى همچنان نازل مى شد و غدير را پشتيبانى مى كرد.
حذيفه يمانى كه گزارش لحظه به لحظه از اين سفر تاريخى ارائه داده، مرحله بعدى نزول آيات را در روز سوم حركت چنين ترسيم مى كند:
فَسارَ رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَوْمَيْنِ وَ لَيْلَتَيْنِ. فَلَمّا كانَ فِى الْيَوْمِ الثّالِثِ اَتاهُ جِبْرَئيلُ بِآخِرِ سُورَةِ الْحِجْرِ فَقالَ: اقْرَءْ: «فَوَرَبِّكَ لَنَسْأَلَنَّهُمْ اَجْمَعينَ عَمّا كانُوا يَعْمَلُونَ فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ، اِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ». قالَ: وَ رَحِلَ رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله وَ اَغَذَّ السَّيْرَ مُسْرِعا لِيَنْصِبَ عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ.
ص: 68
پيامبر صلى الله عليه و آله دو روز و دو شب راه پيمود. روز سوم كه شد جبرئيل آيات آخر سوره حجر را آورد و گفت: بخوان: «قسم به پروردگارت از همه آنان سؤال خواهيم كرد درباره آنچه انجام مى دهند. پس با صداى بلند آنچه بدان مأمورى ابلاغ كن و از مشركين اعراض نما، و ما تو را از شرّ مسخره كنندگان حفظ مى كنيم». اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آنجا حركت كرد و سرعت سير را زيادتر نمود تا على عليه السلام را به عنوان عَلَم و علامتى براى مردم منصوب نمايد.(1)
نزول اين آيات در موقعيتى كه نيمى از مسير مكه تا غدير طى شده و كاروان به مقصد نزديك مى شود، نشانه اشراف كامل پروردگار بر لحظه لحظه اين برنامه اعتقادى است. سه نكته مهم درباره غدير در اين مقطع بيان شده است:
فَوَرَبِّكَ لَنَسْأَلَنَّهُمْ اَجْمَعينَ عَمّا كانُوا يَعْمَلُونَ
خداوند قسم ياد مى كند و با لام تأكيد در اول فعل و نون تأكيد در آخر آن عنايت بيشترى نسبت به آن نشان مى دهد و با آوردن كلمه «اَجْمَعينَ» اين تأكيد را بيشتر مى نمايد. همه اين تأكيدات درباره اين است كه از عملكرد مردم سؤال خواهد شد. آنچه مهم است ارتباط اين عملكرد با مسئله اى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در حال حركت به سوى آن است و آن چيزى جز ولايت على عليه السلام نيست. در حديث ديگرى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اين آيه پرسيدند، فرمود: درباره ولايت على بن ابى طالب سؤال مى شود.(2)
ص: 69
فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرْ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ
در اين آيه چهار نكته ظريف درباره ولايت به چشم مى خورد:
1 . كلمه «اِصْدَعْ» درباره ولايت به كار رفته در حالى كه در اكثر موارد از كلمه «بلِّغ» و نظاير آن استفاده شده است. «اصدع» به معناى اعلان با صداى بلند و ابلاغى است كه اطمينان از رسيدن خبر به مخاطبين در آن لحاظ شده باشد؛ و حقا مراسم غدير اين گونه ابلاغ شد به طورى كه خبر آن تا دورترين نقاط جهان آن روز و امروز منتشر شد، و تا دوردست هاى زمان و در همه اعصار تاكنون پخش شده است.
2 . كلمه «تُؤْمَرُ» حاكى از مأموريت الهى ولايت است و صراحتى در نزول امر ولايت از جانب خدا بر پيامبر صلى الله عليه و آله است.
3 . «مُشْرِكين» در چنين موقعيتى چه كسانى مى توانند باشند؟ با توجه به اينكه پس از فتح مكه پيامبر صلى الله عليه و آله معارضى از مشركين نداشت، منظور از مشركين يا منافقينى هستند كه با ظاهر اسلام باطن شرك را حفظ كرده اند و يا كسانى هستند كه مايلند در خلافت پيامبر صلى الله عليه و آله شركتى داشته باشند.
4 . كلمه «اَعْرِضْ» حاكى از بى توجهى و اعتنا نكردن است. يعنى اين امر پروردگار به قدرى مهم است كه در انجام آن به هيچ عكس العملى نبايد اعتنا كرد.
اِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ
چنانكه در اوايل خطابه غدير خواهد آمد يكى از عمده ترين موانع بر سر راه ابلاغ ولايت در غدير حضور مسخره كنندگان اسلام از داخل مسلمين بود كه همان منافقين
ص: 70
بودند. پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير فرمود: «از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا . . . از حيله هاى مسخره كنندگان اسلام (الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاِسْلامِ) اطلاع دارم».(1)
در اين آيه خداوند صريحا به پيامبرش وعده خنثى سازى توطئه هاى آنان و دفع خطر آنان را مى دهد؛ و عملاً هم برگزارى مراسم سه روزه در آرامش كامل و حفظ حضرت از خطر قتل در كوه هرشى(2)، نشان داد كه وقتى ضمانت خداوند پشتوانه عمل باشد، هيچ قدرتى توان بر هم زدن آن را ندارد.
نكته ديگرى كه در متن حديث جلب توجه مى كند عبارت: «اَتاهُ جِبْرَئيلُ بِآخَرِ سُورَةِ الْحِجْرِ» است. از اين جمله مى توان استفاده كرد كه آيات نازل شده در اين مورد همه آيات آخر سوره حجر است و اختصاص به چند آيه ذكر شده ندارد. دنباله آيات از آيه 96 تا 99 در توصيف استهزاكنندگان و آزار آنان نسبت به ساحت مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله چنين است:
الَّذينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللّه ِ اِلها آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ. وَ لَقَدْ نَعْلَمُ اَنَّكَ يَضيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ. فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السّاجِدينَ. وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتّى يَأْتِيَكَ الْيَقينَ.
كسانى كه خداى ديگرى در كنار خدا قرار مى دهند، كه به زودى خواهند دانست. ما خوب مى دانيم كه از آنچه مى گويند سينه ات به تنگ مى آيد. پس با حمد پروردگارت تسبيح بگو و از سجده كنندگان باش. و پروردگارت را عبادت كن تا برايت يقين حاصل شود.
ص: 71
اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا. فَاِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقينَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْما لُدّا.
كسانى كه ايمان آورده عمل صالح انجام مى دهند به زودى خداوند براى آنان مودّت قرار مى دهد. ما آن را بر زبان تو آسان نموديم تا متقين را بشارت دهى و قومى را كه در خصومت
شديد هستند بترسانى.
فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى اِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرَكَ اَنْ يَقُولُوا لَوْ لا اُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ اَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ، اِنَّما اَنْتَ نَذيرٌ وَ اللّه ُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ وَكيلٌ. اَمْ يَقُولُونَ افْتَريهُ، قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّه ِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ. فَاِنْ لَمْ يَسْتَجيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا اَنَّما اُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّه ِ وَ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ فَهَلْ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ. مَنْ كانَ يُريدُ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زينَتَها نُوَفَّ اِلَيْهِمْ اَعْمالَهُمْ فيها وَ هُمْ فيها لايُبْخَسُونَ. اُولئِكَ الَّذينَ لَيْسَ لَهُمْ فِى الاْخِرَةِ اِلاَّ النّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فيها وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ. اَفَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ، وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى اِماما وَ رَحْمَةً؛ اُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ، وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الاَْحْزابِ فَالنّارُ مَوْعِدُهُ؛ فَلا تَكُ فى مِرْيَةٍ مِنْهُ، اِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يُؤْمِنُونَ. وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّه ِ كَذِبا، اُولئِكَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ الاَْشْهادُ هؤُلاءِ الَّذينَ كَذَبُوا عَلى رَبِّهِمْ، اَلا لَعْنَةُ اللّه ِ عَلَى الظّالِمينَ. الَّذينَ يَصُدَّونَ عَنْ سَبيلِ اللّه ِ وَ يَبْغُونَها عِوَجا وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ. اُولئِكَ لَمْ يَكُونُوا مُعْجِزينَ فِى الاَْرْضِ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّه ِ مِنْ اَوْلِياء، يُضاعَفُ لَهُمُ الْعَذابُ، ما كانُوا يَسْتَطيعُونَ السَّمْعَ وَ ما كانُوا يُبْصِرُونَ. اُولئِكَ الَّذينَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ. لا جَرَمَ اَنَّهُمْ فِى الاْخِرَةِ هُمُ الاَْخْسَرُونَ. اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ اَخْبَتُوا اِلى رَبِّهِمْ اُولئِكَ اَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فيها خالِدُونَ. مَثَلُ الْفَريقَيْنِ كَالاَْعْمى وَ الاَْصَمِّ وَ الْبَصيرِ وَ السَّميعِ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً اَفَلا تَذَكَّرُونَ.
ص: 72
شايد تو ترك كنى بعضى از آنچه به تو وحى شده و سينه ات را به خاطر آن به تنگ اندازى، از اين جهت كه بگويند: اى كاش گنجى بر او نازل شود يا ملائكه اى همراه او بيايد! تو فقط ترساننده مردم هستى، و خداوند عهده دار همه چيز است. يا مى گويند به دروغ به خدا نسبت مى دهد! بگو: ده سوره مانند آن را - اگر چه افترا بسته شده باشد - بياوريد و هر كس را غير از خدا مى خواهيد بخوانيد اگر راست مى گوييد. اگر اين پيشنهاد را از شما نپذيرفتند بدانيد كه به علم خدا نازل شده و خدايى جز او نيست، پس آيا شما تسليم مى شويد و مى پذيريد؟ هر كس كه طالب زندگى دنيا و زينت آن است اعمالشان را در دنيا به آنان واگذار مى كنيم، و در دنيا ضرر نمى كنند.
آنان كسانى هستند كه در آخرت جز آتش نصيبشان نيست، و آنچه در دنيا انجام داده اند نابود مى شود، و آنچه انجام مى دهند باطل است. كسى كه دليلى از پروردگارش همراه اوست و شاهدى از جانب او پشت سرش مى آيد و قبل از او كتاب موسى راهبر و رحمت بود، آنان بدان ايمان مى آورند. هر كس از احزاب كه به او كافر شود آتش وعده گاه اوست، پس درباره آن بحث و جدل مكن كه آن حقى از پروردگارت است ولى اكثر مردم ايمان نمى آورند. چه كسى ظالم تر است از آنكه بر خدا دروغ مى بندد، آنان كسانى هستند كه بر پروردگارشان عرضه مى شوند و شاهدان مى گويند: اينان كسانى اند كه بر پروردگار خود دروغ بستند، آگاه باشيد كه لعنت خدا بر ظالمين باد.
آنان كه بر سر راه خدا مانع ايجاد مى كنند و آن را به كجى وا مى دارند و به آخرت كافر هستند. آنان در زمين عاجز كننده نيستند و جز خدا سرپرستى ندارند، عذابشان چند برابر مى شود.
اينان قدرت شنيدن نداشتند و نمى ديدند. آنان كسانى هستند كه به ضرر خود عمل كرده اند، و آنچه افترا مى بستند نيز از يادشان رفته است. چاره اى جز اين نيست كه در آخرت هم زيانكارترين خواهند بود. كسانى كه ايمان آورده عمل صالح انجام مى دهند و در برابر پروردگارشان سر تعظيم فرود مى آورند، اينان اهل بهشتند و در آن هميشگى خواهند بود. مَثَل اين دو گروه مانند كور و كر در برابر بينا و شنواست. آيا اينها در مثال برابرند؟ آيا متذكر نمى شويد؟!
ص: 73
«قُدَيْد» وادى وسيعى قبل از غدير است كه كمتر از يك روز تا غدير فاصله دارد و آبادى به همين نام در آغاز آن قرار گرفته است. در واقع قافله حجاج با ورود به بيابان «قديد» وارد منطقه «غدير خم» شده اند و اكنون روز هفدهم ماه ذى الحجه است.(1) از يك سو كار شكنى هاى منافقين فكر پيامبر صلى الله عليه و آله را به خود مشغول داشته؛ و از سوى ديگر اجراى دقيق مهم ترين برنامه رسالت حضرت، ايجاد و حفظ شرايط لازم براى اجراى آن را مى طلبد.
با ورود به «وادى قُديد» كاروان براى استراحت در آبادى «قديد» توقف كرد و مردم پياده شدند. در اين آخرين منزل قبل از غدير 14 آيه درباره غدير نازل شد كه از دو سوره قرآن است. نزول اين آيات در كنار دو برنامه دقيق براى آماده سازى فكرى مردم قبل از غدير بود كه عكس العمل هايى را نيز به همراه داشت.
تفصيل اين برنامه ها در چندين روايت وارد شده كه به وقوع آنها در «قديد» تصريح شده است. در بعضى روايات هم به عنوان نسخه بدل «غدير» به جاى «قديد» ذكر شده است، و با توضيح مذكور در آغاز سخن معلوم شد كه در واقع «غدير خم» در «وادى قديد» واقع شده و منافاتى در اين دو تعبير وجود ندارد. در روايات ديگرى هم عين همين واقعه و نزول آيه و گاهى با تفاصيل بيشتر آمده و به مكان واقعه و نزول آيه اشاره نشده است. جمع بين روايات اقتضا مى كند با تطبيق آنها صورت كامل وقايع را به دست آوريم. لذا با مطالعه دقيق و جمع بندى كامل روايات، آنچه در اين مرحله از واقعه غدير در «قُدَيد» به وقوع پيوسته تقديم مى شود:
ص: 74
با نزول كاروان در قديد و فرا رسيدن هنگام نماز، صف ها آماده شد. پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از نماز صداى خود را بلند كرد به گونه اى كه همه بشنوند: «اللّهُمَّ هَبْ لِعَلِىٍّ الْمَوَدَّةَ فِى صُدُورِ الْمُؤْمِنينَ وَ الْهَيْبَةَ وَ الْعَظَمَةَ فى صُدُورِ الْمُنافِقينَ»: «خدايا، به على محبت در سينه مؤمنين و هيبت و عظمت در سينه منافقين عنايت فرما».(1)
آنگاه على عليه السلام را فرا خواند و در حضور مردم فرمود: يا على، دستان خويش را به سوى آسمان بلند كن و دعا كن تا من آمين بگويم. يا على، بگو: «اللّهُمَّ اجْعَلْ لى عِنْدَكَ عَهْدا وَ اجْعَلْ لى عِنْدَكَ وُدّا وَ اجْعَلْ لى فى قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ مَوَدَّةً»: «خدايا، براى من نزد خود عهد و پيمانى قرار ده، و براى من در پيشگاه خود دوستى و مودت قرار ده، و براى من در قلب مؤمنين محبتى قرار ده». اميرالمؤمنين عليه السلام هم اين دعا را تكرار كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله آمين گفت.(2)
همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا على، هر دعايى براى خود دوست دارى بنما تا آمين بگويم. اميرالمؤمنين عليه السلام هم سه بار اين دعا را تكرار كرد: «اللّهُمَّ ثَبِّتْ مَوَدَّتى فى قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ»: «خدايا، مودت و محبت مرا تا روز قيامت در قلوب مردان و زنان مؤمن ثابت و پايدار فرما»، و پيامبر صلى الله عليه و آله آمين گفت.(3)
پس از دعاى اميرالمؤمنين عليه السلام و آمين پيامبر صلى الله عليه و آله در حضور مردم، اين دو آيه از سوره مريم نازل شد:
ص: 75
اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا. فَاِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقينَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْما لُدّا.
كسانى كه ايمان آورده عمل صالح انجام مى دهند به زودى خداوند براى آنان مودّت قرار مى دهد. ما آن را بر زبان تو آسان نموديم تا متقين را بشارت دهى و قومى را كه در خصومت شديد هستند بترسانى.
نزول اين آيات به معناى استجابت دعاى پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام بود، كه مردم از سرعت استجابت اين دعا تعجب كردند.(1) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «يا على، خداوند آيه اى از كتابش درباره تو نازل كرده و براى تو در قلب هر مؤمنى محبت قرار داده است».(2) سپس فرمود: «الْحَمْدُ للّه ِِ الَّذى جَعَلَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنينَ تَتُوقُ اِلَيْكَ بِالْمَوَدَّةِ»: «شكر خدايى را كه قلوب مؤمنين را با محبت مشتاق تو قرار داد».(3) و آنگاه فرمود: «هيچ مؤمنى را نمى بينى مگر آنكه در قلب او محبت على بن ابى طالب است».(4)
امام صادق عليه السلام درباره آيه دوم مى فرمايد: «خداوند اين ولايت و مودت را بر لسان پيامبرش به آسانى جارى كرد آنگاه كه اميرالمؤمنين عليه السلام را به عنوان عَلَم و نشانه هدايت منصوب كرد و مؤمنين را بدان بشارت داد و كافران را با آن انذار فرمود».(5)
در همين موقعيت پيامبر صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:
اِنّى سَأَلْتُ رَبّى اَنْ يُوالِىَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ فَفَعَلَ، وَ سَأَلْتُ رَبّى اَنْ يُواخِىَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ فَفَعَلَ، وَ سَأَلْتُ رَبّى أَنْ يَجْعَلَكَ وَصِيّى فَفَعَلَ.
ص: 76
من از پروردگارم خواستم كه بين من و تو ولايت قرار دهد، و خدا پذيرفت؛ و از او خواستم بين من و تو برادرى قرار دهد، و او پذيرفت؛ و از او خواستم تو را جانشين من قرار دهد، و او پذيرفت.(1)
اين مراسم دعا و آمين و استجابت فورى الهى با نزول آيه در حضور مردم و تفاصيلى كه ذكر شد، يك مقطع استثنايى در زندگانى پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار مى آمد كه همه را مبهوت و متعجب كرد، و در آستانه غدير مقام عظيم على بن ابى طالب عليه السلام را در پيشگاه خداوند روشن ساخت.
براى شكستن اين عظمت دهان بى پروايى لازم بود كه خسَّت و ذلت و حسادت خود را به نمايش بگذارد. از ميان آن جمعيت عظيم كه ناظر ماجرا بودند، ابوبكر و عمر به كنايه گفتند: «به خدا قسم! يك پيمانه خرما در مشكى پوسيده نزد ما محبوب تر است از آنچه محمد از پروردگارش خواسته است. چه مى شد اگر از پروردگارش درخواست ملائكه اى مى كرد كه او را در برابر دشمنانش كمك كنند، يا گنجى كه فقر او را جبران كند! به خدا قسم، على را به هر كارى دعوت مى كند او هم مى پذيرد»!!(2)
اين حركت تخريب كننده كه با هدف كاستن از اهميت غدير و ولايت انجام مى شد و فرهنگ دنياپرستى را در دل مردم زنده مى كرد و ارزش هاى معنوى را از قلوب مردم ساقط مى نمود، بر قلب مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله سنگينى مى كرد، و حقا از كسانى كه به عنوان اصحابش گِرد او را گرفته بودند چنين انتظارى نداشت.(3) در حضور مردمى كه تازه از
ص: 77
جاهليت رها شده و هنوز تعصبات بى اساس آن در دل هايشان ريشه داشت، اين گونه جسورانه سخن گفتن و رسول الهى را به مسخره گرفتن، همه مسايلى بودند كه چون كوهى بر سر راه غدير خود نمايى مى كردند و ظاهر قضايا اجراى برنامه آن را محال مى نمود.
لذا پيامبر صلى الله عليه و آله به جبرئيل فرمود: «خدايم مى داند كه من از قريش چه كشيده ام، آن هنگام كه نبوت مرا نپذيرفتند تا به من دستور جهاد با آنان را داد، و لشكريانى از آسمان
به كمك من فرستاد كه مرا يارى كردند. پس چگونه بعد از من اقرار خواهند كرد»؟(1)
اينجا بود كه چند آيه از سوره هود نازل شد كه آغاز آن آيه 12 بود. اين آيات از يك سو دلگرمى براى پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه به خاطر حركات منافقين رنجيده خاطر نشود و مسئله اعلان ولايت ترك نشود، و از سوى ديگر عين گفتار مسخره آميز ابوبكر و عمر در آيه آمده بود! امام صادق عليه السلام نزول اين آيات را با تفسير برخى فرازهاى آن چنين بيان فرموده است:(2)
فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى اِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرَكَ اَنْ يَقُولُوا لَوْ لا اُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ اَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ، اِنَّما اَنْتَ نَذيرٌ وَ اللّه ُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ وَكيلٌ.
شايد تو ترك كنى بعضى از آنچه به تو وحى شده و سينه ات را به خاطر آن به تنگ اندازى، از اين جهت كه بگويند: اى كاش گنجى بر او نازل شود يا ملائكه اى همراه او بيايد! تو فقط ترساننده مردم هستى، و خداوند عهده دار همه چيز است.
ص: 78
اَمْ يَقُولُونَ افْتَريهُ، قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّه ِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ.
يا مى گويند - ولايت على عليه السلام را - به دروغ به خدا نسبت مى دهد! بگو: ده سوره مانند آن را - اگر چه افترا بسته شده باشد - بياوريد و هر كس را غير از خدا مى خواهيد بخوانيد اگر راست مى گوييد.
فَاِنْ لَمْ يَسْتَجيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا اَنَّما اُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّه ِ وَ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ فَهَلْ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ.
اگر اين پيشنهاد را - درباره ولايت على - از شما نپذيرفتند بدانيد كه به علم خدا نازل شده و خدايى جز او نيست، پس آيا شما - ولايت را براى على - تسليم مى شويد و مى پذيريد؟
مَنْ كانَ يُريدُ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زينَتَها نُوَفَّ اِلَيْهِمْ اَعْمالَهُمْ فيها وَ هُمْ فيها لايُبْخَسُونَ.
هر كس كه طالب زندگى دنيا و زينت آن است - يعنى ابوبكر و عمر اعمالشان را در دنيا به آنان واگذار مى كنيم، و در دنيا ضرر نمى كنند.
اُولئِكَ الَّذينَ لَيْسَ لَهُمْ فِى الاْخِرَةِ اِلاَّ النّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فيها وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ.
آنان كسانى هستند كه در آخرت جز آتش نصيبشان نيست، و آنچه در دنيا انجام داده اند نابود مى شود، و آنچه انجام مى دهند باطل است.
اَفَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ، وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى اِماما وَ رَحْمَةً؛ اُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ، وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الاَْحْزابِ فَالنّارُ مَوْعِدُهُ؛ فَلا تَكُ فى مِرْيَةٍ مِنْهُ، اِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يُؤْمِنُونَ.
كسى كه دليلى از پروردگارش همراه اوست - يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله - و شاهدى از جانب او پشت سرش مى آيد - يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام - و قبل از او كتاب موسى راهبر و رحمت بود - يعنى ولايت على عليه السلام در كتاب حضرت موسى عليه السلام بود - آنان بدان ايمان مى آورند. هر كس از احزاب كه به او كافر شود آتش وعده گاه اوست، پس درباره - ولايت على عليه السلام - بحث و جدل مكن كه آن حقى از پروردگارت است ولى اكثر مردم ايمان نمى آورند.
ص: 79
وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّه ِ كَذِبا، اُولئِكَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ الاَْشْهادُ هؤُلاءِ الَّذينَ كَذَبُوا عَلى رَبِّهِمْ، اَلا لَعْنَةُ اللّه ِ عَلَى الظّالِمينَ.
چه كسى ظالم تر است از آنكه بر خدا دروغ مى بندد، آنان كسانى هستند كه بر پروردگارشان عرضه مى شوند و شاهدان - يعنى امامان عليهم السلام - مى گويند: اينان كسانى اند كه بر پروردگار خود دروغ بستند، آگاه باشيد كه لعنت خدا بر ظالمين باد.
الَّذينَ يَصُدَّونَ عَنْ سَبيلِ اللّه ِ وَ يَبْغُونَها عِوَجا وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ.
آنان كه بر سر راه خدا مانع ايجاد مى كنند و آن را به كجى وا مى دارند و به آخرت كافر هستند.
اُولئِكَ لَمْ يَكُونُوا مُعْجِزينَ فِى الاَْرْضِ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّه ِ مِنْ اَوْلِياء، يُضاعَفُ لَهُمُ الْعَذابُ، ما كانُوا يَسْتَطيعُونَ السَّمْعَ وَ ما كانُوا يُبْصِرُونَ.
آنان در زمين عاجز كننده نيستند و جز خدا سرپرستى ندارند، عذابشان چند برابر مى شود. اينان قدرت شنيدن نداشتند و نمى ديدند.
اُولئِكَ الَّذينَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ.
آنان كسانى هستند كه به ضرر خود عمل كرده اند، و آنچه افترا مى بستند نيز از يادشان رفته است.
لا جَرَمَ اَنَّهُمْ فِى الاْخِرَةِ هُمُ الاَْخْسَرُونَ.
چاره اى جز اين نيست كه در آخرت هم زيانكارترين خواهند بود.
اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ اَخْبَتُوا اِلى رَبِّهِمْ اُولئِكَ اَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فيها خالِدُونَ.
كسانى كه ايمان آورده عمل صالح انجام مى دهند و در برابر پروردگارشان سر تعظيم فرود مى آورند، اينان اهل بهشتند و در آن هميشگى خواهند بود.
مَثَلُ الْفَريقَيْنِ كَالاَْعْمى وَ الاَْصَمِّ وَ الْبَصيرِ وَ السَّميعِ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً اَفَلا تَذَكَّرُونَ.
مثل اين دو گروه مانند كور و كر در برابر بينا و شنواست. آيا اينها در مثال برابرند؟ آيا متذكر نمى شويد؟!
ص: 80
و اين گونه بود كه يك منزل قبل از غدير، سيل آيات الهى جارى شد و بيدار باش عظيم را براى مردم اعلام كرد، تا فرداى آن روز با چشم و گوش باز به استقبال غدير بروند، همان گونه كه تسلاى قلب پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر حركات فتنه انگيز منافقين بود(1)،
كه عزم راسخ آن حضرت را براى اعلان ولايت در آينده اى به فاصله كمتر از 24 ساعت به همه نشان مى داد.
با در نظر گرفتن شأن نزول اين آيات و روشن شدن مرجع ضميرها از فرمايش امام صادق عليه السلام، تفسير گونه اى بر چهره اين آيات مى توان نوشت كه عمق آنها را روشن مى سازد. ناگفته پيداست كه جهت گيرى اين آيات به سوى مخالفين غدير و ولايت و خلافتِ بلافصل و تمام عيار اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله است، و با تفاصيلى كه در اين فرازهاى قرآنى آمده منافقين ضربه هاى كوبنده اى از طرف خداوند دريافت كرده اند، و براى طالبين حقيقت همه چيز روشن شده است. همه اين مطالب را در يك قدمى غدير از لسان خداوند شنيدن ارزشى چند برابر بدان مى دهد كه به عنوان يك سند تاريخى و آينه اى براى سنجش آينده هاى نزديك پس از غدير كارآيى دارد. در اينجا يك بار ديگر ترجمه آيات مزبور به صورت تفسير شده - با توجه به كلام امام صادق عليه السلام كه قبلاً ذكر شد(2) - تقديم مى شود:
شايد تو بخواهى اعلام ولايت را ترك كنى و سينه ات از سخن ابوبكر و عمر به تنگ آيد كه گفتند: «كاش به جاى ولايت گنجى بر او نازل مى شد يا ملائكه اى با او همراه مى گشت». ولى از اين برخوردها نگران مباش چرا كه وظيفه تو انذار و ترساندن مردم از جهنم با ابلاغ پيام الهى است و بقيه امور به خداوند مربوط مى شود.
ص: 81
و يا اينكه به تو مى گويند: «ولايت را از پيش خود درآورده اى و به خدا نسبت دروغ مى دهى»! بگو اگر اين مسئله ولايت افتراء است، پس شما هم ده سوره بياوريد و از هر كس مى خواهيد كمك بگيريد! اگر نتوانستيد معلوم مى شود همان گونه كه ساير فرازهاى قرآن از جانب خداست مسئله ولايت هم از خدا سرچشمه گرفته است.
آنان هرگز با چنين پيشنهادى موافقت نمى كنند و اين دليل است كه ولايت با علم الهى نازل شده، و مشكل در اين است كه آيا شما سر تسليم فرود مى آوريد يا نه؟! ابوبكر و عمر و هوادارانشان در پىِ زندگى دنيا و زينت آن بوده اند و بنا نيست خدا مانع كسى از رسيدن به منافع دنيوى شود، و مسلما چنين كسانى از نظر دنيا ضرر نمى كنند، ولى در آخرت جز آتش در انتظارشان نيست و آنچه به نام اسلام انجام داده اند پوچ و باطل خواهد بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله با برهان و دليلى از سوى پروردگارش ولايت را آورد و در پى او على بن ابى طالب عليه السلام شاهد او بود. قبل از او هم كتاب موسى (تورات) شاهد بر ولايت بود، و اهل تورات به ولايت على عليه السلام ايمان داشتند، اما اهل سقيفه و پيروانشان كه از احزاب اند و به ولايت على عليه السلام كافرند، وعده گاهشان آتش جهنم است. بنابراين درباره ولايت نيازى به بحث و جدال نيست، چرا كه حقى از سوى پروردگار است و اين براى همه روشن است ولى اكثر مردم نمى خواهند آن را بپذيرند.
هيچكس ظالم تر از ابوبكر و عمر و سردمداران سقيفه نيست كه دروغ هايى را به خدا افترا مى بندند، چنانكه با تكذيب آنچه درباره ولايت على عليه السلام نازل شده دستورات الهى را نفى مى كنند و مطالب جعلى به لسان پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت مى دهند كه «نبوت و خلافت در يك خاندان جمع نمى شود». اينان گمان نكنند پرونده اى با خدا ندارند، بلكه روزى با ادعاهايشان نزد خدا آورده مى شوند و امامان كه شاهدان خدا بر مردم هستند كذب و افتراى آنان را در پيشگاه الهى ثابت خواهند كرد. خدا سقيفه و پيروانش را - كه ظالمين حق آل محمد عليهم السلام هستند -
لعنت كند.
ص: 82
ابوبكر و عمر و همدستانشان كسانى بودند كه جلوى راه خدا - كه ولايت مطلقه دوازده امام عليهم السلام تا آخرين روز دنياست - مانع ايجاد كردند، و با خلافت غاصبانه خود امت اسلام را به كجروى و انحراف كشاندند، و ريشه همه اينها بى اعتقادى به آخرت بود. با همه آنچه ابوبكر و عمر و ساير دشمنان ولايت قدرتمندانه بر ضد ولايت انجام دادند، ولى چنين نيست كه بتوانند همه را در برابر اقدامات خود عاجز كنند، چرا كه هر چه باشد تحت ولايت الهى و قدرت او هستند، و خدا عذاب آنان را چندين برابر خواهد نمود. اينان طاقت شنيدن حق و ديدن حقايق ولايت را نداشتند، و اين حسادت و كفر كارشان را بدينجا كشانيد.
آنان كه در مقابل ولايت على عليه السلام قد عَلَم كردند سرمايه وجود خود را از دست دادند و درباره آن ضرر كردند، و در عاقبت كار كه از اين جهان رفتند تمام دروغ ها و افتراهايى كه نسبت مى دادند از آنان جدا شد و ديگر منفعتى برايشان نداشت، بلكه با مرگشان و آغاز زندگى آخرت از همه زيانكارتر بودند. شيعيان و پذيرندگان ولايت على عليه السلام كه به ولايت ايمان آورده و عمل صالح انجام مى دهند و در برابر پروردگارشان خاضعانه سر تسليم فرود مى آوردند، اينان اهل بهشتند و در آن دائمى خواهند بود.
با در نظر گرفتن دو گروه دشمنان و پذيرندگان ولايت على عليه السلام، نسبت و مقايسه اين دو دسته به يكديگر همانند كور در برابر بينا و كر در برابر شنواست. آيا ممكن است اين دو گروه مساوى باشند؟ با اين فاصله اى كه بين دو گروه ذكر شد آيا هنوز بيدار نمى شويد؟!
با آنچه خوانديم جا دارد بگوييم: اى غدير عزيز، چه طاق نصرتى كه خداوند براى تو بر پا كرده است! اين طاق بلند را با آيات زيبا و تابلوهاى بلند قرآنش تزيين كرده، و يد قدرت خويش را براى حفاظت از آن فراز آورده، و جمعيت صد و بيست هزار نفرى حجاج را دعوت نامه رسمى داده، و اين گونه ما را براى حضور در اين دعوت جهانى آماده كرده است.
ص: 83
يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ، اِنَّ اللّه َ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ.
اى پيامبر، ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده، و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى، و خدا تو را از شر مردم حفظ مى كند. خداوند قوم كافر را هدايت نمى كند.
با پايان استراحت كاروان در «قُديد»، بارها را براى غدير بستند و آن روز را تا شب به سمت غدير پيش آمدند. اكنون شب هيجدهم ماه ذى الحجة است و كاروان مسير شبانه خود را به سوى غدير مى پيمايد. غدير خم نيز با بركه آبش و چشمه سار و پنج درخت كهنسالش در انتظار كاروان عظيم حجاج است. مقصدى كه از مكه تعيين شده و مردم از وعده گاهشان و برنامه اى كه در انتظارشان است، به خوبى خبر دارند.
قلب رسول صلى الله عليه و آله در چگونگى تحقق امر الهى و اعلام ولايت مطلقه جانشينان معصوم خود مى تپد. پيك وحى نيز در تكاپوى فوق العاده اى براى تدارك برنامه فرداست. همزمان تحركات مخرب منافقين وارد مرحله جدى شده و اوضاع نشان مى دهد كه با حضور آن اكثريت مغشوش با افكار جاهلى، اجراى برنامه از پيش تعيين شده غدير غير ممكن است. از يك سو مردم ظاهربين فورا دهان به حسادت باز خواهند كرد كه پسر عموى خود و خاندانش را بر ما مسلط مى كند. از سوى ديگر منافقين آشوب بپا خواهند كرد و مجلس سخنرانى را بر هم خواهند ريخت و حتى ممكن است قصد جان پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام را بنمايند.
هم خداوند علم به بحرانى بودن موقعيت دارد و هم پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان مجرى امر خدا به شدت نگران آن است، و هم مؤمنين از اعلام ولايت در چنان شرايطى واهمه دارند، و هم منافقين جو حاكم را زير نظر دارند و صدها توطئه در سر مى پرورانند.
ص: 84
در چنين شرايطى، پروردگار جهان مى خواهد با يد قدرت خود نشان دهد كه اگر او اراده كند همه مقهور اويند. حتى نسل هاى آينده بايد از اين حقيقت آگاه شوند كه در آن شرايط هولناك اراده حق تعالى بر اعلام ولايت در مراسم سه روزه غدير تعلق گرفته بود، و در سايه آن عنايت الهى بود كه جمعيت يكصد و بيست هزار نفرى بدون مشكل تا غدير آمدند و حتى عده اى از اهل يمن و اهل مكه همراه قافله خود را به غدير رسانيدند.
مجلسى با آن عظمت و خطابه اى در يك ساعت - كه در تاريخ ششهزار ساله انبيا عليهم السلام بى سابقه بود - با كمال آرامش برگزار شد؛ و پيامبر صلى الله عليه و آله بدون هيچ تقيه اى و بدون آنكه فرازهايى از سخنش را حذف كند، در سكوت مطلقِ يكصد و بيست هزار انسان، سخنرانى خود را به طور كامل ايراد كرد، و حتى در بين خطابه اش على عليه السلام را بر سر دست بلند كرد و او را معرفى نمود. بعد از آن در طول سه روز كه انتظار هر حادثه اى مى رفت، برنامه مفصل بيعت بدون هيچ بى نظمى برگزار شد.
آيا اين برنامه مفصل، در جوى چنان خطرناك، جز با اراده خداوند - كه قلب ها و فكرها و روح و جسم همه مردم در يد قدرت اوست - امكان پذير بود؟ آيا جز معجزه نام ديگرى بر «غدير» مى توان گذاشت؟!
اواخر شب هيجدهم و صبح آن روز كه كاروان به درختان و بركه غدير كاملاً نزديك شده بود، آيه اى از قرآن نازل شد كه در عين اختصار همه جوانب غدير را در برداشت، و تابلوى درخشنده غدير در متن قرآن شد. اين آيه همه نگرانى ها را بر طرف كرد و خبر قطعى از اراده پروردگار و ضمانت حفظ از هر خطر و توطئه اى را داد:
يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ، اِنَّ اللّه َ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ.
ص: 85
اى پيامبر، ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده، و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى، و خدا تو را از شر مردم حفظ مى كند. خداوند قوم كافر را هدايت نمى كند.(1)
نزول اين آيه همه آن چيزى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله انتظارش را مى كشيد؛ و انعكاس آن مى توانست اين گونه باشد:
«يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»: اى صاحب رسالت، آنچه از سوى پروردگارت درباره امامت و خلافت و ولايت نازل شده ابلاغ كن و به مردم برسان.
«وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»: اين مسئله آن قدر قطعى و مهم و مورد تأكيد است كه اگر انجام نشود گويا در رسالت و نبوت خويش هيچ گامى برنداشته اى و رسالتى كه بر دوشت نهاده شده به انجام نرسانده بر زمين نهاده اى.
«وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»: از جهت توطئه هايى كه از آن هراس دارى مطمئن باش كه خداوند حفظ تو را از شر مردمان توطئه گر ضمانت نموده است.
«اِنَّ اللّه َ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ»: هدف اصلى ابلاغ اين پيام و اتمام حجت است، و شكى نيست كه گروهى از مردم ولايت را نمى پذيرند و بدان ايمان نمى آورند و كفر مى ورزند.
با نزول اين آيه، پيامبر صلى الله عليه و آله آنچه درباره توطئه ها از مردم مخفى مى كرد بى واهمه با آنان در ميان گذاشت و فرمود: «اين آيه تهديد بعد از وعيد است. حتما امر خداوند را به انجام خواهم رساند؛ چرا كه اگر مردم هم مرا متهم كنند و تكذيب نمايند براى من آسانتر از عواقب الهى در دنيا و آخرت است، و خدا بدون انجام اين وظيفه از من راضى نمى شود. اكنون كه خدا ضامن حفظ من است از هيچ كس نمى هراسم».
ص: 86
اين گونه پيامبر صلى الله عليه و آله به همراه ساير مؤمنين با قلبى مطمئن دست به كار اجراى فرمان پروردگار درباره غدير شدند. ساعتى بعد كاروان كنار بركه غدير توقف كرد و مردم پياده شدند و هر يك براى خود جايى پيدا كردند، و هنگام ظهر براى اجراى فرمان الهى در برابر منبر غدير زانو زدند.
با توجه به موقعيت خاص اين آيه در واقعه غدير، در پنج مرحله به تحقيق آن مى پردازيم:
1 . آيه «بلّغ» مهمترين آيه غدير.
2 . زمان و مكان نزول آيه «بلّغ».
3 . كيفيت نزول آيه «بلّغ».
4 . تفسير گونه اى بر آيه «بلّغ».
5 . تحليلى بر محتواى آيه «بلّغ».
قرار داشتن اين آيه در صدر آيات غدير نسبت به ساير آيات مربوط به آن، به خاطر اين است كه به عنوان دستور مستقيم الهى براى برنامه غدير شناخته شده است، و مى توان گفت: در هيچ مورد ديگرى آيه اى نداريم كه دستور صريح و روشنى درباره برنامه خاصى آمده باشد. اختصاص آن به غدير هم نزد شيعه و غير شيعه از مسلمات است، و بين مفسرين و محدثين اهل سنت مشهور است، اگر چه بعضى از آنان در صدد انحراف شأن نزول آيه بوده اند.
ص: 87
ابتدا نام عده اى از بزرگان علماى اهل سنت، كه نزول آيه «بلِّغ» را در غدير ذكر كرده اند مى آوريم:(1)
1 . ابن ابى حاتم عبدالرحمن بن محمد بن ادريس رازى (به الدر المنثور: ج 2 ص 298 مراجعه شود)
2 . احمد بن عبدالرحمن شيرازى (به بحار الانوار: ج 37 ص 155 مراجعه شود)
3 . احمد بن موسى بن مَرْدَوَيه. (به الدر المنثور: ج 2 ص 298 مراجعه شود)
4 . احمد بن محمد ثعلبى (الكشف و البيان - مخطوط)
5 . ابو نعيم احمد بن عبداللّه اصفهانى (ما نزل من القرآن فى على عليه السلام: ص 86)
6 . ابو الحسن على بن احمد واحدى (اسباب النزول: ص 115)
7 . مسعود بن ناصر سجستانى. (كتاب حديث الولاية - مخطوط)
8 . عبداللّه بن عبيداللّه حسكانى (شواهد التنزيل: ج 1 ص 187)
9 . ابن عساكر على بن حسن دمشقى (ترجمة اميرالمؤمنين عليه السلام من تاريخ دمشق: ج 2 ص 86)
10 . فخر الدين محمد بن عمر رازى (تفسير الرازى: ج 12 ص 49)
11 . محمد بن طلحة نصيبى شافعى (مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول عليهم السلام: ص 44)
12 . عبدالرزاق بن رزق اللّه رسعنى (مفتاح النجا فى مناقب آل العبا، مخطوط)
13 . حسن بن محمد نيشابورى. (تفسير النيسابورى: ج 6 ص 129 - 130)
14 . على بن شهاب الدين همدانى (موده القربى: ينابيع المودة: ص 249)
15 . على بن محمد معروف بابن صباغ مالكى (الفصول المهمة فى معرفة الأئمة عليهم السلام: ص 42)
16 . محمود بن احمد عينى (عمدة القارى فى شرح صحيح البخارى: ج 18
ص: 88
ص 206)
17 . عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى (الدر المنثور: ج 2 ص 298)
18 . محمد محبوب عالم. (تفسير شاهى)
19 . حاج عبدالوهاب بن محمد (به نفحات الازهار: ج 8 ص 247 مراجعه شود)
20 . جمال الدين عطاء اللّه بن فضل اللّه شيرازى (الاربعين فى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام - مخطوط)
21 . شهاب الدين احمد. (توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل - مخطوط)
22 . ميرزا محمد بن معتمد خان بدخشى (مفتاح النجا - مخطوط)
كسانى كه اسناد اين كتاب ها و روايات مربوط به آيه «بلِّغ» به آنها منتهى مى شود عبارتند از: ابن عباس، ابوهريره، براء بن عازب، جابر بن عبداللّه، حذيفة بن اُسَيد، زيد بن اَرقَم، رياح بن حارث، عامر بن ليلى بن ضمرة، عبداللّه بن ابى اوفى، عبداللّه بن
مسعود، عطية، مجاهد.(1)
در اين باره به كتاب هاى زير از منابع اهل سنت نيز مى توان مراجعه كرد:(2) ارجح المطالب: ص 67 ، 68 ، 203، 566 . اسباب النزول: ص 135. امالى شجرى: ص 145. تاريخ دمشق: ج 2 ص 85 . فتح القدير: ج 3 ص 57 . المنار: ج 6 ص 463. تنزيل الآيات: ص 54 . التهذيب فى التفسير: ج 3 ص 106. توضيح الدلائل: ص 158. فتح البيان: ج 3 ص 89 .
البته روايات شيعه درباره آيه «بلّغ» به قدرى زياد است كه نيازى به ذكر ندارد، و نزول آن درباره غدير نزد شيعه از مسلمات است.
ص: 89
نكته ديگر اينكه روايات مربوط به آيه در تبيين محتواى آن - كه شامل مسايل مهمى در مسئله ولايت است - نقش به سزايى دارد، و منحصر به فرد بودن آن را بين آيات غدير روشن مى سازد.
شكى نيست كه اين آيه قبل از مراسم غدير نازل شده؛ چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير از نزول آن خبر داد، و بخش دوم سخنرانى خود را به تبيين جوانب مختلف آن اختصاص داد. براى به دست آوردن زمان و مكان دقيق نزول آيه بايد روايات آن را مورد مطالعه قرار دهيم كه برخى صريح و برخى ديگر اشاره اجمالى به اين مطلب دارد. ابتدا دو روايت را ذكر مى كنيم كه تعيين دقيق زمان و مكان نزول آيه را در بر دارد:
1 . اواخر شب هيجدهم ذى الحجة در نزديكى غدير
قالَ حُذَيْفَةُ: فَلَمّا كانَتِ اللَّيْلَةُ الرّابِعَةُ (بَعْدَ الْخُرُوجِ مِنْ مَكَّةَ) هَبَطَ جَبْرَئيلُ فى آخِرِ اللَّيْلِ فَقَرَأَ عَلَيْهِ: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ . . .».
حذيفه مى گويد: وقتى شب چهارم از روز خروج از مكه (روز چهاردهم) شد، جبرئيل آخر شب نازل شد و اين آيه را بر پيامبر صلى الله عليه و آله خواند.(1)
2 . پنج ساعت از روز هيجدهم گذشته در غدير خم
قالَ الْباقِرُ عليه السلام: فَلَمّا بَلَغَ غَديرَ خُمٍّ قَبْلَ الْجُحْفَةِ بِثَلاثَةِ اَمْيالٍ، اَتاهُ جَبْرَئيلُ عَلى خَمْسِ ساعاتٍ مَضَتْ مِنَ النَّهارِ، فَقالَ: يا مُحَمَّدُ! اِنَّ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ يُقْرِؤُكَ السَّلامُ وَ يَقُولُ لَكَ: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ . . .».
امام باقر عليه السلام مى فرمايد: وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله به غدير خم رسيد - كه در سه مايلى جحفه قرار دارد - جبرئيل پنج ساعت از روز گذشته نزد او آمد و گفت: اى محمد! خداوند عزوجل به تو سلام مى رساند و به تو مى گويد: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ . . .».(2)
ص: 90
سه روايت ديگر هم اجمالاً فقط بين راه يا روز هجدهم در غدير را ذكر كرده بدون آنكه زمان يا مكان دقيق آن را تعيين كند:
1 . بين راه
قالَ الصّادِقُ عليه السلام: خَرَجَ رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله اِلى مَكَّةَ فى حَجَّةِ الْوِداعِ، فَلَمَّا انْصَرَفَ مِنْها جاءَهُ جَبْرَئيلُ فِى الطَّريقِ فَقالَ لَهُ: يا رَسُولَ اللّه ِ! اِنَّ اللّه َ تَعالى يُقْرِؤُكَ السَّلامُ وَ قَرَأَ هذِهِ الاْيَةِ: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ . . .».
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع به مكه آمد. وقتى از آنجا بازگشت جبرئيل در راه نزد او آمد و گفت: «يا رسول اللّه! خداى تعالى سلامت مى رساند»، و سپس اين آيه را خواند: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ . . .».(1)
2 . روز هيجدهم در غدير
عَنْ ابْنِ عَبّاسٍ: حَتّى كانَ الْيَوْمَ الثّامِنَ عَشَرَ، فَاَنْزَلَ اللّه ُ تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَيْهِ: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ . . .».
ابن عباس مى گويد: تا آنكه روز هيجدهم شد، و خداوند تبارك و تعالى بر پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نازل كرد: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ . . .».(2)
عَنْ زَيْدِ بْنِ اَرْقَمَ: لَمّا نَزَلْنا بِالْجُحْفَةِ راجِعينَ وَ ضَرَبْنا اَخْبِيَتَنا نَزَلَ جَبْرَئيلُ بِهذِهِ الاْيَةِ: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ . . .».
زيد بن ارقم مى گويد: وقتى در جُحفه پياده شديم و خيمه ها را بر پا كرديم، جبرئيل اين آيه را نازل كرد: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ . . .».(3)
بايد توجه داشت كه منظور از «جُحْفه»، منطقه جحفه است كه غدير خُم در آن قرار گرفته است؛ چرا كه تصريح به بر پا كردن خيمه ها مى كند، و شكى نيست كه در جحفه
ص: 91
توقفى نبوده و خيمه اى بر پا نشده است، و فقط در غدير خم براى برنامه سه روزه خيمه ها را بر پا كرده اند.
از مجموع اين روايات و اقوال درباره زمان نزول آيه كدام را بپذيريم؟ بايد توجه داشت كه فاصله زمانى بين دو قول از آخر شب تا پنج ساعت بعد از طلوع آفتاب است كه حدودا شش ساعت مى شود، و اين زمان قابل توجهى نيست. فاصله مكانى آن هم از مكانى قبل از غدير با در نظر گرفتن مسير پنج شش ساعته با پاى شتر تا خود غدير است، كه اين فاصله هم چندان زياد نيست.
با در نظر گرفتن اين مطلب، در حل اختلاف درباره زمان و مكان نزول آيه دو احتمال وجود دارد:
الف . راويانى كه غدير را محل نزول آيه ذكر كرده اند، اين فاصله زمانى و مكانى را مقدار مهمى به حساب نياورده اند و اجمالاً نزول آن را در غدير حساب كرده اند، و يا حتى ورود به منطقه غدير را در نظر گرفته اند اگر چه بعد از چند ساعت به بركه ودرختان رسيده باشند.
ب . هنگامى كه آنان از آيه باخبر شده اند در غدير و پنج ساعت بعد بوده، و چنين گمان كرده اند كه آيه در آن زمان و مكان نازل شده، در حالى كه خبر نداشته اند كه اصل نزول آن چند ساعت قبل در بين راه بوده است.
در اين ميان - با استفاده از چند قرينه - مى توان نزول آيه را در پنج ساعت بعد از طلوع آفتابِ روز هيجدهم، در كنار بركه و درختان غدير ترجيح داد:
1 . طبق روايات متعدد، رسيدن قافله كنار بركه غدير قبل از ظهر بوده، كه در فاصله باقيمانده تا ظهر مردم خيمه هاى خود را برپا كردند و همزمان منبر غدير نيز براى سخنرانى آماده شد. اين زمانِ ورود با پنج ساعت پس از طلوع آفتاب كه حدود ساعت ده صبح مى شود و در نزول آيه ذكر شده تطابق دارد. با در نظر گرفتن اين مطلب و
ص: 92
اضافه بر اينكه محل غدير از مكه تعيين شده بود و همه مى دانستند كه بايد در آنجا براى برنامه اى مهم توقف كنند، مى توان گفت: به محض رسيدن كنار بركه، خداوند بر رسولش وحى فرستاد كه اكنون همه شرايط براى اعلان ولايت آماده است و همه در وعده گاه غدير حضور يافته اند، پس هر چه زودتر «بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ».
2 . اميرالمؤمنين عليه السلام در زمان خلافت ظاهرى خود براى اولين بار پس از 25 سال روز غدير را جشن گرفت. در اين مراسم آن حضرت دقيقا پنج ساعت از روز گذشته بر فراز منبر قرار گرفت و خطابه مفصلى ايراد فرمود.(1) اين ساعت ظاهرا براى تطبيق دقيق با زمانى است كه آيه «بلغ» در آن نازل شده است.
3 . اينكه در روايت امام صادق عليه السلام كلمه «فِى الطَّريقِ» (يعنى: در راه) درباره نزول آيه آمده، منافاتى با نزول آيه در غدير ندارد، چرا كه مى فرمايد: «فَلَمَّا انْصَرَفَ مِنْها جاءَهُ جَبْرَئيلُ فِى الطَّريقِ . . .»، يعنى در بازگشت از مكه به مدينه در بين راه جبرئيل اين آيه را آورد، و اين كلمه «بين راه» بر خود «غدير» هم تطبيق كامل دارد، چرا كه بين راه مكه تا مدينه است.
4 . روايت امام باقر عليه السلام بر روايت حذيفه و ابن عباس و زيد بن ارقم ترجيح دارد، چرا كه اولاً از مقام عصمت صادر شده است، و ثانيا روايات سه نفر مذكور حالت كلى گويى از نظر زمان و مكان دارد و اجمالاً روز هيجدهم يا منطقه جحفه يا اواخر شب را ذكر كرده اند، ولى امام عليه السلام با دقت و ظرافت كامل پنج ساعت از روز گذشته را تعيين مى فرمايد؛ در حالى كه چنين دقت زمانى در ذكر قضاياى تاريخى در آن عصر موسوم نبوده است، و حضرت به خاطر عنايت فوق العاده اين گونه زمان دقيق آن را بيان نموده است.
ص: 93
هيچ آيه اى از قرآن با اين مقدمات مفصل كه در آيه «بلغ» به وقوع پيوسته نازل نشده است، به طورى كه جا دارد از آن با عنوان «تاريخچه نزول آيه تبليغ» ياد كنيم. با جمع بندى احاديث مربوط به نزول آيه، سير تسلسلى كيفيت نازل شدن آن تقديم مى شود:
دستور اعلان ولايت على عليه السلام از مدينه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و كاروان عظيم با دو هدف حج و ولايت حركت كرد. همزمان با شروع حج مراحل جدى معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام آغاز شد. هنگام عشاى روزه عرفه، خداوند بار ديگر دستور و برنامه منصوب كردن اميرالمؤمنين عليه السلام را به پيامبر صلى الله عليه و آله داد. با اين اعلام كه خبر از نزديكى برنامه مى داد پيامبر صلى الله عليه و آله تكذيب مردم و تحريكات منافقين را به ياد آورد و خود را در شرايطى سخت احساس كرد(1) و آن قدر گريست كه محاسن شريفش پر از اشك شد و فرمود: «اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه قوم من از جاهليت فاصله گرفته اند. من اينان را به اختيار خودشان يا به كمك جنگ ها به انقياد خود درآورده ام. اكنون اگر بخواهم ديگرى را بر آنان حاكم كنم چه خواهد شد»؟(2) اين بود كه فعلاً چيزى در اين باره به مردم نگفت و صلاح دانست كه اطلاعى نداشته باشند تا مبادا او را متهم كنند.(3)
با پايان حجة الوداع و حركت از مكه به سوى غدير در سه مرحله اين فرمان تكرار شد و نزول آيه در اين سه مرحله انجام گرفت. جبرئيل در بين راه آمد و از طرف خداوند سلام رساند و چنين خواند: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ»: «اى رسول خدا، برسان آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده است».
ص: 94
در مرحله اول همين مقدار از آيه نازل شد و در پى آن پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه مردم مسلمان شده اند. مى ترسم با اعلان ولايت على مضطرب شوند و اطاعت نكنند و اهل نفاق تفرقه ايجاد كنند، و به جاهليت باز گردند، چرا كه دشمنى آنان و عداوتشان با على روشن است. اگر ممكن است از خدا بخواه تا مرا از اين مأموريت معاف فرمايد».
جبرئيل بازگشت و روز بعد دوباره نازل شد و اين هنگامى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله هنوز كنار بركه نرسيده بود، اما وارد منطقه غدير شده بود. اين بار جبرئيل چنين گفت: يا محمد، خداى تعالى مى فرمايد: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»: «اى پيامبر، ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده، و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى». در اين مرحله دوم يك فراز به آيه اضافه شد، و جبرئيل دستور آورد كه بايد فردا در منزل بعدى كه كاروان پياده مى شوند، ولايت على را بر مردم اعلام كنى.
در پى اين دستور پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى جبرئيل، از اصحابم مى ترسم كه با من مخالفت كنند و اهل نفاق بر من طعن وارد كنند. قريش در ضديت با اين موضوع مطالبى به من گفته اند(1)، و من بر جان خود و على ترس دارم.(2) از خدا بخواه كه در اعلان چنين مطلبى حفظ از شر مردم را براى من ضمانت كند.
بار ديگر جبرئيل بالا رفت، و روز بعد هنگامى نازل شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله كنار بركه غدير خم رسيده و پنج ساعت از طلوع آفتاب گذشته بود. در آنجا جبرئيل چنين گفت: يا رسول اللّه، خداى تعالى مى فرمايد: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»: «اى پيامبر، ابلاغ كن آنچه از
ص: 95
پروردگارت بر تو نازل شده، و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى، و خدا تو را از شر مردم حفظ مى كند».
در اين مرحله سوم كه ضمانت حفظ از طرف خدا هم به آيه اضافه شد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «به خدا قسم از اين مكان حركت نخواهم كرد تا رسالت پروردگارم را ابلاغ نمايم.(1) اين تهديدى از طرف پروردگار من است كه اگر رسالت او را ابلاغ نكنم مرا عذاب خواهد كرد. آگاه باشيد كه از هيچكس ترسى ندارم و امر خداى عزوجل را به اجرا در خواهم آورد. اگر مرا تكذيب هم كنند برايم بهتر از عقوبت خداوندى در دنيا و آخرت است».(2) آنگاه على عليه السلام را فرا خواند و نزول آيه را به او چنين خبر داد:
خداوند عزوجل اين آيه را نازل كرده است: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»، يعنى درباره ولايت تو يا على؛ «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»، يعنى اگر آنچه درباره ولايت تو دستور داده شده ام انجام ندهم عمل من باطل مى شود، و هر كس به غير ولايت تو خدا را ملاقات كند اعمالش باطل مى شود. اين وعده اى است كه خداوند براى من وفا خواهد كرد. من جز فرموده پروردگارم - تبارك و تعالى - نمى گويم. آنچه مى گويم از جانب
خداى عزوجل است كه درباره تو نازل كرده است.(3)
مرحله نهايى اعلام عمومى نزول اين آيه بر فراز منبر غدير انجام گرفت. پيامبر صلى الله عليه و آله در آغاز خطابه غدير، ارتباط مستقيم فرمان الهى در اين آيه را با خطابه بلندى كه براى
اعلان ولايت آغاز كرده بود با تمام جزئيات چنين بيان فرمود:(4)
ص: 96
آنچه پروردگارم به من وحى نموده ادا مى نمايم از ترس آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد كه هيچكس نتواند آن را دفع كند . . . زيرا خداوند به من اعلام فرموده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل نموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرسانده ام، و براى من حفظ از شر مردم را ضمانت نموده و خدا كفايت كننده و كريم است. خداوند به من چنين وحى كرده است: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ - فى حَقِّ عَلِىٍّ، يَعْنى فِى الْخِلافَةِ لِعَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ - وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ».
آنگاه بيان فرمود كه من درباره هيچيك از دستورات خدا كوتاهى نكرده ام، و نزول اين آيه با محتواى خاصش سببى دارد كه براى شما بيان مى كنم. سپس درباره علت اين خطاب عتاب آميزِ خداوند فرمود كه در نزول اين آيه جبرئيل سه بار بر من نازل شد، و وجود منافقين و كارشكنان باعث شد تا از جبرئيل بخواهم كه از خدا بخواهد تا مرا از انجام چنين مأموريتى معاف بدارد، ولى خداوند نپذيرفت. اكنون هم از من راضى نمى شود مگر آنچه در حق على بر من نازل كرده ابلاغ نمايم. سپس بار ديگر آيه را تلاوت فرمود: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ - فى حَقِّ عَلِىٍّ - وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»؛ و اين گونه بود كه آيه «بلِّغ» طى شرايط پر مخاطره اى نازل شد و به مردم اعلام گرديد.
متن آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ . . .» داراى چهار قسمت است كه در عين ارتباط به يكديگر، هر كدام بار سنگينى از زواياى غدير را با خود حمل مى كند، و در روايات مربوط به آيه هم جداگانه و به تفصيل مورد تبيين قرار گرفته است. از آنجا كه درك عميقى از هر فراز در روشن تر شدن فراز بعدى اثر دارد، لذا چهار فصل آيه را جداگانه مورد موشكافى قرار مى دهيم، و تفسيرى كه در احاديث اهل بيت عليهم السلام آمده مى آوريم.
چهار فراز آيه عبارتند از:
ص: 97
1 . يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ.
2 . وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ.
3 . وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ.
4 . اِنَّ اللّه َ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ.
فراز اول: يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ
در اين فراز دو قسمت بايد تبيين شود: 1. ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ. 2. بَلِّغْ. اگر چه جمله اول مؤخر است، ولى چون فهم معناى دقيق آن در جمله دوم مؤثر است مقدم گرديده است.
1 . ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ
«ما» موصوله در اينجا نقطه ابهام است و بايد معلوم شود آنچه در اين مقطع از طرف خدا بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده چيست. احاديث بسيارى از شيعه و غير شيعه در حد تواتر وارد شده كه منظور از «ما اُنْزِلَ» در اين آيه «ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام» است و اين مطلب در قالب عبارات كوتاه و بلند بيان شده است. در يك كلمه مقصود «ولايت» است و در بلندترين عبارت منظور تمام «خطبه بلند غدير» است. آنچه به عنوان تفسير عبارت «ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» در روايات آمده مطالب زير است، كه بعضى مجمل و برخى ديگر واضحتر است، كما اينكه بعضى كوتاهتر و برخى مفصل تر است:
-- ما اُنْزِلَ فى عَلِىٍّ: آنچه درباره على نازل شده است.(1)
-- ما اُنْزِلَ فى حَقِّ عَلِىٍّ، يَعْنِى الْخِلافَةِ لِعَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ: آنچه در حق علىنازل شده، يعنى خلافت براى على بن ابى طالب.(2)
ص: 98
-- اَنْ تَنْصِبَ عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ: على را به عنوان نشانه مردم منصوب نمايى.(1)
-- وِلايَةُ عَلِىٍّ عليه السلام: ولايت على عليه السلام.(2)
-- ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ فى عَلِىٍّ لَيْلَةَ الْمِعْراجِ: آنچه در شب معراج درباره على بر تو نازل شده است.(3)
-- اَنْ تَعْهَدَ عَهْدَكَ وَ تُقيمَ عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ يَهْتَدُونَ بِهِ: عهد خود را بسپارى و على را به عنوان علامتى براى مردم منصوب نمايى كه به وسيله او هدايت شوند.(4)
-- اَنْ اَقِمْ عَلِيّا عَلَما وَ خُذْ عَلَيْهِمُ الْبَيْعَةَ وَ جَدِّدْ عَلَيْهِمْ ميثاقى لَهُمُ الَّذى واثَقْتُهُمْ عَلَيْهِ: على را به عنوان نشانه اى بر پا دار و از مردم بيعت بگير و عهد و ميثاق مرا كه قبلاً با آنان بسته ام تجديد كن.(5)
-- اَنْ اَنْصِبَ لَكُمْ اِمامَكُمْ وَ الْقائِمَ فيكُمْ بَعْدى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى، وَ الَّذى فَرَضَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى الْمُؤْمِنينَ فى كِتابِهِ طاعَتِهِ فَقَرَنَهُ بِطاعَتِهِ وَ طاعَتى وَ اَمَرَكُمْ بِوِلايَتِهِ: امام شما و آن كه بعد از من در ميان شما امور را بدست مى گيرد و وصى و جانشينم را منصوب نمايم، همان كسى كه خداى عزوجل در كتابش اطاعت او را بر مؤمنين واجب كرده، و اطاعت او را قرين اطاعت خود و من قرار داده و شما را به ولايت او امر كرده است.(6)
ص: 99
-- اَنْ اَقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَأُعْلِمَ كُلَّ اَبْيَضَ وَ اَسْوَدَ: اَنَّ عَلِىَّ بْنَ اَبى طالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى فى اُمَّتى وَ الاِْمامَ مِنْ بَعْدى، الَّذى كانَ مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلَّ هارُونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى، وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّه ِ وَ رَسُولِهِ.
در اين مجلس بپا خيزم و به هر سياه و سفيدى بفهمانم كه على بن ابى طالب برادرم و وصيم و جانشينم در امت من و امام بعد از من است. همان كسى كه منزلت او نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى است مگر آنكه پيامبرى بعد از من نيست. و او صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسول است.(1)
- تمام خطبه غدير كه بعد از اين امر و به عنوان امتثال آن ادا شده تفسير «ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» است.(2)
2 . بلِّغ
اكنون كه منظور از آنچه بايد ابلاغ گردد معلوم شد، سؤال اين است كه آيا «ولايت على عليه السلام» قبلاً ابلاغ نشده بود؟ آيا پيامبر صلى الله عليه و آله از هر فرصتى براى مطرح كردن خلافت و امامت و ولايت دوازده امام بعد از خود استفاده نمى كرد؟ اگر چنين است پس اين تبليغ چه فرقى با تبليغ هاى قبلىِ ولايت دارد؟
پاسخ اين است كه فرق اين ابلاغ با آنچه در قبل بوده رسميت آن از يك سو و مفصل بودن آن از سوى ديگر است. در حج هم مسئله همين طور بود. پيامبر صلى الله عليه و آله بارها مسئله
حج را مطرح كرده بود و در قرآن هم نازل شده بود و به برخى اعمال آن هم اشاره شده بود و حتى حضرت مى توانست يك دور اعمال حج را براى مردم بيان كند بدون آنكه عملاً آنها را انجام دهد. ولى رسميت دادن به آن از يك سو و عملاً تمام جزئيات آن را براى مردم توضيح دادن از سوى ديگر، انگيزه چنين مراسمى براى حج بود. طبيعى
ص: 100
است كه در برخى اعمال كه هر روز يا هر چند گاه يكبار انجام مى شود و برنامه آن در چند كلمه خلاصه مى شود، نيازى به چنين مراسم مفصل نيست.
در مسايل اعتقادى هم آنچه مختصرتر است و آثار آينده ساز آن كمتر، نياز به مراسم رسمى و مفصل ندارد؛ ولى آنچه مانند «جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله» حساس است و جوانب پيچيده اى دارد، بايد در يك مراسم رسمى و تحت اعلان عمومى و با بسط همه جزئيات بيان گردد.
آنچه قبلاً درباره «ولايت على عليه السلام» در طول عمر پيامبر صلى الله عليه و آله توسط آن حضرت گفته شده بود، چه بسا در مواردى مقرون به تقيه بوده و حضرت صلاح ديده اند كه جوانبى از آن بيان نشود. در مواردى مخاطب درك كاملى از مطلب نداشته و مجملاً گفته شده است. اما در خطبه غدير با ضمانت عصمت پروردگار، تمام پرده هاى تقيه كنار رفته، و مخاطبانى به تعداد كل بشريت در نظر گرفته شده اند، و در مجلسى عظيم و بى سابقه كه از قبل پيش بينى شده بود، در اتمام حجتى همه جانبه، مسئله «ولايت امامان عليهم السلام» در كامل ترين شكل خود مطرح شده است.
فراز دوم: و إن لم تفعل فما بلغت رسالته
در اين فراز نيز دو قسمت بايد تبيين شود: 1. وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ. 2. فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ.
1 . وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ
اين جمله شرطيه در اوامر الهى بر پيامبر صلى الله عليه و آله اولين و آخرين بار است، و در هيچ مورد ديگرى خداوند پس از دستورى به پيامبرش چنين خطابى نفرموده است. يعنى درباره آن حضرت انجام ندادن فرامين الهى قابل تصور نيست تا براى پيشگيرى از آن
ص: 101
خداوند شرطى به ميان آورد.(1) بنابراين با قرائت اين آيه هر خواننده اى فورا متوجه مى شود كه در مورد اعلان ولايت زمينه خاصى بوده و جوّ خاصى حاكم شده كه به انجام رساندن چنين امرى با مشكل رو به رو شده است.
اين مشكل به صراحت در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله نيز مطرح شده، و براى آنكه همه جوانب مطلب كاملاً شفاف باشد آن حضرت صريحا فرموده است:
وَ اِنّى راجَعْتُ رَبّى خَشْيَةَ طَعْنِ اَهْلِ النِّفاقِ وَ تَكْذيبِهِمْ: من درباره انجام اين امر به پروردگارم مراجعه و تقاضاى انجام نشدن آن را نمودم از ترس طعنه اهل نفاق و تكذيب آنان.(2)
وَ سَأَلْتُ جَبْرَئيلَ اَنْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ اِلَيْكُمْ: من از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد تا مرا از تبليغ اين مطلب به شما معاف بدارد.(3)
طبعا اين سؤال مطرح مى شود كه پيامبر صلى الله عليه و آله از چه كسانى و از چه جهتى ترس داشت، كه با وجود آنها نتواند امر الهى را آن گونه كه بايد به ثمر رساند و ابلاغ نمايد؟ باز هم براى آنكه اين احساس پيامبر صلى الله عليه و آله دقيقا مطرح شود، در سخنان آن حضرت در اين مورد كلماتى از قبيل «اَخْشى»، «اَتَخَوَّفُ»، «حَذَرا» و «مَخافَةَ» به چشم مى خورد، كه صراحتا ترس از چيزى يا كسى را دليل بر اين توقف ذكر مى فرمايد. در روايات مربوط به آيه «بلِّغ»، هم افرادى كه حضرت از شر آنان در امان نبوده مطرح شده؛ و هم جهتى كه از آن خوف داشته و هم عكس العمل پيامبر صلى الله عليه و آله با احساس چنين شرايطى بيان گرديده است، كه ذيلاً نمونه هاى آن را در چهار بخش ذكر مى كنيم:
ص: 102
الف . ترس از چه كسانى؟
ب . ترس از چه جهاتى؟
ج . ريشه هاى نامساعد بودن شرايط
د . عكس العمل هاى پيامبر صلى الله عليه و آله با احساس شر مردم
الف . ترس از چه كسانى؟
در روايات مربوط به آيه، گاهى افراد مورد نظر با همان صفت كه از آنان ترسيده مى شود ذكر شده اند مثل «اهل النِفاق و الشِقاق»(1) و «اهل الاِفك»(2)؛ و گاهى گروه خاصى از مردم بدون ذكر خصوصيت آنان آمده مثل «قريش»(3) و «اصحابى»(4) و «قومى»(5)؛ و گاهى همه مردم به طور عموم به عنوان كلمه «ناس»(6) ذكر شده است. در مواردى هم دو مورد با هم ذكر شده مثلاً فرموده است: «اَخافُ قُرَيشا وَ النّاسَ».(7)
شكى نيست كه منظور از همه مردم اكثريت آنان است، و افرادى همچون سلمان و ابوذر و مقداد پشتيبانان ولايت بوده اند و هيچ خوفى از جانب آنان متوجه مسئله غدير نبوده است. ولى اين مهم است كه بدانيم همان اكثريت مردم - از جهت ترسى كه بر آنان بوده - به چند گروه تقسيم مى شدند و همه از يك جهت مشكل نداشتند؛ كه توضيح اين مطلب در قسمت بعدى ذكر خواهد شد.
اما ذكر «قريش» و «اصحاب» ناظر به حضور گروه خاصِ توطئه گر در بين آنان است كه اين مطلب بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله به خوبى آشكار شد و همه ديدند كه سردمداران
ص: 103
سقيفه همه از قريش درآمدند و همانان كه نام «اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله» را بر پيشانى داشتند با سوء استفاده از همين عنوان كار خود را پيش بردند.
ب . ترس از چه جهاتى؟
براى اعلام ولايت در غدير، با در نظر گرفتن اقشار مختلف مردم، پيامبر صلى الله عليه و آله از جهات مختلفى مى ترسيد كه اين جهات به صراحت در روايات مفسِّر آيه «بلِّغ» آمده است. اين جهات در دو قسمت قابل بررسى است: اتفاقاتى كه ممكن بود با اعلان ولايت روى دهد، و ريشه هايى كه باعث چنين وقايعى مى شدند.
اما اتفاقاتى كه ممكن بود روى دهد - على رغم اينكه ابتداءً جان حضرت در خطر احساس مى شد - ولى تكيه كلام حضرت بر جهاتى بود كه به حفظ دين مردم باز مى گشت، اگر چه جان حضرت هم در خطر بود. آنچه به عنوان احساس خطر در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله آمده، هشت جهت است كه به ترتيبِ شدت آنها ذكر مى شود:
جهت اول : نپذيرفتن و اطاعت نكردن و مخالفت
اين كمترين و ساده ترين برخورد كسانى بود كه ولايت على عليه السلام را قبول نمى كردند.
يعنى با آنكه مى دانستند اين ولايت از طرف خداست، ولى به عنوان سرپيچى رسما و علنا زير بار فرمان خدا نرفتنِ خود را اعلام مى كردند.
اين مسئله در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله با عبارات «اَنْ لا يُطيعُوا»(1): «اطاعت نكنند»، «اَنْ يُخالِفُونى»(2): «با من مخالفت كنند»، «اَنْ لا يَقْبَلُوا قَوْلى»(3): «سخن مرا نپذيرند» آمده است.
ص: 104
جهت دوم : تكذيب
به اين معنى كه به آن حضرت در مطالبى كه مى فرمايد نسبت كذب دهند و بگويند: «اينها را از جانب خود مى گويى و در نسبت آن به خدا دروغ مى گويى». اين پله دوم از عكس العمل هايى بود كه انتظار مى رفت گروهى از مخالفين ولايت در غدير با اين روش رو در روى حضرت بايستند.
اين جهت در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله با عبارات «مَخافَةَ تَكْذيبِ اَهْلِ الاِْفْكِ»(1): «از ترس تكذيب اهل افترا» و «خَشْيَةَ تَكْذيبِ اَهْلِ النِّفاقِ»(2): «براى حذر از تكذيب اهل نفاق» و «اَنْ يُكَذِّبُونى»(3): «از ترس آنكه مرا تكذيب كنند» آمده است.
جهت سوم : اتهام
به اين معنى كه بگويند: پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح كردن مسئله ولايت را بهانه اى قرار داده تا خاندانش را بر ما مسلط كند و حكومت را از دست ديگران خارج سازد. اين نوع برخورد - كه بوى جاهليت مى دهد - با سرعت بيشترى در اذهان عموم مردم جاى مى گيرد و پذيرفته مى شود.
اين مسئله در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله با عبارات «اَنْ يَتَّهِمُونى»(4): «از ترس آنكه مرا متهم كنند»، و «اَنْ يَقُولُوا: جاءَ بِابْنِ عَمِّهِ»(5): «اينكه بگويند: پسر عموى خود را بر سر كار آورده» آمده است.
ص: 105
جهت چهارم : استهزاء و مسخره كردن
اين روش يكى از راه هاى ديرينه منافقين در برخورد با مقام والاى پيامبر صلى الله عليه و آله بود، تا آنجا كه گاهى پشت سر حضرت با چشم و زبان خود اشاره هاى مسخره آميز مى كردند، و يا براى حضرت لقبى نامناسب شايع مى كردند مثل كلمه «اُذُن» به معناى گوش كه ذكر خواهد شد.(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله در كلام خود اين مسئله را با اين جمله ياد مى كند: «لِعِلْمى بِحِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاِْسْلامِ»(2): «به خاطر علمى كه درباره حيله هاى مسخره كنندگان اسلام دارم».
جهت پنجم : تفرقه
به اين معنى كه با مطرح شدن ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام، هر يك از مردم - با كشش ها و انحرافات درونى - در اين باره برخوردى داشته باشند و به تفرقه بيفتند و در صدد اعمال نظر خود باشند.
اين نيز مسئله اى قابل پيش بينى بود كه در روايت با اين تعبير آمده است: «فَخَشِىَ رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مِنْ قَوْمِهِ وَ اَهْلِ الْنِّفاقِ وَ الشِّقاقِ اَنْ يَتَفَرَّقُوا»(3): «پيامبر صلى الله عليه و آله از قوم خود و اهل نفاق و شقاوت ترس آن داشت كه مبادا متفرق شوند».
جهت ششم : اضطراب و طغيان
منظور از آن يك درجه بالاتر از تفرقه فكرى است، و نوبتِ بر هم ريختن نظم و بعد از آن طغيان و بلوا و آشوب به راه انداختن عده اى مى شود. اين احتمال نيز درباره جامعه مسلمين وجود داشت و زمينه آن فراهم بود.
ص: 106
پيامبر صلى الله عليه و آله اين نكته را به صراحت مطرح كرد: «فَأَخْشى اَنْ يَضْطَرِبُوا»(1): «مى ترسم
نظم را بر هم ريزند»، و يا در روايت آمده است: «فَتَخَوَّفَ اَنْ يَطْغَوْا فى ذلِكَ عَلَيْهِ»(2): «پيامبر صلى الله عليه و آله ترس آن داشت كه در اين باره بر عليه او طغيان كنند».
جهت هفتم : بازگشت به جاهليت
اين مسئله از مهمترين خطراتى بود كه جامعه مسلمين را تهديد مى كرد و اين به دو علت بود: يكى آنكه فاصله چندانى با جاهليت گذشته نداشتند و بازگشت به آن مشكل نبود، و ديگر اينكه از ورودشان به اسلام هم دير زمانى نمى گذشت و هنوز پايه هاى اسلام در دل مردم آنچنان كه بايد مستحكم نشده بود.
اين جهت را پيامبر صلى الله عليه و آله به چند تعبير ياد كردند: «اِنَّ قَوْمى حَديثُوا عَهْدٍ بِالْجاهِلَيَّةِ، ضَرَبْتُهُمْ عَلَى الدّينِ طَوْعا وَ كَرْها حَتَّى انْقادُوا لى، فَكَيْفَ اِذا حَمَلْتُ عَلى رِقابِهِمْ غَيْرى»(3): «قوم من به جاهليت قريب العهد هستند. من با آنان براى قبول دين جنگيده ام و با اختيار يا اكراه در برابرم تسليم شده اند. پس چگونه خواهد بود اگر بر آنان ديگرى را حاكم كنم»؟ و يا فرمود: «اِنَّ النّاسَ حَديثُوا عَهْدٍ بِالاِْسْلامِ»(4): «مردم تازه مسلمان شده اند»؛ و يا در روايت آمده: «فَخَشِىَ رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مِنْ قَوْمِهِ اَنْ يَرْجِعُوا اِلى جاهِلِيَّةٍ»(5): «پيامبر صلى الله عليه و آله از قوم خود ترسيد كه به جاهليت باز گردند».
جهت هشتم : خطر جانى براى پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام
اين خطر كه در بازگشت از تبوك سابقه داشت، و منافقين نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را در
ص: 107
راه بازگشت از جنگ تبوك و قتل اميرالمؤمنين عليه السلام را هنگام استقبال از پيامبر صلى الله عليه و آله در همان جنگ كشيده بودند و اجرا هم كردند؛ ولى خداوند آن دو بزرگوار را حفظ كرد.(1)
در اين موقعيت هم به طور جدى در چنين فكرى بودند و از هنگامى كه متوجه جدى بودن مراسم غدير شدند سعى داشتند قبل از اعلان ولايت در غدير آن حضرت را به قتل برسانند(2)، و وقتى موقعيتى نيافتند باز هم دست برنداشتند تا در گردنه هَرشى در بازگشت از غدير نقشه خود را عملى كردند؛ ولى خداوند به پيامبرش خبر داد و او را از شر آنان نجات داد.(3)
اين خطر نيز به صراحت در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمود: «اَىْ رَبِّ، اِنّى اَخافُ قُرَيْشا وَ النّاسَ عَلى نَفْسى وَ عَلِىٍّ»(4): «پروردگارا، من از قريش و مردم بر جان خود و على مى ترسم».
ج . ريشه هاى نامساعد بودن شرايط
اكنون با مرورى بر روايات مربوط به آيه «بلِّغ»، آنچه به عنوان ريشه و علت اين جو فكرى نامساعد در جامعه مسلمين مى توانست باشد، ذكر مى كنيم.
1 . نفاق
دورويى و نفاق در سال هاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله به اعلاترين درجه در جامعه مسلمين وجود داشت، چرا كه بسيارى از آنان كه مسلمان مى شدند در قلوبشان ايمان وجود نداشت و فقط به زبان اقرار مى كردند. اسلام آوردن بسيارى از مردم يا به طمع اوج گيرى اين دين الهى در آينده بود كه روز به روز آثار آن را مى ديدند، و يا از ترس
ص: 108
شمشير و قتل بود، و يا براى رسوا نشدن همرنگ جماعت مى شدند.(1)
اكنون انبوهى از منافقين در ميان جمعيت حاضر در غدير وجود داشتند، كه احتمال مى رفت با كوچكترين تغيير شرايط بتوانند اوضاع را در دست بگيرند و بلوايى بپا كنند، زيرا همينان قبلاً نيز در برابر اقدامات پيامبر صلى الله عليه و آله دست به كارشكنى هاى بسيارى زده بودند.
اين خطر جدى در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله به اين تعابير آمده است: «خَشْيَةَ طَعْنِ اَهْلِ النِّفاقِ»(2): «از ترس اهل نفاق»، «لِعِلْمى بِكَثْرَةِ الْمُنافِقينَ»(3): «به خاطر آگاهى من از زياد بودن تعداد منافقين». در احاديث مربوط به آيه نيز مى فرمايد: «خَشِىَ مِنْ اَهْلِ النِّفاقِ وَ الشِّقاقِ»(4): «از اهل نفاق و شقاوت ترسيد»، و يا مى فرمايد: «اَمَرَهُ بِتَرْكِ الْحَفْلِ بِاَهْلِ الزَّيْغِ وَ النِّفاقِ»(5): «خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كه با اهل كجروى و دورويى همنشينى نكند»، و يا در حديثى آمده: «فَضاقَ النَّبِىِّ صلى الله عليه و آله بِذلِكَ ذَرْعا لِمَعْرِفَتِهِ بِفَسادِ قُلُوبِهِمْ»(6): «با در نظر آوردن اين مطلب دنيا بر پيامبر صلى الله عليه و آله تنگ آمد، چرا كه از فساد قلوب آنان اطلاع داشت».
2 . دشمنى با على عليه السلام
كينه توزى نسبت به على عليه السلام از ريشه هاى اساسى در مخالفت با مسئله ولايت بود. اين دشمنى در افراد ولد الزنا و ولد حيض و بسيارى از منافقين ذاتى بود(7)، و عده بسيارى هم بودند كه در جنگ هاى پيامبر صلى الله عليه و آله پدران و برادران و ساير فاميلشان به
ص: 109
دست اميرالمؤمنين عليه السلام به قتل رسيده بودند و يا به دست آن حضرت ضربتى خورده يا اسير شده و يا مورد مجازاتى قرار گرفته بودند.
اكنون همه اين افراد مى بايست در برابر منبر غدير زانو مى زدند و مى شنيدند كه صاحب اختيارشان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله همين على بن ابى طالب عليه السلام است، و پيداست كه
تحمل چنين مقامى درباره آن حضرت براى چنين كسانى بسيار سنگين بود. پيامبر صلى الله عليه و آله اين ريشه اساسى را به طور جدى در نظر داشت و متن حديث درباره آن چنين مى گويد: «فَخَشِىَ رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مِنْ قَوْمِهِ اَنْ يَتَفَرَّقُوا لِما عَرَفَ مِنْ عَداوَتِهِمْ وَ لِما تَنْطَوى عَلَيْهِ اَنْفُسُهُمْ لِعَلِىٍّ عليه السلام مِنَ الْعَداوَةِ وَ الْبَغْضاءِ»(1): «پيامبر صلى الله عليه و آله از قوم خود ترسيد كه متفرق شوند، به خاطر عداوتى كه از آنان سراغ داشت، و به خاطر دشمنى و كينه اى كه نسبت به على عليه السلام داشتند».
3 . تازه مسلمان بودن و نزديكى به جاهليت
اين يك امر طبيعى است كه هر كس تازه متوجه اشتباه خود شده و از فكرى دست برداشته و گرايش جديدى پيدا كرده، زمانى لازم دارد تا آخرين بقاياى گذشته را از جان و تن خويش بزدايد، و در عمق و جوانب راه نو پرورده شود. در چنين موقعيتى نوسانات وارده قبل از پخته شدن فكر، ممكن است باعث بازگشت به گذشته و دست برداشتن از اعتقاد جديد شود. شكى نيست كه فاصله آن روز اسلام با اولين اعلان خروج از جاهليت 23 سال بيشتر نبود. چه بسيار بودند كسانى كه فاصله آنان با جاهليت به ده سال اخير پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله باز مى گشت. عده اى از آنان با جاهليت يك سال بيشتر فاصله نداشتند و از فتح مكه مسلمانى را آغاز كرده بودند.
درباره چنين جمعيتى كه هنوز با افكار و تعصبات جاهلى دست و پنجه نرم مى كردند و هنوز ريشه هاى اعتقادى اسلام را به خوبى درنيافته بودند، راه بازگشت به
ص: 110
جاهليت چندان دشوار نبود، به خصوص آنكه يادآورى خاطره هاى جنگ هاى بدر و اُحد و خندق و خيبر و فتح مكه نيز عوامل آماده اى براى تحريك آنان بود.
اين نكته جدى نيز در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان يكى از علل ترس از فتنه مردم مطرح شد و حضرت چنين تعبير فرمود: «اِنَّ قَوْمى حَديثُوا عَهْدٍ بِالْجاهِلِيَّةِ، ضَرَبْتُهُمْ عَلَى الدّينِ طَوْعا وَ كَرْها حَتَّى انْقادُوا لى، فَكَيْفَ اِذا حَمَلْتُ عَلى رِقابِهِمْ غَيْرى»(1): «سابقه قوم من با جاهليت نزديك است. من با آنان براى قبول دين به اختيار يا با كراهت جنگيده ام تا آنكه در برابر من تسليم شده اند. پس چگونه خواهد بود اگر بر آنان ديگرى را حاكم كنم»؟
در حديث ديگرى تازه مسلمان بودن آنان را مطرح مى كند و مى فرمايد: «اِنَّ النّاسَ حَديثُوا عَهْدٍ باِلاِْسْلامِ فَاَخْشى اَنْ يَضْطَرِبُوا»(2): «سابقه مردم با اسلام نزديك است، مى ترسم به اضطراب بيفتند». در حديث ديگر از اين احساس چنين تعبير شده است: «كَرِهَ رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله اَنْ يَتَّهِمُوهُ لاَِنَّهُمْ كانُوا حَديثى عَهْدٍ بِجاهِلِيَّةٍ»(3): «پيامبر صلى الله عليه و آله ترسيد او را متهم كنند چرا كه به جاهليت نزديك بودند»، و يا چنين آمده است: «فَخَشِىَ رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله اَنْ يَرْجِعُوا جاهِلِيَّةً»(4): «پيامبر صلى الله عليه و آله ترسيد مردم به اعتقاد جاهليت باز گردند».
4 . كمى متقين
يكى از ريشه هاى اساسى در مسئله ولايت، كه بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله خيلى زود خود را نشان داد، كمبود تقوى و مراعات نكردن حضور خداوند بود. مردمى كه خدا را در نظر نگيرند، خيلى راحت با تغيير شرايط دست از اعتقاد خود بر مى دارند و هيچ
ص: 111
ترس و واهمه اى هم به خود راه نمى دهند. آنچه به معناى تقواى باز دارنده از انحراف است در آن مردم وجود نداشت، و جاى خالى اين ريشه اصيل اسلام به هر بهانه اى مى توانست زمينه فاصله گرفتن مردم از دين را آماده سازد.
اين همان چيزى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله خوف آن را داشت و درباره آن چنين تعبير فرمود: «وَ سَأَلْتُ جَبْرَئيلَ اَنْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ اِلَيْكُمْ لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ»(1): «اى مردم! از جبرئيل خواستم كه درباره ابلاغ اين پيام به شما مرا معذور بدارد به خاطر آنكه از كمى متقين خبر دارم».
د . عكس العمل هاى پيامبر صلى الله عليه و آله با احساس شرّ مردم
اكنون نوبت آن است كه عكس العمل پيامبر صلى الله عليه و آله را هنگام احساس چنين شرى از جانب مردم ذكر كنيم. در رواياتى حالت درونى حضرت را مجسم مى كند كه فرمود: «اِنَّهُ قَدْ نَزَلَ عَلَىَّ اَمْرٌ ضِقْتُ بِهِ ذَرْعا»(2): «مسئله اى بر من نازل شده كه كه به خاطر آن به تنگ آمده ام»، و يا فرمود: «اِنَّ اللّه َ تَبارَكَ وَ تَعالى اَرْسَلَنى اِلَيْكُمْ بِرِسالَةٍ وَ اِنّى ضِقْتُ بِها ذَرْعا»(3): «خداوند تبارك و تعالى رساندن پيامى به شما را بر عهده من گذاشته است، و من براى انجام آن خود ا در فشار مى بينم»، كه منظور از اين عبارت حالتى است كه از به تنگ آمدن و در تنگنا قرار گرفتن و راه ها را مسدود ديدن به كسى دست مى دهد.
در روايتى ديگر تأثير اين انقلاب درونى را نشان مى دهد و مى گويد: «فَبَكى النَّبِىُّ صلى الله عليه و آله حَتَّى اخْضَلَّتْ لِحْيَتُهُ»(4): «پيامبر صلى الله عليه و آله گريست به گونه اى كه محاسن مباركش از اشك خيس شد». حديثى ديگر انعكاس عملى اين تأثير را نشان مى دهد و مى گويد: «كَرِهَ
ص: 112
رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله اَنْ يُحَدِّثَ النّاسَ بِشَىْ ءٍ»(1): «پيامبر صلى الله عليه و آله ترجيح داد كه فعلاً در اين باره براى مردم چيزى نگويد».
2 . فما بلغت رسالته
با روشن شدن عللى كه باعث مراجعه پيامبر صلى الله عليه و آله به درگاه الهى درباره ابلاغ امر ولايت شد، نوبت آن است كه به بررسى پاسخ الهى به اين مراجعه و راهى كه خداوند براى حل اين مشكلات قرار داد، بپردازيم. در اينجا آنچه در متون روايات در اين باره آمده ذكر مى كنيم، و تحليل و نتيجه گيرى صحيح آن را در پايان بحث هاى مربوط به آيه ذكر مى نماييم.
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله مشكلات را مطرح كرد و پيرو آن معذور داشتن خود را از ابلاغ اين پيام در چنان شرايطى درخواست نمود، از طرف خداوند تأكيد بر ابلاغ و عدم امكان الغاى آن مطرح شد. اين پاسخ الهى در بعضى روايات به صورت مجمل ذكر شده و با عبارات «وَعيدٌ مِنْ رَبّى»(2)، «وَعيدٌ بَعْدَ وَعيدٍ»،(3) «تَهْديدٌ وَ وَعيدٌ»(4)، «تَهْديدٌ بَعْدَ وَعيدٍ»(5) آمده كه منظور آميزه اى از تهديد و وعده ناگوار است. همين اجمال در روايتى چنين آمده: «اَتاهُ جَبْرِئيلُ بِالزَّجْرِ وَ الاِْنْتِهارِ»(6): «جبرئيل دستور منع و پيشگيرى از عدم ابلاغ را آورد»، كه به معناى هشدار نسبت عواقب انجام نشدن چنين ابلاغى و منع شديد از چنين فكر و تصميمى است.
ص: 113
در روايات ديگرى اين تهديد و وعده ناگوار الهى صريحا ذكر شده است. در بعضى از اين موارد فقط نارضايتى خداوند و ناقص ماندن رسالت الهى و بى ارزش شدن عمل مطرح شده است. اصل آن در متن آيه است كه مى فرمايد: «فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»، يعنى خداوند رسالتى را بر دوش تو قرار داده و تو از آن شانه خالى كرده اى، و يا به اين معنى كه اگر در ابلاغ ولايت كوتاهى كنى گويا نبوت خود را ناقص گذاشته اى. مورد ديگر در متن خطبه غدير است كه مى فرمايد: «وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرْضَى اللّه ُ مِنّى اِلاّ اَنْ اُبَلِّغَ . . .»:(1) «بعد از همه اين مشكلات خدا از من راضى نمى شود مگر آنكه ابلاغ كنم». مورد ديگر روايتى است كه آن حضرت خطاب به اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد:
«لَوْ لَمْ اُبَلِّغْ ما اُمِرْتُ بِهِ مِنْ وِلايَتِكَ لَحَبِطَ عَمَلى»(2): «اگر ابلاغ نكنم آنچه مأمور به آنم از ولايت تو عمل من بى ارزش مى شود».
در رواياتى هم اين تهديد الهى در شديدترين نوع آن يعنى عذاب و عقوبت الهى مطرح شده كه مى تواند نتيجه نرساندن رسالت و نارضايتى الهى باشد. در روايتى تعبير «عُقُوبَة اللّه ِ اِيّاىَ»(3): «عقوبت خدا نسبت به من» آمده است. در موردى ديگر مى فرمايد: «فَاَوْعَدَنى لاَُبَلِّغُها اَوْ لَيُعَذِّبُنى»(4): «خدا مرا تهديد كرده كه يا اين پيام را ابلاغ نمايم و يا مرا عذاب مى نمايد».
در متن خطابه غدير مى فرمايد: «حَذَرا مِنْ اَنْ لا اَفْعَلَ فَتَحِلَّ بى مِنْهُ قارِعَةٌ لا يَدْفَعُها عَنّى اَحَدٌ وَ اِنْ عَظُمَتْ حيلَتُهُ وَ صَفَتْ خُلَّتُهُ»(5): «از ترس اينكه مبادا انجام ندهم و عقوبت هلاك كننده اى از سوى خدا بر من فرود آيد كه احدى نتواند آن را از من دفع كند هر چند كه حيله او عظيم باشد و دوستى او خالص باشد».
ص: 114
در حديث ديگرى از اين هم شديدتر مطرح مى كند و مى فرمايد: «فَهُوَ اَهْوَنُ عَلَىَّ مِنْ اَنْ يُعاقِبَنِىَ الْعُقُوبَةَ الْمُوجِعَةَ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ»(1): «ابلاغ چنين پيامى براى من آسان تر است از اينكه خداوند با عقوبت دردناك در دنيا و آخرت مرا عذاب كند».
فراز سوم: وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ
چهار نكته مهم درباره اين قسمت آيه بايد در نظر گرفته شود:
اولاً: دراين آيه به جاى كلماتى از قبيل «حفظ»، «وقى»، «صون»، از كلمه «عصم» استفاده شده است. اين كلمات با آنكه مترادف هستند ولى از نظر معناى دقيق، هر يك ظرافت هايى دارند كه استفاده از آنها را در مورد خاص خودشان مناسب تر مى نمايد.
فرق «عصم» با ساير الفاظى كه به معناى حفظ كردن است، در جهت «منع» آن است. حفظ كردن در شرايط مختلفى قابل تصور است: گاهى كسى براى پيشگيرى از خطرِ احتمالى اقدام به حفاظت از خود يا ديگرى مى نمايد، كه در اين صورت «عصم» به كار نمى رود. اين لفظ در جايى استفاده مى شود كه خطر فعلاً هست و وجود عينى آن احساس مى شود، و به عنوان دفاع و مقابله با آن خطر اقدام به حفظ مى شود؛ و در واقع از برخورد خطر با شخص يا شيئ مورد نظر ممانعت مى شود. بنابراين جمله «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» يعنى: اى پيامبر، خداوند تو را از همه خطراتى كه خود را در معرض آن مى بينى و حقيقتا وجود دارد، حفظ خواهد كرد.
ثانيا: وقتى بنا شد خداوند حافظ باشد و او ضمانت حفظ كسى را نمايد، اين يد قدرت اوست كه هر احتمال خطرى را از بين مى برد و اطمينان قلبى صد در صد ايجاد مى كند. درباره اين ضمانت الهى، اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: «ضَمِنَ لَهُ عِصْمَتَهُ
ص: 115
مِنْهُمْ»(1): «خداوند براى پيامبر صلى الله عليه و آله حفظ او از شر آنان را ضمانت فرمود»، و امام رضا عليه السلام مى فرمايد: «اَزالَ كُلَّ تَقِيَّةٍ بِضِمانِ اللّه ِ عَزَّ وَجَلَّ»(2): «هر تقيه اى را با ضمانت الهى از ميان برداشت».
ثالثا: اين ضمانت در محدوده اجراى برنامه غدير و اعلان رسمى ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام است. يعنى نگرانى پيامبر صلى الله عليه و آله از اين بود كه با مشكلات موجود نتواند اين اتمام حجت بزرگ و ابلاغ عظيم را به مرحله عمل برساند، و خداوند با اين ضمانتِ حفظ زمينه را براى اعلان ولايت آماده كرد. بنابراين اگر تا رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و يا بعد از آن اين نگرانى ها دوباره به ميان آمده و گاهى به مرحله عمل هم رسيده است، اين منافاتى با آيه ندارد.
رابعا: ضمانت خداوند درباره مشكل عمومى اين ابلاغ است، و ربطى به قلوب مردم و رفتار آنان ندارد. بنابراين گفتگوها و كارهايى كه مخفيانه بين آنان رد و بدل شده - بدون آنكه بتواند خللى به برنامه غدير وارد كند - از اين ضمانت خارج است. بايد گفت: اصولاً چنين مسايلى نياز به ضمانت ندارد، زيرا خللى به اين ابلاغ وارد نمى كند.
با توجه به سه نكته فوق، نوبت آن است كه اين فراز آيه را در سه بخش مورد بررسى قرار دهيم:
1 . حفظ از چه كسى و چه چيزى؟
آنچه در بيان نگرانى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله ذكر شد مورد ضمانت الهى است، كه در آيه به شكل مطلق مطرح شده و حفظ از مردم ذكر گرديده است. حفظ از منافقين، قريش، اصحاب، و به تعبيرى اكثريت مردم كه در آيه با تعبير «ناس» آمده است.
ص: 116
حفظ از مخالفت و تكذيب و اتهام و استهزاء علنىِ مردم، و در كنار آن حفظِ جامعه از تفرقه و اضطراب و طغيان و بازگشت علنى به جاهليت، و در رأس همه حفظِ جان پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام تا برگزارى كامل مراسم سه روزه غدير؛ مواردى است كه در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان مشكلات بر سر راه اين ابلاغ مطرح شده بود، و خداوند حفظ و حراست از همه را ضمانت فرمود.
در يك جمله مى توان گفت: خداوند از شر هر كسى و از هر خطرى كه به عنوان مانع بر سر راه اين اتمام حجت مطرح بوده، حفظ را ضمانت فرموده در حدى كه بدون هيچ دغدغه اى راه آن هموار باشد.
2 . درخواست حفظ
يكى از نكات قابل توجه اين است كه وقتى عذر پيامبر صلى الله عليه و آله درباره ابلاغ اين پيام پذيرفته نشد آن حضرت درخواست عصمت از خداوند نمود، و اين ضمانت حفظ در واقع پاسخ به خواسته حضرت بود. اين مطلب در سه روايت با جزئياتش منعكس است:
در روايت حذيفه چنين است: «فَقُلْتُ لِصاحِبى جَبْرَئيلَ: يا خَليلى، اِنَّ قُرَيْشا قالُوا لى كَذا وَ كَذا ! فَاَتَى الْخَبَرُ مِنْ رَبّى فَقالَ: «وَاللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(1): «به جبرئيل اين اظهار نگرانى را كردم كه قريش مطالبى به من گفته اند! از جانب خدا برايم خبر آمد كه خدا تو را از شر مردم حفظ مى كند».
در حديث ديگرى فقط به سه مرحله اى بودن نزول آيه اشاره شده است كه بار اول جبرئيل نازل شد و قسمت اول آيه را آورد. وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله اظهار نگرانى فرمود قسمت دوم آيه هم نازل شد، و اين بار كه حضرت نگرانى خود را اعلام كرد مى گويد: «فَعَرَجَ
ص: 117
جَبْرَئيلُ وَ نَزَلَ عَلَيْهِ فِى الْيَوْمِ الثّالِثِ وَ كانَ رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِمَوْضِعٍ يُقالُ لَهُ «غَديرَ خُمٍّ»، فَقالَ لَهُ: يا رَسُولُ اللّه ِ، قالَ اللّه ُ تَعالى: يا اَيُّهَا الرَّسُولُ . . .»: «جبرئيل بالا رفت و روز سوم بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد در حالى كه آن حضرت در غدير خم بود و قسمت سوم آيه (وَاللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ) را هم نازل كرد.(1)
در حديث ديگرى جزئيات اين درخواستِ حفظ و پاسخ الهى مفصل تر آمده است:
. . . وَ سَأَلَ جَبْرَئيلُ اَنْ يَسْأَلَ رَبَّهُ الْعِصْمَةَ مِنَ النّاسِ وَ انْتَظَرَ اَنْ يَأْتِيَهُ جَبْرَئيلُ بِالْعِصْمَةِ مِنَ النّاسِ عَنِ اللّه ِ جَلَّ اسْمُهُ. فَأَخَّرَ ذلِكَ . . . فَأَتاهُ جَبْرَئيلُ وَ لَمْ يَأْتِهِ بِالْعِصْمَةِ مِنَ اللّه ِ جَلَّ جَلالُهُ بِالَّذى اَرادَ؛ حَتّى بَلَغَ كُراعَ الْغُمَيْمِ فَأَتاهُ جَبْرَئيلُ وَ اَمَرَهُ بِالَّذى اَتاهُ فيهِ مِنْ قِبَلِ اللّه ِ وَ لَمْ يَأْتِهِ بِالْعِصْمَةِ.
فَقالَ: يا جَبْرَئيلُ، اِنّى اَخْشى قَوْمى . . . فَسَأَلَ جَبْرَئيلُ كَما سَأَلَ بِنُزُولِ آيَةِ الْعِصْمَةِ، فَأَخَّرَهُ ذلِكَ فَرَحِلَ. فَلَمّا بَلَغَ غَديرَ خُمٍّ اَتاهُ جَبْرَئيلُ عَلى خَمسِ ساعاتٍ مَضَتْ مِنَ النَّهارِ بِالزَّجْرِ وَ الاِْنْتِهارِ وَ الْعِصْمَةِ مِنَ النّاسِ.(2)
پيامبر صلى الله عليه و آله از جبرئيل درخواست كرد كه حفظ از مردم را از خدا بخواهد، و منتظر ماند تا جبرئيل خبر اين حفظ از مردم را از طرف خدا بياورد، ولى اين مسئله تأخير پيدا كرد . . . تا آنكه بار ديگر جبرئيل نازل شد، ولى از طرف خداوند جل جلاله حفظ درباره آنچه مى خواست را نياورد. تا آنكه به كُراعُ الْغُمَيْم رسيد و در آنجا دوباره جبرئيل آمد و همان دستورى كه از طرف خدا آورده بود دوباره تكرار كرد ولى خبر حفظ را نياورد.
حضرت فرمود: «اى جبرئيل، من از قوم خود ترس دارم . . .» و بار ديگر از جبرئيل نازل شدن آيه درباره حفظ را طلب كرد و به همين جهت كار ابلاغ
ص: 118
را به تأخير انداخت و از آنجا هم حركت كرد. به غدير خم كه رسيد پنج ساعت از روز گذشته جبرئيل با تأكيد بر ابلاغ پيام و منع از ترك آن به همراه خبر حفظ از مردم نازل شد.
3 . عكس العمل پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از ضمانت حفظ
پس از اينكه با ضمانت الهى همه نگرانى ها از ميان رفت، پيامبر صلى الله عليه و آله براى هوشيارى مردم جملات مهمى بر زبان مبارك جارى كرد كه حاكى از تصميم قاطع و جدى بر ابلاغ ولايت بود. از جمله فرمود: «لاََمْضِيَنَّ اَمْرَ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ»(1): «حتما امر خداى عزوجل را به مرحله اجرا خواهم گذاشت». و نيز فرمود: «اُؤَدّى ما اَوْحى اِلَىَّ رَبّى»:(2) «ادا مى كنم آنچه پروردگارم بر من وحى كرده است».
آن حضرت براى آنكه بفهماند ديگر هيچ ترسى از هيچ چيزى وجود ندارد فرمود: «اَلا وَ اِنّى غَيْرَ هائِبٍ لِقَوْمٍ وَ لا مُحابٍ لِقَرابَتى»(3): «بدانيد كه من از هيچ گروهى ترس ندارم و به خاطر فاميلم خود را به گناه نمى اندازم».
از سوى ديگر براى آنكه فورى بودن اين دستور را به همه نشان دهد فرمود: «اَنيخُوا ناقَتى، فَوَاللّه ِ ما اَبْرَحُ مِنْ هذَا الْمَكانِ حَتّى اَبْلُغَ رِسالَةَ رَبّى»(4): «شتر مرا بخوابانيد، كه به خدا قسم از اين مكان حركت نخواهم كرد تا رسالت پروردگارم را ابلاغ نمايم».
همچنين براى آنكه اين اعلان را عمومى كند فرمود: «اَيُّهَا النّاسِ اَجيبُوا داعِىَ اللّه ِ، اَنَا رَسُولُ اللّه ِ»(5): «اى مردم دعوت كننده خدا را اجابت كنيد كه من پيام آور خدايم».
ص: 119
در پى اين اعلام دستور داد كسانى را كه براى فرار از اين برنامه عظيم پيشاپيش از غدير خم عبور كرده بودند بازگردانند و همه براى بلندترين خطابه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره مهمترين رسالت آن حضرت آماده شوند.
در سايه همين ضمانت حفظ الهى بود كه با حضور آن همه منافق و توطئه گر، خطابه يك ساعته پيامبر صلى الله عليه و آله در كمال آرامش ايراد شد(1) و در بين سخنرانى بدون آنكه نظم
مجلس بر هم ريزد، آن حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را بر سر دست بلند كرد و معرفى نمود(2) و در اواخر خطبه از مردم بيعت لسانى گرفت و مطالب مفصلى را كلمه كلمه فرمود و مردم تكرار كردند و بدانها اقرار نمودند(3)، بدون آنكه كوچكترين صداى مخالفى از مردم بلند شود و يا كسانى قدرت داشته باشند در اين فرصت ها مجلس را بر هم بريزند.
بعد از آن بستن عمامه سحاب(4) و سرودن شعر غدير توسط حسان بن ثابت با حضور مردم در كمال آرامش انجام شد.(5) از همه مهمتر اينكه در طول سه روز آن جمعيت صد و بيست هزار نفرى به نوبت آمدند و با پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام جداگانه بيعت كردند(6) و در طول اين سه روز هيچكس جرئت كوچكترين اخلال در نظم پيدا نكرد؛ در حالى كه منافقين بين آن جمعيت آمادگى هر اغتشاشى را داشتند، و اين خدا بود كه قلب و جسم و روح آنان را تسخير كرد تا اراده خود را تحقق بخشد.
ص: 120
نكته بسيار مهم در مسئله حفظ الهى از شر مردم اين است كه همه آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله از شر آن مى ترسيد و به عنوان سدّى در برابر مسئله اعلان ولايت پيش بينى مى كرد واقعا وجود داشت؛ و خداوند ضمانت كرد آنچه هست را با قدرت مطلقه خويش دفع كند و نگذارد آن مسايل به مرحله اى برسد كه مانع از اجراى آزادانه و بدون تقيه مراسم سه روزه غدير در كمال آرامش شود.
جا دارد به تفصيلى از فتنه هاى پشت پرده غدير طبق آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره مى كرد بنماييم، تا معلوم شود جز معجزه الهى نمى توانست اجراى برنامه غدير را ضمانت كند تا آن مراسم عظيم در همه ابعاد پيش بينى شده اش تحقق يابد. نگرانى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله عبارت بودند از: نپذيرفتن مردم، تكذيب آنان، اتهام به حضرت، استهزاء نسبت به حضرت، تفرقه مردم، اضطراب و طغيان مردم، بازگشت مردم به جاهليت، خطر جانى نسبت به خود و على عليه السلام. ذيلاً شواهد دال بر وجود همه اين موارد را همزمان با مراسم غدير ذكر مى كنيم تا عمق معناى «وَاللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» را بهتر درك كنيم:
1 . نپذيرفتن ولايت
- عده اى از منافقين گفتند: «لا نَرْضى اَنْ يَكُونَ وَزيرَهُ»(1): «ما راضى نمى شويم كه على وزير او باشد».
- عده اى از منافقين به يكديگر گفتند: «اِنَّ اَفْئِدَتَنا لا تَقْوى عَلى ذلِكَ اَبَدا مَعَ الطّاعَةِ لَهُ»(2): «هرگز قلوب ما طاقت پذيرش ولايت را ندارد در حالى كه بخواهيم مطيع او هم باشيم».
ص: 121
- وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ . . .» دو نفر از قريش سرهاى خود را به يكديگر نزديك كردند و گفتند: «وَ اللّه ِ لا نُسَلِّمُ لَهُ ما قالَ اَبَدا»(1): «به خدا قسم در برابر آنچه او گفت ابدا تسليم نخواهيم شد».
- عده اى از منافقين در بين خود گفتند: «ما لَكُمْ فِى الْحَياةِ مِنْ حَظٍّ اِنْ اَفْضَى الاَْمْرُ اِلى عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ، وَ اِنَّ مُحَمَّدا عامِلُكُمْ عَلى ظاهِرِكُمْ وَ اِنَّ عَلِيّا يُعامِلُكُمْ عَلى ما يَجِدُ لِنَفْسِهِ مِنْكُمْ، فََأحْسِنُوا النَّظَرَ فى ذلِكَ وَ قَدِّمُوا رَأْيَكُمْ فيهِ»(2): «اگر خلافت به على بن ابى طالب برسد شما را از زندگى نصيبى نخواهد بود، چرا كه محمد طبق ظاهرتان با شما رفتار مى كرد ولى على طبق آنچه در نفس خود درباره شما مى يابد با شما برخورد خواهد كرد. پس در اين مسئله نيك بنگريد و نظرات خود را ارائه دهيد».
- عده اى از قريش پس از منبر غدير نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و گفتند: «مردم راضى نمى شوند كه نبوت در تو و امامت در پسر عمويت باشد. اگر امامت را از او به ديگرى منتقل كنى بهتر خواهد بود. حضرت فرمود: من در اين باره اختيارى ندارم! گفتند: «اكنون كه از ترس مخالفت با پروردگارت اين كار را انجام نمى دهى، پس مردى از قريش را در خلافت با او شريك كن»، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله نپذيرفت.(3)
2 . تكذيب پيامبر صلى الله عليه و آله در مسئله ولايت الهى
تكذيب به اين معنى كه در نسبت داشتن مسئله تبليغ ولايت به امر پروردگار تشكيك كنند و درصدد جلوه دادن آن به صورت يك امر شخصى باشند. يعنى بگويند: اينكه مى گويى ولايت را از طرف خدا آورده اى دروغ مى گويى! اين مسئله در غدير به طور شاخص از ابوبكر و عمر سر مى زد و به بهانه هاى مختلف در صدد القاء چنين
ص: 122
شبهه اى بودند. به محض آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر غدير قرار گرفت با لحنى استهزاء آميز به اطرافيانش گفت: «اكنون بر مى خيزد و مى گويد: خدايم چنين گفته است»!!(1)
جلوه ديگر آن هنگام بيعت بود كه همه مردم بدون چون و چرا بيعت كردند و فقط ابوبكر و عمر قبل از بيعت پرسيدند: «مِنَ اللّه ِ اَوْ مِنْ رَسُولِهِ»؟ «آيا اين مسئله ولايت از طرف خداست يا رسولش»؟ يعنى خدا به تو دستور داده يا از طرف خود مى گويى؟! در واقع مى خواستند اين احتمال را ايجاد كنند كه ممكن است تعيين خليفه يك امر شخصى باشد و امرى الهى نباشد. لذا حضرت فورا آن را رد كرده فرمود: «وَ هَل يَكُونُ مِثْلُ هذا عَنْ غَيْرِ اَمْرِ اللّه ِ؟ نَعَمْ، اَمْرٌ مِنَ اللّه ِ وَ مِنْ َرسُولِهِ»: «آيا مثل اين مسئله بدون امر خدا مى شود؟! بلى، امرى از جانب خدا و رسولش است».(2)
بارزترين نمونه كه پاسخ همه تكذيب ها با جواب دندان شكن الهى داده شد و به همه فهماند كه ولايت مستقيما از جانب خداست، ماجراى حارث فهرى بود كه گستاخانه تكذيب خود را مطرح كرد و گفت: «اين همه دستورات كه از طرف خدا آوردى همه را قبول كرديم؛ اكنون نوبت اين رسيده كه پسر عمويت را بر ما حاكم كنى؟ آيا اين را از پيش خود مى گويى يا از جانب خداست»؟ حضرت فرمود: خدا به من وحى كرده و واسطه بين من و خدا جبرئيل است و من اعلان كننده پيام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلام نمى كنم». حارث با جسارت تمام به خداى غدير خطاب كرد: «خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از جانب توست، سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذابى دردناك بر ما فرست». خداوند هم فورا پاسخ او را داد تا در نسبت غدير و ولايت به پروردگار جهان شبهه اى ايجاد نشود، و سنگريزه اى فرستاد و او
ص: 123
را هلاك كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا به عنوان تأكيد اين مطلب به مردم فرمود: شنيديد و ديديد؟ گفتند: آرى!(1)
3 . اتهام به حضرت كه با اعلام ولايت اهداف ديگرى دارد!
يكى ديگر از تحريكات منافقين براى تخريب غدير، بيدار كردن احساسات جاهلى مردم بود كه بگويند: اين برنامه ظاهر سازى براى مسلط كردن خاندان خود بر مردم تا آخر دنياست. اين گونه مطالب در بين مردمى كه تعصبات بى اساس در بين آنان رواج فراوانى داشت تأثير لازم را مى گذاشت و ضربه بر غدير مى زد. نمونه هايى از آن را مرور مى كنيم:
- عده اى با اعلان ولايت على عليه السلام گفتند: «هذِهِ مِنْهُ عَصَبِيَّةٌ»: «اين از طرف او يك تعصب است»!(2)
- عمر گفت: «لَشَدَّ ما يَرْفَعُ بِضِبْعِ ابْنِ عَمِّهِ»: «خوب بازوى پسر عمويش را محكم بلند مى كند»!(3)
- عده اى از مردم گفتند: «اِنَّ مُحَمَّدا لَيَدْعُونا فى كُلِّ وَقْتٍ اِلى اَمْرٍ جَديدٍ، وَ قَدْ بَدَأَ بِأَهْلِ بَيْتِهِ يُمَلِّكُهُمْ رِقابَنا»: «محمد هر از چند گاهى ما را به مسئله جديدى فرا مى خواند، و اكنون نوبت اهل بيتش شده كه آنان را بر گُرده ما سوار مى كند».(4)
- عده اى از منافقين گفتند: قَدِ افْتَتَنَ بِهذَا الْغُلامِ! ما بالُهُ رَفَعَ بِضِبْعِهِ؟! لَوْ قَدَرَ اَنْ يَجْعَلَهُ مِثْلَ كَسْرى وَ قَيْصَرَ لَفَعَلَ»: «به اين جوان مغرور شده است! چه خبر است كه
ص: 124
بازوى او را بلند مى كند؟! اگر مى توانست آن را مانند كسرى و قيصر قرار دهد چنان مى كرد».(1)
- عده اى ديگر گفتند: «اِنَّ مُحَمَّدا يُريدُ اَنْ يَجْعَلَ هذَا الاَْمْرَ فى اَهْلِ بَيْتِهِ كَسُنَّةِ كَسْرى وَ قَيْصَرَ اِلى آخِرِ الدَّهْرِ»: «محمد مى خواهد امر خلافت را تا آخر روزگار مانند كسرى و قيصر در اهل بيتش قرار دهد».(2)
4 . استهزاء و به مسخره گرفتن غدير
يكى از حربه هاى منافقين در طول بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله بى ادبى و جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت و حرمت شكنى بود كه از نمادهاى آن مسخره كردن بود و قرآن هم به اين مطلب تصريح كرده است. در غدير كه غيظ منافقين به اوج خود رسيده بود، اين مسئله چند بار تكرار شد كه نمونه هاى آن را مرور مى كنيم:
- به محض اينكه منبر غدير آماده شد تا حضرت بر فراز آن قرار گيرد، عمر گفت: «اَما وَاللّه ِ لَيَأْتِيَنَّكُمْ بِداهِيَةٍ»: «به خدا قسم، آگاه باشيد كه مسئله عظيم ناراحت كننده اى براى شما خواهد آورد».(3)
- در همان مورد عمر گفت: «اَما تَرَوْنَ عَيْنَيْهِ كَأَنَّهُما عَيْنا مَجْنُونٍ»: «نمى بينيد چشمان او را كه مانند چشمان ديوانه است».(4)
- يكى ديگر از منافقين گفت: «ما تَرَوْنَ عَيْناهُ تَدُورانِ كَأَنَّهُ مَجْنُونٍ»: «نمى بينيد چشمان او را كه گويى ديوانه است».(5)
ص: 125
- عده اى از منافقين پس از سخنرانىِ غدير در خيمه هاى خود جمع شده و با يكديگر چنين مى گفتند: «وَ اللّه ِ اِنْ كُنّا اَصْحابَ كَسْرى وَ قَيصَرَ لَكُنّا فِى الْخَزِّ وَ الْوَشى وَ الدّيباجِ وَ النِّساجاتِ، وَ اِنّا مَعَهُ فِى الاَْخْشَنَيْنِ: نَأْكُلُ الْخَشِنَ وَ نَلْبِسُ الْخَشِنَ، حَتّى اِذا دَنا مَوْتُهُ وَ فَنِيَتْ اَيّامُهُ وَ حَضَرَ اَجَلُهُ اَرادَ اَنْ يُوَلِّيَها عَلِيّا مِنْ بَعْدِهِ. اَما وَ اللّه ِ لَيَعْلَمَنَّ»: «به خدا قسم، اگر از اصحاب كسرى و قيصر بوديم اكنون در لباس هاى خز و رنگارنگ و ديبا و بافته ها بوديم، ولى همراه او در دو خشن به سر مى بريم: هم خوراك خشن مى خوريم و هم لباس خشن مى پوشيم. اكنون هم كه مرگ او نزديك شده و اجل او رسيده مى خواهد اين سلطه را به على بعد از خود واگذارد. به خدا قسم خواهد دانست»!!(1)
- عمر وقتى در روز غدير بيعت كرد شانه ها را بالا انداخت و رو به ابوبكر كرد و گفت: «لَشَدَّ ما يَرْفَعُ بِضِبْعَىْ ابْنِ عَمِّهِ»: «عجب بازوى پسر عمويش را محكم بلند كرده است».(2)
- معاويه پس از سخنرانى غدير بپا خاست و متكبرانه حركت كرد و با غضب بيرون آمد در حالى كه دست راست خود را بر ابوموسى اشعرى و دست چپش را بر مغيره تكيه داده بود و مى گفت: «وَ اللّه ِ لا نُصَدِّقُ مُحَمَّدا عَلى مَقالَتِهِ وَ لا نُقِرُّ لِعَلِىٍّ وِلايَتَهِ»: «به خدا قسم، محمد را بر گفتارش تصديق نمى كنيم و براى على به ولايتش اقرار نمى كنيم»!(3)
- پيرمردى از منافقين گفت: «لَئِنْ كُنّا بَيْنَ اَقْوامِنا كَما يَقُولُ هذا لَنَحْنُ اَشَرُّ مِنَ الْحَميرِ»: «اگر ما در بين خويشاوندان خود آن گونه كه اين مرد مى گويد باشيم از خران
ص: 126
هم بدتريم»!! جوانى از منافقين كه در كنارش بود گفت: «لَئِنْ كُنْتَ صادِقا لَنَحْنُ اَشَرُّ مِنَ الْحَميرِ»: «اگر راست بگويى ما واقعا از خران هم بدتريم»!(1)
- سه نفر از منافقين در خيمه خود مخفيانه صحبت مى كردند. يكى گفت: «وَ اللّه ِ اِنَّ مُحَمَّدا لاََحْمَقٌ اِنْ كانَ يَرى اَنَّ الاَْمْرَ يَسْتَقيمُ لِعَلِىٍّ مِنْ بَعْدِهِ»: «به خدا قسم محمد احمق است اگر خيال مى كند خلافت بر قامت على بعد از او راست خواهد آمد»! ديگرى گفت: «اَتَجْعَلُهُ اَحْمَقَ؟! اَلَمْ تَعْلَمْ اَنَّهُ مَجْنُونٌ قَدْ كادَ اَنْ يَصْرَعَ . . .»: «او را احمق حساب مى كنى؟! خبر ندارى كه او ديوانه است، و نزديك بوده به صرع گرفتار شود»؟! سومى گفت: «دَعُوهُ! اِنْ شاءَ اَنْ يَكُونَ اَحْمَقَ وَ اِنْ شاءَ اَنْ يَكُونَ مَجْنُونا! وَ اللّه ِ ما يَكُونُ ما قالَ اَبَدا»: «او را رها كنيد! مى خواهد احمق باشد يا ديوانه! به خدا قسم آنچه او گفت هرگز واقع نخواهد شد».(2)
- پس از سخنرانى هنگامى كه مردم از كنار منبر پراكنده شدند چند نفر از قريش جمع شده بودند و بر آنچه به وقوع پيوست تأسف مى خوردند. در اين هنگام سوسمارى از كنار آنان گذشت. يكى از آنان گفت: «لَيْتَ مُحَمَّدا اَمَّرَ عَلَيْنا هذَا الضَّبَ دونَ عَلِىٍّ»: «اى كاش محمد اين سوسمار را به جاى على امير ما قرار مى داد».(3)
5 . تفرقه در اثر شنيدن مسئله ولايت
تفرقه و اختلاف در مرحله فكرى و عملى امرى بود كه طبيعتا با اعلام ولايت پيش مى آمد، زيرا عده اى آن را مى پذيرفتند و عده اى به سكوت برگزار مى كردند و عده اى مخالفت مى نمودند. در غدير به ضمانت خداوند مرحله عملى آن هرگز اتفاق نيفتاد، ولى مرحله فكرى آن خود را نشان داد:
ص: 127
- پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «يُوَطِّنُونَ اَنْفُسَهُمْ عَلَى التَّمَرُّدِ عَلى عَلِىٍّ اِنْ كانَتْ بِكَ كائِنَةً»:
«خود را براى تمرد بر على در آن هنگام كه اتفاقى برايت بيفتد (يعنى مرگ) آماده مى كنند».(1)
- در حديث ديگرى آمده است: آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را در روز غدير در آن جايگاه قرار داد مردمِ منحرف سه دسته شدند: عده اى گفتند: «ضَلَّ مُحَمَّدٌ»: «محمد گمراه شده است»!! عده اى ديگر گفتند: «غَوى»: «به آرزوهايش دل خوش كرده است»! و گروه ديگرى گفتند: «بِهَواهُ يَقُولُ فى اَهْلِ بَيْتِهِ وَ ابْنِ عَمِّهِ»: «درباره اهل بيتش و پسر عمويش به دلخواه خويش سخن مى گويد».(2)
6 . طغيان و توطئه
طغيان و اضطراب در غدير به مرحله عمل نرسيد و اين همان ضمانت الهى بود، ولى نقشه هاى طغيان و اقدامات براندازنده و توطئه هاى مخرب به طور جدى جريان داشت. همين اقدامات بود كه بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله چنان سريع به مرحله عمل درآمد كه فرصت هرگونه مقابله را سلب كرد و قدرت را در دست گرفت. نمونه هايى از آنچه در غدير به عنوان توطئه جريان داشت ذكر مى كنيم:
- منافقين گفتند: «لَئِنْ ماتَ مُحَمَّدٌ لَنُخَرِّبُ دينَهُ»(3): «اگر محمد از دنيا برود دين او را خراب مى كنيم».
- در روايتى آمده است: «اِنَّ قَوْما مِنْ مُتَمَرِّديهِمْ وَ جَبابِرَتِهِمْ تَواطَؤُوا بَيْنَهُمْ اِنْ كانَتْ لِمُحَمَّدٍ كائِنَةً لَنَدْفَعَنَّ عَنْ عَلِىٍّ هذَا الاَْمْرَ وَ لا نَتْرُكَنَّهُ لَهُ»(4): «عده اى از تمردكنندگان و
ص: 128
زورگويانشان در بين خود هم پيمان شدند كه اگر براى محمد اتفاقى افتاد خلافت را از على دور كنيم و نگذاريم در اختيار او قرار بگيرد».
- پنج نفر از اصحاب صحيفه ملعونه اول پيمان نامه اى امضا كردند و آن را در كعبه دفن نمودند كه «اِنْ اَماتَ اللّه ُ مُحَمَّدا اَوْ قُتِلَ لا يَرُدُّ هذَا الاَْمْرَ فى اَهْلِ بَيْتِهِ»: «اگر خدا محمد را بميراند يا كشته شود امر خلافت به اهل بيتش باز نگردد». اينان عبارت بودند از ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح و سالم مولى ابى حذيفه و معاذ بن جبل.(1)
- وقتى سالم مولى ابى حذيفه از چهار نفر ديگر سؤال كرد براى چه جمع شده ايد، گفتند: «اِنّا قَدِ اجْتَمَعْنا عَلى اَنْ نَتَحالَفَ وَ نَتَعاقَدَ عَلى اَنْ لا نُطيعَ مُحَمَّدا فيما فَرَضَ عَلَيْنا مِنْ وِلايَةِ عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ بَعْدَهُ»: «ما جمع شده ايم تا هم قسم و هم پيمان شويم كه از محمد اطاعت نكنيم در آنچه از ولايت على بن ابى طالب بعد از خود بر ما واجب كرد».(2)
- به محض بازگشت به مدينه همان پنج نفر با عده اى از منافقين در خانه ابوبكر صحيفه مفصل دوم را تدوين كردند: «اِجْتَمَعَ الْقَوْمُ جَميعا وَ كَتَبُوا صَحيفَةً بَيْنَهُمْ عَلى ذِكْرِ ما تَعاهَدُوا عَلَيْهِ فى هذَا الاَْمْرِ وَ اَنَّ الاَْمْرَ اِلى اَبى بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ اَبى عُبَيْدَةٍ وَ سالِمٍ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْهُمْ»: «همگى جمع شدند و در بين خود نوشته اى طبق آنچه قبلاً پيمان بسته بودند نوشتند؛ و مضمون آن اين بود كه خلافت بايد در دست ابوبكر و عمر و ابوعبيده و سالم باشد و از اين پنج نفر خارج نباشد».(3)
ص: 129
7 . بازگشت مردم به جاهليت
مسئله ارتداد مردم از اسلام و بازگشت به جاهليت در دو مرحله فرض مى شود: يكى بازگشت درونى و ديگرى اعلام علنى اين بازگشت. در غدير آنان كه منافق بودند در واقع داخل اسلام نشده بودند تا از آن خارج شوند، و به هر حال خارج از اسلام بودند. آنچه مورد ترس بود ضعيف الايمان ها و سست عقيده ها بودند كه احتمال انحرافشان و بازگشتشان به جاهليت بسيار قوى بود، و ترس ديگر از اين بود كه منافقان رجوع به جاهليت را علنى كنند و عملاً اسم اسلام را محو كنند.
آنچه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله رخ داد و در غدير خداوند مانع از وقوع آن شد، همين بازگشت از دين بود كه فرمود: «اِنَّ النَّبِىَّ لَمّا قُبِضَ ارْتَدَّ النّاسُ عَلى اَعْقابِهِمْ كُفّارا اِلاّ ثَلاثا»(1): «آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت مردم از دين به عقب برگشتند و كافر شدند مگر سه نفر»؛ ولى تمام صبر و سكوت اميرالمؤمنين عليه السلام به سفارش پيامبر صلى الله عليه و آله باعث شد تا منافقينى كه زمام امور را به دست گرفته بودند علنا بازگشت از اسلام و رجوع به جاهليت را اعلام نكنند، اگر چه عملاً در همين راه قدم بر مى داشتند. نتيجه اينها بقاى نام اسلام براى آيندگانى بود كه ممكن بود بار ديگر تحت پرچم اسلام حقيقت آن را زنده كنند، همان گونه كه نسل هاى تشيع چنين كردند.
8 . خطر جانى
در كنار همه خطراتى كه اسلام و جامعه اسلامى را تهديد مى كرد، به خطر افتادن جان پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام در آن موقعيت - چه قبل از اعلان ولايت و چه بعد از آن - آسان ترين راه براى منافقين بود كه هر چه سريعتر اهداف خود را به عمل برسانند، بدون آنكه واهمه اى از مقامى بلند چون پيامبر صلى الله عليه و آله يا على عليه السلام داشته باشند. مهم تر اينكه
ص: 130
فقط مسئله به شهادت رسيدن اين دو بزرگوار نبود، بلكه توطئه هايى بود كه در پى اين قتل ها انجام مى گرفت.
اين بسيار مهم است كه همين اصحاب صحيفه ملعونه با عده اى ديگر رسما نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را كشيدند. خدايى كه ضامن حفظ پيامبر صلى الله عليه و آله بود آن حضرت را تا ميان معركه برد و در محاصره آن چهارده نفر قرار داد، و سپس به طور معجزه آسا او را نجات داد. اين گونه بود كه بر همه معلوم شد غدير خدايى دارد و وعده «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» را عملى خواهد كرد. اينك به فرازهايى در اين باره اشاره مى كنيم:
- خدا به پيامبرش چنين خبر داد: «لكِنَّهُمْ مُواطِئُونَ عَلى هَلاكِكَ وَ هَلاكِهِ»(1): «آنان درباره هلاك كردن تو و على نقشه ريخته اند».
- منافقين در سفر بازگشت از حجة الوداع اين گونه توطئه كردند: «دارَ الْكَلامُ بَيْنَهُمْ وَ اَعادُوا الْخِطابَ وَ اَجالُوا الرَّأْىَ فَاتَّفَقُوا عَلى اَنْ يَنْفِرُوا بِالنِّبِىِّ ناقَتَهُ عَلى عَقَبَةِ هَرْشى»(2): «در بين آنها گفتگو واقع شد و در اين باره سخن گفتند و نظريه دادند و به اين نتيجه رسيدند كه شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را بر فراز گردنه كوه هَرشى بِرَمانند».
- دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله جمع شدند كه عبارت بودند از آزادشدگان قريش و منافقين انصار و كسانى از اعراب مدينه و اطراف آن كه قلوبشان مايل به ارتداد از اسلام بود، و اينان كه چهارده نفر بودند هم پيمان و هم قسم شدند كه شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را برمانند.(3)
- وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله راه صعود بر كوه هَرشى را پيش گرفت جبرئيل نازل شد و اين خبر را براى حضرت آورد: «يا مُحَمَّدُ، اِنَّ فُلانا وَ فُلانا قَعَدُوا لَكَ فِى الْعَقَبَةِ لِيَغْتالُوكَ»(4):
ص: 131
«اى محمد، فلانى و فلانى، در گردنه كوه برايت كمين كرده اند تا تو را ترور كنند».
اين گونه بود كه ضامن حفظ رسول او را به سلامت به مدينه رسانيد در حالى كه اين اتمام حجت تاريخى را به صورت تمام عيار به نتيجه رسانده بود.
فراز چهارم: اِنَّ اللّه َ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ.
«كافرين» در اين آيه در واقع دادن نشان «كفر» به كسانى است كه در فرازهاى قبلى آيه به آنان اشاره شده است. با دقت در آيه هاى قبل به خوبى معلوم مى شود كه منظور از آنان چه كسانى هستند و چرا كافرند. از اولِ آيه خداوند دستور ابلاغ ولايت على بن ابى طالب عليه السلام را مى دهد و بر انجام اين اتمام حجت با وعيدِ «اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» و ضمانتِ «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» تأكيد مى نمايد.
شكى نيست كه چنين اتمام حجتى با هدف هدايت مردم انجام مى شود، به خصوص آنكه در بين اتمام حجت هاى الهى چنين برنامه مفصلى بى نظير است. به نظر مى رسد با انجام چنين مراسم پر شكوهى ديگر كسى باقى نماند كه هدايت نشود، ولى آخرين فراز آيه نشان مى دهد عده اى منافق و كوردل هستند كه حتى با چنين اتمام حجتى قابل هدايت نيستند، و لايق آنان جز نشان «كفر» نيست، چرا كه از كُفّار هم بدترند. قسمت آخر آيه مى گويد: خدا براى هدايت همه مردم راه هاى مختلفى گذاشته، اما قوم كافرين را كه همان دشمنان و مخالفان ولايت على عليه السلام هستند، هدايت نمى كند.
در اين ميان سردمداران سقيفه، رؤساى اين خطِ كفر هستند كه هنوز زلال غدير از گلوى مردم پايين نرفته، قصد جان پيامبر صلى الله عليه و آله را نمودند. آنان چند ساعتى از پايان مراسم غدير نگذشته براى به قتل رساندن پيامبر صلى الله عليه و آله پيشاپيش قافله حركت كردند، و بر
ص: 132
فراز كوه هر شى كمين كردند و با رها كردن سنگ ها به طرف شترِ پيامبر صلى الله عليه و آله و حمله با شمشير نقشه خود را به اجرا در آوردند ولى خدا آن حضرت را حفظ كرد.(1)
در روايتى كه در تفسير آيه وارد شده در بيان «اِنَّ اللّه َ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ» آمده است: «هُمُ الَّذينَ هَمُّوا بِرَسُولِ اللّه ِ»(2): «اين كافران همان كسانى هستند كه قصد جان پيامبر صلى الله عليه و آله را نمودند». آنان چهارده نفر بودند كه با يك اشاره پيامبر صلى الله عليه و آله و نورانى شدن شب، حذيفه چهره هايشان را ديد. آنها عبارت بودند از: ابوبكر، عمر، عثمان، معاويه، عمروعاص، طلحه، سعد بن ابى وقاص، عبدالرحمن بن عوف، ابوعبيدة بن جراح، ابوموسى اشعرى، ابوهريره، مغيرة بن شعبه، معاذ بن جبل، سالم مولى ابى حذيفه.
تا اينجا چهار فرازِ آيه با دقت در جزئيات وقايع مورد بررسى قرار گرفت، و زمينه نزول آيه به خوبى روشن شد. چند نقطه تحليلى درباره محتواى آيه وجود دارد كه بخش نهايى بحث هاى مربوط به آيه را بدان ها اختصاص مى دهيم.
ه- . تحليلى بر محتواى آيه «بلِّغ»
اكنون كه تصوير كامل و همه جانبه اى از آيه «بَلِّغْ» ارائه شد، نقطه سؤالى درباره آيه وجود دارد كه نياز به تجزيه و تحليل دارد، و با روشن شدن پاسخ آن نكته هاى حساس و جالبى درباره آيه به دست خواهد آمد. آن سؤال باز مى گردد به توقف پيامبر صلى الله عليه و آله در امتثال امر الهى در آيه «بلِّغ» به دليل نگرانى هاى موجود در مورد پذيرش مردم نسبت به مسئله ولايت. دنباله سؤال به اينجا مى رسد كه در اين توقف حضرت
ص: 133
ابتدا طلب الغاى اين امر را مى نمايد، ولى با خطاب تهديد آميزِ «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» رو به رو مى شود، و در درجه دوم درخواست ضمانت حفظ از خطرات را مى نمايد كه با خطاب «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» مورد قبول واقع مى شود.
سؤال اصلى دو جانبه است: از يك سو آيا از نظر مبانى اعتقادى ما ممكن است پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر امر الهى توقف كند؟ از سوى ديگر چگونه است كه خداوند در برابر اين توقف عكس العملى نشان نداده كه اصلاً به چه حقى توقف كرده اى و خود اين توقف و درخواست الغاى امر را تخلفى از مقام نبوت به حساب نياورده است، بلكه با خطاب «اِنْ لَمْ تَفْعَلْ . . .» فقط اصرار بر ابلاغ اين امر نموده و اينكه اگر ولايت ابلاغ نشود رسالت ناقص مانده است؟
اگر اين دو سؤال به موازات يكديگر پاسخ داده شود، جنبه ديگر آن نيز حل خواهد شد كه چگونه خداوند با درخواست ضمانت حفظ موافقت كرد، در حالى كه آن هم مانند پيش شرطى در اجراى فرمان الهى به نظر مى آيد و نبايد در برابر اوامر خداوند قيد و شرطى از سوى بندگان وجود داشته باشد؟
آنچه در طرح سؤال گفته شد فقط براى درك صحيح و جامع از جوانب آن بود، وگرنه ساحت مقدس و ملكوتى پيامبر صلى الله عليه و آله فراتر و مُنزَّه تر از آن است كه چنين سؤالاتى درباره حضرتش به ميان آيد. اكنون در آنچه ذيلاً بيان مى شود پاسخ دقيق و تحليل علمى مسئله به احسن وجه ارائه خواهد شد.
با توجه به اهميت سؤال مزبور، كافى است با نگاهى به متن آيه و روايات وارده در تفسير و تبيين آن پاسخى همه جانبه به دست آوريم. نقطه اصلى اين پاسخ آن است كه نگاهمان را به ماجرا تغيير دهيم، و تركيب چند جهت اعتقادى و تاريخى را كه در اين مسئله به هم آميخته يكجا در نظر بگيريم. به عبارت ديگر مجموع آنچه اتفاق افتاده را يك مسئله بدانيم و همه را در ارتباط با يكديگر بسنجيم، نه اينكه بدون در نظر گرفتن
ص: 134
چند مسئله واضح كه در متن واقعه است فقط نقطه اشكال را در نظر بگيريم و در جستجوى پاسخ آن باشيم. براى حل اين اشكال و تحليل مسئله كه چرا پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر امر الهى درخواستى نموده و فورا اقدام نفرموده، در دو مرحله اجمالى و تفصيلى به تبيين جوانب آن مى پردازيم:
پاسخ اجمالى
آنچه در محتواى آيه «بَلِّغ» با آن رو به رو هستيم هشت جهت است كه دست به دست هم داده و اين قضيه را به وجود آورده است:
1 . عظيم ترين اتمام حجت خدا و رسول در غدير در حال تحقق بوده است.
2 . اراده و عمل پيامبر صلى الله عليه و آله برخاسته از اراده پروردگار و تحت قدرت اوست، و اگر خدا بخواهد در هر لحظه مانع از فعل او مى شود.
3 . پيامبر صلى الله عليه و آله قبل از غدير در معرض خطرهاى بسيارى قرار داشته و هرگز نترسيده، بلكه ديگران به آن حضرت پناه برده اند.
4 . امكان مخفى كردن آنچه بين خدا و رسولش صورت گرفته وجود داشته، كه شامل مراجعه و درخواست الغاى امر و نيز درخواست حفظ مى شود؛ ولى با اين همه خدا در قرآن و پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير تعمّد در تصريح به آن و تأكيد بر اطلاع عموم از آن داشته اند.
5 . خود پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه ياد آور شده كه من هرگز از اجراى اوامر الهى كوتاهى نكرده ام، و اين مورد كه توقفى كرده و درخواستى نموده ام علتى دارد.
6 . آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان نگرانى ذكر كرده واقعا وجود داشته و فقط احتمال نبوده است.
7 . خداوند اين توقف و درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله را به عنوان اشكالى در نبوت آن حضرت مطرح نكرده و فقط امر خود را مؤكد نموده است.
ص: 135
8 . درخواست ضمانت حفظ كه دنباله توقف و درخواست اول است، نه تنها از طرف خداوند به عنوان اشكالى مطرح نشده بلكه پذيرفته هم شده است.
با در نظر گرفتن اين هشت جهت، خيلى زود متوجه مى شويم كه نبايد گمان كنيم اشكالى درباره چگونگى ابلاغ غدير كشف كرده ايم، بلكه خدا و رسول كاملاً متوجه اين مسئله بوده اند كه هر كس اين داستان را با اين شكل خاص بشنود طبعا چنين سؤال واشكالى به ذهنش خطور خواهد كرد؛ و لذا به تبيين مسئله پرداخته اند و به همان صورت به وقوع آن تأكيد ورزيده اند.
از همه جالب تر اينكه ممكن بود آنچه در پشت پرده واقع شد و درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله و پاسخ خداوند بين خودشان مخفى مى ماند، و فقط ظاهر قضيه كه ابلاغ و اعلام ولايت است انجام مى شد، ولى مى بينيم تمام جزئيات پشت پرده علنى شده و تعمد داشته اند كه نه تنها دوستان بلكه دشمنان هم از آن باخبر شوند.
از همه اينها استنباط مى شود كه آنچه به نظر ما به صورت اشكال مطرح است كه چرا پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر امر الهى درخواستى كرده و چنان پاسخى در ردّ خواسته او آمده، در واقع يك اشكال نيست؛ بلكه كاشف از اراده الهى است كه خواسته است اين امر ولايت با اين صورت خاص ابلاغ شود، به دليل علل و عوامل خاصى كه در اطراف آن وجود داشته و فوايد بسيارى كه بر چنين طرز تبليغى مترتب است.
اگر در يك جمله بگوييم: بنا بود بزرگترين اتمام حجت الهى و ابلاغ مهمترين امر ذات ربوبى به بندگانش انجام شود. براى آنكه عنوان «اتمام حجت» و «ابلاغ» در كاملترين معناى خود نسبت به مردم آن روز و نسل هاى آينده بشريت تا روز قيامت بر اين برنامه صدق كند، اراده خداوند تعلق گرفت كه اين برنامه در شفاف ترين شكل خود و در وسيع ترين زمان (سه روز) با مفصل ترين مراسم انجام شود؛ ولى انجام چنين
ص: 136
برنامه اى در چنان شرايطى و با وجود چنان نگرانى هايى، جز تحت حراست و حفظ مستقيم خداوند امكان پذير نبود.
لازمه اجراى اين گونه برنامه، آن بود كه براى درك صحيح مردم از جوّ و شرايط آن و نيز يقين آنان به انتساب اين ابلاغ به خداوند و رفع هر گونه شك و شبهه اى براى آينده هاى بلند مدت مسلمين، و نيز توجه آنان به آينده اى كه در انتظارشان است، بايد همان پيامبرى كه تاكنون هيچ توقف و درخواست و شرطى در برابر اوامر الهى نداشته، براى اولين بار - به دستور خود خداوند - صورت برنامه را اين گونه تنظيم كند تا اين نتايج گرفته شود.
اين روش دقيق خداوند كه در آيه «بلِّغ» منعكس است، نمونه اى بى نظير در اتمام حجت هاى الهى است كه پنج اثر مهم در پى داشته است:
1 . بر همه ثابت شد كه امر ولايت از طرف خداست.
2 . در حالى كه همه جو خطرناك را حس مى كردند، يد قدرت الهى را ديدند كه برنامه سه روزه با چه نظم و حفاظتى انجام شد.
3 . مسئله ولايت در بى نظيرترين شكل تبليغ در تاريخ ششهزار ساله انبياء عليهم السلام ابلاغ شد، و همه جوانب آن توسط پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه يك ساعته اش بدون هيچ تقيه و كتمان و واهمه اى تبيين گرديد.
4 . مردمِ آن روز نسبت به جو حاكم بر جامعه خود و حضور جدى منافقين به خوبى تفهيم شدند، و بنابراين در تنها گذاشتن صاحب ولايت عذرى نداشتند.
5 . نسل هاى آينده براى تحليل مسير خلافت غصب شده اطلاعات روشنى پيدا كردند و علل اين غصب و آن مظلوميت را به خوبى تشخيص دادند.
ص: 137
پاسخ تفصيلى
اكنون نوبت آن است كه آنچه به اجمال در پاسخ اشكال مربوط به توقف پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر امر الهى ذكر شد، به صورت مفصل ترى در مورد جهات تاريخى اعتقادى آن با استناد به روايات غدير تبيين شود. آنچه در اين تفصيل مطرح مى شود به همان ترتيبى خواهد بود كه در پاسخ اجمالى مطرح گرديد.
پاسخ اول: استثنايى بودن ابلاغ ولايت
عظيم ترين اتمام حجت خدا و رسول ولايت بود كه در غدير انجام شد. با توجه به اينكه مسئله ولايت در طول عمر پيامبر صلى الله عليه و آله بارها به مردم يادآورى شده بود و در مقاطع مختلف با عبارات گوناگون، مردم از آن با اطلاع شده بودند، اكنون آنچه انجام مى گرفت ابلاغ و اعلام رسمى و كامل عيار بود كه تاكنون انجام نگرفته بود.
با توجه به اهميت خاص ولايت در بين احكام و فرامين الهى - كه روايات بسيارى پشتوانه آن است و عملى بدون آن قبول نمى شود - اين ابلاغ نيز مهمترين اتمام حجت خدا و رسول خواهد بود. آنچه عملاً به وقوع پيوست نيز نشان داد كه تاكنون چنين صورتى از تبليغ در اوامر الهى به وقوع نپيوسته؛ كه در بيابان با خطابه اى يك ساعته و مراسم سه روزه بيعت با جزئيات ديگرى كه در كنار آن بود به انجام رسد، چنانكه در حديث مى فرمايد:
«لَمْ يُنادِ بِشَىْ ءٍ مِثْلَ ما نُودِىَ بِالْوِلايَةِ يَوْمَ الْغَديرِ».(1)
«هيچ حكمى مثل ولايت در روز غدير اعلام نشده است».
ص: 138
پاسخ دوم: پيامبر صلى الله عليه و آله تابع مطلق اراده خدا
با توجه به اينكه اراده و عمل پيامبر صلى الله عليه و آله برخاسته از اراده پروردگار و تحت قدرت اوست، بايد بدانيم كه ما در اينجا با دو نكته اعتقادى رو به رو هستيم: يكى اينكه چهارده معصوم عليهم السلام انوار پاك و اولين مخلوقات خدا هستند و در قرب به درگاه الهى در درجه اى قرار دارند كه اراده آنان مطابق اراده الهى است و هيچ تخلفى از آن نخواهد داشت؛ و در واقع آينه تمام نماى اراده پروردگار است. درباره آنان كوچكترين فرض و احتمال تخلف از خواست خدا در كوچكترين اعمالشان وجود ندارد تا چه رسد به اوامر مربوط به ابلاغ دستورات الهى كه پشتوانه آن «ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى، اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى»(1) است.
ديگر اينكه - نعوذ باللّه - اگر فرض تخلف از دستور الهى هم باشد تحت قدرت الهى قرار دارند، و خداوند با اراده خويش مى تواند مانع شود يا وادار به عملى كند، به خصوص در چنين اتمام حجت عظيم كه خداوند با قدرت خويش مى تواند آن را به اجرا درآورد.
در كنار اين مطلب، سابقه 63 ساله پيامبر صلى الله عليه و آله و ابلاغ فرامين الهى در طول 23 سال بعثت نشان داده است كه تاكنون حتى يك مورد سابقه نداشته آن حضرت از دستورات الهى تخلف ورزد يا در انجام آن تعلّلى نمايد. چگونه مى شود در ولايت على عليه السلام كه جان پيامبر صلى الله عليه و آله است و هزاران بار - در طول بعثت - ولايت او را گوشزد مردم فرموده و اين ولايت عصاره زحمات آن حضرت و همه انبياى گذشته و ضامن بقاى آن است، بخواهد تعلّلى نمايد و از انجام آن سرباز زند. بنابراين به راحتى مى توان دريافت كه حضرت هرگز در صدد تعلّل در امر الهى نبوده، و منظور از اين تفاصيل اهداف ديگرى است كه ذكر خواهد شد.
ص: 139
پاسخ سوم: دقت فوق العاده براى ابلاغ ولايت
پيامبر صلى الله عليه و آله تاكنون در معرض خطرات بسيارى قرار داشته، و آنچه به عنوان موارد ترس و نگرانى پيامبر صلى الله عليه و آله در مسئله غدير ذكر شد عبارت بود از مخالفت، تكذيب، اتهام، استهزاء، تفرقه، طغيان و خطر جانى، كه تمام اينها در اول بعثت و در طول 23 ساله رسالت در مقاطع مختلف در گونه هاى مختلف براى حضرتش رخ نموده، و آن حضرت در اجراى اوامر الهى از هيچيك از اين موارد نهراسيده، بلكه به استقبال حوادث رفته و وظيفه الهى خود را انجام داده است.
بنابراين مسلم است كه مطرح كردن اين نگرانى ها به عنوان عذرى در برابر اجراى فرمان الهى، علل ديگرى داشته و اهداف ديگرى را جستجو مى كرده است؛ و آن علت نيست جز اينكه از يك سو اين اتمام حجت بايد بدون خدشه انجام شود و هر گونه خللى ممكن است به آينده آن ضرر بزند، و از سوى ديگر مردم آن روز و نسل هاى آينده متوجه تركيب جامعه مسلمين در سال هاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله باشند و توطئه ها را پيش بينى كنند، و بعد از وقوع در تحليل آن مشكلى نداشته باشند.
پاسخ چهارم: آگاهىِ مردم از اسرار خدا و رسول
با اينكه امكان مخفى كردن اين درخواست هاى پيامبر صلى الله عليه و آله درباره الغاى دستور و يا حفظ از شر مردم، و نيز پاسخ هاى خداوند وجود داشته، ولى بدان تصريح شده است! به عنوان آمادگى ذهنى بايد گفت: در پس پرده غيب ماجراهاى بسيارى اتفاق مى افتد و گفتگوهاى بسيارى بين خدا و پيامبران و ملائكه اش انجام مى شود، ولى اطلاع بر بسيارى از آنها به صلاح بشر نيست، و مواردى از آنها هم در حد طرفيت انسان ها نيست. بنابراين چنان نيست كه انسان ها از هر چه در پشت پرده اين جهان اتفاق مى افتد اطلاع داشته باشند، و نه پيامبران آنچه اتفاق افتاده را گفته باشند. فقط حاصل آن را در حدى كه براى بشر لازم است به آنان انتقال داده اند.
ص: 140
با توجه به اين اصل، درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله براى الغاى امر «بلِّغ» و پاسخ خداوند و درخواست عصمت و پاسخ خداوند را در نظر مى آوريم. قبل از آنكه در صدد جواب از اصل اشكال درباره مراجعه و تعلّل پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر امر الهى باشيم، مى پرسيم: آيا كافى نبود نتيجه اين گفتگو را كه در نهايت لزوم ابلاغ ولايت است خداوند در قرآن و پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير براى ما مى گفتند؟ و اما اينكه چه گفتگوهايى بين خدا و رسولش اتفاق افتاده تا اين نتيجه حاصل شده از مردم مخفى مى ماند و به آنان اطلاع داده نمى شد. طبعا مردم اصل خبر را مى فهميدند بدون آنكه از جزئيات آن - كه ربطى به اصل ماجرا ندارد - با خبر شوند، به خصوص آنكه اين قسمت ماجرا سؤال برانگيز هم باشد و شنونده را متوجه مسايلى نمايد.
بايد نتيجه بگيريم كه اين تعمد در ذكر جزئيات گفتگو هم در قرآن و هم در خطابه غدير و هم در ساير احاديث مربوط به مراحل نزول آيه، از مسايلى است كه در اين اتمام حجت مؤثر و دانستن آن براى بشر لازم است، و خدا مى خواسته به صورتى رمز گونه در قرآنش به وضعيت جامعه در هنگام نزول ولايت اشاره كند، و پيامبرش تفاصيل آن جو حاكم را توضيح دهد. اميرالمؤمنين عليه السلام دراين باره مى فرمايد:
فَاَنْزَلَ اللّه ُ عَلى نَبِيِّهِ يَوْمَ الدَّوْحِ ما بَيَّنَ عَنْ اِرادَتِهِ فى خُلَصائِهُ وَ ذَوِى اجْتِبائِهِ وَ اَمَرَهُ بِالْبَلاغِ وَ تَرْكِ الْحَفْلِ بِاَهْلِ الزَّيْغِ وَ النِّفاقِ، وَ ضَمِنَ لَهُ عِصْمَتَهُ مِنْهُمْ وَ كَشَفَ مِنْ خَبايا اَهْلِ الرَّيْبِ وَ ضَمائِرِ اَهْلِ الاِْرْتِدادِ ما رَمَزَ فيهِ، فَعَقَلَهُ الْمُؤْمِنُ وَ الْمُنافِقُ.(1)
خداوند در روز غدير، بر پيامبرش آيه اى نازل كرد كه در آن اراده خود را درباره بندگان خالصش و انتخاب شدگانش روشن كرد، و او را به ابلاغ آن امر كرد و دستور داد كه با منحرفين از حق و اهل نفاق همنشين نشود، و براى او حفظ از شر آنان را ضمانت نمود، و بدين وسيله اسرار اهل شك و
ص: 141
شبهه و ضماير اهل ارتداد را با كلام رمزى آشكار ساخت؛ كلامى كه هم مؤمن و هم منافق نكته آن را مى فهمد.
مى بينيم اميرالمؤمنين عليه السلام به رمزى بودن آيه قرآن اشاره مى كند، ولى به صورتى كه هر كس به آن مى رسد متوجه غير عادى بودن ماجرا و جوّ خاص حاكم بر آن مى شود. يعنى خداوند مى توانست آيه را چنين نازل كند: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ، اِنَّ اللّه َ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ»، ولى دو جمله رمزى در وسط آيه گنجانيد: «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» و «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»، كه هر كسى متوجه مى شود اين دو جمله عادى نيست و از خود مى پرسد: مگر پيامبر صلى الله عليه و آله كسى است كه با او اين گونه سخن گفته شود، و با لسانى تهديد گونه بر او شرط شود كه اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى؟ و يا از خود مى پرسد: مگر چه شرايطى حاكم بوده كه
خداوند به آن حضرت وعده مى دهد كه تو را حفظ مى كنم؟ و در پى پاسخ اين سؤال ها سعى مى كند تفصيل كامل واقعه را بدست آورد.
و اين پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در همان آغاز منبر غدير(1)، با كمال صراحت تمام علل و اسباب نزول آيه اى با چنين مضمون را بيان مى كند و مى فرمايد:
- وَ اُؤَدّى ما اَوْحى بِهِ اِلَىَّ ، حَذَرا مِنْ اَنْ لا اَفْعَلَ فَتَحِلَّ بى مِنْهُ قارِعَةٌ . . .
آنچه بر من وحى كرده ادا مى كنم از ترس آنكه اگر ادا نكنم عذابى از جانب او به من رسد.
- لاَِنَّهُ قَدْ اَعْلَمَنى اَنّى اِنْ لَمْ اُبَلِّغْ ما اَنْزَلَ اِلَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ.
چرا كه خدا به من فهمانده است كه اگر آنچه در حق على نازل كرده نرسانم رسالت او را نرسانده ام.
ص: 142
- وَ قَدْ ضَمِنَ لى تَبارَكَ وَ تَعالَى الْعِصْمَةَ مِنَ النّاسِ . . .
خداوند تبارك و تعالى براى من حفظ از شر مردم را ضمانت كرده است.
- وَ اَنَا اُبَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ . . .
و من سبب نزول اين آيه را براى شما بيان مى كنم.
- وَ سَاَلْتُ جَبْرَئيلَ اَنْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ اِلَيْكُمْ -
اَيُّهَا النّاسُ - لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ . . .
و من از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد كه مرا از تبليغ اين پيام به شما معذور بدارد، چرا كه از كمى متقين و زيادى منافقين خبر دارم.
- وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرْضَى اللّه ُ مِنّى اِلاّ اَنْ اُبَلِّغَ ما اَنْزَلَ اللّه ُ اِلَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ . . .
ولى خدا از من راضى نمى شود مگر آنكه ابلاغ كنم آنچه در حق على بر من نازل كرده است.
پاسخ پنجم: فهماندن دشوارى ابلاغ به مردم
خود پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام كرده هرگز از اوامر الهى كوتاهى نكرده ام و اين ابلاغ ولايت يك مورد استثنايى است. در اوايل خطبه مى فرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ ، ما قَصَّرْتُ فى تَبْليغِ ما اَنْزَلَ اللّه ُ تَعالى اِلَىَّ ، وَ اَنَا اُبَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ.(1)
اى مردم، من در تبليغ آنچه خدا بر من نازل كرده كوتاهى نكرده ام و سبب نزول اين آيه را برايتان بيان مى كنم.
يعنى من متوجه تمام اشكالاتى كه به ذهن شنوندگان اين آيه و اين ماجرا خطور خواهد كرد هستم، كه چگونه پيامبر صلى الله عليه و آله در امتثال امر الهى عذر مى آورد و چگونه شرط حفظ و عصمت را پيش مى كشد؛ ولى براى اينكه مشكل از ذهن شما پاك شود علت
ص: 143
آن را مى گويم. همين اندازه كه خود حضرت تصريح به سؤال انگيز بودن مسئله مى فرمايد به اين معنى است كه عمدا اين شيوه سخن مطرح شده و صرفا براى فهماندن زمينه دشوارى است كه ابلاغ ولايت در آن انجام مى شود و نتايج ديگرى كه از اين گونه ابلاغ در نظر گرفته شده است.
پاسخ ششم: عدم امكان ابلاغ بدون ضمانت الهى
آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان نگرانى ذكر كرده واقعا وجود داشته و صرف يك احتمال نبوده است و نمونه هاى آن مفصلاً در بيان فراز سوم آيه (وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ) بيان شد. نتيجه اى كه مى گيريم اينكه نبايد فكر كنيم اين ترس هاى پيامبر صلى الله عليه و آله در حد ظن و گمان بوده، بلكه حقيقت موجود در جامعه بوده كه با اطلاع از آن انجام چنين ابلاغ مهمى عادتا غير ممكن بوده است.
اينكه مى بينيم اين ابلاغ بين دو گزينه قرار مى گيرد: يا معذور داشتن از ابلاغ و يا ضمانت حفظ، به اين معنى است كه راهى جز اين دو وجود ندارد: اگر طبق روال عادى باشد هر عاقلى آن شرايط را در نظر بگيرد قضاوت مى كند كه تمام ترس ها و نگرانى هايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح فرموده دقيق و بجا بوده؛ و با وجود آنها ابلاغ چنين پيامى - در حدى كه حق ابلاغ آن ادا شود - غير ممكن است، و اگر خداوند با قدرت بى انتهاى خويش آن را از روال عادى خارج سازد و دفع همه نگرانى هاى مذكور را ضامن شود در اين صورت نه تنها چنين ابلاغى امكان پذير است، بلكه هزاران درجه سخت تر از آن هم با ضمانت خدا ممكن خواهد شد.
وقتى ضمانت الهى باشد، حتى اگر يك ماه يا بيشتر در غدير مى ماندند و هر روز پيامبر صلى الله عليه و آله دو بار بر فراز منبر قرار مى گرفت و هر بار دقايق بيشترى درباره ولايت اهل بيت عليهم السلام بيان مى كرد، باز هم بدون نگرانى انجام مى شد، چرا كه همه تحت تسلط پروردگارند و با قدرت او احدى ياراى مخالفت ندارد و با ضمانت او همه مقهور اراده اش خواهند بود.
ص: 144
پاسخ هفتم: خداوند درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله را مؤاخذه نكرده
خداوند اين توقف و اعتذار پيامبر صلى الله عليه و آله را به عنوان اشكالى در نبوت او مطرح نكرده است. براى درك اين مطلب بايد مقام با عظمت نبوت را در نظر بگيريم، و آنچه درباره بعضى از انبياء عليهم السلام مثل حضرت آدم عليه السلام وارد شده كه با كوچكترين ترك اولى و تعلل و توقف در برابر امر الهى فورا مورد مؤاخذه الهى قرار گرفته اند. با اين همه مى بينيم اين توقف و درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله كه «خدايا مرا از ابلاغ اين پيام معذور بدار»، در حالى است كه امر «بلِّغ» خطاب به او صادر شده، ولى باز هم از سوى خداوند به عنوان گناه و تخلف از مقام نبوت تلقى نشده است. حتى مثلاً به آن حضرت نفرموده: «به مجرد اينكه چنين درخواستى در برابر امر ما كردى، چه از گفته ات باز گردى و چه باز نگردى بايد مؤاخذه شوى و از مقام نبوت نازل شوى»! بلكه فقط گفته شده: «اگر ابلاغ نكنى مورد عقوبت قرار مى گيرى». فقط مسئله ابلاغ يك بار ديگر مورد تأكيد قرار گرفته و خود مراجعه در امر الهى به عنوان گناه مطرح نشده است. اين بدان معنى است كه اين مراجعه به معناى سر تافتن از امر الهى نبوده، بلكه زمينه سازى براى اين ابلاغ و نشان دادن اين زمينه به مردم بوده است.
پاسخ هشتم: ضمانت حفظ از طرف خدا قبول شده
درخواست ضمانت حفظ هم - مانند مورد قبلى - نه تنها به عنوان اشكالى در نبوت حضرت از طرف خدا مطرح نشده، بلكه مورد قبول هم واقع شده است. منظور اين است كه نكته ذكر شده درباره درخواست معذور داشتن از ابلاغ در مورد درخواست ضمانت حفظ هم مطرح است؛ بدين معنى كه اگر خداوند دستور ابلاغى را مى دهد نبايد براى او شرط حفظ را مطرح كرد، بلكه به مجرد دستور الهى و لو به قيمت جان شده بايد ابلاغ كرد. اما خداوند اين شرط حفظ را نه تنها به عنوان گناهى به حساب نياورده، بلكه آن را پذيرفته و اين ضمانت را عملاً به انجام رسانده است. اين هم دليل ديگرى است بر اينكه درخواست حفظ از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان پيش
ص: 145
شرط در برابر امر الهى نبوده، ولذا مورد مؤاخذه قرار نگرفته است؛ بلكه تأييدى از جانب الهى بر كلام رسولش بوده و مقدمه اى بوده تا آن شرايط خاص براى ما بازگو شود و همه از آن باخبر شويم.
با در نظر گر فتن اين هشت جهت در كيفيت آيه «بلِّغ»، به تفصيل پنج اثر مهم اين شكل از ابلاغ مى پردازيم:
نتيجه اول: انتساب امر ولايت به خدا
وقتى ثابت شد امر ولايت از طرف خداست، بايد دانست كه در مواردى منافقين آن روز و روزگاران بعد سعى داشتند با پذيرفتن اصل واقعه غدير و ابلاغ ولايت، آن را مسئله اى شخصى جلوه دهند و سپس نتيجه بگيرند كه خلافت بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله الهى نيست، و آنچه حضرتش فرموده پيشنهادى از جانب خودش در خلافت بوده(1)، و نتيجه بگيرند كه تغيير آن و تعيين ديگرى به جاى على عليه السلام اشكالى ندارد!
اگر چه مخالفت با پيشنهاد پيامبر صلى الله عليه و آله هم باطل است و كسى حق چنين مخالفتى را ندارد، ولى اين شكل از مراجعه پيامبر صلى الله عليه و آله و تأكيد دوباره الهى و سپس ضمانت حفظ در چنين امرى، به طور قطعى ثابت كرد كه امر ولايت نه تنها از طرف خداست، بلكه خداوند چنان تأكيد بر ابلاغ اين امرش دارد كه اگر پيامبرش ابلاغ نكند به قيمت نقض رسالتش خواهد بود، و چنان در ابلاغ اين امر پشتيبانى مى كند كه حفظ از هر خطرى را براى ابلاغ آن ضمانت كرده است، و اين محكم كارى را در هيچيك از اوامر الهى سراغ نداريم. اين گونه راه هر گونه تشكيك در انتساب امر ولايت به خداوند بسته شد.
ص: 146
نتيجه دوم: نظم سه روزه معجزه الهى
برنامه سه روزه تحت قدرت الهى بدون هيچ اخلال و اغتشاشى و در كمال نظم و آرامش انجام شد. با زمينه اى كه از توطئه هاى منافقين ذكر شد(1) و اينكه شرايط حاكم بر غدير واقعا خطرناك بود، هر كس در آن شرايط دقت كند متوجه خواهد شد كه ايجاد سر و صدا و تحريك مردم و تفرقه، و حتى اينكه عده اى بخواهند از مردم جدا شوند و از بيابان غدير بيرون روند، و يا بخواهند مخفيانه مردم را تحريك كنند، كار بسيار آسانى بود و آنان واقعا در صدد چنين كارى بودند.
با در نظر گرفتن كثرت جمعيت كه يكصد و بيست هزار نفر بودند، و غير قابل كنترل بودن بيابان از نظر حصار نداشتن، و طولانى بودن زمان كه سه روز بود و فرصت هاى شب و روز زمينه هاى مساعدى براى فتنه انگيزى بود، بايد گفت: تأمين امنيت آن جمعيت و آن مراسم در آن سرزمين به قدرى مشكل بود كه بايد يك نيروى هزار نفرى براى حراست و حفاظت آن گماشته مى شد. در حالى كه مى بينيم بدون هيچ تشكل خاصى براى حفظ نظم، اين مراسم عظيم با نظم و آرامش كامل تحقق يافت و هيچ مشكلى پيش نيامد، و اين نبود جز معجزه اى از جانب پروردگار و ضمانتى كه او براى غدير فرمود، به طورى كه قلب و جسم همه مسخر اراده او گشت و هيچكس قدرت كوچكترين حركت ناهنجارى از خود نيافت.
نتيجه سوم: اجراى كامل مراسم در سايه ضمانت الهى
بى نظيرترين مراسم بدون هيچ تقيه اى انجام شد، در حالى كه ممكن بود ابلاغ ولايت در يك توقف يك ساعته و سخنرانى كمتر از نيم ساعته انجام شود و مردم حركت كنند، ولى برنامه مفصلى تدارك ديده شده بود كه سه روز طول كشيد، و سخنرانى يك ساعته در آغاز آن بود كه بلند كردن اميرالمؤمنين عليه السلام و بيعت لسانى نیز
ص: 147
در بين سخنرانى انجام شد، و بيعت با دست يكايك آن جمعيت 120000 نفرى در طول سه روز و شعر حسان و غير اينها كه در دنياى آن روز بى سابقه بود و مشابهى نداشت.
پيداست كه هر اندازه مراسمى مفصل تر باشد - به خصوص آنكه مثل حج فقط عبادت نباشد بلكه حامل پيامى و به عنوان مقدمه براى هدفى باشد - به انجام رساندن آن نياز به نيروهاى منسجم ترى براى اداره آن دارد، به خصوص آن كه در اجراى برنامه احتمال اختلال هم وجود داشته باشد. همان گونه كه درباره حراست چنين مراسمى ذكر شد، براى اجراى آن هم نظر همه جانبه خداوند بود كه همه مردم به صورت خود جوش در آن شركت كردند، و زمينه مجلس به گونه اى شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله - با حضور آن همه منافق - بدون هيچ تقيه اى كه منجر به حذف مواردى از سخنش و هدفش شود يا باعث انجام ندادن گوشه هايى از مراسم سه روزه شود، آن گونه كه مى بايست همه اهداف خود را از سخنرانى و بيعت و غير آن به انجام رساند و هيچ تقديم و تأخير و بر هم خوردگى در برنامه پيش نيامد. اين به خاطر اطمينان پيامبر صلى الله عليه و آله به ضمانت الهى بود كه: اى پيامبر، آن گونه كه لايق چنين مراسمى است سخن بگو و انجام بده! من ضامنم كه مشكلى و فتنه اى پيش نيايد. امام رضا عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
اَمّا بَعْدَ قَوْلِ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»، فَاِنَّهُ اَزالَ كُلَّ تَقِيَّةٍ بِضِمانِ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ وَ بَيَّنَ اَمْرَ اللّه ِ تَعالى، وَ لكِنَّ قُرَيْشا فَعَلَتْ مَا اشْتَهَتْ بَعْدَهُ.(1)
بعد از قول خداوند عز و جل «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ . . .» هر گونه تقيه اى را با ضمانت خداى عز و جل از ميان برداشت، و آن حضرت امر خدا را بيان كرد، ولى قريش بعد از آن حضرت آنچه مى خواستند انجام دادند.
ص: 148
يعنى مهم اتمام حجتِ كامل عيار و بدون تقيه بود كه براى آگاهى مردم آن روز و نسل هاى بعد انجام شد، اگر چه در عمل به محتواى غدير يعنى خلافت بلا فصل اميرالمؤمنين عليه السلام، قريش ضديت كردند و اهداف خود را پيش بردند، ولى اين مهم نيست زيرا خداوند حجت را بر آنان و همه نسل هاى آينده تمام كرده است.
نتيجه چهارم: اشاره رمزى به غايبين از غدير
مردم آن روز و نسل هاى آينده با ديدن اين آيه غدير، نسبت به مسايل غصب خلافت بعد از غدير آگاهى لازم را پيدا كردند و مى كنند، براى آنكه هر گاه مسئله مراجعه و توقف و درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله در اين امر الهى و ضمانت حفظ خدا را ببينند، فورا متوجه وجود مسايلى مى شوند كه در مراسم ابلاغ ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام وجود داشته است، و اين مهم به حالتى رمز گونه به اشخاص منتقل مى شود، چنانكه اميرالمؤمنين عليه السلام دراين باره مى فرمايد:
فَاَنْزَلَ اللّه ُ عَلى نَبِيِّهِ فى يَوْمِ الدَّوْحِ ما . . . كَشَفَ عَنْ خَبايا اَهْلِ الرَّيْبِ وَ ضَمائِرِ اَهْلِ الاِْرْتِدادِ، ما رَمَزَ فيهِ فَعَقَلَهُ الْمُؤْمِنُ وَ الْمُنافِقُ.(1)
خداوند بر پيامبرش در روز غدير نازل كرد آنچه كه از كارهاى پنهانى اهل شك و ريبه و ضماير اهل ارتداد پرده برداشت. اين كار را خدا به صورت رمزى در آيه قرار داد به گونه اى كه مؤمن و منافق آن را درك مى كنند.
اينجاست كه اين آيه اتمام حجتى بر مردم آن روز و آينده شد كه سقيفه را يارى كرده و مى كنند و غدير را رها نموده و مى نمايند، كما اينكه راهگشاى فكرى دقيقى شد تا در تحليل مسائل غصب خلافت ريشه ها را نشان دهد.
ص: 149
ما از خداى بزرگ و پيامبر گرامى تشكر مى كنيم كه با نازل كردن اين آيه و اين شكل خاص از اتمام حجت، ميلياردها انسان را از بى خبرى نجات دادند، و تا آخر روزگار براى احدى عذرى باقى نگذاشتند؛ چنانكه حضرت زهرا عليهاالسلام مى فرمايد:
بعد از روز غدير خم خداوند هيچ عذرى براى احدى باقى نگذاشته است.(1)
ص: 150
الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ، الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا.
امروز كافران از تخريب دين شما نااميد شدند. ديگر از آنان نترسيد و از من بترسيد. امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم.
در اوج حساس ترين مقطع مراسم غدير، كه على بن ابى طالب عليه السلام بر فراز دست پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داشت، و آن حضرت از بالاى منبر غدير على عليه السلام را به جهانيان نشان مى داد و معرفى مى كرد اين آيه نازل شد. پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ»؛ و هنوز على عليه السلام را از فراز دست خويش بر زمين فرود نياورده بود كه خبر كامل شدن دين و تكميل نعمت ها بر آن حضرت نازل شد و خداوند رضايت خويش را از اسلامى كه آخرين خبرش ولايت دوازده امام عليهم السلام باشد اعلام كرد. امين وحى هم به امر الهى اين خبر خوش را آورد و آن را در قرآن به عنوان سندى ابدى به ثبت رساند:
الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا.
امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تكميل نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم.
پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را از فراز دست بر زمين گذاشت و نزول آيه را به مردم چنين خبر داد:
خدايا! تو هنگام بيان ولايت على و منصوب نمودنت على را در اين روز، اين آيه را درباره او نازل كردى: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ
ص: 151
نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا»، و هر كس غير از اسلام در پى دين ديگرى باشد هرگز از او قبول نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران است.
با توجه به اينكه آيه «بَلِّغْ» به عنوان آغاز غدير، و اين آيه «إكمال» به عنوان پايان غدير، مهمترين آيات مربوط به آن محسوب مى شوند؛ لذا همان گونه كه آيه «بَلِّغْ» مفصلاً مورد بررسى قرار گرفت، از آيه «اكمال» نيز در چهار قسمت به تفصيل سخن گفته خواهد شد:
1 . زمان و مكان نزول آيه اكمال
2 . جزئيات ماجراى نزول آيه اكمال
3 . تفسير آيه اكمال
4 . تحليلى بر آيه اكمال
شكى نيست كه اين آيه در روز هيجدهم ذى الحجه سال دهم هجرت در منطقه غدير خم پس از اعلان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام از فراز منبر غدير نازل شده است. اكثر رواياتى كه در شأن نزول و تفسير اين آيه وارد شده زمان و مكان آن يعنى روز غدير و منطقه غدير را ذكر كرده اند، و حتى در بعضى روايات نام «غدير» نشانگر زمان و مكان آن با يك كلمه است. عباراتى هم با دقت بيشترى زمان و مكان نزول آن را تعيين كرده است. اكنون متون مربوط به تعيين زمان و مكان نزول آيه اكمال را مى آوريم.
در بعضى روايات زمان آن روز غدير پس از منصوب كردن اميرالمؤمنين عليه السلام ياد شده است:
ص: 152
1 . امام رضا عليه السلام در حالى كه فضايل روز غدير را بيان مى كرد فرمود: «وَ فى هذَا الْيَوْمِ اُنْزِلَتْ هذِهِ الاْيَةِ: الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمْ الاِْسْلامَ دينا»(1): «در اين روز آيه نازل شد: . . .».
2 . اميرالمؤمنين عليه السلام داستان غدير را ذكر كرد تا فرمود: «فَأَنْزَلَ اللّه ُ تَعالى ذِكْرُهُ: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ . . .»(2): سپس خدا اين آيه را نازل كرد.
3 . امام صادق عليه السلام نيز واقعه غدير را ذكر كرد تا فرمود: «وَ نَزَلَ جَبْرَئيلُ بِقَوْلِ اللّه ِ عَزَّوَجَلَّ «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ . . .»(3): «پس جبرئيل كلام خداوند عزوجل را نازل كرد: الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ . . .».
در روايات ديگرى نزول آيه بر فراز منبر و پس از «من كنت مولاه . . .» ذكر شده است:
1 . ابو سعيد خدرى كه در غدير حاضر بوده مى گويد: «فَلَمْ يَنْزِلْ حَتّى نَزَلَتْ هذِهِ الاْيَةُ: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .»: هنوز پيامبر صلى الله عليه و آله از منبر پايين نيامده بود كه اين آيه نازل شد.(4)
2 . پيامبر صلى الله عليه و آله در متن خطبه دقيقا بعد از آنكه على عليه السلام را بر فراز دست خويش بلند كرد و او را معرفى نمود چنين فرمود: «اللّهُمَّ اِنَّكَ اَنْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ اِيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ»: «خدايا تو هنگام بيان ولايت على و منصوب نمودنت او را در اين روز، درباره او اين آيه را نازل كردى: الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ . . .».(5)
ص: 153
در يك روايت هم «يوم الولاية» ذكر شده كه اميرالمؤمنين عليه السلام كيفيت نزول آيه را بيان مى كند و مى فرمايد:
اِذْ يَقُولُ يَوْمَ الْوِلايَةِ لِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله: يا مُحَمَّدُ، اَخْبِرْهُمْ اَنِّى الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَهُمْ دينَهُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْهِمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَهُمُ الاِْسْلامَ دينا.
خداوند در روز ولايت به محمد صلى الله عليه و آله فرمود: اى محمد، به مردم خبر ده كه من امروز دينم را براى شما كامل كردم و نعمتم را بر شما تكميل نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم.(1)
در روايت ديگرى زمان و مكان با يك عبارت بيان شده كه سلمان و ابوذر و مقداد و عمار مى گويند: «وَ اللّه ِ ما بَرِحْنَا الْعَرْصَةَ حَتّى نَزَلَتْ هذِهِ الاْيَةُ»: «به خدا قسم، از آن عرصه تكان نخورده بوديم كه اين آيه نازل شد».(2)
در اين عبارت دو ظرافت ادبى و دقت تاريخى وجود دارد: يكى كلمه «عرصه» كه معناى كلى به اقتضاى سياق جمله پيدا مى كند مثل «صحنه»، «زمينه» و امثال آن. ديگرى كلمه «ما بَرِحْنا» است كه در اينجا به صورت افعال تامّه است - نه افعال ناقصه - و معنايش نظير كلام فرزند حضرت يعقوب عليه السلام است كه در قرآن آمده: «فَلَنْ اَبْرَحَ الاَْرْضَ حَتّى يَأْذَنَ لى اَبى»: «من هرگز از زمين تكان نمى خورم تا پدرم اجازه دهد». در اينجا هم تركيب «ما بَرِحْنَا الْعَرْصَةَ» به اين معناست كه «هنوز از جايمان حركت نكرده بوديم» و يا «هنوز صحنه اعلام ولايت بر پا بود و كسى از جايش تكان نخورده كه آيه الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ . . . نازل شد.
ص: 154
از مجموع روايات به طور روشن استفاده مى شود كه نزول اين آيه در روز غدير بوده، و مى توان اذعان داشت كه پس از اعلان ولايت بر فراز منبر غدير جبرئيل اين آيه را از جانب خدا آورده كه مهر تأييدى بر انجام رسالت «بلِّغ» در آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ» باشد.
در زمينه زمان و مكان نزول آيه اكمال سه نكته جالب قابل ذكر است:
كلمه «اليوم» در آيه به تنهايى نشانگر زمان خاصى براى اين آيه است، زيرا «الف و لام» در چنين مواردى «الف و لامِ عهد» خوانده مى شود و به معناى روزى معهود بين مخاطِب و مخاطَب تلقى مى شود، و از همين جاست كه كلمه «اليوم» در زبان عربى به صورت يك اصطلاح به معناى «امروز» در آمده است.
آنچه به اهميت كلمه «اليوم» مى افزايد جمله پشت سر آن است كه خبر از كامل شدن دين را مى دهد. اين تركيب خاص هر شنونده اى را به خود جلب مى كند كه اين كدامين روز است كه خداوند به حد كمال رسيدن دين را در آن اعلام مى فرمايد و در آن چه مسئله مهمى اعلام شده كه باعث كمال دين شده است؟ همان گونه كه يهوديان به عمر گفتند:
لَوْ عَلَيْنا نَزَلَتْ هذِهِ الاْيَةِ: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .» وَ نَعْلَمُ الْيَوْمَ الَّذى اُنْزِلَتْ فيهِ، لاَتَّخَذْناهُ عيدا.
اگر اين آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ . . .» بر ما يهوديان نازل شده بود و روز دقيق نازل شدن آن را مى دانستيم، آن روز را عيد مى گرفتيم.(1)
ص: 155
وقتى معلوم شود «اليوم = امروز» همان روز غدير است و آن خبر خاص كه در آن روز اتفاق افتاده اعلام ولايت است، اهميت ثبت قرآنى اين مسئله كه براى نسل هاى آينده مسلمانان به يادگار گذاشته شده معلوم خواهد شد و غدير را به ابديت قرآن پيوند خواهد داد.
نازل شدن آيه اكمال در هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مشغول سخنرانى بوده هيچ مشكلى ندارد، زيرا وحى بر قلب آن حضرت نازل شده و دريافت آن در حين گفتار ممكن است و اين گونه نبوده كه هميشه در هنگام وحى حضرت سكوت كند و آرام بگيرد، بلكه به تناسب موقعيت ها و لزوم اعلان آيه اى درباره آن وحى نازل مى شده و قلب و روح پيامبر صلى الله عليه و آله پر ظرفيت تر از آن است كه نتواند در حين كارى وحى را دريافت كند.
از سوى ديگر موقعيت كمال دين هنگامى است كه على عليه السلام معرفى شود، و لذا به محض بلند كردن آن حضرت بر فراز منبر و اعلان ولايت او دقيق ترين زمانى فرا مى رسد كه بايد چنين آيه اى نازل شود. بنابراين دليلى ندارد كه بخواهيم نزول اين آيه را به قبل از سخنرانى يا بعد از آن موكول كنيم كه وقت شيرين آن نباشد. كلام پيامبر صلى الله عليه و آله هم دقيقا آن لحظه را در خطبه غدير تعيين كرد آنجا كه پس از معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام بر سر دست مبارك فرمود:
اللّهُمَّ اِنَّكَ اَنْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ اِيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ.
خدايا، تو اين آيه را درباره وليت على نازل كردى هنگامى كه ولايت او تبيين شد و در اين روز او را منصوب فرمودى.(1)
ص: 156
اگر هم كسى معتقد باشد كه وحى حتما بايد در حال آرامش و سكوت باشد، بايد اين گونه در نظر بگيريم كه اين آيه قبل از خطبه بر آن حضرت نازل شده و اعلام نزول آن در خطبه بوده است. در اين صورت مجموعه برنامه سخنرانى از طرف خدا و رسولش اين گونه آماده شده كه اين آيه قرآن شأن نزولش هنگامى است كه اين رسالت به انجام برسد، اگر چه اصل نزول آن از قبل باشد. شايد مؤيد اين مطلب را بتوان اين نكته قرار داد كه حضرت اين آيه را سه بار تلاوت فرمود در حالى كه نزول آن يك بار بوده است، به اين معنى كه در هنگام اعلام يك آيه با در نظر گرفتن موقعيت، هر اندازه صلاح باشد ممكن است تكرار شود و اين ارتباطى به اصل نزول آيه ندارد.
درباره زمان و مكان نزول آيه در روايات اهل سنت يك نقطه انحرافى به چشم مى خورد، و آن اينكه در رواياتى نزول اين آيه را در روز عرفه و در عرفات ذكر كرده اند. جالب است كه اگر اكثر اين روايات به نزول مسئله ولايت در آنجا اعتراف كرده اند و فقط زمان و مكان آن را تغيير داده اند. در حل اين نقطه شبهه ناك دو پاسخ وجود دارد:
در روايات عبارت «يوم عرفه» آمده كه اين عبارت يا اشتباها و يا عمدا معناى نادرستى پيدا كرده كه به قرائت غلط آن باز مى گردد. اين عبارت را دو گونه مى توان خواند: «يَوْمُ عَرَفة» و «يَوْمٌ عَرَّفَهُ» كه معناى اولى «روز عَرَفه» و معناى دومى «روزى كه او را معرفى كرد» مى شود.
در روايت اصلى معناى دوم منظور بوده كه در روز معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام براى ولايت آيه اكمال نازل شده است، ولى چون اِعراب و حركات و حتى نقطه گذارى در كتاب هاى قديم مرسوم نبوده، عده اى اشتباها و عده اى با كششِ انحراف ذاتى به احتمال اول كشيده شده اند كه «روز عرفه» است.
ص: 157
اين احتمال هم وجود دارد كه منشأ اشتباه رواياتى باشد كه در عرفه پيش بينى نزول اين آيه براى پيامبر صلى الله عليه و آله را ذكر مى كند، كه بعضى اشتباها آن را روز نزول آيه خيال كرده اند. روايت چنين است:
فَلَمّا وَقَفَ رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِالْمَوْقِفِ اَتاهُ جَبْرَئيلُ عَنِ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقالَ: اِنَّهُ قَدْ دَنا اَجَلُكَ . . . فَاَقِمْهُ لِلنّاسِ عَلَما . . . فَاِنّى لَمْ اَقْبِضْ نَبِيّا مِنَ الاَْنْبِياءِ اِلاّ بَعْدَ كَمالِ دينى وَ اِتْمامِ نِعْمَتى بِوِلايَةِ اَوْلِيائى وَ مُعاداةِ اَعْدائى، وَ ذلِكَ كَمالُ تَوْحيدى وَ اِتْمامُ نِعْمَتى عَلى خَلْقى . . . فَالْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله در موقف (عرفات) وقوف داشت جبرئيل از طرف خدا نزد حضرت آمد و گفت: اجل تو نزديك شده . . . پس على را براى مردم به عنوان عَلَم و نشانه بپادار . . . كه من پيامبرى از پيامبرانم را قبض روح نكرده ام مگر بعد از كمال دينم و اتمام نعمتم با ولايت اوليائم و دشمنى با دشمنانم؛ و اين كمال توحيد من و تكميل نعمتم بر خلقم است . . . پس امروز دين شما را كامل كردم . . .(1)
دليل اين اشتباه آن است كه بعد از اين فراز در همين روايت آغاز مراحل نزول آيه «يا اَيُّهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ . . .» را بيان مى كند كه حضرت از شر قوم خود از ابلاغ اين پيام طلب معذوريت كرد، و پس از تأكيد امر الهى درخواست حفظ و عصمت نمود و پذيرفته شد؛ و سپس خطبه مفصل غدير را ذكر مى كند كه در متن آن نزول آيه پس از ابلاغ «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ . . .» به صراحت ذكر شده است. بنابراين معلوم مى شود آنچه در اول اين روايت آمده به معناى پيش بينى نزول آيه است نه اصل نزول آن.
ص: 158
مؤسس اين شبهه در برابر انبوه رواياتى كه نزول آيه را در روز غدير ثابت مى كند، شخص عمر بن الخطاب است. جالب است كه بدانيد اين اقدام عمر در برابر آيه اكمال سابقه دارد و جنبه انحرافى ديگرى نيز در اين ماجرا به چشم مى خورد و پيداست كه مؤسس سقيفه از همه بيشتر اهميت آن را دريافته كه اين گونه دست به تحريف لفظى و معنوى آن زده است. متن ماجرا چنين است:
يهوديان به عمر گفتند: اگر اين آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .» بر ما يهوديان نازل شده بود و ما روزى را كه در آن نازل شده مى دانستيم، آن روز را عيد مى گرفتيم. عمر گفت: خدا را شكر كه آن را براى ما عيد قرار داده است. من مى دانم در چه روزى نازل شده است. در روز عرفه نازل شده و خدا اين امر را كامل كرده، و از اين آيه دانستيم كه مسئله از اين پس رو به نقصان خواهد گذاشت.(1)
در اين قطعه تاريخى مى بيينيم عمر از يك سو نزول آيه را در روز عرفه گفته، و اين در پاسخ يهوديان است كه خوب مى دانسته اند اين آيه در چه روزى نازل شده و در واقع براى اثبات غاصب بودن او و ريشخند بر او اين مسئله را مطرح كرده اند. او در واقع با تعيين روز عرفه از سؤال هاى بعدى فرار كرده است كه اگر در روز غدير بوده چگونه خدا در آن روز دين را تكميل كرده است؟
از سوى ديگر عمر مفهوم «كمال دين» را به انحراف كشانده است. در همه جاى عالم مردم در هر علمى و فضيلتى در صدد كمال بيشتر و بعد از رسيدن به كمالى براى تكامل بيشتر هستند، و اگر مانعى ايجاد نشده باشد هيچكس و هيچ جامعه اى از كمال به نقص نازل نمى شود. در حالى كه عمر با افكار شومى كه در سر پرورانده به
ص: 159
صراحت مى گويد: «ما از اين كامل شدن فهميديم كه مسئله از اين پس رو به نقصان خواهد گذاشت»! سابقه عمر با اين آيه قبل از سؤال يهوديان است و باز مى گردد به روز غدير كه وقتى اين آيه نازل شد عمر گريه كرد!! پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: براى چه گريه مى كنى؟ گفت: «اَبْكانى اَنّا كُنّا فى زِيادَةٍ مِنْ دينِنا، فَاَمّا اِذْ كَُملَ فَاِنَّهُ لَمْ يَكْمِلْ شَىْ ءٌ قَطُّ اِلاّ نَقَصَ : مرا به گريه واداشت اينكه ما دائما در حال پيشرفت و تعالى در دينمان بوديم، ولى اكنون كه كامل شده هيچ چيزى كامل نمى شود مگر آنكه رو به نقصان مى گذارد»!!!(1)
اين پيش بينى عمر نيست مگر آتشى كه در دل او از ولايت على بن ابى طالب عليه السلام بر پا شده است. او به جاى آنكه اين كمال را آغاز راه تكامل ملت اسلام بداند در صدد شكستن آن است و آن را آغاز عقبگرد و تنازل و سير قهقرايى مى داند. البته كه در فرهنگ سقيفه هدف باز گرداندن مردم به جاهليت بود و به صورت همه جانبه در راه آن سرمايه گذارى شد و تا امروز سير قهقرايى آن ادامه دارد و در طول تاريخ وقايع تلخ اين عقبگرد ثبت شده است.
داستان نازل شدن آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .» به خاطر اهميت آن به چهار مرحله باز مى گردد: اعلام قبل از نزول آيه، نزول آيه بر پيامبر صلى الله عليه و آله، اعلام آيه به مردم، مطالب بعد از نزول آيه.
در عرفات كه آغاز اعمال حج از وقوف در آنجاست اولين خبر درباره در راه بودن چنين آيه اى براى پيامبر صلى الله عليه و آله آمد. اين خبر ضمن مجموعه دستوراتى بود كه براى آماده سازى مراسم غدير داده شد، كه فرازهايى از آن چنين است:
ص: 160
يا مُحَمَّدُ، . . . فَاعْهَدْ عَهْدَكَ وَ قَدِّمْ وَصِيَّتَكَ وَ اعْهَدْ اِلى ما عِنْدَكَ مِنَ الْعِلْمِ و . . . فَسَلِّمْها اِلى وَصِيِّكَ . . . عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ فَاَقِمْهُ لِلنّاسِ عَلَما . . . فَاِنّى لَمْ اَقْبِضْ نَبِيّا اِلاّ بَعْدَ اِكْمالِ دينى وَ اِتْمامِ نِعْمَتى بِوِلايَةِ اَوْلِيائى وَ مُعاداةِ اَعْدائى، وَ ذلِكَ كَمالُ تَوْحيدى وَ دينى وَ اِتْمامُ نِعْمَتى عَلى خَلْقى بِاتِّباعِ وَلِيّى . . . فَالْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمْ الاِْسْلامَ دينا بِوَلِيّى وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ. عَلِىٌّ عَبْدى . . . فَاَقِمْ يا مُحَمَّدُ عَلِيّا عَلَما وَ خُذْ عَلَيْهِمُ الْبَيْعَةَ . . .
اى محمد، . . . سفارشات خود را بنما و وصيت خود را آماده كن و آنچه از علم و . . . نزد توست به وصى خود . . . على بن ابى طالب بسپار و او را به عنوان علامت و نشانه براى مردم منصوب كن . . . چرا كه من پيامبرى را قبض روح نكرده ام مگر بعد از كمال دينم و تكميل نعمتم با ولايت اوليائم و دشمنى دشمنانم، و اين كمال توحيد من و دين من و تكميل نعمت من بر خلقم با پيروى از وليم است . . . پس در چنين روزى دين شما را كامل كردم ونعمتم را بر شما كامل نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم به وسيله وليم و صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى يعنى على بنده ام . . . پس اى محمد، على را به عنوان علامتى منصوب كن و از آنان بيعت بگير . . .(1)
در اين فراز عين آيه اكمال آمده ولى به صورت اقتباس در كلام است، يعنى وقتى چنين برنامه هايى انجام شود آن وقت است كه دين كامل شده و نعمت تمام گشته است، و اين شكل از كلام به معناى اخبار از آينده اى است كه تابلوى «كمال دين و تمام
نعمت» بر پيشانى آن خواهد درخشيد.
جبرئيل اين آيه را با دستور اكيدى درباره اعلان آن به امت آورد، در حالى كه طبعا
ص: 161
همه آيات براى اعلان به امت بر آن حضرت نازل مى شود؛ و در پى آن معناى كمال دين را ضميمه كرد كه اين آخرين دستور الهى و مُقدَّم بر دستورات ديگر است. در اين باره دو روايت داريم:
1 . اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: اِذْ يَقُولُ (اللّه ُ) يَوْمَ الْوِلايَةِ لِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله: يا مُحَمَّدُ، اَخْبِرْهُمْ اَنِّى الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَهُمْ دينَهُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْهِمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَهُمُ الاِْسْلامَ دينا».
آنجا كه خداوند در روز ولايت به محمد صلى الله عليه و آله فرمود: «اى محمد، به آنان خبر ده كه من امروز دين آنان را كامل كردم و نعمتم را بر آنان تكميل نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم».(1)
2 . امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «اَتاهُ جَبْرَئيلُ عليه السلام فَقالَ لَهُ: يا مُحَمَّدُ، اِنَّ اللّه َ يُقْرِؤُكَ السَّلامَ وَ يَقُولُ لَكَ: قُلْ لاُِمَّتِكَ: الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ - بِوِلايَةِ عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ - وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا، وَ لَسْتُ اُنْزِلُ عَلَيْكُمْ بَعْدَ هذا. قَدْ اَنْزَلَتْ اِلَيْكُمْ الصَّلاةَ وَ الزَّكاةَ وَ الصَّوْمَ وَ الْحَجَّ وَ هِىَ الْخامِسَةَ، وَ لَسْتُ اَقْبَلُ هذِهِ الاَْرْبَعَةِ اِلاّ بِها».
«جبرئيل نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: خدا به تو سلام مى رساند و مى فرمايد: به امتت بگو: الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . . و بعد از اين چيزى بر شما نازل نمى كنم. نماز و زكات و روزه و حج را بر شما نازل كردم و اين ولايت پنجمى است، و آن چهار تا را بدون ولايت قبول نمى كنم».(2)
به محض نزول آيه پيامبر صلى الله عليه و آله خبر آن را چنين به اطلاع مردم رساند:
ص: 162
اللّهُمَّ اِنَّكَ اَنْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ اِيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ :
«الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا».
خدايا تو هنگامى كه ولايت على تبيين شد و او را در اين روز منصوب فرمودى اين آيه را درباره او نازل كردى: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .».(1)
و در روايتى آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله متن آيه را سه بار تكرار فرمود.(2)
بعد از نزول آيه اكمال پيامبر صلى الله عليه و آله تكبير گفت و فرمود: «اللّه ُ اَكْبَرُ عَلى اِكْمالِ الدّينِ وَ اِتْمامِ النِّعْمَةِ وَ رِضَا الرَّبِّ بِرِسالَتى وَ وِلايَةِ عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ عليه السلام بَعْدى»: «اللّه اكبر از كامل شدن دين و تكميل نعمت و رضايت پروردگار از رسالت من و ولايت على بن ابى طالب بعد از من».(3) در روايت ديگر فرمود: «اِنَّ كَمالَ الدّينِ وَ تَمامَ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِاِرْسالى اِلَيْكُمْ بِالْوِلايَةِ لِعَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ»: «كمال دين و تكميل نعمت و رضايت پروردگار در اين بود كه مرا براى خبر ولايت على بن ابى طالب بعد از خود به سوى شما فرستاد».(4)
البته به احتمال قوى اين دو مطلب را آن حضرت بعد از اتمام خطابه غدير فرموده باشد، چرا كه در متن خطابه وجود ندارد. در متن خطبه عبارت ديگرى بعد از اعلام نزول آيه وجود دارد كه از يك سو اختصاص ولايت به دوازده امام عليهم السلام را خاطر نشان
ص: 163
مى سازد؛ و از سوى ديگر لزوم تمسك به دينِ كامل و بى ارزشىِ دين ناقص را گوشزد مى نمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّما اَكْمَلَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِاِمامَتِهِ . فَمَنْ لَمْ يَأْتَمَّ بِهِ وَ بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ فَاُولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ فِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ ، لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ.
اى مردم، خداوند عز و جل دين شما را با امامت او كامل كرده است. بنابراين هر كس او و كسانى را كه جانشين اويند از فرزندان من از صلب او تا روز قيامت و روز عرضه بر پروردگار به امامت قبول نكند، چنين كسانى اعمالشان در دنيا و آخرت نابود مى شود و در آتش دائمى خواهند بود، عذاب آنان تخفيف نمى يابد و مهلت داده نمى شوند.(1)
و اين گونه بود كه اين آيه در چهار مرحله و با تبيين فورى و همه جانبه به مردم ابلاغ شد، و مى توان گفت: نزول اين آيه پايانى بر آن آغاز بود كه با «يا اَيُّهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ» شروع شد. گذشته از آنچه در غدير براى تبيين آيه گفته شد، در طول تاريخ نيز امامان عليهم السلام به تبيين و تشريح اين آيه پرداخته اند و پرده از اسرار آن برداشته اند.
در آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ ديناً» مركز دايره كلمه «اليوم» است، و سه نتيجه بر گِرد آن مى چرخد كه يكى «اكمال دين» و ديگرى «اتمام نعمت» و سومى «رضايت رب» است. چهار قسمت آيه با اينكه هر يك جداگانه حامل پيامى است، ولى به گونه اى منسجم با يكديگر مرتبط است و بايد با هم معنى شود. به همين جهت مناسب به نظر مى رسد كه هر يك از چهار قسمت را جداگانه بررسى كنيم و سپس به صورت مجموع بدان بنگريم.
ص: 164
كلمه «اليوم» كه به معناى «امروز» است، وقتى در موقعيت خاصى يا از سوى مقام بلندى در ابتداى جمله گفته شود حاكى از انتظارى طولانى است كه اكنون به ثمر مى رسد. مثلاً در رجزهاى جنگى اين كلمه را به كار مى برند و طرفين به يكديگر يادآور مى شوند كه «اليوم يوم الملحمة» يا «اليوم يوم الانتقام»، يعنى آنچه از انتقام كه در انتظارش فرصت شمارى مى كرديم وقتش رسيد و امروز همان روز موعود است و اين به معناى تحقق شرايط و لوازمِ به ثمر رساندن آن هدف است.
در آيه اكمال هم كه خداوند مى فرمايد: «امروز دين شما را كامل كردم و . . .»، يعنى از روز آغاز بعثت كه معارف و دستورات الهى تدريجا نازل مى شد همه در انتظار روزى بودند كه دين خدا كامل گردد و پرونده جامع آن در اختيار مردم قرار گيرد. خداوند با اين اعلان به آن انتظار خاتمه بخشيد و خبر داد كه امروز هنگام آن وعده فرا رسيد و دين كامل شد. اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد: «اَنَا النَّبَأُ الْعَظيمُ الَّذى اَكْمَلَ اللّه ُ تَعالى بِهِ الدّينَ يَوْمَ غَديرِ خُمٍ»: «منم آن خبر مهمى كه خداوند دين را در روز غدير خم با آن كامل كرد».(1)
همچنين كلمه «اليوم» نقطه اصلى آيه است، چرا كه علت كمال دين و تمام نعمت و رضايت رب در متن آيه ذكر نشده، و اين «اليوم» است كه اين راز را كشف مى كند و پرده از آن برمى دارد. يعنى آن واقعه اى كه در «امروز» اتفاق افتاده باعث كمال دين و تمام نعمت و رضايت پروردگار است.
با توجه به بحثى كه در تعيين زمان نزول اين آيه شد(2) طبعا معناى «اليوم» و اينكه آن روز روزِ غدير است، روشن خواهد بود. نتيجتا جهتى كه در روز غدير به عنوان
ص: 165
شاخص اين روز است يعنى «اعلام ولايت و صاحب اختيارى دوازده امام عليهم السلام» باعث
كمال دين و تمام نعمت و رضايت رب است، و اين همان نقطه پرگار است كه از كلمه «اليوم» استفاده مى شود.
اكثر احاديثى كه از ائمه عليهم السلام درباره آيه اكمال وارد شده در صدد تبيين هر چه بيشتر آن چيزى است كه در روز غدير باعث كمال دين شده، كه ذيلاً نقطه هاى روشنگرانه آنها را ذكر مى كنيم:
در عده اى از روايات با ذكر «على عليه السلام» اشاره شده كه آنچه درباره آن حضرت در روز غدير گفته شده باعث كمال دين است:
1 . اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: «اَنَا الَّذى قالَ اللّه ُ تَعالى فِىَّ وَ فى حَقّى: الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا».
«منم آن كسى كه درباره من و در حق من چنين نازل شده است: الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ . . .».(1)
2 . امام باقر عليه السلام فرمود: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى، بِعَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ عليه السلام»: «آيه الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ . . . يعنى به وسيله على بن ابى طالب عليه السلام».(2)
در روايات ديگرى «ولايت» يا «امامت» على عليه السلام اسم برده شده است:
ص: 166
1 . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اِنَّ كَمالَ الدّينِ وَ تَمامَ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِاِرْسالى اِلَيْكُمْ بِالْوِلايَةِ بَعْدى لِعَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ»: «كامل شدن دين و نعمت و رضايت پروردگار با فرستادن من به سوى شما با پيام ولايت براى على بن ابى طالب عليه السلام بعد از من، بوده است».(1)
2 . امام صادق عليه السلام فرمود: جبرئيل به پيامبر صلى الله عليه و آله چنين عرض كرد: به امتت بگو: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ بِوِلايَةِ عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ . . .»: «امروز دين شما را با ولايت على بن ابى طالب برايتان كامل نمودم».(2)
3 . پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از نزول آيه فرمود: «تَمامُ نُبُوَّتى وَ تَمامُ دينِ اللّه ِ وِلايَةُ عَلِىٍّ بَعْدى»: «كامل شدن نبوت من و تكميل دين خدا ولايت على بعد از من است».(3)
4 . همچنين فرمود: «مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّما اَكْمَلَ اللّه ُ دينَكُمْ بِاِمامَتِهِ»: «اى مردم، خداوند دين شما را با امامت او كامل نمود».(4)
5 . خداوند به پيامبرش خطاب كرد: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . . بِوِلايَةِ وَلِيّى وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ، عَلِىٍّ . . .»: «امروز دين شما را كامل كردم . . . با ولايت وليم و صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى، يعنى على . . .»(5)
در رواياتى ولايت همه امامان عليهم السلام ذكر شده است:
ص: 167
1 . امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى: بِوِلايَتِنا»: «نعمتم را بر شما تمام كردم: يعنى با ولايت ما».(1)
2 . امام حسن عسكرى عليه السلام مى فرمايد: «فَلَمّا مَنَّ اللّه ُ عَلَيْكُمْ بِاِقامَةِ الاَْوْلِياءِ بَعْدَ نَبِيِّكُمْ قالَ اللّه ُ عَزَّوَجَلَّ: الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا»: «آنگاه كه خدا با منصوب كردن اوليائش بعد از پيامبرتان بر شما منت گذاشت فرمود: الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .».(2)
در روايتى پيروى از مقام ولايت مناط و خصوصيت روز غدير ذكر شده است:
خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب فرمود: «كَمالُ تَوْحيدى وَ دينى وَ اِتْمامُ نِعْمَتى عَلى خَلْقى بِاتِّباعِ وَلِيّى وَ طاعَتِهِ»: «كامل شدن توحيد من و دينم و تكميل نعمتم بر خلقم با پيروى از وليم و اطاعت اوست.(3)
در روايتى اصل ولايت و برائت عصاره غدير خوانده شده است:
خداوند خطاب به پيامبرش در زمينه نزول آيه اكمال فرمود: «فَاِنّى لَمْ اَقْبِضْ نَبِيّا مِنَ الاَْنْبِياءِ اِلاّ مِنْ بَعْدِ اِكْمالِ دينى وَ حُجَّتى وَ اِتْمامِ نِعْمَتى بِوِلايَةِ اَوْلِيائى وَ مُعاداةِ اَعْدائى»: «من هيچ پيامبرى از پيامبرانم را قبض روح نمى كنم مگر بعد از كمال دينم و حجتم و تكميل دينم با ولايت اوليائم و دشمنى دشمنانم».(4)
ص: 168
در روايتى معرفى حافظ دين خدا ريشه كامل شدن دين ذكر شده است:
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ دينَكُمْ: بِاِقامَةِ حافِظِهِ . . .»: «امروز دين شما را كامل گردانيدم با منصوب كردن حفظ كننده دين . . .».(1)
با توجه به اين شش دسته روايات اين نكته روشن مى شود كه محور در همه اينها همان نقطه اصلى غدير يعنى «ولايت» است، ولى در بعضى از آنها صاحب ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان اولين منصوب شده اين مقام ذكر شده، و در بعضى ديگر همه صاحبان ولايت يعنى دوازده امام عليهم السلام ذكر شده اند، و در عده اى از روايات آثار ولايت مطرح شده كه در موردى اطاعت مطلق مردم از مقام ولايت، و در موردى ديگر دوستى با دوستان صاحب ولايت و دشمنى با دشمنان او، و در جايى ديگر حضور صاحب ولايت براى حفظ دين به عنوان مظاهر اين ولايت ذكر شده اند.
بايد توجه داشت كه از نظر ادبى اين شكل از عطفِ سه جمله با در نظر گرفتن مفاهيم آن، اين جهت را تداعى مى كند كه اصل مطلب همان كمال دين است، و همين كمال را خداوند تمام نعمت حساب كرده و به خاطر همين كمال اسلام را به عنوان دين مردم راضى شده است، و عكس اين مطلب نيز صحيح خواهد بود كه اگر دين كامل نشده بود نه خداوند نعمت را تمام شده اعلام مى كرد و نه از دين كامل نشده راضى مى شد.
ص: 169
در بيان كلمه «اليوم» روشن شد كه كامل شدن دين با ولايت بوده است، و اينك به بررسى عميق براى دريافت معناى دقيق و چگونگى اين كمال مى پردازيم:
شكى نيست كه دين خدا اصول و فروعى دارد، و پيامبر صلى الله عليه و آله در طول بيست و سه سال با آماده شدن شرايطِ هر يك از اصول و فروع دين اقدام به تبيين آنها مى فرمود.
لازمه مراعات ظرفيت مردم و شرايط جامعه، تدريج در ابلاغ معارف و فرامين الهى از يك سو و شرح و بسط مفاهيم آن به اقتضاءات مختلف از سوى ديگر است، و اين امر درباره همه مسايل دين مشهود است. به خصوص درباره «ولايت» مى بينيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله در موقعيت هاى مختلف به تناسب فكر مخاطبين اقدام به بياناتى مختصر يا مفصل، و همچنين عميق يا غير عميق درباره آن فرموده است.
آنچه براى درك دقيق جمله «اَكْمَلْتُ» لازم است اينكه: آيا در غدير آنچه از اصول و فروع دين باقى مانده بود با همان يك سخنرانى ابلاغ شد؟ و به عبارت ديگر آيا همه معارف دين در علوم مختلف بيان شده بود و فقط ولايت مانده بود كه با ابلاغ آن پرونده دين كامل شد؟
واضح است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در دوران 23 ساله، هم از نظر زمانى آن فرصت را نداشت كه همه معارف دين را بيان كند، به خصوص آنكه به طور مستمر درگير جنگ ها و برخوردهاى عداوت آميز دشمنان بود؛ و هم از نظر كشش فكرى هنوز مردم آمادگى لازم را براى درك بسيارى از مفاهيم بلند دين نداشتند.
به همين جهت پيامبر صلى الله عليه و آله پايه هاى اصلى معارف دين را از توحيد و نبوت گرفته تا نماز و روزه و زكات و غير اينها بيان فرمود و از شاخصه هاى اصلى دين فقط حج و ولايت باقى ماند. در اين سفر حجة الوداع حج را هم تبيين فرمود تا آنكه در غدير آخرين حكم اصيل اسلام يعنى ولايت را هم ابلاغ فرمود، و بدين گونه دين الهى از نظر شكل گرفتن اسكِلت اصلى آن و استوارى پايه ها و ستون هايش كامل شد، و اين
ص: 170
رسالتى بود كه مقام نبوت بر دوش كشيد تا آن را به هدف رسانيد. چنانكه جبرئيل از طرف خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله چنين گفت:
به امتت بگو: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . . وَ لَسْتُ اُنْزِلُ عَلَيْكُمْ بَعْدَ هذا. قَدْ اَنْزَلَتْ اِلَيْكُمْ الصَّلاةَ وَ الزَّكاةَ وَ الصَّوْمَ وَ الْحَجَّ وَ هِىَ الْخامِسَةُ، وَ لَسْتُ اَقْبَلُ هذِهِ الاَْرْبَعَةِ اِلاّ بِها»: «امروز دين شما را كامل كردم . . . و بعد از اين ديگر چيزى نازل نمى كنم. نماز و زكات و روزه و حج را نازل كردم و ولايت پنجمى است كه آن چهار را بدون اين پنجمى نمى پذيرم».(1)
پس براى بيان اين اصولِ اسلام، هنوز راه بلندى در پيش بود كه اگر خود پيامبر صلى الله عليه و آله هم تا آخرين روز دنيا زنده مى بود در ادامه آن راه تلاش مى كرد. در واقع آنچه مانده بود استخراج جوانب مختلف همين پايه هاى اسلام و تبيين عميق تر معارف دين و ابلاغ ناگفته هاى بسيارى از جزئيات اسلام، و در يك كلمه ارتباط معارف اسلام به درياى بيكران علم الهى بود.
با توجه به اين نكته نتيجه مى گيريم كه راز تكميل دين در ولايت نهفته است، و ولايت گونه اى از اعتقاد است كه دروازه هاى معارف از آن باز مى شود، و جا دارد به كشف اين نكته بپردازيم.
قبلاً دانستن اين نكته لازم است كه «كمال» مى تواند به معناى نقطه اوج و پايان راه باشد، و هم به معناى تكامل نهايى و تكميل همه جوانب در نظر گرفته مى شود. نسبت ولايت به دين الهى جامعِ هر دو است، يعنى ولايت از يك سو نقطه اوج دين و پايان راه نبوت و معناى خاتميت است، و از سوى ديگر با ابلاغ ولايت راه بلندى در پيش
ص: 171
روى آينده دين باز مى شود، كه همه جوانب آن را با يك وسيله (يعنى ولايت) به تكامل نهايى مى رساند.
ولايت و صاحب اختيارى مطلق دوازده امام عليهم السلام بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله در جميع امور مربوط به دنيا و آخرتِ مردم، با علم بى پايان كه امام - همانند پيامبر - دارد و متصل به درياى بى انتهاى علم الهى است، ضمانت نامه كمال دين است. براى وجود امامان بعد از مقام نبوت، سه جهت مهم در روايات ذكر شده كه معناى اين كمال را به خوبى روشن مى كند:
ناگفته هاى معارف دين كه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله فرصتى براى ابلاغش نبوده، توسط مقام ولايت - كه در غدير معرفى شده - بيان مى شود، و اين مطلب را امام صادق عليه السلام از آيه اكمال استخراج فرموده است:
آن حضرت فرمود: «ما مِنْ شَىْ ءٍ يَحْتاجُ اِلَيْهِ وُلْدُ آدَمَ اِلاّ وَ قَدْ خَرَجَتْ فيهِ السُّنَّةُ مِنَ اللّه ِ وَ مِنْ رَسُولِهِ وَ لَوْ لا ذلِكَ مَا احْتَجَّ»: «چيزى نيست كه فرزند آدم بدان نياز داشته باشد مگر آنكه درباره آن دستورى از خدا و رسولش صادر شده است؛ و اگر چنين نبود خداوند اتمام حجت نمى فرمود»!
پرسيدند: با چه چيزى خداوند اتمام حجت فرموده است؟ فرمود: كلام خداوند: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا».
سپس فرمود: اگر خداوند سنت و فرائضش و آنچه مردم بدان نياز دارند را تكميل نكرده، پس به چه چيزى اتمام حجت فرموده است؟!(1)
ص: 172
حضور حافظ دين به تنهايى يكى از كمالات دين است. يعنى دينى كه بدون سرپرست رها شده باشد به گونه اى كه با سوء استفاده از اين بى سرپرستى هر كس بخواهد به گوشه اى از آن دستبرد بزند يا در صدد نابودى آن بر آيد، اين در واقع از نقايص آن دين است، و پيداست كه نازل كننده اش فقط به فكر هدايت يك نسل بوده و براى آيندگان فكرى نكرده و عملاً كارآيى آن براى نسل هاى بعدى را در معرض خطر قرار داده است.
اين نگهبانان الهى دين هستند كه با الهام از پروردگار در تمام ادوار تاريخ - كه ظالمان نقشه هاى شومى بر ضد دين خواهند داشت - با برخوردهاى حساب شده و تصميم گيرى هاى لازم و هدايت و ارشاد متناسب با موقعيت مردم، هم دين كامل را و هم كمال دين را بيمه مى كنند. در اين باره امام صادق عليه السلام آيه را چنين تفسير مى فرمايد: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ بِاِقامَةِ حافِظِهِ»: «امروز دين شما را با منصوب كردن حافظ دين كامل نمودم».(1)
مسئله «حب و بغض» اصل دين است، و با كنار گذاشتن آن يا نيافتن مناط آن نه تنها دين كامل نيست، بلكه جسمى بى روح خواهد بود. تعيين جانشينان پيامبر صلى الله عليه و آله در واقع حفظ روح اين جسم و كمال آن از اين جهت است. اميرالمؤمنين عليه السلام همين نتيجه را از آيه اكمال بيان كرد و فرمود:
منم كه خداوند درباره من و در حق من چنين نازل كرده است: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .»، پس هر كس مرا دوست بدارد مسلمانِ مؤمن و با دينِ كامل خواهد بود.(2)
ص: 173
با مطالعه آنچه در بيان مفهوم كمال دين گفته شد معلوم گرديد كه پيامبر صلى الله عليه و آله با همان يك سخنرانى بر فراز منبر غدير، هم آنچه از معارف دين باقى مانده بود را با معرفى مقام ولايت و مبيِّن معارف الهى يك جا ابلاغ كرد و دين را كامل نمود، و هم اين ولايت بود كه باقى مانده بود، ولى به آخر گذاشتن ولايت به خاطر كارآيى آن بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله و در آينده هاى بلند مدت اسلام بود.
آنچه باعث دقت بيشتر در فهم اين فراز آيه مى شود آن است كه «دين» در «اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ» مجموعه اى مشخص از طرف خداست و كامل شدن آن به معناى پرونده كامل آن معارف است، ولى «نعمت» در «اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى» مرزى براى خود نمى شناسد و نِعَم الهى هم از نظر ارزش و هم از نظر كثرت با بى نهايت پيوند خورده است. اكنون كه خدا مى فرمايد: «نعمتم را بر شما تمام كردم» چه معنايى از اين جمله مى توان فهميد؟ آيا ولايت آخرين نعمت الهى است؟ كه قطعا اين طور نيست و نعمت هاى الهى هر روز تجديد مى شود و پايان پذير نيست! اگر معناى «اتمام نعمت» را در اينجا به خوبى تبيين كنيم به اين سؤال كه «چگونه با ولايت نعمت هاى الهى تمام شده؟» پاسخ داده خواهد شد.
«اتمام نعمت» يعنى به حدّ اعلا رساندن آن و چشاندن شيرين ترين جلوه آن و ظهور زيباترين نمونه آن، كه البته تشخيص اين «ترين ها» با خالق نعمت است نه با مخلوق!
اگر قضاوت و تشخيص با بندگان خدا بود در غدير عده اى گفتند: «اگر از خدا مى خواست تا گنجى ظاهر كند تا اصحابش از فقر بيرون آيند، يا ملائكه اى را در برابر دشمنانش به يارى او بفرستد، بهتر از آن چيزى بود كه به عنوان تعيين صاحب اختيار مردم بعد از خود آورده است»!!؟(1)
ص: 174
خداوند به بشر نعمت هاى فراوانى ارزانى داشته كه بعضى مربوط به ظاهر جسم اوست مثل خوردن و پوشيدن، و بعضى ديگر راحتى جسم و روح اوست مثل خوابيدن و تماشاى مناظر زيبا، و بعضى سازنده فكر اوست مثل بعثت انبياء و علومى كه در اختيار بشر قرار داده است. چنين خداى ذوالفضل و الاِنعام نعمت خوراك و پوشاك بشر را مهم به حساب نياورده، و نعمت هاى روحى را هم به بزرگى ياد نكرده، و از ميان نعمت هاى سازنده فكر و اعتقاد هم فقط «ولايت» را حد اعلاى اِنعام خويش بر بشر اعلام كرده است. چنانكه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:
بِوِلايَتى اَتَمَّ عَلى هذِهِ الاُْمَّةِ النِّعَمَ.
با ولايت من نعمت ها بر اين امت به اعلا درجه رسيد.(1)
اكنون بر ماست كه در پرونده اعتقاد خود صفحه خاصى به عنوان «عظيم ترين نعم الهى» باز كنيم و جايگاه «ولايت» را در دل خود در درجه اى از اهميت قرار دهيم كه تابلوى «اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى» بر فراز آن بدرخشد، چنانكه امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
اَعْظَمُ نِعَمِ اللّه ِ عَلى خَلْقِهِ . . . هِىَ وِلايَتُنا.
عظيم ترين نعمت خدا بر مخلوقاتش ولايت ماست.(2)
اين كلام امام عليه السلام كه متعلق نعمت را مخلوقات قرار مى دهد نشانگر ارتباط مستقيم ولايت اهل بيت عليهم السلام با همه موجودات است؛ و انسان را به ياد فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام در غوغاى سقيفه مى اندازد كه فرمود:
ص: 175
اگر اين امت از زمانى كه خداوند پيامبرش را قبض روح كرده تابع من مى شدند و مرا اطاعت مى كردند، از بالاى سرشان و از زير پايشان تا روز قيامت - با خوشى و وسعت - از نعمت هاى الهى استفاده مى كردند.(1)
يعنى اين نعمت تأمين كننده دين و دنيا و آخرت و همه جوانب زندگى است و رشته ناگسستنى نعمت است كه سر رشته آن ذات الهى است. امام صادق عليه السلام درباره منزلت اين نعمت يادآور مى شود كه روز قيامت اين نعمت مورد سؤال قرار خواهد گرفت:
نَحْنُ اَهْلُ الْبَيْتِ النَّعيمُ الَّذى اَنْعَمَ اللّه ُ بِنا عَلَى الْعِبادِ . . . وَ هُوَ النِّعْمَةُ الَّتى لا تَنْقَطِعُ، وَ اللّه ُ سائِلُهُمْ عَنِ حَقِّ النَّعيمِ الَّذى اَنْعَمَ بِهِ عَلَيْهِمْ.
ما اهل بيت آن نعمت خدا هستيم كه خداوند آن را بر بندگانش نعمت حساب كرد . . . و آن نعمتى ناگسستنى است كه قطع نمى شود، و خداوند درباره اداى حق اين نعمتى كه به آنان عطا فرموده بازخواست خواهد كرد.(2)
اكنون معلوم شد كه خداوند در فراز دوم آيه اكمال كه مى فرمايد: «اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى»، از يك سو ولايت دوازده امام عليهم السلام را بزرگترين نعمت خويش بر مردم اعلام مى كند، و از سوى ديگر به آنان هشدار مى دهد كه اگر بناى قدردانى و سپاسگزارى لسانى و عملى از خداست در رأس همه بايد قدردان نعمت «ولايت» باشيم، و بايد با اطاعت كامل و انقياد مطلق در برابر مقام عصمت عملاً تشكر خود را از اين نعمت عظماى الهى اعلام كنيم.
ص: 176
از همين جاست كه بايد خود را آماده روز سؤال نماييم كه خداوند فرموده: «لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعيمِ»(1): «درآن روز از نعمت ها سؤال مى شويد». امام رضا عليه السلام در بيان اين آيه و نعمتى كه مورد سؤال قرار مى گيرد، فرمود: «نعيم محبت و ولايت ما اهل بيت است، كه خداوند بعد از توحيد و نبوت درباره آن از مردم سؤال مى كند».(2)
از نگاهى ديگر نعمت ولايت آن قدر عظيم است كه به مقدار لياقت و آمادگى هر انسانى، خداوند از اين نعمت به او بيشتر عنايت مى كند، چنانكه فرموده است:
ولايت على نعمتى است كه به هر كدام از بندگانم كه دوست دارم عنايت كرده ام. هر كس از بندگانم را كه دوست بدارم ولايت و معرفتش را به او عنايت مى كنم، و هر كس را مبغوض بدارم به خاطر فاصله او از معرفت و ولايت على مبغوضش مى دارم.(3)
اكنون كه سخن به اطاعت بى چون و چرا از امام معصوم عليه السلام رسيد جا دارد يادى از هارون مكى نماييم كه با عمل خود به ديگران فهمانيد كه از غدير چيزى نفهميده اند و در آغاز راهند، و به ما آموخت كه كجاى غدير آموختنى است:
يكى از اصحاب امام صادق عليه السلام مى گويد: خدمت آن حضرت بودم كه سهل بن حسن خراسانى وارد شد و به حضرت عرض كرد: چرا درباره حق خود قيام نمى كنيد در حالى كه صد هزارنفر از شيعيان شما آماده جانفشانى در پيشگاه شمايند!!؟
امام صادق عليه السلام فرمود: اى خراسانى! بنشين، خدا تو را جزاى خير دهد! سپس به خدمتكار خانه فرمود: تنور را داغ كن!! او هم تنور را آتش كرد به گونه اى كه مانند
ص: 177
سنگ گداخته شد و روى آتش به سفيدى گراييد. آنگاه فرمود: اى خراسانى! برخيز و داخل تنور بنشين!! خراسانى گفت: يا سيدى يابن رسول اللّه! مرا به آتش عذاب مكن، من سخن خود را پس مى گيرم، تو هم از من بپذير!! حضرت فرمود: پذيرفتم.
در همين حال هارون مكى وارد شد در حالى كه كفش هاى خود را از انگشتانش آويخته بود، و عرض كرد: السلام عليك يابن رسول اللّه! امام صادق عليه السلام پاسخ سلام او را داد و هنوز ننشسته به او فرمود: «كفشت را كنارى بينداز و برو داخل تنور بنشين»!! هارون بلافاصله كفش هايش را از انگشتانش رها كرد و به سوى تنور رفت و داخل آن نشست!
در حالى كه هارون مكى داخل تنور روى آتش نشسته بود امام صادق عليه السلام رو به خراسانى كرد و با او درباره خراسان سخنانى فرمود به گونه اى كه گويا حضرت مدتى در آن ديار بوده است.
سپس فرمود: «برخيز و داخل تنور را نگاه كن»! او هم برخاست و داخل تنور را نگاه كرد و هارون را ديد كه چهار زانو در آنجا نشسته است! سپس هارون بيرون آمد و بر ما سلام كرد. حضرت از خراسانى پرسيد: در خراسان چند نفر مثل اين سراغ دارى؟! عرض كرد: به خدا قسم حتى يك نفر سراغ ندارم! حضرت پرسيد: حتى يك نفر سراغ ندارى؟! سپس فرمود: «ما قيام نمى كنيم در زمانى كه پنج نفر ياران اين گونه براى كمك نداشته باشيم! ما وقت قيام را بهتر مى شناسيم»!(1)
در نگاه اول مشابهتى بين معناى اين جمله با عبارت «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ» به نظر مى آيد كه كمال دين همان رضايت رب است، ولى اين در واقع نوعى تلازم است و جمله آخر آيه مفاهيم اضافه اى در خود دارد كه نتايج مهمى را به ارمغان مى آورد.
ص: 178
از نظر ادبى بايد توجه داشت كه كلمه «دينا» در آخر جمله تميز بوده و بر طرف كننده ابهامِ جمله است، بدين معنى كه وقتى خداوند مى فرمايد: «اسلام را براى شما راضى شدم» اين سؤال مطرح مى شود كه از چه جهت اسلام را براى ما راضى شده است؟ كلمه «دينا» پاسخ به اين سؤال است و مى فهماند كه اگر در پى دينى هستيد كه خدا آن را قبول دارد، اسلام را بپذيريد. بنابراين مى توان جمله «رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا» را چنين معنى كرد كه «اين است آن اسلامى كه به شما گفته بودم» و به عبارت ديگر «اين آن دينى است كه نزد من نام اسلام كاملاً بر آن صدق مى كند». با در نظر گرفتن اين معنى سه نتيجه از اين قسمت آيه مى توان گرفت:
نام «اسلام» نزد مردم اطلاق عامى دارد كه با در نظر گرفتن فرقه هاى مختلف و درجات متفاوت اعتقادى و حتى صدق و كذب در اظهار اسلام، همه را شامل مى شود. حتى در زمان خود پيامبر صلى الله عليه و آله حضرت مى فرمود: «وقتى كسى شهادتين را بر زبان جارى كند خود را داخل اسلام نموده و جان خود را حفظ نموده است».(1) بنابراين از اظهار شهادتين گرفته كه باعث طهارت گوينده آن و حفظ جان و مال و آبرويش مى شود تا منافقينى كه در ظاهر اسلام را اظهار مى كنند ولى در باطن فكر ديگرى دارند ولى قابل تشخيص نيستند، و تا فرقه هاى مختلفى كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله خبر از آنها داد و فرمود: «امت من به هفتاد و سه گروه تقسيم مى شوند»، كه هر يك از اين گروه ها گوشه اى از اعتقادشان انحراف دارد، همه اينها با اسم اسلام وجود دارند و از اعتبار همين عنوان جاى پايى در مجموعه دينى براى خود باز كرده اند.
عده اى بر آن خيالند كه بايد همه را زير پرچم اسلام بپذيريم و عده اى ديگر بر اين باورند كه بايد در جستجوى فرقه ناجيه باشيم. در روايات متعددى كه پيامبر صلى الله عليه و آله
ص: 179
اختلاف را به هفتاد و سه گروه بيان فرموده تأكيد نموده كه «فِرْقَةٌ واحِدَةٌ فِى الْجَنَّةِ وَ الْباقى فِى النّارِ»: «يك گروه در بهشتند و بقيه در آتشند».(1)
اين دقيقا همان معنايى است كه در «رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا» نهفته است. يعنى اگر سرزمين پهناورى را در نظر بگيريم كه همه مسلمانان جهان - از هر فرقه اى با هر درجه اى از اعتقاد - از روز اول بعثت تا روز قيامت از همه كره زمين در آن جمع شوند، و بدانند كه فقط يك گروه از اين همه در بهشت خواهند بود، اولين سؤالى كه مطرح خواهند كرد اين است كه مناط و تابلوى شناخت آن گروه كه خدا آنان را پسنديده و به اسلام آنان رضايت داده و دينشان مورد قبول خدا واقع گشته، چيست؟ پاسخ اين سؤال را آيه «رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا» داده است كه مى فرمايد: «امروز - كه روز غدير است - اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم»، يعنى تابلوى بلند ولايت مناط شناخت فرقه ناجيه است، و معتقدان به ولايت دوازده امام عليهم السلام آن گروهى اند كه خداوند نام «اسلام» را زيبنده آنان مى داند و لياقت اين عنوان را دارند، و غير اين گروه را خداوند به نام اسلام قبول ندارد و از آنان راضى نيست.
اين مطلب را پيامبر صلى الله عليه و آله در متن خطبه بلافاصله پس از قرائت آيه اكمال مطرح فرموده و با ضميمه آيه ديگرى از قرآن منظور خود را رسانده است، آنجا كه مى فرمايد: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ»(2): «هر كس غير از اسلام - يعنى همين اسلامى كه در رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا آمده - در پىِ دينِ ديگرى باشد هرگز از او قبول نمى شود و در آخرت از زيان كاران است».
«غَيْرَ الاِْسلامِ» و «لَنْ يُقْبَلَ» در آيه دوم دقيقا در مقابل «الإسلام» و «رضيت» در آيه اول است. يعنى اسلامى كه يكى از اركان آن ولايت و امامت بلافصل دوازده امام عليهم السلام
ص: 180
بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله است، مورد قبول خداست و اسلامى كه بدون ولايت باشد هرگز قبول نمى شود و هيچ فرضى براى قبول آن وجود ندارد و اين مطلب از كلمه «لَنْ» - كه به معناى نفى ابدى است - استفاده مى شود.
اسلام بدون ولايت ناقص است و با نداشتن اسلام مساوى است. اين نكته مهم است كه اسلامِ ناقص به اندازه باقيمانده اش هم قبول نيست و ارزش ندارد. اين بدان جهت است كه اسلام مجموعه واحدى است كه ولايت روح جارى در كالبد آن است و بدون آن جسم بى جانى است كه كمترين قيمتى نمى تواند داشته باشد. در اين باره پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير با اشاره به آيه اكمال مى فرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّما اَكْمَلَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِاِمامَتِهِ . فَمَنْ لَمْ يَأْتَمَّ بِهِ وَ بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ فَاُولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ فِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ.
اى مردم، خداوند عز و جل دين شما را با امامت او كامل كرده است. بنابراين هر كس او و كسانى را كه جانشين اويند از فرزندان من از صلب او تا روز قيامت و روز عرضه بر پروردگار به امامت قبول نكند، چنين كسانى اعمالشان در دنيا و آخرت نابود مى شود و در آتش دائمى خواهند بود.(1)
اين كلام كه لحظاتى بعد از نزول آيه اكمال بر لسان مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله جارى شده به قدرى صريح در ردّ اسلام بدون ولايت دوازده امام عليهم السلام از سوى خداوند است، كه چنين اعتقادى گذشته از اعتقاد حتى اعمال آنان را به فساد و نابودى و هدر رفتن مى كشاند؛ و بالاتر از آن نه تنها روز قيامت دست خالى به پاى ميزان الهى مى آيند،
ص: 181
بلكه به خاطر همين اسلامِ ناقص به جهنم خواهند رفت؛ و نه تنها اهل آتش اند كه دائمى بودن آنان و مخلد بودنشان از طرف خداوند امضا شده است.
معناى اين برخورد خداوند فراتر از عدم رضايت است، بلكه حاكى از انزجار ذات الهى از اسلامى است كه نامى از على بن ابى طالب عليه السلام تا مهدى موعود عليه السلام در آن نيست، و به معناى منفور بودن اسلامى است كه به جاى دوازده امام عليهم السلام دشمنان آنان و غاصبين حقشان چنين مقامى را در دست گرفته باشند و مردمى آنان را در پرونده اعتقاد خود خلفاى اسلام بدانند.
امام صادق عليه السلام در تفسير آيه اكمال مى فرمايد: خداوند به پيامبرش امر كرد كه به امتش بگويد: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . . قَدْ اَنْزَلَتْ اِلَيْكُمْ الصَّلاةَ وَ الزَّكاةَ وَ الصَّوْمَ وَ الْحَجَّ وَ هِىَ الْخامِسَةَ، وَ لَسْتُ اَقْبَلُ هذِهِ الاَْرْبَعَةِ اِلاّ بِها»: «امروز دين شما را كامل كردم . . . و من نماز و زكات و روزه و حج را براى شما فرستادم و اين ولايت پنجمى است، و اين چهار عمل را قبول نمى كنم جز با ولايت».(1)
نتيجه شيرين و سرشار از ملاطفتى كه از كلمه «رَضيتُ» استفاده مى شود اين است كه انسان اگر متدين واقعى باشد آخرين هدفش به دست آوردن رضاى الهى است، و در راه اين هدف چه بسا كه در تشخيص آنچه مورد رضاى اوست مردد مى ماند.
اين نقطه رضايت خداوند بر سر اصل دين است كه با صداى بلند به گوش همه رسانده و چراغ آن را در متن قرآنش روشن كرده است. اى بشر، اكنون كه خدايت فقط به اسلام با ولايت ائمه عليهم السلام راضى شده تو هم فقط به آن راضى باش و از پروردگارت تشكر نما كه به اين صراحت جاى رضايت خود را نشان داده است؛ و اكنون كه
ص: 182
خداوند از اسلام بدون ولايت نفرت دارد و هيچ ارزشى براى آن قائل نيست تو هم از صاحبان چنين اسلامى تنفر داشته باش و براى آنان هيچ ارزشى قائل مشو.
فرمايش كوتاه و پر معناى امام صادق عليه السلام در معناى «رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا»
گوياى همين راز بزرگ است كه مى فرمايد: «اَىْ تَسْليمُ النَّفْسِ لاَِمْرِنا»: «يعنى نفس در برابر امر ما تسليم شود».(1) از اين كلام استفاده مى شود كه وقتى خدا به امامت ائمه عليهم السلام و اطاعت از ايشان راضى است ما هم بايد با اطمينان خاطر و با تكيه بر اين رضاى الهى در برابر امامان تسليم محض باشيم و چون و چرايى به دل راه ندهيم.
گذشته از تفسيرى كه طبق احاديث درباره آيه اكمال بيان شد، چند نقطه آن نياز به تحليل دارد كه نكات زيبايى از غدير را بر ما روشن مى كند. منشأ اين تحليل ها روايات است و با استناد به آنها چهار جهت تقديم مى شود: آخرين فريضه بودن ولايت، آخرين اتمام حجت بودن ولايت، ريشه اصلى كمال دين، جشن اكمال دين.
ولايت چگونه فريضه است و چرا آخرين فريضه است؟ «فريضه» به معناى واجب است، و پيداست كه منظور فقط واجبات عَمَلى مثل نماز و روزه نيست بلكه در برگيرنده همه آنچه است كه خداوند الزاما از بندگانش مى خواهد و درباره آنها رخصت و اجازه براى ترك نداده است. اينك ولايت را كه واجب اعتقادى است و تأثير مستقيم در عمل دارد دستور داده است.
ص: 183
قبلاً بيان شد كه طبق تدريجى كه در ابلاغ احكام و فرامين الهى بود، خداوند ولايت را آخرين آنها قرار داد و بعد از آن چيزى نازل نشد.(1) امام باقر عليه السلام در اين باره مى فرمايد: «آخِرُ فَريضَةٍ اَنْزَلَهَا اللّه ُ تَعالى الْوِلايَةُ، ثُمَّ لَمْ يَنْزِلْ بَعْدَها فَريضَةً، ثُمَّ نَزَلَ: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .»»: «آخرين فريضه اى كه خداوند تعالى نازل كرد ولايت بود، و بعد از آن فريضه اى نازل نكرد و سپس آيه اكمال را نازل كرد».(2)
در روايت ديگرى امام باقر عليه السلام معناى «اَكْمَلْتُ لَكُمْ» را دقيقا مطابق با «لا اُنْزِلُ بَعْدَهُ» قرار داده فرمود:
كانَتِ الْفَريضَةُ تَنْزِلُ بَعْدَ الْفَريضَةِ الاُْخْرى، وَ كانَتِ الْوِلايَةُ آخِرَ الْفَرائِضِ، فَاَنْزَلَ اللّه ُ عَزَّوَجَلَّ: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى»؛ يَقُولُ اللّه ُ عَزَّوَجَلَّ: «لا اُنْزِلُ عَلَيْكُمْ بَعْدَ هذِهِ الْفَريضَةِ فَريضَةً، اَكْمَلْتُ لَكُمُ الْفَرائِضَ».
فرائض يكى پس از ديگرى نازل مى شد، و ولايت آخرين فريضه بود. لذا خداوند عزوجل اين آيه را نازل كرد: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم»، در واقع خدا مى فرمايد: «بعد از اين فريضه، فريضه ديگرى بر شما نازل نمى كنم، و فرائض شما را كامل نمودم».(3)
جالب است كه منافقين هم با احساس نزديكى رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله سؤالى مطرح كردند كه از پاسخ آن آخرين بودن ولايت روشن شد. آنان از حضرت پرسيدند: آيا بعد از آنچه بر ما واجب كرده اى چيز ديگرى نزد پروردگارت مانده كه آن را هم
ص: 184
واجب كنى تا خيالمان راحت شود كه چيز ديگرى باقى نمانده است؟! خداوند در اين باره اين آيه را نازل كرد: «قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ»: «من شما را به يك چيز نصيحت مى كنم». بعد امام باقر عليه السلام فرمود: يعنى ولايت . . . و بعد از ابلاغ آن فرمود: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .».(1)
البته مخفى نماند كه ولايت از اولين مسايل ابلاغ شده اسلام بود كه در «يوم الدار» پيامبر صلى الله عليه و آله عده اى از خويشان را جمع كرد و فرمود: چه كسى اسلام را مى پذيرد تا جانشينى من براى او باشد، و كسى جز اميرالمؤمنين عليه السلام برنخاست و پاسخ مثبت نداد. در طول 23 سال هم در فرصت هاى مناسب پيامبر صلى الله عليه و آله از ابلاغ اين پيام دريغ نمى كرد به گونه اى كه هيچ حكمى اين گونه به استمرار ابلاغ نشده است؛ ولى بدون شك ابلاغ رسمى آن با تبيين كامل موضوع به عنوان آخرين مورد از رساندن رسالت هاى الهى توسط پيامبر صلى الله عليه و آله بود.
مهم اين است كه چرا بايد ولايت در آخر قرار بگيرد و اسرار اين تأخير چيست؟ با دقت در تاريخچه اعلام آن و شرايط حاكم بر جامعه اسلامى آن روز، چهار وجه براى آخرين بودن ولايت به نظر مى رسد:
از آنجا كه بسيارى از ابعاد ولايت مربوط به بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله بود، و مسئله امامت و خلافت عملاً بعد از آن حضرت تحقق عينى پيدا مى كرد، ترتيب امور همين اقتضا را داشت كه ولايت در نزديك ترين موقعيت مناسب زمانى به رحلت حضرت اعلام شود.
ص: 185
به خاطر اهميت مسئله ولايت و وجود مخالفين بسيار درباره آن، اعلام چنين مسئله اى در نزديك ترين فاصله زمانى به مرحله عمل، بهترين روش براى كاستن از فتنه ها و توطئه هاى احتمالى بود. لذا چون مرحله عمل درباره ولايت و خلافت بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله بود اعلام آن تا نزديك ترين زمان ممكن به تأخير انداخته شد.
براى آنكه مسئله ولايت به فراموشى سپرده نشود و به خوبى در خاطره ها بماند و مردم آن را به يك داستان تاريخى تبديل نكنند بدون آن كه مرحله عمل آن را در نظر داشته باشند، آخرين فرصت زمانى براى ابلاغ در نظر گرفته شد. البته جالب است كه با اين فاصله هفتاد روزه باز هم آن را به فراموشى سپردند، چنانكه حضرت زهرا عليهاالسلام خطاب به آنان فرمود:
اَنَسيتُمْ قَوْلَ رَسُولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»: آيا سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم را فراموش كرديد كه فرمود: «هر كس من مولى و صاحب اختيار اويم على مولى و صاحب اختيار اوست».(1)
قبول ولايت بر قلوب مردم از همه مشكل تر بود، و تأخير آن دوران اين سنگينى را كمتر مى كرد، و لا اقل لطمه به جنبه اتمام حجت آن وارد نمى كرد. اين سنگينى از آن جهت بود كه ولايت از يك جهت به مسئله رياست بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله باز مى گشت و چشم هاى طمع بسيارى بدان دوخته شده بود؛ و مانند نماز و روزه و حج و زكات نبود كه انجام فريضه اى به صورت شخصى باشد.
ص: 186
لذا همه سؤال ها و درخواست هاى موذى گرانه در اين مورد خود نمايى كرد. عده اى درخواست انتصاب غير على عليه السلام را نمودند و عده اى شراكت با آن حضرت در خلافت را پيشنهاد كردند و عده اى صلاح نبودن ابلاغش آن در آن شرايط را مطرح كردند، در حالى كه چنين حركاتى در ابلاغ هيچيك از فرائض الهى به چشم نمى خورد.
اين بدان معنى است كه تحمل اين فريضه بر مردم بسيار گران بود و بهتر همان بود كه اعلام آن هر چه ديرتر باشد تا اين سنگينى كمتر خود نمايى كند و عوارض بعدى را پيش نياورد.
نگاه به مسئله ابلاغ ولايت در غدير به عنوان آخرين اتمام حجت الهى غير از مسئله آخرين فريضه بودن آن است. در اين نگاه پيگير اين مسئله هستيم كه خداوند به گونه هاى مختلف گفتارى و عملى بر مردم اتمام حجت فرموده است، و ابلاغ ولايت در غدير - چون كمال دين است - هم از نظر زمانى و هم از نظر اهميت، در آخرين درجه اتمام حجت الهى است. در اينجا سه نكته بايد تبيين شود: آخرين اتمام حجت از نظر زمانى، آخرين درجه اتمام حجت، سرّ عظمت آخرين اتمام حجت.
با در نظر گرفتن اينكه نزول فرامين و احكام الهى مثل نماز و روزه مستقيما يك اتمام حجت نيست بلكه ابلاغ حكم است، مسئله ولايت از گونه اتمام حجت است؛ زيرا با اعتقاد به ولايت هم آينده علمى و هم عملى امت تضمين شده است و اين تضمين كلى شامل دانستن امور بسيارى از احكام الهى و نيز اجراى عملى آنهاست.
ص: 187
لذا مى توان گفت: آخرين بارى كه خداوند بر مردم اتمام حجت فرموده همين ابلاغ ولايت در غدير بوده كه با وجود آن نيازى به اتمام حجت ديگرى نيست.
براى رسيدن به اين نتيجه كه اعلان ولايت در آخرين درجه عظمت برگزار شده، با نگاهى به مراسم غدير مى توان دريافت كه آن برنامه ريزى پر ماجرا براى يك اتمام حجت عادى نيست. در تاريخ ششهزار ساله انبياء عليهم السلام تا آن روز هيچ پيامبرى در مجلسى با صد و بيست هزار مستمع كه همه او را ببينند و صدايش را بشنوند سخنرانى نكرده است.
از سوى ديگر برنامه ريزى اين خطابه در بيابان و ساختن آن منبر استثنايى و سپس ايستادن پيامبر و على عليهماالسلام بر فراز آن منبر و يك ساعت تمام به حالت ايستاده سخنرانى نمودن، شكل بى سابقه اى در طول عمر پيامبر صلى الله عليه و آله است. همچنين بلند كردن اميرالمؤمنين عليه السلام با دو دست كه پاهاى حضرت تا محاذى زانوان پيامبر صلى الله عليه و آله قرار بگيرد و در آن حال «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» گفتن، و از فراز منبر جملاتى را به عنوان بيعت لسانى مطرح كردن و تكرار مردم بعد از آن حضرت، همه اينها برخوردهاى تازه با منبر و سخنرانى بود كه مردم براى اولين بار تجربه مى كردند.
بيانات بسيار مفصل در همه جوانبِ «ولايت» در طول يك ساعت، به حدى كه هيچ نقطه ابهامى درباره آن باقى نماند، نيز گونه اى منحصر به فرد در خطابه هاى پيامبر صلى الله عليه و آله است. مراسم سه روزه بيعت آن هم به صورت يك نفرى كه هر كدام ابتدا در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله بايستند و با او بيعت كنند و سپس در برابر على عليه السلام بايستند و «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَميرَالْمُؤْمِنينَ» بگويند و دست بيعت دهند، عظيم ترين و منظم ترين برنامه بيعت در طول تاريخ به حساب مى آيد.
ص: 188
به قدرى آن برنامه ريزى عجيب و غير منتظره و فوق العاده بود كه در روايات به صراحت آمده است كه خبر آن روز به عنوان «يوم الولاية» به سرعت در مناطق مختلف منتشر شد و در شهرها شايع گرديد و به گوش همگان رسيد. حتى عده اى از غير مسلمانان هم در غدير حضور يافتند، و خبر آن تا اقصى نقاط جهان در آن روز يعنى ايران و روم و چين رسيد.(1)
چنين برنامه مفصل با محتواى قوى در آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله به معناى سنگ تمام در اتمام حجت و اقدام به آن در اعلا درجه بود، چنانكه اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد:
ما عَلِمْتُ اَنَّ رَسُولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله تَرَكَ يَوْمَ الْغَديرِ لاَِحَدٍ حُجَّةً وَ لا لِقائِلٍ مَقالاً:
پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير براى احدى عذرى و براى كسى سخنى باقى نگذاشت.(2)
مسئله حارث فهرى كه به نمايندگى از منكرين ولايت رو در روى خدا ايستاد و گفت: «خدايا، عذابت را خريدارم ولى امر ولايت تو را نمى پذيرم»، و پاسخ فورى خداوند كه با عذاب آسمانى او را هلاك كرد و همه آن منظره را ديدند، به خوبى فرمايش امام رضا عليه السلام را به ما مى فهماند كه فرمود:
مَثَلُ الْمُؤْمِنينَ فى قَبُولِهِمْ وِلاءَ اَميرِالْمُؤْمِنينَ فى يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ كَمَثَلِ الْمَلائِكَةِ فى سُجُودِهِمْ لاِدَمَ، وَ مَثَلُ مَنْ اَبى وِلايَةَ اَميرِالْمُؤْمِنينَ عليه السلام فى يَوْمِ الْغَديرِ مَثَلُ اِبْليسَ، وَ فى هذَا الْيَوْمَ اُنْزِلَتْ هذِهِ الاْيَةِ: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .».
ص: 189
مَثَل مؤمنين در قبول ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير خم مَثَل ملائكه در سجودشان مقابل حضرت آدم عليه السلام است، و مَثَل كسانى كه در روز غدير از قبول ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام سر باز زدند مثل ابليس است؛ و در اين روز اين آيه نازل شده است: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .».(1)
يعنى در روز غدير چنان حجت تمام شد و چنان اين اتمام حجت همه جانبه بود كه هر كس سر تعظيم فرود آورد با علم و آگاهى بود، و هر كس از پذيرش آن سر بر تافت از روى علم و آگاهى بود، همچون شيطان كه با علم و آگاهى از فرمان خدا سر بر تافت و تا ابد رانده درگاه پروردگار گشت.
امام باقر عليه السلام در بيان كامل شدن دين به اين نكته اشاره مى فرمايد كه هيچ جاهلى بعد از آن باقى نماند و همه آگاهانه عمل مى كردند و مى كنند:
قَدْ قُبِضَ رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله وَ قَدْ اَكْمَلَ الدّينَ وَ بَيَّنَ لَكُمْ سَبيلَ الْمَخْرَجِ، فَلَمْ يَتْرُكْ لِجاهِلٍ حُجَّةً، فَمَنْ جَهِلَ اَوْ تَجاهَلَ اَوْ اَنْكَرَ اَوْ نَسِىَ اَوْ تَناسى فَعَلَى اللّه ِ حِسابُهُ.
پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت در حالى كه دين را كامل كرده بود و راه نجات را براى شما روشن فرموده بود، و براى هيچ جاهلى حجتى باقى نگذاشته بود. بنابراين هر كس ناآگاه باشد يا خود را به ناآگاهى بزند يا انكار نمايد يا فراموش كند يا خود را به فراموشى بزند، حسابش با خدا خواهد بود.(2)
با اذعان به عظمت و شكوه بى نظير اتمام حجت در غدير، بايد ديد اسرار عظمت
ص: 190
آن چيست و كدام مشكل كليدى در غدير از ميان برداشته شده و قفل آن مشكل با كدام كليد باز شده است.
تمام اسرار اين اتمام حجت بزرگ در غدير را مى توان چنين خلاصه كرد: «معرفى امامانى كه در مقام علم و عصمت و ساير شئون همانند پيامبرند و قادر به برآوردن همه نيازهاى بشرند و تا آخرين روز دنيا چنين خواهند بود». اين به معناى حضور شخص پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان تمام نسل هاى آينده بشريت است. آيا مردم مى توانند بالاتر از اين از خدا درخواستى داشته باشند؟!
اگر فرض كنيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله تا آخرين روز دنيا زنده مى ماند و هر روز جلوه اى از انوار معارف دينش را بيان مى كرد، آيا باز هم براى كسى عذرى باقى مى ماند؟ اينك دوازده امام عليهم السلام به ترتيب در جاى او قرار گرفته اند و داراى همه شئون او هستند، به گونه اى كه گويا خود او حاضر است. اين عظيم ترين فرض اتمام حجت است كه در غدير با معرفى امامان تحقق پذيرفته است، و از همين ديدگاه است كه اسلام در غدير حقيقتا كامل شده و در اين باره از هيچكس عذرى پذيرفته نيست. امام رضا عليه السلام اين نكته را با صراحت تمام چنين بيان مى فرمايد:
اِنَّ اللّه َ لَمْ يَقْبِضْ نَبِيَّهُ حَتّى اَكْمَلَ لَهُ الدّينَ . . . وَ اَنْزَلَ فى حَجَّةِ الْوِداعِ - وَ هِىَ فى آخِرِ عُمْرِهِ - : «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا». وَ اَمْرُ الاِْمامَةِ مِنْ تَمامِ الدّينِ، وَ لَمْ يَمْضِ صلى الله عليه و آله حَتّى بَيَّنَ لِأُمَّتِهِ مَعالِمَ دينِهِمْ وَ اَوْضَحَ لَهُمْ سَبيلَهُمْ وَ تَرَكَهُمْ عَلى قَصْدِ سَبيلِ الْحَقِّ. فَمَنْ زَعَمَ اَنَّ اللّه َ لَمْ يَكْمُلْ دينَهُ فَقَدْ رَدَّ كِتابَ اللّه ِ، وَ مَنْ رَدَّ كِتابَ اللّه ِ فَهُوَ كافِرٌ بِهِ.
خداوند پيامبرش را قبض روح نكرد تا آنگاه كه دينش را كامل فرمود . . . و در حجة الوداع كه در آخر عمر حضرت بود اين آيه را نازل كرد: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم». مسئله امامت از كمال دين است، و پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا نرفت
ص: 191
تا آنكه معارف دين را براى امتش بيان كرد و راه را برايشان واضح نمود و آنان را براى پيمودن راه حق آماده كرد و رفت. پس هر كس گمان كند كه خداوند دينش را كامل نكرده كتاب خدا را ردّ كرده، و هر كس كتاب اللّه را ردّ كند به خداوند كافر شده است.(1)
امام صادق عليه السلام نيز تصريح مى فرمايد كه آنچه از خدا و رسول رسيده پاسخگوى تمام نيازهاى بنى آدم است، و براى اين مطلب به اتمام حجت خدا با آيه اكمال استناد مى فرمايد:
ما مِنْ شَىْ ءٍ يَحْتاجُ اِلَيْهِ وُلْدِ آدَمَ اِلاّ وَ قَدْ خَرَجَتْ فيهِ السُّنَّةُ مِنَ اللّه ِ وَ مِنْ رَسُولِهِ وَ لَوْ لا ذلِكَ مَا احْتَجَّ. فَقالَ: بِمَا احْتَجَّ؟ فَقالَ اَبُو عَبْدِاللّه ِ عليه السلام: قَوْلُهُ «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا»، فَلَوْ لَمْ يَكْمُلْ سُنَنَهُ وَ فَرائِضَهُ وَ ما يَحْتاجُ اِلَيْهِ النّاسُ، بِمَا احْتَجَّ بِهِ؟!
چيزى نيست كه فرزندان آدم بدان نياز داشته باشند مگر آنكه درباره آن دستورى از خدا و رسول صادر شده است، و اگر چنين نبود خداوند اتمام حجت نمى كرد. راوى پرسيد: خداوند به چه چيزى اتمام حجت فرموده؟ امام صادق عليه السلام فرمود: كلام خدا «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .». اگر سنت ها و فرائض و آنچه مردم بدان نياز دارند را كامل نكرده، پس با چه چيزى اتمام حجت فرموده؟(2)
شكى نيست كه امام صادق عليه السلام منظورى از بيان همه احكام الهى دارد، و گرنه در ظاهر همه مى دانيم كه بسيارى از مسائل دين در فرصت كوتاه عمر پيامبر صلى الله عليه و آله ناگفته
ص: 192
ماند. البته همه احكام و معارف الهى در قرآن نهفته است، ولى تا استخراج كننده مطمئن آن نباشد گويا به مردم نرسيده است. آرى با نصب امامانى كه اين معارف را با سينه اى متصل به اقيانوس بيكران علم الهى بيان مى كنند گويا در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله همه معارف و احكام به مردم ابلاغ شده است.
اين رمز الهى بودن دين شيعه است كه آنچه را از پيامبر صلى الله عليه و آله حديث نداشته باشند به درگاه دوازده امام معصوم عليهم السلام پناه مى برند و پاسخى مطمئن دريافت مى كنند، ولى غير شيعه دست به دامان قياس و استحسان مى شوند، چرا كه با نپذيرفتن امامان راه ديگرى ندارند و درى به سوى فرامين الهى نمى يابند.
امام باقر عليه السلام در دمشق وقتى خليفه اموى را مفتضح كرد و نمونه اى از كامل عيار بودن مقام امامت را به او نشان داد، با استناد به آيه اكمال چنين فرمود:
اِنّا نَحْنُ نَتَوارَثُ الْكَمالَ وَ التَّمامَ اللَّذَيْنِ اَنْزَلَهُمَا اللّه ُ عَلى نَبِيِّهِ فى قَوْلِهِ «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا»، وَ الاَْرْضُ لا تَخْلُو مِمَّنْ يَكْمُلُ هذِهِ الاُْمُورَ الَّتى يَقْصُرُ غَيْرُنا عَنْها.
مائيم كسانى كه كمال و تمام را به ارث مى بريم، همان كه خداوند آنها را بر پيامبرش نازل كرد آنجا كه مى فرمايد: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .»؛ و زمين خالى نمى ماند از كسى كه چنين امورى در او كامل باشد، كه ديگران از رسيدن به آن كمال عاجزند.(1)
از ديدگاه اتمام حجت در غدير كه بگذريم بايد واقعا در صدد باشيم كه لُبّ مطلب
ص: 193
در اين مراسم عظيم را بدست آوريم و نقطه مركزى كمال دين را پيدا كنيم، تا هميشه چشم دل را به آن سو داشته باشيم و از لغزش ها و انحرافات مصون بمانيم. در اينجا دو نكته قابل ملاحظه است: يكى نقطه اصلى ولايت و ديگرى آثار آن.
نقطه مركزى كمال دين «صاحب اختيارى دوازده امام عليهم السلام بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله» است. بر گِرد اين نقطه، ثمرات و نتايج بسيارى خود را نشان مى دهد و اعتقاد يك مسلمان را مى سازد. اين نقطه اصلى از سه ركن تشكيل يافته است: «صاحب اختيارى» و «دوازده امام عليهم السلام» و «بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله»، و هر يك از اينها ناقص باشد صاحب آن هنوز اصل ولايت را نيافته تا چه رسد به ثمرات آن.
بنابراين كسانى كه على بن ابى طالب عليه السلام را به عنوان خليفه چهارم قبول دارند در ركن سوم ناقص اند و اصلاً با غدير كارى ندارند و دقيقا ضد آن را در اعتقاد خود جاى داده اند، چرا كه على عليه السلام بلافاصله بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله صاحب اختيار مردم است. اگر على عليه السلام دقيقا شئون پيامبر صلى الله عليه و آله را دارد، پس سه نفر قبل از او كه مقام او را غصب كردند نه در علم و نه در عصمت هرگز نمى توانستند جاى آن حضرت قرار بگيرند و پاسخگوى نيازهاى مردم باشند.
همچنين كسانى كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله فقط على عليه السلام را و يا تا امام چهارم عليه السلام و يا تا امام
ششم عليه السلام را قبول دارند و يا امام دوازدهم عليه السلام را قبول ندارند، اينان در ركن دوم ناقص اند و چنين اعتقادى منشعب از غدير نيست، چرا كه در غدير همه دوازده امام عليهم السلامبه عنوان نور واحد تا آخرين روز دنيا معرفى شده اند.
از سوى ديگر كسانى كه دوازده امام عليهم السلام را به عنوان انسان هايى عالم و وارسته قبول دارند ولى آنان را صاحب اختيار مطلق خود نمى دانند در ركن اول ناقصند، و غدير هرگز داعى بر معرفى امامان به اين معنى نداشته است، چرا كه با ظهور علم و عملشان
ص: 194
طبعا مردم ايشان را مى شناسند و نيازى به معرفى در آن مراسم عظيم نيست. آنچه غدير براى آن تشكيل شد و دين با آن كامل شد اعلام صاحب اختيارى امامان عليهم السلام بود كه قِوام ولايت با همين است.
پذيرفتن صاحب اختيار بودن امامان عليهم السلام آثار و لوازمى دارد كه كاشف از وجود حقيقى آن در اعتقاد قلبى يك مسلمان است. اين آثار در واقع جلوه ها و اشعه هاى تابناك ولايت است كه اين گونه خود را نشان مى دهد. يكى از بارزترين آثار ولايت داشتن محبت نسبت به صاحبان ولايت و برائت و بيزارى از دشمنان ايشان است. در اين زمينه احاديث بسيارى وارد شده كه نمونه هايى از آنها ذكر مى شود:
لا يَقْبَلُ اللّه ُ ايمانَ عَبْدٍ اِلاّ بِوِلايَتِهِ وَ الْبَرائَةِ مِنْ اَعْدائِهِ.(1)
خداوند ايمان بنده اى را نمى پذيرد جز با ولايت على و بيزارى از دشمنانش.
لا يَقْبَلُ اللّه ُ مِنْ عَبْدٍ حَسَنَةً حَتّى يَسْأَلَهُ عَنْ حُبِّ عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ.(2)
خداوند از هيچ بنده اى حسنه اى قبول نمى كند تا از او درباره محبت على بن ابى طالب سؤال كند.
لا يَقْبَلُ اللّه ُ مِنَ الْعِبادِ الاَْعْمالَ الصّالِحَةَ الَّتى يَعْمَلُونَها اِذا تَوَلَّوْا الاِْمامَ الْجائِرَ الَّذى لَيْسَ مِنَ اللّه ِ تَعالى.(3)
خداوند از بندگان اعمال صالحى را كه انجام مى دهند نمى پذيرد هنگامى كه صاحب اختيارى امام ظالمى را بپذيرند كه از سوى خدا تعيين نشده است.
ص: 195
با توجه به همين ريشه كمال دين است كه امام صادق عليه السلام به شيعيان مى فرمايد:
«لا يَقْبَلُ اللّه ُ مِنَ الْعِبادِ يَوْمَ الْقِيامَةِ اِلاّ هذَا الدّينَ الَّذى اَنْتُمْ عَلَيْهِ»: «خداوند در روز قيامت از بندگان نمى پذيرد جز اين دينى كه شما به آن اعتقاد داريد».(1)
گاهى سؤال و سخن يك مخالف ذهن انسان را نسبت به نكته اى بيدار مى كند. شايد اگر آن يهوديان اين جهت را نزد دشمن معروف غدير يعنى عمر بن الخطاب مطرح نمى كردند ما هم متوجه حساسيت آن نمى شديم و به اهميت فوق العاده آن پى نمى برديم.
يهوديان به عمر گفتند: اگر اين آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .» بر ما يهوديان نازل شده بود و ما روز نزول آن رامى دانستيم، آن روز را عيد خود قرار مى داديم.(2)
صاحبان هر دينى وقتى به عنوان آن اعتقاد به مجموعه خود توجه كنند، به خوبى در مى يابند كه بالاترين عيد و جشنشان بايد مهمترين روزى باشد كه با دين آنان ارتباط دارد، و آن روزى خواهد بود كه دينشان به اعلا درجه كمال برسد و از طرف خداوند امضاى نهايى بر آن زده شود. از اين ديدگاه يهوديت و مسيحيت سندى براى كامل شدن دينشان ندارند؛ ولى ما مسلمانان در متن قرآن نه فقط سند كامل شدن دينمان را داريم بلكه رضايت و امضاى پروردگار را هم از اسلام به صراحت در دست داريم و روز نزول اين تأييد نهايىِ خدا را هم خوب مى دانيم. آن روز غدير است كه خداوند لوح «اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ» را بدست پيامبرش داد و امضاى «رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا» را بر پاى آن گذاشت.
ص: 196
با اين مقدمه گوش مى سپاريم به كلام پيامبر صلى الله عليه و آله كه غدير را به خاطر كمال دين بالاترين عيد معرفى كرد:
يَوْمُ غَديرِ خُمٍّ اَفْضَلُ اَعْيادِ اُمَّتى . . . وَ هُوَ الْيَوْمُ الَّذى اَكْمَلَ اللّه ُ فيهِ الدّينَ وَ اَتَمَّ عَلى اُمَّتى فيهِ النِّعْمَةَ وَ رَضِىَ لَهُمُ الاِْسْلامَ دينا.
روز غدير خم مهمترين عيد امت من است . . . و آن روزى است كه خداوند دين را در آن كامل كرد و نعمت را در آن روز بر امتم تمام نمود و اسلام را به عنوان دين آنان راضى شد.(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام همين نكته را با اشاره به ثمره آن بيان مى فرمايد كه كامل شدن دين باعث چشم روشنى متديّنين خواهد بود و چه جشنى شيرين تر از آنكه انسان در روز روشنى چشم خود جشن بگيرد. اين مطلب را حضرت در جشن غديرى كه بعد از 25 سال براى اولين بار در كوفه گرفته شد چنين بيان فرمود:
فَكَمَّلَ اللّه ُ دينَهُ وَ اَقَرَّ عَيْنَ نَبِيِّهِ وَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُتابِعينَ . . . وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّه ِ الْحُسْنى عَلَى الصّابِرينَ.
خداوند دين خود را كامل كرد و چشم پيامبرش و مؤمنين و پيروان اسلام را روشن فرمود . . . و وعده نيك خدا بر صابرين به انجام رسيد.(2)
امام صادق عليه السلام عيد بودن اين روز را به نزول چنين آيه اى نسبت مى دهد و در پاسخ كسى كه از حضرت مى پرسد: «آيا مسلمانان عيدى با فضيلت تر از فطر و قربان و جمعه و روز عرفه دارند» مى فرمايد:
ص: 197
نَعَمْ، اَفْضَلُها وَ اَعْظَمُها وَ اَشْرَفُها عِنْدَ اللّه ِ مَنْزِلَةً هُوَ الْيَوْمُ الَّذى اَكْمَلَ اللّه ُ فيهِ الدّينَ وَ اَنْزَلَ عَلى نَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا» . . . وَ اِنَّهُ الْيَوْمَ الَّذى نَصَبَ فيهِ رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله عَلِيّا لِلنّاسِ عَلَما وَ اَنْزَلَ فيهِ ما اَنْزَلَ وَ كَمَلَ فيهِ الدّينَ وَ تَمَّتْ فيهِ النِّعْمَةَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ.
آرى، با فضيلت ترين و با عظمت ترين و شريف ترين آنها نزد خداوند روزى است كه خداوند در آن دين را كامل كرد و اين آيه را بر پيامبرش نازل فرمود: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .». و آن روزى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله على را به عنوان عَلَم و علامت براى مردم منصوب فرمود و درباره او مطالبى نازل كرد و دين را در آن كامل فرمود و نعمت را بر مؤمنين به اعلاترين درجه رسانيد.(1)
اين باور آنگاه عميق تر مى شود كه بدانيم پيامبران هم پيشاپيش اين روز را جشن مى گرفته اند، چنانكه امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «خداوند هيچ پيامبرى را نفرستاده مگر آنكه اين روز را عيد گرفته و حرمت آن را نگه داشته است».(2)
و اين اعتقاد در زمانى به اوج خود مى رسد كه بدانيم اين روز را ملائكه و اهل آسمان ها جشن مى گيرند چنانكه امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «روز غدير نزد اهل آسمان مشهورتر از اهل زمين است»؛(3) «و نام روز عيد غدير در آسمان ها روز عهد معهود است»،(4) و در روز غدير تختى از كرامت خداوند مقابل بيت المعمور قرار مى دهند و همه ملائكه كنار آن جمع مى شوند و جشن عظيم غدير را بر پا مى كنند.(5)
ص: 198
و براى نشان دادن بالاترين درجه فضيلت مى فرمايد: «شايد گمان كنى كه خداوند روزى با حرمت تر از روز غدير خلق كرده است! نه به خدا قسم! نه به خدا قسم! نه به خدا قسم!(1)
تا اينجا كليه مباحث مربوط به آيه اكمال به پايان رسيد و جوانب مختلف آن مورد بررسى قرار گرفت.
ص: 199
بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، وَ النَّجْمِ اِذا هَوى، ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى، وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى، اِنْ هُوَ إلاّ وَحْىٌ يُوحى.
به نام خداى بخشنده مهربان، قسم به ستاره آنگاه كه پايين مى آيد، هم صحبت شما (يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله) گمراه نشده و راه نايافته نيست، و از روى هواى نفس سخن نمى گويد. آنچه مى گويد نيست جز وحيى كه بر او نازل مى شود.
پس از سخنرانى غدير در فرصت مناسبى پيامبر صلى الله عليه و آله سند مكتوبى براى غدير آماده كردند. براى اين كار دستور دادند بلال ندا دهد: «الصلاة جامعة» تا همه جمع شوند. وقتى مهاجرين و انصار جمع شدند حضرت فرمود: اى قريش! امروز شرف از آن شماست، صف هاى خود را مرتب كنيد. سپس فرمود: اى عرب! امروز شرف از آن شماست، صف هاى خود را مرتب كنيد. سپس فرمود: اى موالى و همپيمانان! امروز شرف از آن شماست، صف هاى خود را مرتب كنيد.
حضرت با اين كلمات همه گروه ها را فراخواند و همه را مخاطب قرار داد. سپس دوات و كاغذى طلب كرد و دستور داد كاتب آنچه حضرت مى گويد و مردم اقرار مى كنند به صورت مكتوب در آورد و آن را ثبت كند. نوشته به دستور حضرت چنين آغاز شد: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، لا اِلهَ اِلاَّ اللّه ُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّه ِ». سپس پرسيد: آيا به اين مطالب شهادت مى دهيد؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا مى دانيد كه خداوند مولى و صاحب اختيار شماست؟ گفتند: آرى، به خدا قسم. فرمود: آيا مى دانيد كه من مولى و صاحب اختيار شما هستم؟ گفتند: آرى، به خدا قسم. در اينجا حضرت بازوى على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و آن را بلند كرد به حدى كه سفيدى زير بازوى حضرت ظاهر شد و در آن حال فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ»، و سپس فرمود: «اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ».
ص: 200
همه اين گفتگوها طبق دستور حضرت در آن ورقه ثبت شد؛ و اينجا بود كه خداوند اين آيات را نازل كرد: «وَ النَّجْمِ اِذا هَوى، ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى، وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى، اِنْ هُوِ اِلاّ وَحْىٌ يوحى»: «قسم به ستاره هنگامى كه پايين مى آيد، صاحب شما (يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله) گمراه نشده و راه نايافته نيست و از روى هواى نفس سخن نمى گويد. آنچه مى گويد نيست مگر وحيى كه نازل مى شود».(1)
در اين ماجرا شش نكته مهم جلب توجه مى كند كه به آنها مى پردازيم:
اين ماجرا به احتمال قوى در ايام سه روزه اقامت در غدير به وقوع پيوسته كما اينكه آن حضرت در موقعيت هاى مختلفى از سه روزه غدير مردم را جمع مى كرد و محتواى ولايت را به گونه هاى مختلف تكرار مى فرمود. همه اين اقدامات به نوعى تثبيت موقعيت اميرالمؤمنين عليه السلام در اذهان و قلوب مردم بود تا راه فراموش كارى بسته شود.
انتخاب روش كتابت و تنظيم سندى كه براى روزهاى آينده و نسل هاى آينده ارزش خاصى دارد در برابر فراموشكاران نقش ويژه اى ايفا مى كند. دقيقا مانند مسئله كتف كه پيامبر صلى الله عليه و آله در ساعات آخر عمر درخواست آن را كردند تا سندى محكم به دست مؤمنين بدهند؛ ولى عمر مانع شد و به هر قيمتى بود نگذاشت براى آن حضرت كتف و دوات بياورند، و حتى حاضر به توهين به ساحت مقدس رسول اللّه صلى الله عليه و آله شد!(2)
ص: 201
آنچه از ظاهر اين داستان كوتاه پيداست اينكه حضرت گزارش گونه اى از اين مراسم تهيه كرد، نه آنكه محتواى آن را به امضاى همه آنان رسانده باشد. همين اندازه كه به امر حضرت و در حضورش گزارشى تهيه شود و اقرارهاى مردم در آن ثبت شود از امضاى همه آنان مهم تر خواهد بود.
در اين مراسم حضرت تعمد داشته كه هيچ گروهى را مورد توجه خاص قرار ندهد، بلكه از يك سو قريش را مورد خطاب قرار مى دهد، سپس همه عرب را و بعد همه موالى را كه منظور غير عرب هستند. اين بدان معناست كه غدير متعلق به همه است و مخاطب آن همه مسلمانانند، و عمل كننده به آن هم بايد همه عرب و عجم از هر قبيله و گروهى، و به هر رنگى از سياه و سفيد و زرد و سرخ باشند؛ چنانكه در متن خطابه غدير مى فرمايد: «اِنَّ جَبْرَئيلَ هَبَطَ اِلَىَّ . . . اَنْ اَقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَاُعْلِمَ كُلَّ اَبْيَضَ وَ اَسْوَدَ: اَنَّ عَلِىَّ بْنَ اَبى طالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى».(1)
آياتى كه در پايان اين ماجرا نازل شده امضاى ديگرى از خداوند است كه پاسخ فتنه گران را مى دهد. آنان كه موذى گرانه مى پرسيدند: مِنَ اللّه ِ اَوْ مِنْ رَسُولِهِ: آيا غدير و ولايت و بيعت از طرف خداست يا از طرف رسولش است؟ پاسخ خداوند چنين است: «ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى»، يعنى اين همان پيامبر است كه كلمه كلمه اش هدايت مردم بوده و تغيير نكرده و - نعوذ باللّه - گمراهى در او پديد نيامده است. «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»، او كه از روى هوا و هوس سخنى نمى گويد، و تمام سخنان او حساب
ص: 202
شده و مورد امضاى خداست. «اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى»، آنچه او مى گويد وحى خداست و از طرف خدا به او الهام گرديده است.
پس از اعلام ولايت - به جز عده اى كه كاملاً در برابر امر ولايت سر تسليم فرود آوردند - بقيه مردم استنكاف و نپذيرفتن ولايت را در دل خود با يكى از سه جهت عنوان كردند: عده اى مى گفتند كه به تشخيص ما پيامبر صلى الله عليه و آله از راه حق منحرف شده است!! عده اى ديگر برنامه غدير را سخنان جالبى براى اغواى مردم تلقى كردند! عده اى ديگر هم به صراحت گفتند: او خواسته دل خود را مى گويد.
اگر چه اين سه ديدگاه قابل جمع در يك عنوان است ولى با ديده دقت كه بنگريم حاكى از فساد اعتقادى آنان در گونه هاى متفاوت است. يعنى عده اى كار حضرت را اشتباه تلقى مى كردند و عده اى ديگر آن را حيله و تزوير به شمار مى آوردند و عده اى حمل بر نفس پرستى و پيروى از خواهش دل مى كردند.
خداوند همه اين برخوردهاى كفرآميز را كه برخاسته از ضعف ايمان يا عدم اعتقاد بود با اين آيات پاسخ داد، و بار ديگر مقام عظيم پيامبر صلى الله عليه و آله را به همه كوردلانى كه بر سر مسئله ولايت چنين جسارتى به آن حضرت روا داشتند، خاطر نشان ساخت. امام صادق عليه السلام اين مرحله غدير را چنين بيان فرموده است:
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير اميرالمؤمنين عليه السلام را معرفى كرد مردم سه دسته شدند: عده اى گفتند: محمد گمراه شده است. عده اى ديگر گفتند: اغوا شده است. گروه ديگر ى گفتند: درباره اهل بيتش و پسر عمويش از روى هواى نفس سخن مى گويد.
ص: 203
اينجا بود كه خداوند سبحان چنين نازل كرد: «وَ النَّجْمِ اِذا هَوى، ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى، وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى، اِنْ هُوَ إلاّ وَحْىٌ يُوحى»: «قسم به ستاره هنگامى كه فرودآمد، صاحب شما (يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله) گمراه نشده و اغوا نشده و از روى هواى نفس سخن نمى گويد. آنچه مى گويد وحيى است كه بر او نازل مى شود».(1)
در حديث ديگرى اين مرحله از غدير با تفسير آيات مزبور چنين ترسيم شده است:
پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: يا على، قسم به آنكه مرا به پيامبرى مبعوث فرموده، وصايت و خلافت و امامت بعد از من براى تو واجب گرديد.
منافقين گفتند: «محمد در محبت پسر عمويش گمراه شده و منحرف گرديده و درباره شأن او از روى هواى نفس سخن مى گويد».
خداوند تبارك و تعالى هم اين آيات را نازل كرد: «وَ النَّجْمِ اِذا هَوى»، خداوند عزوجل مى گويد: «قسم به خالق ستاره هنگامى كه پايين آمد». «ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ» يعنى محمد صلى الله عليه و آله در محبت على بن ابى طالب عليه السلام گمراه نشده، «وَ ما غَوى وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى» يعنى درباره مقام على عليه السلام از روى اغوا و هواى نفس سخن نمى گويد. «اِنْ هُوَ إلاّ وَحْىٌ يُوحى»: «آنچه مى گويد وحيى است كه بر او نازل مى شود».(2)
آنچه به عنوان تفسير از اين آيه در ارتباط با غدير بايد استفاده كرد ارتباط مستقيم مراسم اعلام ولايت در غدير با منبع وحى است. خداوند متعال در غدير به گونه هاى مختلف در صدد اثبات اين ارتباط براى مردم بود تا بدانند هر گونه مخالفتى با ولايت
ص: 204
در واقع مخالفت با خداوند است و هر گونه بهانه اى در اين رابطه ناپذيرفته است. يك بار با سنگ آسمانى بر سر حارث فهرى اين مطلب بر همگان ثابت شد، و بار ديگر با ظهور جبرئيل براى مردم اين مهم به اثبات رسيد. چند مورد هم آيات قرآن نازل شد كه اين مورد يكى از آنهاست. در اينجا خداوند از دو سوى نفى و اثبات وَحْيانى بودن غدير را مطرح مى نمايد كه به توضيح آن مى پردازيم:
خداوند براى اثبات اين مطلب كه غدير هيچ رنگ و بويى از هواهاى نفسانى در خود ندارد، مسئله را به صورت ريشه اى مطرح مى نمايد؛ و آن اينكه پيامبر مكرم صلى الله عليه و آله در هيچ موردى از روى هواى نفس سخن نمى گويد تا نوبت به غدير برسد. آن حضرت حتى در گفته هاى مربوط به زندگى شخصى خويش هم پيرو هواى نفس نيست و هيچ امرى و نهيى و سخنى كه برخاسته از هواى نفس باشد بر لسان مبارك آن حضرت جارى نمى شود؛ و اين معناى مقام عصمت است كه «ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى».
وقتى اين ريشه اعتقادى را پذيرفته باشيم چگونه ممكن است در مسئله غدير با آن برنامه مفصل و با آن خطابه اى كه حضرتش بيش از 100 مورد به آيات قرآن استناد فرموده، بتوان خدشه وارد كرد كه از روى هواى نفس فرموده باشد؟!
جلوه اثباتى در ارزش غدير - پس از نفى هواى نفس درباره آن - نزول دستور مستقيم آن از طرف خداست. اين مسئله در آيه با استفاده از تركيب مفيد انحصار آمده كه ابتدا حرف نفى (اِنْ) به كار رفته و سپس با كلمه استثناء (اِلاّ) اين انحصار به اثبات
رسيده است، آنجا كه مى فرمايد: «اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى»: «نيست آن مگر وحيى كه نازل مى شود».
ص: 205
با اين تركيب خاص، خداوند قاطعيت فوق العاده اى درباره غدير نشان داده و در صدد بيان اين مطلب است كه «غدير» و «ولايت» و تركيب اين دو، يعنى «اعلام ولايت در غدير» همه به دستور خاص الهى در «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ . . .» بوده و پشتيبان آن خداست، چرا كه او آن را فرستاده است.
ص: 206
وَ اِنَّ لَكَ لاَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ.
براى تو اجر بى منّتى است.
رسالتى كه به عنوان اعلان ولايت بر دوش پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داده شد طى مراحلى به انجام رسيد. يكى از مراحل جالب اين تبليغ هنگامى بود كه تشكر الهى از انجام چنين وظيفه خطير اعلام شد، كه به معناى تحقق اهداف از پيش تعيين شده غدير بود. در روايت مربوط به اين فراز غدير چنين آمده است:
هنگامى كه دستور اعلان ولايت على عليه السلام نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله آن حضرت را معرفى كرد و ولايت او را اعلام نمود و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ».
اينجا بود كه خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ اِنَّ لَكَ لاََجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ»: «براى تو اجرى بى منّت است»، و منظور خدا آن بود كه اين اجر به خاطر تبليغى است كه درباره على عليه السلام به انجام رساندى.(1)
از موقعيت نزول اين آيه سه نكته قابل استفاده است:
خداوند در هيچ جاى قرآن براى پيامبرش اجر و مزدى اعلام نفرموده، و فقط در يك جمله از قول پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «اِنْ اَجْرِىَ اِلاّ عَلَى اللّه ِ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ
ص: 207
شَهيدٍ»:(1) «اجر من بر خداوند است، و او بر هر چيزى شاهد است». اما در اين آيه خداوند بدون آنكه پرده از اين اجر و مزد بردارد مى فرمايد: «براى تو اجر بى منّتى است». اين دليل عظمت مسئله اعلان ولايت است كه تنها در اين مورد خدا نام اجر و مزد را به ميان مى آورد، و در جمله اى آكنده از تأكيد با استفاده از «اِنَّ» و «لام تأكيد» آن را بيان مى دارد.
اين اجر و پاداش عنوان «مُزد» ندارد، بلكه به عنوان تشكر الهى از انجام كارى پر مخاطره و سنگين است. كلمه «غير ممنون» به عنوان صفت «اجر» دلالت بر اين مطلب دارد، و حاكى از آن است كه خداوند بى هيچ منّتى، و بدون آنكه اين پاداش را با عمل انجام شده مقايسه كند و در ميزان و ترازو قرار دهد، به عنوان سپاس و سند افتخار آن را تقديم پيامبرش مى نمايد.
در حديثى كه شأن نزول اين آيه را بيان مى دارد تصريح شده كه اين پاداش بى منّت كه تقديمى پروردگار به خاتم پيامبران است، دقيقا پس از اعلان «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» در غدير صورت گرفته است. اين نشان دهنده قله سر به فلك كشيده غدير است كه در اوج عظمتش نشان تقدير به پيامبر معظم صلى الله عليه و آله اعطا مى گردد.
ص: 208
سفيد
ص: 209
سفيد
ص: 210
ص: 211
سفيد
ص: 212
از آنجا كه منافقين از نخستين ساعات سفر غدير فتنه گرى و توطئه را آغاز كردند و در موارد بسيارى به اجراى نقشه هاى خود اقدام كردند، لذا در كنار آياتى كه درباره اقدامات پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير نازل مى شد، آيات بسيارى هم درباره تحريكات و نقشه هاى منافقين بر آن حضرت وحى مى شد.
صحيفه ملعونه اول و دوم از بارزترين موارد نزول آيات در غدير است. سؤالات موذيگرانه منافقين نيز از مواردى است كه خداوند با قرآن پاسخ آنان را داده است. مأيوس شدن منافقين پس از اعلان ولايت را خداوند در قرآن خبر داده، و با آيات قرآن از حركات تمسخر آميز آنان پرده برداشته است. در پاسخ به تقاضاى انتخاب ديگرى به جاى على عليه السلام و نيز شريك نمودن ديگرى در خلافت آيات قاطعى نازل شده همان گونه كه سخنان نابجاى منافقين هنگام بيعت مورد حمله آيات الهى قرار گرفته است.
حركات و سخنان فتنه آميز منافقين و به خصوص معاويه فصل ديگرى است كه آيه هاى قرآن در مقابله با آنها نازل شده است. ماجراى حارث فهرى اوج نفاق و كفرى است كه از آنان سر زده و پنج آيه از پنج سوره قرآن حركت او را در هم كوبيده است. ماجراهاى عايشه و حفصه در طول واقعه غدير و رساندن اخبار به پدرانشان، بخش ديگرى از زيرسازى هاى منافقين است كه يك سوره كامل قرآن به افشاى آن
ص: 213
اختصاص يافته است. توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در عقبه هَرشى نيز آيات افشاگرانه اى از قرآن را به دنبال داشته، و عاقبت سخنان ابليس با شياطين پس از اعلان ولايت چند آيه از قرآن را در افشاى آن به خود اختصاص داده است.
روايات مربوط به اين آيات، شأن نزول و ارتباط مستقيم آنها را با غدير روشن كرده است. اين آيات را - كه 104 آيه است و در 39 مورد نازل شده - به ترتيب زمانى وقوع ماجراها، با ترسيم موقعيتى كه در آن نازل شده اند، در اين بخش مى آوريم.
ص: 214
يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا وَ ما نَقَمُوا اِلاّ اَنْ اَغْناهُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَاِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْرا لَهُمْ وَ اِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللّه ُ عَذابا اَليما فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ ما لَهُمْ فِى الاَْرْضِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا نَصيرٍ.
به خدا قسم ياد مى كنند كه چنين سخنى نگفته اند، در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلامشان گفته اند و هدفى را قصد كرده اند كه بدان دست نيافته اند و از چيزى ناراحت نشدند مگر براى اينكه خدا و رسولش آنان را از فضل خويش مستغنى ساختند. اگر توبه كنند براى آنان بهتر خواهد بود و اگر روى گردانند خداوند آنان را به عذاب دردناك در دنيا و آخرت معذب مى نمايد، و در آخرت هم سرپرست و ياورى نخواهند داشت.
در طول سفر يك ماهه غدير، منافقين با يقين به نزديكى رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و تصميم حضرت درباره اعلان رسمى ولايت، با شدت تمام و به صورت همه جانبه اى دست به كار توطئه ها و نقشه هاى گوناگون براى مقابله با اقدامات آن حضرت بودند. آنان سعى در كتمان برنامه هاى خود داشتند، ولى از يك سو خداوند از غيب پيامبرش را آگاه مى ساخت و از سوى ديگر اصحاب باوفاى آن حضرت همچون سلمان و ابوذر و مقداد و حذيفه و عمار با مجالس مخفى آنان برخورد مى كردند و به حضرتش گزارش مى دادند.
تنها حربه اى كه منافقين در برابر اين افشاگرى ها داشتند قسم دروغ بود، به اين صورت كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را احضار مى كرد و گفتار يا كردار يا نقشه آنان را بر ملا مى ساخت قسم ياد مى كردند كه چنين سخنى را نگفته و چنان كارى را انجام نداده اند. قسم دروغ از كسانى كه در باطن كافرند فقط با پرده بردارى خداى كاشف الاسرار و علام الغيوب مى شكند و باطن كثيف قسم ياد كنندگان را نشان مى دهد كه هم بر ضد خدا توطئه مى كنند و هم به خدا قسم دروغ ياد مى كنند. اين افشاگرى خداوند با آيه
ص: 215
«يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ . . .»: «به خدا قسم ياد مى كنند كه چنين نگفته اند، در حالى كه سخن كفر را بر زبان آورده اند . . .» صورت گرفت و آنان را رسوا كرد.
قبل از ذكر تفصيل مواردى كه به اين آيه مربوط مى شود يادآورى سه نكته ضرورى به نظر مى رسد:
در غدير هفت مورد اتفاق افتاد كه اسرار و نقشه ها و گفته هاى جسورانه منافقين فاش شد و پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را احضار كرد و با افشاى توطئه آنان را بازخواست نمود. اين هفت مورد عبارتند از:
گفتارهاى ناهنجار منتفقين در مقابل منبر غدير هنگامى بود كه با معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام و اعلان جمله معروف «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»، آتش غيظ و كينه منافقين به قدرى جوش گرفت كه طاقت نياوردند تا سخنرانى حضرت به پايان برسد، و در همان لحظه در گوش يكديگر و يا به گونه اى كه اطرافيانشان مى شنيدند و حتى گاهى با صداى بلند مخالفت خود را ابراز كردند و در مواردى مسخره هم كردند؛ و اين حركات آنان پس از سخنرانى به پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش شد.
پس از اتمام خطابه كه همه به خيمه هاى خود بازگشتند، گروهى از آنان مخفيانه گرد هم آمده بودند و مطالبى را بر ضد ولايت على عليه السلام نجوا مى كردند. بعضى از
ص: 216
اصحاب با وفاى پيامبر صلى الله عليه و آله از بيرون خيمه سخنان آنان را شنيدند و آنان را فراخوانده بازخواست كردند و گفتند كه اين اقدام مخفيانه شما را به حضرت خبر خواهيم داد. آنان التماس كردند كه كتمان نمايند، و وقتى ديدند نمى پذيرند به صراحت گفتند: «ما هم به دروغ قسم ياد خواهيم كرد كه چنين سخنى نگفته ايم»!!!
هنگام بيعت در غدير نيز حركات و گفتارهاى ناهنجارى از منافقين سر زد كه خدا به پيامبرش خبر داد و حضرت آنان را مؤاخذه فرمود، ولى آنان قسم ياد كردند كه آن كارها را انجام نداده اند.
در ماجراى سوسمار كه بعد از بيعت منافقين در جمع خود به عنوان استهزاء مطرح كردند، پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را مؤاخذه نمود آنان قسم دروغ انكار كردند.
مسئله صحيفه ملعونه كه قبل از خروج از مكه در كعبه بر ضد ولايت امضا شد اساسى ترين موردى بود كه خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله به افشاگرى آن پرداختند و باز هم منافقين با حربه قسم به مقابله آمدند.
توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در كوه «هَرْشى» بزرگترين توطئه اى بود كه تا مرحله اجرا پيش رفت، ولى خداوند آن را خنثى كرد. حتى در اين مورد كه مانند روز روشن معلوم شد چه كسانى بر فراز كوه نقشه را اجرا كردند، باز هم رو در روى پيامبر صلى الله عليه و آله قسم دروغ ياد كردند و انكار نمودند.
ص: 217
آخرين مورد توطئه قتل اميرالمؤمنين عليه السلام بود كه آن هم به صورت قرار دادى امضا شد. وقتى خبر آن به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و آنان را احضار فرمود، بار ديگر قسم ياد كردند كه هرگز چنين قصدى نداشته اند.
در همه موارد هفت گانه فوق، پيامبر صلى الله عليه و آله آيه «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا . . .» را در برابر قسم دروغ منافقين قرار داد و از جانب خدا اعلام كرد كه دروغ مى گوييد. اكنون سؤال اين است كه آيا در همه اين موارد آيه مزبور نازل شده است كه به معناى تكرار نزول يك آيه باشد، و يا اينكه يك بار نازل شده ولى در دفعات بعدى به عنوان مصداق ديگرى از موارد آيه حضرت دوباره آن را قرائت فرموده، و يا اينكه يك بار نازل شده ولى در دفعات بعدى از طرف خدا دستور آمده كه همان آيه را در برابر آنان قرار دهد، و يا اينكه مجموعه جسارت ها و توطئه هاى گفتارى عملى آنان مكرر اتفاق افتاده و آنان قسم دروغ ياد كرده اند و پيامبر صلى الله عليه و آله سخن آنان را رد كرده و در نهايت يك آيه جامع درباره همه آنها نازل شده است؟
در يك نگاه همه اين احتمالات قابل جمع است، ولى با توجه به محتواى جامع آيه احتمال اخير صحيح تر به نظر مى رسد چرا كه در آيه به همه توطئه ها و گفته هاى آنان اشاره شده است: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا»: قسم هاى دروغشان، «وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ» : سخنان كفر آميزشان، «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا»: توطئه قتل پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام. البته اين منافات ندارد كه در هر توطئه اى به اقتضاى مورد، همان قسمت از آيه كه مربوط به آن است شاهد آورده شود و به عنوان نزول آيه ذكر گردد.
ص: 218
نتيجه اى كه اين افشاگرى ها داشت آن بود كه مردم آن روز و نسل هاى آينده اسلام از پشت پرده غدير با خبر شدند كه منافقين چه افكارى را در سر مى پرورانند و چگونه بى پروا در غدير نقشه مى كشند و مسخره مى كنند و سخن ناروا بر زبان مى رانند. جالب است كه در اكثر اين گفته ها و نقشه ها ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح و عبدالرحمن بن عوف و معاويه و مغيرة بن شعبه و معاذ بن جبل و ديگر سردمداران و كارگزاران و ياران نزديك سقيفه به چشم مى خورند، و با ديدن آنان به راحتى مى توان فهميد كه چرا بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله هم اينان در رأس غصب خلافت ديده مى شوند.
با توجه به مقدمه اى كه ذكر شد به تفصيل مطالب مربوط به آيه «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ . . .» در غدير مى پردازيم. در اين راستا جزئيات ماجراى نزول آيه را كه هفت مورد است مى آوريم.
در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله خطابه غدير را آغاز كرده بود و كم كم مطلب را به سخن اصلى نزديك مى كرد، منافقينِ بسيارى در برابر آن منبر در بين آن جمعيت انبوه وجود داشتند، ولى سردمداران آنها با فكر قبلى دقيقا جايى مقابل منبر و نزديك به آن را انتخاب كرده بودند و تنگاتنگ يكديگر نشسته بودند. قبل و بعد از معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام و اعلان «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» سه حركت منفى از آنان سر زد كه در هر سه مورد نقش اصلى را ابوبكر يا عمر بر عهده داشتند:
امام صادق عليه السلام نسبت «جنون» دادن منافقين به پيامبر صلى الله عليه و آله را قبل از «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ . . .» چنين بيان مى فرمايد:
ص: 219
لَمّا اَقامَ رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله اَميرَالْمُؤْمِنينَ عليه السلام يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ كانَ بِحِذائِهِ سَبْعَةُ نَفَرٍ مِنَ الْمُنافِقينَ، مِنْهُمْ اَبُوبَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عَبْدُالرَّحْمنِ بْنِ عَوْفٍ وَ سَعْدِ بْنِ اَبى وَقّاصٍ وَ اَبُوعُبَيْدَةِ وَ سالِمُ مَوْلى اَبى حُذَيْفَةِ وَ الْمُغَيْرَةِ بْنِ شُعْبَةِ.
قالَ عُمَرُ: اَما تَرَوْنَ عَيْنَيْهِ كَأَنَّهُما عَيْنا مَجْنُونٍ - يَعْنِى النَّبِىَّ صلى الله عليه و آله - السّاعَةَ يَقُومُ وَ يَقُولُ: قالَ لى رَبّى!! فَلَمّا قامَ قالَ: اَيُّهَا النّاسُ، مَنْ اَوْلى بِكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ؟ قالُوا: اللّه ُ وَرَسُولُهُ. قالَ: اللّهُمَّ فَاشْهَدْ. ثُمَّ قالَ: اَلا مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»، وَ سَلِّمُوا عَلَيْهِ بِاِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ. فَاَنْزَلَ جَبْرَئيلُ وَ اَعْلَمَ رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِمَقالَةِ الْقَوْمِ؛ فَدَعاهُمْ فَسَأَلَهُمْ فَاَنْكَرُوا وَ حَلَفُوا!! فَاَنْزَلَ اللّه ُ: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا . . .».
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم اميرالمؤمنين عليه السلام را منصوب مى فرمود در مقابل حضرت هفت نفر از منافقين قرار داشتند: ابوبكر، عمر، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيده جراح، سالم مولى ابى حذيفه و مغيرة بن شعبة.
عمر گفت: دو چشم او را نمى بينيد كه گويا چشمان ديوانه است - و منظورش پيامبر صلى الله عليه و آله بود - اكنون بر مى خيزد و مى گويد: پروردگارم چنين گفته است!!
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله بپاخاست فرمود: اى مردم، چه كسى صاحب اختيار شماست؟ گفتند: خدا و رسولش. فرمود: خدايا، شاهد باش. سپس فرمود: «آگاه باشيد، هر كس كه من مولى و صاحب اختيار او بوده ام على مولى و صاحب اختيار اوست»؛ و پس از منبر بر على عليه السلام به عنوان اميرالمؤمنين
سلام كردند.
خداوند جبرئيل را نازل كرد و گفتار عمر با آنان را به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داد. حضرت آنان را فرا خواند و در اين باره از آنان سؤال كرد. آنان انكار كردند و در اين باره قسم ياد كردند!! خداوند اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا . . .»: «به خدا قسم ياد مى كنند كه چنين سخنى نگفته اند . . .».(1)
ص: 220
امام صادق عليه السلام در حديث ديگرى سخن سِرّى ابوبكر و عمر در برابر منبر غدير را چنين بيان مى فرمايد:
لَمّا نَصَبَ رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله عَلِيّا عليه السلام يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ، فَقالَ: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»، ضَمَّ رَجُلانِ مِنْ قُرَيْشٍ رُؤُوسَهُما وَ قالا: «وَ اللّه ِ لانُسَلِّمُ لَهُ ما قالَ اَبَدا». فَأَخْبَرَ النَّبِىُّ صلى الله عليه و آله، فَسَأَلَهُمْ عَمّا قالا، فَكَذَّبا وَ حَلَفا بِاللّه ِ ما قالا شَيْئا. فَنَزَلَ جَبْرَئيلُ عَلى رَسُولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: «يَحْلَفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا . . .».
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم على عليه السلام را منصوب كرد و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» دو نفر از قريش (ابوبكر و عمر) سرهاى خود را به هم نزديك كردند و گفتند: به خدا قسم، هرگز در برابر آنچه مى گويد تسليم نخواهيم شد.
اين سخن به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داده شد. حضرت از آنان در اين باره پرسيد، ولى آنان تكذيب كردند و به خدا قسم ياد كردند كه چيزى نگفته اند. در اينجا جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و اين آيه را آورد: «به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه مسلّما سخن كفر را بر زبان آورده اند و بعد از اسلامشان كافر شده اند . . .».(1)
همين ماجرا در روايتى ديگر بدين گونه است كه ابوبكر و عمر سرهاى خود را از روى غضب و انكار تكان دادند و گفتند: «هرگز تسليم او نخواهيم شد». يك نفر سخن آنان را شنيد و پيامبر صلى الله عليه و آله را آگاه ساخت. حضرت آنان را احضار كرد ولى آنان سخن خود را انكار كردند. اينجا بود كه آيه نازل شد: «به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند، ولى بعد از اسلامشان سخن كفر را بر زبان آورده اند - تا آنجا كه مى فرمايد:- اگر توبه كنند براى خودشان بهتر است، و اگر اعراض كنند خداوند آنان را به عذاب دردناكى
ص: 221
معذب مى نمايد». سپس امام صادق عليه السلام با توجه به جمله آخر آيه درباره توبه فرمود: به خدا قسم اعراض كردند و توبه ننمودند.(1)
امام باقر عليه السلام سخن مخفيانه ديگرى از ابوبكر و عمر در برابر منبر غدير را چنين بيان فرموده است:
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير على عليه السلام را منصوب كرد و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اَحِبَّ مَنْ اَحَبَّهُ وَ اَبْغِضْ مَنْ اَبْغَضَهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ»، ابوبكر و عمر مخفيانه گفتند: اين قدر كه مقامِ پست پسر عمويش را بالا مى برد هنوز به آرزوى خود نرسيده است. اگر مى توانست او را پيامبر قرار دهد چنين مى كرد! به خدا قسم اگر هلاك شود او را از قصدى كه دارد دور مى كنيم!!
جوانى از انصار (بُرَيْده) سخن آن دو را شنيد و گفت: به خدا قسم سخن شما را شنيدم و به خدا قسم آنچه را گفتيد به پيامبر صلى الله عليه و آله خواهم رساند. آن دو او را به خدا قسم دادند كه خبر ندهد، ولى او نپذيرفت و اعلام كرد كه گفته آنان را خبر خواهد داد. ابوبكر و عمر به او گفتند: هر تلاشى مى توانى انجام ده!!
بُرَيده نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفته آن دو را به حضرت خبر داد. پيامبر صلى الله عليه و آله سراغ آنان فرستاد و آنان را فرا خواند. وقتى آمدند و آن جوان را نزد حضرت ديدند فهميدند كه او خبر داده است.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى ابوبكر و اى عمر! چه باعث شد كه آن سخنان را بگوييد؟ آنان به خداى لا اله الا هو قسم ياد كردند كه در اين باره چيزى
ص: 222
نگفته اند! پيامبر صلى الله عليه و آله رو به جوان انصارى كرد و فرمود: اى برادر انصار، چرا بر اين دو نفر دروغ نسبت دادى؟!!
جوان انصارى چنان ناراحت شد كه آرزو كرد زمين او را فرو برده بود و او در اين باره چيزى نگفته بود، و در همان حال از خدا خواست كه صدق او را ثابت كند تا نزد پيامبر صلى الله عليه و آله شرمنده نشود.
در همين حال جبرئيل نازل شد، در ساعتى كه معمولاً در آن ساعت نازل نمى شد و اين آيه را بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ . . .» - تا آخر آيه - : «به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان جارى ساخته اند و تصميم بر كارى گرفتند كه به آن نرسيدند، و از چيزى ناراحت نبودند جز آنكه خدا و رسولش او را از فضل خويش مستغنى سازند. پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر خواهد بود و اگر اعراض كنند خداوند آنان را به عذاب دردناكى در دنيا و آخرت معذب مى نمايد، و آنان در زمين دوست و ياورى نخواهند داشت».(1)
نكته اى كه در اين موارد جلب توجه مى كند كلام امام صادق عليه السلام است كه در سه مورد قسم ياد نمودند كه ابوبكر و عمر پس از اين گفتار خيانتكارانه، در مقابل دو راهى كه خدا در آيه پيش روى آنان قرار داد كه يا توبه كنند كه به نفع آنان است و يا رويگردان و منتظر عذاب الهى باشند، راه دوم را انتخاب كردند: «تَوَلَّيا»، و راه اول را انتخاب نكردند: «وَ ما تابا»!
بعد از آنكه خطابه پيامبر صلى الله عليه و آله پايان يافت، از آنجا كه براى توقف سه روزه در صحراى غدير هر گروهى براى خود خيمه اى زده بودند، همه به خيمه هاى خود
ص: 223
بازگشتند تا به تدريج براى بيعت باز آيند. منافقين وقتى در خيمه گرد هم جمع شدند به خيال اينكه صداى آنان را كسى نمى شنود اسرار دل خود را با يكديگر در ميان مى گذاشتند. در يك مورد مقداد از كنار خيمه آنان عبور مى كرد كه سخنانشان را شنيد، و در موردى ديگر حذيفه كه خيمه اش در همسايگى تنى چند از آنان بود متوجه گفتارشان شد، و هر دو شنيده هاى خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش دادند. متن دو روايت را در اين باره مى خوانيم:
امام صادق عليه السلام ماجراى اول را كه مربوط به مقداد است چنين بيان مى فرمايد:
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله سخنانش را در غدير خم فرمود و مردم به خيمه ها و سايبان ها رفتند، مقداد از كنار گروهى از منافقين عبور مى كرد كه آنان چنين مى گفتند: به خدا قسم، اصحاب كسرى و قيصر در لباس هاى خز و نقش دار و حرير و بافته زندگى مى كنند در حالى كه ما همراه او در دو خشن زندگى مى كنيم: هم غذاى خشن مى خوريم و هم لباس خشن مى پوشيم! اكنون هم كه مرگش نزديك شده و روزگارش به پايان رسيده و اجلش فرا رسيده مى خواهد خلافت را بعد از خود به دست على دهد. بدانيد به خدا قسم كه خواهد دانست . . . !!(1)
مقداد از كنار آنان رد شد و نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و به آن حضرت خبر داد. پيامبر صلى الله عليه و آله ندا داد: «الصَّلاة جامعةً»، كه يعنى همه جمع شوند. منافقين گفتند: مقداد كار ما را گزارش داده است!! اكنون برخيزيم و بر ضد گزارش او قسم ياد كنيم! آنان آمدند تا در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله نشستند و گفتند: پدران و مادرانمان به قربانت يا رسول اللّه! چنين نيست، قسم به آن كه تو را به حق مبعوث كرده و به پيامبرى كرامت داده! آنچه به تو خبر رسيده ما نگفته ايم! قسم به آنكه تو را از همه بشر برگزيده است!
ص: 224
در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ . . .»: «به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان گفته اند و قصد سوء كرده اند - به تو اى محمد در شب عقبه هرشى(1) - و از چه چيزى ناراحت بودند جز آنكه خدا و رسولش آنان را از فضل خويش مسستغنى كنند». عده اى از اينان كسانى بودند كه كلّه حيوانات را مى فروختند و عده اى ديگر پاچه حيوانات را مى فروختند و عده اى ديگر ساربان شتر بودند(2)، كه خداوند به بركت رسولش آنان را مستغنى ساخت، ولى آنان لبه تيز اقداماتشان و شمشيرهايشان را بر ضد آن حضرت به كار گرفتند.(3)
زيد بن ارقم كه در غدير حاضر بوده ماجراى دوم را كه مربوط به حذيفه است چنين نقل مى كند:
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ . . .»، بعد از آن بر سر اثاثيه خود بازگشيتم در حالى كه حذيفة بن يمان نيز همراه من بود. در كنار خيمه من خيمه سه نفر از قريش بود. ما شنيديم كه يكى از آن سه نفر چنين مى گويد: به خدا قسم محمد احمق است اگر فكر مى كند كار خلافت بعد از او براى على به نتيجه خواهد رسيد!! ديگرى گفت: او را احمق حساب مى كنى؟! آيا نمى دانى كه او ديوانه است، و نزديك بود نزد همسر ابن ابى كبشه از جنون بيهوش شود!! سومى گفت: او را رها كنيد! خواه احمق باشد و خواه ديوانه! به خدا قسم هرگز آنچه او مى گويد نخواهد شد!!
ص: 225
حذيفه از گفتار آنان غضبناك شد و گوشه خيمه آنان را بلند كرد و سر خود را داخل خيمه برد و به آنان گفت: در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله زنده است و وحى خدا نازل مى شود چنين كارى را مى كنيد؟! به خدا قسم، صبح گفتار شما را به او خبر خواهم داد.
گفتند: اى حذيفه، آيا تو اينجا بودى و گفته ما را شنيدى؟! آنچه شنيدى بر ما كتمان كن كه حق همسايگى امانتدارى است!! حذيفه گفت: نه اين مورد از حق امانتدارى همسايه است و نه اين مجلس شما از آن گونه است! من دلسوز خدا و رسولش نيستم اگر اين ماجرا را از او كتمان كنم. گفتند: اى حذيفه، هر كارى مى خواهى انجام ده. به خدا قسم ما هم براى او قسم ياد
خواهيم كرد كه چنين سخنى نگفته ايم و تو نسبت دروغ به ما مى دهى! تو خيال مى كنى پيامبر سخن تو را مى پذيرد و گفته ما را تكذيب مى كند در حالى كه ما سه نفريم!! حذيفه گفت: اما من برايم مهم نيست، وقتى حق دلسوزى را نسبت به خدا و رسولش ادا كنم. پس هر چه مى خواهيد بگوييد!
سپس حذيفه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد در حالى كه على عليه السلام با شمشير حمايل كرده در كنار حضرت بود. او گفتار منافقين را به حضرت خبر داد. پيامبر صلى الله عليه و آله هم سراغ آنان فرستاد و آمدند. حضرت پرسيد: شما چه گفته ايد؟ گفتند: به خدا قسم، ما چيزى نگفته ايم. اگر خبرى درباره ما به تو رسيده به ما دروغ بسته شده است!!
در اينجا جبرئيل با اين آيه نازل شد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ»: «قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آورده اند».
اميرالمؤمنين عليه السلام در اينجا فرمود: بگذار هر چه مى خواهند بگويند. به خدا قسم قلب من در سينه ام مى تپد و شمشيرم بر دوشم است. اگر قصد سوئى كنند من هم مقابله خواهم كرد.(1)
ص: 226
آنچه در اين دو مورد جلب توجه مى كند وحشت شديد آنان از رسيدن اخبار به پيامبر صلى الله عليه و آله است كه وقتى چاره اى نمى بينند با قسم دروغ هم كه شده حاضر نمى شوند نزد حضرت كار خود را قبول كنند. اين يكى از مظاهر «وَاللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» است كه خداوند چنين رعب و وحشتى بر دل منافقين مستولى كرده كه جرئت علنى كردن و با جسارت عمل كردن را ندارند، و گرنه هيچ مانعى از نظر اعتقادى در دل آنان وجود نداشت و پيرو آن ممكن بود متحد شوند و اقدامات مخربى انجام دهند.
همه مردم براى بيعت غدير وارد خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله مى شدند و پس از بيعت با آن حضرت به خيمه على عليه السلام مى رفتند و در حالى كه «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَميرَالْمُؤْمِنينَ» مى گفتند با آن حضرت دست مى دادند و بيعت مى كردند. ابوبكر و عمر هم وارد شدند و بيعت كردند و حتى «بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ اَبى طالِبٍ، اَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ» گفتند، ولى نفاق باطنى آن قدر اجازه نداد كه از در خيمه حضرت فاصله بگيرند، و گويى از زندانى آزاد شده باشند همانجا سخن ناروايى بر زبان آوردند كه بُريده اسلمى گفته آنان را شنيد و فورا به حضرت گزارش داد. قسمت حساس اين ماجرا چنين است:
ابوبكر و عمر از خيمه اميرالمؤمنين عليه السلام خارج شدند در حالى كه دست در دست هم داشتند و در آن حال مى گفتند: «وَاللّه ِ لا يَسْلِمُ لَهُ شَيْئا مِمّا قالَ اَبَدا»: «به خدا قسم هرگز چيزى از آنچه گفت برايش با سلامتى به نتيجه نخواهد رسيد»!
اين سخنِ آنان را نوجوانى از انصار شنيد و به آنان گفت: مگر پيامبر چه فرموده كه شما گفتيد: به سلامتى انجام نمى شود؟! ابوبكر و عمر به او گفتند: تو را چه به اين سخنان؟! سراغ كارت برو! بريده گفت: به خدا قسم
ص: 227
براى خدا و رسولش دلسوزانه رفتار نكرده ام اگر از كنار اين مطلب بگذرم! گفتند: به خدا قسم، در اين صورت براى پيامبر قسم ياد خواهيم كرد و او ما را تصديق مى كند و تو را تكذيب مى نمايد. (با توجه به اينكه اين گفتگوها بيرون خيمه بيعت انجام مى شد) بريده گفت: به خدا قسم من از كنار خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله حركت نخواهم كرد تا آنكه يا آن حضرت بيرون آيد و يا به من اجازه ورود داده شود.
سپس به خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و اجازه گرفت و داخل شد و گفت: پدر و مادرم به قربانت يا رسول اللّه، ابوبكر و عمر از نزد شما خارج شدند در حالى كه مى گفتند: «به خدا قسم هرگز چيزى از آنچه گفت برايش به سلامتى به نتيجه نخواهد رسيد». پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «تو را به خداى كعبه اين را گفتند؟! خداوند آنچه آنان گفتند، و سزاوارشان بود كه بگويند، به من خبر داده بود. آنان را نزد من آوريد». آنان را آوردند و حضرت پرسيد: لحظاتى پيش چه گفتيد؟ گفتند: قسم به خدايى كه جز او خدايى نيست، ما چيزى نگفتيم!
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به خدا قسم اين جوان از شما راستگوتر است، و خدا هم گفته شما را به من خبر داده است، و درباره اين انكار شما آيه اى از قرآن بر من نازل كرده است: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ . . .».(1)
نكته جالبى است كه خداوند همه اقدامات منافقين را به پيامبرش خبر داده بود، و حضرت از كوچكترين حركات آنان آگاه بود. از آن جالب تر اينكه حضرت به خود آنان اين مطلب را فرمود، و آنان به قدرى جَرىّ بودند كه با علم به خبر داشتن پيامبر صلى الله عليه و آله باز هم دست از اقدامات خود بر نمى داشتند، حتى در پشت خيمه اى كه حضرت در آن است و مراسم بيعت در آن انجام مى شود!
ص: 228
منافقين در خلوت خود اقرار به شكست خود و عظمت ماجراى غدير مى نمودند. اين شكست آتش كينه آنان را شعله ور مى كرد، ولى چون خود را از هر تلاشى عاجز مى ديدند براى خالى كردن غيظ خود دست به كارهاى احمقانه اى مى زدند و در دنياى كفر آميز خود به استهزاء مى پرداختند. نمونه اى از كارهاى حماقت آميز آنان ماجراى سوسمار است كه ابوذر آن را به پيامبر صلى الله عليه و آله اطلاع داد:
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله از منصوب كردن اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير فراغت يافت و مردم از مجلس سخنرانى متفرق شدند، عده اى از قريش گرد يكديگر جمع شده بودند و از آنچه اتفاق افتاد تأسف مى خوردند. در اين ميان سوسمارى از كنار آنان عبور كرد. يكى از آنان گفت: اى كاش محمد اين سوسمار رابه جاى على امير ما قرار مى داد!
ابوذر سخن آنان را شنيد و براى پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرد. حضرت سراغ آنان فرستاد و آنان را احضار نمود و گفته آنان را بر خودشان عرضه كرد! آنان انكار كردند و بر اين انكار قسم ياد كردند. خداوند تعالى اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا . . .».
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «آسمان سايه نينداخته و زمين بر خود حمل نكرده راستگوتر از ابوذر».(1) بعد از آن فرمود: جبرئيل برايم خبر آورده كه روز قيامت قومى را مى آورند كه امام آنان سوسمار است. مواظب باشيد كه شما نباشيد، چرا كه خداى تعالى مى فرمايد: «يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ»(2): «روزى كه هر گروه از مردم را با امامشان فرا مى خوانيم».(3)
ص: 229
قابل دقت است كه در اين ماجرا پاى ابوذر در ميان است، و او كسى است كه شهادت صدق پيامبر صلى الله عليه و آله را بر پيشانى دارد. استشهاد به آيه «يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ» نيز معناى عظيمى را در بر دارد، و آن اينكه اعراض كنندگان از امامِ حق نه تنها خيالشان راحت نيست، بلكه چه بخواهند و چه نخواهند در روز قيامت با امامى كه براى خود بر گزيده اند محشور خواهند شد.
مى توان ادعا كرد بزرگترين اقدام ضد غدير و ولايت صحيفه ملعونه اى است كه پنج نفر بعد از ايام حج و قبل از حركت به سوى غدير در مكه آن را نوشتند و امضا كردند، و در آن همپيمان شدند كه بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله نگذارند خلافت به امامان برسد.(1) وقتى اين كار را انجام دادند حضرت آنان را فرا خواند و مورد توبيخ قرار داد، ولى آنان انكار كردند. در مقابل اين انكارشان درباره صحيفه آيه نازل شد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ . . .».(2)
در روايت ديگرى در تفسير همين آيه امام عليه السلام مى فرمايد: اين آيه درباره كسانى نازل شده كه در كعبه هم قسم شدند كه نگذارند امر خلافت به بنى هاشم برسد. بنابراين همان صحيفه «كلمه كفر» است كه در آيه ذكر شده است. سپس در قله كوه هَرشى به كمين پيامبر صلى الله عليه و آله نشستند و قصد قتل حضرت را داشتند، و اين همان كلام خداوند است كه (در آيه) مى فرمايد: «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا»: «قصد كردند چيزى را كه بدان دست نيافتند».(3)
ص: 230
در حديث ديگرى دامنه اين قسم هاى دروغ را تا قيامت مى كشاند كه در آنجا هم وقتى نقشه هاى مخفيانه آنان نزد همه خلايق افشا مى شود انكار مى كنند و قسم ياد مى كنند. متن حديث چنين است:
روز قيامت كه مى شود و خداوند غاصبين حق آل محمد عليهم السلام را جمع مى كند و اعمالشان را بر آنان عرضه مى نمايد، قسم ياد مى كنند كه هيچيك از اين كارها را انجام نداده اند، همان گونه كه در دنيا براى پيامبر صلى الله عليه و آله قسم ياد كردند.
و اين زمانى بود كه قسم ياد كرده بودند ولايت به بنى هاشم نرسد، و نيز قصد قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را در كوه هرشى كرده بودند.
وقتى خداوند پيامبرش را مطلع ساخت و آن حضرت به آنان خبر داد براى آن حضرت قسم ياد كردند كه چنين سخنى نگفته و چنين قصدى نداشته اند. اينجا بود كه خداوند بر پيامبرش اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا . . .»: «به خدا قسم ياد مى كنند كه چنان سخنى نگفته اند در حالى كه سخن كفر را گفته اند و بعد از اسلامشان كافر شده اند، و قصد كرده اند چيزى را كه به آن نرسيدند، و از چيزى ناراضى نبودند مگر آنكه خدا و رسولش آنان را از فضل خويش مستغنى گردانيده بود. پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر است».(1)
در اين دو روايت ديديم كه توطئه قتل حضرت در عقبه هرشى نيز بيان شده است كه در مورد بعدى مفصلاً ذكر خواهد شد.
دومين اقدام هتّاكانه منافقين كه هم تراز صحيفه ملعونه به شمار مى آيد مسئله قتل پيامبر صلى الله عليه و آله است، آن هم به سرعت و در حالى كه هنوز گوش ها از نداى غدير پر است و
ص: 231
در حالى كه قافله اى عظيم پشت سر آن حضرت در حركت است! اين تصميم نيز حاكى از غيظ و كينه اى است كه از اجراى منظم و بى دغدغه مراسم سه روزه غدير به دل گرفتند و آنچه باور نداشتند به چشم خود ديدند. از سوى ديگر از رسيدن پيامبر صلى الله عليه و آله واهمه داشتند كه نقشه هاى آنان را بر ملا كند و نزد همگان آنان را معرفى فرمايد. به همين جهت خواستند خيال خود را از همه مراحل احتمالى بعد راحت كنند، و با قتلِ آن حضرت نفس راحتى بكشند.
اما خداوند وعده «وَاللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» را به انجام رساند و در حالى كه هيچ كس از اين توطئه خبر نداشت پيامبرش را آگاه ساخت و حضرت در بالاى كوه با آنان درگير شد، ولى نتوانستند مقاومت كنند و فرار كردند. حضرت آنان را با نامشان صدا زد و چهره هايشان را به عمار و حذيفه كه همراهش بودند نشان داد تا سندى محكم براى آيندگان باشد.
مفصلِ اين ماجرا در بخش دوم كتاب حاضر ذكر شده است.(1) در اينجا شأن نزول آيه را از لسان حذيفه مى شنويم و يادآور مى شويم كه اين روايت در كتاب اقبال سيد ابن طاووس و تفسير قمى به دو روايت آمده است كه روايت اقبال كامل تر است.
نكاتى هم در تفسير قمى آمده كه بين پرانتز در جاى خود ذكر خواهد شد:
عده اى از منافقين كه عهد پيامبر صلى الله عليه و آله را شكستند (و بعد از آن حضرت از دين بازگشتند) جمع شدند و گفتند: محمد ديروز در مسجد خيف آن سخنان را گفت و در اينجا - يعنى غدير - هم اين سخنان را گفت. اگر به مدينه باز گردد دوباره براى او بيعت مى گيرد. فكر درست آن است كه محمد را قبل از آنكه وارد مدينه شود بكشيم. شب موعود كه رسيد چهارده نفر در كوه هرشى به كمين حضرت نشستند تا او را به قتل برسانند. آنجا كوه هرشى بين جحفه و اَبواء بود. هفت نفر سمت راست گردنه هرشى و هفت نفر سمت چپ آن
ص: 232
نشستند تا شتر حضرت را بِرَمانند. حضرت پس از نماز عشا حركت كرد و پيشاپيش اصحابش سوار بر شترى تندرو سر بالايى كوه را در پيش گرفت.
به سمت گردنه كوه كه بالا مى رفت جبرئيل خبر آورد: يا محمد! ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و عمروعاص و طلحه و سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف و ابوعبيده جراح و ابوموسى اشعرى و ابوهريره و مغيرة بن شعبه و معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه، در گردنه كوه در كمين تو نشسته اند تا تو را به قتل برسانند!
پيامبر صلى الله عليه و آله به من كه پشت سرش بودم نگاهى كرد و پرسيد: اين كيست پشت سر من؟ گفتم: من حذيفه هستم، يا رسول اللّه! فرمود: آنچه من شنيدم تو هم شنيدى؟ عرض كردم: آرى. فرمود: كتمان كن! سپس به آنان نزديك شد(1) و با اسمشان و اسم پدرانشان آنان را صدا زد. وقتى نداى پيامبر صلى الله عليه و آله را شنيدند فرار كردند و خود را داخل انبوه جمعيت گم كردند، و حتى شترهاى خود را كه داخل گردنه بسته بودند رها كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله به شترهاى آنان رسيد و آنها را شناخت. مردم از پشت سر به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند و در پى آنان به جستجو افتادند.
صبح كه كاروان پياده شدند پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: چه شده است گروهى را كه در كعبه هم قسم شده اند كه «اگر خدا محمد را بميراند يا كشته شود امر خلافت را به اهل بيتش باز نگردانيم»، سپس دست به اين اقدام زدند.
با شنيدن اين سخنان، همان چهارده نفر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و قسم ياد كردند (كه هيچ يك از آن سخنان را نگفته اند و چنين قصدى نداشته اند) و درباره جان آن حضرت دست به هيچ اقدامى نزده اند.
ص: 233
خداوند تبارك و تعالى اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا . . .»: «به خدا قسم ياد مى كنند كه آن سخن را نگفته اند در حالى كه سخن كفر را گفته اند و بعد از اسلامشان كافر شده اند، و اقدام به كارى كردند كه بدان دست نيافتند - كه همان قتل پيامبر صلى الله عليه و آله است - تا آخر آيه.(1)
مى بينيم كه در اينجا يك بار ديگر صحيفه ملعونه در برابر امضاكنندگان آن مطرح شده و سپس سخن از ماجراى عقبه هرشى به ميان آمده است.
آنچه به خصوص در اين مورد جلب توجه مى كند روايات اهل سنت در نزول اين آيه در ماجراى عقبه است. سيوطى در كتاب «الدر المنثور» همين توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را با حضور حذيفه چنين نقل مى كند:
درباره اين قول خداوند «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا . . .» ضحاك مى گويد: آنان كسانى بودند كه تصميم گرفتند پيامبر صلى الله عليه و آله را در شب عقبه از كوه پرتاب كنند. اين در حالى بود كه با هم نقشه كشيده بودند كه آن حضرت را در سفرى كه همراه او بودند به قتل برسانند و در پى فرصتى براى كمين بودند. تا آن شب كه حضرت راه كوه هرشى را پيش گرفت. عده اى پيش تر رفتند و عده اى عقب ماندند، و اين برنامه در ساعاتى از شب بود.
آنان با يكديگر گفتند: آنگاه كه به گردنه كوه رسيد او را از روى شترش به زمين مى اندازيم و به سوى بيابان پرتاب مى كنيم! حذيفه سخن آنان را شنيد، و اين در حالى بود كه او شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را از پشت سر راهنمايى مى كرد. در آن شب عمار شتر حضرت را از جلو مى برد و حذيفه يمانى از عقب راهنمايى مى نمود. ناگهان حذيفه صداى پاى شتران را شنيد و نگاهش برگشت و گروهى را ديد كه صورت هاى خود را پوشانده بودند! به
ص: 234
آنان گفت: دور شويد! دور شويد اى دشمنان خدا! آنان دست نگه داشتند(1)، و پيامبر صلى الله عليه و آله به راه خود ادامه داد تا در محلى كه مى خواست توقف فرمود و پياده شدند.
صبح كه شد حضرت سراغ يكايك آنان فرستاد و فرمود: شما چنين برنامه اى داشتيد! آنان قسم ياد كردند كه در اين باره چيزى نگفته اند و درباره آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله از آنان مى پرسد قصدى نداشته اند. اين همان كلام پروردگار است كه مى فرمايد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ . . .».(2)
در اين روايت مى بينيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله سراغ همه 14 نفر فرستاده و اطلاع خود را از نقشه هايشان اعلام نموده، و با اينكه در آن نيمه شب حضرت نام آنان را صدا زده و با تابش نورى چهره هايشان و شترهاى بر جاى مانده آنان را به حذيفه و عمار نشان داده، ولى باز هم رو در روى پيامبر صلى الله عليه و آله قسم دروغ ياد مى كنند و منكر مى شوند.
آخرين موردى كه نقشه هاى مخفيانه دشمنان غدير بر ملا شد و آيه درباره آن نازل شد، توطئه آنان براى قتل اميرالمؤمنين عليه السلام بود، كه پس از ناكام ماندن نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله وارد اين توطئه شدند تا مگر با از ميان برداشتن خليفه تعيين شده پيامبر صلى الله عليه و آله زمينه اجراى نقشه هاى خود درباره محتواى صحيفه ملعونه را آماده كنند. ابن عباس اين توطئه را چنين ترسيم كرده است:
ص: 235
بزرگان قريش بين خود نوشته اى نوشتند و در آن بر قتل على عليه السلام همپيمان شدند، و اين پيمان نامه را به ابوعبيده جراح - كه امين آنان به حساب مى آمد - سپردند.
از طرف خداوند آيه نازل شد و اين خبر را براى پيامبر صلى الله عليه و آله آورد. حضرت آن پيمان نامه را از ابوعبيده مطالبه كرد و او هم آن را تحويل داد! حضرت
فرمود: «اَكَفَرْتُمْ بَعْدَ اِسْلامِكُمْ»: «آيا بعد از اسلامتان كافر شده ايد»؟! آنان به خدا قسم ياد كردند كه هيچ قصد سوئى نداشته اند. خداوند هم اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا . . .».(1)
در اين مورد با آنكه ابوعبيده پيمان نامه را تحويل پيامبر صلى الله عليه و آله داده باز هم منكر مى شوند و قسم ياد مى كنند، و اين از همه ماجراهاى قبل شنيدنى تر است!
اكنون كه هفت مورد نزول آيه ذكر شد تفسير گونه اى كه از مجموعه اين احاديث مى توان نتيجه گرفت، با ذكر فرازهاى آيه بيان مى كنيم:
طبق احاديثى كه ذكر شد فاعل «يَحْلِفُونَ» در چند حديث ابوبكر و عمر بودند و در چند حديث نام قسم خورندگان ذكر نشده و احتمالاً در ميان آنان هم ابوبكر و عمر بوده اند. بنابراين اولين جرم آنان قسم دروغ خوردن و جرم دوم آنان كشف قسم دروغ از وجود توطئه است.
ص: 236
اقدام بر ضد اسلام را خداوند به صراحت به ابوبكر و عمر وبقيه منافقين در غدير نسبت مى دهد. از اين نسبت دو مطلب به دست مى آيد: يكى اينكه اقدام بر ضد غدير و ولايت اقدام بر ضد اسلام است، و دوم اينكه ابوبكر و عمر بر ضد اسلام و در راه اعتلاى كفر اقدام كرده اند، و آنچه بر ضد ولايت على عليه السلام گفته اند كفر محض بوده است. در روايتى هم «كلمة الكفر» صريحا به صحيفه ملعونه معنى شده است. يعنى اين صحيفه اساس كفر و ارتدادى بود كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله تحقق يافت و مردم به صورت قهقرى به سمت جاهليت پيش رفتند.
منافقين دو تصميم عملى داشتند كه در يكى تا مرحله اجرا پيش رفتند ولى خدا نقشه آنان را خنثى كرد و آن نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله بود، و در ديگرى قبل از اجراى نقشه به دام افتادند و آن نقشه قتل اميرالمؤمنين عليه السلام بود. اين دو مورد آنان را به عنوان اولين قاتلين پيامبر و على عليهماالسلام معرفى مى كند، چرا كه آنان - اگرچه با مقابله خداوند رو به رو شدند - ولى به هر حال تصميم خود را گرفته و وارد مرحله عمل شده بودند، و اين در درجه اول كفر آنان ثابت مى كند و در درجه دوم جرم و جنايتشان را!!
خداى مهربان با آن همه نفاقى كه آنان داشتند باز هم دو راه در برابر آنان قرار داد: توبه يا عذاب. آيا ابوبكر و عمر و بقيه توطئه گران پشت پرده غدير توبه كردند؟ تاريخ نشان مى دهد كه نه تنها از آن اقدامات خود توبه نكردند بلكه آنها را پيگيرى كردند و بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله امور را به دست گرفتند و هزاران برابر آنچه در غدير توطئه مى كردند در سقيفه و روزهاى بعد از آن بر ضد ولايت اهل بيت عليهم السلام نقشه كشيدند و با قدرت تمام آنها را به اجرا در آوردند، و مخالفت كنندگان را نابود كردند. اينجاست كه
ص: 237
مى بينيم امام صادق عليه السلام در چندين حديثِ مربوط به اين آيه قسم ياد مى كند و مى فرمايد: «وَ اللّه ِ! تَوَلَّيا وَ ما تابا»: «به خدا قسم آنان پشت كردند و توبه ننمودند»!(1)
ص: 238
وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ اِناثا اَشَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْأَلُونَ.
ملائكه اى را كه بندگان خدايند مؤنث مى پندارند. آيا در خلقت آنها حاضر بوده اند؟ به زودى شهادت آنان نوشته مى شود و مورد سؤال قرار مى گيرند.
وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ.
آن را موضوعى باقى در نسل او قرار داد تا شايد باز گردند.
وَ لَنْ يَنْفَعَكُمْ الْيَوْمَ اِذْ ظَلَمْتُمْ اَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ.
اكنون كه ظلم كرده ايد هرگز براى شما فايده ندارد. شما در عذاب شريك هستيد.
قبل از همپيمان شدن و نوشتن صحيفه ملعونه، خداوند خبر آن را به پيامبرش داد. هنوز مراسم حج پايان نيافته بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين پيام را از جانب درگاه الهى دريافت كرد، و در حالى كه آنان سرگرم توطئه ها و نقشه هاى خود بودند حضرت از جزئيات كارشان خبر داشت.
امام باقر عليه السلام ماجراى پيمان نامه اصحاب صحيفه را بيان فرمود كه آن را در بين خود نوشتند و در كعبه بر سر آن همپيمان شدند و يكديگر را شاهد گرفتند و مُهر خود را به عنوان امضا بر آن زدند. سپس فرمود: خداوند عزوجل قبل از آنكه آنان پيمان نامه را بنويسند پيامبرش را از كار آنان باخبر كرد و درباره آن آياتى از قرآن نازل كرد.
ص: 239
راوى با تعجب از حضرت پرسيد: واقعا خداوند درباره اقدامات آنان آيه نازل كرد؟! حضرت فرمود: كلام خداوند تعالى را نمى شنوى كه مى فرمايد: «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْأَلُونَ»: «به زودى شهادت و گواهى آنان نوشته مى شود و آنان مورد سؤال قرار خواهند گرفت»، «و كلام خداوند تعالى كه مى فرمايد: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمْ الْيَوْمَ اِذْ ظَلَمْتُمْ اَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ»: «بيزارى شما از يكديگر امروز (قيامت) فايده اى به حالتان ندارد چرا كه ظلم كرده ايد، و در نتيجه در عذاب مشترك خواهيد بود».(1)
در روايت ديگرى امام باقر عليه السلام به جاى اين آيه، آيه ديگرى را فرمود: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ»: «و آن (امامت) را مسئله اى باقى در نسل او قرار داد كه شايد باز گردند».(2)
در اين حديث تصريح حضرت به نزول اين آيات در مسئله صحيفه را مى بينيم، كه مقارن غدير توسط سردمداران منافقين انجام شد. هر يك از اين آيات جهتى از عمق جنايت صحيفه را آشكار كرده است، كه تفسير گونه اى بر آنها نيز هست. چهار جهت را ذيلاً بيان مى داريم:
خداوند پرونده خاصى درباره اصحاب صحيفه باز كرده كه از ثبت صحيفه ملعونه در آن به طور خاص نام مى برد، و طبيعى است كه پيامدهاى آن تا روز قيامت نيز در آن ثبت خواهد شد. اين نكته با عبارتِ «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ»: «به زودى شهادت و گواهى و
ص: 240
قرارداد آنان نوشته خواهد شد» ذكر شده، و اين مطلب قبل از انعقاد صحيفه به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داده شده است. در آيه اى ديگر كه بعد از نوشتن صحيفه نازل شده خبر از ثبت آن در پرونده اش داده شده است، آنجا كه مى فرمايد: «وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ»(1): «فرستادگان ما نزد آنان مى نوشتند»، كه بحث مفصل درباره اين آيه خواهد آمد.(2)
شكى نيست كه پرونده براى هدفى تشكيل مى شود و آن هدف بازخواستِ صاحبان آن در روز محاكمه است. خداوند با عبارت «وَ يُسْأَلُون»: «مورد سؤال قرار مى گيرند» به اين مطلب تصريح فرموده است. لذت بخش روزى است كه مهدى زهرا عليه السلام اين پرونده را باز كند و آن دو نفر را از دل خاك بيرون كشد و پيش چشم همه پرده از گذشته سياه آنان بردارد. بار ديگر در دوران رجعت اين پرونده باز مى گردد و آنان به عنوان مُسبِّب روزگار سياه بشريت معرفى مى شوند.
محاكمه اصلى در روز قيامت است كه جهانيان شاهد محاكمه ابوبكر و عمر خواهند بود، با پرونده اى كه تا آخرين روز دنيا صفحات آن رقم خورده است. پرونده اى كه آغاز آن سيلى بر چهره ملكوتى زهرا عليهاالسلام و طناب بر حلقوم الهى على عليه السلام و شهادت محسن قلب على و زهرا عليهماالسلام است. دنباله آن خانه نشين كردن على عليه السلام و جنگ هاى سقيفه با او در جمل و صفين و نهروان تا محراب مسجد كوفه است كه فرقِ غرقه به خون على عليه السلام مهمان آن شده است. جنازه مسموم و تيرباران شده امام مجتبى عليه السلام و بدن قطعه قطعه و سر بريده حسين عليه السلام و يارانش و اسيرى زينب كبرى و اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله صفحات سياه اين پرونده است كه با هيچ آبى پاك نخواهد شد.
ص: 241
آيا پرونده اى كه چنين آغازى دارد، بر عهده داشتن همه خون هاى به ناحق ريخته و همه اموال غارت شده و هر ظلمى كه زير آسمان شده برايش سنگين خواهد بود؟ آيا روز فاطمه و حسين عليهماالسلام با هيچ روز ديگرى قابل مقايسه است؟ آيا با پهلو و سينه شكسته زهرا و حسين عليهماالسلام نوبت به حسابرسى ظلم ديگرى مى رسد. آيا با هجوم به خانه بتول عذرا و خيمه زينب عليا نوبت به محاكمه غارت ديگرى مى رسد؟ آرى، محاكمه اى طولانى با پرونده اى سياه در انتظار آنان است!
براى آنكه اصحاب صحيفه و هر كسى كه با چشم طمع به خلافت مى نگريست، از اين آرزو قطع اميد كند و از شنيدن هر پاسخ مثبتى درباره تغيير مسير امامت منصرف شود، خداوند غدير را به ميان آورد. اگر در غدير فقط على بن ابى طالب عليه السلام معرفى مى شد آرزوهايى براى روزگار بعد از او شكل مى گرفت، اما با معرفى دوازده امام از نسل پيامبر صلى الله عليه و آله كه سلاله ابراهيم اند و تا آخرين روز دنيا ادامه امامت آنان است، خداوند اميد همه را قطع كرد. حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام در اين باره مى فرمايد:
وَاللّه ِ لَقَدْ عَقَدَ لَهُ يَوْمَئِذٍ الْوِلاءَ لِيَقْطَعَ مِنْكُمْ بِذلِكَ الرَّجاءَ:
به خدا قسم، پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير ولايت را براى على محكم كرد تا اميد شما را بدين وسيله از آن قطع كند.(1)
در حديث امام باقر عليه السلام هم ديديم كه خداوند درباره اصحاب صحيفه اين مطلب را قبل از هم پيمانى آنان نازل كرد تا شايد از كار خود دست بردارند و از تصميم خود برگردند آنجا كه مى فرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ»: «خدا امامت را امرى باقى در نسل او قرار داد تا شايد باز گردند».
ص: 242
آيه ديگرى كه درباره اصحاب صحيفه نازل شده تا شايد از تصميم خود باز گردند، هشدار نسبت به روزى است كه پشيمانى فايده ندارد و هر كس به آنان كمكى كرده باشد با آنان در عذابشان مشترك خواهد بود. امام باقر عليه السلام در بيان اين آيه ارتباط آن به آيات قبل را مطرح مى فرمايد و مجموع آيات را جمله به جمله تفسير مى فرمايد:
«وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ اِذْ ظَلَمْتُمْ»: «امروز ديگر هيچ فايده اى برايتان ندارد چرا كه ظلم كرده ايد» به آل محمد عليهم السلام درباره حق آنان، «اَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ»: «شما در عذاب شريك خواهيد بود».
اين آيه جواب و دنباله مطلب درباره كسانى است كه قبل از اين ذكر شده اند، و آن كلام خداوند عزوجل است كه مى فرمايد: «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا فَهُوَ لَهُ قَرينٌ. وَ اِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبيلِ وَ يَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ. حَتّى اِذا جاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرينِ»: «هر كس از ذكر خداوند رحمان غافل شود شيطانى را براى او بر مى انگيزيم كه قرين او خواهد بود. و چنين كسانى آنان را از راه راست مانع مى شوند و گمان مى كنند كه هدايت يافته اند. تا هنگامى كه نزد ما مى آيد خواهد گفت: اى كاش بين من و تو فاصله مشرق و مغرب بود، و چه بد قرينى بودى».
پشت سر اين كلام به آنان گفته خواهد شد: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ»: «امروز براى شما هيچ نفعى ندارد» يعنى اين روزى كه صحيفه را امضا كرديد، «اِذْ ظَلَمْتُمْ»: «چرا كه ظلم كرديد» به حق آل محمد عليهم السلام، «اَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ»: «شما در عذاب شريك هستيد»، يعنى كسانى كه تابع اصحاب صحيفه شدند، و خود اصحاب صحيفه كه متبوع ديگران قرار گرفتند، آنان كه اصل ظلم بودند و كسانى كه فرع ظلم شدند.(1)
ص: 243
در حديث مذكور در تفسير آيه چهار نكته مهم در چهار فراز آن جلب توجه مى كند، كه دانستن آن درباره اصحاب صحيفه تأمين كننده يك بُعد اعتقادى است:
«نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا فَهُوَ لَهُ قَرينٌ» كه در مورد اصحاب صحيفه نازل شده، به صراحت در سخن ابوبكر آمده است كه بارها اين گفته را بر فراز منبر تكرار مى كرد: «اِنَّ لى شَيْطانا يَعْتَرينى، فَاِنِ اسْتَقَمْتُ فَاَعينُونى وَ اِنْ زِغْتُ فَقَوِّمُونى»: «مرا شيطانى است كه بر من عارض مى شود! اگر راه درست پيمودم مرا يارى كنيد، و اگر انحراف پيدا كردم مرا به راه درست باز گردانيد»!(1)
عمر نيز شخصا به اين مسئله اقرار كرده كه منظور ابوبكر از اين «شيطان» من بودم، آنجا كه به معاويه نامه اى سِرّى مى نويسد و اسرار غصب خلافت را با او در ميان مى گذارد و از جمله مى گويد: ابوبكر بر فراز منبر گفت: «بدانيد كه مرا شيطانى است كه
بر من عارض مى شود»، و از اين شيطان غير مرا قصد نكرده بود!(2)
«وَ اِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبيلِ وَ يَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ»، اصحاب صحيفه و اهل سقيفه را مى گويد كه در برابر صراط مستقيم خداوند راهى را اختراع كردند، و سعى كردند ديگران را به اين باور برسانند كه راهى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از طرف خدا به عنوان ولايت امامان دوازده گانه عليهم السلام آورده صحيح نيست (!) و اگر واقعا راه هدايت را مى خواهيد به آنچه ما ساخته و بافته ايم عمل كنيد! براى به ثمر رساندن اين باور رواياتى جعل كردند و بهانه هايى از قبيل قتل بزرگان قريش به دست على عليه السلام و سنّ او
ص: 244
و تعصبات عربى در نپذيرفتن خلافت و نبوت در يك خاندان را پيش كشيدند. معناى اين اقدامات همان است كه خداوند مى فرمايد: «آنان بر سر راه مستقيم مانع ايجاد مى كنند و نزد خود گمان مى كنند كه فكر درست نزد آنان است».
«يا لَيْتَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرينِ»، به فرموده امام باقر عليه السلام منظور ابوبكر و عمر است(1) كه در دنيا آنچه خواستند كردند و در آخرت كه نتيجه طولانى اعمال خود را مى بينند از يكديگر بيزارى مى جويند. آن دو كه در دنيا نزديك ترين افراد نسبت به يكديگر بودند و اساس صحيفه را به يارى هم بنيان گذاشتند، آن روز آرزوى فاصله مشرق تا مغرب نسبت به يكديگر خواهند داشت و با كلمه «بِئْسَ الْقَرينِ» هر يك ديگرى را از خود مى راند.
«اَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ»، در پايان حديث امام باقر عليه السلام خوانديم كه تابع و متبوع و اصول و فروعِ ظلم در عذاب مشترك خواهند بود، اگر چه هر كس به درجه اى كه اعمالش اقتضا كند سزاى آن را خواهد ديد.
درباره مشاركت در ظلم سقيفه رواياتى وارد شده كه محدوده هاى آن را نشان مى دهد، و بايد هر مسلمانى مواظب باشد كه مبادا حركتى از او سر زند كه معنايش امضا بر صحيفه ملعونه باشد. در دعاها و زيارات ائمه عليهم السلام نيز با دقت تمام اين مسئله مورد توجه قرار گرفته، كه نمونه هايى از آن را ذكر مى كنيم.(2)
ص: 245
درباره افراد اصلىِ ظلم كه مورد تبعيت و پيروى مردم واقع شدند - با اشاره به ظلم و غصب آنان و بنيانگذار بودنشان - به عباراتى از اين قبيل بر مى خوريم:
اللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ . . .
اللّهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ وَ غاصِبٍ لاِلِ مُحَمَّدٍ بِاللَّعْنِ . . .
لَعَنَ اللّه ُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ . . .
اَتَقَرَّبُ اِلَى اللّه ِ . . . بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ ذلِكَ وَ بَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَ جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ . . .
درباره فروع ظلم وانواع پيروان و ياران دور و نزديك ظالمين، با توجه به جهت مساعدت آنان به ظلم، و شدت و ضعف عملكردشان، به عبارت هاى متفاوتى بر مى خوريم، كه در شش عنوان قابل جمع است:
در مواردى با در نظر گرفتن يارى و پيروى ياران صحيفه، استفاده از كلماتى از اين قبيل به چشم مى خورد: «اَعْوانهم»، «اَنْصارهم»، «اَشْياعهم»، «اَتْباعهم»، «مُساعديهم»، «اَوْلِيائهم»، «تابِعيهم».
در مواردى جهت گيرى هاى كلى از صحيفه ملعونه، مانند اظهار محبت به آنان و تسليم در برابر امرشان و تمايل به آنان و پذيرش دين و مذهبشان به ميان آمده است؛ و كلماتى حاكى از اين مفاهيم به كار گرفته شده است:
ص: 246
«مُحِبّيهم»: دوستانشان، «مَواليهم»: ولايتمدارانشان، «الْمُسَلِّمين لاَِمْرِهم»: تسليم شوندگان در برابر اوامرشان، «الْمائِلين اِلَيْهم»: متمايلين به سوى آنان، «الْمُبايِعين لَهُم»: بيعت كنندگان با آنان، «مَنْ والاهم»: كسانى كه ولايت آنان را پذيرفته اند، «مَنْ مالَ اِلَيْهم»: كسانى كه به آنان توجه دارند، «مَنْ حَذا حَذْوَهم»: كسانى كه پا جاى پاى آنان مى گذارند، «مَنْ سَلَكَ طَريقهم»: كسانى كه راه آنان را مى پيمايند، «مَنِ اتَّبَعَ اَمْرَهم»: كسانى كه اوامر آنان را پيروى مى كنند، «اَهْل مَذْهَبِهم»: اهل مذهب آنان.
در مواردى صف آرايىِ اتباع صحيفه در برابر اهل بيت عليهم السلام و مخالفت آنان با ايشان و خوار كردن و ظلم به آنان و غصب حقوقشان و انكار ولايتشان، و حتى قتل آنان و جنگيدن با ايشان و مباح شمردن خون و حرمتشان، و نيز دور كردن ايشان از مقامشان و زمينه سازى براى دشمنانشان مطرح شده است. در اين موارد با ارجاع ضمير به اهل بيت عليهم السلام عباراتى از اين قبيل به كار رفته است:
«مُخالِفيهِمْ»: مخالفين آنان ، «خاذِليهِمْ»: خوار كنندگانشان، «ظالِميهِمْ»: ظلم كنندگان به ايشان، «قاتِليهِمْ»: قاتلينشان، «المُتابِعينَ عَدُوَّهَمْ»: پيروان دشمنانشان، «ناصِرى عَدُوِّهِمْ»: يارى كنندگان دشمنانشان، «غاصِبيهِمْ»: غصب كنندگان مقام آنان، «جاحِدى وِلايَتِهِمْ»: منكرين ولايت آنان، «المُظاهِرينَ عَلَيْهِمْ»: همدست شوندگان بر ضد آنان، «مَنْ نَصَبَ لَهُمْ حَرْبا»: كسانى كه رايت جنگ در برابر ايشان برافراشتند، «الْحادينَ عَنْهُمْ»: اعراض كنندگان از اهل بيت عليهم السلام، «مُنازِليهِمْ»: درگير شوندگان با آنان، «دافِعيهِمْ عَنْ مَقامِهِمْ»: كسانى كه آنان را از مقامشان دور كردند، «مُزيليهِمْ عَنْ مَراتِبِهِمْ»: كسانى كه آنان را از رتبه بلندشان كنار زدند، «الْمُمَهِّدينَ لاَِعْدائِهِمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِهِمْ»: كسانى كه با آماده سازى شرايطِ جنگ با ايشان زمينه را براى دشمنانشان مهيا كردند، «الْقاعِدينَ مَقْعَدَهُمْ»: كسانى كه در جايگاه آنان نشستند، «مَنِ اسْتَحَلَّتْ دِمائَهُمْ»: كسانى كه خون
ص: 247
آنان را حلال شمردند، «مَنِ اسْتَباحَ حَريمَهُمْ»: كسانى كه حريم آنان را مورد هجوم و تاراج قرار دادند.
در موارد ديگرى سخن از پايه هاى اعتقادى اصحاب صحيفه به ميان آمده، كه مطالبى از قبيل پذيرفتن دين صحيفه و دعوت به آن و پذيرش منصب هاى دنيوى كه در سايه صحيفه به دست مى آيد، و ايجاد شك و شبهه درباره كفر اصحاب صحيفه از جمله آنهاست. در اين باره كلمات زير جلب توجه مى كند، كه ضمير در آنها به دشمنان اهل بيت عليهم السلام باز مى گردد:
«مَنْ دانَ بِقَوْلِهِمْ»: كسانى كه به سخن آنان اعتقاد داشته باشند، «مَنْ دَعا اِلى وِلايَتِهِمْ»:
كسانى كه مردم را به ولايت آنان دعوت كنند، «مَنْ تَصَدَّرَ بِبِدْعَتِهِمْ»:كسانى كه طبق بدعت هاى آنان به رياست دست يابند، «مَن شَكَّ فى كُفْرِهِمْ»: كسانى كه در كفر آنان شك كنند.
در مواردى حتى رضايت به گفتار و كردار اصحاب صحيفه الحاق به آنان حساب شده است، و عبارات دقيقى در بيان انواع رضايت قلبى نسبت به اعمال آنان ذكر شده، كه از نمونه هاى آن عمل به روش هاى اصحاب صحيفه و اظهار رضايت به گفتار و كردار آنان و رضايت به قتل اهل بيت عليهم السلام و تصديق حكم هاى صادره از سوى پيروان صحيفه است؛ و در قالب عبارات زير ذكر شده كه ضماير به اهل بيت عليهم السلام باز مى گردد:
«كُلُّ مُسْتَنٍّ بِما سَنَّ اَعْدائَهُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ»: همه كسانى كه تا روز قيامت به سنت هايى كه دشمنان اهل بيت عليهم السلام پايه گذارى كرده اند عمل نمايند، «مَنْ سَمِعَ بِظُلْمِ اَعْدائِهِمْ فَرَضِىَ بِهِ»: هر كس كه ظلم دشمنان ايشان را بشنود و به آن راضى شود، «مَنْ رَضِىَ بِقَوْلِ اَعْدائِهِمْ وَ فِعْلِهِمْ»: هر كس كه به گفتار و رفتار دشمنانشان راضى باشد،
ص: 248
«مَنْ بَلَغَهُ اَفْعالُ اَعْدائِهِمْ فَرَضِىَ بِهِ»: هر كس كه خبر كارهاى دشمنان اهل بيت عليهم السلام به او برسد و بدان ها رضايت دهد، «الرّاضينَ بِقَتْلِ الاَْعْداءِ اِيّاهُمْ»: كسانى كه از قتل ايشان به دست دشمنانشان راضى باشند، «الْمُصَدِّقينَ بِاَحْكامِ اَعْدائِهِمْ»: كسانى حكم هاى دشمنان اهل بيت عليهم السلام را تصديق نمايند و آنها را درست بدانند.
در بيان عموميت پيروان صحيفه ملعونه نسبت به زمان ها و مكان ها، و حتى موجودات از جن و انس، عبارات قابل توجهى ديده مى شود كه همه طرفداران و ياوران صحيفه و سقيفه تا روز قيامت از اولين و آخرين، بلكه از همه خلايق را در بر مى گيرد: «اللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ»، «مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ مِنَ الاَْوَّلينَ وَ الاْخِرينَ»، «مِنَ الْخَلائِقِ اَجْمَعينَ اِلى يَوْمِ الدّينِ»، كه معناى مجموع اين سه عبارت چنين مى شود: خدايا، اولين ظالم حق آل محمد تا آخرين تابعين او بر اين ظلم را از جن و انس، از همه خلايق اولين و آخرين تا روز قيامت را لعنت كن.
ص: 249
اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّه َ يَعْلَمُ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ اِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا اَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا اَكْثَرُ اِلاّ هُوَ مَعَهُمْ اَيْنَما كانُوا، ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ اِنَّ اللّه َ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عَليمٌ.
آيا نمى بينى كه خداوند مى داند آنچه در آسمان و زمين است. هيچ نجواى سه نفرى نيست مگر آنكه او چهارمى آنان است، و هيچ نجواى پنج نفرى نيست مگر آنكه او ششمى آنان است، و نه كمتر و بيشتر از اين تعداد نجوى نمى كنند مگر آنكه هر كجا باشند خدا همراه آنان است.
سپس در قيامت به آنان درباره آنچه عمل كرده اند خبر مى دهد. خداوند به هر چيزى آگاه است.
اِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ لِيَحْزُنَ الَّذينَ آمَنُوا وَ لَيْسَ بِضارِّهِمْ شَيْئا اِلاّ بِاِذْنِ اللّه ِ وَ عَلَى اللّه ِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ.
نجوى از شيطان است تا ايمان آورندگان را محزون نمايد و به آنان ضررى نمى رساند مگر با اجازه خداوند. پس توكل كنندگان بر خدا توكل نمايند.
مراسم حج به پايان رسيده و كاروان به مكه بازگشته است. با توقفى كوتاه مردم راه غدير را در پيش خواهند گرفت و كسى در مكه نمى ماند. در اين گير و دار ريشه توطئه هاى منافقين و به عبارت دقيقتر انعقاد نطفه آن توسط رؤساى آنان، از يك نجوى و گفتگوى سِرّى آغاز شد. آنان پس از آنكه بر سر اصل مسئله به توافق رسيدند براى محكم كارى داخل كعبه رفتند و پيمان نامه اى نوشتند و همگى آن را امضا كردند و امين و شاهد خود را ابوعبيده جراح قرار دادند، و آن عهد نامه را در كعبه زير خاك پنهان ساختند. محور اصلى اين پيمان ابوبكر و عمر بودند و ابوعبيده هم شاهد آن بود. افراد ديگرى نيز بدان پيوستند كه قبل از همه معاذ بن جبل و سالم مولى
ص: 250
ابى حذيفة بود. عبدالرحمن بن عوف و مغيرة بن شعبه نيز نفرات بعدى بودند تا آنكه با پيوستن عثمان و معاويه و عمرو عاص و ابوهريره و طلحه و سعد بن ابى وقاص و ابوموسى اشعرى عدد آنان به 14 نفر رسيد كه در نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در كوه هَرشى شركت كردند، و سپس بيست نفر ديگر به آنان اضافه شدند كه در مدينه صحيفه ملعونه دوم را در خانه ابوبكر امضا كردند.
امام باقر عليه السلام هسته مركزى صحيفه ملعونه اول را كه شأن نزول آيه «اِنَّمَا النَّجْوى» هستند، با تطبيق بر آيه توصيف فرموده است. راوى از امام درباره آيه دهم سوره مجادله «اِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ»: «سخن سِرّى و در گوشى از شيطان است» سؤال مى كند. حضرت مى فرمايد: منظور عمر است. سپس درباره آيه هفتم آن سوره سؤال مى كند: «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ»: «هيچ نجواى سه نفرى نيست مگر اينكه او چهارمى آنان است». حضرت مى فرمايد: منظور ابوبكر و عمر است و ابوعبيده جراح امين آنان بوده، آنگاه كه جمع شدند و درون كعبه رفتند و بين خود عهد نامه اى نوشتند كه «اِنْ ماتَ مُحَمَّدٌ اَنْ لايَرْجِعَ الاَْمْرَ فيهِمْ اَبَدا»: «اگر محمد از دنيا رفت امر خلافت تا ابد به خاندان او باز نگردد».(1)
امام صادق عليه السلام نيز درباره شأن نزول آيه « ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ . . .» مى فرمايد:
اين آيه درباره ابوبكر و عمر و معاذ بن جبل و ابوعبيده جراح و عبدالرحمن بن عوف و سالم مولى ابى حذيفه و مغيرة بن شعبه نازل شده است كه آن پيمان نامه را بين خود نوشتند و ميثاق بستند و از يكديگر پيمان گرفتند كه: «لَئِنْ مَضى مُحَمَّدٌ لا تَكُونُ الْخِلافَةُ فى بَنى هاشِمٍ وَ لاَ النُّبُوَّةَ اَبَدا»: «اگر محمد از دنيا رفت هرگز نگذاريم هم خلافت و هم نبوت در بنى هاشم باشد». خداوند عزوجل هم اين آيه را درباره آنان نازل كرد.(2)
ص: 251
در روايت ديگرى از ابن عباس نزول اين آيه مربوط به زمانى است كه بزرگان قريش معاهده نامه اى نوشتند و در آن بر قتل على عليه السلام هم پيمان شدند، و آن نوشته را به ابوعبيده جراح سپردند. آيه «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ . . .»: «هيچ نجواى سه نفره اى نيست مگر آنكه خداوند چهارمى آنان است» نازل شد. پيامبر صلى الله عليه و آله آن پيمان نامه را از ابوعبيده مطالبه كرد و او آن را تحويل داد.(1)
در روايت ديگرى از سلمة بن كهيل و سليمان اَقطَع آمده است كه آيه «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ ...» درباره آن گروهى است كه در بين خود پيمان بستند كه خلافت را به على عليه السلام ندهند.(2)
آنچه از روايات فوق در تفسير آيه استفاده مى شود دو نكته است:
امضاكنندگان صحيفه ملعونه در حقيقت قرار دادى بر ضد خدا امضا كردند، چرا كه ولايت على عليه السلام به امر الهى است. اينكه درباره صحيفه نازل شده كه «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُم»، منظور اين است كه هر كس در هر كجاى عالم كارى سِرّى انجام دهد خداوند از آن خبر دارد و كسى نمى تواند سخنى يا كارى را از خدا مخفى كند. آيا تعجب آور نيست كه اصحاب صحيفه - آن هم در خانه خدا و درون كعبه - در فكر كتمان اقدام ضد خدائى خود از خدا هستند؟!
ص: 252
در روايت امام باقر عليه السلام «اِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ» به عمر تفسير شده است. يعنى در چنين نجوايى كه بر عليه خلافت شد نيازى به ابليس نبود، و خود عمر با شيطنتى كه
داشت بالاتر از شيطان عمل مى كرد؛ و از همين تطبيق آيه مهر «شيطانى بودن» بر پيشانى عمر نقش مى بندد. از همين كلام امام باقر عليه السلام نتيجه گرفته مى شود كه مؤسس اساس غصب خلافت و نقطه آغاز همه اقدامات ضد ولايت اهل بيت عليهم السلام عمر بن الخطاب است؛ زيرا اين نجوى از ابوبكر و عمر آغاز شد و كم كم افرادى به آن اضافه شدند، وطبق فرموده حضرت اين عمر بوده كه ابوبكر را هم تحريك كرده و از يك نفر به دو نفر رسانده است.
ص: 253
وَ مَكَرُوا مَكْرا وَ مَكَرْنا مَكْرا وَ هُمْ لايَشْعُرُونَ. فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ مَكْرِهِمْ اَنّا دَمَّرْناهُمْ وَ قَوْمَهُمْ اَجْمَعينَ. فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةٌ بِما ظَلَمُوا اِنَّ فى ذلِكَ لآيَةً لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ.
آنان مكرى به كار بستند و ما هم مكرى نموديم در حالى كه آنان متوجه نبودند. بنگر عاقبت مكر آنان چه شد كه ما آنان و قومشان را همگى نابود كرديم. اين است خانه هاى آنان كه به خاطر ظلمشان خالى مانده است. در اين ماجرا آيتى است براى قومى كه بدانند.
صحيفه ملعونه جلوه هاى ضد الهى بسيارى در درون داشت. يك جهت آن مكر با خدا و حيله بر عليه دين خدا بود. خداوند در قرآن مواردى از مكر مردم در برابر خود را ياد مى كند واعلام مى دارد كه خدا هم در برابر حيله آنان مكر مى كند؛ و آنگاه مردم را به مقايسه دو مكر دعوت مى نمايد. متن روايتى كه نزول آيات فوق را در مسئله صحيفه ملعونه دانسته چنين است:
لَمّا تَعاقَدُوا عَلَيْها نَزَلَتْ: «وَ مَكَرُوا مَكْرا وَ مَكَرْنا مَكْرا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ . . .». هنگامى كه بر صحيفه ملعونه پيمان بستند اين آيه نازل شد: «آنان مكرى به كار بستند و ما هم مكرى نموديم در حالى كه آنان متوجه نبودند. بنگر عاقبت مكر آنان چه شد كه ما آنان و قومشان را همگى نابود كرديم».(1)
حديث ديگرى كه نزول آيات فوق را در مسئله صحيفه ملعونه با تفصيل بيشترى بيان فرموده از ابوذر است كه چنين مى گويد:
ص: 254
گروهى گرد هم آمدند و گفتند: «ما دائما از پيامبر ياد على و ذكر فضائلش را مى شنويم، و پيداست كه قصد دارد اين حكومت از اهل بيتش خارج نشود. بياييد در برابر اين مسئله با يكديگر هم پيمان شويم». آنگاه آنان همپيمان شدند، و در اينجا بود كه اين آيه نازل شد: «وَ مَكَرُوا مَكْرا وَ مَكَرْنا مَكْرا . . .»: «آنان حيله اى به كار بستند و ما هم حيله اى به كار بستيم در حالى كه آنان نمى فهميدند. بنگر عاقبت مكر آنان چه شد كه ما آنان و قومشان را همگى نابود كرديم. اين است خانه هاى آنان كه به خاطر ظلمشان خالى مانده است».
راوى از ابوذر مى پرسد: آنان كه پيمان بستند چه كسانى بودند؟ او در پاسخ گفت: «ابوبكر، عمر، ابوعبيدة، فعلة، فعيل، عبدالرحمن، سعد بن ابى وقاص، عمرو بن عاص، مغيره»، كه نام دو نفر را رمزى با كلمه «فعلة و فعيل» ذكر كرد.
سپس ابوذر گفت: «خداوند خاندان آنان را از خلافت و حكومت خالى نمود به خاطر ظلمى كه در پيمان خود نمودند. خانواده آنان خالى ماند از حكومتى كه در طلب آن بودند و حرص و طمع آن را داشتند، و هرگز به خاندان آنان باز نخواهد گشت». آنگاه ابوذر قسم ياد كرد كه اين آيات درباره آنان نازل شده است.(1)
اصحاب صحيفه ملعونه با پيمان نامه خود بر عليه خدا مكر و حيله به كار بستند و آن را پيگيرى كردند تا ريشه اسلام را بكَنند، غافل از آنكه خداوند براى امتحان مردم مانع آنان نشد، و اين مكر الهى بود كه زمينه امتحان آنان و همه مردم فراهم شود. چنانكه على بن ابى طالب عليه السلام با همان قدرت الهى در روزهاى اول سقيفه عمر را كه مهاجمانه
ص: 255
وارد خانه حضرت شده بود با يك دست گرفت و بر زمين زد و به همه نشان داد كه اگر بخواهد مى تواند سر او را از تن جدا سازد، ولى وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله را خاطر نشان ساخت و او را رها كرد.(1)
ص: 256
اِنَّ الْمُجْرِمينَ فى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ. لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فيهِ مُبْلِسُونَ. وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لكِنْ كانُوا هُمُ الظّالِمينَ. وَ نادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ قالَ اِنَّكُمْ ماكِثُونَ. لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ اَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ. اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ. اَمْ يَحْسَبُونَ اَنّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ.
مجرمين در عذاب جهنم دائمى خواهند بود. از آنها تخفيف نمى يابد و آنان در آن نااميد از نجات هستند. ما به آنان ظلم نكرديم ولى خود آنان ظالم بودند. ندا مى كنند: اى مالك،
پروردگارت ما را بميراند و نابود كند. مالك مى گويد: شما ماندنى هستيد. براى شما حق را آورديم ولى اكثر شما نسبت به حق كراهت داشتيد. آيا مسئله اى را محكم مى كنند، پس ما نيز محكم تر مى نماييم. يا گمان مى كنند كه ما سر و نجواى آنان را نمى دانيم، بلى فرستادگان ما نزد آنان مى نويسند.
خدا و رسول صحيفه ملعونه را به عنوان نقطه اصلى ظلمت معرفى كرده اند كه همه تاريكى ها از آن نشأت گرفته، و از همينجاست كه آيات متعددى درباره آن نازل شده است. خداوند به اهل صحيفه و پيروانشان هشدار شديد مى دهد كه هر حركتى كرده ايد از چشم خداوند دور نبوده است؛ و هر اقدامى را براى محكم كارى مقاصد آينده به انجام رسانده ايد محكم كارى خدا از شما بالاتر است. درباره نزول اين آيه در مورد صحيفه ملعونه سه دسته روايت وارد شده است. يك دسته فقط مسئله صحيفه را مطرح كرده است. دسته دوم مسئله منع خمس توسط آنان در آينده غصب خلافت را نيز ذكر نموده، و دسته سوم تمام آيات هفتگانه از «اِنَّ الْمُجْرِمينَ فى عَذابِ . . .» تا «. . . وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ» را بيان كرده است.
ص: 257
رواياتى كه نزول دو آيه «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا . . .» تا «. . . لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ» را درباره معاهده اول در كعبه ذكر كرده پنج روايت است، كه به ترتيب هر يك بيان بيشترى در اين باره دارد:
امام صادق عليه السلام فرمود: «لَمّا تَعاقَدُوا نَزَلَتْ: اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ، اَمْ يَحْسَبُونَ . . . »: «همين كه بر صحيفه ملعونه همپيمان شدند اين آيه نازل شد: آيا مسئله اى را محكم مى كنند؟ پس ما هم محكم مى نماييم. يا گمان مى كنند ما سرّ آنان و نجوايشان را نمى شنويم؟ بلى، و حتى فرستادگان ما نزد آنان مشغول نوشتن هستند»!(1)
امام باقر عليه السلام مى فرمايد: «اين آيه درباره نوشته اى كه ابوبكر و عمر نوشتند، نازل شده است. خداوند پيامبرش را از آنچه بين خود نوشته بودند مطلع ساخت و اين آيه را بر او نازل كرد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ»: «آيا مسئله اى را محكم كارى مى كنند؟ پس ما هم محكم كارى مى كنيم».(2)
امام صادق عليه السلام در روايت ديگرى با اشاره به افراد شركت كننده در پيمان و موضع صحيفه فرمود:
ص: 258
ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح و عبدالرحمن بن عوف و سالم مولى ابى حذيفه و مغيرة بن شعبه آن نوشته را بين خود نوشتند و هم پيمان شدند و توافق كردند كه «اگر محمد از دنيا رفت هرگز خلافت و نبوت در بنى هاشم نباشد». اين دو آيه هم در آن روز درباره آنان نازل شد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ، اَمْ يَحْسَبُونَ اَنّا لا نَسْمَعُ . . .».(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: در حجة الوداع چهار نفر داخل كعبه شدند و در بين خود هم قسم شدند و عهد نامه اى نوشتند كه «اگر خداوند محمد را ميراند امر خلافت را به بنى هاشم راه ندهند». خداوند پيامبرش را از اين مطلب آگاه نمود و اين آيه را نازل كرد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ، اَمْ يَحْسَبُونَ . . .».(2)
در روايت ديگرى زمان دقيق ترِ صحيفه تعيين گرديده و به جزئيات بيشترى اشاره شده است:
پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع خطبه اى در مِنا ايراد كرد و بعد از حمد و ثناى خداوند فرمود: «اى مردم! سخن مرا بشنويد و خوب بفهميد، چرا كه ممكن است بعد از امسال ديگر شما را نبينم».
عده اى از اصحاب آن حضرت جمع شدند و گفتند: «محمد مى خواهد امامت را در اهل بيتش قرار دهد»! اين بود كه چهار نفر از آنان به مكه آمدند و وارد كعبه شدند و هم پيمان شدند و قرار داد بستند و بين خود نوشته اى نوشتند كه «اگر خدا محمد را ميراند يا كُشت هرگز نگذارند اين امر خلافت به اهل بيت او باز گردد.
ص: 259
خداوند هم بر پيامبرش چنين نازل كرد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ، اَمْ يَحْسَبُونَ اَنّا لا نَسْمَعُ . . .».(1)
رواياتى كه پيش بينى اصحاب صحيفه درباره منع خمس از اهل بيت عليهم السلام را هم در شأن نزول اين آيه فرموده دو روايت است كه در يكى از آنها شركت بنى اميه در اين توطئه نيز مطرح شده است:
امام صادق عليه السلام با اشاره به همزمانى پيمان آنان با غدير مى فرمايد:
دومين موردى كه خداوند از آنان پيمان گرفت در غدير بود كه آنان را شاهد بر خودشان قرار داد. اين در حالى بود كه آنان مى گفتند: «اگر محمد از دنيا دفت امر خلافت را به آل محمد باز نگردانيم و خمس را به آنان ندهيم».
خداوند عزوجل پيامبرش را از برنامه آنان آگاه ساخت و اين آيه را نازل كرد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ، اَمْ يَحْسَبُونَ اَنّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ . . .».(2)
در روايت ديگر دعوت رسمى اصحاب صحيفه از بنى اميه مطرح شده و پذيرش آنان نيز صريحا آمده است. امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
ص: 260
ابوبكر و عمر و دار و دسته آنان . . . بنى اميه را به شركت در پيمان خود دعوت كردند كه «خلافت را بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله در ما اهل بيت قرار ندهند و چيزى از خمس به ما ندهند». آنان در بين خود گفتند: «اگر خمس را به آنان دهيم آن را براى خود بر مى دارند و به ديگرى نيازى پيدا نمى كنند و برايشان مهم نخواهد بود كه خلافت در آنان باشد».
بنى اميه در پاسخ اين پيشنهاد گفتند: «ما در بخشى از اين پيشنهاد سخن شما را مى پذيريم و آن اينكه چيزى از خمس به آنان ندهيم». در اين قرار ابوعبيده هم با آنان بود و نويسنده آنان بود. خداوند اين آيه را نازل كرد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ، اَمْ يَحْسَبُونَ اَنّا لا نَسْمَعُ . . .».(1)
در يك روايت آيه «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا . . .» با چند آيه قبل از آن بيان شده كه مقدمه جالبى براى درك اين آيه است، چرا كه حرف «اَمْ» در آغاز آيه به معناى «يا اينكه» ارتباط آن به آيات قبل را مى رساند، و جا دارد همراه آن آيات به بيان اين آيه پرداخته شود. امام عليه السلام از آيه 74 آغاز فرموده، و به قرينه روايات قبل كه شأن نزول دو آيه آخر (اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا . . .) را درباره صحيفه بيان فرموده است، اين حديث نيز همان هدف را دنبال مى كند. حضرت مى فرمايد:
سپس خداوند آنچه براى دشمنان آل محمد عليهم السلام آماده كرده ذكر مى كند و مى فرمايد: «اِنَّ الْمُجْرِمينَ فى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ. لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فيهِ مُبْلِسُونَ»: «مجرمان در عذاب جهنم دائمى هستند. آن آتش از آنان كاستى ندارد و در آنجا تسليم عذابند»، يعنى از هر خيرى مأيوسند.
ص: 261
سپس خدا نداى اهل آتش را نقل مى كند و مى فرمايد: «وَ نادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ»: «صدا مى زنند: اى مالك! پروردگارت كار ما را تمام كند»! يعنى بميريم! مالك در پاسخ مى گويد: «اِنَّكُمْ ماكِثُونَ»: «شما ماندنى هستيد». بعد خداوند مى فرمايد: «لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ»: «حق را براى شما آورديم»، يعنى ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام؛ «وَ لكِنَّ اَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ»: «ولى اكثر شما نسبت به حق كراهت داشتيد»!
بعد از آن خداوند خبر آنان درباره معاهده اى كه در كعبه بر آن متفق شدند را ذكر مى كند بر سر اينكه امر خلافت را به اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله باز نگردانند، و درباره آن چنين مى فرمايد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ. اَمْ يَحْسَبُونَ . . .».(1)
با توجه به رواياتى كه در انطباق آيه به توطئه صحيفه ملعونه ذكر شد، چهار جهت تفسيرى و تحليلى در ارتباط با دشمنان غدير قابل استفاده است:
از آيه 74 تا 80 كه ناظر به اصحاب صحيفه ملعونه است هفت نكته به دست مى آيد:
1 . خداوند آنان را «مُجرِم» مى خواند، و چه جرمى بالاتر از اقدام بر ضد ولايت على عليه السلام.
2 . اصحاب صحيفه در عذاب جهنم دائمى هستند، و عذاب كشيدن شغل دائمى آنان است.
3 . اصحاب صحيفه مصداق بارز ظلم اند، كه با انحراف خط ولايت بر بشريت ظلم كردند.
ص: 262
4 . خداوند حق را كه ولايت است براى آنان روشن كرد، ولى آنان از ولايت على عليه السلام بدشان مى آمد؛ و اين به ذات شقى آنان و نطفه هاى خبيثشان باز مى گردد.
5 . خداوند صحيفه ملعونه را كارى بنيادى بر ضد اهل بيت عليهم السلام مى نامد و عنوان «اِبرام» يعنى محكم كارى به آن مى دهد و مى فرمايد «اَبْرَمُوا اَمْرا».
6 . در مقابل صحيفه كه يك محكم كارى از بشر بود، خداوند غدير را محكم كارى الهى مى نامد و مى فرمايد: «فَاِنّا مُبْرِمُونَ».
7 . خداوند هم از سِرّ و نجواى آنان خبر مى دهد و هم ملائكه خداوند اقدامات آنان را ثبت مى كنند. اين به معناى خبر داشتن پيامبر و على و امامان عليهم السلام از همه نقشه هاى آنان است، و روز قيامت كه شاهدان پروردگار پرونده سياه آنان را به خلايق نشان خواهند داد.
در سه آيه اى كه تاكنون درباره صحيفه ذكر شد از عنوان «نجوى» براى صحيفه استفاده شده است. اين سه آيه عبارتند از: «اِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ . . .»، «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ . . .»، «اَمْ يَحْسَبُونَ اَنّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ . . .».
كلمه «نجوى» به معناى «سخن سِرّى» است، كه براى تقريب ذهن به «سخن گفتنِ درگوشى» معنى مى شود و منظور مواظبت از شنيدن ديگران است. اكنون سؤال اين است كه آيا هر نجوايى از شيطان است، يا «الف و لام» در كلمه «النجوى» براى عهد است يعنى اشاره به نجواى معينى با خصوصيات خاصى است؟
شكى نيست كه بسيارى از سرّ نگه داشتن ها و سرّى سخن گفتن ها، نه تنها خوب است كه لازم و واجب است. مثلاً اسرار مسلمين را نبايد به كفار گفت، و يا سخنى كه باعث فتنه بين دو نفر يا عده اى مى شود بايد سرّى مطرح شود، و حتى اسرار زندگى شخصى را نبايد براى هر كسى و در هر جايى گفت. با در نظر گرفتن اين مطلب، آيا نجواى اهل صحيفه از چه قماشى است كه شيطانى شمرده شده است؟
ص: 263
نجوى و سخن سرّى اصحاب صحيفه بالاتر از افشاى اسرار مسلمين است، و تنظيم اسرارى بر ضد اسلام است كه از پشت خنجر زدن و از داخل پوساندن و تيشه بر ريشه اسلام زدن است، آن هم نقشه اى اساسى و بلند مدت و همه جانبه بر عليه بزرگترين ركن اسلام يعنى ولايت ائمه عليهم السلام. مى توان يقين داشت كه از اول تا آخر دنيا چنين نجواى شكننده اى صورت نگرفته و چنين آثار دردناكى بر جاى نگذاشته است.
نكته ديگر اين نجوى تكرار آن از يك سو و انكار آن از سوى ديگر است كه قسم دروغ ياد مى كردند كه چنين نگفته اند. از نجواى صحيفه كه پايه همه نجواها بود گرفته تا سخنان درگوشى آنان در مقابل منبر غدير و سپس سخنان سرّى آنان در خيمه ها پس از سخنرانى غدير و سخنان مخفيانه پس از بيعت و آنگاه نجوى بر سر قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در عقبه هرشى و نيز قتل اميرالمؤمنين عليه السلام قبل از رسيدن به مدينه، همه اين موارد نجواهايى بود كه با اوج گرفتن آن در روزهاى غدير و پس از آن، مى رفت تافتنه اى عظيم رقم زده شود؛ و كار بدانجا رسيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله رسما دستور داد تا منادى بين مردم ندا كند: «لا تَجْتَمِعْ ثَلاثَةُ نَفَرٍ مِنَ النّاسِ يَتَناجُونَ فيما بَيْنَهُمْ بِسِرٍّ»: «سه نفر حق ندارند يك جا جمع شوند و سخن سرّى با هم بگويند»!(1)
از نكات قابل توجه در سراسر واقعه غدير، اظهار محتواى پيمان نامه به صورت رمزى و اشاره و با الفاظ مختلف بدون تصريح به اصل آن بود كه توسط منافقين انجام مى گرفت، كه نمونه هاى آن قبلاً ذكر شد. بُرَيده اسلمى مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله به عده اى از اصحابش فرمود: بر على به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد. يك نفر از آنان گفت: «لا وَ اللّه ِ! لاتَجْتَمِعُ النُّبُوَّةَ وَ الْخِلافَةَ فى اَهْلِ بَيْتٍ اَبَدا»: «نه به خدا قسم! هرگز نبوت و
ص: 264
خلافت در يك خانواده جمع نمى شود». خداوند هم اين آيه را نازل كرد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فِاِنّا مُبْرِمُونَ».(1)
اگر كسى مسير تاريخ اسلام را از سال دهم تا شصتم مطالعه كند - بدون آنكه نياز به تجزيه و تحليل داشته باشد - سير طبيعى صحيفه و سقيفه را به سوى قتلگاه كربلا خواهد يافت. اين هدفى بود كه صحيفه براى آن امضا شد و سقيفه براى آن به وجود آمد. شنيدن اين ركن اعتقادى در عبارتى جامع از امام صادق عليه السلام يقين ديگرى براى قلوب سوخته شيعيان به ارمغان مى آورد. ابوبصير از امام عليه السلام درباره آيه «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ» سؤال كرد. حضرت فرمود: اين دو آيه در آن روز درباره آنان نازل شد. سپس فرمود:
لَعَلَّكَ تَرى اَنَّهُ كانَ يَوْمٌ يَشْبَهُ يَوْمَ كُتِبَ الْكِتابُ اِلاّ يَوْمَ قُتِلَ الْحُسَيْنُ عليه السلام؟! وَ هكَذا كانَ فى سابِقِ عِلْمِ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ الَّذى اَعْلَمَهُ رَسُولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله اَنْ اِذا كُتِبَ الْكِتابُ قُتِلَ الْحُسَيْنُ عليه السلام وَ خَرَجَ الْمُلْكُ مِنْ بَنى هاشِمٍ؛ فَقَدْ كانَ ذلِكَ كُلُّهُ.
شايد تو هم اين اعتقاد را داشته باشى كه روزى شبيه به روز نوشتن صحيفه ملعونه نباشد جز روزى كه حسين عليه السلام كشته شد؟! در علم خداوند عزوجل هم كه به پيامبر صلى الله عليه و آله آموخته همين مطلب آمده بود كه وقتى صحيفه نوشته شد حسين عليه السلام كشته شد و خلافت از بنى هاشم بيرون رفت، و همه اينها به وقوع پيوست.(2)
از كلام امام صادق عليه السلام كه مى فرمايد: «اِذا كُتِبَ الْكِتابُ قُتِلَ الْحُسَيْنُ عليه السلام» استفاده مى شود كه اهل صحيفه انتظار چنين عاقبتى را داشتند و با همين فكر كار خود را آغاز
ص: 265
كردند، و عملاً هم نهايت تلاش خود را براى تحقق آن به كار بستند. از روز اول معاويه به معاهده ابوبكر و عمر پيوست و با آماده سازى جوّ حكومت زمينه براى بنى اميه آغاز شد و عثمان اساس اموى را بنياد نهاد. معاويه كه قبل از عثمان از طرف عمر پايه كار خود را در شام محكم كرده بود با قتل عثمان جاى پاى خود را محكم كرد و مسلخ كربلا را تدارك ديد. آن قدر اين برنامه ريزى حساب شده بود كه با مرگ او بى درنگ كربلا آغاز شد و به فاصله ششماه درياى خون در عاشورا موج زد؛ و تنها مظهر ولايت يعنى امام حسين عليه السلام، مُشت امضا كنندگان صحيفه ملعونه را باز كرد.
ص: 266
فَهَلْ عَسَيْتُمْ اِنْ تَوَلَّيْتُمْ اَنْ تُفْسِدُوا فِى الاَْرْضِ وَ تَقَطَّعُوا اَرْحامَكُمْ. اُولئِكَ الَّذينَ لَعَنَهُمُ اللّه ُ فَاَصَمَّهُمْ وَ اَعْمى اَبْصارَهُمْ. اَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ اَمْ عَلى قُلُوبٍ اَقْفالُها. اِنَّ الَّذينَ ارْتَدُّوا عَلى اَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ اَمْلى لَهُمْ. ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه ُ سَنُطيعُكُمْ فى بَعْضِ الاَْمْرِ وَ اللّه ُ يَعْلَمُ اِسْرارِهُمْ. فَكَيْفَ اِذا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ اَدْبارَهُمْ. ذلِكَ بِاَنَّهُمُ اتَّبِعُوا ما اَسْخَطَ اللّه ُ وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَاَحْبَطَ اَعْمالَهُمْ.
آيا انتظار مى رود كه اگر رويگردان شديد در زمين فساد كنيد و قطع رحم نماييد؟ اينان كسانى اند كه خدا ايشان را كَر نموده و چشمانشان را كور كرده است. آيا قرآن را مورد تدبر قرار نمى دهند يا بر قلب هايشان قفل زده شده است؟ آنان كه به عقب باز مى گردند بعد از آنكه هدايت برايشان روشن شده است، شيطان باطل را برايشان آراسته و آنان را بدان سو سوق داده است. اين بدان جهت است كه اينان به كسانى كه آنچه خدا نازل كرده را كراهت داشتند، گفتند: ما در بعضى از مسئله پيرو شما مى شويم. خداوند پنهان كارى آنان را مى داند. پس چگونه خواهند بود آنگاه كه ملائكه آنان را بميرانند و بر صورت و پشت آنان بزنند. اين بدان جهت است كه آنان پيرو چيزى شدند كه خدا رضايت ندارد و رضوان او را خوش نداشتند؛ خدا هم اعمال
آنان را نابود ساخت.
آغاز ارتداد و بازگشت از دين خدا صحيفه ملعونه بود. ادامه اين خط گمراهى فساد در زمين و قطع رحم آل محمد عليهم السلام، و ريشه آن كوردلى و ناشنوا بودن نسبت به سخن حق بود كه گويى قفلى بر دريچه قلب آنان زده شده است. پايان اين راه هم لعن ابدى است كه آغاز آن از خداوند بود و همه خلايق با درك فتنه آنان نثارشان خواهند كرد.
از سوى ديگر پيمان نامه اى كه نامش «صحيفه ملعونه» بود، با در نظر گرفتن نيازهاى آينده بنيانگذاران سقيفه و موانعى كه بر سر راه اهدافشان بود هر روز نقطه هاى جديدى را مى طلبيد كه به آن اضافه شود. در اولين مرحله پس از امضاى اصل آن كه
ص: 267
مقابله با خلافت على عليه السلام بود، مسئله مالى آن از دو سو در نظر گرفته شد. به همين جهت از يك سو منع خمس از اهل بيت عليهم السلام و ديگرى صرف آن در كارهاى خود را هم به پيمان نامه اصلى اضافه كردند. اين پيشنهاد منع خمس را قبل از همه با بنى اميه مطرح كردند كه مورد قبول واقع شد.
اكنون نوبت اثبات نزول اين آيات درباره اصحاب صحيفه است، كه با ذكر روايات آن را پى مى گيريم. در شأن نزول اين آيات - كه از صريح ترين فرازهاى قرآنى درباره دشمنان غدير است - چند روايت وارد شده كه هر كدام جهتى از آن را بيان كرده است:
در روايتى كه اهل سنت هم نقل كرده اند آمده است: «لَمّا تَعاقَدُوا عَلَيْها نَزَلَتْ: اِنَّ الَّذينَ ارْتَدُّوا عَلى اَدْبارِهِمْ . . .»: «آنگاه كه بر سر صحيفه ملعونه همپيمان شدند اين آيه نازل شد: كسانى كه از دين خدا رو به عقب باز مى گردند بعد از آنكه هدايت براى آنان روشن شده، شيطان كار آنان را برايشان زيبا جلوه داده و آنان را بدان سو تشويق كرده است».
اين روايت را ابواسحاق در كتابش و احمد بن حنبل در مسندش و حافظ ابونعيم در حلية الابرار و زمخشرى در كتاب فائق نقل كرده اند.(1)
امام صادق عليه السلام در حديثى نزول همه آيات مذكور (از آيه 22 تا 26) را در مورد پيمان اهل صحيفه ذكر مى كند و مى فرمايد: خداوند در غدير خم آنان را بر خودشان شاهد قرار داد، در حالى كه مى گفتند: «اگر محمد از دنيا رفت خلافت را به آل محمد باز نمى گردانيم و خمس را به آنان نمى دهيم». خداوند هم اين آيات را نازل كرد: «فَهَلْ
ص: 268
عَسَيْتُمْ اِنْ تَوَلَّيْتُمْ . . .» تا آيه «سَوَّلَ لَهُمْ وَ اَمْلى لَهُمْ»: «آيا اگر پشت كرديد چنين خواهيد بود كه در زمين فساد كنيد و از ارحام خود قطع كنيد؟ چنين كسانى اند كه خدا آنان را لعنت كرده و آنان را كَر نموده و چشمانشان را كور كرده است. آيا قرآن را تدبر نمى كنند يا بر قلب هايشان قفل زده شده است؟ كسانى كه مرتد شدند و راه بازگشت پيش گرفتند بعد از آنكه هدايت برايشان روشن شد، شيطان كار آنان را نيك جلوه داده و آنان را بدان سو سوق داده است».(1)
در روايت ديگرى آمده است:
آن گروه در كعبه با يكديگر اتفاق كردند كه اگر محمد از دنيا رفت هيچيك از خاندانش خلافت را به دست نگيرد. در واقع آنان پشتيبان بنى اميه بودند در آنچه انجام دادند. بنواميه به آنان گفتند: «به خدا قسم دستورات شما را اطاعت نمى كنيم مگر آنكه چيزى از خمس به آنان نرسد»، چرا كه گمان مى كردند خمس براى آنان است! خداوند در اينجا آيه نازل كرد: «اِنَّ الَّذينَ ارْتَدُّوا عَلى اَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى . . .». بنابراين آيه درباره بنى اميه و ابوبكر و عمر و ابوعبيده نازل شده است. بعد از آن آيه بعدى نازل شد: «فَكَيْفَ اِذا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلائِكَةُ . . .».(2)
در روايت ديگرى شيطنت عمر مطرح شده كه گرداننده اصلى برنامه صحيفه و سقيفه بود. از يك سو زمينه را آماده مى كرد و از سوى ديگر فكر آنان را به اين جهت سوق مى داد كه بر هم زدن سخن و برنامه پيامبر صلى الله عليه و آله كار آسانى است. اين دو نكته در اين حديث به خوبى بيان شده است:
ص: 269
«اِنَّ الَّذينَ ارْتَدُّوا عَلى اَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى» درباره كسانى نازل شده كه عهد اميرالمؤمنين عليه السلام را شكستند. «الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ»، يعنى شيطان كار را براى آنان سهل و آماده مى كرد، و او عمر بود. «وَ اَمْلى لَهُمْ» يعنى براى آنان جلوه مى داد كه از آنچه محمد مى گويد هيچكدام عملى نخواهد شد. «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه ُ» يعنى آنچه خدا درباره اميرالمؤمنين عليه السلام نازل كرده خوش نداشتند.
«سَنُطيعُكُمْ فى بَعْضِ الاَْمْرِ»، بنى اميه را به پيمان خود دعوت كردند كه خلافت را بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله براى ما نگذارند و چيزى از خمس به ما ندهند، و گفتند: اگر خمس را به آنان بدهيم غنيمتى براى آنان خواهد بود. «سَنُطيعُكُمْ فى بَعْضِ الاَْمْرِ»، يعنى خمس را به بنى هاشم ندهيد. «وَ اللّه ُ يَعْلَمُ اِسْرارِهُمْ»: خدا اين كارهاى پنهانى آنان را مى داند.(1)
امام باقر عليه السلام به بيان مفهوم ارتداد در آنان پرداخته و برنامه هاى عملى آنان در اين باره را تشريح نموده است. آن حضرت در اين باره مى فرمايد:
«اِنَّ الَّذينَ ارْتَدُّوا عَلى اَدْبارِهِمْ . . .»، ابوبكر و اصحابش هستند هنگامى كه هدايت را انكار كردند؛ و هدايت راه على بن ابى طالب عليه السلام بود. «الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ . . .» منظور عمر است. «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه ُ سَنُطيعُكُمْ فى بَعْضِ الاَْمْرِ . . .»، ابوبكر و عمر و ابوعبيده هستند كه با يكديگر توافق كردند كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت خلافت به آل محمد صلى الله عليه و آله باز نگردد. آنان گروهى از بنى اميه را به يارى خود در اين باره فرا خواندند، و آنان هم پاسخ مثبت دادند به شرط آنكه چيزى از خمس به آل محمد عليهم السلام ندهند.
ص: 270
سپس بنى اميه از آنان پرسيدند: خلافت را بعد از او براى چه كسى در نظر گرفته ايد؟ عمر گفت: براى ابوبكر. بنى اميه گفتند: ولى در اين باره از شما اطاعت نمى كنيم، اما درباره خمس با شما هستيم. در واقع آنان درباره آل محمد عليهم السلام از اين جهت كه خمس به آنان نرسد اطاعت آنان را كردند، ولى در اينكه خلافت به ابوبكر برسد با آنان موافق نبودند. بنابراين كسانى كه «كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه ُ» ابوبكر و عمر بودند، و كسانى كه آنان را يارى دادند ابوعبيده و عبدالرحمن و سالم مولى ابى حذيفه بودند. آنان در بين خود نوشته اى نوشتند و كسى كه آن را نوشت ابوعبيده بود.
خداوند عزوجل پيامبرش را بر آنچه در بين خود نوشته بودند مطلع ساخت و اين آيه را نازل كرد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ . . .».
در ادامه اين روايت نقل شده كه آنان پيمان بستند كه خلافت را بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله به هيچيك از بنى هاشم نسپارند، و اينكه همسران آن حضرت را بعد از او به ازدواج خود درآورند. اينجا بود كه آيه نازل شد: «وَ اَزْواجُهُ اُمَّهاتُهُمْ وَ اُولُو الاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْضٍ فى كِتابِ اللّه ِ».
همچنين وقتى آيه نازل شد و آنان انكار كردند و بر اين انكار خود قسم ياد كردند خداوند آنان را توبيخ فرمود و اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ . . .».(1)
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام تفاصيل بيشترى درباره شأن نزول اين آيات وارد شده است، آنجا كه مى فرمايد:
ص: 271
كلام خداوند «اِنَّ الَّذينَ ارْتَدُّوا عَلى اَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى»، منظور ابوبكر و عمر و ابوعبيده است كه با ترك ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام از ايمان مرتد شدند. قول خداوند: «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه ُ سَنُطيعُكُمْ فى بَعْضِ الاَمْرِ»: به خدا قسم درباره ابوبكر و عمر و پيروانشان نازل شده است. اين كلام خداست كه جبرئيل بر محمد صلى الله عليه و آله نازل كرده است: «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه ُ - في علىّ - »: «اين به خاطر آن است كه آنان گفتند به كسانى كه خوش نداشتند آنچه خدا - درباره على عليه السلام - نازل كرده بود». «سَنُطيعُكُمْ فى بَعْضِ الاَْمْرِ»: «در بعضى از آن امر مطيع شما مى شويم»، ماجرا از اين قرار بود كه بنى اميه را به پيمان خود درباره خلافت دعوت كردند كه نگذارند خلافت بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله در ما خاندان قرار بگيرد، و چيزى از خمس به ما ندهند. آنان به بنى اميه گفتند: اگر خمس را به اهل بيت بدهيم نياز به چيزى پيدا نمى كنند، و برايشان مهم نخواهد بود كه خلافت در آنان نباشد! بنى اميه در پاسخ گفتند: «سَنُطيعُكُمْ فى بَعْضِ الاَْمْرِ»: «ما از شما اطاعت مى كنيم در بخشى از مسئله اى كه ما را بدان دعوت كرديد، و آن خمس است كه چيزى از آن به اهل بيت ندهيم».
قول خداوند كه مى فرمايد: «كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه ُ»: «آنچه خدا فرستاده بود را مكروه داشتند»، منظور از آنچه خدا نازل كرده بود، ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام است كه بر خلقش واجب كرده بود. در اين داخل شدن بنى اميه به پيمان نامه اصحاب صحيفه، ابوعبيده نيز همراهشان بود و نويسنده آنان بود.(1)
با توجه به احاديثى كه در شأن نزول اين آيات ذكر شد، تفسير اين فرازهاى قرآنى نيز روشن گرديد كه از اين تفسيرها شش نتيجه اعتقادى مهم گرفته مى شود:
ص: 272
«فَهَلْ عَسَيْتُمْ اِنْ تَوَلَّيْتُمْ اَنْ تُفْسِدُوا فِى الاَْرْضِ وَ تَقَطَّعُوا اَرْحامَكُمْ»
اصحاب صحيفه با روى گرداندن از ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام و پشت كردن به غدير، دو پايه اساسى جهنم را در زمين بر قرار كردند: يكى فساد در زمين و ديگرى قطع رحم با پيامبر صلى الله عليه و آله و دشمنى با اهل بيت او. اين را آيه ذكر شده به صراحت بيان مى كند كه پس از انطباق آن بر اصحاب صحيفه ارتباط آن روشن مى شود.
بايد گفت: وقتى هدف خدا و رسول از برنامه غدير و منصوب كردن اميرالمؤمنين عليه السلام اصلاح زمين و محبت آل محمد عليهم السلام است، بدون شك راه بازگشت و ارتداد از چنين برنامه اى مساوى با فس-اد در زمين و دشمنى آل محمد عليهم السلام خواهد بود.
در روزى كه اميرالمؤمنين عليه السلام را براى بيعت اجبارى با ابوبكر آوردند، سلمان به عمر گفت: «من شهادت مى دهم كه در بعضى از كتاب هاى نازل شده خداوند خوانده ام كه تو با اسم و صفتت يكى از درهاى جهنم هستى».(1) احاديث بسيارى وارد شده درباره اينكه تمام گناهان امت و هر ظلمى انجام شود و خون به ناحقى ريخته شود بر عهده ابوبكر و عمر است كه ذكر خواهد شد.(2)
«اُولئِكَ الَّذينَ لَعَنَهُمُ اللّه ُ»
يكى از موارد صريح لعنت خداوند بر بانيان غصب خلافت و دشمنى با اهل بيت عليهم السلام همين آيه است كه ارتباط آن با اصحاب صحيفه اين مطلب را روشن
ص: 273
مى نمايد. اگر تمام لعنت شده هاى عالم را در نظر بگيريم ملعون تر از اين گروه كسى نخواهد بود، چرا كه بزرگى جرم و جنايتشان استحقاق لعنت آنان را بيشتر مى كند. امام سجاد عليه السلام درباره آنان فرمود: «عَلَيْهِما لَعْنَةُ اللّه ِ بِلَعَناتِهِ كُلِّها»: «بر آنان لعنت خدا باد به همه انواع لعن پروردگار».(1)
اگر همه امت اسلام - چه آنان كه گمراه شدند و چه آنان كه هدايت يافته اند - تا روز قيامت اصحاب صحيفه را نفرين كنند كه چرا مردم را از راهى كه خير دنيا و آخرت در آن بود منحرف كردند، باز هم جاى لعنت دارند. اميرالمؤمنين عليه السلام از عمق قلبى سوخته براى امت اين مطلب را چنين بيان فرموده است:
لَوْ اَنَّ هذِهِ الاُْمَّةِ قامَتْ عَلى اَرْجُلِها عَلَى التُّرابِ وَ وَضَعَتِ الرِّمادَ عَلى رُؤُوسِها وَ تَضَرَّعَتْ اِلَى اللّه ِ وَ دَعَتْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ عَلى مَن اَضَلَّهُمْ وَ صَدَّهُمْ عَنْ سَبيلِ اللّه ِ وَ دَعاهُمْ اِلَى النّارِ وَ عَرَضَهُمْ لِسَخَطِ رَبِّهِمْ وَ اَوْجَبَ عَلَيْهِمْ عَذابَهُ بِما اَجْرَمُوا اِلَيْهِمْ لَكانُوا مُقَصِّرينَ فى ذلِك.
اگر اين امت تا روز قيامت سر پا روى خاك بايستند و خاكستر بر سر بريزند و به درگاه خدا زارى كنند و نفرين نمايند كسانى را كه آنان را گمراه كردند و از راه خدا مانع شدند و آنان را به سوى آتش كشانيدند و در معرض نارضايتى پروردگارشان قرار دادند و عذاب خدا را بر آنان واجب كردند - به خاطر جرم هايى كه نسبت به آنان روا داشتند - با اين همه در نفرين خود كوتاهى كرده اند.(2)
ص: 274
«فَاَصَمَّهُمْ وَ اَعْمى اَبْصارَهُمْ»
يكى از آثار منحوس راه سقيفه كَرى گوشِ دل و كورى چشمِ دل است، چرا كه اساس آن بر ديدن حق و انكار آن بوده است. در حالى كه دو لب مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله - كه محمد امين بود - خبر خوش ولايت را از منبع وحى بر مردم مى خواند، منافقين به جاى تشكر از خدا و رسول زبان به مسخره و ناسزاگويى باز مى كردند و افتخار مى كردند كه هرگز اين سخنان را نخواهيم پذيرفت. همان گونه كه وقتى فاطمه زهرا عليهاالسلام آن خطابه بلند را بر مردم خواند، نه تنها فدك را پس نداند و تغييرى در روش خود ايجاد نكردند، كه در برابر حضرت به حاضر جوابى و مقابله پرداختند. آن همه سخنان و خطابه هاى دُرر بار اميرالمؤمنين عليه السلام فقط مظلوميت او را بيشتر كرد و گوش هاى ياران سقيفه همچنان كر و چشم هايشان كور بود.
امام حسين عليه السلام هم در كربلا در مقابل ياران سقيفه قرار گرفت و از هر جهت حجت را بر آنان تمام كرد، اما باز هم تصميم خود بر قتل او را تكرار كردند. آنجا بود كه از كرى و كورى دلشان چنين ياد كرد: «اِسْتَحْوَذَ عَلَيْكُمُ الشَّيْطانُ فَاَنْساكُمْ ذِكْرَ اللّه ِ»: «شيطان بال خود را بر سر شما گسترده و ياد خدا را از خاطرتان برده است».(1) تعبير ديگرى كه از اين كوردلى در آيه آمده «عَلى قُلُوبٍ اَقْفالُها» است، يعنى بر قلب هاى آنان قفل زده شده است.
«اِنَّ الَّذينَ ارْتَدُّوا عَلى اَدْبارِهِمْ»
اصحاب صحيفه نه تنها از اسلام مرتد شدند كه باعث ارتداد همه مرتدين بودند، حتى عده اى از اهل رده كه ابوبكر به عنوان ارتداد به جنگ آنان رفت، وقتى لجام گسيختگى در خلافت اسلام را ديدند، نداى خروج از اسلام را بلند كردند.
ص: 275
در اين ارتداد دو نكته قابل توجه است: يكى اينكه اين ارتداد فقط خروج از اسلام نبود، بلكه «عَلى اَدْبارِهِمْ» بود، يعنى بازگشت به پشت سر و رجوع به آنچه قبلاً بوده اند، يعنى جاهليت! نكته ديگر اينكه «مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى» بوده، و با آگاهى از ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام و تشخيص راه هدايت، عمدا راه بازگشت به جاهليت را پيش گرفته اند، و اين معناى بازگشت به بت پرستى وانتخاب علنى كفر است.
از همه مهمتر اينكه ارتداد همه مرتدين بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله بود ولى ارتداد اصحاب صحيفه در همان لحظه امضاى آن و هم پيمان شدن آن گروه تحقق يافت. لذا در روايت اول خوانديم: «لَمّا تَعاقَدُوا نَزَلَتْ: اِنَّ الَّذينَ ارْتَدُّوا عَلى اَدْبارِهِمْ . . .»: همين كه همپيمان شدند اين آيه نازل شد: «كسانى كه مرتد شده به عقب بازگشتند . . .».(1)
«الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ اَمْلى لَهُمْ»
در يكى از روايات مفسِّر آيه، در بيان اين فراز صريحا آمده بود: «يعنى كار را براى آنان سهل و آماده مى كرد، و او دومى بود».(2) در اينجا سه نكته قابل توجه است:
اول: شيطنت دومى و حيله و نكراء او در حدى كه خدا در قرآن از او تعبير به شيطان نموده است.
دوم: او بود كه بقيه اهل صحيفه و سقيفه را به سوى هدف ضد اسلام و ضد ولايت اهل بيت عليهم السلام سوق مى داد، و در واقع محور امور او بود و بنيانگذار نيز همو بود، كما اينكه از اين فراز آيه نيز استفاده مى شود.
ص: 276
سوم: او نقش اساسى در تسريع اجراى صحيفه ايفا مى كرد كه به خوبى محور بودن او را روشن مى كند: يكى «سَوَّلَ لَهُمْ» و ديگرى «اَمْلى لَهُمْ». «سَوَّلَ» يعنى كار را به گونه اى زينت دادن و زيبا جلوه دادن كه انسان راغب به انجام آن شود، و «اَمْلى» يعنى زمينه را براى كارى آماده كردن به طورى كه انسان مانعى بر سر راه خود نبيند و جرئت انجام آن را پيدا كند.
حقيقتا وقتى به نقش عمر در هر كدام از قضاياى غصب خلافت مى نگريم از آغاز صحيفه يا سخنانش در برابر منبر غدير و هنگام بيعت و نقش او در شب عقبه هرشى و روزهاى بعد از آن تا ورود به مدينه و گفتار او هنگام درخواست كتف و دوات از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله كه گفت: «اِنَّ الرَّجُلَ لَيَهْجُرُ»، و روزهاى سقيفه بنى ساعده و روز حمله به خانه فاطمه عليهاالسلام و آتش زدن آن، و يا نقش او در غصب فدك، و ماجراى عيادت از حضرت زهرا عليهاالسلام و قصد نبش قبر آن حضرت و همه روزهاى دشمنى اش با اميرالمؤمنين عليه السلام، در همه اين موارد آن دو نقش را در حد اعلا بازى كرده، و هر بدعت و جنايتى را به گونه اى حق به جانب و زيبا جلوه داده كه به جاى مؤاخذه خود، از مردم طلبكار هم شده و همه را به اين باور رسانده كه من در صدد برنامه اى مثبت و پر بار هستم و لازم است كه همه مرا تأييد كنند!!
از سوى ديگر با جسارت و جرى بودن خود و هتاكى و بى مبالاتى به راحتى رو در روى پيامبر صلى الله عليه و آله سخن ناروا گفته و به ديگران جرئت داده است، يا بر در خانه وحى آتش آورده و آتشگيره اش را خود روشن كرده است، و يا درِ خانه بانوى بهشت را شكسته و خود پيش از همه هجوم آورده و با وحشى گرى تمام سيلى بر . . .، لگد بر . . .، استخوان سينه را . . .، محسن فاطمه عليهاالسلام را . . .، و دختر پيامبر صلى الله عليه و آله را به شهادت رسانده است!
اين معناى «اَمْلى لَهُمْ» است كه موانع و حرمت ها را از سر راه مردم برداشت تا نقشه قتل على عليه السلام را در سر بپرورانند و جنازه او را مخفيانه دفن كنند و جنازه امام
ص: 277
حسن عليه السلام را تير باران نمايند و حسين عزيز عليه السلام را در كربلا قطعه قطعه كنند و جوانانش را پرپر نمايند و على اصغر شيرخواره اش را با تير سه شعبه . . . و سپس خيمه ها را غارت كنند و آتش بزنند و عزيزان زهرا عليهاالسلام را آواره بيابان كنند و بعد از آن اسير نموده از كوفه تا شام به همه آنان كه فقط نامى از اسلام داشتند نشان دهند. حقا كه قرآن منصب سزاوارى به عمر داده است كه مى فرمايد: «سَوَّلَ لَهُمْ وَ اَمْلى لَهُمْ».
«كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه ُ»، «سَنُطيعُكُمْ فى بَعْضِ الاَْمْرِ»
اين دو عنوان در آيه مربوط به بنى اميه است. اصحاب صحيفه براى پيشبرد اهداف خود، براى جمع اعوان و انصار تلاش مى كردند، در اين راستا دست به دامان گروه هاى مختلفى مى شدند كه در هر حدى با اهداف آنان موافق باشند. در اينجا مى بينيم كه بنى اميه فقط در حدّ ندادن خمس آماده همكارى با آنان بوده اند، و همين اندازه را از آنان پذيرفته اند. بنى اميه از كسانى بودند كه «كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه ُ» يعنى ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را خوش نداشتند، و اين را معاويه در غدير به صراحت بر زبان جارى كرد و گفت: «وَ اللّه ِ! لا نُصَدِّقُ مُحَمَّدا عَلى مَقالَتِهِ وَ لا نُقِرُّ عَلِيّا وِلايَتَهُ»: «به خدا قسم! محمد را بر گفتارش تصديق نمى كنيم و براى على به ولايتش اقرار نمى نماييم».(1)
با اين همه، در ابتداى امر باور نمى كردند اصل غصب خلافت ممكن باشد و اصحاب صحيفه بتوانند اهداف خود را پيش ببرند، و لذا درباره ندادن خمس به اهل بيت عليهم السلام با آنان موافقت كردند. اين باور نداشتن را در سخن معاويه به وضوح مى بينيم كه در نامه سرى اش به زياد مى گويد: «خلافت به دست ابوبكر و عمر از بنى هاشم خارج شد و به بنى تيم رسيد و سپس به بنى عدى منتقل شد، در حالى كه در
ص: 278
قريش طايفه اى بى مقدارتر و پست تر از آنان نبود. اين بود كه ابوبكر و عمر ما را هم در خلافت به طمع انداختند، چرا كه ما از آنها سزاوارتريم»!!(1)
البته اينكه ابوبكر و عمر گمان مى كردند كه اگر خمس را به اهل بيت عليهم السلام بدهند، آنان ديگر كارى به خلافت نخواهند داشت، فكر باطلى است كه خيالات دنيا پرستانه اصحاب صحيفه و برداشت غلط آنان درباره اهل بيت عليهم السلام به اين جهت سوقشان داده است. اين احتمال هم وجود دارد كه عمر و ابوبكر اين مطلب را به خوبى مى دانسته اند و فقط براى اغواى بنى اميه چنين فكرى را به آنان القا كرده اند.
اكنون با دقت در روايات مربوط به اين آياتِ سوره محمد صلى الله عليه و آله و تحليل هايى كه ذكر شد، به خوبى روشن شد كه خداوند در قرآن عمق ضلالت و انحراف اصحاب صحيفه ملعونه را با چه روش ها و عباراتى خاطر نشان فرموده است.
ص: 279
يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالاً وَدُّوا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ اَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفى صُدُورُهُمْ اَكْبَرُ قَدْ بَيَّنا لَكُمُ الاْياتِ اِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ.
اى كسانى كه ايمان آورده ايد صاحب سرّ خود قرار ندهيد كسانى را كه از شما نيستند و از هيچ فسادى در كار شما كوتاهى نمى كنند و دوست دارند آنچه شما را به سختى مى اندازد.
دشمنى و كينه از دهان آنان ظاهر شده و آنچه سينه هاى آنان در خود مخفى كرده بزرگتر است.
ما آيات را براى شما بيان كرديم اگر تعقل نماييد.
توصيف هاى خداوند درباره حذر از اصحاب صحيفه روشنگرانه است. مؤمنين با شنيدن آنچه خداوند از اوصاف سراسر نفاق آنان خاطر نشان مى كند، آنها را در ياد خود حفظ مى كنند و طبق آن نشانه ها آنان را شناسايى مى كنند تا در گردابشان نيفتند.
در شأن نزول آيه فوق امام باقر عليه السلام به همين نكته اشاره فرموده است، آنجا كه درباره «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً . . .»: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد صاحب سرّ خود قرار ندهيد كسانى را كه از شما نيستند . . .» فرمود:
آنان اصحاب صحيفه هستند، و خدا مؤمنين را از مقاصد سوئى كه در قلوبشان بود آگاه ساخت.(1)
از انطباق آيه بر اصحاب صحيفه تفسير فرازهاى آن روشن مى شود همان گونه كه باطن امضاكنندگان صحيفه بر ملا مى گردد، به خصوص آنكه امام باقر عليه السلام مى فرمايد:
ص: 280
«خداوند با اين آيه آنچه در قلب اصحاب صحيفه بود به مؤمنان فهمانيد». آنچه از تفسير آيه استفاده مى شود شش موضوع است:
اصحاب صحيفه نامسلمانانى در بين مسلمين بودند، چرا كه خداوند با عنوان «مِنْ دُونِكُمْ» از آنان ياد مى كند و مى فرمايد: «همرازى از غير خود نگيريد».
مسلمانان بايد در طول تاريخ از اصحاب صحيفه فاصله بگيرند و در حذر باشند؛ زيرا خداوند با امر «لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً»: «همراز خود قرار ندهيد» به مسلمين هشدار داده كه اسرار خود را در اختيار آنان قرار ندهند. آيا نبايد فكر كرد كه پايان اين راه به كجا خواهد رسيد كه مسلمانان نه تنها اسرار خود را در اختيار آنان گذاردند بلكه امور دين و دنيا و آخرت خود را به آنان سپردند و هنوز هم مى سپارند!!
اصحاب صحيفه از هيچ كارى در ايجاد اختلال و فساد بين مسلمانان دريغ نكردند چنانكه مى فرمايد: «لا يَأْلُونَكُمْ خَبالاً». گويا مسلمان شدنشان براى بر هم زدن اعتقادات و احكام و حتى نظم اجتماعى مسلمانان بوده است. به همين جهت از هر فرصتى و در هر كارى و به هر شكلى كه ممكن بوده آنچه فتنه برانگيز و شكننده و بر هم زننده است مطرح مى كردند و پيش مى آوردند، و اين در نمونه هايى كه از فعاليت هايشان در مقابل منبر غدير و روزهاى بعد از آن ذكر شد مشهود است.(1)
ص: 281
آسايش و آرامش مسلمانان چيزى است كه اصحاب صحيفه به انواع روش ها با آن مبارزه كرده اند، به خصوص عمر كه با اخلاق فظّ غليظ خود زندگى را به كام همه تلخ مى كرد. اين جهت را خداوند با عبارت «وَدُّوا ما عَنِتُّمْ» آورده كه معنايش لذت بردن اصحاب صحيفه از رنج و فشار مردم است. لذا گذشته از روزهاى حضور پيامبر صلى الله عليه و آله كه با توطئه هاى خود آرامش مسلمين را بر هم مى ريختند، با اجراى مفاد صحيفه، براى ابد مسلمانان را از نعمت هايى كه با حضور صاحب ولايت از آسمان و زمين بر سر آنان مى ريخت محروم نمودند، و اين بالاترين لذت براى حسودان امت اسلام بود! آيا جز كافر به ملت اسلام حسد مى ورزد و از رنج كشيدن آنان لذت مى برد؟
بد نيست چند عبارت تاريخى درباره اخلاق تند و غليظ عمر را از همينجا به خاطر بسپاريم:
1 . كانَ عُمَرُ سَريعَ الْغَضَبِ: عمر فورا غضب كننده بود.(1)
2 . كانَ عُمَرُ اَفظُّهُما وَ اَغْلَظُهُما وَ اَجْفاهُما: عمر تند خوتر و خشن تر و بى پرواتر آن دو نفر بود.(2)
3 . مَذْهَبُُهُ الْخُشُونَةُ وَ الْوَعيدُ وَ اِتْيانُ الاَْمْرِ مِنْ اَصْعَبِ جَهاتِهِ: روش عمر خشونت و تهديد و وارد شدن در هر كارى از سخت ترين صورت آن بود.(3)
4 . به ابوبكر گفتند: اَتَسْتَخْلِفُ عَلَيْنا فَظّا غَليظا: آيا شخص تند خو و خشنى را خليفه بعد از خود قرار مى دهى؟(4)
ص: 282
اصحاب صحيفه با آن همه كه در صدد كتمان اقدامات خود بودند، ولى چنان با پيامبر صلى الله عليه و آله دشمن بودند كه اين كينه توزى بى اختيار از سخنان و حركاتشان ظاهر مى شد، و خداوند با اشاره به اين نكته مى فرمايد: «قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ اَفْواهِهِمْ»: «دشمنى و كينه از دهان آنان ظاهر شده است». مراجعه به نمونه هايى كه قبلاً ذكر شد(1) به خوبى نشان مى دهد كه هر كس در آن موقعيت چنان سخنانى را به ميان آورَد هرگز نمى تواند در صدد مقاصد خيرخواهانه و دلسوزانه اى باشد و يقينا از روى بغض و عداوت مى گويد.
براى آنكه برائت و بيزارى خود را از اصحاب صحيفه در حد واقعى ابراز كنيم بايد بدانيم كه آنچه از آنان در دشمنى با اهل بيت عليهم السلام و اسلام ظاهر شده قطره اى از درياست، و آنچه در دل داشتند بسيار بالاتر از آن بود؛ چنانكه خداوند مى فرمايد: «وَ ما تُخْفى صُدُورُهُمْ اَكْبَرُ»: «آنچه سينه هاى آنان در خود مخفى كرده بزرگتر و مهمتر است».
اين گونه است كه در نامه عمر به معاويه - كه از پشت پرده با هم سخن گفته اند - نمونه هايى از كينه را مى بينيم، كه اگر خود او تصريح نكرده بود از ظاهر عمل نمى شد به عمق آن جنايت پى برد. ذيلاً فرازهاى انتخاب شده اى از آن نامه مفصل را مى آوريم:(2)
ص: 283
درباره هجوم به خانه حضرت زهرا عليهاالسلام و ضرب و جرح آن حضرت چنان پرده از باطن خود برمى دارد و لذت خود از آن جنايات را به صراحت بيان مى كند كه در كمتر موردى از اسناد تاريخى اين گونه جگر خراش و با اهانت بيان شده است:
حَمله كوبنده اى بر ستاره درخشان بنى هاشم آوردم - همو كه داماد محمد است - بر آن بانويى كه او را سيده زنان جهان قرار داده اند! در آن حمله به خالد بن وليد گفتم: تو و يارانمان سراغ آوردن هيزم برويد و من خانه را آتش مى زنم.
منظره به قدرى دهشتناك بود كه نزديك بود از درِ خانه على باز گردم، ولى كينه هاى على را به ياد آوردم و اينكه در ريختن خون بزرگان عرب ولع داشت و حيله محمد و سحر او را به خاطر آوردم. اين بود كه با لگد به در زدم در حالى كه فاطمه شكم خود را به در چسبانده بود و از باز شدن آن ممانعت مى كرد!
با اين ضربه از او صداى فريادى شنيدم كه گمان كردم مدينه را زير و رو كرد. صداى ناله او را كه از سقط جنين بود شنيدم در حالى كه به ديوار تكيه داده بود. با اين همه در را فشار دادم و داخل شدم. فاطمه رو در روى من ظاهر شد و من چنان بر دو گونه او سيلى زدم كه گوشواره او شكست و روى زمين افتاد، و درد او شدت پيدا كرد و داخل اتاق شد، و در آنجا فرزندش - كه على او را محسن نام نهاده بود - سقط شد.
درباره قساوتى كه در بردن اميرالمؤمنين عليه السلام براى بيعت به كار گرفته مى گويد:
عده زيادى را جمع كردم، نه براى آنكه در مقابل على زياد باشيم، بلكه براى آنكه قلب خود را محكم نمايم. آمديم در حالى كه على در محاصره قرار گرفته بود. او را به اجبار از خانه اش بيرون آوردم و كشان كشان براى بيعت بردم، در حالى كه يقين داشتم بدون شك كه اگر من و همه مردم زمين
ص: 284
بخواهيم او را به زور حركت دهيم و او نخواهد ما نيز قادر نخواهيم بود، ولى مطالبى در دل او بود كه من مى دانستم ولى به زبان نمى آوردم!!
من مايل نبودم او را وادار به بيعت كنم چرا كه مى ترسيدم در بلايى كه از من به تأخير انداخته تعجيل كند، و ابوبكر هم آرزو كرد كه اى كاش على را در آن مكان نمى ديد به خاطر وحشت و ترسى كه از او بر دلش افتاده بود!! اى معاويه، چه كسى توانسته كارى مثل من انجام دهد و چه كسى توانسته انتقام كينه هاى گذشته اش را مثل من بگيرد؟!!
آنگاه معاويه را براى ادامه راه صحيفه و سقيفه تشجيع و نصيحت و راهنمايى مى كند و مى گويد:
اما تو اى معاويه و پدرت ابوسفيان و برادرت عتبه، بياد آور آنچه از شما در تكذيب محمد و سحرش سر زده است، و آنچه بر ضد او در مكه توطئه مى كرديد تا آنجا كه در كوه حرا در پى قتل او بوديد، و بعد از آن گروه ها را بر ضد او متحد كرديد. شما كه با اختيار خود مسلمان نشديد، بلكه در روز فتح مكه با اكراه مسلمان شديد و او شما را طُلَقاء (آزاد شدگان) ناميد.
سپس بار ديگر از جسارت و بى پروايى خود در ماجراى سقيفه مى گويد و بر ضديت با پيامبر صلى الله عليه و آله افتخار مى كند:
محمد به مردم چنين فهماند كه بر فراز منبرِ او جز خودش و على و متوليان امور از اهل بيتش قرار نخواهند گرفت؛ ولى سحر او باطل شد و تلاش او پوچ گرديد و ابوبكر بر فراز آن منبر نشست و بعد از او من بر فراز آن قرار گرفتم، و اميدوارم شما بنى اميه پايه هاى طناب آن باشيد. به همين جهت است كه اختيار امور را به تو سپرده ام و زمام آن را در اختيار تو قرار داده ام و تو را درباره آن آشنا كرده ام، و با اين اقدامات با سخن محمد درباره شما مخالفت كرده ام.
ص: 285
آنگاه معاويه را هشدار مى دهد كه با ناشيگرى اهداف سقيفه را بر هم نريزد:
اى معاويه، من با اينكه اين مطالب را به تو يادآور شدم و آنچه لازم بود برايت شرح دادم، ولى دلسوزانه و از روى نصيحت به تو مى گويم كه از بى ظرفيتى تو و تنگى سينه و بى صبرى ات مى ترسم، كه در آنچه به تو سفارش كردم و اينكه شريعت محمد و امت او را در اختيار تو قرار دادم عجله كنى و با طعن و شماتت يا رد بر محمد در دينى كه آورده يا اهانت به آن خود را هلاك كنى و در نتيجه آنچه من بالا برده ام پايين بياورى و آنچه بنا
كرده ام فرو بريزى.
به مردم چنان نشان مده كه در صدد از بين بردن حقوق خدا هستى، بلكه از سويى كه احتمال نمى دهند سراغ آنان برو و به دست خودشان آنان را به قتل برسان و با شمشير خودشان نابودشان كن، و هيچگاه مستقيما با آنان برخورد مكن و در ظاهر با آنان مدارا كن و براى قتل آنان دست به دامان رئيسشان شو.
سپس تصريح مى كند كه آنچه گفتم اسرار من بود كه بايد آنها را مخفى نگه دارى:
من درباره خودمان و تو از قيام على و دو شير بچه اش حسن و حسين در امان نيستم. اگر گروهى از امت را با خود همراه كردى پيشقدم شو، و به كارهاى كوچك قانع مباش و به كارهاى بزرگ بپرداز و وصيت و عهد مرا حفظ كن و آن را مخفى كن و به كسى نشان مده، چرا كه من نهان و آشكار خود را براى تو بيرون ريختم!!
ص: 286
وَ مَنْ يُرِدْ فيهِ بِاِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ اَليمٍ.
هر كس در مسجد الحرام به سبب الحاد و كفرش ظلمى را اراده كند، عذاب دردناك را به او مى چشانيم.
انتخاب كعبه از سوى اصحاب صحيفه براى اقدام بر ضد خداى كعبه از شنيدنى هاى تاريخ است. از آن جالب تر قسم ياد كردن و هم قسم شدن در خانه پروردگار براى پايدارى در تخريب دين خالق بشر است، كه اگر اين قسم به خدا بوده موضوع آن بر ضد خدا بوده، و اگر بر بت ها و لات و عُزّى بوده چرا در خانه خدا بر بت قسم ياد كرده اند؟! از آن هم جالب تر سپردن و پنهان كردن صحيفه داخل كعبه است، كه پيمان نامه ضد خدا را نزد خدا به امانت سپردند!!
اين گونه اقدام ضد خدا در خانه خدا يك بار ديگر سابقه داشته، آنگاه كه قريش قبل از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله براى تحت فشار قرار دادن آن حضرت در دار الندوة پيمانى بستند كه آن حضرت و يارانش و بنى هاشم را در شِعب ابى طالب زندانى كنند و با آنان مجالست و معامله نكنند، و اين صحيفه را در كعبه آويزان كردند.(1) پيامبر صلى الله عليه و آله نيز درباره صحيفه اهل سقيفه فرمود: «در اين امت گروهى پيدا شده اند كه در نوشتن صحيفه بر ضد ما شباهت به آنانى پيدا كرده اند كه در جاهليت بر ضد ما صحيفه نوشتند و آن را در كعبه آويختند».(2)
ص: 287
خداوند در قرآن اين اقدام الحادى بر ضد ولايت اهل بيت عليهم السلام را آورده است، و امام صادق عليه السلام در بيان آن مى فرمايد:
آيه «وَ مَنْ يُرِدْ فيهِ بِاِلْحادٍ بِظُلْمٍ . . .»: «هر كس در مسجد الحرام به سبب الحاد و كفرش ظلمى را اراده كند، عذاب دردناك را به او مى چشانيم» درباره اصحاب صحيفه نازل شده، آنگاه كه داخل كعبه شدند و بر كفر خود و انكار آنچه خدا از ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام نازل كرده همپيمان شدند و قرار بستند، و به اين صورت در خانه خدا الحاد نمودند با ظلم به پيامبر صلى الله عليه و آله و ولىّ او. «فَبُعْدا لِلْقَوْمِ الظّالِمينَ»(1): «پس قوم ظالم دور باشند».(2)
از امام باقر عليه السلام درباره آيه «وَ مَنْ يُرِدْ فيهِ بِاِلْحادٍ بِظُلْمٍ . . .» سؤال شد. حضرت فرمود: آنان بر ضد آل محمد صلى الله عليه و آله هم قسم شدند كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت خلافت را از آل محمد صلى الله عليه و آله مانع شوند و چيزى از خمس به آنان ندهند. خداوند هم آيه نازل كرد: «اَمْ يَحْسَبُونَ اَنّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ . . .».(3)
در حديث ديگرى در شأن نزول همين آيه آمده است: «نَزَلَتْ فى مَنْ يَلْحَدُ بِأَميرِالْمُؤْمِنينَ عليه السلام وَ يَظْلِمُهُ»: «اين آيه درباره كسانى كه درباره اميرالمؤمنين عليه السلام الحاد مى ورزند و به آن حضرت ظلم مى كنند، نازل شده است».(4)
ص: 288
«الحاد» به معناى اعراض و انحراف از حق است، كه درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام به معناى انحراف از راه خدايى ولايت و كشيده شدن به سوى راه ضد خدايى يعنى سقيفه است.
ص: 289
وَ قالَ الَّذينَ اتُّبِعُوا لَوْ اَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّءَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّؤوا مِنّا كَذلِكَ يُريهِمُ اللّه ُ اَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجينَ مِنَ النّارِ.
كسانى كه پيرو شده بودند گفتند: اى كاش براى ما بازگشتى بود تا از آنان بيزارى مى جستيم همان گونه كه از ما بيزارى جستند. اين گونه خداوند اعمال آنان را نشانشان مى دهد تا بر ايشان حسرت باشد و آنان از آتش خارج شدنى نيستند.
اصحاب صحيفه در حجة الوداع پيمان نامه خود را امضا كردند و كار خود را آغاز نمودند. اين وِزر و بال عظيم كه در نامه اعمال خود گذاشتند براى ابوبكر كمتر از سه سال و براى عمر كمتر از پانزده سال روز شمار لذت دنيا داشت، و با پايان آن حسرت و ندامت آغاز شد. اين حسرت و ندامت دامنگير تمام پيروان آنان نيز هست هنگامى كه مرگ به سراغ آنان آيد.
امام باقر عليه السلام نزول اين آيه را درباره اصحاب صحيفه چنين بيان مى فرمايد:
«كَذلِكَ يُريهِمُ اللّه ُ اَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ»: «اين گونه خداوند اعمال آنان را نشانشان مى دهد تا بر آنان حسرت باشد»، هنگام مرگ است كه با چشم خود آنچه از عذاب برايشان آماده شده ببينند، و اينان اصحاب صحيفه اى هستند كه درباره مخالفت با على عليه السلام نوشتند، «وَ ما هُمْ بِخارِجينَ مِنَ النّارِ»: «و آنان از آتش خارج شدنى نيستند».(1)
نيمه اول آيه و نيز آيه قبل اين پشيمانى را به خوبى ترسيم كرده است، آنجا كه مى فرمايد: «اِذْ تَبَرَّأَ الَّذينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذينَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوْا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الاَْسْبابُ.
ص: 290
وَ قالَ الَّذينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّءَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّؤُوا مِنّا»: «آنگاه كه تابع شدگان از تابع شوندگان بيزارى مى جويند و عذاب را مى بينند و راه ها بر آنان بسته مى شود، و كسانى كه تابع شدند مى گويند: اى كاش براى ما بازگشتى بود تا از آنان بيزاى بجوييم همان گونه كه از ما بيزار شدند».
با توجه به اينكه قسمت اخير آيه (كَذلِكَ يُريهِمُ اللّه ُ . . .) طبق حديث مربوط به اصحاب صحيفه است قسمت اول آن و نيز آيه قبلى به آن مربوط خواهد بود، چرا كه ضماير در «يُريهِمْ» و «اَعْمالَهُمْ» و «عَلَيْهِمْ» به «الَّذينَ اتَّبَعُوا» و «الَّذينَ اتُّبِعُوا» باز مى گردد، و كلمه «كَذلِكَ» اين ارتباط را قطعى مى نمايد.
از ارتباط اين آيات با اصحاب صحيفه ملعونه سه نكته مهم استفاده مى شود كه روايات مفصلى هم درباره آنها وارد شده است: بيزارى اصحاب صحيفه از يكديگر هنگام مرگ و در قيامت و حسرتشان بر گذشته سياه خود.
امضا كنندگان اصلى صحيفه ملعونه پنج نفر بودند: ابوبكر، عمر، ابوعبيده جراح، معاذ بن جبل، سالم مولى ابى حذيفه. همه اين پنج نفر هنگام مرگ اقرار به «وَ ما هُمْ بِخارِجينَ مِنَ النّارِ» نمودند، همان گونه كه از يكديگر بيزارى جستند و بر آنچه از دست داده بودند حسرت خوردند و با دلى پر حسرت به سوى سزاى اعمالشان شتافتند.
داماد معاذ بن جبل كه هنگام مرگ او با طاعون در شام كنار بسترش بوده - و مرگ او در زمان عمر بوده - مى گويد: معاذ در حال احتضار مى گفت: «وَيْلٌ لى، وَيْلٌ لى»! گفتم: هذيان مى گويى؟ گفت: نه، خداى رحمتت كند! گفتم: پس چرا واى و ويل به راه انداخته اى؟ گفت: براى آن كه دشمن خدا را بر ولى خدا مقدم داشتم! پرسيدم: منظور
ص: 291
تو كيانند؟ گفت: ابوبكر و عمر را بر خليفه پيامبر و جانشينش على بن ابى طالب مقدم داشتم. گفتم: گويا هذيان مى گويى! گفت: به خدا قسم هذيان نمى گويم. اكنون اين پيامبر و على هستند كه به من مى گويند: «اى معاذ، تو و اصحابت را به آتش بشارت باد! آيا شما نبوديد كه گفتيد: اگر رسول اللّه مُرد يا كشته شد خلافت را از على بن ابى طالب دور مى كنيم به گونه اى كه هرگز به آن دسترسى نداشته باشد»، اين من بودم كه با ابوبكر و عمر وابوعبيده و سالم گرد هم جمع شديم.
پرسيدم: اى معاذ، اين اتفاق چه زمانى بود؟ گفت: در حجة الوداع. ما با يكديگر پيمان بستيم و گفتيم: «بر ضد على يكديگر را يارى مى كنيم و نمى گذاريم تا ما زنده هستيم به خلافت دست يابد»، وقتى پيامبر از دنيا رفت من به آنان گفتم: «من مشكل قوم خود انصار را حل مى كنم، شما از جهت قريش مسئله را حل كنيد». در زمان پيامبر دو نفر را به اين پيمان نامه دعوت كردم: بشير بن سعيد و اُسَيد بن حضير، و آنان بر سر همين پيمان با من بيعت كردند.
داماد معاذ كه هرگز چنين سوابقى را از آن مرد مقدس نما انتظار نداشته مى گويد: از آنچه معاذ گفت وحشت كردم. در سفر حج كسانى را كه هنگام مرگ ابوعبيده (در شام) و سالم (در جنگ يمامه) حضور داشتند ملاقات كردم و آنان خبر دادند كه اين دو نفر هم هنگام مرگ دقيقا همين سخنان را بر زبان آورده اند بدون آنكه يك حرف كم يا زياد كنند.
راوى مى گويد: سخنان داماد معاذ را براى محمد بن ابى بكر نقل كردم. او گفت: پدر من هم هنگام مرگ مثل گفته آنان را بر زبان آورد.
محمد بن ابى بكر مى گويد: عبداللّه بن عمر را در زمان عثمان ملاقات كردم و گفته هاى پدرم (ابوبكر) را برايش نقل كردم. او گفت: به خدا قسم پدر من هم نظير گفته هاى پدرت را بدون كم و زياد گفت.
ص: 292
محمد بن ابى بكر در ذكر جزئيات بيشترى از ماجراهاى هنگام مرگ پدرش مى گويد: هنگام مرگ او عبدالرحمن و عايشه و عمر حاضر بودند كه صداى واويلايش بلند شد. عمر گفت: اى خليفه رسول اللّه! چرا واى و ويل مى گويى؟ گفت: اكنون اين رسول اللّه همراه على بن ابى طالب است كه مرا به آتش بشارت مى دهند و نزد اوست صحيفه اى كه در كعبه بر سر آن پيمان بستيم و مى گويد: به پيمان خود وفا كردى و بر ضد ولى خدا قيام كردى. بشارت باد تو و رفيقت را به آتش در اَسفل السافلين.
عمر تا اين سخن را شنيد برخاست تا خارج شود و در آن حال مى گفت: او هذيان مى گويد. ابوبكر گفت: نه به خدا قسم هذيان نمى گويم، كجا مى روى؟! عمر گفت: چگونه هذيان نمى گويى در حالى كه تو دومى آن دو نفر هستى هنگامى كه در غار بوديد! ابوبكر گفت: هنوز هم اين را مى گويى؟! آيا من آن روزها برايت نقل نكردم كه محمد در غار به من گفت: «من كشتى جعفر و اصحابش را مى بينم كه در دريا شناور است»، و من از او خواستم به من هم نشان دهد و او دستى بر صورت من كشيد و من او را ديدم، و همان موقع معتقد شدم كه او ساحر است!! و اين ماجرا را در مدينه براى تو بازگو كردم و نظر هر دومان بر اين قرار گرفت كه او ساحر است.
محمد بن ابى بكر در ادامه ماجرا مى گويد: سپس گفتم: پدر، بگو: لا اِلهَ اِلاَّ اللّه ُ. گفت: «نمى گويم و نمى توانم بگويم تا وارد آتش شوم و داخل تابوت گردم». وقتى نام «تابوت» را آورد گمان كردم هذيان مى گويد. اين بود كه گفتم: كدام تابوت را مى گويى؟ گفت: تابوتى از آتش كه با قفلى از آتش قفل زده شده و در آن دوازده نفرند، از جمله من و اين رفيقم. گفتم: عمر؟ گفت: آرى، و ده نفر ديگر در چاهى از جهنم كه صخره اى روى آن است. هرگاه خدا بخواهد جهنم را شعله ور كند آن صخره را بر مى دارد.
ص: 293
گفتم: گويا هذيان مى گويى! گفت: نه به خدا قسم هذيان نمى گويم. خدا پسر صهاك را لعنت كند. او بود كه مرا از ياد خدا گمراه كرد بعد از آنكه برايم آمد، و او چه بد رفيقى است! سپس بار ديگر صداى واى و ويل او بلند شد تا از دنيا رفت.(1)
در اين چند ماجراى به هم پيوسته ديديم كه چگونه اصحاب صحيفه در هنگام مرگ از يكديگر بيزارى جستند و بر هم لعنت فرستادند و بر گذشته خود حسرت خوردند و جاى خود در جهنم را بر زبان آوردند.
خداوند در روز قيامت صحنه هاى تكان دهنده اى از بانيان انحراف در اسلام به نمايش مى گذارد تا اصحاب صحيفه و عمق جنايتشان بر همه روشن شود.
همان آيه اى كه ابوبكر هنگام مرگ بر زبان آورد و بر خود تطبيق كرد كه «لَقَدْ اَضَلَّنى عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ اِذْ جائَنى . . .»(2) در كلام امام باقر عليه السلام به طور كامل تفسير شده است:
«يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ»: «روزى كه ظالم كف دستانش را به دندان مى گَزَد»، ظالم يعنى ابوبكر. «يَقُولُ يا لَيْتَنى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبيلاً»: «مى گويد: اى كاش راهى همراه پيامبر پيش گرفته بودم»، يعنى اى كاش على را با پيامبر پذيرفته بودم. «يا لَيْتَنى لَمْ اَتَّخِذْ فُلانا خَليلاً»: «اى كاش فلانى را به دوستى خود نپذيرفته بودم»، فلانى يعنى عمر. «لَقَدْ اَضَلَّنى عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ اِذْ جائَنى»: «مرا از ذكر گمراه كرد بعد از آنكه برايم آمده بود»، ذكر يعنى ولايت. «وَ كانَ الشَّيْطانُ لِلاِْنْسانِ خَذُولاً»: «و شيطان خوار كننده انسان بوده است»، شيطان يعنى دومى.(3)
ص: 294
در آياتى از قرآن رو در رويى ابوبكر و عمر در روز قيامت مطرح شده كه خلق جهان بيزارى آنان از يكديگر را به تماشا خواهند نشست، و آن روزى است كه ما به على مى نازيم. امام باق-ر عليه السلام آيات 37 تا 39 سوره زخرف را در اين رابطه چنين تفسير فرمود:
«حَتّى اِذا جاءَنا»: «تا هنگامى كه نزد ما آيند» يعنى ابوبكر و عمر، آنگاه كه يكديگر را مى بينند يكى به ديگرى خواهد گفت: «يا لَيْتَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرينِ»: «اى كاش! بين من و تو فاصله مشرق و مغرب باشد كه بد رفيقى بودى»! آنجاست كه خدا به پيامبرش مى فرمايد: به ابوبكر و عمر و پيروانشان بگو: «لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ اِذْ ظَلَمْتُمْ اَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ»: «اكنون كه ظلم كرده ايد امروز ديگر براى شما هيچ فايده اى نخواهد داشت در اينكه در عذاب شريك خواهيد بود» يعنى اكنون كه در حق آل محمد عليهم السلام ظلم كرده ايد.(1)
رو در رو شدن بنيانگذاران ظلم بر آل محمد عليهم السلام با ادامه دهندگان راهشان از بنى اميه و بنى عباس و همه احياگران راه سقيفه تا روز قيامت و بيزارى آنان از يكديگر، منظره ديگرى است كه بسيارى از مطالب پنهانى را بر همگان روشن خواهد كرد. امام عليه السلام در تفسير آيات 55 تا 63 سوره «ص» مى فرمايد:
«وَ اِنَّ لِلطّاغينَ لَشَرَّ مَآبٍ»: «براى طاغيان بدترين بازگشت خواهد بود»، يعنى ابوبكر و عمر و بنى اميه. سپس خداوند كسانى را ذكر مى كند كه بعد از آنان حق آل محمد عليهم السلام را غصب كردند و مى فرمايد: «وَ آخَرُ مِنْ شَكْلِهِ اَزْواجٍ»: «گروه ديگرى از همان نوع كه گونه هاى مختلفى دارد». «هذا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَكُمْ»: «اينان گروهى هستند كه همراه آنان وارد آتش مى شوند»، يعنى بنى عباس.
ص: 295
آنگاه بنى اميه به آنان مى گويند: «لا مَرْحَبا بِهِمْ اِنَّهُمْ صالُوا النّارِ»: «بر آنان خوشامد نباشد چرا كه به آتش خواهند رفت». بنى عباس در پاسخ مى گويند: «بَلْ اَنْتُمْ لا مَرْحَبا بِكُمْ اَنْتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنا فَبِئْسِ الْقَرارِ»: «بلكه بر شما خوشامد نباشد؛ شما آتش را براى ما آماده كرديد و چه بد جايى است»، يعنى با آغاز ظلم بر آل محمد عليهم السلام زمينه را آماده كرديد. سپس بنى اميه مى گويند: «رَبَّنا مَنْ قَدَّمَ لَنا هذِهِ فَزِدْهُ عَذابا ضِعْفا مِنَ النّارِ»: «خدايا هر كس اين زمينه را براى ما آماده كرده به عذابى مضاعف مبتلا گردان»، كه منظورشان ابوبكر و عمر است.
اينجاست كه دشمنان آل محمد عليهم السلام در آتش خواهند گفت: «ما لَنا لا نَرى رِجالاً كُنّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الاَْشْرارِ»: «چه شده است ما را كه نمى بينيم مردانى را كه آنان را مردم بدى به شمار مى آورديم»، يعنى در دنيا شيعيان على را بد مى دانستيم. آيا ما آنها را به مسخره گرفته بوديم يا چشم ها نمى تواند آنها را ببيند؟(1)
در ميان شعله هاى جهنم كه مزه تلخ غصب خلافت و ظلم به مقام ولايت را به اصحاب صحيفه و اهل سقيفه و پيروانشان خواهد چشاند، روزى است كه حسرت و ندامتشان به نقطه اوج مى رسد. آيات 66 تا 68 سوره احزاب در اين باره است:
«يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهَهُمْ فِى النّارِ»: «روزى كه صورت هاى آنان در آتش زير و رو مى شود»، يعنى كسانى كه حق آل محمد عليهم السلام را غصب كردند. «يَقُولُونَ يا لَيْتَنا اَطَعْنَا اللّه َ وَ اَطَعْنَا الرَّسُولا»: «مى گويند: اى كاش از خدا و رسول اطاعت مى كرديم»، يعنى درباره اميرالمؤمنين عليه السلام.
ص: 296
«وَ قالُوا رَبَّنا اِنّا اَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَرائَنا فَاَضَلُّونَا السَّبيلا»: «مى گويند: پروردگارا! ما از سروران و بزرگان خود اطاعت كرديم و آنان ما را از راه درست به گمراهى انداختند»، منظور ابوبكر و عمر هستند، و سروران و بزرگان همان كسانى هستند كه ظلم بر اهل بيت عليهم السلام و غصب حقشان را آغاز كردند. و منظور از راه درست راه بهشت است كه همان راه اميرالمؤمنين عليه السلام است.
سپس مى گويند: «رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْنا كَبيرا»: «خدايا آنان را دو برابر عذاب نما ولعن بزرگى نثارشان فرما».(1)
خداوند به اين اندازه از حسرت آنان اكتفا نكرده و منظره ديگرى را تدارك ديده است كه بايد شيعيان آن را از بهشت ببينند و از حسرت آنان لذت ببرند. امام سجاد عليه السلام اين منظره دل انگيز را با اشاره به آيات 34 تا 36 سوره مطففين چنين توصيف فرموده است:
در روز قيامت دو تخت از بهشت بيرون آورده مُشرف بر جهنم قرار داده مى شود. سپس على عليه السلام مى آيد و بر روى آن مى نشيند. آنگاه كه مى نشيند خنده اى مى نمايد و از خنده او جهنم زير و رو مى شود و طبقه پايين آن بالا مى آيد! سپس ابوبكر و عمر را از جهنم بيرون مى آورند و در مقابل آن حضرت نگاه مى دارند. آن دو مى گويند: يا اميرالمؤمنين! اى وصى رسول اللّه! آيا به ما رحم نمى كنى؟ آيا نزد پروردگارت شفاعت ما را نمى نمايى؟
اميرالمؤمنين عليه السلام (از روى استهزا) به آنان مى خندد و (بدون پاسخ به آنان) برمى خيزد و وارد بهشت مى شود، و آن دو تخت را بر مى دارند و به جاى خود باز مى گردانند. و اين است معناى كلام خداوند عز و جل: «فَالْيَوْمَ الَّذينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفّارِ يَضْحَكُونَ. عَلَى الاَْرائِكِ يَنْظُرُونَ. هَلْ ثُوِّبَ الْكُفّارُ
ص: 297
ما كانُوا يَفْعَلُونَ»: «امروز كسانى كه ايمان آوردند به كفار مى خندند در حالى كه از روى تخت ها تماشا مى كنند. آيا پاداشى كه به كافران مى دهند جز نتيجه اعمال زشت آنان است؟!(1)
ص: 298
قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ اَنْ تَقُومُوا للّه ِِ مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ اِنْ هُوَ اِلاّ نَذيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَىْ عَذابٍ شَديدٍ.
بگو من شما را فقط به يك چيز سفارش مى كنم، كه به خاطر خدا دو نفرى و به تنهايى قيام كنيد سپس تفكر كنيد كه جنونى در رفيق شما (يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله) نيست. او نيست مگر ترساننده اى برايتان پيشاپيش عذابى شديد.
با پايان حج و آغاز سفر غدير و احساس نزديكى رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله، مردم مى خواستند بدانند كه از احكام اسلام چه چيزهاى ديگرى باقى مانده است؟ در اين ميان منافقين با استفاده از اين موقعيت فكرى مردم، مى خواستند نتيجه معكوسى بگيرند و چنين وانمود كنند كه با انجام اعمال حج همه احكام الهى پايان يافته و ديگر چيزى باقى نمانده است، و منظورشان محو كردن اهميت ولايت بود كه انتظار مى رفت پيامبر صلى الله عليه و آله وعده غدير را براى آن گذاشته باشد.
اين بود كه به عنوان فتنه انگيزى مطرح مى كردند كه تا كى بايد منتظر حكمى بعد از حكم ديگرى باشيم! و همين سؤال را با ظاهرى زيبا نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح مى كردند كه آيا حكم ديگرى هم بعد از حج باقى مانده است؟! در پاسخ آنان آيه فوق نازل شد و معنايش اين بود كه فقط يك حكم ديگر باقى مانده و آن هم ولايت است.
امام باقر عليه السلام نزول آيه «قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ . . .» را در اين مرحله غدير چنين بيان مى فرمايد:
خداوند عزوجل به پيامبرش محمد صلى الله عليه و آله وحى فرمود و او را به نماز و زكات و روزه و حج و جهاد دستور داد. اينها را كه انجام دادند و بپا داشتند كه آخرين آنها حج به همراه آن حضرت در حجة الوداع بود، پيامبر صلى الله عليه و آله در بين آنان براى ولايت على عليه السلام قيام كرد.
ص: 299
عده اى گفتند: «تا كِى محمد اين واجبات را يكى پس از ديگرى بر ما واجب مى كند»؟ اينجا بود كه خداوند تعالى اين آيه را نازل كرد: «قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ»: «بگو من شما را فقط به يك چيز سفارش مى كنم»، يعنى ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام.(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام سؤال منافقين از پيامبر صلى الله عليه و آله را چنين مطرح فرموده است:
خداوند احكام مهم شريعت و آيات مربوط به واجبات را در اوقات مختلفى نازل كرد . . . و اولين چيزى كه مردم را بدان مقيّد ساخت اقرار به يگانگى و ربوبيت خود و شهادت «لا اِله اِلا اللّه» بود.
وقتى به اينها اقرار كردند، اقرار به نبوت پيامبرش و رسالت او را مطرح كرد. و آنگاه كه آن را پذيرفتند نماز را بر آنان واجب كرد و سپس روزه و حج و جهاد و زكات و صدقات و آنچه در اين زمينه است از مال غنائم واجب كرد. منافقين گفتند: بعد اين احكامى كه بر ما واجب كردى، آيا براى پروردگارت چيز ديگرى هم باقى مانده كه آن را بر ما واجب كند؟ آن را هم ذكر كن تا دلمان آرام گيرد كه چيز ديگرى باقى نمانده است!
خداوند در اين باره چنين نازل كرد: «قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ»: «بگو من شما را فقط به يك چيز سفارش مى كنم»، يعنى ولايت. و اينجا بود كه خداوند عزوجل فرمود: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا».(2)
نزول آيه اكمال ارتباط نزول آيه اول با غدير را اثبات مى كند. در اين حديث مى بينيم كه منافقين چگونه از هر بهانه اى براى كارشكنى استفاده مى كردند. لابد
ص: 300
مى خواستند پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ به سؤالشان بگويد: نه هيچ حكم ديگرى باقى نمانده، و آنان فورا بين مردم شايع كنند كه از اعلام ولايت خبرى نيست! ولى مى بينيم كه آن حضرت دقيقا همان يك مورد باقى مانده را به آنان گوشزد مى فرمايد.
امام صادق عليه السلام تكرار اين آيه را بعد از اعلام ولايت بيان فرموده است كه وقتى سؤالات اعتراض آميز باطن خود را نشان داد و معلوم شد از خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام ناراحت بوده اند، پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر با قرائت اين آيه به آنان فهماند كه ولايت به عنوان آخرين حكم الهى از بقيه احكام مهمتر است:
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را براى ولايت منصوب كرد و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»، مردم از در شك و شبهه اندازى وارد شدند و گفتند: محمد هر از چند گاه ما را به امرى جديد دعوت مى كند، و اكنون درباره اهل بيتش آغاز كرده كه اختيار ما را به دست آنان بسپارد. پيامبر صلى الله عليه و آله اين آيه را خواند: «قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ»، و سپس فرمود: من ادا كردم آنچه پروردگارتان بر شما واجب كرده است، «اَنْ تَقُومُوا للّه ِِ مَثْنى وَ فُرادى»: كه به خاطر خدا دو نفرى و به تنهايى بپاخيزيد».(1)
با در نظر گرفتن اينكه موضوع آيه ولايت اميرالمومنين عليه السلام است، دنباله آيه نيز از همين ديدگاه بايد تبيين شود. چهار نكته بسيار جالب از اين آيه در زمينه ولايت استفاده مى شود:
ص: 301
از معانى كثيرالاستعمال «اِنَّما» در ادبيات عرب «انحصار» است كه در فارسى با كلمه «فقط» از آن تعبير مى كنيم. دو زمينه براى استفاده از كلمه «اِنَّما» در آيه ذكر شد: يكى اينكه ولايت آخرين حكم الهى بود واين بدان معنى بود كه از احكام اسلام فقط ولايت مانده است. ديگر اينكه از حضرت مى پرسيدند: آيا چيز ديگرى مانده است؟ و حضرت در پاسخ اين سؤال مى فرمود: فقط ولايت مانده است.
بنابراين جمله «قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» را مى توان اين گونه معنى كرد: «فقط يك حكم ديگر از طرف خدا باقى مانده كه موظف به راهنمايى شما بدان هستم».
كلمه «اِنَّما» به ضميمه «اَعِظُكُمْ» در اين جمله مى تواند به گونه اى ديگر نيز معنى داشته باشد، و آن اينكه از ميان احكام متعدد الهى مسئله اى كه براى موعظه و نصيحت شما انتخاب كردم كه بر آن تأكيد نمايم «ولايت» است.
كلمه «للّه ِ» يعنى «براى خدا»، و مفهوم آن كار خالصانه براى رضاى پروردگار است. به دنبال آن عبارت «مَثْنى وَ فُرادى» است كه بيش از اين مطرح نشده و نفرموده «بِاَجْمَعِكُمْ» يا «اَكْثَرِكُم» يا «عَشَرَةً عَشَرَةً»، و فقط به يك و دو اكتفا كرده است.
مجموع اين عبارت حاكى از غربت ولايت و مظلوميت صاحب ولايت است كه گويا چون حمايت از آن بايد خالصانه باشد ياران آن هم انگشت شمار خواهند بود، و معناى اين قسمت از آيه چنين مى شود: «براى كمك به على عليه السلام براى رضاى خدا و خالصانه - اگر چه تك نفرى يا دو نفرى باشد - قيام كنيد و اقدام نماييد».
از اين آيه روزهاى غصب خلافت تداعى مى شود كه اميرالمؤمنين عليه السلام شبانه فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسين عليهم السلام را همراه خود بر در خانه هاى مهاجرين و انصار
ص: 302
مى برد و از آنان كمك مى طلبيد، و مى فرمود: «خدا را يارى كنيد و دختر پيامبرتان را. شما روزى كه با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كرديد بر سر اين بيعت نموديد كه از او و فرزندانش حمايت كنيد و از آنان منع كنيد آنچه از خود و فرزندانتان منع مى كنيد. بياييد و به بيعت خود نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله وفا كنيد».(1)
اين همان مفهوم «لِلّه» و براى رضاى خداست كه در آيه ذكر شده بود. عده اى از آنان در پاسخ مى گفتند: «از ما يك نفر چه كارى ساخته است»!! در حالى كه اين آيه قبلاً به آنان گفته بود حتى اگر يك يا دو نفر باشند بايد قيام كنند.
امر به تفكر پس از امر به قيام خالصانه براى خدا، اشاره به برخورد آگاهانه با دين و برداشت علمى از مفاهيم آن است؛ تا در مقام عمل به صورت حساب شده و سنجيده حركتى صورت گيرد و نتايج آن قابل قبول باشد و شبهه هاى بى اساس در آن تأثير نكند.
طبق رواياتى كه ذكر شد وقتى نوبت به اعلان ولايت رسيد عده اى گفتند: «محمد هر از چند گاهى ما را به امر جديدى دعوت مى كند و اكنون درباره اهل بيتش آغاز كرده كه اختيار ما را به دست آنان بسپارد»(2)، و عده اى ديگر گفتند: «تا كى محمد اين واجبات را يكى پس از ديگرى بر ما واجب مى كند»؟!(3)
در پاسخ به اين برخورد حساب نشده با مقام نبوت، خداوند مى فرمايد: «ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ»: «سپس فكر كنيد كه صاحب شما (پيامبر صلى الله عليه و آله) جنون
ص: 303
ندارد». يعنى چگونه است كه شما در اصل نبوت او شك نكرديد و هنگامى كه نماز و روزه و زكات را بر شما واجب كرد هيچ شبهه و شكى به دل راه نداديد، ولى تا نوبت به ولايت اهل بيت عليهم السلام رسيد به جوش و خروش افتاديد و اين گونه سخنان اعتراض آميز بر زبان جارى مى كنيد؟ واقعا نمى دانيد كه اين همان پيامبر است! آيا گمان مى كنيد كه به او جنون دست داده كه شما را به ولايت دعوت مى كند؟ آيا تغييرى در او ايجاد شده است؟!
پس اگر پيامبر همان پيامبر ديروز است كه بدون هيچ اجر و مزدى اين همه زحمت براى شما كشيده واين همه از جانب پروردگار براى شما وحى شنيده و خبر آن را آورده، مسئله ولايت هم مانند صدها حكم ديگر است، و هيچ دليلى وجود ندارد كه بر سر اين حكم اظهار نگرانى و اضطراب نماييد.
يكى از انگيزه هايى كه بشر را وادار به پذيرش سخن پيامبران مى كند، جهت انذار و ترساندن آنان است. آنگاه كه انسان احساس اطمينان نسبت به كسى پيدا مى كند و بعد مى بيند همان شخص مورد اطمينان به او هشدار مى دهد و او را بر حذر مى دارد، نمى تواند بى تفاوت بماند و به سخن او ترتيب اثر ندهد.
نمونه بسيار شنيدنى از روزهاى آغاز بعثت و دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى بود كه حضرت براى بيدار كردن اين احساس مردم اقدام كرد. روزى حضرت بر فراز كوه صفا آمد و صدا زد: «يا صَباحاه»، و اين ندايى بود كه هر كس احساس خطرى براى عموم مردم مى كرد به وسيله آن همه را خبر مى كرد. با شنيدن اين ندا قريش گرد آن حضرت جمع شدند و پرسيدند: آيا خبرى شده كه چنين ندايى برآوردى؟ حضرت فرمود: چه نظرى خواهيد داشت اگر به شما خبر دهم كه دشمن صبحگاه يا شبانگاه به شما حمله خواهد كرد؟ آيا سخن مرا راست خواهيد دانست؟ گفتند: آرى. فرمود:
ص: 304
«اگر چنين است پس من ترساننده شما هستم از عذاب شديدى كه پيش روى شماست».(1)
اين جمله اخير عين آيه اى است كه در مورد غدير مطرح شده است و معنايش اين است كه اگر تاكنون به پيامبر صلى الله عليه و آله اطمينان داشته ايد و سخن او را به عنوان يك مُنذِر و ترساننده الهى قبول كرده ايد، چگونه است كه در مسئله ولايت اين جهت ترساننده بودن او را نمى پذيريد؟ اگر او مى فرمود: «نماز را بپا داريد، و اگر چنين نكنيد عذاب الهى پيش روى شماست» به سخن او اطمينان داشتيد و از او مى پذيرفتيد و نماز را بپا مى داشتيد. چگونه است كه وقتى درباره ولايت چندين برابر آن شما را مى ترساند و منكرين ولايت را از عذاب شديد الهى خبر مى دهد، اين اطمينان را كنار مى گذاريد و از او نمى پذيريد، و بالاتر اينكه بر ضد او هم قيام مى كنيد و سقيفه را يارى مى نماييد؟!
ص: 305
ن. وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ. ما اَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ. وَ اِنَّ لَكَ لاََجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ. وَ اِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ. فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ. بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونِ. اِنَّ رَبَّكَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ وَ هُوَ اَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ.
ن. قسم به قلم و آنچه مى نگارند. تو به بركت نعمت پروردگارت ديوانه نيستى. و براى تو اجرى بى منت است، و تو صاحب اخلاقى عظيم هستى. به زودى مى بينى و آنان هم مى بينند كه كداميك از شما مغرور شده ايد. پروردگار تو به كسانى كه از راه او منحرف شده اند و به هدايت شدگان آگاهتر است.
در لحظاتى كه خطابه پيامبر صلى الله عليه و آله به اوج خود رسيد و حضرت جمله معروف «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» را بر زبان جارى فرمود، منافقين و به خصوص اصحاب صحيفه طاقتشان تمام شد و از همان مقابل منبر سخنانى بين خود رد و بدل كردند. با توجه به حساس بودن موقعيت و مقاصدى كه از گفتارشان داشتند، خداوند فورا آياتى در رد آنان نازل كرد و حتى عين الفاظ آنان را در متن آنها مطرح كرد تا هر گونه شك و شبهه و تخريب اذهان از ساحت غدير و ولايت به دور باشد.
از جمله سخنان آنان اين بود كه گفتند: «او را نمى بينيد كه چشمانش چگونه مى گردد؟ گويا ديوانه است»؟ و سخن ديگرشان اين بود كه گفتند: «قَدِ افْتَتَنَ بِابْنِ عَمِّهِ»: «به پسر عمويش مغرور شده است»، و منظورشان نسبت دادن جنون به حضرت بود كه در آغاز بعثت نيز كفار جاهليت چنين نسبتى به حضرت مى دادند؛ و هدف ديگرشان بازگرداندن امر الهى ولايت به تعصبات جاهلى بود.
خداوند با فرستادن آيات اول سوره قلم كه مقرون به قسم است، اين نسبت ها را فورا رد كرد و ساحت مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله را از آن برى اعلام كرد. امام صادق عليه السلام درباره نزول اين آيات در چنان موقعيتى مى فرمايد:
ص: 306
هنگامى كه دستور ولايت على عليه السلام نازل شد پيامبر صلى الله عليه و آله او را به اين مقام منصوب كرد و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ». در آن لحظه يك نفر گفت: «لَقَدْ فَتَنَ بِهذَا الْغُلامِ»: «به اين جوان مغرور شده است»! خداوند تعالى
اين آيات را نازل كرد: «ن. وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ. ما اَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ. وَ اِنَّ لَكَ لاََجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ. وَ اِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ. فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ. بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونِ»: «ن. قسم به قلم و آنچه مى نگارند. تو به بركت نعمت پروردگارت ديوانه نيستى. و براى تو اجرى بى منت است، و تو صاحب اخلاقى عظيم هستى. به زودى مى بينى و آنان هم مى بينند كه كداميك از شما مغرور شده ايد».(1)
در حديث ديگرى آن لحظه با دقت بيشترى مشخص شده و مى فرمايد: «هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و بلند كرد و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»، يك نفر از ميان مردم گفت: «به پسر عمويش مغرور شده است». در آن هنگام اين آيه نازل شد: «فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ. بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونِ».(2)
امام باقر عليه السلام جزئيات بيشترى از اين ماجرا را بيان نموده و ضمن توضيح آيات مى فرمايد:
هنگامى كه آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .» نازل شد، يكى از منافقين با اشاره به پيامبر صلى الله عليه و آله به ديگرى گفت: «ما تَرَوْنَ عَيْناهُ تَدُورانِ كَأَنَّهُ مَجْنُونٌ وَ قَدِ افْتَتَنَ بِابْنِ عَمِّهِ! ما بالُهُ رَفَعَ بِضِبْعِهِ، وَ لَوْ قَدَرَ اَنْ يَجْعَلَهُ مِثْلَ كَسْرى وَ قَيْصَرَ لَفَعَلَ»: «چشمانش را نمى بينيد كه در گردش است؟ گويا ديوانه است، و او به پسر عمويش مغرور شده است! چه خبر است كه بازوى او را بلند مى كند؟! و اگر بتواند او را مثل كسرى و قيصر قرار دهد اين كار را مى كند».
ص: 307
در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ»، و مردم متوجه شدند كه قرآن بر آن حضرت نازل شده است. لذا ساكت شدند و حضرت چنين قرائت فرمود: «ن. وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ. ما اَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ» كه منظور گفته منافقى بود كه نسبت جنون به حضرت داد. «وَ اِنَّ لَكَ لاََجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ»: «براى تو اجرى بى منت است» به خاطر آنچه درباره على تبليغ نمودى. «وَ اِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ. فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ».(1)
در اين روايت زمان وقوع اين رفتار منافقين مقارن نزول آيه اكمال ذكر شده، و قبلاً بيان شد كه نزول اين آيه مقارن با اعلان ولايت و پس از بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام و جمله «من كنت مولاه . . .» بوده است.(2)
در حديثى ديگر نكات بيشترى به ضميمه تفسير آيه هشتم سوره قلم به چشم مى خورد:
هنگامى كه قريش اعلام تقدُّم و عظمت على عليه السلام از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله را ديدند سخن ناروا درباره على عليه السلام بر زبان آورده چنين گفتند: «محمد به على مغرور شده است»!! خداوند تعالى چنين نازل كرد: «ن. وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ» كه اينها قسمى است كه خداوند بدان ها سوگند ياد كرده است. اى محمد «ما اَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ وَ اِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ» . . . تا آنجا كه مى فرمايد: «اِنَّ رَبَّكَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ»: «پروردگار تو آگاهتر است به كسانى كه از راه او گمراه شدند»، و آنان كسانى بودند كه سخن ناروا را گفتند، «وَ هُوَ اَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ»: «و او به هدايت يافتگان داناتر است»، يعنى على بن ابى طالب عليه السلام.(3)
ص: 308
نكته اى كه خداوند نخواسته مخفى بماند معرفى منافقينى است كه آن نسبت هاى ناروا را به پيامبر صلى الله عليه و آله دادند. آنان كسى جز ابوبكر و عمر نبودند، و تيرى كه با نزول آن آيات بر قلب آنان اصابت كرد چنان در خاطرشان ماند كه امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
روزى عمر به اميرالمؤمنين عليه السلام برخورد و از آن حضرت پرسيد: يا على، از تو به من خبر رسيده كه آيه «فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ، بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونِ» را به من و رفيقم تأويل مى كنى؟!(1)
آنچه از دقت در شأن نزول اين آيات به عنوان تفسير آن مى توان استفاده كرد چهار نكته است:
اهل جاهليت در آغاز بعثت با شنيدن كلمات آسمانى - كه هر شنونده اى را مبهوت مى كرد - نسبت جنون به پيامبر صلى الله عليه و آله مى دادند. اكنون نيز آنان كه در صدد بازگرداندن قهقرايى مردم به جاهليت بودند دقيقا همان كلمات را به كار مى بردند و به آن حضرت نسبت جنون مى دادند!
آيه «وَ اِنَّ لَكَ لاََجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ» دقيقا در مقابل آيه «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» است. يعنى: اى پيامبر، همان گونه كه اگر ولايت على را ابلاغ نكرده بودى رسالت خدا را نرسانده بودى، اكنون كه اين مهم را به انجام رساندى نزد خداوند اجر و پاداشى بى منت خواهى داشت.
ص: 309
آيه «وَ اِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ» كه اشاره به اخلاق و مدارا و صبر پيامبر صلى الله عليه و آله است، وقتى در ضمن آيات مربوط به غدير و تحركات منافقين قرار مى گيرد، معناى دقيق ترى را نشان مى دهد. آن نكته ظريف اين است كه يكى از علل و رموز اجراى دقيق و بى شائبه برنامه مفصل غدير، اخلاق عظيم و تحمل بيش از حدّ پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر ناهنجارى ها و جسارت ها و تحركات مغرضانه منافقين بود.
راه غدير راه خداست كه در آيه هشتم با كلمه «سَبيلِهِ» از آن ياد شده است. آنان كه از راه غدير و ولايت گمراه شدند نيز با كلمه «مَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ» تعبير شده است. اين بدان معنى است كه فقط دشمنى با على عليه السلام شرط انحراف نيست؛ بلكه نپذيرفتن راه آن حضرت - كه همان ولايت و صاحب اختيارى بلافصل او بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله است - عين گمراهى و ضلالت از راه خداست.
ص: 310
وَ اِنْ يَكادُ الَّذينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِاَبْصارِهِمْ لَمّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ اِنَّهُ لَمَجْنُونٌ. وَ ما هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ.
كسانى كه كافر شدند آنگاه كه ذكر را مى شنوند از روى غضب نگاه هاى تندى به تو مى كنند و مى گويند: او ديوانه است، ولى آن جز ذكرى براى جهانيان نيست.
يكى از سخنان جسارت آميز منافقين كه هنگام معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام از شدت غيظ و غضب بر زبان آورده اند نسبت جنون به ساحت قدس پيامبر صلى الله عليه و آله است. در پاسخ به اين گفته آنان يكى آيات اول سوره قلم نازل شد كه قبلاً ذكر شد، و ديگرى آيات آخر اين سوره است، كه حتى حركات نامناسب آنان را در برابر منبر غدير ذكر كرده است.
امام صادق عليه السلام شخصا در بيابان غدير حاضر شده و جاى جاى وقايع آن روز را نشان داده، و علت نزول اين آيات را بيان فرموده است. حضرت با نگاهى به سمت چپ مسجد غدير (كه در زمان امام صادق عليه السلام وجود داشته) فرمود: «آنجا جاى پاى پيامبر صلى الله عليه و آله است آنگاه كه فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ». سپس نگاهى به سمت ديگر نموده فرمود:
آنجا محل استقرار ابوبكر و عمر و سالم مولى ابى حذيفه و ابوعبيده جراح است. آنگاه كه ديدند حضرت دست على عليه السلام را بالا برد به يكديگر گفتند: «چشمانش را بنگريد كه چگونه مى گردد گويا چشمان ديوانه است»!
جبرئيل هم اين آيه را نازل كرد: «وَ اِنْ يَكادُ الَّذينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِاَبْصارِهِمْ لَمّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ اِنَّهُ لَمَجْنُونٌ. وَ ما هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ»: «كسانى كه كافر شدند آنگاه كه ذكر را مى شنوند از روى غضب نگاه هاى تندى به تو
ص: 311
مى كنند و مى گويند: او ديوانه است، ولى آن جز ذكرى براى جهانيان نيست»، و منظور از ذكر على بن ابى طالب عليه السلام است.(1)
در اين مورد نيز ردّ پاى اصحاب صحيفه و به خصوص ابوبكر و عمر بخوبى نمايان است، و آيه قرآن حتى تيز نگاه كردن آنان را در برابر منبر غدير ترسيم كرده و عين گفتارشان را آورده است.
در حديث ديگرى به اين نكته اشاره شده كه منظور منافقين از «مجنون» على بن ابى طالب عليه السلام بوده است، كه خدا اين نسبت را رد كرده و او را ياد و يادگارى براى جهانيان معرفى كرده است. حضرت درباره آيه «وَ اِنْ يَكادُ . . .» فرمود:
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله فضيلت و مقام اميرالمؤمنين عليه السلام را به آنان خبر داد گفتند: او ديوانه است! خداوند سبحان فرمود: او - يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام - ديوانه نيست. او نيست مگر ذكرى براى جهانيان.(2)
دو نكته بسيار مهم از ضميمه روايات مذكور در شأن نزول اين آيات استفاده مى شود:
مخالفين ولايت على عليه السلام در درجات مختلفى از دشمنى بودند و هستند. اين شدت در اصحاب صحيفه به حدى بود كه هيچ نمونه اى براى آن نمى توان يافت چنانكه سالم
ص: 312
مولى ابى حذيفه براى ورود به پيمان آنان گفت: «به خدا قسم آفتاب طلوع نكرده بر خاندانى كه نزد من از بنى هاشم مبغوض تر باشد، و در بنى هاشم كسى نزد من از على بن ابى طالب مبغوض تر و نامحبوب تر نيست».(1)
از اين سخن سالم مى توان فهميد كه شدت بغض و كينه در دل ابوبكر و عمر تا كجا بوده است. خداوند نقطه اوج اين غيظ و خشم و نفرت آنان از ولايت على عليه السلام را با به كار گرفتن مصدر «زَلَقَ» و آوردن كلمه «لَيُزْلِقُونَكَ» به تصوير كشيده است. اين كلمه در سياقى كه در اينجا به كار رفته حامل معناى ادبىِ بسيار دقيق و پر محتوايى است.
در كتب لغت «اَزْلَقَهُ بِبَصَرِهِ» را چنين معنى كرده اند: «اَحَدَّ النَّظَرَ اِلَيْهِ بِسَخَطٍ»: «از روى نارضايتى و غضب به او نگاه تُند و تيز نمود»، و جمله «لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ» را چنين معنى كرده اند: «يُصيبُونَكَ بِأَعْيُنِهِمْ فَيُزيلُونَكَ عَنْ مَقامِكَ الَّذى جَعَلَهُ اللّه ُ لَكَ»: «تو را با چشمان خود هدف قرار مى دهند، تا تو را از مقامى كه خدا برايت قرار داده زايل كنند».
آنچه خدا در اين آيه به تصوير مى كشد بدين معنى است كه اصحاب صحيفه با آن بغضى كه از اول نسبت به على بن ابى طالب عليه السلام داشتند، از هنگامى كه متوجه برنامه اعلان ولايت در غدير شدند آتش كينه شان شعله ور شد، و اين آتش همچنان در خروش بود تا هنگام اعلان «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلُىٌّ مَوْلاهُ . . .» كه على عليه السلام بر فراز دستان پيامبر صلى الله عليه و آله سر به عرش ساييد و ولايت او بر جهانيان تثبيت شد. در چنين شرايطى بود كه كينه آنان به اوج خود رسيد و اگر قادر به عكس العملى بودند از همانجا حمله مى كردند تا على عليه السلام را از فراز دست پيامبر صلى الله عليه و آله پايين بكشند. از آنجا كه چنين كارى در آن لحظات امكان پذير نبود او را با چشمان خود هدف قرار دادند، و از همان جايى كه در مقابل منبر نشسته بودند چنان غيظ و كينه از چشمانشان مى باريد و حدقه
ص: 313
چشمشان از كينه گشاد شده بود كه هر بيننده اى مى توانست سخن دلشان و جوشش كينه آنان را از چشمانشان بخواند. گويا با چشمانشان براى آينده خط و نشان مى كشيدند و دندان تيز خود را نشان مى دادند، كه خواهيد ديد چه نقشه هايى در سر داريم و چگونه على را از اين مقام عظمى پايين مى آوريم و جاى او را غصب مى كنيم.
دو بار كلمه «ذِكر» در آخر سوره قلم آمده است: يك بار در جمله «سَمِعُوا الذِّكْرَ» و يك بار در جمله «ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ»، و هر دو اشاره به يك موضوع و آن ولايت على بن ابى طالب عليه السلام است.
خداوند از يك سو به آنان كه با شنيدن اعلان ولايت به غيظ و غضب در مى آيند و حركات ناشايست از خود بروز مى دهند پاسخ مى دهد، كه شما را چه رسيده كه با يك مسئله جهانى مقابله كنيد و شما چه كسى هستيد كه بخواهيد نارضايتى خود را از ولايت عالمگير على عليه السلام نشان دهيد!
از سوى ديگر به مسلمانان مى فهماند كه ولايت و صاحب اختيارى على عليه السلام به شما اختصاص ندارد، بلكه مربوط به «عالميان» است. كلمه «عالَمينَ» شِبه جمع است و به معناى «الخَلْقُ كُلُّهُ» است، يعنى همه ما سِوَى اللّه را در بر مى گيرد؛ و اين به معناى صاحب اختيارى امامان عليهم السلام بر همه مخلوقات است، اعم از موجودات زنده يا غير زنده، از انسان ها گرفته تا ملائكه و جن و حيوانات و موجودات ناشناخته كرات ديگر و آنچه غير از ذات الهى وجود دارد. اين ولايت را خدا به ائمه عليهم السلام عنايت كرده و امر ايشان درباره همه چيز نافذ است، اگر چه فرمان الهى بر ايشان و آنچه تحت امرشان است احاطه دارد.
ص: 314
جا دارد در اينجا براى تبيين كاملِ آيه «وَ ما هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ» روايات مربوط به ولايت مطلقه معصومين عليهم السلام و عموميت صاحب اختيارى ايشان نسبت به همه مخلوقات و نيز پذيرش تكوينى مخلوقات نسبت به ولايت ايشان و اقرار بسيارى از آنها به مقام با عظمت ايشان را يادآور شويم. در اين باره احاديثى كليت و عموميت ولايت ايشان را تبيين كرده است. رواياتى هم ارتباط ملائكه و جن و حيوانات و نباتات را با ولايت به طور جداگانه بيان كرده است:
روايات مربوط به ولايت مطلقه معصومين عليهم السلام، به صراحت همه جانبه بودن و شمول آن نسبت به همه مخلوقات را با عبارات مختلف و ذكر آثار آنها و كيفيت اعلان ولايت به آنها بيان نموده است. ذيلاً 10 روايت در اين زمينه مى آوريم:
امام صادق عليه السلام با استفاده از كلمه «شى ء» حتى جمادات را تحت ولايت معصومين عليهم السلام ذكر فرموده و تأكيد بر حجت بودن و عرضه ولايت بر آنها نموده است، آنجا كه مى فرمايد:
ما مِنْ شَىْ ءٍ وَ لا مِنْ آدَمِىٍّ وَ لا اِنْسِىٍّ وَ لا جِنّىٍّ وَ لا مَلَكٍ فِى السَّماواتِ اِلاّ وَ نَحْنُ الْحُجَجُ عَلَيْهِمْ، وَ ما خَلَقَ اللّه ُ خَلْقا اِلاّ وَ قَدْ عَرَضَ وِلايَتَنا عَلَيْهِ وَ احْتَجَّ بِنا عَلَيْهِ. فَمُؤْمِنٌ بِنا وَ كافِرٌ وَ جاحِدٌ حَتَّى السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ وَ الْجِبالِ.
هيچ چيزى و آدمى و انسانى و جنى و ملائكه آسمانى نيست مگر آنكه ما حجت هاى الهى بر آنها هستيم. خداوند مخلوقى را خلق نكرده مگر آنكه ولايت ما را بر آن عرضه كرده و به وسيله ما بر او اتمام حجت نموده است.
ص: 315
پس گروهى به ما ايمان آورده اند و گروهى كافر و منكر شده اند، حتى آسمان ها و زمين و كوه ها.(1)
امام باقر عليه السلام ضمن بيان مراحل خلقت و اينكه وجود مبارك معصومين عليهم السلام قبل از بقيه مخلوقين خلق شده و سپس خداوند ايشان را شاهد بر خلق بقيه مخلوقات قرار
داده، كيفيت ولايت ايشان بر ما سوى اللّه را چنين بيان مى فرمايد:
اِنَّ اللّه َ لَمْ يَزَلْ مُتَفَرِّدا فِى الْوَحْدانِيَّةِ، ثُمَّ خَلَقَ مُحَمَّدا وَ عَلِيّا وَ فاطِمَةَ عليهم السلام، فَمَكَثُوا اَلْفَ دَهْرٍ، ثُمَّ خَلَقَ الاَْشْياءَ وَ اَشْهَدَهُمْ خَلْقَها وَ اَجْرى عَلَيْها طاعَتَهُمْ وَ جَعَلَ فيهِمْ ما شاءَ وَ فَوَّضَ اَمْرَ الاَْشْياءَ اِلَيْهِمْ فِى الْحُكْمِ وَ التَّصَرُّفِ وَ الاِْرْشادِ وَ الاَْمْرِ وَ النَّهْىِ فِى الْخَلْقِ؛ لاَِنَّهُمْ الْوُلاةُ، فَلَهُمُ الاَْمْرُ وَ الْوِلايَةُ وَ الْهِدايَةُ. فَهُمْ اَبْوابُهُ وَ نُوّابُهُ وَ حُجّابُهُ، يُحَلِّلُونَ ما شاءَ وَ يُحَرِّمُونَ ما شاءَ وَ لا يَفْعَلُونَ اِلا ما شاءَ. عِبادٌ مُكْرَمُونَ، لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ.
خداوند از ازل در يكتايى و تنهايى فرد بود. سپس محمد و على و فاطمه عليهم السلام را خلق كرد، و وجود آنان هزار روزگار ادامه پيدا كرد. سپس اشياء را خلق كرد و ايشان را بر خلق آنها شاهد گرفت و اطاعت ايشان را بر آنها جارى ساخت و در مخلوقات خود آنچه مى خواست قرار داد. مسئله حكم و تصرف و ارشاد و امر و نهى در مخلوقات را به ايشان سپرد چرا كه ايشان صاحبان ولايت اند، و امر و صاحب اختيارى و هدايت براى ايشان است. بنابراين ايشان درها به سوى خدا و نايبان پروردگار و پرده داران حريم الهى هستند. آنچه خدا بخواهد حلال مى كنند و آنچه خدا بخواهد حرام مى كنند و جز آنچه او بخواهد انجام نمى دهند. بندگان محترم خداوند هستند كه در گفتار بر او پيشى نمى گيرند و به دستور او عمل مى كنند.(2)
ص: 316
امام صادق عليه السلام تعدد عوالم مخلوق الهى را بيان كرده و ياد آور شده كه هر كدام از اين عوالم خبر از خلقت عوالم ديگرى ندارند، و سپس در بيان حجت بودن معصومين عليهم السلام بر همه اين عوالم چنين مى فرمايد:
اِنَّ للّه ِِ عَزَّ وَ جَلَّ اِثْنَى عَشَرَ اَلْفَ عالَمٍ، كُلُّ عالَمٍ مِنْهُمْ اَكْبَرُ مِنْ سَبْعِ سَماواتٍ وَ سَبْعِ اَرَضينَ. وَ ما يَرى عالَمٌ منِهُمْ اَنَّ للّه ِِ عَزَّ وَ جَلَّ عالَما غَيْرَهُمْ وَ اِنِّى الْحُجِّةُ عَلَيْهِمْ.
خداوند عز و جل دوازده هزار عالَم دارد، كه هر يك از آنها از هفت آسمان و هفت طبقه زمين بزرگتر است؛ و هر يك از اين عوالم چنين مى پندارند كه خداوند عزوجل عالمى غير آنان ندارد. و من حجت بر همه آنان هستم.(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام درباره ثمره پذيرش ولايت از سوى همه مخلوقات كه ولايت بر آنها عرضه شده، ظهور خوبى ها را نتيجه قبول ولايت و ظهور بدى ها را نتيجه نپذيرفتن آن اعلام مى نمايد و چنين مى فرمايد:
اِنَّ اللّه َ تَبارَكَ وَ تَعالى عَرَضَ وِلايَتَنا عَلى اَهْلِ السَّماواتِ وَ اَهْلِ الاَْرْضِ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ وَ الثَّمَرِ وَ غَيْرِ ذلِكَ ؛ فَما قَبِلَ مِنْهُ وِلايَتَنا طابَ وَ طَهُرَ وَ عَذَبَ، وَ ما لَمْ يَقْبَلْ مِنْهُ خَبُثَ وَ رَدِىَ وَ نَتِنَ.
ص: 317
خداوند تبارك و تعالى ولايت ما را بر اهل آسمان ها و اهل زمين از جن و انس و ميوه ها و غير اينها عرضه كرد. هر كدام كه ولايت را قبول كرد طيب و طاهر و گوارا شد، و هر كدام قبول نكرد خبيث و پست و بد بو شد.(1)
امام صادق عليه السلام درباره اينكه صاحب ولايت در يك روز به دوازده هزار عالم سر مى زند در حالى كه آنان خبر از خلقت آدم ندارند، فرمود:
يَسيرُ (عالِمُ الْمَدينَةِ) مِنَ النَّهارِ مَسيرَةَ الشَّمْسِ سَنَةً حَتّى يَقْطَعَ اثْنَىْ عَشَرَ اَلْفَ عالَمٍ مِثْلَ عالَمِكُمْ هذا؛ ما يَعْلَمُونَ اَنَّ اللّه َ خَلَقَ آدَمَ وَ لا اِبْليسَ . . . مَا افْتَرَضَ عَلَيْهِمْ اِلاّ وِلايَتَنا وَ الْبَراءَةَ مِنْ عَدُوِّنا.
عالِم مدينه (يعنى امام صادق عليه السلام) در يك روز به اندازه مسير يك سالِ آفتاب سير مى كند، به گونه اى كه دوازده هزار عالَم را - كه مثل اين عالَم شما هستند - طى مى كند. اهل آن دوازده هزار عالَم نمى دانند كه خدا آدم و ابليس را خلق كرده است . . . و با اين همه بر آنان جز ولايت ما و بيزارى از دشمنانمان واجب نشده است.(2)
امام رضا عليه السلام مسئله عرضه ولايت از سوى خداوند بر همه مخلوقات را به تفصيل بيان فرموده است. در اين كلام حضرت تأكيد كرده كه اين عرضه ولايت در روز غدير انجام گرفته و چيزى از موجودات از اين برنامه استثنا نشده اند. همچنين آثار پذيرفتن ولايت در قبول كنندگان و نيز نتايج نپذيرفتن آن از سوى منكرين را به تفصيل بيان فرموده كه در اينجا فرازهايى از روايت ذكر مى شود:
ص: 318
فى يَوْمِ الْغَديرِ عَرَضَ اللّه ُ الْوِلايَةَ عَلى اَهْلِ السَّماواتِ السَّبْعِ . . . ثُمَّ عَرَضَها عَلَى الاَْرَضينَ . . . وَ عَرَضَها عَلَى الْجِبالِ . . . وَ عَرَضَتْ فى ذلِكَ الْيَوْمِ عَلَى الْمِياهِ . . . وَ عَرَضَها فى ذلِكَ الْيَوْمِ عَلَى النَّباتاتِ . . . ثُمَّ عَرَضَها فى ذلِكَ الْيَوْمِ عَلَى الطَّيْرِ . . .
در روز غدير خداوند ولايت را بر اهل آسمان هاى هفت گانه عرضه كرد . . . سپس بر زمين ها عرضه كرد . . . و بر كوه ها عرضه كرد . . . و در آن روز بر آب ها عرضه كرد . . . و در آن روز بر گياهان عرضه كرد . . . و سپس در آن روز بر پرندگان عرضه نمود . . . .(1)
امام صادق عليه السلام درباره سيطره صاحب ولايت بر همه خلق مى فرمايد:
اَتَرى مَنْ جَعَلَهُ اللّه ُ حُجَّةْ عَلى خَلْقِهِ، يَخْفى عَلَيْهِ شَىْ ءٌ مِنْ اُمُورِهِمْ؟!
آيا گمان مى كنى كسى كه خدا او را حجت بر خلقش قرار داده، چيزى از امورشان بر او مخفى مى ماند؟!(2)
امام باقر عليه السلام براى تقريب ذهن شيعيان درباره مفهوم ولايت و صاحب اختيارى معصومين عليهم السلام مى فرمايد:
اِنَّ بَيْنَنا وَ بَيْنَ كُلِّ اَرْضٍ تُرّا مِثْلَ تُرِّ الْبَناءِ، فَاِذا اُمِرْنا فِى الاَْرْضِ بِأَمْرٍ جَذَبْنا ذلِكَ التُّرَّ فَأَقْبَلَتِ الاَْرْضُ بِقَليبِها وَ اَسْواقِها وَ دُورِها حَتّى تُنْفَذَ فيها ما نُؤْمَرُ بِهِ مِنْ اَمْرِ اللّه ِ تَعالى.
ص: 319
بين ما و هر سرزمينى رشته اتصالى است مانند نخى كه بَنّا هنگام بناى ساختمان براى تنظيم به كار مى برد. وقتى درباره سرزمينى دستورى به ما داده شود آن رشته را به سوى خود مى كشيم، و آن سرزمين با چاه ها و بازارها و خانه هايش به ما روى مى كند و تحت تصرف ما قرار مى گيرد به گونه اى كه آنچه از امر خداى تعالى به ما دستور داده شده درباره آن اجرا شود.(1)
امام صادق عليه السلام حاضر بودن تمام جهان را در محضر امام عليه السلام و سهولت هر گونه تصرفى در آن را در بيانى رسا چنين فرموده است:
اِنَّ الدُّنْيا تَمَثَّلَ لِلاِْمامِ فى مِثْلِ فَلْقَةِ الْجَوْزِ، فَما يُعْرَضُ لِشَىْ ءٍ مِنْها، وَ اِنَّهُ لَيَتَناوَلُها مِنْ اَطْرافِها كَما يَتَناوَلُ اَحَدُكُمْ مِنْ فَوْقَ مائِدَتِهِ ما يَشاءُ، فَلا يَعْزُبُ عَنْهُ مِنْها شَىْ ءٌ.
دنيا براى امام مثل دو نيمه گردو حاضر است و نيازى نيست كه موجوداتِ آن بر او عرضه شوند، بلكه او در همه جوانب دنيا تصرف مى كند همان گونه كه يكى از شما از سفره غذا هر چه بخواهد بر مى دارد و چيزى از او مخفى نمى ماند.(2)
امام صادق عليه السلام ظاهر و باطن عالم را براى ام-ام مانند كف دست توصيف كرده فرمود:
ص: 320
اِنِ الدُّنْيا عِنْدَ الاِْمامِ وَ السَّماواتِ وَ الاَْرَضينَ اِلاّ هكَذا - وَ اَشارَ بِيَدِهِ اِلى راحَتِهِ - يَعْرِفُ ظاهِرَها وَ باطِنَها وَ داخِلَها و خارِجَها وَ رَطْبَها وَ يابِسَها.
دنيا و آسمان ها و زمين ها براى امام نيست مگر اين گونه - و حضرت با دست به كف دست خود اشاره كرد - به گونه اى كه ظاهر و باطن و داخل و خارج و تر و خشك آن را مى شناسد و از آنها آگاهى دارد.(1)
در روايات صريحا آمده است كه ملائكه با سجده بر آدم در واقع بر انوار معصومين عليهم السلام كه در صلب او بودند سجده كردند و در واقع سر تسليم در برابر ولايتشان فرود آوردند.(2) آنان همگى ولايت اهل بيت عليهم السلام را پذيرفته اند، و حتى گرفتارى «فطرس» نيز به خاطر توقفى در ولايت بود كه پس از توبه به دست صاحب ولايت شفاى خود را باز يافت. درباره پذيرش همه جانبه ولايت از سوى ملائكه و فرمانبردارى و خدمتگزارى ايشان در محضر معصومين عليهم السلام چهار روايت به عنوان نمونه ذكر مى شود:
امام باقر عليه السلام با يادآورى كثرت ملائكه اعتقاد آنان به ولايت اهل بيت عليهم السلام را چنين بيان فرمود:
وَ اللّه ِ اِنَّ فِى السَّماءِ لَسَبْعينَ صِنْفا مِنَ الْمَلائِكَةِ، لَوِ اجْتَمَعَ عَلَيْهِمْ اَهْلُ الاَْرْضِ كُلُّهُمْ يُحْصُونَ عَدَدَ صِنْفٍ مِنْهُمْ مَا اَحْصَوْهُمْ؛ وَ اِنَّهُمْ لَيدينُونَ بِوِلايَتِنا.
ص: 321
به خدا قسم در آسمان هفتاد صنف از ملائكه هست، كه اگر همه اهل زمين جمع شوند تا يك صنف از آنان را بشمارند قادر نخواهند بود؛ و آنان به ولايت ما اعتقاد دارند.(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله شرافت ملائكه را به قبول ولايت دانست و در بيان آن چنين فرمود:
هَلْ شُرِّفَتِ الْمَلائِكَةُ اِلاّ بِحُبِّها لِمُحَمَّدٍ وَ عَلِىٍّ وَ قَبُولِها لِوِلايَتِهِما؟!
آيا ملائكه جز با محبت محمد و على و قبول ولايت ايشان شرافت يافتند؟!(2)
امام صادق عليه السلام تجديد اعتقاد به ولايت نزد ملائكه را چنين توصيف فرمود:
ما مِنْهُمْ (اَىْ مِنَ الْمَلائِكَةِ) اَحَدٌ اِلاّ وَ يَتَقَرَّبُ كُلُّ يَوْمٍ اِلَى اللّه ِ بِوِلايَتِنا اَهْلِ الْبَيْتِ.
احدى از ملائكه نيست مگر آنكه هر روز به وسيله ولايت ما اهل بيت به خدا تقرب مى جويد.(3)
امام صادق عليه السلام انجام وظيفه ملائكه در ساحت قدس ولايت را چنين بيان فرمود:
ص: 322
ملائكه در كنار اثاث زندگى ما نازل مى شوند و بر فرش هاى ما از اين سو به آن سو مى روند، و بر سر مردگان ما شاهد و حاضر مى شوند، و اخبار وقايع را قبل از وقوع آن براى ما مى آورند، و با ما نماز مى گزارند و براى ما دعا مى كنند و بر سر ما بال هاى خود را مى گسترانند، و در هر فصلى از گياهان آن فصلِ زمين براى ما مى آورند، و از آب هاى سرزمين هاى مختلف براى ما مى آورند و آن را در ظرف هاى خود مى يابيم . . . .(1)
جنيان مانند انسان ها دو گروهند: گروهى كه ولايت اهل بيت عليهم السلام را پذيرفته اند و گروهى كه ولايت را نپذيرفته اند، ولى آنان كه قبول كردند در وفادارى به آن پابرجا ماندند. در اين باره نيز احاديث و داستان هاى مفصلى وارد شده كه چهار نمونه ذكر مى شود.
امام صادق عليه السلام فرمود:
اِنَّ لَنا اَتْباعا مِنَ الْجِنِّ كَما اَنَّ لَنا اَتْباعا مِنَ الاِْنْسِ.
براى ما پيروانى از جن وجود دارد، همان گونه كه براى ما پيروانى از انسان ها وجود دارد.(2)
امام كاظم عليه السلام اطاعت جنيان را از مقام عصمت قوى تر از انسان ها دانسته فرمود:
ص: 323
اِنَّهُمْ (اَىِ الْجِنَّ) لاَطْوَعُ لَنا مِنْكُمْ يا مَعْشَرَ الاِْنْسِ.
اى انسان ها، جنيان از شما بهتر اطاعت ما را مى نمايند.(1)
امام باقر عليه السلام درباره اينكه جنيان هم براى امر دين خود نزد مقام ولايت مى آيند فرمود:
اِخْوانُكُمْ مِنَ الْجِنِّ اَتَوْنا يَسْتَفْتُونا فى حَلالِهِمْ وَ حَرامِهِمْ، كَما تَأْتُونا وَ تَسْتَفْتُونا فى حَلالِكُمْ وَ حَرامِكُمْ.
برادران شما از جن نزد ما آمده در حلال و حرامشان از ما حكم مى خواهند، همان گونه كه شما نزد ما مى آييد و در حلال و حرامتان از ما حكم مى خواهيد.(2)
امام باقر عليه السلام با اشاره به گروهى از جن كه براى آموختن معارف دين نزد آن حضرت آمده بودند فرمود:
هؤُلاءِ وَفْدُ شيعَتِنا مِنَ الْجِنِّ جاؤُوا يَسْأَلُونَنا عَنْ مَعالِمِ دينِهِمْ.
اينان فرستادگان شيعيان ما از جن بودند كه آمده بودند تا درباره معارف دينشان از ما سؤال كنند.(3)
ص: 324
حيوانات و نباتات چون صامت هستند و بشر سخن آنان را نمى فهمد در سايه معجزاتى كه با حضور معصومين عليهم السلام درباره آنها اتفاق افتاده، به وضوح نشان داده اند كه تحت ولايت على الاطلاق ايشان قرار دارند.
وقايع بسيارى در انقياد حيواناتى نظير آهو، شتر، گوسفند، شير، گرگ، سگ، سوسمار، مار، مرغابى، كلاغ، قرقاول و حتى ماهيان دريا وارد شده كه امر معصومين عليهم السلام را اطاعت كرده اند و يا با ايشان سخن گفته اند.(1)
همچنين درباره گياهان و جماداتى نظير نخل و آفتاب و ماه و كوه و ساختمان و لباس و گوشت قضاياى زيادى وارد شده كه فرمان ايشان را اجرا كرده اند و يا با ايشان سخن گفته اند.(2) روايات خاصى هم به طور كلى ولايت معصومين عليهم السلام بر حيوان و نبات و جماد را بيان كرده است كه دو نمونه ذكر مى شود:
اميرالمؤمنين عليه السلام پيوند حياتى حيوان و نبات را با مقام ولايت چنين بيان مى فرمايد:
اِنَّ اللّه َ تَبارَكَ وَ تَعالى اَخَذَ عَقْدَ مَوَدَّتِنا عَلى كُلِّ حَيْوانٍ وَ نَبْتٍ.
خداوند تبارك و تعالى پيمان مودت و دوستى ما را بر هر حيوان و گياهى قرار داده است.(3)
ص: 325
امام باقر عليه السلام سيطره مقام ولايت بر جزئيات مسايل حيوانات را چنين بيان مى فرمايد:
اِنّى لاََعْرِفُ مَنْ لَوْ قامَ عَلى شاطِئِ الْبَحْرِ لَنَدَبَ بِدَوابِّ الْبَحْرِ وَ بِأُمَّهاتِها وَ عَمّاتِها وَ خالاتِها.
من كسى را مى شناسم (منظور خود حضرت است) كه اگر بر ساحل دريا بايستد موجودات دريا را با نامشان و نام مادر و عمه و خاله شان صدا مى زند!(1)
ص: 326
تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَْقاويلِ. لاَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ. فَما مِنْكُمْ مِنْ اَحَدٍ عَنْهُ حاجِزينَ. وَ اِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقينَ. وَ اِنّا لَنَعْلَمُ اَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبينَ وَ اِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرينَ. وَ اِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقينِ. فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظيمِ.
آن نازل شده از طرف پروردگار جهان است. اگر گفته هايى به ما افترا زده شود ما دست راست او را مى گيريم و سپس رگ گردن او را قطع مى كنيم و هيچكس نمى تواند مانع ما باشد، و آن ياد آورى براى مؤمنين است. ما مى دانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگان هستند، و آن حسرتى براى كافران است، و آن يقين حقيقى است. پس به نام پروردگار عظيمت تسبيح بگو.
يكى از شايعه هايى كه پس از اعلان ولايت در غدير مى رفت تا ذهن مردم را تخريب كند مسئله «ساختگى بودن» اين مراسم از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله و نسبت دادن آن به خدا بود. اين مطلب را منافقين رسما دامن زدند و علنا بر زبان آوردند، و اگر در اذهان مردم جاى مى گرفت راه ديگرى براى مقابله با برنامه عظيم غدير باز مى شد و به اساس بعثت نيز سرايت مى كرد.
مطرح كنندگان اين جسارت ابوبكر و عمر بودند، كه بعد از مسدود شدن راه هاى ديگرى كه در آيات قبل ذكر شد، از اين راه وارد شدند. كيفيت به ميان آوردن اين شايعه هم در اين قالب بود كه: «خدا به او امر نكرده و اين مطلبى است كه از پيش خود ساخته و به خدا نسبت مى دهد»، كه در عربى از آن با كلمه «تَقَوُّل» ياد مى شود. سپس كلمه «كذّاب» را هم به آن افزودند، و براى توجيه علت اين «تقوُّل» هدف شرافت دادن به پسر عمويش را مطرح كردند. درباره نزول اين آيات در اين موقعيت خاص غدير شش حديث وارد شده كه ذيلاً متن آنها را مى آوريم تا مطالب فوق از مضامين آن ملاحظه شود:
ص: 327
امام صادق عليه السلام با تصريح به مسئله ولايت در غدير درباره اين آيات مى فرمايد: «منظور ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام است كه در روز غدير نازل شد».(1)
امام صادق عليه السلام با تصريح بر موقعيت «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ . . .» مى فرمايد:
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»، عمر گفت: نه به خدا قسم! خدا او را به اين مطلب امر نكرده، و اين مطلب نيست مگر چيزى كه به خدا مى بندد! خداوند هم اين آيات را نازل كرد: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَْقاويلِ»: «اگر بعضى از گفتارها به دروغ به ما نسبت داده شود» كه منظور چنين نسبتى درباره پيامبر صلى الله عليه و آله است. تا آنجا كه مى فرمايد: «وَ اِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرينَ، وَ اِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقينِ»: «و آن حسرت براى كافران است، و آن حق اليقين است»، كه منظور على عليه السلام است.(2)
در روايت ديگرى فقط جمله «اِنَّما هُوَ شَىْ ءٌ يَتَقَوَّلُهُ» از سوى عمر در غدير ذكر شده، كه امام صادق عليه السلام با كنايه از عمر مى فرمايد: مردى در غدير گفت: «اين چيزى است كه به خدا افترا مى بندد»! خداوند تعالى هم اين آيات را نازل كرد: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَْقاويلِ . . .».(3)
ص: 328
در روايتى امام صادق عليه السلام جزئيات بيشترى از گفتگوى ابوبكر و عمر در اين باره را ذكر نموده و فرازهايى از آيات را هم تفسير فرموده است:
هنگامى كه ولايت على عليه السلام نازل شد دو نفر از مردم (يعنى ابوبكر و عمر) گفتند: «به خدا قسم اين مطلب از سوى خدا نيست، و مقصد او شرافت دادن به پسر عمويش است.
خداوند تعالى چنين نازل كرد: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَْقاويلِ. لاَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ. فَما مِنْكُمْ مِنْ اَحَدٍ عَنْهُ حاجِزينَ»: «اگر گفته هايى به ما افترا زده شود ما دست راست او را مى گيريم و سپس رگ گردن او را قطع مى كنيم و هيچكس نمى تواند مانع ما باشد». «وَ اِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقينَ»: «و آن يادآورى براى مؤمنين است» كه منظور على عليه السلام است. «وَ اِنّا لَنَعْلَمُ اَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبينَ»: «ما مى دانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگان هستند»، كه منظور ابوبكر و عمر هستند كه آن سخنان را گفتند. «وَ اِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرينَ»: «و آن حسرتى براى كافران است»، كه منظور على عليه السلام است. «وَ اِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقينِ»: «و آن يقين حقيقى است»، كه منظور از آن ولايت على عليه السلام است. «فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظيمِ»: «پس به نام پروردگار عظيمت تسبيح بگو».(1)
در روايتى از امام صادق عليه السلام فرازهاى ديگرى از آيات تفسير شده است. آن حضرت مى فرمايد:
ص: 329
در روز غدير خم كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن سخنان را درباره على عليه السلام فرمود، يكى از آن دو (ابوبكر و عمر) به ديگرى گفت: «به خدا قسم! خدا به او اين دستور را نداده است، و اين نيست مگر چيزى كه به خدا افترا مى بندد».
خداوند تعالى اين چنين نازل كرد: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَْقاويلِ. لاَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ. فَما مِنْكُمْ مِنْ اَحَدٍ عَنْهُ حاجِزينَ. وَ اِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقينَ» كه منظور على عليه السلام است، «وَ اِنّا لَنَعْلَمُ اَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبينَ»، منظور تكذيب كنندگان ولايت اوست، «وَ اِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرينَ. وَ اِنَّهُ
لَحَقُّ الْيَقينِ. فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظيمِ».(1)
امام موسى بن جعفر عليه السلام گوشه اى ديگر از گفته هاى آنان را ذكر نموده و در كنار آن فرازهاى ديگرى از اين آيات را تفسير فرموده است:
. . . منافقين گفتند: «محمد بر پروردگارش دروغ مى بندد و خداوند درباره على چنين دستورى به او نداده است». خداوند در اين باره آياتى از قرآن نازل كرد: «تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ»، يعنى ولايت على عليه السلام نازل شده از سوى پروردگار جهانيان است. «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَْقاويلِ»، يعنى اگر محمد صلى الله عليه و آله بعضى گفته ها را به ناحق به ما نسبت دهد، «لاَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ»: «دست راست او را مى گيريم و رگ او را قطع مى كنيم».
سپس خداوند جمله بعدى را عطف نموده مى فرمايد: «وَ اِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقينَ»، يعنى ولايت على عليه السلام يادآورى براى متقين است كه منظور همه عالَم است. «وَ اِنّا لَنَعْلَمُ اَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبينَ. وَ اِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرينَ»، يعنى على عليه السلام حسرت بر كافران است. «وَ اِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقينِ»، يعنى ولايت على عليه السلام
ص: 330
يقين حقيقى است. «فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظيمِ»، يعنى: اى محمد! پروردگار عظيمت را كه اين فضيلت را به تو عنايت فرموده شكر گزار باش.(1)
قبل از آنكه به تحليل اين آيات بپردازيم يك جمع بندى از احاديث پنجگانه مذكور لازم است. در اين جمع بندى سه جهت را توضيح مى دهيم:
گوينده سخن ناروا كه گفت: «اِنَّما هُوَ شَىْ ءٌ يَتَقَوَّلُهُ» عمر است؛ زيرا در روايت اول كلمه «عَدْوى» ذكر شده كه منظور نسبت عمر به قبيله بنى عدى بن كعب است. در روايت دوم از روى تقيه كلمه «رجلاً» به كار رفته كه با توجه به روايت اول منظور از اين «مرد» معلوم مى شود. در روايت سوم نيز به همين جهت «رجلان من الناس» ذكر شده كه به قرينه تثنيه بودن منظور از آن ابوبكر و عمر است، به خصوص آنكه در روايت چهارم اين صراحت بيشتر شده و جمله «قالَ اَحَدُ الرَّجُلَيْنِ لِصاحِبِهِ» به كار گرفته شده است. به هر حال گوينده عمر بوده و شنونده ابوبكر كه به طور سرى با يكديگر اين سخن را مطرح كرده اند.
سخنى كه عمر به ابوبكر گفته چند جمله در يك موضوع است كه نقطه حساس آن «اِنَّما هُوَ شَىْ ءٌ يَتَقَوَّلُهُ» است. هر يك از روايات پنجگانه گوشه اى از گفته هاى آنان را نقل كرده كه جمع بندى آن را مى توان به اين صورت در نظر گرفت:
ص: 331
لا وَ اللّه ِ! ما اَمَرَهُ اللّه ُ بِهذا، وَ ما هُوَ اِلاّ شَىْ ءٌ يَتَقَوَّلُهُ! اِنَّ مُحَمَّدا كَذّابٌ عَلى رِبِّهِ وَ ما اَمَرَهُ اللّه ُ بِهذا فى عَلِىٍّ! وَ اللّه ِ ما هذا مِن تِلْقاءِ اللّه ِ وَ لكِنَّهُ اَرادَ اَنْ يُشَرِّفَ ابْنَ عَمِّهِ!
نه به خدا قسم! خدا او را به اين مطلب امر نكرده است، و اين نيست مگر چيزى كه به ناحق به خدا نسبت مى دهد! محمد بر پروردگارش دروغ مى بندد و خداوند چنين دستورى درباره على به او نداده است! به خدا قسم اين مطلب از جانب خدا نيست، و او قصد دارد پسر عمويش را شرافت دهد.
تفسير و بيان فرازهاى آيات در روايات پنجگانه در يك جمع بندى از آيه «تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ» تا «فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظيمِ» چنين مى شود:
اِنَّ وِلايَةَ عَلِىٍّ تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ مُحَمَّدٌ عَلَيْنا بَعْضَ الاَْقاويلِ فى وِلايَةِ عَلِىٍّ لاََخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ، ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ؛ فَما مِنْكُمْ مِنْ اَحَدٍ عَنْهُ حاجِزينَ هذَا الْعَذابِ. وَ اِنَّ وِلايَةَ عَلِىٍّ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقينَ فِى الْعالَمينَ. وَ اِنّا لَنَعْلَمُ اَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبينَ بِوِلايَةِ عَلِىٍّ، وَ هُمْ اَبُوبَكْرٍ وَ عُمَرُ. وَ اِنَّ عَلِيّا لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرينَ وَ اِنَّ وِلايَةِ عَلِىٍّ لَحَقُّ الْيَقينِ. فَسَبِّحْ يا مُحَمَّدُ! بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظيمِ وَ اشْكُرْ رَبَّكَ الْعَظيمِ الَّذى اَعْطاكَ هذَا الْفَضْلِ.
ولايت على نازل شده از پروردگار عالَم است. و اگر محمد بعضى از گفته ها درباره ولايت على را به ناحق به ما نسبت دهد ما دست راست او را مى گيريم و سپس رگ گردن او را قطع مى كنيم، و هيچكس از شما نمى تواند مانع چنين كارى باشد. ولايت على يادآورى براى متقين در عالم است، و ما مى دانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگانى نسبت به ولايت على وجود دارد كه ابوبكر و عمر هستند. على حسرت بر كافران است و ولايت او يقين حقيقى است. پس اى محمد! با نام پروردگار عظيمت تسبيح بگو و او را شكر كن بر اين فضيلتى كه به تو عنايت كرده است.
ص: 332
با در نظر گرفتن جمع بندى هايى كه ذكر شد و شأن نزول آيات و نيز دقت در متن آنها، به تحليل جامعى در سه بخش مى پردازيم: ارتباط اين آيات با آيات قبل، تشابه اين آيات با آيه «تبليغ»، ارتباط همه اين آيات با پاسخ منافقين.
ضماير و سياق جملات ما را متوجه اتصال اين آيات از آيه 39 تا آخر سوره حاقه مى نمايد، و نتيجه آن است كه همه اين آيات درباره غدير و ولايت است و نقطه اصلى آنها «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا . . .» است. آيات از آيه 39 چنين است: «فَلا اُقْسِمُ بِما تُبْصِرُونَ وَ ما لا تُبْصِرُونَ، اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ، وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَليلاً ما تَذَكَّرُونَ»: «قسم به آنچه مى بينيد و آنچه نمى بينيد، كه آن سخنِ فرستاده با كرامتى است، و سخنِ شاعر نيست. شما بسيار كم متذكر مى شويد». يعنى ولايت را جبرئيل امين از سوى پروردگار آورده و سخن بى ارزش و شاعرانه نيست، چرا متوجه نمى شويد؟!
با توجه به اين اتصالِ آيات، بار ديگر اين مطلب مورد تأكيد قرار گرفته است كه اعلان ولايت در غدير يك مسئله وَحْيانى و يك امر الهى است؛ و اگر كسى آن را گفته اى بى حساب و از روى هوس تلقى كند خود را به غفلت و بى توجهى زده است.
خداوند درباره غدير تأكيد فوق العاده اى نشان داده، و براى ابراز آن مسئله را متوجه امين وحى خود پيامبر معظم صلى الله عليه و آله نموده است. اين مسلم است كه ساحت مقدس آن حضرت از هر گونه قصور و كوتاهى در اجراى اوامر الهى منزه است، ولى خداوند براى نشان دادن عظمت مسئله سخن را به صورت فرض محال متوجه پيامبر صلى الله عليه و آله نموده است، كه اگر نسبت ناحقى به ما دهد چنين عذابى در انتظار اوست.
ص: 333
يك موردِ آن هم در آيه «بلِّغ» بود كه قبلاً ذكر شد.(1) در آن آيه خداوند به پيامبرش مى فرمايد: «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»: «اگر پيام ولايت را در غدير ابلاغ نكنى رسالت خدا را نرسانده اى». آيا ممكن است پيامبر صلى الله عليه و آله امر الهى را ابلاغ نكند؟ هرگز! مطرح كردن اين فرض محال براى نشان دادن اهميت مسئله است.
مورد ديگرى كه خداوند اهميت فوق العاده غدير را با طرح فرض محالى درباره پيامبر صلى الله عليه و آله بيان فرموده همين آيات آخر سوره حاقه است. با توجه به اينكه منافقين جمله «اِنَّما هُوَ شَىْ ءٌ يَتَقَوَّلُهُ» را مطرح كردند، خداوند هم عين آن مطلب را در آيه منعكس نموده است.
با توجه به معناى «تَقَوَّلَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ» كه «ساختن مطلبى و نسبت آن به كسى» است، خداوند شديدترين الفاظ را درباره حبيبش و با عظمت ترين مخلوقش به ميان مى آورد كه در هيچ جاى ديگرى از قرآن چنين جزاى شديدى مطرح نشده است. البته باز هم مدار مسئله بر فرض محال است، ولى هدف نشان دادن اهميت مسئله در ضمن پاسخ به منافقين است. خلاصه آيات اين است كه: «حتى اگر محمد صلى الله عليه و آله مطلبى را نزد
خود بسازد و سپس آن را به ما نسبت دهد ما رگ حيات او را قطع مى كنيم و هيچ كس قدرت مانع شدن از چنين كارى را ندارد».
بنابراين تشابه اين آيات با آيه «تبليغ» در خطاب شديد اللحن درباره پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر نشان دادن اهميت خاص غدير و ولايت در پيشگاه الهى است.
منافقين براى تخريب غدير مطلبى را به ميان آوردند كه محور آن «اِنَّما هُوَ شَىْ ءٌ يَتَقَوَّلُهُ» بود، و منظورشان اين بود كه ولايت على كه در غدير مطرح شده ساخته و
ص: 334
پرداخته ذهن پيامبر صلى الله عليه و آله است و براى ارزش دادن به آن، به دروغ آن را به خدا نسبت مى دهد!!
از آنجا كه بايد برخورد همه جانبه اى با اين ياوه سرايى منافقين صورت مى گرفت، لذا خداوند 14 آيه در پاسخ آنان فرستاد كه هر فراز اين آيات ناظر به جنبه اى از سخن منافقين بود و محكم كارى لازم را در دفع شبهات و احتمالاتى از اين دست مى نمود. ذيلاً با ذكر آيات به اين جهات اشاره مى كنيم:
1 . «اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ»، خداوند مُهر تأييد مى زند كه ولايت نسبت دروغ به خدا نيست، بلكه رسول كريم خدا يعنى جبرئيل اين كلام را آورده است.
2 . «وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ»، بار ديگر خداوند بافته و پرداخته ذهن بودنِ ولايت را نفى مى كند و اينكه گوينده آن رسول و فرستاده خداست، و اين گونه نيست كه كسى از خيال خود آن را بافته باشد.
3 . «تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ»، خداوند مُهر تأييد قطعى بر ولايت مى زند كه از سوى رب العالمين نازل شده است، و هرگز نسبت دروغ به خدا نيست.
4 . «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا . . . عَنْهُ حاجِزينَ»، در اين آيات مستقيما گوينده «يَتَقَوَّلَهُ» را نشانه مى رود و همان كلمه اى كه او به كار برده عينا در آيه مى آورد و آن را با حرف شرط «لَوْ» كه در شرط هاى نشدنى به كار مى رود ذكر كرده و براى ردّ ادعاى او يك مسئله عملى را مطرح مى فرمايد، و آن اينكه اگر چنين كارى به وقوع بپيوندد و حتى يك مورد پيامبر من سخنى را كه از جانب من نيست به من نسبت دهد ما اجازه حيات به او نمى دهيم. پس اينكه مى بينيد پيامبر صلى الله عليه و آله صحيح و سالم بر فراز منبر غدير ولايت را اعلام مى كند دليلِ آن است كه آن را از سوى من ابلاغ مى كند و نسبت دروغى در كار نيست.
ص: 335
5 . «وَ اِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقينَ»، اين آيه مى تواند ناظر به سخنى باشد كه ضميمه نسبت «تَقَوُّل» كردند و گفتند: «لكِنَّهُ اَرادَ اَنْ يُشَرِّفَ ابْنَ عَمِّهِ»: «او مى خواهد پسر عمويش را شرافت دهد». اين سخن نشانگر انگيزه نسبت «تَقَوُّل» است، و اين تشكيك آنان در اعلان ولايت به خاطر ضدّيتى است كه با على بن ابى طالب عليه السلام دارند. لذا از هيچ نسبت ناروايى دريغ نمى كنند و تقوا را زير پا مى گذارند. خدا مى فرمايد: «اين ولايت يادآورى براى متقين است».
6 . «وَ اِنّا لَنَعْلَمُ اَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبينَ»، اين خطابى به گويندگان آن سخن ناروا و نسبت «تقوُّل» به پيامبر صلى الله عليه و آله است، كه ما خوب مى دانيم كه شما تكذيب كنندگانِ آن حضرت هستيد، و اين مطالب به عنوان پاسخ شما گفته مى شود. يعنى هدف شما از ايجاد چنين شبهه هايى كه مى گوييد: «محمد از پيش خود ولايت على را ساخته و به خدا نسبت مى دهد»، تكذيب رسول اللّه صلى الله عليه و آله است، و اين بر ما پوشيده نيست.
7 . «وَ اِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرينَ»، پاسخ استهزاء آميزى بر جسارت كنندگان است، بدين معنى كه شما از روى حسرتى كه بر تصميمات از دست رفته خود مى نماييد و نيز نگاه حسرت آميزى كه به مقام بلند على عليه السلام داريد، بدانيد كه اين روز و اين ولايت در دنيا و آخرت براى كافرانِ به آن حسرت خواهد بود، و آرزوى آن را به گور يا به جهنم خواهند برد.
آيات آخر سوره حاقه - در عين اينكه پاسخ به منافقينى است كه در صدد تكذيب و شبهه اندازى براى غدير بودند - معارف تازه اى در زمينه غدير و ولايت به ما مى آموزد، كه ذيلاً آنها را در پنج عنوان ذكر مى كنيم:
ص: 336
همان گونه كه در آيه «تبليغ» مى خوانيم: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اَلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»، كه يك سوى آن «رسول» است و سوى ديگرش «نزول غدير از سوى رَبّ»، در آيه 41 سوره حاقه هم از يك سو مى فرمايد: «اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ»: «ولايت در غدير قول رسول كريم است»، و از سوى ديگر در آيه 43 بر نزول آن از سوى رَبّ تأكيد مى كند و مى فرمايد: «تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ».
از آيه 44 تا 46 سوره حاقه كه از جمله «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا . . .» آغاز مى شود سه نكته مهم استفاده مى شود:
«تَقَوَّلَ» معناى ادبى ظريفى را در خود دارد كه بيان آن هم منظور منافقين را روشن مى كند و هم دقيق بودن دستگاه وحى الهى را مى فهماند. اين فعل هميشه با حرف «عَلى» همراه است كه مفعول اول را جَر مى دهد و سپس مفعول دوم ذكر مى شود و گفته مى شود: «تَقَوَّلَ عَلَيْهِ الْقَوْلَ». طبيعى است كه چون از ماده «قول»: «گفتن» گرفته شده اين معنى در آن ملحوظ است.
در لغت معناى اين تركيب چنين است: «تَقَوَّلَ عَلَيْهِ الْقَوْلَ: اِبْتَدَعَهُ كِذْبا». معناى دقيق اين عبارت در فارسى با در نظر گرفتن دو كلمه آن روشن مى شود: «اِبْتَدَعَ» يعنى ساختن و پرداختن و اختراع سخنى از پيش خود، و «كِذْبا» يعنى همين سخن از پيش خود ساخته را به دروغ به كسى نسبت دادن.
در نگاهى ديگر يكى از معانى باب تَفَعُّل، تكلُّف و تلاش فاعل بر حصول فعل است، مثلاً تَشَجَّعَ، يعنى تلاش كرد كه شجاعت را در خود حاصل كند. با توجه به اين
ص: 337
معنى در باب تفعُّل، كلمه «تَقَوَّلَ» بدين معنى خواهد بود كه تلاش كرد قولى را كه واقعا قول و كلام كسى نبود قول او قرار دهد.
با در نظر گرفتن اين معناى لغوى براى «تَقَوُّل»، منظور منافقين اين بوده كه محمد دلش مى خواهد على بعد از او خليفه باشد، و براى اين هدف تلاش مى كند اين گفته هاى خود درباره ولايت على را به خدا نسبت دهد و سخن خدا قلمداد كند. خداوند هم در ردّ تفكر آنان فرموده كه چنين چيزى درباره محمد صلى الله عليه و آله امكان ندارد كه بخواهد با تلاش اين مطالب را به خدا نسبت دهد، بلكه واقعا سخن خداست.
خداوند در ردّ فكر و سخن منافقين مطلب را به صورت ريشه اى مطرح كرده و شأنيّت پيامبر الهى را به ميان آورده است. بدين صورت كه از اختصاص مسئله به غدير عبور كرده و مطلبى اساسى را به ميان آورده كه مبناى رسالت بر آن است. آن مبنى اين است كه اگر پيامبر خدا در هر مسئله اى بخواهد ساخته و پرداخته خود را به نام خدا مارك بزند و تحويل مردم دهد، چنين كسى ديگر پيام آور خدا نيست بلكه سخنگوى خود است.
با اين حال اگر چنين كسى بخواهد خود را پيام آور خدا قلمداد كند، براى آنكه اتمام حجت الهى بر خلق خدشه دار نشود خداوند فورا او را از روى زمين برمى دارد و جانش را مى گيرد. در اين باره فرقى نمى كند كه چنين احتمالى درباره نماز باشد يا زكات يا ولايت! مهم آن است كه پيام الهى بايد لاك و مهر شده توسط رسول به دست مردم برسد و در آن هيچ دخل و تصرفى نشده باشد.
تركيب خاص جمله كه خداوند در اين آيات آورده بسيار دقيق است، كه هم
ص: 338
حرمت مقام شامخ پيامبر مكرم صلى الله عليه و آله را حفظ نموده و هم نتيجه لازم را براى پاسخ منافقين گرفته است. استفاده از حرف شرط «لو» به عنوان تقديس رسول است چرا كه فرق بين «اِنْ» و «لَوْ» در آن است كه «اِن» در شرط معمولى آورده مى شود كه جزا نتيجه آن است، ولى «لَوْ» بر امتناع جزا به خاطر امتناع شرط در ماضى است مثلاً مى گوييم: «لَوْ جاءَ لاََكْرَمْتُهُ»: «اگر مى آمد او را اكرام مى نمودم»، و مفهومش محقق نشدن اين شرط است كه در نتيجه جزا هم محقق نمى شود، يعنى چون نيامد من هم او را اكرام نكردم و در واقع زمينه اكرام محقق نشد.
اكنون خدا حرف «لَوْ» را با فعل ماضى «تَقَوَّلَ» آورده و معنايش امتناع چنين مطلبى است. يعنى اگر پيامبر صلى الله عليه و آله مطلبى را از خود مى پرداخت و به دروغ به ما نسبت مى داد رگ حيات او را قطع مى كرديم، ولى او هرگز چنين كارى نمى كند و ما هم هرگز چنان جزايى به او نمى دهيم. مى بينيم كه فرق استفاده از كلمه «لو» و به كار نبردن كلمه «إن» در اِخبار از امتناع وقوع چنين مسئله اى و حفظ احترام مقام عصمت رسول صلى الله عليه و آله است.
از سوى ديگر پاسخ منافقين هم داده شده كه اين نسبت «تَقَوُّل» كه شما به پيامبر صلى الله عليه و آله مى دهيد درباره آن حضرت ممتنع است و شما شبهه بيجايى را القا مى نماييد. دليل روشن آن همين است كه هيچ آثار غضبى از خدا مشاهده نمى شود و رگ حيات پيام آور خدا قطع نشده است. پس سخن شما منافقين ياوه گويى و تعرض به مقام عصمت كبرى است، و قداست او محفوظ است.
در آيه 48 «ولايت» را - و طبق روايتى شخص على عليه السلام را - تذكر و يادآورى براى متقين مى داند و مى فرمايد: «وَ اِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقينَ». ارتباط ولايت با تقوى تحت عنوان تذكر جالب توجه است، و يادآور روايات بسيارى است كه ائمه عليهم السلام شيعيان را سفارش به تقوى و پرهيزكارى فرموده اند. گويا مراعات نكردن تقوى زنگارى از گناه بر
ص: 339
صفحه بلورين دل مى كشد كه ديگر انعكاس هيچ نورى در آن ممكن نيست. همان گونه كه اگر تقوى مراعات شود و صيقل صفحه دل مطلوب باشد انعكاس قوى ترين نور كه ولايت است آثار و نتايج بسيارى به همراه خواهد داشت.(1)
خداوند در آيه 49 اعلام مى نمايد كه ما از وجود تكذيب كنندگان ولايت باخبريم. يعنى نه از تكذيب آنان ترسى داريم و نه تكذيب آنان باعث تعطيل برنامه اعلان ولايت مى شود. تكميل معناى اين آيه با آخر آيه «تبليغ» است كه مى فرمايد: «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ، اِنَّ اللّه َ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ». وقتى خدا مى فرمايد: «تو را حفظ مى كنيم» يعنى خبر از وجود توطئه گران داريم، همان گونه كه در آيه 49 سوره حاقه فرموده: «وَ اِنّا لَنَعْلَمُ اَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبينَ»: «ما مى دانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگانى هستند». و آنجا كه مى فرمايد: «خدا قوم كافرين را هدايت نمى كند»، يعنى ما مى دانيم كه با اعلام ولايت در غدير عده اى تكذيب خواهند كرد و آنان كافرانى هستند كه هدايت نخواهند شد.
خداوند در آيه 50 ولايت را حسرت كافران اعلام كرده و فرموده: «وَ اِنَّهُ لَحَسْرَةٌ لِلْكافِرينَ». اين حسرت در دنيا به خاطر دست نيافتن به آن و در آخرت به خاطر ديدن نِعَم بهشتى براى پذيرندگان ولايت است، در حالى كه كافرين و مكذبين ولايت در جهنم خواهند بود. در دنيا اگر چه جاى آنان را غصب كردند، ولى هرگز به مقام الهى آنان و درياى علومشان و سيطره قدرتشان بر عوالم امكان دست نيافتند، و اين حسرتى بود كه داغ آن بر دلشان ماند. حسرت آخرت نيز همان بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير فرمود:
ص: 340
مَعاشِرَ النّاسِ ، اِنَّهُ جَنْبُ اللّه ِ الَّذى ذَكَرَ فى كِتابِهِ الْعَزيزِ ، فَق-الَ تَعالى مُخْبرا عَمَّنْ يُخالِفُهُ : «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّه ِ».
اى مردم، على جنب اللّه است كه خداوند در كتاب عزيزش ذكر كرده و از قول كسى كه با او مخالفت كند فرموده: «اى حسرت بر آنچه در جنب خداوند تفريط و كوتاهى كردم».(1)
ص: 341
الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ ديناً.
امروز كسانى كه كافر شدند از تخريب دين شما نااميد شدند، پس از آنان نترسيد و از خدا بترسيد. امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم.
پايان سخنرانى غدير و استقرار كامل مسئله امامت مقطعى بود كه توانست همه خيال هاى منافقين را كفى بر روى آب كند و نقشه هاى آنان را خنثى نمايد. وحشت شياطين و منافقين از همين برنامه عظيم و اعلان رسمى بود و به صور مختلف در برابر آن سنگ اندازى مى كردند. اكنون كه «ولايت» اعلام شد گرد نااميدى هم بر چهره آنان نمودار گشت و آب سردى بر دستانشان ريخته شد. در چنين موقعيتى بود كه خدا هم يأس آنان را اعلام كرد. متن حديثى كه اين شكست منافقين و نزول آيه را بيان مى كند چنين است:
پيامبر صلى الله عليه و آله از مدتى قبل وفات خود را خبر مى داد و مى فرمود: «نزديك شده كه از ميان شما غروب كنم». منافقين با شنيدن اين خبر مى گفتند: «اگر محمد بميرد دين او را خراب مى كنيم». هنگامى كه برنامه غدير انجام گرفت گفتند: نقشه و حيله ما باطل شد! اينجا بود كه اين آيه نازل شد: «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ . . .»: «امروز كسانى كه كافر شدند از تخريب دين شما نااميد شدند . . .».(1)
ص: 342
ابوسعيد خدرى كه از حاضرين واقعه غدير بوده، ضمن نقل وقايع آن روز مى گويد: «فَلَمْ نَنْصَرِفْ حَتّى نَزَلَتْ: «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ . . .»: «از برنامه غدير فراغت نيافته بوديم كه اين آيه نازل شد».(1)
از نكات قابل توجه در اين آيه موقعيت قرآنى آن است كه با آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ . . .» در يك آيه واقع شده، و هر دو فراز آيه در مورد اعلان ولايت در غدير نازل گرديده است. در روايتى امام عليه السلام درباره آيه «الْيَوْمَ يَئِسَ . . .» مى فرمايد: «اين آيه هنگامى بود كه ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شد»؛(2) يعنى مسئله اعلام ولايت پايان يافت و آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ . . .» نازل شد.
اين ارتباط بين كلمه «اليوم» در اول اين دو فراز («الْيَوْمَ يَئِسَ» و «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ») تا آنجا ادامه دارد كه درباره آيه اكمال گفته شد: روز نزول آن و روزى كه خدا كامل شدن دين را اعلام مى فرمايد عيد مؤمنين است.(3) درباره آيه «الْيَوْمَ يَئِسَ» هم روايتى وارد شده كه «عيدٌ لِلْمُؤْمِنينَ»،(4) و اين دو عيد به يك نقطه باز مى گردد. يعنى با اعلان ولايت در غدير هم دين كامل شد و هم دشمنان مأيوس شدند؛ و كلمه «اليوم» در آيه به يك روز باز مى گردد و آن روز غدير است، به خصوص آنكه هر دو در يك جمله واقع شده اند.
ص: 343
آنچه درباره اين آيه بايد مورد دقت قرار گيرد كلمات حساسى است كه در آن به كار رفته است: «الْيَوْمَ»، «يَئِسَ»، «الَّذينَ كَفَرُوا»، «مِنْ دينِكُمْ»، «فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ». با توجه به روايات ذكر شده به تبيين اين كلمات مى پردازيم:
از رواياتى كه نقل شد نزول آيه در غدير دقيقا پس از اعلان ولايت معلوم گرديد. بنابراين منظور از «الْيَوْمَ» به معناى «امروز» همان روز هيجدهم ذى الحجه سال دهم هجرى است. شاخص كننده آن روز در ميان روزهاى ديگر هم جز اعلام ولايت دوازده امام عليهم السلام تا روز قيامت چيز ديگرى نيست، و آنچه در دنباله آيه آمده به خاطر همين جهت است.
اطلاق كلمه «الَّذينَ كَفَرُوا» شامل همه كافران مى شود با اين تفاوت كه هر كدام بيشتر در صدد نابودى و تخريب اسلام بودند بيشتر نااميد شدند. با توجه به اين نكته كافران هنگام اعلان ولايت در غدير قابل تقسيم به سه دسته بودند كه به ترتيب شدت آنان در موضعگيرى ضد اسلام چنين معرفى مى شوند:
1 . منافقين كه اكثر آنان كفار بت پرست ديروز بودند و از روز اول بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله به مبارزه با آن حضرت برخاستند و تا روزى كه حضرت فاتحانه وارد مكه نشده بود دست از رفتار و گفتار خود برنداشتند و بين آن روز تا غدير يك سال بيشتر فاصله نشده بود.
2 . يهوديان و مسيحيان كه از جهت دينى حاضر نبودند رسميت خود را در برابر اسلام از دست بدهند، و به همين جهت به آن اقرار نمى كردند و در صدد تضعيف بر مى آمدند.
ص: 344
3 . ساير ملل و مذاهب جهان كه شامل زرتشتيان ايران و بودائيان و بت پرستان كشورهاى دور دست مى شد.
با دقت در اين سه گروهى كه به عنوان كفّار مطرح بودند، بدون شك همه آنان از ظهور اسلام باخبر بودند، و تمام توجهشان به روزگار بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله بود؛ و گويا انتظار داشتند كه مانند هر دين و مذهب و گروهى كه ظهور مى كند و بقاى آن در گرو تعيين راه آينده آن است، ببينند اسلام براى آينده بلند مدت خود چه برنامه اى دارد، و ضامن بقاى آن بعد از آوردنده آن يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله چيست؟ با اطلاع از اين نقطه بود كه مى توانستند نقشه ها و حيله هاى دقيقى براى نابودى و تخريب اين دين نوپا آماده كنند.
كلمه «يئس» از يك سو مطلق است و جهت يأس آن ذكر نشده است. بنابراين معناى آن نااميدى دشمنان اسلام از همه جهات است و گويا با اعلام ولايت در غدير همه راه ها را بر خود بسته ديدند و از هر نقشه و حيله اى مأيوس شدند. از سوى ديگر
مورد آن مشخص شده است كه از چه چيزى مأيوس شدند و آن «دين مسلمانان» است كه با عبارت «مِنْ دينِكُمْ» آمده است.
اگر اطلاق در «يَئِسَ» را با اطلاق «الَّذينَ كَفَرُوا» ضميمه كنيم در مى يابيم كه واقعه غدير با آن عظمت كه در سه روز انجام گرفت، همه كافران را - با هر نقشه و حيله اى كه ممكن بود از هر كدام صادر شود - نااميد كرد.
اكنون بايد اسرار اين نااميدى كافران بيان شود و حساس ترين نقطه غدير كه باعث اين نااميدى شده روشن گردد.
ص: 345
محور اصلى غدير كه باعث نااميدى همه دشمنان اسلام شد اعلام ولايت مطلقه دوازده امام معصوم عليهم السلام از اولين روز رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله تا آخرين روز دنيا بود. اين كوتاه ترين جمله اى است كه درباره رمز غدير مى توان به كار برد، و بلندترين برنامه اى است كه در تمام جوامع بشرى براى آينده ملتى پيش بينى شده است. اين محور همه نوع از صلاح دين و دنيا و آخرت بشر را در سايه حفظ اسلام ضمانت مى كند، و در هر زمان و مكانى حتى يك انسان وجود داشته باشد او را با هيچ مشكلى رو به رو نمى كند و همه نيازهاى او را بر مى آورد. به عبارت ديگر جانشين تمام عيارى به جاى پيامبر صلى الله عليه و آله قرار مى گيرد در حدى كه گويا او تا آخرين روز دنيا همچنان زنده و همراه مردم است.
آنچه هيچيك از كفار و دشمنان درباره آينده اسلام انتظارش را نداشتند و احتمالش را هم نمى دادند ولايتى بود كه وسعتش صاحب اختيارى مطلق انسان ها بود، به ضميمه عصمت كه هيچ احتمال خطايى در آن راه ندارد و بشر را از پيمودن راه اشتباه مصون مى دارد. اضافه بر اين دو، ركنِ سوم آن امامت و خلافتى بود كه بلافاصله و از اولين لحظه رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله آغاز مى شد و به هيچكس مهلت تخريب و تحريف نمى داد. ركن ديگر آن است كه اين راه تا پايان آن - كه آخرين روز دنياست - پيش بينى شده كه دوازده امام عليهم السلام يكى پس از ديگرى حضور داشته باشند و اجازه خلأ در اين زمينه ندهند، اگر چه عمر يكى از آنان بسيار طولانى باشد، و اين روند تا قيام قيامت ادامه يابد.
با اعلان چنين ولايتى بود كه ساير ملل جهان، دين اسلام را در پيشرفته ترين نوع
ص: 346
آينده نگرى يافتند، و در مقايسه با آنچه در مخيله خود پرورده بودند خود را بسيار ناچيز ديدند. يهود و نصارى نيز گذشته از انطباق اوصاف پيامبر صلى الله عليه و آله بر آنچه در كتاب هايشان آمده بود، با تعيين جانشينان آن حضرت اين تطبيق را بيشتر دريافتند چرا كه حتى نام ايشان در تورات و انجيل آمده بود؛ و با وجود آنان شخص پيامبر صلى الله عليه و آله را در برابر خود حاضر مى ديدند.
از همه كافرين خطرناكتر منافقين بودند كه تمام توطئه ها و نقشه ها را براى بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله آماده كرده بودند، كه وقتى آن حضرت حضور نداشته باشد با بى پروايى و فرصت طلبى خود جامعه مسلين را بر هم بريزند و به انحراف بكشانند. اما با منصوب شدن فردى قدرتمند چون على بن ابى طالب عليه السلام و سپردن تمام شئون پيامبر صلى الله عليه و آله به او، آنان نيز نقشه هاى خود را بر آب ديدند و فهميدند كه به آسانى نمى توانند به اهداف خود دست يابند و لذا جمله «بَطَلَ كَيْدُنا» را بر زبان آوردند كه ذكر خواهد شد.(1)
اين يأس و نااميدى دشمنان اسلام تا آنجا پيش رفت كه ابليس و شياطين - كه پايه گذاران كفرو نفاق در جهانند - اهميت و ارزش اعلان چنين ولايتى در غدير را دريافتند، و در بين خود از اين شكست فرياد بر آوردند. اصحاب ابليس به او گفتند:
اين امت مورد رحمت قرار گرفتند و از گمراهى محفوظ شدند و ديگر نه ما را و نه تو را بر آنان راهى نيست، چرا كه امام و پناه خود بعد از پيامبرشان را شناختند.(2)
ابليس هم به آنان گفت:
ص: 347
اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد هرگز معصيت خداوند انجام نخواهد گرفت.(1) اين گونه كه او سخن گفت برنامه مستحكمى را پيش بينى كرد كه هر كدام از جانشينانش از دنيا برود ديگرى جاى او را خواهد گرفت.(2)
مى بينيم كه ابليس و شياطين كه انواع راه هاى گمراهى مردم را تجربه كرده اند، چگونه از اهميت برنامه پيامبر صلى الله عليه و آله آگاهند و در صورت اجراى آن خود را شكست خورده مى يابند.
آخرين نكته اى كه درباره آيه «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا . . .» بايد خاطر نشان سازيم پاسخ به اين سؤال است كه اگر همه دشمنان اسلام از همه جهت مأيوس شدند، پس آنچه در روزهاى بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله مى بينيم و انحراف اكثريت مسلمانان در بلند مدت زمان مشاهده مى شود، چگونه قابل تحليل است؟
پاسخ اين سؤال آن است كه منظور از يأس كفار، وجود برنامه دقيقى است كه اگر به درستى اجرا شود آنان مأيوس خواهند شد؛ و خداوند چنين آينده اى را براى مسلمانان پيش بينى كرده و عظيم ترين اتمام حجت خود را بر آنان نموده و اعلاترين درجه لطف را در حق آنان روا داشته است.
لذا مى بينيم كه از منافقين گرفته تا ابليس و يارانش با ديدن مراسم غدير رسما اعتراف كردند كه اگر چنين برنامه اى پا بگيرد و به مرحله عمل برسد، همه نقشه هاى آنان بر آب است و هر راهى براى تخريب اسلام مسدود مى گردد؛ و با يأس كامل در پى روزنه اى بودند كه مگر از طريق آن خنجرى از پشت سر وارد آوردند.
ص: 348
از يك سو منافقين را مى بينيم كه با نسبت هاى جسارت آميزى مانند جنون و هذيان و تعصب به پيامبر صلى الله عليه و آله در صدد سقوط غدير و ولايت بودند، و با محكم كردن عهد و پيمان بين خود و توطئه قتل پيامبر و على عليهماالسلام در صدد بر هم ريختن برنامه دقيق اسلام بودند. از سوى ديگر ابليس را مى بينيم كه به يارانش مى گويد: «اصحاب پيامبر به من وعده داده اند كه به هيچيك از گفته هاى او اقرار نكنند و آنان هرگز اين پيمان خود را نمى شكنند».(1) در نگاهى ديگر آن قدر مردم را وسوسه مى كند و به سوى ضلالت سوق مى دهد كه بعد از غصب خلافت توسط سقيفه به يارانش مى گويد:
چگونه ديديد مرا هنگامى كه كارى كردم تا امر خدا و پيامبر را درباره اطاعت على بن ابى طالب كنار گذاردند!(2)
اين گفته هاى شيطان و اقدامات او حاكى از آن است كه شأنيت و اقتضاى آن برنامه الهى يأس همه دشمنان اسلام بوده است، ولى اگر مانعى بر سر راه آن ايجاد شود طبيعى است كه آن يأس هاى دشمنان به اميد تبديل خواهد شد. اينجاست كه هر كس به هر اندازه در انحراف مردم از مسير ولايت شريك باشد در اقدامات اميد دهنده به دشمنان اسلام سهيم بوده و به همان اندازه در باز كردن دست كافران بر روى مسلمانان و تسلط فكر و فرهنگ آنان در جامعه مسلمين دخيل است.
از همين جا به عظمت جنايت سقيفه و يارانش و همه آنان كه مقام ولايت را تنها گذاشتند پى مى بريم، كه چگونه اميد كفار به تسلط بر مسلمانان را زنده كردند و آن غبار يأس را از چهره آنان زدودند و مديون نسل هايى شدند كه تا امروز ضربه هاى كارى از كفار و منافقين مى خورند و روز به روز تسلط آنان را بر خود عميق تر مى يابند.
ص: 349
از همين جا بود كه سلمان در لحظاتى كه اميرالمؤمنين عليه السلام را براى بيعت اجبارى با ابوبكر به مسجد آورده بودند، به عمر گفت:
سَمِعْتُ رَسُولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَقُولُ: «اِنَّ عَلَيْكَ وَ عَلى صاحِبِكَ الَّذى بايَعْتَهُ مِثْلَ ذُنُوبِ جَميعِ اُمَّتِهِ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ مِثْلَ عَذابِهِمْ جَميعا».
از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: «مثل گناه همه امت تا روز قيامت و نيز مثل عذاب همه آنان بر تو و رفيقت خواهد بود كه با او بيعت كردى».(1)
ص: 350
وَ اِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتِنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذينَ لايَرْجُونَ لِقائَنَا ائْتِ بَقُرآنٍ غَيْرِ هذا اَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ لى اَنْ اُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسى اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحى اِلَىَّ اِنّى اَخافُ اِنْ عَصَيْتُ رَبّى عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ.
و هنگامى كه آيات روشن ما بر آنان تلاوت مى شود، كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند مى گويند: قرآنى غير از اين براى ما بياور يا آن را تبديل كن. بگو: براى من چنين حقى نيست كه آن را از پيش خود تبديل نمايم. من جز آنچه بر من وحى مى شود تابع چيز ديگرى نيستم. من اگر سرپيچى از امر پروردگارم نمايم از عذاب روزى بزرگ مى ترسم.
دشمنان داخلى اسلام يعنى منافقين كه انجام دقيق برنامه غدير و معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام از فراز منبرِ آن، تمام نقشه ها و افكارشان را در هم ريخته بود و آيه يأس بر يكديگر مى خواندند و «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ» از چهره ها و رفتار آنان ديده مى شد، اكنون راه هاى تازه اى را جستجو مى كردند كه شايد گريزى از كار انجام شده پيدا كنند.
اولين شگردى كه به ميان آوردند مسئله تبديل على عليه السلام به شخص ديگرى بود. در مطرح كردن اين فكر شيطانى سه مرحله طى شد. منافقين ابتدا اين مطلب را در بين خود مطرح كردند. سپس رسما به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و مطلب را مطرح كردند. آنگاه به عنوان كسى كه به خيال آنان جايگزين على عليه السلام مى شود صريحا نام ابوبكر و عمر را به ميان آوردند! نزول آيه 15 سوره يونس بعد از نقل سخنشان پاسخ قاطعى به آنان بود كه دليل آن را نيز همراه داشت. متونى كه جزئيات و مراحل اين توطئه منافقين را ترسيم مى كند چهار حديث است كه ذيلاً مى آوريم:
ص: 351
امام باقر عليه السلام درباره مرحله اول توطئه كه در مجلس خصوصى خواهان امام ديگرى به جاى على عليه السلام شدند، چنين بيان مى فرمايد:
اينكه خدا مى فرمايد: «اِئْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا اَوْ بَدِّلْهُ»: «قرآنى غير از اين بياور يا اين را تبديل كن»، اين سخن دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله است كه پشت سر حضرت سخن مى گفتند و گمان مى كردند خداوند سخن آنان را نمى شنود. آنان مى گفتند: «اى كاش امام ديگرى غير از على براى ما قرار مى داد و به جاى او ديگرى را جايگزين مى كرد»! خداوند عزوجل در رد سخن آنان فرمود: « قُلْ ما يَكُونُ لى اَنْ اُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسى»: «بگو: من حق ندارم از پيش خود او را تبديل به ديگرى نمايم» يعنى اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام را. «اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحى اِلَىَّ . . .»: «جز آنچه بر من وحى مى شود تابع چيز ديگرى نيستم»، يعنى آنچه درباره على عليه السلام بر من وحى شده
است.(1)
در حديث ديگرى همين منظره تمايل به غاصبين خلافت پيدا مى كند و در واقع اين توطئه از سوى آنان براى مطرح كردن خودشان است:
كلام خداوند تعالى: «قالَ الَّذينَ لايَرْجُونَ لِقائَنا ائْتِ بِقُرآنٍ غَيْرِ هذا اَوْ بَدِّلْهُ»: «كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند گفتند: قرآنى غير از اين بياور يا آن را تبديل به غير آن كن»، اين سخن دشمنان خدا پشت سر پيامبر صلى الله عليه و آله است در حالى كه گمان مى كردند آن حضرت سخنشان را نمى شنود كه گفتند:
ص: 352
«اى كاش على را امام قرار نمى داد و ما را امام قرار مى داد، يا اكنون كه او را امام قرار داده تبديل مى كرد و ما را به جاى او قرار مى داد». خداوند عزوجل در رد آنان فرمود: «قُلْ ما يَكُونُ لى اَنْ اُبَدِّلَهُ».(1)
امام باقر عليه السلام در حديث ديگرى، مرحله جدى تر اين توطئه را كه تصريح به نام ابوبكر و عمر است با قرائت فرازهايى از آيه چنين بيان فرمود:
كلام خداوند تعالى: «وَ اِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتِنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذينَ لايَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا اَوْ بَدِّلْهُ، قُلْ ما يَكُونُ لى اَنْ اُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسى اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحى اِلَىَّ»: «هنگامى كه آيات روشن ما بر آنان تلاوت مى شود، كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند مى گويند: قرآنى غير از اين براى ما بياور يا آن را تبديل كن. بگو: براى من چنين حقى نيست كه آن را از پيش خود تبديل نمايم. من جز آنچه بر من وحى مى شود تابع چيز ديگرى نيستم». منظور از اين كلام خداوند آن است كه گفتند: «اگر به جاى على عليه السلام ابوبكر و عمر را قرار دهد تابع او مى شويم»!!(2)
حذيفه يمانى كه خود حاضر در غدير بوده، مرحله نهايى اين توطئه را - كه اظهار صريح آن در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله است - در داست-ان بلند غدير چنين ترسيم نموده است:
ص: 353
منافقين به يكديگر نگاه كردند و گفتند: «قلب هاى ما هرگز طاقت ولايت على همراه با اطاعت او را ندارد. از پيامبر بخواهيم كه او را براى ما تبديل كند»! آنان نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و اين درخواست خود را به او خبر دادند. خداوند تعالى آيه اى از قرآن نازل كرد: «قُلْ ما يَكُونُ لى اَنْ اُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ
نَفْسى اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحى اِلَىَّ اِنّى اَخافُ اِنْ عَصَيْتُ رَبّى عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ»: «بگو من حق ندارم از پيش خود آن را تغيير دهم. من جز آنچه بر من وحى مى شود تابع چيز ديگرى نيستم. من اگر سرپيچى از امر پروردگارم نمايم از عذاب روزى بزرگ مى ترسم».(1)
در اين چهار روايت تصريح به جواب بودن آيه به سخن منافقين در غدير و نزول آن در آن موقعيت را به صراحت ديديم. در يك حديث از امام كاظم عليه السلام شأن نزول اين آيه در غدير پس از سخن معاويه ذكر شده است. اين حديث منافاتى با احاديث قبلى ندارد، زيرا اين گفتگوها بين منافقين بوده كه يكى از آنان معاويه بوده است و در همين حديث سخن مطرح شده به جمع آنان نسبت داده شده است. متن حديث در بيان واقعه غدير چنين است:
معاويه پسر هند برخاست و با تكبر به راه افتاد و با حال غضب از مجلس غدير خارج شد در حالى كه مى گفت: «به خدا قسم محمد را بر گفتارش تصديق نمى كنيم»! خداوند اين آيه را نازل كرد: «قالَ الَّذينَ لايَرْجُونَ لِقاءَنا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا اَوْ بَدِّلْهُ»: «كسانى كه اميد ملاقات ما را نداشتند گفتند: قرآنى غير از اين بياور يا آن را تبديل كن»، منظورشان اين بود كه امامانى غير از على براى ما قرار ده. همه اينها از روى حسد نسبت به على عليه السلام بود كه پاكترين بود. اين اظهار حسد بود، و آنچه در سينه هايشان نهفته بود بزرگتر از اين بود.(2)
ص: 354
آنچه از نزول اين آيات در شأن غدير استفاده مى شود پنج نكته زيباست كه جا دارد در تابلوهاى ولايت معرفى شود:
ولايتى كه در غدير مطرح شد از آيات بينات الهى است، چرا كه خداوند مى فرمايد: «وَ اِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتِنا بَيِّناتٍ . . .»: «هنگامى كه آيات روشن ما بر آنها تلاوت شود . . .». اين بدان معنى است كه اعلان ولايت در غدير هم از آيات و حجت هاى الهى بر مردم است كه خداوند بدين وسيله تا ابد بر انسان ها اتمام حجت فرمود؛ و هم برنامه غدير به قدرى دقيق و حساب شده بود كه مطلب براى همه بيِّن و روشن شد و ابهامى براى كسى باقى نماند و عذرى براى كسى باقى نگذارد، چنانكه حضرت زهرا عليهاالسلام مى فرمايد: «بعد از روز غدير خم خداوند هيچ دليل و عذرى براى احدى باقى نگذاشته است».(1)
كسانى كه قلبشان تحمل ولايت على عليه السلام را نداشت و خواهان جايگزينى ديگرى به جاى او بودند، از سوى خداوند صريحا منكرين روز قيامت معرفى شده اند، و اين معنى درباره آنها با تعبيرى عميق كه حاكى از بى اعتقادى آنان است ذكر شده كه مى فرمايد: «الَّذينَ لايَرْجُونَ لِقائَنا»: «كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند»، يعنى چنين انتظارى در دلشان وجود ندارد. اين بدان معنى است كه پيشنهاد تبديل در امر امامت به معناى ناآشنايى با مبانى اسلام و بى اعتقادى به صدور فرامين آن از منبع وحى الهى است. دارنده چنين اعتقادى در واقع با خدا كارى ندارد و از قيامت نمى ترسد، بلكه فقط به فكر تأمين خواسته هاى دنيوى خويش است به هر صورت كه ممكن شود، و اين
ص: 355
چيزى است كه در سقيفه و همه خلفاى غاصب از ابوبكر و عمر گرفته تا بنى اميه و بنى العباس مشهود است.
با تصريح روايات بر نزول آيه در مورد اعلان ولايت در غدير، آن كلمه اى كه در اين آيه منطبق بر اميرالمؤمنين عليه السلام مى شود كلمه «قُرْآنٍ» است، چرا كه از قول دشمنان على عليه السلام مى فرمايد: «ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا»: «قرآنى غير از اين بياور». امام صادق عليه السلام نيز در تفسير آيه مى فرمايد: «ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا اَوْ بَدِّلْهُ»، منظور اميرالمؤمنين عليه السلام است.(1)
اين معناى قرآن ناطق بودن اميرالمؤمنين عليه السلام و عِدلِ قرآن بودن آن حضرت است كه در حديث ثقلين بيان شده است آنجا كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «من در ميان شما دو چيز گرانبها باقى مى گذارم كه اگر به آن دو تمسك كنيد هرگز گمراه نمى شويد: كتاب خدا و اهل بيتم. خداوند لطيف خبير به من سپرده است كه اين دو از يكديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند مانند اين دو - و حضرت دو انگشت سبابه خود را كنار يكديگر قرار دادند - نه مانند اين دو - و حضرت انگشت سبابه و وسط را نشان دادند - ».(2)
سه جمله پشت سر هم در اين آيه، ارتباط غدير با وحى را از جوانب مختلف محكم مى نمايد، و هر يك از آنها دليل جداگانه اى بر آسمانى بودن غدير است. اين سه فراز عبادتند از:
ص: 356
«قُلْ ما يَكُونُ لى اَنْ اُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسى»: «من حق ندارم آن را از پيش خود تبديل نمايم».
اين جمله ناظر به برنامه ربّانى پيامبر صلى الله عليه و آله در رسالت خويش است كه در همه موارد معارف و احكام اسلام - بدون استثناء - از پيش خود سخن نمى گويد، و او امين پروردگار است كه هرگز در آنچه ابلاغش به او واگذار شده تغييرى نمى دهد. بنابراين با قاطعيت به همه اهل جهان اعلام شده كه غدير يك امر الهى است كه هيچكس قادر به تغيير و تبديل آن از پيش خود نيست، و انجام هر تغييرى در آن از سوى هر كس كه باشد مخالفت مستقيم با فرمان خداست. اين تابلوى جهنم است كه براى هميشه بر پيشانى اهل سقيفه و اتباع آنان نقش بسته كه هيچ عذر و بهانه و مصلحت انديشى از سوى آنان پذيرفته نخواهد شد، چرا كه بازگشت آن به «تبديل مِنْ تِلْقاءِ نَفْس» است كه حتى شخص پيامبر صلى الله عليه و آله خود را از آن برئ مى داند.
«اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحى اِلَىَّ»: «من تابع نيستم مگر آنچه بر من وحى مى شود».
اين جمله صراحت در وحيانى بودن غدير دارد و ناظر به ارتباط دائمى منبع وحى با پيامبر صلى الله عليه و آله است. گذشته از عبارت «يُوحى اِلَىَّ» كه تصريح به حضور وحى در غدير است، كلمه «اَتَّبِعُ» اين معنى را محكم تر مى كند كه اصلاً براى پيامبر خدا راه ديگرى وجود ندارد. يعنى اگر پيرو وحى نباشد پس پيرو انسان ها باشد يا از هواى نفس خويش سخن بگويد؟ گويا حضرت با قاطعيت مى فرمايد: «من تابع وحى هستم و بس! من هيچ منبعى جز وحى براى رسالتم ندارم. من از غير آنچه خدا به وسيله وحى بر من نازل مى كند مطلب ديگرى براى ابلاغ به مردم ندارم»! يعنى غدير از وحى گرفته شده و به هيچ منبع ديگرى ارتباط ندارد، و پيامبر صلى الله عليه و آله در ابلاغش راهى جز اين نپيموده
ص: 357
است. اين فراز آيه تداعى كننده اول آيه تبليغ است كه مى فرمايد: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»، و معنايش اين است كه آنچه درباره غدير تبليغ مى كنى از جانب خداوند نازل شده است.
«اِنّى اَخافُ اِنْ عَصَيْتُ رَبّى عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ»: «من اگر از امر پروردگارم سرپيچى كنم از عذاب روز عظيمى مى ترسم».
اين جمله ناظر به اين است كه حجج الهى بندگان منتخب خدا هستند كه هرگز تخطى از امر الهى در رسالتشان معنى ندارد. خوفى كه آنان از خدا دارند از همه بندگان بالاتر است، و لذاست كه در آنان سرپيچى از امر الهى راه ندارد. درباره غدير معناى اين جمله چنين مى شود كه وقتى ولايت على عليه السلام از طرف خداست و من حق تغيير آن را ندارم، يك راه مى ماند و آن اينكه عصيان پروردگار نمايم و آن را تبديل نمايم، در حالى كه من از عذاب الهى وحشت دارم و خدا ترسىِ من اين اجازه را نمى دهد.
اين فراز آيه تداعى كننده فراز دوم آيه تبليغ است كه فرمود: «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»: «اگر ولايت را ابلاغ نكنى رسالت خدا را نرسانده اى»، و پيامبر صلى الله عليه و آله در شرح آن فرمود: «آنچه خدا به من وحى كرده ادا مى نمايم از خوف اينكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد كه هيچكس نتواند آن را دفع كند».(1)
مُفضَّل از امام صادق عليه السلام يك جمع بندى در تفسير اين آيه نقل كرده كه همه اين جوانب را در بر مى گيرد. او از آن حضرت درباره «اِئْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا اَوْ بَدِّلْهُ» سؤال كرد، و حضرت فرمود:
ص: 358
آنان گفتند: «على را تبديل كن» و معنايش اين بود كه: «او را تبديل كن و يا خليفه اى غير از او براى ما قرار ده». خداوند سبحان در جواب گفته آنان به پيامبرش فرمود: «بگو من حق ندارم آن را از پيش خود تغيير دهم، من - در ولايت او بر شما - جز آنچه بر من وحى شده تابع چيز ديگرى نيستم. من اگر از پروردگارم - در بيان ولايت - سرپيچى كنم از عذاب روز عظيمى ترس دارم».(1)
با توجه به رواياتى كه درخواست كنندگان تبديل على عليه السلام به ديگرى را معرفى كرد و چگونگى رفتار آنان را بيان نمود و دقت در متن آيه كه بيانگر اعتقاد قلبى اعتراض كنندگان به منصوب نبودن على عليه السلام از سوى خداست، تصوير پنهان اين پيشنهاد تبديل بدست مى آيد كه ذيلاً به روشن كردن جوانب آن مى پردازيم:
درخواست تبديل از سوى آنان پس از شنيدن خطبه بلند غدير بود، كه حضرت در آن مسئله ولايت و الهى بودن آن و امر مؤكد خداوند و نزول آيه تبليغ را كاملاً بيان فرمود و حتى بيعت لسانى گرفت. بنابراين اصلاً جايى براى اين پيشنهاد نبود و مطرح كردن آن حاكى از مطلب ديگرى بود.
وقتى خداوند در پاسخ آنان سه مسئله «از پيش خود گفتن (مِنْ تِلْقاءِ نَفْسى)» و «پيروى از وحى (اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحى)» و «عصيان و سرپيچى از امر پروردگار (اِنْ عَصَيْتُ رَبّى)» را مطرح مى فرمايد ناظر به اين است كه آنان كاملاً متوجه بوده اند كه
ص: 359
اين اعتراضشان چنين مفهومى دارد. گويا در پيشنهادشان به پيامبر صلى الله عليه و آله چنين گفته اند: «اى فرستاده خدا، اگر چه ما از خطبه تو فهميديم كه ولايت على از طرف خداست و تأكيد بر آن فرموده در حدى كه كوتاهى در آن نرساندن رسالت الهى و مستوجب عذاب است، و پس از چنين تأكيدى هم روشن است كه خداوند راه تغيير و تبديل در اين باره را بسته است، ولى بيا و از پيش خود دست به چنين اقدامى بزن و صاحب مقام ولايت را تغيير ده و به وحى كارى نداشته باش و از اينكه عصيان پروردگار پيش مى آيد نگران مباش»!
اگر آنان اين گونه هم نگفته باشند مطرح كردن چنين پيشنهادى بعد از آن خطابه غَرّا جز اين معنى را نمى دهد. لذاست كه حضرت در پاسخ آنان مى فرمايد: «من از پيش خود چنين كارى را نمى توانم انجام دهم و من تابع خدايم و هرگز از امر خدا سرپيچى نمى كنم».
در آيه اعتراض كنندگان صريحا افراد بى اعتقاد به قيامت معرفى شده اند، آنجا كه مى فرمايد: «قالَ الَّذينَ لايَرْجُونَ لِقاءَنا». يعنى اگر كسى خود را در انتظار روزى بداند كه بايد پاسخگوى پروردگارش باشد هرگز جرئت چنين پيشنهادى را به خود نمى دهد و بخوبى مى فهمد كه خدا حجت را تمام كرده، و اگر بنا باشد در هر يك از اوامر الهى بندگان پيشنهاداتى براى خدا داشته باشند، اين معنايى جز مسخره كردن خدا ندارد.
با در نظر گرفتن سه نكته مزبور، اين نتيجه به دست مى آيد كه پيشنهادكنندگان تبديل على عليه السلام به ديگرى به خدايى اعتقاد نداشتند و پيرو آن روز جزا را قبول نداشتند،
ص: 360
و براى آنان نبوت خود پيامبر صلى الله عليه و آله هم رياست طلبى بود و معتقد بودند كه حضرت پس از اينكه حكومت خود را به طور كامل بر مردم اجرا نموده اكنون مى خواهد فاميل خود را بر مردم مسلط كند، چنانكه به صراحت اين را گفتند و قبلاً ذكر شد.(1) با اين اعتقاد مسئله اى به نام ارتباط ولايت با خدا را بهانه اى از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله براى تحكيم سخنان خود مى دانستند. با چنين تفكرى به راحتى پيشنهاد تغيير دادند و بر آن اصرار ورزيدند و اميد داشتند كه بتوانند حضرت را وادار به خواسته خود كنند.
خدا و رسول هم در برابر اين پيشنهاد كه اين همه معناى منفى به دنبال داشت، پاسخ قاطع دادند و بار ديگر ارتباط غدير با وحى را مؤكد نمودند تا بر نسل هاى آن روز و آينده معلوم شود خلافت بازيچه نيست كه طبق مصلحت و شرايط زمان و مكان و اجتماع قابل عوض كردن صاحب آن باشد و يا طبق خواسته مردم انتخاب شود يا تغيير يابد، همان گونه كه در سقيفه و طول خلافت بنى اميه و بنى عباس و عثمانيان چنين بود و اين مقام عُظمى را بازيچه قرار دادند.
آن كس كه مقام ولايت را منصوب كرده خداى حكيم است كه هر كارى را از روى حكمت انجام مى دهد و معرفى على عليه السلام در غدير براى مقام امامت و خلافت اقتضاى حكمت الهى است كه تغيير در آن معنى ندارد.
دانستن اين نكته كه اعتراض كنندگان در غدير در واقع بت پرستان سابق بودند و اسلام را مسخره مى كردند، تحليل بسيارى از آنچه در حاشيه غدير از سوى دشمنان به وقوع پيوست را آسان مى كند، و پيرو آن پايه اقدامات مخرب اهل سقيفه را در طول حكومت خود روشن مى نمايد. پرده از اين همه اسرار در روزى برداشته شد كه نامه
ص: 361
دومى به معاويه از صندوق سقيفه بيرون آمد و فرازهاى اول آن نشان داد كه آنچه بر دست غاصبين انجام مى شده از كدامين فكرها و قلب ها فرمان مى گرفته است. او در آغاز نامه اش چنين مى نويسد:
به هُبَل قسم و به بت هاى كوچك و بزرگ و به لات و عُزّى قسم، كه عمر از آغازى كه آنها را عبادت كرده، انكارشان ننموده است و هرگز خدايى براى كعبه عبادت نكرده و هيچ سخنى از محمد را تصديق نكرده، و سر تسليم در برابر او نشان نداده مگر براى آنكه بر او حيله كند و ضربه ناگهانى بر او بزند. او براى ما سحر عظيمى را آورد كه سحر او از سحر بنى اسرائيل بالاتر بود. او گذشته از سحر آنان چيزهاى تازه اى آورد كه اگر آنان حاضر بودند اقرار مى كردند كه او سيد ساحران است!!
اى پسر ابوسفيان، بر روش قوم خود باش و از دين خود پيروى كن و بر آنچه گذشتگانت به آن معتقد بوده اند وفادار باش كه انكار كردند اين كعبه اى را كه مى گويند براى آن خدايى هست كه دستور داده به آنجا بيايند و طواف كنند و آن را قبله آنان قرار داده است . . . مگر از پرستش بت ها و لات و عُزى كه از سنگ و چوب و مس و نقره و طلا هستند چه ايرادى ديده بود؟! نَه! قسم به لات و عزى، ما هيچ دليلى براى خروج از اعتقادى كه قبلاً داشتيم نيافتيم، اگر چه آنان مردم را به اشتباه انداختند!! با چشم بصيرت بنگر و با گوش شنونده دل بسپار و با عقل و قلبت در كار آنان دقت كن، و از لات و عُزى تشكر كن كه ابوبكر بر امت محمد خليفه شد و در اموال و خون و دين و جان و حلال و حرام آنان حكومت و تصرف كرد.(1)
ص: 362
وَ لَقَدْ اُوحِىَ اِلَيْكَ وَ اِلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ اَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ. بَلِ اللّه َ فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشّاكِرينَ.
به تو وحى شده و به آنان كه قبل از تو بودند كه اگر شريك نمايى عمل تو ساقط مى شود و از زيانكاران خواهى بود. بلكه خدا را عبادت كن و از شكر گزاران باش.
منافقين به خوبى متوجه بودند كه تا حد امكان بايد كارشكنى ها و تخريب خود را در ايام توقف سه روزه در غدير انجام دهند تا نتايج فورى و قطعى از آن بگيرند، چرا كه مسئله هنوز در آغاز راه بود و تغيير و يا محو آن از خاطره ها آسان تر بود. از اين عجله
منافقين در اقداماتشان در روايات مربوط به اين آيه تعبير به «فِى ابْتِداءِ الاَْمْرِ» شده است.(1)
اين بود كه با شكست در نقشه هايى كه براى انجام نشدن مراسم غدير مى كشيدند، پس از اتمام مراسم هنوز نااميد نبودند و به فكر باز گرداندن عمل انجام شده افتاده بودند. حيله اول در اين راه مطرح كردن مسئله تغيير و تبديل على عليه السلام به ديگرى بود كه با پاسخ قاطع پيامبر صلى الله عليه و آله با شكست روبرو شد.(2) اكنون حيله ديگرى به كار بستند و مسئله شركت ديگران با على عليه السلام در خلافت را مطرح كردند، و با نزول آيه «لَئِنْ اَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ» پاسخ قطعى دريافت كردند و بار ديگر شكست خوردند.
در رواياتى كه درباره اين آيه وارد شده، به نازل شدن آن دقيقا پس از مطرح كردن
ص: 363
شركت ديگران در ولايت تصريح شده و فرموده اند: «فَأَنْزَلَ اللّه ُ تَعالى»، و يا فرموده اند: «فَهَبَطَ جَبْرَئيلُ عَلَى النَّبِىِّ صلى الله عليه و آله».(1) همچنين به صراحت ذكر شده كه پيشنهاد شركت در خلافت پس از شكست در پيشنهاد تبديل و تغيير على عليه السلام بوده است. عبارتى كه اين مطلب را بيان مى كند چنين است:
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را براى امامت منصوب نمود عده اى از قريش نزد آن حضرت آمدند و گفتند: يا رسول اللّه، مردم تازه مسلمان شده اند و راضى نمى شوند كه نبوت در شما و امامت در پسر عمويت باشد. اگر آن را به غير او منتقل نمايى بهتر خواهد بود. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من اين كار را با رأى خود انجام نداده ام كه درباره آن اختيارى داشته باشم. اين خداوند است كه به من دستور آن را داده و آن را بر من واجب كرده است. به آن حضرت گفتند: اگر از ترس مخالفت با پروردگارت اين كار را انجام نمى دهى، پس مردى از قريش را با او در خلافت شريك نما تا مردم با حضور او آرام گيرند، و اين كار شما به نتيجه برسد و مردم با شما مخالفت نكنند. اينجا بود كه اين آيه نازل شد: «لَئِنْ اَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ».(2)
مى بينيم كه منافقين به صورت مُزَوِّرانه اى پيشنهادات خود را از پيش طبقه بندى كرده بودند، كه با هر شكستى متوسل به مورد بعدى شوند. اگر حضرت پذيرفت كه خليفه را تغيير دهد تير به هدف خورده است؛ و اگر نپذيرفت همين كه شريكى براى خلافت او از طرف شخص پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح شود و يا لا اقل اجازه شركت ديگرى داده شود، راه براى تضعيف او باز مى شود.
ص: 364
در چنين موارد نيرنگ آميزى، جستجوى اينكه چه كسى يا كسانى اين پيشنهاد را مطرح كرده اند مى تواند پرده از اسرارى بردارد. آنچه از مجموع روايات به دست مى آيد اين است كه مطرح كننده اين پيشنهاد بيش از يك نفر بوده و حتى به صورت گروهى نزد حضرت آمده اند و چنين مطلبى را گفته اند واين كار چند مرتبه تكرار شده است!
يك بار معاذ بن جبل كه از اعضاى اصلى صحيفه ملعونه است، اين پيشنهاد را به ميان آورده است. جالب است كه در مسئله تبديل و تغيير على عليه السلام هم او حضور دارد(1)، و از آن جالبتر اين است كه عبارت «اِنْدَسَّ اِلَيْهِ» در متن روايت آمده كه به معناى برخورد مُزَوّرانه با پيامبر صلى الله عليه و آله است. يعنى پيدا بود كه مطرح كردن اين پيشنهاد نوعى حيله گرى نسبت به اصل خلافت است و او را به عنوان نماينده گروهى توطئه گر فرستاده اند.(2) از روايتى استفاده مى شود كه معاذ اين پيشنهاد را دو بار مطرح كرده است: يكى قبل از اعلام ولايت بر منبر غدير و بار ديگر بعد از آن، و گويا به شدت پيگير توطئه خويش بوده است.(3)
بار ديگر عمر با گروهى از قريش نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آيد و همين پيشنهاد را مطرح مى كنند. گويا احتمال مى دهند كه اگر پيشنهاد كننده بيشتر شد احتمال قبولى آن از سوى حضرت بيشتر مى شود. عمر مى گويد: «قريش نزد من جمع شدند و نزد پيامبر آمديم و پيشنهاد خود را مطرح كرديم».(4) بار سوم عده اى از قريش جمع شدند و نزد
ص: 365
حضرت آمدند و همان پيشنهاد را به گونه اى ديگر مطرح كردند.(1) گويا با دو بار جوابِ قاطع پيامبر صلى الله عليه و آله هنوز نااميد نشده بودند!
اكنون نوبت آن است كه بدانيم پيشنهاد شركت ديگران با على عليه السلام را چگونه مطرح كردند، زيرا عمق توطئه را دقيقا از اين نقطه مى توان به دست آورد و منطور آنان را به
خوبى مى توان فهميد. نكته جالب توجه اينجاست كه در سه بارى كه در اين باره به پيامبر صلى الله عليه و آله مراجعه كرده اند مسئله را با تعابير متفاوت مطرح كرده اند.
هنگامى كه گروهى از قريش آمده اند، از راه مصلحت سنجى وارد شده اند و گفته اند:
يا رسول اللّه، مردم تازه مسلمان شده اند و راضى نمى شوند كه نبوت در شما و امامت در پسر عمويت باشد. اكنون كه از ترس پروردگارت حاضر به تغيير على بن ابى طالب و جايگزينى ديگرى به جاى او نيستى، پس مردى از قريش را در خلافت با او شريك گردان كه مردم با ديدن او از اين احساس بيرون آيند.(2)
در اينجا فقط به اينكه شخص تعيين شده از قريش باشد تأكيد كرده اند و اينكه از نظر فكرى به گونه اى باشد كه در كنار على عليه السلام تعادلى در پسند مردم ايجاد شود، نه اينكه مانند خود او باشد!! پيداست كه هدف راهيابى خط ضد على و يا لااقل بى تفاوتى نسبت به ولايت او در مسئله خلافت است.
ص: 366
آنگاه كه معاذ بن جبل مى آيد شخصى را كه با وجود او در پسند مردم تعادل ايجاد مى شود به صراحت نشان مى دهد، كه در واقع برگرفته از امضاى صحيفه ملعونه است و هدف پياده كردن آن اهداف شوم است. معاذ چنين گفت:
يا رسول اللّه، اگر ابوبكر و عمر را با على در خلافت شريك نمايى تا مردم در اين باره آرام گيرند، با اين عمل آنچه صلاح آنان است به انجام مى رسد.(1)
در روايت ديگرى معاذ گفت:
ابوبكر و عمر را در ولايت على شريك نما تا مردم براى پذيرفتن سخن تو آمادگى پيدا كنند و تو را تصديق نمايند.(2)
در اينجا معاذ با نام بردن ابوبكر و عمر از يك سو اهداف صحيفه را روشن كرد، و از سوى ديگرى تأمين نظر منافقين و دشمنان على عليه السلام را با حضور اين دو مهره شناخته شده در مقام خلافت به ميان آورد. يعنى آنان كه آمادگى آتش زدن در خانه على عليه السلام را داشتند و شب ها كه على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام بر در خانه آنان مى رفتند پاسخ رد مى دادند، در واقع امثال ابوبكر و عمر را مى خواستند. منظور معاذ هم اين بود كه اگر على بايد خليفه باشد براى تأمين نظر آن عده بايد ابوبكر و عمر را ضميمه كرد!
اكنون نوبت آن بود كه شخص نامزد شده براى خلافت از طرف معاذ، شخصا نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آيد تا از نزديك شاهد برخورد پيامبر صلى الله عليه و آله باشد. اما او تنها نمى آيد، بلكه گروهى از قريش را - كه همان منافقين هستند - با خود جمع مى كند و همراه آنان نزد حضرت مى آيند. همچنين گونه اى منّت آميز از سخن را آماده مى كند و براى آنكه خود را مطرح كند مى گويد:
ص: 367
يا رسول اللّه! ما پرستش بت ها را رها كرديم و پيرو تو شديم!! پس ما را در ولايت او شركت ده تا شريك او باشيم.(1)
اين توطئه با همه فرض هاى ممكن انجام گرفت و پيشنهاد شركت در خلافت علنا در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح شد، در حالى كه پس از آن مراسم مفصل جاى چنين پيشنهادى نبود، و اين مصلحت سنجى ها در برابر امر خداوند حكيم بر ولايت على عليه السلام مسخره اى بيش نبود.
با آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ آنان را داد و فرمود كه اين يك امر الهى است و من اختيارى درباره آن ندارم، ولى همان گونه كه در همه مراحل غدير پاسخ مستقيم الهى با نزول پيك وحى به هر توطئه گرى داده مى شد، در اينجا هم فورا دو آيه نازل شد كه خطاب آن به پيامبر صلى الله عليه و آله بود ولى در واقع پيشنهاد كنندگان را هدف گرفته بود:
وَ لَقَدْ اُوحِىَ اِلَيْكَ وَ اِلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ اَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ. بَلِ اللّه َ فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشّاكِرينَ.
به تو وحى شده و به آنان كه قبل از تو بودند كه اگر شريك نمايى عمل تو ساقط مى شود و از زيانكاران خواهى بود. بلكه خدا را عبادت كن و از شكر گزاران باش.(2)
نزول اين آيه فقط پاسخ منفى به پيشنهاد شركتِ ديگران در خلافت نبود، بلكه تهديد و نمودار كننده غضب الهى از چنين پيشنهادى بود. بايد هم چنين پاسخ قاطعى در مقابل چنين پيشنهادى در متن قرآن مطرح مى شد تا سند ابدى در برابر مطرح كنندگان آن باشد.
ص: 368
دنباله داستان را بايد از زبان عمر بشنويم كه اين آيه را همچون پُتكى بر سر خود احساس كرده و هرگز انتظار آن را نداشته است. او مى گويد:
با شنيدن اين آيه سينه ام تنگ شد، و از فشارى كه بر من وارد شد از نزد پيامبر با حالت فرار بيرون آمدم. در آن حال به سوارى برخورد كردم كه سوار بر اسبى با من رو به رو شد و عمامه زرد رنگ بر سر داشت كه بوى مشك از آن ساطع بود. او به من گفت: اى مرد! محمد پيمانى بست كه جز كافر يا منافق آن را بر هم نمى زند!
من نزد پيامبر آمدم و اين ماجرا را به او خبر دادم. پيامبر گفت: آيا آن اسب سوار را شناختى؟ او جبرئيل بود! پيمان ولايت بر شما عرضه شد، اگر آن را بر هم زنيد يا در آن شك نماييد روز قيامت من خصم شما خواهم بود.(1)
در تفسير آيه نازل شده درباره شركت در خلافت سه حديث وارد شده، كه به خوبى جوانب آن را روشن كرده است. در روايتى امام باقر عليه السلام در بيان آيه مى فرمايد: «اگر بر ولايت على عليه السلام شريكى قائل شوى عمل تو نابود مى شود».(2) در روايت ديگرى مى فرمايد: «اگر با ولايت على به ولايت احدى امر نمايى عملت نابود مى شود و از زيانكاران خواهى بود».(3) در روايتى هر دو آيه را مورد تبيين قرار داده فرمود: «اگر غير على را در ولايت شريك نمايى عملت نابود مى شود. بلكه خدا را با اطاعت آن گونه كه فرمان داده عبادت كن و از اينكه تو را با برادر و پسر عمويت يارى نموده ام شكر گزار باش».(4)
ص: 369
نكته جالبى كه در تفسير آيه به چشم مى خورد اين است كه كلمه «اَشْرَكْتَ» در اين آيه در ظاهر به معناى «شِرك به خدا» است در حالى كه حضرت آن را به «شريك قرار دادن در خلافت» معنى كرده است. پاسخ اين سؤال در ذيل همين آيه از امام باقر و امام كاظم عليهماالسلام وارد شده است. امام باقر عليه السلام فرمود:
خداوند پيامبرى را مبعوث نمى كند كه درباره او خوف اين باشد كه براى خدا شريك قائل شود. حضرت رسول اللّه صلى الله عليه و آله هم نزد خداوند محترم تر از آن است كه به او خطاب كند: «اگر براى من شريك قائل شوى . . .» در حالى كه آن حضرت دينى بر مبناى ابطال شرك و كنار گذاشتن بت ها آورده، و هرگز با عبادت خداوند ديگرى را نپرستيده است. منظور از شرك در اين آيه
شركت چند نفر در ولايت است.(1)
امام كاظم عليه السلام نيز فرمود:
خداوند پيامبرى را به سوى مردم جهان نمى فرستد كه صاحب شفاعت درباره گناهكاران باشد در حالى كه درباره او ترس اين باشد كه به پروردگارش شرك قائل شود! پيامبر صلى الله عليه و آله نزد خداوند بسيار مورد اطمينان تر از آن است كه به او خطاب كند: «اگر شرك قائل شوى عمل تو از بين مى رود»، و اوست كه ابطال شرك و كنار زدن بت ها را آورده است، و هرگز در كنار پرستش خدا ديگرى را نپرستيده است. منظور از اين آيه آن است كه در ولايت مردان ديگرى را شريك قرار ندهى.(2)
آنچه در ارتباط با نزول اين آيه به هنگام پيشنهاد شركت ديگران در خلافت
ص: 370
مى توان استفاده كرد در دو نقطه متمركز است: شريك قائل شدن در ولايت، حبط عمل و خسارت.
در رواياتى كه آيه مزبور را تفسير كرده اند سه تعبير در معناى «شرك در ولايت» ذكر شده است:
1 . اگر با ولايت على، به ولايت ديگرى براى بعد از خود امر كنى . . .(1)
2 . اگر در ولايت على كسى را شريك قرار دهى . . .(2)
3 . اگر در ولايت على ديگرى را شريك قرار دهى . . .(3)
جمع بندى اين سه عبارت اين معنى را مى رساند كه خليفه بلا فصل پيامبر صلى الله عليه و آله يك نفر بيشتر نمى تواند باشد و او على بن ابى طالب عليه السلام است. شركت در خلافت او به هر معنى كه تصور شود باطل و مردود است و از سوى خدا پذيرفته نيست.
اگر كسى شركت را چنين معنى كند كه خلافت يك مسئوليت است نه منصب و مقام و بنابراين فرقى نمى كند كه آن را على عليه السلام در دست بگيرد يا ابوبكر يا عمر چرا كه همه يك مسئوليت را به انجام مى رسانند، اين نوعى از شرك در ولايت است. اگر كسى بگويد: خلافت پس از پيامبر صلى الله عليه و آله بلافصل و غير آن ندارد و ما چه على عليه السلام را خليفه اول
بدانيم و چه خليفه چهارم، بالاخره همه در اين خلافت سهمى داشته اند، اين نيز نوع ديگرى از شرك در ولايت است.
ص: 371
بنابراين منظور از شرك در ولايت فقط اين نيست كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله يك شوراى خلافت تشكيل شود كه در آن على عليه السلام با ديگران شريك باشد. البته اين فرض اصلى بود كه در غدير توسط منافقين مطرح شد و به شدت ردّ شد. اينجاست كه مى بينيم عده اى ناخواسته همان گفته منافقين را در اعتقاد خود جامه عمل مى پوشانند، و با دستكارى عنوان امامت و خلافت و تعميم معناى آن، شرك در خلافت را عملاً مرتكب مى شوند.
در اينجا توجه به اين نكته لازم است كه خطاب «لَئِنْ اَشْرَكْتَ . . .» اگر چه با پيامبر صلى الله عليه و آله است، ولى همان گونه كه در حديث ذكر شد(1) آن حضرت نزد خدا بالاتر از آن است كه مورد چنين خطابى قرار گيرد. بلكه منظور كسانى هستند كه بعد از اين نهى پيامبر صلى الله عليه و آله و نزول آيه صريح قرآن باز مى خواهند به گونه اى اختصاص على بن ابى طالب عليه السلام به خلافت بلا فصل پيامبر صلى الله عليه و آله را خدشه دار كنند، و پيداست كه منظورشان نجات ابوبكر و عمر از مُهر غاصبيتى است كه بر پيشانى آنان نشسته است. اينان اهداف پيشنهاد كنندگان شركت در خلافت را كه در غدير مطرح كردند دنبال مى نمايند كه مى خواستند و لو به اندازه شركت در خلافت عنوان قانونى به كار غاصبين بدهند. اينان با تغيير و دستبرد در معناى خلافت، آن شركت نفى شده را بار ديگر احيا مى كنند؛ تا مارك غاصبيت را از غاصبين مقام على عليه السلام بزدايند. مى بينيم كه هدف يكى است و صورت مطرح كردن مسئله دو گونه است.
نكته ديگرى كه در ارتباط شرك به خدا و شرك در ولايت مى توان در نظر گرفت آن است كه اگر كسى از سخن خداى يكتاى واحدِ اَحَد درباره خلافت اطاعت مى كند و هيچ خداى ديگرى را در امور جهان دخيل نمى داند بايد بداند كه امر او فقط خلافت على عليه السلام است، ولى اگر كسى سقيفه و صحيفه را خداى دوم خود مى داند و براى اوامر آن در كنار اوامر الهى ارزشى قائل است و در واقع سقيفه را به عنوان شريك خدا
ص: 372
معتقد است، در اين صورت هر گونه شريك قائل شدن در خلافت در واقع پذيرفتن امر شريكى به نام سقيفه است كه براى خدا قائل شده است. جالب تر اينكه در ظاهر اين شريك اوامر الهى آن قدر پيش رفته كه به راحتى از شركت در خلافت عبور كرده و تبديل در خلافت را عملى كرده كه پيشنهاد اولش بوده است و توانسته ابوبكر و عمر را به جاى على عليه السلام قرار دهد و حتى على عليه السلام را به اجبار براى بيعت با آنان ببرد!!
خداوند درباره غدير شديدترين تهديدها را مطرح فرموده كه حاكى از اهميت آن است، همان گونه كه در اصل ابلاغ آن مى فرمايد: «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»، درباره شريك قرار دادن در خلافت هم مى فرمايد: «لَئِنْ اَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ». يعنى سزاى بر هم زدن امر خدا درباره خلافت و لو به اندازه شريك قرار دادن، حبط عمل و خسارت است. حبط به معناى فساد و ابطال و بى ارزش شدن و از بين رفتن است. اگر كسى به هر گونه اى از تصور در خلافت اميرالمؤمنين و يازده امام عليهم السلام كه خلافتشان در غدير اعلام شده، ديگرى را شريك بداند و به عبارت ديگر خلافت كسى را در كنار خلافت آنان مشروع و بر حق بداند، اين اعتقاد مانند شرك به خداوند موجب نابودى اعمال او و فاسد شدن آنهاست، و چنين كسى زندگى و حيات و عمر خود را باخته و بايد عنوان زيانكار به او داده شود.
ص: 373
وَ اَوْفُوا بِعَهْدِ اللّه ِ اِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الاَْيْمانَ بَعْدَ تَوْكيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّه َ عَلَيْكُمْ كَفيلاً اِنَّ اللّه َ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ. وَ لا تَكُونُوا كَالَّتى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ اَنْكاثا تَتَّخِذُونَ اَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ اَنْ تَكُونَ اُمَّةٌ هِىَ اَرْبى مِنْ اُمِّةٍ اِنَّما يَبْلُوكُمُ اللّه ُ بِهِ وَ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ ما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ. وَ لَوْ شاءَ اللّه ُ لَجَعَلَكُمْ اُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدى مَنْ يَشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ. وَ لا تَتَّخِذُوا اَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما صَدَدْتُمْ عَنْ سَبيلِ اللّه ِ وَ لَكُمْ عَذابٌ عَظيمٌ.
به پيمان خدا وفادار باشيد آنگاه كه پيمان مى بنديد، و قسم هاى خود را بعد از مؤكد كردنِ آن نشكنيد در حالى كه خدا را بر خود شاهد و ضامن گرفته ايد، خدا مى داند شما چه مى كنيد. مانند كسى نباشيد كه رشته هاى خود را بعد از تابيدنِ محكم باز مى كرد، كه قسم هايتان را براى فريب يكديگر به كار بريد، تا گروهى بر گروه ديگر برترى يابد. خدا شما را بدين وسيله امتحان مى كند و براى آن كه در روز قيامت برايتان روشن كند آنچه در آن اختلاف مى كنيد. اگر خدا بخواهد شما را امت واحد قرار مى دهد، ولى گروهى را گمراه و گروهى را هدايت مى كند و حتما مورد سؤال قرار خواهيد گرفت. درباره آنچه انجام مى داديد. قسم هاى خود را براى فريب بين خود بكار نبريد كه در نتيجه قدمى پس از ثابت بودن بلغزد و سختى را بچشيد به خاطر آنچه در برابر راه خدا مانع ايجاد كرديد و براى شما عذاب دردناكى است.
خطابه غدير پايان يافته و مراسم بيعت آغاز گشته است. دو خيمه در كنار هم بر پا شده و مردم براى بيعت صف بسته اند. صفى كه يكصد و بيست هزار نفر طى سه روز به نوبت وارد آن خواهند شد و با حضور در خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله ابتدا با آن حضرت پيمان خواهند بست و سپس به خيمه اميرالمؤمنين عليه السلام مى آيند و با اقرار به صاحب اختيارى او بر خود، با او دست بيعت داده «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اميرالمؤمنين» خواهند گفت.
ص: 374
در چنين شرايطى پيامبر صلى الله عليه و آله مقداد را براى بيعت به حضور پذيرفت و بعد از بيعت به او فرمود: «برخيز و بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كن». مقداد به خيمه اميرالمؤمنين صلى الله عليه و آله آمد و همان گونه بر حضرتش سلام داد و با او بيعت كرد. سپس سلمان آمد و پيامبر صلى الله عليه و آله به او هم فرمود: «برخيز و بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كن». او هم اين كار را انجام داد. سپس به ابوذر فرمود: «برخيز و بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كن». او هم بدون هيچ گفتگويى اين كار را انجام داد. سپس به حذيفه و ابن مسعود و عمار و بُرَيده اَسلمى همين دستور را داد و آنان برخاستند و بدون هيچ گفتگويى امر آن حضرت را امتثال نمودند.(1)
نوبت به ابوبكر و عمر رسيد كه براى بيعت وارد خيمه شده بودند. از ميان آن جمعيت انبوه، فقط اين دو نفر معترضانه گفتند: «مِنَ اللّه ِ وَ مِنْ رَسُولِهِ»: «آيا اين بيعت از طرف خدا و رسولش است»؟ حضرت در پاسخ آنان فرمود:
نَعَمْ، حَقّا مِنَ اللّه ِ وَ رَسُولِهِ اِنَّهُ اَميرُالْمُؤْمِنينَ وَ اِمامُ الْمُتَّقينَ وَ قائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلينَ، يَقْعُدُهُ اللّه ُ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلَى الصِّراطِ فَيُدْخِلُ اَوْلِياءَهُ الْجَنَّةَ وَ يُدْخِلُ اَعْدائَهُ النّارَ.
آرى، حقى از جانب خدا و رسولش است كه او اميرالمؤمنين و امام متقين و رهبر سفيد پيشانيان نشانه دار است. روز قيامت خدا او را بر سر پل صراط مى نشاند و او دوستانش را داخل بهشت مى نمايد و دشمنانش را به آتش جهنم مى فرستد.(2)
ص: 375
وقتى ابوبكر و عمر بيعت كردند و از خيمه بيرون آمدند با يكديگر چنين مى گفتند: «لا نُسَلِّمُ لَهُ ما قالَ اَبَدا»: «در باره آنچه گفت هرگز تسليم او نخواهيم شد»!! در آنجا خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ لا تَنْقُضُوا الاَْيْمانَ بَعْدَ تَوْكيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّه َ عَلَيْكُمْ كَفيلاً اِنَّ اللّه َ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ»: «عهد و قسم هاى خود را بعد از مؤكد كردن آن نشكنيد در حالى كه خدا را بر خود شاهد و ضامن گرفته ايد، خدا مى داند شما چه مى كنيد». منظور از اين شاهد و ضامن گرفتن خداوند همان سؤالى بود كه پرسيدند: «مِنَ اللّه ِ وَ رَسُولِهِ»؟ و پاسخى كه پيامبر صلى الله عليه و آله داد و از سوى خدا بودن آن را مؤكد فرمود.
اينجا بود كه خدا مَثَلى براى آنان زد و فرمود: «وَ لا تَكُونُوا كَالَّتى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ اَنْكاثا تَتَّخِذُونَ اَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ»: «مانند كسى نباشيد كه رشته هاى خود را بعد از تابيدنِ محكم باز مى كرد، كه قسم ها را براى فريب يكديگر به كار بريد».(1)
درباره نزول اين آيه چهار نكته بايد مورد توجه باشد:
تصريح به نزول آيه در غدير، كه سند آن حديث امام صادق عليه السلام است آنجا كه مى فرمايد: «لَمّا نَزَلَتِ الْوِلايَةِ وَ كانَ مِنْ قَوْلِ رَسُولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِغَديرِخُمٍّ: سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِاِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ . . . فَأَنْزَلَ اللّه ُ . . .»: «هنگامى كه دستور ولايت نازل شد و از جمله اوامر پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم اين بود كه: بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كنيد . . . آنجا بود كه خدا اين آيه را نازل كرد . . .» .(2)
ص: 376
تصريح به نزول آيه درباره ابوبكر و عمر، كه در روايت تصريح شده تنها كسانى كه لب به اعتراض گشودند اين دو نفر بودند، و با اين سخنرانى مفصل پيامبر صلى الله عليه و آله گويى واضحات را دوباره مى پرسيدند كه آيا اين دستور از طرف خداست يا از جانب خود مى گويى؟ چنين سخنى را رو در روى مقام رسالت گفتن مانند سخن كفر آميز ديگر عمر كنار بستر پيامبر صلى الله عليه و آله است، كه وقتى حضرت دوات و قلم خواست تا نام امامان را بنويسد او گفت: «اِنَّ الرَّجُلَ لَيَهْجُرُ» و به مقام شامخ خاتم نبوت نسبت هذيان داد!(1)
لذا در روايتى آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ آنان فرمود: «آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خدا مى شود»؟ اشاره به اينكه اين سؤال استهزاء آميز است و براى تخريب
اذهان به ميان آورده شده است؛ و به همين جهت پيامبر صلى الله عليه و آله فورا جواب قاطعانه آنان را داد تا شبهه اى به ميان نيايد.
خداوند با نزول اين آيه در موقعيتى كه ابوبكر و عمر صريحا گفتند: «لا نُسَلِّمُ لَهُ ما قالَ اَبَدا»، به ما مى فهماند كه اينان پيمان شكنند و براى آينده نقشه هايى در سر دارند؛ و از سوى ديگر با اين پيمان شكنى و قسم هاى دروغى كه بر نشكستن پيمان خود ياد مى كنند مانند كسى اند كه رشته هاى خود را پنبه مى كند.
در بعضى روايات مربوط به نزول اين آيات، فقط دو آيه اول ذكر شده و در برخى ديگر تا آخر آيه 94 آمده است. از سوى ديگر در بعضى از روايات نام غدير نيامده ولى در برخى ديگر همين ماجرا عينا درباره غدير ذكر شده است. آنچه ذكر شد جمع بندى همه روايات مربوطه است.
ص: 377
لاتُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ.
درباره او زبانت را به سخنى باز مكن كه درباره او عجله كرده باشى.
فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى. ثُمَّ ذَهَبَ اِلى اَهْلِهِ يَتَمَطّى. اَوْلى لَكَ فَاَوْلى. ثُمَّ اَوْلىْ لَكَ فَاَوْلى.
نه تصديق كرد و نه سر تسليم فرود آورد، ولى تكذيب نمود و روى گردانيد و سپس با تكبر به سوى دوستانش رفت. عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است. بار ديگر عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است.
با حضور صد و بيست هزار مخاطب در برابر منبر غدير، بزرگترين ابلاغ الهى به انجام رسيد و پيامبر صلى الله عليه و آله با بلند كردن اميرالمؤمنين عليه السلام بر فراز دستان خويش، نداى جهانى «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ . . .» را به گوش جهانيان رسانيد. لحظاتى از اين مرحله خطابه غدير نگذشته بود كه ابوبكر و عمر و معاويه از شدت غيظ به جنب و جوش افتادند و سخنانى در انكار ولايت و تكذيب پيامبر صلى الله عليه و آله بر زبانشان جارى شد؛ اما در اثناء خطابه قدرت عكس العملى بيش از اين نداشتند.
اين بود كه بعد از منبر و پس از بيعت، اين انكار درونى خود را در كنار آن دو خيمه بر پا شده در غدير بيرون ريختند و با برخوردى خاص آن را اظهار كردند، به گونه اى كه افراد غير جمع خودشان هم آن منظره را ديدند و اين جسارت علنى در حضور عموم مردم انجام گرفت. معاويه با تكيه بر ابوموسى اشعرى و مغيره به راه افتاد و صدايش را بلند كرد كه هرگز سخن او نمى پذيريم و به ولايت على اقرار نمى كنيم.
ص: 378
اين حركت به قدرى كفر آميز و بى ادبانه بود كه فورا چند آيه قرآن درباره آن نازل شد، و پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم بر مقابله جدى با آن گرفت، ولى بار ديگر آيه اى از قرآن نازل شد و طبق مهلتى كه خدا به همه ظالمان داده اين بار نيز قرار شد اقدامى صورت نگيرد.
اين ماجرا در روايات متعددى (1) وارد شده، كه ابتدا صورت جمع بندى شده آن را تقديم مى كنيم و سپس به توضيح برخى جزئيات آن مى پردازيم.
روز غدير خم - هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را منصوب نمود و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ» ابوبكر به عمر گفت: «از اين كه مقام او را بالا ببرد، هيچ كوتاهى نمى كند». عمر گفت: «هر چه مى تواند بازوى پسر عمويش را بالا مى برد». ابوبكر به او گفت: «به خدا قسم اين عظمت واقعى است»! عمر با غضب و اخم پاسخ داد: «نه به خدا قسم، هرگز سخن او را گوش نمى دهم و از او اطاعت نمى كنم».
پس از خطبه مراسم بيعت انجام شد. از خيمه بيعت كه بيرون آمدند، معاويه با تكبر و تبختر و غضب آلود، در حالى كه دست راستش را بر دوش ابوموسى عبداللّه بن قيس اشعرى و دست چپ را بر دوش مغيرة بن شعبه گذاشته بود به راه افتاد، و اين گفته را در آن حال تكرار مى كرد: «هرگز محمد را بر گفته اش تصديق نمى كنيم و به ولايت على اقرار نخواهيم كرد».
ص: 379
خبر اين كار معاويه فورا به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، به خصوص آنكه ابوذر و حذيفه نيز شاهد آن بودند. همزمان آياتى از قرآن نيز حاكى از اين عمل معاويه نازل شد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى. ثُمَّ ذَهَبَ اِلى اَهْلِهِ يَتَمَطّى»: «نه تصديق كرد و نه سر تسليم فرود آورد، ولى تكذيب نمود و روى گردانيد و سپس با تكبر به سوى دوستانش رفت». به دنبال آن دو آيه ديگر نازل شد كه تهديد و وعده عذاب به او مى داد: «اَوْلى لَكَ فَاَوْلى. ثُمَّ اَوْلىْ لَكَ فَاَوْلى»: «عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است. بار ديگر عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است»!
پيامبر صلى الله عليه و آله درباره معاويه سه تصميم در نظر گرفت: يكى اينكه بر فراز منبر رود و باطن او را به مردم معرفى كند و خباثت او را به همه بشناساند. دوم اينكه بر فراز منبر برائت و بيزارى خود را از معاويه اعلام فرمايد. سوم اينكه دستور قتل او را صادر نمايد.
اما همزمان با اين تصميم بار ديگر وحى الهى به خاطر مهلتى كه به او داده شده نازل شد: «لاتُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ»: «درباره او زبانت را به سخنى باز مكن كه درباره او عجله كرده باشى»، حكايت از آنكه هنوز از مهلت او مانده است. اين بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله سكوت كرد و در معرفى او چيزى نفرمود.
اين ماجرا شامل نُه نكته اعتقادى تاريخى است:
راويان اين حديث كسانى هستند كه در متن واقعه حاضر بوده اند و آنچه اتفاق افتاده با چشم خود ديده اند. اولين ناقل آن خود اميرالمؤمنين عليه السلام است. بعد از آن حضرت، ابوذر و حذيفه هستند كه از نزديك ترين ياران پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار مى آيند. از سوى ديگر، امام باقر و امام كاظم عليهماالسلام نيز اين ماجرا را نقل كرده اند.
ص: 380
ارتباط معاويه با ابوموسى اشعرى و مغيرة بن شعبه، آن هم در كنار ابوبكر و عمر - كه در اين ماجرا منعكس است - نشانگر سابقه ديرينه اين جمع و قرينه واضحى در ارتباطات آنان در وقايع سقيفه تا صفين است.
اگر بر فراز كوه هَرشى چهارده نفر را مى بينيم كه به قصد قتل پيامبر صلى الله عليه و آله كمين كرده اند، نام اين پنج نفر در بين آنان ديده مى شود. اگر در آوردن هيزم و احراق بيت و ضرب و جرح حضرت زهرا عليهاالسلام نام ابوبكر و عمر است آن سه نفر ديگر هم ضميمه آنانند.
اگر در ماجراى حَكَمين در پايان جنگ صفين ابوموسى اشعرى با آنكه از طرف لشكر كوفه است، ولى به نفع معاويه و بر ضد اميرالمؤمنين عليه السلام اقدام مى كند از همين جاست. اگر در مجلس معاويه اين مغيره است كه به امام حسن عليه السلام جسارت مى كند از اين سابقه است. شايد در رساندن اين سابقه خالى از لطف نباشد كه معاويه صيغه جمع به كار مى برد و مى گويد: «لا نُصَدِّقُ وَ لا نُقِرُّ . . .»: «تصديق نمى كنيم و اقرار نمى نماييم»، گويا از طرف شركاى خود نيز اعلام مى كند!
آنچه معاويه از روى استكبار و تبختر بر زبان آورده در دو جهت خلاصه مى شود: يكى قبول نكردن و اقرار نكردن به ولايت على عليه السلام و ديگرى صادق ندانستن پيامبر صلى الله عليه و آله و تكذيب آن حضرت. اين دو جهت را نبايد يك موضوع به حساب آورد، بلكه معناى اين دو كلام در كنار يكديگر بدين معناست كه اولاً پيامبر صلى الله عليه و آله را دروغگو مى دانم و ثانيا اگر هم پيامبر صلى الله عليه و آله راست بگويد من زير بار چنين سخنى نمى روم و فرمان او را زير پا مى گذارم. هر كدام از اين دو گفته را بگيريم كفر محض است و اگر هر دو را جمع كنيم كفرى آميخته با كفر ديگر خواهد بود، چرا كه همچون ابليس در برابر فرمان الهى قد
ص: 381
عَلَم كرده و با اقرار به اينكه اصل مطلب فرمان الهى است متكبرانه اعلام مى كند كه زير بار آن نخواهم رفت.
شباهتى بين سخن معاويه در اينجا و سخن حارث فهرى در پايان مراسم غدير وجود دارد كه نتايجى را در بر دارد. حارث فهرى با اقرار به اينكه ولايت على عليه السلام از طرف خداست آن را بر نمى تابيد و درخواست عذاب مى كرد و مى گفت: «اللّهُمَّ اِنْ كانَ
هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا . . .». معاويه نيز در پله دوم گفته اش مى گويد: «لا نُقِرُّ لِعَلِىٍّ وِلايَةً».
فرق بين حارث و معاويه در اينجاست كه او درخواست عذاب كرد، ولى معاويه زرنگتر از آن بود كه با درخواست عذاب خود را به دست نابودى بسپارد. اما وقتى بازگشت دو سخن به يك طرز تفكر باشد بدان معناست كه معاويه هم مستحق عذاب آسمانى و سنگى است كه بر فرق سر او فرود آيد و او را هلاك نمايد. جالب آن است كه خداوند هر دو مورد را در آيات قرآن منعكس فرموده است.
تطبيق دقيق كلمات آيه با متن ماجرا بسيار جالب توجه است. عكس العمل معاويه به اعلان ولايت در غدير سه بُعد داشت كه با ظرافت در آيه منعكس است: اولاً گفت: «لا نُصَدِّقُ مُحَمَّدا فى مَقالَتِهِ» كه خداوند هم مى فرمايد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى». ثانيا گفت: «لا نُقِرُّ لِعَلِىٍّ وِلايَةً» كه خداوند هم مى فرمايد: «وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى». ثالثا با تكبر و به عنوان اهانت پشت كرد و به راه افتاد، كه خداوند هم مى فرمايد: «ثُمَّ ذَهَبَ اِلى اَهْلِهِ يَتَمَطّى».
ص: 382
در مورد سوم بسيار جالب است كه حالت «گام برداشتن با تكبر» كه در احاديث آمده و از نظر ادبى «تَمَطّى» كلمه دقيقى براى اداى اين معناست، در قرآن هم به همان صورت و براى رساندن نِخوت معاويه آمده است، و گرنه كلمه «تولّى» به معناى «پشت كرد» براى رساندن اصل مطلب كافى بود.
بر ما لازم است به تصميمى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در برخورد با اين حركت معاويه گرفت دقت كنيم و از آن درس اعتقاد بگيريم. در بعضى روايات آمده كه «اَرادَ اَنْ يَصْعَدَ الْمَنْبَرَ» يعنى حضرت تصميم گرفت بر فراز منبر آيد، ولى در بعضى روايات وارد شده كه «فَصَعَدَ الْمَنْبَرَ» يعنى حضرت بر فراز منبر رفت و خواست معاويه را معرفى كند، و معناى روايت اين مى شود كه حضرت عملاً اقدام خود را آغاز كرد.
آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست بر فراز منبر انجام دهد يكى نشان دادن شخص معاويه به مردم بود كه از خطر وجود او در آينده اسلام آگاه باشند كه در حديث آمده «اَرادَ اَنْ يُسَمِّيَهُ لِلنّاسِ»، يعنى خواست او را براى مردم نام ببرد. ديگرى اظهار برائت و بيزارى از او بود كه اعلان آن بر فراز منبر بسيار مهم بود. وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از كسى برائت و بيزارى اعلام كند اين بالاتر از استحقاق عذاب و بالاتر از كفر است. اين اعلام دشمنى معاويه با خدا و برافراشتن پرچم ضديت با فرامين الهى است. اين به معناى مارك ابدى عداوت معاويه با خدا و رسول و اهل بيت عليهم السلام است.
با توجه به اينكه مجرد كفر استحقاق قتل را در پى ندارد مى بينيم حركت كفر آميز معاويه در حدى بوده كه مى گويد: «فَهَمَّ بِهِ رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله اَنْ يَرُدَّهُ فَيَقْتُلَهُ»، يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله قصد كرد او را از راهى كه مى رفت بازگرداند و به قتل برساند، و اين حكايت از ارتداد معاويه دارد، و كلمه «تولّى» در آيه هم مى تواند اشاره اى به همين جهت باشد. همچنان
ص: 383
كه حكايت از شنائت و قباحت عمل او دارد، كه همچون حارث فهرى استحقاق قتل دارد چه با سنگ آسمانى و چه با شمشير زمينى. راستى اگر معاويه هم مانند حارث فهرى در غدير به قتل مى رسيد، اسلام و مسلمين از چه فتنه هايى در امان بودند و صاحب غدير آن گونه مظلوم نمى شد كه بر فراز منبرها به او ناسزا گويند ... !!
چرا پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير معاويه را به قتل نرساند و طبعا با بقاى او اين همه فتنه به بار آمد؟ اين سؤالى است كه درباره همه ظالمين جارى است. خداوند از آغاز روزگار مى توانست به معجزه اى همه ظالمين را نابود كند، بلكه مى توانست آنان را خلق نكند. از آنجا كه دنيا فضايى است كه هر كس باطن خود را نشان دهد و قابليت هايش را بروز دهد، لذا به ظالمين هم مهلت داده شده است.
اينجاست كه در متن حديث مى بينيم: «وَ كانَ لَهُ وَقْتٌ لَمْ يَبْلُغْهُ»: «معاويه هنوز مهلتى داشت كه وقت آن به پايان نرسيده بود»؛ و در آيه اى كه بعد از تصميم پيامبر صلى الله عليه و آله به معرفى و قتل او نازل شد، مى خوانيم: «لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ»: «درباره او زبانت را به امرى حركت مده كه درباره او عجله كرده باشى»، يعنى هنوز مهلت او باقى مانده، اگر چه مستحق آنچه اراده كرده اى باشد.
مى توان ادعا كرد اعلام استحقاق عذاب با عبارتى كه در اين سوره درباره معاويه نازل شده در همه قرآن بى نظير است و براى هيچ ظالمى چنين تعبيرى را نمى بينيم. از يك سو خداوند نامى از نوع عذاب نمى برد و فقط مى گويد: «اَوْلى لَكَ»: «سزاوار توست». از سوى ديگر اين كلمه را چهار بار پشت سر هم تكرار مى نمايد كه نشانه غضب الهى و شدت عذابى است كه بر معاويه بايد نازل شود.
ص: 384
از نظر ادبى، اين گونه برخورد با مخاطب ابعادى از تهديد و انزجار را نيز در بر دارد، چنانكه در حديث اين جهت را به صراحت فرموده: «تَهَدُّدا مِنَ اللّه ِ تَعالى وَ انْتِهارا»، «وَعيدا مِنَ اللّه ِ لَهُ وَ انْتِهارا». گويا خداوند به معاويه مى فرمايد: «عذاب همه عالم بر تو باد، همه گونه عذابى بر تو باد، هميشه در عذاب باشى، از هيچ عذابى نجات پيدا نكنى»!
در اينجا مناسب است نمونه اى از عذاب معاويه را - كه در متن قرآن بدان تصريح شده - از كلام اميرالمؤمنين عليه السلام در پاسخِ نامه معاويه در صفين بياوريم، كه خطاب به او فرمود:
وَ اَنْتَ صاحِبُ السِّلْسِلَةِ الَّذى يَقُولُ: «يا لَيْتَنى لَمْ اُوتَ كِتابِيَهْ وَ لَمْ اَدْرِ ما حِسابِيَهْ . . .». وَ اللّه ِ لَقَدْ سَمِعْتُ ذلِكَ مِنْ رَسُولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَقُولُهُ فيكَ.
و تو - اى معاويه - صاحب زنجيرها هستى كه خواهد گفت: «اى كاش نامه عمل مرا به من نمى دادند و از حساب خود خبر نداشتم». به خدا قسم اين مطلب را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه درباره تو مى فرمود.(1)
از همين جاست كه معاويه به «صاحِبُ السِّلْسِلَةِ» معروف شده(2) و كلام پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره به آيات 25 - 33 سوره «حاقّه» است كه مى فرمايد:
وَ اَمّا مَنْ اُوتِىَ كِتابَهُ بِشِمالِهِ فَيَقُولُ يا لَيْتَنى لَمْ اُوتَ كِتابِيَهْ، وَ لَمْ اَدْرِ ما حِسابِيَهْ، يا لَيْتَها كانَتِ الْقاضِيَةُ، ما اَغْنى عَنّى مالِيَهْ، هَلَكَ عَنّى سُلْطانِيَهْ، خُذُوهُ فَغُلُّوهُ، ثُمَّ الْجَحيمَ صَلُّوهُ، ثُمَّ فى سِلْسِلَةٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعا فَاسْلُكُوهُ، اِنَّهُ كانَ لا يُؤْمِنُ بِاللّه ِ الْعَظيمِ.
ص: 385
و اما آنكه نامه عملش به دست چپ او داده شود خواهد گفت: «اى كاش نامه عملم را به من نداده بودند و از حساب خود خبر نداشتم. اى كاش مرگ مرا از آن نجات مى داد. اموال من مرا سودى نبخشيد و آن قدرت من هم از دستم رفت». (خطاب مى رسد:) او را بگيريد و سپس در جهنم اندازيد و بعد از آن در زنجيرهايى كه طول آن هفتاد ذرع است ببنديد. او كسى است كه به خداى عظيم ايمان نياورده بود.
امام صادق عليه السلام پرده ديگرى از اين عاقبت معاويه را چنين بيان فرموده است: همراه پدرم در راه مكه بوديم تا به «وادى ضَجْنان» رسيديم. ناگاه مردى در برابر ما ظاهر شد كه بر گردن او زنجيرى بود و دنباله آن را با خود مى كشيد. وقتى در برابر ما قرار گرفت به پدرم گفت: «يَابن رسول اللّه، به من آب بده»! ناگهان مرد ديگرى از پشت سر او آمد و زنجير او را كشيد و گفت: «يابن رسول اللّه، به او آب مده كه خدا او را سيراب مگرداند». در اينجا پدرم رو به من كرد و فرمود: او را شناختى؟ اين معاويه بود كه خدا او را لعنت كند.(1)
ص: 386
وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً اِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ. وَ قالُوا ءَآلِهَتُنا خَيْرٌ اَمْ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَكَ اِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ. اِنْ هُوَ اِلاّ عَبْدٌ اَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلاً لِبَنى اِسْرائيلَ. وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِى الاَْرْضِ يَخْلُفُونَ. وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ.
هنگامى كه عيسى بن مريم مثال زده مى شود قوم تو از آن رويگردان مى شوند و مى گويند: آيا اين بهتر است يا خدايان ما؟! اين سخن را جز از روى جدل بر زبان جارى نمى كنند، چرا كه اينان گروهى مخاصمه گر هستند. او نيست جز بنده اى كه بر او تفضّل كرده ايم و او را مثالى براى بنى اسرائيل قرار داده ايم. اگر مى خواستيم از شما ملائكه اى را قرار مى داديم كه در زمين جانشين مى شدند. اين علمى براى آن زمان است، پس درباره آن شك نداشته باشيد و از من پيروى كنيد كه اين صراط مستقيم است.
وَ اِذْ قالُوا اللّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ. وَ ما كانَ اللّه ُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ وَ ما كانَ اللّه ُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ.
آنگاه كه گفتند: خدايا، اگر اين حقى از طرف توست بر ما سنگى از آسمان ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه تو در ميان آنان باشى، و خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه استغفار كنند.
وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللّه ُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ اِلَيْهِمْ اَجَلَهُمْ فَنَذَرُ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ.
اگر خداوند براى مردم شرّ را فورا مى فرستاد - همان گونه كه خير را فورا مى فرستد - اجل آنان را مقدر مى فرمود. ما رها مى كنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند، تا در طغيان خود متحيّر بمانند.
ص: 387
سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ اللّه ِ ذِى الْمَعارِجِ.
درخواست كرد درخواست كننده اى عذاب واقع را كه كافران قدرت دفع آن را ندارند، و اين از طرف خداوند صاحب عروج ها بود.
لا يُؤْمِنُونَ بِهِ حَتّى يَرَوُا الْعَذابَ الاَْليمَ. فَيَأْتيهِمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لايَشْعُرُونَ. فَيَقُولُوا هَلْ نَحْنُ مُنْظَرُونَ. اَفَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ.
به آن ايمان نمى آورند تا عذاب دردناك را ببينند. ناگهان به سراغ آنان مى آيد و آنان متوجه نمى شوند. مى گويند آيا ما مهلت داده شده بوديم؟ آيا به عذاب ما عجله مى كنند؟
وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ. مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ وَ يُسْقى مِنْ ماءٍ صَديدٍ. يَتَجَرَّعُهُ وَ لا يَكادُ يُسيغُهُ وَ يَأْتيهِ الْمَوْتُ مُنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ما هُوَ بِمَيِّتٍ وَ مِنْ وَرائِهِ عَذابٌ غَليظٌ.
ابتدا خودشان درخواست كردند، و اين گونه هر جبار معاندى ضرر كرد و به هدف خود نرسيد. در پى او جهنم است و از آب چركين به او نوشانده مى شود. آن را جرعه جرعه مى آشامد و گواراى او نخواهد بود و مرگ از هر سو سراغ او مى آيد ولى او نمى ميرد و پشت سر او عذاب سختى است.
روز سوم غدير است و ساعات پايانى برنامه سه روزه نزديك مى شود. غيظ منافقين به اعلا درجه رسيده و آماده انفجار است. پيامبر صلى الله عليه و آله فضيلت بلندى از مناقب على عليه السلام بر زبان جارى مى فرمايد و همين جرقه اى بر دل منافقين است كه كينه توزانه سخنانى بر زبان جارى كنند. اما يكى از آنان با صراحت تمام و با جرئتى كه تا آن روز
ص: 388
ديده نشده در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله قرار مى گيرد و نسبت دروغ به آن حضرت مى دهد و چنان بر گفته خود پافشارى مى كند كه براى خود درخواست عذاب مى كند، و عذاب الهى فورا نازل مى شود و امضاى الهى بر غدير براى همه ثابت مى شود. در اين ماجرا آيات قرآن يكى پس از ديگرى نازل مى شود و آخرين صفحه غدير در متن قرآن نقش مى بندد. مفصل ماجرا با جمع بندى چند نقل تاريخى چنين است:(1)
نزديك غروب روز بيستم ذى الحجة سال دهم هجرت آخرين لحظات برنامه سه روزه غدير است. در طول اين سه روز پيامبر صلى الله عليه و آله در هر مناسبتى فضايل و مناقب اميرالمؤمنين و اهل بيتش را براى مردم بيان مى فرمايد. در آن لحظات عده اى از اصحاب خدمت حضرت جمع بودند كه ابوبكر و عمر و مغيره و عده اى ديگر از منافقين نيز در ميان آنان بودند. حارث فهرى از ميان آنها آمادگى بيشترى براى جسارت داشت و در واقع زبان منافقين به حساب مى آمد. در اين حال پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به اميرالمؤمنين فرمود:
اِنَّ فيكَ شِبْها مِنْ عيسَى بْنِ مَرْيَمَ. لَوْ لا اَنْ تَقُولَ فيكَ طَوائُفٌ مِنْ اُمِّتى ما قالَتِ النَّصارى فى عيسَى بْنِ مَرْيَمَ لَقُلْتُ فيكَ قَوْلاً لا تَمُرُّ بِمَلَأٍ مِنَ النّاسِ اِلاّ اَخَذُوا التُّرابَ مِنْ تَحْتِ قَدَمَيْكَ يَلْتَمِسُونَ بِذلِكَ الْبَرَكَةَ.
ص: 389
در تو شباهتى به عيسى بن مريم وجود دارد. اگر نبود كه گروه هايى از امتم درباره تو سخنى را بگويند كه مسيحيان درباره عيسى گفتند، درباره تو سخنى مى گفتم كه از كنار هر دسته از مردم مى گذشتى خاك پاى تو را بر مى داشتند و بدان تبرك مى جستند.
شنيدن اين منقبت بر منافقين گران آمد و مسخره كنان در بين خود گفتند: «ببينيد چگونه او را مِثل عيسى بن مريم قرار داد! چطور چنين چيزى ممكن است»؟! ابوبكر و عمر نيز غضب كردند و گفتند: «براى پسر عمويش به هيچ مثالى راضى نشد جز عيسى بن مريم»! در اين ميان حارث فهرى رو به اصحاب خود كرد و گفت: «محمد براى پسر عمويش مَثَلى جز عيسى بن مريم پيدا نكرد. نزديك است كه او را بعد از خود پيامبر قرار دهد. خدايانمان كه مى پرستيديم بهتر از اين است»! در پى اين حركات منافقين آيات سوره زخرف نازل شد:
وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً اِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ. وَ قالُوا ءَآلِهَتُنا خَيْرٌ اَمْ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَكَ اِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ. اِنْ هُوَ اِلاّ عَبْدٌ اَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلاً لِبَنى اِسْرائيلَ. وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِى الاَْرْضِ يَخْلُفُونَ. وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ.
هنگامى كه عيسى بن مريم مثال زده مى شود قوم تو از آن رويگردان مى شوند و مى گويند: آيا اين بهتر است يا خدايان ما؟! اين سخن را جز از روى جدل بر زبان جارى نمى كنند، چرا كه اينان گروهى مخاصمه گر هستند. او نيست جز بنده اى كه بر او تفضّل كرده ايم و او را مثالى براى بنى اسرائيل قرار داده ايم. اگر مى خواستيم از شما ملائكه اى را قرار مى داديم كه در زمين جانشين مى شدند. اين علمى براى آن زمان است، پس درباره آن شك نداشته باشيد و از من پيروى كنيد كه اين صراط مستقيم است.
ص: 390
يكى از منافقين گفت: «محمد در مدح خود و برادرش على زياده روى كرد و اين سخنانى كه گفت از طرف خدا نبود، بلكه چون مى داند سخنش را مى پذيرند مى خواهد رياست خود و على را بر ما محكم نمايد»!
از طرف خدا پاسخ آمد: اى محمد! به اينان بگو: كجاى اين فضايل قابل انكار بود؟ خداوند عظيم و كريم و حكيم است. بندگانى را برگزيده و اطاعت نيكو و انقياد آنان را در برابر اوامرش ديده و آنان را به كراماتى اختصاص داده و امور بندگانش را به آنان سپرده و سياست خلقش را به تدبير حكيمانه اى كه آنان را بدان موفق نموده به ايشان سپرده است. آيا پادشاهان زمين را نمى بينيد كه وقتى پادشاهى خدمتگزارى يكى از كارگزارانش را مى پسندد و در آنچه از امور مملكتش به او مى سپارد اطاعت درست از او مى بيند، چنين كسى را براى آنچه بيرون كاخ است برمى گزيند و در سياست لشكر و رعيت خود بر او اعتماد مى كند. محمد نيز در تدبيرى كه پروردگارش براى او قرار داده چنين است و نيز على بعد از او كه او را وصى و جانشين خود در اهل بيتش و ادا كننده قرض هايش، و برآورنده وعده هايش و يارى دهنده دوستانش و مقابله كننده با دشمنانش قرار داده است.
منافقين با شنيدن اين فرمايشات پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند: «آنچه براى على بن ابى طالب عليه السلام در نظر گرفته مسئله كوچكى نيست. اينها حاكم شدن درباره خون مردم و زنان و فرزندان و اموال و حقوق آنان و انساب و دنيا و آخرتشان است. بايد در اين باره آيت و نشانه اى بياورد كه مناسب اين ولايت باشد».
پيامبر صلى الله عليه و آله نمونه هايى از آيات و معجزات ظهور يافته درباره اميرالمؤمنين عليه السلام را باز شمرد و فرمود: آيا شما را كفايت نكرد نور على كه در آن شب ظلمانى هنگام خروج از خانه پيامبر ظاهر شد؟! آيا شما را كفايت نكرد كه على در مسير راهش با چند ديوار رو به رو شد و آن ديوارها شكافته شدند و او از آنها عبور كرد و دوباره شكاف ديوارها به هم آمد؟! آيا شما را كفايت نكرد همين روز غدير خم آنگاه كه رسول اللّه او
ص: 391
را به ولايت منصوب نمود درهاى آسمان را ديديد كه باز شده و ملائكه از آنجا بر شما مشرف گرديده و ندا مى كنند: «هذا وَلِىُّ اللّه ِ فَاتَّبِعُوهُ وَ اِلاّ حَلَّ بِكُمُ عَذابُ اللّه ِ فَاحْذَرُوهُ»: «اين ولى خداست، پيرو او باشيد؛ وگرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود، پس از آن بر حذر باشيد». آيا شما را كفايت نكرد آنگاه كه ديديد على بن ابى طالب راهى را مى رفت كه در برابر او كوه هايى بودند. براى آنكه او از مسير خود به راست و چپ نرود كوه ها پيشاپيش او به حركت در آمدند و مسير او را باز كردند، و پس از عبور على بار ديگر به جاى خود باز گشتند؟!
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «خدايا باز هم براى اينان آيات و نشانه هايى ظاهر كن - كه براى تو آسان است - تا حجتت را بر اينان تمام كنى» . . .
اينجا بود كه حارث فهرى برخاست و با لسانى تند و با جسارت در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت و گفت: «وقتى قرار شد تو رسول اللّه باشى و على جانشين بعد از تو باشد و فاطمه دخترت سيده زنان عالم و حسن و حسين سيد جوانان اهل بهشت باشند، پس براى ساير قريش چيزى باقى نگذاشته اى»؟! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «من اين مقامات را تعيين نكرده ام، بلكه خداوند معين فرموده است».
حارث سخن را به نقطه اصلى اعتقاد بازگرداند و گفت: اى محمد! ما را دعوت كردى كه «لا اِلهَ اِلاّ اللّه» را قبول كنيم و ما هم پذيرفتيم. سپس دعوتمان كردى كه پيامبرى تو را بپذيريم و ما پذيرفتيم در حالى كه قلبمان رضايت نمى داد!! سپس دستور نماز و بعد از آن روزه را دادى و ما انجام داديم. بعد از آن دستور حج و خمس و زكات را دادى و ما انجام داديم. به همه اينها اكتفا نكردى تا امروز كه پسر عمويت را منصوب نمودى و گفتى: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ . . .» آيا واقعا همه اينها از طرف خدا بود؟
ص: 392
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: از طرف خدا به من وحى مى شود و جبرئيل سفير و واسطه الهى است و من به مردم خبر مى دهم، و جز آنچه خدا دستور دهد چيزى را اعلام نمى كنم.
حارث دوباره گفت: تو را به خدايى كه خدايى جز او نيست، آيا اين حتما از طرف خداست و از طرف خودت نيست؟! حضرت فرمود: به خدايى كه جز او خدايى نيست اين از طرف خداست نه از پيش خودم - و اين را سه بار تكرار فرمود - .
حارث گفت: تو ما را به حبّ على بن ابى طالب دستور مى دهى و گمان دارى كه او نسبت به تو همچون هارون نسبت به موسى است و شيعيان او سوار بر شتران نورانى به محشر مى آيند و در عرصه قيامت بر ديگران فخر مى كنند تا آنكه كنار حوض كوثر آيند و از آن بنوشند، و اين در حالى است كه بقيه امت در يك گروه جداگانه محشور مى شوند. آيا همه اينها از آسمان نازل شده يا از پيش خود مى گويى؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آرى، از آسمان نازل شده و سپس من ابلاغ كرده ام. خداوند ما را نورى در زير عرش خلق كرد.
حارث گفت: اكنون فهميدم كه تو ساحر كذاب هستى! اى محمد، مگر شما هم از فرزندان آدم نيستيد؟ حضرت فرمود: آرى، ولى خداوند ما را نورى در زير عرش خلق فرمود دوازده هزار سال قبل آنكه آدم را خلق كند. سپس آن نور را در صلب آدم قرار داد. آن نور از صلبى به صلب ديگر منتقل شد تا آنكه در صلب عبداللّه و ابوطالب از يكديگر جدا شديم. بنابراين خداوند ما را از آن نور خلق كرده و فرق من و على در اين است كه پيامبرى بعد از من نيست.
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى حارث! از خدا بترس و از آنچه درباره دشمنى على بن ابى طالب بر زبان آوردى توبه كن.
حارث سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت: «خدايا! اگر محمد در آنچه مى گويد صادق و راستگوست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذابى بر ما نازل كن كه انتقامى در
ص: 393
اولينِ ما (منكرين ولايت) و نشانه اى براى آيندگان ما باشد؛ و اگر آنچه محمد مى گويد دروغ است عذابت را بر او نازل كن».
خداوند فورا سخن حارث را با اين آيه براى پيامبر صلى الله عليه و آله فرستاد: «وَ اِذْ قالُوا اللّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ»: «آنگاه كه گفتند: خدايا، اگر اين حقى از طرف توست بر ما سنگى از آسمان ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست». به دنبال اين آيه وحى چنين آمد: «وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللّه ُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ اِلَيْهِمْ اَجَلَهُمْ فَنَذَرُ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ»: «اگر خداوند براى مردم شرّ را فورا مى فرستاد - همان گونه كه خير را فورا مى فرستد - اجل آنان را مقدر مى فرمود. ما رها مى كنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند، تا در طغيان خود متحيّر بمانند».
آنگاه آيه ديگرى نازل شد: « وَ ما كانَ اللّه ُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ وَ ما كانَ اللّه ُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ»: «خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه تو در ميان آنان باشى، و خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه استغفار كنند».
با اين آيه در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله عذابى نازل نمى شد و در صورتى درخواست حارث عملى مى شد كه از حضور آن حضرت خارج شود. راه ديگر توبه بود كه حارث از سخن خود باز گردد. لذا پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: اى حارث! يا توبه كن و يا از پيش ما برو! حارث گفت: اى محمد! راه ديگر اين است كه براى قريش هم نصيبى از آنچه در اختيار دارى قرار دهى، چرا كه با اين برنامه تو بنى هاشم همه مناقب عرب و عجم را به خود اختصاص دادند! حضرت فرمود: اين مسئله در اختيار من نيست، بلكه مربوط به خداوند تبارك و تعالى است.
حارث گفت: «اگر اين گونه است اعلام مى كنم كه قلبم توبه را نمى پذيرد، ولى از حضور تو مى روم»! آنگاه برخاست و به سرعت به طرف شترش رفت و سوار شد و حركت كرد.
ص: 394
اكنون دو عذاب الهى با هم نازل شد در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحابش از فاصله اى او را مى ديدند. خداوند پرنده اى را از آسمان فرستاد كه در منقار او ريگى به اندازه عدس بود. او آن ريگ را بر سر حارث رها كرد و از سر او وارد شد و از دُبُر او خارج گرديد. حارث بر زمين افتاد در حالى كه پاهايش را بر زمين مى كوبيد. در همين حال ابر سياهى ظاهر شد و رعد و برقى زد و صاعقه اى پديد آورد كه بر بدن حارث خورد و او را سوزانيد.
در آن لحظه جبرئيل نازل شد و اين آيات را آورد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ اللّه ِ ذِى الْمَعارِجِ»: «درخواست كننده اى عذاب واقع را درخواست كرد كه كافران قدرت دفع آن را ندارند، و اين از طرف خداوند صاحب عروج ها بود».
پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحابش فرمود: اكنون به طرف او برويد كه آنچه از خدا خواست بر او رسيد، چنانكه خداوند عزوجل مى فرمايد: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ»: «ابتدا خودشان درخواست كردند، و اين گونه هر جبار معاندى ضرر كرد و به هدف خود نرسيد».
آنگاه اين آيه نازل شد: «اَفَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ»: «آيا به عذاب ما عجله مى كنند»؟!
سپس حضرت فرمود: آيا با چشم خود ديد؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا با گوش خود شنيديد؟ گفتند: آرى. فرمود: خوشا به حال كسى كه على را دوست بدارد، و واى به حال كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مى بينيم كه در روز قيامت سوار بر شترانى به طرف باغ هاى بهشت برده مى شوند، در حالى كه چهره هايشان جوان و تاج بر سر و سرمه كشيده اند. ترسى بر آنان نيست و محزون نمى شوند. آنان با رضايت بزرگِ خدا تأييد شده اند، و اين رستگارى بزرگ است. تا هنگامى كه در مقام قدس از محضر ربّ العالمين ساكن شوند، كه در آنجا آنچه دل طلب كند و چشم لذت
ص: 395
ببرد آماده است و در آنجا هميشگى خواهند بود و ملائكه به آنان مى گويند: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ»: «سلام بر شما به خاطر صبرى كه كرديد و اين عاقب نيكويى است».
اين بود ماجراى مفصل حارث فهرى و سنگ آسمانى كه در آخرين ساعات مراسم سه روزه غدير اتفاق افتاد و مُهر تأييد الهى را بر سطر نهايى آن زد.
ماجراى حارث فهرى با توجه به مقدمات و مؤخرات آن - كه در اين داستان مفصل ذكر شد - مطالب بسيار مهمى درباره غدير براى ما به ارمغان مى آورد كه اهميت آنها از خطبه غدير كمتر نيست، چرا كه نزول پى در پى آيات قرآن و برخورد جدى خداوند را با دشمنان ولايت به گونه اى نشان داده كه در طول عمر پيامبر صلى الله عليه و آله بى نظير است، اضافه بر آنكه پشت سر آن مراسم عظيم و به عنوان بخش پايانى آن جلوه گر شده است. در اينجا به تفصيلِ اين برداشت هاى دهگانه مى پردازيم:
ماجراى حارث فهرى كه كمتر از يك ساعت طول كشيده انعكاس قرآنى عجيبى يافته است. تعداد آيات نازل شده در اين ماجرا از يك سو، و ظرافت آنها در نشان دادن جزئيات واقعه از سوى ديگر، نشانه اهميت شديد آخرين فراز غدير است.
ماجرا از ذكر يكى از عظيم ترين فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام آغاز مى شود كه تشبيه به حضرت عيسى عليه السلام است و فورا انعكاس قرآنى در آيه «وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً . . .» مى يابد. آنگاه حارث درخواست عذاب مى كند و فورا آيه «اللّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ . . .» عين سخن او را نقل مى كند. سپس عجله او در طلب عذاب و تعجب از چنين درخواستى در آيه «وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللّه ُ لِلنّاسِ الشَّرَّ . . .» منعكس مى شود.
ص: 396
در مرحله بعد شرط اجابت درخواست حارث و نزول عذاب در آيه «ما كانَ اللّه ُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ . . .» مطرح مى شود. با نزول عذاب بر حارث آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . . .» به عنوان اعلام اصابت عقاب الهى بر اين منكر غدير نازل مى شود و در تأكيد اينكه نزول عذاب به درخواست خودش بوده آيه «وَ اسْتَفْتَحُوا . . .» نازل مى گردد. تعجب از اين همه عجله حارث براى عذاب در آيه «اَفَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ» انعكاس مى يابد.
با توجه به اين روند قرآنى در ماجراى حارث فهرى است كه مى توان اذعان داشت كمتر حادثه اى از وقايع اسلام است كه با اين ظرافت در قرآن منعكس گرديده باشد و سعى در حفظ همه جوانب آن شده باشد.
حارث فهرى در حالى لب به اعتراض گشود كه اتمام حجت درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در كامل ترين و بديع ترين نوع خود انجام گرفته بود، و در چنين زمينه اى حارث سؤال خود را آن گونه مطرح كرد كه گويا هيچ اتفاقى نيفتاده است. به همين جهت ابعادى از تعجب درباره عكس العمل حارث به ميان مى آيد.
اما يك نگاه واقع بينانه درمى يابد كه آنچه حارث گفت قبل از او توسط ابوبكر و عمر هنگام بيعت در غدير به همين صراحت مطرح شده بود، با اين تفاوت كه آنان با زرنگى خاصشان درخواست عذاب را مطرح نكردند! مگر همين دو نفر نبودند كه هم قبل از بيعت و هم بعد از آن گفتند: «آيا اين امر از طرف خداوند است يا از طرف خودت»؟! حضرت فرمود: «از طرف خدا و رسولش است. آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خدا مى شود»؟!(1) مى بينيم حارث نيز همان مسئله را مطرح كرده كه سابقه آن
ص: 397
در غدير وجود داشته و احيانا به تحريك همانان بوده، و شايد سخن دل همه كسانى بوده كه با رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله همه چيز را كَأَن لَم يَكُن تلقّى كردند!
با اينكه مسئله مطرح شده در غدير «ولايت» بود، ولى مراحلى كه حارث در طرح سؤال خود مطرح كرده نشانه ريشه دار بودن اين شك در اعماق اعتقاد اوست. حارث مانند كسى كه طلبكار است و منّتى هم بر سر پيامبر صلى الله عليه و آله مى گذارد مسئله را از توحيد شروع مى كند و مى گويد: «ما را به لا اله الاّ اللّه دعوت كردى، و ما هم پذيرفتيم». وقتى نوبت به نبوت مى رسد به صراحت مى گويد: «پذيرفتيم در حالى كه قلبمان رضايت نمى داد» و پس از سال ها كه از اين پذيرفتن گذشته، مى پرسد: آيا نبوت تو از طرف خودت بوده يا خدا»؟ آنگاه قبل از ولايت، احكام الهى را زير سؤال مى برد و سپس با جسارت مى گويد: به همه اينها اكتفا نكردى»! گويا پيامبر صلى الله عليه و آله بارى بر دوش مردم گذارده و از مردم كار كشيده و منافع آن را به خود اختصاص داده كه با حضرت چنين سخن مى گويد! و جالب است كه پس از سال ها عمل به اين احكام تازه مى پرسد: اين احكامى كه بر ما واجب يا حرام كردى واقعا از طرف خدا بود؟!
با اين همه تشكيك در اصل توحيد و نبوت و احكام در مرحله نهايى تشكيك را بر سر ولايت على عليه السلام مى برد و آن را به عنوان «به حكومت گماشتن پسر عمويت» مطرح مى كند و به صورت انكار مى پرسد: «آيا واقعا اين از طرف خداست»؟ كه معنايش اين است كه براى من روشن است كه از طرف خدا نيست!
همه اينها نشان مى دهد كه شك كننده درباره ولايت نمى تواند تفكيكى بين اين مسئله با ساير دستورات الهى حتى نبوت قائل شود؛ زيرا همه بر يك محور مى گردند كه آيا همه اينها از طرف خداست يا نه؟ اگر هست همه از طرف خداست، و اگر نيست نمى توان بين نبوت و ولايت و دستورات الهى فرق قائل شد.
ص: 398
از سوى ديگر سؤال «مِنْكَ اَمْ مِنَ اللّه ِ» غليظ ترين تعبير كفر آميز در برابر پيامبر عظيم الشأن است. يعنى 23 سال كه مردم را از بت پرستى به خدا پرستى و قبول نبوت و ولايت و ساير فرامين الهى رسانده اى، همه اينها پوچ بوده و خواسته دل خود را مطرح كرده اى، يا خدا چنين دستور داده!! در واقع سخنى را كه روز اول بايد مى پرسيدند در روز آخر به عنوان پشت پا به 23 سال مطرح مى كنند!
از بهترين قرائن بر چنين تمسخرى نسبت به خدا و رسول و دستورات الهى آن است كه بعد از اين همه سؤال و شنيدن پاسخ هاى قاطع، مانند كسى كه كارهاى پيامبر صلى الله عليه و آله را بى حساب مى داند، از آن حضرت درخواست مى كند كه براى ديگران هم سهمى از اين قدرت قرار بده. اين بدان معنى است كه همه را بازيچه دست تو مى دانم كه قابل همه گونه تغيير و تبديل است و آن را به هر كس بخواهى مى توانى واگذار كنى، و با استفاده از اين اختيار پسر عموى خود را بر ما مسلط كرده اى! اين دقيقا همان چيزى است كه اهل سقيفه بدان تصريح كردند تا روزى كه يزيد تابلوى آن را بر فراز قصر خويش برافراشت و گفت: «لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ فَلا خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحْىٌ نَزَلَ»!!!(1)
مسئله حارث فهرى در غدير از صريح ترين نمونه هاى مباهله در تاريخ اديان الهى است كه بايد به تبيين آن بپردازيم. مباهله يعنى پس از مطرح شدن آنچه براى اتمام حجت از نظر استدلال ها و معجزات و قرائن ظاهرى لازم است، اگر در يك مسئله الهى بحث بدانجا منتهى شود كه هر يك از دو طرف حقيقت را مى داند و در زبان انكار مى كند و آن را كتمان مى نمايد، در اين صورت خدا را به عنوان شاهد مطرح مى كنند و براى فيصله بحث و اثبات حق از خدا مى خواهند بر كسى كه عمدا و دانسته حق را كتمان مى كند عذابى نازل فرمايد.
ص: 399
در طول تاريخ انبياء و اوصياء موارد متعددى به چشم مى خورد كه كار به مباهله كشيده شده است. در تعدادى از اين موارد آنان كه در برابر پيامبران يا جانشينانشان بوده اند از نزول عذاب ترسيده اند و مباهله خود را پس گرفته و حق را پذيرفته اند يا لا اقل تسليم خود را اعلام داشته اند كه نمونه معروف آن ماجراى نصاراى نجران(1) است. در بسيارى از موارد هم عذاب خداوندى بر منكر حق نازل شده و خداوند با اين برنامه اتمام حجت را به اعلا درجه رسانده است.
مباهله اى كه در غدير اتفاق افتاد از دو جهت با ساير موارد تمايز دارد: يكى زمينه اين مباهله و ديگرى كيفيت مطرح شدن و درخواست عذاب از سوى خداوند.
از نظر زمينه آن، در اكثر مباهله ها پس از چند جلسه گفتگوى علمى و استناد به آنچه قابل مراجعه است مسئله به مرحله مباهله مى رسد، اما در غدير در حضور خاتم انبياء پس از آن همه معجزات و بعد از آن مراسم عظيم سه روزه و معجزاتى كه در همانجا ظاهر شد - كه اصلاً جايى براى مباهله باقى نمى گذاشت - باز هم حارث مباهله را مطرح كرد.
از نظر كيفيت درخواست، قاعده مباهله آن است كه هر يك از طرفين - و لو در ادعا - خود را حق مى داند و ديگرى را باطل و چون هر دو خدا را به عنوان قاضى يقينى براى تشخيص حق قبول دارند و او را قادر به نشان علامتى براى اثبات حق مى دانند، مسئله را به او واگذار مى كنند. اما در ماجراى حارث مسئله به گونه اى بالاتر از كفر بروز كرده كه نظير آن را در هيچ مباهله و حتى مباحثه و جدالى نمى توان يافت و شايد به همين جهت است كه خدا عين كلام او را در قرآن آورده است.
حارث به جاى آنكه بگويد: «اگر محمد راست نمى گويد عذابى بر او بفرست و اگر من راست نمى گويم عذابى بر من فرست»، گفت: «اگر اين سخن حق است عذابى بر
ص: 400
من فرست»!! يعنى سه مرحله شديدتر از يك مباهله عادى، چرا كه لااقل مى توانست بگويد: «اگر محمد راست مى گويد عذابى بر من فرست»، و يا مى توانست بگويد: «اگر سخن محمد از طرف توست عذابى بر من فرست»؛ ولى مى گويد: «اگر اين سخن حق است و از طرف توست عذابى بر من فرست». اين به معناى شقاوت مطلق است كه نمونه آن را در بسيارى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در روزهاى سقيفه سراغ داريم. او مى گويد وقتى ثابت شد اصل مطلب حق است و يقين شد كه از طرف توست تازه من اولين منكر آن هستم؛ و در واقع روى دشمنى من تاكنون با پيامبر بود ولى اكنون روى دشمنى ام با خداست كه چرا چنين دستورى را داده، و قساوتم مانند شيطان بدان درجه است كه حاضرم عذاب الهى را بپذيرم و از نعمت الهى اخراج شوم، ولى حق را به هيچ وجه نمى پذيرم»!
جاى تعجب ندارد؟! كدام عاقلى اين گونه مباهله مى كند؟ آيا اين همان «النّارَ لاَ الْعارَ» نيست كه ابوبكر و عمر هنگام مرگ گفتند و حتى حاضر به توبه لسانى نشدند؟ آرى، چنين مباهله اى در ميان مباهله هاى عالَم نظير ندارد و براى همين خداوند براى معرفى دشمن غدير ماجراى آن را در قرآن منعكس نموده است، تا مردم جهان از هر دين و فرقه اى اين آيه را ببينند و در جستجوى شأن نزول آن بر آيند كه گوينده آن چه كسى بوده كه يا جهل و سفاهتش او را بدين گفتار كشانده، و يا شقاوت و استكبارش او را بدين سو سوق داده است. براى همين است كه خدا درباره اش آيه نازل كرد و او را «جبّار عنيد» خواند، آنجا كه فرمود: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ».
روزى يك نفر از اهل يمن نزد معاويه آمد. معاويه كه كثرت شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام را در اهل يمن مى دانست به طعنه به او گفت: «شما اهل يمن چقدر نادانيد كه زنى (به نام بلقيس) بر شما حكومت مى كرد! مرد يمنى بلا فاصله گفت: شما چقدر نادانيد كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله شما را دعوت كرد گفتيد: «اللّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ»، و نگفتيد: «اللّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ
ص: 401
مِنْ عِنْدِكَ فَاهْدِنا اِلَيْهِ»: «خدايا اگر اين حقى از سوى توست ما را هم بدان هدايت فرما»!!(1)
سخن نهايى درباره اين مباهله آنكه خدا عين درخواست او را فورا بر سرش نازل كرد و در طول عمر پيامبر صلى الله عليه و آله دومين مباهله انجام شد، با اين تفاوت كه مسيحيان نجران قبل از نزول عذاب اظهار پشيمانى نمودند و كار به عقاب الهى نكشيد، اما در غدير كافران منافق بر سر ارتداد خود مقاومت كردند و خدا هم عذاب را نازل كرد تا به همه نشان دهد پيامبرش راست مى گويد و از طرف خدا مى گويد، و غدير حق است و از سوى اوست، و اين امضاى وَحْيانى را در متن قرآنش ثبت فرمود كه: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ، لِلكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ».
با آنكه مباهله قيد و شرطى ندارد و خداوند براى اتمام حجت عذاب نازل مى كند، ولى در ماجراى حارث فهرى نكته خاصى جلب توجه مى كند. خداوند حضور رَحْمَةٌ لِلْعالَمين را مانع از عذاب اعلام مى كند و گويا به حارث مى فرمايد: «اگر واقعا درخواست عذاب دارد و از سخن خود باز نگشته، بايد از محضر پيامبر صلى الله عليه و آله بيرون رود». اين شرط را نيز در متن قرآنش ثبت فرموده كه مى فرمايد: «ما كانَ اللّه ُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ وَ ما كانَ اللّه ُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ». بنابراين دو راه پيش روى حارث بود: توبه يا خروج از حضور پيامبر صلى الله عليه و آله. در اين باره حديثى وارد شده كه اشاره اى به پشت پرده ماجرا دارد، آنجا كه مى فرمايد:
ص: 402
اينكه خدا مى فرمايد: «وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» حتى اگر در ظاهر توبه و بازگشت خود را اعلام مى كردند - اگر چه قبلاً چنين نبودند - پذيرفته مى شد، چرا كه از حكمت خداوند در دنيا آن است كه دستور به قبول ظاهر و ترك جستجو درباره باطن اشخاص مى دهد، چرا كه دنيا جاى مهلت و انتظار است و آخرت محل جزاست كه بعد از آن جايى نيست. اينكه خداوند مى فرمايد: «ما كانَ اللّه ُ مُعَذِّبَهُمْ . . .»: «خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه در ميان آنان استغفار كننده باشد، براى آن است كه در بين آنان كسانى بودند كه خدا مى دانست به زودى ايمان مى آورند يا از نسلشان فرزندان پاكى به دنيا مى آيند كه به فضل خدا مؤمن مى شوند، و لذا به جرم كفر پدرانشان آنان را نابود نفرمود، و اگر چنين نبود آنان را هلاك مى نمود.(1)
به همين جهت بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله صريحا به حارث فرمود: «اِمّا تُبْتَ وَ اِمّا رَحِلْتَ»: «يا توبه كن يا از نزد ما بيرون برو» يعنى يا به قسمت دوم آيه عمل كن كه «يَسْتَغْفِرُونَ» است و يا به قسمت اول آيه عمل نكن كه «وَ اَنْتَ فيهِمْ» است و از جايى كه من حضور دارم خارج شو تا عذابى كه درخواست مى كنى بر تو نازل شود. جالب اين است كه گويا حارث براى نزول عذاب عجله داشته چرا كه به صراحت مى گويد: «قَلْبى ما يُتابِعُنى عَلَى التَّوْبَةِ وَ لكِنْ اَرْحَلُ عَنْكَ: «قلبم براى توبه رضايت نمى دهد، ولى از نزد تو مى روم»!
عذابى كه بر سر حارث نازل شد با درخواست او مطابق بود. طبق آيه، او درخواست سنگ آسمانى يا عذاب دردناك نمود. در روايات وارد شده كه او سنگ آسمانى يا صاعقه سوزاننده درخواست كرد، كه مورد دوم را خداوند به كنايه فرموده است.
ص: 403
آنچه جالب توجه است مشابهت كامل عذاب او با عذاب اصحاب فيل است. خداوند درباره اصحاب فيل مى فرمايد: «فَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرا اَبابيلَ تَرْميهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجّيلٍ». در مورد حارث هم پرنده اى از آسمان ظاهر شد كه ريگى به اندازه عدس در منقار داشت و آن را بر سر حارث رها كرد. نشانه گيرى چنان دقيق بود كه آن ريگ از وسط سر حارث وارد شد و طول بدن او را در نورديد و از دُبُر او خارج شد و او را نقش زمين ساخت.
تكرار ماجراى اصحاب فيل و سابقه اى كه در اذهان از ماجراى ابرهه بود، عظمت غدير را نشان داد. اين بدان معنا مى توانست باشد كه پروردگارِ كعبه براى هميشه نگاهبان آن است، و دشمنان آن را به اشارتى نابود مى كند و توطئه هاى آنان را خنثى مى نمايد، هر چند كه در عظيم ترين جلوه ظاهرى جلوه كنند و با فيل براى تخريب خانه خدا آيند. همان گونه كه پروردگار غدير براى هميشه نگاهبان آن است، و دشمنان آن را به اشارتى نابود مى كند و توطئه هاى آنان را خنثى مى نمايد، اگر چه در جلوه هاى وحشتناكى چون سقيفه و كربلا ظاهر شوند. آرى اين گونه است كه غدير و ولايت على بن ابى طالب عليه السلام با گذشت چهارده قرن و با داشتن دشمنان هميشگى و پر قدرت ظاهرى، اكنون از بلندترين قله هاى فكرى جهان خود را نشان مى دهد و پانزدهمين قرن خود را به جشن نشسته است.
با توجه به اينكه طبق روايات بسيارى آيات اول سوره معارج پس از ماجراى حارث فهرى در غدير نازل شده، صريح اين آيات دلالت بر كفر منكر ولايت دارد، و اين بدان معناست كه انكار ولايت مانند انكار نبوت و توحيد است.
بدون آنكه نياز به تفسير داشته باشد خداوند مى فرمايد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ، لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ». معناى اين عبارات به ضميمه ماجراى حارث چنين مى شود:
ص: 404
حارث كه ولايت على عليه السلام را نمى پذيرفت با زبان خودش درخواست عذابى نمود كه بر او واقع شد و كافرين به ولايت على عليه السلام قدرت دفع آن را نداشتند. اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
منم آن كسى كه درباره دشمنانم چنين نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ، لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ»؛ معنايش كسى است كه ولايت مرا انكار كرد.(1)
امام صادق عليه السلام هم درباره اين آيه از مصحف فاطمه عليهاالسلام نقل مى فرمايد كه منظور «منكر ولايت على عليه السلام» است.(2)
يكى از مطالب بسيار مهم كه در اين حديث به صورت اشاره آمده، آن است كه در روز غدير بر فراز سر آن جمعيت صد و بيست هزار نفرى درهاى آسمان پيش چشم همه گشوده شد و چشمان مردم لحظاتى بر پشت پرده باز شد و ملائكه را ديدند كه مردم را امر به پيروى از على بن ابى طالب عليه السلام مى نمايند. عين عبارتى كه در متن داستان گذشت چنين است:
در روز غدير خم - آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را منصوب فرمود، درهاى آسمان را ديديد كه باز شده و ملائكه از آنجا بر شما مُشْرِف شده اند و ندا مى كنند: «هذا وَلِىُّ اللّه ِ فَاتَّبِعُوهُ وَ اِلاّ حَلَّ بِكُمُ عَذابُ اللّه ِ فَاحْذَرُوهُ»: «اين ولى خداست، پيرو او باشيد؛ وگرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود، پس از آن بر حذر باشيد».
اين رؤيت ملائكه در غدير يك بار هم در زمين به وقوع پيوست، آنگاه كه در غدير مردى زيبا صورت و خوشبوى را ديدند كه در كنار مردم ايستاده بود و مى گفت:
ص: 405
به خدا قسم روزى مانند امروز هرگز نديدم. چقدر كار پسر عمويش را مؤكد نمود، و براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش آن را بر هم نمى زند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند!
در اينجا عمر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: شنيدى اين مرد چه گفت؟! حضرت فرمود: آيا او را شناختى؟ گفت: نه. حضرت فرمود: «او روح الامين جبرئيل بود. تو مواظب باش اين پيمان را نشكنى، كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنان از تو بيزار خواهند بود»!(1)
بهترين انتخاب با زيباترين گونه انتصاب در غدير صورت گرفت، تا آنجا كه اگر تمام مردم عالم جمع مى شدند و عقل و تجربه خود را روى هم مى گذاشتند نمى توانستند بالاتر و والاتر از دوازده امام معصوم عليهم السلام را به عنوان جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله معرفى كنند. اين بدان معناست كه انتخاب خداوند حكيم و مهربان هرگز قابل مقايسه با انتخاب بشر نيست، چرا كه در آنجا اشتباه را راهى نيست و جز او خبر از باطن انتخاب شونده ندارد.
اكنون چه زيباست كه در متن ماجراى حارث، خداوند تعالى مستقيما با مخالفين ولايت على عليه السلام رو به رو شده و پاسخ آنان را با حكيمانه ترين صورت فرموده است. در اين كلام الهى جهت برگزيدن اوصياى پيامبر صلى الله عليه و آله را اطاعت آنان و امتحان خدا از آنان در تسليم ذكر كرده، و كراماتى كه به همين جهت از خدا به آنان اختصاص يافته است. يعنى اينان مدال گرفتگان از ساحت مقدس پروردگار بر نهايت درجه عبوديت و بندگى هستند، و هيچ موجود ديگرى نتوانسته خود را به اين درجه برساند. آيا اين
ص: 406
يك منت الهى بر مردم نيست كه امور بندگانش را به چنين مخلوقات با عظمتى بسپارد؟ آيا اگر بر هر كس ديگرى مى سپرد به دور از حكمت الهى نبود؟ در اين باره در متن حديث چنين مى خوانيم:
اِرْتَضى عِبادا مِنْ عِبادِهِ وَ اخْتَصَّهُمْ بِكَراماتٍ لِما عَلِمَ مِنْ حُسْنِ طاعَتِهِمْ وَ انْقِيادِهِمْ لاَِمْرِهِ، فَفَوَّضَ اِلَيْهِمْ اُمُورَ عِبادِهِ وَ جَعَلَ عَلَيْهِمْ سِياسَةَ خَلْقِهِ بِالتَّدْبيرِ الْحَكيمِ الَّذى وَفَّقَهُمْ لَهُ.(1)
خداوند بندگانى را برگزيده و به خاطر اطاعت نيكو و انقياد آنان در برابر اوامرش آنان را به كراماتى اختصاص داده است. آنگاه امور بندگانش را به آنان سپرده و سياست خلقش را با تدبير حكيمانه اى كه آنان را بدان موفق نموده به ايشان سپرده است.
آغاز ماجراى حارث فهرى از ذكر فضيلتى عظيم براى اميرالمؤمنين عليه السلام، يعنى شباهت آن حضرت به عيسى بن مريم عليه السلام بود. با توجه به محتواى بسيار عميق آن و مطرح شدن چنين فضيلتى در غدير، به موشكافى آن در چند مرحله مى پردازيم:
آنچه در اين قسمت از غدير به عنوان فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام در اين بخش از ماجرا مطرح شده، در واقع فقط بيان عظمت است و نام فضيلت خاصى در آن به چشم نمى خورد؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «اگر ترس از مبالغه مردم نبود آن فضيلت را مى گفتم، و چون ترس دارم از ذكر آن خوددارى مى كنم»!
ص: 407
اما همين ابهام دليل بر فضيلتى عظيم است كه مردم تحمل شنيدن آن را ندارند، اگرچه آن منقبت به طور خاص براى ما روشن نباشد. در عظمت آن همين بس كه اگر گفته مى شد مردم خاك پاى على عليه السلام را براى تبرك بر مى داشتند.
نمونه اين فضيلت را در متن خطبه غدير مى بينيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله بدون آنكه فضيلت خاصى را بيان كند فقط به بى انتها بودن فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام اشاره مى كند و مى فرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ فَضائِلَ عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ عِنْدَ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ - وَ
قَدْ اَنْزَلَها فِى الْقُرْآنِ - اَكْثَرُ مِنْ اَنْ اُحْصِيَها فى مَقامٍ واحِدٍ.
اى مردم، فضائل على بن ابى طالب عليه السلام نزد خداوند - كه در قرآن آنها را نازل كرده - بيش از آن است كه بتوانم آنها را در يك مجلس بشمارم.
شباهت اميرالمؤمنين عليه السلام به حضرت عيسى عليه السلام كه در اين حديث مطرح شده درباره خود اين دو وجود مبارك نيست، بلكه از نظر مردمى است كه درباره ايشان غلو مى كنند، چنانكه مى فرمايد: «لَوْ لا اَنْ تَقُولَ طَوائِفُ مِنْ اُمَّتى فيكَ ما قالُوا فى عيسَى بْنِ مَرْيَمَ . . .».
نكته اين است كه ترس از غلو را حضرت درباره همه مردم نمى فرمايد، بلكه آن را به «طوائفى از امت» نسبت مى دهد. اين بدان معنى است كه اگر عده اى فتنه گر نبودند و مردم را با بهانه هاى واهى به سوى غلو نمى كشاندند، پيامبر صلى الله عليه و آله آن فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام را هم مى فرمود، و نتيجه آن مى شد كه مردم در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله و بعد از رحلت آن حضرت در حيات اميرالمؤمنين عليه السلام خاك پايش را براى تبرك بر مى داشتند.
ص: 408
در متن كلام پيامبر صلى الله عليه و آله آمده «ما قالَتِ النَّصارى فى عيسَى بْنِ مَرْيَمَ». بايد بدانيم مسيحيان درباره عيسى عليه السلام چه گفته اند تا اين وجه شباهت روشن شود. در اين باره پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام چنين فرمود:
اِنَّ فيكَ مَثَلاً مِنْ عيسى . . . اَحَبَّهُ النَّصارى حَتّى اَنْزَلُوهُ الْمَنْزِلَ الَّذى لَيْسَ لَهُ بِأَهْلٍ - وَ فى رَوايَةٍ: - حَتّى جَعَلُوهُ اِلها.
در تو شباهتى به عيسى هست: . . . مسيحيان او را دوست داشتند تا آنجا كه او را در مقامى كه در آن حد نبود قرار دادند - و در روايتى: - او را خدا قرار دادند.(1)
بنابراين وجه شباهت در اين است كه عده اى با شنيدن بعضى فضائل عظيم نسبت الوهيت به اميرالمؤمنين عليه السلام ندهند، چنانكه درباره حضرت عيسى عليه السلام چنين مسئله اى
اتفاق افتاد و عده اى او را پسر خدا و حتى خود خدا دانستند. اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در اين باره مى فرمايد: «مَثَلى فى هذِهِ الاُْمَّةِ مَثَلُ عيسَى بْنِ مَرْيَمَ: اَحَبَّهُ قَوْمٌ فَغالُوا فى حُبِّهِ فَهَلَكُوا . . .»: «مَثَل من در اين امت مانند عيسى بن مريم است، كه عده اى به او محبت ورزيدند ولى در محبت خود غلوّ كردند و هلاك شدند».(2)
در اين فراز از واقعه غدير «خاك پاى على عليه السلام» به چند عنوان و از چند جهت مطرح شده است:
ص: 409
اين عبارت بدان معناست كه «از كنار هر گروهى از مردم عبور مى كردى خاك پاى تو را براى تبرك بر مى داشتند». اولاً نشان مى دهد آن فضيلت به قدرى مهم است كه همه مردم اين گونه مى شوند نه گروه خاصى. ثانيا لازم نيست مردم به در خانه تو هجوم آورند، بلكه از هر جا عبور كنى مردم بى اختيار چنين خواهند كرد!
مطرح كردن «تُراب اَقدام» بالاترين گونه احترام عرفى است كه وقتى مردم به قداست كسى معتقد شوند حاضرند پست ترين چيز منسوب به او را به عنوان با ارزشترين چيز بردارند و حفظ كنند و بدان تبرك جويند. لذا خاك پاى او كه در واقع زير پاى او قرار گرفته مورد احترام قرار مى گيرد. در اين حديث هم مى بينيم پيامبر صلى الله عليه و آله با تأكيد بر جمله «زير پاى تو» بر اين عظمت تأكيد مى فرمايد.
مطرح شدن «بركت» بدان معناست كه مردم با شنيدن آن فضيلت، خاك پاى على عليه السلام را به عنوان تبرك بر مى داشتند و آن را مايه بركت زندگى خويش مى دانستند. در بعضى احاديث حتى كلمه «يُقَبِّلُونَهُ» آمده است(1)، يعنى «خاك پاى تو را مى بوسيدند». در احاديث ديگرى «يَسْتَشْفُونَ بِهِ» ذكر شده(2) كه به معناى «شفا گرفتن از خاك پاى على عليه السلام» است. حتى در بعضى احاديث با آب مخلوط كردن خاك پاى على عليه السلام براى خوردن آن مطرح شده كه مى فرمايد:
ص: 410
لَوْ حَدَّثْتُ بِما اُنْزِلَ فى عَلِىٍّ ما وَطَئَعَلى مَوْضِعٍ فِى الاَْرْضِ اِلاّ اُخِذَ تُرابُهُ اِلَى الْماءِ.
اگر نقل كنم آنچه درباره على نازل شده، قدم بر جايى از زمين نمى گذارد مگر آنكه خاكش را به سوى آب مى برند!!(1) (كنايه از اينكه با آب مخلوط مى كنند و مى خورند).
جالب تر از همه احاديثى است كه برداشتن خاك پاى على عليه السلام را به عنوان تبركِ نسل هاى بعدى مطرح كرده است. در حديثى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
لَوْ لا اَنْ لا يَبْقى اَحَدٌ اِلاّ قَبَضَ مِنْ اَثَرِكَ قَبْضَةً يَطْلُبُ بِهَا الْبَرَكَةَ لِعَقِبِهِ مِنْ بَعْدِهِ لَقُلْتُ فيكَ قَوْلاً لا يَبْقى اَحَدٌ اِلاّ قَبَضَ مِنْ اَثَرِكَ قَبْضَةً.
اگر نبود كه مى ترسيدم احدى باقى نماند مگر آنكه از خاك پاى تو مُشتى بردارد تا براى نسل بعد از خود بركت قرار دهد، درباره تو سخنى مى گفتم كه هيچكس نماند مگر آنكه از جاى پاى تو مشتى از خاكش بردارد.(2)
جا دارد اشاره كنيم كه مردم آن زمان - با آن همه فضايل كه درباره على عليه السلام شنيده بودند - ولى گويا هنوز معرفتى به مقام آن حضرت نداشتند؛ و گذشته از كينه توزان، بسيارى از دوستان هم آن گونه كه بايد به عظمت علوى نمى نگريستند.
خدا را شكر كه ما در عصرى زندگى مى كنيم كه در سايه احاديث ائمه عليهم السلام و رشدى كه فكرها و قلب به بركت آنها پيدا كرده اند، شيعيان چنان عظمتى به مقام عصمت كبرى قائلند كه اگر امروز على بن ابى طالب عليه السلام يا يكى از ائمه تا امام زمان عليهم السلام در ميان
ص: 411
مردم حضور مى يافت همه خاك پايش را براى تبرك بر مى داشتند، بدون آنكه آن مطلبى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود شنيده باشند. بلكه اگر امروز قنبر يا فضه زنده مى شدند مردم خاك پاى آنان را به عنوان غلام و كنيز اميرالمؤمنين عليه السلام سرمه چشمان خود مى نمودند.
نمونه بارز آن تبرك به غبار حرم هاى شريفه است، بلكه در زيارات به صراحت مى گوييم: «وَ اجْعَلْ اَرْواحَنا تَحِنُّ اِلى مَوْطِئِ اَقْدامِهِمْ»: «خدايا ارواح ما را چنان قرار ده كه متمايل به جاى پاى آنان باشد». از همه بالاتر تربت حسينى است كه در طول قرن ها خاكى را كه نه جاى پاى حسين عليه السلام است بلكه همين كه در جوار حرم اوست و عطر عاشورايى دارد شيعيان آنان را تا اقصى نقاط جهان براى تبرك مى برند.
آنچه در اين حديث آمده در طول تاريخ درباره اميرالمؤمنين عليه السلام مطرح بوده است، كه عده اى درباره حضرت افراط و غلو مى كردند و نسبت خدايى به آن حضرت مى دادند و عده اى ديگر تفريط مى كردند و به آن حضرت ناسزا مى گفتند. در دو فراز از اين حديث، به هر دو گروه پاسخ داده شده است.
در ادامه آيه «وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ . . .» خداوند تعجب عده اى را اين گونه پاسخ مى دهد: «اِنْ هُوَ اِلاّ عَبْدٌ اَنْعَمْنا عَلَيْهِ . . . وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِى الاَْرْضِ يَخْلُفُونَ». منظور از اين آيه آن است كه وقتى خدا بخواهد به بنده اى تفضّل كند به بالاترين مقامات او را مى رساند، و اين تعجبى ندارد تا آنجا حتى اگر خدا بخواهد از همين مردم عده اى را ملائكه قرار دهد.
ص: 412
در همين ماجرا وقتى عده اى از منافقين گفتند: «درباره على زياده روى كرد»، خداوند مستقيما پاسخ آنان را داد كه در ذكر اصل ماجرا گذشت. خلاصه آن پاسخ اين است كه فرمود: كجاى اين فضايل جاى انكار دارد؟ اينان بندگان امتحان شده اى هستند كه لياقت خود را در مقام انقياد نشان داده اند و خدا هم آنان را به كراماتى اختصاص داده و امور بندگانش را به آنان سپرده است؛ مانند همه پادشاهان دنيا كه وقتى خدمتگزارىَ يكى از كارگزاران خود را بپسندند و اطاعت او را در حد كمال ببينند، امور مهم لشكر و كشور خود را به او مى سپارند چرا كه به آنها اعتماد مى كنند.
ص: 413
وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ اِلاّ فَريقا مِنَ الْمُؤْمِنينَ.
ابليس گمان خود را به باور آنان رسانيد و جز گروهى از مؤمنين پيرو او شدند.
اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوينَ.
تو را بر بندگان واقعى من راهى نيست، مگر گروهى از گمراهان كه پيرو تو باشند.
روز هيجدهم ذى الحجة اولين روز از مراسم غدير است. پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر قرار گرفته تا مهمترين پيام الهى را به بشريت ابلاغ فرمايد. ابليس كه دشمن ديرينه بشريت است از مراسم بى خبر نيست، بلكه پيش از همه در غدير حاضر شده تا ببيند كار به كجا مى انجامد، و براى بعد از آن چه انديشه اى كند. او از يك طرف به سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله دقيق شده و نتايج آن را ارزيابى مى كند، و از سوى ديگر گروه هاى مردم را زير نظر دارد و در حال بررسى عكس العمل هاى آنان است. آرى، آينده اى بلند مدت در پيش است كه اگر همه از آن غافل باشند شيطان نمى تواند بى تفاوت باشد، چرا كه غدير براى زيباترين گونه هدايت انسان طرح ريزى شده، و شيطان هرگز چنين چيزى را بر نمى تابد. در چنين گير و دارى بين ابليس و لشكريانش - در پشت پرده غدير - وقايعى به وقوع مى پيوندد كه داستان بلند آن را با جمع بندى چند روايت مى خوانيم:(1)
ص: 414
روز غدير، همينكه پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر اميرالمؤمنين عليه السلام را بر سر دست بلند كرد و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ . . .» ابليس - كه در آنجا حاضر بود - فريادى كشيد و همه لشكريانش را فرا خواند. با اين فرياد، همه شياطين در هر جا كه بودند نزد او جمع شدند و گفتند: اى آقاى ما و اى مولاى ما! اين چه فريادى بود؟ مگر چه چيزى تو را به وحشت انداخته؟! ما تاكنون فريادى وحشتناك تر از اين از تو نشنيده بوديم.
ابليس گفت: اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد هرگز خدا معصيت نخواهد شد! گفتند: اى آقاى ما، تو همان كسى هستى كه آدم را گمراه كردى! ولى گويا از اين پس اين امت يك امت رحمت شده محفوظ از گناه خواهند بود و ديگر تو و ما را بر اينان راهى نيست، چرا كه امام و پناه خود بعد از پيامبرشان به آنان شناسانده شد. ابليس گفت: واى بر شما، امروزِ شما مثل روز عيسى است! به خدا قسم مردم را درباره على گمراه خواهم كرد!
آنگاه ابليس به صورت پيرمردى زيباروى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: «اى محمد، چقدر كم هستند آنان كه با تو بر سر آنچه درباره پسر عمويت گفتى بيعت مى كنند».
از سوى ديگر شياطين با ديدن غدير و آن اتمام حجت عظيم خاك بر سر ريختند و به جزع و فزع افتادند. ابليس به آنان گفت: مگر شما را چه شده است؟ گفتند:
اين چه اتفاقى بود كه رخ داد؟! ما گمان مى كرديم وقتى محمد از دنيا برود اصحاب او متفرق مى شوند، ولى مى بينيم كه امر و صايت را براى شخصى بعد از خود قرار داد. به خدا قسم، تو به ما اين گونه نگفته بودى. تو خبر داده بودى كه وقتى اين پيامبر از دنيا برود اصحاب او متفرق مى شوند. ولى اين برنامه يك مسئله مستحكم شد كه هر كدام از جانشينانش از دنيا برود ديگرى به جاى او قرار مى گيرد. امروز اين مرد پيمانى را بست كه هيچ انسانى تا روز قيامت نمى تواند آن را بشكند!
ص: 415
ابليس در پاسخ آنان گفت: «هرگز چنين نيست! خيالتان راحت باشد! اصحاب او به آنچه از آنان پيمان گرفت وفا نمى كنند. آنان كه همراه او هستند در اين باره به من وعده هايى داده اند كه به چيزى از آنچه گفت اقرار نكنند، و مى دانم كه هرگز در وعده اى كه به من داده اند تخلف نمى كنند». با اعلام اين مطلب لشكر شيطان متفرق شدند.
اينجا بود كه آيه نازل شد: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ اِلاّ فَريقا مِنَ الْمُؤْمِنينَ»: «ابليس گمان خود را به باور آنان رسانيد و جز گروهى از مؤمنين پيرو او شدند».
با نزول اين آيه بار ديگر ابليس فريادى زد، و آنان بازگشتند و گفتند: اى آقاى ما، اين فرياد دوم چه بود؟! او گفت: واى بر شما، به خدا قسم، خداوند سخن مرا در آيه اى از قرآن نقل كرد و اين آيه را نازل كرد: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ . . .». بعد از اين خبر باز هم شياطين متفرق شدند.
ابليس به دقت ناظر حركات منافقين بود. وقتى با منصوب شدن اميرالمومنين عليه السلام گروهى از آنان گفتند: «از روى هواى نفس سخن مى گويد»، و نيز عمر به ابوبكر گفت: «آيا چشمانش را نمى بينى كه در سرش مانند ديوانگان مى چرخد»، ابليس از خوشحالى فرياد ديگرى زد و بار ديگر دار و دسته اش را جمع كرد و به آنان گفت: «مى دانيد كه من قبلاً گمراه كننده آدم بوده ام»؟ گفتند: آرى. گفت: آدم پيمان را شكست ولى به خدا كافر نشد، اما اينان هم پيمان را شكستند و هم به پيامبر كافر شدند!
ابليس كه از نقل سخن خود در آيه اى از قرآن خرسند بود، با شنيدن «اِلاّ فَريقا مِنَ الْمُؤْمِنينَ» سخت برآشفت و سر به سوى آسمان بلند كرد و خطاب به خداوند گفت: «قسم به عزت و جلالت، اين گروه مؤمن را هم به بقيه ملحق خواهم كرد»!
در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله كه شاهد گفتگوى ابليس با لشكريانش بود، اين آيه را با اشاره به ابليس تلاوت فرمود: «اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ . . .»: «تو را بر بندگان واقعى من راهى نيست».
ص: 416
پس از اين ماجراها دار و دسته ابليس متفرق شدند، اما او بار ديگر فريادى زد و آنان بازگشتند و گفتند: اى آقاى ما، اين فرياد سوم چه بود؟! او گفت: به خدا قسم، به خاطر اصحاب على! آنگاه ابليس در حضور شياطين خطاب به خداوند گفت: «يا رب، قسم به عزت و جلالت، چنان معاصى و گناهان را براى آنان زيبا جلوه دهم كه مرتكب آن شوند، و اين گونه آنان را نزد تو مبغوض نمايم».
با قاطعيت مى توان گفت: كشف جزئيات ارتباط غاصبين خلافت با شيطان، نقطه حساسى از عقايد ماست كه در ريشه يابى بسيارى از مسايل به ما كمك خواهد كرد. اكنون با مرور بر ماجرايى كه از حضور ابليس در غدير ذكر شد به تبيين چهار نكته از آن مى پردازيم:
در روايات متعددى وارد شده كه ابليس در طول عمر خود چند بار فرياد وحشتناكى كشيده است. با در نظر گرفتن اينكه يك بارِ آن در غدير بوده،(1) اين نكته بسيار جالب است كه وقتى در آن روز فرياد برآورد و لشكريانش جمع شدند، اولين سخنشان اين بود كه: «ما سَمِعْنا لَكَ صَرْخَةً اَوْحَشُ مِنْ صَرْخَتِكَ هذِهِ»: «ما تاكنون فريادى وحشتناك تر از اين از تو نشنيده بوديم».(2)
اين حاكى از آن است كه روز غدير براى ابليس سخت ترين روز بوده و بزرگترين سد در برابر ضلالت خلق در آن روز ايجاد شده كه او را آن چنان ناراحت كرده است. همان گونه كه بزرگترين چراغ هدايت در آن روز روشن شده كه اگر كسى كور دل
ص: 417
نباشد و پرده هاى سياه سقيفه مانع او نشود، يافتن صراط مستقيم جستجو نمى خواهد و روشن خواهد بود. اكنون با مرورى بر آنچه ابليس به شياطين دراين باره گفته و نيز آنچه آنان به او گفته اند مى توان به زوايايى از اين وحشت ابليس و عظمت روز غدير پى برد، آنجا كه گفتند:
فَعَلَ هذَا النَّبِىُّ فِعْلاً اِنْ تَمَّ لَمْ يَعْصِ اللّه َ اَبَدا:
اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد خدا هرگز معصيت نمى شود.
قَدْ اُعْلِمُوا مَفْزَعَهُمْ وَ اِمامَهُمْ بَعْدَ نَبِيِّهِمْ:
اينان پناه و امام خود را بعد از پيامبرشان شناختند.
قَدْ عَقَدَ هذَا الرَّجُلُ عُقْدَةً لايَحِلُّها اِنْسىٌّ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ:
اين مرد پيمانى بست كه هيچ انسانى تا روز قيامت نمى تواند آن را بشكند.
هذا اَمْرٌ مُسْتَقَرٌّ كُلَّما اَرادَ اَنْ يَذْهَبَ واحِدٌ بَدَرَ آخَرٌ:
اين يك كار محكمى شد كه هر كدام از دنيا برود ديگرى به جاى او ظاهر مى شود.
شيطان براى گمراهى انسان ها در جستجوى بهانه است، و از بيراهه هاى عجيبى خود را بر سر راه فرزند آدم مى رساند تا او را از راه مستقيم به سوى جهنم بكشاند. در گفتگويى كه روز غدير بين ابليس و شياطين ديگر رخ داده معلوم مى شود سه مقطع بسيار مهم و استثنايى براى شيطان در ضلالت خلق وجود داشته است: يكى ماجراى حضرت آدم عليه السلام در بهشت، و ديگرى بدون پدر به دنيا آمدن حضرت عيسى عليه السلام، و سومى سقيفه. در اين باره چند عبارت در داستان ابليس در غدير مى بينيم:
ص: 418
شياطين به ابليس گفتند: «يا سَيِّدَنا، اَنْتَ كُنْتَ لاِدَمَ» : «تو براى آدم بوده اى»! ابليس به شياطين گفت: «اَما عَلِمْتُمْ اَنّى كُنْتُ لاِدَمَ مِنْ قَبْلُ» : «مگر نمى دانيد كه من قبلاً براى آدم بوده ام».
و نيز گفت: «وَيْلَكُمْ، يَوْمُكُمْ كَيَوْمِ عيسى، وَ اللّه ِ لاَُضِلَّنَّ فيهِ الْخَلْقَ» : «واى بر شما، امروزتان مانند روز عيسى است. به خدا قسم مردم را درباره او گمراه خواهم كرد».
و در روز سقيفه كه شيطان به عنوان بيعت با ابوبكر دست داد، گفت: «يَوْمٌ كَيَوْمِ آدَمَ» : «روزى است مانند روز آدم»!
و همان روز شياطين به او گفتند: «اَنْتَ الَّذى اَخْرَجْتَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّةِ» : «تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون آوردى»!
آن روز كه توانست حضرت آدم عليه السلام را از بهشت بيرون كند، در واقع نسل بشريت را از بهشت اخراج كرد، و آنان را اسير حيله هاى خود در دنيا نمود. روزى كه ولادت حضرت عيسى عليه السلام بدون همسرى براى مريم اتفاق افتاد، اين معجزه الهى را بهانه غلو قرار داد و آن حضرت را به عنوان الوهيت مطرح كرد و نسل هايى از بشر را با همين باور غلط مبتلا به شرك نمود و راهى جهنم كرد. در روز غدير هم قسم ياد كرد كه در اين باره مردم را گمراه خواهم كرد، و سقيفه تحقق اين قسم ابليس بود كه تا آخر روزگار اكثريتى از انسان ها را با انكار ولايت على عليه السلام راهى جهنم كرد.
در واقع اين سه روز در تاريخِ اضلالِ ابليس، پيمودن راه هزار ساله در يك شب بود كه اين گونه در خاطره آنان ثبت شده و از آن ياد مى كنند. به عبارت ديگر هزاران زحمت و تلاش شياطين در هزاران مكان و زمان و درباره هزاران انسان، با يك برنامه بنيادين و ريشه اى به انجام رسيد، و با «اَسَّسَ اَساسَ ذلِكَ» مرحله «بَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ» به آسانى پيش رفت، و در طول تاريخ بدون زحمتِ شيطان «جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ»
ص: 419
اتفاق افتاد. يعنى ابتدا پايه ضلالت را گذاشت، و سپس بر روى آن بناى گمراهى را بالا برد، و سپس بدون نگرانى مسير ظلم و جور هموار شد.
جالب است كه خود شيطان، روز سقيفه را قابل مقايسه با روز آدم عليه السلام نمى داند و در اين باره مى گويد:
آدَمُ نَقَضَ الْعَهْدَ وَ لَمْ يَكْفُرْ بِالرَّبِّ، وَ هؤُلاءِ نَقَضُوا الْعَهْدَ وَ كَفَرُوا بِالرَّسُولِ.
آدم پيمان را شكست، اما به خداوند كافر نشد، ولى اينان هم پيمان را شكستند و هم به پيامبر كافر شدند!
او كه در صدد ضلالت خلق است و درجات گمراهى را خوب مى داند، پيمان شكنان سقيفه را كافر مى داند، و نقض ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را مساوى با مخالفت صريح با شخص پيامبر صلى الله عليه و آله و انكار نبوت آن حضرت مى داند.
دو آيه درباره حضور شيطان در غدير و تصميم هاى او مطرح شده كه با توجه به موقعيت نزول آن ضابطه هاى لازم را براى گريز از سقيفه و بقا بر عهد غدير به ما نشان مى دهد: يكى آيه «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ . . .» و ديگرى آيه «اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ . . .».
آيه اول سه فراز دارد كه هر كدام بُعدى از مسئله را روشن مى كند:
«وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ» : «ابليس گمان خود را بر آنان صادق نمود».
اين جمله يك اصطلاح ادبى و كنايى است كه امام باقر عليه السلام در بيان آن فرموده است:
ص: 420
تأويل اين آيه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله اتفاق افتاد، به اين صورت كه وقتى منافقين در غدير گفتند: «پيامبر از هواى نفس سخن مى گويد»، شيطان به آنان اميدوار شد و اطمينان پيدا كرد كه براى شكستن پيمان غدير منافقينى هستند كه پيگير اين اقدام ضد خدا و رسول باشند. وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت آنان گمان و اميد ابليس را به مرحله عمل رساندند و صدق گمان او را ثابت كردند (آنگاه كه سقيفه را بر پا كردند و صاحب غدير را از مقام خود كنار زدند).(1)
«فَاتَّبَعُوهُ»: «آنان پيرو شيطان شدند».
اين يك تابلوى بلند بر پيشانى سقيفه است كه سقيفه مساوى است با پيروىِ شيطان»، و طبق صريح اين آيه هيچ راه فرارى براى آنان از اين علامت منحوس نيست. شيطان هم موجود سابقه دارى است كه نجاست او با آب درياهاى عالم پاك نمى شود. بايد هم چنين باشد چرا كه راه سقيفه بر ضد راه الهى غدير است، و طبعا شيطان هميشه در برابر صراط مستقيم و راه خدا قرار دارد.
«اِلاّ فَريقا مِنَ الْمُؤْمِنينَ» : «مگر گروهى از مؤمنان».
از همان روز غدير خداوند به صراحت اعلام كرده مؤمنين در اقليت اند، و اكثريت مردم در راه ولايت و صاحب غدير نخواهند بود. حتى خود ابليس در روز غدير با مشاهده آن بيعت يكصد و بيست هزار نفرى، به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: «ما اَقَلَّ مَنْ يُبايِعُكَ عَلى ما تَقُولُ فِى ابْنِ عَمِّكَ»: «چقدر كم هستند كسانى كه طبق گفته هايت درباره پسر عمويت با تو بيعت مى كنند»!
ص: 421
امام باقر عليه السلام در بيان «فَريقا مِنَ الْمُؤْمِنينَ» در اين آيه مى فرمايد: «يَعْنى شيعَةُ اَميرِالْمُؤْمِنينَ عليه السلام»(1): «منظور شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام هستند» كه پيرو شيطان نيستند و نگذاشتند گمان شيطان تحقق يابد و به مرحله عمل برسد.
آيه دوم (اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ) را پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى تلاوت فرمود كه شيطان با شنيدن «اِلاّ فَريقا مِنَ الْمُؤْمِنينَ» در آيه اول، به فكر بقيه افتاد. او با خود تصميم گرفت كه اگر چه اكثريت خلق با سقيفه به گمراهى كشيده مى شوند، ولى بايد به هر قيمتى شده اقليت مؤمن را هم به مخالفت خداوند وادار كرد. اينجا بود كه به عزت و جلال خداوند قسم ياد كرد كه «لاَُلْحِقَنَّ الْفَريقَ بِالْجَميعِ»: «اين گروه مؤمنين را هم به اكثريت ملحق مى كنم». در پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله اين آيه را تلاوت فرمود كه «تو را بر بندگان من راهى نيست مگر كسانى از گمراهان كه پيرو تو شوند».
اين آيه دو فراز دارد كه هر كدام از آنها بُعدى از مسئله را روشن مى نمايد:
«اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ» : «تو را بر بندگان من راهى نيست».
منظور آن است كه در مسئله ولايت شيطان نمى تواند آن فرقه مؤمن را منحرف سازد و آنان محكم تر از آن هستند كه با حيله شيطان دست از ولايت اهل بيت عليهم السلام بردارند.
امام صادق عليه السلام در بيان اين مطلب مى فرمايد:
ص: 422
قسم به خدايى كه محمد صلى الله عليه و آله را به حق مبعوث كرد، شياطين بزرگ و كوچك بر سر مؤمنين بيش از زنبوران بر گوشت هستند. از سوى ديگر مؤمن محكم تر از كوه است چرا كه از كوه با تبر مى توان قطعه اى جدا كرد، ولى از دين مؤمن چيزى نمى توان جدا كرد.(1)
«اِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوينَ» : «مگر كسانى از گمراهان كه پيرو تو شوند».
اين قسمت آيه دقيقا مربوط به شيعيان اهل بيت عليهم السلام است كه با پذيرفتن ولايت فرياد شيطان را بلند كرده اند. وقتى شياطين از ابليس مى پرسند: چرا چنين فرياد مى زنى؟ در پاسخ مى گويد: «وَ اللّه ِ مِنْ اَصْحابِ عَلِىٍّ»! سپس آنچه باعث پيروى از شيطان در شيعيان مى شود توسط خود ابليس بيان شده كه گناهان را در چشم آنان زيبا جلوه مى دهد تا با ارتكاب آن نزد خداوند مورد غضب قرار گيرند، آنجا كه مى گويد: «لاَُزَّيِنَنَّ لَهُمُ الْمَعاصِىَ حَتّى اُبَغِّضَهُمْ اِلَيْكَ».
شيطان در برابر غدير با تمام توان و قدرت ايستاد چرا كه آن برنامه را خنثى كننده تلاش هاى خود براى گمراهى مردم مى دانست. اما بدون شك فريادهايى كه در آن روز مى كشيد به خاطر احساس عجزى بود كه در برابر غدير داشت. اينجاست كه بايد بدانيم آنان كه از غدير سقيفه را پى ريزى كردند نه تنها ياران راهگشاى ابليس بودند، بلكه شيطان به آنان آفرين گفت كه راهى را كه از آن عاجز بود توسط آنان گشوده شد و توانست دريچه اميدى به روى شيطان باز كند. در اين باره سه جمله از ابليس نقل شده كه در غدير به شياطين گفت:
ص: 423
اِنَّ اَصْحابَهُ لايَفُونَ بِما عَقَدَ عَلَيْهِمْ:
اصحاب او به آنچه بر آنان پيمان بسته وفا نمى كنند.
اِنَّ اَصْحابَهُ قَدْ وَعَدُونى اَنْ لا يَقِرُّوا لَهُ بِشَىْ ءٍ مِمّا قالَ:
اصحاب او به من وعده داده اند كه به چيزى از آنچه گفت اقرار نكنند.
اِنَّ الَّذينَ حَوْلَهُ قَدْ وَعَدُونى فيهِ عِدَةً وَ لَنْ يَخْلُفُونى فيها:
آنان كه اطراف او هستند به من درباره او وعده اى داده اند كه هرگز در آن برخلاف وعده عمل نمى كنند.
اينجاست كه وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام را براى بيعت اجبارى بردند، سلمان خطاب به عمر گفت: شهادت مى دهم كه از پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اين آيه پرسيدم: «فَيَوْمَئِذٍ لايُعَذّبُ عَذابَهُ اَحَدٌ، وَ لايُوثقُ وَثاقَهُ اَحَدٌ»: «در آن روز هيچكس مانند او عذاب نمى شود و هيچكس مانند او به بند كشيده نمى شود»؛ پيامبر صلى الله عليه و آله به من خبر داد كه منظور از اين آيه تو هستى.(1)
و نيز امام باقر عليه السلام در بيان اين آيه فرمود: «ذاكَ الثّانى، لايُعَذِّبُ اللّه ُ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَذابَهُ اَحَدا»: «منظور از اين كسى كه عذابش از همه بالاتر است عمر است، كه خداوند در روز قيامت احدى را مانند او عذاب نمى كند».(2)
بلكه به صريح روايات عذاب او از عذاب ابليس هم بالاتر است، چنانكه امام صادق عليه السلام در اين باره مى فرمايد: روز قيامت ابليس را در هفتاد غُل و زنجير و دومى را در صد و بيست غل و زنجير مى آورند. ابليس نگاهى به او مى كند و مى گويد: «اين كيست كه خداوند عذاب او را بيش از من قرار داده در حالى كه من تمام مردم را گمراه
ص: 424
كرده ام». به او گفته مى شود: اين دومى است. ابليس مى پرسد: براى چه مستحق چنين عذابى شده است؟ به او گفته مى شود: به خاطر ظلم او به على.
او به دومى مى گويد: واى بر تو! آيا خبر نداشتى كه خداوند به من دستور سجده بر آدم داد ولى من سرپيچى كردم. آنگاه از او خواستم براى من سلطه بر محمد و اهل بيت او و شيعيانش قرار دهد، ولى خداوند اجازه نداد و گفت: «اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوينَ». با اين همه خواسته نفس خود را عملى كردى و اكنون در پيشگاه خلايق از تو پرسيده مى شود: «اين چه برنامه اى بود كه از تو و پيروانت در مخالفت على عليه السلام صورت گرفت»؟ دومى در پاسخ ابليس مى گويد: تو به من چنين دستورى دادى. ابليس مى گويد: چرا از پروردگارت سرپيچى كردى و از من اطاعت نمودى؟ عمر در پاسخ آيه قرآن را به ياد مى آورد كه خداوند از قول ابليس آورده: «اِنَّ اللّه َ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ ما كانَ لى عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ»: «خدا به شما وعده حق داد، ولى من به شما وعده دادم و خلاف وعده نمودم، و مرا بر شما قدرتى نيست»!
اكنون جا دارد سراغى از ابليس و شياطين بگيريم كه با آن همه وحشت و ناراحتى در غدير، با ديدن سقيفه چه حالى پيدا كردند؛ تا راه طى شده غدير را با راه طى شده سقيفه از ذره بين اعتقاد مورد باز بينى قرار داده باشيم. در اين باره سه جلوه از پشت پرده عالَم توسط معصومين عليهم السلام براى ما بيان شده است.
امام باقر عليه السلام اولين مرحله را به محض قرار دادن غير اميرالمؤمنين عليه السلام در جاى آن حضرت چنين بيان مى فرمايد:
ص: 425
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت و مردم غير على عليه السلام را به عنوان خليفه قرار دادند، ابليس تاج پادشاهى بر سر گذاشت و با زينت تمام بر فراز منبرى نشست. آنگاه همه لشكريانش را جمع كرد و به آنان گفت: «شادى كنيد، چرا كه ديگر خدا اطاعت نخواهد شد تا امام بر حقى امور را در دست گيرد».(1)
سلمان دومين مرحله را بعد از بيعت مردم با ابوبكر چنين نقل مى كند: آنگاه كه على عليه السلام پيامبر صلى الله عليه و آله را غسل مى داد من از مسجد آمدم و خبرها را به او دادم كه مردم دو دستى با ابوبكر بيعت مى كنند! حضرت پرسيد: آيا فهميدى اولين كسى كه با ابوبكر بر فراز منبر بيعت كرد چه كسى بود؟ عرض كردم: پيرمرد سالخورده اى را ديدم كه بر عصايش تكيه داده و بر پيشانى او آثار سجده بود. او قبل از همه از منبر بالا رفت و گريه كنان در برابر ابوبكر تعظيمى كرد و گفت: «خدا را شكر كه مرا نميراند تا تو را در اين مكان ديدم! دستت را باز كن تا بيعت كنم». ابوبكر هم دستش را باز كرد و آن پيرمرد با او بيعت كرد و گفت: «روزى است مانند روز آدم»! سپس از منبر پايين آمد و از مسجد بيرون رفت.
سلمان مى گويد: على عليه السلام از من پرسيد: آيا فهميدى او كه بود؟ عرض كردم: نه! ولى گفتار او مرا خوش نيامد چرا كه گويى رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله را به مسخره گرفته بود! حضرت فرمود: او ابليس بود، خدا او را لعنت كند. پيامبر صلى الله عليه و آله به من خبر داد كه ابليس و بزرگان اصحابش حاضر بودند آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله مرا در غدير خم به دستور خدا منصوب كرد، تا آنجا كه خبر داد بعد از آن حضرت ابليس دوباره حاضر مى شود و به عنوان اولين نفر با ابوبكر بيعت مى كند. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله در دنباله خبرش فرمود:
ص: 426
ابليس پس از بيعت ابوبكر از مسجد خارج مى شود و شياطين را جمع مى كند. آنان در برابر او به سجده مى افتند و مى گويند: اى آقاى ما و اى بزرگ ما! تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون كردى! او هم مى گويد: كدام امت بعد از پيامبرشان گمراه نشدند؟ هرگز! شما گمان كرديد كه مرا بر اينان راهى نيست؟ چگونه ديديد مرا هنگامى كه با آنان كارى كردم كه اطاعت على را كه خدا و رسول به آنان امر كرده بود رها كردند؟!(1)
سومين مرحله را حضرت زينب عليهاالسلام در آخرين لحظات عُمر اميرالمؤمنين عليه السلام از آن حضرت شنيده كه آن واقعه كربلاست. اميرالمؤمنين عليه السلام از قول پيامبر صلى الله عليه و آله ماجراهاى سقيفه و بعد از آن تا ماجراى عاشورا را براى دخترش نقل كرد تا آنجا كه فرمود: «دخترم تو و دختران خاندانت با خوارى به حالت اسيرى در اين شهر كوفه خواهيد بود». آنگاه از قول پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نقل فرمود:
ابليس در آن روز (روز عاشورا) از خوشحالى به پرواز در مى آيد، و همراه همه شياطين تمام زمين را سير مى كند و در آن حال مى گويد: «اى گروه شياطين، به آنچه از فرزندان آدم مى خواستيم رسيديم و در هلاك كردن آنان به نهايت درجه دست يافتيم و بد نامى را براى آنان به يادگار گذاشتيم، مگر آنان كه به اين گروه (يعنى اهل بيت عليهم السلام) متمسك شوند. از اين پس كار خود را به شك انداختن مردم درباره آنان و وادار كردنشان بر دشمنى آنان و عمل بر ضد آنان و دوستانشان قرار دهيد، تا گمراهى و كفر مردم مستحكم و پا برجا شود، تا آنجا كه هيچكس از آنان نجات پيدا نكند.(2)
ص: 427
وَ اِذْ اَسَرَّ النَّبِىُّ اِلى بَعْضِ اَزْواجِهِ حَديثا فَلَمّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ اَظْهَرَهُ اللّه ُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ اَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ اَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِىَ الْعَليمُ الْخَبيرُ. اِنْ تَتُوبا اِلَى اللّه ِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ اِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَاِنَّ اللّه َ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْريلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهيرٌ.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله گفتارى پنهانى به بعضى از همسرانش سپرد. آنگاه كه آن زن راز پيامبر صلى الله عليه و آله را افشا كرد و خدا پيامبرش را از اين مسئله باخبر نمود، آن حضرت قسمتى از كارشان را براى آنان بازگو كرد و از گفتن قسمتى ديگر اعراض نمود. آن زن از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: چه كسى راز افشا كردن مرا به تو خبر داد؟ حضرت فرمود: خداى عليم آگاه به من خبر داد.
اگر شما دو نفر نزد خدا توبه هم كنيد، ولى قلب هايتان از حق منحرف شده است، و اگر بر ضد او اقدام نماييد بدانيد كه خدا صاحب اختيار اوست و جبرئيل و صالحِ مؤمنين و ملائكه بعد از خدا كمك اويند.
يا اَيُّهَا الَّذينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ اِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.
اى كسانى كه كافر شديد، امروز عذر نياوريد كه طبق آنچه عمل كرديد جزا داده مى شود.
اعمال حج پايان يافته و پيامبر صلى الله عليه و آله همراه با كاروان عظيم حجاج به مكه بازگشته اند.(1) هنوز دستور حركت از مكه به سوى غدير از سوى خداوند نازل نگشته و حضرت يك روز در مكه توقف دارد. اولين مرحله جدّى از مسئله ولايت در همين روز آغاز مى شود. قبل از اعلام و ابلاغ ولايت على عليه السلام به مردم، بايد ودايع نبوت و امامت به
ص: 428
على عليه السلام سپرده شود. پيامبر صلى الله عليه و آله مجلسى خصوصى با على عليه السلام تشكيل مى دهد كه احدى در آن راه ندارد و اين مجلس در شبانه روزى است كه از نظر همسر دارىِ پيامبر صلى الله عليه و آله نوبت عايشه است. او در برابر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله مجلس خصوصى با على عليه السلام دارد عكس العمل نشان مى دهد و اصرار دارد بداند موضوع از چه قرار است. پيامبر صلى الله عليه و آله پس از گرفتن پيمانى محكم از او، اين سرّ را براى او باز مى گويد كه مسئله اعلان ولايت در پيش است.
عايشه سرّ پيامبر صلى الله عليه و آله را فورا به ابوبكر و عمر خبر مى دهد، و آنان منافقين را جمع مى كنند و براى قتل پيامبر صلى الله عليه و آله نقشه مى كشند ولى با خنثى شدن توطئه آنان در كوه هَرشى، نقشه مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله را طرح مى كنند و به اجراى آن مى پردازند. با اين مقدمه به استقبال ماجرايى مى رويم كه حذيفه از اين مرحله غدير ترسيم كرده و مى گويد:(1)
اعمال حج پايان يافت و پيامبر صلى الله عليه و آله از مِنا به مكه بازگشت. در اينجا جبرئيل نازل شد و چنين پيام آورد:
اى محمد، خدايت سلام مى رساند و . . . به تو دستور مى دهد على بن ابى طالب عليه السلام را براى بعد از خودت در امت منصوب نمايى و خلافت را به او بسپارى، . . . و خداوند به تو دستور مى دهد آنچه به تو آموخته به او
ص: 429
بياموزى، و آنچه كه تو را بر حفظ آن مأمور كرده و نزد تو به وديعت گذاشته به او تحويل دهى، چرا كه او امين مورد اعتماد است.
اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را صدا زد و يك روز و شب كامل با او جلسه خصوصى قرار داد. در اين مجلس علم و حكمتى را كه خدا به آن حضرت داده بود به على عليه السلام سپرد و آنچه جبرئيل گفته بود به او ابلاغ كرد.
آن روز - از بين همسران پيامبر صلى الله عليه و آله - نوبت عايشه بود كه حضرت على القاعده نزد او مى ماند، اما حضور على عليه السلام مانع اين مسئله شد. عايشه گفت: بايد نزد على بروم و به او چيزى بگويم كه نمى گذارد من نزد پيامبر باشم! او آمد و خطاب به اميرالمؤمنين عليه السلام گفت: اى پسر ابى طالب، امروز يكسره پيامبر را از اينكه نزد من باشد محبوس كرده اى!!
پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ او را داد و فرمود: اى عايشه، بين من و على فاصله مشو، كه او در راه من از هيچكس نمى ترسد. قسم به آنكه جانم به دست اوست، او را دشمن نمى دارد مؤمن و دوست نمى دارد كافر. بدان كه حق بعد از من با على است و به همان سو مى رود كه على برود. از يكديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر نزد من وارد شوند.
عايشه گفت: يا رسول اللّه! از آغاز امروز مجلس خصوصى شما با على طول كشيده است؟! پيامبر صلى الله عليه و آله از او روى گرداند، ولى عايشه گفت: يا رسول اللّه! چرا آن مسئله خصوصى را از من پنهان مى كنى؟ شايد براى من هم صلاح باشد!! حضرت فرمود: درست است. قسم به خدا اين مسئله صلاح است براى كسى كه خداوند او را به قبول آن و ايمان به آن سعادتمند نمايد، و من مأمورم همه مردم را بدان دعوت نمايم، و به زودى از آن مسئله اطلاع خواهى يافت وقتى آن را به طور عمومى اعلام كنم.
ص: 430
عايشه گفت: يا رسول اللّه! چرا الآن آن را به من خبر نمى دهى تا عمل به آن را آغاز كنم و آنچه صلاح است را شروع نمايم!! فرمود: به زودى به تو خبر خواهم داد، ولى آن را پنهان كن تا به من دستور داده شود كه آن را به صورت عمومى اعلام كنم. اگر آن را پنهان نمايى خداوند در دنيا و آخرت به تو اجر خواهد داد، و براى تو فضيلتى خواهد بود كه در ايمان به خدا و رسولش سبقت گرفته و سرعت نموده اى، ولى اگر اين راز را فاش كنى و مراعات حفظ آنچه به تو سپرده مى شود را ترك كنى به پروردگارت كافر شده اى و اجر تو از بين مى رود، و دست امن خدا و رسول را از خود برداشته اى و از زيانكاران خواهى بود؛ و اين به خدا و رسول ضررى نخواهد زد و لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر تو خواهد بود».
عايشه ضمانت كرد كه آن سِرّ را پنهان كند و بدان ايمان آورد، و آن را مراعات نمايد. پيامبر صلى الله عليه و آله هم آن راز را به او چنين خبر داد:
خداوند تعالى به من خبر داده كه عمر من پايان يافته، و به من دستور داده كه على را به عنوان علامتى در بين مردم منصوب نمايم، و او را امام آنان قرار دهم و او را جانشين خود نمايم همان گونه كه پيامبران قبل از من جانشينان خود را تعيين كرده اند. من به سوى خدا مى روم و خلافت او را اعلام خواهم كرد. اين مسئله را پشت پرده قلبت حفظ كن تا خدا اجازه اعلام آن را دهد.
عايشه بار ديگر قول داد كه اين راز را به كسى نگويد؛ اما خداوند به پيامبرش خبر داد كه او و رفيقش حفصه و پدرانشان در اين باره چه خواهند كرد.
جالب اينكه عايشه در همان روز به حفصه خبر داد و هر يك از آن دو به پدرانشان خبر دادند. ابوبكر و عمر جلسه تشكيل دادند و سراغ منافقين فرستادند و مسئله را به آنان هم خبر دادند. آنان با يكديگر به مشورت پرداختند و گفتند: «محمد مى خواهد
ص: 431
امر خلافت را مانند كسرى و قيصر تا آخر روزگار در خاندان خود قرار دهد. نه به خدا قسم! اگر خلافت به على بن ابى طالب برسد براى شما از زندگى نصيبى نخواهد بود، چرا كه محمد طبق ظاهرتان با شما رفتار مى كند، اما على طبق آنچه در دل نسبت به شما دارد عمل مى كند. پس درباره خود و چنين مسئله اى نيك نظر كنيد و هر چه در نظر داريد اعلام كنيد.
اين گونه بود كه سرّ پيامبر صلى الله عليه و آله به دست عايشه و حفصه افشا شد، و پيرو آن خداوند اين آيات را نازل كرد كه خبر از كار آن دو زن مى داد، آنجا كه فرمود:
وَ اِذْ اَسَرَّ النَّبِىُّ اِلى بَعْضِ اَزْواجِهِ حَديثا فَلَمّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ اَظْهَرَهُ اللّه ُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ اَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ اَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِىَ الْعَليمُ الْخَبيرُ.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله گفتارى پنهانى به بعضى از همسرانش سپرد. آنگاه كه آن زن راز پيامبر صلى الله عليه و آله را افشا كرد و خدا پيامبرش را از اين مسئله باخبر نمود، آن حضرت قسمتى از كارشان را براى آنان بازگو كرد و از گفتن قسمتى ديگر اعراض نمود. آن زن از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: چه كسى راز افشا كردن مرا به تو خبر داد؟ حضرت فرمود: خداى عليم آگاه به من خبر داد.
سپس خداوند با آيه بعدى به پيامبرش خبر داد كه اگر اظهار توبه هم نمايند ولى قلوبشان منحرف است، و اگر بخواهند بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله اقدامى كنند ياور آن حضرت خدا و جبرئيل و ملائكه و اميرالمؤمنين عليه السلام هستند. آيه چنين است:
اِنْ تَتُوبا اِلَى اللّه ِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ اِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَاِنَّ اللّه َ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْريلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهيرٌ.
اگر شما دو نفر نزد خدا توبه هم كنيد، ولى قلب هايتان از حق منحرف شده است، و اگر بر ضد او اقدام نماييد بدانيد كه خدا صاحب اختيار اوست و جبرئيل و صالحِ مؤمنين و ملائكه بعد از خدا كمك اويند.
ص: 432
وقتى خداوند اين خبر را به پيامبرش داد آن حضرت تصميم بر قتل عايشه و حفصه گرفت. ابتدا آنان را احضار كرد و مسئله افشاى سرّ خود را از آنان پرسيد و به توطئه منافقين اشاره اى نكرد. آنان قسم ياد كردند كه چنين كارى نكرده اند و راز حضرت را فاش ننموده اند. اينجا بود كه آيه ديگر در تكذيب آنان نازل شد:
يا اَيُّهَا الَّذينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ اِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.
اى كسانى كه كافر شديد، امروز عذر نياوريد كه طبق آنچه عمل كرديد جزا داده مى شود.
از سوى ديگر منافقين مشورت خود را ادامه دادند و به اظهار نظر پرداختند، تا آنكه متفق شدند بر آنكه شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را بر فراز كوه «هَرشى» بِرَمانند - كه نظير آن را در جنگ تبوك هم عملى كردند - ولى خداوند اين شر را از پيامبرش دفع نمود.(1) بعد از آن به فكرهاى ديگرى از قتل و ترور و خوراندن سم به حضرت افتادند كه به صور مختلف در فكر اجراى آن بودند.
با اين كارى كه عايشه انجام داد و سرّ پيامبر صلى الله عليه و آله را فاش كرد، وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از سفر غدير به مدينه بازگشت به خانه همسرش ام سلمه رفت و يك ماه تمام در خانه او ماند و به خانه عايشه و حفصه نرفت!! آن دو اين مسئله را نزد پدرانشان مطرح كردند. پدرانشان گفتند: ما مى دانيم چرا اين گونه رفتار كرده است و علت آن چيست. شما نزد او برويد و با محبت دَرِ گفتگو را با او باز كنيد و او را نسبت به خود متمايل نماييد، كه او را با حيا و كريم خواهيد يافت. شايد اين گونه بتوانيد آنچه در قلب اوست بيرون آوريد و غيظ او را آرام كنيد.
ص: 433
پيرو اين تصميم، عايشه به تنهايى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و آن حضرت را در خانه ام سلمه يافت در حالى كه على عليه السلام نيز نزد آن حضرت بود. پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: براى چه آمده اى؟! گفت: يا رسول اللّه! برايم غير عادى بود كه پس از بازگشت از اين سفر به خانه خود نيامدى، و من از نارضايتى تو به خدا پناه مى برم! حضرت فرمود: اگر اين گونه است كه مى گويى نبايد رازى را كه سفارش كتمان آن را به تو نمودم افشا مى كردى. با اين كار هم خود را هلاك نمودى و ه-م گروهى از مردم را به هلاكت انداختى.
پس از اين ماجرا بود كه عايشه و حفصه با همدستى پدرانشان تصميم بر مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله گرفتند تا زودتر به اهداف خود دست يابند. ابوبكر و عمر با گذشت دو ماه از واقعه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله را به دست عايشه و حفصه مسموم كردند. هنگامى كه حضرت در بستر افتاد آنان سم را به اسم دارو به حضرت مى دادند، و وقتى حضرت بى حال مى شد آن را به زور در حلق پيامبر صلى الله عليه و آله مى ريختند، و در آن حال هر چه حضرت از خوردن آن ابا مى كرد آنان به زور آن را در دهان مباركش مى ريختند.
وقتى حضرت به حال آمد فرمود: مگر من به شما اشاره نمى كردم كه دارو را به زور به من نخورانيد؟! در پاسخ گفتند: ما به عنوان اينكه مريض دارو را دوست ندارد اين كار را كرديم!! فرمود: همه شما بر اين كار متفق بوديد!!!(1)
اين بود داستان مفصلِ نقشِ عايشه و حفصه در مقابله با غدير كه از روزهاى غدير آغاز شد و تا مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله ادامه يافت. با دقت در فرازهاى اين ماجرا چهار نكته قابل استفاده است:
ص: 434
از آنجا كه حجج الهى امانت داران خدا در زمين و وديعه گاه امانات الهى هستند، و با توجه به اينكه تمام ودايع انبياء نزد حضرت خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله جمع شده بود، اينك بايد همه آنها به جانشينان آن حضرت يكى پس از ديگرى سپرده مى شد، كه اين كار قبل از غدير در مكه در آن مجلس خصوصى انجام شد.
نكته اينجاست كه آن ودايع دو قسم اند: ودايع معنوى و ودايع مادى. ودايع معنوى همان است كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «پيامبر صلى الله عليه و آله هزار باب علم را بر من گشود كه از هر كدام هزار باب باز مى شد».(1) اين علوم بسيار فراتر از نياز بشر است و متصل به درياى بيكران علم الهى است، كه بشر با سؤال از اين حجج الهى پاسخ و راه چاره همه مشكلاتش را خواهد يافت.
و اما ودايع مادى از يك سو شامل صحف آدم و شيث و نوح و ادريس و ابراهيم عليهم السلام و تورات و انجيل و قرآن است، و از سوى ديگر شامل كتابى به نام «جامعه» است كه در بر دارنده همه احكام الهى حتى ديه خراش است، و همه اينها ذخاير علم الهى به حساب مى آيند.
همچنين شامل يادگارهاى پيامبران است از قبيل پيراهن آدم و عصاى موسى و انگشتر سليمان، و نيز شامل يادگارهاى پيامبر صلى الله عليه و آله همچون پرچم و شمشير و زره و سپر و كلاهخود و انگشتر و كفش آن حضرت است.(2)
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله ولايت على عليه السلام را براى عايشه فرمود پنج نتيجه براى مخالفت او با اين مسئله بر شمرد كه عبارتند از: كفر، سقوط اعمال، بيزارى خدا، زيان، لعنت.
ص: 435
عايشه هم با مخالفت خود با على عليه السلام در هر فرصت و شرايطى، كفر و لعنت و برائت خدا را نسبت به خود جارى نمود و اعمالش ساقط و خودش از خاسرين شد. پيامبر صلى الله عليه و آله در اين باره به او فرمود:
اِنْ اَضَعْتَهُ وَ تَرَكْتَ رِعايَةَ ما اُلْقِىَ اِلَيْكِ مِنْهُ كَفَرْتَ بِرَبِّكَ وَ حَبِطَ اَجْرُكَ وَ بَرِئَتْ مِنْكَ ذِمَّةُ اللّه ِ وَ ذِمَّةُ رَسُولِهِ وَ كُنْتَ مِنَ الْخاسِرينَ . . . وَ لَعَنَكَ اللّه ُ وَ الْمَلائِكَةُ وَ النّاسُ اَجْمَعينَ.(1)
اگر اين راز را ضايع كنى و مراعات آنچه از مسئله ولايت به تو گفته شد ترك نمايى به پروردگارت كافر شده اى و اجر تو سقوط مى كند و ذمه خدا و رسولش از تو برى مى گردد و از زيانكاران خواهى بود، و خدا و ملائكه و همه مردم تو را لعنت خواهند كرد.
كتمان و حفظ اسرار به تناسب اهميت آن لازم تر مى شود، و به همين تناسب افشاى آن خيانت بزرگترى به حساب مى آيد. درباره اهميت سرّى كه عايشه افشا كرد و برخورد خداوند با او جهاتى قابل توجه است.
الف . سرّى كه به عايشه سپرده شد مسئله ابلاغ ولايت بود كه تا رسيدن وقت آن به هيچ وجه نبايد افشا مى شد.
ب . عايشه مستقيما داخل اين سرّ نبود، و به زور خود را وارد آن كرد و با اصرار از پيامبر صلى الله عليه و آله خواست كه به او خبر دهد، و اين بر او لازم تر مى كند كه در كتمان آن بكوشد.
ص: 436
ج . عايشه نزد آن حضرت قول داد و ضمانت كرد كه به هيچ وجه آن سرّ افشا نشود و حضرت هم از او التزام گرفت و فرمود: «فَلْيَكُنِ الاَْمْرُ مِنْكَ تَحْتَ سُوَيْداءِ قَلْبِكَ اِلى اَنْ يَأْذَنَ اللّه ُ بِالْقِيامِ بِهِ»: «اين مسئله نزد تو در پس پرده قلبت بماند تا خداوند اجازه
اقدام به آن را بدهد».
د . عايشه آن راز را به كسانى كه اصل كتمان به خاطر آنان بود (يعنى اصحاب صحيفه) باز گفت، نه اينكه به مردم عادى گفته باشد، و اين خيانت عظيم است.
ه . عايشه نه اينكه اشتباها يا از روى بى توجهى و اهميت ندادن آن سرّ را فاش كرده باشد، بلكه عمدا و به قصد خيانت عمدى اين سرّ را به رؤساى منافقين يعنى اولى و دومى منتقل كرد و آنان بقيه را با خبر كردند.
و . اين افشاى سرّ توسط عايشه، فقط يك خيانت از نظر كتمان نكردن اسرار نبود، بلكه آثار متعددى از قبيل قتل پيامبر صلى الله عليه و آله و نقشه هاى ديگر بر آن مترتب شد.
با در نظر گرفتن جهات ششگانه مذكور است كه نزول آيات پى در پى براى تقبيح اين خيانت عايشه توجه را جلب مى كند و مى بينيم برخورد پيامبر صلى الله عليه و آله در اين باره جدّى است. به نمونه هايى از اين مقابله قاطع با عايشه دقت كنيم:
الف . خداوند خيانت عايشه را به صراحت در قرآن آورده با آنكه معمولاً جزئيات مسائل در متن قرآن نمى آيد، آنجا كه مى فرمايد: «وَ اِذْ اَسَرَّ النَّبِىُّ اِلى بَعْضِ اَزْواجِهِ حَديثا فَلَمّا نَبَّأَتْ بِهِ . . .».
ب . وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله علت افشاى سرّ را از او سؤال كرد او به دروغ قسم ياد كرد كه چنين نكرده است، ولى باز قرآن صريحا او را تكذيب و تقبيح نمود و مُهر كُفر را بر
ص: 437
پيشانى او زد، آنجا كه فرمود: «يا اَيُّهَا الَّذينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ . . .»، و اين بدان معنى است كه عذر عايشه بيهوده است و او به قصد خيانت سرّ پيامبر صلى الله عليه و آله را افشا كرده است.
ج . پيامبر صلى الله عليه و آله براى توبيخ جدى عايشه به گونه اى كه همه متوجه خيانت او شوند، پس از بازگشت از سفر غدير، پا در خانه عايشه نگذاشت و تا يك ماه اين كار را ادامه داد تا روزى كه او براى عذر خواهى آمد. اين به معناى قهر با خيانتكاران است، آن هم زنى كه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله باشد.
د . پس از آنكه عايشه به عنوان عذر خواهى آمد، حضرت او را به شدت بر سر خيانتش ملامت كرد. يك بار به او فرمود: «قَدْ خالَفْتَ اَمْرى اَشَدَّ خِلافٍ»، و بار ديگر فرمود: «لَوْ كانَ الاَْمْرُ كَما تَقُولينَ لَما اَظْهَرْتَ سِرّا اَوْصَيْتُكَ بِكِتْمانِهِ، لَقَدْ هَلَكْتَ وَ اَهْلَكْتَ اُمَّةً مِنَ النّاسِ».
ه . خداوند در آيات بعدىِ همين سوره، خيانت عايشه را به مرحله صراحت مى رساند و او را به دو زن خيانتكارِ معروف - يعنى همسران حضرت نوح عليه السلام و حضرت لوط عليه السلام - تشبيه مى كند كه به آن دو پيامبر معظّم خيانت كردند. متن آيه چنين است:
ضَرَبَ اللّه ُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَ امْرَأَةَ لُوطٍ، كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا مِنَ اللّه ِ شَيْئا وَ قيلَ ادْخُلاَ النّارَ مَعَ الدّاخِلينَ.
خداوند براى كسانى كه كافر شدند همسر نوح و همسر لوط را مثال مى زند كه در ازدواج دو بنده صالح ما بودند ولى به آنان خيانت كردند. در نتيجه نزد خداوند همسر پيامبر بودن براى آنان هيچ فايده اى برايشان نداشت و به آنان گفته شد كه با داخل شوندگان داخل آتش شويد.
ص: 438
در قسمتى از اين ماجرا آمده است كه پس از خيانت عايشه، منافقين به طور جدى اقدامات خود را بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله آغاز كردند و از راه مسموم كردن حضرت پيش رفتند. عبارت چنين است: «فَاجْتَمَعُوا فِى اَمْرِ رَسُولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مِنَ الْقَتْلِ وَ الاِْغْتِيالِ وَ اِسْقاءِ السَّمِّ عَلى غَيْرِ وَجْهٍ».(1) بنابراين جا دارد در اينجا مسئله شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله و مسموم شدن آن حضرت به دست عايشه و حفصه را پيگيرى نماييم:
روزى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «وقتى من به شهادت رسيدم على صاحب اختيار شما خواهد بود». اميرالمؤمنين عليه السلام در حالى كه اشك مى ريخت پرسيد: پدر و مادرم به فدايت يا نبى اللّه، آيا شما كشته مى شويد؟! فرمود: «آرى، من با سمّ شهيد مى شوم و از دنيا مى روم».(2)
روايات متعددى در رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شده كه تصريح به مسمويت آن حضرت دارد. از جمله صاحب «المجدى في الأنساب»، شيخ مفيد، شيخ طوسى، علامه حلى، علامه مجلسى و محقق اردبيلى از شيعه، و نيز حاكم حسكانى، ابن سعد، ابن كثير از اهل سنت تصريح كرده اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله در سن 63 سالگى مسموما شهيدا از دنيا رفت».(3)
ص: 439
امام صادق عليه السلام در اين باره مى فرمايد: آيا مى دانيد پيامبر صلى الله عليه و آله به مرگ طبيعى از دنيا رفت يا كشته شد؟ خداوند مى فرمايد: «اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ»: «اگر پيامبر از دنيا برود يا كشته شود آيا عقبگرد خواهيد كرد»؟ اين بدان معنى است كه خداوند مسئله قتل را درباره آن حضرت به ميان مى آورد.(1)
عاملان مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر و عمر و عايشه و حفصه بودند، و علت اين اقدامشان رسيدن هر چه زودتر به اهدافشان بود. امام صادق عليه السلام طراح اين جنايت را آن چهار نفر معرفى كرده مى فرمايد: «ابوبكر و عمر و عايشه و حفصه، چهار نفرى نقشه سم دادن به پيامبر صلى الله عليه و آله را طراحى كردند».(2)
آنگاه درباره علت اين نقشه مى فرمايد: «وقتى ابوبكر و عمر از نزديكى رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و پيش بينى آن حضرت در مسئله خلافت آگاه شدند، براى اجراى هر چه سريع تر نقشه هاى خود تصميم به مسموم كردن آن حضرت گرفتند».(3)
مُجريان اين نقشه در تاريخ معرفى شده اند و طرز كار آنان افشا شده است. امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «بدانيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله مسموم شد و عايشه و حفصه بودند كه آن حضرت را مسموم كردند».(4)
ص: 440
خود عايشه جزئيات اجراى نقشه را چنين گفته است: هنگام مريضى آخر پيامبر در لحظات بى حالى دارويى را به اجبار در حلق آن حضرت مى ريختيم. در آن حال حضرت به ما اشاره مى كرد كه اين كار را نكنيم، ولى ما كار خود را انجام مى داديم! وقتى حضرت به حال آمد گفت: «مگر به شما اشاره نمى كردم كه دارو را به اجبار به من نخورانيد»؟ در پاسخ گفتيم: ما به عنوان اينكه مريض دارو را دوست ندارد اين كار را مى كرديم! فرمود: «همه شما بر اين كار متفق بوديد»!(1)
ص: 441
وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّا بِاللّه ِ وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنينَ. يُخادِعُونَ اللّه َ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ اِلاّ اَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ. فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّه ُ مَرَضا وَ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ. وَ اِذا قيلَ لَهُمْ لاتُفْسِدُوا فِى الاَْرْضِ قالُوا اِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ. اَلا اِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لايَشْعُرُونَ. وَ اِذا قيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النّاسُ قالُوا اَنُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ اَلا اِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ. وَ اِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَ اِذا خَلَوْا اِلى شَياطينِهِمْ قالُوا اِنّا مَعَكُمْ اِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ. اللّه ُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ.
از مردم كسانى هستند كه مى گويند: ما ايمان آورديم به خداوند، ولى آنان ايمان ندارند. با خدا مكر و حيله مى كنند و با آنان كه ايمان آوردند حيله مى كنند، ولى جز خودشان كسى را گول نمى زنند اما خودشان درك نمى كنند. در قلوب آنان مرض است، خداوند هم اين مرض را بيشتر كرده و براى آنان عذاب دردناكى است به خاطر آنچه دروغ مى گويند. آنگاه كه به آنان گفته مى شود در زمين فساد نكنيد مى گويند: ما اصلاح كنندگانيم. بدانيد كه آنان فساد كننده هستند ولى خودشان نمى فهمند. هنگامى كه به آنان گفته مى شود شما هم مانند بقيه مردم ايمان
آوريد، مى گويند: آيا مانند سفيهان ايمان بياوريم؟ بدانيد كه آنان سفيهانند ولى خودشان نمى دانند. هنگامى كه ايمان آورندگان را ملاقات كنند مى گويند: ايمان آورديم، ولى وقتى با شياطينشان خلوت كنند مى گويند: ما با شماييم و ما مؤمنين را استهزاء مى كرديم. خداوند آنان را به مسخره مى گيرد و به آنان مهلت مى دهد كه در طغيان خود متحير بمانند.
كاروان غدير ماجراهاى بسيارى را پشت سر گذاشته كه آخرين آنها توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در كوه هرشى بوده، و اكنون كاروان وارد مدينه شده است. برنامه غدير كه اعلام ولايت و منصوب كردن رسمى اميرالمؤمنين عليه السلام بود و سپس بيعتى كه بايد از
ص: 442
مردم گرفته مى شد، به خوبى انجام گرفت. اينك بايد در نظر آورد كسانى را كه صحيفه ملعونه را امضا كرده بودند و نقشه هاى پى در پى كشيده بودند و بسيارى از نقشه هاى خود را به اجرا در آورده بودند. در آن شرايط روح نفاق به آنان دستور مى داد كه با برخوردهاى دوگانه و ظاهرسازى هاى فريبكارانه نقشه هاى جدى بر ضد غدير را به مرحله عمل نزديك كنند.
پيامبر صلى الله عليه و آله در صدد اين بود كه به آنان بفهماند هم از نفاق آنان آگاه است و هم از نقشه هاى آنان خبر دارد و هم قادر بر خنثى كردن تمام توطئه هاى آنان در چشم بر هم زدنى است و در برابر آنان عاجز نيست؛ و آنچه از مدارا و آزاد گذاشتن آنان به چشم مى خورد فقط براى امتحان مردم و مقدرى است كه پروردگار امر فرموده است.
اين اظهارات دو رويانه منافقين از يك سو و آن مقابله جدى و عميق پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى ديگر، ماجرايى را به وجود آورد كه هشت آيه قرآن درباره آن نازل شد و اتمام حجتى بى نظير بر منافقين آن روز و پيروان آنان تا روز قيامت انجام گرفت.
در اين داستانِ بلند تصريح به نزول اين آيات در چنين موقعيتى شده و اينكه محور داستان بيعت غدير و نقض آن توسط منافقين بوده است. حضرت موسى بن جعفر عليه السلام مى فرمايد: «اِنَّ رَسُولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله لَمّا اَوْقَفَ اَميرَالْمُؤْمِنينَ عليه السلام فى يَوْمِ الْغَديرِ مَوْقِفَهُ الْمَشْهُورِ الْمَعْرُوفِ . . . اِنَّ قَوْما مِنْ مُتَمَرِّديهِمْ وَ جَبابِرَتِهِمْ تَواطَئُوا بَيْنَهُمْ . . . فَعَرَفَ اللّه ُ ذلِكَ مِنْ قِبَلِهِمْ . . . فَاَخْبَرَ نَبِيَّهُ مُحَمَّدا عَنْهُمْ فَقالَ . . .»(1): «هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير اميرالمؤمنين عليه السلام را در آن موقعيت مشهور و معروف به همه شناسانيد عده اى از متمردين و سركشان منافقين در بين خود توطئه كردند . . . خداوند هم اين توطئه را از سوى آنان خبر داشت و درباره آنان به پيامبرش محمد صلى الله عليه و آله خبر داد و فرمود . . .». در اينجا حضرت آيات اول سوره بقره را قرائت فرموده شأن نزول آنها را در اين باره بيان مى فرمايد.
ص: 443
اينك متن مفصل داستان را عينا مى آوريم(1) كه با دقت تمام و بيان جزئيات ذكر شده و سپس به تحليلى پيرامون آن مى پردازيم. امام كاظم عليه السلام اين فراز حساس غدير را كه ادامه تحركات اصحاب صحيفه است، چنين ترسيم مى فرمايد:
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام را در آن مقام مشهور و معروف بر پاداشت و معرفى كرد قبل از همه از نُه نفر بيعت گرفت و به آنان دستور داد برخيزند و با على عليه السلام بيعت كنند كه اول آنان ابوبكر و عمر بودند. سپس به سران مهاجرين و انصار دستور بيعت داد و همه آنان بيعت كردند. از بين همه آنان عمر بن خطاب برخاست و گفت: «بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ اَبى طالِبٍ، اَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ». اين گونه از حضور پيامبر صلى الله عليه و آله متفرق شدند در حالى كه آن حضرت عهد و پيمان هاى محكمى از آنان گرفت.
اما گروهى از سركشان و گردن كشان آنان در بين خود چنين توطئه كردند: «اگر براى محمد اتفاقى بيفتد، امر خلافت را از على دور كنند و آن را در اختيار او نگذارند». خداوند از اين توطئه آنان با خبر بود، ولى آنان منافقانه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آمدند و اظهار مى كردند: «تو محبوب ترين خلق خدا نزد خدا و خود و نزد ما را بر ما منصوب نمودى، و بدين وسيله ما را از شرّ ظالمين بر ما و متجاوزين در سياستمان آسوده ساختى»! اين در حالى بود كه خداوند از قلوب آنان خلاف اين ادعا را مى دانست و اينكه با يكديگر توطئه كرده اند كه بر دشمنى بر ما ثابت قدم باشند، و در راهِ دور كردن خلافت از كسى كه مستحق آن است از هيج اقدامى فرو گذار نكنند.
ص: 444
اينجا بود كه خداوند عز و جل به پيامبر صلى الله عليه و آله درباره آنان چنين خبر داد: اى محمد! «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّا بِاللّه ِ . . .»: «از مردم كسانى هستند كه مى گويند: ما به خداوند ايمان آورديم» كه به تو دستور داده على را به امامت و به عنوان سياست گذار امتت و مدّبر امور آنان منصوب نمايى. «وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنينَ»: «ولى آنان ايمان ندارند» به سخنى كه بر زبان مى آورند، بلكه براى به هلاكت رساندن تو و على توطئه مى كنند و خود را براى سرپيچى از اوامر على آماده مى كنند، اگر اتفاقى براى تو رخ دهد.
در كنار وحى الهى، اخبارى نيز از توطئه هاى منافقين و گفته هاى آنان درباره على عليه السلام و سوء قصدى كه نسبت به او داشتند، به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد. حضرت آنان را فراخواند و مورد سرزنش و عتاب قرار داد. آنان در پاسخ قسم هاى غليظ در انكار آن گزارش ها ياد نمودند و آن نسبت ها را ردّ كردند.
ابوبكر گفت: «يا رسول اللّه! به خدا قسم به هيچ چيز اهميت نداده ام به اندازه اى كه به اين بيعت اهميت مى دهم. من اميدوار شدم كه خداوند با اين بيعت در قصرهاى بهشت براى من جاى وسيعى در نظر بگيرد، و مرا از بهترين وارد شوندگان و ساكنين آن قرار دهد»!!
عمر گفت: «پدر و مادرم به قربان تو يا رسول اللّه، من به دخول بهشت و نجات از آتش اطمينان خاطر نيافتم مگر با اين بيعت. به خدا قسم بعد از اين عهد و پيمانى كه بر آن تعهد بستم، هرگز شكستن اين پيمان و مخالفت با آن مورد رضاى من نخواهد بود اگر چه از زمين تا عرش مرواريدهاى تازه و جواهرات گرانقيمت پر باشد و براى نقض اين بيعت به من بدهند»!!
ص: 445
سومى گفت(1): «به خدا قسم يا رسول اللّه، من از اين بيعت چنان شادمان شدم و آرزوى جايى وسيع در بهشت رضوان خدا نمودم، كه يقين پيدا كردم اگر گناه همه مردم زمين بر من باشد با اين بيعت از نامه اعمالم پاك مى شود»! سپس بار ديگر بر گفته خود قسم ياد كرد، و لعنت فرستاد بر كسى كه بر خلاف اين ادعا به پيامبر صلى الله عليه و آله خبرى را رسانده است!!
بعد از اين سه نفر، عده اى ديگر از همان سركشان متمرد نظير اين عذرها را آوردند، ولى خداوند عزوجل به پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «يُخادِعُونَ اللّه َ»: «با خدا مكر و حيله مى كنند»، يعنى با پيامبر خدا با قسم هاى خلاف باطنشان خدعه مى كنند؛ «وَ الَّذينَ آمَنُوا»: «و با آنان كه ايمان آوردند حيله مى كنند»، يعنى با ياران پيامبر صلى الله عليه و آله كه سيد آنان و برترشان على بن ابى طالب عليه السلام است. «وَ ما يَخْدَعُونَ اِلاّ اَنْفُسَهُمْ»: «ولى جز خودشان كسى را گول نمى زنند»، و با اين خدعه جز به خودشان ضرر نمى زنند؛ زيرا خداوند از آنان و يارى شان مستغنى است؛ و اگر نبود كه خداوند به آنان مهلت داده، بر خلاف و طغيانى كه به آن دست يازيده اند قدرت نمى يافتند. «وَ ما يَشْعُرُونَ»: «ولى آنان درك نمى كنند» كه مسئله چنين است و خداوند پيامبرش را از دورويى و دروغ و كفر آنان آگاه ساخته و او را به لعن آنان در كنار لعنت ظالمين و عهد شكنان امر فرموده است. اين لعنتى كه از آنان جدا نمى شود: در دنيا بندگان خوب خدا آنان را لعنت مى كنند، و در آخرت به عذاب هاى شديد الهى گرفتار مى شوند.
ص: 446
هنگامى كه اين منافقين با چنين عذرهايى با پيامبر صلى الله عليه و آله رو به رو شدند، آن حضرت با بزرگوارى خود ظاهر سخن آنان را پذيرفت و باطن آنان را به خدا واگذار كرد. اما جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و گفت: يا محمد، خداوند علىّ اعلى به تو سلام مى رساند و مى فرمايد:
اين متمردان را - كه درباره بيعت شكنى آنان نسبت به على و آمادگى آنان براى مخالفت با او به تو خبرهايى رسيده - به خارج شهر مدينه ببر، جايى كه عجايب آنچه خداوند بر على كرامت كرده را به آنان نشان دهى كه اكنون او را در جاى تو قرار داده و جانشين تو كرده در زمين و كوه ها و آسمان و ساير آنچه خدا خلق كرده چه اطاعت كنندگانى براى او قرار داده است، تا بدانند كه ولى خدا از آنان بى نياز است، و انتقام خود را از آنان باز نمى دارد مگر به امر خدايى كه درباره او و آنان برنامه اى دارد كه آن را به انجام مى رساند، و حكمتى دارد كه به آن عمل مى كند و به موجب آن اراده خود را پيش مى برد.
با اين دستور الهى، پيامبر صلى الله عليه و آله به آن جماعتى كه درباره آنان خبرهايى از مخالفت با على عليه السلام رسيده بود، دستور حركت به بيرون شهر مدينه را داد. آنان همراه حضرت آمدند تا در دامنه يكى از كوه هاى اطراف مدينه مستقر شدند.
پيامبر صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «يا على، خداوند عزوجل اينان را به نصرت و يارى تو و آمادگى در خدمتت و جديت در اطاعت تو امر فرموده است. اگر از تو اطاعت كنند براى آنان خير است و در بهشت خدا پادشاهان دائمى و غرق در نعمت خواهند بود، ولى اگر با تو مخالفت كنند براى آنان شرّ است و به جهنم خواهند رفت و در آنجا دائمى و معذب خواهند بود».
ص: 447
سپس حضرت رو به آن گروه منافق كرد و فرمود: «بدانيد كه اگر شما از على اطاعت كنيد سعادتمند مى شويد، و اگر با او مخالفت كنيد شقاوتمند مى گرديد. خداوند هم او را از شما بى نياز ساخته با كسانى كه به شما نشان خواهد داد و با چيزهايى كه به شما نشان خواهد داد».
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا على، از پروردگارت بخواه به جاه محمد و آل طيبين او - كه تو بعد از محمد سيد آنان هستى - كه اين كوه ها را براى تو به آنچه مى خواهى تبديل كند»!
اميرالمؤمنين عليه السلام از پروردگار اين درخواست را نمود، و آن كوه ها تبديل به نُقره شدند و آن حضرت را صدا زدند: «اى على، اى وصى رسول رب العالمين، خداوند ما را براى تو آماده كرده كه اگر خواستى در امر خلافت خود خرج كنى. هرگاه ما را بخوانى ما با پاسخ مثبت در اختيار تو هستيم تا حكم خود را درباره ما اجرا فرمايى و امر خود را درباره ما به انجام رسانى».
سپس همه آن كوه ها به طلاى سرخ تبديل شدند و همان سخنان را تكرار كردند. بعد از آن به مُشك و عنبر و عبير و جواهر و ياقوت تبديل شدند، و به هر كدام كه تبديل مى شدند اميرالمؤمنين عليه السلام را چنين صدا مى زدند: «يا ابا الحسن، اى برادر پيامبر، ما مُسخَّر فرمان توايم. هرگاه خواستى ما را در هر موردى خرج كنى صدايمان بزن تا پاسخ مثبت به تو دهيم و به هر چيزى كه تو مى خواهى تبديل شويم»!!
در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله به همه آنان فرمود: «متوجه شديد كه خداوند عز و جل چگونه على عليه السلام را با آنچه كه مى بينيد، از اموال شما مستغنى كرده است»؟
سپس فرمود: «يا على، از خداوند به جاه محمد و آل طيبين او - كه تو بعد از محمد آقاى آنان هستى - بخواه كه درختان اين زمين را به مردانى غرق در اسلحه، و صخره هاى آن را به شيرها و پلنگ ها و افعى ها تبديل نمايد».
ص: 448
اميرالمؤمنين عليه السلام از خدا اين درخواست را نمود، و آن كوه ها و تپه ها و روى زمين از مردان غرق در اسلحه پر شد كه در برابر يكى از آنان ده هزار نفر از آن منافقين تاب مقاومت نداشتند. همچنين از شيران و پلنگان و افعى ها پر شد به گونه اى كه در آن كوه ها و زمين ها و تپه ها جاى خالى باقى نماند. همه آنان صدا مى زدند:
يا على، اى وصى رسول اللّه، ما آماده ايم و خدا ما را در اختيار تو قرار داده و به ما دستور داده تو را اجابت كنيم هر گاه كه ما را فرا خوانى براى تسليم هر كس كه ما را بر او مسلط گردانى. پس هر گاه خواستى ما را صدا بزن تا تو را اجابت كنيم، و به هر چه مى خواهى ما را امر كن تا تو را اطاعت نماييم.
يا على، اى وصى رسول اللّه! براى تو نزد خداوند آن مقام عظيمى است كه اگر از او درخواست كنى همه زمين و جوانب آن را مانند كيسه اى در بسته در اختيار تو قرار دهد مى پذيرد، و يا اگر درخواست كنى آسمان را براى تو به زمين بياورد مى آورد، و يا بخواهى زمين را به آسمان ببرد انجام مى دهد. اگر بخواهى درياهاى شور آن را به آب گوارا يا روغن ياسمن و يا روغن خوشبوى بان(1) و يا هر كدام از نوشيدنى ها يا روغن ها كه بخواهى تبديل كند، اين كار انجام خواهد داد. اگر بخواهى درياها را منجمد كند و بقيه جاهاى زمين را دريا قرار دهد مى كند.
بنابراين از تمرد اين سركشان و مخالفت اين مخالفين محزون مباش. آنگاه كه دنياى اينان به پايان رسد به گونه اى خواهد شد كه گويى در اين دنيا نبوده اند، و هنگامى كه آخرت به سراغ آنان مى آيد به گونه اى خواهد بود كه گويى از اول آنجا بوده اند.
يا على، آنچه اينان را با كفر و فسق و تمردشان از اطاعت تو، مهلت داده همان است كه فرعون صاحب ميخ ها و نمرود بن كنعان و ادعا كنندگان الوهيت از طاغيان و نيز طاغى ترين طاغيان يعنى ابليس رئيس همه
ص: 449
گمراهى ها را مهلت داده است. نه تو و نه آنان براى دار فنا خلق نشده ايد، بلكه همگى براى دار بقا خلق شده ايد و از خانه اى به خانه اى منتقل مى گرديد. پروردگار تو هم نيازى نمى بيند كه كسى سياست اين منافقين و تنظيم امورشان را بر عهده بگيرد. خدا مى خواست شرافت تو را بر اينان ثابت كند و اينكه تو با فضل خود از آنان جدا هستى، و اگر بخواهد آنان را هدايت مى كند.
با ديدن اين مناظر قلوب منافقين مرض بيشترى يافت، گذشته از مرض حسدى كه نسبت به پيامبر و على عليهماالسلام داشتند. اينجا بود كه خداوند چنين فرمود: «فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ»: «در قلب آنان مرض است»، يعنى در قلوب اين متمردين شك كننده بيعت شكن از بيعتى كه براى على بن ابى طالب گرفتى مرضى ايجاد شد، «فَزادَهُمُ اللّه ُ مَرَضا»: «خداوند هم اين مرض را بيشتر كرد» به گونه اى كه با ديدن اين نشانه ها و معجزات قلوب آنان متحيّر گرديد، «وَ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ»: «و براى آنان عذاب دردناكى است به خاطر آنچه دروغ مى پندارند» كه پيامبر صلى الله عليه و آله را تكذيب مى كنند و در اين سخنشان كه مى گويند «ما بر بيعت و پيمان خود ثابت هستيم» دروغ مى گويند.
آنگاه كه به اين شكنندگان بيعت غدير گفته مى شود: «لاتُفْسِدُوا فِى الاَْرْضِ»: «در زمين فساد نكنيد» با اظهار بيعت شكنى در برابر بندگان مستضعف خدا كه دين آنان را در دلشان مشوّش مى كنيد و آنان را در اعتقادشان متحير مى نماييد، «قالُوا اِنَّما
نَحْنُ مُصْلِحُونَ»: «مى گويند: ما اصلاح كنندگانيم»، زيرا ما نه به دين محمد و نه غير محمد اعتقادى نداريم و در مسئله دين متحيريم. ما در ظاهر رضايت خود به محمد را با اظهار قبول دين و شريعت او نشان مى دهيم ولى در باطن طبق خواسته هاى خود عمل مى كنيم. از امكانات زندگى و رفاه آن استفاده مى كنيم و نفس خود را از رقيّت
ص: 450
محمد آزاد مى نماييم و از اطاعت پسر عمويش على خود را رها مى سازيم به گونه اى كه اگر در دنيا پيروزى يافت ما نزد او مورد توجه باشيم، و اگر امر او به نابودى كشيده شد از اسير شدن به دست دشمنانش سالم بمانيم!
خداوند عز و جل مى فرمايد: «اَلا اِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ»: «بدانيد كه آنان فساد كننده هستند» با اين مطالبى كه درباره امور خودشان مى گويند، چرا كه خداوند نفاق آنان را به پيامبرش شناسانده و او آنان را لعنت مى نمايد و به مؤمنين دستور لعن آنان را مى دهد. دشمنان مؤمنين هم ديگر به آنان اطمينان ندارند، چرا كه مى پندارند كه با آنان نيز منافقانه رفتار مى كنند، همان گونه كه با اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله با نفاق رفتار مى كنند. از اينجاست كه هيچ منزلتى برايشان نزد آنان وجود ندارد، و به عنوان افرادى موثق در دل آنان جاى ندارند.
اين كلام خداوند كه مى فرمايد: «وَ اِذا قيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النّاسُ قالُوا اَنُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ اَلا اِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ»: «و هنگامى كه به آنان گفته مى شود شما هم مانند بقيه مردم ايمان آوريد، مى گويند: آيا مانند سفيهان ايمان بياوريم؟ بدانيد كه آنان سفيهانند ولى خودشان نمى دانند». اين آيه درباره اين است آنگاه كه برگزيدگان مؤمنين مانند سلمان و مقداد و ابوذر و عمار به اين بيعت شكنان مى گويند: «ايمان آوريد به پيامبر و به على كه او را جاى خود قرار داده و مقام خود را
به او داده و در همه مصالح دين و دنيا او را ضابطه قرار داده است. شما هم مانند ساير مردم ايمان به اين پيامبر آوريد و در ظاهر و باطن تسليم اين امام شويد»؛ آنان به اين مؤمنين پاسخى نمى دهند؛ زيرا جرئت ندارند جواب واقعى را به آنان بگويند، ولى به منافقينى كه نزد آنان مى آيند و مورد اعتمادشان هستند و همچنين به مؤمنين مستضعفى كه از كتمان آنان مطمئن هستند مى گويند: «اَنُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ»: «آيا ما هم مانند سفيهان ايمان بياوريم» و منظورشان از سفيهان سلمان و اصحاب او هستند كه در پيشگاه على عليه السلام محبت خالصانه و اطاعت محض را تقديم نموده اند، و ولايت
ص: 451
دوستان على و دشمنى با دشمنان او را علنى ساخته اند. اينان از آن جهت «سُفَهاء» هستند كه با روش تُند خود در برابر دشمنان محمد صلى الله عليه و آله، هنگامى كه امر او مضمحل شود، دشمنانش آنان را نابود مى كنند، و ساير سردمداران و مخالفين محمد صلى الله عليه و آله آنان را هلاك مى نمايند.
«اَلا اِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ»: «بدانيد كه خودشان سفيهانند» و عقل و نظرشان پست است، چرا كه در مسئله پيامبر صلى الله عليه و آله آن گونه كه بايد توجه نكرده اند تا به نبوت او معرفت پيدا كنند و صحت ضابطه قرار دادن على عليه السلام را در امر دين و دنيا دريابند. اينان با دقت نكردن اتمام حجت هاى خدا جاهل مانده اند، و از پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانش و همچنين از مخالفين آنان مى ترسند زيرا در امان نيستند كه كدامشان غالب مى شود و مى ترسند كه مبادا همراه آنان هلاك شوند. بنابراين آنان سفيهند به دليل اينكه با نفاقشان نه محبت پيامبر صلى الله عليه و آله و مؤمنين و نه محبت يهود و ساير كافرين براى آنان قابل تحقق است!!
اينان با نفاقشان در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله اظهار ولايت آن حضرت و برادرش على عليه السلام و دشمنى با يهود و نصارى و ناصبيان مى نمايند، همان گونه كه در برابر اين دشمنان اظهار دشمنى با پيامبر و على عليهماالسلام و و لايت دشمنان ايشان مى نمايند. با اين روش دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله هم مى پندارند كه نفاق آنان در برابر آنان همانند نفاقشان با محمد و على عليهماالسلام است.
«وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ»: «ولى خود منافقين متوجه اين حقيقت نيستند»، و خداوند پيامبرش را از اسرار آنان آگاه مى فرمايد، و آنان را خوار مى نمايد و مورد لعنت قرار مى دهد و بى ارزش تلقى مى نمايد.
كلام خداوند كه مى فرمايد: «وَ اِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَ اِذا خَلَوْا اِلى شَياطينِهِمْ قالُوا اِنّا مَعَكُمْ اِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ. اللّه ُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ»:
ص: 452
«هنگامى كه ايمان آورندگان را ملاقات كنند مى گويند ايمان آورديم، ولى وقتى با شياطين شان خلوت كنند مى گويند: ما با شماييم و ما مؤمنين را استهزاء مى كرديم. خداوند آنان را به مسخره مى گيرد و به آنان مهلت مى دهد كه در طغيان خود متحير بمانند». اين آيه درباره اين است كه وقتى اين بيعت شكنان كه بر مخالفت با على عليه السلام و مانع شدن خلافت از او همپيمان شده بودند، با مؤمنين رو به رو مى شدند مى گفتند: ما هم مانند ايمان شما ايمان آورده ايم.
آنان با سلمان و مقداد و ابوذر و عمار كه ملاقات مى كردند به آنان مى گفتند: «ما به محمد ايمان آورده و در برابر بيعت على و فضيلت او سر تسليم فرود آورده ايم و مانند شما اوامر او را اجرا مى كنيم». به خصوص ابوبكر و عمر و بقيه نُه نفرى كه سرشناس تر در نفاق بودند، گاهى كه در راه با سلمان و اصحابش رو به رو مى شدند از آنان احساس انزجار مى كردند و مى گفتند: «اينان اصحاب ساحر و احمق هستند»، كه منظورشان پيامبر و على عليهماالسلام بود. سپس به يكديگر مى گفتند: «از اينان بپرهيزيد كه مبادا از گوشه هاى سخنانتان درباره كفر محمد و آنچه درباره على گفته ايد با اطلاع شوند و خبر آن را براى او ببرند و باعث هلاك شما شود».
آنگاه ابوبكر به اصحاب منافقش مى گفت: «اينك مرا بنگريد كه چگونه آنان را به مسخره مى گيرم و شرّ آنان را از شما دفع مى كنم»! وقتى به آنان نزديك مى شدند ابوبكر مى گفت: مرحبا به سلمان فرزند اسلام، كه محمد آقاى مردم درباره او گفته است: «اگر دين از ستاره ثريا آويخته باشد مردانى از فارسى زبانان خود را به آن مى رسانند، و اين سلمان افضل آنان است» و منظور او تو بوده است. مرحبا به تو كه درباره ات گفته: «سَلْمانُ مِنّا اَهْلَ الْبَيْتِ»: «سلمان از ما اهل بيت است»، و با اين سخن تو را با جبرئيل قرين ساخته كه در روز كساء از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: آيا من هم از شمايم؟ آن حضرت فرمود: «تو هم از مايى»، و سپس جبرئيل به ملكوت اعلى رفت و به ملائكه ديگر افتخار كرد و گفت: «چه كسى مثل من است؟ افتخار برايم باد كه از اهل بيت محمد هستم»!
ص: 453
آنگاه ابوبكر رو به مقداد كرد و گفت: مرحبا به تو اى مقداد! تو همان كسى هستى كه پيامبر درباره تو به على گفت: يا على! مقداد برادر تو در دين است و از شدت محبتى كه به تو دارد و دشمنى كه با دشمنانت دارد و از ولايتى كه به اوليائت و عداوتى كه با اعداى تو دارد گويا پاره اى از تن توست. اما ملائكه آسمان ها و حُجُب محبت بيشترى به على دارند و شدت دشمنى آنان با دشمنان او بيشتر است. پس خوشا به حالت اى مقداد، خوشا به حالت!
سپس ابوبكر رو به ابوذر كرد و گفت: مرحبا به تو اى ابوذر! تو همان كسى هستى كه پيامبر درباره ات گفت: «زمين بر خود حمل نكرده و آسمان سايه نينداخته بر گوينده اى كه راستگوتر از ابوذر باشد». از پيامبر پرسيدند: خداوند به چه چيزى او را فضيلت و شرافت داده است؟ او گفت: «زيرا او به بركت على برادرم گوينده توانايى است و در شرايط مختلف ثناخوان او و نسبت به مسخره كنندگان و دشمنان او سرزنش كننده و با اوليا و دوستان او مُوالى و دوست است، و به زودى خدا او را در بهشت از بهترين ساكنين آن قرار مى دهد و تعدادى كه عدد آن را جز خدا نمى داند از حوريان و غلمان و پسران بهشتى خدمتكار او خواهند بود».
آنگاه ابوبكر به عمار گفت: اهلاً و سهلاً و مرحبا بر تو اى عمار! تو با ولايت برادر پيامبر - با آنكه شخص آرام و آسايش طلبى هستى و از عبادات فقط واجبات و مستحبات را انجام مى دهى - به درجه اى رسيده اى كه آنان كه شب و روز بدن خود را به مشقت عبادت مشغول مى كنند و شب را به نماز و روز را به روزه سپرى مى كنند، بدان دست نيافته اند؛ و همچنين به درجه اى رسيده اى كه آنان كه بخشنده اموال اند به آن نرسيده اند اگرچه همه اموال دنيا در اختيار آنان باشد و آن را ببخشند. مرحبا بر تو! پيامبر تو را براى برادرش على يار خالص و مدافع او انتخاب كرده تا آنجا كه خبر داده تو به زودى در راه محبت او كشته مى شوى و در روز قيامت در زمره بهترين يارانش محشور مى شوى. خدا مرا هم به مثل عمل تو و اصحابت موفق گرداند، به گونه اى كه
ص: 454
براى من هم خدمتگزارى محمد رسول اللّه و برادرش على ولى اللّه ميسر گردد، و همچنين دشمنى با دشمنانشان و خالص بودن با دوستانشان با پذيرش ولايت و پيروى از او. اين گونه خداوند به زودى ما را هم وقتى با هم ملاقات كنيم سعادتمند مى نمايد.
سلمان و اصحابش برخورد ظاهرى آنان را مى پذيرفتند همان گونه كه خدا امر فرموده بود، و از كنار آنان مى گذشتند. آنگاه ابوبكر به اصحابش مى گفت: مسخره من نسبت به اينان را چگونه ديديد؟ و چگونه شرّ آنان را از خودم و از شما دفع كردم؟ آنان در پاسخ او گفتند: هميشه راه خير را پيش بگيرى تا مادامى كه زنده هستى! ابوبكر در پاسخ آنان گفت: معامله شما با اينان بايد اينگونه باشد تا روزى كه فرصتى بدست آوريد، چرا كه عاقل فهميده كسى است كه غصه را گلوگير كند تا فرصتى به چنگ آورد!
سپس نزد همفكران خود از منافقين و متمردين بازگشتند، همانان كه در تكذيب پيامبر صلى الله عليه و آله شريك آنان بودند كه آنچه حضرت درباره فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام و منصوب شدن او به عنوان امام بر همه مكلفين از طرف خدا آورده بود تكذيب كردند. وقتى نزد دوستان خود رفتند گفتند: «اِنّا مَعَكُمْ»: «ما با شماييم» طبق آنچه با هم نقشه كشيديم كه اگر براى محمد اتفاقى افتاد على را از اين امر مانع شويم. پس شما را گول نزند و به وحشت نيندازد آنچه از ما در تأييد آنان مى شنويد و آنچه از ما مى بينيد كه با جرئت سخنانى را در مدارا با آنان مى گوييم، چرا كه با اين كار آنان را به مسخره گرفته ايم.
اينجا بود كه خداى عز و جل فرمود: يا محمد! «اللّه ُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ»: «خدا اينان را مسخره مى كند» و به سزاى استهزاءشان آنان را در دنيا و آخرت مجازات مى كند،
ص: 455
«وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ» : «و آنان را در ادامه طغيانشان آزاد مى گذارد» و به آنان مهلت مى دهد و با مداراى خود به تأنّى با آنان رفتار مى كند و به توبه دعوتشان مى نمايد؛ و اگر سراغ مغفرت آيند به آنان وعده هاى نيك مى دهد. اما آنان متحيرند و از كار قبيح خود دست بر نمى دارند و از هر اذيتى نسبت به محمد و على عليهماالسلام كه برايشان ممكن باشد كوتاهى نمى كنند.
تا اينجا متن اين داستان بلند پايان يافت. دقت در مسير طى شده در ماجرا سه مرحله مهم آن را نشان مى دهد:
منافقين پس از امضاى صحيفه ملعونه به صورت دو سويه وارد عمل شدند: از يك سو نقشه هاى كوچك و بزرگى طرح مى كردند و به اقتضاى شرايط آنها را عملى مى كردند و برخى را براى آينده هاى خود در نظر مى گرفتند. از سوى ديگر براى كتمان كارهاى خود رفتارهاى منافقانه و ظاهر سازى هاى دروغين خود را در برابر پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام و اصحاب خاص آنان تشديد كرده، در هر فرصتى به شكلى به تمجيد از بيعت غدير و بيعت كنندگان مخلص آن مى پرداختند. پيامبر صلى الله عليه و آله هم به امر خداوند عكس العملى نشان نمى داد و اطلاع خود از باطن آنان و نقشه هايشان را ظاهر نمى نمود.
امر خاصى از سوى پروردگار بود كه بايد بر منافقين و همه كسانى كه اين ماجرا را مى شنوند اتمام حجت شود كه پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام با پشتوانه خداوندى قادر بر خنثى كردن همه نقشه هاى منافقين بلكه نابود كردن خود آنان بودند. اين بدان معنى
ص: 456
است كه ابوبكر و عمر نابغه روزگار نبودند كه چنان نقشه هايى بكشند كه پيامبر و على عليهماالسلام از برخورد با آنان عاجز باشند. اين فقط يك دستور الهى بود چه در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله و چه بعد از رحلت آن حضرت، كه در برابر آنچه به دست منافقين انجام مى شود صبر و سكوت اختيار كنند تا خداوند امتحان پيچيده اى از مردم آن زمان و همه آيندگان تاريخ بگيرد. با يك اشاره اميرالمؤمنين عليه السلام اين مرحله به انجام رسيد و منافقين ديدند كه چه از نظر لشكر و چه از نظر اموال نيروى عظيمى در اختيار آن حضرت است كه هيچ نيروى بشرى را تاب مقاومت با آن نيست. بنابراين بر آنان و هر شنونده اى ثابت شد كه نمايندگان خدا در عين قدرت صبر مى كنند، و نمايندگان فرصت طلب شيطان چون صبر آنان را مى دانند اين گونه جرئت پيدا كرده اند، و گرنه از هه ترسوترند و با ديدن كوچكترين مقابله اى پا به فرار مى گذارند و به التماس مى افتند.
در اين حديث بلند روح نفاق و روحيه منافق با استناد به رفتار و گفتار خود آنان به روشن ترين صورت نشان داده شده است. آنان تصريح كرده اند كه راه صحيح زندگى دو رو بودن و نفاق است! براى تأمين اين شيوه، عملكردهايى از قبيل استهزاء، قسم دروغ، تمجيد دروغين، شايعه سازى و فرصت طلبى نتايج مطلوبى براى نفاق به همراه دارد. جالب اين است كه همه اين موارد در اين داستان و در سايه آيات قرآنى به تصوير كشيده شده است.
با در نظر گرفتن مجموعه اين ماجرا، سه نكته اساسى در مورد دشمنان غدير در يك جمع بندى از فرازهاى مختلف اين داستان بلند استفاده مى شود، كه اشاره مى كنيم:
ص: 457
1 . شناختى از روح نفاق
2 . عجز منافقين
3 . لعن منافقين
بايد اذعان داشت كه مؤمن حقيقى به خاطر خلوص نيت و پاكى دلش، به سختى مى تواند روحيات و زير بناهاى فكرى منافق را در تصوّر خويش بگنجاند. خدا و معصومين عليهم السلام در قرآن و احاديث از راه هاى مختلف سعى در فهماندن باطن نفاق به مؤمنين داشته اند، تا از يك سو راه هاى مقابله با آنان را تشخيص دهند و از سوى ديگر از برخوردها و تحركاتشان تعجب نكنند و آنان را با خود مقايسه ننمايند. اين حديث بلند از احاديث استثنائى در اين باره است كه حالات منافقين را زير ذره بين برده و آنها را در سه جنبه به ما مى شناساند: مرض قلب منافقين، پايه هاى فكرى آنان، و رفتارهاى نفاق آميزشان.
كالبد شكافى قلب منافق اين نتيجه را نشان مى دهد كه بيمارى لا علاجى در آن نهفته است، و اين مرض به گونه اى است كه حتى آنچه براى ديگران درمان است در اينان باعث شدت بيمارى مى شود؛ و در مرحله نهايى گذشته از شدت مرض، خداوند هم بر مريضى آنان مى افزايد كه خود هم از علاج بيمارى شان نااميد مى شوند. اين مراحل در سه فراز مهم از اين حديث مشاهده مى شود كه حالت منافقين را پس از نشان دادن آن معجزات چنين به تصوير مى كشد:
فَمَرِضَتْ قُلُوبُ الْقَوْمِ لِما شاهَدُوا مِنْ ذلِكَ، مُضافا اِلى ما كانَ فى قُلُوبِهِمْ مِنْ مَرَضِ حَسَدِهِمْ لَهُ وَ لِعَلِىِ بْنِ اَبى طالِبٍ عليه السلام . . . فَزادَهُمُ اللّه ُ مَرَضا بِحَيْثُ تاهَتْ لَهُ قُلُوبُهُمْ جَزاءً بِما اَرَيْتَهُمْ مِنْ هذِهِ الاْياتِ وَ الْمُعْجِزاتِ.
ص: 458
قلب آن منافقين با مشاهده آن معجزات مرض گرفت، اضافه بر مرض حسدى كه نسبت به پيامبر و على عليهماالسلام در قلبشان بود . . . خدا هم مرض آنان را بيشتر كرد به گونه اى كه قلبشان متحير شد، و اين جزاى آن معجزاتى بود كه به آنان نشان دادى ولى درس نگرفتند.(1)
مى بينيم كه با قلبى مريض كه مالامال از حسد است به مشاهده معجزه مى روند، و با ديدن معجزه به جاى آنكه از باطل خود باز گردند و مداوا شوند جرئت بيشترى پيدا مى كنند و نه تنها بر قلب مريضشان اثرى نمى كند كه قساوت و بى اعتقادى آنان و سِحر پنداشتن شان نسبت به معجزه بيشتر مى شود، و خداوند هم بر چنين قلب هاى تاريكى چنان مُهر حيرت مى زند كه به هر سو بنگرند جز ظلمت و جهل نبينند.
طرز تفكر حاكم بر زندگى يك منافق كه با گوشت و خونش ممزوج است و تا مغز استخوانش رسوخ دارد، در يك جمع بندى باز مى گردد به اينكه اولاً راه نفاق را صحيح مى پندارد و پذيرفته است كه بايد اين گونه زندگى كرد تا در دولت حق و باطل سالم ماند. ثانيا تفسيرى كه از نفاق در ذهن خود دارد باز مى گردد به بى اعتقادى نسبت به همه طرف هاى درگير، يعنى نه به اسلام معتقد است نه به كفر. ثالثا ايمان خالصانه و محبت و گرايش واقعى به حق را كارى سفيهانه مى پندارد كه از نظر او انسان هاى ساده لوح دچار آن مى شوند.
اين سه مرحله در فرازهاى اين حديث به خوبى بيان شده است، آنجا كه مى فرمايد:
ص: 459
وَ اِذا قيلَ لِهؤُلاءِ النّاكِثينَ لِلْبَيْعَةِ فى يَوْمِ الْغَديرِ: «لا تُفْسِدُوا فِى الاَرْضِ بِاِظْهارِ نَكْثِ الْبَيْعَةِ لِعِبادِ اللّه ِ الْمُسْتَضْعَفينَ . . .» قالُوا: اِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ، . . . فَنَحْنُ نَرْضى فِى الظّاهِرِ بِمُحَمَّدٍ بِاِظْهارِ قَبُولِ دينِهِ وَ شَريعَتِهِ وَ نَقْضى فِى الْباطِنِ اِلى شَهَواتِنا فَنَتَمَتَّعُ وَ نَتَرَفَّهُ وَ نُعْتِقُ اَنْفُسَنا مِنْ رِقِّ مُحَمَّدٍ وَ نَفُكُّها مِنْ طاعَةِ ابْنِ عَمِّهِ عَلِىٍّ، لِكَىْ اِنْ اُديلَ فِى الدُّنْيا كُنّا قَدْ توَجَّهْنا عِنْدَهُ، وَ اِنِ اضْمَحَلَّ اَمْرُهُ كُنّا قَدْ سَلَّمْنا مِنْ سَبْىِ اَعْدائِهِ.(1)
آنگاه كه به اين بيعت شكنان غدير گفته مى شود: «با اظهار بيعت شكنى براى بندگان مستضعف خدا در زمين فساد نكنيد . . .» مى گويند: ما اصلاح كننده هستيم . . . ما در ظاهر رضايت خويش را نسبت به محمد با قبول دين او و شريعتش اعلام مى كنيم، و در باطن طبق شهوات خود عمل مى كنيم و از زندگى دنيا استفاده مى كنيم و در رفاه به سر مى بريم و در كنار آن خود را از بند رقيّت محمد رها ساخته ايم و از اطاعت پسر عمويش على خلاص نموده ايم، تا اگر در دنيا پيروز شد نزد او شناخته شده باشيم، و اگر امر او از بين رفت از اسير شدن به دست دشمنانش در امان باشيم.
اِنَّنا لانَعْتَقِدُ دينَ مُحَمَّدٍ وَ لا غَيْرَ دينِ مُحَمَّدٍ، وَ نَحْنُ فِى الدّينِ مُتَحَيِّرُونَ.(2)
ما نه به دين محمد و نه دين غير محمد معتقديم، و از نظر دين متحير هستيم و به نتيجه و تصميمى نرسيده ايم.
لا يَسْلِمْ لَهُمْ بِنِفاقِهِمْ هذا لا مَحَبَّةُ مُحَمَّدٍ وَ لاَ الْمُؤْمِنينَ وَ لا مَحَبَّةُ الْيَهُودِ وَ سائِرِ الْكافِرينَ.(3)
ص: 460
با اين نفاقشان، نه محبت محمد و مؤمنين براى آنان درست مى آيد و نه محبت يهود و بقيه كافران.
اَنُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ يَعْنُونَ سَلْمانَ وَ اَصْحابُهُ لِما اَعْطَوْا عَلِيّا خالِصَ وُدِّهِمْ وَ مَحْضَ طاعَتِهِمْ وَ كَشَفُوا رُؤُوسَهُمْ بِمُوالاةِ اَوْلِيائِهِ وَ مُعاداةِ اَعْدائِهِ، حَتّى اِذَا اضْمَحَلَّ اَمْرَ مُحَمَّدٍ طَحْطَحَهُمْ اَعْداؤُهُ وَ اَهْلَكَهُمْ سائِرَ الْمُلُوكِ وَ الْمُخالِفينَ لِمُحَمَّدٍ. فَهُمْ بِهذَا التَّعَرُّضِ لاَعْداءِ مُحَمَّدٍ جاهِلُونَ سُفَهاءٌ.(1)
آيا ما هم مانند سفيهان ايمان آوريم، كه منظورشان سلمان و اصحاب بود. آنان كه محبت خالصانه و اطاعت تمام عيار خود را به على سپردند و در دوستى با دوستان او و دشمنى با دشمنانش به صراحت عمل كردند. اين رفتارشان باعث مى شود كه هر گاه دولت محمد بر چيده شد دشمنان او آنان را نابود مى كنند و ساير پادشاهان و مخالفين محمد آنان را هلاك مى نمايند. بنابراين آنان با چنين تعرض صريح به دشمنان محمد جاهل و سفيه اند.
در اين حديث هشت برخورد برخاسته از نفاق از رفتار منافقين مطرح شده كه بعضى از آنها صورت عملى دارد و برخى ديگر حالت روحى و مسايل مخفى است. احساس اشمئزاز از ديدن مؤمنين، برخورد مسخره آميز با آنان، حيله و خدعه در گفتار با آنان، ايجاد تشويق در افكار مستضعفين، كتمان برنامه ها از پيامبر صلى الله عليه و آله و مؤمنين، فرصت طلبى، تصميم بر تمرّد در صورت به دست آمدن زمينه، تصميم بر قتل پيامبر و على عليهماالسلام، همه اينها نمونه هايى از برخوردهاى منافقين با مؤمنين است كه در اين حديث مطرح شده و ذيلاً عين عبارت آن را ذكر مى كنيم:
ص: 461
اِذا لَقُوا سَلْمانَ وَ اَصْحابَهُ اشْمَأَزُّوا مِنْهُمْ(1): آنگاه كه سلمان و اصحابش را ملاقات مى كردند از ديدن آنان مشمئز مى شدند.
فَيَقُولُ اَوَّلُهُمْ: انْظُرُوا اِلَىَّ كَيْفَ اَسْخَرُ مِنْهُمْ وَ اَكُفُّ عادِيَتَهُمْ عَنْكُمْ(2): ابوبكر مى گفت: مرا بنگريد كه چگونه آنان را مسخره مى كنم و شرّشان را از شما دفع مى نمايم.
فَيَقُولُ الاَْوَّلُ لاَصْحابِهِ: كَيْفَ رَأَيْتُمْ سُخْرِيَّتى لِهؤُلاءِ وَ كَيْفَ كَفَفْتُ عادِيَتَهُمْ عَنّى وَ عَنْكُمْ؟(3) ابوبكر به اصحابش مى گفت: مسخره مرا نسبت به اينان چگونه ديديد؟ و چگونه شر آنان را از شما دفع كردم؟
قالُوا لَهُمْ: «اِنّا مَعَكُمْ عَلى ما واطَأْناكُمْ عَلَيْهِ . . . فَاِنّا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ بِهِمْ». فَقالَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ: يا مُحَمَّدُ، اَللّه ُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يُجازيهِمْ جَزاءَ اسْتِهْزائِهِمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ(4): به دوستان خود مى گفتند: «ما طبق آنچه با شما نقشه كشيديم همراه شماييم . . . ما مؤمنين را به مسخره گرفته بوديم». خداوند عز و جل هم درباره آنان فرمود: يا محمد، خدا اينان را استهزا مى كند، و به عوض مسخره كردنشان در دنيا و آخرت آنان را مجازات مى كند.
يُخادِعُونَ رَسُولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِأَيْمانِهِمْ خِلافَ ما فى جَوانِحِهِمْ وَ الَّذينَ آمَنُوا كَذلِكَ
ص: 462
اَيْضا(1): آنان با پيامبر صلى الله عليه و آله خدعه و حيله مى كنند با قسم خوردنشان بر خلاف آنچه در قلوبشان است؛ و همچنين با مؤمنين حيله مى كنند.
قيلَ لَهُمْ: «لا تُفْسِدُوا فِى الاَْرْضِ بِاِظْهارِ نَكْثِ الْبَيْعَةِ لِعِبادِ اللّه ِ الْمُسْتَضْعَفينَ فَتُشَوِّشُونَ عَلَيْهِمْ دينَهُمْ وَ تُحَيِّرُونَهُمْ فى مَذاهِبِهِمْ . . .(2)»: «به آنان گفته مى شود: در زمين فساد نكنيد با اظهار بيعت شكنى خود براى بندگان مستضعف خدا، كه در نتيجه دين آنان را در قلوبشان مشوش مى كنيد، و آنان را در مذاهبشان متحير مى نماييد . . .».
ثُمَّ يَقُولُ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ: احْتَرِزُوا مِنهُمْ لا يَقِفُونَ مِنْ فَلَتاتِ كَلامِكُمْ عَلى كُفْرِ مُحَمَّدٍ فيما قالَهُ فى عَلِىٍّ فَيَمُنُّوا عَلَيْكُمْ فَيَكُونَ فيهِ هَلاكُكُمْ(3): منافقين به يكديگر مى گويند: از مؤمنين مواظب باشيد كه مبادا از گوشه هاى سخنان شما درباره كفر محمد در آنچه درباره على گفته آگاه شوند و خبر آن را گزارش دهند، كه هلاك شما در آن خواهد بود.
فَيَقُولُ لَهُمْ: فَهكَذا فَلْتَكُنْ مُعامَلَتُكُمْ لَهُمْ اِلى اَنْ تَنْتَهِزُوا الْفُرْصَةَ فيهِمْ مِثْلَ هذا، فَاِنَّ اللَّبيبَ الْعاقِلَ مَنْ تَجَرَّعَ عَلَى الْغُصَّةِ حَتّى يَنالَ الْفُرْصَةَ(4): ابوبكر به ساير منافقين مى گفت: بايد برخورد و رفتار شما با مؤمنين با مكر و دورويى
ص: 463
باشد تا چنين فرصت هايى براى شما درباره آنان پيش آيد، چرا كه عاقل آن است كه جرعه هاى تلخ غصه را در حلق خود بريزد تا به فرصت دست يابد!
يُوَطِّنُونَ اَنْفُسَهُمْ عَلَى التَّمَرُّدِ عَلى عَلِىٍّ عليه السلام اِنْ كانَتْ بِكَ كائِنَةً(1): منافقين خود را براى تمرد و سرپيچى از على عليه السلام آماده مى كنند، اگر براى تو اتفاقى رخ دهد.
لكِنَّهُمْ يَتَواطَئُونَ عَلى اِهْلاكِكَ وَ اِهْلاكِهِ(2): ولى آنان توطئه بر هلاك نمودن تو و على كرده اند.
از اين مجموعه رفتار بر مى آيد كه گويا چشم ديدن مؤمنين را ندارند و حتى از ديدن گُل روى آنان مشمئز مى شوند، كه اين حاكى از باطن خبيث آنان دارد كه تطابقى با طيّب بودن ندارد. شدت غيظ و غضبشان در رفتار مسخره آميز و حيله گرانه جلوه مى كند، و با ايجاد تشويش در افكار مردم ضربه هاى كارى بر پيكره اجتماعى مى زنند كه تازه در حال ساخته شدن است. با كتمان اقدامات خود و ظاهر سازى دروغين نقشه هاى خود را به آسانى عملى مى كنند، و تصميم هاى عظيمى در پشت پرده كارشان درباره قتل بزرگان اسلام و تمرد از دستوراتشان در سر دارند.
مؤمنين و منافقين هر دو بايد بدانند و متوجه باشند كه هم ولى خدا در سايه قدرت الهى قوى تر از آن است كه چند نفر منافق بتوانند او را عاجز كنند و زمام امور را از
ص: 464
دست او بربايند، و هم دشمنِ ولىّ خدا تحت سيطره قدرة اللّه عاجزتر از آن است كه بتواند بر يد اللّه و عين اللّه غالب آيد. بازگشت اين مطلب به آن است كه اگر خدا نماينده اى از سوى خود براى مردم مى فرستد هرگز او را بدون پشتوانه در برابر دشمنانش رها نمى كند، و اين در حالى است كه او قدرت مطلق است و بر همه غلبه دارد. بنابراين اگر در مواردى دشمنان خدا پيشروى مى كنند و ولىّ خدا اقدامى نمى كند فقط به خاطر امر الهى است، و بازگشت آن به امتحان مردم و مصلحت هايى است كه ذات اقدس الهى مقدر فرموده است.
در اين داستان بلند سه جنبه مهم از اين مسئله در مفصل ترين و زيباترين شكل آن به تصوير كشيده شده است: از يك سو مهلت دادن خداوند به آنان كه نظاير آن در امم گذشته در امثال فرعون بيان شده است. از سوى ديگر الهى بودن قدرت ولىّ اللّه مطرح شده و سپس نمونه هاى حساب شده اى از آن به نمايش درآمده است. در مرحله اخير تصريح شده كه آنچه مانع از مقابله با آنان است چيزى جز امر الهى نيست. اين سه مهم در متن حديث چنين آمده است:
اِنَّ اللّه َ غَنِىٌّ عَنْهُمْ وَ عَنْ نُصْرَتِهِمْ، وَ لَوْ لا اِمْهالُهُ لَهُمْ لَما قَدَرُوا عَلى شَىْ ءٍ مِنْ فُجُورِهِمْ وَ طُغْيانِهِمْ(1): خداوند از آنان و از يارى شان بى نياز است؛ و اگر نبود كه به آنان مهلت داده بر چيزى از خلاف و طغيانى كه بدان دست بازيده اند قدرت نمى يافتند.
فَلا يَحْزُنْكَ - يا عَلِىُّ - تَمَرُّدُ هؤُلاءِ الْمُتَمَرِّدينَ وَ خِلافِ هؤُلاءِ الْمُخالِفينَ . . . اِنَّ الَّذى اَمْهَلَهُمْ مَعَ كُفْرِهِمْ وَ فِسْقِهِمْ وَ تَمَرَّدِهِمْ عَنْ طاعَتِكَ هُوَ الَّذى اَمْهَلَ فِرْعَوْنَ
ص: 465
ذَا الاَْوْتادِ وَ نَمْرُودَ بْنَ كَنْعانَ وَ مَنِ ادَّعَى الاِْلهِيَّةَ مِنْ ذَوِى الطُّغْيانِ وَ اَطْغَى الطُّغاةِ اِبْليسَ(1): يا على، سركشى اين متمردين و مخالفت اين مخالفين تو را غمگين نسازد . . . آن خدايى كه به اينان با كفر و فسق و تمردشان از اطاعتت مهلت داده همان خدايى است كه به فرعون صاحب ميخ ها و به نمرود و به مدعيان خدايى و به طاغى ترين طاغيان - يعنى ابليس - مهلت داده است.
يَمُدُّهُمُ (اللّه ُ) فى طُغْيانِهِمْ، يُمْهِلُهُمْ وَ يَتَأَنّى بِهِمْ بِرِفْقِهِ وَ يَدْعُوهُمْ اِلَى التَّوبَةِ وَ يَعِدُهُمْ اِذا اَنابُوا الْمَغْفِرَةَ(2): خداوند در طغيانشان از آنان جلوگيرى نمى كند، و با مداراى خود به آنان مهلت مى دهد و آنان را به توبه دعوت مى كند و در صورت بازگشت به آنان وعده مغفرت مى دهد.
لكِنَّ جَبْرَئيلَ اَتاهُ فَقالَ: يا مُحَمَّدُ، اِنَّ الْعَلِىَّ الاَْعْلى يَقُولُ: اَخْرِجْ بِهؤُلاءِ الْمَرَدَةِ . . . لِيَظْهَرَ مِنْ عَجائِبِ ما اَكْرَمَ اللّه ُ عَلِيّا بِهِ مِنْ طَواعِيَةِ الاَْرْضِ وَ الْجِبالِ وَ السَّماءِ لَهُ وَ سائِرِ ما خَلَقَ اللّه ُ . . . لِيَعْلَمُوا اَنَّ وَلِىَّ اللّه ِ عَلِيا غَنِىٌّ عَنْهُمْ(3): جبرئيل نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: اى محمد، خداى علىِّ اعلى مى فرمايد: اين متمردين را بيرون شهر ببر تا ظاهر شود از عجايب آنچه خدا از اطاعت كنندگان زمين و كوه ها و آسمان و ساير مخلوقات خدا به على كرامت كرده است.
ثُمَّ قالَ رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله لِتِلْكَ الْجَماعَةِ: . . . اَغْناهُ اللّه ُ عَنْكُمْ بِمَنْ سَيُريكُمُوهُ وَ بِما سَيُريكُمُوهُ(4): سپس پيامبر صلى الله عليه و آله به منافقين فرمود: . . . خداوند على را از شما مستغنى ساخته به كسانى و به چيزهايى كه به زودى به شما نشان خواهد داد.
ص: 466
لِيَعْلَمُوا اَنَّهُ لايَكُفُّ عَنْهُمُ انْتِقامَهُ مِنْهُمْ اِلاّ بِاَمْرِ اللّه ِ الَّذى لَهُ فيهِ وَ فيهِمُ التَّدبيرُ الَّذى هُوَ بالِغُهُ، وَ الْحِكْمَةُ الَّتى هُوَ عامِلٌ بِها وَ مُمْضٍ لِما يُوجِبُها(1): تا بدانند كه ولى خدا انتقام خود را از آنان باز نمى دارد مگر به امر خدايى كه درباره او و آنان تدبيرى دارد كه آن را عملى خواهد كرد و حكمتى دارد كه آن را به انجام خواهد رساند و طبق آن اراده خود را پيش مى برد.
آنچه در ارائه قدرت ولىّ اللّه به منافقين جالب توجه است همه جانبه بودن آن است تا هر گونه احتمالى را از اذهان آنان پاك نمايد. از يك سو جنبه اقتصادى است كه با تبديل كوه ها به نقره و طلاى سرخ و مشك و عنبر و جواهرات معلوم كرد كه گرانبهاترين اشياء دنيا با يك اشاره در قدرت ولىّ اللّه قرار مى گيرد، و بالاتر از آن به سخن در آمدن آنهاست كه گفتند:
نَحْنُ الْمُسَخَّراتُ لَكَ. اُدْعُنا مَتى شِئْتَ لِتُنْفِقَنا فيما شِئْتَ نُجِبْكَ وَ نَتَحَوَّلُ لَكَ اِلى ما شِئْتَ(2): ما مسخر توايم. هرگاه ارداه كردى كه ما را در آنچه خواستى مصرف كنى ما آماده ايم و به آنچه تو بخواهى تبديل مى شويم.
از سوى ديگر جنبه نظامى به منافقين نشان داده شد كه با تبديل درختان به مردانى كاملاً مسلّح كه هر يك برابر ده هزار نفر كارآيى داشتند و تبديلِ صخره ها به شيران و پلنگان و افعى ها به نمايش درآمد، و همه ندا دادند كه:
ص: 467
قَدْ سَخَّرَنَا اللّه ُ لَكَ وَ اَمَرَنا بِاِجابَتِكَ كُلَّما دَعَوْتَنا اِلَى اصْطِلامِ كُلِّ مَنْ سَلَّطْتَنا عَلَيْهِ؛ فَمَتى شِئْتَ فَادْعُنا نُجِبْكَ، وَ بِما شِئْتَ فَأْمُرْنا بِهِ نُطِعْكَ(1): خدا ما را براى تو مسخَّر كرده و ما را مأمور به اجابت امرِ تو نموده هر گاه كه ما را فرا خوانى براى تسليم كردن هر كس كه ما را بر او مسلط نمايى. پس هرگاه خواستى ما را فرا خوان تا اجابت كنيم و به هر چه خواستى ما را امر كن تا تو را اطاعت كنيم.
با چنين سابقه اى كه ابوبكر و عمر در ذهن داشتند بسيار شنيدنى است كه براى خالى نمودن دست اميرالمؤمنين عليه السلام از جهت اقتصادى، به خيال خام خود فدك را از تصرف حضرت زهرا عليهاالسلام بيرون آوردند؛ كه مبادا با استفاده از درآمد آن براى خود يارانى جمع كنند و يا اسلحه خريدارى نمايند. از آن عجيب تر با ديدن آن لشكر عظيم در اختيار اميرالمؤمنين عليه السلام، چگونه با چهار هزار رجّاله ترسو - كه در همه جنگ ها پيش از همه فرار مى كردند - بر در خانه وحى هجوم آوردند و آن را به آتش كشيدند و بانوى خانه را با محسنش شهيد كردند و طناب بر گردن على عليه السلام انداخته او را براى بيعت بردند!
اين حديث بيانگر گوشه اى از قدرت ولى اللّه است كه اگر روزى استفاده از آنها را صلاح بداند هيچ قدرتى را توان مقاومت در برابر او نخواهد بود. ان شاء اللّه آن روز، هنگام ظهور حضرت بقية اللّه الاعظم عجل اللّه فرجه خواهد بود، كه همه قدرت هاى جهان در خواهند يافت كه با همه پيشرفتشان در جهات نظامى و اقتصادى، در برابر قدرتى كه پشتوانه آن خدا و اتصال آن به بى نهايت باشد، رقمى به حساب نمى آيند و ذليل اند.
ص: 468
منافقين غاصبِ خلافت مستحق ترين افراد براى لعن خدا و دورى از رحمتش هستند، چرا كه اصل دين الهى يعنى ولايت را به بازى گرفتند و نسبت به مقام عظماى ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام آن گونه جسارت روا داشتند و مردم را تا آخر روزگار به گمراهى كشاندند. در اين حديث بلند امر خدا و رسول به لعن آنان و معرفى خاص سَرانشان به گونه اى كه بر كسى مخفى نماند، و نيز دائمى بودن اين لعنت در دنيا و آخرت و تعطيل نشدن آن به صراحت ذكر شده است.
اِنَّ اللّه َ يَطَّلِعُ نَبِيَّهُ عَلى نِفاقِهِمْ وَ كِذْبِهِمْ وَ كُفْرِهِمْ وَ يَأْمُرُهُ بِلَعْنِهِمْ فى لَعْنَةِ الظّالِمينَ النّاكِثينَ(1): خداوند پيامبرش را بر نفاق و دروغگويى و كفر آنان مطلع مى كند و او را امر به لعنت آنان به همراه همه ظالمين و بيعت شكنان مى نمايد.
اِنَّ اللّه َ تَعالى يَطَّلِعُ نَبِيَّهُ عَلى اَسْرارِهِمْ فَيَخِسُّهُمْ وَ يَلْعَنُهُمْ وَ يُسْقِطُهُمْ(2): خداوند تعالى پيامبرش را بر اسرار آنان مطلع مى سازد، و آن حضرت آنان را خوار مى كند و لعنشان مى نمايد و آنان را بى ارزش تلقى مى نمايد.
اِنَّ اللّه َ تَعالى يُعْرِفُ نَبِيَّهُ نِفاقَهُمْ، فَهُوَ يَلْعَنُهُمْ وَ يَأْمُرُ الْمُؤْمِنينَ بِلَعْنِهِمْ(3): خداوند تعالى نفاق آنان را به پيامبرش مى شناساند. او هم آنان را لعنت مى كند و به مؤمنين دستور لعن آنان را مى دهد.
ص: 469
يَأْمُرُ رَسُولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِالتَّعْريضِ لَهُمْ حَتّى لا يَخْفى عَلَى الْمُخْلِصينَ مَنِ الْمُرادُ بِذلِكَ التَّعْريضِ وَ يَأْمُرُ بِلَعْنِهِمْ(1): خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كه با كنايه منافقين را به مؤمنين معرفى كند به گونه اى كه بر اصحاب مخلص او مخفى نماند كه منظور چه كسانى هستند، و سپس امر به لعن آنان مى فرمود.
وَ ذلِكَ اللَّعْنُ لا يُفارِقُهُمْ: فِى الدُّنْيا يَلْعَنُهُمْ خِيارُ عِبادِ اللّه ِ، وَ فِى الاْخِرَةِ يَبْتَلُونَ بِشَدائِدِ عِقابِ اللّه ِ(2): آن لعنت از آنان جدا نمى شود: در دنيا برگزيدگانِ بندگان خدا آنان را لعنت مى كنند، و در آخرت مبتلا به عذاب هاى شديد خدا گرفتار مى شوند.
پيداست كه استهزاء منافقين در آخرت به سزاى استهزاى آنان در دنيا، ربطى به عذاب هاى گوناگون آنان به خاطر ساير توطئه ها و اعمالشان ندارد. امام كاظم عليه السلام در ادامه تبيين آيه «اللّه ُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» مى فرمايد(3): «پس از آنكه خداوند آن منافقين را در محل لعنت و خوارى مستقر مى كند و با انواع عجيب عذاب معذب مى نمايد، و از سوى ديگر مؤمنين را در بهشت در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله مستقر مى فرمايد، مؤمنين را در موقعيتى قرار مى دهد كه اين مسخره كنندگان و عذاب هايشان را ببينند. يكى از لذت هاى آنان شماتت به منافقين خواهد بود همان گونه كه از نعمت هاى بهشت لذت مى برند، و اين در حالى است كه آن منافقين كافر را با اسم و صفتشان مى شناسند!
ص: 470
مؤمنين آنان را در جهنم مشاهده مى كنند در حالى كه عده اى از آنان در نيش افعى هاى جهنم گرفتارند و عده اى ديگر در پنجه درندگان آن بازيچه آنان قرار گرفته اند، و گروهى زير تازيانه ها و عمودها ضربه مى خورند و بعضى در درياى حميم جهنم غوطه ورند و شعله هاى جهنم آنان را زجر مى دهد و هر يك در عذابى گرفتارند.
از سوى ديگر منافقين از ميان آتش همان مؤمنين را مشاهده مى كنند كه در دنيا به خاطر ولايت اهل بيت آنان را مسخره مى كردند. آنان را مى بينند كه گروهى بر فرش هاى بهشتى نشسته اند، و گروهى ديگر از ميوه هاى آن استفاده مى كنند، و عده اى در قصرها يا باغ ها يا تفريحگاه هاى آن لذت مى برند و حور العين و كنيزان و غلامان و پسران و دختران در حضور آنان به خدمت ايستاده اند و گِرد ايشان مى چرخند، و از سوى ديگر ملائكه خدا از محضر الهى براى آنان هدايا مى آورند و مى گويند: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ»: «سلام بر شما به خاطر صبرى كه نموديد و خوب خانه عاقبتى است».
در چنين موقعيتى آن مؤمنين كه بر اين كافرينِ منافق مشرِف هستند، مى گويند: «اى ابوبكر، اى عمر، و اى فلان . . . - كه همه را با نامشان صدا مى زنند - ، چرا در اين شرايط ذلت بار مانده ايد؟! نزد ما بياييد تا درهاى بهشت را براى شما باز كنيم و از عذابتان خلاص شويد و در نعمت بهشت نزد ما آييد»! آنان در پاسخ مى گويند: «واى بر ما! چگونه چنين چيزى براى ما ممكن است؟ مؤمنين مى گويند: به اين درها نگاه كنيد».
منافقين از جهنم به درهايى از بهشت مى نگرند كه باز شده و به نظر آنان مى آيد آن درها به طرف جهنمى است كه در آن معذبند، و فكر مى كنند قادر به بيرون آمدن از جهنم و رسيدن به بهشت هستند. به سمت آن درها در درياى حميم جهنم شناكنان
ص: 471
پيش مى آيند و از بين شعله هاى آتش دوان دوان جلو مى آيند، ولى مأموران عذاب از پشت سر به آنان مى رسند و با عمودها و شلاق ها آنان را مى زنند، ولى آنان همچنان پيش مى آيند. آنگاه كه به نظرشان مى آيد به آن درها رسيده اند آنها را بسته بر روى خود
مى يابند و آنچه برايشان مى ماند شعله هاى آتش است كه با عمودها بر سر آنان فرود مى آيد و آنان را به قعر جهنم مى فرستد.
با ديدن اين منظره، آن مؤمنين از خوشحالى خنده كنان روى فرش هايى كه نشسته اند بر پشت مى افتند و آنان را مسخره مى كنند، و اين معناى «اللّه ُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» است و اين همان است كه خداوند مى فرمايد: «فَالْيَوْمَ الَّذينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفّارِ يَضْحَكُونَ، عَلَى الاَْرائِكِ يَنْظُرُونَ»(1): «امروز كسانى كه ايمان آورده اند به كفار مى خندند در حالى كه از فراز تخت ها نگاه مى كنند».
در پايانِ مطالبِ مربوط به آيات، جا دارد به دو نكته جالب در حاشيه اين داستان بلند توجه كنيم:
واژه «ولايت» معناى بسيار دقيقى دارد كه از يك سو حامل جزئيات بسيارى است و از سوى ديگر با اندكى بى توجهى از معناى اصلى خارج مى شود. اين است كه در احاديث ما بيانات متعددى براى روشن كردن اين كلمه آسمانى وارد شده است. عبارتى كه در دو مورد از اين داستان بلند به چشم مى خورد يكى از كوتاهترين و پر محتواترين جملات در معناى «ولايت مطلقه اميرالمؤمنين عليه السلام» است:
ص: 472
1 . عَلِىٌّ الَّذى اَوْقَفَهُ مَوْقِفَهُ وَ اَقامَهُ مَقامَهُ وَ اَناطَ مَصالِحَ الدّينِ وَ الدُّنْيا كُلَّها بِهِ(1): على عليه السلام كه او را در جاى خود قرار داد و مقام خود را به او سپرد و در همه مصالح دين و دنيا او را ضابطه و ملاك قرار داد.
2 . لَمْ يَنْظُرُوا فى اَمْرِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله حَقَّ النَّظَرِ فَيَعْرِفُوا نُبُوَّتَهُ وَ يَعْرِفُوا بِهِ صِحَّةَ ما اَناطَهُ بِعَلِىٍّ مِنْ اَمْرِ الدّينِ وَ الدُّنْيا(2): منافقين آن گونه كه بايد در پيامبرى محمد فكر نكردند تا به نبوت او معرفت پيدا كنند، و بدين وسيله صحت اين مسئله را دريابند كه پيامبر صلى الله عليه و آله ضابطه امر دين و دنيا را على عليه السلام قرار داد.
خلاصه اين دو عبارت آن است كه براى اطمينان كامل بشر به هر اقدامى كه در امور دنيا يا دين خود مى نمايد، خداوند يك ضابطه قطعى قرار داده كه بايد تنها ملاك سنجش قرار گيرد، و آن مقام عصمت است كه صاحب آن پس از پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام و بعد از آن حضرت يازده امام عليهم السلام هستند. اينجاست كه معناى «عَلِىٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِىٍّ»(3) روشن مى شود كه بايد حق را با على عليه السلام شناخت نه على عليه السلام را با حق. او ضابطه و مناط و ميزان و كاشف و مبيِّن حق است. بايد به دو لب مبارك او چشم دوخت كه در تعيين حق چه مى فرمايد و بايد منتظر بود كه او به كدام سو اشارت مى نمايد.
در روزگار بلندى كه بر خلقت گذشته، سقيفه اولين سركشى در برابر خداوند نيست. آغاز خلقت انسان با سرپيچى ابليس از فرمان الهى مقارن شد، و بعد از او
ص: 473
متمردانى همچون فرعون و نمرود در اين جهان در حد ادعاى خدايى اظهار وجود كردند. همان خدايى كه به ابليس و فرعون و نمرود و ساير طاغيان عالم مهلت داد، به ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و يزيد و بقيه هم دستانشان مهلت داد، در برابر ذات بى نياز او عرض وجود كنند و در مقابل فرمانش اوامر صادر كنند و نماينده تام الاختيار او را مظلوم نمايند. عبارتى كه اين مطلب را در اين داستان بلند بيان مى كند چنين است:
يا عَلِىُّ، اِنَّ الَّذى اَمْهَلَهُمْ مَعَ كُفْرِهِمْ وَ فِسْقِهِمْ وَ تَمَرُّدِهِمْ مِنْ طاعَتِكَ هُوَ الَّذى اَمْهَلَ فِرْعَوْنَ ذَا الاَْوْتادِ وَ نُمْرُودَ بْنَ كَنْعانَ وَ مَنِ ادَّعَى الاِْلهِيَّةَ مِنْ ذَوِى الطُّغْيانِ وَ اَطْغَى الطُّغاةِ اِبْليسَ رَأْسَ اَهْلِ الضَّلالاتِ.(1)
اى على، آن كه با اين كفر و فسق و تمرّدِ منافقين از اطاعت تو، به آنان مهلت داده، همان خدايى است كه به فرعون صاحب ميخ ها و نمرود و طاغيانى كه ادعاى خدايى كردند و طاغى ترين طاغيان ابليس - رئيس همه سردمداران گمراهى - مهلت داده است.
ص: 474
لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الاُْمُورَ حَتّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ اَمْرُ اللّه ِ وَ هُمْ كارِهُونَ.
آنان از قبل به دنبال فتنه بودند و امور را براى تو دگرگون كردند، تا آنكه حق آمد و امر الهى ظاهر شد در حالى كه آنان كراهت داشتند.
يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ اَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةً تُنَبِّئُهُمْ بِما فى قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِؤُوا اِنَّ اللّه َ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَحْذَرُونَ.
منافقين حذر مى كنند از اينكه سوره اى بر آنان نازل شود كه به آنان از آنچه در قلوبشان است خبر دهد. بگو: مسخره كنيد كه خداوند ظاهر مى كند همان چيزى را كه از آن حذر مى كنيد.
يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا وَ ما نَقَمُوا اِلاّ اَنْ اَغْناهُمُ اللّه ُ مِنْ فَضْلِهِ فَاِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْرا لَهُمْ وَ اِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللّه ُ عَذابا اَليما فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ ما لَهُمْ فِى الاَْرْضِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا نَصيرٍ.
آنان قسم ياد مى كنند كه چنين نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان گفته اند و قصد كرده اند آنچه را كه بدان دست نيافته اند، و ناراحت نشدند مگر آنكه خدا و رسولش آنان را از فضل خود مستغنى ساختند. اگر توبه كنند براى آنان بهتر است، و اگر روى گردان شوند خداوند آنان را در دنيا و آخرت عذاب دردناكى مى نمايد، و آنان در زمين سرپرست و ياورى نخواهند يافت.
وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللّه َ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الاَْدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللّه ِ مَسْئُولاً.
ص: 475
آنان از قبل با خدا پيمان بستند كه به دشمن پشت نكنند، و پيمان خداوند هميشه مورد سؤال است.
اِنَّ الَّذينَ يَكْفُرُونَ بِاللّه ِ وَ رُسُلِهِ وَ يُريدُونَ اَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّه ِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُريدُونَ اَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبيلاً.
كسانى كه به خدا و رسولش كفر مى ورزند، و مى خواهند بين خدا و رسولانش جدايى بيندازند، و مى گويند به بعضى از آن ايمان مى آوريم و به بعضى ديگر كفر مى ورزيم، و مى خواهند راهى بين اينها در پيش بگيرند.
فَاِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرينَ.
آنگاه كه بر در خانه آنان در آيد بَدا به حال انذار شدگان.
در حالى كه چهارده نفر براى قتل پيامبر صلى الله عليه و آله نقشه كشيده بودند و بر فراز كوه هرشى مراحل اجراى توطئه را پيش مى بردند، خداوند شديدترين آيات را درباره آنان نازل فرمود.
در اين باره روايتى وارد شده كه مى فرمايد(1): اين آيات درباره اصحاب عقبه نازل شده است كه عمار و حذيفه در آن حضور داشتند. منظور از عقبه همان «گردنه هَرشى» است كه عمار و حذيفه شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را راهنمايى مى كردند(2)، و اصحاب عقبه
ص: 476
چهارده نفرى هستند كه در آن شب قصد به شهادت رساندن پيامبر صلى الله عليه و آله را داشتند كه عبارت بودند از: ابوبكر، عمر، عثمان، معاويه، عمروعاص، طلحه، سعد بن ابى وقاص، عبدالرحمن بن عوف، ابوعبيده جراح، ابوموسى اشعرى، ابوهريره، مغيرة بن شعبه، معاذ بن جبل، سالم مولى ابى حذيفه. و اما آيات عبارتند از:
1 . «لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ . . .»: «آنان از قبل به دنبال فتنه بودند و امور را براى تو دگرگون كردند، تا آنكه حق آمد و امر الهى ظاهر شد در حالى كه آنان كراهت داشتند».
2 . «يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ اَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةً . . .»: «منافقين حذر مى كنند از اينكه سوره اى بر آنان نازل شود كه به آنان از آنچه در قلوبشان است خبر دهد. بگو: مسخره كنيد كه خداوند ظاهر مى كند همان چيزى را كه از آن حذر مى كنيد».
3 . «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ . . .»: «آنان قسم ياد مى كنند كه چنين نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان گفته اند و قصد كرده اند آنچه را كه بدان دست نيافته اند، و ناراحت نشدند مگر آنكه خدا و رسولش آنان را از فضل خود مستغنى ساختند. اگر توبه كنند براى آنان بهتر است، و اگر روى گردان شوند خداوند آنان را در دنيا و آخرت عذاب دردناكى مى نمايد، و آنان در زمين سرپرست و ياورى نخواهند يافت».
4 . «وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللّه َ مِنْ قَبْلُ . . .»: «آنان از قبل با خدا پيمان بستند كه به دشمن پشت نكنند، و پيمان خداوند هميشه مورد سؤال است».
5 . «اِنَّ الَّذينَ يَكْفُرُونَ بِاللّه ِ وَ رُسُلِهِ . . .»: «كسانى كه به خدا و رسولش كفر مى ورزند، و مى خواهند بين خدا و رسولانش جدايى بيندازند، و مى گويند به بعضى از آن ايمان مى آوريم و به بعضى ديگر كفر مى ورزيم، و مى خواهند راهى بين اينها در پيش بگيرند».
ص: 477
6 . «فَاِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرينَ»: «آنگاه كه بر در خانه آنان در آيد بَدا به حال انذار شدگان».
از نزول اين آيات درباره اصحاب عقبه چند نتيجه مى گيريم:
آنان كه در گردنه هرشى به فكر قتل پيامبر صلى الله عليه و آله بودند و بعدها گردانندگان اصلى سقيفه شدند، از همان اول در فكر توطئه و به هم ريختن برنامه هاى پيامبر صلى الله عليه و آله بودند، چنانكه مى فرمايد: «لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الاُْمُورَ». همين گروه هرگز روزهاى پيروزمند اسلام را نمى خواستند، و آنچه از عظمت اسلام به وقوع پيوست مورد كراهت آنان بود چنانكه مى فرمايد: «حَتّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ اَمْرُ اللّه ِ وَ هُمْ كارِهُونَ». بنابراين تعجبى از مسلمان شدن آنان نيست، همان گونه كه تعجبى از ايجاد سقيفه و به قهقرى برگرداندن مردم به دست آنان نيست.
كسى كه قصد قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را دارد در حالى كه ادعاى مسلمانى مى نمايد، اين در واقع كفر بعد از اسلام است چنانكه فرمود: «وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ». جالب است كه خداوند در قرآن حتى عقيم ماندن نقشه آنان را بيان داشته و با جمله «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا» هم نشان كفر بر پيشانى آنان زده و هم عجز آنان را در برابر اراده الهى بيان فرموده است.
سلاح «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ»، و پذيرفتن برخى از حجج الهى و انكار
ص: 478
بعضى ديگر از مسائلى بود كه سقيفه به شدت پيگيرى نمود و نتايج مهمى براى اهداف خود به دست آورد. خداوند ابعاد گسترده اين توطئه اعتقادى را در يك آيه بيان فرموده و پرده از اسرار سقيفه برداشته است. از يك سو صاحبان چنين تفكرى را كافر معرفى كرده مى فرمايد: «اِنَّ الَّذينَ يَكْفُرُونَ بِاللّه ِ وَ رُسُلِهِ». از سوى ديگر شعار «يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّه ِ وَ رُسُلِهِ» را خاطر نشان فرموده، و فرضيه «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ» را مطرح نموده است. نهايتا هدف اصلى را نشانه رفته كه آنان در صدد ايجاد دينى جديد و اعتقادى خاص هستند كه ربطى به دين الهى ندارد چنانكه مى فرمايد: «وَ يُريدُونَ اَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبيلاً».
نزول اين آيات درباره اصحاب عقبه به معناى معرفى پيشاپيش توطئه گران سقيفه است كه از روز اولِ مسلمان شدنشان، تا روزگارى كه دسيسه كارى هاى آنان به اسلام ضربه زد، و تا هنگامى كه با نقشه اى اساسى غدير و ولايت را كنار زدند و دين جديدى تأسيس كردند، در واقع مسير يك نقشه بود كه گام به گام عملى گرديد. با چنين اتمام حجت الهى بايد تعجب كرد كه چگونه مردم تن به سقيفه دادند و مقام ولايت غدير را تنها گذاشتند، و تا آنجا پيش رفتند كه او را به اجبار براى بيعت با اصحاب صحيفه و عقبه و سقيفه آوردند!!
در اينجا با پايان جلد اول كتاب حاضر، بخش اول آن درباره نزول آيات قرآن در غدير پايان مى يابد. در جلد دوم به استقبال تفسير قرآن در غدير خواهيم رفت.
ص: 479
سفيد
ص: 480
پيشگفتار
انگيزه تأليف قرآنىِ غدير ··· 6
اهداف تأليف قرآنى غدير ··· 9
تقسيمات تأليف قرآنىِ غدير ··· 11
روش خاص تأليف قرآنى غدير ··· 13
خدايا . . . قرآن را . . . غدير را . . . ··· 16
بخش اول
نزول آيات قرآن در غدير
قسمت اول
آيات مربوط به اقدامات پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير
1 . سوره احزاب: آيه 6 ··· 26
موقعيت تاريخى ··· 26
تحليل اعتقادى اول ··· 28
تحليل اعتقادى دوم ··· 29
ص: 481
2 . سوره نساء: آيه 59 ··· 30
3 . سوره مائده: آيه 55 ··· 30
4 . سوره توبه: آيه 16 ··· 30
موقعيت تاريخى ··· 30
تحليل اعتقادى ··· 33
5 . سوره مائده: آيه 7 ··· 35
موقعيت تاريخى ··· 35
تحليل اعتقادى ··· 36
6 . سوره سبأ: آيه 46 ··· 38
7 . سوره مائده: آيه 55 ··· 38
موقعيت تاريخى ··· 38
تحليل اعتقادى ··· 39
8 . سوره انشراح : آيه 7 ··· 41
موقعيت تاريخى ··· 41
تحليل اعتقادى ··· 41
الف . قرائت كسره يا فتحه در «فَانْصبْ» ··· 41
ب . تصريح به نزول آيه درباره غدير ··· 44
ج . ارتباط كل سوره با غدير ··· 46
د . منظور از فراغت و منصوب كردن ··· 47
ص: 482
9 . سوره زخرف: آيات 41 - 44 ··· 50
10. سوره زخرف: آيه 61 ··· 50
11. سوره مؤمنون: آيات 93 - 94 ··· 50
موقعيت تاريخى ··· 50
تحليل اعتقادى ··· 52
نتايج آيات ولايت على عليه السلام در مِنا ··· 52
على عليه السلام صراط مستقيم تا قيامت ··· 53
12. سوره نصر: آيات 1 - 3 ··· 57
موقعيت تاريخى ··· 57
1 . سؤال مردم درباره جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله ··· 58
2 . سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله با على عليه السلام درباره خلافت ··· 58
3 . سخنرانى عمومى درباره ولايت ··· 59
13 . سوره عنكبوت: آيات 1 - 4 ··· 61
موقعيت تاريخى ··· 61
تحليل اعتقادى ··· 64
14. سوره كهف: آيه 6 ··· 66
موقعيت تاريخى ··· 66
15. سوره حجر: آيات 92 - 95 ··· 68
موقعيت تاريخى ··· 68
تحليل اعتقادى ··· 69
ص: 483
الف . سؤال از همه مردم درباره ولايت ··· 69
ب . اعلان ولايت، مأموريتى الهى با صداى بلند ··· 70
ج . وعده حفظ پيامبر صلى الله عليه و آله ··· 70
16 . سوره مريم: آيات 96 - 97 ··· 72
17 . سوره هود: آيات 12 - 24 ··· 72
موقعيت تاريخى ··· 74
1 . دعا براى محبت اميرالمؤمنين عليه السلام در دل مردم ··· 75
2 . استجابت دعا و نزول آيه ··· 75
3 . استهزاء ابوبكر و عمر به دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله ··· 77
4 . عكس العمل وحى و نزول آيات درباره گفته ابوبكر و عمر ··· 77
تحليل اعتقادى ··· 81
18. سوره مائده: آيه 67 ··· 84
موقعيت تاريخى ··· 84
تحليل اعتقادى ··· 87
الف . آيه «بلّغ» مهمترين آيه غدير ··· 87
ب . زمان و مكان نزول آيه «بلّغ» ··· 90
ج . كيفيت نزول آيه «بلِّغ» ··· 94
د . تفسير گونه اى بر آيه «بلِّغ» ··· 97
فراز اول: يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ··· 98
1 . ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ ··· 98
2 . بلِّغ ··· 100
فراز دوم: و إن لم تفعل فما بلغت رسالته ··· 101
ص: 484
1 . وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ ··· 101
الف . ترس از چه كسانى؟ ··· 103
ب . ترس از چه جهاتى؟ ··· 104
جهت اول : نپذيرفتن و اطاعت نكردن و مخالفت ··· 104
جهت دوم : تكذيب ··· 105
جهت سوم : اتهام ··· 105
جهت چهارم : استهزاء و مسخره كردن ··· 106
جهت پنجم : تفرقه ··· 106
جهت ششم : اضطراب و طغيان ··· 106
جهت هفتم : بازگشت به جاهليت ··· 107
جهت هشتم : خطر جانى براى پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام ··· 107
ج . ريشه هاى نامساعد بودن شرايط ··· 108
1 . نفاق ··· 108
2 . دشمنى با على عليه السلام ··· 109
3 . تازه مسلمان بودن و نزديكى به جاهليت ··· 110
4 . كمى متقين ··· 111
د . عكس العمل هاى پيامبر صلى الله عليه و آله با احساس شرّ مردم ··· 112
2 . فما بلغت رسالته ··· 113
فراز سوم: وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ ··· 115
1 . حفظ از چه كسى و چه چيزى؟ ··· 116
2 . درخواست حفظ ··· 117
3 . عكس العمل پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از ضمانت حفظ ··· 119
1 . نپذيرفتن ولايت ··· 121
2 . تكذيب پيامبر صلى الله عليه و آله در مسئله ولايت الهى ··· 122
3 . اتهام به حضرت كه با اعلام ولايت اهداف ديگرى دارد! ··· 124
4 . استهزاء و به مسخره گرفتن غدير ··· 125
5 . تفرقه در اثر شنيدن مسئله ولايت ··· 127
6 . طغيان و توطئه ··· 128
7 . بازگشت مردم به جاهليت ··· 130
ص: 485
8 . خطر جانى ··· 130
فراز چهارم: اِنَّ اللّه َ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ ··· 132
ه- . تحليلى بر محتواى آيه «بلِّغ» ··· 133
پاسخ اجمالى ··· 135
پاسخ تفصيلى ··· 138
پاسخ اول: استثنايى بودن ابلاغ ولايت ··· 138
پاسخ دوم: پيامبر صلى الله عليه و آله تابع مطلق اراده خدا ··· 139
پاسخ سوم: دقت فوق العاده براى ابلاغ ولايت ··· 140
پاسخ چهارم: آگاهىِ مردم از اسرار خدا و رسول ··· 140
پاسخ پنجم: فهماندن دشوارى ابلاغ به مردم ··· 143
پاسخ ششم: عدم امكان ابلاغ بدون ضمانت الهى ··· 144
پاسخ هفتم: خداوند درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله را مؤاخذه نكرده ··· 144
پاسخ هشتم: ضمانت حفظ از طرف خدا قبول شده ··· 145
نتايج تفصيلى
نتيجه اول: انتساب امر ولايت به خدا ··· 146
نتيجه دوم: نظم سه روزه معجزه الهى ··· 146
نتيجه سوم: اجراى كامل مراسم در سايه ضمانت الهى ··· 147
نتيجه چهارم: اشاره رمزى به غايبين از غدير ··· 149
19 . سوره مائده: آيه 3 ··· 151
موقعيت تاريخى ···
151
تحليل اعتقادى ··· 152
1 . زمان و مكان نزول آيه اكمال ··· 152
سه نكته جالب درباره زمان و مكان آيه اكمال ··· 155
ص: 486
نكته اول: آن روزى كه دين كامل شد ··· 155
نكته دوم: نزول آيه هنگام سخنرانى ··· 156
نكته سوم: نكته انحرافى در روايت اهل سنت ··· 157
پاسخ اول: اشتباه در قرائت «عَرَّفَهُ» ··· 157
پاسخ دوم: هدف از تحريف در تاريخ آيه ··· 159
2 . كيفيت نزول آيه اكمال ··· 160
مرحله اول: اعلام قبل از نزول آيه ··· 160
مرحله دوم: نزول آيه بر پيامبر صلى الله عليه و آله ··· 161
مرحله سوم: اعلام آيه به مردم ··· 162
مرحله چهارم: مطالب بعد از نزول آيه ··· 163
3 . تفسير آيه اكمال ··· 164
قسمت اول آيه : «اليوم» ··· 165
الف . على عليه السلام ··· 166
ب . ولايت يا امامت ··· 166
ج . ولايت همه امامان عليهم السلام ··· 167
د . پيروى از مقام ولايت ··· 168
ه . ولايت و برائت ··· 168
و . معرفى حافظ دين خدا ··· 169
قسمت دوم آيه: «اكملت لكم دينكم» ··· 169
1. ابلاغ بقيه دين الهى ··· 172
2 . سرپرستى دائمى دين ··· 173
3 . تحقق عملى حب و بغض ··· 173
قسمت سوم آيه: اتممت عليكم نعمتى ··· 174
قسمت چهارم آيه: رضيت لكم الإسلام دينا ··· 178
ص: 487
نتيجه اول: اسلام فقط يك گروه ··· 179
نتيجه دوم: انزجار خداوند از اسلام بدون ولايت ··· 181
نتيجه سوم: اسلام يعنى تسليم در برابر ائمه عليهم السلام ··· 182
4 . تحليل آيه اكمال ··· 183
تحليل اول: ولايت آخرين فريضه ··· 183
وجه اول: تحقق عينى ولايت پس از پيامبر صلى الله عليه و آله ··· 185
وجه دوم: جلوگيرى از فتنه هاى احتمالى ··· 186
وجه سوم: ثبت در خاطره ها ··· 186
وجه چهارم: آسانى در تحمل اين اعتقاد ··· 187
تحليل دوم : اتمام حجت نهايى بر مردم ··· 187
1 . آخرين اتمام حجت از نظر زمانى ··· 187
2. آخرين درجه اتمام حجت ··· 188
3 . سِرِّ عظمتِ آخرين اتمام حجت ··· 190
تحليل سوم: ريشه اصلى كمال دين ··· 193
1 . نقطه اصلى ولايت ··· 194
2 . آثار ولايت ··· 195
تحليل چهارم: جشن اكمال دين ··· 196
20 . سوره نجم: آيات 1 - 4 ··· 200
موقعيت تاريخى ··· 200
تحليل اعتقادى اول ··· 201
نكته اول: وقوع ماجرا در ايام غدير ··· 201
نكته دوم: سند مكتوب براى آيندگان ··· 201
نكته سوم: ثبت اقرار مردم ··· 202
ص: 488
نكته چهارم: غدير متعلق به همه ··· 202
نكته پنجم: امضاى الهى در كنار سند مكتوب ··· 202
نكته ششم: بيان مقام عظيم پيامبر صلى الله عليه و آله ··· 203
تحليل اعتقادى دوم ··· 204
الف . نفى هواى نفس درباره غدير: «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى» ··· 205
ب . اثبات وَحْيانيت غدير: «اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى» ··· 205
21 . سوره قلم: آيه 3 ··· 207
موقعيت تاريخى ··· 207
تحليل اعتقادى ··· 207
نكته اول: اجر و مزد پيامبر صلى الله عليه و آله ··· 207
نكته دوم: سند سپاس الهى ··· 208
نكته سوم: نشان تقدير در غدير ··· 208
قسمت دوم
آيات مربوط به اقدامات منافقين در غدير
1 . سوره توبه: آيه 74 ··· 215
موقعيت تاريخى ··· 215
تحليل تاريخى اول ··· 216
نكته اول : آيه در هفت مورد ··· 216
1 . در برابر منبر غدير ··· 216
2 . پس از خطابه در خيمه ··· 216
ص: 489
3 . هنگام بيعت ··· 217
4 . در جمع خصوصى منافقين ··· 217
5 . در مكه پس از امضاى صحيفه ··· 217
6 . پس از خنثى شدن توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله ··· 217
7 . پس از خنثى شدن توطئه قتل اميرالمؤمنين عليه السلام ··· 218
نكته دوم : اين آيه چند بار نازل شده؟ ··· 218
نكته سوم : نتيجه نزول آيه ··· 219
تحليل تاريخى دوم ··· 219
موردِ اولِ نزولِ آيه: در مقابل منبر غدير ··· 219
حديث اول ··· 219
حديث دوم ··· 221
حديث سوم ··· 222
موردِ دومِ نزولِ آيه: در پى گفتگوى مخفيانه در خيمه ها ··· 223
حديث اول ··· 224
حديث دوم ··· 225
موردِ سومِ نزولِ آيه: در پى سخن ناروا بعد از بيعت ··· 227
موردِ چهارمِ نزولِ آيه: به دنبال ماجراى سوسمار ··· 229
موردِ پنجمِ نزولِ آيه: درباره صحيفه ملعونه ··· 230
موردِ ششمِ نزول آيه: در ماجراى عقبه هرشى ··· 231
موردِ هفتمِ نزولِ آيه: در نقشه قتل على عليه السلام ··· 235
تحليل اعتقادى سوم ··· 236
فراز اول: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا» ··· 236
فراز دوم: «وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ» ··· 237
فراز سوم: «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا» ··· 237
فراز چهارم: «فَاِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْرا لَهُمْ وَ اِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللّه ُ ...» ··· 237
ص: 490
2. سوره زخرف: آيه 19 ··· 239
3. سوره زخرف: آيه 28 ··· 239
4. سوره زخرف: آيه 39 ··· 239
موقعيت تاريخى ··· 239
تحليل اعتقادى اول ··· 240
1 . پرونده خاص اصحاب صحيفه ··· 240
2 . محاكمه مخصوص اصحاب صحيفه ··· 241
3 . غدير براى قطع اميد اصحاب صحيفه ··· 242
4 . روزگار ندامت اصحاب صحيفه ··· 243
تحليل اعتقادى دوم ··· 244
الف . شيطانِ اصحاب صحيفه ··· 244
ب . راه اصحاب صحيفه مقابله با «صراط مستقيم» ··· 244
ج . بيزارى اصحاب صحيفه از يكديگر ··· 245
د . عذاب مشاركين صحيفه و سقيفه ··· 245
تحليل اعتقادى سوم ··· 245
1 . بنيان گذاران ظلم سقيفه ··· 246
2 . انواع پيروان ظلم سقيفه ··· 246
الف . اصل يارى و پيروى ··· 246
ب . جهات كلى پيروى ··· 246
ج . صف آرايىِ اتباع ··· 247
د . اصول اعتقادى منحرف ··· 248
ه . رضايت قلبى به ضلالت ··· 248
و . عموميت پيروان در زمان و مكان ··· 249
ص: 491
5 . سوره مجادله: آيه 7 ··· 250
6 . سوره مجادله: آيه 10 ··· 250
موقعيت تاريخى ··· 250
تحليل اعتقادى ··· 252
1 . مخفى كردن از خدا؟ ··· 252
2 . عملكرد شيطانى اصحاب صحيفه ··· 253
7 . سوره نمل: آيات 50 - 52 ··· 254
موقعيت تاريخى ··· 254
تحليل اعتقادى ··· 255
8 . سوره زخرف: آيات 74 - 80 ··· 257
موقعيت تاريخى ··· 257
دسته اول : نزول آيه درباره صحيفه ملعونه ··· 258
روايت اول ··· 258
روايت دوم ··· 258
روايت سوم ··· 258
روايت چهارم ··· 259
روايت پنجم ··· 259
دسته دوم: صحيفه و منع خمس ··· 260
روايت اول ··· 260
روايت دوم ··· 260
دسته سوم: نزول هفت آيه درباره صحيفه ··· 261
تحليل اعتقادى ··· 262
ص: 492
اول : برداشتى جامع از آيات ··· 262
دوم : عنوان «نَجْوى» براى صحيفه ··· 263
سوم : اظهار محتواى صحيفه با اشاره ··· 264
چهارم : از صحيفه ملعونه تا كربلا ··· 265
9 . سوره محمد صلى الله عليه و آله: آيات 22 - 28 ··· 267
موقعيت تاريخى ··· 267
روايت اول ··· 268
روايت دوم ··· 268
روايت سوم ··· 269
روايت چهارم ··· 269
روايت پنجم ··· 270
روايت ششم ··· 272
تحليل اعتقادى ··· 273
1 . فساد در زمين و دشمنى با آل محمد عليهم السلام از آثار صحيفه ··· 273
2 . اصحاب صحيفه ملعونند ··· 274
3 . ياران صحيفه كوردلند ··· 275
4 . ارتداد اهل صحيفه از اسلام ··· 275
5 . رياست عمر در اصحاب صحيفه ··· 276
6 . بنى اميه اولين ياوران صحيفه ··· 278
10. سوره آل عمران: آيه 115 ··· 280
موقعيت قرآنى ··· 280
تحليل اعتقادى ··· 280
ص: 493
1 . نامسلمانى اصحاب صحيفه ··· 281
2 . لزوم اجتناب از اصحاب صحيفه ··· 281
3 . اصحاب صحيفه مفسدين اجتماع ··· 281
4 . لذت اصحاب صحيفه از رنج مردم ··· 282
5 . عداوت علنى اصحاب صحيفه ··· 283
6 . كينه هاى پنهانى اصحاب صحيفه ··· 283
11 . سوره حج: آيه 25 ··· 287
موقعيت تاريخى ··· 287
تحليل اعتقادى ··· 288
12 . سوره بقره: آيه 167 ··· 290
موقعيت قرآنى ··· 290
تحليل اعتقادى ··· 291
اول : بيزارى اصحاب صحيفه از يكديگر هنگام مرگ ··· 291
دوم : بيزارى اصحاب صحيفه از يكديگر در قيامت ··· 294
سوم : حسرت اصحاب صحيفه و پيروانشان ··· 296
13. سوره سبأ: آيه 46 ··· 299
موقعيت تاريخى ··· 299
تحليل اعتقادى اول ··· 300
تحليل اعتقادى دوم ··· 301
1 . مفهوم «اِنَّما» در آيه ··· 302
2 . مفهوم «للّه ِ» در آيه ··· 302
ص: 494
3 . مفهوم «تَتَفَكَّرُوا» در آيه ··· 303
4 . مفهوم «نَذير» در آيه ··· 304
14. سوره قلم: آيات 1 - 8 ··· 306
موقعيت تاريخى ··· 306
تحليل اعتقادى ··· 309
1 . استفاده منافقين از حربه هاى جاهليت ··· 309
2 . پاداش ابلاغ عظيم ترين رسالت ··· 309
3 . ابلاغ رسالت در سايه اخلاق عظيم ··· 310
4 . راه على عليه السلام راه خداست ··· 310
15. سوره قلم: آيات 51 - 52 ··· 311
موقعيت تاريخى ··· 311
تحليل اعتقادى اول ··· 312
1 . غيظ و كينه و بغض اصحاب صحيفه ··· 312
2 . جهانى بودن ولايت على عليه السلام ··· 314
تحليل اعتقادى دوم ··· 315
الف . ولايت بر همه مخلوقات ··· 315
1 . ولايت حتى بر جمادات ··· 315
2 . ولايت ما سوى اللّه ··· 316
3 . ولايت بر همه عوالم ··· 317
4 . ولايت بر اهل آسمان و زمين ··· 317
5 . ولايت بر دوازده هزار عالم ··· 318
6 . ولايت بر موجودات بدون استثنا ··· 318
ص: 495
7 . ولايت شامل بر همه خلق ··· 319
8 . ولايت و اتصال كامل عيار ··· 319
9 . ولايت به معناى حضور در محضر معصوم ··· 320
10 . ولايت مانند احاطه بر كف دست ··· 320
ب . ولايت بر ملائكه ··· 321
1 . اعتقاد همه ملائكه به ولايت ··· 321
2 . شرافت ملائكه با ولايت ··· 322
3 . تقرب ملائكه با ولايت ··· 322
4 . ملائكه در خدمت صاحب ولايت ··· 323
ج . ولايت بر جنيان ··· 323
1 . پيروان اهل بيت عليهم السلام از جن ··· 323
2 . اطاعت جنيان از مقام ولايت ··· 323
3 . سؤال جنيان از مقام عصمت ··· 324
4 . فرستادگان جن نزد امام ··· 324
د . ولايت بر حيوانات و گياهان و جمادات ··· 325
1 . ولايت بر حيوانات و گياهان ··· 325
2 . ولايت تمام عيار بر حيوانات ··· 326
16. سوره حاقة: آيات 43 - 52 ··· 327
موقعيت تاريخى ··· 327
حديث اول ··· 328
حديث دوم ··· 328
حديث سوم ··· 328
حديث چهارم ··· 329
ص: 496
حديث پنجم ··· 329
حديث ششم ··· 330
تحليل اعتقادى اول ··· 331
الف . گوينده سخن ناروا ··· 331
ب . تكيه گاه سخن منافقين ··· 331
ج . جمع بندى تفسير آيات ··· 332
تحليل اعتقادى دوم ··· 333
الف . ارتباط اين آيات با آيات قبل ··· 333
ب . تشابه اين آيات با آيه «تبليغ» ··· 333
ج . ارتباط همه اين آيات با پاسخ منافقين ··· 334
تحليل اعتقادى سوم ··· 336
1 . غدير رسالت ربانى ··· 337
2 . تحفّظ بر مقام عظيم رسول ··· 337
نكته اول: معناى دقيق «تَقَوَّلَ» ··· 337
نكته دوم: پاسخ اساسى به منافقين ··· 338
نكته سوم: حفظ حرمت مقام عصمت در آيه ··· 338
3 . ارتباط ولايت و تقوى ··· 339
4 . اطلاع از تكذيب كنندگان ولايت ··· 340
5 . حسرت كافران براى ولايت ··· 340
17. سوره مائده: آيه 3 ··· 342
موقعيت تاريخى ··· 342
موقعيت قرآنى ··· 343
تحليل اعتقادى اول ··· 344
ص: 497
1 . «الْيَوْمَ» ··· 344
2 . «الَّذينَ كَفَرُوا» ··· 344
3 . «يَئِسَ . . . مِنْ دينِكُمْ» ··· 345
تحليل اعتقادى دوم ··· 345
محور اصلى نااميدى دشمنان ··· 346
چهار ركن اعلان خلافت ··· 346
يأس كفار در همه انواع كفر ··· 346
يأس ابليس و شياطين ··· 347
اگر مأيوس شدند پس چرا سقيفه؟! ··· 348
18 . سوره يونس : آيه 15 ··· 351
موقعيت تاريخى ··· 351
حديث اول ··· 352
حديث دوم ··· 352
حديث سوم ··· 353
حديث چهارم ··· 353
تحليل اعتقادى ··· 355
1 . غدير از آيات روشن الهى ··· 355
2 . منكر غدير منكر قيامت ··· 355
3 . على عليه السلام قرآن ناطق ··· 356
4 . آسمانى بودن غدير ··· 356
فراز اول: برنامه ربّانى پيامبر صلى الله عليه و آله ··· 357
فراز دوم: وَحْيانى بودن غدير ··· 357
فراز سوم: حُجَج منتخب خدا ··· 358
ص: 498
5 . كفر اعتراض كنندگان بر غدير ··· 359
نكته اول: توطئه اى با عنوان تقاضاى تبديل ··· 359
نكته دوم: پيشنهادِ مخالفتِ خدا با درخواست تبديل ··· 359
نكته سوم: پيشنهاد تبديل مساوى با كفر ··· 360
نتيجه گيرى از نكات سه گانه ··· 360
اعتراض كنندگان چه كسانى بودند؟ ··· 361
19 . سوره زمر: آيات 65 - 66 ··· 363
موقعيت تاريخى ··· 363
نزول آيه پس از طرح مسئله شركت ··· 363
كسى كه پيشنهاد شركت در خلافت داد ··· 365
پيشنهاد شركت در خلافت چگونه مطرح شد؟ ··· 366
نزول آيات در پاسخ به پيشنهاد شركت ··· 368
ظهور جبرئيل در پاسخ به پيشنهاد شركت ! ··· 369
تحليل اعتقادى اول ··· 369
تحليل اعتقادى دوم ··· 370
الف . شريك قائل شدن در ولايت ··· 371
ب . حبط عمل و خسارت ··· 373
20 . سوره نحل: آيات 91 - 94 ··· 374
موقعيت تاريخى ··· 374
تحليل اعتقادى ··· 376
نكته اول: نزول آيه در غدير ··· 376
نكته دوم: نزول آيه درباره ابوبكر و عمر ··· 377
ص: 499
نكته سوم: پيمان شكنان كيانند؟ ··· 377
نكته چهارم: جمع بندى آيات درباره غدير ··· 377
21. سوره قيامت: آيه 16 ··· 378
22. سوره قيامت: آيات 31 - 35 ··· 378
موقعيت تاريخى ··· 378
تحليل اعتقادى ··· 380
1 . روايت حاضرين غدير ··· 380
2 . سابقه ابوموسى و مغيره با معاويه ··· 381
3 . گفتار معاويه كفر است ··· 381
4 . معاويه همچون حارث فهرى ··· 382
5 . انعكاس قرآنى ماجرا ··· 382
6 . اعلان برائت از معاويه ··· 383
7 . معاويه و استحقاق قتل ··· 383
8 . مهلت ظالمين ··· 384
9 . چهار بار استحقاق عذاب براى معاويه ··· 384
23 . سوره زخرف: آيات 58 - 61 ··· 387
24 . سوره انفال: آيات 33 - 34 ··· 387
25 . سوره يونس: آيه 12 ··· 387
26 . سوره معارج: آيات 1 - 3 ··· 388
27 . سوره شعراء: آيات 202 - 205 ··· 388
28. سوره ابراهيم عليه السلام: آيات 15 - 17 ··· 388
موقعيت تاريخى ··· 388
ص: 500
تحليل اعتقادى ··· 396
اول : قرآنى شدن ماجراى حارث ··· 396
دوم : زمينه سؤالات حارث ··· 397
سوم : كيفيت تشكيك حارث ··· 398
چهارم : مباهله در غدير ··· 399
پنجم : شرط نزول عذاب بر حارث ··· 402
ششم : مشابهت به اصحاب فيل ··· 403
هفتم : تصريح قرآن به كفر منكر ولايت ··· 404
هشتم : تأييد آسمانى در غدير ··· 405
نهم : انتخابِ بهترين در غدير ··· 406
دهم : شباهت به حضرت عيسى عليه السلام ··· 407
1 . فضيلت عظيم ··· 407
2 . ترس از غلو ··· 408
3 . وجه شباهت به عيسى عليه السلام ··· 409
4 . خاك پاى على عليه السلام ··· 409
الف . لا تَمُرُّ بِمَلَأ مِنَ النّاسِ ··· 410
ب . مِنْ تَحْتِ قَدَمَيْكَ ··· 410
ج . يَلْتَمِسُونَ بِذلِكَ الْبَرَكَةَ ··· 410
د . از خاك پا تا خاك قبرش ··· 411
5 . پاسخ به دو اشكال تراشى ··· 412
الف . پاسخ به غاليان ··· 412
ب . پاسخ به منكران ··· 413
29 . سوره سبأ: آيه 20 ··· 414
ص: 501
30 . سوره حجر: آيه 42 ··· 414
موقعيت تاريخى ··· 414
تحليل اعتقادى ··· 417
1 . وحشتناك ترين روز شيطان ··· 417
2 . روز آدم عليه السلام، روز عيسى عليه السلام ··· 418
3 . راهكارهاى شيطان در برابر غدير ··· 420
آيه اول ··· 420
فراز اول ··· 420
فراز دوم ··· 421
فراز سوم ··· 421
آيه دوم ··· 422
فراز اول ··· 422
فراز دوم ··· 423
4 . ياران شيطان در غدير ··· 423
5 . شيطان از سقيفه تا عاشورا ··· 425
جلوه اول ··· 425
جلوه دوم ··· 426
جلوه سوم ··· 427
31 . سوره تحريم: آيات 3 - 4 ··· 428
32 . سوره تحريم: آيه 7 ··· 428
موقعيت تاريخى ··· 428
تحليل اعتقادى ··· 434
1 . ودايع امامت ··· 435
ص: 502
2 . نتيجه مخالفت عايشه با على عليه السلام ··· 436
3 . خيانت عايشه ··· 437
1 . جهات اهميت خيانت عايشه ··· 436
2 . نزول آيات در تقبيح خيانت عايشه ··· 437
4 . شهادت و مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله ··· 439
الف . پيشگويى پيامبر صلى الله عليه و آله درباره شهادت خود ··· 439
ب . مسموميت پيامبر صلى الله عليه و آله ··· 439
ج . نقشه مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله ··· 440
د . اجراى نقشه مسموميت ··· 441
33 . سوره بقره: آيات 8 - 15 ··· 442
موقعيت تاريخى ··· 442
تفصيل ماجرا ··· 444
آغاز خط نفاق پس از بيعت غدير ··· 444
خبر خداوند از نفاق آنان ··· 445
نمونه هايى از نفاق در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله ··· 445
خبر الهى از نيرنگ منافقان ··· 446
معجزه در برابر خط نفاق ··· 447
عكس العمل منافقان در برابر معجزات ··· 450
برخورد منافقين با اصحاب غدير ··· 452
حكايت خداوند از اوج نفاق ··· 455
تحليل تاريخى ··· 456
مرحله اول : تشديد نفاق پس از غدير ··· 456
مرحله دوم : اتمام حجت نهايى بر منافقين ··· 456
ص: 503
مرحله سوم : اوج عملكردهاى خط نفاق ··· 457
تحليل اعتقادى اول ··· 457
اول : شناختى از روح نفاق ··· 458
الف . مرض قلب منافقين ··· 458
ب . پايه هاى فكرى منافقين ··· 459
1 . صحيح پنداشتن نفاق ··· 460
2 . بى اعتقادى ··· 460
3 . سفيهانه پنداشتن ايمان خالص ··· 461
ج . رفتارهاى نفاق آميز منافقين ··· 461
1 . اشمئزاز از مؤمنين ··· 462
2 . برخورد مسخره آميز ··· 462
3 . حيله و خدعه در گفتار ··· 462
4 . تشويش در افكار مستضعفين ··· 463
5 . كتمان از مؤمنين ··· 463
6 . فرصت طلبى ··· 463
7 . تصميم بر تمرّد ··· 464
8 . تصميم بر قتل ··· 464
دوم : عجز منافقين ··· 464
مهلت، قدرت، صبر ··· 465
1 . مهلت خدا به دشمنان ··· 465
2 . قدرت الهى ولى اللّه ··· 466
3 . صبر ولى اللّه به امر خدا ··· 467
قواى اقتصادى و نظامى ··· 467
سوم: لعن منافقين ··· 469
ص: 504
1 . امر خدا به لعن منافقين ··· 469
2 . امر پيامبر صلى الله عليه و آله به لعن منافقين ··· 470
3 . لعن ابدى منافقين ··· 470
چهارم: مسخره منافقين در قيامت ··· 470
تحليل اعتقادى دوم ··· 472
1 . على عليه السلام ضابطه دين و دنيا ··· 473
2 . تشبيه غاصبين خلافت به مدعيان خدايى ··· 474
34 . سوره توبه : آيه 48 ··· 475
35 . سوره توبه: آيه 64 ··· 475
36 . سوره توبه: آيه 74 ··· 475
37. سوره احزاب: آيه 15 ··· 475
38. سوره نساء: آيه 150 ··· 476
39. سوره صافات: آيه 177 ··· 476
موقعيت تاريخى ··· 476
تحليل اعتقادى ··· 478
الف . قبول اسلام به خاطر توطئه ··· 478
ب . كفر بعد از اسلام ··· 478
ج . دينى جديد غير از دين الهى ··· 478
ص: 505
سفيد
ص: 506
سفيد
ص: 507
The Eevent of Qadir in the Holy Quran
The Holy Quran in the Eevent of Qadir
Vol. 1
Revelation of the Verses of the Quran at the Eevent of Qadir
Mohammad Baqer Ansari
ص: 508