سرشناسه : انصاری، محمدباقر، 1339 -
Ansari,Mohammad Baqir
عنوان و نام پديدآور : غائله های ضد غدیر: انواع فتنه های دشمنان در مقابله با غدیر/ محمدباقر انصاری.
مشخصات نشر : تهران: دلیل ما، 1402.
مشخصات ظاهری : 430ص.
شابک : 978-600-442-357-1
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
يادداشت : پشت جلد به انگلیسی: .Mohammad baqer ansari.The commotions gainst the ghadir
عنوان دیگر : انواع فتنه های دشمنان در مقابله با غدیر.
موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate
موضوع : سقیفه بنی ساعده
*Saqifeh Bani Saede
غدیر خم -- احادیث
Ghadir -- Hadiths
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 9502136
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب : خانم نرگس قمی
ص: 1
ص: 2
بسم الله الرحمن الرحیم
اهدا
به آنان كه ،
مى خواهند بدانند :
چه كسانى در مقابل غدير غائله بپا كردند ،
و چگونه اهداف غدير را بر هم زدند!
ص: 3
در اين كتاب مى خوانيم :
بخش اول : غائله چيست؟··· 11
بخش دوم : غائله هاى ضد اسلام··· 43
بخش سوم : غائله هاى گفتارى بر ضد غدير··· 119
بخش چهارم : غائله هاى عملى بر ضد غدير··· 203
بخش پنجم : غائله بزرگ سقيفه بر ضد غدير··· 245
بخش ششم : مقابله هاى غدير با غائله هاى سقيفه··· 293
ص: 4
بسم اللّه الرحمن الرحيم
«غائله» واژه اى است كه حضرت زهرا عليهاالسلام در خطبه فدكيه به عنوان دفاع از غدير در مقابل سقيفه به كار برده است، آنجا كه مى فرمايد:
اَفَتَجمَعونَ اِلَى الغَدرِ اعْتِلالاً عَلَيهِ بِالزّورِ ؟ وَ هذا بَعدَ وَفاتِهِ شَبيهٌ بِما بُغِىَ لَهُ مِنَ الغَوائِلِ فى حَياتِهِ .(1)
آيا همگى بر سر پيمان شكنى اجتماع كرده ايد و عذرتان در اين باره دروغى است كه پرداخته ايد . اين عمل شما بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله همانند آن غائله هايى است كه در زمان حيات آن حضرت درباره او دنبال مى شد .
اميرالمؤمنين عليه السلام در نامه خود به اهل سقيفه، از غائله به «ضَوضاء» تعبير نموده و درباره مهار آن به دست خود مى فرمايد:
ص: 5
فَاِنّى مُنذُ عَرَفتُمونى . . . مُخمِدُ ضَوضائِكُم . . . اِذ اَنتُم فى بُيوتِكُم مُعتَكِفونَ .(1)
تا آنجا كه مرا مى شناسيد . . . خاموش كننده غائله هاي تان بوده ام . . . در زمان هايى كه شما در خانه هاي تان نشسته بوديد .
حضرت زهرا عليهاالسلام در فرازى از خطبه اش اميرالمؤمنين عليه السلام را به عنوان اميد پيامبر صلى الله عليه و آله در خاموش كردن غائله ها ياد كرده مى فرمايد:
كُلَّما ... نَجَمَ قَرنُ الضَّلالَةِ اَو فَغَرَت فاغِرَةٌ مِنَ المُشرِكينَ قَذَفَ اَخاهُ عَليّا فى لَهَواتِها، فَلا يَنكَفِئُ حَتّى يَطَأَ صِماخَها بِاَخمَصِهِ ،وَ يُخمِدَ لَهَبَها بِحَدِّ سَيفِهِ.(2)
هرگاه كه ... قدرت پيروان ضلالت ظاهر مى شد يا دشمنان مشرك دهان خود را براى از بين بردن شما باز مى كردند برادرش على را براى نابودى آنان به عمق دهانشان مى افكند. او هم تا گوش هاى آنان را پايمال نمى كرد، و آتش آنان را با تيزى شمشيرش خاموش نمى نمود باز نمى گشت.
همچنين در زيارت غديريه خطاب به اميرالمؤمنين عليه السلام مهار غائله ها را با سرانگشت علوى چنين ياد مى كند:
تُخمِدُ لَهَبَ الحُرُوبِ بِبَنانِكَ، وَ تَهتِكُ سُتورَ الشُّبَهِ بِبَيانِكَ، وَ تَكشِفُ لَبسَ الباطِلِ عَن صَريحِ الحَقِّ.
آتش جنگ ها را با انگشتانت خاموش مى كردى، و پرده هاى شبهه را با بيانت پاره مى نمودى، و پوشش باطل را با حق صريح باز مى كردى.(3)
ص: 6
در غدير خدا و رسول صلى الله عليه و آله بزرگ ترين و دقيق ترين برنامه الهى را براى سعادت دنيا و آخرت كل بشريت آماده كرده بودند، اما غاصبين خلافت بزرگترين « غائله ها» را در برابر آن تدارك ديدند و آنها را عملى كردند، و با شكست در هر يك ديگرى را به اجرا در آوردند، و از پا ننشستند تا با غائله عظيمِ سقيفه غدير را در هم ريختند.
بر هر دوست غدير لازم است «غائله هايى» را كه بر ضد آن برپا شده بشناسد، همان گونه كه لازم است از كيفيت مقابله هاى غديريان با غائله هاى سقيفه در شرايط و زمان ها و مكان هاى مختلف اطلاع يابد، تا براى حراست از بناى فولادين غدير مجهز باشد.
كتاب حاضر با توجه به اين اشاره صديقه كبرى عليهاالسلام، در جستجوى «غائله هاى» سقيفه بر ضد غدير بوده و همه آنها را با دقت شناسايى كرده است. با كشف هر غائله انگيزه ها و اهداف فتنه گران افشا شده، تا معلوم گردد قصد آنان از غائله ها ضربه زدن به كدام جهت از عقيده و دين و سعادت مردم بوده است.
حضرت زهرا عليهاالسلام ذهن ما را از غائله سقيفه به دو مرحله غائله سازى قبل از آن منعطف مى فرمايد:
اول : غائله سقيفه به طور ناگهانى بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله سر بر نياورده و اتفاق نيفتاده ، بلكه از زمان حيات آن حضرت مقدمه چينى و زمينه سازى براى غصب خلافت وجود داشته ، تا توانسته اند با بسته شدن چشم آن حضرت ثمره آن فتنه ها را در سقيفه بچينند .
دوم : قبل از غائله سازى بر ضد غدير در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله ، از آغاز بعثت در مقابل رسالت الهى آن حضرت فتنه انگيزى هاى مداوم وجود داشته ؛ و ادامه آن از غائله بر ضد غدير سر بر آورده است .
ص: 7
جرقه اوليه در تأليف كتاب حاضر واژه عجيب «غائله» به معناى «اغتشاش» در كلام صديقه كبرى عليهاالسلام است، كه با اين ادبيات دشمن خود را در پايين ترين درجه تحقير نموده است.
در واقع آن حضرت «غصب خلافت» را كه اهل سقيفه و پيروان شان به عنوان «پيروزى بزرگ در مقابل غدير» بدان افتخار مى كنند، در حد «غائله» و «اغتشاش» و «شلوغ كارى» و «خيانت» و «جنايت» پايين مى آورد. همچنين عاملين غصب خلافت را كه پيروان شان آنان را بالا برده اند، «اغتشاش گر» و «خائن به خدا و مردم» معرفى مى كند.
از همين نقطه بدين نتيجه مى رسيم كه اگر واژه «غائله» در مورد آنچه كه نامش «سقيفه» و «غصب خلافت» است موشكافى شود و موارد و آثار آن زير ذره بين قرار گيرد، به عمق جنايت سقيفه و آثار شوم آن تا قيامت پى خواهيم برد. چنان كه امام صادق عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
. . . وَ اِن كانَ يَومُ السَّقيفَةِ وَ اِحراقِ النّارِ عَلى بابِ اَميرِالمُؤمِنينَ عليه السلام . . . اَعظَمَ وَ اَدهى وَ اَمَرَّ ِلاَنَّهُ اَصلُ يَومِ العَذابِ .(1)
. . . روز سقيفه و روز آتش برپا كردن بر درِ خانه اميرالمؤمنين عليه السلام . . . (از نظر جنايت) عظيم تر و وحشتناك تر و تلخ تر است ، چرا كه آن روز اصل و ريشه سختى ها و عذاب كشيدن هاست .
همچنين امام باقر عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
كانا اَوَّلُ مَن رَكَّبَ اَعناقَنا، وَ بَثَقا عَلَينا بَثقا فِى الاِسلامِ لا يُسكَرُ اَبدا . . . ما اَسَّسَت مِن بَليَّةٍ وَ لا قَضيَّةٍ تَجرى عَلَينا اَهل البَيتِ اِلاّ هُما اَسَّسا اَوَّلَها .(2)
ص: 8
آن دو نفر اولين كسانى بودند كه مردم را بر گردن ما سوار كردند ، و در اسلام شكافى بر عليه ما ايجاد كردند كه تا ابد قابل التيام و اصلاح نيست . . .
هيچ مصيبتى و هيچ ماجرايى نيست كه بر ضد ما اهل بيت پايه گذارى شده باشد ، مگر آنكه آن دو نفر اول آن را بنا نهاده اند .
بر اساس انگيزه اى كه براى تأليف كتاب حاضر و تحقيق واژه «غائله» در كلام حضرت سيدة النساء عليهاالسلام ذكر شد، اهدافى كه از دقت در زواياى كلمه «غائله» ترسيم مى شود 4 جهت زير است:
1 . آنچه سقيفه و پيروانش در طول تاريخ به عنوان آينده نگرى براى مسلمانان طراحى كرده اند، در واقع جز غائله اى در برابر برنامه الهى غدير نيست، كه با تزيين سخنانشان و با پشتوانه قدرتى كه داشته اند توانسته اند كار خود را مثبت و خيرخواهانه جلوه دهند. اين در حالى است كه هدفى جز تيشه زدن بر ريشه اسلام نداشته اند و در سايه سلطه جهنمى خود موفق هم شده اند. در نتيجه اكثريت مسلمانان بازى خور آنان شده اند و هنوز هم بيدار نشده اند، و اگر هم افشاگرى شود باور نمى كنند و مقابله مى نمايند و از سقيفه دفاع مى كنند! و اين همان سدى است كه بايد شكسته شود.
2 . كسانى كه اين غائله ها را به پا كرده اند بايد از آن چهره مقدس نما و مثبت و دلسوزى كه به دروغ و تزوير ساخته اند بيرون آورده شوند، و به عنوان خيانتكار و بر هم زننده برنامه هاى سعادت مردم از سوى خدا شناخته شوند، زيرا بزرگ ترين ضربه ها را بر پيكر جامعه بشريت زده اند، كه با هيچ ضرر و زيان ديگرى قابل مقايسه نيست.
3 . ثمرات شوم غائله عظيم سقيفه آن شد كه بر چنين بنايى غائله ها و ظلم ها و بدعت هاى بعدى بر خلاف همه اوامر الهى آغاز گرديد، و اين شيوه و آن روند در همه زمان ها و مكان ها جارى گشت و تا امروز ادامه يافت.
ص: 9
4 . بر ماست كه با شناخت اين عظيم ترين غائله تاريخ بشريت كه نامش سقيفه است، از يك سو خود را از آثار سوء فكرى و عملى آن نجات دهيم، و از سوى ديگر به فكر نجات آلوده شدگان در منجلاب سقيفه باشيم.
بر اساس انگيزه ها و اهداف اين تأليف، كتاب حاضر در 6 مرحله پيگيرِ غائله هاى ضد غدير است:
مرحله اول مفهوم دقيق «غائله» و جوانب آن را بررسى مى كند. در مرحله دوم نگاهى به غائله هاى قبل از غدير خواهد داشت، تا به فرموده حضرت زهرا عليهاالسلام سابقه انواع فتنه انگيزى در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله را نشان دهد. مرحله سوم فتنه هايى است كه با شايعه پراكنى و تمسخر و نشر اكاذيب و بى ادبى به صورت گفتارى بر ضد غدير اقدام شده است. مرحله چهارم توطئه هاى عملى بر ضد غدير است، كه از نوشتن و رفت و آمد و رفتارهاى شكننده گرفته تا نقشه هاى قتل را شامل مى شود. مرحله پنجم غائله بزرگ سقيفه را نشان خواهد داد كه نتيجه همه غائله ها بر ضد غدير است. مرحله ششم مقابله هاى عملى و گفتارى غديريان با غائله سازان غصب خلافت است كه ضديت غدير با سقيفه و تقابل آن دو را نشان خواهد داد.
با اقتدا به آخرين امام غدير و تحت فرمان مُطاعش، امروز نوبت ماست كه «غائله هاى» مخالفان غدير را شناسايى كنيم و قاطع ترين و كوبنده ترين پاسخ ها را در مقابل آنان آماده نماييم.
آنگاه با آگاهى و اقدامِ به موقع بدخواهان غدير را بر سر جايشان بنشانيم، تا بتوانيم در فضايى روشن هر روز مهمانانِ تازه اى را به بهشت غدير دعوت نماييم؛ و در برابر دستورِ «فَليُبَلِّغِ الحاضِرُ الغائِبَ» جانانه انجام وظيفه نموده باشيم.
قم ، محمد باقر انصارى
عيد غدير 1445 ق ، تيرماه 1403 ش
ص: 10
ص: 11
ص: 12
قبل از آنكه به غائله هاى ضد اسلام - چه در مقابله با بعثت و چه در برابر غدير - بپردازيم، لازم است منظور از «غائله» را شفاف سازى كنيم تا بتوانيم موارد آن را با دقت بر آن تطبيق نماييم.
ابتدا به معناى لغوى و عرفى واژه «غائله»، و سپس به موارد استفاده قرآنى اين كلمه خواهيم پرداخت. آنگاه ضوابط تشخيص غائله و معيارهاى شناسايى غائله سازان را مطرح مى كنيم.
در مرحله بعد نمونه اى از غائله هاى تاريخ اسلام را بررسى مى كنيم. نهايتا به مهمترين مسئله درباره غائله مى پردازيم كه كيفيت مقابله معقول براى مهار آن است. مجموع مطالبِ مربوط به واژه «غائله» در 5 فصلِ اين بخش ارائه خواهد شد:
1 . جهات مفهومى غائله.
2 . غائله در قرآن.
3 . شناسايى غائله ها و غائله سازان.
4 . غائله فدك نمونه اى از غوائل.
5 . مهار غائله.
ص: 13
دقت در معناى «غائله» براى آن است كه در تطبيق مصاديق آن بى گناهى را در سلك غائله گران قرار ندهيم، همان گونه كه غائله سازان از دست ما فرار نكنند و هنگام تشخيص به اشتباه نيفتيم. لذا ابعاد اثبات و نفىِ در معناى غائله را زير ذره بين پى مى گيريم.
واژه «غائله» در لغت به معناى «گمراه كردن افراد با حيله گرى» است. به عنوان مثال كفار علنا براى گمراهى مردم اقدام مى كنند و نه ادعاى خود را پنهان مى كنند و نه از اظهار آن خجالت مى كشند، اما منافقين خود را با حيله و مكر مسلمان نشان مى دهند و حتى در مواردى خود را مسلمان تر از بقيه جا مى زنند، و با اين نقابِ گول زننده نقاط فتنه انگيز اجتماع مسلمين را براى حيله هاى خود انتخاب مى كنند، و بر اساس آنها براى تخريب اسلام نقشه مى كشند؛ در حالى كه خود را نشان نمى دهند و پشت صحنه فتنه ها پنهان مى شوند. طبعا مردم گول ظاهر آنان را مى خورند و خيال مى كنند دلسوز اسلام اند و بازى خورِ غائله هاي شان مى شوند.
كلمه «غائله» پس از آن معناى لغوى، از نظر اصطلاح عرفىِ مسلمانان چه در عربى و چه فارسى، به معناى «تخريب برنامه» و «در هم ريختن امور» و «آشوب بپا كردن» در برابر كسى است كه برنامه حساب شده اى را براى خوشبختى مجموعه اى از انسان ها آماده كرده است.
ص: 14
اين معنى را اگر به «دردسر سازى» و «مشكل آفرينى» و «ايجادِ بحران مصنوعى» ترجمه كنيم، كه با مكر و حيله عدّه اى صورت مى پذيرد، دقيق ترين مفهومى خواهد بود كه در موارد استعمال آن مشاهده مى شود. اين يعنى اصل غائله «سنگ اندازى» بر سرِ راه هدايت است، كه با توجه به تنوع شيوه ها درجات ضعيف و شديد با تأثيرات كم و زياد دارد، و شامل همه اعتراضات و مجادله هاى لفظى و مخالفت ها و مانع تراشى ها و اطاعت نكردن هاى عدّه اى در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله مى شود، تا برسد به نقشه قتل آن حضرت كه آخرين ضربه مهلك بر پيكر اسلام حساب مى شود.
همه اين اقدامات هدفى جز بر هم ريختن برنامه ها عظيم خدا و رسول صلى الله عليه و آله براى سعادت بشر تا آخر دنيا را نداشته، كه با حقه بازى و نقشه هاى مخفيانه پيش مى رفته است. خداوند در آيه 48 سوره توبه شاخصه غائله هاى ضد اسلام را چنين بيان فرموده است: «لَقَدِ ابْتَغَوُا الفِتنَةَ مِن قَبلُ وَ قَلَّبوا لَكَ الاُمورَ حَتّى جاءَ الحَقُّ وَ ظَهَرَ اَمرُ اللّه ِ وَ هُم كارِهونَ»: «آنان از قبل به دنبال فتنه بودند و امور را براى تو دگرگون كردند، تا آنكه حق آمد و امر الهى ظاهر شد در حالى كه آنان كراهت داشتند». بر اساس اين آيه طرز تفكر و شيوه عملى غائله سازان در 2 جهت خلاصه مى شود:
1 . جستجوى بهانه ها و سرنخ هايى كه براى ايجاد يك فتنه مؤثرند ، كه در اين باره مى فرمايد: «اِبْتَغَوُا الفِتنَةَ» .
2 . در هم ريختن امورى كه براى هدفى برنامه ريزى شده اند ، كه در اين باره مى فرمايد: «قَلَّبوا لَكَ الاُمورَ» .
بايد بدانيم كه هر كسى ادعاى حق بودن و درستى راه خود را دارد، و طبعا مخالف خود را غائله برانگيز مى نامد. سؤال اين است كه چرا فقط راه غدير و ولايت
ص: 15
اهل بيت عليهم السلام حقيقتا تنها راه درست است، و هر راه ديگرى كه در مقابل آن قرار بگيرد و در صدد بر هم زدن آن باشد غائله است؟
در پاسخ به اين سؤال مى گوييم: يك مسلمان واقعى در اولين قدم موحّد و خداپرست است و فقط او را قبول دارد و اوامر او را اجرا مى كند، و به هيچ موجودى و دستور العملى كه مورد تأييد خداوند نباشد ارزشى قائل نيست.
در قدم دوم يك مؤمن واقعى پيامبر و ائمه عليهم السلام را به نمايندگى از خداوند مى پذيرد، كه راهنمايان به صراط مستقيمى هستند كه خداوند مى خواهد و براى بشر به آن راضى است. لذا مسيرى كه آنان نشان دهند و هر چه به عنوان برنامه هاى الهى براى سعادت بشر بگويند مورد قبول اوست و بدان عمل مى كند.
بر اساس اين عقيده، هر كس در هر شكلى و با هر ادعايى بخواهد در مقابل نمايندگان خدا - يعنى محمد و آل محمد عليهم السلام - و يا در برابر برنامه هاى خدا قرار بگيرد جز غائله و ايجاد مانع بر سر راه حق نخواهد بود، چرا كه پيشنهادات مخلوق خدا نمى تواند با برنامه هاى خودِ خدا معارضه كند و يا بهتر از آن باشد! لذا يك مسلمان حقيقى بدون اينكه نياز به تحقيق درباره پيشنهادات غير خدا داشته باشد، براى هيچ كس در مقابل راه راست الهى حق ادعا قائل نيست، و هر ادعايى در برابر خدا را غلط و باطل مى داند؛ همان گونه كه اوامر و فرامين و دستورات الهى را بدون نياز به بررسى قطعا درست مى داند. يعنى همان گونه كه به ديگرى اجازه نظر درباره اوامر الهى نمى دهد به خودش هم چنين اجازه اى را نمى دهد.
يك مسلمان واقعى قرآن را قبول دارد و مى داند كه آيه تطهير عصمت نمايندگان الهى را از طرف خداوند ضمانت كرده، همان گونه كه خدا در شأن پيامبرش فرموده:
ص: 16
ما ضَلَّ صاحِبُكُم وَ ما غَوى . وَ ما يَنطِقُ عَنِ الهَوى . اِن هُوَ اِلاّ وَحىٌ يوحى . عَلَّمَهُ شَديدُ القُوى .(1)
يارِ شما (پيامبر صلى الله عليه و آله) نه گمراه شده و نه در نادانى مانده ، و از سر هوس سخن نمى گويد . نيست مگر وحيى كه نازل مى شود و خداوندى كه قوتش شديد است به او آموخته است .
بر اين اساس يك مسلمان به هيچ وجه نبايد به خود اجازه اعتراض و مخالفت با خدا و رسول و امامان غدير دهد، چرا كه هم معصوم از خطا هستند و هم ضمانت شده از طرف خدايند، و متقابلاً هيچ كس ديگرى نمى تواند ادعاى عصمت نمايد و نه از طرف خدا ضمانت شده است.
ص: 17
نقطه حساس در موضوع «غائله» اين است كه خداوند آن را چگونه معنى فرموده و برخوردِ ذات الهى با غائله گران چگونه است، كه در اين فصل پيگير آن هستيم.
همه قبول داريم كه خداوند از كسى نظر و پيشنهاد نخواسته، و قاطعانه دستور پيروى از راه راست خود را داده است؛ آنجا كه مى فرمايد:
وَ اَنَّ هذا صِراطى مُستَ-قيما فَاتَّبِعوهُ وَ لا تَت-َّبِعوا السُّبُلَ فَ-تَفَرَّقَ بِكُم عَن سَبيلِهِ .(1)
اين راهِ مستقيم من است از آن پيروى كنيد ، و از راه هاى ديگر پيروى نكنيد كه شما را از راه خدا جدا كند .
همچنين به ما دستور داده هر روز ده نوبت در نمازهاى روزانه از او ثبات قدم بر راه راست را بخواهيم و بگوييم:
اِهدِنَا الصِّراطَ المُستَقيمَ . صِراطَ الَّذينَ اَنعَمتَ عَلَيهِم غَيرِ المَغضوبِ عَلَيهِم وَ لاَ الضّالينَ .
ما را به راه راست هدايت كن ؛ راه كسانى كه بر آنان نعمت دادى نه كسانى كه بر آنان غضب كردى و نه گمراهان .
ص: 18
اين درخواست به ما مى فهماند كه برخى از غائله گران در مقابل خدا، اگرچه گمراه شدگان و گول خوردگانند اما در صف معارضين و دشمنان خدا ايستاده اند، و لذا نگاه مؤمنين به آنان بايد به عنوان مانعين راه خدا باشد.
خداوند در قرآن مفهوم سنگ اندازى و مانع سازى بر سر راه الهى را كه معناى غائله سازى است براى دشمنانش به كار برده؛ و در اين باره از واژه «صَدّ» استفاده كرده كه به معناى «ايجاد مانع بر سر راه» است. به اين دو آيه توجه كنيد:
1 . الَّذينَ يَصُدّونَ عَن سَبيلِ اللّه ِ وَ يَبغونَها عِوَجا وَ هُم بِالآخِرَةِ هُم كافِرونَ .(1)
كسانى كه از راه خدا مانع مى شوند و مايلند انحراف و كجى در آن ايجاد كنند و به آخرت كافرند .
2 . الَّذينَ يَستَحِبّونَ الحَياةَ الدُّنيا عَلَى الآخِرَةِ وَ يَصُدّونَ عَن سَبيلِ اللّه ِ وَ يَبغونَها عِوَجا اولئِكَ فى ضَلالٍ بَعيدٍ .(2)
كسانى كه زندگى دنيا را بر آخرت ترجيح مى دهند و از راه خدا مانع مى شوند و به دنبال انحراف در آن هستند ، چنين كسانى در گمراهى دور از حق هستند .
هر كس در برابر صراط مستقيم الهى ادعايى نمايد يكى از دو احتمال در باره او جارى است:
ص: 19
1 . خودش خوب مى فهمد كه دايه دلسوزتر از مادر شده و با مكر حيله مى خواهد راه خدا را تخريب كند !
2 . بدون آنكه خودش متوجه باشد فكر مى كند پيشنهادى بهتر از راه خدا دارد ، و در جهل مركب به سر مى برد .
خداوند تعالى در قرآن به كج فهمى و جهل مُركّبِ غائله برانگيزان در مقابل خود اشاره كرده مى فرمايد:
وَ اِنَّهُم لَيَصُدُّونَهُم عَنِ السَّبيلِ وَ يَحسَبونَ اَنَّهُم مُهتَدونَ .(1)
آنان مردم را از راه راست مانع مى شوند و گمان مى كنند هدايت شده اند .
بنابراين مؤمن واقعى كارى به طرز تفكر غائله برانگيز و تعمد و سهو و جهل او ندارد، و فقط به اين نكته توجه دارد كه چون مقابل خدا قرار گرفته راه او غلط است و دانسته يا نادانسته مشغول سنگ اندازى و ايجاد مانع بر سر صراط مستقيم الهى است.
در اين مسئله فرقى بين دشمنان علنىِ راهِ پروردگار مانند قابيل و فرعون و نمرود كه صريحا در مقابل خدا ايستادند، و دشمنان غير علنىِ مسير الهى مانند سقيفه و معاويه و يزيد و ساير منافقين نيست كه به اسم اسلام و با تابلوى توحيد بر سر راه خدا مانع سازى نمودند؛ چرا كه همه اينها در برابر صراط مستقيم خداوند سدّ ايجاد كرده اند، اگرچه از نظر شكل و اجراى آن با يكديگر متفاوت بوده اند.
قرآن به برخورد بى ادبانه غائله گران در مقابل نماينده پروردگار اشاره كرده كه نشانه اعراض آنان از حق است، آنجا كه مى فرمايد: «وَ اِذا قيلَ لَهُم تَعالَوا اِلى ما اَنزَلَ اللّه ُ
ص: 20
وَ اِلَى الرَّسولِ رَأَيتَ المُنافِقينَ يَصُدّونَ عَنكَ صُدودا»(1): «وقتى به آنان گفته مى شود: به سوى آنچه خدا نازل كرده و به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله بياييد، منافقين را مى بينى كه از تو اعراض مى كنند و روى مى گردانند».
در نهايت خداوند براى آنكه بفهماند كسى نمى تواند با او بجنگد و غائله هاى دشمنان در مقابل نور خدا خاموش و نابود شدنى است، مى فرمايد: «يُريدونَ لِيُطفِؤوا نورَ اللّه ِ بِاَفواهِهِم وَ اللّه ُ مُتِمُّ نورِهِ وَ لَو كَرِهَ الكافِرونَ»(2): «مى خواهند نور خدا را با دهان شان خاموش كنند، ولى خداوند نور خود را كامل مى كند اگرچه كافران را خوش نيايد».
ص: 21
اگر تفاوت غائله با جنگ معلوم شود مراحل فكرى و عملى و اهداف آن به دست مى آيد. آنگاه است كه شناسايى غائله و غائله سازان به سرعت انجام مى پذيرد و رفتار آنان به آسانى تشخيص داده مى شود، كه در اين فصل بدان پرداخته شده است.
اگرچه غائله نوعى جنگ با حقيقت به شمار مى آيد ولى در «جنگ» حمله صريح با فنون خاص آن اجرا مى شود، و دوست و دشمن كاملاً قابل شناسايى از يكديگر هستند و براى همه روشن است كه هدف هر گروه نابودى ديگرى است. «غائله» اما يك حيله گرى است و دشمن - در لباس دوست - سعى مى كند معلوم نكند در حال حمله است و از كجا حمله مى كند و چه اهدافى را در نظر دارد.
طبعا تخريبِ «جنگ» كاملاً مشخص و قابل تخمين است، و طرز برخورد با آن هم براى همه افراد دو طرف واضح است؛ اما در «غائله» حيله هاى به كار رفته باعث گول خوردن افرادِ طرف مقابل مى شود، تا آنجا كه از اطاعت رئيس خود سر باز مى زنند و مى خواهند او را وادار به پذيرش سخن طرف مقابل كنند، مانند آنچه در نيزه زدن قرآن ها توسط معاويه در جنگ صفين اتفاق افتاد.
هر غائله اى دو بُعد دارد: يكى فكرى و ديگرى عملى. به عبارت ديگر هر غائله اى قبل از مرحله اجرا نياز به مرحله فكر و طراحى دارد. در مرحله فكرى ابتدا بايد شيوه
ص: 22
و نقشه يك غائله آماده شود، و سپس پيش بينى هاى لازم براى اجراى آن صورت گيرد و افراد و تجهيزات و مأموريت ها تعيين گردد. در مرحله عملى ارتباطات و تداركات و آماده سازى لوازم صورت مى گيرد. آنگاه با مهيا شدن عوامل مؤثر در غائله جنبه
اجرايى آن فرا مى رسد و وارد عمل مى شوند.
بايد توجه داشت كه لازمه يك غائله هميشه آشوب و سر و صدا نيست، بلكه گاهى در يك لحظه با گفتن يك جمله تخريب مورد نظرِ دشمن انجام مى پذيرد. يعنى ممكن است غائله برانگيزان مدت ها فكر كنند تا با القاء يك عبارت در موقعيتى حساس به اهدافشان برسند و مسير حق را خراب كنند يا جلوى پيشروى آن را بگيرند.
با اين نگاه مرحله عمل در هر غائله، گاهى گفتارى و گاهى عملياتى و گاهى تركيبى از هر دوى آنهاست. غائله گفتارى ممكن است آهسته و يا با صداى بلند، به صورت فردى يا دستجمعى باشد، و نيز ممكن است يك جمله كوتاه و يا گفته اى طولانى باشد، و يا به صورت جدل و گفتگوى متقابل و خصمانه باشد. همچنين غائله عملى در مواردى يك حركت كوچك و يا فتنه انگيزى مخفيانه است، و در مواردى غوغا و فرياد و حتى قتل و كشتار تا حد بر هم ريختن نظم جامعه است.
غائله بى هدف معنى ندارد. بنابراين هم برپا كننده غائله بدون هدف خود را به دردسر نمى اندازد، و هم طرف مقابل او نبايد در درجه اول در جستجوى شكل و نوع غائله باشد، بلكه ابتدا بايد در صدد يافتن اهداف دشمنِ غائله گر باشد.
غائله هاى دشمنان اسلام در مرحله اول اصل دين الهى را نشانه مى رود، و هدفش سست كردن آن يا يكى از اركانش است تا آنجا كه اگر توانست آن را نابود كند.
ص: 23
از آنجا كه در غدير خدا و رسول بزرگ ترين و دقيق ترين برنامه را براى سعادت دنيا و آخرت ر كل بشريت تا آخرِ دنيا آماده كرده بودند، غاصبين خلافت بزرگترين «غائله ها» را در برابر آن تدارك ديدند و آنها را عملى كردند. در واقع همان گونه كه خداوند فرموده: «يُجادِلونَكَ فِى الحَقِّ بَعدَ ما تَبَيَّنَ»(1): «با تو درباره حق به جدال مى پردازند بعد از آنكه روشن شده است».
پس اين گونه نيست كه نمى دانستند به جنگ چه آمده اند و يا آگاهى كاملى به جوانب آن نداشتند، بلكه خوب مى دانستند به جنگ حقِّ واضح آمده اند. اين است كه با شكست در هر غائله اى ديگرى را به اجرا در مى آوردند، و به همين جهت با شكست در آن همه غائله از پا ننشستند تا در غائله عظيمِ سقيفه غدير را در هم ريختند.
غائله هايى كه در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله و دينش ايجاد شده، چه از سوى دشمنان خارجى و چه داخلى، چه در اوايل بعثت و چه بعد از هجرت و چه در سال آخر عمر حضرت و چه بعد از شهادت آن حضرت، همه مقابله با يك هدف بوده و يك ريشه دارد. آن هدف نيست جز مقابله و تخريب و نابودى دين كاملى كه خاتم انبياء صلى الله عليه و آله از طرف خداوند براى سعادت بشريت تا قيامت آورده است.
بر اين اساس بايد توجه داشت كه همه اوامر رسول اللّه صلى الله عليه و آله يكسان است و فرقى بين توحيد و نبوت و ولايت و معاد در اصول دين و نماز و روزه و خمس و حج و جهاد از فروع دين نيست، و مجموع اينهاست كه دين الهى را تشكيل مى دهد. براى ما به عنوان يك مسلمان فرقى نمى كند كه غائله گران با كدام حكم الهى به ضديت برخاسته اند، بلكه مهم آن است كه به هر حال به خود اجازه داده اند در مقابل راه خدا بايستند و نگذارند برنامه هاى سعادت بشر اجرا شود.
ص: 24
نگاه ما به هر غائله گرى به عنوان مقابله كننده با اسلام است، كه هر كدام در آنچه قبول ندارند يا با هوس و منافع آنان تطابق ندارد غائله به پا مى كنند. ما در مطالعه تاريخ با صدها غائله در موضوعات مختلف فكرى و عملى دينمان رو به رو مى شويم، كه دشمنان خارجى و منافقين داخلى از هيچكدامِ آنها فروگذار نكرده اند. در واقع آنان با كفر ظاهرى و اينان با كفر باطنى به اسلام حمله كرده اند، تا با تخريب هر موضوعى يك قسمت از اصل يا بدنه اسلام را نابود كنند يا بشكنند و يا لااقل زخمى نمايند!
شكى نيست كه «غائله ها» سبك و سنگين و ضعيف و شديد دارند، و چاره انديشى در برابر هر يك بايد مطابقِ مقدار اثرِ سوء آن باشد، اما به طور كلى فتنه ضد خدا در هر درجه اى كه باشد هدف اصلى و كلى اش از ميان برداشتن برنامه هاى خداوند براى نجات همه بشريت از جهنم و رساندن آنان به بهشت است.
كتاب حاضر در جستجوى «غائله هاى» دشمنان بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله و از همه مهم تر غائله هاى سقيفه بر ضد غدير بوده، و همه آنها را با دقت شناسايى كرده است.
با كشف هر غائله انگيزه ها و اهداف و نتايجى كه فتنه گران در نظر داشته اند افشا شده، تا بر اساس «اَلَم تَرَ اِلَى الَّذينَ يُجادِلونَ فى آياتِنا ما لَهُم مِن مَحيصٍ»(1): «آيا نمى بينى كسانى را كه در آيات ما به جدال مى پردازند، كه راه فرارى ندارند»، ثابت شود كه از دست خدا و رسولش راه گريزى ندارند؛ و در نهايت معلوم گردد كه «خَسِرَ هُنالِكَ المُبطِلونَ»(2): «در آنجاست كه اهل باطل زيان كرده اند»!
ص: 25
همچنين بر اساس كلام خداوند: «وَ يُجادِلُ الَّذينَ كَفَروا بِالباطِلِ لِيُدحِضوا بِهِ الحَقَّ»(1): «آنان كه كافر شدند با باطل به جدال مى آيند تا حق را با آن بكوبند»، بايد معلوم گردد قصد آنان از هر غائله ضربه زدن به كدام جهت از عقيده و دين حق الهى و سعادت مردم بوده است.
با اين سابقه، بر هر دوست غدير لازم است «غائله هاى» دشمن را بشناسد؛ و بداند كه آنچه بنيانگذاران سقيفه بر ضد غدير پايه گذارى كرده اند در طول قرن ها تكرار شده است. همان گونه كه لازم است از كيفيت مقابله هاى غديريان در شرايط و زمان ها و مكان هاى مختلف اطلاع داشته باشد، تا بداند اين سدّ آهنين در برابر غائله برانگيزانِ ضد غدير هرگز نشكسته و تا قيامت پا بر جا خواهد ماند.
اوصاف كسانى كه در ساختن غائله ها مهارت دارند ما را در شناخت اصل غائله ها كمك مى كند. آنها با اينكه به ظاهر مسلمانند اما هيچگاه اهل فداكارى در راه خدا نيستند و در شرايط سخت خود را كنار مى كشند، بلكه خود را پنهان مى كنند و حتى به فرار مى انديشند. از سوى ديگر بسيار فرصت طلب هستند و در شرايطى كه اوضاع آرام است و نيازى به جانفشانى نيست خود را جلو مى اندازند و ظاهر مى شوند و فرمان صادر مى كنند! اميرالمؤمنين عليه السلام كه تجربه طولانى با اين منافقين داشته در توصيفى دقيق و ظريف درباره چنين مردمانى مى فرمايد:
همراه ما گروهى بودند كه از فساد در كارها دريغى نداشتند ! . . . از جمله اينان بعضى از كسانى است كه تو و اصحابت . . . او را فضيلت مى دهيد . او فرار مى كرد ، نه تيرى مى انداخت و نه شمشيرى و نه نيزه اى مى زد . وقتى نوبت مرگ و درگيرى مى شد به گوشه اى پناه مى برد و پنهان مى شد و عذر
ص: 26
مى آورد و مانند گوسفند يك چشم خود را پنهان مى كرد و در مقابل دست هيچ لمس كننده اى از خود دفاع نمى كرد .
هر گاه با دشمن رو به رو مى شد فرار مى كرد و از ترس و پستى پشت به دشمن مى نمود ، و آنگاه كه وقت آسايش و تقسيم غنيمت بود سخن مى راند همان طور كه خداوند مى فرمايد: «سَلَقوكُم بِاَلسِنَةٍ حِدادٍ اَشِحَّةٍ عَلَى الخَيرِ»:(1) «به زودى با زبان هاى تيزى كه از خير بخل مى ورزند با شما ملاقات مى كنند» .
او هميشه از پيامبر صلى الله عليه و آله براى گردن زدن مردى كه آن حضرت قصد كشتن او را نداشت اجازه مى خواست و حضرت به او اجازه نمى داد .
روزى پيامبر صلى الله عليه و آله به او نظر كرد در حالى كه اسلحه كامل (در غير روز جنگ) پوشيده بود . آن حضرت خنديد و او را به كُنيه خطاب كرد و فرمود: «اى ابا فلان ، امروز روز توست» ! !
بعضى از كسانى كه نام بردى نه سختى كشيد و نه سابقه اى و نه جنگ با پهلوانى و نه فتح و پيروزى جز يك مرتبه نداشت . او فرار مى كرد و پشت به دشمن كرده برمى گشت در حالى كه اصحاب خود را مى ترسانيد و آنها هم او را مى ترساندند . بارها در جنگ فرار مى كرد ولى وقتى نوبت آسايش و تقسيم غنيمت بود به سخن مى آمد و چهره عوض مى كرد و امر و نهى مى نمود ! !(2)
مواردى از امر و نهى غائله پردازان هنگام آسايش و تقسيم غنيمت و چهره عوض كردن آنان را كه مولاى ما اميرالمؤمنين عليه السلام در كلامش اشاره فرموده مرور كنيم، تا نمونه هاى عملى اوصاف اهل غائله را بشناسيم:
ص: 27
1 . وقتى در جنگ بدر عدّه اى از كفار اسير شدند پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: درباره اينان چه نظر مى دهيد ؟ از بين آن همه اصحاب فقط عمر كه فرصت طلب بود گفت: «اينان بودند كه تو را تكذيب و اخراج كردند ، اينان را به قتل برسان» !
البته پيامبر صلى الله عليه و آله سخن او را نپذيرفت .(1)
2 . در جريان حاطِب كه در ايام فتح مكه مخفيانه نامه اى براى اهل مكه فرستاد تا باخبر شوند ، پس از افشا و عذر خواهى حضرت او را پذيرفت . عمر بن خطاب گفت: «يا رسول اللّه ، مرا وا گذار تا گردن اين منافق را بزنم» ! ! ولى حضرت مانع شد .(2)
3 . در جريان فتح مكه كه عباس براى ابوسفيان از پيامبر صلى الله عليه و آله امان نامه گرفت ، با اينكه اين امان به دستور و اجازه حضرت بود اما عمر بن خطاب به قصد اينكه از موقعيت پيش آمده براى خود سابقه اى به دست آورد گفت: «يا رسول اللّه ، اين دشمن خدا ابوسفيان است كه بدون عهد و پيمانى خدا او را به دست ما انداخته است . بگذار من گردن او را بزنم» ! ! در واقع او حاضر بود عهد پيامبر صلى الله عليه و آله را بشكند ، اما پيامبر صلى الله عليه و آله او را كنار زد .(3)
4 . ابن الاكوع در ماجراى فتح مكه بر عليه پيامبر صلى الله عليه و آله جاسوسى مى كرد تا در جنگ حُنين اسير شد . عمر با ديدن او فرصت را غنيمت ديد تا تعصب ساختگى از خود نشان دهد . اين بود كه به يك نفر از انصار دستور داد تا او را بكشد . او هم گردن ابن الاكوع را زد و در ادامه جميل بن معمر كشته شد . پيامبر صلى الله عليه و آله با حال غضب سراغ انصار فرستاد كه چرا كشتيد ؟ مگر من نگفتم اسيرى را نكشيد ؟ گفتند: «ما به گفته عمر كشتيم» ! حضرت از عمر روى گردانيد .(4)
ص: 28
از آنجا كه كتاب حاضر از كلام صديقه كبرى عليهاالسلام درباره «غائله» الهام گرفته، جا دارد به عنوان يك مثال براى «غائله» از ماجراى غصب فدك ياد كنيم. در حالى كه فدك با اوامر الهى طبق روال عادى در ملكيت حضرت سيدة النساء عليهاالسلام در شيرين ترين شكل آن پيش مى رفت، غاصبين تصميم گرفتند با يك «غائله» اين نظام دقيق و حساب شده را در هم بريزند و آن را به تصرف خود درآورند. اين غائله در دو مرحله عملى و گفتارى اجرا شد، و حضرت زهرا عليهاالسلام هم فورا «غائله بودنِ» آن را افشا كرد.
غائله هاى گفتارى و عملى بر ضد فدك(1)
غاصبين در مقام عمل بدون هر گونه اطلاع قبلى با قدرتى كه داشتند فدك را اِشغال كردند. سپس در مقام گفتارى براى توجيه غصبى كه انجام داده بودند، مطالبى را ضميمه يكديگر نمودند در حالى كه به خوبى مى دانستند اين كار را به عنوان تزوير انجام مى دهند، اما نتيجه آن به قانونى جلوه دادن غصب فدك باز مى گردد. ابوبكر در پايان خطبه حضرت زهرا عليهاالسلام به عنوان مقابله با حضرت آن 12 مطلب را اين گونه كنار هم قرار داد:
1 . تو سيدة النساء و عاقل و صادق هستى .
2 . من مجرى دقيق فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله هستم .
3 . گرفتن فدك را با اجازه پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام مى كنم !
4 . خدا شاهد من است .
5 . خودم از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه پيامبران ارث نمى گذارند .
ص: 29
6 . پيامبر صلى الله عليه و آله اختيار فدك را به دست حاكم مسلمين قرار داده است .
7 . درآمد فدك را براى مسلمانان اسلحه مى خرم .
8 . با درآمد فدك كفار را به عقب مى رانم .
9 . مسلمانان بر غصب فدك اتفاق دارند .
10 . من درباره فدك خود رأى نيستم .
11 . آنچه دارم براى تو ، ولى فدك نه !
12 . نمى توانم با پدرت مخالفت كنم .
اين مجموعه سخن مخلوطى از حق و باطل بود كه با زيبا سازى مكارانه اى تنظيم شده بود، و تكميل غائله غصب فدك به حساب مى آمد. اين چينش كه با فكر شيطانى سقيفه طراحى شده بود، براى گول زدن مردم تأثير خوبى داشت و غاصبين با اين مجموعه غائله عملى و گفتارى كار غصب فدك را با شدت تمام پيش بردند؛ و در ظاهر بر حضرت زهرا عليهاالسلام غالب شدند و هرگز آن را به حضرتش باز نگرداندند.
حضرت زهرا عليهاالسلام در كنار پاسخ هايى كه به تك تك رفتارها و گفتارهاى ابوبكر داد، مجموع اين اقدامات را در يك «غائله سازى» خلاصه كرده چنين فرمود:
اَفَتَجمَعونَ اِلَى الغَدرِ اعْتِلالاً عَلَيهِ بِالزّورِ ؟ وَ هذا بَعدَ وَفاتِهِ شَبيهٌ بِما بُغِىَ لَهُ مِنَ الغَوائِلِ فى حَياتِهِ .(1)
آيا همگى بر سر پيمان شكنى اجتماع كرده ايد و عذرتان در اين باره دروغى است كه پرداخته ايد . اين عمل شما بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله همانند آن غائله هايى است كه در زمان حيات آن حضرت درباره او دنبال مى شد .
ص: 30
حضرت زهرا عليهاالسلام در ادامه اين كلام براى مقابله با «غائله غصب فدك» به افشاگرىِ آن پرداخت و ابعادِ «غائله گرى» آن را در 5 جهت زير روشن نمود:
1 . اجماع و اتفاق بر باطل را نشانه غائله برانگيزى اعلام كرد .
2 . متحد بودن بر سر عهد شكنى و بى وفايى و زير پاگذاشتن پيمان ها را علامت غائله سازى دانست .
3 . علت تراشى براى باطل را اهرم و پشتوانه غائله آنان اعلان فرمود .
4 . حديث دروغ و جعلى به عنوان سند براى غصب فدك را از نشانه هاى غائله بودن ماجرا دانست .
5 . در نهايت اعلام كرد كه غصب فدك اولين غائله بر عليه اسلام و خدا و رسولش نيست ، بلكه غائله هاى ديگرى نظير آن در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله توسط همين غاصبين و همين مردمان پيروِ آنان برنامه ريزى و اجرا شده است ، و اين مردمان در غائله سازى در مقابل اوامر الهى سابقه دارند !
در اين افشاگرى حضرت صديقه كبرى عليهاالسلام، ارتباط 2 كلمه «غدر» و «بغى» در كنار واژه «غائله» براى درك دقيق مفهوم آن قابل توجه است، كه در 3 مرحله به تحليل آن مى پردازيم:
«غدر» به معناى پيمان شكنىِ ناجوانمردانه و خيانت كارانه است. يعنى كسى در ظاهر عهد مى بندد و بيعت مى كند و قول وفادارى مى دهد، و همه روى پيمان او حساب مى كنند و مطمئن به وفاى او هستند و امور را بر اساس وَعده او چينش مى كنند؛ اما ناگهان و بدون اطلاع قبلى و در حساس ترين موقعيتِ نياز به او پيمانش را
ص: 31
مى شكند و از وظيفه خود شانه خالى مى كند و باعث به هم ريختن همه برنامه هايى مى شود كه بر اساس وَعده او طراحى و تدارك ديده شده بود. طبعا بازگشت چنين حركت ناجوانمردانه اى جز به «حيله گرى» و «خيانت» نيست، و مفهوم نهايى آن چيزى جز «نفاق» و «دورويى» نمى تواند باشد.
بنابراين وقتى حضرت زهرا عليهاالسلام قبل از به كار بردن كلمه «غوائل» در توصيف آن مى فرمايد: «اَفَتَجمَعونَ اِلَى الغَدرِ» معنايش اين است كه غائله امروز شما اين است كه دستجمعى براى خيانت و عهد شكنى در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله ايستاده ايد. اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در توصيف غائله سقيفه از «اجتماع اهل غدر» ياد مى كند و در نامه به ابوبكر چنين مى نويسد:
شَقّوا مُتَلاطِماتِ اَمواجِ الفِتَنِ بِحَيازيمِ سُفُنِ ال-نَّجاةِ ، وَ حَطّوا تيجانَ اَهلِ الفَخرِ بِجَمعِ اَهلِ الغَدرِ .(1)
امواج متلاطم فتنه ها را با كشتى هاى نجات پيمودند ، ولى تاج افتخار صاحبان عظمت را با اجتماع عهد شكنان پايين آوردند .
اين تركيب كلمات بدان معناست كه شما در كنار بيعت غدير ده ها عهد و پيمان ديگر با پيامبر صلى الله عليه و آله بستيد، كه آن حضرت روى شما حساب كرده و بر اساس آن و با اعتماد به صداقت شما براى روزگار بعد از خود برنامه ريزى كرده بود. اما شما با بسته شدن چشمان پيامبر صلى الله عليه و آله ناگهان در حساس ترين موقعيتِ نياز به ياري تان پيمان او را شكستيد و از وظيفه خود شانه خالى كرديد و باعث به هم ريختن همه برنامه هايى شديد كه بر اساس وَعده هاى شما طراحى و تدارك ديده شده بود. اين نيست جز يك غائله و اغتشاش همگانى كه نماد حيله گرى و خيانت شماست، و بازگشت آن به نفاق و دورويى در وجودتان است.
ص: 32
«بَغْى» در اين كلام حضرت به معناى جستجوى چيزى يا مسئله اى، و به اصطلاحِ عاميانه «به دنبال چيزى گشتن» است. بنابراين وقتى حضرت زهرا عليهاالسلام مى فرمايد: «بُغِىَ لَهُ مِنَ الغَوائِلِ فى حَياتِهِ» يعنى در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله هم در جستجوى غائله بوديد.
اين تركيبِ كلمات مفهومِ بسيار دقيقى از «غائله» را نشان مى دهد، و آن اينكه منافقين در زمان آن حضرت در مسائل مختلف اسلام جستجو مى كردند به نيت اينكه سوژه اى براى آشوب به پا كردن پيدا كنند. آنان اين كار را مخفيانه و با پوشش ظاهرى اسلام انجام مى دادند. وقتى بهانه اى را براى اغتشاش به دست مى آوردند آن را پر رنگ مى كردند و در اطراف آن به فتنه گرى مى پرداختند و اوضاع را به هم مى ريختند. وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله با مقابله حكيمانه آن غائله را خنثى مى كرد، آنان از پا نمى نشستند و بار ديگر به جستجوى سوژه اى ديگر براى غائله مى پرداختند؛ و اين روند همچنان تا آخرين ساعتِ عمر پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى منافقين ادامه داشت.
با توجه به همين نكته است كه حضرت كلمه جمع يعنى «غوائل» را به كار برده، اشاره به اينكه غائله هاى منافقين يكى و دو تا نبوده و آنان دائما به دنبال ايجاد فتنه و آشوب و غائله بوده اند، و با ذره بين فكر شيطانى شان فقط سوژه هاى اغتشاش را جستجو مى كرده اند.
نتيجه گيرى از اين كلام حضرت زهرا عليهاالسلام درباره غائله آن است وقتى يك اغتشاش و آشوب و غائله رخ مى دهد پشت پرده آن تركيبى از 10 حركت خصمانه است، كه مجموع آنها در عناوين «غدر» و «بغى» و «غائله» چنين جلوه مى كند:
ص: 33
1 . اقدام مخفيانه بر ضد اسلام .
2 . جستجوى غائله ها براى ايجاد آشوب .
3 . عمومى كردن فتنه براى نتيجه گسترده تر .
4 . پيمان شكنى و زير پا گذاشتن عهد و ميثاق ها .
5 . ناجوانمردى و بى انصافى و نارو زدن به دوستان .
6 . حيله گرى و مَكّارى و اظهار خلاف واقع .
7 . خيانت به اعتمادِ شكل گرفته در اذهان .
8 . خالى كردن شانه از وظيفه بر عهده گرفته شده .
9 . نفاق و دورويى و كنار گذاشتن صداقت .
10 . اختلال در برنامه هاى بنا شده بر اساس هر پيمان .
در مواردى غائله دستجمعى است، اما فردى يا افرادى آن را مديريت مى كنند. آنان نقشه هايى را كنار هم مى چينند و نقاط حساس مردمى را تحريك مى كنند تا نتيجه لازم را از آن بگيرند.
در ماجراى فدك ناگهان در برابر دختر عالمه معصومه مطهره پيامبر صلى الله عليه و آله يك اجماع و اتفاق و همبستگى شوم جلوه مى كند، كه نتيجه آن غصب فدك است! براى اين هدف تكذيب سيدة نساء اهل الجنة و دروغ بستن به پيامبر صلى الله عليه و آله و مخالفت با قرآن و استفاده از زور و ارعاب و ضرب و جرح تأثير خود را داشت، اما نبايد غافل بود از مردمى كه اين اقدامات را تأييد كردند يا در قبال آنها سكوت اختيار كردند و در واقع همگى در اين اجماع باطل مشاركت نمودند.
يكى به فاطمه عليهاالسلام گفت كه در ادعاى ملكيت فدك صادق نيستى! ديگرى حديث «النَّبىُّ لايُوَرِّثُ» را جعل كرد! چند نفر به آن شهادت دادند! عدّه اى غاصب را تأييد كردند! عدّه اى هم با سكوت خود مُهر تأييد بر اعمال غاصبين زدند. آنگاه بود كه با اين
ص: 34
پشتوانه مردمى (!) عدّه اى شمشير و تازيانه و سيلى و لگد را برداشتند و سراغ غصب فدك رفتند و به وسيله اين ابزارها مقاومتِ صاحب آن را در هم كوبيدند.
فرياد صديقه كبرى عليهاالسلام بر سر اين يكپارچگى مردم در غائله سازى با مكر و حيله و غدر و عهد شكنى و زير پا گذشتن حق است، كه مى فرمايد: «اَفَتَجمَعونَ اِلَى الغَدرِ»؟ يعنى خجالت نمى كشيد كه اين گونه براى خنجر زدن از پشتِ سر دست در دست هم داده ايد، و شريك يك غائله بر عليه غدير شده ايد؟
كلام سؤال برانگيزِ فاطمه زهرا عليهاالسلام نقطه اى را در ذهن آيندگان ترسيم خواهد كرد كه آيا و چگونه مسلمانان بر عليه پيامبرشان توطئه كردند و چطور اجازه چنين رفتار ناجوانمردانه اى را به خود دادند؟
پاسخ اين سؤال به مسئله «نفاق» باز مى گردد كه كليد حل اين پرسش مشكل است!! سوره ها و آيات قرآنى كه در سال هاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده به وضوح نشان مى دهد كه چقدر صحابىِ دو رو در كنار پيامبر صلى الله عليه و آله حضور داشتند! منافقينِ بدتر از كفار با اظهارِ اسلام پوششى براى خود ساخته بودند، تا پشت آن نقاب به راحتى و به صورت حداكثرى به اسلام و پيامبرش ضربه بزنند. آنان در واقع از اسلام سِپَرى براى نابود كردن اسلام در دست گرفته بودند!
حضرت زهرا عليهاالسلام در آخرين مرحله از اين فرازِ خطبه مُشت غاصبين و پيروانشان را باز مى كند، و پرونده گذشته و سابقه تاريك آنان در توطئه بر عليه پيامبر صلى الله عليه و آله را به رخ آنان مى كشد و مى فرمايد: «وَ هذا بَعدَ وَفاتِهِ شَبيهٌ بِما بُغِىَ لَهُ مِنَ الغَوائِلِ فى حياتِهِ»: «اين سوء استفاده شما از كلام پيامبر صلى الله عليه و آله و نسبت دروغ در حديث جعلى عدم ارث انبياء، شبيه غائله ها و توطئه هايى است كه در زمان حيات آن حضرت جريان داشت».
ص: 35
يعنى اين براى ما تازگى ندارد كه شما چنين بى شرمانه بر عليه پيامبرتان - كه همه آبروى شماست - توطئه مى كنيد و نقشه مى كشيد و بر ضد او وارد عمل مى شويد. شما در اين باره سابقه هايى داريد! اميرالمؤمنين عليه السلام درباره ايجاد غائله در سقيفه به بهانه ترس از غائله مى فرمايد:
اَينَ كانَت سِبقَةُ تَيمٍ وَ عَدىٍّ اِلى سَقيفَةِ بَنى ساعِدَةٍ خَوفَ الفِتنَةِ .(1)
سبقت ابوبكر و عمر به سوى سقيفه بنى ساعده به بهانه ترس از فتنه چه جايگاهى و چه معنايى داشت ؟
ص: 36
مقابله با غائله يا واكنش به آن يا عكس العمل در برابر آن بايد عاقلانه و ارزيابى شده باشد. پس جا دارد آگاهى دقيقى از مفهوم «مهار كردن» داشته باشيم، و شيوه هاى ارزيابى غائله و غائله گر را بدانيم، كه در اين فصل بدان پرداخته شده است.
در هر غائله اى مهمترين مسئله هنرِ مقابله صحيح با آن است. يعنى جواب دادن و حمله با شجاعت در همه جا نمى تواند غائله را مهار كند، بلكه بايد با فكر و تعقل راه هاى خنثى كردن توطئه هاى دشمن را پيدا كنيم، تا هم او به اهدافش دست نيابد و هم ما به اهداف مقدسمان برسيم.
هر اندازه هدف ما حفظ شود دشمن از اهدافش عقيم مانده، و متقابلاً ما در راهمان پيشرفت كرده ايم. البته گاهى برخورد تُند لازم است، اما در 90 درصد از موارد با برخورد آرام و حتى نامحسوس و حتى گاهى سكوت بهتر به نتيجه مى رسيم.
براى مهار هر غائله اى، قبل از انديشيدن به راه چاره بايد به عظمتِ برنامه اى كه داريم توجه كنيم. نتيجه اين است كه هر اندازه برنامه اى مؤثرتر و قوى تر با پشتوانه هاى محكم تر باشد، غائله ها در مقابله با آن بيشتر و متنوع تر مى شود. چنان كه اگر اهداف برنامه اى سبك و بى دوام و بى ارزش باشد غائله گر هم اين جهت را متوجه مى شود و وقت خود را صرف مقابله با آن نمى كند و تحمل مى كند تا زمانش بگذرد و مضمحل شود.
ص: 37
وقتى غائله گر پايدارى و تأثير گذارى برنامه اى را ببيند وحشت مى كند و نمى تواند بى تفاوت بماند. لذا دست به كار مى شود و براى مقابله با آن به انواع غائله ها فكر مى كند. آنگاه چند غائله را كه به نظرش مؤثرتر است در صف اول آنها مى چيند، تا اگر با يكى نتوانست برنامه را نابود يا تخريب كند با ديگرى وارد ميدان شود. همان گونه كه با چينش همزمان چند غائله اميد دارد بتواند با هر يك زاويه و جهتى از برنامه را مورد هدف قرار دهد، و در جايى كه با يك حمله نمى تواند هدف را از بين ببرد با تأثيرِ
همزمانِ چند غائله بتواند كُلِّ هدف را نابود كند.
با اين دقت در حال غائله گر و شوك شدن او از عظمت برنامه مان، قبل از همه به بقاء اهدافمان فكر مى كنيم و محتاطانه سراغ شكستن فتنه ها مى رويم. يعنى اگر برخورد شديدى از سوى دشمن با اهداف ما صورت مى گيرد، دقيقا به خاطر نتايج مثبت آن است كه دشمن انتظارش را نداشته و با مشاهده آنها وحشيانه دست به انواع حمله مى زند، و با شكست در هر فتنه سراغ غائله ديگرى مى رود.
زيباترين اصطلاح در برخورد با غائله ها را در كلام مولايمان على عليه السلام مى بينيم، آنجا كه مى فرمايد: «فَاِنّى ... مُخمِدُ ضَوضائِكُم»(1): «من خاموش كننده غائله هايتان بوده ام». ظرافت كلام حضرت براى مفهوم «مهار غائله» در استفاده از واژه «خمد» و كلمه «مُخْمِد» است، كه 4 معنى را به ما مى فهماند:
1 . آرام كردن شعله هاى آتش اگر چه كاملاً خاموش نشود .
2 . مهار شعله هاى آتشى كه در حال گُر گرفتن و سرايت و تخريب است .
3 . مهار آتشى كه در حال فراگير شدن و آسيب رساندن به فراتر از محدوده خود است .
ص: 38
4 . خنثى كردن خطرى كه اگر به هنگام جلوگيرى نشود خسارت هاى جبران ناپذيرى فراتر از آنچه ديده مى شود به وجود خواهد آورد .
بنابر اين در غائله ها، حكمِ اولِ عقل مهار كردن و خنثى نمودن و جلوگيرى از سرايت آن است، اگرچه كاملاً خاموش نشود؛ دقيقا مانند هدفى كه آتش نشانان در همه جاى دنيا در مهار آتش در نظر مى گيرند. حكمِ دومِ عقل پس از مهار آتش، خاموش كردن كامل آن و ريشه كن كردن عوامل آتش سوزى است.
واكنش هاى متفاوتى در برخوردهاى پيامبر صلى الله عليه و آله با غائله برانگيزان مشاهده مى كنيم؛ كه تركيبى از 2 آيه قرآن را نشان مى دهد:
الف . توصيف نبوى در كلام الهى كه مى فرمايد: «وَ اِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ»(1): «تو - يا رسول اللّه - صاحب اخلاقيات عظيمى هستى». اين يعنى با يك صفت و خُلق نمى توان غائله ها را حل كرد و نياز به ابعاد مختلفى از اخلاق نيك است؛ تا هر خُلقى در جايگاه خود مورد استفاده قرار گيرد، يا تركيبى از چند خُلق در موارد لازم به كار گرفته شود تا در نتيجه بتواند حقيقتا غائله را خنثى نمايد، و اين شيوه اى است كه در سيره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در واكنش به غائله ها مشهود است.
ب . امر ظريف الهى در مجادله كه مى فرمايد: «وَ جادِلهُم بِالَّتى هِىَ اَحسَن»(2): «با شيوه اى كه زيباتر است به جدال آنان برو». اين يعنى براى برخورد با غائله ها يك روش معين قابل تعيين نيست و همه جا نتيجه مطلوب نمى دهد، بلكه كسى كه درگير غائله اى مى شود بايد در جستجوى «اَحسَن» يعنى بهترين و زيباترين راهكار باشد.
ص: 39
اشاره ديگر اين آيه بدان است كه شايد راه هاى مختلفى براى حل مشكل پيش روى حل كننده آن باشد، اما موظف است با عقلانيت و تفكر و تدبر بهترين راه را از بين آنها پيدا كند.
آن عظمت اخلاق و اين جِدال به اَحسن وجه به عنوان رمز سياست الهى پيامبر صلى الله عليه و آله، بشريت را انگشت بر دهان گذاشته است. جهانيان شاهدند كه آن حضرت چگونه با وجود آن همه دشمن داخلى و خارجى طى 23 سال به همه اهدافش رسيد، و ابلاغ عظيم خود را بدون كاستى و نقص به انجام رساند.
آن حضرت با همين دو ادب الهى توانست فرمانِ غديرىِ «يا اَيُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ»(1) را در دقيق ترين شكل آن عملى كند و نقشه هاى شوم منافقين را بى اثر نمايد، و غدير را در اَتَمِّ معناى آن كه «اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسلامَ دينا»(2) است به كرسى بنشاند و حجت را بر همه بشريت تمام نمايد.
درخشش آن «خُلُق عَظيم» و اين «جِدال اَحسَن» طى پانزده قرن نيز خود را نشان داده است. در اثر اين دو سفارش الهى نه تنها پيامبر صلى الله عليه و آله بر دشمنان آن روزش غالب آمده، كه بر اساس پايه اى كه او گذاشته و ريشه اى كه او پرورانده، درخت اسلام از هزاران غائله و آسيب عبور كرده و در غياب او نيز سربلند به پيش مى تازد.
در ادامه همان دو ادب محمدى، با آنكه سقيفه با «غائله هايش» غدير را در ظاهر كنار زد و براى نابودى آن تلاش تمام عيارى نمود، اما امامان غدير با ظرافتِ سخن و
ص: 40
صبر به موقع راه غدير را پيش بردند، و در 250 ساله امامت معارف آن را براى غديريان به يادگار گذاشتند و عظمت غدير را على رغم تلاش خصمانه دشمنانش به جهانيان نشان دادند.
همچنين به پيروى از شيوه هاى پيامبر و ائمه عليهم السلام در مبارزه با غائله هاى ضد غدير، پيروانِ اين عقيده الهى با تركيبى از علم و اخلاق در سايه صلابت و صبر با غائله بر انگيزىِ مخالفان غدير در هر عصرى مقابله كرده اند، و پرچم غدير را در طول پانزده قرن روز به روز برافراشته تر نگه داشته اند.
نتيجه آن گونه از جدال در كنار اين گونه از اخلاق، ثمره امروزى آن است كه در اثر تلاش هاى هزار و چهارصد ساله مدافعان هميشه بيدار ولايت، غائله هاى دشمنان آن كمرنگ و بى اثر شده، و نام زيباى غدير بلندترين قله هاى جهان را فتح كرده و ولايت اهل بيت عليهم السلام در تمام كشورهاى دنيا شناخته شده، و بانگ «اَشهَدُ اَنَّ عَليّا وَلىُّ اللّه» بر مأذنه هاى جهان طنين انداز است.
با آنكه انتظار مى رفت حضرت زهرا عليهاالسلام در افشاگرى بر عليه غاصبين جزئيات «غائله ها» را بيان فرمايد، اما گويا فضاى مجلس و شرايط جسمانى حضرت اجازه اين پرده بردارى را نداده، كه بيان كند آنان چند بار و تا چه حدى بر ضد خدا و اسلام و قرآن و پيامبر صلى الله عليه و آله نقشه كشيده اند و غائله به پا كرده اند، و تا چه اندازه موفق به اجراى برنامه هاى ضد الهى شان بوده اند.
در 3 فصل آينده كتاب حاضر تا آنجا كه تاريخ ثبت كرده موارد اين غائله هاى گفتارى و عملى را بازيابى مى كنيم، و سپس انگيزه ها و اهداف و كيفيت اجراى هر يك را از سوى دشمن و نيز كيفيت خنثى سازى آنها را توسط پيامبر صلى الله عليه و آله مورد تجزيه و تحليل قرار مى دهيم.
ص: 41
باشد كه گامى براى دقيق فهميدن كلام بانويمان برداشته باشيم، آنجا كه با اشاره به غائله هاى منافقين در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده: «ما بُغِىَ لَهُ مِنَ الغَوائِلِ فى حَياتِهِ»(1): «آن غائله هايى است كه در زمان حيات آن حضرت درباره او دنبال مى شد».
ص: 42
ص: 43
ص: 44
واژه غليظ «غائله» آن هم با حضور پيامبر صلى الله عليه و آله كه حضرت زهرا عليهاالسلام در خطبه به كار برده، گذشته سخت و پيچيده اى را خاطر نشان مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در دوران 23 ساله بعثتش با آن دست و پنجه نرم كرده، تا توانسته كاروان اسلام را به روز زيباى غدير برساند. صديقه كبرى عليهاالسلام در اين باره مى فرمايد:
وَ هذا بَعدَ وَفاتِهِ شَبيهٌ بِما بُغِىَ لَهُ مِنَ الغَوائِلِ فى حَياتِهِ .
اين عمل شما بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله ، همانند آن غائله هايى است كه در زمان حيات آن حضرت درباره او دنبال مى شد .
اگرچه افشاگرى حضرت زهرا عليهاالسلام با كلمه «غوائل» به عنوان جمع «غائله» در يك جمله كوتاه و پر معنى است كه شرح آن گفته نشده، اما شامل انواع توطئه ها و نقشه هاى كوچك و بزرگ منافقين بر عليه رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى شود، كه همه آنها سد راه در برابر اهداف مقدس آن حضرت بود.
ص: 45
اين فتنه هاى ضد اسلام توسط دشمنان خارجى يعنى كفار و مشركين از يك سو و توسط منافقين داخلى از سوى ديگر طراحى مى شد. جنگ هاى پيامبر صلى الله عليه و آله با دشمنان خارجى در مقابله با همين غائله ها بود، و آن حضرت طى ده سال توانست همه آن غائله ها را خاموش نمايد و تمامى موانع ايجاد شده توسط آنان را از سر راه اسلام بردارد و قدرت الهى اسلام را در برابر كفر به نمايش بگذارد.
اما غائله هاى منافقين براى پيامبر صلى الله عليه و آله شكننده بود، چرا كه ضربه از داخل و خنجر از پشت سر بود. آنان با «حقه بازى» و «حيله گرى» نقشه هاى مخفيانه اى را تدارك مى ديدند كه اكثر مسلمين از آنها خبر نداشتند، اما تحت تأثير آنها قرار مى گرفتند و باعث اذيت پيامبر صلى الله عليه و آله مى شدند؛ تا آنجا كه خداوند درباره آزارهاى منافقين به آن حضرت اين آيه را نازل كرد:
اِنَّ الَّذينَ يُؤذونَ اللّه َ وَ رَسولَهُ لَ-عَنَ-هُمُ اللّه ُ فِى الدُّنيا وَ الآخِرَةِ وَ اَعَدَّ لَهُم عَذابا اَليما .(1)
كسانى كه خدا و رسول را اذيت مى كنند خداوند در دنيا و آخرت آنان را لعنت مى كند و برايشان عذاب دردناكى آماده كرده است .
غائله هاى ضد اسلام جلوه هاى مختلفى داشت و تا بى حرمتى نسبت به شخص پيامبر صلى الله عليه و آله نيز پيش مى رفت. از اعتراض بيجا و اطاعت نكردن و مانع تراشى و مخالفت و مجادله لفظى گرفته تا سنگ اندازى و دردسر سازى، و تا تخريب برنامه ها و در هم ريختن امور و آشوب بپا كردن و مشكل آفرينى و ايجادِ بحران مصنوعى، و نهايتا تا نقشه قتل آن حضرت و نيز قتل اميرالمؤمنين عليه السلام ادامه مى يافت.
ص: 46
اين بخش از كتاب حاضر پرونده غائله هاى كفار و منافقين در غير مسئله غدير را اجمالاً مى گشايد و مرورى فورى بر آنها خواهد داشت. از اين جمع آورىِ موارد فتنه ها معلوم مى شود كه وقتى بانويمان در خطبه مى فرمايد: « غائله هايى است كه در زمان حيات او دنبال مى شد» به كدام روزهاى گذشته اسلام اشاره مى نمايد و چه فتنه انگيزى ها و غائله هايى در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله را نشانه مى رود.(1)
كلام حضرت صديقه عليهاالسلام يعنى از مثل شُمايى كه با حضور پيامبر صلى الله عليه و آله دست از فتنه گرى برنمى داشتيد، اين انتظار مى رفت كه با دور ديدن چشم او غائله هاى سنگين ترى برپا كنيد، و آنچه با حضور او جرئتش را نداشتيد بعد از او با قدرت تمام عملى كنيد!
اشاره حضرت سيدة النساء عليهاالسلام به اين است كه اگر در غير غدير با آن شدت در مقابل اوامر پيامبر صلى الله عليه و آله مى ايستاديد، يقينا در مقابل غدير كه مهمترين برنامه اسلام است و براى آينده هاى بلند مدت آن تدارك ديده شده، با انسجام بيشتر و با دعوت از همه نيروهاي تان و جمع كردن همه افكارتان پليدترين نقشه ها را بر عليه آن كشيده ايد.
در اين بخش همه غائله هاى مربوط به غير غدير جمع آورى نشده و فقط مهمترين آنها آورده شده كه 21 مورد است. در هر مورد كل ماجرا به تفصيل آورده نشده و فقط نقطه غائله انگيزى آن نشان داده شده است. بر اين اساس بخش حاضر در 3
قسمت تنظيم شده است:
اول : غائله هاى كلى و مكرر بر عليه پيامبر صلى الله عليه و آله .
دوم : غائله هاى ضد پيامبر صلى الله عليه و آله در جنگ ها .
سوم : غائله هاى ضد پيامبر صلى الله عليه و آله در وقايع مهم اسلام .
ص: 47
از آغاز بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله در طول 13 سال قبل از هجرت كه آن حضرت در مكه دعوت به اسلام مى فرمود، كفار و مشركين و حتى بسيارى از كسانى كه بعدا از اصحاب آن حضرت شدند، اذيت هاى مكررى نسبت به حضرت داشتند كه از آنها به عنوان غائله هاى كلى ياد مى كنيم.
برخوردهاى شديد و واكنش هاى تلخ با دعوت الهى پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت آزارهاى جسمى و روحى، گفتارى و عملى، فردى و جمعى جلوه مى نمود. از نسبت هاى ناورا گرفته تا حمله با چوب و سنگ و شمشير، از تمسخر و توهين گرفته تا وادار كردن حضرت به اختفاء براى حفظ جان خود، غائله هايى بود قلب مقدس آن عزيز پروردگار را ناراحت مى كرد. در اينجا 3 مورد كلى كه آزارهاى تكرارى و هر روزه مشركين نسبت به حضرت بوده به طور مستند مى آوريم:
در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله با معجزات و آيات و براهين كمر همت به هدايت و نجات آن مردم جاهلى بسته بود و آنان حقانيت حضرت را مى دانستند؛ يكى از راه هاى مقابله با آن حضرت را غائله آفرينى با نسبت هاى ناورا به حضرتش انتخاب كرده بودند. يعنى براى گم كردن حقيقت محمدى سعى داشتند با اشاعه نسبت ساحر و كذّاب و مجنون و شاعر و كاهن اعتبار كلام حضرت را ساقط كنند، همان گونه كه درباره پيامبران گذشته نيز چنين واكنش هايى وجود داشته است.
ص: 48
قرآن بر كلمات تخريب كننده اى كه كفار به ساحت مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت مى دادند تأكيد خاصى دارد. 9 آيه از قرآن نسبت هاى نارواى مشركين به پيامبر صلى الله عليه و آله را كه نوعى از غائله بر عليه آن حضرت است، براى ما چنين بازگو مى كند:
1 . «وَ قالَ الكافِرونَ هذا ساحِرٌ كَذّابٌ»(1): «كافران گفتند: اين ساحر و دروغگوى ماهرى است» .
2 . «كَذلِكَ ما اَتَى الَّذينَ مِن قَبلِهِم مِن رَسولٍ اِلاّ قالوا ساحِرٌ اَو مَجنونٌ»(2): «اين چنين است كه براى كسانى كه قبل از آنان بودند رسولى نيامده مگر آنكه گفته اند ساحر يا ديوانه است» .
3 . «وَ يَقولونَ اَئِنّا لَتارِكوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجنونٍ»(3): «و مى گويند: آيا ما خدايان مان را به خاطر شخص شاعر ديوانه اى رها كنيم» ؟
4 . «ثُمَّ تَوَلَّوا عَنهُ وَ قالوا مُعَلَّمٌ مَجنونٌ»(4): «سپس از او روى گرداندند و گفتند: آموخته و ديوانه است» .
5 . «فَذَكِّر فَما اَنتَ بِنِعمَةِ رَبِّكَ بِكاهِنٍ وَ لا مَجنونٍ»(5): «آنان را يادآورى كن ، چرا كه تو با نعمت پروردگارت نه كاهنى و نه ديوانه» .
6 . اَم يَقولونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيبَ المَنونِ»(6): «يا مى گويند شاعرى است كه منتظريم مرگ او فرا رسد» .
7 . « . . . وَ اَسَرُّوا ال-نَّ-جوى الَّذينَ ظَلَموا هَل هذا اِلاّ بَشَرٌ مِثلُكُم اَفَتَأتونَ السِّحرَ وَ اَنتُم تُبصِرونَ»(7): « . . . و كسانى كه ظلم كرده اند پنهانى به يكديگر مى گويند
ص: 49
كه آيا اين شخص جز بشرى مثل شماست . آيا سراغ سحر مى رويد بعد از آنكه مى بينيد» .
8 . «بَل قالوا اَضغاثُ اَحلامٍ بَلِ افْتَراهُ بَل هُوَ شاعِرٌ . . .»(1): «بلكه مى گويند: خواب هاى آشفته است ، بلكه از پيش خود ساخته ، بلكه او شاعر است . . .» .
9 . «وَ ما هُوَ بِقَولِ شاعِرٍ قَليلاً ما تُؤمِنونَ»(2): «اين كلام شاعر نيست ، چه كم هستيد كسانى كه ايمان مى آوريد» .
پيامبر صلى الله عليه و آله امانت دار كلام عظيم پروردگار براى مردم بود، كه با وقارِ الهى پيام هاى خداوند را به مردم مى رساند. هر مخاطبى در مقابل آن همه عظمت تحت تأثير قرار مى گرفت و به راه راست هدايت مى شد. مشركين براى شكستن اين اُبهّت در برخوردهاى پيامبر صلى الله عليه و آله غائله برخوردهاى استهزاء آميز را به پا كردند. آنان از خنده و چشمك زدن و اشاره هاى معنادار به حضرت گرفته، تا به كار بردن الفاظ مسخره آميز و حتى «هُوْ» كردن، به خيال خود براى خاموش كردن چراغ هدايت رسول اللّه صلى الله عليه و آله استفاده مى بردند؛ و گاهى براى اين برخورد افرادى را اجير مى كردند و يا كودكان را تحريك مى نمودند. ماجراى زير نمونه اى از اين تمسخرهاست:
اِنَّهُ (اَى عَليّا عليه السلام) كانَ فى نَفَرٍ مِنَ ال-مُسلِمينَ جاؤوا اِلَى النَّبىِّ صلى الله عليه و آله فَسَخِرَ مِنهُمُ ال-مُنافِقونَ وَ ضَحِكوا وَ تَغامَزوا . ثُمَّ رَجَعوا اِلى اَصحابِهِم فَقالوا: رَأَينَا اليَومَ الاَصلَعَ (يَعنى عَليّا عليه السلام) فَضَحِكنا مِنهُ .(3)
ص: 50
على عليه السلام همراه عدّه اى از مسلمانان خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند . منافقين آنان را مسخره كردند و خنديدند و با اشاره به آنان به يكديگر چشمك زدند . سپس نزد دوستان خود بازگشتند و گفتند: «امروز على عليه السلام را ديديم و به او خنديديم» .
گويا وقار پيامبر صلى الله عليه و آله و عظمت پيام هاى الهى با نسبت هاى ناروا و تمسخرهاى مشركين نمى شكست، كه كم كم دست به كار غائله ديگرى شدند كه عمليات ايذائى جسمانى بود، تا آن حضرت را از پا درآورند! حمله با سنگ و چوب و نيزه و شمشير، و حتى ضرب و جرح مستقيم به صورت كتك كارى، تا انداختن اشياء آلوده و كثيف بر سر و بدن و لباس حضرت و يا قرار دادن آنها بر سر راه پيامبر صلى الله عليه و آله يا بر در خانه آن حضرت و حتى ريختن آنها در غذاى حضرتش، غائله هاى جديدى بود كه به تصور خود براى خاموش كردن اين چراغ نورانى هدايت تدارك مى ديدند. 3 روايت زير نمونه هايى از اين حقيقت آزار دهنده را به تصوير مى كشد:
1 . امام باقر و امام صادق عليهماالسلام مى فرمايند: «اِنَّ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله قَد كانَ لَقِىَ مِن قَومِهِ بَلاءً شَديدا حَتّى اَتَوهُ ذاتَ يَومٍ وَ هُوَ ساجِدٌ حَتّى طَرَحوا عَلَيهِ رَحِمَ شاةٍ، فَأَتَتهُ ابنَتُهُ وَ هُوَ ساجِدٌ لَم يَرفَع رَأسَهُ فَرَفَعَتهُ عَنهُ وَ مَسَحَتهُ».(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله از قوم خود بلاى شديدى كشيد ، تا آنجا كه روزى در حال سجده سراغ حضرت آمدند و بچه دان گوسفندى را بر روى آن حضرت انداختند . حضرت همچنان در حال سجده مانده بود و سر بر نمى داشت تا آنكه دختر خوانده حضرت آمد و حضرت را بلند كرد و آن آلودگى را از بدن حضرت تميز نمود .
ص: 51
2 . امام صادق عليه السلام مى فرمايد: بَينَا النَّبىُّ صلى الله عليه و آله فِى المَسجِدِ الحَرامِ وَ عَلَيهِ ثيابٌ لَهُ جُدَدٌ فَأَلقَى المُشرِكونَ عَلَيهِ سِلى ناقَةٍ فَمَلَؤوا ثيابَهُ بِها. فَدَخَلَهُ مِن ذلِكَ ما شاءَ اللّه ُ، فَذَهَبَ اِلى اَبى طالِبٍ فَقالَ لَهُ: يا عَمِّ، كَيفَ تَرَى حَسَبى فيكُم؟ فَقالَ لَهُ: وَ ما ذاكَ يَابنَ اَخى؟ فَأَخبَرَهُ الخَبَرَ! فَدَعا اَبوطالِبٍ حَمزَةَ وَ اَخَذَ السَّيفَ وَ قالَ لِحَمزَةَ: «خُذِ السِّلى ثُمَّ تَوَجَّهْ اِلَى القَومِ»، وَ النَّبىُّ مَعَهُ. فَأَتى قُرَيشا وَ هُم حَولَ الكَعبَةِ. فَلَمّا رَأَوهُ عَرَفوا الشَّرَّ فى وَجهِهِ! ثُمَّ قالَ لِحَمزَةَ: «اَمِرِّ السِّلى عَلى سِبالِهِم»! فَفَعَلَ ذلِكَ حَتّى اَتى عَلى آخِرِهِم. ثُمَّ الْتَفَتَ ابوطالِبٍ اِلَى النَّبىِّ صلى الله عليه و آله فَقالَ: يَابنَ اَخى هذا حَسَبُكَ فينا.(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله با لباس جديدى بر تن در مسجد الحرام بود . مشركين بچه دان شترى را بر روى حضرت انداختند و تمام لباسش را آلوده كردند . آن حضرت از اين ماجرا بسيار ناراحت شد و نزد حضرت ابوطالب عليه السلام رفت و فرمود: «اى عمو ، منزلت من نزد شما چگونه است» ؟ ابوطالب عليه السلام پرسيد: «مگر چه شده است» ؟ حضرت خبر را به او داد .
ابوطالب عليه السلام حضرت حمزه را صدا زد و شمشير را برداشت و به حمزه گفت: «بچه دان شتر را بردار و به سمت مشركين حركت كن» ! آنگاه سه نفرى سراغ بزرگان قريش در كنار كعبه آمدند . آنان وقتى او را ديدند از چهره او متوجه شرّ شدند .
ابوطالب عليه السلام به حمزه گفت: «اين بچه دان شتر را بر سبيل هاى آنان بكش» ! حضرت حمزه اين كار با تك تك آنان انجام داد تا به آخرين آن ها رسيد . سپس ابوطالب عليه السلام رو به پيامبر صلى الله عليه و آله كرد و گفت: «اين منزلت تو نزد ماست» !
ص: 52
3 . امام باقر عليه السلام با اشاره به سوره «مَسَد» در قرآن مى فرمايد: «اُمُّ جَميلٍ بِنتُ حَربٍ اُختُ اَبى سُفيانَ حَمّالَةُ الحَطَبِ، كانَت تَحمِلُ الشَّوكَ وَ الغَضا فَتَطرَحُهُ فى طَريقِ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله اِذا خَرَجَ اِلَى الصَّلاةِ.(1)
ام جميل دختر حرب و خواهر ابوسفيان بود كه «حَمّالَةُ الحَطَب» يعنى حمل كننده هيزم بود ! او تيغ و خارِ گياهان را جمع مى كرد ، و آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى نماز بيرون مى آمد آنها را بر سر راه آن حضرت قرار مى داد .
غائله هاى سفاهت آميز مشركين تمامى نداشت و هر روز در شكلى جديد جلوه مى كرد تا آنجا كه هزينه هاى سنگينى براى اجراى هر يك مى پرداختند، چنان كه در تاريخ آمده: «مُشرِكوا قُرَيشٍ اَنفَقوا اَموالَهُم فى عَداوَةِ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله»(2): «مشركين قريش اموال خود را در راه دشمنى رسول خدا صلى الله عليه و آله خرج مى كردند»!
امام باقر صلى الله عليه و آله در تفسير آيه «يَقولُ اَهلَكتُ مالاً لُبَدا»(3): «مى گويد: مال فراوانى را از بين بردم»، مى فرمايد: وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام در جنگ خندق در مقابل عَمرو بن عبد ودّ قرار گرفت و اسلام را بر او عرضه كرد او گفت: «پس آن همه اموال كه در مقابله با شما هزينه كردم چه مى شود»؟! چرا كه اموال بسيارى را براى بستن راه خدا خرج كرده بود.(4)
ترس از غائله انگيزى با واكنش هاى گفتارى و رفتارى جاهلانه و سبك مغزانه
ص: 53
نسبت به حقيقت عظيمى كه پيامبر صلى الله عليه و آله پيامدار آن بود، باعث شد آن حضرت ابعادى از دعوت خود را مخفيانه انجام دهد و حتى در مواردى آن را تعطيل كند. اين بدان جهت بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله هر لحظه انتظار هجوم مشركين با زبان تلخ و يا برخورد وحشت بار را داشت. امام صادق عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
مَكَثَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِمَكَّةَ بَعدَ ما جاءَهُ الوَحىُ عَنِ اللّه ِ تَبارَكَ وَ تَعالى ثَلاثَ عَشَرَةَ سَنَةً ، مِنها ثَلاثَ سِنينَ مُختَفيا خائِفا لا يُظهِرُ حَتّى اَمَرَهُ اللّه ُ عَزَّوَجَلَّ اَن يَصدَعَ بِما اَمَرَهُ بِهِ ، فَاَ ظهَرَ حينَئِذٍ الدَّعوَةَ .(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از آنكه از طرف خداوند تبارك و تعالى وحى بر او نازل شد سيزده سال در مكه ماند . سه سال از آن مخفيانه بود و مى ترسيد و دعوت خود را اظهار نمى كرد ، تا هنگامى كه خداوند دستور داد آنچه به او امر كرده علنا ابلاغ كند ، كه حضرت بعد از آن دعوت خود را علنى فرمود .
اين ها غائله هايى بود كه به طور كلى در دستور كار مشركين براى مقابله با پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داشت، و مكررا آنها را انجام مى دادند و با اينكه بى اثر بودن آنها را هم مى ديدند ولى از تكرار آن دست برنمى داشتند، گويا فكر جاهلى آنان بيش از اين حد كشش نداشت، و يا عظمت پيامبر صلى الله عليه و آله و دينش و پشتيبانى پروردگار آنان را عاجز كرده بود و راه ديگرى نمى يافتند.
ص: 54
با احساس بى اثر بودن غائله هاى جاهلانه و كوچك از سوى مشركين و كفار، آنان به فكر برخورد جدى تر در حد ريشه كن كردن اسلام افتادند، كه چيزى جز جنگ نمى توانست باشد! طبعا گزينه جنگ هنگامى مطرح شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه هجرت نموده و مسلمانان قدرت اساسى پيدا كرده بودند.
اينجا بود كه كافران پى به عظمت اسلام بردند و در واقع براى دفاع از زنده ماندن خود دست به كار جنگ ها شدند! 80 نبرد پيامبر صلى الله عليه و آله با دشمنانش در مقابله با غائله هايى از نوع جنگ بود، كه در 30 مورد آن حضرت شخصا شركت داشت. در اين قسمت به تحليل غائله برانگيزى ها در جنگ هاى مهم پيامبر صلى الله عليه و آله مى پردازيم كه 8 مورد است، و شامل جنگ هاى بدر، اُحُد، خندق، خيبر، حُنَين، تبوك و نيز صلح حديبيه و فتح مكه مى شود.
غائله 1 : جنگ بدر(1)
نخستين غائله سنگين كفار بر عليه مسلمين جنگ بدر بود. در اين جنگ لشكر مسلمين سيصد و سيزده نفر و لشكر كفار هزار نفر يعنى سه برابر مسلمانان بودند، و از نظر ادوات و مَركب جنگى نيز چند برابر لشكر اسلام امكانات داشتند. آنان تصميم نهايى را براى قتل پيامبر صلى الله عليه و آله و محو اسلام گرفته بودند و نيروى لازم را هم براى اين هدف آماده كرده بودند، و به گونه اى از خود مطمئن بودند كه مسلمانان را به عنوان يك لقمه ياد مى كردند! خداوند از غائله جنگ بدر به «شِقاق» به معناى «رو در رويى شديد با خدا» تعبير نموده مى فرمايد:
ص: 55
ذلِكَ بِأَ نَّهُم شاقّوا اللّه َ وَ رَسولَهُ ، وَ مَن يُشاقِقِ اللّه َ وَ رَسولَهُ فَاِنَّ اللّه َ شَديدُ العِقابِ .(1)
اين به خاطر آن است كه آنان با خدا و رسول برخورد دشمنانه پيش گرفتند ، و هر كس با خداو رسول برخورد دشمنانه داشته باشد خداوند صاحب عذاب شديد است .
وقتى خبر حركت لشكر مشركين از مكه رسيد، پيامبر صلى الله عليه و آله به مسلمين دستور حركت به سوى آنان را داد. اينجا بود كه در كنار غائله خارجى، غائله هاى داخلى هم خود را نشان داد. ابوبكر و عمر و عدّه اى از منافقين غائله به پا كردند كه ما آماده جنگ نبوديم؛ و چرا زودتر نگفتيد كه آماده باشيم؟ اضافه بر آنكه عدّه ما در برابر آنان كم است.
آنان با اين بهانه ها مى خواستند از شركت در جنگ طفره بروند، ولى خداوند اين آيه را درباره آنان فرستاد: «وَ اِنَّ فَريقا مِنَ المُؤمِنينَ لَكارِهونَ»(2): «عدّه اى از مؤمنين مايل نيستند»! خنثى كننده اين غائله منافقين سخن مقداد بود كه خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله عرضه داشت:
قَد آمَنّا بِكَ وَ صَدَّقناكَ وَ شَهِدنا اَنَّ ما جِئتَ بِهِ حَقٌّ . وَاللّه ِ لَو اَمَرتَنا اَن نَخوضَ جَمرَ القَضا وَ شَوكَ الهِراسِ لَخُضنا مَعَكَ . . . اِمضِ ِلاَمرِ رَبِّنا فَاِنّا مَعَكَ مُقاتِلونَ .
به تو ايمان آورده ايم و تو را تصديق كرده ايم و شهادت داده ايم كه آنچه آورده اى حق است . به خدا قسم اگر دستور دهى وارد آتش شديد و خارهاى تيز شويم همراه تو خواهيم بود . . . دستور پروردگارمان را اجرا كن كه همراه تو خواهيم جنگيد .
ص: 56
جالب تر از غائله فوق، عدّه اى بودند مثل سعد ابى وقاص و عبد الرحمان بن عوف كه در مكه از پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواستند به آنان اجازه جنگ با مشركين را بدهد، ولى حضرت اجازه نمى داد. وقتى در مدينه جنگ بدر مطرح شد بر همين افراد سنگين آمد و تعلّل را آغاز كردند! خداوند در مقابله با اين غائله منافقين 4 فراز از قرآن را فرستاد:
1 . اِذ يَقولُ المُنافِقونَ وَ الَّذينَ فى قُلوبِهِم مَرَضٌ غَرَّ هؤلاءِ دينُهُم .(1)
آنگاه كه منافقين و كسانى كه در قلب هاي شان مرض است مى گويند: «دينِ اينها گولشان زده است» .
2 . فَلَمّا كُتِبَ عَلَيهِمُ القِتالَ اِذا فَريقٌ مِنهُم يَخشَونَ النّاسَ كَخَشيَةِ اللّه ِ .(2)
وقتى جنگ بر آنان واجب شد گروهى از آنان از مردم مى ترسند مثل ترسيدن از خدا !
3 . وَ قالوا رَبَّنا لِمَ كَ-تَبتَ عَلَينَا القِتالَ .(3)
آنان گفتند: پروردگار ما ، چرا جنگ را بر ما واجب كردى ؟
4 . لَولا اَخَّرتَنا اِلى اَجَلٍ قَريبٍ .(4)
چه مى شد اگر ما را تا زمان نزديكى به تأخير مى انداختى .
غائله بزرگِ بدر آن هم در اولين برخورد جدى با مشركين، به دست مبارك حيدرى در ميدان جنگ ختم شد و پرونده آن همه ادعا و بزرگ نمايى در چند ساعت در هم پيچيده شد.
ص: 57
از طرف دشمن سه نفر به ميدان آمدند و مبارز طلبيدند، ولى كسى از مسلمين جز اميرالمؤمنين عليه السلام و حمزه و عبيده سه پسر عموى پيامبر صلى الله عليه و آله براى مقابله برنخاست.
اميرالمؤمنين عليه السلام در مقابل وليد بن عتبه قرار گرفت و با يك ضربت سر او را با كتفش جدا كرد. سپس به كمك حمزه رفت و شَيبه را كه با او درگير بود به قتل رساند. سپس به كمك عُبيده آمد و عُتبه را كه با او مى جنگيد كشت.
قتل اين سه نفر از مشركين در آغاز جنگ رعب عجيبى در دل آنان انداخت، و با شكستى كه در روحيه آنان ظاهر شد آثار پيروزىِ مسلمين پديدار گشت.
سپس جنگ ادامه پيدا كرد و هفتاد نفر از مشركين كشته شدند. از اين عدّه سى و پنج نفر به دست اميرالمؤمنين عليه السلام به قتل رسيدند كه اكثرا از بزرگان مشركين بودند.
گذشته از اين عدّه، آن حضرت در قتل چند نفر ديگر هم شركت داشت. هفتاد نفر نيز اسير شدند كه عدّه اى از آنان به دست آن حضرت به اسارت در آمدند؛ و اين چنين بود كه خداوند فتح جنگ بدر و ريشه كن شدن اين غائله عظيم را در ابعاد مختلف آن به دست اميرالمؤمنين عليه السلام قرار داد.
* غائله 2 : جنگ اُحُد(1)
پس از شكست قريش در جنگ بدر، آنان در سال بعد غائله بزرگترى را تدارك ديدند و با اجير كردن هزار نفر از آفريقا، اين بار با سه هزار سواره و دو هزار پياده و عدّه اى از زنان شان به قصد جنگ با پيامبر صلى الله عليه و آله عازم مدينه شدند. قبل از رسيدن مشركين، پيامبر صلى الله عليه و آله با هفتصد نفر از مدينه براى دفع اين غائله خارج شدند و در اُحُد كه نزديكى مدينه است با مشركين رو به رو شدند.
ص: 58
در اين موقعيت حساس اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله با آن حضرت بيعت كردند كه هرگز فرار نكنند! آن حضرت پرچم را به دست اميرالمؤمنين عليه السلام داد و صف ها آماده شد. پيامبر صلى الله عليه و آله پنجاه نفر از تيراندازان را در شكاف كوه مستقر كرد تا مانع حمله دشمن از پشت سر شوند و به آنان امر كرد كه حتى اگر من مشركين را تا دروازه مكه فرارى دادم از جاى خود حركت نكنيد!
مقابله با غائله اُحُد به دست اميرالمؤمنين عليه السلام آغاز شد. از آنجا كه پرچم قريش در دست طلحه عَبدَرى بود او مبارز مى طلبيد، و تنها كسى كه به ميدان مبارزه او رفت اميرالمؤمنين عليه السلام بود. آن حضرت با يك ضربت هر دو پاى او را قطع كرد و او را روى زمين انداخت.
بعد از او پرچم مشركين را برادر طلحه برداشت. او هم به دست اميرالمؤمنين عليه السلام كشته شد و پرچم كفر سرنگون گرديد. بعد از او برادر ديگرش به نام عثمان پرچم را برداشت و او هم به دست حضرت كشته شد. بار چهارم برادر ديگرش پرچم را بلند كرد و به ميدان آمد و او هم به دست اميرالمومنين عليه السلام كشته شد. بار پنجم برادر ديگرش با پرچم به ميدان آمد و او نيز به دست حضرت كشته شد و پرچم روى زمين افتاد. همچنان تا يازده نفر از كفار پرچم را بلند مى كردند و به ميدان مى آمدند و به دست حضرت كشته مى شدند.
با اين رشادتِ اميرالمؤمنين عليه السلام در آغاز جنگ، آثار شكست در كفار ظاهر شد و مسلمين روحيه گرفتند. سپس انصار دستجمعى بر مشركين حمله كردند و آنان را فرارى دادند، و پشت سر آنان رفتند و وارد لشكرگاه آنان شده مشغول جمع آورى غنيمت شدند.
ص: 59
اينجا بود كه بار ديگر يك غائله داخلى خود را نشان داد. مسلمانانى كه در كمينگاه كوه سنگر گرفته بودند به فكر غنيمت افتادند، و يكى يكى مواضع خود را رها كرده سراغ غنيمت آمدند و فقط دوازده نفر در آنجا باقى ماندند.
با خالى شدن اين سنگر، عدّه اى از مشركين به فرماندهى خالد بن وليد حمله كردند و از شكاف كوه گذشتند و از پشت سر به مسلمين حمله بردند. در اين گير و دار كسى فرياد زد: «محمد كشته شد»!
با شيوع خبرِ كذب درباره قتل پيامبر صلى الله عليه و آله بسيارى از لشكر مسلمين به فكر فرار افتادند و آن حضرت را تنها گذاشتند. با خالى شدن سنگر مسلمانان و اشغال آن توسط كفار غائله هاى منافقينِ فرصت طلب شروع شد. عدّه اى از آنان به فكر گرفتن امان نامه از ابوسفيان افتادند! عدّه اى گفتند: به دينِ قبلى خود ملحق شويد!
در اين حال تنها مدافع پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام و چند نفر ديگر بودند. اميرالمؤمنين عليه السلام ابتدا سراغ فراريان رفت تا آنان را باز گرداند و فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله را رها كرده كجا فرار مى كنيد؟!!
از همه مهم تر حفظ جان پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام پروانه وار گِرد وجود آن حضرت مى گرديد و با شمشمير دفاع مى كرد و مشركين را از آن حضرت دور مى نمود، و آن قدر زد تا شمشيرش كُند شد. پيامبر صلى الله عليه و آله شمشير خود ذوالفقار را به دست آن حضرت داد و دفاع حضرت ادامه يافت در حالى كه همه اصحاب فرار كرده بودند.
ص: 60
در دفاع اميرالمؤمنين عليه السلام از وجود مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله، بر سر و صورت و سينه و دست و پاى آن حضرت نَوَد جراحت وارد شد، و منادى از آسمان ندا كرد: «لا فَتى اِلاّ عَلىّ، لا سَيفَ اِلاّ ذوالفَقار».
در اين هنگام ابوسفيان شعار مشركين را سر داد. پيامبر صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: در پاسخ او بگو: «اللّه ُ اَعلى وَ اَجَلُّ». ابوسفيان پرسيد: «آيا محمد كشته شده»؟ حضرت فرمود: «به خدا قسم كشته نشده»! و اينجا بود كه مشركين به اشتباه خود پى بردند.
وقتى ندا آمد كه «محمد زنده است» فراريان مسلمين بازگشتند و از پيامبر صلى الله عليه و آله عذرخواهى كردند؛ كه از جمله آنها ابوبكر و عمر و عثمان بودند. حضرت براى خاموش شدن غائله به فراريان فرمود: «آيا اگر من نبودم بايد از دينتان برگرديد»؟!
بدين ترتيب در آغاز و پايان غائله اُحُد مسلمانان در سايه فداكارى هاى اميرالمؤمنين عليه السلام از شكست حتمى نجات يافتند، و آن حضرت بود كه از قتل پيامبر صلى الله عليه و آله و پيروزى مشركين و تصرف مدينه به دست آنان مانع شد.
* غائله 3 : جنگ خندق(1)
عظيم ترين غائله در طول عمر پيامبر صلى الله عليه و آله جنگ خندق يا احزاب بود، كه مشركين و هم پيمانان شان دستجمعى به مدينه حمله كرده و شهر را به محاصره خود درآورده بودند. در اين جنگ يهوديان عهد خود با پيامبر صلى الله عليه و آله را شكستند و سراغ مشركين مكه رفتند، و در واقع چند حزب و گروه با هم متحد شدند و تا نزديكى مدينه آمدند.
ص: 61
از طرف مسلمانان خندقى در برابر مشركين كنده شد تا نتوانند از آن عبور كنند. مشركين كنار خندق جمع شدند تا كم كم آن را محاصره كردند و وحشت بر مسلمين چيره شد.
وقتى عمرو بن عبد وُدّ حضور خود را از طرف مشركين اعلام كرد، در كنار غائله خارجى غائله هاى داخلى بين مسلمانان آغاز شد و منافقين با غنيمت شمردن فرصت سخنان سست كننده روحيه مسلمين را بر زبان آوردند.
يكى از منافقين گفت: «هيچكس نمى تواند از دست عمرو بن عبد ودّ فرار كند. بياييد محمد را تحويل آنان دهيم تا او را بكشند و ما به قوم خود ملحق شويم»! وقتى اوضاع سخت تر شد عدّه اى از منافقين تصميم به فرار گرفتند و خالى بودن خانه هاي شان و ترس از سرقت را بهانه قرار دادند.
يكى از آنان با بى شرمى گفت: «اگر آنگاه كه دشمن از بالا و پايين به ما حمله مى كند محمد را با دار و دسته اش به آنان تحويل دهيم سلامت مى مانيم»! عدّه اى ديگر از آنان گفتند: «بياييد به سمت بيابان فرار كنيم و به اعراب باديه نشين پناهنده شويم، چرا كه آنچه محمد وَعده مى داد همه اش باطل در آمد»! حتى ابوبكر و عمر بُتى را در جايى مخفى كردند كه اگر مشركين پيروز شدند بگويند: «ما مخفيانه بت مى پرستيديم»!
بدين ترتيب انواع غائله زبانى در آن شرايط وحشت بار در غليظ ترين شكل آن بر لسان منافقين جارى شد، در حالى كه انتظار نمى رفت يك مسلمان اين اندازه جرئت كفر گويى داشته باشد و اجازه چنين سخنانى را به خود دهد.
هنگام كندن خندق سنگ سفيدِ بزرگى پيدا شد كه كلنگ ها از كندن آن عاجز ماندند.
ص: 62
پيامبر صلى الله عليه و آله كلنگ را گرفت و سه ضربه بر آن زد كه در هر ضربه برقى زد. آن حضرت تكبير گفت و سه ضربت را به فتح ايران و روم و يمن تعبير كرد و بشارت آن را داد.
مسلمانان از اين خبر خوشحال شدند، اما منافقين بار ديگر مشغول غائله سازى شدند و گفتند: «تعجب نمى كنيد كه با وعده باطل شما را گول مى زند در حالى كه شما نمى توانيد سر از خندق برآوريد»!! اين نشان داد كه حتى با ديدن معجزه شكستن سنگ هم نخواستند به پيشگويى پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان بياورند؛ و دست از غائله برنداشتند و با اهانت به آن حضرت به تخريب افكار مردم پرداختند.
هر دو غائله خارجى و داخلى در جنگ خندق را خداوند در سوره اى كه به نام همين جنگ است - يعنى «احزاب» - بيان فرموده كه بخشى از آنها را مى آوريم:
اِذ جاؤوكُم مِن فَوقِكُم وَ مِن اَسفَلَ مِنكُم وَ اِذ زاغَتِ الاَبصارُ وَ بَلَغَتِ القُلوبُ الحَناجِرَ وَ تَظُنّونَ بِاللّه ِ الظُّنونا . هُنالِكَ ابتُلِىَ المُؤمِنونَ وَ زُلزِلوا زِلزالاً شَديدا وَ اِذ يَقولُ المُنافِقونَ وَ الَّذينَ فى قُلوبِهِم مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللّه ُ وَ رَسولُهُ اِلاّ غُرورا . وَ اِذ قالَت طائِ-فَةٌ مِنهُم يا اَهلَ يَثرِبَ لا مُقامَ لَكُم فَارجِعوا وَ يَستَأذِنُ فَريقٌ مِنهُمُ النَّبىَّ يَقولونَ اِنَّ بُيوتَنا عَورَةٌ وَ ما هِىَ بِعَورَةٍ اِن يُريدونَ اِلاّ فِرارا .(1)
هنگامى كه از سمت بالا و از پايين ترِ شما آمدند ، آن روزى كه چشم ها از ترس خيره و دل ها به گلوگاه رسيد ، و به خدا گمان هاى بد برديد .
در آن هنگام بود كه مؤمنين آزمايش شدند و سخت متزلزل گرديدند . همان روزى كه منافقان و بيمار دلان گفتند: «خدا و رسولش جز فريبى به ما وَعده ندادند» ! روزى كه طائفه اى از ايشان گفتند: «اى اهل مدينه ! ديگر جاى درنگ براي تان نيست ، برگرديد» .
ص: 63
عدّه اى از ايشان از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه برگشتن گرفتند ، به اين بهانه كه گفتند: خانه هاى ما در و بام محكمى ندارد ، در حالى كه چنين نبود و منظورى جز فرار نداشتند .
غائله در جنگ خندق وقتى بالا گرفت كه عمرو بن عبد وُدّ كه شجاع ترين فرد مشركين به شمار مى آمد، با اسب خود از خندق عبور كرد و تا نزديكى اردوگاه پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و در حالى كه شمشمير كشيده و بر شجاعت خود مى باليد، مبارز طلب كرد.
او عمر بن خطاب را با نامش صدا زد ولى او روى برگردانيد و به اصحابش پناه برد، به طورى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از ترسى كه بر او عارض شده بود تبسمّ فرمود!
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحاب خود فرمود: كداميك از شما حاضر است به مبارزه او برود؟ ولى هيچ كس پاسخ نداد و در اين ميان فقط اميرالمؤمنين عليه السلام برخاست و عرض
كرد: من آماده ام، يا رسول اللّه.
بار دوم و سوم كه پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال خود را تكرار كرد، باز كسى جز اميرالمومنين عليه السلام براى شكستن اين غائله عظيم برنخاست. وقتى آن حضرت به طرف عمرو به راه افتاد پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «همه ايمان در مقابل همه كفر قرار گرفته است»! و نيز فرمود: «مبارزه على بن ابى طالب با عمرو بن عبد ود از اعمال همه امتم تا روز قيامت افضل است».
اميرالمؤمنين عليه السلام در ميدان جنگ مقابل عمرو بن عبد ود قرار گرفت و او را به مبارزه طلبيد. عمرو كه بيش از هشتاد سال از عمرش مى گذشت با قرار گرفتن در مقابل آن حضرت كه در سنين جوانى بود، پرسيد: «تو چه كسى هستى كه به ميدان من قدم گذاشته اى»؟! حضرت فرمود: من پسر ابوطالبم.
ص: 64
عمرو كه در جنگ بدر مجروح شده بود سوابق اميرالمؤمنين عليه السلام را به ياد آورد و براى نجات خود گفت: «پدر تو با من دوست بود. باز گرد كه مايل نيستم تو را بكشم»! حضرت فرمود: «ولى من دوست دارم تو را بكشم»! آنگاه فرمود: نقل مى كنند كه گفته اى: «هركس سه چيز از من طلب كند يكى را پاسخ مثبت خواهم داد»؟ عمرو گفت: آرى؟
آن حضرت فرمود: من تو را به اسلام دعوت مى كنم. عمرو گفت: اين را رها كن. فرمود: پس با جمعيت خود به مكه باز گرديد؟ گفت: از اين هم درگذر كه مردم نسبت ترس به من مى دهند! فرمود: پس پياده شو تا بجنگيم.
عمرو پياده شد و در برابر اميرالمؤمنين عليه السلام قرار گرفت، و حمله آغاز شد و غبارى بلند شد كه از ديده ها ناپديد شدند. مردم از ميان گرد و غبار صداى تكبير بلندى شنيدند و فهميدند اميرالمؤمنين عليه السلام غائله را ختم كرده و او را كشته است. وقتى غبار آرام گرفت همه آن حضرت را ديدند كه بر سينه عمرو نشسته بود.
وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام سر عمرو را وارد خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله كرد حضرت فرمود: «ضَربَةُ عَلىٍّ اَفضَلُ مِن عِبادَةِ الثَّقَلَينِ» : «ضربت على عليه السلام از عبادت جن و انس بالاتر بود». همچنين خطاب به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «اگر اين كار تو با اعمال امت محمد مقايسه شود، عمل تو رجحان خواهد داشت».
ماجراى خندق 15 روز طول كشيد و با كشته شدن عَمرو و طوفان شنى كه خدا فرستاد، مشركين فرار را بر قرار ترجيح دادند. پيامبر صلى الله عليه و آله پس از جنگ اميرالمؤمنين عليه السلام را فرستاد و مخفيگاهِ بتِ آن گروه از منافقين را كه بت مخفى كرده بودند نشان داد. با اينكه حضرت مى توانست اين اقدام منافقين را ناديده بگيرد، اما از آنجا كه ريشه غائله اعتقادى بود بايد ضرب شَستى به منافقين نشان داده مى شد. لذا اميرالمؤمنين عليه السلام
ص: 65
آن بت را بيرون آورد و شكست و خُرد كرد، و با اين اقدام عمق فتنه هاى آنان را بر ملا كرد!
غائله 4 : صلح حُدَيبيّه(1)
مشركين مكه پس از شكست سنگينى كه در غائله خندق خوردند، هراسى از مسلمانان بر دلشان افتاد. در چنين شرايطى پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام كرد قصد سفر به مكه - يعنى سرزمين دشمن - را به قصد عمره دارد!
با اينكه حضرت براى انجام مناسك عمره - نه براى جنگ - آمده بود، اما در حديبيه كه ابتداى حرم و نزديك مكه است، مشركين با منع از ورود حضرت غائله به پا كردند. از آنجا كه عمر بن خطاب در جنگ ها كسى از اهل مكه را نكشته بود، پيامبر صلى الله عليه و آله به او پيشنهاد داد براى گفتگو با مشركين قريش برود، اما او از امر حضرت سرپيچى كرد و گفت: «من در مكه خويشاوندى ندارم و مى ترسم مرا به قتل برسانند»!
بالاخره با ارسال نمايندگانى از طرفين كار به مصالحه كشيد، و پيامبر صلى الله عليه و آله براى ختم غائله به دستور الهى پيشنهاد صلح را پذيرفت و از عمره صرف نظر كرد، به شرط آنكه سال بعد براى عمره بيايند.
عدّه اى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله كه در انتظار ورود به مكه بودند، وقتى ديدند حضرت
ص: 66
پيشنهاد صلح را قبول كرده بسيار ناراحت شدند و جسورانه اين صلح را انكار كردند و با آن مخالفت نمودند، و در گير و دار صلح با مشركين غائله جديدى به دست مسلمانان از داخل به پا شد.
كسى كه بيشتر از همه صلح را انكار مى كرد عمر بن خطاب بود، كه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: يا رسول اللّه، آيا ما مسلمان نيستيم؟ پس چرا اين خوارى و ذلّت در دينمان را بر ما وارد مى سازى؟! حضرت جواب داد:
من بنده خداوند و پيامبر اويم و اوامر او را مخالفت نمى كنم . همچنين خداوند به من وَعده پيروزى داده و هرگز خلاف وَعده نمى كند .
با اينكه عمر پاسخ لازم را شنيد، اما اين اعتراض را نزد بعضى از اصحاب تكرار كرد، ولى آنها او را سرزنش نمودند كه چرا با امر پيامبر صلى الله عليه و آله مخالفت مى كند.
با اين حال او قبول نمى كرد و در بين اصحاب مى گفت: «چرا اين خوارى و ذلّت را قبول كنيم؟ اگر چهل نفر با من همراه مى شدند با او (يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله) مخالفت مى كردم»! او حتى در زمان حكومتش به ابن عباس گفت: «در آن روز شكّى برايم حاصل شد كه از وقتى مسلمان شده بودم آن گونه شك نكرده بودم. اگر اشخاصى را پيدا مى كردم كه با من همراه شوند از اسلام دست برداشته و از آن خارج مى شدم»!
هنگامى كه منافقين سخنان زيادى گفتند و با جسارت اظهار كردند كه صلح را نمى پذيرند، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اگر صلح را قبول نداريد با مشركين بجنگيد».
جا داشت در مقابل صلحى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان فرمانده مسلمانان دستور داده بود، با عذرخواهى سخن خود را پس بگيرند؛ اما آنان خود را وارد غائله جديدى
ص: 67
كردند. آن ها آماده جنگ شده و به سوى قريش حركت كردند. وقتى به آنها رسيدند، قريش - كه از قبل آماده جنگ بودند - به آنها حمله كردند. اصحاب تاب استقامت نداشتند و با حالت شرم آورى فرار كرده به سمت حديبيه آمدند و از مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله گذشتند!
پيامبر صلى الله عليه و آله وقتى آنها را ديد كه با آبرو ريزى فرار كرده اند، به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «اى على، شمشير را بردار و با قريش مقابله كن». قريش با مشاهده اميرالمؤمنين عليه السلام ايستادند و گفتند: «يا على، آيا محمد از پيمان خود برگشته است»؟! اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «نه، بر عهد و سخن خود باقى است». آنها برگشتند و اين غائله نيز به دست آن حضرت ختم به خير شد و مشكلى پيش نيامد.
اصحابى كه فرار كرده بودند، شرمسار نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمده و معذرت خواستند. حضرت خطاب به عمر فرمود:
گمان مى كنيد من شما را نمى شناسم ؟ ! آيا شما همان اصحاب من نيستيد كه در روز بَدر ترسيديد تا اينكه خداوند ملائكه را به يارى شما فرستاد ؟ ! آيا شما همان اصحاب من نيستيد كه در روز اُحُد فرار كرديد و از كوه ها بالا رفتيد و هر چه شما را صدا زدم توجه نمى كرديد ؟ !
پيامبر صلى الله عليه و آله غائله هاى ديگر آنان در موارد ديگر را نيز بيان فرمود، و آنها اظهار پشيمانى كرده و گفتند: «خدا و رسول مصلحت ها را بهتر مى دانند! هر كارى مى خواهى انجام بده»!!
غائله عجيب ديگرى كه هيچكس انتظارش را نداشت، هنگامى اتفاق افتاد كه متن صلحنامه حديبيه با سُهيل بن عمرو از طرف مشركين امضا مى شد. در آن لحظات
ص: 68
ناگهان ابوجندل پسر سهيل - كه پدرش او را به سبب مسلمان شدن در مكه زندانى كرده بود و با غُل و زنجير بسته بود تا به مدينه هجرت نكند - خود را در ميان مسلمانان انداخت. او از زندان فرار كرده بود و با همان زنجير از راه كوه ها خود را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله در حديبيه رسانده بود.
سهيل هنگامى كه او را ديد دستش را گرفت و به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: «اولين شخصى كه صلحنامه را در مورد او جارى مى كنم همين شخص است»؛ چرا كه در قرارداد شرط شده بود كه هر كس از طرفين به ديگرى پناهنده شود او را باز گردانند.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «هنوز صلحنامه تمام نشده است»! سهيل جواب داد: «در غير اين صورت من صلح نمى كنم». پيامبر صلى الله عليه و آله از سهيل خواست تا ابوجندل را به خاطر او امان دهد، ولى قبول نكرد و حضرت او را تحويل پدرش داد.
سهيل پسرش را تحويل گرفت در حالى كه پسرش فرياد مى زد: «اى مسلمانان، من مسلمان شده ام و اكنون كافرى مرا مى برد! ببينيد چگونه مرا شكنجه نموده است». پيامبر صلى الله عليه و آله به پسر سهيل فرمود: «اى ابوجندل، صبر كن كه خداوند به زودى براى تو و امثال تو گشايشى قرار مى دهد».
اينجا بود كه عدّه اى از مسلمانان عهدنامه را فراموش كردند و متعصبانه اعتراض نمودند كه چرا بايد يك مسلمان به بند كفار باز گردانده شود، و گويا بهانه ديگرى براى غائله سازى پيدا كرده بودند. پيامبر صلى الله عليه و آله براى فرو نشاندن اين غائله فرمود: «او نزد پدر و مادر خود مى رود و براى او مشكلى نخواهد بود. من مى خواهم صلحى منعقد شود كه مصلحت عموم مسلمانان در آن است و هيچگاه مكر و حيله نمى كنم» ؛ يعنى به عهدى كه در صلحنامه نوشته ام خيانت نمى كنم، و طبق آن بايد ابوجندل را به آنان تحويل دهم. در واقع به آنان فهماند كه من هم مثل شما او را دوست دارم و
ص: 69
نمى خواهم دوباره به اسارت باز گردد، اما صداقت اسلامى و امانت دارى من اجازه پيمان شكنى نمى دهد.
عمر بن خطاب اعتراض خود را ادامه داد و گفت: آيا تو پيامبر خدا نيستى؟ فرمود: «آرى». گفت: آيا ما بر حق و دشمن ما بر باطل نيست؟ فرمود: «آرى». اين بار با جسارت گفت: پس چرا اين ذلت را به ما تحميل مى كنى؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «من پيام آور خدا هستم و نافرمانى او را نمى كنم. او نيز مرا يارى مى كند».
بعد از همه اين بياناتِ پيامبر صلى الله عليه و آله باز هم عمر سخن حضرت را قبول نكرد و نزد ابوجندل رفت و از او خواست شمشيرى بردارد و پدرش را به قتل برساند! اما او كه به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان داشت از پذيرفتن پيشنهاد عمر امتناع كرد و با اطاعت از دستور حضرت با پدرش به مكه بازگشت.
قبل از فتح مكه بارها بشارت آن از طرف خدا داده شده بود. پيامبر صلى الله عليه و آله قبل از حديبيه در خواب مشاهده كرد كه همراه مسلمانان در حالى كه سرهاى خود را تراشيده اند داخل مسجد الحرام شده و طواف مى كنند.
حضرت اين بشارت را به اصحابش داد. آنان نيز خوشحال شده گمان كردند همان سال اين اتفاق خواهد افتاد، ولى صلح حديبيه اتفاق افتاد و طبق صلحنامه آن سال به مكه نرفتند و از همانجا به مدينه بازگشتند.
اينجا بود كه غائله ديگرى شروع شد و مسلمانان بار ديگر اعتراض كردند. عمر بن خطاب نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: آيا تو نگفتى كه ما داخل مكه مى شويم و طواف به جا مى آوريم؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «بله، اما آيا گفتم امسال اين كار را انجام مى دهيم»؟ گفت: نه. حضرت فرمود: «مطمئن باش كه داخل مكه مى شوى و طواف به جا مى آورى»! آنگاه اين آيه نازل شد:
ص: 70
«لَقَد صَدَقَ اللّه ُ رَسولَهُ الرُّؤيا بِالحَقِّ لَتَدخُلُنَّ المَسجِدَ الحَرامِ اِن شاءَ اللّه ُ آمِنينَ مُحَلِّقينَ رُؤوسَكُم وَ مُقَصِّرينَ لا تَخافونَ . . .»(1): «خداوند رؤيا را بر پيامبرش به حق مورد تصديق قرار داد كه ان شاء اللّه با دل ايمن و سرهاى تراشيده و همچنين در حال تقصير وارد مسجد الحرام مى شويد در حالى كه نمى ترسيد . . .» .
هنگامى كه خداوند مكه را فتح نمود پيامبر صلى الله عليه و آله عمر را صدا زد و فرمود: «تو خواب مرا دروغ پنداشتى! اين تأويل رؤياى من است»، و اين گونه به او فهماند كه نبايد كج فهمى خود را تبديل به غائله اى بين مسلمانان نمايد!
پس از امضاى صلحنامه حديبيه، پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحاب دستور داد شترانى را كه براى قربانى عمره آورده بودند همان جا نحر كنند و سر خود را بتراشند. ولى بار ديگر عدّه اى از اصحاب با اظهار نظر در مقابل كلام حضرت غائله به پا كردند و امر حضرت را نپذيرفتند و گفتند: «چگونه نحر كنيم و سرِ خود را بتراشيم در حالى كه طواف نكرده ايم و سعىِ صفا و مروه انجام نداده ايم»!
پيامبر صلى الله عليه و آله از اين عكس العمل اصحابش ناراحت شد، كه در مقابل وحى سخنى بر زبان مى آورند، و به تنهايى مشغول نحر شترانش شد. اصحاب وقتى اين منظره را ديدند با شكّ و ترديد و بدون ميل باطنى طبق گفته حضرت عمل نمودند و شتران خود را نحر كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از نحر به خيمه اى رفت و سر مبارك را تراشيد، و فرمود: «خداوند كسانى كه سرشان را تراشيدند رحمت كند». با اين برخورد سكوت آميزِ حضرت اين غائله نيز به پايان رسيد؛ و آن حضرت به همه فهمانيد كه نبايد در مقابل امر خدا و رسول به خود اجازه رأى و نظر دهند.
ص: 71
در راه بازگشت از حديبيه هنوز بعضى از اصحاب دست از غائله تراشى بر نمى داشتند و مى گفتند: «اين فتح نبود، زيرا مشركان مانع از ورود ما و شتران قربانى مان به مكه شدند، و مجبور شديم در حديبيه توقف كنيم». در واقع اين افراد مى خواستند با اين تعصب نمايى آبروى جديدى را مجانى براى خود دست و پا كنند، و به اصطلاح از آب كره بگيرند.
اين كلام به گوش پيامبر صلى الله عليه و آله كه رسيد، براى آنكه شجاع نمايى بى جاى امروز و سابقه فرار در روزهاى سخت را به آنان خاطر نشان كند فرمود:
اين كلامِ غلطى است ! بلكه اين صلح از بزرگ ترين فتح هاست ، چرا كه مشركين راضى شدند شما بدون جنگ برگرديد ، و بالاتر اينكه خودشان درخواست صلح كردند و حتى خواستند سال آينده برگرديد . آيا جنگ اُحد را فراموش كرده ايد كه چگونه فرار كرديد ؟ ! آيا جنگ احزاب را فراموش كرده ايد كه چه كرديد ؟ !
مسلمانان پس از شنيدن اين كلام گفتند: «خدا و رسولش درست مى گويند، اين بزرگترين فتح هاست». اين گونه بود كه با واكنش به موقع و دقيق پيامبر صلى الله عليه و آله اين غائله نيز به موارد قبلى پيوست و خاموش شد و آن گروه نيز به اهداف فرصت طلبانه خود نرسيدند.
غائله 5 : جنگ خيبر(1)
غائله بعد از حديبيه يهود خيبر بودند، كه در ماجراى خندق عهدنامه پيامبر صلى الله عليه و آله را زير پا گذاشته با مشركين قريش هم پيمان شده بودند؛ و اكنون هنگام مجازات آنان بود.
ص: 72
در جنگ خبير قلعه سنگى و محكم دشمن از طرف مسلمانان محاصره شد، و محاصره قلعه بيش از چهل روز طول كشيد، ولى قابل نفوذ نبود. از سوى ديگر به علت كمبود آذوقه ادامه محاصره مشكل بود و بايد اقدامى اساسى مى شد.
روزى مَرحَب درب قلعه را باز كرد و با سربازانش بيرون آمده آماده حمله به مسلمانان شدند. ابوبكر ادعا كرد مى تواند به جنگ او برود. پيامبر صلى الله عليه و آله پرچم را به او داد و او با گروهى از مهاجرين به سمت مرحب حمله كردند، اما با حمله متقابل آنان ابوبكر با گروهش فرار كردند در حالى كه يكديگر را مى ترساندند و سرزنش مى كردند! بعد از او عمر پرچم را به دست گرفت و با مهاجرين حمله كرد ولى او نيز قبل از هر اقدامى فرار كرد در حالى كه اصحاب خود را مى ترساند و آنان نيز او را مى ترساندند!
پيامبر صلى الله عليه و آله غضب كرد و فرمود: «چه شده است گروهى را كه فرار كرده برمى گردند در حالى كه ياران خود را مى ترسانند»؟! سپس كليد ختم اين غائله را نشان داد و فرمود:
فردا پرچم را به دست كسى خواهم داد كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند . او باز نمى گردد مگر آنكه خداوند قلعه را به دست او فتح مى كند .
بسيارى از اصحاب منتظر ماندند تا شايد پرچم به دست آنان داده شود، اما تجربه حمله هاى قبلى نشان داد كه اين غائله جز به دست على عليه السلام ريشه كن نمى شود. پيامبر صلى الله عليه و آله صبح روز بعد اميرالمؤمنين عليه السلام را فرا خواند و پرچم را به او داد.
ص: 73
اميرالمؤمنين عليه السلام به سرعت به سوى قلعه به راه افتاد تا پرچم را در پاى قلعه بر زمين نصب كرد. آنگاه به سوى درب قلعه رفت و آن را كه چهل نفر قادر به حركتش نبودند به تنهايى از جا كَند و بدين صورت قلعه فتح شد. پس از آن مردان جنگجو كه رئيس آنان «مرحب» بود از قلعه بيرون آمدند. مرحب كه سرلشگر يهود و شجاع ترين آنان به حساب مى آمد با كلاهخودى از سنگ بيرون آمد.
اميرالمؤمنين عليه السلام به مبارزه او رفت در حالى كه چنين رجز مى خواند: «منم كه مادرم مرا حيدر ناميده است ...». آن حضرت با مرحب درگير شد و با ضربتى كه اميرالمؤمنين عليه السلام بر سر او زد كلاهخود سنگى را دو نيم كرد و سر او را شكافت و سپس بدن او را دو نيمه كرد و از اسب بر زمين انداخت و او را به هلاكت رساند.
با كشته شدن رئيس يهود، مسلمانان حمله كردند و قعله خيبر را فتح نمودند، و به همه ثابت شد كه اگر على عليه السلام نبود هيچكس قادر به فتح خيبر و خاموش كردن غائله يهود نبود و ننگ ابدى آن بر پيشانى مسلمانان مى ماند.
غائله 6 : فتح مكه(1)
فتح مكه در سال هشتم هجرى ختم غائله هاى دشمنان خارجى اسلام بود، كه در آن غائله هاى داخلى متعددى اتفاق افتاد. در اين فتح عظيم پرونده بت پرستى در هم پيچيده شد و بساط شرك قدرت خود را از دست داد؛ و دشمنان ديرينه اسلام كه مشركين قريش بودند تسليم شدند، و غائله هاى آنان براى هميشه خاموش شد.
ص: 74
آغاز تصميم به فتح مكه از آنجا شد كه قريش پيمان خود را با پيامبر صلى الله عليه و آله شكستند. ماجرا به صلحنامه حديبيه باز مى گردد كه بر اساس آن قبيله «بنوبكر» پيمان قريش را گردن نهادند، و قبيله «خزاعه» هم عهد رسول اللّه صلى الله عليه و آله شدند.
در اختلافى كه بين اين دو قبيله پيش آمد قريش پيمان خود با پيامبر صلى الله عليه و آله را شكستند و به دشمن آن حضرت - يعنى قريش - كمك كردند. اين بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى فتح مكه اقدام فرمود، تا بعد از پيمان شكنى هاى متعدد قريش اين بار ريشه عهد شكنان را محو كند و اثرى از قريش و مشركين باقى نگذارد.
براى اينكه مشركين مكه از تصميم حمله حضرت اطلاع پيدا نكنند پيامبر صلى الله عليه و آله تاريخ حركت به سوى مكه را اعلام نكرد. در حالى كه مسلمانان به شدت مواظب كتمانِ خبرِ رفتن به مكه بودند و حتى ورود و خروج افراد از دروازه هاى مدينه كنترل مى شد، «حاطِب بن ابى بَلتَعَه» طى نامه اى اين خبر را توسط زنى به نام ساره براى اهل مكه فرستاد؛ و خداوند اين خبر را به پيامبر صلى الله عليه و آله داد.
آن حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را براى دستگيرى آن زن فرستاد. حضرت در بين راه به ساره رسيد، و آن زن ترسيد و نامه اى كوچك از ميان گيسوانش بيرون آورد و تحويل داد. على عليه السلام نامه را گرفته نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آورد، كه حاطب در آن براى اهل مكه چنين نوشته بود:
محمد با لشكر عظيمى در حال حركت به س-وى شماست . به خدا قسم ، اگر به تنهايى هم به سوى شما آيد حتما خدا او را يارى مى كند و آنچه به او در مورد شما وَعده داده وفا مى كند .
ص: 75
در برخورد با اين غائله پيامبر صلى الله عليه و آله برخورد عبرت آموزى اجرا كرد. آن حضرت دستور داد مردم در مسجد جمع شوند و بر بالاى منبر رفته در حالى كه نامه در دستش بود فرمود: «من از خداوند خواسته ام خبرهاى ما را از قريش پنهان كند. مردى از شما وضعيت ما را براى اهل مكه در نامه اى نوشته است. آن شخص بلند شود تا خداوند او را رسوا نكرده است»!
هيچ كس بلند نشد، و حضرت بار ديگر سخنش را تكرار كرد. اين بار حاطب برخاست و در حالى كه مى لرزيد گفت: «نامه را من نوشتم، و بعد از اسلامم هرگز نفاق نكرده و بعد از يقينم شكى در من رخ نداده است». پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «چرا اين نامه را نوشتى»؟ پاسخ داد:
خانواده من در مكه بودند و من در آنجا آشنايى نداشتم . ترسيدم آنها غالب شوند و خانواده مرا نابود كنند . خواستم با اين كار نيكى به ايشان كنم تا ضررى به خانواده من نرسانند . به خاطر شكّ در دينم اين كار را انجام ندادم .
در حالى كه بايد پيامبر صلى الله عليه و آله مجازات حاطب را تعيين مى كرد، ناگهان عمر بن خطاب بلند شد و فرصت طلبانه گفت: اجازه دهيد من اين منافق را بكشم؟! در واقع كشتن او كار آسان و بدون حملات ميدان جنگ بود، و او مى خواست بدون زحمت سابقه اى براى خود ثبت كند!
حضرت براى آرام كردن اين غائله بى جا فرمود: «او از شركت كنندگان جنگ بدر است. شايد توبه كند و خداوند او را بيامرزد. او را از مسجد بيرون كنيد».
مردم در حالى كه او را مى زدند به بيرون مسجد بردند، و او از روى اميدوارى نگاهى به حضرت كرد تا شايد او را ببخشد. حضرت فرمود: «او را باز گردانيد» و به او فرمود: «تو را بخشيدم، استغفار كن و ديگر چنين كارى انجام مده». اين گونه هم غائله آرام شد و هم خبر به مردم مكه نرسيد، و هم فرصت طلب بر سر جاى خود نشست!
ص: 76
با حل و فصل اين غائله هاى داخلى در مدينه، پيامبر صلى الله عليه و آله در ماه رمضان سال هشتم هجرى همراه ده هزار نفر براى فتح مكه از مدينه خارج شدند.
اما غائله برانگيزان دست بردار نبودند، و گويا دنبال بهانه براى بر هم ريختن نظم لشكر و آرامش جمعيت بودند. بعد از پيمودن مقدارى از مسير پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر جايز نبودن روزه در سفر آب طلبيده روزه خود را افطار كرد، و امر كرد بقيه نيز افطار كنند.
در اين حال خبر رسيد كه عدّه اى افطار نكرده و هنوز روزه هستند! يعنى تقدسى فراتر از پيامبرشان اظهار مى كنند! حضرت فرمود: «اينها معصيت كارند»! يعنى چرا بايد پيرو پيامبر صلى الله عليه و آله نباشند و حتى پيرو خدا نباشند، كه وقتى خدا روزه در سفر را باطل اعلام كرده با جهل خود گمان كنند كه اگر با روزه به جنگ بروند ثواب بيشترى نصيب شان خواهد شد! بدين ترتيب آن حضرت از يك سو مقدس نمايى بى اساس آنان را باطل كرد، و از سوى ديگر بر بازى با احكام خدا خط بطلان كشيد، و بدين ترتيب دو غائله را با هم خاموش كرد.
لشكر اسلام با هدف فتح مكه به حركت ادامه دادند تا به نزديكى مكه رسيدند. عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله كه در مكه بود و هنوز مسلمان نشده بود خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله رساند و مسلمان شد. سپس به مكه بازگشت و ابوسفيان را آورد تا برايش امان نامه بگيرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست فتح مكه با آرامش و گذشت انجام پذيرد، اما گويا عدّه اى به فكر آتش بر پا كردن و غائله برانگيزى بودند. عمر بن خطاب تا چشمش به ابوسفيان افتاد على رغم فرارهايى كه در جنگ با مشركين داشت، اين بار خواست از فرصت استفاده كرده و شجاعتى از خود نشان دهد. لذا فورا به سمت خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله دويد و
ص: 77
گفت: «اين ابوسفيان است كه خدا او را بدون هيچ عهد و پيمانى تسليم ما كرده است. اجازه دهيد تا گردنش را بزنم»!
عباس به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: «من ابوسفيان را امان داده ام». پيامبر صلى الله عليه و آله بدون اعتنا به سخن عمر فرمود: «او را بياوريد»، ابوسفيان داخل شد و با نهايت خوارى در خدمت پيامبر صلى الله عليه و آلهايستاد. حضرت فرمود: «آيا وقت آن نرسيده كه شهادت به يگانگى خداوند و پيامبرى من دهى»؟ ابوسفيان گفت: اگر با اَللّه خداى ديگرى در كار بود روز بدر و اُحد
به فرياد ما مى رسيد! عباس گفت: شهادتين را بگو، كه در غير اين صورت گردنت را قطع مى كنم. ابوسفيان به ناچار در حالى كه زبانش گرفته و صدايش مى لرزيد، شهادتين را گفت. بعد از آن پيامبر صلى الله عليه و آله به عباس كه به مكه باز مى گشت فرمود: به مردم مكه بگو:
هر كس «لا اِلهَ اِلاَّ اللّه ُ وَحدَهُ لا شَريكَ لَهُ وَ اَنَّ مُحَمَّدا رَسولُ اللّه ِ» بگويد و دست از جنگ بردارد در امان است .
هر كس كنار كعبه بنشيند و سلاح خود را بر زمين گذارد در امان است .
هر كس درب خانه اش را ببندد در امان است .
هر كس به خانه ابوسفيان برود در امان است .
اين شيوه يك عفو عمومى بود كه على رغم خواسته هاى درونى بعضى اصحاب، آن فتح عظيم و پايان بت پرستى را در كمال آرامش تحقق بخشيد.
پيامبر صلى الله عليه و آله براى آنكه عظمت لشكر اسلام را به ابوسفيان نشان دهد، دستور داد گروه هاى لشكر با نظام خاصى رژه روند تا او ببيند. سعد بن عباده كه حامل پرچم پيامبر صلى الله عليه و آله بود، وقتى به ابوسفيان رسيد اين شعار را سر داد:
ص: 78
اَليَومُ يَومُ المَلحَمَةِ ، اَل-يَومُ تَستَحِلُّ الحُرمَةَ ، اَليَومُ اَذَلَّ اللّه ُ قُرَيشا . . .
امروز روز جنگ و مشقّت است . امروز حرمت ها شكسته خواهد شد . امروز خداوند قريش را ذليل خواهد نمود .
اى دو قبيله اوس و خزرج ، امروز انتقام خون خود را خواهيد گرفت .
اين غائله جديدى بود كه با حس انتقامجويى يك نفر در حال شكل گرفتن بود. لذا ابوسفيان با شنيدن آن شعار به سرعت خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله رساند و عرض كرد: «آيا نمى شنويد سعد چه مى گويد؟! شما را قسم مى دهم به خانواده خود رحم كنيد. شما كه با خويشاوندان مهربانيد»؟ پيامبر صلى الله عليه و آله براى مهار اين فتنه ابتدا اين شعار را اعلام فرمود:
اَليَومُ يَومُ المَرحَمَةِ ، اَليَومُ اَعَزَّ اللّه ُ فيهِ قُرَيشا .
امروز روز رحمت است . و امروز خداوند قريش را عزيز و بزرگ مى گرداند .
سپس اميرالمؤمنين عليه السلام را فرستاد تا پرچم را از سعد گرفته، با آرامش و مُدارا وارد مكه شوند.
روز بيستم ماه رمضان سال هشتم هجرى لشكر اسلام وارد مكه شد. پيامبر صلى الله عليه و آله براى اطمينان بيشتر و حفظ تاكتيك هاى نظامى، لشكر بزرگ خود را به چهار دسته تقسيم نمود، تا از مواضع مختلف وارد مكه شوند. آن حضرت زبير را از قسمت بالاى مكه اعزام نمود و به او دستور داد پرچمش را در «حَجون» بر پا كند و حركت نكند تا آن حضرت برسد. همچنين خالد را همراه قضاعه و بنوسليم از منطقه «ليط» به پايين مكه فرستاد، و سعد بن عباده را همراه عدّه اى از منطقه «كداء» اعزام نمود.
ص: 79
خودِ پيامبر صلى الله عليه و آله نيز با هيبتى بى نظير در حالى كه عمامه مشكى بر سر مبارك داشت، بعد از ده سال با پيروزى كامل از ناحيه «كداء» وارد مكه شد در حالى كه اين آيه را قرائت مى فرمود: «وَ قُل رَبِّ اَدخِلنى مُدخَلَ صِدقٍ وَ اَخرِجنى مُخرَجَ صِدقٍ وَ اجْعَل لى مِن لَدُنكَ سُلطانا نَصيرا»(1): «بگو: پروردگارا، مرا از درگاه راستى وارد كن و از درگاه راستى خارج فرما، و از سو خود براى من قدرت يارى دهنده اى قرار ده».
با اين برنامه ها همه گذشته پر غائله مشركين زير پاى مسلمان خُرد و نابود شد، و عزت اسلام و سرنگونى كفر خود را نشان داد.
اكنون نوبت تبر زدن بر ريشه غائله ها بود كه چيزى جز بت ها نبودند. براى اين برنامه كه جانِ مشركين بدان وصل بود، پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مسجد الحرام شد و بلافاصله پس از طواف تخريب و شكستن بت ها را آغاز كرد.
آن حضرت وقتى از مقابل تعدادى از بت ها مى گذشت با عصا اشاره كرده آيه شريفه: «وَ قُل جاءَ الحَقُّ وَ زَهَقَ الباطِلَ، اِنَّ الباطِلَ كانَ زَهوقا»(2): «بگو: حق آمد و باطل نابود شد؛ و باطل نابود شدنى بود» را مى خواند، و آن بت ها با رو به زمين مى افتادند. سپس به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «مقدارى سنگريزه به من بده»! آنگاه همان آيه را خواند و سنگ ها را به سمت بقيه بت ها پرتاب نمود، و همگى با صورت بر زمين افتادند. سپس اميرالمؤمنين عليه السلام پا بر دوش مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله نهاد و بالا رفت و بت بزرگ يعنى «هُبل» را از فراز كعبه بر زمين انداخت. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله امر فرمود تا آن را تكه تكه كرده از مسجد بيرون بردند.
ص: 80
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله بلال را مأمور كرد تا سراغ كليددار كعبه رفته كليدِ آن را بياورد، ولى كليددار درب كعبه را بست و بر فراز كعبه خود را محبوس كرد. اميرالمؤمنين عليه السلام بالاى كعبه رفت و دست او را پيچانيد و كليد را از او گرفته آورد و درِ كعبه را باز نمود.
هنگامى كه كليد كعبه در دست مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت، عمر را احضار كرد تا غائله سال گذشته او را درباره آيه «لَتَدخُلُنَّ المَسجِدَ الحَرامَ ...» به او خاطر نشان كند. حضرت به او فرمود: «تو مرا تكذيب كردى و خواب مرا دروغ پنداشتى! اين است تأويل خواب من»، يعنى مى بينى كه امسال وارد مسجد الحرام شديم.
پيامبر صلى الله عليه و آله به همراه عدّه اى وارد كعبه شدند، و به خاطر هجوم جمعيت در را بستند. ديوارهاى داخل كعبه در آن روز پُر از تصاوير پيامبران عليهم السلام، از جمله صورت حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهماالسلام بود. به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله ديوارهاى كعبه را با آب زمزم شستشو داده و تمامى تصاوير را از بين بردند.
بعد از آن به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله همه بت هاى شهر مكه و اطراف آن را شكستند و از بين بردند. بدين صورت هم زمان با اعلان رسمى توحيد و يكتاپرستى، بت ها كه سمبل
شرك و بت پرستى بودند از جاى جاى شهر و اطراف آن برچيده شدند.
پيامبر صلى الله عليه و آله از كعبه بيرون آمد و در چهارچوب دَرِ كعبه ايستاد. مردم منتظر بودند كه پيامبر صلى الله عليه و آله چه رفتارى خواهد كرد با مردم مكه كه بيست سال هر غائله اى از دست شان برمى آمد در مقابل حضرتش بر پا كردند و از هيچ اقدامى كوتاهى نكردند. سكوت عجيبى تمامى مسجد و حتى مكه را فرا گرفته بود. ناگهان پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «درباره من چه مى گوييد و چگونه فكر مى كنيد»؟ يعنى انتظار داريد چگونه با شما برخورد كنم؟
ص: 81
مردم گفتند: جز خوبى و نيكى درباره شما به چيز ديگرى فكر نمى كنيم. شما برادرى كريم و برادر زاده اى كريم هستى، و اكنون بر ما قدرت يافته اى. پيامبر صلى الله عليه و آله كه رَحمَةٌ لِلعالَمين است، آن همه غائله هاى سنگين مشركين و اهل مكه را ناديده گرفت و بر همه آنها قلم عفو كشيد. آن حضرت با اشاره به روزگار تلخ غائله هايشان از روز اول بعثت و در طول 13 سال اقامت در مكه و بعد از هجرت به مدينه، چنين فرمود:
من همان جمله اى را مى گويم كه برادرم يوسف به برادرانش گفت: «لا تَثريبَ عَلَيكُمُ اليَومَ ؛ يَغفِرُ اللّه ُ لَکُم وَ هُوَ اَرحَمُ الرّاحِمينَ»: «امروز بر شما ملامتى نيست ! خداوند شما را مى آمرزد و او اَرحمُ الرّاحمين است» .
براى من قوم بدى بوديد . مرا دروغگو پنداشته و از مكه بيرون كرديد ، و از هيچ اذيتى در حق من دريغ نداشتيد . حتى تا مدينه آمديد و با من نبرد نموديد ، ولى با اين همه من شما را مى بخشم . «اِذهَبوا فَاَنتُمُ الطُّلَقاءُ»: «برويد كه همگى شما آزاد شدگانيد» .
مردم با شنيدن اين مژده بزرگ، گويا از مرگ بازگشتند و جنب و جوشى تازه در آنان پديدار شد، و بدين صورت با آرام ترين شكل ممكن غائله هاى بيست ساله بر عليه خداپرستى به زباله دان تاريخ سپرده شد.
عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله از آن حضرت خواست اضافه بر مسئوليت چاه زمزم و سقاية الحاج، منصب كليددارى كعبه را نيز به او بدهد. اين پيشنهاد بدان معنى بود كه كليد را به كليددار قبلى باز نگرداند. اين تقاضا مى توانست پيامدهاى منفى به دنبال داشته باشد و مسائل جديدى ايجاد كند.
براى ختم اين غائله آيه نازل شد: «اِنَّ اللّه َ يَأمُرُكُم اَن تُؤَدّوا الاَماناتِ اِلى اَهلِها»(1):
ص: 82
«خداوند شما را امر مى كند كه امانت ها را به اهلش باز گردانيد». پيامبر صلى الله عليه و آله با حسن سياست عثمان بن طلحه را كه كليددار قبلى بود طلبيد و كليد كعبه را به او داد. او با مشاهده اين لطف الهى مسلمان شد؛ و اين گونه مسئله درب كعبه با نتيجه بهترى حل شد.
اكنون نوبت آن بود كه براى پيشگيرى از غائله هاى احتمالى، پيامبر صلى الله عليه و آله از مردم مكه قول بگيرد و به اصطلاح با آنان بيعت نمايد و پيمان ببندد. آن حضرت بعد از نماز در مسجد الحرام نشست تا با مردم بيعت كند. ابتدا مردان آمده و با ايشان بيعت كردند كه تا عصر طول كشيد. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله براى بيعت با زنان آماده شد و اين آيه نازل گرديد:
يا اَيُّهَا النَّبىُّ اِذا جاءَكَ المُؤمِناتُ يُبايِعنَكَ عَلى اَن لايُشرِكنَ بِاللّه ِ شَيئا وَ لايَسرِقنَ وَ لايَزنينَ وَ لايَقتُلنَ اَولادَهُنَّ وَ لايَأتينَ بِبُهتانٍ يَفتَرينَهُ بَينَ اَيديهِنَّ وَ اَرجُلِهِنَّ وَ لايَعصينَكَ فى مَعروفٍ فَبايِعهُنَّ وَ اسْتَغفِر لَهُنَّ اللّه َ اِنَّ اللّه َ غَفورٌ رَحيمٌ .(1)
اى پيامبر ، هنگامى كه زنان مؤمنه براى بيعت نزد تو آيند بر اينكه براى خدا شريك قرار ندهند ، دزدى و زنا نكنند ، فرزندان خود را نكشند و فرزند ديگران را به شوهر خود نسبت ندهند ، و با تو در هيچ امر معروفى مخالفت نكنند ، پس با آنها بيعت كن ؛ و از خدا براى آنان طلب آمرزش نما كه خداوند آمرزنده و مهربان است .
ص: 83
زنان گفتند: چگونه با شما بيعت كنيم؟ حضرت فرمود: «من دست زنان نامحرم را لمس نمى كنم». آنگاه حضرت ظرفى طلبيد و مقدارى عطر و آب در آن ريخت، و دست مبارك خود را در ميان ظرف برد و بيرون آورد. سپس به زنان فرمود: «شما نيز دست هاي تان را در آب اين ظرف قرار دهيد و بيرون آوريد»، و اين گونه با آنان بيعت نمود.
اين بيعت مردان و زنان در واقع التزام آنان به اسلام و سدّى در مقابل هر گونه فتنه گرى بود، و هر گونه تخلفى از آن مجازات رسمى و قانونى را در پى داشت. نتيجه چنين پيمانى استقرار و استحكام آن فتح عظيم و خفه كردن انواع غائله هاى احتمالى در
نطفه بود، كه در مراحل بعد نتايج خود را نشان داد.
در ايام فتح مكه، پيامبر صلى الله عليه و آله خالد بن وليد را به فرماندهى گروهِ سيصد و پنجاه نفرى به قبيله بنى جُذَيمه براى دعوتشان به اسلام فرستاد، و به او امر نمود كه جنگ و خونريزى نكند.
هنگامى كه خالد به قبيله بنى جُذَيمه رسيد همه آنها مسلّح شده بودند. اما با اعتماد به درخواست صلح آميز خالد اسلحه ها را بر زمين گذاشتند. خالد بر خلاف دستور صريح پيامبر صلى الله عليه و آله فرمان داد تا دست مردان قبيله را از پشت ببندند! سپس خالد به هر كدام از مسلمين يك يا دو نفر از آنها را تحويل داد. فقط هنگام نماز دستانشان را باز مى كردند تا نماز بخوانند و دوباره مى بستند.
در تاريكى سَحَر ناگهان خالد دستور داد هر كس اسيرش را بكشد. قبيله بنو سُليم اُسرايى كه نزدشان بود به قتل رساندند، اما مهاجرين و انصار به خاطر امر رسول اللّه صلى الله عليه و آله با دستور خالد مخالفت كردند و اُسرا را آزاد نمودند و به آنان گفتند: فرار كنيد. در نتيجه اين فرمان خالد تعداد زيادى از بنى جذيمه كشته شدند، و هنوز مسائل فتح مكه به پايان نرسيده غائله جديدى بپا شد.
ص: 84
هنگامى كه خبر جنايت و خيانت خالد به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد بسيار ناراحت شد و دستانش را بالا بُرد و فرمود: «بار الها، از كارى كه خالد انجام داده به سوى تو بيزارى مى جويم». آنگاه پول زيادى به اميرالمؤمنين عليه السلام داد تا نزد بنى جذيمه برود و ديه خون ها و خسارت جنگى آنها را بپردازد.
اميرالمؤمنين عليه السلام به آنجا آمد و ديه عدّه بسيارى از مقتولين را پرداخت. از آنجا كه پول كم آمد ابورافع را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله فرستاد و مقدارى ديگر درخواست كرد؛ و با رسيدن پول ديه بقيه را هم پرداخت كرد. حتّى قيمت ظرف هاى چوبى كه سگان قبيله از آن آب مى خوردند و توسط لشكر خالد شكسته بود را نيز پرداخت. سپس مقدارى از پول باقى ماند، كه اميرالمؤمنين عليه السلام آن را هم به آنها داد و فرمود: «اين پول را به شما دادم براى آنكه شايد بر شما ضررهايى وارد شده و ندانيد».
بدين صورت غائله اى كه عمدا به دست خالد ايجاد شده بود و حيثيت اسلام و مسلمين را زير سؤال مى برد، با تدبير حكيمانه پيامبر صلى الله عليه و آله و دستان پر بركت اميرالمؤمنين عليه السلام حل و فصل شد و رضايت آن قبيله جلب شد، و آثار سوء آن محو گرديد.
غائله 7 : جنگ حُنَين(1)
جنگ حنين از آنجا آغاز شد كه دو طايفه هوازن و ثقيف در طائف با يكديگر بر عليه پيامبر صلى الله عليه و آله پيمان بستند، و بعد از فتح مكه غائله اى ديگر به پا كردند و به جنگ آن حضرت آمدند. پيامبر صلى الله عليه و آله در مقابله با اين غائله لشكر دوازده هزار نفرى آماده كرد و به جنگ آنان رفت.
ص: 85
با شروع جنگ در درّه حنين غائله ديگرى پيش آمد، و آن فرار مسلمانان و تنها گذاشتن آن حضرت بين دشمنان بود. وقتى مسلمين به محاصره مشركين درآمدند پا به فرار گذاشتند، و فقط ده نفر كنار پيامبر صلى الله عليه و آله ماندند كه از جان حضرت دفاع مى كردند. اميرالمؤمنين عليه السلام از همه بيشتر دفاع مى كرد، تا آنكه چهل نفر را به خاك هلاكت انداخت. در آن شرايط پيامبر صلى الله عليه و آله سوار بر اَستَر خود شمشير كشيده مى جنگيد.
در اين حال پيامبر صلى الله عليه و آله مشتى از خاك برداشت و به سوى كفار پرتاب كرد، و به معجزه الهى آنان از اطراف حضرت فرار كردند. با ختم اين غائله بار ديگر مسلمانان از هر سو بازگشتند.
در اين هنگام مسلمانان مردى به نام «ابن الاَكوَع» را كه براى دشمن جاسوسى مى كرد اسير گرفته آوردند. عمر بن خطاب با ديدن او به يكى انصار گفت: «اين همان دشمن خداست كه بر عليه ما جاسوسى مى كرد. اكنون كه اسير شده او را به قتل برسان». او هم گردن ابن الاكوع را زد و دوباره غائله اى از درون به پا شد.
اين خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و حضرت ناراحت شد و فرمود: «مگر به شما دستور نداده بودم اسيرى را نكشيد»؟ اين غائله هنگامى بالا گرفت كه انصار يك اسير ديگر را هم كشتند. با اين خبر پيامبر صلى الله عليه و آله غضب كرد و سراغ انصار فرستاد كه چرا اسير را كشتيد در حالى كه پيام من برايتان آمد كه اسيرى را نكشيد؟ گفتند: ما به دستور عمر كشتيم. پيامبر صلى الله عليه و آله از او روى گرداند، تا آنكه عدّه اى وساطت كردند و حضرت او را بخشيد.
ص: 86
غائله 8 : جنگ تبوك(1)
در اواسط سال نهم هجرى اخبارى رسيد كه پادشاه روم به منطقه شام آمده و روميان با لشكرى عظيم آماده حمله به مسلمانان هستند. در واقع با پايان غائله هاى بت پرستان مكه در جنوب مدينه، اين بار غائله مسيحيان از سمت شمال اسلام را تهديد مى كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله اعلان عمومى داد و حتى از اهل مكه و اطراف آن نيز دعوت كرد، و بالاخره با لشكر بيست و پنج هزار نفرى به سمت تبوك كه مرز روميان بود حركت كردند.
منافقين كه در سال هاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله غائله ها را لحظه اى به پا مى كردند و يك فتنه تمام نشده ديگرى را آغاز مى نمودند، در جنگ تبوك نيز دست به دست هم داده تبليغ بر ضد دستور آن حضرت را با شدت تمام آغاز كردند. خداوند حال منافقين را چنين بيان كرده است: «يَحذَرُ المُنافِقونَ اَن تُنَزَّلَ عَلَيهِم سورَةٌ تُنَبِّئُهُم بِما فى قُلوبِهِم قُلِ اسْتَهزِؤوا اِنَّ اللّه َ مُخرِجٌ ما تَحذَرونَ»(2): «منافقين مى ترسند از اينكه سوره اى بر عليه آنان نازل شود كه از آنچه در قلوبشان است خبر دهد. بگو مسخره كنيد كه خداوند آنچه را مى ترسيد علنى خواهد كرد».
از يك سو هراس در دل مردم انداختند كه مقابله با قيصر روم سخت است و او با لشكرى مجهز و عظيم مى آيد. از سوى ديگر فصل رسيدن محصولات كشاورزى را مهم جلوه دادند كه اگر مردم به جنگ بروند محصولات چيده نشده و ضايع مى شوند. از جهت ديگر شدت گرما را به مردم تلقين مى كردند.
ص: 87
اين تحركات منافقين باعث شد مردم با تعلل و سستى و تأخير آماده جنگ شوند و حركت لشكر را به تأخير اندازند و حتى عدّه اى نيايند، تا آنجا كه درباره آنان آيه نازل شد: «فَرِحَ المُخَلَّفونَ بِمَقعَدِهِم خِلافَ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله»(1): «كسانى كه جا ماندند خوشحال شدند از اينكه بر خلاف امر پيامبر صلى الله عليه و آله در خانه نشستند ...».
در اين جنگ غائله سازى منافقين به قدرى واضح بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى حفظ مدينه از آشوبِ آنان نتوانست شهر را بى سرپرست بگذارد. اين بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام را به عنوان جانشين خود در شهر منصوب كرد و با خود همراه نكرد و فرمود: «اِنَّ المَدينَةَ لاتُصلِحُ اِلاّ بى اَو بِكَ»: «مدينه جز با من و تو به سلامتى و صلاح نمى رسد»!
منافقين كه از يك سو دنبال بهانه بودند و از سوى ديگر حضور على عليه السلام را مانع غائله هايشان مى دانستند، بار ديگر دست به دامان شايعه و تمسخر شدند. آنان از سه جهت بَلوى به پا كردند: از يك سو شايع كردند كه چون آن حضرت على عليه السلام را دوست نداشته با خود نبرده است. از سوى ديگر شايع كردند كه براى حفظ جان على عليه السلام او را نبرده است. از جهت ديگر شايع كردند كه به خاطر مبارك نبودن قدم على عليه السلام او را نبرده تا شكست نخورد!
براى خاموش كردن اين غائله ها اميرالمؤمنين عليه السلام مجبور شد از مدينه حركت كند و در بين راه خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله برساند و گزارش فتنه گران را بدهد، تا پاسخ لازم را از خود آن حضرت بشنوند.
ص: 88
پيامبر صلى الله عليه و آله با مشاهده اميرالمؤمنين عليه السلام كه از مدينه خارج شده و همراه عدّه اى خود را به لشكر رسانده بود و شنيدن شايعات منافقين فرمود: «اَنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى حينَ خَلَّفَهُ فى قَومِهِ»: «تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى هستى آنگاه كه او را جانشين خود در قومش قرار داد». با اين برخورد غائله منافقين خنثى شد و اميرالمؤمنين عليه السلام به مدينه بازگشت.
هنگام بازگشت اميرالمؤمنين عليه السلام به مدينه از خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله، غائله جديدى از سوى منافقين طراحى شد. 10 نفر از سردمداران منافقين با همدستى 24 نفر ديگر بر سر راه آن حضرت گودالى كندند و روى آن را پوشاندند، تا حضرت در آن بيفتد و سپس او را سنگ باران كنند و بكشند!
وقتى حضرت به آنجا رسيد اسب آن حضرت توقف كرد و با معجزه به سخن درآمد و خبر از نقشه آنان داد و تك تك توطئه كنندگان را نام برد. اميرالمؤمنين عليه السلام دستور داد آن محل را شكافتند و حفره اى نمايان شد و منافقين نزد همه مردم مفتضح شدند و غائله آنان خنثى گرديد.
ماجراى جنگ تبوك با رايزنى ها و استقبال پيامبر صلى الله عليه و آله از نمايندگان قيصر به مصالحه انجاميد و در ماه رمضان بدون درگيرى بازگشتند. اما منافقين همچنان در صدد غائله اى ديگر بودند.
هنگام بازگشتِ پيامبر صلى الله عليه و آله از جنگ تبوك در قله كوه بلندى كه بر سر راه آن حضرت بود، منافقين نقشه قتل شبانه پيامبر صلى الله عليه و آله را به دست يك گروه دوازده نفرى طراحى كردند، كه با رَماندن شتر حضرت و حمله مستقيم آن حضرت را بكشند. آنان عبارت
ص: 89
بودند از : ابوبكر، عمر، ابوعبيده جراح، سالم مولى ابى حذيفه، خالد بن وليد، مغيرة بن شعبة، عثمان، معاويه، طلحه، سعد بن ابى وقاص، عبد الرحمن بن عوف، ابوموسى اشعرى.
خداوند نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را به آن حضرت خبر داد، و آن حضرت در كمال آمادگى منتظر اجراى آن ماند. به محض اجراى نقشه و رها كردن تخته سنگ ها و ظرف هاى پر از شن از سوى منافقين، آن حضرت شتر را متوقف كرد و خطر رفع شد.
سپس حضرت آن منافقين را به اسم صدا زد، و عمار و حذيفه كه همراه آن حضرت بودند آنان را فرارى دادند. آنان سوار مركب هاى خود شده در تاريكى شب منتظر شدند تا پس از رفتن پيامبر صلى الله عليه و آله حركت كنند.
عمار و حذيفه به دستور حضرت به سوى آنان بازگشته مركب هاى آنان را رمانيدند. در نتيجه از بالاى مركب ها سقوط كردند، و برخى دستشان و بعضى ديگر پايشان شكست و مجروح شدند، به گونه اى كه آثار آن تا مدت ها پس از معالجه باقى مانده بود؛ و اين گونه غائله عظيم ديگرى خنثى شد كه طراحى آن به دست به ظاهر مسلمانانِ منافق بود!
ص: 90
در كنار غائله هاى جاهلانه و كوچك مشركين و كفار در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله، و اضافه بر غائله هاى سنگين آنان در جنگ ها، در همه وقايع مهم اسلام تخريب و فتنه گرى منافقين
خود را نشان داده و در كمتر موردى دست از غائله سازى و بر هم ريختن برنامه هاى آن حضرت برداشته اند.
از بين وقايع متعدد اسلام 13 مورد مهم انتخاب شده، كه در آنها غائله هاى سنگينى از سوى منافقين به پيامبر صلى الله عليه و آله تحميل شد؛ و حضرت با ظرافت كامل آنها را خنثى كرد تا هدف خود را به نتيجه نهايى برساند. اين موارد كه فقط قسمت غائله آنها آورده شده، عبارتند از : معراج، ازدواج با حضرت خديجه عليهاالسلام، ولادت حضرت زهرا عليهاالسلام، محاصره در شعب ابوطالب عليه السلام، هجرت به حبشه، وفات حضرت ابوطالب و حضرت خديجه عليهماالسلام، ليلة المبيت، ازدواج حضرت فاطمه عليهاالسلام، سنگ زدن در طائف، سد ابواب، بخشش فدك، حُلّه هاى يمن، حج تَمتُّع، نقشه قتل حضرت با ذراع مسموم.
غائله 1 : در ماجراى معراج(1)
در ماه رمضان سال سوم هجرى سفر آسمانى پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى معراج اتفاق افتاد؛ كه آن حضرت در يك شب به معجزه از مكه تا بيت المقدس آمد و از آنجا به آسمان
ص: 91
رفت و از هفت آسمان و بهشت و جهنم ديدار كرد. آنگاه فراتر از آنها تا سدرة المنتهى رفت و از حجاب ها گذشت تا به لوح و قلم و عرش رسيد، و در آخرين مرحله به قاب قوسين رسيد. آن حضرت همان شب از آسمان به مكه بازگشت تا خبر آن را به مردم اعلام كند.
بازگو كردن اين واقعه براى مردم، آن هم در سال هاى نخستين بعثت كه هنوز اصل رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله مورد قبول اكثريت مردم واقع نشده بود بسيار سنگين مى نمود و انتظار غائله هايى از سوى مشركين مى رفت، به خصوص آنكه هيچكس در اين سفر همراه حضرت نبود تا به عنوان شاهد آن را تأييد كند.
صبح روز بعد پيامبر صلى الله عليه و آله رو به مردمِ حاضر در مسجد الحرام كرد و فرمود: من امشب سفرى داشتم! گفتند: به كجا؟ فرمود: بيت المقدس! گفتند: شب تا بيت المقدس رفته اى و صبح هنگام نزد ما هستى؟!! فرمود: آرى!
با شنيدن اين خبر حاضرين ناباورانه چنين سفرى را بعيد دانستند و غائله آغاز شد. عدّه اى از آنان براى مسخره حضرت سوت زدند و عدّه اى كف زدند و عدّه اى از تعجب دست بر سر گذاشتند.
به دنبال اين برخورد، خبر آن حضرت به سرعت در شهر مكه پخش شد و همه مردم براى به دست آوردن اخبار كامل تر از جاى جاى شهر به مسجد الحرام آمدند. اين گونه بود كه غائله بالا گرفت، كه البته پيامبر صلى الله عليه و آله هم منتظر همين بود! با اجتماع مردم حضرت رو به آنان كرد و فرمود:
ص: 92
خداوند تبارك و تعالى امشب مرا از مسجد الحرام تا مسجد الاقصى برد ، و محراب ها و آثار انبيا را در آنجا نشانم داد . من سوار بُراق شدم و افسار آن در دست جبرئيل بود . بُراق چهارپايى است كه از الاغ بزرگ تر و از قاطر كوچكتر است و هر گام آن به اندازه اى است كه چشم كار كند .
از آنجا من به آسمان رفتم و با انبيا و مرسلين و ملائكه نماز جماعت خواندم ، و بهشت و جهنم و آنچه در آن هاست ديدم و بر همه ملكوت اطلاع يافتم .
با شنيدن خبر معراج از پيامبر صلى الله عليه و آله غوغايى بين مردم پديدار شد و انكار اوليه شدت بيشترى گرفت، تا آنجا كه به حضرت گفتند: «يا محمد، از سوى تو دروغى پس از دروغى به ما مى رسد!! اگر از آنچه مى گويى و ادعا مى كنى دست برندارى تو را به بدترين شكل مى كُشيم»! پيامبر صلى الله عليه و آله كه بيش از اين نمى توانست براى آن مردم توضيح دهد، براى فرو نشاندن غائله فرمود:
اى مردم ، من براي تان خير را آورده ام اگر قبول كنيد ، و اگر نمى پذيريد باز گرديد و منتظر بمانيد . من درباره شما منتظر گرفتاريتان هستم بيش از آنچه شما درباره من انتظار داريد ، و اميدوارم در شما ببينم آنچه از خدا اميد دارم ، و به زودى خواهيد دانست .
با انتشار خبر معراج برخوردهاى مردم با آن بسيار متفاوت بود. از يك سو ادعاى حضرت فراتر از معجزه هاى قبلى بود و مسائل مربوط به عالم بالا را در خود داشت. از سوى ديگر صداقت و امين بودن پيامبر صلى الله عليه و آله در بين مردم حكم مى كرد كه ادعا به اين بزرگى نمى تواند بى اساس باشد! از نگاه ديگر در صدد يافتن راه هايى براى امتحان صحت اين ادعاى حضرت بودند. اين بود كه لحظه به لحظه غائله شعله ورتر مى شد.
ص: 93
عدّه اى گفتند: «ما محمد را در آنچه مى گويد تصديق نمى كنيم». مُطعِم بن عُدَىّ گفت: «تو گمان مى كنى راهِ دو ماهه را در ساعات كوتاهى رفته اى؟ من شهادت مى دهم كه تو دروغگويى»!! جُبَير بن مُطعِم گفت: «يا محمد، اگر مانند سابق شخصيتى داشتى، در بين ما اين سخنان را بر زبان جارى نمى كردى»!
قُرطَة بن عَبد عَمرو گفت: «واى بر من كه چوب خشكى نشده ام با اين ادعاى تو كه يك شبه تا بيت المقدس رفته و باز گشته باشى»!! عدّه اى از مشركين گفتند: «بنگريد كه ابن ابى كبشه (يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله) خيال مى كند امشب تا بيت المقدس رفته است»!! ابوجهل گفت:
از آنچه محمد مى گويد تعجب نمى كنيد ؟ او گمان مى كند ديشب به بيت المقدس رفته و صبح نزد ما بازگشته ، در حالى كه هر يك از ما براى طى اين مسير بايد با مركبش يك ماه برود و يك ماه برگردد . اين مسيرِ دو ماه است كه در يك شب طى شده است ! !
طرز تفكرهاى مختلفى در برخورد با مسئله معراج وجود داشت و غائله ها هم از همين جا نشأت مى گرفت. بعضى با روحيه جاهلى فقط در صدد انكار بودند و دريچه مغزشان را به روى هر حقيقت احتمالى بسته بودند، اما بعضى در اوج تعجب مى خواستند بدانند چگونه ممكن است چنين ادعايى حقيقت داشته باشد؟
عمومى شدن مسئله باعث شد تمسخرهاى ابوجهل رنگ ببازد و ابوسفيان مجبور شود از حضرت دليل طلب كند. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز منتظر همين بود و در پاسخ او مطالبى براى اثبات ادعاى خويش بيان فرمود، و خصوصياتى از بيت المقدس و خبرهايى از وقايع آن شب بيان فرمود كه در روزهاى بعد صحت آن خبرها ثابت شد. اين گونه بود كه آنان پذيرفتند و به حقانيت معراج اذعان نمودند، و حضرت با دليل و برهان غائله هاى مربوط به معراج را پايان داد.
ص: 94
غائله 2 : در ازدواج پيامبر صلى الله عليه و آله با حضرت خديجه عليهاالسلام(1)
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از سفر تجارى براى حضرت خديجه عليهاالسلام بازگشت، آن بانو شخصا پيشنهاد ازدواج به آن حضرت را داد، و پس از مقدماتى اين ازدواج سر گرفت.
از آنجا كه حضرت خديجه عليهاالسلام هم شخصيت اجتماعى مهمى داشت و هم صاحب عظيم ترين ثروت منطقه خود بود، بسيارى از پادشاهان و اميران مناطق به خواستگارى او آمده بودند و او قبول نكرده بود.
اكنون مردم مكه با تفكر جاهلى خود انتظار چنين ازدواجى را نداشتند، كه خديجه عليهاالسلام به جاى آن همه پيشنهادِ ازدواج از سوى صاحبان مقام در دنياى آن روز، همه را رها كند و با كسى ازدواج كند كه از يك سو يتيم و فقير است و از سوى ديگر دشمن اصلى آن بت پرستان به شمار مى آيد. اين بود كه با حربه زبان شيوه ملامت را به كار گرفتند و رو در روى خديجه عليهاالسلام و پشت سرش آن حضرت را سرزنش كردند.
وقتى خبرِ سخنان مردم به خديجه عليهاالسلام رسيد، براى ختم اين غائله همسران آنان را دعوت كرد و چنين گفت:
اى بانوان ، شنيده ام كه همسران شما درباره ازدواج من با محمد سخنانى مى گويند . من از شما مى پرسم آيا در ميان شما مانند محمد هست ؟ آيا در مكه همانند جمال و كمال و فضيلت و اخلاق او هست ؟
من با او ازدواج كردم به خاطر آنچه درباره او ديدم و شنيدم كه هيچ كس مانند آن را نديده و نشنيده است .
ص: 95
با اتمام حجت خديجه عليهاالسلام، هيچ يك از آنان سخنى نگفت و با سكوت برخاستند و رفتند، و در واقع غائله سازى آنان كوچك ترين تأثيرى در ازدواج حضرت خديجه عليهاالسلام با پيامبر صلى الله عليه و آله نداشت.
غائله 3 : در ولادت حضرت زهرا عليهاالسلام(1)
روزهاى باردارى خديجه عليهاالسلام با صداى تسبيح و تحميد و تهليلِ فرزندش فاطمه عليهاالسلام مى گذشت. هنوز غائله دورى زنان مكه از بانو ادامه داشت تا آنكه هنگام به دنيا آمدن نوزاد رسيد.
حضرت خديجه عليهاالسلام چاره اى نداشت جز آنكه در شرايط خطرناكِ وضع حمل زنان قريش و خويشاوندان را براى كمك فراخواند، اما هيچ يك از آنان نپذيرفت و نيامد! اين بار از سرِ اضطرار سراغ قابله هايى از قريش فرستاد و پيام داد كه نزد من بياييد چرا كه موقعيتى كه زنان به حضور زنان نياز دارند براى من نزديك شده است.
شدت غائله آنجا بود كه همه از يكديگر حساب مى بردند و مى ترسيدند، و حتى اگر مايل بودند جرئت كمك نداشتند. اين بود كه قابله ها نيز در جواب گفتند: «تو با ما مخالفت كردى و سخن ما را قبول نكردى و با محمدِ يتيم و فقير ازدواج كردى. اكنون كه احتياج به كمك دارى نزد تو نخواهيم آمد»!
پيامبر صلى الله عليه و آله كه شدت حال حضرت خديجه عليهاالسلام و نياز او را در چنين موقعيتى متوجه
ص: 96
بود و از رفتار زنان قريش نيز مطلع شد، با خبرى از سوى خداوند نزد همسرش آمد و حسرت ديدن سختى بر حضرت خديجه عليهاالسلام را بر دل زنان مكه گذاشت و خطاب به همسرش فرمود: «اى خديجه، هر چند زنان مكه از تو دورى گزيده اند، اما امروز بانوانى با عطرى خوشبو نزد تو مى آيند»! ناگهان چهار بانوى نورانى وارد شدند و يكى از آنان گفت:
اى خديجه ، محزون مباش كه ما فرستادگان پروردگارت به سوى تو هستيم . ما خواهران تو هستيم: من ساره و اين آسيه بنت مزاحم . . . و اين مريم بنت عمران و اين كلثوم خواهر موسى بن عمران است . خداوند ما را نزد تو فرستاده تا در هنگامى كه زنان به زنان احتياج دارند در كنارت باشيم !
و اين گونه به دور از دست هاى ناپاك مشركين حضرت سيدة النساء فاطمة الزهراء عليهاالسلام قدم بر چشمان مردم جهان نهاد و دنيا را با وجود خود نورانى كرد. در حقيقت خداوند نقشه هاى زنان مشرك مكه را در خطرناكترين شرايط بى اثر كرد، و بانوانى را از غيب به كمك حضرت خديجه عليهاالسلام فرستاد و آن همه غائله را در يك لحظه خنثى نمود.
غائله 4 : محاصره بنى هاشم در شعب ابوطالب عليه السلام(1)
وقتى انواع غائله هاى مشركين مكه بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله بى اثر ماند، آخرين غائله آنان اين بود كه رؤساى چهل قبيله اصلى قريش جمع شدند و بين خود پيمانى را بر ضد بنى هاشم امضا كردند و آن را پيچيده در كعبه آويختند. خلاصه پيمان چنين بود:
تا زمانى كه حضرت ابوطالب عليه السلام پيامبر صلى الله عليه و آله را تحويل آنان ندهد تا او را بكشند ، ارتباط با بنى هاشم را به طور كلى قطع كنند و با آنان جمع نشوند و
ص: 97
سخن نگويند و با آنان معامله نكنند و ازدواج ننمايند و همه مردم را از ارتباط با ايشان منع نمايند ؛ و اگر كسى به آنان غذا يا هر كمك ديگرى برساند خانه اش را خراب كنند . به خود نيز اجازه دادند به هر راهى توانستند پيامبر صلى الله عليه و آله را به قتل برسانند .
اين شديدترين و خطرناك ترين غائله اى بود كه با يكپارچگى همه دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله در مقابل آن حضرت شكل گرفت.
در مقابله با اين غائله عظيم كه طى آن حضرت ابوطالب عليه السلام بر جان پيامبر صلى الله عليه و آله ترسيد، همه بنى هاشم را به دَرّه اى برد كه متعلق به خودشان بود و «شِعب ابوطالب عليه السلام» نام داشت، تا با مواظبتِ كامل از ورود و خروج افراد به آنجا از جان پيامبر صلى الله عليه و آله محافظت كند. حضرت ابوطالب عليه السلام هر شب جاى خواب پيامبر صلى الله عليه و آله را چند بار تغيير مى داد و شخصا از آن حضرت مواظبت مى كرد، تا او را از شرّ اين غائله وحشت بار در امان نگه دارد.
يكى از خصوصيات اين غائله قريش استمرار آن بود كه چهار سال طول كشيد، و ادامه آن روز به روز شرايط را بر بنى هاشم سخت تر و پيچيده تر مى كرد. آنان فقط در ايام عمره در ماه رجب و ايام حج در ذى الحجه مى توانستند اجناس لازم را بخرند و ذخيره كنند. بقيه لوازم زندگى را دور از چشم قريش با قيمت سنگين تهيه مى كردند و مخفيانه وارد شعب مى نمودند.
در واقع مقاومت در برابر اين غائله به بركت اموال حضرت خديجه عليهاالسلام بود كه در همه آن چهار سال توانستند دوام بياورند، و گرانى اموالى كه مى خريدند آنان را از پاى در نياوَرَد و منجر به گرسنگى و بيمارى نشود.
ص: 98
نجات از غائله محاصره در شعب ابوطالب عليه السلام زمانى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله از طرف خدا به ابوطالب عليه السلام خبر داد كه موريانه نوشته هاى آن پيمان نامه را در كعبه خورده و محو كرده، به جز جاهايى كه نام خداوند بوده است!
وقتى ابوطالب عليه السلام اين خبر را براى قريش آورد، سراغ پيمان نامه در كعبه رفتند و آن را باز كردند و صدق خبر پيامبر صلى الله عليه و آله را ديدند. آنجا بود كه با مشاهده معجزه الهى در برابر حقانيت آن حضرت سر تسليم فرود آوردند و يك باره تصميم چهار ساله خود را شكستند و به محاصره بنى هاشم خاتمه دادند. همچنين دست از اصرار خود بر قتل پيامبر صلى الله عليه و آله برداشتند، و آن غائله عظيم پس از چهار سال با پيروزى آن حضرت پايان يافت.
غائله 5 : در هجرت به حبشه(1)
فشار اجتماعى و اقتصادى بر مسلمانان در اثر محاصره قريش، باعث شد عدّه اى از آنان تصميم بر هجرت به سوى حبشه بگيرند و به نجاشى پادشاه آنجا پناهنده شوند. با هجرت آنان نجاشى پناهشان داد و ساكن آن ديار شدند.
پس از مهاجرت آن گروه از مسلمانان به حبشه، مشركين قريش غائله ديگرى به پا كردند. آنان به جاى اينكه احساس كنند از مسئله مسلمانان راحت شده اند و از مهاجرت آنان خرسند باشند، به فكر باز گرداندن آنان افتادند.
براى اين هدف عدّه اى از آنان به رياست عمروعاص راهى حبشه شدند تا از نجاشى بخواهند آنان را باز گرداند. نجاشى سخن آنان را نپذيرفت و سيلى محكمى بر
ص: 99
گوش عمروعاص نواخت و هداياى آنان را باز گرداند، اما جعفر بن ابى طالب و اصحابش را در پناه خود نگه داشت و آنان را اكرام نمود. اين گونه بود كه اين فتنه آنان بر عليه پيامبر صلى الله عليه و آله نيز خنثى شد.
نجاشى مسلمان شد و هدايايى براى پيامبر صلى الله عليه و آله فرستاد، و پس از سال ها در حبشه از دنيا رفت و جبرئيل خبر آن را به پيامبر صلى الله عليه و آله داد. به معجزه حضرت پرده از چشم مردم كنار رفت و جنازه نجاشى را در حبشه روى زمين ديدند، و پيامبر صلى الله عليه و آله همراه مردم از مدينه بر جنازه او نماز خواندند.
اينجا بود كه منافقين غائله جديدى را تدارك ديدند و گفتند: «او را ببينيد كه بر يك مسيحى حَبَشى نماز مى خواند، در حالى كه نه او را ديده و نه بر دين اوست»!
با اينكه منافقين خبر داشتند كه نجاشى مسلمان شده و معجزه پيامبر صلى الله عليه و آله در مشاهده جنازه او در حبشه را هم ناظر بودند، اما دست از فتنه گرى برنداشتند. اينجا بود كه خداوند با آيه قرآن پاسخ آنان را چنين داد:
وَ اِن مِن اَهلِ الكِتابِ اِلاّ لَ-يُؤمِنَنَّ بِهِ قَبلَ مَوتِهِ وَ يَومَ القيامَةِ يَكونُ عَلَيهِم شَهيدا .(1)
كسى از اهل كتاب نيست مگر آنكه قبل از مرگش به او ايمان مى آورد و روز قيامت بر آنان شاهد خواهد بود .
ص: 100
غائله 6 : سنگ زدن در طائف(1)
بعد از حضرت ابوطالب و حضرت خديجه عليهماالسلام غائله ها بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله بيشتر شد، چرا كه آن حضرت دو حامى خود را از دست داده و جرئت دشمنان بر حضرت بيشتر
شده بود.
آن حضرت در چنين شرايطى براى دعوت به اسلام تنها به شهر طائف رفت و آنان را دعوت فرمود. اهل طائف حضرت را مورد سب و شتم قرار دادند و مسخره كردند و بر سر او فرياد زدند، تا آنجا كه به آن حضرت حمله ور شدند.
آن حضرت مجبور به فرار شد، اما به دنبالش آمدند و سنگ بر پاى مباركش زدند و پاى حضرت را خون آلود كردند و آن حضرت را بيرون نمودند؛ و اين گونه كمى قبل از هجرت به مدينه در اوج بى پناهى غائله اى ديگر براى حضرتش ايجاد كردند.
غائله 7 : در ليلة المبيت(2)
هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه بعد از حضرت ابوطالب و حضرت خديجه عليهماالسلام بود، چرا كه آن دو بزرگوار با شخصيت و اموال شان حامى و پشتيبان پيامبر صلى الله عليه و آله بودند.
در سال 13 هجرى پس از وفات ابوطالب و خديجه عليهماالسلام به فاصله پنج روز غائله هاى قريش بر عليه پيامبر صلى الله عليه و آله بالا گرفت، چرا كه حضرت ابوطالب عليه السلام مدافع آن حضرت بود. براى مقابله با اين خطرات جدىِ مشركين و جبران فقدانِ ابوطالب عليه السلام، پيامبر صلى الله عليه و آله در ايام حج و عمره از رؤساى قبائل كمك و پناه مى خواست و مى فرمود:
ص: 101
اِنَّما اُريدُ اَن تُحرِزونى مِمّا يُرادُ بى مِنَ القَتلِ حَتّى اُبَلِّغَ رِسالاتِ رَبّى .
از شما مى خواهم مرا از آنچه نسبت به من قصد دارند كه قتل است ، حفظ كنيد تا من رسالت هاى پروردگارم را برسانم .
وقتى مشكل سازى هاى قريش زياد شد و عرصه بر پيامبر صلى الله عليه و آله تنگ گرديد خطاب آمد: «اُخرُج مِن مَكَّةَ فَلَيسَ لَكَ بِها ناصِرٌ»: «از مكه خارج شو كه ديگر در اينجا كمكى ندارى»! و اين دستور هجرت به مدينه بود.
با خالى شدن صحنه از حمايت حضرت ابوطالب عليه السلام، كار به آنجا رسيد كه مشركين قريش در دار الندوة جمع شدند و تصميم نهايى را گرفتند. آخرين نقشه آنان اين بود كه از هر طايفه قريش يك نفر داوطلب شود و همگى شبانه به خانه پيامبر صلى الله عليه و آله حمله كنند، و در حالى كه حضرت در خواب است او را به قتل برسانند. آنگاه به خاطر شركت طوايف مختلف قريش قاتل حضرت شناخته نشود، و نهايتا ديه آن حضرت بين قبايل تقسيم گردد و مسئله ختم شود!
جبرئيل نازل شد و خبر حمله و ساعت و عدّه آنان را به پيامبر صلى الله عليه و آله اطلاع داد، و آن حضرت مأمور شد از مكه به مدينه هجرت كند.
از آنجا كه نبايد قريش از اين برنامه اطلاع مى يافتند پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را فراخواند و فرمود: «خداوند به من دستور داده كه به تو بگويم در جاى من بخوابى تا با حضور تو در بسترم سراغ من نيايند. تو چه مى گويى و چه خواهى كرد»؟ عرض كرد: با خوابيدن من به جاى شما جان تان سلامت مى ماند؟! فرمود: آرى. اينجا بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام تبسمى كرد و سجده شكر به جا آورد و پس از سجده گفت:
ص: 102
آنچه خدا به تو دستور داده عمل كن ، فدايت سمع و بصر و قلبم ! هر امرى دارى به من بگو تا من آن گونه كه تو را خشنود مى كند انجام دهم .
فرمود: بايد در بسترم خود را شبيه من قرار دهى. در جاى من بخواب و پارچه سبز مرا روى خود بينداز. بدانكه خداوند مرا درباره تو امتحان مى كند همان گونه كه خليل خود ابراهيم و اسماعيلِ ذبيح را امتحان فرمود. سپس او را به سينه چسبانيد و اشك ريخت و اميرالمؤمنين عليه السلام نيز از فراق آن حضرت گريه كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله همراه ابوبكر از مكه خارج شد و در غار «ثور» پنهان شدند، تا اگر مشركين در جستجوى حضرت آمدند او را پيدا نكنند. خداوند كبوترى را فرستاد كه در ورودى غار تخم گذاشت و روى آن نشست. عنكبوتى را هم فرستاد كه بر در غار تور خود را تنيد. وقتى مشركين به غار مشكوك شدند و خواستند وارد آن شوند با ديدن كبوتر روى تخم و تار عنكبوت مطمئن شدند كه كسى داخل غار نشده و رفتند.
با اين همه ابوبكر از ترس به اضطراب افتاده مى لرزيد و آرام نمى گرفت. پيامبر صلى الله عليه و آله با ديدن حال او فرمود: «آرام بگير كه خدا با ماست». اما او آرام نشد. آن حضرت وقتى ديد ابوبكر آرام نمى شود فرمود:
مى خواهى از همين جا انصار را به تو نشان دهم كه در مجالس شان مشغول گفتگو هستند ؟ مى خواهى جعفر بن ابى طالب و اصحابش را نشانت دهم كه در دريا (با كشتى) در حركت اند ؟
ابوبكر گفت: آرى. پيامبر صلى الله عليه و آله دستى بر صورت او كشيد، و او از همانجا انصار را در مدينه در حال گفتگو ديد، و نيز جعفر را با اصحابش در دريا در حال حركت ديد. اما با اين همه در قلب خود كار پيامبر صلى الله عليه و آله را سحر حساب كرد و آن حضرت را ساحر دانست!
ص: 103
اكنون زمان خنثى كردن غائله قريش براى قتل پيامبر صلى الله عليه و آله فرا رسيده بود. آن حضرت از مكه بيرون آمد و اميرالمؤمنين عليه السلام به جاى حضرت خوابيد. مردان قريش اطراف خانه را گرفتند و مترصّد فرصتى ماندند كه اقدام به قتل حضرت نمايند، در حالى كه شكى نداشتند كسى كه در بستر آرميده پيامبر صلى الله عليه و آله است. در اين حال خداوند با اين جانفشانى بر ملائكه مباهات نمود و خطاب كرد:
اى ملائكه ، من بين محمد و على برادرى قرار دادم و اكنون على در بستر محمد خوابيده و خود را فداى او نموده و حيات او را بر زندگى خود مقدم داشته است .
سپس اين آيه نازل شد: «وَ مِنَ النّاسِ مَن يَشرى نَفسَهُ ابْتِغاءَ مَرضاةِ اللّه ِ ...»(1): «از مردم كسانى هستند كه جان خود را براى رضاى خدا تقديم مى كنند».
اواخر شب مردان قريش با شمشيرهاى كشيده به طرف بستر حمله آوردند. در مقابلِ چشمان حيرت زده آنان، اميرالمؤمنين عليه السلام برخاست و با شمشير آماده به آنان حمله كرد، و آنان با ديدن آن حضرت پا به فرار گذاشتند. وقتى باز نگريستند و اميرالمؤمنين عليه السلام را ديدند بسيار تعجب كردند و پرسيدند: تو على هستى؟! فرمود: من على هستم!!!
بدين صورت اين غائله بزرگ در آن مقطع حساس، با فداكارى اميرالمؤمنين عليه السلام خنثى شد و آغاز دوره دوم اسلام يعنى دوران پس از هجرت رقم خورد.
ص: 104
غائله 8 : در ازدواج حضرت فاطمه عليهاالسلام(1)
بسيارى از مسلمانان منتظر سن ازدواج حضرت زهرا عليهاالسلام بودند تا افتخار نسبت با پيامبر صلى الله عليه و آله نسيبشان گردد. البته افرادى به قصد سوء استفاده از اين موقعيت - نه افتخار به آن - خود را مطرح مى كردند.
در ازدواج دختر پيامبر صلى الله عليه و آله غائله اى به پا شد و اصرارهاى بى جا از سوى عدّه اى به ميان آمد. جالب بود كه برخى به فاصله سنى خود با فاطمه عليهاالسلام توجه نمى كردند.
از جمله آنان ابوبكر و عمر بودند كه مكرر براى خواستگارى حضرت زهرا عليهاالسلام آمدند. پاسخ به همه آنان اين بود كه ازدواج سيدة النساء عليه السلام با خداست و خداوند جز به على عليه السلام براى همسرى او راضى نيست.
بعد از خطبه عقد و تا رسيدن مراسم عروسى موقعيتى براى منافقين بود تا با غائله اى ديگر بتوانند قبل از عروسى با وسوسه هاى پنهانى خويش اين ازدواج را بر هم زنند. آنان به زنان شان گفتند:
نزد زهرا برويد و بگوييد: «بزرگان و سرداران و ثروتمندان قريش به خواستگارى تو آمدند و براى رغبتى كه به همسرى تو داشتند مهريه بسيارى نيز مى دادند ؛ اما پدرت تو را به ازدواج هيچ يك از آنها درنياورد و همسرت را فقيرترين قريش قرار داد !
مهريه پانصد درهمى كه على براى تو داد نيز پول زرهى بود كه پدرت به او بخشيده بود . على كسى است كه نمى تواند در زندگى از مال دنيا جز پوستين و بالشى از ليف خرما و فرشى ناچيز برايت خريدارى كند !
ص: 105
آن زنان نزد حضرت زهرا عليهاالسلام آمدند و سخنان مردان شان را به اضافه مطالب ديگرى كه خود افزوده بودند براى آن حضرت گفتند، تا به خيال خود آن حضرت را از اين وصلت پشيمان كنند!
حضرت زهرا عليهاالسلام با شنيدن سخنان بى پايه آنان براى راه مقابله با آنان نزد پدر آمد و عرض كرد: يا رسول اللّه، آنچه جريان دارد را بهتر از هر كسى مى دانيد. اينك همسران و خويشانِ عدّه اى از قريش نزد من آمدند و از على عليه السلام بدگويى كردند.
پيامبر صلى الله عليه و آله مى دانست اين سخنان اولين قدم منافقين نخواهد بود و در پى حيله هاى ديگرى نيز هستند. اين بود كه با ذكر فضيلتى عظيم درباره على عليه السلام در شب معراج مقام بلند او را خاطر نشان كرد و فتنه گران را بر سر جاي شان نشاند و فرمود:
اى فاطمه ، پروردگار نظرى نمود و مرا انتخاب كرد و آقاى مردان قرار داد . آنگاه نظر ديگرى نمود و على را انتخاب كرد و او را نيز آقاى مردان قرار داد . سپس براى سومين بار نظرى نمود و تو را برگزيد و سرور زنان قرار داد .
اى فاطمه ، هنگامى كه شب معراج به سوى آسمان مى رفتم ديدم بر صخره بيت المقدس چنين نوشته شده است: «لا اِلهَ اِلاَّ اللّه ُ ، مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّه ِ ، او را به وسيله وزيرش كمك و يارى داديم» . از جبرئيل پرسيدم: وزير من كيست ؟ پاسخ داد: على بن ابى طالب .
هنگامى كه از سدرة المنتهى گذشتم و به عرش پروردگار رسيدم ديدم بر يكى از ستون ها نوشته است: «من اللّه هستم كه خدايى جز من نيست . محمد محبوب من است كه او را به وسيله وزيرش كمك و يارى نمودم» .
هنگامى كه وارد بهشت شدم درخت طوبى را ديدم . تنه آن در خانه على بود و به تمام قصرها و منازل بهشت شاخه اى از آن رفته بود . . .
ص: 106
حضرت زهرا عليهاالسلام كه به همسرى على عليه السلام افتخار مى كرد، با بشارت ها و فرموده هاى پيامبر صلى الله عليه و آله مسرور شد و عرض كرد: «يا رسول اللّه، در روى زمين غير از على عليه السلام همسر ديگرى را نمى خواهم». منافقين با شنيدن اين خبر بر سر جايشان نشستند و غائله دوم آنان نيز خاموش شد.
چند روز بعد منافقين غائله ديگرى را تدارك ديدند. آنان عدّه اى از زنان خود را مأمور كردند كه به حضرت زهرا عليهاالسلام با تمسخر بگويند: «اين عزتى است براى محمد كه دخترش را به فقيرترين قريش بدهد»!
اين برخوردها قلبِ دختر پيامبر صلى الله عليه و آله را مى شكست كه درباره محبوب او چنين مى گفتند. اين بود كه با چشمانى اشكبار نزد پدر رفت و سخنان آنان را بازگو كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله براى آنكه منافقين را بر سر جايشان بنشاند در مقابل اين غائله بار ديگر مطالبى در عظمت على عليه السلام فرمود:
دخترم . . . پروردگار اين ازدواج را به انجام رسانيد . . . جبرئيل گفت: «پروردگار به زمين نظرى نمود و از بين مردان على بن ابى طالب و از بين زنان تو را انتخاب كرد» . اين گونه بود كه همسرى تو و على از سوى خداوند اعلام شد .
حضرت زهرا عليهاالسلام با شنيدن سخن پدر تبسمى نمود و عرض كرد: به خدا و رسولش قسم كه به اين ازدواج راضى هستم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آيا محبت تو را نسبت به على بيشتر كنم؟ پاسخ داد: آرى. حضرت فرمود:
روز قيامت هيچ سواره اى نزد پروردگار افضل از ما چهار نفر نيست: يكى صالحِ پيامبر سوار بر شترش ؛ دوم عمويم حمزه سوار بر شترم غَضباء؛
ص: 107
سوم من سوار بر اَسبم بُراق ؛ چهارم همسرت على بن ابى طالب سوار بر شترى از شترهاى بهشتى . . .
على نزد پروردگار از هارون گرامى تر است . قسم به آنكه پدرت را به پيامبرى مبعوث كرد ، تا امروز از او غضبناك نشده ام ، بلكه هرگاه ناراحت بودم و در صورت على نظر نمودم غصه ام از بين رفت . . .
جبرئيل بر من نازل شد و گفت: «از سوى من به على بن ابى طالب سلام برسان» .
كنار زدن همه خواستگاران و اختصاص فاطمه عليهاالسلام به على عليه السلام غيظ دشمنان او را به اعلا درجه رسانده بود، به طورى كه از هر فرصتى براى طعنه زدن و شايعه سازى درباره آن استفاده مى كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله مى ديد كه منافقين تا با عكس العمل شديدى مواجه نشوند به كار خود ادامه خواهند داد. اين بود كه تصميم گرفت در مسجد به بيان توطئه آنان بپردازد و ايشان را از مداخله در اين امر الهى باز دارد. به دستور حضرت مردم جمع شدند و پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر رفت و چنين سخن آغاز فرمود:
عدّه اى از شما را چه شده كه خدا و رسولش را درباره برادرم على و دخترم زهرا اذيت مى كنند ؟ . . . به من خبر رسيده كه عدّه اى از شما گفته اند كه من دخترم را به همسرىِ فقيرترينِ قريش درآورده ام ! شما مى دانيد كه پروردگار به حبيبم جبرئيل دستور داد كه خزائن و گنج هاى زمين و آنچه در آنها از شمش هاى طلا و جواهرات ارزشمند است به من نشان دهد . . .
آنگاه كه همه گنج ها را ديدم به جبرئيل گفتم: «آنچه از خزائن پروردگار را كه در آخرت است و هرگز متحول نخواهد شد و زوال نخواهد داشت ، از گنج هاى اين دنياى فانى و فراموش شدنى بيشتر دوست دارم» . حال اى مردم ، چگونه من و برادرم على و دخترم فاطمه با اين ثروت الهى كه داريم در بين امت خود از منافقين فقيرتر باشيم ؟ !
ص: 108
در اين هنگام خداوند نيز براى ختم غائله آيه 181 سوره آل عمران را نازل كرد: «لَقَد سَمِعَ اللّه ُ قَولَ الَّذينَ قالوا اِنَّ اللّه َ فَقيرٌ وَ نَحنُ اَغنياءٌ»، و پيامبر صلى الله عليه و آله با اشاره به اين آيه فرمود: «دروغ مى گويند آنان كه گفته اند ما ثروتمنديم و خداوند فقير است. دروغ گفته اند آنان كه مى گويند: پروردگار، فاطمه را به همسرى على درآورد در حالى كه ما ثروتمند بوديم و على بن ابى طالب فقير بود»!! حضرت در ادامه فرمود:
اى مردم ، سخنان شما به من رسيده است . اينك حديثى را كه مى گويم بشنويد و به ياد سپاريد . . . اى مردم ، در شب معراج در آسمان ها از كنار هر سنگى كه مى گذشتم درباره على بن ابى طالب از من مى پرسيدند و مى گفتند: «يا محمد ، هنگامى كه به زمين بازگشتى به على و شيعيانش از سوى ما سلام برسان» . . . همچنين پروردگار فرمود: «على را دوست بدار كه من او را دوست دارم و دوستدارِ او را دوست دارم و دوستدارِ دوستدار او را نيز دوست دارم» !
در حقيقت پيامبر صلى الله عليه و آله با اين سخنان كوته فكرى منافقين را نشان داد كه آن همه فضائل على عليه السلام را ناديده مى گرفتند و اموال خود را به رخ مى كشيدند. البته اين سخنان را براى جبران شكست خود در خواستگارى فاطمه عليهاالسلام بر زبان مى آوردند، اما تأثير منفى خود را بر اذهان مردم مى گذاشت، و لازم بود با اين سخنان آن آثار منفى از ذهن مردم پاك شود.
غائله 9 : در ماجراى سدّ ابواب(1)
اطراف مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله خانه هاى آن حضرت و اصحاب بود كه يك درب از هر خانه به مسجد باز مى شد و درب ديگرى به كوچه راه داشت. اين روند ادامه داشت تا دستور خاصى درباره درهاى رو به مسجدِ اين خانه ها از سوى خداوند نازل شد.
ص: 109
پس از مدتى به امر خداوند بايد همه درهاى رو به مسجد مسدود مى شد به جز خانه هاى پيامبر صلى الله عليه و آله و خانه اميرالمؤمنين عليه السلام. حضرت در اين باره فرمود:
خداوند به حضرت موسى عليه السلام امر كرد مسجد پاكيزه اى بنا كند كه جز او و هارون و دو فرزند هارون شَبر و شُبَير وارد آن نشوند . مرا نيز امر كرده مسجدى بنا كنم كه جز خود و برادر و دو پسرم حسن و حسين وارد آن نشوند .
كسانى كه بايد درب خانه هايشان به مسجد بسته مى شد، با اينكه فهميدند امر الهى است اما زبان به اعتراض گشودند و در واقع نمى خواستند اين افتخار را از دست بدهند؛ و با مقاومت در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله كم كم اين نارضايتى به غائله تبديل شد.
با آنكه جا داشت اين دستور الهى به آسان ترين شكل انجام پذيرد و احتمال نمى رفت در مقابل امر خدا اين اندازه از سوى مسلمانان مقاومت نشان داده شود، ولى نيات شوم عدّه اى اين غائله را رقم زد و تا آنجا پيش رفت كه عدّه اى از منافقين با عصبانيت گفتند: «محمد را مى بينيد كه فضيلت را به پسر عمويش اختصاص داد و ما را با دست خالى از اين فضيلت بيرون كرد؟ اگر در حيات او هم اين كار را عملى كنيم بعد از حياتش نخواهيم گذاشت»!
پيامبر صلى الله عليه و آله با قاطعيت براى اجراى امر الهى درباره سد ابواب ايستادگى كرد، و وقتى مردم در اين باره علت را سؤال كردند فرمود: «من از پيش خود چنين كارى نكردم، بلكه دستور خداوند را اجرا كردم».
ص: 110
همچنين فرمود: «چرا عدّه اى تحمل ندارند و دل شان به حكم خدا راضى نمى شود». و نيز فرمود: «قسم به آن كه جانم به دست اوست من شما را خارج نكردم و او را داخل ننمودم، بلكه خداوند او را داخل و شما را خارج نمود».
جالب بود كه عمر بن خطاب از بين معترضين براى ختم غائله با اصرار بيشترى پيشنهاد مى داد و مى گفت: «يا رسول اللّه، دوست دارم وقتى براى نماز مى رويد شما را ببينم. اجازه دهيد پنجره اى از خانه ام به سوى مسجد باز باشد»! حضرت فرمود: «خدا اجازه نمى دهد».
او گفت: «پس دريچه اى به اندازه صورتم»؟ باز هم حضرت اجازه نداد. گفت: «پس سوراخى كه چشمم را بر آن قرار دهم و شما را ببينم»! حضرت فرمود: «حتى اگر بگويى به اندازه سوزن هم به تو اجازه نمى دهم»!!
غائله 10 : در بخشش فدك به فاطمه عليهاالسلام(1)
پس از تسليم اهل فدك در سال هفتم هجرى، سرزمين آنان بدون جنگ فتح شد. با اينكه به نظر مى آمد اين آبادى هم مانند همه موارد جنگى جزء غنائم به حساب آيد كه بين مسلمانان تقسيم مى شود، اما حكم الهى طى آيات 6 و 7 سوره حشر چنين بود:
سرزمين هايى كه بدون جنگ فتح شده و اهل آن خود را تسليم كرده اند ، مسلمانان هيچ حقى در آنها ندارند و تماما ملك شخصى پيامبر صلى الله عليه و آله حساب مى شود كه هر گونه صلاح بداند مى تواند در آن تصرف نمايد !
ص: 111
بعد از آن طى آيه 26 سوره اسراء «وَ آتِ ذَا القُربى حَقَّهُ»، حكم ديگرى درباره انتقال فدك از ملك پيامبر صلى الله عليه و آله به ملك فاطمه عليهاالسلام نازل شد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در اجراى اين امر قرآنى به تمليك و اهداى شفاهى فدك اكتفا نكرد، و براى محكم كارى سَنَد كتبى هم براى آن تدارك ديد و آن را به دخترش فاطمه عليهاالسلام داد.
با اين همه آيات قرآنى و اقدامات محكم كارانه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره فدك، اما مسلمانان به فكر تقسيم آن به عنوان غنيمت جنگى بودند. در واقع آنان در مقابل اين دو حكم الهى غائله اى عظيم و طولانى بر پا كردند كه تا بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله ادامه يافت، چرا كه هم قلبا و هم عملاً به مالكيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سپس حضرت زهرا عليهاالسلام نسبت به فدك راضى نبودند.
آنان اين ناخشنودى را چه رو در روى پيامبر صلى الله عليه و آله و چه بعد از آن حضرت به صراحت نشان دادند، و در واقع با حكم خداوند در آيات صريح قرآن مقابله نمودند! ابوبكر و عمر هم از اين فضاى مملو از تعصب و جاهليت حد اكثر استفاده را بردند و با شدت تمام بر غصب فدك پا فشارى نمودند و مردم نيز با آنان همراه شدند.(1)
غائله 11 : در ماجراى حُلّه هاى يمن(2)
اميرالمؤمنين عليه السلام همراه لشكرى به يمن رفته بودند. آنان در بازگشت به سوى مكه
ص: 112
براى حجة الوداع، در سر راه به نجران رسيدند و جزيه نجرانيان را كه هزار حُلّه گرانقيمت بود و طبق صلحنامه پيامبر صلى الله عليه و آله بايد مى دادند، از آنان گرفته و سپس راهى مكه شدند.
اميرالمؤمنين عليه السلام همراه با لشكر اسلام چهارم ذى الحجه از سمت جنوب به مكه نزديك شدند، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله نيز از شمال مكه به نزديكى اين شهر رسيده بود. اميرالمؤمنين عليه السلام براى گزارش سفر به پيامبر صلى الله عليه و آله از لشكر جدا شد و يك نفر را مسئول آنان قرار داد. اهل لشكر با جدا شدن اميرالمؤمنين عليه السلام غائله اى جديد به پا كردند. آنان حُلّه هاى نجرانى را كه متعلق به بيت المال مسلمين بود، بدون اجازه باز كردند و بر دوش انداختند!
اميرالمؤمنين صلى الله عليه و آله خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و گزارش سفر به يمن را داد و سپس بازگشت تا همراه لشكر به مكه بيايند. وقتى آن حضرت به كاروان يمن بازگشت ديد حُلّه هاى نجرانى را بر تن كرده اند، و از اين تصرف بى اجازه آنان تعجب كرد.
اميرالمؤمنين صلى الله عليه و آله به جانشين خود در لشكر فرمود: «واى بر تو! چه دليلى داشت كه اين حُلّه ها را به اهل لشكر بدهى قبل از آنكه آنها را به پيامبر صلى الله عليه و آله تحويل دهيم، در حالى كه من چنين اجازه اى به تو نداده بودم»؟!
او در پاسخ گفت: اينان از من خواستند كه در اين لباس ها مُحرِم شوند و اين ها را زينت خود قرار دهند و بعد آنها را به من بازگردانند!
اميرالمؤمنين عليه السلام دستور داد مردم حُلّه ها را از تن بيرون آورند و مانند قبل آنها را بسته بندى كنند و به جاى خود برگردانند.
ص: 113
لشكر اسلام احتمال اين برخورد اميرالمؤمنين عليه السلام را نمى دادند كه حله هاى نجرانى را از تن هاى آنان بيرون آورد. لذا عدّه اى با احساس شكست و حقارت برخوردهاى كينه توزانه اى را آغاز كردند، به گونه اى كه تصميم گرفتند وقتى به مكه رسيدند درباره اين اقدام حضرت نزد پيامبر صلى الله عليه و آله شكايت كنند!
وقتى وارد مكه شدند عدّه اى از لشكر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله از آن حضرت شكايت كردند، گذشته از آنكه اقدام به شايعه پراكنى درباره آن حضرت مى نمودند.
پيامبر صلى الله عليه و آله براى ختم اين غائله دستور داد منادى بين مردم ندا كند: «زبان خود را از على بن ابى طالب كوتاه كنيد، كه او در راه خدا جدى رفتار مى كند و در دين خدا مداهنه
نمى كند». و اين گونه فتنه اى ديگر به دست پيامبر صلى الله عليه و آله مهار شد و فضيلت مولا على عليه السلام بيش از پيش آشكار گرديد.
غائله 12 : در حجّ تمتع(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله در سال دهم هجرى سفر حج را اعلام كرد. در زمان جاهليت مردم معتقد بودند كه در ماه هاى حج كه ذى القعدة و ذى الحجه و مُحَرَّم بود عمره جايز نيست و
فقط بايد حج انجام داد؛ و اين مسئله تا سال فتح مكه قبل از حجة الوداع ادامه داشت.
اكنون خدا اراده كرده بود از يك طرف اين بدعت جاهلى را باطل كند و اجازه عمره در ماه هاى حج را بدهد، و از سوى ديگر حج تمتع را به مردم بياموزد. در چنين موقعيتى آيات 196 تا 203 سوره بقره نازل شد، و اين آيات تشريع حج تمتع بود كه شامل عمره و حج با هم است.
ص: 114
مردم كه تا آن لحظه اعمال را به نيت حج انجام مى دادند و هرگز در فكر عمره نبودند، پس از پايان سعى ديدند پيامبر صلى الله عليه و آله به حال خطابه رو به مردم ايستاد و فرمود: اين جبرئيل است كه به من دستور مى دهد تا امر كنم هر كس را كه قربانى همراه نياورده از احرام بيرون رود و آنچه تا اين لحظه انجام داده عمره قرار دهد . اگر من هم قربانى نياورده بودم مانند شما از احرام خارج مى شدم ؛ ولى من قربانى ها را با خود برداشته ام و كسى كه قربانى با خود آورده نبايد از احرام بيرون آيد تا آنها را به قربانگاه برساند .
اينجا بود كه درباره ابطال اين بدعت جاهلى غائله به پا شد. عدّه اى كه نمى خواستند عادت هاى جاهلى از بين برود گفتند: يا رسول اللّه، ما براى حج محرم شده ايم. چگونه آن را عمره قرار دهيم؟! فرمود: «ببينيد من به شما چگونه امر مى كنم، همان را انجام دهيد»!! اما عدّه اى دست بردار نبودند. لذا بار ديگر در اين باره از سوى مردم سؤال مطرح شد. حضرت در پاسخ فرمود:
آيا مرا در ابلاغ امر الهى متّهم مى كنيد ؟ ! در حالى كه من امين اهل آسمان و زمين هستم ! شما خوب مى دانيد كه من باتقواترين شما در برابر خداوند و راستگوترين و نيك ترين شما هستم . اگر قربانى ها همراهم نبود مانند شما از احرام بيرون مى آمدم ، و اگر اين دستور الهى از آغاز بر من نازل شده بود قربانى با خود بر نمى داشتم . برويد و از احرام خارج شويد .
احرامى كه در مسجد شجره بسته شد فقط احرام حج بود و مردم سابقه انجام عمره در ايام حج را نداشتند، و لذا از مدينه به نيت حج احرام بستند. طبق دستور جديد در آيه تَمَتُّع وقتى طواف و نماز طواف و سعى را انجام دادند به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله آنان كه قربانى نياورده بودند با كوتاه كردن كمى از مو يا ناخن حج خود را تبديل به عمره نمودند و از احرام بيرون آمدند تا دوباره براى حج احرام ببندند؛ اما خود حضرت و كسانى كه قربانى آورده بودند بر نيت حج ماندند و از احرام بيرون نيامدند.
ص: 115
تقريبا همه مردم درباره تمتع و جمع بين عمره و حج سخن حضرت را پذيرفتند، جز عمر بن خطاب كه معترضانه گفت: آيا به قصد حج بيرون آييم در حالى كه آب از بدن مان مى چكد؟ يعنى آنچه بر محرم حرام است انجام دهيم و غسل نماييم!!
پيامبر صلى الله عليه و آله غضب كرده فرمود: بدان كه تو هرگز به اين حكم خدا ايمان نمى آورى! آنگاه با اشاره به غائله سازى منافقين فرمود: «من مردم را به امرى دستور مى دهم ولى آنان ترديد مى كنند»!
باز هم يك نفر ديگر پرسيد: آيا اين دستورى كه به ما دادى مخصوص امسال است يا براى آينده نيز هست؟ فرمود: «بلكه براى ابد تا روز قيامت است». سپس حضرت براى محكم كارى و مقابله با فتنه گران انگشتان مبارك را در يكديگر فرو برده فرمود: «عمره داخل حج شد تا روز قيامت».
با آنكه همه مردم - جز كسانى كه قربانى همراه آورده بودند - طبق دستور الهى با كوتاه كردن مو يا ناخن خود از احرام بيرون آمدند، ولى عمر بر گفته خود مقاومت كرد و بر خلاف دستور پيامبر صلى الله عليه و آله از احرام بيرون نيامد!!
پيامبر صلى الله عليه و آله او را فراخواند و فرمود: چرا هنوز تو را مُحرم مى بينم؟ آيا قربانى همراه آورده اى؟ گفت: نياورده ام. فرمود: پس چرا از احرام خارج نمى شوى در حالى كه من به كسانى كه قربانى نياورده اند دستور خارج شدن از احرام داده ام؟ عمر گفت: به خدا قسم از احرام خارج نمى شوم در حالى كه تو در احرام هستى!!! حضرت فرمود: «تو تا روز مرگت هرگز به اين مسئله ايمان نخواهى آورد»!
و اين گونه بود كه حتى يك مسئله عبادى با آرامش برگزار نشد و غائله گران در مناسك حج هم در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله ايستادند.
ص: 116
غائله 13 : توطئه مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله(1)
بعد از فتح خيبر يكى از زنان يهود تصميم بر مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله گرفت. او خبر گرفت كه آن حضرت كدام قسمت از گوشت گوسفند را دوست دارد. به او گفتند: ذراع را. او گوسفندى را به طور كامل پخت و آن را مسموم كرد و قسمت ذراع را بيشتر مسموم نمود. آنگاه آن را به عنوان هديه براى پيامبر صلى الله عليه و آله آورد. اين هم غائله جديدى بود كه تا مرز توطئه كشتن آن حضرت پيش رفت.
خداوند به معجزه پيامبرش را از شر اين غائله نجات داد. به محض آنكه حضرت دستش را پيش آورد تا آن ذراع را بردارد و ميل كند، ناگهان صدايى از آن برخاست كه گفت: «يا رسول اللّه، من مسموم هستم و فلان زن يهودى به قصد كشتنِ شما مرا مسموم كرده است».
حضرت دست از غذا كشيد و آن زن يهودى را احضار كرد و فرمود: چرا چنين كردى؟ او گفت: با خود گفتم: «اگر واقعا پيامبر باشد خدايش او را نجات مى دهد، و اگر ادعايش دروغ باشد مردم را از دست او راحت كرده ام»!! در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله رفع اين غائله را در آن دانست كه از او گذشت كند و او را مجازات ننمايد.
تا اينجا غائله هاى ضد پيامبر صلى الله عليه و آله در غير واقعه غدير را ذكر كرديم، كه شامل غائله هاى كلى و موارد جنگ ها و نيز وقايع مهم اسلام بود. ذكر همه اين موارد براى فهميدن كلام صديقه طاهره عليهاالسلام در خطبه بود كه فرمود:
ص: 117
«وَ هذا بَعدَ وَفاتِهِ شَبيهٌ بِما بُغِىَ لَهُ مِنَ الغَوائِلِ فى حَياتِهِ»(1): «اين عمل شما بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله همانند آن غائله هايى است كه در زمان حيات آن حضرت درباره او دنبال مى شد» .
با يادآورى غائله هايى كه در طول بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله بر عليه آن حضرت بر پا شده، به استقبال مواردى مى رويم كه در حيات آن حضرت به صورت گفتارى يا عملى بر ضد غدير غائله برپا كردند. با اطلاع از همه اين موارد معناى كلام حضرت سيدة النساء عليهاالسلام معلوم مى شود كه غائله هاى بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله ادامه فتنه هايى است كه در زمان آن حضرت جريان داشته است.
ص: 118
ص: 119
ص: 120
گذشته از غائله هايى كه كفار بر عليه اسلام بر پا كردند، و پس از آن همه غائله كه توسط مسلمانان در تاريخ 23 ساله رسالت و بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله براى ضربه زدن به اسلام و كارشكنى در برابر اقدامات آن حضرت رخ داد، غائله هاى اصلى و سنگين هنگامى خود را نشان داد كه سخن از مهمترين مسئله اسلام يعنى جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله به ميان آمد.
در برنامه غدير كه بعد از مراسم حج از چهاردهم ذى الحجه آغاز شد، منافقين غائله هاى بسيارى به صورت گفتارى و عملى براى پيامبر صلى الله عليه و آله پيش آوردند تا نگذارند اعلان وصايت اميرالمؤمنين عليه السلام انجام شود. البته خداوند با وَعده «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(1) حفظ از شر دشمنان را ضمانت فرمود، همان گونه كه با وَعده «اِنّا كَفَيناكَ المُستَهزِئينَ»(2) بينى آنان را به خاك ماليد؛ و اعلام ولايت مولى على عليه السلام در كامل ترين گونه اتمام حجت انجام گرفت.(3)
ص: 121
بررسى غائله هاى ضد غدير در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله، از نظر افشاگرى و روشنگرى نسبت به وقايع پس از پيامبر صلى الله عليه و آله از 2 جهت حائز اهميت است:
الف . اگر ساير توطئه ها بر عليه بعثت تأثير كلى بر غائله سقيفه دارد ، اما فتنه انگيزى هاى ضد غدير ارتباط مستقيم از نظر مفهوم و موضوع - يعنى خلافت - با آن دارد .
ب . غائله هاى ضد غدير از نظر زمانى نزديك تر به غائله سقيفه بلكه متصل به آن است ؛ چرا كه فاصله زمانى بين غدير تا سقيفه دو ماه و اندى است . يعنى تخريب هاى غدير هدفى نداشت جز تعطيلى و كنار گذاشتن آن و روى كار آوردن ضد غدير كه سقيفه است .
يادآورى غائله هاى گذشته و آينده منافقين در خطبه غدير (1)
يكى از دقيق ترين جلوه هاى مقابله با غائله برانگيزانِ ضد غدير در خطبه غديريه پيامبر صلى الله عليه و آله است. آن حضرت در اين خطابه جهانى فتنه هاى آنان در گذشته اسلام را يادآور شده، و نسبت به فتنه هاى آنان در روزهاى آينده مسلمانان هشدار داده، و ابعاد مختلفى از آثار و نتايج غائله هاى دشمنان غدير را يادآور شده است.
پيامبر صلى الله عليه و آله با يادآورى فتنه هاى منافقين در متن خطبه، مى خواست مردم متوجه شرايط بحرانى و غائله انگيز حاكم بر فضاى غدير باشند، تا با هوشمندى مراقب فتنه گران بوده و خود نيز گول آنان را نخورند؛ و هم خود را براى مقابله با آنان در
ص: 122
روزهاى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله آماده كنند. مواردى كه غائله هاى منافقين در خطبه غدير مطرح شده 18 مورد به شرح زير است:
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازهاى اوليه خطبه آزار و اذيت هاى پى در پى منافقين را نسبت به خود يادآور شد، تا آنجا كه نسبت هاى مسخره آميز به حضرت دادند و كلمه «اُذُن» به معناى «گوش» را درباره حضرت به كار بردند، كه منظورشان «سراپا گوش» بودن اميرالمؤمنين و پيامبر عليهماالسلام و توجه متقابل آن دو بزرگوار نسبت به يكديگر بود. آنگاه حضرت آيه 61 سوره توبه را قرائت كرد كه درباره نسبت دهندگان اين كلمه از منافقين نازل شده بود:
وَ مِنهُمُ الَّذينَ يُؤذونَ ال-نَّبىَّ وَ يَقولونَ هُوَ اُذُنٌ ، قُل اُذُنُ خَيرٍ لَكُم ، يُؤمِنُ بِاللّه ِ وَ يُؤمِنُ لِلمُؤمِنينَ وَ رَحمَةٌ لِلَّذينَ آمَنوا مِنكُم وَ الَّذينَ يُؤذونَ رَسولَ اللّه ِ لَهُم عَذابٌ اَليمٌ .
از آنان كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مى كنند و مى گويند او «اُذُن» (گوش دهنده به هر حرفى) است ، بگو: گوش است - بر ضد كسانى كه گمان مى كنند او «اُذُن» است - و براى شما خير است ، به خدا ايمان مى آورد و در مقابل مؤمنين اظهار تواضع و احترام مى نمايد ، و براى كسانى از شما كه ايمان آورده اند رحمت است ؛ و كسانى كه پيامبر را اذيت مى كنند عذاب دردناكى در انتظارشان است .
پيامبر صلى الله عليه و آله در پى آيه مزبور با لحنى جدى تر منافقين حاضر در غدير را به لرزه درآورده فرمود: «اگر بخواهم مى توانم آنان را نام ببرم و آنان را نشان دهم، ولى درباره آنان با بزرگوارى رفتار كرده ام». آنان با اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله به اين نتيجه رسيدند كه هر
ص: 123
لحظه ممكن است آن حضرت افشاگرى كرده آنان را معرفى كند و يا جزئياتى از پشت پرده رفتار آنان را علنى نمايد.
با اين سخن از يك سو علت لحن شديد آيه نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله براى مؤمنين روشن گرديد، و از سوى ديگر ضمانتِ «وَاللّه ُ يَعصِمُكَ» بر منافقين گوشزد شد. اكنون پيامبر صلى الله عليه و آله كرسى سخن را كاملاً آماده كرده بود. لذا براى تأكيد بيشتر يك بار ديگر آيه 67 سوره مائده را با اين مقدمه تكرار كرد كه با حضور منافقين و آزار دهندگان و نيز درخواست معاف شدن از ابلاغ اين پيام، ولى خدا از من راضى نمى شود مگر آنچه در حق على عليه السلام نازل كرده ابلاغ نمايم و خواند: «يا اَيُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ اِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ».
اين بدان معنى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان خطيب غدير كاملاً متوجه حضور منافقين و مقاصد فتنه گرانه آنان است، و با اين همه اوضاع به طور كامل تحت كنترل آن حضرت بوده؛ و با علم به همه جزئيات با قاطعيت مراسم غدير را اجرا كرده ولايت على عليه السلام را اعلان خواهد نمود، و تحركات منافقين نمى تواند مانع از اجراى مراسم عظيم غدير باشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله آيه 47 سوره نساء را به دنبال آيه نورانيت و به صورت آميخته با آن قرائت كرد، به گونه اى كه نتيجه گيرى از اين چينشِ آيات، عذاب و لعنت صريح براى دشمنانِ غائله ساز ولايت بود آنجا كه فرمود:
« . . . مِن قَبلِ اَن نَطمِسَ وُجوها فَنَرُدَّها عَلى اَدبارِها اَو نَلعَنَهُم كَما لَ-عَنّا اَصحابَ ال-سَّبتِ»: «ايمان آوريد قبل از آنكه صورت هايى را هلاك نماييم و آن ها را به پشت برگردانيم ، يا آنان را مورد لعنت قرار دهيم همان گونه كه اصحاب سبت را لعنت كرديم» .
ص: 124
اين تشبيه دقيقا اشاره به مسلمانانى بود كه نام مسلمانى را حفظ مى كنند، اما براى اهداف شومشان با هزاران حيله فرامين الهى را زير پا مى گذارند.
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از خطبه لحن سخن را درباره دشمنان غدير به صراحت كشانده فرمود: «به خدا قسم قصد نشده از اين آيه مگر گروهى از اصحاب من كه آنان را با نام و نسبشان مى شناسم، ولى مأمور شده ام كه از آنان اعراض كنم و آنان را معرفى نكنم».
منافقين با اين سخنِ حضرت بر خود لرزيدند و احساس كردند در ادامه سخن از توطئه هاى آنان پرده برداشته خواهد شد و همه از نقشه هاى سِرّى آنان آگاه مى گردند. از نظر فن خطابه همين اشاره كافى بود كه آنان را در سكوتى بهت انگيز فرو بَرَد و از هر حركت ناهنجارى باز دارد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در ادامه خطبه ترازوى علوى را براى سنجش اعمال در برابر مردم قرار داد و فرمود: «پس هر كس عمل كند طبق آنچه از حب و بغض نسبت به على در قلب خود مى يابد». سپس با يادى كه از احقاق حق اهل بيت عليهم السلام توسط حضرت مهدى عليه السلام كرد، انواع ضايع كنندگان حق آل محمد عليهم السلام را به شماره آورد كه عبارت بودند از:
كوتاهى كنندگان ، معاندين و كينه توزان ، مخالفت كنندگان ، خيانت كاران ، آنان كه رفتار ناروا دارند ، ظلم كنندگان ، غاصبين .
جالب بود كه عبارت «مِن جَميعِ العالَمينَ» را پيوستِ اين گروه ها قرار داد، تا گستره آن همه زمان ها و مكان ها را فرا گيرد.
ص: 125
لازم بود مردم بدانند پس از پيامبر صلى الله عليه و آله در معرض خطراتى عظيم قرار دارند كه در 3 جهت جلوه گر خواهد شد: يكى بازگشت از اسلام و ديگرى احساس غرور از مسلمانى و سومى امامان ضلالت. آيه 144 سوره آل عمران گوياترين سندى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين فراز خطبه آن را شاهدِ عقبگرد و بازگشت مردم به جاهليت قرار داد، آنجا كه در قرآن آمده است: «وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسولٌ قَد خَلَت مِن قَبلِهِ الرُّسُلُ، اَفَاِن ماتَ اَو قُتِلَ انْقَلَبتُم عَلى اَعقابِكُم وَ مَن يَنقَلِب عَلى عَقِبَيهِ فَلَن يَضُرَّ اللّه َ شَيئا وَ سَيَجزِى اللّه ُ الشّاكِرينَ». حضرت اين آيه را در كلام خود تضمين كرده فرمود:
اى مردم ، شما را هشدار مى دهم ! من رسول خدا هستم كه قبل از من پيامبرانى بوده اند . آيا اگر بميرم يا كشته شوم عقبگرد خواهيد كرد ؟ هر كس به عقب باز گردد به خدا ضررى نمى زند و به زودى خداوند شاكران و صابران را پاداش مى دهد .
هشدار دوم پيامبر صلى الله عليه و آله درباره خطرِ غرور مسلمانى و منت گذاشتن مسلمانان بر خدا و رسول صلى الله عليه و آله براى پذيرش دين بود. آن حضرت براى هشدار از اين خصلت شيطانى 4 آيه قرآن را ادغام كرد: يكى آيه 17 سوره حجرات: «يَمُنّونَ عَلَيكَ اَن اَسلَموا قُل لاتَمُنّوا عَلَىَّ اِسلامَكُم بَلِ اللّه ُ يَمُنُّ عَلَيكُم اَن هَداكُم لِلايمانِ». دوم آيه 28 سوره محمد صلى الله عليه و آله: «ذلِكَ بِاَنَّهُمُ اتَّبَعوا ما اَسخَطَ اللّه ُ وَ كَرِهوا رِضوانَهُ فَاَحبَطَ اَعمالَهُم». سوم آيه 35 سوره الرحمن: «يُرسِلُ عَلَيكُما شُواظٌ مِن نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنتَصِرانِ»، و چهارم آيه 14 سوره فجر: «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالمِرصادِ». آن حضرت اين چهار آيه را در يك جمله بلند گنجانيده چنين فرمود:
ص: 126
اى مردم ، با اسلام تان بر من منت مگذاريد ، بلكه بر خدا منت مگذاريد كه در نتيجه عمل شما را نابود مى كند و بر شما غضب مى نمايد و شما را به شعله هايى از آتش و مس گداخته مبتلا نمايد . پروردگار شما در كمين است .
خطر ديگرى كه پيامبر صلى الله عليه و آله هشدار آن را داد درباره رهبران ضلالت و گمراهى بعد از خود بود، كه در مقابل غدير فتنه ها را برپا مى كردند. آن حضرت آيه 41 سوره قصص را شاهد قرار داد كه مى فرمايد: «وَ جَعَلناهُم اَئَمَّةً يَدعونَ اِلَى النّارِ وَ يَومَ القيامَةِ لايُنصَرونَ»، و با تضمين اين آيه در كلام خود فرمود: «اى مردم، به زودى بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مى كنند و روز قيامت كمك نمى شوند».
سپس بيزارى خود و خدا را از آنان اعلام كرد و بدترين درجه جهنم را به آنان وَعده داد. حضرت اين مطلب را با استناد به 2 آيه قرآن بيان كرد. يكى آيه 145 سوره نساء: «اِنَّ المُنافِقينَ فِى الدَّركِ الاَسفَلِ مِنَ النّارِ» و ديگرى آيه 29 سوره نحل: «فَادْخُلوا اَبوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها فَلَبِئسَ مَثوَى المُتَكَبِّرينَ». در اين باره فرمود: «امامان ضلالت و ياران و پيروانشان در پايين درجه آتش هستند و چه بد است اقامتگاه متكبرين».
عجيب ترين مسئله اى كه در اثناء خطبه غدير اتفاق افتاد ذكر صريح «اصحاب صحيفه» توسط پيامبر صلى الله عليه و آله بود، كه هم خود گروه «صحيفه» را به شدت تكان داد و هم اكثريت مردم منظور حضرت از اين عبارت را متوجه نشدند و در انديشه ماندند كه مقصود حضرت چه بود، اما حضرت تصريح بيش از اين را صلاح ندانست! پيامبر صلى الله عليه و آله بلافاصله پس از ذكر امامان ضلالت فرمود: «آگاه باشيد كه آنان اصحاب صحيفه اند، پس هر يك از شما در صحيفه خويش نظر كند».
ص: 127
اين صراحت پنج نفر امضا كنندگان صحيفه ملعونه اى را نشانه گرفته بود، كه در روز 14 ذى الحجه در حجة الوداع - يعنى دقيقا 4 روز قبل از غدير - در كعبه امضا شده بود، كه عبارت بودند از ابوبكر و عمر و معاذ بن جبل و ابوعبيده جراح و سالم. محتواى اين صحيفه غائله عظيم سقيفه براى نابودى و از ميان برداشتن غدير بود.(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله براى آنكه در مقابل امامان ضلالت سخن قاطعى مطرح كرده و راه را به طور كلى بر آنان بسته باشد فرمود: «من خلافت را به عنوان امامت آن هم در نسل خود تا روز قيامت به وديعه مى گذارم» و اين بدان معنى بود كه اميد ديگران را از طمع در خلافت قطع نمايد.
از آنجا كه مسائل مطرح شده درباره غائله هاى آينده اسلام در اين فرازها بسيار حساس بود، پيامبر صلى الله عليه و آله اتمام حجتى كامل عيار درباره آن نمود و حتى به نسل هاى آينده هشدار و بيدار باش در برابر امامان ضلالت داد و فرمود:
آنچه مأمور به تبليغش بودم ابلاغ كردم تا حجت باشد بر حاضر و غائب ، و بر همه كسانى كه در اين مجلس حاضرند يا حضور ندارند ، و به دنيا آمده اند يا نيامده اند ! !
سپس همه نسل ها را مكلف به ابلاغ پيام هاى غدير نموده فرمود: «فَليُبَلِّغِ الحاضِرُ الغائِبَ وَ الوالِدُ الوَلَدَ اِلى يَومِ القيامَةِ»: «پس تا روز قيامت حاضر به غايب و پدر به فرزند برساند».
پيامبر صلى الله عليه و آله در فراز ديگرى از خطابه غدير غائله عظيم غصب خلافت را به طور
ص: 128
صريح مطرح كرد و فرمود: «به زودى بعد از من امامت را به عنوان پادشاهى و غاصبانه قرار مى دهند». سپس غاصبين را لعنت كرد، و با اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن شومى امامان ضلالت و غائله هاي شان را براى مردم بيان كرد و فرمود:
در آن هنگام است اى جن و انس كه مى ريزد بر شما آن كه بايد بريزد و مى فرستد بر شما شعله اى از آتش و مس گداخته ، و نمى توانيد آن را از خود دفع كنيد .
نهيب هاى مقام نبوت درباره غائله هاى بعد از خود لاينقطع بر سر مردم مى باريد. اين بار پيامبر صلى الله عليه و آله آيه 179 سوره آل عمران: «لِيَذَرَ المُؤمِنينَ عَلى ما اَنتُم عَلَيهِ حَتّى يَميزَ الخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللّه ُ لِيُطلِعَكُم عَلَى الغَيبِ» را مطرح كرد و آن را در كلام خود تضمين نموده به عنوان هشدار فرمود: «خداى عزوجل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند و خداوند شما را بر غيب مطلع نمى كند».
آيه 58 سوره اسراء هشدار بعدى درباره ختم غائله ها به دست حضرت مهدى عليه السلام بود. خداوند در آن آيه مى فرمايد: «وَ اِن مِن قَريَةٍ اِلاّ نَحنُ مُهلِكوها قَبلَ يَومِ القيامَةِ»، و پيامبر صلى الله عليه و آله همين آيه را در كلام خويش چنين تفسير كرد:
هيچ آبادى نيست مگر آنكه خداوند به خاطر تكذيبشان آن را قبل از روز قيامت هلاك مى كند و امام مهدى را مالك آن قرار مى دهد ، و خداوند وَعده خود را عملى مى نمايد .
ص: 129
هشدار بعدىِ پيامبر صلى الله عليه و آله گول نخوردن از گرايش اكثريت مردم به غائله سازان بود. آن حضرت ابتدا آيه 71 سوره صافات را قرائت كرد: «قَد ضَلَّ قَبلَكُم اَكثَرُ الاَوَّلينَ»، و سپس هلاكت آنان در اثر مخالفت با انبياءشان را يادآور شد، و اينكه نسل هاى آينده نيز در اثر نگاه به اكثريت به هلاكت مى افتند. آنگاه آيات 16 تا 19 سوره مرسلات را تلاوت كرد كه مى فرمايد:
اَلَم نُهلِكِ الاَوَّلينَ ، ثُمَّ نُتبِعُهُمُ الآخِرينَ ، كَذلِكَ نَفعَلُ بِالمُجرِمينَ ، وَيلٌ يَومَئِذٍ لِلمُكَ-ذِّبينَ .
آيا پيشينيان را هلاك نكرديم ؟ آيا آيندگان را به آنان نپيوستيم ؟ با مجرمين چنين رفتار مى كنيم . واى بر تكذيب كنندگان در آن روز .
اين آماده سازى فكرى براى آن بود كه اگر اكثريت مسلمانان سراغ غائله گران سقيفه رفتند و بدعت ها و اعمال غاصبانه آنان را تأييد و پشتيبانى كردند، دليل بر درست بودن راهشان نيست و بهانه اى براى پيوستن بقيه به آنان نمى شود.
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از خطبه همكارى و همدستى غائله سازان ضد غدير را با آوردن آيه 112 سوره انعام: «وَ كَذلِكَ جَعَلنا لَكُلِّ نَبىٍّ عَدُوّا شَياطينَ الاِنسِ وَ الجِنِّ يُوحى بَعضُهُم اِلى بَعضٍ زُخرُفَ القَولِ غُرورا» در كلام خود چنين بيان فرمود: «دشمنانِ امامان سفيهان گمراهى هستند كه برادران شياطين اند، و سخنان باطلِ ظاهر فريب را از روى غرور به يكديگر مى رسانند».
ص: 130
پيامبر صلى الله عليه و آله نفاق و دورويى غائله سازان بر عليه غدير را با قرائت آيه 22 سوره مجادله در وصف آنان مطرح كرد، آنجا كه خداوند مى فرمايد:
لاتَجِدُ قَوما يُؤمِنونَ بِاللّه ِ وَ ال-يَومِ الآخِرِ يُوادُّونَ مَن حادَّ اللّه َ وَ رَسولَهُ وَ لَو كانوا آبائَهُم اَو اَبنائَهُم اَو اِخوانَهُم اَو عَشيرَتَهُم . . .
نمى يابى قومى را كه ايمان به خدا و روز قيامت ايمان آورده باشند ، و در عين حال با كسانى كه با خدا و رسولش ضديت دارند روى دوستى داشته باشند ، اگر چه پدرانشان يا فرزندان شان يا برادران شان يا فاميل شان باشند . . .
حضرت با اين آيه برائت از دشمنان و غائله سازان سقيفه را شرطِ قبول ولايت قرار داد، و متقابلاً پاداش و نشان بزرگ ترى را به اولياى اهل بيت عليهم السلام عطا فرمود.
پيامبر صلى الله عليه و آله پس از توصيف دشمنان غدير و ولايت به ثمره شوم مسيرِ ننگ بارشان در قيامت پرداخت. ابتدا به آيه 12 سوره انشقاق: «فَسَوفَ يَدعو ثُبورا وَ يَصلى سَعيرا» اشاره كرده فرمود: «بدانيد كه دشمنان امامان كسانى اند كه شعله هاى آتش را بر تن خود خواهند يافت».
سپس آيه 7 سوره ملك: «اِذا اُلقوا فيها سَمِعوا لَها شَهيقا وَ هِىَ تَفورُ» و آيه 12 سوره فرقان: «اِذا رَأَتهُم مِن مَكانٍ بَعيدٍ سَمِعوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفيرا» را كنار هم قرار داد و فرمود: «بدانيد كه دشمنان ايشان كسانى اند كه از جهنم در حالى كه مى جوشد صداى وحشتناكى مى شنوند و شعله كشيدن آن را مى بينند».
ص: 131
آن حضرت وصف قرآنى غائله گران ضد غدير را با قرائت كامل آيه 38 سوره اعراف: «كُلَّما دَخَلَت اُمَّةٌ لَعَنَت اُختَها ...» ادامه داد، كه مفهوم آن لعنت دشمنان اهل بيت عليهم السلام به يكديگر و مضاعف شدن عذاب آنان در آخرت بود.
فراز بعدى درباره دشمنان غدير با آوردن آيه 8 تا 11 سوره ملك: «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الغَيظِ كُلَّما اُلقِىَ فيها فَوجٌ سَأَلَهُم خَزَنَتُها اَلَم يَأتِكُم نَذيرٌ ...» بود. منظور از اين آيات آن بود كه دشمنان اهل بيت عليهم السلام در جهنم مورد سؤال و ملامت قرار خواهند گرفت كه آيا كسى شما را يادآور نشد؟ و آنان اعتراف مى كنند كه گوش فرا نداديم، و اين گرفتارى حاصل سرپيچىِ خودِ ماست.
بخشى از خطابه پيامبر صلى الله عليه و آله مستقلاً درباره حضرت مهدى عليه السلام بود، كه با ظهور و حضورِ پُر قدرت خويش ريشه غائله هاى سقيفه و غير سقيفه را خواهد سوزاند، تا وَعده الهى محقق شود كه «يَملأُ اللّه ُ الاَرضَ بِهِ قِسطا وَ عَدلاً بَعدَ ما مُلِئَت ظُلما وَ جَورا». آن حضرت در اواخر خطبه غدير چنين فرمود:
اَلا كه اوست غالب بر اديان .
اَلا كه اوست انتقام گيرنده از ظالمين .
اَلا كه اوست فاتح و منهدم كننده قلعه ها .
اَلا كه اوست غالب بر هر قبيله اى از اهل شرك و هدايت كننده آنان .
اَلا كه اوست انتقام گيرنده هر خونى از اولياى خدا .
اَلا او كسى است كه غالبى بر او نيست و كسى بر ضد او كمك نمى شود .
وقتى حضرت غلبه بر اديان را مطرح مى نمايد در رأس آنها دينى است كه سقيفه بر ضد غدير بنا كرد. آنگاه كه حضرت مهدى عليهاالسلام را منتقم مى خواند قبل از همه از سقيفه اى
ص: 132
انتقام خواهد گرفت كه سدّ بر سر راه غدير شد. وقتى او را فاتح قلعه ها مى نامد قبل از همه بناهايى است كه براى تبليغ و ترويج سقيفه بنا شده است. اگر امام زمان عليه السلام مشركين را هدايت مى كند پيشاپيش گرفتاران شِرك سقيفه را نجات مى دهد و آنان را به مكتب اهل بيت عليهم السلام هدايت مى نمايد.
اگر حضرت ولى عصر ارواحنا فداه به خونخواهى اولياى خدا برمى خيزد، بالاتر از همه انتقام فاطمه و محسن عليهماالسلام به عنوان اولين شهداى غائله هاى ضد غدير است، تا برسد به خون ثار اللّه حضرت حسين بن على عليه السلام كه در كربلا اسير غائله هاى پيش ساخته غائله گران ضد غدير در سقيفه شد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در آخرين فرازهاى خطابه غدير ضابطه اصلى را براى فاصله گرفتن از غائله گران ضد غدير مطرح كرد تا براى هيچكس عذرى باقى نماند. آن حضرت به مردم گوشزد كرد كه رضاى الهى را در نظر بگيرند، چرا كه اگر همه اهل زمين كافر شوند ضررى به خداوند نمى رسد، و در اين باره به آيه 8 سوره ابراهيم: «اِن تَكفُروا اَنتُم وَ مَن فِى الاَرضِ جَميعا فَاِنَّ اللّه َ لَغَنىٌّ حَميدٌ» و آيه 144 سوره آل عمران: «وَ مَن يَنقَلِب عَلى عَقِبَيهِ فَلَن يَضُرَّ اللّه َ شَيئا» اشاره كرد.
آخرين جمله سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله دعا براى ايمان آورندگان به غدير و نفرين بر منكران و مانع تراشان بر سر راه اين امر الهى بود، كه فرمود:
اللّهُمَّ اغفِر لِلمُؤمِنينَ بِما اَدَّيتُ وَ اَمَرتُ وَ اغْضِب عَلَى الجاحِدينَ الكافِرينَ ، وَ الحَمدُ ِللّه ِ رَبِّ العالَمينَ .
خدايا ، به خاطر آنچه ادا كردم و امر نمودم مؤمنين را بيامرز ، و بر منكرين كه كافرند غضب نما ، و حمد و سپاس مخصوص خداوند عالَم است .
ص: 133
غائله هاى ضد غدير در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله در انواع ضعيف و شديد آن به 2 صورت گفتارى و عملى به وقوع پيوسته است. ما براى دقت بيشتر و امكان تحليل جداگانه هر يك، موارد گفتارى را از عملى تفكيك نموديم كه طى 2 بخش آينده كتاب حاضر يعنى بخش سوم و چهارم به صورت جداگانه به آن ها خواهيم پرداخت.
در اين بخش 25 غائله گفتارى بر ضد غدير را تحليل مى كنيم، كه به اقتضاى شرايط در شكل هاى مختلفى اجرا شده و هر يك تأثير منفى خود را داشته است. 12 نمونه از تنوع غائله هاى گفتارى چنين است:
1 . اعتراضات لفظى .
2 . پيشنهادات منحرف كننده .
3 . ادعاهاى دروغين و بى ثمر .
4 . جملات اهانت آميز و ناسزاگونه .
5 . كلمات تمسخر آميز .
6 . نسبت هاى ناروا .
7 . تكذيب ها و نسبت هاى دروغ .
8 . افشاى اسرار نزد دشمنان .
9 . شايعه پراكنى ها .
10 . تحريك غلط احساسات مردم .
11 . شلوغ كردن و ايجاد سر و صدا .
12 . تشويق بر بى نظمى .
ص: 134
غائله 1 : اعتراض به امرة المؤمنين(1)
در روز چهاردهم ذى الحجه جبرئيل نازل شد و به عنوان اولين پيش برنامه براى اعلان ولايت على عليه السلام در غدير، لقب «اميرالمؤمنين» را به عنوان اختصاص آن به على بن ابى طالب آورد. دستور الهى اين بود كه بايد بزرگان اصحاب نزد على عليه السلام حضور يابند و به عنوان «اميرالمؤمنين» بر آن حضرت سلام كنند و «السَّلامُ عَلَيكَ يا اَميرَالمُؤمِنينَ» بگويند.
پيامبر صلى الله عليه و آله كه از منصوب كردن اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير ترس آن داشت كه او را تكذيب كنند و سخن او را نپذيرند، درباره سلام كردن آنان به عنوان «اميرالمؤمنين» ترس بيشترى از غائله برانگيزى آنان داشت.
اين اطمينان الهى بود كه اجراى اين دستور را با نزول آيه 6 سوره كهف در چنين موقعيتى مؤكد نمود: «فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفسَكَ عَلى آثارِهِم اِن لَم يُؤمِنوا بِهذَا الحَديثِ اَسَفا»: «گويى تو مى خواهى در اثر اعمال آنان خود را از تأسف و غم و اندوه هلاك كنى، اگر به اين گفتار ايمان نياورند». اين بدان معنى بود كه احتمال فتنه گرى در اين برنامه وجود دارد، اما پيامبر صلى الله عليه و آله وظيفه الهى خود را به انجام مى رساند اگر چه مردم سرپيچى كنند.
پيرو امر الهى درباره «سلام به امرة المؤمنين» پيامبر صلى الله عليه و آله به بزرگان اصحاب دستور داد تا نزد على عليه السلام بروند و خطاب به آن حضرت «السَّلامُ عَلَيكَ يا اَميرَالمُؤمِنينَ» بگويند، تا بدين وسيله در زمان حيات خود از آنان اقرار بر امير بودن على عليه السلام بگيرد. سرشناسان اصحاب خدمت على عليه السلام آمدند و با عنوان «اميرالمؤمنين» به آن حضرت سلام كردند.
ص: 135
در حالى كه اجراى اين امر الهى به خوبى پيش مى رفت، اما در بين آنها فقط ابوبكر و عمر يا يك سؤال غائله به پا كردند و به عنوان اعتراض به پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند: «آيا اين حقى از طرف خدا و رسولش است»؟ منظور آنان از اين سخن آن بود كه القاء كنند پيامبر صلى الله عليه و آله چون على را دوست دارد منصب «اميرالمؤمنينى» را به او داده و اين مسئله يك امر الهى نيست!
پيامبر صلى الله عليه و آله غضبناك شده فرمود: «آرى، حقى از طرف خدا و رسولش است. خداوند اين دستور را به من داده است»؛ و با اين سخن دقيقا هدف تخريبى آنان را بر سرشان آوار كرد و اين تحريك لفظى در چنين امر مهم الهى در نطفه خفه شد، و برنامه «سلام به امرة المؤمنين» در كمال آرامش ادامه يافت.
غائله 2 : اعتراض در تحويل ودايع نبوت(1)
در روز پر ماجراى چهاردهم ذى الحجه دستور ديگرى در راستاى خلافت على عليه السلام نازل شد، و آن تحويل ميراث هاى انبياء به على عليه السلام از طرف خداوند بود، كه به عنوان ودايع امامت فقط بايد به خليفه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله سپرده مى شد. در اين باره بار ديگر جبرئيل نازل شد و اين دستور را از طرف خدا آورد:
نبوت تو به پايان رسيده و روزگارت كامل شده است . من زمين را بدون عالمى كه اطاعت من و ولايتم با او شناخته شده و حجت بعد از پيامبرم باشد رها نخواهم كرد . آنچه از علم و ميراث علوم انبياى قبل از تو و اسلحه و تابوت (صندوق) و آنچه از نشانه هاى پيامبران نزد توست به وصى و خليفه بعد از خود تسليم نما .
ص: 136
يادگارهاى انبياء عليهم السلام صحف آدم و نوح و ابراهيم عليهم السلام و تورات و انجيل و عصاى موسى عليه السلام و انگشتر سليمان عليه السلام و ساير ميراث هاى ارجمندى است كه فقط بايد در اختيار حجج الهى باشد. تا آن روز خاتم انبياء صلى الله عليه و آله حافظ اين ميراث هاى الهى بود، و اينك به دستور الهى به اميرالمؤمنين عليه السلام منتقل مى شد.
پيامبر صلى الله عليه و آله براى اين برنامه اميرالمؤمنين عليه السلام را فرا خواند و با هم جلسه خصوصى تشكيل دادند. آن حضرت در آن مجلس ودايع الهى و اسم اعظم و علم و حكمت و كتب انبياء عليهم السلام و ساير يادگارهاى آنان را به اميرالمؤمنين عليه السلام سپرد و گفته هاى جبرئيل را به آن حضرت ابلاغ فرمود.
از آنجا كه روز چهاردهم ذى الحجه از بين همسران پيامبر صلى الله عليه و آله نوبت عايشه بود، حضور على عليه السلام براى تحويل ودايع امامت مانع از اين مسئله شد. عايشه به جاى آنكه اجراى چنين مسئله مهم الهى را تحمل كند، غائله ديگرى بپا كرد و زبان به اعتراض گشود و گفت: بايد نزد على بروم و به او چيزى بگويم كه نمى گذارد من نزد پيامبر باشم! او آمد و خطاب به اميرالمؤمنين عليه السلام گفت: «اى پسر ابوطالب، امروز پيامبر را از اينكه نزد من باشد محبوس كرده اى»!! پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ او را داد و فرمود:
اى عايشه ، بين من و على فاصله مشو ، كه او در راه من از هيچكس نمى ترسد . قسم به آنكه جانم به دست اوست او را هيچ مؤمنى دشمن نمى دارد و هيچ كافرى دوست نمى دارد . بدان كه حق بعد از من با على است و به همان سو مى رود كه على برود . از يكديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر نزد من وارد شوند .
ص: 137
عايشه غائله را ادامه داد و بار ديگر اعتراض خود را تكرار كرد و گفت: يا رسول اللّه! از آغازِ امروز مجلس خصوصى شما با على طول كشيده است! پيامبر صلى الله عليه و آله كه بى تحملى او را ديد از او روى گرداند. اما عايشه باز هم ادامه داد و گفت: يا رسول اللّه، چرا آن مسئله خصوصى را از من پنهان مى كنى؟ شايد براى من هم صلاح باشد!! حضرت فرمود:
قسم به خدا اين مسئله صلاح است براى كسى كه خداوند او را به قبول آن و ايمان به آن سعادتمند نمايد ، و من مأمورم همه مردم را بدان دعوت نمايم ؛ و به زودى از اين مسئله اطلاع خواهى يافت وقتى آن را به طور عمومى اعلام كنم .
غائله 3 : افشاى اسرار پيامبر صلى الله عليه و آله توسط عايشه(1)
عايشه اعتراض درباره نوبت خود را رها كرد و از جهت ديگرى غائله بپا كرد و اعتراض دوم خود را چنين آغاز كرد: يا رسول اللّه، چرا الآن آن را به من خبر نمى دهى تا عمل به آن را آغاز كنم و آنچه صلاح است شروع نمايم!! فرمود:
به زودى به تو خبر خواهم داد ، ولى آن را پنهان كن تا به من دستور داده شود كه آن را به صورت عمومى اعلام كنم . اگر آن را پنهان نمايى خداوند در دنيا و آخرت به تو اجر خواهد داد ، و براى تو فضيلتى خواهد بود كه در ايمان
ص: 138
به خدا و رسولش سبقت گرفته و سرعت نموده اى ، ولى اگر اين راز را فاش كنى و مراعاتِ حفظ آنچه به تو سپرده مى شود را ترك كنى به پروردگارت كافر شده اى و اجر تو از بين مى رود ، و دست امن خدا و رسول را از خود برداشته اى ، و از زيانكاران خواهى بود ؛ و اين به خدا و رسول ضررى نخواهد زد و لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر تو خواهد بود .
عايشه به پيامبر صلى الله عليه و آله قول داد كه آن سِرّ را پنهان كند و بدان ايمان آورد و كتمان آن را مراعات نمايد. پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از اين پيمان آن راز را به او چنين خبر داد:
خداوند تعالى به من خبر داده كه عمر من پايان يافته ، و به من دستور داده كه على را به عنوان علامتى در بين مردم منصوب نمايم ، و او را امام آنان قرار دهم و جانشين خود نمايم ، همان گونه كه پيامبران قبل از من جانشينان خود را تعيين كرده اند . من به سوى خدا مى روم و خلافت او را اعلام خواهم كرد . اين مسئله را پشت پرده قلبت حفظ كن تا خدا اجازه اعلام آن را دهد .
عايشه بار ديگر قول داد اين راز را به كسى نگويد؛ اما خداوند به پيامبرش خبر داد كه او و رفيقش حفصه و پدران شان در اين باره چه خواهند كرد و چه غائله اى در سر مى پرورانند.
عايشه بر خلاف قولى كه به عنوان رازدارى داده بود، در همان روز به حفصه خبر داد و هر يك از آن دو به پدرانشان خبر دادند؛ و اينجا بود كه غائله اصلى آغاز شد. ابوبكر و عمر جلسه تشكيل دادند و سراغ منافقين فرستادند و مسئله را به آنان هم خبر دادند. آنان با يكديگر به مشورت پرداختند و گفتند:
ص: 139
محمد مى خواهد امر خلافت را مانند كسرى و قيصر تا آخر روزگار در خاندان خود قرار دهد . نه به خدا قسم ! اگر خلافت به على بن ابى طالب برسد براى شما از زندگى نصيبى نخواهد بود ، چرا كه محمد طبق ظاهرتان با شما رفتار مى كند ، اما على طبق آنچه در دل نسبت به شما دارد عمل مى كند . پس درباره خود و چنين مسئله اى نيك نظر كنيد و هر چه در نظر داريد اعلام كنيد !
اين گونه بود كه سرّ پيامبر صلى الله عليه و آله به دست عايشه و حفصه افشا شد، و در واقع ريشه هاى سقيفه از همين جا نضج گرفت.
براى مقابله با اين غائله پنهان كه به زودى علنى مى شد، خداوند آيات اول تا سوم سوره تحريم را نازل كرد كه خبر از كار آن دو زن مى داد، آنجا كه فرمود:
وَ اِذ اَسَرَّ النَّبىُّ اِلى بَعضِ اَزواجِهِ حَديثا ، فَلَمّا نَبَّأَت بِهِ وَ اَظهَرَهُ اللّه ُ عَلَيهِ عَرَّفَ بَعضَهُ وَ اَعرَضَ عَن بَعضٍ . فَلَمّا نَبَّأَها بِهِ قالَت مَن اَنبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِىَ العَليمُ الخَبيرُ .
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله گفتارى پنهانى به بعضى از همسرانش سپرد . آنگاه كه آن زن راز پيامبر صلى الله عليه و آله را افشا كرد ، و خدا پيامبرش را از اين مسئله باخبر نمود ، آن حضرت قسمتى از كارشان را براى آنان بازگو كرد و از گفتن قسمتى ديگر اعراض نمود . آن زن (عايشه) از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: چه كسى افشا كردن مرا به تو خبر داد ؟ حضرت فرمود: خداى عليم آگاه به من خبر داد .
ص: 140
سپس خداوند با آيه چهارم سوره تحريم به پيامبرش خبر داد كه اگر اظهار توبه هم نمايند قلوب شان منحرف است، و اگر بخواهند بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله اقدامى كنند ياور آن حضرت خدا و جبرئيل و ملائكه و اميرالمؤمنين عليه السلام هستند. آيه چنين است:
اِن تَتوبا اِلَى اللّه ِ فَقَد صَغَت قُلوبُ-كُما وَ اِن تَظاهَرا عَلَيهِ فَاِنَّ اللّه َ هُوَ مَولاهُ وَ جِبريلُ وَ صالِ-حُ ال-مُؤمِنينَ وَ المَلائِكَةُ بَعدَ ذلِكَ ظَهيرٌ .
اگر شما دو نفر نزد خدا توبه كنيد اما قلب هاي تان از حق منحرف شده است ، و اگر بر ضد او اقدم نماييد بدانيد كه خدا صاحب اختيار اوست و جبرئيل و صالح مؤمنين و ملائكه بعد از خدا كمك اويند .
وقتى خداوند اين خبر را به پيامبرش داد حضرت آنان را احضار كرد و غائله افشاى سِرّ خود را از آنان پرسيد، ولى آن دو انكار كردند! اينجا بود كه آيه هفتم سوره تحريم در تكذيب آنان نازل شد: «يا اَيُّهَا الَّذينَ كَفَروا لاتَعتَذِروا اليَومَ اِنَّما تُجزَونَ ما كُنتُم تَعمَلونَ»: «اى كسانى كه كافر شديد، امروز عذر نياوريد كه طبق آنچه عمل كرديد جزا داده مى شويد».
غائله 4 : تمسخر منافقين به محبت على عليه السلام قبل از غدير(1)
روز هفدهم ذى الحجه كاروان پيامبر صلى الله عليه و آله به وادى «قُدَيد» رسيد كه تا غدير كمتر از يك روز مانده بود، و در آنجا توقف كردند. در اين آبادى مسئله دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله براى اميرالمؤمنين عليه السلام و شيعيانش پيش آمد كه در پى آن غائله اى شكل گرفت.
ص: 141
پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا بعد از نماز با صداى بلند چنين دعا كرد: «خدايا، به على محبت در سينه مؤمنين و هيبت و عظمت در سينه منافقين عنايت فرما». آنگاه به عنوان زمينه سازى جدى براى غدير على عليه السلام را فرا خواند و در حضور مردم فرمود: يا على، دستان خويش را به سوى آسمان بلند كن و دعا كن تا من آمين بگويم. يا على، بگو:
خدايا ، براى من نزد خود عهد و پيمانى قرار ده ، و براى من در پيشگاه خود دوستى و مودت قرار ده ، و براى من در قلب مؤمنين محبتى قرار ده .
اميرالمؤمنين عليه السلام اين دعا را تكرار كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله آمين گفت. همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «يا على، هر دعايى براى خود دوست دارى بنما تا آمين بگويم». اميرالمؤمنين عليه السلام هم سه بار اين دعا را تكرار كرد: «اللّهُمَّ ثَبِّت مَوَدَّتى فى قُلوبِ المُؤمِنينَ وَ المُؤمِناتِ اِلى يَومِ القيامَةِ»: «خدايا، مودت و محبت مرا تا روز قيامت در قلوب مردان و زنان مؤمن ثابت و پايدار فرما»، و پيامبر صلى الله عليه و آله آمين گفت. پس از دعاى اميرالمؤمنين عليه السلام و آمين پيامبر صلى الله عليه و آله در حضور مردم آيات 96 و 97 سوره مريم در همين راستا نازل شد:
اِنَّ الَّذينَ آمَنوا وَ عَمِلوا الصّالِحاتِ سَيَجعَلُ لَهُمُ الرَّحمانُ وُدّا . فَاِنَّما يَسَّرناهُ بِلِسانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ المُتَّقينَ وَ تُنذِرَ بِهِ قَوما لُدّا .
كسانى كه ايمان آورده عمل صالح انجام مى دهند به زودى خداوند براى آنان مودّت قرار مى دهد . ما آن را بر زبان تو آسان نموديم تا متقين را بشارت دهى و قومى را كه در خصومت شديد هستند بترسانى .
نزول اين آيات به معناى استجابت دعاى پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام بود، و در آستانه غدير مقام عظيم على بن ابى طالب عليه السلام را در پيشگاه خداوند روشن ساخت.
ص: 142
اينجا بود كه غائله ديگرى با نزديكى مراسم غدير خود را نشان داد. از ميان آن جمعيت عظيم كه ناظر اين ماجراها بودند، ابوبكر و عمر به كنايه گفتند: «به خدا قسم! يك پيمانه خرما در مَشكى پوسيده نزد ما محبوب تر است از آنچه محمد از پروردگارش خواسته است. چه مى شد اگر از پروردگارش درخواست ملائكه اى مى كرد كه او را در برابر دشمنانش يارى كنند، يا گنجى كه فقر او را جبران كند! به خدا قسم على را به هر كارى دعوت مى كند او هم مى پذيرد»!!
اين حركتِ تخريب كننده بر قلب مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله سنگينى كرد، و حقا از كسانى كه به عنوان اصحابش گِرد او را گرفته بودند چنين انتظارى نداشت. لذا به جبرئيل فرمود:
خدايم مى داند كه من از قريش چه كشيده ام ، آن هنگام كه نبوت مرا نپذيرفتند تا به من دستور جهاد با آنان را داد ، و لشكريانى از آسمان به كمك من فرستاد كه مرا يارى كردند . پس چگونه بعد از من اقرار خواهند كرد ؟
در پاسخ به رفتار طعنه آميز منافقين آيات قرآن نازل شد، كه از يك سو تَسَلاّ براى قلب رنجيده پيامبر صلى الله عليه و آله بود، و از سوى ديگر عين گفتار مسخره آميز آنان در آيه آمده بود. آيات 12 تا 24 سوره هود چنين نازل شد، كه ترجمه با تفسير آن در كلام معصومين عليهم السلام چنين آمده است:
فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعضَ ما يوحى اِلَيكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدرُكَ اَن يَقولوا لَو لا اُنزِلَ عَلَيهِ كَنزٌ اَو جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ ، اِنَّما اَنتَ نَذيرٌ وَ اللّه ُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ وَكيلٌ .
شايد تو ترك كنى بعضى از آنچه به تو وحى شده و سينه ات را به خاطر آن به تنگ اندازى ، از اين جهت كه بگويند: اى كاش گنجى بر او نازل شود يا
ص: 143
ملائكه اى همراه او بيايد ! تو فقط ترساننده مردم هستى ، و خداوند عهده دار همه چيز است .
اَم يَقولونَ افْتَراهُ ، قُل فَأْتوا بِعَشرِ سُوَرٍ مِثلِهِ مُفتَرَياتٍ وَ ادْعوا مَنِ استَطَعتُم مِن دونِ اللّه ِ اِن كُنتُم صادِقينَ .
يا مى گويند - ولايت على عليه السلام را - به دروغ به خدا نسبت مى دهد ! بگو: ده سوره مانند آن را - اگر چه افترا بسته شده باشد - بياوريد و هر كس را غير از خدا مى خواهيد بخوانيد اگر راست مى گوييد .
فَاِن لَم يَستَجيبوا لَكُم فَاعلَموا اَنَّما اُنزِلَ بِعِلمِ اللّه ِ وَ اَن لا اِلهَ اِلاّ هُوَ فَهَل اَنتُم مُسلِمونَ .
اگر اين پيشنهاد را - درباره ولايت على - از شما نپذيرفتند بدانيد كه به علم خدا نازل شده و خدايى جز او نيست ، پس آيا شما - ولايت را براى على - تسليم مى شويد و مى پذيريد ؟
مَن كانَ يُريدُ الحَياةَ الدُّنيا وَ زينَتَها نُوَفَّ اِلَيهِم اَعمالَهُم فيها وَ هُم فيها لايُبخَسونَ .
هر كس كه طالب زندگى دنيا و زينت آن است - يعنى ابوبكر و عمر - اعمالشان را در دنيا به آنان واگذار مى كنيم ، و در دنيا ضرر نمى كنند .
اولئِكَ الَّذينَ لَيسَ لَهُم فِى الآخِرَةِ اِلاَّ النّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعوا فيها وَ باطِلٌ ما كانوا يَعمَلونَ .
آنان كسانى هستند كه در آخرت جز آتش نصيب شان نيست ، و آنچه در دنيا انجام داده اند نابود مى شود ، و آنچه انجام مى دهند باطل است .
اَفَمَن كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِن رَبِّهِ وَ يَتلوهُ شاهِدٌ مِنهُ ، وَ مِن قَبلِهِ كِتابُ موسى اِماما وَ رَحمَةً ؛ اولئِكَ يُؤمِنونَ بِهِ ، وَ مَن يَكفُر بِهِ مِنَ الاَحزابِ فَالنّارُ مَوعِدُهُ ؛ فَلا تَكُ فى مِريَةٍ مِنهُ ، اِنَّهُ الحَقُّ مِن رَبِّكَ وَ لكِنَّ اَكثَرَ النّاسِ لا يُؤمِنونَ .
ص: 144
كسى كه دليلى از پروردگارش همراه اوست - يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله - و شاهدى از جانب او پشت سرش مى آيد - يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام - و قبل از او كتاب موسى راهبر و رحمت بود - يعنى ولايت على عليه السلام در كتاب حضرت موسى عليه السلام بود - آنان بدان ايمان مى آورند . هر كس از احزاب كه به او كافر شود آتش وَعده گاه اوست ، پس درباره - ولايت على عليه السلام - بحث و جدل مكن كه آن حقى از پروردگارت است ولى اكثر مردم ايمان نمى آورند .
وَ مَن اَظلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّه ِ كَذِبا ، اولئِكَ يُعرَضونَ عَلى رَبِّهِم وَ يَقولُ الاَشهادُ هؤُلاءِ الَّذينَ كَذَبوا عَلى رَبِّهِم ، اَلا لَعنَةُ اللّه ِ عَلَى الظّالِمينَ .
چه كسى ظالم تر است از آن كه بر خدا دروغ مى بندد ؟ آنان كسانى هستند كه بر پروردگارشان عرضه مى شوند و شاهدان - يعنى امامان عليهم السلام - مى گويند: اينان كسانى اند كه بر پروردگار خود دروغ بستند ، آگاه باشيد كه لعنت خدا بر ظالمين باد .
الَّذينَ يَصُدَّونَ عَن سَبيلِ اللّه ِ وَ يَبغونَها عِوَجا وَ هُم بِالآخِرَةِ هُم كافِرونَ .
آنان كه بر سر راه خدا مانع ايجاد مى كنند و آن را به كجى وا مى دارند و به آخرت كافر هستند .
اولئِكَ لَم يَكونوا مُعجِزينَ فِى الاَرضِ وَ ما كانَ لَهُم مِن دونِ اللّه ِ مِن اَولِياء ، يُضاعَفُ لَهُمُ العَذابُ ، ما كانوا يَستَطيعونَ السَّمعَ وَ ما كانوا يُبصِرونَ .
آنان در زمين عاجز كننده نيستند و جز خدا سرپرستى ندارند . عذاب شان چند برابر مى شود . اينان قدرت شنيدن نداشتند و نمى ديدند .
اولئِكَ الَّذينَ خَسِروا اَنفُسَهُم وَ ضَلَّ عَنهُم ما كانوا يَفتَرونَ .
آنان كسانى هستند كه به ضرر خود عمل كرده اند ، و آنچه افترا مى بستند نيز از يادشان رفته است .
ص: 145
لا جَرَمَ اَنَّهُم فِى الآخِرَةِ هُمُ الاَخسَرونَ .
چاره اى جز اين نيست كه در آخرت هم زيانكارترين خواهند بود .
اِنَّ الَّذينَ آمَنوا وَ عَمِلوا الصّالِحاتِ وَ اَخبَتوا اِلى رَبِّهِم اولئِكَ اَصحابُ الجَنَّةِ هُم فيها خالِدونَ .
كسانى كه ايمان آورده عمل صالح انجام مى دهند و در برابر پروردگارشان سر تعظيم فرود مى آورند ، اينان اهل بهشتند و در آن هميشگى خواهند بود .
مَثَلُ الفَريقَينِ كَالاَعمى وَ الاَصَمِّ وَ البَصيرِ وَ السَّميعِ هَل يَستَويانِ مَثَلاً اَفَلا تَذَكَّرونَ .
مثل اين دو گروه مانند كور و كر در برابر بينا و شنواست . آيا اين ها در مثال برابرند ؟ آيا متذكر نمى شويد ؟ !
اين گونه بود كه يك منزل قبل از غدير، سيل آيات الهى در مقابله با غائله منافقين جارى شد و بيدار باش عظيمى براى مردم شد، همان گونه كه تسلاى قلب پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر حركات فتنه انگيز منافقين بود.
غائله 5 : ادعاى خستگى براى فرار از غدير(1)
ساعاتى از روز هفدهم ذى الحجه گذشته بود كه زمان استراحت در «قُدَيد» به پايان رسيد و كاروان آماده حركت به سوى غدير شد. منافقين در آن لحظات با نزديك شدن غدير به تكاپوى عجيبى افتادند و براى اجراى نقشه هاى خود وارد عمل شدند.
با اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله از مكه اعلام عمومى داده بود كه همه بايد در غدير براى برنامه
ص: 146
مهمى توقف كنند، ولى در «قُدَيد» منافقين غائله جديدى را طراحى كردند. آنان عدّه اى را اغفال كردند و با هم نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و اجازه خواستند كه از كاروان جدا شوند و از شركت در مراسم معاف باشند، تا زودتر به خانه هاي شان برسند!! پيدا بود كه منظور از اين حركت زمينه سازى براى ادعاى عدم حضورشان در غدير بود تا بتوانند نتايج بعدى را بگيرند!
پيامبر صلى الله عليه و آله با مشاهده حركت مرموز اين گروه فرمود: «چه شده كه از پيامبرتان گريزانيد به حدى كه اگر سمتى از درختى به سوى من باشد شما همان سويش را مبغوض تر مى داريد»؟! اينجا بود كه اغفال شدگان به گريه درآمدند و از اين كار خود شرمنده شدند، و اغفال كنندگان شكست خوردند.
با شكست اين توطئه، بارها را براى غدير بستند و بقيه آن روز و نيز شب را به سمت غدير پيش آمدند، بدون آنكه احدى جرئت جدا شدن از كاروان را داشته باشد.
غائله 6 : تحريك مردم قبل از خطابه(1)
منافقين كه در دو مرحله از توطئه هاى خود شكست خورده بودند، آماده سازى چنان جايگاه با عظمتى بين درختان و كنار بركه را براى اعلان ولايت على عليه السلام در غدير تحمل نكردند و به فكر غائله اى جديد افتادند. يكى از آنان به عنوان مسخره و ضربه فكرى بر مردم، به گونه اى كه همه بشنوند گفت: «او كه تا ساعتى ديگر از اينجا مى رود، چه خبرى باعث شده كه مى خواهد اينجا را آماده كند؟! گمان مى كنم خبر خطرناك و مصيبت بارى با خود داشته باشد»!
ص: 147
همچنين اقدام به تحركى ديگر در بين مردم نمودند و با توجه به نگاه مردمى كه از اميرالمؤمنين عليه السلام دل خوشى نداشتند، شايع كردند كه اگر اين مراسم انجام شود و على بن ابى طالب عليه السلام منصوب گردد، ديگر راه بازگشتى نخواهد بود!
منظور منافقين آن بود كه با اين شايعات پيامبر صلى الله عليه و آله را وادار به عكس العمل نمايند، تا مشاجره و درگيرى درباره آن برنامه غدير را به حاشيه ببرد يا لا اقل به تأخير اندازد. اما پيامبر صلى الله عليه و آله در آن شرايط حساس كه مراسم غدير در پيش بود، هيچ عكس العملى در برابر اين غائله منافقين را صلاح ندانست و آنان را بى پاسخ گذاشت، و اين فتنه خود به خود خاموش شد.
غائله 7 : گفتگوى اعتراض آميز در حين خطابه(1)
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در حساس ترين فراز خطابه غدير اميرالمؤمنين عليه السلام را بلند كرد و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ»، غائله خطرناكى در اثر حسادت منافقين در حال شكل گرفتن بود؛ كه با بردبارى و سكوت پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحابش در نطفه خفه شد، اگرچه بعد از خطبه مورد مؤاخذه قرار گرفتند.
در حالى كه سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله ادامه داشت و ضمانت «وَاللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ» قدرت هر سنگ اندازى را از منافقين گرفته بود، آنان از اعلام ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در زيباترين گونه تبليغ به خود مى پيچيدند و در حال انفجار بودند؛ اما قدرتِ كوچك ترين عكس العملى را نداشتند و فقط در بين خود سخنانى گفتند و سعى كردند
ص: 148
به گونه اى آهسته بگويند كه به گوش كسى نرسد؛ و اين حركات مى توانست در آن لحظات حساس غائله آفرين باشد.
جالب است كه درست مقابل منبر هفت نفر از سردمداران آنان كنار يكديگر نشسته بودند كه عبارت بودند از: ابوبكر، عمر، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيده جراح، سالم مولى ابى حذيفه، مغيرة بن شعبة.
ابتدا يكى از آنان زير لب گفت: «از سخنى كه حتمى نيست بيزاريم. ما كه راضى نيستيم على وزير او باشد! اين يك تعصب است»!! ابوبكر و عمر هم از روى غضب سر تكان دادند و گفتند: «هرگز تسليم او نخواهيم شد». آنگاه در گوش يكديگر نجوى كردند: «هرگز تسليم گفته هاى او نخواهيم شد». يكى ديگر از منافقين زمزمه كرد: «اين هرگز امر خدا نيست، و او از پيش خود سخن مى گويد».
منافقى ديگر آهسته گفت: «به اين جوان مغرور شده است. چشمانش را نمى بينيد كه همچون ديوانه مى گردد. او به غرور پسر عمويش مبتلا شده است. چقدر مقام او را بالا مى برد! اگر مى توانست او را مثل كسرى و قيصر قرار دهد انجام مى داد»!! صداى ديگرى گفت: «دائما كار پسر عمويش را بالا مى برد. اگر مى توانست او را پيامبر قرار دهد چنين مى كرد. به خدا قسم اگر هلاك شود او را از آنچه اراده كرده دور خواهيم ساخت».
بعد از خطابه غدير جبرئيل تمام گفته هاى منافقين را به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داد. از سوى ديگر اين نجواها و زمزمه ها را چند نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله كه نزديك آنان نشسته بودند شنيدند، ولى براى آرامش مجلس و بر هم نخوردن نظم عكس العملى نشان
ص: 149
ندادند. آنان بعد از خطبه خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و سخنان آن گروه را به حضرت گزارش دادند.
پس از خطابه در فرصتى كه براى پيامبر صلى الله عليه و آله پيش آمد لازم دانست رفتار و گفتارهاى منافقين در اثناء خطبه را به آنان گوشزد فرمايد، تا هم بدانند كه آن حضرت از تحركات آنان اطلاع دارد و هم اين گونه حركات را ادامه ندهند.
پيامبر صلى الله عليه و آله كسى را فرستاد و ابوبكر و عمر و دار و دسته آنان را فرا خواند، و گفته هاى جسارت آميز آنان را براي شان يادآور شد و در اين باره از آنان سؤال فرمود. آنان به شدت انكار كردند و جالب تر اينكه بر انكار خود قسم ياد كردند كه هيچ سخن ناروايى نگفته اند!
پيامبر صلى الله عليه و آله در اثبات جرم آنان و ردّ قسم دروغشان آيه 74 سوره توبه را قرائت فرمود: «يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ بَعدَ اِسلامِهِم ...»: «به خدا قسم ياد مى كنند كه چنين سخنى نگفته اند، در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلام شان
گفته اند ...»، و اين گونه حضرت دروغشان را بر آنان ثابت كرد.
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله سخن اصحاب صحيفه يعنى ابوبكر و عمر و سالم و ابوعبيده را يادآور شد كه هنگام بالا بردن اميرالمؤمنين عليه السلام به يكديگر گفته بودند: «چشمانش را بنگريد كه چگونه مى گردد، گويا چشمان ديوانه است»، و نزول آيات 51 و 52 سوره قلم را در مقابله با آنان يادآور شد كه مى فرمايد: «وَ اِن يَكادُ الَّذينَ كَفَروا لَيُزلِقونَكَ بِاَبصارِهِم لَمّا سَمِعوا الذِّكرَ وَ يَقولونَ اِنَّهُ لَمَجنونٌ وَ ما هُوَ اِلاّ ذِكرٌ لِلعالَمينَ»: «كسانى كه
ص: 150
كافر شده اند آنگاه كه ذكر را مى شنوند از روى غضب نگاه هاى تندى به تو مى كنند و مى گويند: او ديوانه است، ولى آن جز ذكرى براى جهانيان نيست».
سپس نوبت گروه ديگرى از منافقين بود كه نسبت مغرور شدن و جنون را به آن حضرت دادند و گفتند: «او به پسر عمويش مغرور شده است»، و جمله «قَد افْتَتَنَ بِابنِ عَمِّهِ» يا «لَقَد فَتَنَ بِهذَا الغُلامِ» را بر زبان آوردند.
حضرت ضمن توبيخ آنان، آيات اول سوره قلم را كه درباره آنان نازل شده بود براي شان قرائت فرمود: «بِسمِ اللّه ِ الرَّحمانِ الرَّحيمِ، ن وَ القَلَمِ وَ ما يَسطُرونَ، ما اَنتَ بِنِعمَةِ رَبِّكَ بِمَجنونٍ»: «قسم به قلم و آنچه مى نويسند، كه تو با نعمت پروردگارت مجنون نيستى»، و سپس ادامه آيات كه مى فرمايد: «فَسَتُبصِرُ وَ يُبصِرونَ بِأَيِّكُمُ المَفتونُ»: «به زودى تو خواهى ديد و آنان نيز خواهند ديد كه كداميك مغرور شده ايد»، تا آيه 8 سوره قلم كه مى فرمايد: «اِنَّ رَبَّكَ هُوَ اَعلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبيلِهِ وَ هُوَ اَعلَمُ بِالمُهتَدينَ»: «پروردگار تو داناتر است كه چه كسى از راه او گمراه شده، و او به هدايت يافتگان آگاه تر است».
اين گونه بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله به منافقين نشان داد به شدت تحت نظر خدا و رسول هستند و هيچ يك از حركات و سكنات آنان از نظر حضرت مخفى نمى ماند. همان گونه كه عجز آنان را در مقابل «وَاللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ» به آنان فهمانيد، كه هرگز قادر نخواهند بود با غائله هاى بزرگ و كوچك خود خللى در برنامه اعلان ولايت ايجاد كنند.
ص: 151
غائله 8 : نااميدى منافقين پس از خطابه غدير(1)
در حالى كه برنامه هاى غدير با رشادت پيش مى رفت، دنيا بر سر منافقين خراب شده بود. آنان هرگاه خبر نزديكى رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله را مى شنيدند در بين خود مى گفتند: «اگر محمد از دنيا برود دين او را خراب مى كنيم»، ولى با پايان خطابه غدير و به انجام رسيدن دقيق و كاملِ تبليغِ ولايت گفتند: «بَطَلَ كَيدُنا»: «حيله هاى ما باطل شد و نقشه هاى ما بر باد رفت»؛ و اين دقيقا اعتراف به ناكارايى آن همه غائله اى بود كه مرحله به مرحله در برابر برنامه اعلان ولايت بر مى انگيختند.
اينجا بود كه اين قسمت از آيه 3 سوره مائده در شأن شكست غائله هاى منافقين نازل شد: «اَليَومَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فَلاتَخشَوهُم وَ اخْشَونِ»: «امروز كافران از تخريب دين شما نااميد شدند. ديگر از آنان نترسيد و از من بترسيد».
آن اعتراف منافقين به شكست و تأييدِ آن با اين بشارتِ خداوند، حاكى از آن است كه اگر غدير اجرا مى شد راه هر گونه غائله و دسيسه به دين الهى تا ابد بسته مى شد و هر حيله و نقشه جديدى نقش بر آب مى گرديد. نتيجه آن است كه حذف غدير از اعتقاد و عملِ اسلام مساوى با باز گذاشتن مسير براى انواع فتنه انگيزان و دشمنانى است كه از هر بهانه اى براى ايجاد غائله بر عليه اسلام فرو گذار نمى كنند، چنان كه خداوند در آيه 118 سوره آل عمران مى فرمايد:
يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنوا لا تَتَّخِذوا بِطانَةً مِن دونِكُم لايَأْلونَكُم خَبالاً وَدوّا ما عَنِتُّم قَد بَدَتِ ال-بَغضاءُ مِن اَفواهِهِم وَ ما تُخفى صُدورُهُم اَكبَرُ . . . .
ص: 152
اى كسانى كه ايمان آورده ايد كسانى را كه از شما نيستند صاحب سِرِّ خود انتخاب نكنيد ، كه آنان در مقابله با شما از هيچ اقدامى كوتاهى نمى كنند . آنان دوست دارند آنچه كه شما را در رنج و سختى قرار دهد . دشمنى از دهانشان آشكار شده و آنچه سينه هاى آنان مخفى مى كند بالاتر است . . . .
غائله 9 : انكارِ نسبتِ غدير به خداوند !(1)
حساس ترين موقعيت پس از خطابه كه منافقين در رَوَند برنامه غدير سنگ اندازى نمودند و غائله بر پا كردند هنگام بيعت بود، كه برخوردهاى عجيب و غير عادى از خود نشان دادند!
ماجرا از آنجا شروع شد كه اولين افراد از خواص مؤمنين كه براى بيعت حضور يافتند مقداد و سلمان و ابوذر بودند. بعد از آنان حذيفه و ابن مسعود و عمار و بُرَيده اَسلَمى بيعت كردند. بعد از آنان اولين افرادى كه بايد براى بيعت حضور مى يافتند ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه و زبير و معاويه و مغيره و ابوموسى اشعرى بودند، كه پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر سوابق شان به خصوص از آغاز برنامه غدير تأكيد خاصى بر بيعت آنان داشت.
پيامبر صلى الله عليه و آله از بين آنان خطاب به ابوبكر و عمر فرمود: «اى پسر ابى قحافه و اى عمر، با على بر صاحب اختيارى و اميرالمؤمنين بودن بعد از من بيعت كنيد». اينجا بود كه به جاى تسليم و اطاعت بى چون و چرا خواستند كل مسئله غدير را زير سؤال ببرند. اين بود كه پرسيدند: «آيا اين امر از طرف خدا و رسولش است يا از طرف رسولش»؟!! يعنى امر خدا نيست و خواسته شخصى خودت است؟
ص: 153
پيامبر صلى الله عليه و آله در مقابل اين شبهه پراكنىِ بى جا يك برخورد اساسى نمود، كه تا قيامت هم پيروان غدير و هم دشمنان آن پايه و ريشه غدير را متصل به خدا بدانند و كسى جرئت اشكال تراشى درباره اصالت آن نداشته باشد. آن حضرت فرمود:
آيا چنين امرى از طرف غير خدا امكان دارد ؟ بلى ، امرى از طرف خدا و رسولش است كه او اميرالمؤمنين و امام المتقين و قائد الغُرِّ ال-مُحَجَّلين است . در روز قيامت خدا او را بر پل صراط مى نشاند تا دوستانش را وارد بهشت و دشمنانش را وارد جهنم نمايد .
آنگاه همه آنان با پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر غدير و ولايت بيعت كردند. با آنكه حضرت از بيعت كنندگان قبلى اقرار و اعترافى نگرفته بود، اما از آن معترضان اقرار گرفت كه بگويند: «شنيديم و اطاعت خدا و رسول را پذيرفتيم». سپس براى محكم كارى پرسيد: «خدا و رسولش بر شما شاهد باشند»؟ همگى گفتند: آرى شاهد باشند!!
حضرت براى تأكيد بيشتر فرمود: «بر يكديگر شاهد باشيد و حاضرين شما به غايبين برسانند و آنان كه شنيدند به كسانى كه نشنيده اند اطلاع دهند». آنان گفتند: قبول كرديم، يا رسول اللّه.
پس از تأكيدات پيامبر صلى الله عليه و آله بر اين غائله سازان، آنان پس از بيعت با آن حضرت كه در خيمه جداگانه بود، از آنجا برخاسته به خيمه اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند و با آن حضرت دست بيعت دادند و با جمله «السَّلامُ عَلَيكَ يا اَميرَالمُؤمِنين» به آن حضرت سلام دادند و تبريك گفتند.
ص: 154
نتيجه تأكيدات پيامبر صلى الله عليه و آله آن شد كه از بين آنان عمر جلو آمد و دست بر كتف على عليه السلام گذاشت و گفت: «بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ اَبى طالِبٍ، اَصبَحتَ مَولاىَ وَ مَولى كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ»: «خوشا به حالت اى پسر ابوطالب، اكنون مولاى من و هر مرد و زن مؤمنى شدى»! اين گونه اصحاب صحيفه و دار و دسته آنان با تأكيدات و پيمان هايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آنان گرفت از خيمه بيعت بيرون آمدند.
غائله 10 : حسادت و اعلان جنگ با صاحب غدير(1)
اگرچه سردمداران سقيفه پس از برخورد پيامبر صلى الله عليه و آله به اعتراضشان در بيعت چيزى نگفتند و چاره اى جز بيعت نداشتند، اما وقتى از خيمه بيعت فاصله گرفتند شعله كينه هاي شان زبانه كشيد و به دور از چشم پيامبر صلى الله عليه و آله غائله جديدى را آغاز كردند. ابوبكر به عمر گفت: «واقعا كرامت بزرگى براى على تدارك ديده است»! عمر نگاه تندى به او كرد و گفت: «نه به خدا قسم، ابدا سخن او را نمى پذيرم و از او اطاعت نمى كنم»! سپس دوشادوش يكديگر به راه افتادند در حالى كه مى گفتند: «هرگز درباره آنچه گفت تسليم او نخواهيم شد»!
آنان در ادامه در حالى كه دست در دست يكديگر داشتند مى گفتند: «هرگز چيزى از آنچه گفت برايش با سلامتى به نتيجه نخواهد رسيد. اين قدر كه مقام پسر عمويش را بالا مى برد هنوز به آرزوى خود نرسيده است. اگر مى توانست او را پيامبر قرار مى داد. اگر هلاك شود بين او و اهدافش فاصله مى اندازيم».
اين عكس العمل ها به بيعت غدير در حالى رخ مى داد كه مردم مى شنيدند، و حرمت شكنى آنان نسبت به خدا و رسول صلى الله عليه و آله و شايعه پراكنى آنان درباره غدير تأثير منفى بر افكار مردم مى گذاشت.
ص: 155
در حالى كه غائله گران بيرون از خيمه بيعت اين سخنان را بر زبان جارى مى كردند خداوند از دو سو خبر آن را به پيامبرش رساند. از يك سو جبرئيل خبر اين دهن كجى آنان را براى پيامبر صلى الله عليه و آله آورد، و از سوى ديگر جوانى از انصار به نام «بُريده اَسلَمى» سخنان ابوبكر و عمر را شنيد. او به آنان گفت: مگر پيامبر صلى الله عليه و آله چه فرموده كه شما گفتيد: «به سلامتى انجام نمى شود»؟! ابوبكر و عمر به او گفتند: «تو را چه به اين سخنان؟! سراغ كارت برو»! بريده گفت: «به خدا قسم براى خدا و رسولش دلسوزانه رفتار نكرده ام اگر از كنار اين مطلب بگذرم! به خدا قسم سخن شما را شنيدم و آنچه را گفتيد به اطلاع پيامبر صلى الله عليه و آله خواهم رساند».
آن دو او را قسم دادند كه به حضرت خبر ندهد، ولى او نپذيرفت. گفتند: هر كارى مى خواهى انجام بده! به خدا قسم در اين صورت براى پيامبر قسم ياد خواهيم كرد و او ما را تصديق مى كند و تو را تكذيب مى نمايد! بريده گفت: به خدا قسم من از كنار خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله حركت نخواهم كرد تا آنكه يا آن حضرت بيرون آيد و يا به من اجازه ورود داده شود.
سپس به خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و اجازه گرفت و داخل شد و گفت: «پدر و مادرم به قربانت يا رسول اللّه، ابوبكر و عمر از نزد شما خارج شدند در حالى كه مى گفتند: به خدا قسم هرگز چيزى از آنچه گفت برايش به سلامتى به نتيجه نخواهد رسيد»!
براى آنكه هر گونه شبهه پراكنى درباره غدير و ولايت در نطفه خفه شود، خداوند آيات 91 و 92 سوره نحل را درباره آنان نازل كرد:
ص: 156
وَ اَوفوا بِعَهدِ اللّه ِ اِذا عاهَدتُم وَ لاتَنقُضوا الاَيمانَ بَعدَ تَوكيدِها وَ قَد جَعَلتُمُ اللّه َ عَلَيكُم كَفيلاً اِنَّ اللّه َ يَعلَمُ ما تَفعَلونَ . وَ لا تَكونوا كَالَّتى نَقَضَت غَزلَها مِن بَعدِ قُوَّةٍ اَنكاثا تَتَّخِذونَ اَيمانَكُم دَخَلاً بَينَكُم .
به پيمان خدا وفا كنيد هر گاه عهد كرديد و قسم ها را بعد از مؤكد كردن آن نشكنيد در حالى كه خدا را بر خود ضامن و شاهد قرار داده ايد . خدا مى داند شما چه مى كنيد . مانند آن زنى نباشيد كه رشته هاى خود را بعد از تابيدنِ محكم باز مى كند ، كه عهد و قسم ها را براى فريب يكديگر به كار بريد .
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «آنان را نزد من آوريد». آن دو را آوردند و حضرت پرسيد: لحظاتى پيش چه گفتيد و چه باعث شد آن سخنان را بگوييد؟ آنان انكار كرده گفتند: «قسم به خدايى كه جز او خدايى نيست، ما چيزى نگفتيم»! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «به خدا قسم، اين جوان (بُرَيده) از شما راستگوتر است، و خدا هم گفته شما را به من خبر داده و درباره اين انكار شما آيه اى از قرآن بر من فرستاده است»، و آنگاه آيه 74 سوره توبه را تلاوت فرمود:
يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ بَعدَ اِسلامِهِم . . .
به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلام شان بر زبان جارى ساختند و تصميم بر كارى گرفتند كه به آن نرسيدند ، و از چيزى ناراحت نبودند جز آنكه خدا و رسولش آنان را از فضل خويش مستغنى سازند . پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر خواهد بود و اگر اعراض كنند خداوند آنان را به عذاب دردناكى در دنيا و آخرت معذب مى نمايد ، و آنان در زمين دوست و ياورى نخواهند داشت .
ص: 157
غائله 11 : انكار معاويه درباره غدير(1)
هنوز غائله حسادت بعد از بيعت غدير تمام نشده بود كه معاويه و مغيرة بن شعبه و ابوموسى اشعرى از اين همه شكست در توطئه هاي شان بر عليه غدير سخت كلافه شدند، و در حالى كه از خيمه بيعت بيرون مى آمدند غُرغُر كنان زير لب سخنانى مى گفتند.
معاويه با تكبر و تبختر و غضب در حالى كه دست راستش را بر دوش ابوموسى اشعرى و دست چپش را بر دوش مغيرة بن شعبه گذاشته بود، به راه افتاد در حالى كه اين گفته را تكرار مى كرد: «هرگز محمد را بر گفته اش تصديق نمى كنيم و به ولايت على اقرار نخواهيم كرد». او در حالى اين سخنان را بر زبان جارى مى كرد كه مردم مى شنيدند و بر فكر و اعتقاد آنان تأثير منفى مى گذاشت.
اين بار نيز از دو سو خبر اين غائله گر بر ضد غدير به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد. از يك سو جبرئيل خبر او را آورد؛ و از سوى ديگر ابوذر و حذيفه شاهد اين ماجرا بودند و خبر آن را فورا به آن حضرت دادند.
در پاسخ به غائله سازى معاويه آيات 31 تا 35 سوره قيامت دقيقا درباره حركت ناهنجار و گفته كفر آميز او نازل شد:
فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى ، وَ لكِن كَذَّبَ وَ تَوَلّى ، ثُمَّ ذَهَبَ اِلى اَهلِهِ يَتَمَطّى ، اَولى لَكَ فَاَولى ، ثُمَّ اَولى لَكَ فَاَولى .
نه تصديق كرد و نه سر تسليم فرود آورد ، بلكه تكذيب نمود و روى گردانيد ، و سپس با تكبر به سوى دوستانش رفت . عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است . بار ديگر عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است .
ص: 158
در آن لحظات حساس پيامبر صلى الله عليه و آله درباره معاويه سه تصميم اساسى گرفت: يكى اينكه بر فراز منبر رود و باطن او را به مردم معرفى كند و خباثت او را به همه بشناساند. دوم اينكه بر فراز منبر برائت و بيزارى خود را از معاويه اعلام فرمايد. سوم اين كه دستور قتل او را صادر نمايد.
اما بار ديگر وحى الهى - به خاطر مهلتى كه به ظالمين داده شده - نازل شد و آيه 16 سوره قيامت آمد: «لا تُحَرِّك بِهِ لِسانَكَ لِتَعجَلَ بِهِ»: «درباره او زبانت را به سخنى باز مكن كه درباره او عجله كرده باشى»، حكايت از آنكه هنوز از مهلت او مانده است.
اين بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين بار هم سكوت كرد و درباره او چيزى نفرمود.
غائله 12 : نسبت احمق و ديوانه به پيامبر صلى الله عليه و آله(1)
در روز نوزدهم ذى الحجه سال دهم مراسم بيعت غدير همچنان ادامه داشت، و هر گروه از مردم كه بيعت مى كردند به خيمه هاى خود باز مى گشتند. منافقين نيز در خيمه هاى خود جمع شده بودند و از آن همه سربلندى غدير كه خط نفاق را خُرد مى كرد و پيش مى رفت، اظهار تأسف و نگرانى مى كردند و اسرار دل خود را براى يكديگر بازگو مى كردند، و اين جوشش غائله هايى بود كه در كمين آن بودند و فعلاً در قلبشان مى جوشيد.
كم كم شب فرا رسيد و ادامه برنامه بيعت به فردا موكول شد و پس از نماز مغرب و عشا مردم به خيمه هاى خود بازگشتند تا استراحت كنند. آن شب خيمه زيد بن ارقم و حذيفه يمانى كنار خيمه منافقين قرار داشت.
آنان سخنِ سه نفر از منافقين را از خيمه مجاور شنيدند كه مى گفتند: «به خدا قسم محمد احمق است اگر فكر مى كند كار خلافت بعد از او براى على به نتيجه خواهد
ص: 159
رسيد»!! ديگرى گفت: «او را احمق حساب مى كنى؟! آيا نمى دانى كه او ديوانه است»؟! سومى گفت: «او را رها كنيد! خواه احمق باشد و خواه ديوانه! به خدا قسم هرگز آنچه او مى گويد نخواهد شد»!!
حذيفه از گفتار منافقين غضبناك شد و گوشه خيمه آنان را بلند كرد و سر خود را داخل خيمه برده به آنان گفت: در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله زنده است و وحى خدا نازل مى شود چنين مى گوييد؟! به خدا قسم صبح گفتار شما را به آن حضرت خبر خواهم داد.
منافقين وحشت زده از غائله برانگيزى خود گفتند: اى حذيفه، آيا تو اينجا بودى و گفته ما را شنيدى؟! آنچه شنيدى بر ما كتمان كن كه حق همسايگى امانتدارى است!! حذيفه گفت: «نه اين مورد از حق امانتدارى همسايه است و نه اين مجلس شما از آن گونه مجالس است! من دلسوز خدا و رسولش نيستم اگر اين ماجرا را از آن حضرت كتمان كنم». گفتند:
اى حذيفه ، هر كارى مى خواهى انجام ده . به خدا قسم ما هم براى او قسم ياد خواهيم كرد كه چنين سخنى نگفته ايم و تو به ما نسبت دروغ مى دهى ! تو خيال مى كنى پيامبر سخن تو را مى پذيرد و گفته ما را تكذيب مى كند در حالى كه ما سه نفريم ! !
حذيفه كه سابقه آنان را در غائله سازى مى دانست گفت: اما براى من مهم نيست، وقتى حق دلسوزى خود را نسبت به خدا و رسولش ادا كنم. پس هر چه مى خواهيد بگوييد!
ص: 160
صبح روز بيستم پس از نماز و قبل از شروع مراسم بيعت حذيفه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفتار منافقين را به حضرت خبر داد، در حالى كه على عليه السلام با شمشير حمايل كرده در كنار حضرت بود. پيامبر صلى الله عليه و آله هم سراغ آنان فرستاد و آمدند. حضرت پرسيد: شما چه گفته ايد؟ گفتند: به خدا قسم ما چيزى نگفته ايم. اگر خبرى درباره ما به تو رسيده به ما دروغ بسته شده است!!
در اينجا جبرئيل بار ديگر آيه 74 سوره توبه را براى تكذيب آنان آورد: «يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ بَعدَ اِسلامِهِم»: «به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلام شان بر زبان آورده اند». اميرالمؤمنين عليه السلام در اينجا فرمود:
بگذار هر چه مى خواهند بگويند . به خدا قسم قلب من در سينه ام مى تپد و شمشيرم بر دوشم است . اگر قصد سوئى كنند من هم مقابله خواهم كرد .
غائله 13 : مطرح كردن تعصبات و مشكلات مردم(1)
با طلوع آفتاب روز بيستم مراسم بيعت ادامه يافت و آخرين گروه هاى مردم براى بيعت با پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام به خيمه هاى آن دو بزرگوار مى آمدند. در نقطه اى ديگر از غدير خم مقداد از كنار گروهى از منافقين عبور مى كرد كه شنيد يكى از آنان به بقيه مى گويد:
اصحاب كسرى و قيصر در لباس هاى خَز و نقش دار و حرير و بافته زندگى مى كنند در حالى كه ما همراه او در دو چيز خشن زندگى مى كنيم: هم غذاى خشن مى خوريم و هم لباس خشن مى پوشيم ! اكنون هم كه مرگش نزديك شده و روزگارش به پايان رسيده و اجلش فرا رسيده مى خواهد خلافت را
ص: 161
بعد از خود به دست على دهد . بدانيد به خدا قسم كه خواهد دانست (كه چنين چيزى نخواهد شد) ! !
مقداد از كنار آنان ردّ شد و نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفته هاى آنان را به حضرت خبر داد. پيامبر صلى الله عليه و آله براى جلوگيرى از انتشار اين غائله دستور داد تا همه جمع شوند. منافقين گفتند: مقداد كار ما را گزارش داده است!! اكنون برخيزيم تا بر ضد گزارش او قسم ياد كنيم!
آنان آمدند تا در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله نشستند و گفتند: «پدران و مادرانمان به قربانت يا رسول اللّه! قسم به آن كه تو را به حق مبعوث كرده و به پيامبرى كرامت داده و تو را از همه بشر برگزيده، آنچه به تو خبر رسيده ما نگفته ايم»! در اينجا بار ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله آيه 74 سوره توبه را تلاوت فرمود:
يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ بَعدَ اِسلامِهِم . . . .
به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان گفته اند . . . .
اين بدان معنى بود كه از ترس شان سخن خود را پنهان مى كنند، و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در آن شرايط همين را مى خواست تا آرامش از دست نرود.
غائله 14 : وسوسه منافقين در قلوب مردم(1)
منافقين از مهاجر و انصار كه هر لحظه اوج ولايت را مى ديدند و ناظر بيعت صد و بيست هزار نفر در گروه هاى كوچك و بزرگ بودند، تحمل شان تمام شد و تلاش هاى
ص: 162
مذبوحانه اى را از راه شبهه افكنى و وسوسه اندازى در قلوب مردم آغاز كردند. آنان براى تخريب اذهان مردم با آخرين احتمالاتى كه به خيال خود آن ها را مؤثر در بر هم زدن غدير مى دانستند، غائله هاى جديدى به راه انداختند.
شيوه وسوسه اندازى در قلوب مردم قابل اجرا در جاى جاى بيابان غدير در ميان تجمعات مردم بود. در رأس اين توطئه عمر بن خطاب بود كه هر گاه گروهى از مردم را به دور از چشم پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحاب باوفايش مى يافت، براى سست سازى اعتقاد آنان مى گفت: «از اينكه قريش را براى پسر ابوطالب و فرزندانش ذليل كند هيچ كوتاهى نمى كند»!
براى مقابله با اين غائله آيات سوره «ناس» نازل شد كه مفهوم آن پناه بردن به خدا از شرّ وسوسه انگيزان بود. آيات 4 و 5 سوره ناس درباره همين وسوسه گر است كه مى فرمايد:
قُل اَعوذُ بِرَبِّ النّاسِ . . . مِن شَرِّ ال-وَسواسِ الخَنّاسِ الَّذى يُوَسوِسُ فى صُدورِ النّاسِ .
بگو به خداى مردم پناه مى برم . . . از شر وسوسه اندازى كه از ياد خدا باز گرفته شده و در سينه هاى مردم وسوسه مى كند .
غائله 15 : اظهار تعجب بى جا از تعدد واجبات الهى(1)
نوع ديگرى از ايجاد غائله كلمات ضعيف كننده اعتقاد بود كه گروهى از منافقين گفتند: «محمد هر از چند گاه ما را به امرى جديد دعوت مى كند، و اكنون درباره اهل بيتش آغاز كرده كه اختيار ما را به دست آنان بسپارد». عدّه اى ديگر گفتند: «تا كِى محمد اين واجبات را يكى پس از ديگرى بر ما واجب مى كند»؟!
ص: 163
در برابر غائله اين گروه پيامبر صلى الله عليه و آله آيه 46 سوره سبأ را خواند: «قُل اِنَّما اَعِظُكُم بِواحِدَةٍ»: «بگو من شما را به يك چيز (ولايت) موعظه مى كنم»، و سپس فرمود: «من ادا كردم آنچه پروردگارتان بر شما واجب كرده است»، و سپس دنباله آيه را خواند: «اَن تَقوموا ِللّه ِ مَثنى وَ فُرادى»: «تا به خاطر خدا دو نفرى و به تنهايى بپا خيزيد».
غائله 16 : شبهه اندازى در معناى ولايت(1)
عدّه اى از منافقينِ انصار در شبهه اندازى قدم فراتر گذاشتند و پس از خطبه مفصل غدير و بيعت سه روزه غائله جديدى را تدارك ديدند. آنان اظهار كردند كه هنوز منظور پيامبر صلى الله عليه و آله از مراسم غدير را نفهميده اند، و اين مطلب را به صورت شبهه بين مردم نشر مى دادند.
ادامه غائله آنجا بود كه آنان بعد از آنكه در اين باره بسيار سخن گفتند و شايعه پراكنى در مورد آن را وسعت دادند، گستاخانه در صدد مطرح كردن اين شبهه در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله برآمدند. آنان عدّه اى را نزد حضرت فرستادند تا از طرف آنان سؤال كنند كه اصلاً منظورتان از اين خطابه بلند و جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» چيست؟
پيامبر صلى الله عليه و آله در برخورد با اين غائله براى آنكه نشان دهد بعد از خطبه و مراسم سه روزه چنين سؤالى معنى ندارد و تجاهلى بيش نمى تواند باشد، در پاسخ آنان با خونسردىِ كامل فرمود: به آنان بگوييد: «على بعد از من صاحب اختيار مؤمنين و دلسوزترين مردم براى امت من است»؛ و اين چنين غائله جديدى را كه منافقين نقشه ها درباره آن داشتند در نطفه خفه كرد.
ص: 164
غائله 17 : نسبت خود رأيى به پيامبر صلى الله عليه و آله(1)
روش ديگر غائله گران در شبهه اندازى، نسبتِ ساختگى بودن مراسم غدير از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله و انكار نسبت آن به خدا بود. اين مطلب را منافقين رسما دامن زدند و علنا بر زبان آوردند. مطرح كنندگان اصلى اين جسارت ابوبكر و عمر بودند كه قبلاً نيز هنگام بيعت چنين سخنانى را بر زبان آورده بودند.
كيفيت به ميان آوردن اين شايعه هم در اين قالب بود كه «خدا غدير را به پيامبر صلى الله عليه و آله امر نكرده، و اين مطلبى است كه از پيش خود ساخته و به خدا نسبت مى دهد»، كه در عربى از آن با كلمه «تَقَوُّل» ياد مى شود. سپس كلمه «كذّاب» را هم به آن افزودند، و براى توجيه علت اين «تقوُّل» هدف شرافت دادن به پسر عمويش را مطرح كردند. آنچه ابوبكر و عمر در اين باره شايع كردند و با كلمات شان به تخريب اذهان مردم پرداختند چنين بود:
لا وَ اللّه ِ ما اَمَرَهُ اللّه ُ بِهذا ، وَ ما هُوَ اِلاّ شَىْ ءٌ يَتَقَوَّلُهُ ! اِنَّ مُحَمَّدا كَذّابٌ عَلى رَبِّهِ وَ ما اَمَرَهُ اللّه ُ بِهذا فى عَلِىٍّ ! وَ اللّه ِ ما هذا مِن تِلقاءِ اللّه ِ وَ لكِنَّهُ اَرادَ اَن يُشَرِّفَ ابْنَ عَمِّهِ !
نه به خدا قسم ، خدا او را به اين مطلب امر نكرده است ؛ و اين نيست مگر چيزى كه به ناحق به خدا نسبت مى دهد ! محمد بر پروردگارش دروغ مى بندد و خداوند چنين دستورى درباره على به او نداده است ! به خدا قسم اين مطلب از جانب خدا نيست ، و او قصد دارد پسر عمويش را شرافت دهد .
اين غائله شبهه گونه فورا از سوى خداوند تعالى در نطفه خفه شد و ده آيه از سوره
ص: 165
حاقّه در تأييد پيامبر صلى الله عليه و آله و وَحْيانى بودن غدير نازل شد، و بنيانى محكم براى غدير را تا ابديت در متن قرآن پايه گذارى كرد. آيات 43 تا 52 سوره حاقه با ردّ نسبت هاى منافقين درباره اتصال غدير به خداوند مى فرمايد:
تَنزيلٌ مِن رَبِّ العالَمينَ . وَ لَو تَقَوَّلَ عَلَينا بَعضَ الاَقاويلِ . لَاَخَذنا مِنهُ بِاليَمينِ . ثُمَّ لَقَطَعنا مِنهُ الوَتينَ . فَما مِنكُم مِن اَحَدٍ عَنهُ حاجِزينَ . وَ اِنَّهُ لَتَذكِرَةٌ لِلمُتَّقينَ . اِنّا لَنَعلَمُ اَنَّ مِنكُم مُكَذِّبينَ وَ اِنَّهُ لَحَسرَةٌ عَلَى الكافِرينَ . وَ اِنَّهُ لَحَقُّ اليَقينِ . فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ العَظيمِ .
نازل شده از پروردگار عالم است . اگر بعضى گفته ها را به ناحق به ما نسبت دهد دست راست او را مى گيريم و سپس رگ گردن او را قطع مى كنيم ، و هيچ يك از شما نمى تواند ما را از چنين برخوردى مانع شود . اين يادمانى براى متقين است . ما مى دانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگان وجود دارند . اين حسرت بر كافران است و يقين حقيقى است . پس به نام پروردگار عظيمت تسبيح بگو .
غائله 18 : پيشنهاد جايگزين براى امام غدير!(1)
شيوه ديگرى كه منافقين براى شبهه اندازى در پيش گرفتند و به عنوان غائله اى تازه آن را به ميان آوردند مسئله تبديل على عليه السلام به شخص ديگرى بود. آنان ابتدا اين مطلب را در بين خود مطرح كردند و گفتند:
اى كاش امامِ ديگرى غير از على براى ما قرار مى داد و به جاى او ديگرى را جايگزين مى كرد . قلب هاى ما هرگز طاقت ولايت على همراه با اطاعت او را ندارد . از پيامبر صلى الله عليه و آله بخواهيم كه او را براى ما به ديگرى تبديل كند . اى كاش على را امام قرار نمى داد و ما را امام قرار مى داد ، يا اكنون كه او را امام قرار داده تغيير مى داد و ما را به جاى او قرار مى داد .
ص: 166
آنگاه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و با گستاخى تمام اين درخواست را نزد آن حضرت مطرح كردند، در حالى كه سخنگوى آنان معاذ بن جبل يكى از امضا كنندگان صحيفه بود. جالب تر اينكه ابوبكر و عمر را به عنوان كسى كه جايگزين على عليه السلام شود نام بردند!! و اين گونه پرده از منشأ توطئه ها برداشته شد.
آنان گفتند: «يا رسول اللّه، مردم تازه مسلمان شده اند و راضى نمى شوند كه نبوت در شما و امامت در پسر عمويتان باشد. اگر آن را به غير او منتقل نماييد بهتر خواهد بود»!
پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر اين پيشنهاد كه مساوى با ابطال غدير بود، فرمود: «من اين كار را با رأى خود انجام نداده ام كه درباره آن اختيارى داشته باشم. اين خداوند است كه به من دستور داده و آن را بر من واجب كرده است». خداوند نيز بى درنگ پاسخ آنان را با آيه 15 سوره يونس داد و آن را بر پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نازل كرد:
وَ اِذا تُتلى عَلَيهِم آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذينَ لا يَرجونَ لِقائَنا ائْتِ بِقُرآنٍ غَيرِ هذا اَو بَدِّلهُ قُل ما يَكونُ لى اَن اُبَدِّلَهُ مِن تِلقاءِ نَفسى اِن اَتَّبِعُ اِلاّ ما يوحى اِلَىَّ اِنّى اَخافُ اِن عَصَيتُ رَبّى عَذابَ يَومٍ عَظيمٍ .
هنگامى كه آيات روشن ما بر آنان تلاوت مى شود ، كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند مى گويند: قرآنى غير از اين براى ما بياور يا آن را تبديل كن . بگو: براى من چنين حقى نيست كه آن را از پيش خود تبديل نمايم . جز آنچه بر من وحى مى شود تابع چيز ديگرى نيستم . من اگر عصيان پروردگارم را نمايم از عذاب روزى عظيم مى ترسم .
ص: 167
بدين گونه پيامبر صلى الله عليه و آله به آنان اعلان كرد كه من حق چنين تغييرى را ندارم، چرا كه از پيش خود انجام نداده ام بلكه كاملاً پيرو وحى هستم، و در كوچك ترين سرپيچى در اعلان ولايت على عليه السلام از عذاب الهى ترس دارم.
غائله 19 : پيشنهاد مشاركت در خلافت براى دومين بار!(1)
با شكست توطئه جايگزينى در خلافت به جاى على عليه السلام، منافقين باز هم آرام ننشستند و در جستجوى غائله ديگرى براى باز گرداندن اعلام ولايت على عليه السلام در غدير بودند. مسئله اى كه منافقين در كورسوى ذهنشان بدان دست يافتند تكرار مسئله شركت ديگران با على عليه السلام در خلافت بود، كه قبل از خطابه غدير نيز اين درخواست را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح كرده و پاسخ لازم را شنيده بودند.
اين بار اجراى توطئه را به صورت حساب شده ترى آغاز كردند. ابتدا گروهى از منافقينِ مهاجرين به عنوان درخواست مشاركت قريش اين پيشنهاد را به صورت دلسوزى مطرح كردند و گفتند:
اگر از ترس مخالفت با پروردگارت نمى توانى ديگرى را جايگزين على عليه السلام نمايى ، پس مردى از قريش را با او در خلافت شريك نما تا مردم با حضور او آرام گيرند و اين كار شما به نتيجه برسد و مردم با شما مخالفت نكنند .
پيرو آن معاذ بن جبل كه يكى از پنج نفر امضا كنندگان صحيفه بود، آتش غائله را شعله ورتر كرد. او با گروه ديگرى از منافقين نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و اين بار معاذ نام كسى از قريش كه پيشنهاد جانشينى اش را داشتند به ميان آورده گفت: «يا رسول اللّه، اگر ابوبكر و عمر را با على در خلافت شريك نمايى تا مردم در اين باره آرام گيرند، آنچه صلاح آنان است به انجام مى رسد! پس آنان را در ولايت على شريك نما تا براى پذيرفتن سخن تو آمادگى پيدا كنند و سخن تو را بپذيرند».
ص: 168
در مرحله بعد براى اوج دادن به غائله، عدّه اى از منافقين قريش به همراه عمر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و اين بار او به عنوان سخنگوى آنان گفت: «يا رسول اللّه، ما پرستش بت ها را رها كرديم و پيرو تو شديم! پس ما را در ولايت على شركت ده تا شريك او باشيم»!!
اين غائله با همه فرض هاى ممكن انجام گرفت و مسئله شركت در خلافت علنا در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح شد، در حالى كه پس از آن مراسم مفصل جاى چنين پيشنهادى نبود، و اين مصلحت سنجى ها در برابر امر خداوند حكيم بر ولايت على عليه السلام مسخره اى بيش نمى توانست باشد.
با آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ آنان را داد و فرمود كه اين يك امر الهى است و من اختيارى درباره آن ندارم، اما همان گونه كه در همه مراحل غدير پاسخ مستقيم الهى با نزول پيك وحى به هر توطئه گرى داده مى شد، در اينجا هم فورا آيات 65 - 66 سوره زمر نازل شد كه خطاب آن به پيامبر صلى الله عليه و آله بود، ولى در واقع پيشنهاد كنندگان را هدف گرفته بود:
وَ لَقَد اوحِىَ اِلَيكَ وَ اِلَى الَّذينَ مِن قَبلِكَ لَئِن اَشرَكتَ لَيَحبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكونَنَّ مِنَ الخاسِرينَ . بَلِ اللّه َ فَاعْبُد وَ كُن مِنَ الشّاكِرينَ .
به تو و به آنان كه قبل از تو بودند وحى شده كه اگر شريك نمايى عمل تو ساقط مى شود و از زيانكاران خواهى بود . بلكه خدا را عبادت كن و از شكرگزاران باش .
با اين آيه غائله مشاركت در خلافت چنان شكست خورد كه عمر اين آيه را همچون پتكى بر سر خود احساس كرد، و همراهان خود را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رها كرد و با عجله بيرون آمد.
ص: 169
نزول اين آيه فقط پاسخ منفى به پيشنهاد شركت ديگران در خلافت نبود، بلكه تهديد و نمودار كننده غضب الهى از چنين پيشنهاد بى جايى بود. بايد هم چنين پاسخ قاطعى در مقابل چنين پيشنهاد بى موردى در متن قرآن جاى مى گرفت، تا سند ابدى در برابر غائله برانگيزان بر ضد غدير باشد.
غائله 20 : تمسخر به فضائل على عليه السلام(1)
عصر روز بيستم ذى الحجه روز سوم غدير و ساعات پايانى برنامه سه روزه بود. از يك سو صد و بيست هزار مرد و زن حاضر در غدير بدون استثنا با مقام نبوت و سپس با مقام ولايت بيعت كرده بودند. از سوى ديگر غيظ منافقين به درجه اعلا رسيده و آماده انفجار بود.
در چنين شرايطى پيامبر صلى الله عليه و آله فضيلت بلندى از مناقب على عليه السلام بر زبان جارى فرمود و همين جرقه اى بر دل منافقين زد تا كينه توزانه غائله ديگرى بر عليه غدير بر پا كنند.
در طول برنامه هاى سه روزه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله در هر مناسبتى فضايل و مناقب اميرالمؤمنين و اهل بيتش را براى مردم بيان مى فرمود. در آن لحظات آخر عدّه اى از اصحاب خدمت حضرت جمع بودند، كه ابوبكر و عمر و مغيره و عدّه اى ديگر از منافقين نيز در ميان آنان بودند. در چنين موقعيتى پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:
ص: 170
اِنَّ فيكَ شِبها مِن عيسَى بْنِ مَريَمَ . لَولا اَن تَقولَ فيكَ طَوائِفٌ مِن اُمَّتى ما قالَتِ النَّصارى فى عيسَى بْنِ مَريَمَ لَقُلتُ فيكَ قَولاً لا تَمُرُّ بِمَلأَ مِنَ النّاسِ اِلاّ اَخَذوا التُّرابَ مِن تَحتِ قَدَمَيكَ يَلتَمِسونَ بِذلِكَ البَرَكَةَ .
در تو شباهتى به عيسى بن مريم وجود دارد . اگر نبود كه گروه هايى از امتم درباره تو سخنى را بگويند كه مسيحيان درباره عيسى گفتند ، درباره تو سخنى مى گفتم كه از كنار هر دسته از مردم مى گذشتى خاك پاى تو را بر مى داشتند و بدان تبرك مى جستند .
شنيدن اين منقبت بر منافقين گران آمد و مسخره كنان در بين خود گفتند: «ببينيد چگونه او را مثل عيسى بن مريم قرار داد! چطور چنين چيزى ممكن است»؟!
ابوبكر و عمر نيز غضب كردند و گفتند: «براى پسر عمويش به هيچ مثالى راضى نشد جز عيسى بن مريم»!
يكى ديگر از منافقين رو به اصحاب خود كرد و گفت: «محمد براى پسر عمويش مَثَلى جز عيسى بن مريم پيدا نكرد. نزديك است كه او را بعد از خود پيامبر قرار دهد. خدايان مان كه مى پرستيديم بهتر از اين است»!
برخورد با اين غائله منافقين در متن قرآن مطرح شد، و در پى اين حركات منافقين آيات 58 تا 61 سوره زخرف از سوى خداوند نازل شد:
وَ لَمّا ضُرِبَ ابنُ مَريَمَ مَثَلاً اِذا قَومُكَ مِنهُ يَصُدّونَ . وَ قالوا ءَآلِهَتُنا خَيرٌ اَمٌ هُوَ ما ضَرَبوهُ لَكَ اِلاّ جَدَلاً بَل هُم قَومٌ خَصِمونَ . اِن هُوَ اِلاّ عَبدٌ اَنعَمنا عَلَيهِ وَ جَعَلناهُ مَثَلاً لِبَنى اِسرائيلَ . وَ لَو نَشاءُ لَجَعَلنا مِنكُم مَلائِكَةً فِى الاَرضِ يَخلُفونَ . وَ اِنَّهُ لَعِلمٌ لِلسّاعَةِ فَلاتَمتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعونِ هذا صِراطٌ مُستَقيمٌ .
ص: 171
هنگامى كه عيسى بن مريم مثال زده مى شود قوم تو از آن رويگردان مى شوند و مى گويند: آيا اين بهتر است يا خدايان ما ؟ ! اين سخن را جز از روى جدل بر زبان جارى نمى كنند ، چرا كه اينان گروهى مخاصمه گر هستند . او نيست جز بنده اى كه بر او تفضّل كرده ايم و او را مثالى براى بنى اسرائيل قرار داده ايم . اگر مى خواستيم از شما ملائكه اى قرار مى داديم كه در زمين جانشين مى شدند . اين علمى براى آن زمان است ، پس درباره آن شك نداشته باشيد و از من پيروى كنيد كه اين صراط مستقيم است .
خداوند با اين آيات غائله گران را رويگردان از خدا و متمايل به بت پرستى و جدل كننده و مخاصمه گر معرفى كرد، كه در راه راست خدا شك دارند.
گويا غائله جديد منافقين قابل ادامه دادن بود. لذا يكى از منافقين گفت: «محمد در مدح خود و برادرش على زياده روى كرد و اين سخنانى كه گفت از طرف خدا نبود، بلكه چون مى داند سخنش را مى پذيرند مى خواهد رياست خود و على را بر ما محكم نمايد»! از طرف خدا پاسخ آمد:
اى محمد ، به اينان بگو: كجاى اين فضايل قابل انكار بود ؟ خداوند عظيم و كريم و حكيم است . بندگانى را برگزيده و اطاعت نيكو و انقياد آنان را در برابر اوامرش ديده و آنان را به كراماتى اختصاص داده و امور بندگانش را به آنان سپرده و سياست خلقش را با تدبير حكيمانه اى كه آنان را بدان موفق نموده به ايشان سپرده است .
آيا پادشاهان زمين را نمى بينيد كه وقتى پادشاهى خدمتگزارىِ يكى از كارگزارانش را مى پسندد و در آنچه از امور مملكتش به او مى سپارد اطاعت درست از او مى بيند ، چنين كسى را براى آنچه بيرون كاخ خود است بر مى گزيند و در سياست لشكر و رعيت خود بر او اعتماد مى كند .
ص: 172
محمد نيز در تدبيرى كه پروردگارش براى او قرار داده چنين است ؛ و بعد از خود على را وصى و جانشين خود در اهل بيتش و ادا كننده قرض هايش ، و برآورنده وَعده هايش و يارى دهنده دوستانش و مقابله كننده با دشمنانش قرار داده است .
منافقين با شنيدن اين فرمايشات پيامبر صلى الله عليه و آله آتش غائله را تندتر كردند و گفتند: «آنچه براى على بن ابى طالب عليه السلام در نظر گرفته مسئله كوچكى نيست. اينها حاكم شدن درباره خون مردم و زنان و فرزندان و اموال و حقوق آنان و انساب و دنيا و آخرتشان است. بايد در اين باره آيت و نشانه اى آورد كه مناسب اين ولايت باشد»! پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان ختم اين غائله نمونه هايى از آيات و معجزات ظهور يافته درباره اميرالمؤمنين عليه السلام را باز شمرد و فرمود:
آيا شما را كفايت نكرد نور على كه در آن شب ظلمانى هنگام خروج از خانه پيامبر ظاهر شد ؟ !
آيا شما را كفايت نكرد كه على در مسير راهش با چند ديوار رو به رو شد و آن ديوارها شكافته شدند و او از آن ها عبور كرد و دوباره شكاف ديوارها به هم آمد ؟ !
آيا شما را كفايت نكرد همين روز غدير خم آنگاه كه رسول اللّه او را به ولايت منصوب نمود درهاى آسمان را ديديد كه باز شده و ملائكه از آنجا بر شما مشرف شده و ندا مى كنند: «هذا وَلِىُّ اللّه ِ فَاتَّبِعوهُ وَ اِلاّ حَلَّ بِكُمُ عَذابُ اللّه ِ فَاحْذَروهُ»: «اين ولى خداست ، پيرو او باشيد ، و گرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود . از آن بر حذر باشيد» .
آيا شما را كفايت نكرد آنگاه كه ديديد على بن ابى طالب راهى را مى رفت كه در برابر او كوه هايى بودند . براى آنكه او از مسير خود به راست و چپ
ص: 173
نرود كوه ها پيشاپيش او به حركت درآمدند و مسير او را باز كردند ، و پس از عبور على بار ديگر به جاى خود بازگشتند ؟ !
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «خدايا باز هم براى اينان آيات و نشانه هايى ظاهر كن - كه براى تو آسان است - تا حجت را بر آنها تمام كنى» ...
غائله 21 : تكذيب پيامبر صلى الله عليه و آله(1)
براى آخرين ساعات غدير غائله سنگينى از سوى منافقين تدارك ديده شده بود، كه مى توانست مراسم سه روزه را زير سؤال ببرد. مُجرى آن حارث فهرى بود كه زبانِ تند و جسور منافقين به حساب مى آمد و تعليمات لازم را از همدستانش فراگرفته بود.
حارث قبل از غروب روز بيستم ذى الحجه كه كار بيعت غدير پايان يافته بود، در حضور مردم رسما در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله ايستاد و گفت: «وقتى قرار شد تو رسول اللّه باشى و على جانشين بعد از تو باشد و فاطمه دخترت سيده زنان عالم و حسن و حسين سيد جوانان اهل بهشت باشند، پس براى ساير قريش چيزى باقى نگذاشته اى»؟! پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر حساسيت شرايط با خونسردى پاسخ او را داد و فرمود: «من اين مقامات را تعيين نكرده ام بلكه خداوند معين فرموده است». حارث سخن را به نقطه اصلى اعتقاد باز گرداند و گفت:
اى محمد ، ما را دعوت كردى كه «لا اِلهَ اِلاّ اللّه ُ» را قبول كنيم و ما هم پذيرفتيم . سپس دعوت مان كردى كه پيامبرى تو را بپذيريم و ما پذيرفتيم در
ص: 174
حالى كه قلب مان رضايت نمى داد ! سپس دستور نماز و بعد از آن روزه را دادى و ما انجام داديم . بعد از آن دستور حج و خمس و زكات را دادى و ما انجام داديم . به همه اين ها اكتفا نكردى تا اكنون كه پسر عمويت را منصوب نمودى و گفتى: ««مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ ، اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ . . .» ، آيا واقعا همه اين ها از طرف خدا بود ؟ !
باز هم پيامبر صلى الله عليه و آله به آرامى فرمود: «از طرف خدا به من وحى مى شود و جبرئيل سفير و واسطه الهى است و من به مردم خبر مى دهم، و جز آنچه خدا دستور دهد چيزى را اعلام نمى كنم».
حارث كه دست بردار نبود دوباره گفت: «تو را به خدايى كه خدايى جز او نيست، آيا اين حتما از طرف خداست و از طرف خودت نيست»؟! حضرت فرمود: «به خدايى كه جز او خدايى نيست، اين از طرف خداست نه از پيش خودم»، و اين را سه بار تكرار فرمود.
حارث در ادامه شبهه اندازى از طرف منافقين، سراغ غائله ديگرى درباره فضائل اهل بيت عليهم السلام رفت و چنين گفت:
تو ما را به حب على بن ابى طالب دستور مى دهى و گمان دارى كه او نسبت به تو هم چون هارون نسبت به موسى است ؛ و شيعيان او سوار بر شتران نورانى به محشر مى آيند و در عرصه قيامت بر ديگران فخر مى كنند تا آنكه كنار حوض كوثر آيند و از آن بنوشند ، و اين در حالى است كه بقيه امت در يك گروه جداگانه محشور مى شوند . آيا همه اينها از آسمان نازل شده يا از پيش خود مى گويى ؟ !
ص: 175
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «آرى، از آسمان نازل شده و سپس من ابلاغ كرده ام كه خداوند ما را نورى در زير عرش خلق كرد»!
حارث با جسارت تمام گفت: «اكنون فهميدم كه تو ساحر كذاب هستى! اى محمد، مگر شما هم از فرزندان آدم نيستيد»؟ حضرت فرمود:
آرى ، ولى خداوند ما را نورى در زير عرش خلق فرمود دوازده هزار سال قبل از آنكه آدم را خلق كند . سپس آن نور را در صلب آدم قرار داد . آن نور از صلبى به صلب ديگر منتقل شد تا آنكه در صلب عبداللّه و ابوطالب از يكديگر جدا شديم . بنابراين خداوند ما را از آن نور خلق كرده و فرق من و على در اين است كه پيامبرى بعد از من نيست .
تا اينجا غائله منافقين شبيه موارد قبلى به صورت تشكيك و ايجاد شبهه بود، اما حال حارث نشان مى داد كه پس از پاسخ هاى پيامبر صلى الله عليه و آله هنوز دست بردار نيست و مى خواهد سخنانش را ادامه دهد.
با رسيدن گفتگوى حارث با پيامبر صلى الله عليه و آله به اين مرحله، حضرت به او فرمود: «اى حارث، از خدا بترس و از آنچه درباره دشمنى على بن ابى طالب بر زبان آوردى توبه كن». حارث خطابش را از پيامبر گرداند و سر به سوى آسمان بلند كرد، و به جاى آنكه به درگاه خدا توبه كند گفت:
خدايا ، اگر محمد در آنچه مى گويد صادق و راستگوست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذابى بر ما نازل كن كه انتقامى در اولينِ ما (منكرين ولايت) و نشانه اى براى آيندگان ما باشد ؛ و اگر آنچه محمد مى گويد دروغ است عذابى بر او نازل كن .
ص: 176
خداوند فورا عين سخن حارث را با آيه 33 سوره انفال براى پيامبر صلى الله عليه و آله فرستاد: «وَ اِذ قالوا اللّهُمَّ اِن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ فَاَمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ»: «خدايا اگر اين حقى از طرف توست بر ما سنگى از آسمان ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست». اينجا بود كه غدير وارد مباهله شد، و اين سخن حارث به معناى درخواست پاسخ الهى براى نشان دادن حق و باطل بود، و بايد معجزه اى رخ مى داد تا ثابت شود غدير «هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ» است.
پس از نزول آيه فوق كه تقاضاى مباهله از سوى حارث را بازگو مى كرد، پاسخ به غائله حارث در قرآن آغاز شد. ابتدا آيه 12 سوره يونس نازل شد كه به معناى مهلت الهى به ظالمين و عجله نداشتن خداوند در عذاب آنان بود، آنجا كه خداوند مى فرمايد:
وَ لَو يُعَجِّلُ اللّه ُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعجالَهُم بِالخَيرِ لَقُضِىَ اِلَيهِم اَجَلَهُم فَنَذَرُ الَّذينَ لايَرجونَ لِقائَنا فى طُغيانِهِم يَعمَهونَ .
اگر خداوند براى مردم شر را فورا مى فرستاد - همان گونه كه خير را فورا مى فرستد - اجل آنان را مقدر مى فرمود . ما رها مى كنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند ، تا در طغيان خود متحير بمانند .
آنگاه آيه 34 سوره انفال نازل شد: «وَ ما كانَ اللّه ُ لَيُعَذِّبَهُم وَ اَنتَ فيهِم وَ ما كانَ اللّه ُ مُعَذِّبَهُم وَ هُم يَستَغفِرونَ»: «خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه تو در ميان آنان باشى، و خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه استغفار كنند».
با اين آيه در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله عذابى نازل نمى شد، و در صورتى درخواست حارث عملى مى شد كه از حضور آن حضرت خارج شود. راه ديگر توبه بود كه
ص: 177
حارث از سخن خود باز گردد. لذا پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «اى حارث، يا توبه كن و يا از پيش ما برو»!
اين پيشنهاد پيامبر صلى الله عليه و آله گامى ديگر قبل از عذاب بود كه شايد حارث پشيمان شود و عذاب الهى لا اقل در دنيا او را فرا نگيرد. اما كفر و لجاجتِ حارث فراتر از اين ها بود، كه گفت:
اى محمد ، راه ديگر اين است كه براى قريش هم نصيبى از آنچه در اختيار دارى قرار دهى ، چرا كه با اين برنامه تو بنى هاشم همه مناقب عرب و عجم را به خود اختصاص دادند !
حضرت فرمود: «اين مسئله در اختيار من نيست، بلكه مربوط به خداوند تبارك و تعالى است». حارث گفت: «اگر اين گونه است اعلام مى كنم كه قلبم توبه را نمى پذيرد، ولى از حضور تو مى روم»! آنگاه برخاست و به سرعت به طرف شترش رفت و سوار شد و حركت كرد.
با فاصله گرفتن حارث از پيامبر صلى الله عليه و آله معجزه عظيم غدير پيش چشمان آن جمعيت انبوه كه براى پايان غائله گردن كشيده بودند به وقوع پيوست. خاطره اى كه از اصحاب فيل در ذهن ها مانده بود، اينك با تمام شدن سخن حارث و دور شدن او از مجلس پيامبر صلى الله عليه و آله تكرار شد.
دو عذاب الهى با هم بر حارث نازل شد در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحابش از فاصله اى او را مى ديدند. خداوند پرنده اى از آسمان فرستاد كه در منقار او ريگى به اندازه عدس بود و آن را بر سر حارث رها كرد. سنگريزه از سر او وارد شد و طول
ص: 178
قامت او را در نورديد و او را نقش زمين ساخت، در حالى كه پاهايش را بر زمين مى كوبيد. در همين حال ابر سياهى ظاهر شد و رعد و برقى زد و صاعقه اى پديد آورد كه بر بدن حارث خورد و او را سوزانيد. در واقع هر دو درخواست او مستجاب شد كه يكى «حِجارَةً مِنَ السَّماءِ» و ديگرى «عَذابٍ اَليمٍ» بود.
در آن لحظات كه حارث پاسخ مباهله اش را از خدا گرفته و عذاب الهى را دريافت كرده بود و دست و پاى مرگ مى زد، جبرئيل نازل شد و سند قرآنىِ اين پاسخِ قاطع الهى به يك غائله گر بر ضد غدير را در چندين آيه آورد. ابتدا خداوند با آيات 1 تا 3 سوره معارج درخواست مباهله و پاسخ او را چنين بيان فرمود:
سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ، لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ ، مِنَ اللّه ِ ذِى المِعارِجِ .
درخواست كرد درخواست كننده اى عذاب واقع را كه كافران قدرت دفع آن را ندارند ، و اين از طرف خداوند بود .
پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحابش فرمود: اكنون به طرف او برويد كه آنچه از خدا خواست بر او رسيد.
آنگاه حضرت آيه 19 سوره ابراهيم را شاهد آورد كه پيشقدم شدن خود غائله گر و عناد و لجاجت او را بيان مى كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله با اشاره به عذاب حارث فرمود: چنان كه خداوند عز و جل مى فرمايد: «وَ اسْتَفتَحوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ»: «ابتدا خودشان درخواست كردند، و اين گونه هر جبار معاندى ضرر كرد و به هدف خود نرسيد».
سپس با آيه 205 سوره شعراء عجله عجيب حارث براى عذاب را مطرح كرد كه در توبيخ گستاخى حارث و امثال او مى فرمايد: «اَفَبِعَذابِنا يَستَعجِلونَ»: «آيا به عذاب ما عجله مى كنند»؟
ص: 179
غائله عظيمى با سخنان حارث و گستاخى او پديد آمده و مسئله را به يك موقعيت جدى براى مباهله تبديل كرده بود. از يك سو انتظار چنين برخورد هتاكانه اى از سوى مسلمانان با پيامبرشان نمى رفت، و از سو ديگر كسى انتظار چنين پاسخ هاى صريح از
سوى پيامبر صلى الله عليه و آله و نزول پياپى آيات قرآن از سوى خداوند را نداشت.
اكنون صد و بيست هزار نفر جنازه بى جان حارث را نظاره گر بودند، كه بر اثر مباهله درخواستى خودش در پى انكار غدير، پاسخ مستقيم را از خداوند گرفته و به عذاب الهى دچار شده بود. در آن حال پيامبر صلى الله عليه و آله براى نشان دادن عظمت اين مباهله كه همه حضور مستقيم خداوند را در آن احساس مى كردند، خطاب به جمعيت فرمود: آيا با چشم خود ديديد؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا با گوش خود شنيديد؟ گفتند: آرى. فرمود:
خوشا به حال كسى كه على را دوست بدارد ، و واى به حال كسى كه با او دشمنى كند . گويا على و شيعيانش را مى بينم كه در روز قيامت سوار بر شترانى به طرف باغ هاى بهشت برده مى شوند ، در حالى كه چهره هايشان جوان و تاج بر سر و سرمه كشيده اند .
اين غائله به عنوان آخرين تير در تركش منافقين در صحراى غدير بود، كه هر چه در قلب ناپاكشان بود بيرون ريختند و كفرآميزترين سخنان را بر زبان آورده و تندترين برخوردها را با پيامبر صلى الله عليه و آله نمودند.
اما به كورى چشم دشمنان غدير و على رغم پيش بينى آنان، نتيجه نهايى به نفع غدير شد و اتمام حجت عظيمى در سايه آن بر انواع غائله پردازان بر ضد غدير به يادگار ماند، و حضور خداوند در لحظه به لحظه اعلان ولايت بر همه ثابت گرديد.
ص: 180
غائله 22 : اجتماعات غائله برانگيز(1)
با پايان روز بيستم ذى الحجه مراسم غدير هم پس از سه روز پايان مى يافت و مردم براى بعد از مغرب آماده حركت به سوى مدينه مى شدند. پس از نماز بار ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله منافقين را ديد كه با يكديگر به صورت نجوى و مخفيانه و فتنه برانگيز گفتگو مى كردند.
با اينكه حضرت در طول سه روزه مراسم غدير تمام حركات منافقين را تحمل مى كرد تا آسيبى به برنامه اعلام ولايت و بيعت وارد نشود، ولى بعد از حركت از غدير به قدرى ارتباطات توطئه آميز آنان شدت يافت كه احساس خطرى علنى و فتنه اى مُخرِّب مشهود بود. لذا حضرت دستور داد تا منادى ندا كند:
لاتَجتَمِع ثَلاثَةُ نَفَرٍ مِنَ النّاسِ يَتَناجونَ فيما بَينَهُم بِسِرٍّ .
هيچ سه نفرى از مردم حق ندارند بر سر سخنان سِرّى با هم اجتماع كنند !
منظور حضرت دقيقا جلوگيرى از بروز آشوب و درگيرى بود كه به هر حال ضربه اى به غدير مى زد. اين امرِ حضرت توطئه هاى مهمى را خنثى كرد و اجتماعات فتنه آميز لغو شد، و تا ورود به مدينه دشمنان ولايت نتوانستند تماس اساسى با يكديگر داشته باشند، جز چند مورد كه در يكى از آنها ابوبكر و عمر و سالم نجوى مى كردند.
وقتى خواستند از آنجا حركت كنند پيامبر صلى الله عليه و آله از آنان پرسيد: درباره چه چيزى
ص: 181
نجوى مى كرديد؟ آنان به دروغ اجتماع خود را انكار كردند و گفتند: «ما اصلاً با يكديگر ارتباطى نداشته ايم و هم اكنون يكديگر را ديده ايم»!! حضرت نگاه معنى دارى به آنان كرد و آيه 140 سوره بقره را براى آنان خواند:
اَنتُم اَعلَمُ اَمِ اللّه ُ ، وَ مَن اَظلَمُ مِمَّن كَتَمَ شَهادَةً عِندَهُ مِنَ اللّه ِ ، وَ مَا اللّه ُ بِغافِلٍ عَمّا تَعمَلونَ .
آيا شما آگاهتريد يا خدا ؟ چه كسى ظالم تر است از كسى كه شهادتى نزد خود را از خدا كتمان مى كند ، و خداوند از آنچه شما انجام مى دهيد غافل نيست .
غائله 23 : چاپلوسى هاى مزوّرانه منافقين بعد از غدير(1)
با رسيدن به مدينه در حالى كه مسافرين بعد از سفر يك ماهه خود در فكر استراحت و آرامش بودند، منافقين ورود به مدينه را آغازى براى زمينه سازى اهداف خود بر ضد غدير مى دانستند. كسانى كه صحيفه ملعونه را امضا كرده بودند و نقشه هاى پى در پى كشيده بودند و بسيارى از نقشه هاى خود را به اجرا در آورده بودند، غائله جديدشان را با تغيير ناگهانى در برخوردهاي شان آغاز كردند!
آنان كه از آغاز سفر حج تا پايان مراسم غدير شيوه اعتراض و اشكال تراشى و شبهه اندازى را در پيش گرفته بودند و همه آنان را به اين جهات مى شناختند، در يك چرخش صد و هشتاد درجه ظاهرسازى هاى فريبكارانه را آغاز كردند، در حالى كه در پشت صحنه نقشه هاى جدى بر ضد غدير را به مرحله عمل نزديك مى كردند.
در چنين شرايطى كه برنامه هاى غدير و اعلان ولايت در دقيق ترين و كامل ترين شكل خود پايان يافته بود، جا داشت ضرب شَستى سنگين و اتمام حجتى تمام عيار در مقابل آن همه كارشكنى و ايجاد اغتشاش و غائله گرى نشان داده شود. لازم بود
ص: 182
براى هميشه تاريخ، عظمتِ امام غدير و علم و قدرتى كه خدا در اختيار حجتش قرار داده و اطاعت جميع مخلوقات از او، به رخ آن منافق صفتان و همه غائله گران ضد غدير در آينده هاى دنيا كشيده شود. در نتيجه هم پيروان غدير اوج اعتقاد خود را احساس كنند، و هم پيروان سقيفه بدانند كه تحت سيطره چه قدرتى هستند، كه جز صبر بر امر الهى مانع اجراى آن نيست.
پيامبر صلى الله عليه و آله در صدد اين بود كه به آنان بفهماند هم از نفاقشان آگاه است و هم از نقشه هاي شان خبر دارد، و هم قادر بر خنثى كردن تمام غائله هاى آنان در چشم بر هم زدنى است و در برابر آنان عاجز نيست. همچنين مى خواست به آنان بفهماند آنچه از مدارا و آزاد گذاشتن و صبر نسبت به آنان به چشم مى خورد، فقط براى امتحان مردم و مُقدّرى است كه پروردگار امر فرموده است.
اين اظهارات دو رويانه منافقين از يك سو و آن مقابله جدى و عميق پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى ديگر، ماجراهايى را به وجود آورد كه آيات قرآن درباره آن نازل شد؛ و اتمام حجتى بى نظير بر منافقين آن روز و پيروان آنان تا روز قيامت انجام گرفت.
منافقين تحركات خود را با برخوردهاى دوگانه آغاز كردند، تا كسى از توطئه هاى آنان بويى نبرد. آنان نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آمدند و منافقانه اظهار مى كردند:
تو محبوب ترين خلق خدا نزد خدا و خود و نزد ما را بر ما منصوب نمودى ، و بدين وسيله ما را از شر ظالمين بر ما و متجاوزين در سياست مان آسوده ساختى .
اين در حالى بود كه خداوند از قلوب آنان خلاف اين ادعا را مى دانست و اينكه با يكديگر توطئه كرده اند كه بر دشمنى اهل بيت عليهم السلام ثابت قدم باشند، و در راه دور كردن خلافت از كسى كه مستحق آن است از هيچ اقدامى فرو گذار نكنند.
ص: 183
آنچه غائله اى در پشت صحنه اين تحركات را نشان مى داد سخنان غير عادى و متملقانه آنان بعد از مراسم غدير و ولايت بود كه با آن اعتراضاتشان در مراسم غدير تطابق نداشت، و هر شنونده اى احساس مى كرد كاسه اى زير نيم كاسه آنان وجود دارد. در اين باره ابوبكر با واكنش عجيبى درباره مراسم غدير گفت:
يا رسول اللّه ، به خدا قسم ، به هيچ چيز اهميت نداده ام به اندازه اى كه به اين بيعت اهميت مى دهم ! من اميدوارم كه خداوند با اين بيعت در قصرهاى بهشت براى من جاى وسيعى در نظر بگيرد ، و مرا از بهترين وارد شوندگان و ساكنين آن قرار دهد ! !
همچنين عمر در عكس العمل بى سابقه اى به واقعه غدير گفت: «پدر و مادرم به قربان تو يا رسول اللّه، من به دخول بهشت و نجات از آتش اطمينان خاطر نيافتم مگر با اين بيعت! به خدا قسم بعد از اين عهد و پيمانى كه بر آن تعهد بستم، هرگز شكستن اين پيمان و مخالفت با آن مورد رضاى من نخواهد بود اگر چه از زمين تا عرش مرواريدهاى تازه و جواهرات گرانقيمت پر باشد و براى نقض اين بيعت به من بدهند»!! عثمان بعد از سخنان عمر با الفاظ ديگرى تملق خود را نشان داد و گفت:
به خدا قسم يا رسول اللّه ، من از اين بيعت چنان شادمان شدم و آرزوى جايى وسيع در بهشت رضوان خدا نمودم ، كه يقين پيدا كردم اگر گناه همه مردم زمين بر من باشد با اين بيعت از نامه اعمالم پاك مى شود !
سپس بار ديگر بر گفته خود قسم ياد كرد، و لعنت فرستاد بر كسى كه بر خلاف اين ادعا به پيامبر صلى الله عليه و آله خبرى را رسانده است!!
بعد از اين سه نفر، عدّه اى ديگر از همان سركشان متمرد نظير اين عذرها را آوردند و شبيه دروغ هاى چاپلوسانه آنان را تكرار كردند. در پى اين غائله جديد منافقين كه از
ص: 184
شيوه تملق بهره مى گرفت، خداوند براى اتمام حجت تا آخر تاريخ بر همه مسلمانان در 10 مرحله زير به طور جدى و مفصل به مقابله با آنان آمد.
خداوند عز و جل در برخورد با اين متمّلقان حيله گر و در افشاگرى نسبت به باطنِ اين دورويانِ غائله ساز آيات 8 تا 15 سوره بقره را نازل كرد:
وَ مِنَ النّاسِ مَن يَقولُ آمَنّا بِاللّه ِ وَ بِاليَومِ الآخِرِ وَ ما هُم بِمُؤمِنينَ ، يُخادِعونَ اللّه َ وَ الَّذينَ آمَنوا وَ ما يَخدَعونَ اِلاّ اَنفُسَهُم وَ ما يَشعُرونَ ، فى قُلوبِهِم مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّه ُ مَرَضا وَ لَهُم عَذابٌ اَليمٌ بِما كانوا يَكذِبونَ ، وَ اِذا قيلَ لَهُم لا تُفسِدوا فِى الاَرضِ قالوا اِنَّما نَحنُ مُصلِحونَ . اَلا اِنَّهُم هُمُ المُفسِدونَ وَ لكِن لايَشعُرونَ . وَ اِذا قيلَ لَهُم آمِنوا كَما آمَنَ النّاسُ قالوا اَنُؤمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ اَلا اِنَّهُم هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِن لا يَعلَمونَ ، وَ اِذا لَقوا الَّذينَ آمَنوا قالوا آمَنّا وَ اِذا خَلَوا اِلى شَياطينِهِم قالوا اِنّا مَعَكُم اِنَّما نَحنُ مُستَهزِؤونَ ، اللّه ُ يَستَهزِئُ بِهِم وَ يَمُدُّهُم فى طُغيانِهِم يَعمَهونَ .
از مردم كسانى هستند كه مى گويند به خدا و روز قيامت ايمان آورديم ولى مؤمن نيستند . آنان با خدا و مؤمنين حيله مى كنند ولى جز خود را گول نمى زنند و نمى فهمند . در قلب آنان مرض است و خدا مرض آنان را زيادتر مى كند و براى آنان عذاب دردناكى است به خاطر آنكه تكذيب مى كنند . آنگاه كه به آنان گفته مى شود در زمين فساد نكنيد مى گويند ما اصلاح كننده ايم . بدانيد كه آنان فسادگر هستند ولى نمى فهمند .
وقتى به آنان گفته مى شود ايمان بياوريد همان گونه كه مردم ايمان آورده اند مى گويند: آيا ايمان بياوريم همان گونه كه سفيهان ايمان آورده اند ! ؟ بدانيد كه آنان سفيهانند ولى نمى دانند . هر گاه كه ايمان آورندگان را ملاقات مى كنند مى گويند ايمان آورده ايم ، و آنگاه كه با شياطين خود خلوت مى كنند
ص: 185
مى گويند ما با شما هستيم ، ما مسخره مى كرديم . خدا آنان را مسخره مى كند و به آنان مهلت مى دهد كه در طغيان خود كوردل بمانند .
اين برخورد خداوند به همه فهماند كه گول آن دورويان و غائله هاي شان را نخورند، كه خبرى از ايمان در وجود آنان نيست و حيله گرانى بيش نيستند. مرض و فساد وجود آنان را فرا گرفته، و على رغم ادعاى اصلاحشان جز به غائله برانگيزى و فساد و بر هم ريختن برنامه هاى الهى فكر نمى كنند. براى آنكه خود را در ايمان بالاتر از بقيه مردم نشان دهند به شعور مردم توهين مى كنند و ايمان آنان را پوچ مى شمارند و مؤمنان را مسخره مى كنند. آنان با شياطين خلوت هايى دارند كه در آنجا باطن خود را نشان مى دهند و مؤمنان واقعى را مورد استهزاء قرار مى دهند.
هنگامى كه آن منافقين غائله گر با چنين عذرهايى با پيامبر صلى الله عليه و آله رو به رو شدند، آن حضرت با بزرگوارى خود ظاهرِ سخن آنان را پذيرفت و باطن آن را به خدا واگذار كرد. اما اين بار خداوند با شدت بيشترى مقابله با آنان را از شكل گفتارى و افشاگرى به مرحله عملى رساند. از طرف خداوند دستور اجتماع آنان آمد تا آنچه نديده اند با چشمان خود مشاهده نمايند، و تا بدانند كه وقتى خدا حجتى را منصوب مى كند قدرت لازم را هم به او مى دهد. اينجا بود كه جبرئيل نازل شد و گفت: يا محمد، خداوندِ علىّ اعلى به تو سلام مى رساند و مى فرمايد:
اين متمردان را - كه درباره بيعت شكنى شان نسبت به على و آمادگى آنان براى مخالفت با او به تو خبرهايى رسيده - به خارج شهر مدينه ببر ، در جايى كه عجايب آنچه خداوند بر على كرامت كرده را به آنان نشان دهى .
به آنان بفهمانى اين على كه اكنون او را در جاى تو قرار داده و جانشينت نموده در زمين و كوه ها و آسمان و ساير آنچه خدا خلق كرده چه اطاعت
ص: 186
كنندگانى براى او قرار داده است ، و بدانند كه ولىّ خدا از آنان بى نياز است ، و انتقام خود را از آنان باز نمى دارد مگر به امر خدايى كه درباره او و آنان برنامه اى دارد كه آن را به انجام مى رساند ، و حكمتى دارد كه به آن عمل مى كند و به موجب آن اراده خود را پيش مى برد .
با اين دستور الهى، پيامبر صلى الله عليه و آله به آن جماعتى كه خبر غائله هايشان در مخالفت با على عليه السلام به آن حضرت رسيده بود، دستور حركت به بيرون شهر مدينه را داد. آنان همراه
حضرت آمدند تا در دامنه يكى از كوه هاى مدينه مستقر شدند.
پيامبر صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «يا على، خداوند عز و جل اينان را به نصرت و يارى تو و آمادگى در خدمتت و جديت در اطاعتت امر فرموده است. اگر از تو اطاعت كنند براى آنان خير است و در بهشتِ خدا پادشاهان دائمى و غرق در نعمت خواهند بود، ولى اگر با تو مخالفت كنند براى آنان شر است و به جهنم خواهند رفت و در آنجا دائمى و معذب خواهند بود». سپس حضرت رو به آن گروه منافق كرد و فرمود:
بدانيد كه اگر شما از على اطاعت كنيد سعادتمند مى شويد ، و اگر با او مخالفت كنيد شقاوتمند مى گرديد . خداوند او را از شما بى نياز ساخته با كسانى و چيزهايى كه به شما نشان خواهد داد .
اكنون هنگام نشان دادن معجزات بود تا چشم منافقين از حدقه بيرون آيد. لذا پيامبر صلى الله عليه و آله اولين مرحله از اين برنامه عظيم را با كوه ها آغاز كرد و فرمود: «يا على، از پروردگارت بخواه به جاه محمد و آل طيبين او - كه تو بعد از محمد سيد آنان هستى - كه اين كوه ها را براى تو به آنچه مى خواهى تبديل كند»!
ص: 187
اميرالمؤمنين عليه السلام از پروردگار درخواست نمود كه آن كوه ها نقره شوند، و آن كوه ها تبديل به نقره شدند و آن حضرت را صدا زدند: «اى على، اى وصى رسول رب العالمين، خداوند ما را براى تو آماده كرده كه اگر خواستى در امر خلافت خود خرج كنى. هر گاه ما را بخوانى ما با پاسخ مثبت در اختيار تو هستيم تا حكم خود را درباره ما اجرا فرمايى و امر خود را درباره ما به انجام رسانى».
سپس به درخواست اميرالمؤمنين عليه السلام همه آن كوه ها به طلاى سرخ تبديل شدند و همان سخنان را تكرار كردند. بعد از آن به مُشك و عنبر و عبير و جواهر و ياقوت تبديل شدند، و به هر كدام كه تبديل مى شدند اميرالمؤمنين عليه السلام را چنين صدا مى زدند: «يا اباالحسن، اى برادر پيامبر، ما مُسخَّر فرمان توايم. هرگاه خواستى ما را در هر موردى مصرف كنى صدايمان بزن تا به تو پاسخ مثبت دهيم و به هر چيزى كه تو مى خواهى تبديل شويم»!!
در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله به همه آنان فرمود: «متوجه شديد كه خداوند عز و جل چگونه على عليه السلام را با آنچه كه مى بينيد، از اموال شما مستغنى كرده است». اين معجزه در واقع تتمه اى بر مراسم غدير بود تا همه مردم بدانند مسائل مالى براى حجت خدا مشكلى ندارد و با يك اراده و به امر الهى و بدون زحمت همه چيز برايش آماده است. به عبارت ديگر همه بفهمند كه غائله بپا كردن در مقابل صاحبان چنين قدرتى خنده آور است!
با اينكه معجزه كوه ها براى اتمام حجت كافى بود، اما اين برنامه در برابر غائله گران بايد كامل مى شد تا براى ابديت حجت باشد. لذا پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از كوه ها سراغ حيوانات و درختان رفت تا اطاعت آنها را از حجت خدا به مردم نشان دهد، و در اين باره فرمود:
ص: 188
يا على ، از خداوند به جاه محمد و آل طيبين او - كه تو بعد از محمد آقاى آنان هستى - بخواه كه درختان اين زمين را به مردانى غرق در اسلحه ، و صخره هاى آن را به شيرها و پلنگ ها و افعى ها تبديل نمايد .
اميرالمؤمنين عليه السلام از خدا اين درخواست را نمود، و آن كوه ها و تپه ها و روى زمين از مردان غرق در اسلحه پر شد كه در برابر يكى از آنان ده هزار نفر از آن منافقين تاب مقاومت نداشتند. همچنين از شيران و پلنگان و افعى ها پر شد به گونه اى كه در آن كوه ها و زمين ها و تپه ها جاى خالى باقى نماند. همه آنان صدا مى زدند:
يا على ، اى وصى رسول اللّه ، ما آمده ايم و خدا ما را در اختيار تو قرار داده و به ما دستور داده تو را اجابت كنيم هرگاه كه ما را فرا خوانى براى تسليم هر كس كه ما را بر او مسلط گردانى . پس هرگاه خواستى ما را صدا بزن تا تو را اجابت كنيم ، و به هر چه مى خواهى ما را امر كن تا تو را اطاعت نماييم .
يا على ، اى وصى رسول اللّه ! براى تو نزد خداوند آن مقام عظيمى است كه اگر از او درخواست كنى همه زمين و جوانب آن را مانند كيسه اى در بسته در اختيار تو قرار دهد مى پذيرد ، و يا اگر درخواست كنى آسمان را براى تو به زمين بياورد مى آورد ، و يا بخواهى زمين را به آسمان ببرد انجام مى دهد . اگر بخواهى درياهاى شورِ آن را به آب گوارا يا روغن ياسمن و يا روغن خوشبوى ديگر و يا هر كدام از نوشيدنى ها يا روغن ها كه بخواهى تبديل كند ، اين كار انجام خواهد داد . اگر بخواهى درياها را منجمد كند و يا بقيه جاهاى زمين را دريا قرار دهد اين خواسته ات را به انجام مى رساند .
بنابراين از تمرد اين سركشان و مخالفت اين مخالفين محزون مباش . آنگاه كه دنياى اينان به پايان رسد به گونه اى خواهد شد كه گويى در اين دنيا نبوده اند ، و هنگامى كه آخرت به سراغ آنان مى آيد به گونه اى خواهد بود كه گويى از اول آنجا بوده اند .
ص: 189
يا على ، آنچه اينان را با كفر و فسق و تمردشان از اطاعت تو ، مهلت داده همان است كه فرعون صاحب ميخ ها و نمرود بن كنعان و ادعا كنندگان الوهيت از طاغيان و نيز طاغى ترين طاغيان يعنى ابليس رئيس همه گمراهى ها را مهلت داد . نه تو و نه آنان براى دار فنا خلق نشده ايد ، بلكه همگى براى دار بقا خلق شده ايد و از خانه اى به خانه اى منتقل مى گرديد .
پروردگار تو هم نيازى نمى بيند كه كسى ادب كردن اين منافقين و تنظيم امورشان را بر عهده بگيرد . خدا مى خواست شرافت تو را بر اينان ثابت كند و اينكه تو با فضل خود از آنان جدا هستى ، و اگر بخواهد آنان را هدايت مى كند .
پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست به غائله گران ضد غدير بفهماند قدرت امام غدير فراتر از نابود كردن آنان است. در واقع خداوند همه عالم وجود را در كف اختيار او قرار داده و قدرت تصرف تمام عيار در تمام موجودات را به او عنايت فرموده است، تا آنجا كه مى توانند درياها را به هر نوشيدنى تبديل كنند يا آن ها را بخشكانند يا زمين را به آسمان ببرند.
از سوى ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله به آنان فهماند كه اگر خدا و حجت خدا در مقابل اين دشمنان واكنشى نشان نمى دهند به خاطر مهلتى است كه به ظالمين داده شده تا مردم امتحان شوند، چنان كه به فرعون و نمرود و قبل از آنها به ابليس مهلت داده شده است. آن حضرت يادآور شد كه پايان سركشى اين غائله سازان آخرين روز عمرشان است و بيش از آن قدرتى ندارند، و بايد مطمئن بود كه حقيقت غدير خود را نشان خواهد داد و مؤمنين به آن هم در هر زمانى وجود خواهند داشت.
عجيب است كه با ديدن اين مناظر و معجزات قلوب منافقين مرض بيشترى يافت،
ص: 190
گذشته از مرض حسدى كه نسبت به پيامبر و على عليهماالسلام داشتند. براى همين خداوند در آيات سوره بقره فرمود: «فى قُلوبِهِم مَرَضٌ»: «در قلب آنان مرض است»، يعنى در قلوب اين متمردين شك كننده بيعت شكن از بيعتى كه براى على بن ابى طالب گرفتى مرضى ايجاد شد، «فَزادَهُمُ اللّه ُ مَرَضا»: «خداوند هم اين مرض را بيشتر كرد». آنان به جاى آنكه با ديدن اين نشانه ها و معجزات توبه كنند و مخالفت هاى خود را كنار بگذارند، بر عداوت خود افزودند.
لازم بود محتواى كثيف قلوب منافقين شكافته شود و امراضى كه خدا در آيه فرموده كشف شود. سخنان منافقين در بين خودشان بهترين راز گشاى باطن آنان بود، كه مى گفتند:
ما اصلاح كنندگانيم ، زيرا ما نه به دين محمد و نه به غير محمد اعتقادى نداريم و در مسئله دين متحيريم . ما در ظاهر رضايت خود به محمد را با اظهار قبول دين و شريعت او نشان مى دهيم ، ولى در باطن طبق خواسته هاى خود عمل مى كنيم . از امكانات زندگى و رفاه آن استفاده مى كنيم و نفس خود را از رِقيَّت محمد آزاد مى نماييم و از اطاعت پسر عمويش على خود را رها مى سازيم به گونه اى كه اگر در دنيا پيروزى يافت ما نزد او مورد توجه باشيم ، و اگر امر او به نابودى كشيده شد از اسير شدن به دست دشمنانش سالم بمانيم !
خداوند عز و جل مى فرمايد: «اَلا اِنَّهُم هُمُ المُفسِدونَ»: «بدانيد كه آنان فساد كنندگان هستند». يعنى ادعاى دروغين آنان را نپذيريد، چرا كه در اصل دين و اعتقادشان متحيرند؛ بلكه به خواسته ها و مصلحت هاى خودشان عمل مى كنند. گذشته از اينكه دوگانه و دو پهلو و محافظه كارانه عمل مى كنند، تا هر يك از دو طرف پيروز شد بدون ترس به آن گروه بپيوندند!
ص: 191
جالب بود كه منافقين با آن همه دشمنى با خدا و رسول، ادعاى ايمانى فراتر از مردم داشتند! اين بود كه خداوند در ادامه آيات سوره بقره به افشاى اين ادعاى پوچ و دروغ آنان پرداخته است. اصل غائله آنان در اين باره چنين است:
وقتى برگزيدگان مؤمنين مانند سلمان و مقداد و ابوذر و عمار به اين بيعت شكنان مى گويند: «ايمان آوريد به پيامبر و به على كه او را جاى خود قرار داده و مقام خود را به او داده و در همه مصالح دين و دنيا او را ضابطه قرار داده است . شما هم مانند ساير مردم ايمان به اين پيامبر آوريد و در ظاهر و باطن تسليم اين امام شويد» ؛ آنان به اين مؤمنين پاسخى نمى دهند زيرا جرئت ندارند جواب واقعى را به آنان بگويند ، ولى به منافقينى كه نزد آنان مى آيند و مورد اعتمادشان هستند و همچنين به مؤمنين مستضعفى كه از كتمان آنان مطمئن هستند مى گويند: «آيا ما هم مانند سفيهان ايمان بياوريم» ؟ !
منظورشان از سفيهان سلمان و اصحاب او هستند كه در پيشگاه على عليه السلام محبت خالصانه و اطاعت محض را تقديم نموده اند ، و ولايت دوستان على و دشمنى با او را علنى ساخته اند . اينان را از آن جهت «سفهاء» مى دانند كه در برابر دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله روش تندى دارند ، و هنگامى كه امر او مضمحل شود دشمنانش آنان را نابود مى كنند .
مقابله خداوند با آنان در قرآن بدين صورت است كه اتهام آنان به مؤمنين را به خودشان باز گردانده مى فرمايد: «اَلا اِنَّهُم هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِن لا يَعلَمونَ»: «بدانيد كه آنان سفيهانند ولى خودشان هم نمى دانند»؛ چرا كه عقل و نظرشان پست است و نمى توانند ضابطه قرار دادن على عليه السلام را در امر دين و دنيا دريابند. افكار اينان دنيايى است و فكرشان به گروهى است كه غالب شود. هم از پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانش و هم از مخالفين شان مى ترسند، چرا كه در امان نيستند كدامشان غالب شود! آنان سفيهند
ص: 192
چرا كه با نفاقشان نه محبت پيامبر صلى الله عليه و آله و مؤمنين و نه محبت يهود و نه ساير كافرين براى آنان قابل تحقق نيست!!
جهت سنگين در غائله منافقين استهزاى آنان به مؤمنين بود، كه خداوند در ادامه آيات اين بيمارى ذاتى آنان را افشا كرده فرمود:
وَ اِذا لَقوا الَّذينَ آمَنوا قالوا آمَنّا ، وَ اِذا خَلَوا اِلى شَياطينِهِم قالوا اِنّا مَعَكُم اِنَّما نَحنُ مُستَهزِؤونَ .
و هنگامى كه ايمان آورندگان را ملاقات كنند مى گويند ايمان آورديم ، ولى وقتى با شياطينشان خلوت كنند مى گويند: ما با شماييم و ما مؤمنين را استهزاء مى كرديم .
يكى از برنامه هاى منافقين در ايام بعد از غدير آن بود كه وقتى با اصحاب على عليه السلام مانند سلمان و مقداد و ابوذر و عمار ملاقات مى كردند به آنان مى گفتند: «ما به محمد ايمان آورده ايم و در برابر بيعت على و فضيلت او سر تسليم فرود آورده ايم و مانند شما اوامر او را اجرا مى كنيم».
در برخوردى ديگر گاهى كه ابوبكر و عمر در مسيرى سلمان و اصحابش را مى ديدند از آنان احساس انزجار مى كردند و مى گفتند: «اينان اصحاب ساحر و احمق هستند»، كه منظورشان پيامبر و على عليهماالسلام بود. سپس به يكديگر مى گفتند: «از اينان بپرهيزيد كه مبادا از گوشه هاى سخنان تان درباره كفر محمد و آنچه درباره على گفته با اطلاع شوند و خبر آن را براى او ببرند و اين باعث هلاك شما شود»! آنگاه ابوبكر به اصحاب خود مى گفت: «اينك مرا بنگريد كه چگونه آنان را به مسخره مى گيرم و شر آنان را از شما دفع مى كنم»!
ص: 193
در اينجا 4 نمونه از برخوردهاى مسخره آميز و نفاق گونه آنان را مى آوريم:
اول: ابوبكر خطاب به سلمان چنين گفت:
مرحبا به سلمان فرزند اسلام ، كه محمد آقاى مردم درباره او گفته است: «اگر دين از ستاره ثريا آويخته باشد مردانى از فارسى زبانان خود را به آن مى رسانند ، و اين سلمان افضل آنان است» و منظور او تو بوده است . و مرحبا به تو كه درباره ات گفته: «سَلمانُ مِنّا اَهلَ البَيتِ»: «سلمان از ما اهل بيت است» ، و با اين سخن تو را با جبرئيل قرين ساخته كه در روز كساء از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: آيا من هم از شمايم ؟ او گفت: «تو هم از مايى» ، و سپس جبرئيل به ملكوت اعلى رفت و به ملائكه ديگر افتخار كرد و گفت: «چه كسى مثل من است ؟ افتخار برايم باد كه از اهل بيت محمد هستم» !
دوم: ابوبكر رو به مقداد كرد و چنين گفت: مرحبا به تو اى مقداد! تو همان كسى هستى كه پيامبر درباره تو به على گفت: «يا على، مقداد برادر تو در دين است و از شدت محبتى كه به تو دارد و دشمنى كه با دشمنانت دارد و از ولايتى كه به اوليائت و عداوتى كه با اعداى تو دارد گويا پاره اى از تن توست. اما ملائكه آسمان ها و حُجُب محبت بيشترى به على دارند و شدت دشمنى آنان با دشمنان او بيشتر است. پس خوشا به حالت اى مقداد! خوشا به حالت!
سوم: ابوبكر رو به ابوذر كرد و چنين گفت:
مرحبا به تو اى ابوذر ! تو همان كسى هستى كه پيامبر درباره ات گفت: «زمين بر خود حمل نكرده و آسمان سايه نينداخته بر گوينده اى كه راستگوتر از ابوذر باشد» . از پيامبر پرسيدند: خداوند به چه چيزى او را فضيلت و شرافت داده است ؟ گفت: «زيرا او به بركت على برادرم گوينده توانايى است
ص: 194
و در شرايط مختلف ثناخوان او و نسبت به مسخره كنندگان و دشمنان او سرزنش كننده و با اولياء و دوستان او مُوالى و دوست است ، و به زودى خدا او را در بهشت از بهترين ساكنين آن قرار مى دهد و تعدادى كه عدد آن را جز خدا نمى داند از حوريان و غلمان بهشتى خدمتكار او خواهند بود» .
چهارم: ابوبكر به عمار چنين گفت: «اهلاً و سهلاً و مرحبا به تو اى عمار! تو با ولايت برادر پيامبر - با آنكه شخص آرام و آسايش طلبى هستى و از عبادات فقط واجبات و مستحبات را انجام مى دهى - به درجه اى رسيده اى كه آنان كه شب و روز بدن خود را به مشقت عبادت مشغول مى كنند و شب را به نماز و روز را به روزه سپرى مى كنند، بدان دست نيافته اند. همچنين به درجه اى رسيده اى كه آنان كه بخشنده اموال اند به آن نرسيده اند اگر چه همه اموال دنيا در اختيار آنان باشد و آن را ببخشند. مرحبا بر تو! پيامبر تو را براى برادرش على يار خالص و مدافع او انتخاب
كرده تا آنجا كه خبر داده تو به زودى در راه محبت او كشته مى شوى و روز قيامت در زمره بهترين يارانش محشور مى شوى. خدا مرا هم به مثل عمل تو و اصحابت موفق گرداند، به گونه اى كه براى من هم خدمتگزارى محمد رسول اللّه و برادرش على ولى اللّه ميسر گردد، و همچنين دشمنى با دشمنانشان و خالص بودن با دوستانشان با پذيرش ولايت و پيروى از او حاصل شود. اين گونه خداوند به زودى ما را هم وقتى با هم ملاقات كنيم سعادتمند مى نمايد».
سلمان و اصحابش اگرچه حيله گرى آنان را مى دانستند، اما برخورد ظاهرى آنان را مى پذيرفتند همان گونه كه خدا امر فرموده بود و از كنار آنان مى گذشتند.
اوج غائله تمسخر به غدير افتخار منافقين به استهزاءهاي شان بود. ابوبكر به اصحابش مى گفت: مسخره من نسبت به اينان را چگونه ديديد؟ و چگونه شر آنان را از
ص: 195
خودم و از شما دفع كردم؟ آنان در پاسخ او گفتند: هميشه راه خير را پيش بگيرى تا مادامى كه زنده هستى! ابوبكر در پاسخ آنان گفت: «معامله شما با اينان بايد اين گونه باشد تا روزى كه فرصتى به دست آوريد، چرا كه عاقلِ فهميده كسى است كه غصه را گلوگير كند تا فرصتى به چنگ آورد»! منافقين پس از اين تمسخرها نزد همفكران خود از منافقين و متمردين باز مى گشتند و مى گفتند:
«اِنّا مَعَكُم»: «ما با شماييم» طبق آنچه با هم نقشه كشيديم كه اگر براى محمد اتفاقى افتاد على را از اين امر مانع مى شويم . پس شما را گول نزند و به وحشت نيندازد آنچه از ما در تأييد آنان مى شنويد و آنچه از ما مى بينيد كه با جرئت سخنانى را در مدارا با آنان مى گوييم ، چرا كه با اين كار آنان را به مسخره گرفته ايم .
اينجا بود كه خداى عز و جل سراغ مسخره كردن هاى آنان آمد و در مقابله با آنان فرمود:
اللّه ُ يَستَهزِئُ بِهِم وَ يَمُدُّهُم فى طُغيانِهِم يَعمَهونَ .
خدا آنان را مسخره مى كند و آنان را مهلت مى دهد كه در طغيان خود كوردل بمانند .
آن روز كه منافقين اين برخوردهاى تمسخر آميز و دورويانه را عملى مى كردند به پايان رسيد، در حالى كه آيات 8 تا 15 سوره بقره براى ختم غائله جديد آنان نازل شده بود.
ص: 196
غائله 24 : اعتذار دروغين همسران پيامبر صلى الله عليه و آله(1)
با غائله اى كه عايشه و حفصه در مكه بپا كردند و اسرار پيامبر صلى الله عليه و آله درباره برنامه غدير را به پدرانشان خبر دادند(2)، آن حضرت پس از بازگشت به مدينه ديگر به خانه عايشه و حفصه نرفت و آنان را به حضور نپذيرفت و انزجار خود را نسبت به آن دو به همه نشان داد.
آن دو زن مسئله نيامدن پيامبر صلى الله عليه و آله به خانه شان را نزد پدرانشان مطرح كردند. آنان گفتند: ما مى دانيم چرا اين گونه رفتار كرده است و علت آن چيست. شما نزد او برويد و با محبت درِ گفتگو را با او باز كنيد و او را نسبت به خود متمايل نماييد، كه او را با حيا و كريم خواهيد يافت. شايد اين گونه بتوانيد آنچه در قلب اوست بيرون آوريد و غيظ او را آرام كنيد.
پيرو اين تصميم، عايشه به تنهايى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و آن حضرت را در خانه ام سلمه يافت در حالى كه على عليه السلام نيز نزد آن حضرت بود. پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: براى چه آمده اى؟! گفت: يا رسول اللّه، برايم غير عادى بود كه پس از بازگشت از اين سفر به خانه خود نيامدى، و من از نارضايتى تو به خدا پناه مى برم! حضرت فرمود: اگر اين گونه است كه مى گويى نبايد سِرّى را كه سفارشِ كتمان آن را به تو نموده بودم افشا مى كردى. با اين كار هم خود را هلاك نمودى و هم گروهى از مردم را به هلاكت انداختى.
ص: 197
اينجا بود كه خداوند در ادامه آيات سوره تحريم - كه درباره افشاى سِرّ پيامبر صلى الله عليه و آله توسط عايشه و حفصه نازل شده بود - در آيه 10 اين سوره خيانت كارى آنان در اين غائله را به مرحله صراحت رساند و آن دو را به دو همسر خيانتكار حضرت نوح و حضرت هود عليهماالسلام تشبيه كرده چنين نازل كرد:
ضَرَبَ اللّه ُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نوحٍ وَ امْرَأَةَ لوطٍ ، كانَتا تَحتَ عَبدَينِ مِن عِبادِنا صالِحَينِ فَخا نَتاهُما فَلَم يُغنيا مِنَ اللّه ِ شَيئا وَ قيلَ ادْخُلا النّارَ مَعَ الدّاخِلينَ .
خداوند براى كسانى كه كافر شدند همسر نوح و همسر لوط را مثال مى زند كه همسر دو بنده صالح ما بودند ولى به آنان خيانت كردند . در نتيجه نزد خداوند همسر پيامبر بودن براى آنان هيچ فايده اى براي شان نداشت و به آنان گفته شد كه با داخل شوندگان داخل آتش شويد .
براى ختم غائله همسران در مقابل غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تا همه همسرانش در خانه ام سلمه جمع شوند. مجلسى با حضور آنان تشكيل شد و على بن ابى طالب عليه السلام نيز در آن مجلس حضور داشت. پيامبر صلى الله عليه و آله سخن آغاز كرد و فرمود: «به آنچه مى گويم خوب گوش فرا دهيد». سپس اشاره به على عليه السلام كرده فرمود: «اين برادر من و وصيم و وارثم و قيام كننده به امور شما و امور امت بعد از من است. آنچه به شما امر مى كند اطاعت كنيد و از فرمان او سرپيچى نكنيد كه هلاك مى شويد». سپس خطاب به على عليه السلام فرمود:
يا على ، سفارش اينان را به تو مى نمايم: مادامى كه از خدا و از تو اطاعت مى كنند از آنان به عنوان همسر من مواظبت كن و هر يك از آنها كه سرپيچى كردند آنان را طلاقى ده كه خدا و رسولش از آنان بيزار باشند !
ص: 198
در آن حال همه همسران پيامبر صلى الله عليه و آله ساكت بودند و سخنى نمى گفتند. عايشه كه عامل اصلى اين برخورد پيامبر صلى الله عليه و آله بود از بين آنان گفت: «ما چنين نبوده ايم كه به ما دستور داده باشى و ما خلاف آن را انجام داده باشيم»!!! حضرت در پاسخ قاطعى به او فرمود:
بلى ، تو با امر من به شدت مخالفت كردى ، و به خدا قسم با همين سخنِ من نيز مخالفت خواهى كرد و بعد از من در مقابل على عصيان مى نمايى !
غائله 25 : اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله در نوشتن كتف(1)
ابوبكر و همراهانش پس از شكست در غائله هاى ضد غدير و بعد از غدير، به چشم مردم ديده نشدند تا در ساعات آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر در خانه عايشه كنار بستر پيامبر صلى الله عليه و آله خود را حاضر ساختند. در آن لحظات غائله اى از نوع ديگر از طرف منافقين به وقوع پيوست و خير عظيمى را از دست همه مسلمانان گرفت. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «كتفى بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد و اختلاف نكنيد».
با اينكه هنوز پيامبر صلى الله عليه و آله نفرموده بود چه چيزى را مى خواهد بنويسد، اما عمر و همراهانش غائله خود را شروع كردند و سر و صدا به راه انداختند تا مجلس را بر هم بزنند و نوبت به نوشتن كتف نرسد! در اين ميان عمر غائله را به اوج رساند و بزرگترين اهانت تاريخ را به ساحت مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله بر زبان آورد و گفت: «آوردن كتف را رها كنيد، پيامبر هذيان مى گويد»!!
پيامبر صلى الله عليه و آله از اين سخن عمر غضب كرده فرمود: «مى بينم در حالى كه من زنده هستم
ص: 199
با من مخالفت مى كنيد. پس بعد از مرگ من چه خواهيد كرد»؟! و آنگاه نوشتن كتف را رها كرد.
مردم و آن منافقين بدون نوشتن كتف از حضور پيامبر صلى الله عليه و آله برخاسته رفتند، و اميرالمؤمنين و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين عليهم السلام ماندند و به اشاره اميرالمؤمنين عليه السلام سلمان و ابوذر و مقداد نيز ماندند. در اين جمع پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
برادرم ، نشنيدى دشمن خدا چه گفت ؟ جبرئيل كمى قبل از اين بر من نازل شد و به من خبر داد كه او سامرى اين امت و رفيقش (ابوبكر) گوساله آن است .
همچنين جبرئيل به من دستور داد بنويسم آنچه مى خواستم در كتف بنويسم و اين سه نفر را بر آن شاهد بگيرم .
منافقين به خيال خود نوشتن كتف را با آن غائله تعطيل كردند، اما پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از رفتن آنان فرمود: «برايم ورقه اى بياوريد». براى آن حضرت ورقه اى آوردند، و آن حضرت نام دوازده امام هدايت كننده بعد از خود را يكى يكى املا فرمود، و على عليه السلام به دست خويش نوشت و در توصيف حضرت مهدى عليه السلام پر شدن زمين از عدالت را پس از ظلم و جور ذكر كرد، و اين در واقع خلاصه اى از غدير بود كه در آن سند ابدى ثبت شد. آنگاه فرمود:
من شما را شاهد مى گيرم كه برادرم و وزيرم و وارثم و خليفه ام در امتم على بن ابى طالب است ، و سپس حسن و بعد حسين و بعد از آنان نُه نفر از فرزندان حسين اند .
ص: 200
سپس فرمود: «من مى خواستم اين را بنويسم و سپس آن را به مسجد ببرم و عموم مردم را دعوت كنم و آن را برايشان بخوانم و آنان را شاهد بگيرم».
اين گونه بود كه يك بار در غدير و بار ديگر در خانه پيامبر صلى الله عليه و آله سند كتبى غدير نوشته شد، تا در مقابل هر غائله اى در آينده هاى تاريخ قابل ارائه باشد. در واقع آن اتمام حجت عظيم كه از فراز منبر غدير انجام گرفته بود، يك بار ديگر حجت را به صورت مكتوب بر همه تمام كرد.
تا اينجا غائله هاى گفتارى منافقين بر ضد غدير در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله را ذكر كرديم. از بخش بعدى به استقبال مواردى مى رويم كه در حيات آن حضرت به صورت عملى بر ضد غدير غائله برپا كردند.
ص: 201
ص: 202
ص: 203
ص: 204
پس از ذكر غائله هاى گفتارىِ سقيفه و پيروانش در مقابل غدير، اكنون نوبت به غائله هاى عملى و رفتارى آنان مى رسد. در اين بخش كتاب 14 غائله عملى بر ضد غدير را مورد تحليل قرار خواهيم داد، كه در موقعيت هاى مختلف به شكل هاى متفاوتى اجرا شده و هر يك اثر شكننده خود را بر رَوَند برنامه غدير گذاشته است. البته حُسن سياست پيامبر صلى الله عليه و آله و وَعده حفظ الهى در «وَاللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ» مانع از توقف يا خلل در اصل اهداف و برنامه هاى غدير شده است. 8 نمونه از تنوع غائله هاى عملى بر ضد غدير چنين است:
1 . نوشتن پيمان نامه
2 . تشكيل گروه خرابكارى
3 . فرار از دعوت هاى جمعى
4 . بر هم زدن اجتماعات
5 . تمسخر رفتارى
6 . نقشه قتل
7 . آماده سازى مقدمات غصب خلافت
8 . اشغال جايگاه هاى محترم
ص: 205
غائله 1 : هم پيمانى بر غصب خلافت(1)
اصلى ترين غائله بر عليه غدير پيمانى بود كه در مرحله اول بين ابوبكر و عمر براى غصب خلافت مورد توافق آن دو قرار گرفت.
روز دوازدهم ذى الحجه رو به پايان بود و پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم داشت شب و روز سيزدهم را هم در مِنا بماند؛ اما چه كسى خبر داشت كه منافقين مخفيانه در فكر چه توطئه هايى بودند! در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله لحظه به لحظه شرايط را براى اجراى برنامه غدير آماده مى كرد، گروهى از سردمداران نفاق با اطمينان از نزديكى رحلت آن حضرت در فكر نقشه هايى براى روزهاى پس از وفات حضرت بودند. آنان در بين خود مى گفتند:
ما دائما از پيامبر ياد على و ذكر فضايلش را مى شنويم ، و پيداست كه قصد دارد اين حكومت از اهل بيتش خارج نشود . بياييد در برابر اين مسئله هم پيمان شويم .
در حالى كه اين سخنان بين سردمداران نفاق در حد گفتگو بود، ابوبكر و عمر با جدى گرفتن غصب خلافت براى به انجام رساندن آن با يكديگر همپيمان شدند كه همه تلاش خود را به كار بندند تا نگذارند خلافت در اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله مستقر شود. براى آنكه بر تصميم و پيمان خود شاهدى داشته باشند كه هر كدام بى خبر از ديگرى پيمان شكنى نكند، ابوعبيده جراح را به عنوان امين خود انتخاب كردند. در مرحله بعد معاذ بن جبل را براى راضى كردن انصار و سالم را به عنوان دشمن سرسخت اميرالمؤمنين عليه السلام داخل پيمان خود نمودند؛ و يك گروه پنج نفرى را تشكيل دادند.
ص: 206
خداوند اين اقدام آنان را كه قبل از پايان مراسم حج هنوز عملى نكرده بودند، با دو آيه قرآن به پيامبرش خبر داد:
1 . آيه 19 سوره زخرف كه فرمود: «سَتُكتَبُ شَهادَتُهُم وَ يُسأَلونَ»: «به زودى شهادت آنان نوشته مى شود و مورد سؤال قرار مى گيرند» .
2 . آيه 39 سوره زخرف كه فرمود: «وَ لَن يَنفَعَكُمُ ال-يَومَ اِذ ظَلَمتُم اَنَّكُم فِى العَذابِ مُشتَرِكونَ»: «بيزارى شما از يكديگر در روز قيامت فايده اى به حالتان ندارد چرا كه ظلم كرده ايد و در نتيجه در عذاب مشترك خواهيد بود» .
اين گونه بود كه در كنار اتمام حجت عظيم غدير، توطئه هاى اساسى دشمنان ولايت نيز پى ريزى مى شد و مرحله به مرحله براى روزهاى بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله پيش مى رفت، اما از چشم خدا و رسول صلى الله عليه و آله مخفى نبود.
غائله 2 : امضاى صحيفه ملعونه اول براى غصب خلافت(1)
ابوبكر و عمر و سه هم پيمان شان با اطلاع از پايه ريزى هايى كه براى مراسم غدير انجام مى گرفت، يك قدم جلوتر گذاشتند و تصميم گرفتند عهد و پيمان بين خود را رسميت دهند، و آن را از مرحله گفتارى به صورت نوشتارى و امضاى سند درآورند، تا در عمل به آن ملتزم باشند و در مراحل بعدى يكديگر را تنها نگذارند.
ص: 207
آنان براى امضاى سند غصب خلافت، در همان روز چهاردهم ذى الحجه در موقعيتى كه كسى داخل كعبه نبود، وارد آنجا شدند و روى سنگ سرخ ميان دو ستون كعبه نشستند. ابتدا به صورت شفاهى پيمان خود را تجديد كردند و بر سر آن قسم ياد كردند و گفتند:
نَتَظاهَرُ عَلى عَلىٍّ فَلايَنالُ الخِلافَةَ ما حَيينا .
با هم بر ضد على اقدام مى كنيم به گونه اى كه تا ما زنده هستيم به خلافت دست نيابد .
سپس عمر متنى را كه بايد امضا مى كردند املا كرد و ابوعبيده جراح براى آنان نوشت:
اِن ماتَ مُحَمَّدٌ اَو قُتِلَ نَزوِى الخِلافَةَ عَن اَهلِ بَيتِهِ .
اگر محمد از دنيا رفت يا كشته شد خلافت را از اهل بيت او دور مى كنيم .
اين پيمان نامه داخل كعبه نوشته شد و به امضاى ابوبكر و عمر و ابوعبيده و معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه رسيد، و مُهرهاى خود را بر آخر آن نقش كردند! آنگاه ابوعبيده به عنوان امانتدارِ گروه برگزيده شد، تا با حضور او متخلف را مجازات كنند،
و پيمان نامه را نيز تحويل او دادند.
ابوعبيده آن نوشته را در حضور چهار نفر ديگر در كعبه زير خاك پنهان كرد. آنگاه برخاسته از كعبه بيرون آمدند و از آن لحظه عمل به محتواى آن را رسما آغاز كردند، و غائله غصب خلافت آغاز شد.
ص: 208
در آن لحظه پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد الحرام بود و هنگام خروج از كعبه آنان را مى ديد و از كار آنان اطلاع داشت. براى آنكه گمان نكنند كار آنان از نظر حضرت پنهان است، آن حضرت نگاهى به ابوعبيده كرده - به عنوان اشاره به امانتدارى او براى چهار نفرِ بقيه - فرمود: «اين امانتدار امت است»!!!
در آن لحظات عظيم ترين پيمان نامه براى مهمترين غائله بر ضد دين الهى در تاريخ بشريت به امضا رسيد، كه آينده تلخ و تاريكى را براى انسان ها در نظر گرفته بود. خداوند با نزول 9 آيه جوانب مختلف اين توطئه را مورد نكوهش قرار داد و آن را در متن قرآن ثبت كرد:
از آنجا كه اين صحيفه در كعبه امضا شد، و در واقع الحاد و كفرى در بيت الهى بود آيه 25 سوره حج نازل شد و از اين بُعد آن را معرفى كرد:
وَ مَن يُرِد فيهِ بِاِلحادٍ بِظُلمٍ نُذِقهُ مِن عَذابٍ اَليمٍ .
هر كس با الحاد و كفر وارد خانه خدا شود او را عذاب دردناكى مى چشانيم .
از سوى ديگر براى نشان دادن شركت شيطان در چنين پيمانى، آيه 10 سوره مجادله نازل شد:
اِنَّمَا النَّجوى مِنَ الشَّيطانِ لِيَحزُنَ الَّذينَ آمَنوا وَ لَيسَ بِضارِّهِم شَيئا اِلاّ بِاِذنِ اللّه ِ وَ عَلَى اللّه ِ فَليَتَوَكَّلِ المُؤمِنونَ .
ص: 209
سخن پنهانى و درگوشى از شيطان است تا كسانى را كه ايمان آورده اند محزون نمايد ، ولى هيچ ضررى به آنان نمى زند مگر با اجازه خدا ؛ و مؤمنين بايد بر خدا توكل كنند .
پيرو اين آيه براى آنكه معلوم شود خدا و رسولش از اين غائله اطلاع دارند و در پرونده آنان براى روز قيامت ثبت شده آيه 7 سوره مجادله نازل شد:
اَلَم تَرَ اَنَّ اللّه َ يَعلَمُ ما فِى ال-سَّماواتِ وَ ما فِى الاَرضِ ما يَكونُ مِن نَجوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُم وَ لا خَمسَةٍ اِلاّ هُوَ سادِسُهُم وَ لا اَدنى مِن ذلِكَ وَ لا اَكثَرَ اِلاّ هُوَ مَعَهُم اَينَما كانوا ثُمَّ يُنَبِّئُهُم بِما عَمِلوا يَومَ القِيامَةِ اِنَّ اللّه َ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عَليمٌ .
آيا نمى بينى كه خداوند آنچه در آسمان ها و زمين است مى داند . هيچ نجواى سه نفرى نمى شود مگر آنكه خدا چهارمى آنان است ، و هيچ نجواى پنج نفرى نمى شود مگر آنكه خدا ششمى آنان است و كمتر و بيشتر از اين عدد نجوايى اتفاق نمى افتد مگر آنكه آنها هر كجا باشند خدا همراه آنان است ، و روز قيامت آنان را به آنچه انجام داده اند خبر مى دهد . خداوند به هر چيزى عالم است .
در بُعد ديگر خداوند اعلام داشت كه در برابر مكر و حيله آنان دستگاه الهى هم برنامه دارد. يعنى اين طور نيست كه اهل صحيفه بتوانند با غائله هايشان پرونده غدير را مختومه كنند و آن را نابود نمايند، بلكه با برنامه هايى كه خداوند براى مقابله با
اقدامات آنان دارد بايد عاقبت را ديد و نتايج را بر شمرد. آيه 50 - 52 سوره نمل در اين باره نازل شد:
ص: 210
وَ مَكَروا مَكرا وَ مَكَرنا مَكرا وَ هُم لايَشعُرونَ . فَانْظُر كَيفَ كانَ عاقِبَةُ مَكرِهِم اَنّا دَمَّرناهُم وَ قَومَهُم اَجمَعينَ ، فَتِلكَ بُيوتُهُم خاويَةٌ بِما ظَلَموا اِنَّ فى ذلِكَ لآيةً لِقَومٍ يَعلَمونَ .
آنان حيله اى به كار بستند و ما هم مكرى به كار گرفتيم در حالى كه آنان نمى فهميدند . بنگر كه عاقبت مكر آنان چگونه شد كه ما آنان و قومشان را همگى نابود كرديم . اين است خانه هاى آنان كه به خاطر ظلمشان خالى مانده است ، و اين نشانه اى بر كسانى است كه مى دانند .
آيه ديگرى كه در غائله صحيفه ملعونه نازل شد براى آگاهى مؤمنين بود، كه از آنان فاصله بگيرند و اسرار خود را در اختيار آنان قرار ندهند، چرا كه دشمنى را علنى كرده و در اين راه هيچ كوتاهى نمى كنند. آيه 118 سوره آل عمران براى اعلام اين مطلب چنين نازل شد:
يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنوا لاتَتَّخِذوا بِطانَةً مِن دونِكُم لايَألونَكُم خَبالاً وَدّوا ما عَنِتُّم قَد بَدَتِ البَغضاءُ مِن اَفواهِهِم وَ ما تُخفى صُدورُهُم اَكبَرُ . . . .
اى كسانى كه ايمان آورده ايد كسانى را كه از شما نيستند صاحب سِرِّ خود انتخاب نكنيد ، كه آنان در مقابله با شما از هيچ اقدامى كوتاهى نمى كنند . آنان دوست دارند آنچه كه شما را در رنج و سختى قرار دهد . دشمنى از دهانشان آشكار شده و آنچه سينه هاى آنان مخفى مى كند بالاتر است . . . .
آنگاه آيه ديگرى درباره پشيمانى و عذاب ابدى اهل صحيفه در قيامت نازل شد و نابودى دنيا و آخرتشان را اعلام كرد. آيه 167 سوره بقره كه مى فرمايد:
ص: 211
وَ قالَ الَّذينَ اتَّبَعوا لَو اَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّءَ مِنهُم كَما تَبَرَّءوا مِنّا كَذلِكَ يُريهِمُ اللّه ُ اَعمالَهُم حَسَراتٍ عَلَيهِم وَ ما هُم بِخارِجينَ مِنَ النّارِ .
كسانى كه از آنان پيروى شده بود گفتند: اى كاش براى ما بازگشتى بود تا از آنان بيزارى مى جستيم همان گونه كه از ما بيزارى جستند . اين گونه است كه خداوند اعمال آنان را به عنوان حسرتى بر آنان مى نماياند ، و آنان از آتش خارج شدنى نيستند .
آخرين عكس العمل پيامبر صلى الله عليه و آله به غائله صحيفه اين بود كه آنان را فرا خواند و همه اقداماتشان را به آنان خبر داد و آنان را مورد مؤاخذه قرار داد. آنان در نهايت جسارت و بى پروايى هر گونه اقدامى را انكار كردند و قسم ياد كردند كه چنين قصدى نداشته و چنين سخنى نگفته اند!! ولى در ردّ آنان آيه 74 سوره توبه نازل شد و پيامبر صلى الله عليه و آله آيه را براى آنان تلاوت فرمود:
يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ بَعدَ اِسلامِهِم وَ هَمّوا بِما لَم يَنالوا . . .
به خدا قسم ياد مى كنند كه چنين سخنى نگفته اند ، در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلام شان گفته اند و هدفى را قصد كرده اند كه بدان دست نيافته اند . . . .
غائله 3 : همدستى با بنى اميه براى غصب خلافت(1)
روز چهاردهم ذى الحجه اصحاب صحيفه پس از امضاى پيمان نامه خود در كعبه، بلافاصله وارد عمل شدند تا براى غائله غصب خلافت يارانى جمع كنند و گروهى تشكيل دهند.
ص: 212
اولين كسانى كه از نظر آنان مى توانستند همكارى خوبى در غصب خلافت داشته باشند بنى اميه بودند. اين بود كه رؤساى آنان را به پيمان خود دعوت كردند. در اين مرحله مسئله اقتصادى را هم به مسائل مورد نظر خود افزودند و آن منع خمس از اهل بيت عليهم السلام بود؛ و گمانشان اين بود كه اگر خمس در اختيار خودشان باشد از آن در راه غصب خلافت استفاده خواهند كرد.
در آن مجلس عثمان و معاويه به عنوان سردمداران بنى اميه شركت كردند، و شش نفر ديگر نيز حضور داشتند كه عبارت بودند از عبدالرحمان بن عوف، عمروعاص، سعد بن ابى وقاص، مغيرة بن شعبة، ابوهريره و ابوموسى اشعرى.
بنى اميه از اصحاب صحيفه ملعونه پرسيدند: براى خلافت چه كسى را در نظر گرفته ايد؟ گفتند: ابوبكر! آنان گفتند: با منع خمس از اهل بيت موافقيم، ولى با خلافت ابوبكر نه! و در واقع با اصل غصب خلافت موافق بودند و درباره ابوبكر متردّد بودند. آنان همين مقدار را از بنى اميه پذيرفتند و با آنان همپيمان شدند، و بار ديگر ابوعبيده جراح را شاهد خود قرار دادند و اين گونه توانستند گروه خود را براى اجراى نقشه هاى گسترده تر آماده نمايند.
خداوند پيمان با بنى اميه بعد از صحيفه را به پيامبرش خبر داد و آيه 79 - 80 سوره زخرف درباره آن نازل شد:
اَم اَبرَموا اَمرا فَاِنّا مُبرِمونَ ، اَم يَحسَبونَ اَنّا لا نَسمَعُ سِرَّهُم وَ نَجواهُم بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيهِم يَكتُبونَ .
آيا مسئله اى را محكم مى كنند ؟ پس ما هم محكم مى نماييم . يا گمان مى كنند ما سِرّ و نجواي شان را نمى شنويم ؟ بلى ، حتى فرستادگان ما نزد آنان مشغول نوشتن هستند .
ص: 213
با اين آيات به غائله گران فهمانده شد كه نه تنها خدا و رسول از جزئيات اعمال آنان خبر دارند، بلكه مأموران الهى رفتار آنان را لحظه به لحظه مى نويسند و ثبت مى كنند. گذشته از اين ها خداوند در مقابل آنان برنامه هايى دارد.
در ادامه مقابله با غائله همدستى بنى اميه با اهل صحيفه آيات 24 - 25 سوره محمد صلى الله عليه و آله نازل شد، كه خبر از پذيرفتن نيمى از پيشنهاد اصحاب صحيفه توسط بنى اميه مى داد:
اِنَّ الَّذينَ ارْتَدّوا عَلى اَدبارِهِم مِن بَعدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الهُدى الشَّيطانُ سَوَّلَ لَهُم وَ اَملى لَهُم . ذلِكَ بِاَنَّهُم قالوا لِلَّذينَ كَرِهوا ما نَزَّلَ اللّه ُ سَنُطيعُكُم فى بَعضِ الاَمرِ وَ اللّه ُ يَعلَمُ اِسرارَهُم .
كسانى كه از دين خدا رو به عقب باز مى گردند بعد از آن كه راه هدايت براي شان روشن شده ، شيطان كار آنان را براي شان زيبا جلوه داده و آنان را بدان سو تشويق كرده است . اين بدان جهت است كه آنان گفتند به كسانى كه آنچه خدا نازل كرده را خوش نداشتند: ما در بعضى از اين مسئله از شما پيروى مى كنيم ، ولى خدا پنهان كارى آنان را مى داند .
خداوند در اين آيات نه تنها از كيفيت پيمان بنى اميه با غاصبين خلافت خبر داد، كه تشويق شيطان و زيبا جلوه دادن او و دخالت هايش در اين غائله عظيم را نيز خاطر نشان كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله از همه آن توطئه ها آگاه بود ولى در آن موقعيت حساس هر گونه عكس العملى را لطمه به برنامه غدير مى دانست، اما لازم مى ديد عدّه اى از اصحاب را
ص: 214
از آن مطلع نمايد. آن حضرت در اولين مرحله اميرالمؤمنين عليه السلام و سلمان و ابوذر و مقداد و زبير را فرا خواند و چنين فرمود:
ابوبكر و عمر و ابوعبيده و سالم و معاذ با هم معاهده كرده اند و پيمان بر غصب خلافت بسته اند ؛ و بين خود صحيفه اى نوشته اند كه اگر من كشته شدم يا از دنيا رفتم اين خلافت را از تو - يا على - مانع شوند .
اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كرد: پدرم فدايت يا رسول اللّه! اگر اينان به تصميمات خود جامه عمل پوشاندند دستور مى دهى چه عكس العملى نشان دهم؟ فرمود: «اگر يارانى در برابرشان يافتى با آنان جهاد و مقابله نما، و اگر يارى نيافتى بيعت اجبارى را بپذير و خون خود را حفظ كن».
غائله 4 : همدستى با طلقاء مكه براى غصب خلافت(1)
ابوبكر و عمر براى غصب خلافت نياز به افراد به ظاهر مسلمان و ضعيف الايمانى داشتند كه از پيامبر و على عليهماالسلام دل خوشى نداشته باشند، تا در دستورات آنان بر ضد خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله آماده و پيشقدم باشند و با جان و دل وارد عمل شوند.
غائله اى كه براى بر آوردن اين نياز شوم شكل گرفت هم پيمانى با طلقاء مكه بود. آنان بهترين گزينه براى كمك در غصب خلافت بودند، چرا كه تا سالِ قبل از فتح مكه با پيامبر صلى الله عليه و آله مى جنگيدند، و با فتح مكه در سال هشتم - يعنى دو سال قبل از غدير - از ترس جان شان مسلمان شده بودند. در واقع اهل مكه آزادشدگان از مرگ به دست پيامبر صلى الله عليه و آله بودند، و به همين جهت به آنان «طُلَقاء» مى گفتند، و اكنون با پيشنهاد اهل صحيفه جبهه جديدى از جنگ با پيامبر صلى الله عليه و آله را آغاز مى كردند.
ص: 215
از آنجا كه ابوبكر و عمر از مهاجرين بودند و سابقه آشنايى شان با طلقاء و آزاد شدگان فتح مكه به زمان هاى دورِ قبل از اسلام باز مى گشت، به راحتى توانستند با آنان ارتباط برقرار كنند و مسئله غصب خلافت را با آنان در ميان بگذارند. متقابلاً آنان كه تا دو سال پيش با پيامبر صلى الله عليه و آله مى جنگيدند از اين خبرِ ضد غدير استقبال كردند، و آمادگى خود را در حدّ سمعا و طاعةً اعلام كردند.
نتيجه اين دعوت به همكارى يك لشكر چهار هزار نفرىِ تا دندان مسلح شد، كه مانند بردگان آماده اطاعت تمام عيار از اهل صحيفه و سقيفه در هر فرمانى بر ضد اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله بودند. جالب اينكه در روز هجوم به خانه وحى براى بيعت اجبارىِ صاحب غدير همين 4000 نفر غرق در اسلحه سوار بر اسب هايشان در خيابان هاى مدينه، به عنوان پشتيبان براى حمله كنندگان به بيت فاطمه عليهاالسلام منتظر دستور هجوم و ضرب و جرح و قتل نسبت به خاندان نبوى بودند!
غائله 5 : همدستى با رؤساى انصار براى غصب خلافت(1)
پنج نفر اصحاب صحيفه ملعونه از بين خود معاذ بن جبل را كه چهره مقدس نمايى داشت و معلم قرآن بود، مأمور كردند تا انصار را براى غصب خلافت با آنان هماهنگ كند. او كه مى دانست رئيس كل انصار سعد بن عباده با او توافق نخواهد كرد، سراغ رؤساى دو تيره اصلى و بزرگ انصار يعنى اَوس و خَزرَج رفت. بَشير بن سعيد رئيس طايفه اوس و اُسَيد بن حضير رئيس طايفه خزرج بود، و هر دو زير دست سعد بن عباده و در درجه دوم از رياست او قرار داشتند.
ص: 216
معاذ آن دو را در جريانات صحيفه و برنامه هاى غصب خلافت و رَوَند همكارى هاى بنى اميه و طلقاء مكه قرار داد، و به آنان فهماند كه اكثريت عظيم انصار تنها مورد باقيمانده هستند كه شهر مدينه در اختيار آنان است.
بَشير و اُسَيد مخفى از چشم سعد بن عباده به همكارى با اصحاب صحيفه تن دادند، و با آنان براى غائله غصب خلافت بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله همراه شدند. نتيجه اين همكارى هنگامى ظاهر شد كه ابوبكر خلافت را غصب كرد و سعد با او مخالفت كرد. در آن موقعيت ناگهان بشير و اُسَيد با ابوبكر دست بيعت دادند و سعد را تنها گذاشتند، و در واقع او را در برابر عمل انجام شده قرار دادند!
غائله 6 : فرار منافقين از غدير تا جحفه(1)
غائله گرانِ اصحاب صحيفه با بارى از توطئه و نقشه بر عليه برنامه اعلان ولايت به سرزمين غدير خم نزديك مى شدند. اينجا بود كه غائله جديدى را براى جداشدن از كاروان به اجرا گذاشتند. اين در حالى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه اعلان عمومى داده بود كه همه بايد در غدير خم حاضر باشند، و در بين راه هم بار ديگر در پاسخ به منافقين تأكيد كرده بود كه هيچكس حق جدا شدن از كاروان را ندارد.
منافقين كه در نقشه اول خود براى جدا شدن از كاروان شكست خورده بودند، به فكر غائله ديگرى افتادند. ابوبكر و عمر و گروهى از همدستانشان با رسيدن به منطقه غدير بر سرعت خود افزودند و پيشاپيش قافله حركت كردند و از غدير عبور كردند و تا نزديكى هاى «جُحفه» پيش رفتند!!
ص: 217
هدف از اين كار آن بود كه بقيه قافله را هم به دنبال خود بكشانند و وقتى عدّه اى از آن جمعيت عظيم از غدير عبور كردند ديگر باز گرداندن شتران با بارهاى سنگين كار ساده اى نخواهد بود. اينجاست كه عملاً برنامه اعلان ولايت منتفى خواهد شد و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز ترجيح خواهد داد در پى قافله راه را ادامه دهد!
به محض اجراى نقشه فرار از غدير پيامبر صلى الله عليه و آله با آنان برخود جدى نمود، و گروهى را فرستاد تا پيش رفتگان را باز گردانند و به آنان درباره باز گرداندن ابوبكر و عمر به طور خاص سفارش كرد!
مأموران به سرعت تاختند و آن گروه را كه به سركردگى ابوبكر و عمر تا نزديكى هاى جُحفه پيش رفته بودند به غدير باز گرداندند. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله آن دو را به شدت مورد مؤاخذه قرار داد، و اين گونه بود كه غائله عملى منافقين با آنكه اجرا شد ولى با اقدام به موقع پيامبر صلى الله عليه و آله خنثى گرديد.
غائله 7 : بر هم زدن مجلس خطابه توسط منافقين(1)
در لحظات شروع خطابه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير غائله غير قابل انتظارى از سوى منافقين عملى شد؛ كه آخرين فكر آنان براى پيشگيرى از انجام مراسم اعلان ولايت به حساب مى آمد. آنان به ايادى و هواداران خود سپردند كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر قرار مى گيرد و مردم با انسجام بيشترى آماده سخنرانى مى شوند، در صفوف اول قرار داشته باشند و ناگهان از بين جمعيت برخيزند و پراكنده شوند تا عملاً مجلس را بر هم بزنند و نگذارند برنامه ادامه يابد!
ص: 218
در حالى كه صف هاى نشسته مردم بعد از نماز جماعت بسيار منظم و آماده استماع سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله بود، و آن حضرت بر فراز منبر خود را براى شروع خطابه آماده مى كرد و در آن حال اميرالمؤمنين عليه السلام هم در كنار آن حضرت بر فراز منبر ايستاده بود، ناگهان متوجه عدّه اى شد كه از برابر منبر برخاسته در حال متفرق شدن و خروج از بين جمعيت بودند.
اگر چه بسيارى از مؤمنين همچنان در برابر منبر نشسته بودند، ولى اين منظره بسيار بى ادبانه بود كه عدّه اى در آن شرايط حساس و در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر است، برخيزند و بروند.
پيامبر صلى الله عليه و آله لحظاتى آنان را زير نظر گرفت و راست و چپ منبر را نگاه كرد و منتظر ماند تا شايد از حركت زشت خود دست بردارند. اما وقتى جدى بودن توطئه را احساس كرد به اميرالمؤمنين عليه السلام دستور داد تا از منبر پايين رفته از تفرقه مردم جلوگيرى كند و همه را مقابل منبر جمع نموده مجلس را منظم نمايد.
با اين برخورد شديد همه بازگشتند و بار ديگر در مقابل منبر نشستند، و اميرالمؤمنين عليه السلام به فراز منبر بازگشت. وقتى مجلس آرامش خود را باز يافت و اين غائله منافقين با شكست مواجه شد، پيامبر صلى الله عليه و آله قبل از شروع سخنرانى فرمود:
اى مردم ، من از تخلف شما و فاصله گرفتن تان از من ناراحت شدم . شما به گونه اى عمل كرديد كه به نظرم آمد حتى درختى كه نزديك من باشد از همه درختان نزد شما مبغوض تر است ! !
ص: 219
اما بدانيد خداوند مقام على بن ابى طالب را نسبت به من همچون من نسبت به او قرار داده است . خدا از او راضى است همان گونه كه من از او راضى هستم ، چرا كه او هيچ چيز را بر نزديك شدن به من و محبت نسبت به من ترجيح نمى دهد .
اينجا بود كه شدت قبح اين رفتارِ فريب خوردگان از مردم در برابر اول شخص عالم بشريت و خاتم نبوت بر خودشان هم معلوم شد، و صداى گريه و اعتذار آنان در پيشگاه آن حضرت بلند شد، اگر چه منافقين و سردمدارانشان هنوز در فكر نقشه هاى ديگرى بودند. عدّه اى از اغفال شدگان براى جبران عمل قبيح خود عذر تراشى كردند و گفتند:
يا رسول اللّه ، ما از شما دور نشديم مگر به خاطر آنكه نخواستيم مزاحم شما باشيم و شما اذيت شويد ! ! ما از نارضايتى رسول خدا به پروردگار پناه مى بريم .
اگرچه اينها عذر تراشى بيش نبود، اما پيامبر صلى الله عليه و آله عذر دروغين آنان را پذيرفت تا موقعيت سخنرانى حفظ شود، و با اين بزرگ مَنِشىِ حضرت بار ديگر غائله منافقين خنثى شد.
غائله 8 : تمسخر عملىِ منافقين به بيعت غدير(1)
منافقين در خلوت همچنان اقرار به شكست خود و عظمت ماجراى غدير مى نمودند. اين شكست آتش كينه آنان را شعله ور مى كرد، ولى چون خود را از هر تلاشى عاجز مى ديدند براى خالى كردن غيظ خود دست به كارهاى احمقانه اى مى زدند و در دنياى كفر آميز خود به استهزاء مى پرداختند.
ص: 220
در حالى كه عدّه اى از آنان كنار يكديگر جمع شده بودند و از اجراى دقيق برنامه اعلان ولايت تأسف مى خوردند، سوسمارى از كنار آنان عبور كرد. يكى از آنان گفت: «اى كاش محمد اين سوسمار را به جاى على امير ما قرار مى داد»!
ابوذر سخن آنان را شنيد و براى پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرد. حضرت سراغ آنان فرستاد و آنان را حاضر نمود و خبر ابوذر را برايشان بازگو كرد.
آنان در حالى كه ابوذر را در برابر خود مى ديدند انكار كردند و بر اين انكار خود قسم ياد كردند! ولى از طرف خداوند بار ديگر آيه 74 سوره توبه در ردّ آنان آمد:
يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ بَعدَ اِسلامِهِم .
به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آورده اند .
پيامبر صلى الله عليه و آله براى آنكه به آنان بفهماند دروغ مى گويند 3 واكنش به اين غائله نشان داد:
1 . فرمود: «آسمان سايه نينداخته و زمين بر خود حمل نكرده راستگوتر از ابوذر» .
2 . فرمود: «جبرئيل برايم خبر آورده كه روز قيامت قومى را مى آورند كه امام آنان سوسمار است ! مواظب باشيد كه شما نباشيد» ! !
3 . آيه 71 سوره اسراء را شاهد آورده فرمود: خداوند تعالى مى فرمايد: «يَومَ نَدعو كُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِم»: «روزى كه هر گروهى از مردم را با امامشان فرا مى خوانيم» .
ص: 221
غائله 9 : نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله توسط اصحاب صحيفه(1)
با حركت از سرزمين غدير و خنثى شدن انواع غائله ها و سنگ اندازى ها براى منع يا تخريب مراسم اعلان ولايت، غائله بعدى منافقين قتل پيامبر صلى الله عليه و آله بود.
اين تصميم حاكى از غيظ و كينه اى بود كه از اجراى منظم و بى دغدغه مراسم سه روزه غدير به دل گرفتند، و آنچه باور نداشتند به چشم خود ديدند. از سوى ديگر از رسيدن پيامبر صلى الله عليه و آله به شهر مدينه واهمه داشتند كه نقشه هاى آنان را بر ملا كند و نزد همگان آنان را معرفى فرمايد. به همين جهت خواستند خيال خود را از همه مراحل احتمالىِ بعد آسوده كنند، و با قتل آن حضرت مانعِ اصلى را از سر راه خود بردارند و به راحتى به سوى اهداف خود حركت كنند.
آغاز توطئه از آنجا بود كه اصحاب صحيفه در جلسه مخفيانه خود گفتند:
محمد ديروز (يعنى در ايام حج در مِنا) در مسجد خيف آن سخنان را گفت ، و در غدير هم اين سخنان را مطرح كرد . اگر به مدينه باز گردد كار او (على) را محكم تر خواهد كرد . فكر درست آن است كه قبل از ورود به مدينه او را بكشيم !
آنان براى اين كار نُه نفر از همپيمانان درجه اول خود را انتخاب كردند كه عبارت بودند از : عثمان، معاويه، عمروعاص، طلحه، سعد بن ابى وقاص، عبدالرحمن بن عوف، ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شعبه و ابوهريره، كه با گروه پنج نفرى خود چهارده نفر مى شدند.
ص: 222
نقطه حساس اين نقشه انجام آن در راه و قبل از رسيدن به مدينه بود، چرا كه به دست گرفتن امور در گير و دارِ مسايلِ سفر و خستگى مسافران و در حال نبودِ استقرارى خاص براى آنان و نيز ايجاد فتنه و آشوب در چنان شرايطى بسيار آسان تر از شهر مدينه بود، زيرا در مركز ثقل پيامبر صلى الله عليه و آله حالت استقرار و نظم وجود داشت و هر حركتى قابل كنترل بود.
از آنجا كه قافله ها معمولاً شب را كه خنك تر بود براى حركت انتخاب مى كردند، لذا زمان اجراى نقشه را نيمه هاى شب و ساعاتى كه اكثر مردم سوار بر مركب هاى خود خواب آلود هستند، تعيين نمودند.
براى قتل پيامبر صلى الله عليه و آله مكانى را در نظر گرفتند كه حضرت تنها باشد و مردم كمتر در اطراف حضرت جمع باشند.
مناسب ترين مكان براى چنين هدفى قله كوه «هَرشى» بود، چرا كه اين كوهِ بسيار بلند گردنه و پرتگاه هاى خطرناكى داشت. به همين جهت وقتى مسافران به پاى اين كوه مى رسيدند دو راه در برابرشان بود: يا بايد كوه را دور مى زدند و از سختى و خطر بالا رفتن كوه راحت مى شدند، كه با سرعت بيشترى مى رسيدند اگر چه مسيرشان دورتر مى شد، و يا از كوه بالا مى رفتند كه با سرعت كمتر و تحمل مشكلات كوه فاصله كمترى را طى مى كردند.
از آنجا كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين مسير را از بالاى كوه طى مى كرد، منافقين تصميم گرفته بودند اگر بتوانند حضرت را در يكى از پرتگاه هاى كوه به پايين پرتاب كنند، و در غير اين صورت با شمشير حمله كرده آن حضرت را به قتل برسانند.
ص: 223
شب بيست و يكم ماه ذى الحجه كاروان عظيم با عبور از جُحفه، آن شب را تا صبح و نيز روز بيست و يكم را تا نزديكى غروب به حركت خود ادامه دادند تا به پاى كوه هَرشى رسيدند. پس از استراحت نسبتا طولانى پاسى از شب بيست و دوم ذى الحجه گذشته پس از عشا كاروان به حركت در آمد.
در آن تاريكى شب اكثر اهل قافله دور زدن از پاى كوه را انتخاب كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اگر كسى بالا رفتن از كوه را انتخاب مى كند حق ندارد قبل از من به آنجا برود»! سپس به حذيفه دستور داد تا در پاى كوه مواظب باشد كه چه كسانى جلوتر از حضرت به سمت قله مى روند. گروه چهارده نفرى منافقين قبل از حركت صورت هاى خود را پوشاندند، كه هنگام جدا شدن از كاروان كسى آنان را نشناسد و تا محل موعود بر فراز كوه هَرشى به راحتى بروند.
حذيفه مى گويد: چهارده نفر را ديدم كه صورت هاى خود را پوشانده بودند و سوار بر شتر به سمت قله حركت كردند.
منافقين در گروه چهارده نفرى خود پيشاپيش قافله رفتند و در محل موعود - كه پايان سربالايى قلّه هرشى و آغاز سراشيبى كوه بود - در ظلمت شب حاضر شدند و شترهاى خود را در كنارى خوابانيدند. سپس پشت صخره ها، هفت نفر در سمت راست جاده و هفت نفر در سمت چپ به كمين نشستند. اين در حالى بود كه ظرف هاى بُشكه مانند بزرگى را نيز همراه خود برده بودند و آنها را پر از ريگ و شن كرده بودند تا براى رَماندن شتر آنها را از پشت سر در سراشيبى كوه رها كنند.
ص: 224
پيامبر صلى الله عليه و آله به همراه حذيفه و عمار با شترى تندرو به سوى قله هرشى حركت كردند. عمار افسار شتر حضرت را بر دوش مى كشيد و حذيفه از پشت سر شتر را راهنمايى مى كرد. به نزديكى قله كه رسيدند جبرئيل خبر آورد:
يا محمد ، ابوبكر و عمر و ابوعبيده و معاذ بن جبل و سالم و عثمان و معاويه و عمروعاص و طلحه و سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف و ابوموسى اشعرى و مغيرة بن شعبه و ابوهريره در انتظار تو نشسته اند تا تو را به قتل برسانند !
پيامبر صلى الله عليه و آله اين خبر را به اطلاع حذيفه و عمار رسانيد، و به آنان دستور داد تا با شمشيرهاى خود آماده باشند. در عين حال با ضمانت «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ» خبر داد كه آنان قادر به هيچ اقدامى نخواهند بود.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و همراهان به قله كوه رسيدند و راه سراشيبى را پيش گرفتند، آن چهارده نفر - كه قبلاً در آنجا كمين كرده بودند - نقشه خود را از پشت سر آغاز كردند.
آنان ابتدا ظرف هاى پر از شن و نيز سنگ هاى بزرگ را كه در پرتگاه قرار داده بودند غلتاندند و آنها را به سمت پايين رها كردند. صداى وحشتناكى بلند شد و سنگ ها به سمت پاهاى شتر پيش آمدند. در آن لحظه شتر وحشت كرد و نزديك بود بِرَمَد و آن حضرت را بر زمين بزند.
ص: 225
در حالى كه منافقين نقشه خود را با دقت به اجرا درآورده بودند، پيامبر صلى الله عليه و آله براى مقابله با آنان و خنثى كردن عمليات شان، در گام اول خطاب به شتر فرياد زد: «آرام بگير، كه بر تو مشكلى نخواهد بود». شتر با زبان عربى فصيح پاسخ داد: «به خدا قسم يا رسول اللّه، قدم از قدم بر نمى دارم در حالى كه شما بر پشت من نشسته ايد»! در نتيجه با توقف شتر، سنگ ها از كنار شتر گذشته به سمت پايين كوه رفتند و شتر آسيبى نديد.
منافقين با شكست در اين مرحله، جلوتر آمدند و به شترِ حضرت حمله كردند تا آن را از قله كوه پرتاب كنند، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله هم سوار بر آن بود. اين بار حذيفه و عمار با شمشيرهاى بر كشيده رو در روى آنان قرار گرفتند، و با آنان درگير شدند.
غائله گران نيمه شب هرگز احتمال اين حمله و آن شكست را نمى دادند، با آنكه تعداد آنان چهارده نفر بود و همراهان پيامبر صلى الله عليه و آله دو نفر بيشتر نبودند. آنان در يك لحظه نقشه خود را خنثى شده ديدند و پا به فرار گذاشتند، و در پشت تخته سنگ ها پنهان شدند تا پس از عبور پيامبر صلى الله عليه و آله سراغ شترهاى خود بروند و به قافله ملحق شوند!!
در آن تاريكى شب حذيفه از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: اين افراد چه كسانى بودند؟ حضرت فرمود: منافقين در دنيا و آخرت! حذيفه پيشنهاد كرد آن حضرت افرادى را سراغشان بفرستد تا آنان را به قتل برسانند. حضرت فرمود: «خدا به من دستور داده از آنان اعراض كنم». سپس علت اين سرپوشى و افشا نكردن را چنين بيان فرمود:
دوست ندارم مردم درباره من بگويند: «او عدّه اى از قوم و اصحابش را به دين خود دعوت كرد و آنان پذيرفتند . سپس با كمك آنان جنگيد تا هنگامى كه بر دشمنش پيروز شد ، و آنگاه رو در روي شان قرار گرفت و آنان را به قتل رسانيد» .
ص: 226
آنگاه با اشاره به آيه 14 سوره فجر «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالمِرصادِ» فرمود: «اى حذيفه، اينان را به حال خود واگذار كه خدا در كمين شان است». سپس با اشاره به آيه 24 سوره لقمان «نُمَتِّعُهُم قَليلاً ثُمَّ نَضطَرُّهُم اِلى عَذابٍ غَليظٍ» فرمود: «خدا به آنان مهلت مى دهد، و سپس به عذاب شديد دچار مى نمايد».
حذيفه بار ديگر پرسيد: يا رسول اللّه، اين منافقين چه كسانى اند؟ از مهاجرين اند يا انصار؟ در آن لحظه حضرت همه آنان را يكى يكى به اسمشان صدا زد و خود آن منافقين شنيدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را فرامى خواند! حذيفه از شنيدن نامشان تعجب كرد و باور نمى كرد چنين افرادى در آن نيمه شب براى چنين اقدامى حضور داشته باشند. پيامبر صلى الله عليه و آله كه متوجه تعجب حذيفه شده بود فرمود: «اى حذيفه، گويا درباره بعضى از افرادى كه نام بردم شك دارى؟ به سمت آنان نگاه كن». حذيفه به عقب برگشت و افرادى را ديد كه در تاريكى شب بر قله كوه ايستاده اند.
براى آنكه نسل هاى آينده بدانند رؤساى منافقين در آن شب چه كسانى بودند و عاملين بسيارى از توطئه هاى بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله را به راحتى بشناسند، در همان تاريكى شب حضرت اشاره اى فرمود و ناگهان نورى تابيد و فضا را براى لحظاتى روشن ساخت؛ و آن روشنايى ثابت ماند به گونه اى كه حذيفه گمان كرد آفتاب طلوع كرده است. حذيفه و عمار چهره هاى همه چهارده نفر را ديدند و آنان را شناختند كه عبارت بودند از: ابوبكر ، عمر، ابوعبيده جراح، معاذ بن جبل، سالم مولى ابى حذيفه، عثمان، معاويه، عمروعاص، طلحه، سعد بن ابى وقاص، عبدالرحمن بن عوف، ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شعبه و ابوهريره. حتى شترانشان را ديدند كه در گوشه و كنار قُله خوابانده بودند.
پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور بود با عاملين قتل خود درگير نشود، زيرا در آن شرايط حساس
ص: 227
فتنه اى ديگر بپا مى شد كه منافقين طالب همان بودند و زحمات گذشته در معرض خطر قرار مى گرفت. اما براى اتمام حجت، پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را به نامشان صدا زد؛ ولى پاسخى ندادند و فرار كردند و خود را به افرادى كه پشت سر حضرت به طرف قله مى آمدند رساندند و به طور نامحسوسى با آنان همراه شدند و به سمت سراشيبى كوه حركت كردند.
پيامبر صلى الله عليه و آله نيز سراشيبى كوه را طى كرد و هنگامى كه به پايين كوه رسيد فجر طلوع كرده بود. حضرت پياده شد و وضو گرفت و منتظر اصحاب ماند تا آنان كه كوه را دور مى زدند و آنان كه پشت سر حضرت از فراز كوه مى آمدند، همه جمع شوند. سپس نماز جماعت برپا شد. اين چهارده نفر نيز همراه مردم پشت سر حضرت به نماز ايستادند! حضرت پس از نماز فرمود:
چه شده است كه عدّه اى در كعبه هم قسم شده اند كه اگر خدا محمد را بميراند يا كشته شود امر خلافت را به اهل بيتش باز نگردانند ؟ !
آنگاه حضرت سراغ اين چهارده نفر فرستاد، و به آنان خبر داد كه نقشه قتل حضرت را داشته اند، ولى آنان قسم دروغ ياد كردند كه در اين باره با يكديگر سخنى نگفته اند و چنين قصدى نكرده اند و نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله قصد سوئى نداشته اند. در اين جا بار ديگر آيه 74 سوره توبه درباره آنان آمد:
يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ بَعدَ اِسلامِهِم وَ هَمّوا بِما لَم يَنالوا . . . .
به خدا قسم ياد مى كنند كه آن سخن را نگفته اند ولى بعد از اسلام شان سخن كفر را گفته اند و قصد سوئى كرده اند كه بدان دست نيافته اند . . . .
ص: 228
به دنبال توطئه عظيم قتل پيامبر صلى الله عليه و آله و خنثى شدن آن، 5 آيه از قرآن درباره اين اقدام آن منافقين سركش نازل شد، تا براى هميشه معرِّف آنان باشد:
اول : آيه 48 سوره توبه كه مى فرمايد:
لَقَدِ ابْتَغَوُا الفِتنَةَ مِن قَبلُ وَ قَلَّبوا لَكَ الاُمورَ حَتّى جاءَ الحَقُّ وَ ظَهَرَ اَمرُ اللّه ِ وَ هُم كارِهونَ .
آنان از قبل به دنبال فتنه بودند و امور را براى تو دگرگون كردند ، تا آنكه حق آمد و امر الهى ظاهر شد در حالى كه آنان كراهت داشتند .
دوم : آيه 64 سوره توبه كه مى فرمايد:
يَحذَرُ المُنافِقونَ اَن تُنَزَّلَ عَلَيهِم سورَةَ تُنَبِّئُهُم بِما فى قُلوبِهِم قُلِ اسْتَهزِؤوا اِنَّ اللّه َ مُخرِجٌ ما كُنتُم تَحذَرونَ .
منافقين حذر مى كنند از اينكه سوره اى بر آنان نازل شود كه از آنچه در قلوبشان است آنان را باخبر كند . بگو: مسخره كنيد كه خداوند خارج مى كند همان چيزى را كه از آن حذر مى كنيد .
سوم : آيه 15 سوره احزاب كه مى فرمايد:
وَ لَقَد كانوا عاهَدوا اللّه َ مِن قَبلُ لايُوَلّونَ الاَدبارَ وَ كانَ عَهدُ اللّه ِ مَسئولاً .
آنان از قبل با خدا پيمان بستند كه در جنگ به دشمن پشت نكنند ، و پيمان خداوند هميشه مورد سؤال است .
ص: 229
چهارم : آيه 150 سوره نساء كه مى فرمايد:
اِنَّ الَّذينَ يَكفُرونَ بِاللّه ِ وَ رُسُلِهِ وَ يُريدونَ اَن يُفَرِّقوا بَينَ اللّه ِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقولونَ نُؤمِنُ بِبَعضٍ وَ نَكفُرُ بِبَعضٍ وَ يُريدونَ اَن يَتَّخِذوا بَينَ ذلِكَ سَبيلاً .
كسانى كه به خدا و رسولش كفر مى ورزند ، و مى خواهند بين خدا و رسولانش جدايى بيندازند ، و مى گويند به بعضى از آن ايمان مى آوريم و به بعضى ديگر كفر مى ورزيم ، و مى خواهند راهى بين اينها در پيش بگيرند .
پنجم: آيه 177 سوره صافات كه مى فرمايد:
فَاِذا نَزَلَ بِساحَتِهِم فَساءَ صَباحُ المُنذَرينَ .
آنگاه كه (عذاب) بر در خانه آنان در آيد بدا به حال انذار شدگان .
غائله 10 : نقشه قتل اميرالمؤمنين عليه السلام توسط اصحاب صحيفه(1)
منافقين پس از شكست در توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در كوه هَرشى آرام ننشستند. همچنان كه قافله مسير خود را به سوى مدينه طى مى كرد، آنان بار ديگر مجلس سِرّى تشكيل داده دست به كار غائله ديگرى شدند. اين بار براى از ميان برداشتن امام منصوب از طرف خدا و رسول، درباره نقشه قتل على عليه السلام به مشورت پرداختند كه از نظر آنان بايد قبل از رسيدن به مدينه انجام مى شد.
براى آنكه فرار و گريز ماجراى قبل تكرار نشود، آنان معاهده نامه اى درباره قتل آن حضرت امضا كردند و آن را به ابوعبيده جراح به عنوان امين خود سپردند؛ و رفتند تا براى آماده كردن مقدمات اين غائله دست به كار شوند.
ص: 230
جبرئيل اين خبر را به پيامبر صلى الله عليه و آله داد. حضرت فورا ابوعبيده را احضار كرد و آن صحيفه را از او طلب كرد. اين بار ابوعبيده نتوانست انكار كند، و فورا آن نوشته را به پيامبر صلى الله عليه و آله تحويل داد. اينجا بود كه آيه 7 سوره مجادله بار ديگر درباره آنان مطرح شد:
ما يَكونُ مِن نَجوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُم وَ لا خَمسَةٍ اِلاّ هُوَ سادِسُهُم .
هيچ نجواى سه نفرى نيست مگر آنكه خدا چهارمى آنان است ، و هيچ نجواى پنج نفرى نيست مگر آنكه خدا ششمى آنان است .
پيامبر صلى الله عليه و آله باز هم افشاگرى را صلاح ندانست و فقط به آنان فرمود: «اَكَفَرتُم بَعدَ اِسلامِكُم»: «آيا بعد از اسلام تان كافر شديد»؟!
گرفتن پيمان نامه قتل على عليه السلام از دست منافقين وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله نوشته را از دست ابوعبيده گرفت امضاى آنان در آخر پيمان نامه ديده مى شد، ولى با كمال وقاحت قسم ياد كردند كه هيچ قصد سوئى نداشته اند. اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر آيه 74 سوره توبه را در برابر آنان قرائت فرمود:
يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ بَعدَ اِسلامِهِم وَ هَمّوا بِما لَم يَنالوا . . .
به خدا قسم ياد مى كنند كه چنين سخنى نگفته اند در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلام شان بر زبان آورده اند و قصد كارى را كرده اند كه به آن دست نيافتند . . . .
و اين گونه بود كه نازل كننده «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ» نشان داد كه منافقين كوچكتر از آن هستند كه بخواهند در مقابل اراده پروردگار خللى ايجاد كنند.
ص: 231
غائله 11 : امضاى صحيفه ملعونه دوم براى غصب خلافت(1)
در پنج روزِ باقيمانده از ماه ذى الحجه و با ورود ماه محرم سال يازدهم هجرى، اصحاب صحيفه در تكاپوى غائله هاى عجيبى براى روزهاى پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله بودند. از يك سو معاذ بن جبل پيگير مسئله انصار در ارتباط با بشير بن سعيد رئيس خزرج و اُسَيد بن حضير رئيس اوس بود، كه بسيارى از رؤساى قبايل و صاحب نفوذان مردم از آن دو فرمان مى بردند.
ابوبكر و عمر و ابوعبيده نيز در حال محكم كارى پيمان هاى خود با بزرگانِ منافق قريش بودند، كه اكثر آنان طُلَقاء و آزادشدگان فتح مكه بودند.
با افزوده شدن 20 نفر به گروه چهارده نفرى عقبه هرشى، يك گروه 34 نفرى از زبده ترين دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله - كه تخصص لازم در حيله گرى و خباثت و بى پروايى داشتند - تشكيل شد كه هر يك از آنان جمع بزرگى از مردم را تحت فرمان خود داشتند، و هر غائله اى را به راحتى رهبرى مى كردند.
احساس آنان اين بود كه يك روز و حتى يك ساعت تأخير در برنامه هاي شان جايز نيست. آنان به خوبى متوجه بودند كه اگر قبل از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله همه جوانب مسئله را آماده نكرده باشند، مجرد امضاى يك صحيفه چند سطرى در مكه كارى از پيش نخواهد برد. اين بود كه حتى اساسنامه كار خود درباره غصب خلافت را براى روزهايى كه امور را در دست خواهند گرفت تهيه كردند.
در يكى از شب هاى ماه محرم سال يازدهم هجرى اين گروه 34 نفرى در خانه ابوبكر جمع شدند تا آخرين نتايج افكار و عملكرد خود را باز نگرى كنند، و برنامه دقيقى براى غائله بسيار نزديك خود تدارك ببينند.
ص: 232
اين افراد در يك جمع بندى در مورد افكار عمومىِ مردم و آمادگىِ شرايط براى اجراى نقشه هاى سقيفه، به نتايجى رسيدند كه آنها را در صحيفه خود منعكس كردند.
گروه 34 نفرى منافقين اساسنامه غائله غصب خلافت را به عنوان يك قانون نامه دائمى بر ضد غدير و امامان برگزيده الهى تنظيم كردند. به همين جهت براى فريب مردمِ آن روز و نسل هاى آينده، آن را با حيله گرى تمام تدوين كردند و در آن به آيات قرآن استشهاد نمودند (!) و از پايه هاى مسلَّم اسلام به عنوان ابزارى بر ضد فرامين الهى استفاده كردند؛ و آنچه در روزهاى غصب خلافت در برابر ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام مطرح كردند، از قبل در آن پيمان نامه گنجانيدند.
سپس به عنوان بنيانگذاران غصب خلافت تصويب كردند كه اگر قدرت را به دست گرفتند خلافت از پنج نفر امضا كنندگان صحيفه اول - يعنى ابوبكر و عمر و ابوعبيده و معاذ و سالم - خارج نباشد، و تا آنان زنده هستند نوبت خلافت به ديگرى نرسد، كه اين تعهد با محتواى صحيفه كه انتخاب مردم بود سازگارى نداشت.
آنگاه بر مبناى اين نتايج قانون اساسىِ سقيفه را تصويب كردند و در همان شب متن مفصل آن را تدوين نمودند. آنگاه به سعيد بن عاص دستور دادند تا آن را برايشان بنويسد، و به امضاى 34 نفر حاضر در جلسه رسانيدند. حتى در آخر صحيفه نوشتند: «سعيد بن عاص اين صحيفه را با توافق كسانى كه اسم و شهادت شان در آخر اين ورقه است در محرم سال يازدهم هجرى نوشته است».
برخى از امضا كنندگان صحيفه ملعونه دوم عبارت بودند از : ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقّاص، ابوعبيده جراح، معاوية بن
ص: 233
ابى سفيان، عمرو بن عاص، ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شُعبه ثقفى، اوس بن حدثان نَضْرى، ابوهريره، ابوطلحه انصارى، ابوسفيان، عِكرِمَة بن ابى جهل، صَفوان بن امية بن خَلَف، سعيد بن عاص، خالد بن وليد، عيّاش بن ابى ربيعه، بشير بن سعد، سُهَيل بن عَمرو، حكيم بن حُزام، صَهيب بن سَنان، ابو الاعور اَسلَمى، مُطيع بن اَسود مَدَرى و ...
سپس صحيفه را به ابوعبيده دادند تا آن را به مكه ببرد و در كعبه كنار صحيفه اول دفن كند! سپس آن عدّه از خانه ابوبكر برخاستند و رفتند.
متن صحيفه ملعونه دوم كه شبانه در خانه ابوبكر به امضاى 34 نفر رسيد و راهكار آينده غائله غصب خلافت به حساب مى آمد چنين بود:
اين نوشته اى است كه عدّه اى از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن متفق شدند، همانان كه خداوند آنان را در كتاب خويش به لسان پيامبرش مدح كرده است. آنان پس از اينكه فكر و مشورت كردند متفق القول شدند، و اين صحيفه را با توجه به ايام گذشته و روزگارهاى باقيمانده نوشتند تا مسلمانانى كه بعد از آنان مى آيند به اين عدّه اقتدا كنند!
اما بعد ، خداوند با منت و كَرَم خود محمد را بر همه مردم مبعوث نمود براى دينى كه براى بندگانش انتخاب كرده بود . او وظيفه خود را ادا نمود و آنچه خدا به وى امر كرده بود تبليغ نمود و بر ما واجب كرد كه تمام آن ها را بپا داريم ؛ تا زمانى كه دين را كامل و واجبات را واجب نمود و سنت ها را پايه گذارى كرد . آنگاه پروردگار پيشگاهِ خود را براى وى انتخاب كرد و او را با احترام و رضايت خاطر قبض روح نمود بدون اينكه كسى را براى بعد از خود به خلافت برساند !
پيامبر اختيار خلافت را بر عهده مسلمين گذاشت تا هر كس كه به فكر او و دلسوز بودنش اطمينان دارند براى خود انتخاب كنند . مسلمانان بايد به خوبى
ص: 234
از پيامبر پيروى كنند همان طور كه خداوند فرموده است: «لَقَد كانَ لَكُم فى رَسولِ اللّه ِ اُسوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَن كانَ يَرجو اللّه َ وَ الي-َومَ الآخِرَ» ، «براى شما نسبت به پيامبر پيروىِ نيكو لازم است براى كسانى كه به خدا و روز قيامت اميدوارند» .
پيامبر كسى را به خلافت نرساند به دليل اينكه اين امر در يك خاندان مانند ارث ادامه پيدا نكند بدون اينكه بقيه مسلمين در آن سهيم باشند ، و باعث دولتمندى اغنيا نشود تا كسى كه به خلافت رسيد نگويد اين امر در اين خاندان از پدر به فرزند تا روز قيامت به ارث مى رسد !
بر مسلمين واجب است كه پس از رحلت هر خليفه اى ، صاحب نظران جمع شوند و مشورت كنند و هر كس را كه مستحق خلافت ديدند امير خود نمايند و او را صاحب اختيار مسلمين قرار دهند ؛ چرا كه بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمى ماند ( !)
اگر كسى از مردم ادعا كند كه رسول اللّه شخصى را به عنوان خليفه منصوب كرده و اسم و نسب او را معين نموده ، سخن باطلى گفته و حرفى زده كه اصحاب پيامبر خلاف آن را معتقدند و با جماعت مسلمين مخالفت كرده است !
اگر كسى ادعا كند كه خلافت پيامبر ارثى است و او اين امر را براى كسى به ارث مى گذارد حرف محالى زده است ؛ زيرا پيامبر فرموده است: «ما پيامبران ارث نمى گذاريم و هر چه از ما بر جاى مى ماند صدقه است» !
اگر كسى ادعا كند كه خلافت جز براى يك نفر از بين مردم صلاحيت ندارد و منحصر در اوست و سزاوار ديگرى نيست براى اينكه اين مقام مانند نبوت است ؛ چنين كسى دروغ گفته است ! زيرا پيامبر فرموده: «اصحاب من مانند ستارگانند ، كه به هر كدام اقتدا كنيد هدايت خواهيد شد» !
اگر كسى ادعا كند كه او مستحق خلافت و امامت به دليل خويشاوندى با پيامبر بوده و خلافت منحصر در او و فرزندانش است ، يعنى فرزند از پدر
ص: 235
خلافت را ارث مى برد و اين در هر زمانى ادامه دارد و هيچ كس جز اينان صلاحيت ندارد و تا روز قيامت سزاوار آن هاست ؛ چنين كسى هم دروغ گفته است هر چند كه نسب خويشاوندى نزديكى با پيامبر داشته باشد ( ! ) زيرا خداوند فرموده است - و كلام خدا بر همه حاكم است - : «اِنَّ اَكرَمَكُم عِندَ اللّه ِ اَتقاكُم» ، «با ارزش ترين شما نزد خداوند باتقواترين شماست» .
همچنين پيامبر فرموده است: «حقوق مسلمين مساوى است و پايين ترين افراد هم مى توانند درباره حقوق خود اقدام كنند . همه مسلمين يَدِ واحد در برابر دشمنانشان هستند» . پس هر كس به كتاب خدا ايمان آورد و به سنت پيامبر اقرار كند راهش مستقيم است و به سوى خدا پيش مى رود و مسير صحيح را مى پيمايد .
هر كس روش خليفه را قبول نكند مخالف حق و كتاب خداست و از جماعت مسلمين جدا شده است ؛ او را بكشيد كه قتل او به صلاح امت است .
همچنين پيامبر فرموده است: «هر كس در بين امت من - در حالى كه متحد بودند - آمد و قصد داشت تفرقه بيندازد او را به قتل برسانيد هر كس مى خواهد باشد ؛ چرا كه اتحاد رحمت و اختلاف عذاب است . امت من هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد و مسلمانان يَدِ واحدى در برابر دشمنانشان هستند» . بين مسلمين كسى اختلاف نمى اندازد مگر اينكه تكروى مى كند و دشمن آنهاست و به دشمن مسلمانان كمك مى كند . خدا و رسولش خون او را مباح و قتل او را حلال كرده اند .
همان شب كه صحيفه ملعونه دوم توسط آن گروه امضا شد پيامبر صلى الله عليه و آله پس از نماز صبح رو به ابوعبيده جراح كرده فرمود: «خوشا به حال تو كه امين اين امت شده اى»! سپس درباره غائله آنان آيه 79 سوره بقره را تلاوت فرمود: «فَوَيلٌ لِلَّذينَ يَكتُبونَ
ص: 236
الكِتابَ بِأَيديهِم ثُمَّ يَقولونَ هذا مِن عِندِ اللّه ِ لِيَشتَروا بِهِ ثَمَنا قَليلاً، فَوَيلٌ لَهُم مِمّا كَتَبَت اَيديهِم وَ وَيلٌ لَهُم مِمّا يَكسِبونَ»: «واى بر كسانى كه نوشته اى را به دست خويش مى نويسند و سپس مى گويند: اين از سوى خداست، تا با آن مبلغ كمى به دست آورند. واى بر آنان از آنچه دست هايشان مى نويسد و واى بر آنان از آنچه كسب مى كنند».
آنگاه با ذكر آيه 108 سوره نساء فرمود: كسانى كه در اين امت چنين صحيفه اى را نوشته اند شباهت دارند به آنان كه خدا مى فرمايد: «يَستَخفونَ مِنَ النّاسِ وَ لايَستَخفونَ مِنَ اللّه ِ وَ هُوَ مَعَهُم اِذ يُبَيِّتونَ ما لا يَرضى مِنَ القَولَ وَ كانَ اللّه َ بِما يَعمَلونَ مُحيطا»: «از مردم مخفى مى كنند اما از خدا مخفى نمى كنند و خدا ناظر آنان است هنگامى كه شب را سحر مى كنند در سخنى كه خدا راضى نيست، و خدا به آنچه انجام مى دهند احاطه دارد». سپس فرمود:
امروز گروهى در امت من تشكيل يافته اند كه در صحيفه نوشتنشان مانند سردمداران زمان جاهليت شده اند ، كه صحيفه اى بر عليه ما نوشتند و در كعبه آويزان نمودند .
خداوند به آن عدّه امكانات مى دهد تا آنها و كسانى را كه بعد از آنان مى آيند امتحان كند ، و انسان هاى خبيث و پاك را از هم جدا سازد .
اگر نبود كه خداوند به من دستور داده از آنان اعراض نمايم براى مقدّرى كه مى خواهد به انجام رساند ، هم اكنون آنان را پيش آورده گردنشان را مى زدم !
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين سخنان را مى فرمود لرزه بر اندام امضا كنندگان صحيفه دوم افتاده و اختيار از كف داده بودند، به طورى كه بر حاضران در مجلس مخفى نماند كه حضرت با سخن خويش آن عدّه را قصد كرده و اين آيه هاى قرآنى درباره غائله جديد اين فتنه گران عليه غدير است.
ص: 237
غائله 12 : مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله توسط اصحاب صحيفه(1)
پس از ماجراى افشاى سرّ غدير توسط عايشه و حفصه و توبيخ آنان، پيامبر صلى الله عليه و آله از خيانت عايشه و حفصه چشم پوشى فرمود و پس از يك ماه به خانه آنان رفت. اما آنان دست از غائله هاى خود بر ضد غدير برنداشتند؛ و به عنوان مأموران اصحاب صحيفه در خانه پيامبر صلى الله عليه و آله عمل كرده همچنان اسرار پيامبر صلى الله عليه و آله را براى آنان بازگو مى كردند.
يكى از نقشه ها اين بود كه دو تن از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله با همدستى پدران شان تصميم بر مسموم كردن آن حضرت گرفتند تا با از ميان برداشتن آن حضرت زودتر به اهداف خود دست يابند. آنان با گذشت دو ماه از واقعه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله را به دست آن دو نفر مسموم كردند. نقشه چنين بود كه سم را به اسم دارو به حضرت مى دادند، و وقتى حضرت بى حال مى شد آن را در حلق پيامبر صلى الله عليه و آله مى ريختند، و در آن حال هر چه حضرت از خوردن آن اِبا مى كرد آنان به اجبار آن را در دهان مباركش مى ريختند.
وقتى حضرت به حال آمد فرمود: مگر من به شما اشاره نمى كردم كه دارو را به اجبار به من نخورانيد؟! عايشه و حفصه در پاسخ گفتند: ما به عنوان اينكه مريض دارو را دوست ندارد اين كار را كرديم!! حضرت فرمود: «همه شما بر اين كار متفق بوديد»! اين گونه بود كه غائله عظيم قتل پيامبر صلى الله عليه و آله به دست اين مأموران سقيفه رقم خورد، و راه را براى غائله هاى بعدى هموار كرد.
غائله 13 : بازگشت اصحاب صحيفه از لشكر اسامه(2)
پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان آخرين مقابله با اقدامات منافقين و براى خالى نمودن مدينه از
ص: 238
وجود آنان بعد از وفات خود، لشكرى را تحت فرماندهى اسامة بن زيد ترتيب داد و چهار هزار نفر از منافقين را با اسم و مشخصات به طور معين نام برد و دستور داد اين عدّه حتما بايد در اين لشكر حاضر باشند و هر چه زودتر به سوى روميان در سرزمين شام حركت كنند. در ميان اين عدّه پيامبر صلى الله عليه و آله بر ابوبكر و عمر و حضور آنها در لشكر تأكيد خاصى داشت، و تأكيدات حضرت از قبيل لعنتِ متخلفين و عجله در حركت لشكر بسيار قابل توجه بود.
در مقابل اين اقدام حضرت، منافقين غائله ديگرى به راه انداختند. آنان كارشكنى هاى بسيارى مى كردند و هر يك به بهانه اى به مدينه باز مى گشتند. اين همدستان اصحاب صحيفه حركت لشكر را آن قدر به تأخير انداختند تا پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت، و توانستند اجراى نقشه هاى خود را به راحتى شروع كنند.
ابوبكر و عمر كه در مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله دست داشتند، پس از حركت لشكر اسامه نزد او آمدند و چنين مطرح كردند كه ما در چنين شرايطى كجا مى رويم؟ چرا مدينه را خالى بگذاريم در حالى كه از هر زمان ديگرى حضور ما لازم تر است. اكنون پيامبر در حال مرگ است، و اگر از دنيا برود اتفاقاتى رخ مى دهد كه اصلاح آن ممكن نخواهد بود. بهتر است ببينيم كار پيامبر صلى الله عليه و آله به كجا مى انجامد و سپس حركت كنيم.
با اين سخنان اسامه را راضى كردند كه به جاى اول خود در لشكرگاه مدينه باز گردند. آنگاه از فرصت استفاده كرده يك نفر را نزد عايشه فرستادند تا مخفيانه اخبار را از او بپرسد. عايشه كه خوب مى فهميد منظور آنان نتيجه مسموميت است گفت:
نزد پدرم و عمر و همراهانشان برويد و به آنان بگوييد: «پيامبر مُشرِف به مرگ شده است . هيچ يك از شما از مكان خود حركت نكند و من اخبار را يكى پس از ديگرى به شما خواهم رساند» .
ص: 239
با اطلاع رسانى هاى لحظه به لحظه عايشه، آن شب ابوبكر و عمر و عدّه اى از سردمداران نفاق مخفيانه به مدينه بازگشتند، و فتنه هاى جديد براى غصب خلافت را آغاز كردند.
همان شب خداوند بازگشتِ آنان را به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داد. اين بود كه حضرت در آن شب با حال بيمارى اشاره به آمدن اين گروه كرده فرمود: «دَخَلَ المَدينَةَ اللَّيلَةَ شَرٌّ عَظيمٌ»: «امشب شر عظيمى وارد مدينه شده است»! فردا صبح پيامبر صلى الله عليه و آله در حضور مردم بازگشت آنان به خصوص اصحاب صحيفه را از لشكر اسامه مورد تقبيح قرار داد و به غائله سازى آنان تصريح كرد و فرمود:
اى مردم ، از پسر ابوقحافه و اصحابش تعجب نمى كنيد كه آنها را تحت فرمان اسامه قرار دادم ، ولى مخالفت كردند و براى ايجاد فتنه به مدينه بازگشتند ؟ !
غائله 14 : نماز غاصبانه اصحاب صحيفه در محراب پيامبر صلى الله عليه و آله(1)
شبِ روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت، عايشه دست به كار غائله اى جديد شد. او كه از نزديك شاهد شدت بيمارى پيامبر صلى الله عليه و آله بود و مى ديد كه هرگاه پيامبر صلى الله عليه و آله نمى تواند براى نماز به مسجد رود على عليه السلام را به جاى خود مى فرستد، به «صهيب» غلام عمر دستور داد تا سراغ پدرش ابوبكر برود، و از او بخواهد در اسرع وقت با همراهانش به مدينه بيايند. سپس صبح هنگام غافلگيرانه به جاى على عليه السلام به محراب برود و براى
مردم نماز بخواند!! عايشه در اين پيام تأكيد كرده بود كه اين فرصت نبايد از دست برود چرا كه براى مراحل بعد مى تواند دستاويز خوبى قرار بگيرد.
ص: 240
آن شب ابوبكر و عمر و عدّه اى از سردمداران نفاق پنهانى به مدينه بازگشتند. صبح هنگام در حالى كه مردم منتظر بودند على عليه السلام به جاى پيامبر صلى الله عليه و آله براى نماز بيايد، ناگهان ابوبكر را ديدند كه وارد مسجد شد و به سوى محراب رفت و ادعا كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله به او چنين دستورى داده است.
در اين حال فورا عمر و ابوعبيده و سالم و صهيب و عدّه اى ديگر كه شبانه همراه ابوبكر وارد مدينه شده بودند، اطراف ابوبكر را گرفتند تا نماز را شروع كنند.
مردم با تعجب از مشاهده ابوبكر در مدينه و حضور او در مسجد و تعجب از ادعاى او براى امامت جماعت، به او اعتراض كردند كه چرا لشكر اسامه را رها كرده و بازگشته است!
در همان حال بلال را فرستادند تا از پيامبر صلى الله عليه و آله خبر بگيرد كه آيا ادعاى ابوبكر درست است كه آن حضرت به او دستور نماز داده است؟
وقتى بلال خبر را به پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش داد حضرت - با شدت بيمارى كه در اثر خيانت عايشه و حفصه بود - فرمود: «مرا بلند كنيد و به مسجد ببريد! قسم به آن كه جانم به دست اوست، فتنه و بلاى عظيمى بر اسلام نازل شده است»! بلافاصله
اميرالمؤمنين عليه السلام و فضل بن عباس زير بغل هاى حضرت را گرفتند و در حالى كه پاهاى حضرت به زمين كشيده مى شد او را وارد مسجد كردند. در آن لحظات ابوبكر در محراب ايستاده بود ولى اكثر مردم منتظر خبر بلال بودند. مردم با ديدن پيامبر صلى الله عليه و آله كه با آن حال وارد مسجد شد، مطلب را بسيار مهم شمردند.
پيامبر صلى الله عليه و آله جلو رفت و ابوبكر را از پشت سر كشيد و او را از محراب دور كرد. ابوبكر
ص: 241
و همراهانش كه غائله خود را شكست خورده ديدند در يك لحظه در تاريكى صبح متوارى شدند.
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله در محراب قرار گرفت و نماز جماعت خوانده شد. حضرت پس از نماز ابوبكر و گروهش را - اگرچه فرار كرده بودند - مورد سرزنش قرار داد و سپس فرمود: «مرا بر فراز منبر ببريد». حضرت در حالى كه دستمالى به سر بسته بود بر پايين ترين پله منبر نشست. آنگاه پس از حمد و ثناى الهى طى سخنانى كه در آن اشاراتى به غائله هاى بعد از خود در غصب خلافت داشت، چنين فرمود:
اى مردم ، از امر پروردگارم آنچه همه به سوى آن مى روند (يعنى مرگ) بر من نازل شده است . من شما را با حجت واضحى كه شب آن مانند روز است ترك مى گويم . بعد از من اختلاف نكنيد آن گونه كه بنى اسرائيل قبل از شما اختلاف كردند .
اى مردم ، براى شما حلال نمى كنم جز آنچه قرآن حلال كرده و حرام نمى كنم جز آنچه قرآن حرام كرده است . من در ميان شما دو چيز گرانبها باقى مى گذارم كه اگر به آن دو تمسك كنيد گمراه نمى شويد و لغزش نمى يابيد: كتاب خدا و عترت من اهل بيتم . اين دو جانشينان من در ميان شما هستند و از يكديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند و من از شما سؤال كنم با آنان چگونه رفتار كرديد .
آن روز عدّه اى از حوض من كنار زده مى شوند همان گونه كه شتران غريبه از چشمه آب كنار زده مى شوند . آنان مى گويند: «من فلانى هستم» ، و من پاسخ مى دهم: نامتان را مى دانم ولى شما بعد از من از دين بازگشتيد . خوار باشيد ، خوار باشيد .
ص: 242
طى دو بخش گذشته غائله هاى گفتارى و عملى منافقين بر ضد غدير در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله را ذكر كرديم. از بخش بعدى سراغ نتيجه آن غائله ها بعد از شهادت آن حضرت مى رويم، كه غائله عظيم سقيفه است.
ص: 243
ص: 244
ص: 245
ص: 246
غائله هاى قبل و بعد از هجرت بر ضد اسلام و غائله هاى گفتارى و عملى بر ضد غدير در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله، همگى مقدمه چينى و زمينه سازى براى عظيم ترين غائله بشرى به نام «سقيفه» بود. فتنه اى كه به محض بسته شدن چشمان پيامبر صلى الله عليه و آله، در شديدترين شكل ممكن عملى شد و سعادت كل بشريت در سايه غدير را از دست آنان گرفت. در نتيجه اين غائله بزرگ و آن پيش غائله ها بود كه اكثريتى از مردم از بهشت ولايت محروم شدند و روانه جهنمِ جدايى از اهل بيت عليهم السلام يا دشمنى با آنان گرديدند.
حضرت زهرا عليهاالسلام از برنامه هاى ضد غدير در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله با عنوان «غائله» ياد كرده، اما از غائله سقيفه اى كه خود حضرت و همسرش اميرالمؤمنين عليه السلام هدف اصلى تيرهاى آن بودند، با عنوان «غَدر» به معناى پيمان شكنى و «زور» به معناى دروغ ياد كرده و سپس به غائله بودن آن اشاره فرموده است، آنجا كه مى فرمايد:
ص: 247
اَفَتَجمَعونَ اِلَى الغَدرِ اعْتِلالاً عَلَيهِ بِالزّورِ ؟ وَ هذا بَعدَ وَفاتِهِ شَبيهٌ بِما بُغِىَ لَهُ مِنَ الغَوائِلِ فى حَياتِهِ .(1)
آيا همگى بر سر پيمان شكنى اجتماع كرده ايد و عذرتان در اين باره دروغى است كه پرداخته ايد . اين عمل شما بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله همانند آن غائله هايى است كه در زمان حيات آن حضرت درباره او دنبال مى شد .
اگر در تركيب ادبى كلام صديقه طاهره عليهاالسلام دقت كنيم سقيفه را «غائله» ناميده است، چرا كه وقتى مى فرمايد: «وَ هذا ... شَبيهٌ ...» اشاره در «هذا» به سقيفه است، يعنى اين سقيفه از نظر غائله بودن شبيه همان غائله هاى زمان پيامبر صلى الله عليه و آله است، و به عبارت ديگر اين هم يك غائله اى مثل آن غائله هاست.
در فصل اول كتاب حاضر بيان شد(2) كه «غائله» يعنى در مقابل مسير مستقيم و بى دغدغه الهى سنگ اندازى و خلل ايجاد كردن و ممانعت از اجراى آن تا حد بر هم ريختن آن. اين مفهوم دقيقا بر سقيفه و غاصبين خلافت صدق مى كند كه براى جلوگيرى از اجراى غدير به انواع مانع سازى كه ممكن بود متوسل شدند، تا بالاخره توانستند غدير را كنار بزنند و سقيفه را جايگزين آن كنند.
بنابراين اگر از غصب خلافت به عنوان «غائله» ياد مى كنيم بدين معنى است كه اگر سقيفه نبود همه چيز طبق روال تعيين شده از سوى خدا و رسول پيش مى رفت و امام غدير جاى خالى پيامبر صلى الله عليه و آله را پر مى كرد. اسلام كه روزهاى سخت و پر تلاطم را پشت سر گذاشته بود، در اوج قدرت دورانِ شكوفايى و انتشارِ جهانىِ خود را بدون
ص: 248
خونريزى آغاز مى كرد و در فاصله زمانى سريعى صداى آن به گوش همه انسان ها مى رسيد، و رهبرى الهىِ مردم توسط امامان غدير دنيا و آخرت آنان را به احسن وجه تأمين مى كرد.
معلوم نشد پديده اى به نام «سقيفه» از كجا آمد و با چه انگيزه اى پيدا شد و به اجازه چه كسى وارد عمل گرديد؟ آيا سقيفه چه نتيجه اى را به ارمغان آورد كه مردم به خود اجازه دادند غدير خدا را زير پا بگذارند و سقيفه را منجى دنيا و يا آخرت خود بدانند؟!
اين همه پرسش بر سر همان غائله اى است كه هيچ كس از خود نپرسيد با اعلان غدير از سوى خداوند چه نيازى به دلسوز جديدى به نام سقيفه است؟
سؤال مهم تر اينكه خودِ سقيفه چگونه به خود اجازه داد در كار خدا از يك سو و در كار مردم از سوى ديگر فضولى كند، و كمر همت به دخالت در همه امور آنان ببندد؟ مگر اسلام و غدير چه كم داشت كه بايد سقيفه براى ترميم آن ظهور كند، و بخواهد نقايص آن را جبران كند؟ آيا بهتر نبود سقيفه قبل از غصب خلافت پاسخ اين پرسش ها را مى داد و موجوديت خود را شفاف سازى مى كرد، و سپس به خود اجازه اشغال مقام جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله را مى داد؟
عظمت اين غائله در آن حد بود كه با توطئه ها و نقشه هاى خود توانستند امر اكيد و شديد الهى درباره مهم ترين مسئله جامعه بشرى در غدير را حذف كنند و مُهر بطلان بر آن بزنند، كه خلاصه اش تعيين جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى خدا بود، و به جاى امر خداوند ضد آن را كه تعيين خليفه از سوى مردم بود بر جامعه تحميل نمايند، تا آنجا كه حتى امام منصوب از طرف خدا را وادار به بيعت با خليفه غاصب خود نمايند!!
بانوى ما درباره غائله سقيفه 4 خصوصيت را كنار هم چيده تا عمق اين فتنه را نشان دهد، آنجا كه مى فرمايد: «اَفَتَجمَعونَ اِلَى الغَدرِ اعْتِلالاً عَلَيهِ بِالزّورِ»: «آيا همگى بر سر
ص: 249
پيمان شكنى اجتماع كرده ايد و عذرتان در اين باره دروغى است كه پرداخته ايد»؟(1) آن چهار صفت كه تركيب مُزوّرانه فتنه سقيفه در اقداماتش را بر ملا مى كند عبارتند از:
1 . اتحاد و اتفاق عمومى بر باطل سقيفه ، كه با كلمه «اَفَتَجمَعونَ» به آن اشاره فرموده است . يعنى فقط مسئله غائله بر ضد غدير نيست ، بلكه اين گونه همدستى و يكدستىِ عمومى در مشاركت بر عليه غدير تعجب دارد !
2 . پيمان شكنىِ ناجوانمردانه و خيانت كارانه در مقابل بيعت غدير براى رسيدن به اهداف سقيفه ، كه با كلمه «الغَدر» به آن اشاره فرموده است . يعنى براى روى كار آوردن سقيفه يك پيمان عادى را ضايع نكردند ، بلكه بى نظيرترين بيعتِ تاريخ را زير پا گذاشتند كه با حضور 120000 نفر طى سه روز با دستان مبارك پيامبر و على عليهماالسلام به صورت جداگانه انجام شد و در واقع 240000 بيعت حساب مى شد .
3 . بهانه تراشى و سند سازى براى باطل سقيفه در مقابل حقيقت غدير ، كه با كلمه «اِعتِلالاً عَلَيهِ» به آن اشاره فرموده است . يعنى نه فقط پيمان غدير را شكستيد ، كه براى حق جلوه دادن سقيفه و ابطال غدير اقدام به ساختن اسناد از يك سو و پرداختن عذرها و بهانه ها از سوى ديگر نموديد .
4 . توسل به دروغ براى اثبات سقيفه و نفى غدير ، كه با كلمه «الزّور» به آن اشاره فرموده است . يعنى اتحاد بر باطل و پيمان شكنى و سند سازى براى مقابله با غدير كم بود ، كه با جعل اكاذيب و نسبت هاى دروغ به پيامبر صلى الله عليه و آله به جنگ غدير آمديد .
«سقيفه» عنوان و تابلويى است كه براى غائله غصب خلافت و زير پا گذاشتن حق غدير به كار مى رود، و به صورت يك اصطلاح درآمده است. اگر بخواهيم مراحل
ص: 250
شكل گرفتن غائله عظيم سقيفه را از آغاز تا انجام آن ترسيم كنيم، بايد طى 4 مرحله آن را نشان دهيم:
الف . كسانى كه مسلمان شدنشان از روز اول از روى طمع در آينده ها بوده و از همان آغاز چيدن سفره سقيفه را شروع كرده اند .
ب . در مراحل بعدى اعتراضات و غائله برانگيزى هاى آنان در دوران بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله - چه در جنگ ها و چه در موقعيت هاى ديكر - نشان از تصميم آنان بر تخريب دين الهى دارد ، چنان كه در بخش دوم كتاب حاضر ذكر شد .(1)
ج . مرحله مقدماتى براى سقيفه فتنه هاى آنان مقارن مراسم يك ماهه غدير براى اعلان ولايت و امامت دوازده امام عليهم السلام است ، كه در بخش سوم و چهارم كتاب حاضر ذكر شد .(2)
د . مرحله اصلى بلند كردنِ پرچمِ سقيفه براى پايين كشيدنِ عَلَم غدير بود ، كه به محض شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله و بسته شدن چشمان آن حضرت از اين دنيا آغاز شد ، كه در اين بخش به آن مى پردازيم .
گام به گام با غائله سقيفه بر ضد غدير(3)
«سقيفه» مادرِ غائله ها، هم انگيزه غائله هاى قبل از آن و هم نتيجه غائله هاى قبلى
ص: 251
بود. اين غائله عظيم با شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله خود را نشان داد، و تمام عيار در مقابل اجراى غدير و تحقق و عملى شدن آن ايستاد. اين غائله دقيقا با خاموش شدن چراغ عمر پيامبر صلى الله عليه و آله و مطرح شدن مسئله جانشينى آن حضرت ظهور كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله غدير را براى چنين روزهايى تدارك ديده و آماده كرده بود، تا با رفتنش از دنيا همه امور به دست جانشين از پيش تعيين شده اش طبق روال عادى ادامه يابد و هيچ خللى در هيچ موردى از اسلام پيش نيايد، اما گويا خداوند متعال امتحان سختى را در اين باره براى مردم پيش بينى كرده بود، همان گونه كه صاحب غدير درباره غائله غصب خلافت آيات اول سوره عنكبوت را تلاوت فرمود:
اَحَسِبَ النّاسُ اَن يُترَكوا اَن يَقولوا آمَنّا وَ هُم لاي-ُفتَنونَ ، وَ لَقَد فَتَنَّا الَّذينَ مِن قَبلِهِم فَلَيَعلَمَنَّ اللّه ُ الَّذينَ صَدَقوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الكاذِبينَ .
آيا مردم گمان كرده اند رها مى شوند كه بگويند ايمان آورديم بدون آنكه امتحان شوند ؟ در حالى كه ما امتحان كرده ايم كسانى را كه قبل از ايشان بودند تا خدا آنان را كه راست مى گويند و آنان راكه دروغ مى گويند معلوم كند .
با اين سابقه، غاصبين خلافت برنامه بر هم ريختن غدير را در آغاز فتنه سقيفه طى 32 غائله طراحى كرده بودند كه در 2 مرحله اجرا شد: مرحله اول غصب خلافت و بيعت گرفتن از عموم مردم بود كه طى 13 غائله عملى شد، و مرحله دوم اجبار صاحب غدير به بيعت بود كه طى 19 غائله اجرايى شد. بر اين اساس بخش حاضر از كتاب در 2 قسمت تقديم مى شود:
اول : غائله هاى غصب خلافت.
دوم : غائله هاى اجبار صاحب غدير به بيعت با غاصبين.
ص: 252
در مقابل برنامه آسمانى و الهى غدير در خلافت و امامت بعد از رسول اللّه صلى الله عليه و آله، اصحاب صحيفه مخفيانه تدارك مفصلى ديده بودند و راهكارهاى مختلفى را براى همسو كردن مردم با خود در نظر داشتند، كه اين يك سوى غائله بر ضد غدير بود.
سوى ديگر غائله بر عليه غدير انصار بودند، كه آنان نيز پنهانى و به دور از چشم اصحاب صحيفه نقشه هاى دقيقى را براى به چنگ آوردن خلافت آماده كرده بودند.
انصار به خاطر در دست داشتن شهر مدينه از جهاتى به كار خود مطمئن بودند و با قدرت عمل مى كردند؛ و احتمال نمى دادند گروه ديگرى به نام اصحاب صحيفه جرئت فكر كردن به غصب خلافت بدون اطلاع آنان را داشته باشند.
مهم اين است كه هر دو گروه با خالى شدن جاى پيامبر صلى الله عليه و آله نفس راحتى كشيدند و سفره غصب خلافت را باز كردند. آنان مرحله به مرحله به چينش ابعاد مختلف غائله طبق نقشه آماده خود پرداختند، اما در نزاع بين دو گروهِ غاصب و دو غائله همزمان براى غصب خلافت اصحاب صحيفه بر انصار غالب شدند.
در اين قسمت جزئيات اين حركات غاصبانه و آن نزاع بين دو گروه غاصب براى به چنگ آوردن خلافت را طى 13 غائله مى آوريم.
ص: 253
غائله 1 : حضور كنار خانه پيامبر صلى الله عليه و آله(1)
ظهر روز 28 صفر به محض انتشار خبر شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه مردم كنار خانه آن حضرت جمع شدند؛ اما اصحاب صحيفه و هم پيمانان شان با برنامه ريزى قبلى غائله عظيم بر ضد غدير را كليد زدند، و به طور نامحسوس وارد عمل شدند تا كنترل امور را به نفع خود در دست بگيرند.
افراد اصلى صحيفه خود را كنار خانه پيامبر صلى الله عليه و آله رساندند تا از نزديك اوضاع را زير نظر داشته باشند. اين در حالى بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام و چند نفر از اصحاب خاص داخل خانه مشغول غسل و تكفين بدن مطهر پيامبر صلى الله عليه و آله بودند.
غائله 2 : انصار در سقيفه بنى ساعده(2)
در حالى كه اصحاب صحيفه با نقشه هاى از پيش تعيين شده خود به فكر غائله غصب خلافت بودند، سعد بن عباده - رئيس انصار - نيز خالى از اين فكر نبود و براى روزگار بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله غائله عظيم ديگرى را برنامه ريزى كرده بود!! هنوز ساعتى از شهادت حضرت نگذشته انصار در جايگاه اجتماعات شان «سقيفه بنى ساعده» جمع شده بودند تا درباره خلافت تصميم گيرى كنند!!
ص: 254
آنان از قبل «سعد» را به عنوان جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله تعيين كرده بودند، و اينك فقط براى بيعت با او جمع شده بودند! جالب اينكه سعد به شدت بيمار بود، اما به دليل اهميت موضوع او را با بستر بيمارى به سقيفه آورده بودند!!
در حالى كه بيمارى قدرتِ شروع غائله را از سعد گرفته بود، به پسرش قيس گفت: «من به علت بيمارى نمى توانم سخن خود را به اطلاع مردم برسانم. تو گفته هاى مرا با صداى بلند بازگو كن تا بشنوند»!
سپس خطابه خود را به عنوان خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله آغاز كرد، و طى آن مسئله پناه دادن به پيامبر صلى الله عليه و آله از شرّ مشركان مكه و يارى كردن چندين ساله اسلام را بالاترين بهانه براى غصب خلافت شمرد، و بدون كمترين يادى از حق خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله را حق مسلم انصار اعلام كرد و در نهايت گفت: «اينك با استوارى بر اين حكومت دست يازيد كه شما از همه مردم به آن سزاوارتريد»!!
قيس سخنان پدر را با صداى بلند تكرار مى كرد و همه مى شنيدند. با پايان خطابه سعد، افراد حاضر در سقيفه براى تأييد او گفتند:
سخن و فكر تو صحيح است و ما از آنچه تو فرمان دهى سرپيچى نخواهيم كرد . ما تو را عهده دار اين حكومت مى كنيم و مؤمنان شايسته نيز به آن راضى هستند ! !
غائله 3 : مخالفت همپيمانان صحيفه با سعد(1)
در حالى كه انصار با خيال راحت خلافت را به نام خود ثبت كردند، خبر از حضور عوامل اصحاب صحيفه در بين خود نداشتند! اين بود كه آنان فورا اقدامات خود را آغاز كردند و سخن در ميان افراد حاضر در سقيفه درگرفت و به يكديگر گفتند:
ص: 255
اگر مهاجرين سخن ما را قبول نكنند و بگويند كه «ما مهاجرين نخستين ياران پيامبر و خويشان و اصحاب اوليه او هستيم؛ پس چرا درباره حكومت با ما ستيز و منازعه مى كنيد؟» در پاسخ چه بگوييم؟ بحث و گفتگو بالا گرفت تا آنكه درباره تقسيم حكومت بين مهاجر و انصار گفتند: مى گوييم: «اميرى از ما و اميرى از شما باشد»!
سعد بن عباده منظره پيش آمده را مى نگريست و بى خبر از توافق سران اوس و خزرج با منافقين بود. او كه از برخورد شك برانگيز بعضى از انصار و دفاع آنان از مهاجرين متعجب شده بود گفت: اين سخن ها آغاز سستى است!
غائله 4 : حركت اصحاب صحيفه به سمت سقيفه(1)
همدستان اصحاب صحيفه بلافاصله به سوى خانه پيامبر صلى الله عليه و آله رفتند؛ و گروه اصلى اصحاب صحيفه را كه مترصد اخبار از داخل خانه پيامبر صلى الله عليه و آله بودند، از تجمع انصار در سقيفه باخبر كردند.
با شنيدن اين خبر ابوبكر و عمر و ابوعبيده - يعنى اولين امضا كنندگان صحيفه ملعونه - با عجله به سقيفه رفتند، و بدون هيچ سخنى در كنارى نشستند تا اوضاع را از نزديك مورد بررسى قرار دهند و گفتگوها را بشنوند، و واكنش هاى لازم را به كار گيرند.
ص: 256
غائله 5 : سخنان ابوبكر در سقيفه(1)
آغاز غائله آنجا بود كه به عنوان اولين حركتِ اصحاب صحيفه در سقيفه، ابوبكر بدون آنكه حق اميرالمؤمنين عليه السلام و بيعت غدير را يادآور شود و عذرى درباره آن بتراشد، پس از تمجيد از انصار گفت: «اكنون شما را فرا مى خوانم كه با عمر يا ابوعبيده
بيعت كنيد كه من به اينها راضى هستم و هر دو را شايسته اين مقام مى دانم»! جالب تر اين بود كه عمر و ابوعبيده به عنوان عكس العمل به سخنان ابوبكر گفتند:
هرگز سزاوار نيست پايين تر از تو بر تو حاكم باشد ، زيرا تو يار غار هستى ! ! همچنين پيامبر تو را به نماز خواندن دستور داد !(2) بنابراين تو سزاوارترين مردم براى حكومت هستى .
اين سه نفر به گونه اى سخن مى گفتند كه گويا خلافت به هيچ كس جز اين سه نفر تعلق ندارد، و فقط اين مرحله باقى مانده كه چگونه بين خود تقسيم كنند!
ص: 257
غائله 6 : پيشنهاد مشاركت مهاجرين و انصار(1)
با اينكه اصل غائله در مقابله با غدير بود، اما اكنون نزاع بين مهاجرين و انصار در گرفته بود. اينجا بود كه يكى از انصار براى مصالحه و تقسيم اين ميراث ناگهانى، مشاركت در خلافت را مطرح كرد و به آن سه نفر گفت:
اگر امروز شما مردى از خودتان را حاكم كنيد ما راضى خواهيم بود و بيعت مى كنيم به شرط آنكه پس از درگذشت او مردى از انصار حاكم شود و پس از او بار ديگر مردى از مهاجرين را حاكم كنيم ، و تا هنگامى كه اين امت پايدار است اين گونه باشد !
غائله 7 : پيشنهاد رياست مهاجرين و وزارت انصار(2)
اكنون انصار از انحصارِ حكومت براى خود تنزّل كرده و به تقسيم آن راضى شده بودند. آنان متوجه نبودند كه اين پيشنهادها از سوى همدستان اصحاب صحيفه القا مى شود، و سعد بن عباده هرگز بدان راضى نيست.
اينجا بود كه ابوبكر خواسته انصار را يك درجه ديگر تنزل داد و مسئله شراكت در خلافت را تبديل به امارت و وزارت كرد كه مهاجرين حاكم باشند و انصار وزير و مشاور آنان شوند! او در اين باره گفت: «ما امير خواهيم بود و شما وزير؛ و بدون مشورت و اطلاع شما هيچ كارى انجام نمى دهيم»!
فضاى سقيفه به گونه اى تغيير يافته بود كه ابوبكر و عمر و ابوعبيده خود را به عنوان نماينده مهاجرين معرفى مى كردند، و اكثر انصار كه خبر از تصميمات اصحاب
ص: 258
صحيفه نداشتند به فكر جلوگيرى از پيشروى مهاجرين بودند! در واقع غائله اى كه مهاجر و انصار هر دو در برپائى آن سهيم بودند با هدف نابود كردن غدير پيش مى رفت. آنچه در اين ميان فراموش شده بود صاحب اصلى مقام خلافت «اميرالمؤمنين عليه السلام» بود كه حتى نامى از حضرت به ميان نمى آمد!!
در اين مرحله يكى از بزرگان انصار به نام حَبّاب متوجه مكر و حيله و همدستى هاى پنهانى شد و با سخنان او بار ديگر غائله بالا گرفت. او برخاست و با اشاره به سوابق و تسلط انصار بر امور، با تحقيرهاى مطرح شده در حق آنان از سوى مهاجرين مقابله كرد و مسئله مشاركت در خلافت را نيز نفى كرد و گفت:
اى انصار ، كنترل قدرت را در اختيار خود نگه داريد كه مردم در سايه سار شما هستند و هيچ كس سخنى مخالف شما نخواهد گفت ، بلكه همه رأى و نظر شما را انجام مى دهند . اكنون اين خلافت را براى خود نگه داريد . اگر آنان نمى پذيرند كه ما بر ايشان حاكم باشيم پس ما نيز نمى توانيم حكومت شان را بر خود تحمل كنيم ، و اين نخواهد شد كه اميرى از ما و اميرى از آنان باشد !
عمر در مقابله با سخنان حَبّاب برخاست و با تهديد گفت:
عرب هرگز راضى نمى شود شما را به اميرى خود قبول كند در حالى كه پيامبرشان از قبيله ديگرى است ، اما به اين راضى مى شوند كه كسانى خلافت را به دست گيرند كه نبوت از ايشان بوده و سزاوار جانشينى هستند . چه كسى مى خواهد با ما كه نزديكان و قبيله پيامبر هستيم درباره سلطنت و
ص: 259
ميراث او دشمنى كند . اى انصار ، آيا خبر نداريد كه پيامبر به ابوبكر دستور داد كه براى مردم امام جماعت در نماز شود ؟(1) پس كدام يك از شما راضى مى شود كه بر او تقدم يابد ؟ !
حَبّاب كه از همفكرى ها و هم پيمانى هاى اصحاب صحيفه بى خبر بود، با قدرت تمام و ابراز ناراحتى شديد از لحن طلبكارانه مهاجرين خطاب به انصار گفت:
اى انصار ، سخن اين مرد و يارانش را گوش نكنيد كه اينان بهره شما از حكومت را مى ربايند ! اگر مهاجرين پيشنهاد شما را نپذيرفتند ، ايشان را از سرزمين خويش برانيد و خودتان حكومت را در دست بگيريد كه از همه سزاوارتريد !
جالب بود كه سعد بن عباده در اين گير و دار كاملاً ناديده گرفته شده بود و هيچ كس از او رأى و نظرى نمى خواست، در حالى كه در ابتداى امر خود را خليفه مسلم و بدون معارض مى دانست.
از سوى ديگر رفته رفته به طرفداران مهاجرين در سقيفه افزوده مى شد؛ و با آمدن مغيره و عبدالرحمن بن عوف اظهار قدرت بيشترى مى كردند! ابوعبيده برخاست و گفت: «اى انصار، شما نخستين ياران و پشتيبانان پيامبر بوديد؛ پس نخستين تغيير دهنده و اولين دگرگون كننده نباشيد»! سپس عبدالرحمن رشته كلام را به دست گرفت و براى آرامش انصار، با زيركى نام ابوبكر و عمر را كنار نام اميرالمؤمنين عليه السلام قرار داد و گفت:
ص: 260
اى انصار ، هر چند شما مقامى والا و فضايلى بسيار داريد ، اما در بين شما مانند ابوبكر و عمر و على نيست ! !
در تأييد سخن عبدالرحمن، يكى از انصار به نام مُنذِر برخاست و با اشاره به غدير تهمت پيشقدم نشدن را به مولاى غدير نسبت داد و گفت:
ما فضيلت اين سه نفر را كه نام بردى منكر نيستيم ؛ به خصوص كه در بين اينان كسى هست كه اگر براى حكومت پيشقدم مى شد هيچ كس درباره او اختلاف نمى كرد ! (كه منظورش اميرالمؤمنين عليه السلام بود) .
با مطرح شدن حق غدير ناگهان عدّه اى فرياد زدند: «ما فقط با على بيعت مى كنيم! ما با غير على بيعت نخواهيم كرد»!!
اصحاب صحيفه با عكس العمل نگران كننده اى از سوى طرفداران غدير در انصار رو به رو شده بودند، و غائله خود براى غصب خلافت را رو به اضمحلال مى ديدند، و بايد هر چه سريع تر مسير سخن را به سمتى كه مى خواستند باز مى گرداندند.
اصحاب صحيفه براى سركوب طرفداران غدير فورا از بشير بن سعيد - رئيس خزرج - كمك گرفتند كه بر نيمى از انصار نفوذ داشت، و از همپيمانانشان توسط معاذ بن جبل بود. بشير كه از انصار بود، با توجه به پيمانى كه با اصحاب صحيفه داشت برخاست و ضمن منحرف كردن افكار از خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام، حق را به مهاجرين داد و گفت:
ص: 261
شايسته ما نيست كه به خاطر سوابق خود بر مردم حكمرانى كنيم و به دنبال پاداش دنيوى باشيم ! بدانيد كه محمد رسول خدا از قريش بود و قوم او به ميراث و سلطنت وى سزاوارترند ! خدا نكند كه من با آنان در اين امر ستيز كنم ، و شما نيز تقواى الهى پيشه كنيد و با ايشان اختلاف و منازعه نكنيد .
غائله 8 : انحصار خلافت در اصحاب صحيفه(1)
غائله سقيفه بار ديگر به نفع اصحاب صحيفه تغيير مسير داد. طبق برنامه از پيش تعيين شده، وقت آن رسيده بود كه خلافت ابوبكر را به طور جدى مطرح كنند. اين بود كه بلافاصله عمر برخاست و در حالى كه دست ابوبكر را گرفته بود گفت: «آرى، اين مرد راست مى گويد! اكنون اين ابوبكر خليفه شماست و با او بيعت كنيد»!
آنگاه ابوبكر و ابوعبيده نيز برخاستند و ابوبكر خواست نشان دهد كه هوس حكومت ندارد، در حالى كه با مطرح كردن نام دو نفر ديگر سعى داشت انحصار را از بين خودشان خارج نكند و هيچ كس از مهاجرين به فكر خلافت نيفتد. اين بود كه گفت:
بدانيد كه قريش درباره جانشينى محمد از شما سزاوارترند ! ! اين عمر بن خطاب . . . و اين ابوعبيده جراح است ! . . . اكنون با هر كدام كه مى خواهيد بيعت كنيد .
با پيشرفت مسئله به صورتى كه اصحاب صحيفه طراحى كرده بودند، ديگر نامى از اميرالمؤمنين عليه السلام و سعد بن عباده و هيچ كس ديگرى از مهاجرين و انصار باقى نمانده بود؛ و فقط قرار بود يكى از سه نفر مذكور يعنى ابوبكر يا عمر يا ابوعبيده براى خلافت انتخاب شوند!!
ص: 262
در اين هنگام عدّه اى شعار از پيش تعيين شده را سر دادند و گفتند: «اى ابوبكر، ما غير تو را نمى خواهيم! تو سزاوار اين خلافت هستى»!! و عمر و ابوعبيده هم گفته آنان را تأييد كردند.
غائله 9 : اولين بيعت در سقيفه(1)
نقشه ها به سرعت و به نفع غاصبين پيش مى رفت و بايد قبل از آنكه بحثى درگير شود يا نام كسى به ميان آيد مسئله را تمام مى كردند. اين بود كه ابوبكر با چشمانى كه از خوشحالى برق مى زد بلافاصله دست خود را براى بيعت جلو آورد!
در آن لحظه بشير بن سعيد - رئيس خزرج از انصار - كه يكى از همپيمانان اهل صحيفه بود، خطاب به عمر و ابوعبيده كه آماده بيعت بودند فرياد زد: «من سومين نفر شما هستم»! آنگاه با سرعت به سمت ابوبكر دويد و با سبقت از عمر و ابوعبيده به عنوان نخستين نفر با او بيعت كرد. بعد از او عمر و ابوعبيده و مغيره و معاذ و سالم كه با ابوبكر پنج نفر اصلى صحيفه بودند، بيعت كردند!
ص: 263
از سوى ديگر اُسَيد بن حضير - رئيس اوس از انصار - كه هم پيمان ديگر اهل صحيفه بود، برخاست و در حالى كه با ابوبكر بيعت مى كرد براى تحريك قبيله خود چنين گفت:
برخيزيد و هر چه زودتر با ابوبكر بيعت كنيد كه اگر خزرجيان حكومت را به چنگ آورند براى هميشه برترى خود را بر شما حفظ مى كنند و هرگز سهمى از حكومت نخواهيد داشت !
با اين سخنِ اُسَيد، افراد قبيله اوس از انصار از هر سو به سمت ابوبكر هجوم آوردند تا زودتر بيعت كنند.
غائله 10 : تهديد سعد بن عباده به قتل(1)
ازدحام در محوطه سقيفه به حدى رسيده بود كه سعد بن عباده رئيس كل انصار - كه در بستر بيمارى بود - زير دست و پاى مردم ماند و فرياد زد: «مرا كشتيد»!! در اين حال عدّه اى گفتند: «مواظب باشيد سعد زير دست و پا از بين نرود»!
عمر با شنيدن اين سخن با جرئت تمام نسبت به رئيس انصار فرياد زد: «سعد را بكشيد، خدا او را بكشد. او صاحب فتنه است»! سپس خود را بالاى سر سعد رساند و گفت: «مى خواهم چنان تو را لگد مال كنم كه عضوى از اندامت سالم نماند»!
قيس بن سعد كه خبر از نقشه هاى اصحاب صحيفه نداشت و در عين حال باور نمى كرد كسى بتواند با پدرش كه رئيس انصار بود اين گونه سخن بگويد، جلو آمد و گفت:
اى پسر صهاك ، تو فرار كننده در جنگ ها و شير شجاع در روز آرامش و امنيت هستى ! به خدا قسم اگر تار مويى از سر پدرم كم كنى با يك دندان سالم برنمى گردى ! !
ص: 264
ابوبكر كه نظاره گر ماجرا بود به عمر گفت: «اى عمر، آرام باش كه در اين موقعيت مدارا بهتر است»! آنگاه سعد به يارانش گفت: «مرا از اينجا ببريد». آنان نيز اطاعت كردند و به سرعت او را از ازدحام سقيفه خارج كرده به خانه اش بردند؛ و نتيجه همان شد كه اميرالمؤمنين عليه السلام بعدها فرمود:
سعد اولين كسى بود كه بر ما جرئت پيدا كرد . او درى را باز كرد كه ديگران از آن وارد شدند ، و آتشى را افروخت كه سوزش آن براى او ماند و ديگران از نورش استفاده كردند .(1)
رفتن سعد از محيط غصب خلافت - يعنى سقيفه - دقيقا همان چيزى بود كه اصحاب صحيفه مى خواستند، و به وضوح به همه فهماند كه او از خلافتى كه هوس آن را داشت كاملاً نااميد شده است. بعد از اين ماجرا، هر كس ديگرى هم فرياد مخالفت برمى آورد سركوب مى شد و كسى جرئت اعتراض نداشت.
غائله 11 : بيعت از سقيفه تا مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله(2)
با توجه به اينكه شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله ظهر روز دوشنبه بود و سقيفه بلافاصله تشكيل شد، اكنون مرحله اول غائله غصب خلافت در سقيفه به ثمر نشسته بود و اصحاب صحيفه خود را از شرّ انصار خلاص ديدند و انحصار خلافت براى خود را به دست آوردند. اكنون بايد وارد مرحله اصلى مى شدند كه ادامه ماجرا در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله بود و بدون اتلاف وقت بايد پى مى گرفتند.
ص: 265
اين بود كه با اتمام بيعت در سقيفه، منافقين و طلقاء مكه و بنى اميه و ساير همپيمانانِ غصب خلافت گرداگردِ ابوبكر و عمر جمع شدند؛ و از سقيفه به سمت مسجد حركت كردند. عمر پيشاپيش ابوبكر مى دويد و فرياد مى زد: «اى مردم، بدانيد كه همه با ابوبكر بيعت كردند»!
همچنين در طول مسير سقيفه تا مسجد به هر كس مى رسيدند به اجبار او را نزد ابوبكر مى آوردند و دستش را به دست او مى كشيدند و به همين اندازه از بيعت قناعت مى كردند، تا وارد مسجد شدند.
با ورود به مسجد ابوبكر بى درنگ بر فراز منبر پيامبر صلى الله عليه و آله نشست در حالى كه اصحاب صحيفه و هم دستان شان اطراف او را گرفته بودند، و مردم بسيارى در مسجد جمع شده بودند.
غائله 12 : اولين سخنرانى ابوبكر و عمر در مسجد(1)
اكنون مرحله دوم غائله سقيفه در حال تحقق بود، در حالى كه ابوبكر بر فراز منبر قرار داشت.
عمر برخاست و طى سخنانى قرآن را جدا از عترت مطرح كرد و به تمجيد از ابوبكر پرداخت و گفت:
پيامبر كتاب خدا را در ميان شما گذاشت كه به وسيله آن مردم را هدايت مى كرد . اگر به آن متمسك شويد خدا شما را هدايت مى كند !
ص: 266
خداوند به وسيله ابوبكر كه يار پيامبر بود اوضاع را سامان داد ، زيرا او بهترين فرد در ميان شماست كه هميشه همراه پيامبر و به هنگام هجرت رفيق او در غار بود . اكنون بپاخيزيد و با او بيعت كنيد .
سپس ابوبكر اولين سخنرانى خود را پس از غصب خلافت آغاز كرد، كه در واقع بيانگر شيوه حكومت وى بود. او با حذف غدير گفت:
اى مردم ، خداوند محمد را به حق مبعوث كرد . آنگاه بر شما خليفه اى گماشت تا شما را كنار يكديگر جمع كند و سخن واحدتان را به وسيله او اقامه نمايد ! !
اكنون مرا در اين مسير به خوبى يارى كنيد . من دست و زبانم را بر كسى كه يارى مرا نپذيرد باز نخواهم كرد . به خدا قسم هيچ شبى و هيچ روزى حرص و طمع در خلافت نداشتم و از خدا در پنهان و آشكار اين را نخواستم ! ! !
من امر عظيمى را بر عهده گرفته ام كه طاقتى بر آن ندارم و كمكى ندارم ؛ و دوست داشتم كه قوى ترين مردم را به جاى خود براى اين كار مى يافتم !
آنگاه با حذف شيوه الهى و اقرار به برترين نبودن خود براى خلافت و حتى اقرار به شيطانى كه او را منحرف مى كند، راه هر گونه اشتباهى را بر خود باز كرد و با درخواست مشاركت مردم هر بازخواستى را از خويش ساقط نمود. ابوبكر در اين باره چنين گفت:
اى مردم ، من در حالى زمام امور شما را عهده دار شدم كه برترين فرد شما نيستم و دوست داشتم يكى از شما به جاى من اين مسئله را بر عهده مى گرفت .
ص: 267
اگر از من بخواهيد عمل كنم به شيوه اى كه خداوند امر رسولش را با وحى بر پا مى داشت ، چنين چيزى نزد من وجود ندارد ! !
من نيز مانند شما هستم ! هرگاه ديديد درست حركت مى كنم از من پيروى كنيد و هر گاه از راه صحيح به غلط افتادم مرا بازگردانيد !
بدانيد كه نزد من شيطانى است كه پيوسته به لغزش و وسوسه وادارم مى سازد . هر گاه مرا خشمگين ديديد از من دورى كنيد !
غائله 13 : ادامه بيعت سقيفه در مسجد(1)
اصحاب صحيفه تا هنگام غروب روز شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد با جديت تمام مشغول گرفتن بيعت از مردم بودند، و هيچ توجهى به مراسم تشييع جنازه آن حضرت نداشتند.
در اين ميان قبيله «اَسلَم» كه از قبل با اهل سقيفه توافقِ هميارى كرده بودند، نخست با ابوبكر بيعت كردند و سپس در حالى كه چماق هايى در دست گرفته بودند به خيابان ها و كوچه هاى مدينه رفتند، و مردم را با اجبار و اكراه براى بيعت به مسجد آوردند!
آن ها حتّى بر در خانه هاى مردم مى رفتند و با پرس و جو، هر كس را كه بيعت نكرده بود با توسل به زور به مسجد مى آوردند تا با ابوبكر بيعت كند.
از سوى ديگر انصار كه مى ديدند لحظه به لحظه بر بيعت كنندگان افزوده مى شود و
ص: 268
قدرت رسما در دست مهاجرين قرار گرفته، از بيعت عجولانه خود پشيمان شدند و يكديگر را سرزنش كردند، در حالى كه خبر نداشتند اين عجله در بيعت قبلاً توسط بَشير و اُسَيد دو همپيمان اصحاب صحيفه طراحى شده بود. با شروع اين زمزمه ها نام اميرالمؤمنين عليه السلام نيز به ميان آمد، و صداها بالا گرفت به طورى كه اصحاب صحيفه از اين منظره بيمناك شدند.
لذا سه نفر از بزرگان قريش به نام سُهَيل بن عَمرو و حارث بن هشام برادر ابوجهل و عِكرِمه پسر ابوجهل را براى سركوب اين حركت تعيين كردند كه دشمنى سرسختى با انصار نيز داشتند. آنها رسما به انصار اعلام كردند كه اگر از مخالفت خود دست بر ندارند با آنان خواهند جنگيد!!
با تهديدات آن سه نفر انصار دست از مخالفت برداشتند. سپس ابوبكر و عمر نزد ديگر بزرگان قريش رفتند، و وَعده حكمرانى مناطق مختلف را به آنان دادند و همه را در همراهى با خود مصمم كردند.
تا اينجا مرحله اول غائله غاصبين خلافت براى در هم ريختن غدير روشن شد كه مربوط به غصب اصل خلافت بود. در قسمت بعدى به مرحله دوم غائله آنان را كه وادار كردن صاحب غدير به بيعت با غاصبين است مى پردازيم.
ص: 269
غاصبين خلافت پس از مرحله اول غائله خود كه تثبيت موقعيت و در دست گرفتن امور در خلافت غصب شده بود، وارد مرحله دوم آن شدند كه وادار كردن صاحب اصلى خلافت يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام به بيعت با آنان بود. عجله آنان براى بيعت از صاحب غدير در حالى كه هنوز پايه هاى حكومت شان محكم و مستقر نشده بود، 3 انگيزه را نشان مى دهد:
1 . مى خواستند مُعارض و مخالف رسمى در برابرشان باقى نماند .
2 . در امان نبودند كه آن حضرت مخفيانه از مردم كمك بخواهد و عدّه اى پاسخ مثبت دهند ، و با يك قيام ناگهانى در برابر خود مواجه شوند .
3 . مطمئن بودند كه صاحب غدير هرگز و هيچ گاه با اختيار با آنان بيعت نخواهد كرد و روى موافقت نشان نخواهد داد ، و دير يا زود بايد به زور متوسل شوند .
لذا غائله مفصلى را براى بيعت گرفتن از آن حضرت تدارك ديدند، تا آنجا كه اگر دعوت آنان از صاحب غدير به بيعت پذيرفته نشد با توسل به زور از آن حضرت بيعت بگيرند، حتى اگر منجر به ضرب و جرح و قتل شود. اين غائله سنگين براى بيعت اجبارى طى 19 مرحله زير اجرايى شد.
ص: 270
غائله 1 : دعوت خصوصىِ اميرالمؤمنين عليه السلام به بيعت(1)
ابوبكر و عمر به عنوان نخستين اقدام براى غصب خلافت شخصا به خانه اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند، و ساعتى با حضرت گفتگو كردند و از او خواستند با ابوبكر بيعت كند! اما اميرالمؤمنين عليه السلام نپذيرفت و هيچ پاسخى به آنان نداد.
با خروج آنان از خانه، حضرت بلافاصله به مسجد آمد و براى جلوگيرى از سوء استفاده غاصبين از اين ديدار فرمود:
ابوبكر و عمر نزد من آمدند و از من خواستند با كسى بيعت كنم كه او بايد با من بيعت كند ! . . . من صاحب روز غديرم .
سپس اميرالمؤمنين عليه السلام به خانه بازگشت و غاصبين نتوانستند شايع كنند كه در مجلس خصوصى از حضرت بيعت گرفته اند.
غائله 2 : دعوت بنى هاشم به بيعت با سقيفه(2)
غائله بعدى از آنجا آغاز شد كه چشم ها به سوى اميرالمؤمنين عليه السلام و اصحاب خاص حضرت و بنى هاشم بود، كه هنوز با غاصبين بيعت نكرده بودند و خطرى جدى براى آنها محسوب مى شدند.
ص: 271
روزى همه در مسجد حضور داشتند، چه آن ها كه بيعت كرده بودند و چه آنها كه هنوز از بيعت سر باز مى زدند؛ و بنى هاشم و زبير كنار اميرالمؤمنين عليه السلام نشسته بودند. در اين حال ابوبكر و عمر و ابوعبيده وارد مسجد شدند و يكى از آنان گفت: «چه شده كه شما را اين گونه مى بينيم! برخيزيد و با ابوبكر بيعت كنيد كه مردم با او بيعت كرده اند».
در پاسخ او چند نفر از اصحاب با اشاره به اميرالمؤمنين عليه السلام گفتند: «در ميان مردم سزاوارتر و شايسته تر از ابوبكر حضور دارد»! سپس اميرالمؤمنين عليه السلام و بنى هاشم و زبير بى اعتنا به دستور غاصبين برخاسته از مسجد خارج شدند و به خانه حضرت رفتند.
غائله 3 : بيعت اجبارى بنى هاشم(1)
بعد از آن برخورد بين غاصبين و ياران اميرالمؤمنين عليه السلام، ماجرا به آنجا كشيده شد كه ابوبكر افرادى را همراه عمر به خانه اميرالمؤمنين عليه السلام فرستاد و خواست آن ها را براى بيعت بياورد و گفت: اگر نپذيرفتند با ايشان جنگ كن و همه را به قتل برسان!!
عمر و يارانش بلافاصله به سمت خانه حضرت رفتند و او از پشت در گفت: «با ابوبكر بيعت كنيد كه مردم با او بيعت كرده اند. به خدا قسم، يا خانه را بر سر شما آتش مى زنم يا براى بيعت خارج شويد».
با شنيدن صداى او، زبير با شمشير كشيده از خانه بيرون آمد و به سمت عمر حمله ور شد در حالى كه مى گفت:
ص: 272
اى بنى هاشم ، آيا شما زنده ايد و اين گونه با على رفتار مى كنند ؟ شمشيرم را غلاف نخواهم كرد مگر آنكه با على بيعت شود ! !
عمر فرياد زد: «اين سگِ هار را بگيريد و شر او را كم كنيد»!! با دستور او به سمت زبير هجوم آوردند و پاى او لغزيد و كمرش به سنگ خورد و شمشير از دستش افتاد. آنگاه او را دستگير كردند و شمشيرش را بر سنگى زدند به طورى كه شكست و دو نيم شد.
سپس خانه را محاصره كردند و همه بنى هاشم را در حالى كه لباس هايشان را به گردنشان پيچيده بودند به اجبار به سمت مسجد بردند. با رسيدن نزد ابوبكر به آنان گفتند:
با ابوبكر بيعت كنيد كه مردم با او بيعت كرده اند . به خدا قسم اگر ابا كنيد با شمشير محاكمه خواهيد شد .
بنى هاشم و بعضى از اصحاب با ديدن اين صحنه و آن تهديد، يك به يك جلو آمدند و بيعت كردند.
غائله 4 : دعوت به بيعت اجبارى(1)
در مرحله بعد ابوبكر سه بار سراغ اميرالمؤمنين عليه السلام فرستاد و آن حضرت را به بيعت فراخواند، و هر سه بار حضرت به آنان جواب منفى داد.
عمر به يارانش دستور داد: «برويد! اگر به شما اجازه داد وارد خانه او شويد وگرنه بدون اجازه وارد شويد». آنها آمدند و اين بار حضرت زهرا عليهاالسلام پشت در آمد و فرمود:
ص: 273
«به شما اجازه نمى دهم وارد خانه من شويد». وقتى ممانعت حضرت زهرا عليهاالسلام را به عمر خبر دادند با عصبانيت گفت: «ما را با زنان چه كار است»!!
غائله 5 : آماده سازى نيروها براى حمله(1)
در ادامه عملياتِ بيعت اجبارى، عمر از مسجد بيرون آمد و براى جمع شدن مردم صدا زد: «خليفه رسول خدا شما را فرا مى خواند»! با اين نداى عمر جمعيتى كه حضور بسيارى از آنان قبلاً تدارك ديده شده بود اطراف مسجد جمع شدند.
آنگاه در حالى كه ابوبكر بر منبر نشسته بود، عمر همراه ابوعبيده و عبدالرحمن و خالد و قنفذ و مغيره به طرف خانه اميرالمؤمنين عليه السلام حركت كردند، در حالى كه سيصد نفر در فاصله نزديك به عنوان پشتيبان آماده بودند.
همچنين چهار هزار اسب سوار مسلح - كه اكثرشان طُلَقاى اهل مكه بودند - در خيابان اصلى مدينه منتظر دستور حمله بودند، به گونه اى كه صداى شيهه اسب ها و بر هم خوردن سلاح ها و نيزه هايشان از فاصله دور شنيده مى شد؛ و در واقع لشكركشى و قدرت نمايى سقيفه در مقابل غدير بود.
غائله 6 : فرياد براى دعوت على عليه السلام به بيعت(2)
مرحله بعدى هنگامى بود كه پشت دَرِ خانه اميرالمؤمنين عليه السلام رسيدند. عمر جلو آمد و در را به صدا درآورد. اين بار فضه پشت در آمد. عمر كه انتظار داشت اين بار هم خودِ حضرت پشت در بيايد، خطاب به فضه گفت:
ص: 274
به على بگو: «سخنان باطل خويش را رها كن و در طمع خلافت لجاجت مكن ، چرا كه خلافت براى تو نيست بلكه براى آن كسى است كه مسلمانان انتخابش كرده اند و بر او اتفاق نظر دارند» !
به على بگو بيرون بيايد ، وگرنه وارد خانه مى شويم و او را به اجبار بيرون مى آوريم .
ادامه ماجرا به آنجا رسيد كه پس از تهديد عمر براى بيعت، فضه به داخل خانه بازگشت و خبر را رساند. براى مقابله با مهاجمين اين بار حضرت زهرا عليهاالسلام پشت در آمد و آنجا نشست، در حالى كه مطمئن بود بدون اجازه او وارد خانه نخواهند شد.
با توجه به اينكه غاصبين تصميم گرفته بودند هر طور شده از اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت بگيرند، ناگهان چند نفر از مهاجمين جلو آمدند و در حالى كه در را به شدت مى كوبيدند با صداى بلند اهل خانه را با سخنانى ناروا مورد خطاب قرار دادند. در اين حال عمر با لگد ضربه اى به در زد و تهديد كرد و فرياد زد:
اى پسر ابوطالب ، در را باز كن كه اگر باز نكنى در را به آتش مى كشم . قسم به آنكه جانم به دست اوست ، يا براى بيعت مى آيى يا خانه را بر سر شما آتش مى زنم !
هر چه حضرت زهرا عليهاالسلام در مقابل تهديدات عمر احتجاج مى فرمود، او با جسارت بيشترى بر حرف خود پافشارى مى كرد تا آنجا كه گفت: «اين سخنان باطل و زنانه را رها كن و به على بگو بيرون بيايد، وگرنه هيزم مى آورم و اين خانه را بر سر اهل آن به آتش مى كشم و هر كس در آن باشد مى سوزانم»!
ص: 275
در اين هنگام عدّه اى از مردم كه صداى حضرت را شنيده بودند با چشمانى گريان بازگشتند، اما عمر و يارانش همچنان پشت در ماندند تا طبق دستور ابوبكر عمل كنند كه گفته بود: «على را با شديدترين صورت نزد من بياوريد».
غائله 7 : احراق بيت براى بيعت اجبارى(1)
هنگامى رسيد كه عمر دوباره از پشت در تهديد خود را جدى تر مطرح كرد و همزمان به اطرافيانش دستور داد هيزم بياورند! آنان طبق نقشه قبلى فورا هيزم آوردند و آن را اطراف خانه چيدند.
اصحاب سقيفه گمان داشتند با ايجاد رعب و وحشت بتوانند امام عليه السلام را وادار به خروج از خانه كنند، اما با مقاومت هاى حضرت زهرا عليهاالسلام تصميم به عملى كردن تهديدات خود گرفتند.
مرحله جدى تر زمانى بود كه همه ناباورانه نگاه مى كردند و انتظار چنين كارى را نداشتند، اما عمر آتشگيره را به هيزم ها گرفت و آنها را شعله ور ساخت. با شعله گرفتن هيزم ها، آتش به درِ خانه سرايت كرد و دود وارد خانه شد. اين گونه غائله وارد مرحله جديدى شد، و در حالى كه حضرت زهرا عليهاالسلام پشت در نشسته بود هجوم همه جانبه از سوى سقيفه آغاز شد.
حضرت زهرا عليهاالسلام با احساس دود و آتش از جا برخاست و دو دست خود را بر دو طرف چهارچوب در گذاشت، و خواست با بدنش مانعِ باز شدنِ در شود.
ص: 276
غائله 8 : ضرب و جرح حضرت زهرا عليهاالسلام(1)
كم كم غائله به مراحل وحشتناك خود نزديك مى شد. آتش به اين سوى درِ خانه رسيد در حالى كه شعله مى كشيد و حرارت آن بر بدن و صورت حضرت زهرا عليهاالسلام مى خورد. در آن لحظه ناگهان عمر چنان با لگد به درِ نيم سوخته زد كه آن را شكست و از جا كند!
پيش از آنكه حضرت زهرا عليهاالسلام بتواند كنار برود، در بر روى آن حضرت افتاد و دختر پيامبر صلى الله عليه و آله بين در و ديوار قرار گرفت. در آن حال صورت و بدن حضرت زهرا عليهاالسلام از فشار در و حرارت آتش مجروح شد و استخوان سينه حضرت شكست و فرزندش محسن عليه السلام سقط گرديد.
اصحاب سقيفه با ضرب و جرح صديقه طاهره عليهاالسلام راه ورود به خانه را براى خود باز كردند، اما بر خلاف انتظارشان ناگهان با عكس العمل اميرالمؤمنين عليه السلام رو به رو شدند كه با چشمانى سرخ از غضب به طرف در آمد و عمر را گرفت و بر زمين زد و
ص: 277
فرمود: «اگر وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله نبود هرگز مانند تو نمى توانست بى اجازه وارد خانه من شود»!
آنگاه او را رها كرد و عمر و يارانش فرار كردند. سپس اميرالمؤمنين عليه السلام با كمك فضه حضرت زهرا عليهاالسلام را داخل خانه برد.
غائله 9 : هجوم به خانه وحى(1)
وقتى عمر فهميد پيامبر صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام دستور صبر داده نتيجه گرفت كه مى تواند به حمله خود ادامه دهد، و از ابوبكر نيروى كمكى خواست. اين بار با پشتيبانى سيصد نفر به سمت خانه حمله كردند و عمر و قنفذ و خالد و مغيره همراه گروهى به داخل خانه هجوم آوردند و بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام ريختند.
عدّه اى با شمشيرهايشان حمله ور شدند و اميرالمؤمنين عليه السلام را در ميان گرفتند و طناب سياهى بر گردن حضرت انداختند! آنگاه حضرت را در حالى كه مى كشيدند به سوى مسجد بردند. در آن هنگام حضرت زهرا عليهاالسلام با پهلوى شكسته و سينه خون آلود از جا برخاست، و قبل از آنكه مهاجمين از خانه خارج شوند لباس و كمربند اميرالمؤمنين عليه السلام را محكم گرفت و مانع بردن حضرت شد.
عمر كه ديد با ممانعت حضرت زهرا عليهاالسلام نمى تواند به كار خود ادامه دهد، شمشيرِ خالد را گرفت و با غلاف آن بر كتف حضرت زد و به قنفذ گفت: «آن قدر فاطمه را بزن تا دست از على بردارد»! صحنه اى كه اصحاب سقيفه براى بردن على عليه السلام رقم زده بودند دل هر كسى را به درد مى آورد. آنان با نهايت قساوت با تازيانه ضربه شديدى بر دست دختر پيامبر صلى الله عليه و آله زدند، به گونه اى كه بر بازوى آن حضرت پيچيد و جاى آن سياه شد، و از شدت آن دست حضرت از اميرالمؤمنين عليه السلام جدا شد و بيهوش بر زمين افتاد.
ص: 278
غائله 10 : آوردن اميرالمؤمنين عليه السلام به مسجد(1)
مرحله هتاكانه غائله بردن اميرالمؤمنين صلى الله عليه و آله با طنابى بر گردن به سوى مسجد بود، در حالى كه يك طرف طناب در دست عمر و طرف ديگر در دست خالد بود و از دو طرف حضرت را مى كشيدند.
ابوبكر بر فراز منبر نشسته منتظر بود كه ناگاه عمر با يارانش فاتحانه وارد مسجد شدند، در حالى كه اميرالمؤمنين عليه السلام را با خود مى آوردند.
حضرت هنگام عبور از كنار قبر پيامبر صلى الله عليه و آله با اشاره به مظلوميت خود فرمود: «اى پسر مادرم، اين قوم مرا ضعيف شمردند و نزديك بود مرا بكشند».
غائله 11 : تهديد اميرالمؤمنين عليه السلام به قتل(2)
غاصبين خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام را در حالى كه طناب همچنان بر گردنش بود مقابل منبر پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند كه ابوبكر بر فراز آن نشسته بود، و شمشيرها را بالاى سر حضرت گرفتند تا با ابوبكر بيعت كند. در آن حال امام عليه السلام فرمود:
چه زود بر اهل بيت پيامبرتان حمله كرديد ! اى ابوبكر ، به چه حقى و به چه ميراثى و به چه سابقه اى مردم را به بيعت خود دعوت مى كنى ؟ ! مگر ديروز به امر پيامبر صلى الله عليه و آله با من بيعت نكردى ؟
عمر با خشونت و اهانت گفت: «بيعت كن و اين اباطيل را رها كن»! فرمود: «اگر بيعت نكنم چه خواهيد كرد»؟ گفتند: «تو را با ذلت و خوارى مى كشيم»! فرمود:
ص: 279
«در اين صورت بنده خدا و برادر پيامبرش را كشته ايد»! ابوبكر گفت: «بنده خدا بودن درست است، ولى به برادر پيامبر بودن اقرار نمى كنيم»!
فرمود: «آيا انكار مى كنيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله بين من و خودش برادرى قرار داد»؟ گفتند: «آرى درست است»!! و حضرت اين مطلب را سه مرتبه براى آنان تكرار كرد. سپس اميرالمؤمنين عليه السلام خطاب به عمر فرمود:
بدوش دوشيدنى كه سهمى از آن براى توست . به خدا قسم حرصى كه امروز براى حكومت ابوبكر مى زنى فقط براى آن است فردا تو را بر ديگران مقدم بدارد و خلافت را به تو بسپارد .
بدان به خدا قسم ، اگر نبود مقدر الهى و پيمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله با من عهد كرده و من هرگز از عمل به آن نخواهم گذشت ، مى فهميدى كداميك از ما يارمان ضعيف تر و عددمان كمتر است .
سپس حضرت - در حالى كه طناب همچنان بر گردنش بود - رو به مردم حاضر در مسجد كرد و براى اتمام حجت سخن از ماجراى غدير به ميان آورد و فرمود:
اى مسلمانان ، اى مهاجرين و انصار ، شما را به خدا قسم مى دهم كه آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله نشنيديد چه مطالبى در روز غدير خم و در جنگ تبوك درباره من فرمود ؟
همه با تصديق سخنان حضرت گفتند: «آرى، به خدا سوگند شنيديم». حضرت در همان حال برخى فضايل خود را برشمرد و همه به آن ها اقرار كردند؛ و اين گونه اتمام حجتى عظيم در موقعيتى حساس به انجام رسيد.
ص: 280
غائله 12 : حديث جعلى ابوبكر(1)
مرحله بعدى غائله مطرح كردن حديث جعلى از سوى غاصبين بود. آنان هنگامى كه احساس كردند با اقرار مردم اوضاع به نفع صاحب غدير تغيير مى كند، ابوبكر حديث جعلى پيش بينى شده در صحيفه ملعونه دوم را مطرح كرد تا به خيال خود با غدير مقابله كند و گفت:
آنچه گفتى سخن حق است كه با گوش خود شنيده ايم و فهميده ايم و قلب هايمان آن را در خود جاى داده است ! اما بعد از آن من از پيامبر شنيدم كه مى گفت: «ما اهل بيتى هستيم كه خداوند ما را انتخاب كرده و ما را بزرگوار داشته و براى ما آخرت را بر دنيا ترجيح داده است . خداوند براى ما اهل بيت نبوت و خلافت را جمع نخواهد كرد» ! !
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «آيا كسى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله هست كه با تو در شنيدن اين مطلب حضور داشته و شهادت دهد»؟ در اينجا فقط چهار نفر اصحاب صحيفه به پشتيبانى ابوبكر آمدند.
عمر گفت: «خليفه پيامبر راست مى گويد. من هم اين سخن را از پيامبر شنيدم»! ابوعبيده و سالم و معاذ نيز گفتند: «راست مى گويد، ما اين مطلب را از پيامبر شنيديم»!
ص: 281
در حالى كه اهل سقيفه مراحل غائله را به نفع خود پيش مى بردند و به خيال خود حديث جعلى را هم در بهترين موقعيت در مقابل غدير به كار گرفتند، اما بر خلاف انتظار و محاسبات شان ناگهان اميرالمؤمنين عليه السلام دست به افشاگرى زد و پرده از اسرار غاصبين برداشت و مستقيما مسئله صحيفه را كه هيچكس از آن اطلاعى نداشت در مقابل مردم مطرح كرد. آن حضرت در حالى كه هنوز طناب بر گردنش بود تبسمى به عنوان استهزاى اهل سقيفه كرد و فرمود:
اللّه اكبر ! چه دقيق وفا كرديد به صحيفه اى كه در كعبه بر سر آن عهد و پيمان بستيد كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله بميرد يا كشته شود امر خلافت را از ما اهل بيت بگيريد .
اين اولين مرحله اى بود كه صريحا پرده از توطئه صحيفه برداشته مى شد و مردم از پشت پرده غصب خلافت باخبر مى شدند.
اصحاب صحيفه كه انتظار چنين رسوايى را نداشتند به اضطراب افتادند؛ و ابوبكر كه گويا حضور مردم را فراموش كرده بود با تعجبى كه از خود نشان داد بدان اقرار كرد و گفت: «از كجا اين مطلب را دانستى؟ ما تو را از آن مطلع نكرده بوديم»! حضرت در
پاسخِ ابوبكر و در واكنش به تعجب مردم، سلمان و ابوذر و مقداد و زبير را بر سخنان خود شاهد گرفت و آنان اقرار كردند كه ماجراى صحيفه را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اند.
اميرالمؤمنين عليه السلام در مرحله دوم از مقابله در برابر اهل سقيفه، به جعلى بودن حديث ابوبكر اشاره كرد كه گفته بود: «خداوند نبوت و خلافت را در خاندان پيامبر جمع نخواهد كرد»، و در اين باره فرمود:
ص: 282
دليل بر دروغ بودن سخنى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت داديد كلام خداوند است كه مى فرمايد: «اَم يَحسُدونَ ال-نّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّه ُ مِن فَضلِهِ فَقَد آتَينا آلَ اِبراهيمَ الكِتابَ وَ الحِكمَةَ وَ آتَيناهُم مُلكا عَظيما»(1): «آيا بر مردم حسد مى برند بر آنچه خداوند از فضلش به آنان داده است ؟ ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان حكومت بزرگ داديم» . كتاب يعنى نبوت ، و حكمت يعنى سنت ، و حكومت يعنى خلافت ، و ما آل ابراهيم عليه السلام هستيم .
پاسخ به حديث جعلى ابوبكر بر اساس اين آيه آن بود كه خداوند هم نبوت و هم مُلك (خلافت) را در آل ابراهيم كه اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله باشند جمع فرموده است.
پس از سخنان اميرالمؤمنين عليه السلام در حالى كه هنوز طناب بر گردن حضرت بود، اصحاب باوفاى حضرت نيز در برابر غائله سقيفه اتمام حجت كردند.
نخست مقداد برخاست و گفت: «يا على، چه دستور مى دهى؟ به خدا قسم اگر امر كنى با شمشيرم مى جنگم، و اگر دستور دهى خوددارى مى كنم». حضرت فرمود: «اى مقداد، دست نگه دار و پيمان پيامبر صلى الله عليه و آله و وصيتى را كه به تو كرده به ياد آور». پس از مقداد، سلمان و ابوذر برخاستند و شبيه سخنان مقداد را گفتند و اتمام حجت هاى مفصلى نمودند.
سپس اصحاب ديگر برخاستند و به اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كردند: «چه دستور مى دهى؟ به خدا قسم اگر دستور دهى آن قدر شمشير مى زنيم تا كشته شويم». حضرت فرمود: «خدا شما را رحمت كند، دست نگه داريد و پيمان پيامبر صلى الله عليه و آله و آنچه شما را بدان وصيت كرده به ياد آوريد».
ص: 283
غائله 13 : تهديد دوم به قتل براى بيعت(1)
مرحله نهايى سقيفه پيش رفتن تا مسئله قتل بود. عمر كه اوضاع مسجد را دگرگون مى ديد با اشاره به اميرالمؤمنين عليه السلام و خطاب به ابوبكر گفت: «چطور بالاى منبر نشسته اى و اين مرد روى جنگ دارد و بر نمى خيزد با تو بيعت كند. دستور بده گردنش را بزنيم»!
اين در حالى بود كه امام حسن و امام حسين عليه السلام در سن شش و پنج سالگى كنار پدر ايستاده بودند و طناب همچنان بر گردن حضرت بود. آنها با شنيدن سخنان عمر گريستند و گفتند: «يا جداه يا رسول اللّه»! اما اميرالمؤمنين عليه السلام پسرانش را به سينه چسبانيد و فرمود: «گريه نكنيد، به خدا قسم بر قتل پدرتان قدرت ندارند. اين دو نفر كمتر و ذليل تر و كوچك تر از انجام اين كار هستند».
سخنان اميرالمؤمنين عليه السلام درباره حضرت زهرا عليهاالسلام
در ميان اين غائله عظيم سوزناك تر از همه شكستن حرمت سيدة النساء عليهاالسلام بود، كه بايد به اهل سقيفه و طرفداران شان درباره آن هشدار داده مى شد. با متشنج شدن اوضاع مسجد، اميرالمؤمنين عليه السلام در حالى كه طناب بر گردن مقابل منبر ايستاده بود با قلبى خونبار عظمت ضرب و جرح حضرت زهرا عليهاالسلام را بر زبان جارى كرد و با لسانى تهديد آميز فرمود:
اى نيرنگ بازان تبهكار ، آماده پاسخگويى به كارهاى خود باشيد و در انتظار كيفر اعمالتان بمانيد بر اثر ستمى كه بر ما اهل بيت روا داشتيد .
آيا فاطمه علنا زده شود و حق ما به زور گرفته شود و ياور و پناه و كمك كننده اى نباشد . اى كاش على بن ابى طالب پيش از اين روز مرده بود و كافران تبهكار فاجر را نمى ديد كه بر ظلم و ستم به بانوى پاك و نيكوكار جمع شده اند .
ص: 284
دستتان بريده باد ! دستتان بريده باد ! دور باشيد از رحمت خدا ! دور باشيد از رحمت خدا !
چه قدر سخت است بر پسر ابوطالب كه پهلوى فاطمه از ضربات سياه شود ، در حالى كه مقام و منزلت على بر همه شناخته شده و سابقه او در جنگ ها ديده شده است .
غائله 14 : برخورد شديد براى بيعت(1)
مرحله بعدى سقيفه تشديد برخورد آنان براى گرفتن بيعت بود. عمر بى اعتنا به سخنان اميرالمؤمنين عليه السلام براى بار سوم گفت: «يا على، بيعت كن». حضرت فرمود: «اگر بيعت نكنم»؟ گفت: «به خدا قسم گردنت را مى زنيم»!
حضرت فرمود: «به خدا قسم دروغ گفتى اى پسر صهاك، تو قدرت بر اين كار ندارى! تو پست تر و ضعيف تر از اين هستى».
در اين لحظه خالد از جا برخاست و شمشيرش را بيرون كشيد و گفت: «به خدا قسم اگر بيعت نكنى تو را مى كشم»!
اميرالمؤمنين عليه السلام همچنان كه طناب بر گردن داشت به سمت او رفت و لباسش را گرفت و او را بلند كرد و به عقب پرتاب كرد به طورى كه با پشت بر زمين خورد و شمشير از دستش افتاد!
غائله 15 : انجام بيعت اجبارى(2)
غاصبين خلافت كه معطلى بيش از اين را صلاح نمى ديدند دست حضرت را كشيدند و به سمت ابوبكر بردند. اميرالمؤمنين عليه السلام در حالى كه انگشتانش را بسته بود سر به سوى آسمان بلند كرد و فرمود: «خدايا، تو شاهد باش».
ص: 285
سپس خواستند مُشت حضرت را باز كنند اما نتوانستند. در آن حال عباس بن عبدالمطلب آمد در حالى كه مى گفت: «من براى شما از او بيعت مى گيرم»! آنگاه نزديك آمد و دست مشت شده امام را جلو آورد و ابوبكر دستش را روى دست حضرت زد و به همين مقدار اكتفا كردند و اعلام نمودند كه بيعت انجام شد!
سپس طناب را از گردن اميرالمؤمنين عليه السلام باز كردند و شمشيرها را از بالاى سر حضرت پايين آوردند، و در تاريخ اسلام ثبت شد كه بيعت على بن ابى طالب عليه السلام با غاصبين حقش در چه ابعادى از اجبار و زور به انجام رسيد. اينجا بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام دوباره سر به سوى آسمان بلند كرد و عرض كرد:
خدايا ، تو مى دانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمود: «اگر بيست نفر جمع شدند با كمك آنان جهاد كن» ، و تو نيز در كتابت فرموده اى: «اگر از شما بيست نفر صبر كننده باشند بر دويست نفر غالب مى شوند» .(1) ولى خدايا حتى بيست نفر جمع نشدند ! حتى بيست نفر جمع نشدند ! حتى بيست نفر جمع نشدند !
غائله 16 : بيعت اجبارى ياران اميرالمؤمنين عليه السلام(2)
پس از بيعت اميرالمؤمنين عليه السلام نوبت به چهار نفر رسيد كه هنوز بيعت نكرده بودند: سلمان، ابوذر، مقداد و زبير! به زبير گفته شد: «بيعت كن»، ولى ابا كرد. عمر و خالد و مغيره با عدّه اى به او هجوم آوردند و او را بر زمين زدند و عمر روى سينه اش نشست. زبير در آن حال به او گفت:
اى پسر صهاك ، به خدا قسم اگر نبودند اين اراذلى كه تو را كمك كرده اند هرگز در حالى كه شمشيرم همراهم بود نزديك من نمى آمدى ، به خاطر پستى و ترسى كه از تو سراغ دارم ! ! اما اكنون طاغيانى يافته اى كه به كمك آنان قوى شده اى و غلبه نشان مى دهى ! !
ص: 286
آنگاه زبير را مجبور به بيعت با ابوبكر كردند. سپس سلمان را گرفتند و بر گردنش كوبيدند و دست او را پيچاندند و به اجبار با ابوبكر بيعت كرد. پس از او ابوذر و مقداد نيز به اجبار بيعت كردند، اما هر يك پس از بيعت طى سخنانى در مقابل سقيفه حجت را بر آنان تمام كردند.
غائله 17 : قدرت نمائى 4000 نفرى سقيفه(1)
پس از بيعت اجبارى، با زياد شدن گفتگوها ابوبكر بر فراز منبر ساكت مانده بود و جوابى پيدا نمى كرد؛ تا آنكه ناچار شد بگويد: «من حاكم شما شدم در حالى كه بهترين شما نبودم، و بيعت من مسئله ناگهانى و بدون حسابى بود كه خدا شر آن را دور كرد»!! عمر كه ماندن بيش از آن در مسجد را به صلاح نمى ديد با ظاهر سازى خطاب به ابوبكر گفت:
اى پست ترين ، از منبر پايين بيا ! اگر نمى توانى دليل قريش را ثابت كنى چرا خود را در اين مقام جاى داده اى ؟ به خدا قسم تصميم گرفته ام تو را خلع كنم و خلافت را به سالم مولى ابى حذيفه بدهم ! !
آنگاه ابوبكر از منبر پايين آمد و عمر دست او را گرفت و به خانه اش برد! اما چندى نگذشت كه مرحله بعدى غائله سقيفه خود را نشان داد، و آن هنگامى بود كه عمر و طلحه و عثمان و عبدالرحمن و سعد بن ابى وقاص و ابوعبيده و سالم و معاذ با چهار هزار نفر بر درِ خانه ابوبكر آمدند.
ص: 287
آنان با عصبانيتى ساختگى در واكنش به عزلت اختيار كردنِ ساختگى ابوبكر وارد خانه اش شدند و او را بيرون آوردند. سپس در حالى كه شمشيرهاي شان را از غلاف بيرون كشيده بودند به سوى مسجد حركت كردند!
با ورود به مسجد، ابوبكر را بالاى منبر فرستادند و عمر با شمشير برهنه خطاب به مردم حاضر در مسجد گفت: «به خدا قسم، اگر كسى سخنانى همانند آنچه كه چندى قبل گفته شد بگويد شمشيرهاي مان را از خون او سيراب مى كنيم و او را تكه تكه كرده سرش را جدا مى كنيم»!!
در مقابله با اين جلوه از غائله سقيفه، يكى از اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام به نام خالد بن سعيد برخاست و پاسخ عمر را چنين داد:
اى پسر صهاك ، آيا با سلاح ها و افرادتان ما را تهديد مى كنيد ؟ به خدا قسم شمشيرهاى ما از شما تيزتر است ، و ما اگر چه كم هستيم اما از شما بيشتريم زيرا حجت خدا در بين ماست .
به خدا سوگند ، اگر نبود كه معتقدم اطاعت امامم بر من واجب است شمشير مى كشيدم و چنان در راه خدا با شما جهاد مى كردم كه عذرى باقى نماند .
اميرالمؤمنين عليه السلام خالد را امر به سكوت كرد. پس از او سلمان برخاست و گفت:
اللّه اكبر اللّه اكبر . خودم از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «در حالى كه برادر و پسر عمويم با عدّه اى از اصحابش در مسجد من نشسته اند ناگهان گروهى از سگ هاى جهنم آنان را لگدمال مى كنند و قصد قتل او و يارانش را دارند» . من شك ندارم شما همان سگ هاى جهنم هستيد !
ص: 288
عمر با عصبانيت به سلمان حمله كرد اما اميرالمؤمنين عليه السلام بلافاصله برخاست و لباس عمر را گرفت و او را بر زمين كوبيد و فرمود: «اى پسر صهاك، اگر نبود مقدر الهى و عهدى كه با رسول خدا عليه السلام دارم به تو نشان مى دادم كداميك از ما در داشتن ياور ضعيف تر و در تعداد كمتريم». سپس رو به اصحابش كرد و فرمود:
خدا شما را رحمت كند . باز گرديد كه به خدا قسم ديگر داخل مسجد نخواهم شد مگر براى زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله يا قضاوت ، زيرا براى حجتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله منصوب كرده جايز نيست مردم را در حيرت رها كند .
غائله 18 : غصب اموال اهل بيت عليهم السلام(1)
مرحله بعدىِ غائله سقيفه دست اندازى به اموال اهل بيت عليهم السلام بود. آنان پس از آنكه ماجراى بيعت را تمام كردند عمر قضاوت را به دست گرفت و ابوعبيده بيت المال را عهده دار شد!
آنان در اولين اقدام خود هنوز ده روز از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله نگذشته فدك حضرت زهرا عليهاالسلام و اموال ديگرى از اهل بيت عليهم السلام را غصب كردند، كه به عنوان بزرگترين پشتوانه مالى براى خلافتشان حساب مى شد؛ و در اين راه از هيچ ظلمى فروگذار نكردند.
ص: 289
غائله 19 : غصب اموال عمومى(1)
مرحله ديگرى از غائله سقيفه در دست گرفتن اموال عمومى بود. آنان تصميم گرفتند مقدارى از جنبه هاى مالى حكومت را از طريق زكات حل كنند، كه با امتناع عدّه اى از پرداخت كنندگان زكات رو به رو شدند. آنان مى گفتند: «فقط به صاحب غدير و جانشين حقيقى پيامبر صلى الله عليه و آله زكات مى دهيم»! براى مقابله با اين گروه از مسلمانان ابوبكر گفت:
به خدا قسم اگر زكاتى را كه به رسول خدا مى پرداختند به من نپردازند اگرچه يك شتر يا زانوبند شتر باشد با آنان مى جنگم ! به خدا قسم با كسى كه بين نماز و زكات فرق گذارد جنگ خواهم كرد ! !
غاصبين خلافت با ارعاب و قتل هاى وحشيانه و با تهمتِ ارتداد به آنان، توانستند مردم را در اين زمينه فرمانبردار خود كنند و زكات را به اجبار از ايشان گرفته و صرف مقاصد خود نمايند. همان گونه كه به افرادى مانند مالك بن نويره كه به غاصبين زكات ندادند، مارك ارتداد زدند و با آنان جنگيدند تا آنان را به شهادت رساندند.
اين ها غائله هاى آغازين و اصلى سقيفه بود كه در مرحله اول غصب خلافت و بيعت گرفتن از عموم مردم طى 13 غائله، و در مرحله دوم اجبار صاحب غدير به بيعت طى 19 غائله عملى شد.
غاصبين خلافت پس از عبور از اين مراحل اساسى، به محكم كردن پايه هاى خود در مقابل غدير پرداختند، و از راه هاى مختلف سعى در محو نام غدير از فكر و فرهنگ
ص: 290
اعتقادى مردم نمودند. ثمرات شوم غائله عظيم سقيفه آن شد كه بر چنين بنايى غائله هاى بعدى و ظلم ها و بدعت ها را بر خلاف همه اوامر الهى آغاز نمودند، و اين شيوه و آن روند در همه زمان ها و مكان ها جارى گشت و ادامه يافت.
تا اينجا مسير عَمَلى غائله بزرگ سقيفه را در دو مرحله غائله هاى غصب خلافت و غائله هاى اجبار صاحب غدير به بيعت با غاصبين نشان داديم. در بخش بعدى به مقابله هاى غدير با غائله سقيفه مى پردازيم، همان گونه كه در بخش هاى دوم و سوم و چهارم كتاب حاضر مقابله هاى مبلغ اعظم غدير يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله را با غائله هاى ضد اسلام و ضد غدير نشان داديم.
ص: 291
ص: 292
ص: 293
ص: 294
اكنون كه از نقشه هاى پيش بينى شده و تلاش هاى بى وقفه و حيله هاى مستمر غاصبين خلافت براى نابودى غدير و جايگزينى جاهليت سقيفه اطلاع يافتيم و مراحل عملىِ غائله گرانِ اين راهِ شيطانى را دانستيم، جا دارد بدانيم غدير و صاحب غدير و ياران غدير در مقابله با اين عظيم ترين غائله تاريخ بشريت سكوت نكردند، بلكه به دو صورت عملى و گفتارى اقدام نمودند. اگر با سقيفه مقابله كردند صِرفا گفتارى و اتمام حجت نبود، بلكه عملاً هم به درگيرى با آنان برخاستند و قدرت خود را نشان دادند.
بايد بدانيم كه سقيفه هرگز نتوانسته حقيقت غدير را نابود يا باطل كند، بلكه با غلبه ظاهرى و غائله سازى هاى مرموز مردمى را در زمان ها و مكان هايى اسير سلطه خود نموده است، اما امامت و خلافت غدير كه پشتوانه و منصوب كننده اش خداست بقائش نيز وابسته به بقاى ذات الهى است. اين يعنى غدير قبل از سقيفه و همزمان با سقيفه و بعد از سقيفه پا برجابوده و هست و خواهد بود.
ص: 295
آنچه مهم است اراده خالق غدير بر امتحان مردم است، و دقيقا به همين علت به دشمنان غدير مهلت مى دهد تا غائله هاى خود را بر عليه آن برپا كنند، و در نتيجه مردم باطن خود را بيرون بريزند و دوستان غدير از دشمنان آن شناخته شوند. اين سنت الهى درباره همه دشمنان خدا مانند فرعون و نمرود بوده كه با مهلت خداوند هم خودشان و هم پيروانشان امتحان شده اند.
از آن مهم تر اين است كه در همه مراحلِ فتنه هاى سقيفه و خطرهاى وحشتناك آن، باز هم غدير و امامان غدير و ياران غدير در اوج مظلوميت با سينه سپر كرده، اتمام حجت هاى لازم درباره آن را تعطيل نكرده اند و صراط مستقيم به بهشت غدير را در برابر مسير جهنمى سقيفه به مردم نشان داده اند.
دفاعيات غدير در مقابل سقيفه به صورت لحظه به لحظه از آغاز غائله سقيفه و در همه مراحل نوزده گانه آن اتفاق افتاده است. هيچ گفته و عملى از اهل سقيفه نمانده كه اميرالمؤمنين عليه السلام يا حضرت زهرا عليهاالسلام و يا اصحاب باوفاي شان با آن مقابله نكرده و باطل بودن آنها را بيان نكرده باشند و يا عملاً نشان نداده باشند.
اين بدان معناست كه سقيفه با ظلم ها و جناياتش اگرچه قدرت ظاهرى را به تصرف خود درآورد، اما پيروز واقعى غدير است كه در ميدان جنگ با سقيفه مقاومت كرده و مرحله به مرحله شمشيرِ بيان را در مقابل آن به كار گرفته، و همه بشريت را تا آخر روزگار از حق غدير و باطل سقيفه آگاه نموده و اتمام حجت ابدى را در دست يارانش باقى گذاشته است.
اضافه بر آن غدير در مواردى كه صلاح دانسته واردِ مقابله عملى و درگيرى مستقيم تن به تن شده، تا دوست و دشمن بدانند اگر دستور صبر خدا و رسول براى حفظ اسلام نبود، مولاى خيبر شكنِ غدير در كمترين زمان ممكن به تنهايى بر نابودى سقيفه قدرت داشت.
ص: 296
اين مقابله ها در برابر غائله سقيفه توسط ياران غدير در درجه اول بر غاصبين اصلى، و در درجه دوم بر طرفداران آنان در روزهاى سقيفه و سپس بر طرفداران سقيفه در طول تاريخ و تا آخر دنيا حجت را تمام نموده، در حدى كه در پيشگاه خداوند عذرى نخواهند داشت.
از سوى ديگر معناى اين مقابله هاى عملى و گفتارى در مقابل غاصبين خلافت، بدان معناست كه هيچ گونه راه آشتى و مصالحه بين صاحب غدير و غديريان با غاصبين سقيفه و پيروان شان وجود ندارد، جز آنكه به حق الهى غدير اعتراف و اقرار نمايند.
همچنين مقابله هاى غدير با غاصبين خلافت بدان معناست كه غدير بر حق و سقيفه باطل است، و در نقطه متقابل و غير قابل جمع قرار دارند كه هرگز هر دوى آنها نمى تواند راه درست باشد، چرا كه دائما غدير سقيفه را و سقيفه غدير را نفى مى كند. به عبارت ساده غدير مى گويد: «خليفه بايد از سوى خدا باشد» و سقيفه مى گويد: «خليفه را مردم انتخاب مى كنند». اين دو اعتقاد ضد يكديگرند و نه تنها با يكديگر متحد نمى شوند كه به يكديگر نزديك هم نمى شوند، بلكه مانند دو قطب مثبت و منفى آهنربا هر يك ديگرى را از خود مى راند!
در نگاه ديگر مقابله غدير در برابر سقيفه اتمام حجتى است بر طرفداران مظلوم غدير در آن روز، و طرفداران غدير در طول تاريخ و براى گروندگان به غدير از غير مسلمانان، كه بدانند حقايق غدير با تزوير و تكذيب سقيفه گم نشده، و حقانيت غدير و بطلان سقيفه در سخت ترين شرايط برايشان تبيين گرديده است.
وقتى مى گوييم: «مقابله غدير با غائله سقيفه» منظورمان موارد دفاع هاى عملى و
ص: 297
مقابله هاى گفتارى است، كه از سوى صاحب غدير و يارانش در برابر برنامه هاى سقيفه انجام گرفته است. هر يك از اين دو نوع مقابله بر اساس موقعيت و صلاحديد صاحب غدير انجام گرفته، و تأثير خود را در آن لحظه و براى آينده هاى تاريخ گذاشته است.
اما بايد اذعان داشته باشيم كه اعلان جنگ غدير به سقيفه بالاتر از اين دو واكنشِ عملى و گفتارى بوده، چرا كه جنگ غدير با هدف نابودى غاصبين حقش بود، كه از هر برخورد عملى و گفتارى جدى تر و مهم تر به حساب مى آيد. بر اين اساس بخش حاضر از كتاب در 3 قسمت تقديم مى گردد:
1 . اعلان جنگ غدير در برابر سقيفه.
2 . مقابله هاى عملى غدير در وقايع سقيفه.
3 . مقابله هاى گفتارى غدير در وقايع سقيفه.
ص: 298
قبل از آنكه به مقابله هاى گفتارى و عملى غدير در برابر سقيفه بپردازيم، بايد بدانيم كه جنگ گزينه اولِ مولاى غدير در برابر سقيفه بوده و همه اقدامات لازم درباره آن را پيگيرى كرده و در اين باره گام هاى جدى و فراتر از حد عادى برداشته است؛ همان گونه كه امام باقر عليه السلام مى فرمايد:
وَاللّه ِ لَو وَجَدَ (عَلىٌّ عليه السلام) عَلَيهِما اَعوانا لَجاهَدَهما .(1)
به خدا قسم اگر على عليه السلام يارانى در مقابل آن دو نفر پيدا مى كرد با آنان به جهاد برمى خاست .
با ظهور ناگهانى غائله شومى به نام غصب خلافت در مقابل خلافت الهىِ غدير، اميرالمؤمنين عليه السلام در اولين واكنش تصميم به سخت ترين مقابله عملى با اهل سقيفه گرفت، و آن چيزى جز شمشير و جنگ مستقيم نبود! اين بدان معنى بود كه تا فتنه غاصبين مستحكم نشده بايد آن را ريشه كن كرد، چرا كه هم مقابله با آن در اين مرحله آسان تر است و هم آثار شوم آن هنوز ظاهر نشده است.
در واقع اقدام در مرحله آغازينِ غائله سقيفه به معناى خفه كردن آن در نطفه بود. اگر در اين مرحله يارانى براى صاحب غدير پيدا مى شدند كار سقيفه را يكسره مى كرد و اثرى از آن باقى نمى گذاشت، چنان كه امام باقر عليه السلام مى فرمايد:
ص: 299
لَو وَجَدَ عَلىٌّ عليه السلام اَعوانا لَضَرَبَ اَعناقَهُما .(1)
اگر على عليه السلام يارانى مى يافت گردن آن دو نفر را مى زد .
حضرت زهرا عليهاالسلام نيز در مقابله با غائله سقيفه رسما و علنا و صراحتا دو بار در خطبه مباركه دستورِ جنگ با غاصبين را داد. جالب تر اينكه در هر دو مورد دستور خود را به آيه قرآن مستند نمود و ابتدا حكم كفر سقيفه را صادر كرد و پيمان شكنى آنان را درباره غدير را يادآور شد و سپس دستور نبرد را صادر كرد و چنين فرمود:(2)
1 . فَقاتِلوا اَئِمَّةَ الكُفرِ اِنَّهُم لا اَيمانَ لَهُم لَعَلَّهُم يَنتَهونَ .
با امامان كفر جنگ كنيد كه آنان پايبند به سوگندهاي شان نيستند ، تا شايد از كارهاى خود برگردند .
2 . اَلا تُقاتِلونَ قَوما نَكَثوا اَيمانَهُم وَ هَمّوا بِاِخراجِ الرَّسولِ وَ هُم بَدَؤوكُم اَوَّلَ مَرَّةٍ اَتَخشَونَهُم فَاللّه ُ اَحَقُّ اَن تَخشَوهُ اِن كُنتُم مُؤمِنينَ .
آيا با گروهى كه سوگندهاى خود را ناديده گرفتند و قصد بيرون نمودن رسول الهى را دارند كارزار نمى نماييد ، و حال آنكه آنان ابتدا شروع به جنگ نمودند ؟ آيا از آنان هراس داريد ؟ خداوند سزاوارتر است كه از او بترسيد اگر مؤمن هستيد .
شكى نيست كه تصميم جنگ با سقيفه جز با يار و انصار امكان نداشت. اين ياورانِ غدير يا بايد خود را نشان مى دادند و به محض احساس حمله سقيفه به آن با پاى خود براى كمك مى آمدند، و يا بايد حضرت به سراغ آنان مى رفت.
ص: 300
با آن اتمام حجت عظيم در غدير، وظيفه مردم بود كه وقتى حملات دشمن را به غدير مشاهده مى كنند امامِ خود را تنها نگذارند. مگر فراموش كرده بودند دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير را درباره كمك كنندگان به على عليه السلام و نفرين آن حضرت را بر كسانى كه حضرتش را تنها بگذارند و به يارى او نَرَوند، آنجا كه فرمود:
اَللّهُمَّ . . . انْصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخْذُل مَن خَذَلَهُ وَ الْعَن مَن اَنكَرَهُ وَ اغْضِب عَلى مَن جَحَدَ حَقَّهُ .(1)
خدايا . . . يارى كن هر كس على را يارى كند ، و خوار كن هر كس على را خوار نمايد ، و لعنت نما هر كس على را انكار كند ، و غضب نما بر هر كس كه حق على را انكار نمايد .
در كنار دستور به يارى على عليه السلام كه در غدير صادر شد، پيامبر صلى الله عليه و آله از نقطه مقابل آن يعنى هر گونه قُصور و كوتاهى درباره كمك به على عليه السلام بر حذر داشت و فرمود:
اِنَّهُ جَنبُ اللّه ِ الَّذى ذَكَرَ فى كِتابِهِ العَزيزِ ، فَقالَ تَعالى مُخبِرا عَمَّن يُخالِفُهُ : «اَن تَقولَ نَفسٌ يا حَسرَتا عَلى ما فَرَّطتُ فى جَنبِ اللّه ِ» .(2)
اى مردم ، على «جنب اللّه» است كه خداوند در كتاب عزيزش ذكر كرده و درباره كسى كه با او مخالفت كند فرموده است: «اى حسرت بر آنچه درباره جنب خداوند تفريط و كوتاهى كردم» .
ص: 301
با اين تأكيداتِ پيامبر صلى الله عليه و آله جا داشت قبل از آنكه امام غدير مردم را فرا بخواند، براى دفاع از دين و اعتقاد خود اعلان آمادگى مى نمودند. اما اين انجام وظيفه جز درباره چهار نفر اتفاق نيفتاد و آنان كسى نبودند جز سلمان و ابوذر و مقداد و زبير، كه از همان لحظات آغازين غصب خلافت در كنار صاحب غدير و منتظر اوامر او براى دفاع از ولايت بودند. اما پيدا بود كه با اين تعداد از كمك (يعنى چهار نفر) كارى پيش نمى رود و جنگ امكان ندارد، و شكست آن قطعى خواهد بود.
دعوت اميرالمؤمنين عليه السلام از مسلمانان براى يارى غدير(1)
وقتى مردم وظيفه خود را انجام ندادند و به خودشان و به دين و دنيا و آخرتشان رحم نكردند، امام شان از روى دلسوزى وارد ميدان مبارزه با غاصبين براى نجات مردم از منجلاب سقيفه شد.
اقدام اميرالمؤمنين عليه السلام براى يافتن كمك براى غدير و دعوت مردم به يارى خويش وظيفه آن حضرت نبود، بلكه وظيفه مردم بود بر درِ خانه آن حضرت بيايند و او را يارى كنند و يا براى نجات از شرّ سقيفه از او كمك بخواهند. پيامبر صلى الله عليه و آله با مثالى اين مطلب را چنين بيان فرموده است:
مَثَلُ الاِمامِ مَثَلُ الكَعبَةِ اِذ تُؤتى وَ لاتَأتى .
مَثَل امام مَثَل كعبه است كه بايد سراغ او بروند و او سراغ كسى نمى آيد .
همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله در تعيين تكليف امام غدير در برابر غائله غصب خلافت بعد از
ص: 302
خود تصريح كرد كه اگر دست روى دست بگذارى و سراغ مردم نروى و آنان را دعوت نكنى قصور و گناهى براى تو حساب نمى شود، آنجا كه خطاب به آن حضرت چنين فرمود:
اگر درباره آنان سكوت كنى گناه نكرده اى و اگر حكم كنى و مردم را دعوت كنى هم گناه نكرده اى . ولى من دوست دارم آنان را دعوت كنى اگر چه تو را اجابت نكنند و از تو نپذيرند .
ظالمين قريش بر عليه تو متحد مى شوند و اگر با آنان رو در رو شوى و اعلام جنگ كنى و جهاد نمايى بدون آنكه گروهى كمك همراهت باشند كه باعث قوت تو شوند ، مى ترسم تو را بكشند و در نتيجه نور خدا خاموش شود و خداوند در زمين عبادت نشود .
با آنكه انواع اتمام حجت از سوى خدا و رسول درباره يارىِ على عليه السلام انجام شده بود، اما براى محكم كارى اين اتمام حجت و براى آنكه ابهامى براى قضاوت كنندگان آينده تاريخ باقى نماند، اين دعوت اميرالمؤمنين عليه السلام مى توانست حجت را بر مردم قوى تر كند و پرونده هر گونه عذرتراشىِ حيله گرانه را ببندد، كه منافقين عملاً آنها را مطرح كردند. پيامبر عليه السلام اين نوع اتمام حجت را پيش بينى كرد و در تعيين تكليف على عليه السلام در ماجراى غصب خلافت چنين فرمود:
يا على ، تو به زودى بعد از من از قريش و متحد شدنشان بر عليه تو و ظلمشان بر تو سختى خواهى كشيد . . .
اگر يارانى بر عليه آنان يافتى با آنان جهاد كن ، و اگر يارانى نيافتى دست نگه دار و خون خود را حفظ نما ، چرا كه اگر با دشمنى با آنان مقابله كنى و از آنان جدا شوى تو را مى كُشند . . .
اگر تو را اجابت كردند و دشمنانت با تو اعلان جنگ دادند ، تو نيز با آنان
ص: 303
اعلام جنگ نما و با آنان جهاد كن ، و اگر يارانى نيافتى دست نگهدار و خون خود را حفظ كن .
پيامبر صلى الله عليه و آله در ادامه اين وصيت، با تصريح به اينكه دعوت مردم وظيفه تو نيست چرا كه همه گونه دعوت از سوى من انجام شده، و با علم به بى پاسخ ماندن دعوت على عليه السلام، تأكيد بر تكرار و تحكيم هر چه بيشتر اتمام حجت نموده فرمود:
بدان كه اگر آنان را دعوت كنى تو را اجابت نمى كنند ، ولى اين را ترك مكن كه حجت را بر آنان تمام كنى .
تو اى برادرم مثل من نيستى ، از اين جهت كه من حجت تو را بپا نموده ام و آنچه خداوند درباره تو نازل كرده ظاهر نموده ام ، و هيچكس ندانسته كه من پيامبر خدايم و حق و اطاعت من واجب است تا هنگامى كه براى تو ظاهر نمودم . من حجت تو را ظاهر نموده و براى خلافت تو قيام كرده ام .
گذشته از اينكه دعوت اميرالمؤمنين عليه السلام از مردم براى يارى غدير وظيفه آن حضرت نبود، و گذشته از اينكه دعوت آن حضرت اتمام حجت بود، اما از يك نگاه دلسوزىِ امام شان براى آنان حساب مى شد. وقتى مردمى به فكر دنيا و آخرت خود نيستند و گول غائله گرانِ سقيفه را خورده اند و با سرعت به سوى جهنم مى روند، امام غدير از نگاه پدرانه و شفقّت نمى تواند اين منظره دلخراش را بنگرد و هيچ نگويد. چنان كه امام رضا عليه السلام در توصيف امام معصوم مى فرمايد:
الاِمامُ الاَمينُ الرَّفيقُ وَ الاَخُ الشَّفيقُ وَ مَفزَعُ العِبادِ فِى الدّاهيَةِ .(1)
امام رفيق امين و برادر مهربان و پناهگاه بندگان در گرفتارى است .
ص: 304
اين يعنى امام دلش به حال بندگان خدا مى سوزد و طاقت مشاهده آنان در ميان شعله هاى آتش را ندارد. لذا با آنكه وظيفه اش نيست پيشقدم مى شود و حتى به آنان التماس مى كند كه با پاى خود به سمت هلاكت نروند.
گويا امام روز قيامت را مى بيند كه پيروان سقيفه به سوى جهنم صف كشيده اند و با ديدن صاحب غدير مى گويند: «اگر ما كوتاهى كرديم تو ما را يادآورى مى كردى و از عواقب اين قصور مى ترساندى تا شايد بيدار مى شديم. اگر با يك بار و دوبار هوشيار نشديم، تكرار مى كردى تا شايد پُتكى بر سَرِمان فرود مى آمد و از خواب غفلت بيدار مى شديم»!
اينجاست كه مولاى ما با از خود گذشتگى اقدام به دعوت مردم آن هم در حد اعلان جنگ با غاصبين خلافت نمود و اين دلسوزى را از مردم دريغ نكرد، اگرچه قدر آن را ندانستند و اعتنايى نكردند.
ولايت به عنوان اصلى ترين ركن اسلام آن قدر مهم بود كه صاحب غدير براى كمك خواهى درباره آن دست به اقدامات عجيب و باور نكردنى زد، چنان كه امام باقر عليه السلام مى فرمايد:
لَم يُنادِ بِشَى ءٍ مِثلَ ما نودِىَ بِالوِلايَةِ يَومَ الغَديرِ .(1)
هيچ حكمى مثل ولايت در روز غدير اعلام نشده است .
همان گونه كه خدا و رسول غدير را با عجيب ترين و غير عادى ترين شكل غدير را ابلاغ كردند، اين نداى اميرالمؤمنين عليه السلام براى طلب يارى درباره غدير نيز يك دعوت
ص: 305
ساده نبود. آن حضرت با اقدامى استثنائى در شكلى تعجب بر انگيز مردم را به جنگ رو در رو با غاصبين براى دفاع از غدير فراخواند، دعوتى كه بالاتر از آن فرضى وجود ندارد و اقدامى قابل انجام نيست!
آن شكلِ فوق العاده كه در استنصار و كمك خواهىِ خاندان رسالت از مردم كه در ايام آغازين غصب خلافت اتفاق افتاد، بدين صورت بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام شبانه بانويش را سوار بر مَركبى مى نمود و دست دو فرزندش حسن و حسين عليهماالسلام را مى گرفت و براى يارى طلبى بر درِ خانه هاى مردم مى رفتند. ابعاد غير عادى و تعجب آور اين دعوت در 10 جهت جلب توجه مى كرد:
1 . با اينكه براى اين دعوت مى توانست به يك سخنرانى عمومى اكتفا كند ، و توسط عموم مردم اطلاع رسانى آن صورت بگيرد ، اما رفتن بر درِ خانه هاى مردم را انتخاب كرد .
2 . براى اين دعوت مى توانست شخصا نرود و افرادى را از طرف خود بفرستد ، اما شخصا حركت كرد .
3 . با اينكه كافى بود حضرت به تنهايى براى دعوت برود ، اما سه نفرِ ديگر را نيز به همراه مى برد .
4 . اين چهار نفر كه مردم را دعوت مى كردند افراد عادى نبودند ، بلكه اصحاب كساء و مصداق آيه تطهير و صاحب مقام عصمت بودند .
5 . كسانى كه همراه مى برد مى توانست مرد باشد مانند سلمان و ابوذر و مقداد ، اما بردن بانو و دو كودك بر در خانه هاى مردم جلب توجه مى كرد .
6 . انجام اين دعوت در شب و ادامه آن تا آخرين ساعات شب به خصوص با همراهى زن و بچه جنبه جالب ديگرى از اين دعوت بود ، و نوعى مخفى كارى از چشم دشمن و نجوى با دعوت شدگان به حساب مى آمد .
ص: 306
7 . تكرار اين دعوت طى چند شب و استمرار آن نكته توجه برانگيز ديگر اين ماجرا بود .
8 . دعوت به صورت عمومى و سپس به شكل خصوصى از ابعاد جالب اين كمك خواهى بود .
9 . با اينكه معناى حضورشان كمك خواهى بود و نيازى به سخن نبود ، اما غدير و حق اهل بيت عليهم السلام را يادآورى مى كردند .
10 . دعوت به كمك به صورت عام نبود ، بلكه مشخصا مسئله جنگ نظامى مطرح مى شد . اميرالمؤمنين عليه السلام براى آنكه نشان دهد آمدنش صرفا اتمام حجت نيست و واقعا قصد جنگ دارد فرمان هاى جنگى صادر مى كرد: ميعادگاه سنگ هاى زيتون براى لشكر غدير ، همراه داشتنِ شمشير ، سرهاى تراشيده ! بيعت براى استقامت تا سر حد مرگ .
خاندان رسالت برنامه كمك خواستن براى مقابله با غائله سقيفه را به دو گونه عمومى و خصوصى طراحى كردند، تا براى كسى راه فرار از اتمام حجت الهى باقى نماند؛ و اين برنامه را طى 2 مرحله عملى كردند:
مرحله اول : كمك خواهى عمومى زير سايبان ها(1)
در محل اجتماعات هر محله از مدينه نوع اولِ كمك خواهى انجام مى شد. مردم مدينه شب ها زير سايبان هايى كه در ميدان گاه ها و در مقابل هر محله اى ساخته بودند دسته دسته و قبيله به قبيله جمع مى شدند و تا پاسى از شب گذشته به شب نشينى مى پرداختند و وقت مى گذراندند، و اين عادت مردم مدينه شده بود. اين اجتماعات شبانه فرصت مناسبى براى اتمام حجت و كمك خواستن اهل بيت عليهم السلام از مردم بود،
ص: 307
البته طبق برنامه اى كه خاندان رسالت تدارك ديده بودند و مردم و غاصبين انتظارش را نداشتند و احتمال هم نمى دادند!
اوايل شب، اميرالمؤمنين و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين عليهم السلام دستجمعى از خانه بيرون مى آمدند، در حالى كه بانو سوار بر مَركب بود و بقيه پياده بودند. با اين منظره يادِ پنج تن و حديث كساء و نزول آيه تطهير در دل ها زنده مى شد، كه اينك پيامبر صلى الله عليه و آله همراه شان نبود.
خاندان رسالت به محل اجتماعات قبايل در زير سايبان ها - كه به آنها سقيفه مى گفتند - مى رسيدند. سپس در مقابل هر سايبان كه گروهى و قبيله اى زير آن جمع شده بودند مى ايستادند. در مواردى اميرالمؤمنين عليه السلام و در مواردى حضرت زهرا عليهاالسلام سخن مى گفتند و مردم را به يارى خويش دعوت مى كردند، و در هر موردى به اقتضاى مخاطبين به گونه اى مناسب با آنان درباره غائله غصب خلافت اتمام حجت مى كردند.
واكنش هايى كه بانويم از مردم مى ديد عجيب و شرم آور بود، به خصوص وقتى جمعى با هم يك جواب داشتند يا يك نفر به نيابت از جمعى پاسخ مى داد! گاهى هيچ پاسخى نمى دادند. در مواردى مى گفتند: چرا زودتر نگفتيد! چرا قبل از بيعت با ابوبكر براى كمك خواهى نيامديد! عده اى مى گفتند: آيا افراد ديگرى غير از ما هم هستند؟ برخى مى گفتند: از گروه اندكِ ما چه كارى ساخته است؟ به هر صورت هيچ كس به آن حضرت جواب مثبت نمى داد، و هر جمعى و قبيله اى به گونه اى از يارى خاندان رسالت شانه خالى مى كردند.
ص: 308
مرحله دوم : كمك خواهى خصوصى بر درِ خانه ها(1)
پاسى از شب گذشته هنگامِ نوع دومِ كمك خواهى بود، كه جمع چهار نفرى خاندان عصمت بر درِ خانه هاى مردم مى رفتند و از تك تك افراد كمك مى خواستند. البته اين برنامه را از سرشناسانِ مهاجر و انصار آغاز مى كردند، و به ترتيبِ اهميتِ افراد بر درِ خانه به خانه آنها مى رفتند.
در اولين شب از خاكسپارى پيامبر صلى الله عليه و آله، چهار معصوم عليهم السلام بر درِ خانه هاى مهاجرين و انصار آمدند، و حق خود را يادآور شدند و آنان را به يارى خود در مقابل غائله گران غصب خلافت دعوت كردند. در اين كمك خواهى حضرت زهرا عليهاالسلام چنين مى فرمود:
اى مهاجرين و اى انصار ، خدا را يارى كنيد ! ! من دختر پيامبرتان هستم ، و اين در حالى است كه شما با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت نموديد كه از او و فرزندانش دور كنيد آنچه را از خود و فرزندانتان دور مى كنيد . پس به بيعت خود با پيامبر صلى الله عليه و آله وفا كنيد .
سه يا چهار يا هفت يا چهل شب كمك خواهى؟(2)
كمك خواهى شبانه اهل بيت عليهم السلام سه شب پشت سر هم تكرار شد. طبق بعضى روايات پس از يك هفته كه جمع قرآن پايان يافته و سقيفه از اميرالمؤمنين عليه السلام طلب بيعت نمود، بار ديگر در همان شب تكرار شد كه بار چهارم مى شود.
در روايتى رفتن حضرت زهرا عليهاالسلام بر درِ خانه ها به همراه سلمان و ابوذر و مقداد و عمار درباره فدك تا هفت نوبت آمده است. در روايتى رفتن جمع چهار تن بر درِ خانه ها تا چهل نوبت ذكر شده است.
ص: 309
يارى خواستن خاندان رسالت از مردم در دو موقعيت متفاوت زمانى صورت گرفت: يكى در ايام غصب خلافت، و ديگرى بعد از غصب خلافت و هنگامى كه از همه بيعت گرفته شده بود. اكنون به تفصيل اين دو شرايط زمانى مى پردازيم:
موقعيت اول : روزهاى آغازين غصب خلافت(1)
روزهاى اول غصب خلافت هنوز غاصبين كار خود را محكم نكرده بودند و ريشه كن كردن آنان و بازگشت غدير كار آسانى بود. در آن سه روزِ اول و حتى روز دهم پس از جمع قرآن كه اهل بيت عليهم السلام براى بار چهارم براى كمك خواهى رفتند، از بينِ دعوت شدگان فقط 40 نفر پاسخ مثبت دادند. حضرت از آنان خواست كه اگر راست مى گويند فردا صبح در محل معين با سرهاى تراشيده و شمشير حاضر شوند و تا سر حد مرگ آماده مبارزه باشند، اما فقط 4 نفر حاضر شدند كه عبارت بودند از سلمان و ابوذر و مقداد و زبير.
در اين مرحله حضرت فرمود كه با چهار نفر نمى توان كارى انجام داد، اما تصريح كرد كه بايد چه تعدادى حضور مى يافتند تا قيام بر عليه سقيفه ممكن باشد. اين عدد از 313 نفر تا 130 نفر تا 40 نفر تا 20 نفر و حتى 7 نفر از حضرت نقل شده است.
موقعيت دوم : روزهاى بعد از غصب خلافت (2)
در مرحله بعدى كه سقيفه در موقعيت غاصبانه اش محكم تر شده بود، عده اى از
ص: 310
مردم متوجه اشتباه خود در عدم حضور به موقع براى يارى غدير شدند، و در 5 مرحله خودشان خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند و براى مقابله با سقيفه اعلام آمادگى كردند. يك بار در گروه 360 نفرى، و بار ديگر در گروه 40 نفرى، و بار سوم گروهى از مهاجر و انصار، و چهارمين بار گروه 12 نفرى، و آخرين مرحله گروه 9 نفرى بودند.
اينان با اظهار ندامت از قصور خود در كمك خواهى روزهاى آغازين غصب خلافت، تصميم قاطع خود را براى جنگ با سقيفه اعلام كردند. اميرالمؤمنين عليه السلام همان امتحانِ روزهاى اول را درباره آنان تكرار كرد و فرمود: «فردا با سرهاى تراشيده و شمشير در ميعادگاه حاضر شويد»؛ ولى جز همان عده كم كسى نيامد، و يا بعضى دير آمدند و يا سرهاى خود را نتراشيده حاضر شدند! حضرت در واكنش به اين برخورد شكننده و سست آنان فرمود:
باز گرديد كه من نيازى به شما ندارم . شما در تراشيدن سر از من اطاعت نكرديد ، چگونه در جنگ با كوه هاى آهن مرا اطاعت مى كنيد ؟ باز گرديد كه مرا به شما حاجتى نيست !
وفاى آن چهار نفر و بى وفائى بقيه چهل نفر بارها در كلام مولاى غدير آمده است، كه نشان مى دهد تصميم حضرت بر جنگ قطعى بوده اما بدون اعوان و انصار و ياور هرگز!! اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد:
قسم به آنكه دانه را شكافت و انسان را خلق كرد ، اگر يارانى مى يافتم كه مثل بصيرت آن چهار نفر را داشتند ، دست نگه نمى داشتم و با آن قوم به جنگ برمى خاستم ، ولى نفر پنجمى نيافتم .
در موقعيت ديگرى آن حضرت مى فرمايد:
ص: 311
به خدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش نمى كنم . اگر چهل نفر برايم ممكن مى شد جمعيت شما را متفّرق مى ساختم ، ولى خدا لعنت كند اقوامى را كه با من بيعت كردند و سپس مرا خوار نمودند (يعنى تنها گذاشتند) .
همچنين مولاى غدير سال ها پس از ماجراى سقيفه از كوتاهىِ مردم در يارى خود ياد كرد و فرمود:
اگر در روزى كه با ابوبكر بيعت شد بقّيه چهل نفر كه مطيع من باشند مى يافتم با آنان به جهاد برمى خاستم .
اكنون كه دعوت به جنگ با سقيفه در استثنائى ترين شكل آن درباره كمك به غدير از سوى خاندان رسالت انجام گرفت، جا داشت مردم سفارشات اكيد پيامبرشان در خطبه غدير را به ياد آورند و از اين دعوت استقبال كنند. بلكه بايد از پيشقدم شدن مولاى غدير خجالت مى كشيدند و براى كمك به صاحب ولايت الهى مى شتافتند!
دستورات پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير در توجه به خواسته على عليه السلام در 2 جهت بود: يكى اطاعت از امر و دستور و خواسته على عليه السلام، و ديگرى منع از مخالفت با آن حضرت، كه مردم با هر دو امتحان شدند. يعنى وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام امر جنگ با سقيفه را صادر كرد و تا آنجا پيش رفت كه از مردم درباره اين جنگ كمك خواست، مردم به هيچ وجه حق عدم اطاعت از اين امر را نداشتند و در مخالفت با مولاى غدير هيچ عذرى برايشان باقى نماند. ذيلاً موارد اين دو جهت را از متن خطبه غدير مى آوريم:
گذشته از يارى على عليه السلام كه در خطبه آمده و قبلاً ذكر كرديم، مسئله اطاعت از او مطرح است، در جايى كه رسما از مردم درخواست كمك مى كند و دستور
ص: 312
يارى مى دهد. تأكيد پي-امبر صلى الله عليه و آله بر اطاعت على عليه السلام در 3 مورد از خطبه آمده كه ذيلاً مى آوريم:(1)
1 . وَ اعْلَموا اَنَّ اللّه َ قَد نَصَبَهُ لَكُم وَليّا وَ اِماما فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى المُهاجِرينَ وَ الاَنصارِ وَ عَلَى التّابِعينَ لَهُم بِاِحسانٍ ، وَ عَلَى البادى وَ الحاضِرِ ، وَ عَلَى العَجَمىِّ وَ العَرَبىِّ ، وَ الحُرِّ وَ المَملوكِ وَ الصَّغيرِ وَ الكَبيرِ ، وَ عَلَى الاَبيَضِ وَ الاَسوَدِ ، وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ ماضٍ حُكمُهُ ، جازٍ قَولُهُ ، نافِذٌ اَمرُهُ ، مَلعونٌ مَن خالَفَهُ ، مَرحومٌ مَن تَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ ، فَقَد غَفَرَ اللّه ُ لَهُ وَ لِمَن سَمِعَ مِنهُ وَ اَطاعَ لَهُ .
بدانيد كه خداوند او را براى شما صاحب اختيار و امامى قرار داده كه اطاعتش را واجب نموده است بر مهاجرين و انصار و بر تابعين آنان به نيكى ، و بر روستايى و شهرى ، و بر عجمى و عربى ، و بر آزاد و بنده ، و بر بزرگ و كوچك ، و بر سفيد و سياه . بر هر يكتا پرستى حكم او اجرا شونده و كلام او مورد عمل و امر او نافذ است . هر كس با او مخالفت كند ملعون است ، و هر كس تابع او باشد و او را تصديق نمايد مورد رحمت الهى است . خداوند او را و هر كس را كه از او بشنود و او را اطاعت كند آمرزيده است .
2 . وَ اقْبَلوهُ فَقَد نَصَبَهُ اللّه ُ .
او را قبول كنيد كه خداوند او را منصوب نموده است .
3 . فَقولوا بِاَجمَعِكُم : «اِنّا سامِعونَ مُطيعونَ راضونَ مُنقادونَ لِما بَلَّغتَ عَن رَبِّنا وَ رَبِّكَ فى اَمرِ اِمامِنا عَلىٍّ اَميرالمُؤمِنينَ وَ مَن وُلِدَ مِن صُلبِهِ مِنَ الاَئِمَّةِ .
پس همگى چنين بگوييد: «ما شنيديم و اطاعت مى كنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مى آوريم درباره آنچه از جانب پروردگار ما و خودت به ما رساندى درباره امر امامتِ امام مان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مى آيند» .
ص: 313
در كنار امر به اطاعت على عليه السلام در متن خطبه تأكيد بر عدم مخالفت با او نيز مطرح شده بود، كه اين وظيفه مردم را سنگين تر مى كرد. يعنى وقتى مولاى غدير از آنان كمك مى خواهد نه تنها بايد اطاعت كنند كه حق مخالفت با او را هم ندارند. 3 فراز در خطابه گوياى اين جهت است:(1)
1 . لاتَضِلّوا عَنهُ وَ لاتَنفِروا مِنهُ ، وَ لاتَستَنكِفوا عَن وِلايَتِهِ .
از على به سوى ديگرى گمراه نشويد ، و از او روى برمگردانيد و از ولايت او سر باز نزنيد .
2 . وَ لَن يَتوبَ اللّه ُ عَلى اَحَدٍ اَنكَرَ وِلايَتَهُ .
هر كس ولايت او را انكار كند خداوند هرگز توبه اش را نمى پذيرد .
3 . وَ اتَّقوا اللّه َ اَن تُخالِفوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعدَ ثُبوتِها .
از خدا بترسيد كه با على مخالفت كنيد و در نتيجه قدمى بعد از ثابت بودن آن بلغزد .
با اين همه تأكيدات بر اطاعت از امام غدير و منع از مخالفت با او، و در حالى كه وظيفه آن حضرت نبود كه سراغ مردم بيايد و آنان را دعوت كند، آن هم دعوتى در اين شكل خاص و با آن زحمات طاقت فرسا، اما بعد از همه اينها مردم خطبه غدير را نشنيده گرفتند و حضور امام غدير بر دَرِ خانه هايشان را ناديده انگاشتند، و رسما نشان دادند كه مشتاق سقيفه و رويگردان از غديرند!!
تا اينجا معلوم شد اصل كمك خواهى اميرالمؤمنين عليه السلام از مردم در روزهاى آغازين غصب خلافت معنايى جز مقابله عملى با غاصبين در شديدترين نوع خود يعنى جنگ با شمشير نداشته است.
ص: 314
اگر مردم به يارى مولاى غدير مى آمدند و آن جنگ تحقق مى يافت، اثرى از غائله سازان سقيفه و غاصبين خلافت باقى نمى ماند، تا چه رسد به ظلم ها و جنايت هاى بعدى آن و تا چه رسد به بدعت هايى كه در دين خدا گذاشتند، و تا چه رسد به ادامه دهندگان راه سقيفه مانند عثمان و معاويه و يزيد تا همه خلفاى بنى اميه و بنى عباس و عثمانيان. اما افسوس كه تعدادى كه با وجود آنان بتوان سقيفه را ساقط كرد جمع نشدند و به يارى امام غدير نيامدند و اين گونه اميد به سرنگونىِ غاصبين از بين رفت.
ص: 315
از آن روز كه سقيفه رسما حاكم گرديد و خلافتِ مُسلَّم اميرالمؤمنين عليه السلام غصب شد، غاصبين به خاطر صبر آن حضرت گمان كردند هيچ برخورد عَمَلى از سوى صاحب غدير با آنان اتفاق نخواهد افتاد. اما على رغم خيال و توهّم آنان، مولاى غدير در مواردى كه صلاح مى دانست بازوى خيبر شكن را از آستين بر مى آورد و قدرت علوى را به ظهور مى رساند، و در يك لحظه دشمن پر مدّعاى سقيفه را سرِ جايش مى نشاند، و غائله هاى مكرر او را خفه مى كرد.
در اين قسمت از مقابله هاى غدير با غائله هاى سقيفه، به واكنش هاى عملى امام غدير با غاصبين و اعوان و انصارشان و برخوردهاى فيزيكى و درگيرى هاى تن به تنِ غدير با سقيفه مى پردازيم، تا معلوم شود از يك سو غدير همچنان قدرتمند و شجاع در برابر غاصبين استقامت كرده و ترس و واهمه اى از سقيفه نداشته است؛ و از سوى ديگر اين برخوردهاى شديد كه فراتر از گفتگو بودند حاكى از قهر و انزجار دائمى و ابدى غدير از سقيفه است. مجموع اين درگيرى ها 10 مورد به شرح زير است:
دفاع عَمَلى مولاى غدير 1 : حمله به عمر در هجوم به خانه(1)
در هجوم به خانه اميرالمؤمنين عليه السلام براى بردن حضرت به بيعت اجبارى، اصحاب سقيفه با ضرب و جرحِ صديقه طاهره عليهاالسلام، راه ورود به خانه را براى خود باز كردند.
ص: 316
اما بر خلاف انتظارشان با عكس العمل شديد اميرالمؤمنين عليه السلام رو به رو شدند، كه ناگهان از جا برخاست و با چشمانى سرخ از غضب به سوى مهاجمين آمد و خطاب به عمر فرمود:
اى پسر خَطّاب ، واى بر تو از اين روز و بعد از اين روز و آنچه در ادامه اش مى آيد . بيرون برو قبل از آنكه شمشيرم را آشكار كنم و اين مردمى كه تو را حمايت مى كنند نابود سازم .
عمر به سرعت از خانه خارج شد و به همراهيانش گفت: «از امر عظيمى نجات پيدا كردم و جنايت هولناكى انجام دادم كه بر جان خويش امانى ندارم. اين على است كه از خانه بيرون مى آيد و هيچ يك از ما نمى توانيم با او مقابله كنيم»!
سپس اميرالمؤمنين عليه السلام به دنبال عمر از خانه بيرون آمد و گريبانش را گرفت و او را تكانى داد و بر زمين زد و بر بينى و گردنش كوبيد و تصميم به قتل او گرفت، اما سخن پيامبر صلى الله عليه و آله و وصيت حضرت درباره صبر را به ياد آورد و فرمود:
اى پسر صهّاك ، قسم به خدايى كه محمد را به نبوت كرامت داد ، اگر نبود پيمانى كه از طرف خداوند نوشته شده و عهدى كه پيامبر صلى الله عليه و آله با من نموده مى فهميدى كه هرگز نمى توانى داخل خانه ام شوى !
آنگاه عمر را رها كرد و به داخل خانه بازگشت.
دفاع عَمَلى مولاى غدير 2 : حمله به خالد در هجوم به خانه(1)
عمر پس از هجومِ اول و فرار كمك خواست، و اين بار همراه گروهى به داخل
ص: 317
خانه هجوم آوردند تا اميرالمؤمنين عليه السلام را براى بيعت ببرند. در حالى كه اميرالمؤمنين عليه السلام در كنار حضرت زهرا عليهاالسلام بود، خالد وارد خانه شد و شمشيرش را از غلاف كشيد و حمله كرد تا تيزى شمشير را بر حضرت زهرا عليهاالسلام فرود آورد!!
اميرالمؤمنين عليه السلام با ديدن اين منظره به خالد حمله كرد، و او در جاى خود ميخكوب شد و نتوانست شمشير را فرود آورد. حضرت مى خواست خالد را به سزاى عملش برساند، ولى او حضرت را قسم داد و اميرالمؤمنين عليه السلام رهايش كرد.
دفاع عَمَلى مولاى غدير 3 : حمله به خالد هنگام بيعت اجبارى(1)
هنگام بيعت اجبارى در حالى كه طناب بر گردن اميرالمؤمنين عليه السلام بود، حضرت فرمود: «اگر بيعت نكنم چه مى كنيد»؟ عمر گفت: «به خدا قسم گردنت را مى زنيم»! حضرت فرمود:
به خدا قسم دروغ گفتى اى پسر صهاك ، تو قدرت بر اين كار ندارى ! تو پست تر و ضعيف تر از اين هستى .
در آن لحظه خالد از جا برخاست و شمشيرش را بر كشيد و گفت: «به خدا قسم اگر بيعت نكنى تو را مى كشم»! اميرالمؤمنين عليه السلام همچنان كه طناب بر گردنش بود به سمت او رفت و لباسش را گرفت و او را بلند كرد و به عقب پرتاب كرد به طورى كه با پشت بر زمين خورد و شمشير از دستش افتاد!
اينجا بود كه غاصبين فهميدند در سخت ترين شرايط هم اگر مولاى غدير اراده كند و بخواهد قدرت واقعى خود را نشان دهد، هيچكس تاب مقاومت در برابر او ندارد.
ص: 318
دفاع عَمَلى مولاى غدير 4 : حمله به عمر پس از عموميت بيعت سقيفه(1)
با گذشت ايامى از غائله غصب خلافت، افرادى رسما به اهل سقيفه اعتراض كردند. غاصبين براى مقابله با آنان برنامه اى را تدارك ديدند، كه طى آن دست جمعى با ابوبكر وارد مسجد شدند و او را بالاى منبر فرستادند و عمر با شمشير برهنه خطاب به مردم حاضر در مسجد گفت: «به خدا قسم، اگر كسى سخنانى همانند آنچه كه چندى قبل گفته شد بگويد شمشيرهاي مان را از خون او سيراب مى كنيم و او را تكه تكه كرده سرش را جدا مى كنيم»!!
در مقابله با قدرت نمايى عمر، يكى از اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام به نام خالد بن سعيد برخاست و چنين گفت:
اى پسر صهاك ، آيا با سلاح ها و افرادتان ما را تهديد مى كنيد ؟ به خدا قسم شمشيرهاى ما از شما تيزتر است ، و ما اگر چه كم هستيم اما از شما بيشتريم زيرا حجت خدا در بين ماست .
به خدا سوگند ، اگر نبود كه معتقدم اطاعت امامم بر من واجب است ، شمشير مى كشيدم و چنان در راه خدا با شما جهاد مى كردم كه عذرى باقى نماند .
سلمان پس از خالد بن سعيد به مقابله با قدرت نمايىِ عمر برخاست و با اشاره به تشبيهى كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره مهاجمين سقيفه فرموده بود، چنين گفت:
ص: 319
اللّه اكبر اللّه اكبر . خودم از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «در حالى كه برادر و پسر عمويم با عده اى از اصحابش در مسجد من نشسته اند ناگهان گروهى از سگ هاى جهنم آنان را لگدمال مى كنند و قصد قتل او و يارانش را دارند» . من شك ندارم شما همان سگ هاى جهنم هستيد !
عمر با عصبانيت به سلمان حمله كرد، اما اميرالمؤمنين عليه السلام بلافاصله برخاست و لباس عمر را گرفت و او را بر زمين كوبيد و فرمود: «اى پسر صهاك، اگر نبود مقدر الهى و عهدى كه با رسول خدا عليه السلام دارم به تو نشان مى دادم كداميك از ما در داشتن ياور ضعيف تر و در تعداد كمتريم». سپس رو به اصحابش كرد و فرمود:
خدا شما را رحمت كند . باز گرديد كه به خدا قسم ديگر داخل مسجد نخواهم شد مگر براى زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله يا قضاوت ؛ زيرا براى حجتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله منصوب كرده جايز نيست مردم را در حيرت رها كند .
دفاع عَمَلى مولاى غدير 5 : حمله به خالد در توطئه قتل اميرالمؤمنين عليه السلام(1)
در ماجراى تصميم ابوبكر و عمر بر كشتن اميرالمؤمنين عليه السلام و اجراى آن به دست خالد در نماز صبح، وقتى ابوبكر پشيمان شد و خالد را منع كرد، اميرالمؤمنين عليه السلام پس از نماز از خالد نقشه را پرسيد و او گفت: «دستور داده بود گردن تو را بزنم»! فرمود: چنين كارى را مى كردى؟ خالد گفت: آرى، اگر منع نكرده بود تو را مى كشتم. حضرت فرمود: اى بى مادر، دروغ مى گويى! آن كه چنين كارى مى كند بايد از تو شجاع تر باشد.
ص: 320
سپس حضرت از جا برخاست و فقط با دو انگشت سبابه و وسط گلوى خالد را گرفت، و او را از زمين بلند كرد در حالى كه خالد هيكل درشتى داشت. آنگاه چنان گلوى او را فشار داد كه فرياد وحشتناكى كشيد و نزديك بود چشمانش از حدقه بيرون آيد. سپس حضرت لباس خالد را گرفت و او را به ديوار كوبيد.
در اين حال با همان دو انگشت او را محكم بر زمين زد به گونه اى كه نشيمن گاهش ضرب ديد! سپس حضرت روى سينه خالد نشست و شمشير او را برداشت تا با سلاح خودش او را بكشد! خالد زير دستان پر قدرت اميرالمؤمنين عليه السلام پاهايش را بر زمين مى كوبيد و قدرت حرف زدن نداشت و صدايى همانند شتر از دهانش بيرون مى داد. او در آن حال كنترل خود را از دست داد و لباس خود را آلوده كرد و بول او در مسجد جارى شد!
هر كس براى نجات خالد جلو مى آمد اميرالمؤمنين عليه السلام با گوشه چشمش نگاه غضب آلودى به او مى نمود و او از ترس فرار مى كرد. كار به جايى رسيد كه تمام اهل مسجد جمع شدند تا خالد را از دست آن حضرت رها كنند ولى نتوانستند!
عمر گفت: «به خداى كعبه قسم او را مى كشد»! لذا سراغ عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله فرستادند. عباس آمد و او را به حق قبر پيامبر صلى الله عليه و آله قسم داد كه او را رها كند. اينجا بود كه حضرت بار ديگر به خالد مهلت داد و او را آزاد كرد.
دفاع عَمَلى مولاى غدير 6 : حمله به عمر در توطئه قتل اميرالمؤمنين عليه السلام(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام در ماجراى توطئه قتل، بعد از خالد سراغ رئيس غائله يعنى عمر
ص: 321
آمد و يقه او را گرفت و فرمود: «اى پسر صهاك، به خدا قسم اگر نبود عهدى از جانب پيامبر و دستورى از جانب خداوند، مى دانستى كه كداميك از ما كم ياورتر و نفراتمان كمتر است». سپس او را آزاد كرد.
دفاع عَمَلى مولاى غدير 7 : حمله به عمر پس از دفن فاطمه عليهاالسلام(1)
ابوبكر و عمر بى خبر از دفن شبانه حضرت زهرا عليهاالسلام، فردا صبح همراه مردم به قصد تشييع و نماز بر جنازه آن حضرت حركت كردند و بر در خانه حضرت جمع شدند. ناگهان مقداد خطاب به مردم گفت: «ديشب فاطمه را دفن كرديم»!! از سوى ديگر مردم با چهل صورت قبر تازه در بقيع رو به رو شدند.
عمر كه نقشه خود براى شركت در تشييع فاطمه عليهاالسلام را بر آب مى ديد، غائله اى بپا كرد و فرياد زد: «اكنون كنار قبرها مى روم و آنها را نبش مى كنم تا جنازه فاطمه را پيدا كنم و بر بدن او نماز بخوانم»! اما با برخورد شديد مولاى غدير رو به رو شد كه فرمود:
به خدا قسم اگر كوچكترين اقدامى در اين باره كنى -- در حالى كه مى دانى هرگز بر جنازه فاطمه عليهاالسلام دست نخواهى يافت مگر آنكه سرت كه چشمانت در آن است از تنت جدا شود -- آنگاه من جز با شمشير با تو رو به رو نخواهم شد قبل از آنكه بتوانى كارى انجام دهى .
با اينكه اميرالمؤمنين عليه السلام عمر را تهديد كرد اما او باز هم بى شرمانه فرياد مى زد:
ص: 322
«عده اى از زنان مسلمين بيايند تا اين قبرها را بشكافيم و جنازه فاطمه را پيدا كنيم تا بر بدن او نماز بگذاريم و قبر او را زيارت كنيم»!!
تا اين خبر به اميرالمؤمنين عليه السلام رسيد، قباى زرد رنگى را كه در جنگ هاى شديد مى پوشيد به تن كرد و به حال غضبناك كه چشمانش سرخ شده و رگ هايش بالا آمده با تكيه بر شمشير ذوالفقار آمد تا وارد بقيع شد و خود را كنار چهل صورت قبر رساند.
از سوى ديگر يك نفر جلوتر سراغ مردم رفت و خبر داد كه على بن ابى طالب مى آيد و به خدا قسم ياد مى كند كه اگر سنگى از اين قبرها حركت داده شود شمشير خواهد كشيد تا همه را بكشد!
عمر و اصحابش به خيال اينكه على عليه السلام از وصيت فاطمه عليهاالسلام مى گذرد، با حضرت مقابله كردند و عمر گفت: چه خبر است اى ابا الحسن! به خدا قسم قبر او را مى شكافيم و حتما بر او نماز مى خوانيم!
در حالى كه هيچ كس انتظار نداشت اميرالمؤمنين عليه السلام لباس عمر را گرفت و او را تكانى داد و بر زمين زد و فرمود:
اى عمر ، حق خود را رها كردم تا مردم از دين برنگردند ؛ و اما قبر فاطمه ، قسم به آن كه جان على به دست اوست ، اگر تو و اصحابت در اين باره كوچك ترين اقدامى كنيد زمين را از خون شما سيراب مى كنم . اكنون اگر مى خواهى اقدام كن .
من اگر شمشير بكشم آن را غلاف نمى كنم مگر با گرفتن جان تو ! تو همان كسى نيستى كه پيامبر صلى الله عليه و آله قصد كشتن تو را داشت و سراغ من فرستاد . من هم با شمشير آمدم و به سوى تو هجوم آوردم تا تو را بكشم ، ولى اين آيه نازل شد كه بر اينان عجله نكنيد كه جزاى عملشان را آماده مى كنيم .
ص: 323
ابوبكر كه وضعيت را خطرناك ديد، فورا جلو آمد و گفت: اى اباالحسن، به حق پيامبر و به حق آن كه بالاى عرش است، عمر را رها كن. بدان كه آنچه تو كراهت دارى انجام نخواهيم داد!!
اميرالمؤمنين عليه السلام عمر را رها كرد و مردم متفرق شدند و از آن روز فكر پيدا كردن قبر فاطمه عليهاالسلام را از ياد بردند.
دفاع عَمَلى مولاى غدير 8 : قتل نماينده ابوبكر در فدك(1)
«اَشجَع» نماينده ابوبكر در فدك و ساير باغ هاى غصب شده اهل بيت عليهم السلام بود. روزى او به يكى از باغ هاى اهل بيت عليهم السلام در اطراف مدينه رفت و اموال و صدقاتى كه قبلاً به اميرالمؤمنين عليه السلام پرداخت مى شد براى ابوبكر جمع آورى كرد، و در مقابل اهل آنجا قدرت نمايى نمود.
با شكايت اهل روستا به اميرالمؤمنين عليه السلام، آن حضرت با يارانش به آنجا آمد. حضرت كسى را فرستاد تا اشجع را آوردند. در اينجا اشجع برخورد نامناسبى با حضرت نمود، و فضل بن عباس برآشفت و شمشير كشيد و سر او را همراه دست راستش از تن جدا كرد! سى نفرى كه همراه اشجع بودند حمله آوردند ولى اميرالمؤمنين عليه السلام با يك نگاه همه را به عقب راند، به طورى كه همگى فرياد تسليم و اطاعت برآوردند. حضرت فرمود: «اُف بر شما، سرِ صاحبتان را نزد ابوبكر ببريد»!
آن ها سر بريده اشجع را از آن آبادى نزد ابوبكر آوردند؛ و او از اين برخورد بى سابقه اميرالمؤمنين عليه السلام با نماينده اش بسيار متعجب و عصبانى شد، تا آنجا كه تصميم گرفت لشكرى را به جنگ آن حضرت بفرستد!!
ص: 324
دفاع عَمَلى مولاى غدير 9 : حمله به خالد در ماجراى قتل نماينده ابوبكر(1)
وقتى سر بريده اشجع را نزد ابوبكر آوردند خالد را با پانصد سوار به جنگ اميرالمؤمنين عليه السلام فرستاد! با پيدا شدن لشكر خالد، آن حضرت به عنوان بى اعتنايى افسار اسب را بست و در كنارى خوابيد؛ تا آنكه از صداى شيهه اسبان از جا برخاست.
اميرالمؤمنين عليه السلام با ديدن خالد فرمود: براى چه آمده اى؟ خالد گفت: «خود بهتر مى دانى»! و حضرت را تهديد كرد! حضرت فرمود: «اى خالد، مرا به خود و پسر ابوقحافه مى ترسانى»؟ خالد گفت: من مأمورم اگر دست از كارهايت بر ندارى تو را اسير كرده نزد او ببرم!! حضرت فرمود:
مثل تويى مى خواهد مرا اسير كند ؟ اى پسر زنِ مرتد از اسلام ؟ . . . اگر بخواهم تو را بر در همين مسجد به قتل مى رسانم .
خالد بار ديگر سخنان خود را تكرار كرد. در اينجا اميرالمؤمنين عليه السلام ذوالفقار را از نيام بركشيد و آن را به سوى خالد گرفت. او با ديدن اين منظره وحشت زده گفت: تا اين حد قصد نداشتم! حضرت در همان حال نوك ذوالفقار را بر كمر خالد گذاشت و او را از اسب به زير انداخت. اين منظره اصحاب خالد را به وحشت انداخت و به التماس از حضرت خواستند از آنها در گذرد، و اين در حالى بود كه خالد از درد آن ضربت بى حركت و ساكت مانده بود، و حضرت به طعنه درباره دردى كه خالد مى كشيد او را مسخره مى كرد. سپس حضرت خطاب به خالد فرمود:
ص: 325
اى خالد ، عجب براى خائنين و بيعت شكنان مطيع هستى ؟ آيا روز غدير براى تو كافى نيست ؟ بدان كه اگر تو و دو رفيقت ابوبكر و عمر قصد سوئى نسبت به من داشته باشيد اول كسانى خواهيد بود كه به دست من كشته مى شويد .
سپس خطاب به حاضرين فرمود:
به خدا قسم خالد را جز آن خائن ظالم حيله گر يعنى پسر صهاك نفرستاده است ، چرا كه او دائما قبائل را بر ضد من تحريك مى كند و از من مى ترساند و گذشته ها را در ياد آنان زنده مى كند و به زودى هنگام جان دادن نتيجه كارش را خواهد ديد .
دفاع عَمَلى مولاى غدير 10 : حمله به خالد در ماجراى حلقه آهنين(1)
يكى از وقايعى كه به وضوح حمله و مقابله عَمَلى غدير بر ضدّ سقيفه را نشان داد، ماجراى طوق آهنين بر گردن خالد بود. اين اتفاق هنگامى رخ داد كه خالد بن وليد از طرف ابوبكر همراه لشكرى براى جنگ با مخالفين سقيفه به شهر طائف رفته بود و از آنجا به سمت شهر جَدّه مى آمد؛ كه در كنار چشمه اى به نام «رَوّيه» با اميرالمؤمنين عليه السلام و يارانش مصادف شد.
خالد با مشاهده اميرالمؤمنين عليه السلام خواست لشكرش را به رخ آن حضرت بكشد و فخر فروشى كند، و نشان دهد كه سقيفه بر غدير غلبه كرده و شوكت آن به اين حد رسيده در حالى كه امام غدير دست خالى است.
ص: 326
اميرالمؤمنين عليه السلام با ديدن خالد و لشكرش نگاهِ تندى به آنان كرد، و به عنوان بى اعتنايى به آنان سرِ مبارك را به زير انداخت. خالد از ترس به حضرت سلام داد و با لشكرش در سمت ديگرِ چشمه به استراحت پرداختند.
سابقه خالد با امام غدير به غائله هاى غصب خلافت باز مى گشت. خالد كسى بود كه تا مرحله قتل اميرالمؤمنين عليه السلام پيش رفته و ناكام مانده بود. اكنون صاحب غدير مى خواست ضرب شَستى به او نشان دهد و زهر چشمى از بگيرد و سقيفه را در برابر غدير خوار و ذليل كند، به خصوص آنكه خالد در فكر به رخ كشيدن سيطره سقيفه بود.
براى اين هدف ابتدا عمار نزد خالد آمد و او را به عنوان سرلشكرِ غاصبين خلافت به مسخره گرفت. بعد از او اميرالمؤمنين عليه السلام شخصا سراغ خالد آمد و با غضب او را مورد خطاب قرار داد و با طعنه به ماجراى توطئه قتلِ آن حضرت در نماز به دست خالد و به دستورِ ابوبكر فرمود: «اى اباسليمان، آيا در آن روز مرا مى كشتى»؟!
خالد با آنكه شكستِ آن روز را به ياد داشت كه مولاى غدير تا مرز كشتن او پيش رفت و سپس او را بخشيد، اما با تكبر و جسارت تمام گفت: «آرى به خدا قسم! اگر ابوبكر منع نمى كرد سرت را كه چشمانت در آن است از تنت جدا مى كردم»! حضرت لازم ديد تنبيهى دوباره درباره خالد صورت دهد تا بار ديگر دشمن غدير را بشكند. اين بود كه با غضب فرمود: «اى پسر زنِ زناكار، مانند تويى نسبت به من جسارت پيدا كرده و نام مرا بر زبان مى آورد»؟!
اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از اين جواب به خالد برخورد عَمَلى با او را آغاز كرد،
ص: 327
و تا نزديكى خالد رفت در حالى كه او سوار بر اسب و حضرت پياده بود. آن حضرت لباس خالد را گرفت و او را كشيد و از اسب به زير انداخت.
سپس قبل از هر گونه مهلتِ فرار، گردن او را گرفت و كشان كشان به سمت آسيابِ ويران شده اى كه آنجا بود بُرد، در حالى كه ميله قطور آهنين در وسط سنگِ آسياب باقى مانده بود. آن حضرت با دو دست گردنِ خالد را به سمت عمود آهنينِ آسياب فشار داد و خم كرد؛ و سپس با معجزه حيدرى آهن براى حضرت نرم شد و آن را بر گردن خالد پيچاند و مانند طوقى دو سوى آن را به يكديگر متصل كرد و حلقه آهنينى بر گردن خالد ماند كه هرگز قابل بيرون آوردن از گردن او نبود!!
اين منظره را لشكر خالد تماشا مى كردند و هيچ كدام جرئت جلو آمدن و ممانعت حضرت را نداشتند. با اين حال هنوز خالد در دستان مولاى غدير اسير بود و جرئت هيچ عكس العملى نداشت. اينجا بود كه خالد آن حضرت را به حق خدا و رسول قسم داد كه دست از او بردارد و حضرت او را با همان طوق آهنين رها كرد!
خالد حلقه بر گردن به لشكر خود باز گشت، در حالى كه به دست صاحب غدير منظره طعنه آميزى برايش ايجاد شده بود. كسى كه تا لحظاتى پيش رئيس آن لشكر بود، اكنون بر گردنش طوقى پيچيده شده بود كه از سنگينى آن نمى توانست سر خود را بالا بگيرد، و شكل قلاده مانندِ آن باعث خنده و تمسخر هر بيننده اى حتى لشكريان خودش بود! اين سزاى كسى بود كه در مسجد و در حال نماز قصد كشتن مولاى غدير را داشت، و هنوز قصد عذر خواهى و توبه نداشت، بلكه به غصب خلافت افتخار هم مى كرد و خود را سرلشكر سقيفه مى دانست.
لشكر خالد به فكر چاره براى رئيس خود افتادند، كه شايد بتوانند طوق آهنين را از گردن او باز كنند. بيش از صد نفر از پهلوانانِ لشكر جمع شدند تا قلاده را از گردن او
ص: 328
باز كنند اما نتوانستند. لذا خالد با همان حال همراه لشكر خود از جده تا مدينه يعنى پانصد كيلومتر را آمدند و با همان قلاده آهنين نزد ابوبكر رفتند! اين همان خاك مذلتى بود كه سقيفه به دست مولاى غدير دچار آن شده بود، و بدون آنكه چاره اى برايش پيدا كنند ادامه داشت.
در مدينه مردم با ديدن خالد و قلاده اش با تعجب به يكديگر نگاه كردند، در حالى كه خبر از ماجرا نداشتند! خالد با همان طوق آهنين ماجرا را براى ابوبكر گفت و در ضمن آن باطن كفرآميز خود را افشا كرد، و اين بالاتر از انتقام عملىِ غدير از سقيفه بود كه حقايق غاصبين از زبان خودشان بازگو مى شد.
خالد در حضور مردم با فرياد از ابوبكر خواست اولاً طوق را از گردنش باز كند و سپس انتقام او را از على بن ابى طالب عليه السلام بگيرد! جالب اين بود كه او ابوبكر را تهديد كرد كه اگر اين كار را نكند به دين قبلى خود يعنى كفر جاهليت باز مى گردد، چرا كه على عليه السلام ننگ و عارى را براى او پيش آورده كه باعث خنده مردم شده است!
ابوبكر بدون آنكه به مراحل گذشته ماجرا فكر كند كه آهن به آن ضخامت جز با معجزه نرم نشده، و تلاش هاى قبلى براى باز كردن آن به نتيجه نرسيده، باز هم در جستجوى چاره عادى براى باز كردنِ آن بود.
به همين جهت قبل از همه به ياد قوى ترين مرد آن زمان در مدينه افتاد، كه قيس بن سعد بن عباده بود و هيكلى دو برابر مردم عادى داشت. ابوبكر سراغ قيس فرستاد در حالى كه با قدرت فوق العاده قيس مطمئن بود كه قطعا خواهد توانست با پنجه هاى سنگينش طوق آهنين را از گردن خالد باز كند. وقتى قيس آمد و آن منظره عجيب و
ص: 329
خنده آور را ديد و از جزئيات ماجراى خالد با اميرالمؤمنين عليه السلام با خبر شد، خواست يك بار ديگر سقيفه را خجالت زده كند. اين بود كه با طعنه پرسيد:
پس چرا خالد خودش آن را از گردنش باز نمى كند ، در حالى كه ستاره لشكرتان و شمشير شما در مقابل دشمنان تان است ؟ ! اگر خالد نمى تواند چگونه من بتوانم آن را باز كنم !
با اينكه جا داشت غاصبين خلافت براى حفظ آبروى خود از تندروى پرهيز كنند، اما عمر طبق خصلت ذاتى خود كه هميشه از سخت ترين شكل به حل و فصل امور مى پرداخت، اين بار هم نتوانست خود را كنترل كند و از اين برخوردِ قيس عصبانى شد و گفت: «دست از مسخره و شوخى بردار و دستورى كه به تو داده مى شود عملى كن»! اكنون قيس فرصت خوبى براى گوشمالى بيشتر سقيفه پيدا كرد، و براى طعنه بيشتر به دشمنان غدير خطاب به عمر گفت: «مرا براى كارى اجبارى احضار كرده ايد يا اختيار با خودم است»؟ عمر گفت: «اگر با اختيار شد وگرنه تو را مجبور مى كنيم»؟ قيس كه ديد دشمن در حال التماس خود را بالا گرفته، براى آنكه بينى او را به خاك بمالد گفت: «خدا ذليل كند كسى را كه مثل تويى بتواند او را مجبور كند»!
واكنش به موقع و به جاى قيس تأثير خود را گذاشت، و عمر از برخورد خود با قيس خجالت زده شد و سر به زير انداخت. ابوبكر گفت: «فعلاً براى كارى كه آمده اى اقدام كن»! قيس باز هم در سخن ابوبكر احساس تكبر كرد و براى شكستن او گفت: «اگر بتوانم هم انجام نمى دهم! سراغ آهنگران مدينه برويد كه آنان راه حل اين مشكل را بهتر از من مى دانند»!!
در حالى كه قيس هنوز در مجلس نشسته بود، به دستور ابوبكر عده اى از آهنگران
ص: 330
مدينه را حاضر كردند تا طوق را از گردن خالد باز كنند. آنان گفتند: «اين قلاده آهنين امكان باز شدن ندارد مگر آنكه آن را با آتش داغ كنيم؛ و در نتيجه خودِ خالد قبل از طوق خواهد سوخت»!
ابوبكر با شنيدن اين پاسخ از آهنگران به قيس گفت: «تو به راحتى مى توانى اين طوق را باز كنى، ولى كارى را انجام نمى دهى كه امامت و محبوبت ابوالحسن (يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام) بر تو ايراد بگيرد! تو در واقع در حال ضديت و مقابله با ما هستى».
قيس از اين سخنان ابوبكر هم خُرسند و هم ناراحت شد! خوشحال شد كه دشمن ضديت او را به حساب تضاد غدير با سقيفه مى گذارد، ولى از برخورد بى ادبانه او عصبانى شد. لذا صفحاتى از اعتقاد خود را در پيشگاه پيروان سقيفه علنى كرد و با سخنانش حجت را بر بسيارى از مردم تمام كرد. او چنين گفت:
دستانم با تو بيعت كرده ولى قلبم با تو بيعت نكرده است . بعد از روز غدير حجت درباره على عليه السلام بر من تمام شده است ، و بيعت من با تو بعد از غدير مانند آن كسى است كه خداوند در قرآن مى فرمايد: «كَالَّتى نَقَضَت غَزلَها مِن بَعدِ قُوَّةٍ اَنكاثا»(1): «كسى كه رشته هاى خود را بعد از بافتن دوباره از هم باز مى كرد» . من به مخالفت با تو افتخار مى كنم اى بزغاله لنگ !
اما اينكه گفتى «على امام من است» ، من امامت او را انكار نمى كنم و از ولايت او رويگردان نيستم . چگونه پيمان خود را شكستم در حالى كه بر سر امامت و ولايت او با خدا عهدى بسته ام كه درباره آن از من سؤال خواهد كرد .
ص: 331
آنگاه قيس غاصب خلافت را تحقير كرد و او را دعوت به توبه نمود، و از غدير به عظمت ياد كرد و چنين گفت:
من اگر خدا را با شكستن بيعت تو ملاقات كنم برايم بهتر است از آنكه عهد خدا و رسول و پيمان جانشين و محبوب او را بشكنم . تو نيستى مگر امير قومت كه اگر بخواهند تو را رها مى كنند و اگر اراده كنند تو را از خلافت عزل مى نمايند .
از جنايت غصب خلافتى كه انجام داده اى به درگاه خدا توبه كن و خلافت را به كسى واگذار كه اختيارش بر تو از خودت بيشتر است . با در دست گرفتن اختيارات مردم در مقابل او و نشستن در جايگاه او و مقام او را براى خود انگاشتن جرم بزرگى را مرتكب شده اى .
اما اينكه مرا سرزنش كردى كه «مولايم على است» ، بدان كه او صاحب اختيار من است و به خدا قسم صاحب اختيار من و تو و همه مؤمنين است . آه آه ! كه چرا ثابت قدم بر غدير نبودم تا بتوانم تو را مانند سنگِ منجنيق پرتاب كنم !
سپس قيس برخاست و از روى بى اعتنايى و با عصبانيت لباسش را تكاند و از مجلس بيرون رفت؛ و ابوبكر از برخورد خود با قيس پشيمان شد.
آن روز چاره اى براى طوق خالد پيدا نكردند. در نتيجه خالد با همان طوق بر گردن چند روزى در مدينه رفت و آمد مى كرد، و باعث جلب توجه مردم و خنده آنان مى شد.
چند روز بعد براى ابوبكر خبر آوردند كه هم اكنون على بن ابى طالب عليه السلام از سفرش باز گشته است. او با تبختر و ادعاى خلافت فورا كسى را سراغ حضرت فرستاد تا نزد
ص: 332
او بيايد. اميرالمومنين عليه السلام اعتنايى به فرستاده ابوبكر نكرد و براى آنكه صولت غاصبين را بشكند فرمود:
چه بى ادب هستيد ! آيا ادب اين نيست كه وقتى كسى از سفر مى آيد قبل از آنكه نزد مردم ظاهر شود به خانه خود برود ؟ اگر كارى با من داريد در خانه ام (يعنى پس از رسيدن به خانه ام) مرا مطلع سازيد ، تا اگر ممكن بود برايتان انجام دهم !
وقتى پاسخ حضرت را براى ابوبكر گفتند، چاره اى جز تسليم و كوتاه آمدن نداشت. اين بود كه به اصحابش دستور داد دست جمعى همراه خود او و خالد براى حل مشكل به خانه اميرالمومنين عليه السلام بروند.
ساعاتى بعد ابوبكر و همراهان با خالد به خانه اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند، و همگى ابتدا به حضرت سلام دادند و حضرت پاسخ آنان را داد. تا چشم حضرت به خالد افتاد لازم دانست يك بار ديگر تكبر سقيفه را در هم شكند، و نشان دهد كه قلاده آهنى را با چه هدفى بر گردن خالد انداخته است. لذا فرمود: «صُبحَت به خير باشد اى اباسليمان. گردنبند زيبايى است قلاده ات»؟ گويا خالد هنوز سر در مقابل امام غدير خم نكرده بود كه گفت: «يا على، به خدا قسم اگر عمرى داشته باشم از دست من نجات نخواهى يافت»! اين يعنى سرلشكر سقيفه نياز به تأديب داشت؛ و لذا حضرت در پاسخ او فرمود:
اُف بر تو اى پسر زن پست ! قسم به آن كه دانه را شكافت و انسان را خلق كرد ، تو نزد من بسيار بى ارزش هستى . اگر اراده كنم گرفتن جانت در دست من مانند مگسى است كه در غذاى داغى بيفتد . خود را از دسترس من دور نگه دار و بگذار ما با حكمت خود روزگار سپرى كنيم ، وگرنه تو را ملحق مى كنم به آنان كه تو به كشته شدن سزاوارتر از آنان هستى .
ص: 333
مردم از ادامه گفتگو بين اميرالمؤمنين عليه السلام و خالد مانع شدند و از حضرت خواستند سخن با خالد را قطع كند.
با قطع كلام بين حضرت و خالد مجلس را ابوبكر در دست گرفت، اما باز هم با كبر و نخوت گفت: «ما براى ضديتى كه بين تو و خالد پيش آمده نزد تو نيامده ايم، بلكه براى مسئله ديگرى آمده ايم. اى اباالحسن تو دائما در مخالفت با من و جرئت نسبت به من ثابت قدم هستى! اكنون كه ما تو را به حال خود واگذار كرده ايم ما را رها كن و با ما مقابله مكن، كه مبادا از سوى ما برخوردى وحشتناك به تو برسد». اين سخنان ابوبكر نشان مى داد كه خليفه غاصب سقيفه نياز به ادب دارد؛ و هنوز نمى خواهد در مقابل عظمت غدير سر خم كند. به همين جهت حضرت در پاسخ به ابوبكر فرمود:
خداوند مرا از تو و جمع تو گريزان كرده ، و مرا در مقابل هر وحشتى با خود اُنس داده است . اما ماجراى خالدِ بدبخت ، بگذار داستانش را برايت بگويم:
در آن برخوردِ كنارِ چشمه در نزديكى شهر جَدّه ، وقتى خالد كثرت لشكرش را ديد خود را بالا گرفت و خواست در مقابل جمع مرا كوچك بشمارد ، تا در پيشگاه مردم براى خود جولانى داده باشد . وقتى چنين فكرى به سرش زد و چنان قصدى كرد در حالى كه مرا خوب مى شناخت ، او را پايين آوردم و از ادعايش به زير كشيدم !
ابوبكر گفت: اضافه بر اينكه ما را كه يارى نمى كنى، آيا چنين برخوردهايى را پيامبر صلى الله عليه و آله به تو دستور داده يا از پيش خود انجام مى دهى؟ فرمود:
ص: 334
آيا در مقابل من جاهلان اظهار علم مى كنند ؟ ! پيامبر صلى الله عليه و آله به شما دستور بيعت با مرا داد و اطاعت مرا بر شما واجب كرد ، و مرا بين شما مانند خانه خدا قرار داد كه مردم بايد سراغ آن بروند و او نبايد سراغ كسى برود . همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله مرا از به كار گرفتن قوّتم در مقابل شما منع كرد و فرمود: «مى ترسم با شمشير مخالفينت را نابود كنى ، و در نتيجه اصل دين از بين برود در حالى كه تازه جان گرفته است ، و در نتيجه مردم از توحيد باز گردند» .
(اى ابوبكر) اگر اين وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله نبود بين من و تو امر عظيمى به پا مى شد و شمشيرها از خون سيراب مى شدند . آنگاه كه صحيفه ات را بخوانى خواهى فهميد كه چه بار سنگينى در دشمنى با من به دوش كشيده اى . در مقابل تو محمد صلى الله عليه و آله خصم خوبى و خداوند حاكم خوبى است .
با اين برخورد بار ديگر ابوبكر شكست خورد اما باز متكبرانه گفت: «اى ابوالحسن، ما براى اين مطالب نيامده بوديم، بلكه آمده بوديم تا اين آهن را از گردن خالد باز كنى، كه از سنگينى آن درد به جانش انداخته اى و در اثر حمل آن جايش بر گلوى او مانده است. تو هم كه عطش انتقامت را نسبت به او شفا دادى»؟
اميرالمؤمنين عليه السلام خواست به خليفه سقيفه بفهماند كه در برابر او هيچ قدرتى ندارد و بايد سر تعظيم فرود آورد. اين بود كه فرمود:
اگر مى خواستم عطش انتقامم را شفا دهم شمشير بهتر شفا مى داد و زودتر او را نابود مى كرد . اگر هم او را كشته بودم به خدا قسم در مقابل يكى از كسانى كه (در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله) كشته بود نمى شد . شكى ندارم كه در قلب خالد به اندازه بال پشه اى از ايمان وجود ندارد .
اما آهنى كه بر گردن خالد است ، شايد من نتوانم آن را باز كنم ! جا دارد خالد خودش آن را باز كند و يا شما آن را از گردن او باز كنيد ! اگر ادعاى خلافت تان صحيح است شما به باز كردن طوق او سزاوارتريد !
ص: 335
در اينجا عمار و بُرَيده و چند تن از ياران اميرالمؤمنين عليه السلام برخاستند و گفتند: «اى ابوالحسن، به خدا قسم اين طوق را از گردن خالد باز نمى كند مگر آن كسى كه دَرِ خيبر را با يك دست بلند كرده، و آن را حمل نموده و بر مُچ دست خود نگه داشته تا پُلى باشد كه مردم از روى آن عبور كنند و سپس آن را به پشت سر خود پرتاب كرده است»!!
ابوبكر كه ابتدا با لسان تحكّم و بى ادبى سخن مى گفت، وقتى ديد شرايط سخت تر مى شود مجبور شد لحن خود را به طور ناگهانى تغيير دهد، و اين بار ملتمسانه گفت: «تو را به خدا و به حق برادرت رسول اللّه قسم مى دهم، كه به خالد رحم كنى و طوق را از گردن او باز كنى»!
اكنون سقيفه و خليفه اش شكست را در مقابل غدير پذيرفته بودند و بينى آنان به خاك ماليده شده و اهداف اميرالمؤمنين عليه السلام تحقق يافته بود. لذا وقتى ابوبكر اين گونه درخواست كرد آن حضرت پذيرفت و خالد را به سوى خود كشيد، تا قلاده آهنينى را از گردن خالد باز كند كه هيچ كس ديگرى قادر به باز كردن آن نبود.
به معجزه الهى بار ديگر آهن در دستان مولاى غدير نرم شد و آن حضرت با انگشتان مبارك تكه تكه از طوق مى كَند و آن را در دست خود مى فشرد، به گونه اى كه مانند شمع ذوب مى شد. سپس آنها را پشت سر هم بر سَرِ خالد مى كوبيد. خالد درد مى كشيد و ملتمسانه مى گفت: «آه! يا اميرالمؤمنين»! حضرت براى آنكه شكست او را به رخش بكشد فرمود: «اين جمله را از مجبورى مى گويى»!
حضرت همچنان كندن قطعه قطعه قلاده آهنين را ادامه داد، تا همه آن را از گردن خالد باز كرد. اقدام اميرالمؤمنين عليه السلام نتيجه خود را حتى در پيروان سقيفه نشان داد كه با
ص: 336
ديدن معجزه حضرت هر بار تعجب مى كردند و با تحسين و اعجاب بى اختيار تكبير مى گفتند! اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «خداوند با كرم و فضلش به زودى جمع شما را متفرق مى كند و حق مرا از شما مى گيرد».
اين گونه خالد آزاد شد و با ابوبكر و همراهان برخاسته از خانه امام غدير بيرون آمدند، در حالى كه پرچم غدير بالا رفته و سقيفه شكست خورده بود. همان طور كه در اين ماجرا ديديم 25 مقابله بين غدير و سقيفه پيش آمد، كه در بعضى از آنها امام غدير و يارانش به صورت لسانى و در برخى ديگر به صورت عملى در مقابل خليفه غاصب سقيفه و پيروانش ايستادند و بينى آنان را به خاك ماليدند.
تا اينجا مقابله هاى عَمَلى غدير با غائله هاى سقيفه و درگيرى هاى تن به تنِ غدير با غاصبين خلافت و ياران شان را آورديم. در قسمت بعدى به مقابله هاى گفتارى غديريان با اهل سقيفه خواهيم پرداخت.
ص: 337
پس از نشان دادن موارد مقابله هاى عملى غدير در برابر سقيفه، به مقابله هاى چهره به چهره غدير با سقيفه و اتمام حجت هاى لفظى صاحب غدير و يارانش براى ابطال عِلمى غاصبين مى پردازيم، كه در 2 جلوه خود را نشان داده است:
الف . مواردى كه غدير حجت خود را در اثبات خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام و امامت انتصابى از جانب پروردگار مطرح كرده، و طبعا با اثبات مدعاى خود هر ادعاى ديگرى را ابطال نموده است.
ب . مواردى كه ادعاهاى جعلى سقيفه و غاصبين خلافت را ابطال نموده و بى اساس بودن آنها را ثابت كرده است. نتيجه اين نوع مقابله گفتارى آن است كه وقتى ادعاى غاصب باطل شد كسى جز غدير در ميدان نمى ماند و اوست كه بايد خلافت را به دست بگيرد.
در اين قسمت فقط موارد مقابله گفتارى طى ماجرا سقيفه را مى آوريم، و موارد دفاع از غدير در زمان هاى بعد از استقرار سقيفه را نمى آوريم(1)، چرا كه موارد آن بسيار زياد و فراتر از محدوده كتاب حاضر است.
مجموع مقابله هاى گفتارى و رو در روى غدير با غاصبين خلافت 50 مورد است، كه 18 مورد آن مربوط به اميرالمؤمنين عليه السلام و 20 مورد آن مربوط به صديقه كبرى عليهاالسلام و 12 مورد آن مربوط به ياران باوفاى ايشان است.
ص: 338
اميرالمؤمنين عليه السلام از روز اول غائله سقيفه تا هنگام شهادتش در موارد بسيارى حق غدير و باطل سقيفه را بر ملا كرده و درباره آن اتمام حجت فرموده است. در اينجا فقط مواردى را مى آوريم كه در ايام غصب خلافت و با حضور غاصبين اول اتفاق افتاده كه 18 مورد است:
دفاع علوى از غدير 1 : پس از ملاقات خصوصى غاصبين(1)
پس از غائله عمومى سقيفه و بيعت همگانى بر ضد غدير، غاصبين تصميم به بيعت خاص از صاحب غدير گرفتند. آنان مايل بودند اين مرحله هم مانند استقبال عمومى از غصب خلافت با جنجال كمترى اتفاق بيفتد، اما مقاومت اميرالمؤمنين عليه السلام عمق غائله را به همه نشان داد.
ابتدا ابوبكر و عمر در ملاقات خصوصى با اميرالمؤمنين عليه السلام از آن حضرت خواستند تا با ابوبكر بيعت كند! آن حضرت بيعت با سقيفه را نپذيرفت، و براى آنكه از اين ملاقات به نفع خود سوء استفاده نكنند به مسجد آمد و تقاضاى ناجوانمردانه آنان را چنين افشا كرد:
ابوبكر و عمر نزد من آمدند و از من خواستند با كسى بيعت كنم كه او بايد با من بيعت كند ! . . . من صاحب روز غديرم و درباره من سوره اى از قرآن نازل شده است . ما اهل بيتى هستيم كه خدا به وسيله ما شما را هدايت كرده و از گمراهى نجات داده است .
ص: 339
دفاع علوى از غدير 2 : هنگام عرضه قرآن كامل(1)
غائله سقيفه در حقيقت مقابله با قرآن و عترت بود. وقتى ابوبكر قنفذ را براى بيعت سراغ اميرالمؤمنين عليه السلام فرستاد و ادعاى خلافت كرد و گفت: «برو به على بگو خليفه پيامبر تو را مى خواند»، آن حضرت قبل از ردّ دعوت ادعاى او را باطل كرد و فرمود: «پيامبر صلى الله عليه و آله غير از من كسى را براى خلافت اعلام ننمود». قنفذ در پيام دوم گفت:
كسى تو را مى خواند كه مردم بر خلافت وى متفق شده اند و با او بيعت كرده اند . اينان مهاجرين و انصار و قريش هستند كه با او بيعت مى كنند و تو نيز به عنوان يكى از مسلمين بايد همانند ايشان باشى ! !
اميرالمؤمنين عليه السلام در پاسخ اعلام كرد كه فعلاً مشغول جمع قرآن است و نمى تواند از خانه خارج شود. وقتى جمع قرآن پايان يافت آن را به مسجد آورد، و با ذكر حديث ثَقَلين خلافت خود را مستند به قرآن كرده با كتاب خدا حجت را بر مردم تمام كرد و فرمود:
اى مردم ، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «من در بين شما دو چيز باقى مى گذارم كه اگر به آن ها تمسك جوييد هرگز گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و اهل بيتم» ؛ اكنون اين كتاب خداست و من نيز از اهل بيت او هستم .
خداوند بر پيامبر صلى الله عليه و آله آيه اى نازل نكرده مگر اينكه آن را جمع كرده ام ، و آيه اى از آن نيست مگر اينكه براى آن حضرت خوانده ام و تأويلش را به من آموخته است .
ص: 340
من از روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفته به غسل آن حضرت و سپس به جمع آورى قرآن مشغول بودم ، تا آنكه همه آن را به صورت يك مجموعه در اين پارچه آماده نمودم .
براى آنكه فردا نگوييد: «ما از اين مطلب بى خبر بوديم» ! و روز قيامت نگوييد كه من شما را به يارى خويش دعوت نكردم و حق خود را براي تان يادآور نشدم ، و شما را به كتاب خدا از ابتدا تا انتهايش دعوت نكردم !
دفاع علوى از غدير 3 : در دعوت دوباره براى بيعت(1)
هنگامى كه ابوبكر براى بار دوم كسى را نزد اميرالمؤمنين عليه السلام فرستاد كه: «خليفه پيامبر را جواب بده»! حضرت با خليفه خواندن ابوبكر مقابله كرد و فرمود: «سبحان اللّه، چه زود بر پيامبر دروغ بستيد! او و آنان كه اطراف او هستند مى دانند كه خدا و رسولش غير مرا خليفه قرار نداده اند».
اما اين جلوه از غائله سقيفه از نظر غاصبين بايد انجام مى گرفت. لذا ابوبكر دوباره پيام فرستاد: «اميرالمؤمنين ابوبكر را جواب بده»! آن حضرت با ملقّب كردن ابوبكر به «اميرالمؤمنين» مقابله كرد و فرمود:
سبحان اللّه ، به خدا قسم زمانى طولانى نگذشته است كه فراموش شود . به خدا قسم او مى داند كه اين نام (اميرالمؤمنين) جز براى من صلاحيت ندارد . پيامبر صلى الله عليه و آله به او كه هفتمى در ميان هفت نفر بود امر كرد و به عنوان اميرالمؤمنين بر من سلام كردند . او و رفيقش عمر از ميان هفت نفر سؤال كردند و گفتند: آيا حقّى از جانب خدا و رسولش است ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله به آن دو فرمود: آرى حقى از جانب خدا و رسولش كه او اميرمؤمنان . . . است .
ص: 341
دفاع علوى از غدير 4 : هفت روز پس از غصب خلافت(1)
با گذشت هفت روز از غصب خلافت، اميرالمؤمنين عليه السلام به مسجد آمد و در مقابله با غائله سقيفه غوغايى بپا كرد. آن حضرت در حضور غاصبين و مردم با يادآورى غدير درباره حقانيت خود سخنرانى مفصلى كرد و فرمود:
خداوند تعالى به وسيله من بندگانش را آزمايش فرمود و مرا به وصايت پيامبر صلى الله عليه و آله اختصاص داد و به خلافت او در امتش برگزيد .
پيامبر صلى الله عليه و آله به حجة الوداع رفت و سپس به غدير خم آمد . در آنجا شبيه منبرى براى او ساخته شد و بر فراز آن رفت و بازوى مرا گرفت و بلند كرد و با صداى بلند فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ ، اَللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ» .
پس بر اين اساس ولايت من ولايت الهى است ، و عداوت با من برابر با دشمنىِ خداست . خداوند در آن روز اين آيه را نازل كرد: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خويش را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين برايتان راضى شدم» ؛(2) پس ولايت من كمال دين و رضايت پروردگار است .
دفاع علوى از غدير 5 : در ايام غصب خلافت در مسجد(3)
در ايام غصب خلافت يك روز صبح اميرالمؤمنين عليه السلام به مسجد آمد و درباره حقانيت و وصايت و خلافت خود سخنرانى كرد، و مردمى كه او را رها كرده سراغ غائله هاى غاصبين رفته بودند مورد مؤاخذه قرار داد و فرمود:
ص: 342
اى امتى كه بر او حيله كردند و حيله را پذيرفت و در راه ضلالت به حركت درآمد ، در حالى كه حق برايش واضح شده بود !
به خدا قسم اگر علم را از معدن آن مى گرفتيد اسلام براى شما نورافشانى مى كرد و از مال دنيا با فراوانى استفاده مى كرديد و فقيرى نمى ماند و به هيچ مسلمان و غير مسلمانى ظلم نمى شد .
ولى شما راه ظلمت را در پيش گرفتيد و در نتيجه همه دنيا بر شما تاريك گرديد و درهاى علم به روي تان بسته شد . به زودى محصول آنچه كاشتيد را درو خواهيد كرد و آثار وخيم آن را در خواهيد يافت .
قسم به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد شما خوب مى دانستيد كه صاحب اختيارتان كيست ! همان كسى كه درباره او امر شده بوديد و نجات شما با علم اوست و وصى پيامبرتان است .
به خدا قسم اگر به تعداد اصحاب طالوت و يا به تعداد اهل بدر ياور داشتم آن قدر شمشير بر سرتان فرود مى آوردم تا به سوى حق بازگرديد و در مقابل صدق و راستى سرِ تعظيم خم كنيد .
سپس اميرالمؤمنين عليه السلام از مسجد خارج شد و از جايى عبور كرد كه حدود سى گوسفند در آن بودند. حضرت با ديدن آنها ياد از غائله سقيفه كرد و فرمود: «به خدا قسم اگر به تعداد اين گوسفندان مردانى داشتم كه خيرخواه خدا و رسولش بودند، ابوبكر را از جايگاهش به زير مى كشيدم».
عصر همان روز سيصد و شصت نفر خدمت حضرت آمدند و بيعت كردند، كه تا پاى جان در خدمتش باشند و غائله سقيفه را پايان دهند. اميرالمؤمنين عليه السلام از آن ها خواست فردا در قرارگاهى به نام «سنگ هاى زيتون» با سرهاى تراشيده و شمشيرهاى آماده حاضر شوند.
ص: 343
اما فرداى آن روز فقط سلمان و ابوذر و مقداد و حذيفه و عمار آمدند كه به عهد خود پايبند بودند. اميرالمؤمنين عليه السلام با ديدن بى وفايى مردم دستانش را به سوى آسمان بالا برد و عرض كرد:
خدايا ، اين مردم مرا خوار كردند همان گونه كه بنى اسرائيل نسبت به هارون چنين كردند . اگر نبود عهدى كه پيامبر صلى الله عليه و آله با من نموده مخالفين را به درياى مرگ مى فرستادم و صاعقه هاى هلاكت را بر سر ايشان فرود مى آوردم .
دفاع علوى از غدير 6 : پس از بيعت بنى هاشم(1)
وقتى عدّه اى از بنى هاشم به اجبار بيعت كردند، اصحاب سقيفه به خيال خود يك مرحله ديگر از غائله سقيفه را پيش برده بودند. لذا به اين بهانه به اميرالمؤمنين عليه السلام گفتند: با ابوبكر بيعت كن! حضرت پاسخى قاطع و مفصل به آنان داد و طى آن هم بيعت سقيفه را باطل كرد و هم خلافت خود را تثبيت نمود. آن حضرت چنين فرمود:
من شايسته اين خلافت هستم و شما سزاوار بيعت با من هستيد . شما اين خلافت را از انصار گرفتيد ، و بر آنان به خاطر قرابت با پيامبر صلى الله عليه و آله احتجاج كرديد و آن را از ما اهل بيت غصب نموديد .
مگر شما گمان نداريد كه دليل شايستگى شما براى خلافت به خاطر نسبت تان با پيامبر صلى الله عليه و آله است و انصار به اين جهت حكومت را تسليم شما كردند ؟ اكنون من نيز همانند آنچه شما بر آنان احتجاج كرديد بر شما احتجاج مى كنم:
ص: 344
من به رسول خدا صلى الله عليه و آله در حيات و ممات او سزاوارترم . من وصى او و وزير او و وديعه گاه اسرار و علم او هستم . من صديق اكبر و فاروق اعظم هستم . من اولين كسى هستم كه به او ايمان آوردم و وى را تصديق كردم . من در جهاد با مشركين از همه شما بيشتر مقاومت كردم و تحمل سختى ها نمودم . من عارف ترين شما به كتاب و سنت و داناترين شما در دين هستم . من از شما داننده تر به عواقب امور هستم ، و در زبانم از همه برنده تر و از نظر بدنم از همه قوى تر هستم .
پس براى چه درباره اين خلافت با ما به منازعه برخاسته ايد ؟ اگر درباره خويش از خدا مى ترسيد با ما به انصاف رفتار كنيد و اين خلافت را براى ما بدانيد ؛ وگرنه خود را به ظلم و عداوت مى اندازيد .
غاصبين خلافت حرفى براى گفتن نداشتند، اما عمر دوباره بيعت بنى هاشم را مطرح كرد و گفت: «بعد از بيعت خاندانت آيا نبايد تو هم راه آنان را پيش بگيرى»؟ فرمود: «از آنها در اين باره بپرسيد»! قبل از هر سؤالى آن عدّه از بنى هاشم كه به اجبار
بيعت كرده بودند گفتند:
به خدا قسم ، بيعت ما هيچ حجتى بر على نيست . پناه مى بريم به خدا از اينكه بگوييم با او درباره هجرت و جهاد و نسبت با رسول خدا صلى الله عليه و آله مساوى هستيم .
عمر كه غائله سقيفه در فكرش مى جوشيد با جسارت خطاب به اميرالمؤمنين عليه السلام گفت: تو رها نخواهى شد مگر آنكه با اختيار و يا به اجبار بيعت كنى!! حضرت فرمود:
شتر خلافت را خوب بدوش كه نيمى از آن سهم تو خواهد بود . امروز كار را براى ابوبكر محكم كن كه به سوى تو باز خواهد گشت . به خدا قسم سخنت را قبول نخواهم كرد و بيعت نمى كنم .
ص: 345
دفاع علوى از غدير 7 : هنگام بيعت اجبارى(1)
هنگامى كه اميرالمؤمنين عليه السلام را براى بيعت اجبارى به مسجد آورده بودند غائله سقيفه به اوج خود رسيده بود. در آن حال حضرت رو به افراد حاضر در مسجد كرد و فرمود:
اى مهاجرين و انصار ، خدا را به ياد داشته باشيد و عهد پيامبرتان درباره خلافتم را فراموش نكنيد . حكومتى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله اساسش را آماده كرد از دودمانش خارج نسازيد و به خانه هاى خود وارد نكنيد و اهل آن را از حق شان دور ننماييد و مقام او را در بين مردم از بين نبريد .
اى مردم ، به خدا قسم خدا قضاوت خواهد كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله بهتر مى داند و شما نيز مى دانيد كه ما اهل بيت به اين خلافت از شما سزاوارتريم ، زيرا در ميان ماست كسى كه به مفاهيم قرآن و اصول و فروع دين احاطه كامل دارد ، و به سنت هاى پيامبر صلى الله عليه و آله آشناست و جامعه را به نيكى هدايت مى كند و مانع از فساد مى شود و غنايم را به ترازوى عدل تقسيم مى نمايد .
به خدا قسم ، اين خلافت در ماست و در شما نيست . پس از هواى نفس خويش پيروى نكنيد كه بيشتر از حقيقت دور مى شويد و گذشته نيك خود را با بدى هاى جديد به تباهى نكشيد .
دفاع علوى از غدير 8 : در پاسخ به بشير بن سعيد(2)
هنگام بيعت اجبارى بشير بن سعيد كه از نخستين هم پيمانان و بيعت كنندگان با اصحاب صحيفه بود، جلوه جديدى از غائله سقيفه را به نمايش گذاشت. او همراه يارانش با اظهار ندامت دروغين از بيعت سقيفه گفتند: «يا اباالحسن، اگر انصار اين سخنان را قبل از بيعت با ابوبكر از تو شنيده بودند، هيچ دو نفرى در خلافت تو اختلاف نمى كردند»! حضرت فرمود:
ص: 346
آيا انتظار داشتيد من بدن مطهر رسول خدا صلى الله عليه و آله را در كفن پيچيده رها كنم و او را به خاك نسپرده بيرون بيايم و درباره خلافت منازعه كنم ؟ به خدا قسم ، ترس آن نداشتم كه كسى خود را براى خلافت مطرح كند و با ما اهل بيت درباره آن نزاع كند و آنچه را شما حلال شمرديد حلال بشمارد .
گمان ندارم رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم حجت را بر كسى تمام نكرده باشد و حرفى براى گوينده اى باقى گذاشته باشد .
اكنون قسم مى دهم هر كس را كه از پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم آن سخن را شنيده برخيزد و شهادت دهد كه فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَ-هذا عَلىٌّ مَولاهُ . . .»: «هر كس من صاحب اختيار او هستم اين على صاحب اختيار اوست ، خدايا دوست بدار هركس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد و يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار كن هر كس او را خوار كند» .
از ميان جمعيت حاضر در مسجد كه اكثريت در غدير خم نيز حاضر بودند، فقط دوازده نفر در اين باره شهادت دادند و بقيه سكوت كردند!
دفاع علوى از غدير 9 : زير شمشير بيعت اجبارى(1)
غاصبين خلافت در اوج گستاخى، اميرالمؤمنين عليه السلام را در حالى كه طناب همچنان بر گردنش بود مقابل منبر آوردند و شمشيرها را بالاى سر حضرت گرفتند تا با ابوبكر بيعت كند. حضرت در برابر اين غائله فرمود:
چه زود بر اهل بيت پيامبرتان حمله كرديد ! اى ابوبكر ، به چه حقى و به چه ميراثى و به چه سابقه اى مردم را بر بيعت خود دعوت مى كنى ؟ ! مگر ديروز به امر پيامبر صلى الله عليه و آله با من بيعت نكردى ؟
ص: 347
منظور حضرت از «ديروز» بيعت غدير بود، و لذا در ادامه حضرت در حالى كه طناب همچنان بر گردنش بود، رو به مردم حاضر در مسجد كرد و براى اتمام حجت سخن از ماجراى غدير به ميان آورد و فرمود:
اى مسلمانان ، اى مهاجرين و انصار ، شما را به خدا قسم مى دهم كه آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله نشنيديد چه مطالبى در روز غدير خم و در جنگ تبوك درباره من فرمود ؟
همه با تصديق سخنان حضرت گفتند: «آرى، به خدا سوگند شنيديم». حضرت در همان حال يك به يك فضايل خود را برشمرد و همه به صحت آنها اقرار كردند.
دفاع علوى از غدير 10 : افشاگرى درباره صحيفه ملعونه(1)
در حالى كه غائله سازان سقيفه در شديدترين برخورد طناب بر گردن صاحب غدير انداخته او را به بيعت با ابوبكر اجبار مى كردند، ناگهان اميرالمؤمنين عليه السلام با تبسمى كه حاكى استهزاى اهل سقيفه بود، دست به افشاگرى زد و مستقيما مسئله صحيفه را در مقابل مردم مطرح كرده چنين فرمود:
اللّه اكبر ! چه دقيق وفا كرديد به صحيفه اى كه در كعبه بر سر آن عهد و پيمان بستيد كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله بميرد يا كشته شود امر خلافت را از ما اهل بيت بگيريد .
حضرت براى اينكه مردمِ تازه اطلاع يافته را بيشتر متوجه نقشه هاى آنان كند درباره صحيفه شاهد آورد و فرمود:
ص: 348
اى سلمان و اى ابوذر و اى مقداد و اى زبير ، شما را به خدا و به اسلام قسم مى دهم كه آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله نشنيديد كه در حضور شما فرمود: «فلانى و فلانى - و حضرت همين پنج نفر را نام برد - در بين خود عهدنامه اى نوشته اند و هم پيمان شده اند و قسم ياد كرده اند كه اگر محمد از دنيا رفت بر عليه اهل بيت او متحد شوند و خلافت را از آنان غصب كنند» ؟
هر چهار نفر سخن حضرت را تأييد كردند و علت سكوت اميرالمؤمنين عليه السلام در مقابل غائله هاى سقيفه را بيان كرده گفتند:
آرى ، ما از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيديم كه به تو فرمود: «يا على ، آنان همپيمان شده اند و در بين خود اين گونه نوشته اند كه اگر من كشته شدم يا مُردم بر عليه تو متحد شوند و اين خلافت را از تو بگيرند» .
شما پرسيدى: «پدر و مادرم فدايت يا رسول اللّه ، هرگاه چنين شد دستور مى دهى چه كارى انجام دهم» ؟ فرمود: «اگر يارانى بر عليه آنان يافتى با آنها جهاد كن ، و اگر نيافتى بيعت كن و خون خود را حفظ نما» .
آنگاه اميرالمؤمنين عليه السلام با اشاره به چهار شب اتمام حجت بر درِ خانه هاى مهاجر و انصار و عدم وفاى آنان فرمود:
به خدا قسم ، اگر آن چهل نفر كه با من بيعت كردند وفا مى نمودند در راه خدا با شما جهاد مى كردم . اما به خدا سوگند بدانيد كه احدى از نسل شما تا روز قيامت به خلافت دست پيدا نخواهد كرد .
ص: 349
دفاع علوى از غدير 11 : در ردّ اتحاد اكثريت بر عليه غدير(1)
بعد از بيعت اجبارى اميرالمؤمنين عليه السلام براى اينكه حضرت افشاگرى را ادامه ندهد و اين بيعت حضرت به نفع غائله سقيفه تمام شود، عمر گفت: يا اباالحسن، اكنون كه بيعت كردى خوددارى نما، چرا كه عموم مردم به رفيق من رضايت دادند و به تو رضايت ندادند، پس گناه من چيست؟ حضرت در اين فرصت اتمام حجت ديگرى به ميان آورد و در ابطال سوء استفاده عمر فرمود:
ولى خداوند عزوجل و رسولش جز به من راضى نشدند . پس تو و رفيقت را و آنان كه تابع شما شدند و شما را كمك كردند به نارضايتى خداوند و عذاب و خوارى بشارت باد .
واى بر تو اى پسر خطاب ! اگر بدانى چه جنايتى بر خود روا داشته اى . اگر بدانى از چه خارج شده و به چه داخل شده اى و چه ظلمى بر خود و رفيقت نموده اى !
دفاع علوى از غدير 12 : در خبر دادن سزاى غصب خلافت(2)
اميرالمؤمنين عليه السلام پس از بيعت اجبارى در حضور مردم پرده ديگرى از آينده غائله گران سقيفه برداشت و از قول پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نقل فرمود:
در جهنم صندوقى از آتش هست كه در آن دوازده نفرند: شش نفر از امت هاى اولين و شش نفر از امت هاى آخرين .
آن صندوق در چاهى در قعر جهنم در صندوق قفل شده ديگرى است . بر درِ آن چاه صخره اى است كه هرگاه خداوند بخواهد جهنم را شعله ور نمايد آن
ص: 350
صخره را از درِ آن چاه بر مى دارد و جهنم از شعله و حرارت آن چاه شعله ور مى شود . . .
اولين عبارتنداز: فرزند آدم كه برادرش (هابيل) را كشت ، و فرعونِ فرعون ها ، و نمرود كه با ابراهيم عليه السلام درباره خداوند به منازعه پرداخت و دو نفر از بنى اسرائيل كه كتابشان را تحريف كردند و سنّت شان را تغيير دادند ، يكى از آنان كسى بود كه يهوديان را يهودى نمود و ديگرى نصارى را نصرانى كرد ، و ابليس ششمى آنان است .
آخرين عبارتند از: دجال و اين پنج نفر اصحاب صحيفه و طاغوتى كه بر سر آن با هم عهد بسته اند و بر عداوت با تو هم پيمان شده اند ، و بعد از من بر عليه تو متحد مى شوند .
دفاع علوى از غدير 13 : در گفتگوى خصوصى با ابوبكر(1)
پس از غصب خلافت، اميرالمؤمنين عليه السلام دائما با ابوبكر و عمر با ترشرويى رو به رو مى شد، و هر چه آنان - از روى نيرنگ - خوشرويى نشان مى دادند حضرت تغييرى در رفتار خود نمى داد. ابوبكر براى اينكه به اين مشكل خاتمه دهد روزى غفلتا و بدون اطلاع نزد آن حضرت آمد تا در خلوت با هم گفتگو كنند. در آن مجلس مطالبى بين اميرالمؤمنين عليه السلام و ابوبكر رد و بدل شد و حضرت اتمام حجت هاى بسيارى در مقابل غائله سقيفه نمود و از جمله بيعت غدير را يادآور شد و فرمود:
تو را به خدا قسم مى دهم ، آيا من صاحب اختيار تو و هر مسلمانى طبق حديث پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير هستم يا تو ؟
ص: 351
ابوبكر گفت: البته كه تو هستى!! حضرت مطالب بسيار ديگرى نيز در مورد امامتِ خود فرمود و در همه آنها او را قسم داد و او همه را تصديق كرد. آنگاه ابوبكر اعتراف كرد كه لياقت خلافت ندارد و گفت: «پس با اين مقامات و درجات چه كسى مستحق قيام به امور امت محمد است»؟ حضرت هم بى لياقتى او را تأييد كرد و فرمود:
تو كه از آنچه اهل دين خدا به آن نياز دارند دست خالى هستى ، چه شده كه به دين خدا دست دراز كرده و مغرور شده اى ؟ !
دفاع علوى از غدير 14 : در ماجراى قتل نماينده ابوبكر(1)
پس از قتل اَشجَع نماينده ابوبكر در فدك و املاك اهل بيت عليهم السلام به دست اميرالمؤمنين عليه السلام و يارانش، و فرستادن خالد از سوى ابوبكر براى جنگ با حضرت و شكست او، آن حضرت هم خالد و هم ابوبكر را به محاكمه كشيد.
اميرالمؤمنين عليه السلام وقتى خالد را از اسب بر زمين انداخت و او نتوانست عكس العملى نشان دهد، رو به خالد كرد و تعجب خود را از شجاعت هاى توخالى آنان چنين ابراز فرمود:
من حق خود را بر اساس معرفتى كه به امور دارم ترك كرده ام ، آن وقت تو بيابان ها را طى كرده آمده اى تا مرا اسير كرده نزد پسر ابوقحافه ببرى ؟ ! اين در حالى است كه خوب مى دانى من قاتل عمرو بن عبدوُدّ و مرحب و كَنَنده باب خيبر هستم . از اين كم عقلى شما من (به جاى شما) خجالت مى كشم !
ص: 352
تو گمان مى كنى من نمى دانم هنگامى كه ابوبكر تو را سراغ من فرستاد به تو چه سفارشاتى كرد آنگاه كه تو به او درباره شجاعت هاى من گفتى ؟ ! . . . اگر نبود سفارشات پيامبر صلى الله عليه و آله بلايى از من به آن دو مى رسيد كه خودشان از تو بهتر مى دانند .
وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام با گروه خود و خالد با گروه خود به مدينه بازگشتند، خالد قضايا را براى ابوبكر و عمر بازگو كرد. ابوبكر از عباس درخواست كرد كه اميرالمؤمنين عليه السلام را فرا خوانَد تا درباره اشجع با حضرت صحبت كند. وقتى حضرت آمد ابوبكر گفت: اى ابوالحسن، براى مثل تو چنين كارى را مناسب نمى بينم!! حضرت فرمود: كدام عمل؟ ابوبكر گفت: مسلمانى را به غير حق كشته اى؟ حضرت فرمود:
پناه بر خدا كه مسلمانى را بكشم ، چرا كه وقتى كشتن او واجب باشد نام اسلام از او برداشته شده است . و اما كشتن «اشجع» ، بدان كه اگر اسلام تو هم مثل اسلام اوست به رستگارى بزرگ دست يافته اى ! و من او را به حجت پروردگارم كشته ام و تو حلال و حرام را بهتر از من نمى دانى !
اشجع ملحد منافقى بود كه در خانه اش بتى از سنگ داشت و هر روز دست بر سر و روى او مى كشيد و سپس نزد تو مى آمد ! عدالت خداوند اقتضا نمى كند كه مرا به خاطر كشتن بت پرستان و ملحدان مؤاخذه كند .
در نهايت مجلس اميرالمؤمنين عليه السلام پس از احتجاجاتى، با ياد غدير به عمويش عباس فرمود:
ص: 353
عموجان ! تو را قسم مى دهم كه ديگر سخنى نگويى . . . در مقابل اينان براى من جز صبر راهى نيست همان گونه كه پيامبر صلى الله عليه و آله به من امر كرده است . اينان را به حال خود واگذار ! آيا روز غدير قانع كننده نبود ؟ بگذار هر قدر مى خواهند ما را تضعيف كنند ، كه خداوند مولاى ماست و او بهترين حكم كنندگان است .
دفاع علوى از غدير 15 : در نقشه قتل اميرالمؤمنين عليه السلام(1)
برخوردهاى شديد اميرالمؤمنين عليه السلام اغتشاش عجيبى در افكار ابوبكر و عمر و مشاورين شان پيش آورده بود، به طورى كه آنان را وادار به تصميم گيرى هاى شتاب زده اى نمود. با آنكه غاصبين به شدت از اميرالمؤمنين عليه السلام وحشت داشتند ولى بالاخره تصميم بر قتل آن حضرت گرفتند!
غائله گران سقيفه براى ذكر انگيزه هاى خود در غائله جديد - يعنى قتل اميرالمؤمنين عليه السلام - جلسه اى تشكيل دادند و در بين خود چنين گفتند:
ديديد على با ما چگونه برخورد كرد و چه مطالبى به ما گفت ؟ به خدا قسم اگر يك مجلس ديگر چنين تكرار شود كار خلافت ما را به فساد مى كشاند . گويا تا او زنده است چيزى بر ما گوارا نخواهد بود .
ما در امان نيستيم كه پنهانى مردم را دعوت كند و عدّه اى دعوت او را بپذيرند و به جنگ ما برخيزد ، چرا كه او شجاع ترين عرب است .
شما خوب مى دانيد كه ما نسبت به او مرتكب چه جرائمى شده ايم و در حكومت پسر عمويش بر او غالب شديم در حالى كه حقى در آن نداشتيم و فدك را از همسر او گرفتيم .
ص: 354
عمر گفت: «نظر درست آن است كه دستور قتل او را صادر كنيم» و براى اجراى اين نقشه خالد بن وليد را پيشنهاد كرد، تا در تاريكى نماز صبح با شمشير كنار اميرالمؤمنين عليه السلام بايستد و با سلام نماز گردن آن حضرت را بزند!!
خالد قبول كرد و در روز معين هنگام نماز صبح در حالى كه شمشيرش را زير عبا پنهان كرده بود، منتظر پايان نماز ماند. اما ابوبكر از فتنه هاى بعد آن ترسيد و در آخرين مراحل نماز با صداى بلند خالد را از اجراى نقشه منع كرد!
اكنون يك بار ديگر غدير در شديدترين حالات در مقابل سقيفه قرار گرفته بود! اميرالمؤمنين عليه السلام ماجرا را از خالد پرسيد و او گفت: دستور داده بود گردن تو را بزنم! فرمود: چنين كارى را مى كردى؟ خالد گفت: آرى، اگر منع نكرده بود تو را مى كشتم. حضرت فرمود: اى بى مادر، دروغ مى گويى! آن كه چنين كارى مى كند بايد از تو شجاع تر باشد.
سپس حضرت از جا برخاست و فقط با دو انگشت سبابه و وسط گلوى خالد را گرفت و چنان فشار داد كه فرياد وحشتناكى كشيد و نزديك بود چشمانش بيرون آيد. اينجا بود كه مردم به وحشت افتادند به طورى كه هر كس در فكر خود بود! خالد هم در دستان پر قدرت اميرالمؤمنين عليه السلام دست و پا مى زد و قدرت حرف زدن نداشت. سپس حضرت لباس خالد را گرفت و او را به ديوار كوبيد و خطاب به عمر فرمود:
اى پسر صهاك ؛ به خدا قسم اگر عهد و پيمانى از جانب پيامبر نبود و اگر نوشته ثبت شده اى از جانب پروردگار نبود ، مى دانستى كه كداميك از ما لشكر ضعيفتر و تعداد كمترى داريم .
ص: 355
سپس حضرت خالد را گرفت و بر زمين زد و بر روى سينه اش نشست و شمشيرش را برداشت تا او را بكشد. تمام اهل مسجد جمع شدند تا خالد را از دست آن حضرت رهايى دهند ولى نتوانستند! عمر گفت: «به خداى كعبه قسم او را مى كشد»! لذا سراغ عباس فرستادند. عباس آمد و او را به حق قبر پيامبر صلى الله عليه و آله قسم داد كه او را رها كند، و حضرت او آزاد كرد.
اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از خالد سراغ رئيس غائله يعنى عمر آمد و يقه او را گرفت و فرمود:
اى پسر صهاك ، به خدا قسم اگر نبود عهدى از جانب پيامبر و دستورى از جانب خداوند مى دانستى كه كداميك از ما كم ياورتر و نفراتمان كمتر است .
در اينجا سلمان و ابوذر و مقداد و بنى هاشم آمدند و شمشيرها را كشيدند و خطاب به مردم گفتند: «به خدا قسم، دست بر نمى داريد تا آنكه سخن بگويد و اقدام كند». مردم نيز مضطرب شدند و فتنه اى بپا شد، و غائله از آنچه غاصبين خلافت تصور مى كردند فراتر رفت! از سوى ديگر زنان بنى هاشم بيرون آمدند و فرياد برآوردند و گفتند:
اى دشمنان خدا ، چه زود دشمنى خود را با پيامبر و اهل بيتش آشكار كرديد ! بارها همين نيت را نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله داشتيد ولى نتوانستيد . ديروز نسبت به دخترش تصميم قتل گرفتيد و امروز مى خواهيد برادر و پسرعمو و جانشين و پدر فرزندانش را بكشيد . به خداى كعبه قسم ، دروغ مى گوييد . هرگز به قتل او دست نخواهيد يافت .
ص: 356
بعد از اين جريانات مردم سقيفه را بهتر شناختند، و فهميدند كه در غائله سقيفه چه حيله عظيمى را به جان خريده اند، و بايد آماده بلاهاى بزرگ ترى در جان و مال و ناموس شان از سوى غاصبين خلافت باشند.
دفاع علوى از غدير 16 : در نامه به غاصبين(1)
در حالى كه اهل سقيفه مشغول قدرت نمايى بودند و ابوبكر سخنان ناروايى نسبت به مقام شامخ ولايت بر زبان رانده بود، اميرالمؤمنين عليه السلام نامه اى با مضامين تُند درباره غصب خلافت خطاب به غاصبين نوشت و براى ابوبكر فرستاد. متن نامه حضرت كه ابعاد مختلف غصب خلافت و مشاركت مردم در غائله سقيفه را مورد توبيخ قرار مى داد چنين بود:
آن حضرت در اولين فرازِ نامه، زير پا گذاشتن حرمت اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله در غائله سقيفه را مطرح كرده نوشته بود:
امواج متلاطم فتنه ها را با كشتى هاى نجات پيمودند ، ولى تاج افتخار صاحبان عظمت را با اجتماع اهل مكر و غدر پايين آوردند ، و از نور مركز انوار استفاده بردند ولى ميراث پاكان ابرار را براى خود قسمت كردند و با غصب بخشوده پيامبر صلى الله عليه و آله (يعنى فدك) سنگينىِ وزر و وبال آن را بر خود خريدند .
اميرالمؤمنين عليه السلام در فراز بعدىِ نامه بزرگى غائله سقيفه را در آن حد دانسته بود كه عاملين و ياوران آن ها مستحق قتل و نابودى اند. حضرت در اين باره نوشته بود:
ص: 357
شما را مى بينم كه با كوردلى در حركتيد همان طور كه شتر (با چشم بسته) دور آسياب مى گردد . به خدا قسم ، اگر به من اجازه داده شود درباره آنچه بدان علم نداريد ، سرهاى شما را با شمشيرهاى برنده آهنين مانند دانه چيده شده از تنتان دور مى كنم و جمجمه هاى شجاعانتان را به گونه اى از جا مى كنم كه گوشه چشمانتان را (از شدت گريه) مجروح كنم و شما را به وحشت اندازم .
تا آنجا كه مرا مى شناسيد هلاك كننده لشگرها و نابود كننده جنگجويان و از بين برنده بزرگان تان و خاموش كننده غائله هاي تان و قاتل شجاعان تان بوده ام ، در زمان هايى كه شما در خانه هاي تان نشسته بوديد .
من همان رفيق ديروز شما هستم . قسم به جان پدرم ، نخواستيد خلافت و نبوت در ما باشد چرا كه كينه هاى بدر و خون هاى اُحد را به ياد آورديد !
در ادامه نامه، حضرت به غائله گران سقيفه هشدار داده بود كه گمانِ ضعف درباره او نكنند؛ كه اگر اراده كند و خدا و رسول صلى الله عليه و آله به او اجازه دهند هيچ قدرتى نمى تواند در مقابل دست يد اللهىِ حيدر مقاومت كند. حضرت در اين باره نوشته بود:
اگر بگويم كه خداوند درباره شما چه مقدر كرده استخوان سينه هاي تان همچون دندانه هاى چرخ آسياب به تن تان فرو مى ورد . اگر سخن بگويم مى گوييد: «حسد مى ورزد» ، و اگر ساكت بمانم مى گوييد: «فرزند ابوطالب از مرگ مى هراسد» . هيهات ، هيهات كه چنين باشم . اكنون به من چنين گفته مى شود ، در حالى كه من مرگ ميراننده هستم .
منم كه در شب آرام كه مردم در خواب بودند در درياى مرگ شناور بودم . منم حامل شمشير سنگين و دو نيزه بلند ، و شكننده پرچم ها در جوش و خروش جنگ ها . منم آن كه زنگار ناراحتى ها را از روى بهترين خلايق (يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله) مى زدود . مادر به عزايتان بنشيند ! بدانيد كه پسر ابوطالب نسبت به مرگ از فرزند به سينه مادرش مأنوس تر است .
ص: 358
فراز بعدى نامه قلوب پر كينه و افكار خالى از ايمان مردم را نشانه رفته بود، كه اگر عمق غائله سقيفه افشاگرى شود هيچ كس را ياراى ماندن نخواهد بود. حضرت چنين نوشته بود:
اگر آنچه خداوند در كتابش درباره شما نازل كرده ظاهر كنم همچون طنابى كه در چاهى عميق لرزان باشد مضطرب مى شويد و از خانه هاي تان پا به فرار مى گذاريد و سرگردان مى شويد ! ولى من آنچه در سينه دارم تحمل مى كنم تا خداوند را با دستى بريده از لذات شما و خالى از ساخته و پرداخته هاى شما ملاقات كنم .
مَثَل دنياى شما نزد من همچون ابرى است كه بالا و بالاتر مى رود و غليظ مى شود و استقرار مى يابد ، ولى دوباره از هم مى پاشد و آسمان صاف پيدا مى شود .
آرام باشيد ، به زودى گرد و غبار مى نشيند و ثمره كار خود را تلخ مى يابيد و يا ثمره كاشته دست خود را ميوه اى كشنده و سمّى قاتل خواهيد يافت .
خداوند براى قضاوت ما و پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان خصم شما و قيامت براى محل مخاصمه كافى است . خداوند هم در قيامت غير شما را از رحمتش دور نمى كند و جز شما را هلاك نمى نمايد . وَال-سَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ ال-هُدى .
وقتى ابوبكر نامه را خواند از كيفيت خطاب حضرت در تعجب فروماند، و در برخورد خود تجديد نظر كرد. در واقع با ياد غائله هاى خود در مقابل غدير وحشت و رعب شديدى او را گرفته بود كه مى گفت: عجيب است! چه جرئتى نسبت به من دارد كه ديگرى ندارد؟!
ص: 359
دفاع علوى از غدير 17 : در مقابل ابوبكر در مسجد قُبا(1)
در جلوه اى ديگر از غائله هاى سقيفه، ابوبكر به عنوان نيرنگى در توجيه غصب خلافت خواست معناى غدير را تحريف كند. او به اميرالمؤمنين عليه السلام گفت: «پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير تو را صاحب اختيار ما قرار داد، ولى خليفه قرار نداد»! حضرت فرمود: «اگر پيامبر صلى الله عليه و آله را نشانت دهم و او به تو بگويد كه من به اين مقامى كه غصب كرده اى سزاوارترم، مى پذيرى»؟
ابوبكر پذيرفت و پس از نماز مغرب با اميرالمؤمنين عليه السلام به مسجد قبا آمدند و پيامبر صلى الله عليه و آله را ديدند كه در سمت قبله نشسته است. حضرت خطاب به ابوبكر فرمود:
اى ابوبكر ، بر ضد ولايت على اقدام كرده اى و در جاى او نشسته اى كه جاى نبوت است و جز او كسى مستحق آن نيست ، زيرا او وصى و خليفه من است . . . !
دفاع علوى از غدير 18 : در برابر تقاضاى ابوبكر و عمر(2)
ابوبكر و عمر از هر فرصتى براى تثبيت موقعيت غصبى خود استفاده مى كردند، و حتى در فكر اين بودند كه گاهى غافلگيرانه از اميرالمؤمنين عليه السلام اظهار رضايتى بگيرند تا از آن به عنوان تبليغ به نفع خود استفاده كنند.
روزى ابوبكر با اميرالمؤمنين عليه السلام در كوچه بنى نجار برخورد كرد و فرصت را براى غائله اى ديگر غنيمت شمرده گفت: «يا على، به خدا قسم اگر كسى كه به او اطمينان داشته باشم شهادت دهد كه تو به خلافت از من سزاوارترى، آن را به تو مى سپارم»!! حضرت محكم كارى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله در اعلان ولايت را برايش يادآور شد و فرمود:
ص: 360
اى ابوبكر ، آيا احدى را مطمئن تر از پيامبر صلى الله عليه و آله سراغ دارى ؟ آن حضرت در چهار مورد براى من از تو و عمر و عثمان و عدّه اى از همراهيانت بيعت گرفت كه يكى از آن ها روز غدير در بازگشت از حجة الوداع بود . آن روز همه شما گفتيد: «شنيديم و اطاعت خدا و رسول را پذيرفتيم» .
پيامبر صلى الله عليه و آله از شما پرسيد: «خدا و رسولش بر شما شاهد باشند» ؟ همگى گفتيد: «آرى ، شاهد باشند» . حضرت فرمود: «پس بر يكديگر شاهد باشيد و حاضرين شما به غايبين برسانند و آنان كه شنيدند به كسانى كه نشنيده اند برسانند» ؛ و شما گفتيد: «قبول كرديم يا رسول اللّه» !
سپس همگى برخاستيد و به پيامبر صلى الله عليه و آله و به من به خاطر اين كرامت خداوند تبريك گفتيد . عمر جلو آمد و بر كتف من زد و در حضور شما گفت: «خوشا به حال تو اى پسر ابوطالب ، كه صاحب اختيار من و مؤمنين شدى» !
تا اينجا اتمام حجت هاى گفتارى صاحب غدير اميرالمؤمنين عليه السلام را در مقابل سقيفه آورديم؛ و در ادامه به دفاعيات حضرت سيدة النساء عليهاالسلام از غدير در برابر سقيفه مى پردازيم.
ص: 361
حضرت سيدة النساء عليهاالسلام در عمر سه ماهه خود بعد از غدير بارها در مقابل غائله سقيفه ايستاد و از غدير دفاع كرد. اين افشاگرى ها و روشنگرى هاى حضرت زهرا عليهاالسلام 20 مورد به شرح زير است:
دفاع فاطمى از غدير 1 : كنار قبور شهداى اُحد(1)
حضرت زهرا عليهاالسلام بعد از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله كنار قبور شهداى اُحد و به خصوص حضرت حمزه عليه السلام مى آمد و در آنجا گريه مى كرد. در آن روزها محمود بن لُبَيد فرصت را غنيمت شمرد و سؤال عجيبى از حضرت پرسيد، كه پيدا بود القاء آن از سوى غائله گران سقيفه است.
او پرسيد: «آيا پيامبر قبل از وفاتش درباره امامت على كلام صريحى فرموده است»؟! حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: «واعجبا، آيا روز غدير خم را فراموش كرده ايد»؟!! يعنى به فاصله دو ماه واقعا غدير را فراموش كرده ايد؟ آيا صريح تر و مفصل تر از غدير هم درباره امامت على عليه السلام داريم؟ آيا مى خواهيد براى سقيفه و اتباعش عذر بتراشيد؟
دفاع فاطمى از غدير 2 : هنگام آتش زدن دَرِ خانه(2)
هنگامى كه اهل سقيفه بر در خانه اميرالمؤمنين عليه السلام حمله كرده و غائله آنان اوج
ص: 362
گرفته بود، و با آتش زدن دَرِ خانه مى خواستند آن حضرت را براى بيعت اجبارى ببرند، حضرت زهرا عليهاالسلام پشت در آمد و از همانجا غدير را در مقابل حمله سقيفه يادآور شد و فرمود:
هيچ قومى بد حضورتر از شما به ياد ندارم . . . گويا شما نمى دانيد پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم چه فرمود ؟ ! به خدا قسم در آن روز براى على بن ابى طالب پيمان ولايت را بست تا بدان وسيله اميد شما را از آن قطع كند ، ولى شما اسبابِ بين خود و پيامبرتان را قطع كرديد . خدا بين ما و شما در دنيا و آخرت حكم خواهد كرد .
دفاع فاطمى از غدير 3 : خطبه مباركه(1)
هنگامى كه در غائله فدك ابوبكر تصميم نهايى خود را در مورد غصب آن گرفت و نماينده حضرت زهرا عليهاالسلام را از آنجا اخراج نمود و اين اخبار به آن حضرت رسيد، حضرت سيدة النساء عليهاالسلام اقدامى اساسى و بهت انگيز انجام داد كه نه در باور غاصبين و نه مردم طرفدار سقيفه مى گنجيد. مقابله اى كه در طول عمر حضرت چنين برخوردى ديده نشده بود، و كسى انتظار آن را نداشت بلكه احتمال آن را هم نمى داد.
صديقه كبرى عليهاالسلام سر مبارك را پوشانيد و پوشش كامل بر تن نمود، و با عدّه اى از زنان خدمتگزار و بانوان خويشاوندانش براى اعتراض به ابوبكر به سمت مسجد به راه افتادند.
ابوبكر با عدّه زيادى از مردم در مسجد نشسته بودند كه حضرت با همراهان وارد شدند، و با آمدن حضرت پرده اى بين زنان و مردان آويخته شد. حضرت زهرا عليهاالسلام با زنان همراه نشستند، و آنگاه حضرت چنان از سوز دل ناله اى زد كه مردم را به گريه و
ص: 363
ضجه واداشت و مجلس را منقلب كرد و هنوز سخن نگفته بناى سقيفه را به لرزه در آورد.
سپس لحظه اى درنگ نمود تا صداى ناله هاى مردم خاموش شد و از جوش و خروش افتاد. با آرامش مجلس حضرت صحبت خود را با حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر صلى الله عليه و آله آغاز نمود. اما مردم با شنيدن كلام آن حضرت بار ديگر شروع به گريه كردند، و حضرت براى بار دوم سكوت كرد تا هنگامى كه مردم آرام گرفتند صحبت خود را از سر گرفت و خطبه مفصلى را ايراد فرمود، و طى آن مسئله غصب خلافت را مورد حمله قرار داد و حقايق غدير را روشن ساخت.
دفاع فاطمى از غدير 4 : در متن خطبه مباركه (1 ) (1)
حضرت زهرا عليهاالسلام در بخش چهارم خطبه، صاحب غدير را با كنايه به عنوان «مستحق زعامت» و «تعهد شما به اطاعت او» معرفى كرد، و در مقابله با غائله غاصبين براى غصب خلافت چنين فرمود:
شما بندگان خدا پرچم امر و نهى الهى ، و در بردارنده دين و وحى او و پاسداران خدا بر خود هستيد ، و رساننده احكام الهى به ديگر امت هايى هستيد كه در اطراف شمايند .
در بين شما شخصى است كه استحقاق زعامت دارد ، و او كسى است كه قبلاً در مورد اطاعت او متعهد شده ايد .
دفاع فاطمى از غدير 5 : در متن خطبه مباركه ( 2 ) (2)
صديقه كبرى عليهاالسلام در بخش ششم خطبه با طعنه به غائله سقيفه، اهل بيت عليهم السلام را نمايندگان واقعى خدا و وسيله به درگاه او را معرفى كرد و فرمود:
ص: 364
ما يادگارانى هستيم كه خداوند ما را نمايندگان خود بر شما قرار داده ، و به همراه ما كتاب ناطق الهى و قرآن صادق و نور تابناك و شعاع درخشنده اى است كه دليل هاى آن روشن و اسرار آياتش ظاهر است . . .
ما آن وسيله الهى در خلقش هستيم ، و ما آل رسول خداييم ، و ما مقربان درگاه خدا و جايگاه قدس او و حجت غيبى الهى و وارث انبياى اوييم .
دفاع فاطمى از غدير 6 : در متن خطبه مباركه ( 3 ) (1)
حضرت سيدة النساء عليهاالسلام در بخش نهم خطبه، سوابق اميرالمؤمنين عليه السلام در جنگ هاى پيامبر صلى الله عليه و آله را در مقابل فرار اهل سقيفه در آن روزها قرار داد، تا بدانند اگر امروز در غائله سقيفه قدرتى نشان مى دهند به خاطر يارانى است كه جمع كرده اند وگرنه خودشان همان ترسوهاى سابق اند. در اين باره فرمود:
هر زمان كه قدرت پيروان ضلالت ظاهر مى شد يا دشمنان مشرك دهان خود را براى از بين بردن شما باز مى كردند برادرش على را براى نابودى آنان به عمق دهانشان مى افكند . او هم تا گوش هاى آنان را پايمال نمى كرد و آتش آنان را با شمشيرش خاموش نمى نمود باز نمى گشت .
او (على عليه السلام) كسى بود كه در راه خدا سختى و مشكلات را تحمل مى كرد و استقامت از خود نشان مى داد ، و نزديك ترين اشخاص به پيامبر و آقاى اولياى خدا بود . در راه خدا كمر همت بسته بود و دلسوزانه و با جديت و تلاشِ پيگير عمل مى كرد ، و در راه خدا سرزنش ملامت كنندگان تأثيرى در او نداشت .
و اين در حالى بود كه شما در زندگى راحت و در كمال آرامش و امنيت و نشاط بوديد ، و در رفاه زندگى خوش مى گذرانديد . غذاى لذيذ مى خورديد و آب زلال مى نوشيديد و انتظار رسيدن بلاها را بر ما داشتيد و منتظر شنيدن
ص: 365
اخبار آن بوديد ! چون جنگى شدت مى گرفت خود را كنار مى كشيديد ، و هنگام كارزار و جنگ فرار مى كرديد .
دفاع فاطمى از غدير 7 : در متن خطبه مباركه ( 4 ) (1)
حضرت زهرا عليهاالسلام در بخش دهم خطبه، از يك سو غاصبين خلافت را گمراهان و ذليلان و اهل باطل معرفى كرد، و از سوى ديگر غائله سقيفه را پيروى از شيطان اعلام نمود و فرمود:
خشم فرو خورده گمراهان به تكلم درآمد و گمنام ذليلان ظاهر شد ، و شخص مورد قبول اهل باطل صدا درآورد و در عرصه شما قدرت نمايى كرد .
شيطان از كمين گاه خود سر برآورد و شما را به سوى خود خواند و شما را دعوت نمود ؛ و ديد كه دعوت او را اجابت مى نماييد و آماده فريب خوردن از او هستيد . چون شما را به قيام بر عليه حق خواند اقدام و سرعت قبول شما را يافت ، و چون شما را بر ضد حق به خشم در آورد شما را غضبناك ديد . پس شتر ديگران را براى خود علامت گذارى نموديد و آن را به آبى كه از آنِ شما نبود حاضر كرديد .
دفاع فاطمى از غدير 8 : در متن خطبه مباركه ( 5 ) (2)
فاطمه زهرا عليهاالسلام در ادامه بخش دهم خطبه، عجله مردم در شكستن پيمان غدير و بهانه پيشگيرى از فتنه در غائله سقيفه را مطرح كرد، كه مكر و حيله و نيرنگِ غاصبين براى غصب خلافت بود. در اين باره فرمود:
ص: 366
تمام اين قضايا در حالى بود كه فاصله زيادى نشده و زخم هنوز وسيع بود و جراحت هنوز التيام نيافته و پيامبر صلى الله عليه و آله هنوز دفن نگرديده بود ! به گمان ترس از بروز فتنه به سرعت اقدام كرديد ، ولى بدانيد كه در فتنه سقوط كرديد و جهنم كافران را از هر سو در بر مى گيرد . اين كارها از شما بعيد بود و چگونه چنين كارى كرديد و به كجا باز مى گرديد ؟
سپس درنگ نكرديد مگر به مقدار آرام شدن فتنه و جاى گرفتن قلاده آن كه شروع نموديد در برافروختن شعله هاى فتنه و برانگيختن هيزم هاى آن ؛ و نداى شيطان مكار را اجابت كرديد و شروع به خاموش كردن انوار دينى روشن و بى اعتنايى به سنت هاى پيامبرِ برگزيده نموديد .
به ظاهر طرفدارى از دين مى نماييد در حالى كه در باطن به نفع خود عمل مى كنيد ، و نسبت به اهل بيت و فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله با حيله و نيرنگ رفتار مى نماييد . ما در مقابل اذيت هاى شما صبر مى كنيم مانند صبر كسى كه با چاقوهاى بزرگ و پهن اعضايش را قطعه قطعه كنند و تيزى نيزه را در بدنش فرو برند !
دفاع فاطمى از غدير 9 : در متن خطبه مباركه ( 6 ) (1)
حضرت سيدة النساء عليهاالسلام در بخش دوازدهم خطبه نگاهى به مرقد پاك پدر افكند و بغض گلويش را فشرد، و در ضمن ابياتى از شعر كينه توزى هاى مردم و نگاه هاى تحقير آميز آنان را يادآور شد كه عرصه زندگى را بر اهل بيت عليهم السلام تنگ نموده بود، و در اين باره فرمود:
آن هنگام كه تو رفتى و خاك بين ما و تو حايل شد مردمانى كينه هاى خود را بر ما ظاهر نمودند . . . اكنون كه تو از بين ما رفته اى و تمام زمين غصب شده مردم با چهره گرفته با ما رو به رو مى شوند و ما خوار شده ايم ، و به زودى
ص: 367
در روز قيامت باعث ظلم خانواده ما مى فهمد كه به كجا باز مى گردد . . . شهر من با آن وسعتش بر من تنگ شده و دو سبط تو خوار گشتند ، كه در اين براى من بلايى است .
دفاع فاطمى از غدير 10 : در متن خطبه مباركه ( 7 ) (1)
صديقه كبرى عليهاالسلام در بخش هاى سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم خطبه بازگشت مردم از دين و سرپيچى آنان از اوامر نمايندگان الهى و بى تفاوتى نسبت به دشمنان اسلام را در غائله سقيفه مطرح كرد و ضمن خواندن آيه قرآن چنين فرمود:
«وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسولٌ . . .»: «و نيست محمد مگر فرستاده خدا كه قبل از او پيامبران آمده اند . آيا اگر بميرد يا كشته شود به جاهليت خود برمى گرديد و مرتد مى شويد ؟ كسى كه مرتد شود به خداوند ضررى نمى رساند ، و خداوند شكر گزاران را پاداش مى دهد» .
ما و شما چنان بوديم كه شما را امر مى كرديم و شما اطاعت مى كرديد ، تا به وسيله ما براى شما موقعيت پا بر جايى به دست آمد ، و توسط ما آسياب اسلام براى شما به گردش درآمد ، و بركات روزگار به جريان افتاد ، و تكبر شرك به ذلت كشيده شد ، و جوشش دروغ ساكن گرديد ، و آتش جنگ خاموش گشت ، و دعوت به فتنه و آشوب آرام گرفت ، و دين در اجتماع شكل گرفت .
بعد از اين سوابق ، حال بعد از روشن شدن حق به كجا مى رويد ، و بعد از آنكه بيان شده بود و بعد از اعلان حق كجا آن را پنهان كرديد ، و چرا بعد از اين اقدامات به گذشته خود رجوع نموديد و بعد از ايمان مشرك شديد ، و بعد از شجاعت ترسيديد از گروهى كه بعد از پيمان بستن شان سوگندهاى خود را شكستند و در دين شما طعنه وارد نمودند .
ص: 368
دفاع فاطمى از غدير 11 : در متن خطبه مباركه ( 8 )(1)
حضرت سيدة النساء عليهاالسلام در بخش هاى پانزدهم و شانزدهم خطبه در مقابله با غائله سقيفه دستور جنگ با آنان را صادر كرد. آن حضرت با تعجب از سستى و ميل به راحتى در مسلمانان، شتر مجروح خلافت را ترسيم كرد كه پس از ضربات سقيفه بر پيكر آن قابليت بازگشت و كارايى ندارد. در اين باره فرمود:
با امامان كفر جنگ كنيد كه آنان پايبند به سوگندهايشان نيستند ، تا شايد از كارهاى خود برگردند . آيا با گروهى كه سوگندهاى خود را ناديده گرفتند و قصد بيرون نمودن رسول الهى را دارند كارزار نمى نماييد ، و حال آنكه آنان ابتدا شروع به جنگ نمودند ؟ آيا از آنان هراس داريد ؟ خداوند سزاوارتر است كه از او بترسيد اگر مؤمن هستيد .
آگاه باشيد ! به خدا قسم شما را مى بينم كه به زندگى راحت ميل نموده ايد ، و كسى كه سزاوار منصب حل و فصل امور است از جايگاهش دور نموديد ، و تن به راحتى داديد ، و از جاى وسيع به جاى تنگ پناه آورديد ، و از دين برگشتيد و آنچه را كه حفظ مى كرديد دور افكنديد ، و چيزى را كه به آسانى خورده بوديد بر گردانديد . اگر شما و تمام كسانى كه در زمين هستند كافر شوند خداوند از همه آنان بى نياز است و خداوند سپاس شده است .
پس شتر خلافت را بگيريد و باربند آن را با طناب محكم به شكم آن ببنديد ، در حالى كه كمر آن شتر مجروح شده و استخوان هايش شكسته و پاهايش ضعيف شده و كف پاهايش نازك گرديده و عيب آن هميشه باقى است ، و در حالى كه به غضب خداى جبار و ننگ ابدى علامت گذارى شده ، و پيوسته به آتش الهى روشن است ؛ آتشى كه بر قلب ها اثر مى گذارد و در عمودهاى كشيده بر آنان لازم شده است .
آنچه انجام مى دهيد نزد خداوند محفوظ است و به زودى كسانى كه ستم كردند مى فهمند به كجا باز مى گردند .
ص: 369
دفاع فاطمى از غدير 12 : در گفتگوى حضرت با رافع(1)
حضرت زهرا عليهاالسلام پس از خطابه برخاست و به طرف خانه خود به راه افتاد. رافع بن رفاعة خود را به تجاهل زد و طلبكارانه سخنِ غائله گران سقيفه را مطرح كرد و گفت: «اى برترين بانوان، اگر حضرت ابوالحسن در رابطه با اين مسئله قبل از اين بيعتى كه با ابوبكر شد صحبتى مى كرد و اين مطلب را به مردم تذكر مى داد، ما شخص ديگرى را به جاى او نمى پذيرفتيم»! حضرت با حالت غضب واقعه عظيم غدير را يادآور شد كه اتمام حجت تمام عيار در آن انجام گرفت و در پاسخ او فرمود:
از من دور شو !
خداوند بعد از واقعه غدير خم براى احدى دليل و عذرى باقى نگذارده است !
دفاع فاطمى از غدير 13 : در عيادت زنان مهاجر و انصار ( 1 ) (2)
بعد از خطابه حضرت زهرا عليهاالسلام زنان مهاجر و انصار به عيادت حضرت آمدند و گفتند: اى دختر پيامبر، حالتان چگونه است؟ حضرت در پاسخ كوتاهىِ مسلمانان در برابر غائله سقيفه را مطرح كرده، در كلامى بلند تنفّر خود را از مردمى كه در ضرورى ترين احوال حجت خدا را تنها گذاشتند اعلام كرد و فرمود:
صبح كرده ام در حالى كه به خدا سوگند از دنياى شما متنفرم و آن را رها كرده ام ، و نسبت به مردان شما غضبناكم . با امتحانِ اول آنان را به دور افكندم و با آزمايشِ عمقِ ايمان شان آنان را مورد غضب و ملامت قرار دادم .
پس ننگ بر كُند شدن شمشير و بى استقامتى نيزه و اضطراب فكر و تزلزل روحِ جدّيت و ترس از فتنه و جنگ ! و چه بد است آنچه براى آينده خود مهيا كرده اند كه خداوند بر آنان غضب كرده و دائما در عذاب خواهند بود .
ص: 370
بنابر اين چاره اى جز اين نبود كه قلاده آن را بر گردنشان افكندم و سنگينى آن را بر دوششان قرار دادم و ننگ آن را بر سرشان افكندم .
پس خير از ظالمين دور باد و به بلا دچار شوند و از آثار نيك محروم باشند و از رحمت خدا دور گردند .
دفاع فاطمى از غدير 14 : در عيادت زنان مهاجر و انصار ( 2 ) (1)
صديقه كبرى عليهاالسلام در ادامه مجلس عيادت زنان مهاجر و انصار، سخن را بدين جا رساند كه على عليه السلام چه نداشت كه مردم او را رها كردند و سقيفه جز غائله چه داشت كه با عجله به سوى آن رفتند؟ در اين باره چنين فرمود:
واى بر آنان ! خلافت را از كوه هاى بلند رسالت و پايه هاى نبوت و محل نزول روح الامين با وحى مبين و از عالمان آگاه و حاذق در امر دنيا و دين به كجا كشاندند ؟ بدانيد كه اين زيانِ آشكار است .
از ابوالحسن (على عليه السلام) چه چيزى را نمى پسنديدند ؟ به خدا قسم ، ناراضى بودند از صلابت شمشيرش و بى پروايى او از مرگش و شدت حمله هايش و برخوردهاى عبرت آموز او در جنگ ، و از تبحر او در كتاب خداوند و غضب او در امر الهى .
دفاع فاطمى از غدير 15 : در عيادت زنان مهاجر و انصار ( 3 ) (2)
حضرت زهرا عليهاالسلام در ادامه مجلس عيادت زنان، خسارت بزرگ و جبران ناپذير امت را در جدا كردن خلافت از على عليه السلام بيان كرد كه در سايه غائله سقيفه انجام شد. در اين باره فرمود:
ص: 371
به خدا سوگند ، اگر از گرفتن مهار شتر خلافت كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را به او (على عليه السلام) سپرده بود خوددارى مى كردند با او انس مى گرفت ، و آنان را چنان به آرامى سير مى داد كه محل بستن مهار را زخمى نكند و حركت دهنده آن خسته نشود و سواره آن به اضطراب نيفتد ؛ و آنان را بر سر آبى فراوان و گوارا و زلال و وسيع مى بُرد كه آب آن از دو طرف نهر لبريز باشد و دو سوى آن گل آلود نشود ، و آنان را از آنجا سيراب بيرون مى آورد ، در حالى كه براى آنان سيرابى را پسنديده بود ولى خود از آن استفاده نمى كرد مگر به قدر رفع عطش و دفع شدت گرسنگى .
و اگر خلافت را به او مى سپردند بركات آسمان و زمين بر آنان گشوده مى شد ، ولى آنان از حق روى گردانيدند ، پس به زودى خداوند آنان را به آنچه براى خود كسب كرده اند مؤاخذه مى نمايد و كسانى كه ظلم نمودند به زودى سزاى آنچه كسب كرده اند به آنان مى رسد و نمى توانند مانع چنين عاقبتى شوند .
دفاع فاطمى از غدير 16 : در عيادت زنان مهاجر و انصار ( 4 ) (1)
حضرت سيدة النساء عليهاالسلام در ادامه مجلس عيادت زنان، جايگزينى سقيفه به جاى غدير را به شدت تقبيح كرد و طرفدارى از غائله سقيفه را مايه تعجب خواند و فرمود:
به كدام سو روى آوردند ؟ ! وبه كدام تكيه گاهى اِتِّ-كا نمودند ؟ ! و به كدام پايه اى اعتماد نمودند ؟ ! و به كدام دستاويزى چنگ زدند ؟ ! و بر ضد كدامين ذريّه اى اقدام كردند و بر آنان چيره شدند ؟ ! و براى چه كسى انتخاب كردند و براى چه كسى رها نمودند ؟ ! چه بد سرپرستى و چه بد دوستانى ! و براى ظالمين چه بد جايگزينى است .
به خدا سوگند پس ماندگان را به جاى پيشتازان ، و ترسوى نادان را به جاى دلير آگاه ، و فرومايگان را به جاى معتمدان خود قرار دادند . بينى شان بر
ص: 372
خاك ماليده باد و پشيمان شوند قومى كه گمان مى كنند كار درستى انجام مى دهند . بدانيد كه آنان مفسدند ولى خود نمى دانند .
واى بر آنان ! آيا كسى كه به حق هدايت مى كند سزاوارتر به پيروى است ، يا كسى كه خود هدايت نيافته مگر آنكه هدايت شود ؟ شما را چه شده است ؟ ! چگونه حكم مى كنيد ؟ !
دفاع فاطمى از غدير 17 : در عيادت زنان مهاجر و انصار ( 5 ) (1)
حضرت زهرا عليهاالسلام در ادامه مجلس عيادت زنان، آينده هاى تلخ و پر دردى را براى مردمى پيش بينى كرد كه به دنبال غائله سقيفه رفتند. در اين باره چنين فرمود:
بدانيد قسم به لايزالى خداوند ، هم اكنون فتنه باردار شده است ! پس زمان كوتاهى منتظر بمانيد تا ثمره اش ظاهر گردد . آنگاه از آن كاسه اى لبريز از خون تازه و سم تلخ كشنده بدوشيد . آنگاه است كه اهل باطل زيان مى كنند ، و آيندگان از نتيجه آنچه پيشينيان پايه گذارده اند آگاه مى شوند .
سپس خيال خود را راحت كنيد و قلب خود را براى نزول فتنه قوى كنيد و بشارت باد شما را بر شمشيرى برنده ، و قهر و غلبه متجاوز ظالم ، و هرج و مرج دائمى و عمومى ، و زورگويى ظالمين كه اموال عمومى را غارت مى كنند و براى شما چيز كمى باقى مى گذارند و جمع شما را درو كرده و نابود مى نمايند .
افسوس بر شما ! چگونه خواهيد بود هنگامى كه دچار سر در گمى مى شويد ؟ آيا حق را به زور به شما بقبولانيم در حالى كه خودتان مايل نيستيد ؟ !
ص: 373
دفاع فاطمى از غدير 18 : در عيادت مردان مهاجر و انصار(1)
زنان مهاجر و انصار پس از عيادت صديقه كبرى عليهاالسلام سخنان آن حضرت را براى مردان شان بازگو كردند. پيرو آن عدّه اى از بزرگان مهاجرين و انصار به عنوان عذر خواهى نزد حضرت آمده عذر پيش ساخته غائله گرانِ سقيفه را تكرار كردند و گفتند: «اى سيدة النساء، اگر ابوالحسن (على عليه السلام) اين مسئله را قبل از آنكه پيمانى ببنديم و عقدى را محكم كنيم به ما يادآور مى شد، ما او را رها نكرده و سراغ ديگرى نمى رفتيم»! حضرت زهرا عليهاالسلام در پاسخ فرمود:
از من دور شويد (بس كنيد) ، كه با بهانه هاى بيهوده تان عذر شما پذيرفته نيست ، و با كوتاهى هاى شما جاى هيچ سخنى باقى نمانده است !
(و در روايتى فرمود:) بعد از روز غدير خم خداوند هيچ دليل و عذرى (در برابر ولايت) براى احدى باقى نگذاشته است .
(و به روايتى فرمود:) آيا پدرم در روز غدير خم براى احدى عذرى باقى گذاشت ؟ !
دفاع فاطمى از غدير 19 : در عيادت ابوبكر و عمر(2)
در ايامى كه حضرت زهرا عليهاالسلام در بستر بود يكى از غائله هاى غاصبين، نقشه عيادت همراه با رضايت طلبى بود كه از سوى آن حضرت با آن دوازده مقابله شديد شد.
ابوبكر و عمر به اين بهانه بر در خانه آتش زده آمدند، اما حضرت زهرا عليهاالسلام در اولين
ص: 374
برخورد به آنان اجازه نداد. فرداى آن روز دوباره آمدند، ولى باز هم حضرت اجازه نداد؛ و اين اجازه ندادنِ دخترِ پيامبر صلى الله عليه و آله شكست بزرگى براى آنان از نظر اجتماعى بود.
وقتى از اجازه مستقيم نااميد شدند از اميرالمؤمنين عليه السلام خواستند براى آنان اجازه بگيرد. آن حضرت نيز در دومين برخورد با غاصبين چند بار به آنها جواب منفى داد، تا آنكه روزى پشت در نشستند و با پافشارى از حضرت خواستند رضايت همسرش را براى عيادت جلب كند.
اميرالمؤمنين عليه السلام نزد حضرت زهرا عليهاالسلام آمد و فرمود: «ابوبكر و عمر بارها اجازه خواسته اند و من آنها را رد كرده ام و تو نيز اجازه نداده اى. اكنون بار ديگر از من خواسته اند تا از تو اجازه بگيرم». حضرت زهرا عليهاالسلام در سومين برخورد شديدتر با غاصبين عرض كرد:
به خدا قسم به آن دو اجازه ورود نمى دهم و كلمه اى با آنان سخن نمى گويم ، تا پدرم را ملاقات كنم و از آنچه انجام داده اند و ظلمى كه نسبت به من روا داشته اند شكايت كنم .
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اى خانم آزاد،(1) اين دو نفر پشت در نشسته اند و اصرار بر عيادت دارند. عرض كرد: «خانه خانه تو و زن آزاد همسر توست، و زنان تابع مردانند. هر گونه مى خواهى عمل كن». حضرت كه مى دانست آن دو اين مسئله را رها نخواهند كرد، به حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمود: پوشش سرت را محكم كن.
حضرت زهرا عليهاالسلام در حالى كه در بستر خوابيده بود و روانداز رويش بود سر مبارك
ص: 375
را پوشاند، و در چهارمين برخورد تُند با غاصبين بدنِ خود را به سمت ديوار گرداند به طورى كه وقتى آن دو از در وارد مى شوند مقابل آنها نباشد؛ و اين در حالى بود كه چند زن ديگر نيز حضور داشتند.
ابوبكر و عمر وارد خانه شدند و سلام كردند! حضرت زهرا عليهاالسلام در پنجمينبرخورد با غاصبين در حالى كه صورتش به سمت ديوار بود جواب سلام آنها را نداد! آنها از آن سوى بستر آمدند تا مقابل صورتش نشستند، ولى حضرت در ششمين برخورد تلخ با آنان روى خود را برگرداند. آن دو برخاستند و دوباره رو به روى حضرت زهرا عليهاالسلام نشستند، اما حضرت در هفتمين برخورد شديد باز هم روى خود را از آنان برگرداند.
آن ها چندين بار اين كار را تكرار كردند، تا آنكه حضرت از شدت جراحات ديگر نتوانست بدن مبارك را حركت دهد، اما براى آنكه براى هشتمين بار بيزارى خود را از آنان نشان دهد به اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كرد: «پارچه اى روى صورتم بينداز». همچنين به بانوان حاضر در خانه فرمود: «شما مرا برگردانيد». هنگامى كه زنان روى حضرت را برگرداندند بار ديگر ابوبكر و عمر مقابل صورتش آمدند و ابوبكر گفت:
اى دختر رسول خدا ، ما براى جلب رضايت تو آمده ايم و مى خواهيم آنچه نسبت به تو انجام داده ايم عفو كنى ! از ما راضى باش ، خدا از تو راضى باشد ! ! !
اين بار حضرت زهرا عليهاالسلام به عنوان نهمين مقابله با غاصبين از برخورد عملى وارد برخورد گفتارى شد و فرمود: «با شما كلمه اى سخن نمى گويم تا پروردگارم را ملاقات كنم و از كارهاى شما و ظلمى كه به من روا داشته ايد شكايت كنم».
ابوبكر و عمر گفتند: ما براى عذرخواهى نزد تو آمده ايم. ما را به رفتارمان مؤاخذه مكن!! حضرت زهرا عليهاالسلام در دهمين برخورد خود به صورت گفتارى رو به اميرالمؤمنين عليه السلام كرد و با اشاره به وصيت هاى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
ص: 376
من با اينان كلمه اى سخن نخواهم گفت تا مطلبى را از ايشان سؤال كنم كه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اند . شما را به خدا سوگند ، آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده ايد كه فرمود:
«فاطمه پاره تن من است و من از اويم . رضاى فاطمه رضاى من و نارضايتى فاطمه نارضايتى من است . هر كس فاطمه دخترم را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كس رضايت او را جلب كند رضايت مرا جلب كرده و هر كس او را ناراحت كند مرا ناراحت كرده است . هر كس او را بيازارد مرا آزرده و هر كس مرا آزرده كند خدا را اذيت كرده است . هر كس بعد از من او را بيازارد همانند كسى است كه در حياتم او را اذيت كرده و هر كس در حياتم او را اذيت كند همانند كسى است كه او را بعد از مرگم اذيت كند» .
گفتند: «آرى، به خدا قسم شنيده ايم»!! حضرت فرمود: «الحمد للّه»! آنگاه دستانش را به سوى آسمان بلند كرد و فرمود:
خدا و ملائكه اش شاهدند كه شما دو نفر مرا ناراحت كرديد و رضايت مرا جلب نكرديد . خدايا ، تو را شاهد مى گيرم و اى كسانى كه اينجا هستيد شما نيز شاهد باشيد كه اين دو نفر مرا در زمان حياتم و هنگام مرگم اذيت كردند .
به خدا قسم ، با شما دو نفر سخنى نمى گويم تا خدا را ملاقات كنم و درباره آنچه از ما منع كرديد و آنچه درباره ام مرتكب شديد به او شكايت كنم .
نه به خدا قسم ، هرگز از شما راضى نمى شوم تا پدرم پيامبر صلى الله عليه و آله را ملاقات كنم و از آنچه شما انجام داديد به او شكايت كنم ، تا درباره شما حكم كند .
برخيزيد و از نزد من بيرون رويد كه به خدا سوگند بعد از اين با شما سخنى نخواهم گفت تا هنگامى كه من و شما مقابل خداوند عزوجل به محاكمه بايستيم .
ص: 377
پدرم رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر داده كه من اولين كسى هستم كه به او ملحق مى شوم . به خدا قسم ، شكايت شما را به او مى نمايم . به خدا قسم ، بعد از هر نمازى كه مى خوانم شما دو نفر را نفرين مى كنم .
حضرت زهرا عليهاالسلام در يازدهمين مقابله با اهل سقيفه، پس از آن سخنان از آن دو روى برگرداند. ابوبكر گفت: «يا فاطمه، من از نارضايتى پيامبر و تو به خدا پناه مى برم»!! حضرت زهرا عليهاالسلام در دوازدهمين برخورد با غاصبين خلافت روزهاى هجوم به خانه اش به دستور ابوبكر را به ياد او آورد و با شديدترين لحن دستور اخراج او را داد و فرمود:
اى ابوبكر ، عجيب است كه امروز با امنيت وارد خانه ما مى شوى و اين زمانى است كه مردم را بر ما مسلط كرده اى ! بيرون برو ! به خدا سوگند ، كلمه اى با تو سخن نخواهم گفت تا خدا و رسولش را ملاقات كنم و به آنان شكايت نمايم .
غائله ابوبكر و عمر اين بود كه با اين رضايت طلبى بين مردم و براى آينده هاى تاريخ اين گونه جلوه دهند كه بدون بازگرداندن خلافت مغصوب با خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله صلح كرده رضايت آنان را جلب نموده اند. اما اميرالمؤمنين و صديقه كبرى عليهماالسلام با برخوردهاى شديد اللحن و اعلان رسمى نارضايتى و نفرين بر آنان همه نقشه هاى مزوّرانه آنان را بر آب كردند و پرچم نارض-ايتى از سقيفه را تا ابد برافراشتند.
ص: 378
دفاع فاطمى از غدير 20 : در تشييع جنازه حضرت(1)
غاصبين پس از شكست در غائله رضايت طلبى از حضرت زهرا عليهاالسلام در عيادت، غائله مشاركت در تشييع جنازه آن حضرت را تدارك ديدند، به خيال آنكه كسب آبرويى كاذب و پرده اى بر جنايات غصب خلافت و هجوم و احراق بيت باشد، بدون آنكه ذره اى از كارهاى خود دست برداشته باشند. حضرت زهرا عليهاالسلام در مقابله با اين غائله سقيفه، با يك وصيت در زمان حيات خود تمام توطئه آنان را نقش بر آب كرد.
نقشه را چنين طراحى كرده بودند كه وقتى خبر شهادت حضرت زهرا عليهاالسلام در شهر مدينه پخش شد، مردم مقابل خانه حضرت جمع شوند تا جنازه را بعد از غسل و تكفين تشييع كنند و نماز بخوانند و دفن كنند، اما اعلام شد تشييع جنازه دختر پيامبر صلى الله عليه و آله به تأخير افتاد.
عمر با شنيدن اين خبر متوجه مقابله با نقشه آنان شد و به ابوبكر گفت: «به خدا قسم، اينان فاطمه را مخفيانه دفن خواهند كرد تا ما بر سر جنازه اش حاضر نباشيم»! لذا اميرالمؤمنين عليه السلام را تهديد كردند كه از ما زودتر براى نماز بر بدن دختر پيامبر صلى الله عليه و آله اقدام نكنى!
پس از نماز صبحِ روزِ بعد، ابوبكر و عمر همراه مردم براى تشييع جنازه به سمت
ص: 379
خانه اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند. مقداد در بين راه با ديدن ابوبكر و عمر و افراد همراهشان گفت: «ما ديشب فاطمه عليهاالسلام را دفن كرديم». عمر با شنيدن اين خبر به ابوبكر گفت: «آيا به تو نگفتم اينان بدن فاطمه را شبانه و زود دفن مى كنند كه ما حاضر نباشيم»؟
عباس كه آنجا حاضر بود گفت: «او خود وصيت كرده بود كه شما بر او نماز نخوانيد». مقداد نيز گفت: «فاطمه عليهاالسلام وصيت كرده بود شما دو نفر بر جنازه او نماز نخوانيد».
عمر كه فكر نمى كرد با چنين برخوردى مواجه شود عصبانى شد و به مقداد حمله كرد و آن قدر بر سر و صورت او زد كه خسته شد و كسانى كه آنجا بودند او را از دست عمر رها كردند. مقداد برخاست و به عمر گفت:
دختر پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت در حالى كه از هر دو پهلويش خون جارى بود ، از ضرباتى كه تو با شمشير و تازيانه بر او زدى . پس بدان كه من براى كتك خوردن نزد تو از على و فاطمه عليهماالسلام بسيار كم ارزش تر هستم ، كه مرا اين گونه مى زنى .
ابوبكر و عمر و همراهان طلبكارانه نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند، اما حضرت فرمود: «فاطمه عليهاالسلام دفن شد و به پدرش ملحق گرديد». عده اى گفتند: «آيا دختر پيامبرمان محمد از دنيا رفت و در بين ما فرزند ديگرى از او باقى نماند و بر بدن او نماز نخوانديم؟! اين سخنى بسيار عظيم است». آنگاه ابوبكر و عمر خطاب به حضرت گفتند:
اى پسر ابوطالب ! درباره دختر محمد چه كردى ؟ آيا او را دفن كرده اى ؟ آيا دشمنى خود را با ما هنوز ترك نكرده اى ! چه چيز باعث شد كه او را شبانه دفن كنى و نگذارى ما در نماز و تشييع او حاضر باشيم ؟ !
ص: 380
حضرت فرمود: «اين عهدى بود كه او با من داشت و دستور دفن شبانه را داده بود. اگر باز نگرديد شما را مفتضح خواهم كرد»! اما آنها گفتند: «اين نيز مانند همان كار تو بود كه به تنهايى رسول خدا را غسل دادى»! حضرت فرمود: «به خدا قسم، فاطمه عليهاالسلام به من وصيت كرده بود كه شما دو نفر بر بدنش نماز نخوانيد». ابوبكر و عمر گفتند: «به خدا قسم، تو هيچ چيزى كه بر عليه ما باشد و ما را ناراحت كند ترك نمى كنى». حضرت در پاسخ عمر، سخنان حضرت زهرا عليهاالسلام در روز عيادت را يادآور شد و فرمود:
فاطمه همان بانويى بود كه برايتان از او اجازه عيادت گرفتم و ديديد كه چه سخنانى به شما دو نفر گفت .
به خدا قسم ، او به من وصيت كرده بود كه شما دو نفر بر سر جنازه اش حاضر نباشيد و بر بدن او نماز نخوانيد . من هرگز نمى توانستم با دستور او مخالفت كنم و وصيت او را درباره شما انجام ندهم .
عقيل برادر اميرالمؤمنين عليه السلام گفت: «به خدا قسم، شما حسودترين و دشمن ترين مردم نسبت به رسول خدا و اهل بيت او هستيد. شما فاطمه را زديد و از دنيا رفت در حالى كه پهلويش هنوز خون آلود بود و از شما دو نفر راضى نبود». سپس اميرالمؤمنين عليه السلام خطاب به مردمى كه براى تشييع آمده بودند فرمود:
بس است آن جناياتى كه در حق خدا و رسول و اهل بيتش انجام داديد . به خدا قسم ، من هرگز درباره وصيت فاطمه عليهاالسلام عصيان وى را نخواهم كرد كه وصيت كرده بود هيچ يك از شما بر بدنش نماز نخوانيد .
تا اينجا اتمام حجت هاى حضرت زهرا عليهاالسلام در دفاع از غدير و مقابله با سقيفه ذكر شد. در قسمت بعدى دفاعيات اصحاب از غدير در مقابل سقيفه را مى آوريم.
ص: 381
اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام به پيروى از مولايشان نه تنها زير بار غائله سقيفه نرفتند، بلكه در مقابل آن به اتمام حجت پرداختند و از حق غدير دفاع كردند، كه در اينجا 12 مورد آن را مى آوريم.
مقابله اصحاب با سقيفه 1 : اتمام حجت هاى ام ايمن و ام سلمه(1)
هنگامى كه اميرالمؤمنين عليه السلام را طناب بر گردن براى بيعت اجبارى آورده بودند، در مقابل آن مردانى كه با سكوت منظره ظالمانه سقيفه را مى نگريستند، دو بانوى غديرى يعنى ام ايمن و ام سلمه وارد مسجد شدند و در برابر اين غائله سقيفه گفتند: «اى ابوبكر، چه زود حسد و نفاق خود را ظاهر ساختيد»!
ام ايمن پرستار دوران كودكى پيامبر صلى الله عليه و آله و ام سلمه همسر آن حضرت بود. سقيفه به جاى آنكه از اين دو بانو حيا كند، عمر دستور داد در كمال بى احترامى هر دو را از مسجد بيرون كردند و گفت: «ما را با زنان چه كار است»؟!
مقابله اصحاب با سقيفه 2 : اتمام حجت سلمان قبل از بيعت(2)
هنگامى كه اميرالمؤمنين عليه السلام را طناب بر گردن براى بيعت اجبارى آورده بودند، سلمان در مقابل اين غائله هتاكانه سقيفه برخاست و گفت:
ص: 382
اى ابوبكر ، از خدا بترس و از اين جايى كه نشسته اى برخيز و آن را براى اهلش واگذار ، كه تا روز قيامت به گوارايى از آن استفاده كنند ، و حتى دو شمشير بر سر اين امت اختلاف نكنند .
ابوبكر پاسخى نداد و سلمان دوباره سخنش را تكرار كرد. عمر با نگاه قبيله گرايى خود خواست به او بگويد: «تو نه از قريش هستى و نه از انصار، و لذا حق دخالت در خلافت را ندارى»! اين بود كه او را كنار زد و گفت: «تو را با اين مسئله چه كار است»؟ سلمان بى اعتنا به برخورد عمر گفت:
اى عمر آرام بگير ! اى ابوبكر ، اگر حرف مرا نپذيريد از همين طريق خون خواهيد دوشيد و آزادشدگان و طرد شدگان و منافقين در خلافت طمع خواهند كرد .
قسم به آن كه جانم به دست اوست ، اگر بدانم كه ظلمى را دفع مى كنم يا براى خداوند دين را عزت مى بخشم ، شمشيرم را بر دوش مى گذارم و مى جنگم .
آيا به برادر پيامبر صلى الله عليه و آله و وصيش و جانشين او در امتش و پدر فرزندانش هجوم مى آوريد ؟ بشارت باد شما را به بلا ، و نا اميد باشيد از آسايش !
مقابله اصحاب با سقيفه 3 : اتمام حجت سلمان بعد از بيعت(1)
سلمان پس از بيعت اجبارى بار ديگر به مقابله با غائله غاصبين رفت و حجت را با آنچه بيانش لازم بود بر آنان تمام كرد و چنين گفت:
بقيه روزگار را ضرر و هلاكت ببينيد . آيا مى دانيد با خود چه كرديد ؟ هم درست و هم خطا رفتيد ! ! با سنت آنان كه قبل از شما بودند در تفرقه و اختلاف مطابقت كرديد ، و از سنت پيامبرتان خطا رفتيد كه خلافت را از معدن و اهلش خارج ساختيد .
ص: 383
عمر گفت: اى سلمان، حال كه رفيقت بيعت نمود و تو نيز بيعت كردى، هر چه مى خواهى بگو و انجام بده و رفيقت هم هر چه مى خواهد بگويد! سلمان وزر و وبال شوم غائله سقيفه را به نقل از پيامبر صلى الله عليه و آله بر عهده بانيان آن قرار داد و چنين گفت:
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «به اندازه گناه و عذاب همه امت تا روز قيامت بر گردن تو و رفيقت كه با او بيعت كردى خواهد بود» !
عمر كه فقط پيروزى ظاهرى دنيا را به هر قيمتى مى ديد گفت: «هر چه مى خواهى بگو. آيا چنين نيست كه بيعت نمودى و خداوند چشمت را روشن نساخت كه رفيقت خلافت را بر عهده بگيرد»؟! سلمان غائله سقيفه را دروازه جهنم نشان داد و در پاسخ عمر گفت:
شهادت مى دهم كه در بعضى كتاب هاى نازل شده از سوى خدا خواندم كه تو - با اسم و نَسَب و اوصافت - درى از درهاى جهنم هستى .
عمر بار ديگر باطن سقيفه را بر ملا ساخت و گفت: «هر چه مى خواهى بگو. مگر خدا خلافت را از كسانى نگرفت كه شما آنان را بعد از خداوند ارباب خود قرار داده ايد»؟! سلمان باز هم عذاب آخرت سقيفه را يادآور شد و گفت:
از پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اين آيه سؤال كردم: «فَيَومَئِذٍ لا يُعَذِّبُ عَذابَهُ اَحَدٌ . وَ لايوثِقُ وَثاقَهُ اَحَدٌ»(1): «در آن روز هيچكس را مانند او عذاب نمى كند و هيچ كس را مانند او به بند نمى كشد» ؛ و حضرت به من خبر داد كه آن عذاب شونده تو هستى .
ص: 384
عمر كه سخنى براى گفتن نداشت گفت: «ساكت شو، خدا صدايت را خفه كند»! در اينجا اميرالمؤمنين عليه السلام به سلمان فرمود: اى سلمان، تو را قسم مى دهم سكوت كنى. سلمان به احترام حضرت ديگر سخنى نگفت.
مقابله اصحاب با سقيفه 4 : اتمام حجت ابوذر قبل از بيعت(1)
هنگامى كه اميرالمؤمنين عليه السلام را طناب بر گردن براى بيعت اجبارى آورده بودند، ابوذر در مقابل اين غائله عجيب سقيفه برخاست و ضمن خواندن آيه گفت:
اى مردم ، «اِنَّ اللّه َ اصْطَفى آدَمَ وَ نوحا وَ آلَ اِبراهيمَ وَ آلَ عِمرانَ عَلَى العالَمينَ . ذُرّيَّةً بَعضُها مِن بَعضٍ وَاللّه ُ سَميعٌ عَليمٌ»(2): «خداوند آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر عالميان برترى داد . خاندانى كه برخى از نسل بعضى ديگر بودند و خداوند شنونده داناست» ؛ و اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله از آل ابراهيم و منتخبانِ سلاله اسماعيل عليه السلام و خاندان هدايتگرند .
اى امت متحير بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله ، شما را چه شده است ؟ اگر كسى را كه خدا مقدم داشت مقدم مى داشتيد و حكومت خليفه اى را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله تعيين كرده بود قبول مى كرديد ، هيچ دو نفرى در حكم خدا اختلاف نمى كردند و هيچ قسمتى از احكام الهى از بين نمى رفت . اين امت در هيچ چيزى از دينش منازعه نمى نمود مگر آنكه علم آن را نزد اهل بيت پيامبرتان مى يافتيد ، زيرا خداوند درباره آنان مى فرمايد: «الَّذينَ آتَيناهُمُ الكِتابَ يَتلونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ»(3): «كسانى كه كتاب را به ايشان داديم آن را مى خوانند آن گونه كه سزاوار آن است» . اكنون بچشيد نتيجه شوم آنچه انجام داديد و ظالمان به زودى خواهند دانست كه چه چيزى را تغيير دادند .
ص: 385
مقابله اصحاب با سقيفه 5 : اتمام حجت ابوذر بعد از بيعت(1)
عمر در مقابل افشاگرى هاى سلمان، به بيعت ابوذر و مقداد اشاره كرد و گفت: «اى سلمان، چرا مانند دو رفيقت از حرف زدن خوددارى نمى كنى؟ تو نسبت به اهل بيت از آن دو نفر با محبت تر و احترام كننده تر نيستى! همان طور كه مى بينى آن دو
سخنى نگفتند و بيعت كردند»! ابوذر بلافاصله به مقابله با اين غائله رفت و در پاسخ عمر گفت:
اى عمر ، ما را به محبت آل محمد عليهم السلام و احترام آنان سرزنش مى كنى ؟ خدا لعنت كند - كه لعنت كرده است - هر كس كه آنان را دشمن بدارد و به آنان نسبت ناروا دهد و در حق آنان ظلم كند و مردم را بر گردن ايشان سوار نمايد و اين امت را به سوى جاهليت برگرداند .
عمر گفت: «آمين، خدا لعنت كند كسى كه در حق آنان ظلم كند! ولى به خدا قسم ايشان را در خلافت حقى نيست و آنان با ساير مردم در اين مسئله يكسانند»! ابوذر گفت: «پس چرا بر عليه انصار با حق ايشان استدلال كرديد»؟! در اين حال اميرالمؤمنين عليه السلام نيز فرمود: «اى پسر صهاك، ما را در خلافت حقى نيست، ولى براى تو و ابوبكر هست»؟!
مقابله اصحاب با سقيفه 6 : اتمام حجت بلال حبشى(2)
بلال مؤذن پيامبر صلى الله عليه و آله از كسانى بود كه در غائله سقيفه با ابوبكر بيعت نكرد. از سوى ديگر ابوبكر در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بلال را كه غلام بود خريد و آزاد كرد. عمر از اين بهانه استفاده كرد و روزى گريبان بلال را گرفت و گفت: «اى بلال، اين جزاى ابوبكر است كه تو را آزاد كرده، اكنون نمى آيى با او بيعت كنى»! بلال گفت:
ص: 386
اگر مرا به خاطر خدا آزاد كرده مرا به خاطر همان خدا به حال خودم رها كند ، و اگر مرا براى غير خدا آزاد كرده و به خاطر خودش آزاد نموده آن وقت حرف تو را بايد عمل كرد .
و اما بيعت با ابوبكر ، من بيعت نخواهم كرد با كسى كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را خليفه قرار نداده و او را مقدم نداشته است . خداوند تعالى مى فرمايد: «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنوا لاتُقَدِّموا بَينَ يَدَىِ اللّه ِ وَ رسولِهِ»(1): «اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا و پيامبر جلوتر نرويد» .
اى عمر ، تو خوب مى دانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى پسر عمويش پيمانى بست كه تا قيامت بر گردن ماست . آن حضرت او را در روز غدير خم مولى و صاحب اختيار ما قرار داد . چه كسى جرئت دارد در برابر صاحب اختيار خود با ديگرى بيعت كند ؟ !
عمر گفت: «اگر بيعت نمى كنى با ما زندگى مكن! نه طرفدار ما باش و نه مخالف ما»! بلال هم مجبور شد به خاطر ولايت اميرالمؤمنين صلى الله عليه و آله و مشاركت نكردن در غائله سقيفه از مدينه بيرون برود و در سرزمين شام زندگى كند!
مقابله اصحاب با سقيفه 7 : اتمام حجت مالك بن نويره(2)
مالك بن نويره رئيس قبيله بنى حنيفه بود كه در اطراف مدينه سكونت داشتند. او از حاضرين در غدير بود و همه واقعه را به چشم خود ديده و به قبيله خود بازگشته بود و براى آنان شرح داده بود.
ص: 387
پس از انتشار خبر شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله مالك به عنوان رئيس قبيله براى تجديد عهد با مولاى خود اميرالمؤمنين عليه السلام به مدينه آمد، و يكسره به مسجد رفت ولى با تعجب ابوبكر را بر فراز منبر ديد. از همانجا صدا زد:
اى ابوبكر ، بيعت على عليه السلام در روز غدير خم را فراموش كرده اى ؟ اين منبر جاى تو نيست كه بر آن خطابه مى خوانى !
اين را گفت و به قبيله خود بازگشت و با ابوبكر بيعت نكرد. ابوبكر ترسيد و براى مقابله با او غائله اى كه براى ساير قبايل عرب به كار مى بست به ميان آورد. ابتدا فردى را فرستاد و به عنوان نماينده خليفه از او زكات طلب كرد. مالك گفت: «زكات را بايد به امام داد، و ابوبكر امام نيست تا به او زكات بدهم»!!
با رسيدن اين پاسخ به مدينه، ابوبكر غائله اى را بر غائله اول افزود. او حكم ارتداد قبيله مالك را صادر كرد، و خالد را با لشكرى به جنگ آنان فرستاد. مالك كه عمق توطئه را احساس كرده بود اذان گفت و نماز بپاداشت تا تهمت ارتداد را ردّ كرده باشد و بر همه معلوم كند كه منظور اينان از ارتداد نپذيرفتن ابوبكر است.
خالد كه دستور را از قبل گرفته بود در يك اقدام مزوّانه به آنان امان داد، ولى در يك شبيخون آنان را اسير كرد و مردانشان را كشت و زنانشان را اسير كرد. اوج غائله آنجا بود كه خالد بى شرمانه در همان شب با همسر مالك همبستر گرديد.
اين گونه مالك بن نويره اولين شهيدِ مقابله با سقيفه و دفاع از غدير شد، و اينجا بود كه غاصبين خلافت نشان دادند تا كجا براى غائله سازى بر ضد غدير و غديريان آماده اند و بى پروا عمل مى كنند.
ص: 388
مقابله اصحاب با سقيفه 8 : اتمام حجت دوازده نفر بر غاصبين(1)
با گذشت چند روز از غائله سقيفه و استحكام جايگاه غاصبين، كم كم عده اى بيدار شدند و سنگينى اين جنايت عظيم را احساس كردند. اين بود كه دوازده نفر از اصحاب جمع شدند تا در اين باره گفتگو كنند. آنان عبارت بودند از سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، بريده اسلمى، خالد بن سعيد بن عاص، ابوالهيثم بن تَيّهان، سهل بن حُنَيف، عثمان بن حُنَيف، خُزَيمة بن ثابت، اُبَىّ بن كَعب و ابوايوب انصارى. بعضى گفتند: «به خدا قسم نزد ابوبكر مى رويم و او را از منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله پايين مى آوريم». اما عده اى ديگر گفتند:
به خدا قسم اگر اين كار را انجام دهيد خود را مورد لعنت قرار داده ايد ، زيرا خداوند فرموده است: «با دست خويش خود را به هلاكت نيندازيد» .(2) اكنون نزد اميرالمؤمنين عليه السلام مى رويم و از آن حضرت دستور مى خواهيم .
آنان نزد امام آمدند و عرض كردند: «يا اميرالمؤمنين، حقى را ترك كرده اى كه شما سزاوار آن هستى؛ زيرا از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيديم كه فرمود: على با حق و حق با على است، و حق در همان سو است كه على باشد. ما تصميم گرفته ايم نزد ابوبكر برويم و او را از منبر پايين بكشيم. اكنون آمديم تا دستور شما را بدانيم». اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:
به خدا قسم اگر چنين كارى انجام دهيد به غاصبين اعلان جنگ داده ايد و مانند نمك در آب و همچون سرمه در چشم ذوب و نابود مى شويد . اگر واقعا مى خواستيد چنين كارى انجام دهيد آن روز كه از شما خواستم با شمشيرهاى كشيده و آماده جنگ مى آمديد ! اما ديگر مجال اين كار نيست زيرا به من گفتند: «يا بيعت كن يا تو را مى كشيم» و بيعت نمودم چون بايد
ص: 389
خطر را از خود دور مى كردم . اكنون همگى نزد او برويد و آنچه از رسول خدا شنيده ايد برايش بازگو كنيد تا حجتى مؤكد بر او باشد و در عذر نداشتن او به درگاه خدا حجت تمام شود .
اصحاب با اطاعت از دستور اميرالمؤمنين عليه السلام روز جمعه را براى برنامه خود انتخاب كردند و هنگام نماز جمعه وارد مسجد شدند و دور منبر حلقه زدند.
هنگامى كه ابوبكر براى خطبه نماز جمعه بر منبر نشست، يكى پس از ديگرى برخاستند و ابوبكر و غاصبين خلافت را از جهات مختلف مورد حمله سخنان خود قرار دادند و آيات قرآن و سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله را درباره خلافت يادآور شدند. با ديدن اقدام اصحاب، بعضى از مردم نيز جرئت پيدا كردند و برخاستند و در اعتراض به غاصبين سخنانى گفتند.
مقابله اصحاب با سقيفه 9 : اتمام حجت اُبَىّ بن كعب(1)
اُبَىّ بن كَعب يكى از اصحاب سرشناس پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان اعتراض به غائله غصب خلافت، خطاب به مردم ضمن سخنانى تغافل و تجاهل مردم از غدير را يادآور شد و گفت:
اى مهاجرين و اى انصار ، آيا خود را به فراموشى زده ايد يا فراموش كرده ايد ، يا قصد تحريف داريد يا حقايق را تغيير مى دهيد يا قصد خوار كردن داريد و يا عاجز شده ايد ؟ ! آيا نمى دانيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در بين ما در موقعيتى مهم قيام نمود و على عليه السلام را براى ما منصوب كرد و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ . . .» .
ص: 390
مقابله اصحاب با سقيفه 10 : اتمام حجت اُسامة بن زيد(1)
در لشكرى كه به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله تشكيل شد اسامة بن زيد به عنوان رئيس آن لشكر به جنگ روميان رفته بود. در همين ايام حضرت به شهادت رسيد و ابوبكر غاصبانه خلافت را به دست گرفت.
ابوبكر طىِّ نامه اى اسامه را به بيعت با خود و پذيرفتن خلافتش فراخواند. اسامه در پاسخ غائله گران سقيفه را به استهزاء گرفت و با يادآورى غدير نامه اى با اين ادبيات براى ابوبكر نوشت:
. . . نامه اى از تو به دستم رسيد كه آغاز آن ضدّ پايان آن بود ! در آغاز نامه خود را خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله معرفى مى كنى و در آخر آن مى نويسى كه مسلمانان جمع شده و تو را براى امور خود انتخاب كردند . . . !
. . . فكر كن در اينكه حق را به اهلش باز گردانى و آن را به ايشان واگذارى كه از تو به آن سزاوارترند . خوب مى دانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم درباره على عليه السلام چه فرمود ، و فاصله زيادى هم نشده كه فراموش شده باشد !
مقابله اصحاب با سقيفه 11 : اتمام حجت بُريده اسلمى در بيعت اجبارى(2)
بُرَيده جوانى از قبيله اسلم بود كه از غدير حمايت مى كرد، بر خلاف قبيله اش كه همكار سقيفه بودند. او هنگام بيعت اجبارى اميرالمؤمنين عليه السلام در مقابل غائله غاصبين ايستاد و گفت:
اى عمر ، آيا بر برادر پيامبر و پدر فرزندانش حمله مى كنى ؟ تو در ميان قريش همان كسى هستى كه تو را آن طور كه بايد مى شناسيم !
ص: 391
آيا شما دو نفر همان كسانى نيستيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله به شما فرمود: «نزد على برويد و به عنوان اميرالمؤمنين بر او سلام كنيد» ؟ شما هم گفتيد: آيا از امر خدا و رسولش است ؟ فرمود: آرى .
ابوبكر گفت: اين درست است، اما پيامبر بعد از آن فرمود: «نبوت و خلافت براى اهل بيت من جمع نمى شود»! بريده در پاسخ گفت:
به خدا قسم پيامبر صلى الله عليه و آله اين را نفرموده است . به خدا قسم در شهرى كه تو در آن امير باشى سكونت نخواهم كرد .
عمر دستور داد بريده را زدند و از مسجد بيرون كردند!
مقابله اصحاب با سقيفه 12 : اتمام حجت بُريده در مقابل عمر(1)
بُرَيده اَسلَمى در اتمام حجت ديگرى در مقابل غائله سقيفه، به ابوبكر گفت: تو در روز غدير از كسانى بودى كه به على بن ابى طالب «السَّلامُ عَلَيكَ يا اَميرَالمُؤمِنين» گفتى. آن روز در خاطرت هست يا فراموش كرده اى؟
ابوبكر گفت: به ياد دارم. بريده گفت: «آيا براى احدى از مسلمين سزاوار است بر اميرالمؤمنين امارت داشته باشد»؟! عمر گفت: «نبوت و امامت در يك خاندان جمع نمى شود»!
بريده در پاسخ با خواندن آيه اى از قرآن ثابت كرد كه نبوت و خلافت در يك خاندان جمع مى شود، آنجا كه خداوند مى فرمايد:
ص: 392
اَم يَحسُدونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّه ُ مِن فَضلِهِ فَقَد آتَينا آلَ اِبراهيمَ الكِتابَ وَ الحِكمَةَ وَ آتَيناهُم مُلكا عَظيما .(1)
آيا بر مردم حسد مى برند بر آنچه خداوند از فضلش به آنان داده است ؟ ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان حكومت بزرگ داديم .
سپس بريده گفت: «پس خداوند نبوت و مُلك را براى آنان جمع كرده است». عمر غضب كرد و دستور داد او را از مسجد بيرون كردند؛ و هميشه نسبت به بريده نگاه غضب آلود داشت!!
تا اينجا انواع مقابله هاى غديريان با غاصبين خلافت را آورديم، كه از اعلان جنگ در برابر سقيفه و مقابله هاى عملى با عوامل و كارگزاران آن، تا دفاع هاى گفتارىِ اميرالمؤمنين و صديقه كبرى عليهماالسلام و اصحابشان در مقابل ادعاهاى پوچ سقيفه را نشان داد.
از اين مقابله هاى غديرى مى فهميم كه در برابر اقدامات سياهِ سقيفه و پيروانش براى نابودى غدير، امام غدير و يارانش هرگز از اتمام حجت براى مردم آن روزگار و نسل هاى آينده كوتاهى نكرده اند، و براى هيچكس عذرى در نپذيرفتن ولايت غدير باقى نگذاشته اند.
ص: 393
در 5 بخش كتاب حاضر جمعا 92 غائله گفتارى و عملى را آورديم، و از ذكر ده ها غائله بر ضد اسلام و غدير چشم پوشى نموديم. از مجموع اين موارد به كلام صديقه كبرى عليهاالسلام مى رسيم كه هم ماجراى سقيفه را و هم فتنه هاى قبل از آن را در يك جمله كوتاه در موقعيتى حساس از خطبه مباركه اش «غائله» خواند و فرمود: «وَ هذا بَعدَ وَفاتِهِ شَبيهٌ بِما بُغِىَ لَهُ مِنَ الغَوائِلِ فى حَياتِهِ»: «اين (برنامه سقيفه شما) بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله همانند آن غائله هايى است كه در زمان حيات آن حضرت درباره او دنبال مى شد»!(1)
اين فرمايش صديقه كبرى عليهاالسلام يعنى از غائله بر پا كردنِ شما پيدا بود كه در صدد بر هم زدن صراط مستقيم و راه حق هستيد، وگرنه غدير چه كم داشت و با وجود على عليه السلامچه نيازى به ديگرى بود كه دلسوزى كند، چنان كه فرمود:
وَ مَا الَّذى نَقَموا مِن اَبِى الحَسَنِ ؟(2)
از ابوالحسن (على عليه السلام) چه چيزى را نپسنديدند ؟
فرياد بانوى ما اين است كه چرا نگذاشتيد اسلام راه خود را برود؟ چرا در برابر مسير سهل و راحت و آسوده خداوند سد ايجاد كرديد؟ چرا بايد مردم خيال كنند شما
ص: 394
از پيامبر صلى الله عليه و آله براى اسلام مهربان تر و نگران تر و دلسوزتريد؟ دست از سر اسلام برداريد تا روان و بدون مشكل راه هموار خود را با مركب راهوار خلافت طى كند. بانوى ما در اين باره فرمود:
به خدا سوگند ، اگر از گرفتن افسار شتر خلافت كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را به او (على عليه السلام) سپرده بود خوددارى مى كردند ، با او انس مى گرفت و آنان را چنان به آرامى سير مى داد كه محل بستن مهار را زخمى نكند و حركت دهنده آن خسته نشود و سواره آن به اضطراب نيفتد .
آنان را بر سر آبى فراوان و گوارا و زلال و وسيع مى بُرد ، كه آب آن از دو طرف نهر لبريز باشد و دو سوى آن گل آلود نشود ، و آنان را از آنجا سيراب بيرون مى آورد . در حالى كه براى آنان سيرابى را پسنديده بود ، خود از آن استفاده نمى كرد مگر به قدر رفع عطش و دفع شدت گرسنگى . اگر خلافت را به او مى سپردند بركات آسمان و زمين بر آنان گشوده مى شد .(1)
حضرت سيدة النساء عليهاالسلام كه از همه چيز آگاه است، آينده هاى تلخ غائله سقيفه را مى بيند و از عمق اين فاجعه درد مى كشد و فرياد برمى آورد:
به كدام سو روى آوردند ؟ ! و به كدام تكيه گاهى اتكا نمودند ؟ ! و به كدام پايه اى اعتماد نمودند ؟ ! و به كدام دستاويزى چنگ زدند ؟ ! و بر ضد كدامين ذريّه اى اقدام كردند و بر آنان چيره شدند ؟ ! و براى چه كسى انتخاب كردند و براى چه كسى رها نمودند ؟ !
چه بد سرپرستى و چه بد دوستانى ! و براى ظالمين چه بد جايگزينى است . به خدا سوگند پس ماندگان را به جاى پيشتازان ، و ترسوى نادان را به جاى دلير آگاه ، و فرومايگان را به جاى معتمدان خود قرار دادند .(2)
ص: 395
غائله سقيفه با مرگِ غائله گرانِ آن پايان نيافت، بلكه آغاز راه ضد غدير در آينده هاى تاريخ شد. در روزهاى سقيفه شيوه هاى غائله پردازى در مقابل اوامر و نواهى خداوند آموزش داده شد، و جرئت مقابله با خدا و رسول در قلوب مردم كاشته شد.
اين گونه بود كه در طول پانزده قرن اسلام غائله هاى بسيارى بر پايه غائله سقيفه ايجاد شد، و هر كس هوسى در سر داشت غائله اى بپا كرد و فرقه اى تشكيل داد. آنگاه هر رنگى دوست داشت بر قالب اسلام كشيد، و صدها گروه باطل به نام اسلام ظهور كردند كه هيچ بويى از دين الهى و راه پيامبر صلى الله عليه و آله نداشتند.
اين يعنى كنار زدن حق غدير و پيشبرد باطل سقيفه فقط با چاشنى غائله ها شكل گرفت و عملى شد و در مقابل خدا اعلان موجوديت كرد. درد دل هاى بانوى ما با شيعيانش در خطبه از همين حقيقت تلخ و اهداف شيطانى پرده برمى دارد، آنجا كه مى فرمايد:
خشم فرو خورده گمراهان به تكلم درآمد ، و گمنام ذليلان ظاهر شد ، و شخص مورد قبول اهل باطل صدا درآورد ، و در عرصه شما قدرت نمايى كرد .
شيطان از كمينگاه خود سر برآورد و شما را به سوى خود خواند و شما را دعوت نمود ، و ديد كه دعوت او را اجابت مى نماييد و آماده فريب خوردن از او هستيد ، و چون شما را به قيام بر عليه حق خواند قيام و سرعت قبول شما را يافت ، و چون شما را بر ضد حق به غضب و خشم در آورد شما را غضبناك ديد .(1)
ص: 396
غائله هاى غاصبين خلافت نشان مى دهد كه آنان از همان آغاز مسلمان شدنشان در صدد مقابله و مخالفت و عناد با اسلام بوده اند، و در سنگ اندازى و فتنه انگيزى تا براندازى از هيچ غائله اى فرو گذار نكرده اند.
آنان در انتظار روزگار بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله بوده اند، تا با غصب خلافت و در دست گرفتن همه امور اسلام، به مقاصد شومشان در نابود سازى اهداف متعالى خدا و رسول برسند.
آنان توانستند با بسته شدن چشمان پيامبر صلى الله عليه و آله درهاى بهشتِ غدير را - كه جنّت اسلام بود - به روى انسان ها تا آخر روزگار ببندند، و درهاى جهنمِ سقيفه را كه دوزخ كفر و شرك و جاهليت بود به روى بشريت باز نمايند.
خدايى كه حفظ غدير را وعده داده، در هر زمانى در مقابل غائله سازان سقيفه غائله شكنانى از غديريان آفريده است. آنان همچون سپرى پولادين يا سينه هاى سپر كرده به جنگ غاصبين خلافت رفته اند، و از مبارزه جانى تا برخوردهاى عملى و تا دفاعيات گفتارى در ميدان هاى تقابل غدير با سقيفه حضور يافته اند، كه بيش از 60 نمونه آن ذكر شد.
امروزِ غدير در قرن پانزدهم اسلام، شكوفاترين دوران خود را در بلندترين قله هاى علمى و عملى طى مى كند، به گونه اى كه نام غدير در كنار نام على و مهدى عليهماالسلام در همه جاى جهان شناخته شده است، و روز به روز به پيروان «رَضيتُ لَكُمُ الاِسلامَ دينا» افزوده مى شود.
ص: 397
ص: 398
1 . القرآن الكريم
2 . الاتقان ، جلال الدين سيوطى (911 ق)، الهيئة المصرية للكتاب، 1294 ق
3 . اثبات الوصية ، علامه حلى، دارالكتب التجارية، نجف
4 . اثبات الهداة ، محمد بن حسن حر عاملى (1033 - 1104ق)، چاپخانه علميه، قم
5 . الاحتجاج ، ابومنصور طبرسى، دار النعمان، نجف، 1386 ق
6 . احقاق الحق ، قاضى نور اللّه شوشترى، كتابخانه آية اللّه مرعشى، قم
7 . الاخبار الموفقيات ، زبير بن بكار (256 ق)، منشورات شريف رضى، قم
8 . الاختصاص ، شيخ مفيد، تقديم: سيد محمد مهدى خرسان، كتابفروشى بصيرتى، قم
9 . الاربعون حديثا ، منتجب الدين بن بابويه (585 ق)، مؤسسة الامام المهدى عليه السلام، قم، 1408 ق
10 . الارشاد ، شيخ مفيد، كتابفروشى بصيرتى، قم
11 . ارشاد القلوب ، ابومحمد ديلمى، منشورات رضى، قم
12 . ارواء الغليل ، محمد ناصر البانى، چاپ دوم، 1405ق، المكتب الاسلامى، بيروت
13 . الاستيعاب ، ابن عبد البر، مكتبة الكليات الازهرية ، قاهره، 1388 ق
14 . اسرار فدك ، محمد باقر انصارى، سيد حسين رجايى، دليل ما، 1390 ش، قم
15 . اسرار غدير ، محمد باقر انصارى، تك، قم
ص: 399
16 . الاصابة ، ابن حجر عسقلانى (852 ق)، دار الكتب العلمية، بيروت، 1415 ق
17 . الاصول الستة عشر ، منشورات شبسترى، قم، 1405 ق
18 . اعلام النساء ، عمر رضا كحالة، مؤسسة الرسالة، بيروت، 1378 ق، 1959 م
19 . اعلام الورى باعلام الهدى ، ابوعلى فضل بن حسن طبرسى (قرن ششم)، دارالكتب الاسلامية، تهران
20 . اعيان الشيعة ، سيد محسن امين عاملى، دار التعارف، بيروت، 1380 ق
21 . الاغانى ، ابوالفرج اصفهانى (356 ق)، دار احياء التراث العربى، بيروت
22 . الافصاح ، شيخ مفيد، موسسه بعثت، تهران، 1414 ق
23 . اقبال الاعمال ، سيد على بن موسى بن طاووس (664 ق)، دفتر تبليغات اسلامى، قم، 1419 ق
24 . الامالى ، شيخ طوسى، المكتبة الاهلية، بغداد، 1384 ق
25 . الامالى ، شيخ صدوق، دار الكتب الاسلاميّة، تهران، 1395 ق
26 . الامامة و السياسة ، ابن قُتيبة دينورى، مكتبة مصطفى البابى، قاهره، 1388 ق
27 . امتاع الاسماع ، تقى الدين محمد مقريزى (845 ق)، دار الكتب العلمية، بيروت، 1420 ق
28 . انساب الاشراف ، سمعانى ، چاپ اول ، 1408 ق - 1988 م ، دار الجنان للطباعة و النشر ، بيروت
29 . الانوار النعمانية ، سيد نعمة اللّه جزائرى، مؤسسة الاعلمى، بيروت، 1404 ق
30 . الايضاح ، فضل بن شاذان، تحقيق: سيد جلال الدين محدث، انتشارات دانشكاه طهران، 1392 ق، مؤسسة الاعلمى، بيروت، 1404 ق
31 . بحار الانوار ، علامه مجلسى، دار الكتب الاسلامية، تهران
32 . البداية و النهاية ، اسماعيل بن عمر بن كثير دمشقى شافعى (774 ق)، دار الحديث، قاهره، 1413 ق
33 . البدء و التاريخ ، احمد بن سهل بلخى (م 507 ق)، پاريس، 1899 م
ص: 400
34 . البرهان فى تفسير القرآن ، سيد هاشم بحرانى (1107 ق)، دار الكتب العلميه، قم
35 . بصائر الدرجات ، شيخ محمد بن حسن صفار، تهران، 1380 ق
36 . البيان و التبين ، جاحظ (255 ق)، المطبعة التجارية، قاهره، 1345 ق
37 . تاريخ ابن شحنه (روض المناظر) ، ابن شحنة الحلبى (769 ق)، دار الكتب العلمية، بيروت
38 . تاريخ ابى الفداء (المختصر فى تاريخ البشر) ، ابوالفداء اسماعيل بن على، دار الكتب العلمية، بيروت، 1417 ق
39 . تاريخ الاسلام ، محمد بن احمد بن عثمان ذهبى (748ق)، دارالكتاب العربى، بيروت، 1407 ق
40 . تاريخ الامم و الملوك ، محمد بن جرير طبرى، دار المعارف، قاهره
41 . تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر (499 - 571 ق)، دارالفكر، بيروت 1417 ق
42 . تاريخ المدينة المنورة ، ابن شبة (262 ق)، دار الفكر، بيروت
43 . تاريخ اليعقوبى ، احمد بن ابى يعقوب كاتب (284ق)، دار صادر، بيروت 1379 ق
44 . تأويل الآيات الظاهرة ، سيد شرف الدين استر آبادى، مدرسة الامام المهدى عليه السلام
45 . التحصين لاِسرار ما زاد من اخبار كتاب اليقين، سيد على بن طاووس، تحقيق: انصارى، موسسة الثقلين، بيروت، دار الكتاب، قم، 1413 ق
46 . تحف العقول ، شيخ على بن شعبة حرانى، مكتبة بصيرتى، قم، 1394 ق
47 . تفسير ابن كثير ، دار المعرفة، بيروت، 1412 ق
48 . تفسير البغوى ، بغوى، دار المعرفة، بيروت
49 . تفسير الثعالبى (الجواهر الحسان) ، عبدالرحمن بن محمد ثعالبى مالكى (786 - 875 ق) دار احياء التراث العربى، مؤسسة التاريخ العربى، 1418 ق
50 . تفسير الثعلبى ، ثعلبى، چاپ اول، 1422ق، دار احياء التراث العربى، بيروت
51 . تفسير جوامع الجامع ، شيخ طبرسى، مؤسسة النشر الاسلامى، قم، 1418 ق
52 . تفسير السمرقندى ، ابو ليث سمرقندى، دار الفكر، بيروت
ص: 401
53 . تفسير العياشى ، محمد بن مسعود عياشى، كتابفروشى علميه اسلاميه، تهران
54 . تفسير فرات ، فرات بن ابراهيم كوفى، المكتبة الحيدرية، نجف
55 . تفسير القرطبى (الجامع لاحكام القرآن) ، قرطبى ، تحقيق احمد عبدالعليم بردونى ، دار احياء التراث العربى، بيروت
56 . تفسير القمى ، شيخ على بن ابراهيم قمى، چاپ سنگى، تهران
57 . تفسير نور الثقلين ، شيخ عبد على حويزى (1112ق)، دار الكتب العلمية، قم 1383ق
58 . تقريب المعارف ، شيخ تقى الدين ابو الصلاح حلبى، تحقيق : شيخ فارس حسون، نشر الهادى، قم، 1417 ق
59 . تهذيب الاحكام ، شيخ طوسى، دار الكتب الاسلامية، تهران، 1390 ق
60 . تيسير الوصول ، ابن دبيع عبدالرحمان بن على، دار الفكر، بيروت، 1417 ق
61 . الثاقب فى المناقب، ابن حمزه طوسى (560 ق)، مؤسسه انصاريان، قم، 1412 ق
62 . الجمل ، شيخ مفيد، كتابفروشى داورى، قم
63 . چهارده قرن با غدير ، محمد باقر انصارى، دليل ما، قم
64 . حلية الابرار ، سيد هاشم بحرانى، دار الكتب العلمية، قم، 1397 ق
65 . الخرائج و الجرائح ، راوندى، مدرسة الامام المهدى عليه السلام، قم
66 . الخصائص الفاطمية ، محمد باقر كجورى (1255 ق)، مكتبة الشريف الرضى، قم، 1380 ش
67 . الخصال ، شيخ صدوق، كتابفروشى صدوق، تهران
68 . دُر بحر المناقب ، على بن ابراهيم (قرن 11)، چاپ سنگى
69 . الدرّ المنثور ، جلال الدّين سيوطى ، دار المعرفة للطباعة والنشر ، بيروت
70 . الدر النظيم ، يوسف بن حاتم شامى عاملى (664 ق)، مؤسسة النشر الاسلامى، قم
71 . دلائل الامامة ، محمد بن جرير طبرى شيعى (ق 4)، مؤسسة البعثة، قم، 1413 ق
72 . الروضة فى الفضائل ، شاذان (660 ق)، تحقيق: شكرچى، 1422 ق
ص: 402
73 . روضة الواعظين ، فتال نيشابورى (508 ق)، شريف رضى، قم
74 . رياحين الشريعة ، ذبيح اللّه محلاتى، دار الكتب الاسلامية، تهران، 1369 ش
75 . الرياض النضرة ، ابوجعفر احمد محب طبرى، 4 جلد
76 . زاد المسير ، ابن جوزى ، چاپ اول ، دار الفكر، بيروت، 1407 ق - 1987 م
77 . زبدة التفاسير ، ملافتح اللّه كاشانى (998 ق)، مؤسسة المعارف الاسلامية، 1423 ق
78 . سنن ابن ماجة ، محمد بن يزيد بن ماجة ربعى قزوينى (275 ق)، دار احياء التراث العربى، بيروت، 1395 ق
79 . السُنن الكبرى ، احمد بن حسين بيهقى، دار المعرفة، بيروت
80 . سير اعلام النبلاء ، محمد بن احمد تركمانى ذهبى (673 - 748 ق) دار الفكر، بيروت 1417 ق
81 . السيرة الحلبية ، حلبى ، 1400 ق، دار المعرفة ، بيروت
82 . السيرة النبوية ، عبدالملك بن هشام حميرى (213 ق)، مطبعة مصطفى البابى حلبى، قاهره، 1355 ق
83 . السيرة النبوية ، اسماعيل بن كثير دمشقى (701ق)، دار المعرفة، بيروت، 1396 ق
84 . شرح نهج البلاغة ، ابن ابى الحديد، دار احياء الكتب العربيه ، 1378 ق
85 . شواهد التنزيل ، حاكم حسكانى (405ق)، مؤسسه اعلمى، بيروت، 1393 ق
86 . صحيح البخارى ، ابو عبداللّه محمد بن اسماعيل بخارى (194 - 256 ق)، دار الفكر، بيروت، 1419 ق
87 . صحيح مسلم ، مسلم بن حجاج قشيرى (261 ق)، دار ابن حزم، بيروت، 1416 ق
88 . الصراط المستقيم ، علامه بياضى، كتابفروشى مرتضوى، تهران، 1384 ش
89 . صفوة الاخبار ، موسى محمد اسود، مكتبة المنار الاسلامية، 2007 م
90 . صفة الصفوة ، ابن جوزى، دار الكتاب العربى، بيروت
91 . الطبقات الكبرى ، ابن سعد، دار صادر، بيروت، 1380 ق
92 . العدد القوية ، على بن يوسف حلى (705ق)، كتابخانه آية اللّه مرعشى، قم 1408 ق
ص: 403
93 . العقد الفريد ، ابن عبد ربه (328 ق)، چاپ قاهره، 1293 ق
94 . علل الشرائع ، شيخ صدوق، المكتبة الحيدرية، نجف، 1385 ق
95 . العمدة ، ابن بطريق، تبريز، 1309 ق
96 . عوالم العلوم ، شيخ عبداللّه بحرانى، مدرسة الإمام المهدى عليه السلام، قم، 1407 ق
97 . عيون اخبار الرضا عليه السلام ، شيخ صدوق، المكتبة الحيدرية، نجف، 1390 ق
98 . الغدير ، علامه امينى، كتابخانه اميرالمؤمنين عليه السلام، تهران، 1396 ق
99 . الغيبة ، شيخ نعمانى، مؤسسة الاعلمى، بيروت، 1403 ق
100 . فتح البارى ، ابن حجر متوفاى 852 ق، دار المعرفة، بيروت
101 . فتح القدير ، محمد بن على شوكانى (1255 ق)، عالم الكتب
102 . الفتوح ، ابن اعثم، دار الكتب العلميه، بيروت، 1406 ق
103 . الفضائل ، شاذان بن جبرئيل، المكتبة الحيدرية، نجف، 1381 ش
104 . قرب الاسناد ، عبداللّه بن جعفر حميرى (قرن سوم)، كتابفروشى نينوى الحديثة، تهران
105 . قصص الانبياء ، قطب الدين راوندى (573 ق)، مؤسسة الهادى، قم، 1418 ق
106 . الكافى ، ابوجعفر محمد بن يعقوب كلينى، دار الكتب الاسلامية، تهران، 1388 ق
107 . الكامل فى التاريخ ، على بن محمد شيبانى معروف به ابن اثير (630 ق)، دار صادر، بيروت، 1385 ق
108 . كتاب سليم ، سليم بن قيس هلالى عامرى (76 ق)، انتشارات دليل ما، قم، 1416 ق
109 . كشف الغمة ، على بن عيسى اربلى، كتابفروشى بنى هاشمى، تبريز، 1381 ق
110 . كمال الدين ، شيخ صدوق، تصحيح: على اكبر غفارى، دار الكتب الاسلامية، تهران 1395 ق
111 . كنز العمال ، متقى هندى، مكتبة التراث الاسلامى، حلب، 1397 ق
112 . لوامع الانوار ، شمس الدين اسفرائينى (1188 ق)، مؤسسة الخافقين، دمشق، 1402 ق
ص: 404
113 . مثالب النواصب ، ابن شهر آشوب، نسخه عكسى مركز ميراث اسلامى
114 . مجمع الزوائد ، هيثمى، دار الكتاب العربى، بيروت
115 . المحتضر ، شيخ حسن بن سليمان حلى، المكتبة الحيدرية، نجف، 1370 ق
116 . مختصر البصائر ، شيخ حسن بن سليمان حلى، المكتبة الحيدرية، نجف، 1370 ق
117 . مدينة المعاجز ، سيد هاشم بحرانى، چاپ سنگى، تهران، 1300 ق
118 . مرآة الجنان ، عبد اللّه بن اسعد يافعى، دار الكتب العلمية، بيروت، 1417 ق
119 . مرآة الحرمين ، ابراهيم رفعت پاشا (1273 - 1354 ق)، دار الكتب المصرية، قاهره، 1344 ق
120 . المسترشد ، ابوجعفر محمد بن جرير طبرى امامى، المكتبة الحيدرية، نجف
121 . مسند احمد ، احمد بن محمد بن حنبل (241 ق)، دار الفكر، بيروت، 1414 ق
122 . مسند طيالسى ، ابوداود سليمان فارسى بصرى طيالسى (204 ق)، دار المعرفة، بيروت
123 . المصنف ، عبد الرزاق صنعانى ، منشورات المجلس الاعلى
124 . معاني الأخبار ، شيخ صدوق، منشورات مفيد، قم
125 . المغازى ، محمد بن عمر واقدى ، نشر دانشگاهى ، تهران
126 . مناقب آل ابى طالب عليه السلام ، ابوجعفر محمد بن على بن شهر آشوب مازندرانى (558 ق)، انتشارات علامه، قم
127 . مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام ، محمد بن سليمان كوفى (حدود 300 ق)، تحقيق: محمد باقر محمودى، مجمع احياء الثقافة الاسلامية، 1412 ق
128 . من لايحضره الفقيه ، شيخ صدوق ، چاپ دوم ، مؤسسة النشر الاسلامى التابعة لجماعة المدرسين ، قم
129 . الموسوعة الكبرى عن فاطمة الزهراء عليهاالسلام ، (25 جلد)، اسماعيل انصارى (1388 ش)، دليل ما، قم، 1396 ش
ص: 405
130 . نزهة الكرام و بستان العوام ، محمد بن حسين رازى (قرن 7)، كتابخانه دانشگاه تهران
131 . نوائب الدهور ، سيد حسن ميرجهانى
132 . نهج الايمان ، ابن جبر ، چاپ اول ، 1418 ق ، ستاره، قم، مجتمع امام هادى عليه السلام مشهد
133 . نهج الحق و كشف الصدق ، علامه حلى (726 ق)، دار الهجرة، قم، 1421 ق
134 . نهاية الارب ، النويرى (733 ق)، قاهره
135 . نيل الاوطار ، محمد بن على شوكانى (1255 ق)، دار الكتب العلمية، بيروت
136 . واقعه قرآنى غدير ، محمد باقر انصارى، دليل ما، قم
137 . الهجوم على بيت فاطمة عليهاالسلام ، عبدالزهراء مهدى. چاپ قم
138 . الهداية الكبرى ، حسين بن حمدان خصيبى (334 ق)، مؤسسة البلاغ، بيروت، 1411 ق
139 . اليقين ، سيد على بن طاووس، تحقيق: انصارى، موسسة الثقلين، بيروت، دار الكتاب، قم، 1413 ق
140 . ينابيع المودة لذوى القربى ، قندوزى حنفى (1220 - 1294ق)، دارالكتب العراقية، كاظمين، 1385 ق
ص: 406
پيشگفتار
غائله هاى سقيفه در مقابل غدير··· 6
از غائله بر ضد بعثت تا غائله بر ضد غدير··· 6
انگيزه تأليف كتاب حاضر··· 7
اهداف كتاب حاضر··· 8
كتاب حاضر در يك نگاه··· 9
مدافعان هميشه بيدار غدير··· 10
1
غائله چيست؟
1 . جهات مفهومى غائله··· 14
«غائله» يعنى چه؟··· 14
«غائله» در اصطلاح مسلمين··· 14
چرا ضديت با خدا غائله است؟··· 15
غائله يعنى غلط دانستن امر خدا··· 16
ص: 407
2 . غائله در قرآن··· 18
امر خدا به صراط مستقيمِ بى غائله··· 18
مذمت انواع غائله در قرآن··· 19
غائله عمدى و سهوى بر سر راه خدا يكسان است··· 19
غائله گر در برابر خدا عاجز است··· 20
3 . شناسايى غائله ها و غائله سازان··· 22
فرق غائله با جنگ··· 22
مراحل فكرى و عملىِ غائله··· 22
غائله براى چه؟··· 23
غائله در مقابله با چه ؟··· 24
شناسايى غائله ها··· 25
شناسايى غائله سازان··· 26
نمونه هايى از فرصت طلبى غائله سازان··· 27
4 . غائله فدك نمونه اى از غوائل··· 29
غائله عملى و گفتارى براى فدك··· 29
افشاى غائله برانگيزى در فدك··· 30
تحليل غائله در فدك··· 31
الف . ارتباط «غدر» با غائله··· 31
ب . ارتباط «بغى» با غائله··· 33
ج . اجتماع «غدر» و «بغى» و «غائله»··· 33
اجماع بر غائله··· 34
غائله بر اساس نفاق··· 35
توطئه دسته جمعى بر عليه پيامبر صلى الله عليه و آله··· 35
ص: 408
5 . مهار غائله··· 37
مهار غائله يعنى چه؟··· 37
ارزيابى حال غائله گر براى مهار آن··· 37
مهار غائله در كلام اميرالمؤمنين عليه السلام··· 38
دو اصل در مهار غائله ها توسط پيامبر صلى الله عليه و آله··· 39
نتيجه اَبدى خُلق عظيم و جِدال اَحسن··· 40
مهار غائله ها توسط امامان غدير··· 40
مهار كدام غائله هاى ضد پيامبر صلى الله عليه و آله ؟··· 41
2
غائله هاى ضد اسلام
غائله ها در مقابل رسالت نبوى··· 45
تنوع و تعدد غائله ها بر ضد بعثت نبوى··· 46
غائله در غير غدير آمادگى براى ضديت با غدير··· 47
1 . غائله هاى كلى و مكرر بر عليه پيامبر صلى الله عليه و آله··· 48
از اذيت گفتارى تا آزار جسمى··· 48
1 . نسبت ناروا··· 48
2 . تمسخر··· 50
3 . اذيت جسمانى··· 51
پشتيبانى مالىِ غائله بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله··· 53
دعوت پنهانى از ترس غائله ها··· 53
غائله هاى سفيهانه و تكرارى!··· 54
ص: 409
2 . غائله هاى ضد پيامبر صلى الله عليه و آله در جنگ ها··· 55
غائله 1 :
جنگ بدر··· 55
غائله داخلىِ اول در جنگ بدر··· 56
غائله داخلى دوم در جنگ بدر··· 57
خاموشى غائله بَدر با فداكارى على عليه السلام··· 57
غائله 2 :
جنگ اُحُد··· 58
شكست غائله اُحُد به دست على عليه السلام··· 59
غائله داخلىِ اولِ اُحُد به خاطر غنائم جنگى··· 60
غائله داخلىِ دومِ اُحُد براى فرار !··· 60
دفع غائله اُحُد از جان پيامبر صلى الله عليه و آله به دست على عليه السلام··· 60
بازگشت فراريان اُحُد با ختم غائله··· 61
غائله 3 :
جنگ خندق··· 61
غائله داخلى خندق از ترس عمرو بن عبد ودّ··· 62
تمسخر در خندق به معجزه پيامبر صلى الله عليه و آله··· 62
غائله هاى داخلى و خارجى خندق در قرآن··· 63
اوج غائله خندق با فرياد عَمرو··· 64
پايان غائله احزاب به دست على عليه السلام··· 64
پايان غائله داخلى خندق به دست على عليه السلام··· 65
غائله 4 :
صلح حديبيه··· 66
غائله خارجى اول براى ممانعت از عمره··· 66
غائله داخلىِ اول در اعتراض به صلح··· 66
غائله داخلىِ دوم با درخواست جنگ··· 67
غائله خارجى دوم در تحويل پسر سهيل··· 68
غائله داخلىِ سوم درباره تحويل مسلمان به كافر··· 69
غائله داخلىِ چهارم درباره نرفتن به مكه··· 70
ص: 410
غائله داخلىِ پنجم در ذبح قربانى هاى عمره··· 71
غائله داخلىِ ششم درباره علت صلح··· 72
غائله 5 :
جنگ خيبر··· 73
غائله داخلىِ وحشت از يهود··· 73
ختم غائله يهود به دست على عليه السلام··· 74
غائله 6 :
فتح مكه··· 75
غائله پيمان شكنى قريش··· 75
غائله جاسوسى حاطب··· 75
غائله كشتن حاطب··· 76
غائله افطار نكردن در سفر··· 77
غائله قتل ابوسفيان··· 77
غائله انتقامجويى··· 78
فتح مكه ختم غائله هاى بيست ساله··· 79
پايان غائله بت پرستى در برابر توحيد··· 80
عفو عمومىِ غائله برانگيزان··· 81
غائله كليد كعبه··· 82
پيشگيرى از غائله با بيعت مردان و زنان··· 83
غائله خالد در بنى جُذَيمه··· 84
غائله 7 :
جنگ حُنَين··· 85
غائله فرار مسلمانان··· 86
غائله قتل اسيران··· 86
غائله 8 :
جنگ تبوك··· 87
غائله سست كردن مردم از رفتن به جنگ··· 87
غائله اعتراض به نبردن على عليه السلام به جنگ تبوك··· 88
مقابله با غائله نرفتن على عليه السلام به تبوك··· 88
ص: 411
غائله نقشه قتل اميرالمؤمنين صلى الله عليه و آله··· 89
غائله نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله··· 89
مقابله با غائله قتل پيامبر صلى الله عليه و آله··· 90
3 . غائله هاى ضد پيامبر صلى الله عليه و آله در وقايع مهم اسلام··· 91
غائله 1 :
در ماجراى معراج··· 91
اولين غائله در بازگويى خبر معراج در مسجد··· 92
دومين غائله در اعلان خبر معراج براى مردم مكه··· 92
سومين غائله در روزهاى بعد از معراج··· 93
ختم غائله با شواهدِ پيامبر صلى الله عليه و آله بر معراج··· 94
غائله 2 :
در ازدواج پيامبر صلى الله عليه و آله با حضرت خديجه عليهاالسلام··· 95
غائله بر سر ازدواج با يتيم عبدالمطلب عليه السلام··· 95
استدلال خديجه عليهاالسلام براى ختم غائله··· 95
غائله 3 :
در ولادت حضرت زهرا عليهاالسلام··· 96
غائله منع از كمك به وضع حمل حضرت خديجه عليهاالسلام··· 96
ختم غائله با امداد آسمانى··· 96
غائله 4 :
محاصره بنى هاشم در شعب ابوطالب عليه السلام··· 97
تحصن در شعب براى حفظ پيامبر صلى الله عليه و آله··· 98
اموال خديجه عليهاالسلام شكننده غائله قريش··· 98
رهايى از غائله قريش با معجزه الهى··· 99
غائله 5 :
در هجرت به حبشه··· 99
غائله باز گرداندن مسلمين از حبشه··· 99
غائله داخلى در نماز بر جنازه نجاشى··· 100
مقابله با غائله گران با آيات قرآن··· 100
غائله 6 : سنگ زدن در طائف··· 101
ص: 412
غائله 7 : در ليلة المبيت··· 101
وفات ابوطالب و خديجه عليهماالسلام··· 101
غائله كشتن پيامبر صلى الله عليه و آله توسط چهل نفر··· 102
مقابله با غائله قتل با فداكارى على عليه السلام··· 102
پيامبر صلى الله عليه و آله در غار··· 103
على عليه السلام در بستر پيامبر صلى الله عليه و آله··· 104
حمله على عليه السلام به قاتلين پيامبر صلى الله عليه و آله··· 104
غائله 8 : در ازدواج حضرت فاطمه عليهاالسلام··· 105
غائله اول : پيشنهادها در ازدواج حضرت زهرا عليهاالسلام··· 105
غائله دوم : تمسخر به ردّ خواستگاران ثروتمند··· 105
مقابله با غائله ردّ خواستگاران ثروتمند··· 106
غائله سوم : تمسخر به فقر على عليه السلام··· 107
مقابله با غائله فقير بودن على عليه السلام··· 108
غائله 9 : در ماجراى سدّ ابواب··· 109
غائله با بستن درهاى رو به مسجد··· 110
مقابله با غائله در سد ابواب··· 110
غائله 10 : در بخشش فدك به فاطمه عليهاالسلام··· 111
غائله 11 : در ماجراى حُلّه هاى يمن··· 112
غائله اول در پوشيدن حُلّه ها··· 113
مقابله با غائله حُلّه هاى نجرانى··· 113
غائله دوم بر سر جمع آورى حُلّه ها··· 114
غائله 12 : در حجّ تمتع··· 114
غائله 13 : توطئه مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله··· 117
مقابله با غائله مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله با معجزه الهى··· 117
پايان غائله هاى غير غدير در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله··· 117
ص: 413
3
غائله هاى گفتارى بر ضد غدير
اهميت غائله هاى ضد غدير··· 122
يادآورى غائله هاى گذشته و آينده منافقين در خطبه غدير··· 122
1 . ياد از تمسخرهاى منافقين··· 123
2 . گرفتن زهر چشم از غائله گران!··· 123
3 . تشبيه غائله ضد غدير به غائله اصحاب سَبت··· 124
4 . تهديد به معرفى غائله برانگيزان ضد غدير··· 125
5 . علامات غائله گران ضد غدير تا آخر روزگار··· 125
6 . هشدار از گول خوردن توسط غائله گران ضد غدير··· 126
7 . ريشه هاى فكرى فريب از غائله برانگيزان ضد غدير··· 126
8 . شناسايى رهبران غائله بر ضد غدير··· 127
9 . اصحاب صحيفه رئيس غائله هاى ضد غدير··· 127
10 . بيدار باش آيندگان در برابر غائله گران ضد غدير··· 128
11 . هشدار درباره غائله تبديل خلافت به پادشاهى··· 128
12 . غائله هاى دشمنان غدير امتحان الهى··· 129
13 . هشدار از پيوستنِ اكثريت به غائله هاى ضد غدير··· 130
14 . اعلان يكپارچگى غائله سازان ضد غدير··· 130
15 . دورويى غائله گران ضد غدير··· 131
16 . غائله سازان ضد غدير در جهنم··· 131
17 . حضرت مهدى عليه السلام منتقم از غائله سازان ضد غدير··· 132
18 . نفرين خدا بر غائله سازان ضد غدير··· 133
تفكيك غائله هاى گفتارى از عملى··· 134
ص: 414
غائله 1 : اعتراض به امرة المؤمنين··· 135
وَعده الهى در مقابل غائله··· 135
اعتراض به حقانيت امر رسول اللّه صلى الله عليه و آله!··· 135
غائله 2 : اعتراض در تحويل ودايع نبوت··· 136
مجلس خصوصى براى انتقال ودايع انبياء··· 137
اعتراض عايشه درباره تحويل ودايع··· 137
اعتراض مكرر عايشه··· 138
غائله 3 : افشاى اسرار پيامبر صلى الله عليه و آله توسط عايشه··· 138
تعهّد عايشه به حفظِ اسرارِ پيامبر صلى الله عليه و آله··· 139
افشاى سرّ پيامبر صلى الله عليه و آله توسط عايشه··· 139
مقابله قرآنى پيامبر صلى الله عليه و آله با اين غائله··· 140
خبر از نتايج شوم اين غائله در قرآن··· 141
غائله 4 : تمسخر منافقين به محبت على عليه السلام قبل از غدير··· 141
دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله درباره محبين على عليه السلام··· 142
طعنه به توجه خاص پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام··· 143
مقابله با تمسخر منافقين با آيات الهى··· 143
غائله 5 : ادعاى خستگى براى فرار از غدير··· 146
غائله فرار از غدير··· 146
مقابله با غائله غيبت از غدير··· 147
غائله 6 : تحريك مردم قبل از خطابه··· 147
مقابله با شايعات··· 148
غائله 7 : گفتگوى اعتراض آميز در حين خطابه··· 148
تحركات مخفيانه منافقين همزمان با خطابه··· 148
سخنان نارواى منافقين هنگام خطبه··· 149
خبر جبرئيل و اصحاب از غائله منافقين··· 149
ص: 415
مقابله با غائله تحركات بين خطبه··· 150
آيات قرآن در اثبات جرم منافقين··· 150
غائله 8 : نااميدى منافقين پس از خطابه غدير··· 152
نامَحرمانِ غدير··· 152
غائله 9 : انكارِ نسبتِ غدير به خداوند !··· 153
مقابله با غائله انكارِ الهى بودن غدير··· 154
بيعت و تبريك منكرينِ الهى بودن غدير!··· 154
غائله 10 : حسادت و اعلان جنگ با صاحب غدير··· 155
خبر غائله حسادت براى پيامبر صلى الله عليه و آله··· 156
مقابله با غائله حسادت··· 156
غائله 11 : انكار معاويه درباره غدير··· 158
مقابله با غائله معاويه··· 158
غائله 12 : نسبت احمق و ديوانه به پيامبر صلى الله عليه و آله··· 159
خبر توهين هاى منافقين براى پيامبر صلى الله عليه و آله··· 160
مقابله با توهين هاى منافقين در غدير··· 161
غائله 13 : مطرح كردن تعصبات و مشكلات مردم··· 161
مقابله با تعصبات جاهلى··· 162
غائله 14 : وسوسه منافقين در قلوب مردم··· 162
مقابله با وسوسه در فكر مردم··· 163
غائله 15 : اظهار تعجب بى جا از تعدد واجبات الهى··· 163
مقابله با وسوسه تعدد واجبات··· 164
غائله 16 : شبهه اندازى در معناى ولايت··· 164
مقابله با شبهه در معناى ولايت··· 164
غائله 17 : نسبت خود رأيى به پيامبر صلى الله عليه و آله··· 165
مقابله با شبهه انكار نسبت غدير به خداوند··· 165
ص: 416
غائله 18 : پيشنهاد جايگرين براى امام غدير!··· 166
تكرار پيشنهاد جايگزينى به جاى على عليه السلام نزد پيامبر صلى الله عليه و آله··· 167
مقابله با غائله جايگزين به جاى على عليه السلام··· 167
غائله 19 : پيشنهاد مشاركت در خلافت براى دومين بار!··· 168
مقابله با غائله مشاركت در خلافت··· 169
غائله 20 : تمسخر به فضائل على عليه السلام··· 170
اعلان شباهت على عليه السلام به عيسى بن مريم عليه السلام··· 170
عكس العمل منافقين به فضيلت على عليه السلام··· 171
مقابله اول با غائله تمسخر به فضيلت على عليه السلام··· 171
مقابله دوم با استهزاءِ فضيلت على عليه السلام··· 172
مقابله سوم با مسخره كردن فضائل على عليه السلام··· 173
غائله 21 : تكذيب پيامبر صلى الله عليه و آله··· 174
تشكيك در نسبت كلام پيامبر صلى الله عليه و آله به خداوند··· 174
تشكيك در فضائل على عليه السلام··· 175
مباهله با غائله گران بر سر غدير!··· 177
شرط قبولى خواسته حارث بر ضد غدير!··· 177
تقاضاى شكستن غدير از سوى حارث !··· 178
عذاب الهى بر منكر غدير··· 178
سند الهى بر معجزه غدير··· 179
سخنان نهائى پيامبر صلى الله عليه و آله درباره مباهله غدير··· 180
اتمام حجتى عظيم براى غائله گران ضد غدير تا قيامت··· 180
غائله 22 : اجتماعات غائله برانگيز··· 181
مقابله با تجمع و سخنان سرى··· 181
مقابله با اجتماع اهل صحيفه··· 181
ص: 417
غائله 23 : چاپلوسى هاى مزوّرانه منافقين بعد از غدير··· 182
تملق هاى دروغين غائله گران··· 183
مقابله اول با متملقين با آيات قرآن··· 185
مقابله دوم با متملقين با نشان دادن معجزات··· 186
مقابله سوم با متملقين با معجزه كوه ها··· 187
مقابله چهارم با متملقين با معجزه حيوانات و گياهان··· 188
مقابله پنجم با متملقين با افشاى قلوب مريض منافقين··· 190
مقابله ششم با متملقين با پرده بردارى از باطن منافقين··· 191
مقابله هفتم با متملقين با افشاى پر مدعايى منافقين··· 192
مقابله هشتم با متملقين با افشاى استهزاى منافقين··· 193
كيفيت تمسخرهاى منافقين به اصحاب غدير··· 193
نمونه هايى از تمسخرهاى منافقين به ياران غدير··· 194
افتخار منافقين به استهزاى غدير··· 195
برخورد خداوند با تمسخرهاى منافقين··· 196
غائله 24 : اعتذار دروغين همسران پيامبر صلى الله عليه و آله··· 197
عذرخواهى دروغين عايشه از افشاى سِرِّ غدير··· 197
مقابله با اعتذار كاذب عايشه··· 198
برخورد خاص پيامبر صلى الله عليه و آله درباره همسرانش··· 198
غائله 25 : اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله در نوشتن كتف··· 199
مقابله گفتارى با غائله منع از كتف··· 199
مقابله عملى با غائله منع از كتف··· 200
ص: 418
4
غائله هاى عملى بر ضد غدير
غائله 1 : هم پيمانى بر غصب خلافت··· 206
هم پيمانى ابوبكر و عمر براى غصب حق غدير··· 206
مقابله خداوند با هم پيمانى بر ضد غدير··· 207
غائله 2 : امضاى صحيفه اول براى غصب خلافت··· 207
تدوين و امضاى پيمان نامه بر ضد غدير··· 208
مقابله پيامبر صلى الله عليه و آله با امضاى صحيفه··· 209
مقابله خداوند با صحيفه ملعونه··· 209
1 . پيمان كفر در بيت خداوند !··· 209
2 . شركت شيطان در صحيفه ملعونه··· 209
3 . مخفى نبودن صحيفه از خدا و رسول··· 210
4 . برنامه خدا براى شكستن صحيفه··· 210
5 . دشمنى علنىِ اصحاب صحيفه··· 211
6 . پشيمانى پيروان صحيفه در قيامت··· 211
7 . مؤاخذه اهل صحيفه در مكه··· 212
غائله 3 : همدستى با بنى اميه براى غصب خلافت··· 212
پيشنهاد اصحاب صحيفه به بنى اميه··· 213
مقابله اول با پيمان بنى اميه··· 213
مقابله دوم با هم پيمانى بنى اميه··· 214
مقابله سوم با معاهده بنى اميه··· 214
غائله 4 : همدستى با طلقاء مكه براى غصب خلافت··· 215
دعوت از طلقاء براى غصب خلافت··· 215
ص: 419
لشكر 4000 نفرى براى سقيفه··· 216
غائله 5 : همدستى با رؤساى انصار براى غصب خلافت··· 216
غائله 6 : فرار منافقين از غدير تا جحفه··· 217
نقشه دوم منافقين براى عدم حضور در غدير··· 217
مقابله با نقشه عبور از غدير··· 218
غائله 7 : بر هم زدن مجلس خطابه توسط منافقين··· 218
برخاستن منافقين هنگام شروع خطابه··· 219
مقابله با بر هم زدن مجلس خطابه··· 219
غائله 8 : تمسخر عملىِ منافقين به بيعت غدير··· 220
مقابله با تمسخر عملى منافقين··· 221
غائله 9 : نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله توسط اصحاب صحيفه··· 222
چهارده نفر براى قتل پيامبر صلى الله عليه و آله··· 222
تعيين شب براى زمان قتل پيامبر صلى الله عليه و آله··· 223
كوه هرشى مكانِ قتل پيامبر صلى الله عليه و آله··· 223
حركت كاروان به سمت كمينگاه··· 224
كمين منافقين در هرشى براى قتل··· 224
اطلاع پيامبر صلى الله عليه و آله از نقشه قتل··· 225
اجراى نقشه قتل بر فراز هرشى··· 225
مقابله پيامبر صلى الله عليه و آله با غائله قتل خود··· 226
شناسايى عاملين قتل پيامبر صلى الله عليه و آله··· 226
افشاگرى نسبت به عاملين قتل پيامبر صلى الله عليه و آله··· 227
مقابله قرآن با غائله قتل پيامبر صلى الله عليه و آله··· 229
غائله 10 : نقشه قتل اميرالمؤمنين عليه السلام توسط اصحاب صحيفه··· 230
مقابله پيامبر صلى الله عليه و آله با غائله قتل على عليه السلام··· 231
گرفتن پيمان نامه قتل على عليه السلام از دست منافقين··· 231
ص: 420
غائله 11 : امضاى صحيفه دوم براى غصب خلافت··· 232
تصميم بر تدوين اساس نامه غصب خلافت··· 232
نوشتن صحيفه دوم در خانه ابوبكر··· 233
امضا كنندگان صحيفه ملعونه دوم··· 234
متن صحيفه ملعونه دوم··· 234
مقابله پيامبر صلى الله عليه و آله با غائله پردازان صحيفه دوم··· 236
غائله 12 : مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله توسط اصحاب صحيفه··· 238
مقابله پيامبر صلى الله عليه و آله با غائله مسموميت··· 238
غائله 13 : بازگشت اصحاب صحيفه از لشكر اسامه··· 238
مقابله منافقين با لشكر اسامه··· 239
مقابله پيامبر صلى الله عليه و آله با فراريان از لشكر اسامه··· 238
غائله 14 : نماز غاصبانه اصحاب صحيفه در محراب پيامبر صلى الله عليه و آله··· 240
ورود اصحاب صحيفه به مسجد براى نماز!··· 241
اعتراض مردم به نماز ابوبكر··· 241
مقابله پيامبر صلى الله عليه و آله با نماز ابوبكر··· 241
5
غائله بزرگ سقيفه بر ضد غدير
غائله سقيفه در كلام سيدة النساء عليهاالسلام··· 247
سقيفه بالاتر از غائله !··· 248
چهار خصوصيت غائله سقيفه··· 249
مراحل غائله سقيفه··· 250
گام به گام با غائله سقيفه بر ضد غدير··· 251
ص: 421
اول : غائله هاى غصب خلافت··· 253
غائله 1 : حضور كنار خانه پيامبر صلى الله عليه و آله··· 254
غائله 2 : انصار در سقيفه بنى ساعده··· 254
غائله 3 : مخالفت همپيمانان صحيفه با سعد··· 255
غائله 4 : حركت اصحاب صحيفه به سمت سقيفه··· 256
غائله 5 : سخنان ابوبكر در سقيفه··· 257
غائله 6 : پيشنهاد مشاركت مهاجرين و انصار··· 258
غائله 7 : پيشنهاد رياست مهاجرين و وزارت انصار··· 258
مهاجرين و انصار در مقابل غدير··· 258
اعتراض حَبّاب به ادعاى مهاجرين··· 259
اعتراض عمر به سخنان حَبّاب··· 259
پاسخ حباب به عمر··· 260
تغيير فضاى سقيفه به نفع مهاجرين··· 260
مطرح شدن خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام··· 261
سخنرانى بر ضد انصار در سقيفه!··· 261
غائله 8 : انحصار خلافت در اصحاب صحيفه··· 262
انحصار خلافت در ابوبكر··· 262
غائله 9 : اولين بيعت در سقيفه··· 263
غائله 10 : تهديد سعد بن عباده به قتل··· 264
غائله 11 : بيعت از سقيفه تا مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله··· 265
غائله 12 : اولين سخنرانى ابوبكر و عمر در مسجد··· 266
تمجيد عمر از ابوبكر··· 266
شيوه ابوبكر براى خلافت··· 267
سلب مسئوليت ابوبكر از تخلفاتش··· 267
غائله 13 : ادامه بيعت سقيفه در مسجد··· 268
ص: 422
اجبار مردم بر بيعت··· 268
مقابله شديد مهاجرين با انصار··· 269
دوم : غائله هاى اجبار صاحب غدير به بيعت با غاصبين··· 270
غائله 1 : دعوت خصوصىِ اميرالمؤمنين عليه السلام به بيعت··· 271
غائله 2 : دعوت بنى هاشم به بيعت با سقيفه··· 271
غائله 3 : بيعت اجبارى بنى هاشم··· 272
غائله 4 : دعوت به بيعت اجبارى··· 273
غائله 5 : آماده سازى نيروها براى حمله··· 274
غائله 6 : فرياد براى دعوت على عليه السلام به بيعت··· 274
مقابله حضرت زهرا عليهاالسلام با بيعت اجبارى··· 275
غائله 7 : احراق بيت براى بيعت اجبارى··· 276
غائله 8 : ضرب و جرح حضرت زهرا عليهاالسلام··· 277
غائله 9 : هجوم به خانه وحى··· 278
غائله 10 : آوردن اميرالمؤمنين عليه السلام به مسجد··· 279
غائله 11 : تهديد اميرالمؤمنين عليه السلام به قتل··· 279
غائله 12 : حديث جعلى ابوبكر··· 281
افشاگرى درباره صحيفه ملعونه··· 281
مقابله با حديث جعلى سقيفه··· 282
اتمام حجت هاى اصحاب··· 283
غائله 13 : تهديد دوم به قتل براى بيعت··· 284
سخنان اميرالمؤمنين عليه السلام درباره حضرت زهرا عليهاالسلام··· 284
غائله 14 : برخورد شديد براى بيعت··· 285
غائله 15 : انجام بيعت اجبارى··· 285
غائله 16 : بيعت اجبارى ياران اميرالمؤمنين عليه السلام··· 286
ص: 423
غائله 17 : قدرت نمائى 4000 نفرى سقيفه··· 287
مقابله با قدرت نمائى سقيفه··· 288
غائله 18 : غصب اموال اهل بيت عليهم السلام··· 289
غائله 19 : غصب اموال عمومى··· 290
6
مقابله هاى غدير با غائله سقيفه
غدير و ضد غدير در غائله سقيفه··· 295
اتمام حجت غدير همگام با وقايع سقيفه··· 296
اتمام حجت غدير براى هميشه تاريخ··· 297
از جنگ تا دفاع عملى تا مقابله گفتارى··· 297
1 . اعلان جنگ غدير در برابر سقيفه··· 299
اعلان جنگ رسمى با سقيفه··· 299
اعلان جنگ صديقه كبرى عليهاالسلام با سقيفه··· 300
يارانى كه نيامدند !··· 300
امر به يارى على عليه السلام در غدير··· 301
نهى از كوتاهى در يارى على عليه السلام در غدير··· 301
دعوت اميرالمؤمنين عليه السلام از مسلمانان براى يارى غدير··· 302
دعوتِ مردم وظيفه على عليه السلام نبود··· 302
دعوتِ على عليه السلام اتمام حجت بود··· 303
دعوتِ على عليه السلام دلسوزى بود··· 304
دعوتى شگفت انگيز به احترام غدير··· 305
ص: 424
دعوتى با ده جهت اعجاب انگيز··· 306
كمك خواهى عمومى و خصوصى··· 307
مرحله اول : كمك خواهى عمومى زير سايبان ها··· 307
كيفيت كمك خواهى عمومىِ اهل بيت عليهم السلام··· 308
واكنش هاى شرم آور به كمك خواهى اهل بيت عليهم السلام··· 308
مرحله دوم : كمك خواهى خصوصى بر درِ خانه ها··· 309
سه يا چهار يا هفت يا چهل شب كمك خواهى؟··· 309
كمك خواهى قبل و بعد از غصب خلافت··· 310
موقعيت اول : روزهاى آغازين غصب خلافت··· 310
موقعيت دوم : روزهاى بعد از غصب خلافت··· 310
جنگ سقيفه بدون ياور امكان نداشت··· 311
بى تفاوتى مردم به دعوت صاحب غدير··· 312
جهت اول : دستور به اطاعت از خواسته على عليه السلام··· 312
جهت دوم : منع از مخالفت با خواسته على عليه السلام··· 314
2 . مقابله هاى عملى غدير در وقايع سقيفه··· 316
دفاع عَمَلى مولاى غدير 1 : حمله به عمر در هجوم به خانه··· 316
عمر را دستگير كرد !··· 317
دفاع عَمَلى مولاى غدير 2 : حمله به خالد در هجوم به خانه··· 317
دفاع عَمَلى مولاى غدير 3 : حمله به خالد هنگام بيعت اجبارى··· 318
دفاع عَمَلى مولاى غدير 4 : حمله به عمر پس از عموميت بيعت سقيفه··· 319
مقابله خالد بن سعيد با عمر··· 319
مقابله سلمان با عمر··· 319
واكنش عملى على عليه السلام به عمر در دفاع از سلمان··· 320
دفاع عَمَلى مولاى غدير 5 : حمله به خالد در توطئه قتل اميرالمؤمنين عليه السلام··· 320
ص: 425
خالد را بر زمين زد··· 321
خالد در مُشت مولى عليه السلام··· 321
دفاع عَمَلى مولاى غدير 6 : حمله به عمر در توطئه قتل اميرالمؤمنين عليه السلام··· 321
دفاع عَمَلى مولاى غدير 7 : حمله به عمر پس از دفن فاطمه عليهاالسلام··· 322
پاسخ لفظى به اعلان نبش قبر توسط عمر··· 322
برخورد با شمشير به اعلان عمر درباره نبش قبر··· 322
واكنش عملى به عمر در مسئله نبش قبر··· 323
تسليم ابوبكر و عمر در مسئله نبش قبر··· 324
دفاع عَمَلى مولاى غدير 8 : قتل نماينده ابوبكر در فدك به دست اميرالمؤمنين عليه السلام··· 324
سرِ اشجع از تن جدا شد!··· 324
دفاع عَمَلى مولاى غدير 9 : حمله به خالد در ماجراى قتل نماينده ابوبكر در فدك··· 325
اتمام حجت اميرالمؤمنين عليه السلام بر خالد··· 325
اميرالمؤمنين عليه السلام خالد را بر زمين انداخت!··· 325
دفاع عَمَلى مولاى غدير 10 : حمله به خالد در ماجراى حلقه آهنين··· 326
واكنش متقابل اميرالمؤمنين عليه السلام و خالد··· 326
واكنش لفظى اميرالمؤمنين عليه السلام به خالد··· 327
واكنش عملى اميرالمؤمنين عليه السلام به تكبّر خالد··· 327
قلاده اى كه باز نشد!··· 328
عصبانيت از مجازاتى كه چاره نداشت··· 329
قيس بن سعد براى باز كردن طوق خالد··· 329
آهنگران مدينه براى باز كردن طوق خالد··· 330
چرا پيمان غدير را شكستم!··· 331
به غدير افتخار مى كنم··· 332
على عليه السلام براى باز كردن طوق نيامد!!··· 332
حضور در خانه على عليه السلام براى باز كردن طوق··· 333
ص: 426
چرا طوق را بر گردن خالد انداختم!··· 334
هنوز در برابر ظلم سقيفه صبر مى كنم··· 334
قلاده آهنين بر گردن سقيفه بود، نه خالد!!··· 335
به خالد رحم كن!··· 336
امام غدير به معجزه طوق را باز كرد··· 336
3 . مقابله هاى گفتارى غدير در وقايع سقيفه··· 338
1 . اتمام حجت هاى اميرالمؤمنين عليه السلام در مقابل غائله سقيفه··· 339
دفاع علوى از غدير 1 : پس از ملاقات خصوصى غاصبين··· 339
دفاع علوى از غدير 2 : هنگام عرضه قرآن كامل··· 340
دفاع علوى از غدير 3 : در واكنش به دعوت دوباره براى بيعت··· 341
دفاع علوى از غدير 4 : هفت روز پس از غصب خلافت··· 342
دفاع علوى از غدير 5 : در ايام غصب خلافت در مسجد··· 342
دفاع علوى از غدير 6 : پس از بيعت بنى هاشم··· 344
دفاع علوى از غدير 7 : هنگام بيعت اجبارى··· 347
دفاع علوى از غدير 8 : در پاسخ به بشير بن سعيد··· 346
دفاع علوى از غدير 9 : زير شمشير بيعت اجبارى··· 347
دفاع علوى از غدير 10 : افشاگرى درباره صحيفه ملعونه··· 348
دفاع علوى از غدير 11 : در ردّ اتحاد اكثريت بر عليه غدير··· 350
دفاع علوى از غدير 12 : در خبر دادن سزاى غصب خلافت··· 350
دفاع علوى از غدير 13 : در گفتگوى خصوصى با ابوبكر··· 351
دفاع علوى از غدير 14 : در ماجراى قتل نماينده ابوبكر··· 352
محاكمه خالد به دست اميرالمؤمنين عليه السلام··· 352
محاكمه ابوبكر به دست اميرالمؤمنين عليه السلام··· 353
ياد غدير در ايام سقيفه··· 353
ص: 427
دفاع علوى از غدير 15 : در نقشه قتل اميرالمؤمنين عليه السلام··· 354
تصميم جمعى بر قتل على عليه السلام··· 354
اجراى توطئه قتل به دست خالد··· 355
عكس العمل اميرالمؤمنين عليه السلام به نقشه قتل··· 355
قصد قتل خالد··· 356
عكس العمل در مقابل عامل قتل··· 356
مدافعان حريم غدير··· 356
دفاع علوى از غدير 16 : در نامه به غاصبين··· 357
بى انصافى مردم با اهل بيت عليهم السلام··· 357
اگر اجازه داده شود سرهاى شما را ...··· 357
سكوت و سخن على عليه السلام··· 358
اگر حقيقت و باطن مردم بيان شود··· 359
عكس العمل ابوبكر به نامه اميرالمؤمنين عليه السلام··· 359
دفاع علوى از غدير 17 : در مقابل ابوبكر در مسجد قُبا··· 360
دفاع علوى از غدير 18 : در برابر تقاضاى ابوبكر و عمر··· 360
2 . اتمام حجت هاى حضرت زهرا عليهاالسلام در مقابل غائله سقيفه··· 362
دفاع فاطمى از غدير 1 : كنار قبور شهداى اُحد··· 362
دفاع فاطمى از غدير 2 : هنگام آتش زدن دَرِ خانه··· 362
دفاع فاطمى از غدير 3 : خطبه مباركه··· 363
دفاع فاطمى از غدير 4 : در متن خطبه مباركه (1)··· 364
دفاع فاطمى از غدير 5 : در متن خطبه مباركه (2)··· 364
دفاع فاطمى از غدير 6 : در متن خطبه مباركه (3)··· 365
دفاع فاطمى از غدير 7 : در متن خطبه مباركه (4)··· 366
دفاع فاطمى از غدير 8 : در متن خطبه مباركه (5)··· 366
ص: 428
دفاع فاطمى از غدير 9 : در متن خطبه مباركه (6)··· 367
دفاع فاطمى از غدير 10 : در متن خطبه مباركه (7)··· 368
دفاع فاطمى از غدير 11 : در متن خطبه مباركه (8)··· 369
دفاع فاطمى از غدير 12 : در گفتگوى حضرت با رافع··· 370
دفاع فاطمى از غدير 13 : در عيادت زنان مهاجر و انصار (1)··· 370
دفاع فاطمى از غدير 14 : در عيادت زنان مهاجر و انصار (2)··· 371
دفاع فاطمى از غدير 15 : در عيادت زنان مهاجر و انصار (3)··· 371
دفاع فاطمى از غدير 16 : در عيادت زنان مهاجر و انصار (4)··· 372
دفاع فاطمى از غدير 17 : در عيادت زنان مهاجر و انصار (5)··· 373
دفاع فاطمى از غدير 18 : در عيادت مردان مهاجر و انصار··· 374
دفاع فاطمى از غدير 19 : در عيادت ابوبكر و عمر··· 374
منع از عيادت توسط حضرت زهرا عليهاالسلام··· 374
منع از عيادت توسط اميرالمؤمنين عليه السلام··· 375
حالت قهر در عيادت اجبارى !··· 375
اعلان شكايت از غاصبين··· 376
اعلان نارضايتى از غاصبين··· 377
ياد از روزهاى هجوم و آتش··· 378
دفاع فاطمى از غدير 20 : در تشييع جنازه حضرت··· 379
نقشه شركت در تشييع جنازه فاطمه عليهاالسلام··· 379
شكست سقيفه با خبر دفن فاطمه عليهاالسلام··· 379
ضرب و جرح دوستان غدير براى جبران شكست··· 380
عهد فاطمه عليهاالسلام براى شكست سقيفه··· 381
وصيت فاطمه عليهاالسلام به خاطر جنايات سقيفه··· 381
ص: 429
3 . اتمام حجت هاى اصحاب در مقابل غائله سقيفه··· 382
مقابله اصحاب با سقيفه 1 : اتمام حجت هاى ام ايمن و ام سلمه··· 382
مقابله اصحاب با سقيفه 2 : اتمام حجت سلمان قبل از بيعت··· 382
مقابله اصحاب با سقيفه 3 : اتمام حجت سلمان بعد از بيعت··· 383
مقابله اصحاب با سقيفه 4 : اتمام حجت ابوذر قبل از بيعت··· 385
مقابله اصحاب با سقيفه 5 : اتمام حجت ابوذر بعد از بيعت··· 386
مقابله اصحاب با سقيفه 6 : اتمام حجت بلال حبشى··· 386
مقابله اصحاب با سقيفه 7 : اتمام حجت مالك بن نويره··· 387
مقابله اصحاب با سقيفه 8 : دوازده نفر بر غاصبين··· 389
مقابله اصحاب با سقيفه 9 : اتمام حجت اُبَىّ بن كعب··· 390
مقابله اصحاب با سقيفه 10 : اتمام حجت اُسامة بن زيد··· 391
مقابله اصحاب با سقيفه 11 : اتمام حجت چهل نفر از صحابه··· 391
مقابله اصحاب با سقيفه 12 : اتمام حجت بُريده در مقابل عمر··· 392
نتيجه گيرى از غائله هاى اهل سقيفه
چه نيازى به غائله بود؟!··· 394
دلسوزى غائله سازان در برابر خدا !··· 394
با غائله چگونه و تا كجا؟!··· 395
سقيفه آموزگار غائله تا قيامت!··· 397
شناخت غائله گران از غائله ها··· 397
درود بر غائله شكنان غدير··· 397
ص: 430
First Edition
1445 A.H / 2024 A.D
THE COMMOTIONS AGAINST THE GHADIR
[Qaelehaye zedde Ghadir]
Composed by: Mohammad Baqer Ansari
Published by: Entesharate Dalilema
( Dalilema publications )
www. dalilema.ir Info@dalilema.ir
Tel : (0098 25) 37733413 - 37744988
Printed in Qom - IRAN
ص: 431
THE COMMOTIONS
AGAINST THE GHADIR
( Qaelehaye zedde Ghadir )
The enemys various plots to counter the Ghadir
Mohammad Baqer Ansari
ص: 432