نامه اى به پدر امت: دلنوشته هاى فرزندان قلبى اميرالمؤمنين عليه السلام

مشخصات کتاب

عنوان و نام پديدآور : نامه ای به پدر امت/ تهیه و تنظیم دبیرخانه کتاب سال ولایت

مشخصات نشر : قم: دلیل، 1379.

مشخصات ظاهری : ج 2

شابک : 964-7001-83-3(دوره) ؛ 964-7001-81-7(ج.1) ؛ 964-7001-82-5(ج.2)

وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی

يادداشت : فهرستنویسی براساس اطلاعات فیپا.

موضوع : علی بن ابیطالب(ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- نامه ها

نامه های فارسی -- قرن 14 -- مجموعه ها

کودکان -- آثار و نوشته ها

شناسه افزوده : دبیرخانه کتاب سال ولایت

رده بندی کنگره : PIR4307/ن 2

رده بندی دیویی : 6فا8/6208

شماره کتابشناسی ملی : م 79-24299

اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا

ص: 1

اشاره

نامه اى به پدر امت

دلنوشته هاى فرزندان قلبى اميرالمؤمنين عليه السلام

قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: ﴿أَنَا و عَلَى أَبَوًا هَذِهِ الْأُمَّةِ﴾.

پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: من و على دو پدر اين امت هستيم.

دفتر کتاب سال ولايت

ص: 2

کتابخانۀ ملى

شناسنامه

ص: 3

بسم اللّه الرحمن الرحيم

ص: 4

ص: 5

سال اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام

بسم اللّه الرحمن الرحيم

سال هزار و سيصد و هفتاد و نه شمسى در ايران، به مناسبت قرار گرفتن دو عيد غدير در اول و آخر سال، به نام سال امام اميرالمؤمنين عليه السلام نام گذارى شد؛ و در اين راستا برنامه هاى متنوعى در زمينه هاى مربوط به آن حضرت به اجرا در آمد.

در سيزدهمين نمايشگاه بين المللى کتاب تهران، بخش ويژه اى به نام سالن امام على عليه السلام بر پا شد، و فعاليت هایی در زمينه هاى فرهنگى مربوط به آن حضرت در معرض بازديد عمومى قرار گرفت.

از جمله برنامه هاى خاص اين نمايشگاه، برنامه اى با عنوان «نامه اى به پدر امت» بود که طى آن از دانش آموزان سراسر کشور خواسته شد دربارۀ ی یکى از جوانب پر بر کت زندگى اميرالمؤمنين عليه السلام نامه اى به آن پدر مهربان امت بنويسند.

پس از اعلان برنامه، نامه هاى بسيارى ارسال شد. در اين نامه ها احساسات برخاسته از اعتقاد به ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در قالب زيباترين کلمات به تصوير کشيده شده بود، که آميخته اى از اعتقاد و ادب را به نمايش مى گذاشت؛ چرا که از عمق جان تراويده بود، و هر کس سعى داشت جالب ترين واژه ها را از غدير تا غدير تقديم مولايش نمايد. گزيده اى از اين نامه ها را با ذ کر نام نويسنده و شهر محل سکونت آنان در کتاب حاضر جمع آورى شده، و ترتيب نامه ها جهت خاصى ندارد. فراز پربارى از هر نامه در آغاز آن آورده شده، و در مجموع فضاى اعتقادى روح نوازى را ايجاد مى کند.

اميد است با مطالعۀ دلنوشته هاى فرزندان اعتقادى و روحى اميرالمؤمنين عليه السلام ساعتى از عمر را به راز و نياز با پدر مهربان خويش سپرى ساخته باشيم، و لذت فراموش نشدنى آن براى هميشۀ يادگارى از شيرين ترين ساعات عمرمان باشد.

دفتر کتاب سال ولايت

ص: 6

در پيشگاه پدر امت: با ادب، ولى شرمگين!

اين جا صدها زبان با هم على عليه السلام را از دل صدا مى زنند. صدها دل دست به دست هم داده اند و با على راز و نياز مى کنند. حرف هايشان را روی هم ريخته اند تا زيباترين ها را تقديم صاحب اختيار خود کنند. محبت ها را یک کاسه کرده اند تا بجوشد و سر ريز گردد، و سراسر وجودمان را با عطر گل هاى محمدى و علوى خوشبو گرداند.

اين جا سخنانى از سر محبت جوشيده و در تلاطم درياى عشق به على عليه السلام از زبان سرازير شده، و بر حرير قلب نقش بسته است. اين ها سخن نيست، دلنوشتۀ کسانى است که على عليه السلام را پدر خود دانسته اند، بالاتر از پدر صاحب اختيار مطلق خود. نه اين که على عليه السلام را به صاحب اختيارى پذيرفته باشند، که على عليه السلام آنان را پذيرفته است. افتخار مى کنند که پذيرفته پدرشان باشد و دار و ندارشان را در اختيار بگيرد.

التماس مى کنند که سلامشان را بپذيرد، و پاسخى عنايت فرمايد. سلامى نثارش مى کنند به بلنداى عظمتش، به وسعت فضايلش، به عمق مظلوميتش و به لطافت مهربانى هايش. سلام خود را به پيشگاه قدوسى او با کمال ادب و در نهايت شرمندگى تقديم مى کنند. گرم ترين سلام ها، معطرين سلام ها! مانده اند که به پدر امت چگونه بايد سلام داد، و با کدام سبد گل به استقبالش شتافت؟

عجز از معرفتش و توبه و عذر تقصير به درگاهش، تحفۀ خجالت آور ما به درگاه اوست. بستان پاک دل که وديعۀ اوست، اينک آن صيقل را از دست داده که على عليه السلام را بشناسد. شوره زارى گشته که شرم از حضور او دارد. چه بايد کرد جز گريه به حال خود و ندامت در پيشگاه او، تا دست مهربانش گره از قلب بگشايد.

آرى نيم نگاهش دل ها را چنين به وجد آورده، و ياد شيرين تر از عسلش ما را بيدار نگه داشته و یک بوسۀ نگاه بر جمالش- که از همه زيباتر است- دل را شيدا کرده، و دوان دوان ما را به سوى نجف مى کشد. ا کنون که زيارتش هم نصيب نمى شود آرام آرام نام دلنوازش را زينت زبان مى سازيم: على، على، على! چه اسم دلربايى!

اى آن که تا به نامت قلم مى زنم اش کم فرو مى ريزى! اين احساس نيست که از وجودم مى جوشد؛ اعتقاد است. محبت تو عقيده من است. دستى به دعا بردار و اين دلم را دعا کن. بعد همان دست مهربانى را بر سر يتيمت بکش با برايت اشک محبت بريزد. سپس با همان دست يداللهى بازوانم را بگير و شفاعتم کن و نجاتم ده.

ص: 7

سخن دل با پدر امت، به ياد پيامبر و فاطمه و حسين و مهدى عليهم السلام

با پدر امت که سخن آغاز کنى دروازۀ محبت به سوى بارگاه ولايت باز مى شود. سيزده نور پاک، که پروانه وار گرد شمع جمع آفرينش پيامبر معظم محمد مصطفى صلى اللّه عليه وآله مى گردند.

پيامبر و على صلوات اللّه عليهما و آلهما دو پدر امتند. على عليه السلام است که جانش را قربان پيامبر صلى اللّه عليه وآله نمود، و پيامبر صلى اللّه عليه وآله است که على عليه السلام را جان خود مى داند. هر کس با على عليه السلام سخن مى گويد روى سخنش با پيامبر صلى اللّه عليه وآله نيز هست. آن که به على عليه السلام سلام مى کند اول به پيامبر صلى اللّه عليه وآله سلام مى دهد.

على صلى اللّه عليه وآله است که فرمود: ﴿اَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبيدِ مُحَمَّدٍ﴾ و پيامبر صلى اللّه عليه وآله است که فرمود: ﴿اَنَا وَ عَلِىٌّ اَبَوا هذِهِ الاُمَّةِ﴾.

کيست که بتواند ياد پيامبر صلى اللّه عليه وآله را جداى از على عليه السلام، و ياد على عليه السلام را جداى از پيامبر صلى اللّه عليه وآله در خاطر بگنجاند. دو نور، دو پدر دلسوز، که از هر پدرى بالاترند.

***

هر کس با على عليه السلام درد دل مى گشايد بى اختيار سخنش به زهرا عليها السلام کشيده مى شود. با على عليه السلام اشک بر سيلى زهرا عليه السلام مى ريزد. با ياد پهلوى شکسته چون على عليه السلام کمرش خم مى شود. با فکر سينۀ مجروح سينه اش با سينۀ على عليه السلام مى سوزد. به ياد بازوى ورم کرده با على عليه السلام فرياد مى زند: ﴿اَوَ تُضْرَبُ الزَّهْراء...﴾؟

ياد على عليه السلام ياد حسين عليه السلام است. حسين عليه السلام محبت است، و محبت على عليه السلام است. روىِ نامه اگر با على است، جلوۀ آن در خون حسين عليه السلام است. اشک بر حسينِ مظلوم گريه بر علىِ مظلوم است. زلال چشم براى حسين عليه السلام جارى مى شود، تا دل براى حب على عليه السلام آينه شود. بگذار بگريد تا على و حسين عليمها السلام با خون در رگ ها جارى شود.

***

ص: 8

آرزوى ي ک نگاه بر ابهت الهى على عليه السلام در قلب ها مانده است. ما هنگامى چشم باز کرده ايم که او نيست. اکنون کجايى اى على، تا قافله هاى دل به کوى محبتت روانه کنيم، و دستت را... نه، پايت را... نه، خاک پايت را بوسه باران کنيم.

على عليه السلام ا کنون هست! زنده است! پيش ماست! ما را مى بيند و براى يتيمى ما اشک مى ريزد. او امام زمان عليه السلام است. او به حق على عليه السلام است. او آينۀ تمام نماى على عليه السلام است. قامتش، دستانش، خاکِ پايش، همه على عليه السلام است. دل مهربانش على عليه السلام است.

با على عليه السلام که سخن مى گوييم چهرۀ زيباى مهدى عليه السلام در دل نقش مى بندد، و آن گاه که مى خواهيم به پايش بيفتيم او را نمى بينيم!

گم کردن على عليه السلام در دوران يتيمى، حسرتى است دردنا ک!! اى پسر على عليه السلام بگذار با تو سخن بگوييم. بيا تا صورت خود را نقش زمين کنيم، تا خاک قدم هايت بر آن نقش محبت دهد.

ص: 9

پدر امت: از کجا آمد؟ به کجا رفت؟

خلقت با خلق نور تو و محمد صلى اللّه عليه وآله آغاز شد. خدا هم ﴿تَبارَكَ اللّهُ اَحْسَنُ الْخالِقينَ﴾ گفت. عالم از همان روز فهميد که به محبت نيازمند است، و بى تو هيچ است! اين تو بودى که معجون ولايتت را در رگ هاى خالى جهان جارى ساختى و همه را زنده کردى!

کعبه نيازمند وجود مبار کت بود تا قلب خود را بيابد، چنان که جسم محتاج روح است. چگونه مى توان آن روز دل انگيز را فراموش کرد که کعبه ميزبان قدم هاى سبز تو بود؟!

تو رمز ابدى و سر م کتوم خلقت بودى که بشريت را به حيرت وا داشتى! چرا که فضايل و زيبايی ها را یک جا در وجود خويش جمع کرده بودى! فضايل هم در توصيف فضايلت از پاى مى افتد.

تو و اين همه فضايل؛ و من و اين همه تهيدستى! من افتخار مى کنم که مرا به درگاهت پذيرفته اى. تا عمر دارم خاک پايت خواهم بود اى على که مرا پذيرفته اى.

على جان! تو در غدير خلاصه نمى شوى، اما غدير عصارۀ عظمت توست. غدير کاشتن بذر ولايت تو در جان هاست. غدير ﴿أَشْهَدُ أَنَّ عَلَى وَلَى اللَّهِ﴾ است.

درياى ولايت تو در غدير مى گنجد؟ تمام افتخار شيعه اين است دستان پر افتخار تو، هم آغوش دستان پر صفاى پيامبر صلى اللّه عليه وآله در غدير تا عرش بلند شد. شکوه لحظۀ اعلام امامتت هرگز از ياد تاريخ نخواهد رفت.

عيد غدير امسال به شوق تو کيسه هاى اشک را به ياد لحظه اى که محمد صلى اللّه عليه وآله دست تو را بالا برد، متبر ک کردم، و چشمانم را بر سرمۀ محبتت آذين دادم. بر دستى بوسه زدم که در دست پيامبر صلى اللّه عليه و آله قرار گرفت. آن گاه بر مظلوميت تو اشک ريختم که با حضور چندين هزار شاهد در غدير، به حق خود نرسيدى!!

تو از کجا آمدى و تا کجا رفتى؟ و چشم ما را در انتظار خود به اشک نشاندى.

ص: 10

پدر امت در ميان ما چگونه زيست؟

زندگى تو شجاعت بود و سکوت و صبر. شجاعت براى سکوت و صبر بر سکوت و سکوت براى خدا!

شيعۀ تو تا ابد افتخار مى کند که عدالت از تو نشان گرفته است. تو حکومت را در یک شب به همه آموختى. سفره احسانت بى پناهان را در خانه ات کشيد. لقمه ات را از خود دريغ مى داشتى و به تنگدستان مى دادى! چه زيبا بود دستان خسته اى که بر سر يتيمان مى کشيدى.

روزگار تو نجات از جهل بود. پنج سال براى مردمى سخن گفتى که بيست و پنج سال هيچ نشنيده بودند. زيبا کلام پيامبرشان را هم به فراموشى سپرده بودند. ظلمت و نادانى چنان قلب هايشان را مى فشرد که روزنۀ اميدى براى نور علم نمانده بود.

عجيب تابيدى اى خورشيد علم، که نهج البلاغه يادگار نفسِ گرم تو دل هاى جهانيان را به خود مشغول داشته است. همه از عدالت تو مى گويند. تو عدالت را زير بال خويش مى گرفتى! تکرار نامت صداى عدل مى دهد. اى حاکم شهر عدالت، بگذار بگويم که دوستت دارم.

تو را به مظلوميت، همه مى شناسند؛ و در پى اين مظلوميتِ غريب تنهايى تو بود که تو را به درد دل با چاه کشانيد. اين که گفتى: «از همه مظلوم ترم» حرف هاى بسيارى براى گفتن دارد! من هم صدا با تو فرياد مى زنم: «على تنهاست...» براى اين غريبى بايد اشکى ريخت هم چون سيل.

سى سال مظلوميت صبر تو را مى رساند. تو در سحرگاه عشق از سرزمين پستی ها پر کشيدى و به انتظار زهراعليها السلام- که بر مظلوميتت مى گريست- پايان بخشيدى.

اما چرا شمشير ظلم تو را انتخاب کرد؟ آخرين سطر از مظلوميتت مانده بود که با خضاب خون برايت نوشته شد. چه کوته نظر بودند! بجاى آن که چشمانشان را سنگفرش قدم هايت نمايند، شمشير بر سر آسمانى ات زدند!

در غم از دست دادن تو گل ها پژمرد و چشم ها خون گريست و در انتظارت بازماند، اگر چه تو با ريختن خود به خانۀ خدا آبرو دادى.

ص: 11

پدر امت در قرآن

اشاره

دل مى سپاريم به قطعه هاى زيبايى که از کلام خداوند و احاديث اهل بيت عليهم السلام که پدر امت را به ما نیک معرفى کرده اند.

پدر امت در قرآن

امام صادق عليه السلام فرمود: پيامبر صلى اللّه عليه وآله یکى از دو پدر امت، و على عليه السلام پدر ديگر است. سؤال شد: اين مطلب در کجاى قرآن آمده است؟ فرمودند: ﴿اعْبُدُو اللّهَ وَ لاتُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَينِ إِحْساناً﴾ (1) : «خدا را بپرستيد، و به او شرک قائل نشويد، و به والدين نیکى کنيد». (2)

قَسَم به پدر امت

از امام باقر عليه السلام دربارۀ آيۀ ﴿وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ﴾ (3) سئوال شد. حضرت فرمود: منظور اميرالمؤمنين عليه السلام و امامان از فرزندان اويند. (4)

خدا پدر امت را سفارش کرده

امام باقر عليه السلام درباره اين آيه ﴿وَ وَصَّيْنَا الإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ...﴾ (5) : «به انسان والدينش را سفارش کرديم...»، فرمود: منظور پيامبر و على عليهماالسلام است. (6)

تشکر از پدر امت

جابر از امام باقر عليه السلام دربارۀ اين آيه پرسيد: ﴿اُشكُرْ لى وَ لِوالِدَيْكَ﴾ (7): «از من و والدين خود تش کر کن». حضرت فرمود: منظور پيامبر صلى اللّه عليه وآله و على بن ابى طالب عليه السلام است. (8)

ص: 12


1- سورۀ نساء: آيه 36.
2- بحار الانوار: ج 36 ص 8 ح 9، ص 11 ح 12.
3- سورۀ بلد: آيه 3.
4- بحار الانوار: ج 36 ص 11، ص 13 ح 17.
5- سورۀ عنکبوت: آيه 8. سورۀ احقاف: آيه 15.
6- بحار الانوار: ج 36 ص 13 ح 16.
7- سورۀ لقمان: آيه 14.
8- بحار الانوار: ج 36 ص 7 ح 6.

پدر امت و فرزندانش

فرزندان پدر امت کيانند؟

خداوند در قرآن مى فرمايد: ﴿اَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ، اَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِى السَّماءِ، تُؤْتى اُكُلَها كُلَّ حينٍ بِإِذْنِ رَبِّها﴾ (1) : «مَثل کلمۀ طيبه مانند درخت پاک است، که اصل آن ثابت و محکم و شاخه هاى آن در آسمان است؛ و در هر زمانى به اذن پروردگار ثمراتش را تقديم مى کند».

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرمود: اى على، مردم از درختان و شاخه هاى مختلف خلق شده اند، و من و تو از یک درخت خلق شده ايم. من اصل آن درختم، و تو فرع آن هستى و حسن و حسين شاخه هاى آنند و شيعيان ما برگ هاى آنند هر کس به شاخه اى از شاخه هاى آن وصل شود خداوند او را به بهشت مى برد. (2)

پدر امت بالاتر از والدين نَسَبى

پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: من و على بن ابى طالب دو پدر اين امتيم. حق ما بر آنان از حق والدين خودشان بالاتر است، زيرا ما آنان را از آتش به بهشت دار القرار نجات مى دهيم، و از بندگى دنيا به مقام منتخب آزاد مردان مى رسانيم. (3)

هر دو ي کسان پدر امتيم

پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرمود: اى على، من و تو دو پدر اين امتيم. شيعيان تو شيعيان من و ياران تو ياران منند، و دوستان تو دوستان من، و دشمنان تو دشمنان منند. (4)

ص: 13


1- سورۀ ابراهيم عليه السلام: آيۀ 23.
2- بحار الانوار: ج 37 ص 38 ح 7.
3- بحار الانوار: ج 36 ص 9.
4- بحار الانوار: ج 39 ص 93.

پدر امت: پدر دين، پدر بهشت

حق پدرى على عليه السلام

پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرمود: حقّ على بر اين امت، حق پدر بر فرزندانش است. (1)

پدر حقيقى بهشت را براى فرزندان مى آورد

حضرت زهراعليها السلام فرمود: دو پدر اين امت محمد و على هستند که سرپرستى آنان را بر عهده دارند، و اگر آنان را اطاعت کنند از عذاب دائم نجاتشان مى دهند، و اگر موافق آنان باشند بهشت دائم را به ايشان ارزانى مى دارند. (2)

پدر امت، پدر دينى

امام هادى عليه السلام فرمود: هر کس دو پدر دينى اش محمد و على عليهما السلام نزد او بالاتر از والدين خودش نباشند نزد خداوند ارزشى ندارد. (3)

پدر امت به پدرى سزاوار است

امام زين العابدين عليه السلام فرمود: اگر حقِ عظيم والدين بر فرزندانشان به خاطر احسان و نیکى است که به آنان نموده اند، پس احسان محمد و على عليهما السلام به اين امت بالاتر و عظيم تر از والدين خودشان است. پس محمد و على عليهما السلام به پدر بودن سزاوار ترند. (4)

منزلت پدر امت نزد تو چگونه است؟

امام جواد عليه السلام فرمود: هر کس مى خواهد قدر و منزلت خود را نزد خداوند بداند، نظر کند که قدر دو پدر افضلش محمد و على عليهما السلام نزد او چگونه است. (5)

ص: 14


1- بحار الانوار: ج 36 ص 5، 11.
2- بحار الانوار: ج 36 ص 9.
3- بحار الانوار: ج 36 ص 10.
4- بحار الانوار: ج 36 ص 9.
5- بحار الانوار: ج 36 ص 9.

ما و پدر امت: مطيع يا عاق؟!!

اطاعت کامل از پدر امت

امام حسين عليه السلام فرمود: هر کس حق دو پدر برتر خود محمد و على عليهما السلام را بداند و آن گونه که بايد از آنان اطاعت کند، روز قيامت به او گفته مى شود: در هر جاى بعشت که مى خواهى مشغول لذت باشد. (1)

لعنت بر عاقّ پدر امت

اميرالمؤمنين عليه السلام در روزهاى آخر عمر فرمود: «خدا لعنت کند فرزندى را که عاق والدينش باشد». بعد در بيان منظور خود فرمود: پيامبر صلى اللّه عليه و آله دست مرا گرفت و به سينه چسبانيد و فرمود: «من و تو دو پدر اين امتيم. خدا لعنت کند کسى را که عاق ما باشد». من هم گفتم: آمين. (2)

عارف و مطيعِ پدر امت

امام حسن مجتبى عليه السلام فرمود: محمد و على عليهما السلام دو پدر اين امتند. خوشا به حال کسى که به حق آنان عارف باشد و در همه احوال مطيعشان باشد. خدا او را در بهترين جاى بهشتش جاى مى دهد، و با کرامات و رضوانش او را سعادتمند مى نمايد. (3)

از پدر امت جدا نشويد

امام رضا عليه السلام فرمود: آيا چنين نيست که هر یک از شما دوست ندارد نسبش از پدر و مادرى که او را به دنيا آورده اند قطع شود؟ گفتند: آرى بخدا قسم. فرمود: پس بکوشيد از پدر و مادرى که از پدر و مادرتان بالاترست قطع نشويد. (4)

ص: 15


1- بحار الانوار: ج 36 ص 9.
2- بحار الانوار: ج 36 ص 9.
3- بحار الانوار: ج 36 ص 9.
4- بحار الانوار: ج 36 ص 10.

اى پدر امت: اگر ببينمت...

اى پدر امت، من سال هاست انتخاب کرده ام راهى را که انتهايش تو هستى، به اميد ديدارت. آن گاه که ديدار رويت قلبم را مشغول مى کند دلم به التماس مى افتد. مى گويم: اگر ببينمت مى بوسم روى ماهت را...! نه من لايق نيستم! پس دستت را...! من کجا و دست خدا؟! پايت را چگونه ببوسم که زير پايت هستم! پس خاک پايت را مى بوسم اگر اجازه دهى!

من خودم خا کم! بگذار کف پايت بر من بوسه زند تا ديگر خا ک نباشم، و لايق بوسه بر پايت باشم!

ما غديريان که بر درِ خانه ات گرد آمده ايم با شرمندگى به یکديگر مى گوييم: ﴿اَلَمْ تَعْلَمُوا اَنَّ اَباكُمْ قَدْ اَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللّهِ﴾ (1) : فراموش کرده ايد که پدرتان از شما پيمان الهى گرفت»؟ و اکنون که بى پروايى و فراموش کارى خود را به ياد مى آوريم زار مى زنيم: ﴿يا اَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا اِنّا كُنّا خاطِئينَ﴾ (2) : اى پدر، براى ما طلب آمرزش کن که ما خطا کاريم.

و آن گاه که قدم در خانه اش مى گذاريم دو پدر امت را مى بينيم که سر به سجده و دست به دعا براى فرزندانشان دعا مى کنند. پيامبر صلى اللّه عليه وآله را مى بينيم که مى گويد: خدايا، تو را به حق وليّت على قسم مى دهم گناه کاران امت را ببخشايى»؛ و على عليه السلام را مى بينيم که مى گويد: خدايا، تو را به حق پيامبرت محمد قسم مى دهم که گناه کاران شيعيانم را ببخشايى». (3)

اين منظرۀ دلنواز، اشکم را بر زبانم جارى مى کند که بگويم: ﴿كُنْتَ لِلْمُؤْمِنينَ اَباً رَحيماً﴾: تو براى مؤمنين پدر مهربانى، يا على!

ص: 16


1- سورۀ يوسف: آيه 80.
2- سورۀ يوسف: آيه 97.
3- بحار الانوار: ج 36 ص 73 ح 24.

ص: 17

نامه هاى فرزندان به پدر امت

اشاره

دلنوشته هاى فرزندان قلبى تو

براى تو اى علىِ عزيز؛

اى پدرى که هرگز فرزندانت را فراموش نکرده اى؛

از اعماق جان

بر حرير محبت

با دستانى در آرزوى دستانت

و با چشمانى شرمنده از ديدارت!

ص: 18

ص: 19

سلام بر وجود تو، که محمد صلى اللّه عليه وآله را تفسير کرد.

سلام بر مظلوميت تو، که تسلى بخش همۀ مظلومان تاريخ شد.

سلام بر زهد تو، که بى قدرى دنيا را نشان داد.

سلام بر قضاوت تو، که به عدالت آبرو بخشيد.

سلام بر عدالتت، که به قضاوت معنى داد.

پدرجان، سلام! خدمت پدرى که تمام وجود من است...!

با تو از درِ سلام سخن مى گويم!!

پدرجان، سلام بر گرماى وجودت، که با آمدنت به اين دنيا مفهوم داد!

سلام بر ولادت تو در کعبه که در تاريخ بشر همانند آن به وقوع نپيوست.

سلام بر هستى تو، که هستى ما شيعيان نيز از توست.

سلام بر سينۀ بى کينه ات، که گنجينۀ اسرار بود.

سلام بر نام تو، که زينت تاريخ است.

سلام بر نورانيت تو، که نورانيتى که تاریکی ها را از اين دنيا برد.

سلام بر صبر تو، که ايوب را صبور ساخت.

سلام بر بت ش کنى تو، که بت شکنى ابراهيم خليل را ثابت کرد.

سلام بر دست هاى نوازشگرت، که دل شکستگان را هميشه شاد مى کرد.

سلام بر محبت هاى پدرانه ات، که به ضعيفان نيرو مى داد.

سلام بر مهر تو، که از دل ها چشمۀ محبت مى جوشاند.

سلام بر عاطفه تو، که غنچۀ لب هاى يتيمان را بر لبانشان مى شکوفاند.

سلام بر حلم تو، که آتشفشان ها را به خاموشى فرامى خواند.

سلام بر جوانمردى تو، که اش ک چشم خواهر عمرو بن عبدود را بر بالين کشتۀ برادر خشکاند.

سلام بر بزرگوارى و گذشت تو، که دشمنان کينه توز تو را از شرم آب کرد.

سلام بر خشم تو، که جهنمى کافرسوز و منافق کش بود.

سلام بر شجاعت تو، که نام شجاعان را به فراموشى سپرد.

سلام به جود تو، که حاتم را از ياد زدود.

سلام بر وجود تو، که محمد صلى اللّه عليه وآله را تفسير کرد.

ص: 20

سلام بر سجود تو، که تجسم عبوديت و بندگى بود.

سلام بر زندگى تو، که حيات را معنى کرد.

سلام بر راه تو، که ميزان رفتن و بودن است.

سلام بر سخنان تو، که بلاغت را بارور ساخت.

سلام بر خطبه هاى تو، که پروندۀ سخن را به نام تو ختم کرد.

سلام بر نهج البلاغۀ تو، که کتاب ها را کنار زد و در کنار قرآن در منازل قرار گرفت.

سلام بر رفتار تو، که سنت پيامبر صلى اللّه عليه وآله را احيا کرد.

سلام بر علم تو، که چشمۀ همه دانستنی ها است. علمى که پيامبر صلى اللّه عليه و آله درباره آن مى فرمايد: ﴿اَنَا مَدينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِىٌّ بابُها﴾: من شهر علم هستم و على در آن است.

سلام بر قاطعيت تو، که شمشيرها را از برندگى انداخت.

سلام بر تيغ تو، که بر هر دشمن یک بار فرود مى آمد.

سلام بر زره تو، که مسيحى را مسلمان کرد.

سلام بر قضاوت تو، که به عدالت آبرو بخشيد.

سلام بر عدالتت، که به قضاوت معنى داد.

سلام بر زهد تو، که بى قدرى دنيا را نشان داد.

سلام بر حکومت تو، که الگوى جهاندارى و رهبرى است.

سلام بر امامت و ولايت تو، که خداوند در حجة الوداع آن را اعلام کرد.

سلام بر خلافت تو، که دوران آخر عمرِ گرانبهايت را به خود اختصاص داد.

سلام بر جهاد تو، که قامت دين را استوار ساخت.

سلام بر مظلوميت تو، که تسلى بخش همۀ مظلومان تاريخ شد.

سلام بر درد دل هاى تو، که چاه هاى غريب و تنهايى را آکند.

سلام بر اشک هاى تو، که نجواجوشِ راز و نياز است.

سلام بر مناجات هاى تو، که رازِ عبوديت را به عارفان آموخت.

سلام بر دعاى تو، که کميل آفرين روزگار شد.

سلام بر عهدنامۀ تو، که مالکان نفس رابه ولايت مصر وجود رساند.

سلام بر غدير تو، که هنوز هم چشمۀ آبريز حيات و درياى مواج کرامت هاست.

سلام بر کوله بار تو، که آن را در دل سياه شب بين نيازمندان تقسيم مى کردى.

سلام بر سخاوت تو، که انگشترى را در هنگام ر کوع به نيازمند داد.

ص: 21

سلام بر عرفان تو، که تير از پايت در وقت نماز کشيد.

سلام بر اخلاص «ليلة المبيت» تو، که هستى خود را فداى پيامبر صلى اللّه عليه وآله ساختى. سلام بر حرمت تو، که خدا در شب معراج با صوت تو با پيامبر صلى اللّه عليه و آله سخن مى گويد.

سلام بر همسر تو زهرا که هيچ همسرى جز تو براى او نيست.

سلام بر فرزندان تو که نمونه هاى انسان کامل براى ما مسلمانانند.

سلام بر امت تو، که بهترين امت است. سلام بر پيروان تو. سلام بر شيعيان تو. سلام بر عاطفه و محبتت.

سلام بر بهشت تو، که به وجودت افتخار مى کند.

سلام بر سکوت بيست و پنج سالۀ، تو که خانه نشينت ساخت.

سلام بر خانۀ تو، که ستاره اى از آسمان در آن فرود آمد.

سلام بر درِ خانۀ تو، که به مسجد باز مى شد ولى دشمنانت آن را آتش زدند!

سلام بر چهرۀ تو که مقابل تنور داغ آن زن کوفى بر افروخته شد.

سلام بر عبادت تو.

سلام بر محراب تو، که هنوز هم از خون فرق شکافته ات رنگين است.

سلام بر ﴿فُزْتُ وَ رَبِّ الكَعبة﴾ ى تو، که در از شوق وصال بر زبانت جارى گشت.

سلام بر شهادت تو، که از تولد به فکر آن بودى، و پس از شصت و سه سال زندگى گهربار بدان رسيدى

سلام بر...!!!؟

سيد مهدى حسينى، استان گلستان، مينودشت

------------------

اى آن که تا به نامت قلم مى زنم اش کم فرو مى ريزى!

اشکم نثارت باد اگر بپذيرى!!

مى توانم اند کى در کنار مهربانيت بياسايم؟!

صداى تو اميدى بود که هر شب درهاى شکستۀ بى پناهان را مى کوبيد. در پس کوچۀ سرسبز غربت نشانى از تو خواهم داشت.

من با اشک چشمانم بر ساحل بى فروغ قلبم نوشتم: «اين جا خانۀ توست، اين جا سراى بى غم توست».

ص: 22

کرامت فرمودى و فرصتم بخشودى!

اينک چگونه سپاست توانم که همۀ آفريدگان ازل تا ابد ش کرت نتوانند، اى آن که تا به نامت قلم مى زنم اش کم فرو مى ريزى! جز اشک عاشقانه چه ره آوردى در پيشگاه تو دارم؟ چه کنم عاشقم، و جز قطرات اش ک ارمغانى ندارم! اشکم نثارت باد اگر بپذيرى!!

سر سجاده دست هايم پر مى گيرند و به آسمان مى رسند، اما تو را هرگز نمى يابم. ولى اين بار نيز راهى دشت هاى بى کسى شده ام. آمده ام تا فراق خورشيد را بنالم. آمده ام تا روزگار سردى را که بعد از غروب آن خورشيد بر ما گذشته تداعى کنم. آمده ام تا ردّ پاى آن مسافر را دنبال کنم. من تنهاى شهر جنونم و آواره در کوچه پس کوچه هاى بى فروغ شهر سرگردانم.

آه! اى نيمه شب هاى ذهن من، با من بگو از نيمه شب هاى على. آن که چشمانش به سخاوت دريا بود، و در صورتش فرياد عاشقان هويدا بود، و عاشقانش هنوز ديوانه آن چشم هايند؛ چشم هایی که آرزويمان بود که هرگز غروب و خزانى نداشته باشند. در هر تاریکى شهر شب را مژگان تو آتش مى کشيد و چون کوره مى گداخت.

خدا مى داند در تنهايى هايت به چه مى انديشيدى. به غريبيت؟ به اين که کسى تو را نشناخت؟ اى اسير از ياد رفته، اى صياد نیک شب ها، بيا که بار ديگر ستارگان آسمان به اسرارت به شب غريب آمده اند. آن غريبانى که آن قدر با شب الفت گرفته اند که با آن مى آيند و با آن هم مى روند، مى بينند کسى غريب وار در پناه تاریکی ها مى گريد و مى نالد و به داد رهروان خود مى رسد.

در آن غروب تلخ که خون مى باريد، تو را با صميمانه ترين و غمناک ترين لهجه ها و فريادها خواندم، و شب و روز به ياد تو ماندم. به جاى خواب شب اسم تو را صدا کردم. زبان را بستم و نفهميدم از کدام قبيله اى! کسى نمى دانست آيا تا پايان عمر عاشقان، تو اى ستارۀ زندگى سوسو خواهى زد. سخت بود فراق تو و سخت تر براى آن شب هایی که رازهايت را مى دانستند.

آه اى غريبه، اى طلاى داغ روز، تو مفسر محبت، و فاتح تاريخ منى. تو خود سردار صبحى! اسم تو اسم شب من، به شکوفايى اسم اعظم! تو شکوفايى تاريخ منى.

تازه داشتيم با مهربانيت انس مى گرفتيم. تازه يتيمان به آسايش رسيده بودند. اما افسوس...! نمى دانم آيا هميشه وقتى خواهيم خواست وارد کوچۀ خوشبختى شويم، شب

ص: 23

خواهد شد؟ آيا ما براى هميشه به زمان ها خواهيم پيوست؟ آن زمان که باران را در خيابان ها ارزان مى فروشند، موهايمان سفيد خواهد شد؟ و خواهيم گريست و به پريشانى خود، به رفتن تو، که شبی یک غريب بيگانه از خود، کلبه ات را آهنگ کرد، و تو بى آن که فکر تنهايى ما باشى، نمى دانم چرا با استقبالى بى تمام رفتى، و هرگز بازنگشتى؟!!

کدام درياى شوريده است که نواى تو را يادگارى از براى خود مى کند؟ و کدام نسيم به دوردست آن سرزمين ها مى برد؟ و کدام خيال تا قلۀ وداع؟!

یک شب به احترام دل عاشقان بيا. ي ک شب به احترام مهتاب ها و اختران بيا. بيا که در پهنۀ دشت ها سينه سرخان مهاجر پرواز را بار ديگر از سر مى گيرند.

برگرد تا منظومۀ آفتاب پرا کنده شود. در جاودانگى یک صبح، آهنگ سفر کن. برگرد که آشوب و فتنه زمان کار دلمان را ساخت. برگرد و با ما بگو راز مسافران را.

بيا و با ما بگو راز رفتنت را. بعد تو هر نسيمى که وزيد، از خزان عشق سخن گفت، و ديوانه وار راهى بيابان ها گشتيم، و فريادمان را تا آن سوى کوه ها و نيستان ها ادامه داديم.

اما اى عزيز، نديدى تمام خلوت ما را. شکست غم شکستگى و لحظه هاى جارى ما را. بنگر که قلب سوى تو مى آيد و کسى انگار روحمان را تا زمان هاى ناپيدا مى برد. آه اى محبوب عاشقان! بيا و به ما لطفى کن. بيا که آتش قلبمان فرو نشسته و نزدیک است که خاکستر آن را فرو پوشاند... بازگرد که چراغ ساحل اميد خاموش شده و تاریکى بر آن غالب آمده است.

زنهار، رايحۀ سال ها دورى تو بر ديدگانمان سنگينى مى کند. قبل از آن که خواب ما را در ربايد به پيش ما بازگرد، که درياى خواب در اين دنيا ژرف، و فردا بسى دور است.

مدتى بود که دست هايم از حرف افتاده بود، و دفتر مشقى نيز نبود تا با انگشتان بى رياى تو خط بخورد. مدتى بود دلتنگى در دلمان سنگينى مى کرد، و... اما حالا که مى نويسم مى بينم هيچ گاه نمى توانم براى یک عاشق واقعى از عشق بنويسم، شايد براى اين که قادر به در ک آن نيستم. پس مرا سرزنش مکن اگر کلماتم نارساست. زمينم و در بزرگى تو حل شده ام. فقط مى توانم بگويم بهترينى!!

به سوى تو مى آيم اى بیکرانه ترين نگاه! به سوى تو مى آيم اى بلندترين قله! مى توانم اندکى در کنار مهربانيت بياسايم؟! لحظه هاى بدون تو همجون بيابان خالى

ص: 24

است؛ اى دلنواز يتيمان.

صدايم را بشنو، اى ستارۀ آسمان زندگى! صداى تو اميدى بود که هر شب درهاى شکستۀ بى پناهان را مى کوبيد. در پس کوچۀ سرسبز غربت نشانى از تو خواهم داشت. مى روم تا تو را پيدا کنم. مى روم به اميد اين که رفته ها را بازگشتى است.

چشم هايم را مى بندم و به سوى تو مى آيم که چشم هايت را بستى اما نه به روى خورشيد، به روى زيبايی هاى مصنوعى که آميزه اى از طمع بشر و رنگ هايند. مى بندم و تا آن چه را تو زيبا ديدى فقط همان را ببينم.

صدايم کن تا شبيه آفتاب شوم، و بتوانم از گياهان عبور کنم. صدايم کن اى ناجى ترانه هاى جاودان! اگر من بنده بدى هستم تو دنياى خوبى و مهربانى هستى. آندم که به ياد تو مى افتم آرامش در وجودم حکفرما مى شود و ندايى که درون قلبم فرياد برمى آورد و آتش درونم را شعله ور مى کند، آن هم فقط به ياد تو، براى تو، به خاطر تو!!

سرسبزترين واژه نام توست. شاداب ترين لحظه، لحظه اى است که با ياد تو آرامش مى يابم. به ستاره ها نگاه کرده اى که شب را چگونه مى شکستند، بى تو شب عاشقان، شب بى ستاره است. آفتاب را ديده اى که غول تاریکى هميشه از برابرش مى گريزد، بى تو روزمان آفتابى ندارد. چمنزار را نظاره کرده اى، لاله را ديده اى و راز زمزمه آبشار را خوانده اى؟! بى تو دنياى ما از چمن و لاله و زمزمه خالى است.

بى تو ما هيچيم! پس هرگز بى رحمت و بى شفاعت ما را رها مکن. وقتى به لحظه هاى بدون تو مى انديشم مى بينم که دويده ام تا هيچ، دويده ام تا چهرۀ مرگ، تا هستۀ هوش؛ و عاقبت افتاده ام بر صخرۀ درد و آن گاه تو را احساس کرده ام.

مانده بودم در برابر هيچ! خم شده بودم در برابر هيچ! آن گاه که آمدم تا بلند شوم، آن گاه که آمدم چون نسيم جاودان بوزم، تو را احساس کردم.

آن گاه که رنگ هاى مردۀ خا ک باغ لطيف زندگيم را بى مقدار نمودند، تو را احساس کردم. حالا نيز وقتى باران مى بارد، وقتى خورشيد غروب مى کند، وقتى دربارۀ بى پناهی ها راه خود را گم مى کنم، و آن گاه که از دنياى نااهلان و نامحرمان جدا مى شوم، تو را مى يابم.

آن وقت است که مى مانم با تو بودن را چگونه آغاز کنم؟! حالا آموخته ام که ديگر کسى نيست که ساز عشقش همنواز دل عاشقان بنوازد. آموخته ام که زندگى گل هميشه بهار نيست که بر چهرۀ انسان هر لحظه شکوه جلوى خود را نمايان سازد.

ص: 25

حالا کدامين نويسنده اى است که بتواند داستان تلخى هايى را که در فراغ تو بر يتيمان گذشت بنويسد؟ کسى نيست تا از آنان يادى کند و من نيز اگر درد آنان را مى دانم و مى نويسم، فقط براى اين است که خود نيز يتيمم و درد بى کسى و بى خانمانى را چشيده ام. مى دانم کسى نيست تا ترانه اى از عاشقی هاى آن مهربان را برايمان بسرايد.

کجاست حا کم ديار عشق؟ آه! اى مهربان بيا و بى وفائی هاى بيت مقدس خود را بنگر. بيا و سکوت انتظارمان را در هم شکن که ما همه از ياد رفتگانيم.

مفهوم واژه «وفا» و واقعيت «عشق» در اين دنيا تنها و تنها تو بودى. گرچه فاصله اى که بين من و توست فاصله اى است به اندازۀ فاصله گذشته و آيندۀ من، و آن نيز مسافتى است بس دور و دراز. اما باز تنها کسم تو هستى. من غريبم، بى کسم.

شايد فکر کرده باشم در کنارم اعضاى خانواده اى و يا کسانى زندگى مى کنند که به آنان متعلقم؛ اما به قلمى که با آن اين حکايت دلنشين را مى نويسم سوگند که چندى است آشيان خود را گم کرده ام. من با اشک چشمانم بر ساحل بى فروغ قلبم نوشتم: «اين جا خانه توست، اين جا سراى بى غم توست». اما کسى باور نمى کند! وقتى تو خانه اى در اين دنيا نداشتى، شيفتگان تو کجا را منزل خود بدانند؟! همان جايى را که درهايش رو به سوى بى نهايت و نااميدى باز مى شود. همين زمينى که در آن قلب تو از سوزِ عزيزانت داغ ديد و آتش کشيد؟!

من تشنه ام و کوير معناى من است. یک خانه پر از سکوت و تنهايى جاى من است. اما هنگامى که تو ناجى فريادم باشى چه غمى است از خاطرات به افق پيوسته و سؤالات غرق شده در درياى ابهام و نامعلومى، که من با ياد تو براى هميشه آرامش مى يابم، مانند علفزارى در زمستان وقتى مَه آرام و مستقيم به آسمان بى نسيم مى وزد و همه جا در زير آفتاب آرام مى گيرد.

روزگار براى من سرنوشتى را رقم زده که در آن مرگ را همانند عقابى تيز پرواز بر فراز سرم در مى آورد، و مرا به دنياى خشن و خشمگين مى کشاند که در آن عشق حماقت به نظر مى رسد. اما ياد تو هم چون سايبان بى پناهان، ما حقيران را در پناه خود کشيده و از نفرين اين زندگى شوم رهايمان کرده است. اما اى کاش هرگز تنهايمان نمى گذاشتى، که بدون تو به جاى دل، سينه هامان زبانه مى کشد!

تو را به آفتاب تشبيه مى کنم. چگونه مى توان چشم بر چهرۀ آفتاب دوخت و به قدر خواهش نظاره اش کرد؟ فقط نگاهى مى توان کرد و بس. در یک نگاه از آفتاب چه

ص: 26

مى توان گفت؟

تو را به پرندۀ عاشق درگاه الهى تشبيه مى کنم. آرى پرنده اى که به پرواز در همسايگى خورشيد عادت کرده است. هرگز با خاک خو نمى گيرد و هرگز در قفس نمى گنجد. تو همان پرنده اى که در لحن صدايت سوز حسرتى غريب موج مى زند که غم هاى آسمانى را به خاطر مى آورند.

اى زيبا چهره، چون تو را شناختم، دريافتم که چرا به اين جهان آمده اى، و چون منزلت رفيع تو را ديدم و به حقارت خود چشم دوختم، دانستم که مه رويان رازهايى دارند که آدمى از شناخت آن ناتوان است، و راه هايى دارند که در آن جا جان ها را به جايى مى برند که محبت بدون در نظر داشتن قوانين بشرى حکم مى راند. چون شرف تو و خوارى خود را ديدم که با سر کشى و درندگى با هم درگير شده اند، دريافتم که زمين وطن ما نيست.

مهربانا! روزى که آواز قلبم آهنگ جدايى از آن چه بود و هست و خواهد بود را سر مى دهد؛ روزى که وجودم بدون هيچ نگرانى با خا ک پيوند مى خورد؛ به ياد تو آرامش مى يابم؛ اى تنها نوازشگر قلبم! پس هرگز تنهايمان مگذار، و هر کجا که هستى نگاهى به ما اف کن که بدون نگاهت دنيا سراسر دلتنگى است.

اگر چه رفته اى، ولى باز به تو ف کر مى کنم، به تو که از ساکنان سايبان شقايق هستى. به تو که خط سفيد افق را در هم شکستى. بنگر که هيچ وقت نمى شود ياد تو را دست بادها سپرد.

اى نجيبِ سر به زيره! اى هميشه ماندگار! حال راز شب را براى آينۀ پاک مى خوانم تا مسافر سوار بر اسب سفيد بيايد و آگه سازد بر ما راز رفتنش را.

شکوفه میکائيلى ممقانى، استان آذربايجان شرقى، ممقان

------------------

مظلوم من! امسال را به نام تو ورق زده ايم؛ هر چند قرن هاست دفتر روزگار به نام تو ورق مى خورد.

مهربانم! سر در چاهِ نخلستان هاى کوفه کردنِ تو ما را بس، که عمرى در هواى ماتم دردهايت بگرييم.

همين اعتقاد ما را بس که دست تو دست خداست، تا سايۀ دست تو را بطلبيم.

مظلوم من! امسال را به نام تو ورق زده ايم؛ هر چند نیک مى دانيم و مى دانى که قرن هاست

ص: 27

دفتر روزگار به نام تو ورق مى خورد، و خورشيد عدالت از چشمان هميشه مظلومت طلوع مى کند.

قرن هاست نام تو در برگ برگ تاريخ و در سطر به سطر سرگذشت ايمان تکرار مى شود، و هر بار بُعد تازه اى از شخصيت والا و آسمانى تو چون باورى سبز در گلدان انديشه هايمان مى کارد.

قرن هاست تاريخ چشم به تو دارد تا لحظه لحظۀ بودنت را بر دفتر کهن خويش به يادگار بنويسد.

به راستى که ايمان و آرامش را تنها در غزل نگاهت مى توان يافت، که تو شاعر سرزمين خورشيدى؛ و نبض نگاه آفتاب. خورشيدى ازلى که از افق عشق طلوع مى کند، و قانونِ «هر طلوعى را غروبى است» را مى شکند، چرا که خورشيد وجودت را غروبى نيست. هر صبح در نگاه خورشيد به جهان لبخند مى زنى، و هر شب در چشمان مهتاب مى نشينى.

مهربانم! مى دانم که مى دانى فرزندانت را چگونه به کمين نشستند و چگونه دام ها بر سر راه جوانان معصومت گسترده اند. مى بينى بر ديوارهاى حصار زندان هايشان چه نقش هاى دلفريبى بسته اند، و در جام زهرشان چه رنگ ها آميخته اند تا آن را جرعه جرعه در حلق تشنگی هاى فرزندانت بريزند؟! مى بينى چگونه مى خواهند تو را از ما بگيرند، و ما را از تو؟! مى خواهند به دنبال بازيچه هايشان چشم به سراب بدوزيم، و ما را تشنه به سوى چاهى بکشانند که بيائيد اين آب است و در کمين بنشينند.

پدرم! اى اميد اسلام! مى دانيم که مى دانى چه سيلى ها که به جرم عشق تو خورده ايم، و چه شب ها که بر شانه هايمان زخم تازيانۀ غربت تو جوانه کرده است.

مهربانم! مى دانى که سر در چاهِ نخلستان هاى کوفه کردن تو، ما را بس که عمرى در هواى ماتم دردهايت بگرييم، و همين اعتقاد ما را بس که دست تو دست خداست تا سايۀ دست تو را بطلبيم. پس دست بر سرمان بکش که غريبانه در اين تاریکى روزگار يتيميم.

مهناز عليزاده، استان آذربايجان شرقى، تبريز

------------------

کاش گُلى بودم که با دستان تو از ريشه در مى آمدم تا مشامت را بنوازم و تو مرا بنوازى. دوست دارم از نزدیک دستانت را ببوسم، و یک بار هم که شده رو در رو «بابا» صدايت کنم.

ص: 28

هيچ غصه اى ندارم جز دورى تو پدر عزيزم!

پدر عزيز! کاش دست هايم اجازۀ نوازش دست هايت را داشت. کاش پنجره اى داشتم که هر روز پلک هايش به روى تو گشوده مى شد. کاش گُلى بودم که با دستان تو از ريشه در مى آمدم تا مشامت را بنوازم و تو مرا بنوازى. اى کاش خرده گِلى بودم که زير گام هاى تو لِه مى شدم.

بابا! خيلى دوست دارم از نزدیک دستانت را ببوسم، و حتى براى یک بار هم که شده رو در رو «بابا» صدايت کنم و تو جواب دهى، و دست نوازش بر سرم بکشى. اى کاش مى توانستم براى یک بار هم که شده با تو هم قدم و هم صحبت شوم.

بابا! در صداى شرشر آب قنات، در صداى کبک هاى کوه شب، در صداى مرغ سحر، و در صداى نخل هاى ميناب، چهرۀ زيباى تو نقش بسته و هر طرف که مى نگرم احساس مى کنم تو نيز با من هستى و صداى نصيحت هاى تو در دلم زنده مى شود.

عبداللّه کريمى، استان هرمزگان، ميناب، روستاى شهوار

------------------

اى که لقب «پدر» شايستۀ غير تو نيست.

پدر خوبم! حالا هم که نيستى به اندازه یک دلواپسى غريب برايت گريستم.

تو کيستى که نامت بر صفحۀ سپيد قلب من حکاکى شده است.

سلام، سلام به تو اى بهترينم، اى مهربانم، اى همۀ وجودم؛ سلام خالصانۀ بندۀ حقيرت که پذيراى قلب رنج ديدۀ توست.

پدر عزيزم! افتخار مى کنم که به تو «پدر» مى گويم. مدت ها در انتظار چنين لحظه اى بودم که حرف هاى قلبم را با تو بگويم. اى که لقب «پدر» شايستۀ غير تو نيست.

اکنون که اين نامه را مى نويسم بغضى هولناک گلويم را مى فشارد، و اشک از چشمانم جارى مى شود. آن قدر خوشحالم که انديشه ام قدرت انديشيدن و دستانم قدرت نوشتن ندارد.

پدرجان! نمى دانم از کجا شروع کنم؛ ولى مى دانم از لحظه اى که پا به دنياى خشن هستى گذاشته ام معنى خوشبختى را نفهميدم و طعم آن را نچشيده ام مگر آن گاه که با

ص: 29

شما صحبت کرده ام!

پدر خوبم! هميشه تو را به عنوان پدرى دلسوز مى شناختم؛ و حالا هم که نيستى به اندازۀ یک دلواپسى غريب برايت گريستم.

تو کيستى که با تو رؤياى من طلايى است. تو کيستى که نامت بر صفحۀ سپيد قلب من حکاکى شده است. تو کيستى که بودنت يعنى همۀ هستى و نبودنت يعنى فنا و فاجعه!

نمى دانم چه نامى براى تو انتخاب کنم که زيبنده و شايستۀ تو باشد. نامى که مى توانم برايت انتخاب کنم نامى نيست جز «پدر امت». و جمله اى که مى توانم در وصف تو بنويسم: «هميشه در قلب من خواهى ماند».

سمانه عليدارى، استان خراسان، تربت جام

------------------

مى خواهم اقرار کنم که تو را نشناختم، وگرنه جانم از دير زمانى آمادۀ قربانى توست.

مولايم، غريبى را به خاطر غربتت دوست دارم.

کاش هنگام رفتنت تمام دنيا مى فهميد که تو بايد بمانى!

مى خواهم بنويسم ولى نمى دانم از کجاى قلبم بنگارم! زبانم قاصر از بردن نام توست، ولى جانم هنگام احساس روح پر معناى تو با روحم نوايى ديگر دارد. مى خواهم اقرار کنم که تو را نشناختم، وگرنه روح و جانم از دير زمانى آمادۀ قربانى توست.

مولاى من! فهميدن تو نواى بى نوايى است، زيرا نواى عاشقان در بى نوايى است. شرمنده ام که دير شناختمت، و اکنون که در ابعاد وجودت محو شده ام احساس غربت مى کنم، غربت کوچه هاى خلوت با تو بودن و دمى به ياد تو بودن.

اگر من تو را دانسته و فهميده دوست بدارم شرمنده تر خواهم شد، زيرا چگونه از زير بار عشق و عاطفه و لطف تو رها شوم و فرياد بر آرم که عاشقانه و عاجزانه دوستت دارم.

مولايم، غريبى را به خاطر غربتت دوست دارم. غريب آشنايم؛ بگذار غريبانه و عاشقانه دوستت بدارم و دم بر نياورم. چگونه دوست داشتنِ تو را سپر گناهانم قرار دهم؟ و سپس چگونه خود را از شرمندگى روزى که چشم در چشمت خواهم افکند نجات خواهم داد؟

ص: 30

بگذار، تمام عشق و علاقه ام را در درونم نگه دارم و سکوت کنم، تا بدون ادعا عاشقانه دوستت بدارم.

مولايم، اين چند سطر که نوشتم قطره اى از درياى ارادتم به تو بود. اکنون مى خواهم بنويسم از هنگامى که تو را از ما گرفتند.

کاش صبح روزى که خانه را به قصد مقتل ترک مى گفتى مورى بودم و ملتمسانه براى رخصت و صبر به رويت نگاه مى کردم. اى کاش مثل مورى از تو کمک مى خواستم و به پايت مى افتادم، اى کاش تو در آن هنگام براى لحظه اى به فکر ما بودى، به فکر غم غربت ما!!

کاش هنگام رفتنت تمام دنيا مى فهميد که تو بايد بمانى! اى کاش زمان مى ايستاد و در آن لحظات تمام هستيمان را فدايت مى کرديم! اى کاش مى فهميديم تو كِه بودى و از کجا آمدى و به کجا رفتى!

به اميد نگه ات مى نگارم. به اميد کرمت جان مى سپارم.

ايران عبادى، استان تهران، تهران

------------------

تويى که شگفتى در تو در توانم نيست.

من به عنوان همۀ محرومان برايت اشک مى ريزم؛ با چشمانى که تو را نديده اند.

معتقدم که تو پايانى ندارى! آيا خدا، به تو با شگفتى نمى نگرد؟

خجسته باد نام پروردگارى که تو را آفريد.

تويى که شگفتى در تو در توانم نيست، و ديدن بزرگى تو را چشم کوچک من بسنده نيست.

تو آن بلندترين تصورى هستى که ذهن کوچک من مى تواند بسازد، و من آن کوچک ترين مورى هستم که بزرگى تو را نمى تواند در چشم خود جاى مى دهد.

پس به راستى چگونه اين چنين بلند بر زبر ماسوا ايستاده اى؟! چگونه در کنار تنور پيرزنى جاى مى گيرى؟ و زير مهميز کودکانۀ بچگان يتيم؟ و چگونه در بازار تنگ کوفه...؟

پيش از تو، هيچ اقيانوسى را نمى شناختم که عمود بر زمين بايستد! پيش از تو هيچ

ص: 31

خدايى را نديده بودم که پاى افزارى وصله دار به پا کند! و مشکى کهنه بر دوش بگذارد و بردگان را برادر باشد!

آه! اى خداى نيمه شب هاى کوفۀ تنگ. اى شير خدا، اى روح ليلة القدر حتى اذا طلع الفجر، شب از چشم تو، آرامش را در خود مى بيند و طوفان خروشش را از خشم تو مى گيرد.

نفس تو حيات بخش است. نفست بوى عطر مى دهد و معطر است. راستى چاه از آن زمان که تو در آن مى گريستى تا به حال جوشان است.

سپيدى چشمان توست که باعث شکوفه دادن سحر مى شود، و در سياهى چشمان تو شب به نماز مى ايستد. هيچ ستاره اى نمى شناسم که محتاج نگاه تو نباشد.

هرگاه که لبخند مى زنى زندگى آغاز مى شود. همۀ شکوفه ها فرزندان لبخند تو هستند. پس چگونه شمشيرى زهرآگين پيشانى بلند تو را- اى کتاب خداوند- از هم مى گشايد؟ آيا به شمشيرى مى توان دريايى را شکافت؟

به پاى تو مى گريم و اندوهگين مى شوم، اندوهى والاتر از غم گزايى عشق، با قدمتى همراه غم!!

من به عنوان همۀ محرومان برايت اشک مى ريزم. با چشمانى که تو را نديده اند. گريۀ من آن کلامى است که تو شب ها آن را زمزمه مى کردى. آرى براى هم چون تويى اشک مى ريزم که با طلوع سحر خانۀ يتيمان بيوه زنى را روشن ساختى؛ و هيبت و شجاعت على گونه را وسيلۀ شادى کود کان قرار دادى؛ و رخصت دادى بر آنان که بر شانه هاى تو پاى نهند، که پيامبر صلى اللّه عليه وآله بر آن پاى ننهاد.

تو آنى که به هنگام جنگ از دهانت صداى شير بيرون مى آيد، و تو با آن دهان با کلماتى کودکانه با بچه ها لب به سخن مى گشودى!!

آيا با اين اوصاف، تاريخ بر درِ خانۀ پيرزن متعجب نشده بود؟

اى على، اى شير خدا، تويى که در جنگ احد، زخم ها و جراحت هايت مانند دشتى پر از شقايق تنت را پر کرده بود. تو در ميان کدام شرارۀ محبت بودى که اين چنين بر خود زخم ديدى؟

براستى آيا دين به تو بده کار نيست و تو حافظ آن نبودى؟! اين بينش و تف کرى که به ما بخشيدى هزار بار از خيبر بزرگ تر است. واقعاً بايد آن انديشه و کردار تو را تحسين کرد. آن صبورىِ تو را که هنگام غصب خلافت خداوند بر تو واجب کرد، بايد

ص: 32

تحسين کرد.

مسجد کوفه عطر و بوى خود را، و شکوه و عظمت خود را مديون تو و نماز توست. آن نمازى که در سپيدۀ سحر خواندى، و در پايان نماز لب هاى تو را به گفتن ﴿فَزِتّ وَ رَبِّ الكَعْبَةَ﴾ مرهون نمود.

به راستى حال که به اين قسمت از دلنوشتۀ خود رسيده ام اشک گودى چشمانم را احاطه کرده، و قلم و کاغذ از من سؤال مى کنند: «چگونه مى خواهى با او در دلنوشته ات سخن بگويى»؟ قلم و کاغذ به من مى گويند: «ما نمى توانيم...» !!

سخنان من شرمنده اند و در جلوه گاه هيبت تو بى اعتبار! هر چند که مى دانم اعتبار سخن از توست.

راستى آنان که با تو دشمن بودند، نمى دانستند تو مولود کعبه اى؟ آنان که خلافت تو را غصب کردند، فراموش کرده بودند که دست روشن تو را، روشن وجودى هم چون پيامبر صلى اللّه عليه و آله در غدير خم به طرف آسمان بالا برد؟!

ننگ بر آنان! مرگ بر آنان! تو مظلومى، و ما براى مظلومى تو تا آخر عمر مى گرييم و وسعت عظمت تو را روز به روز در ذهن خود مى گسترانيم.

چه کنم که من ناتوانم از اين که وسعت هم چون توئى را با بيان قاصرم در دلنوشتۀ خود جاى دهم. معتقدم که تو پايانى ندارى! آيا خدا، به با تو به شگفتى نمى نگرد؟

در سخنان پايانى خود، آرزوى ظهور هر چه سريع تر آقا و مولايم امام زمان عليه السلام را- که آرزوى قلبى همۀ دلسوختگان جهان است- از خداوند مسئلت دارم.

از خداوند متعال خواستارم ما را على گونه زنده بدارد، و على گونه بميراند، و در اين روز جمعه گناهان همۀ ما را به عظمت على، به شکوه على، و به مظلوميت على ببخشايد.

مهدى باقرزاده فر، استان قم، قم

------------------

خونت چون قطرۀ شبنمى بر سجاده ات چکيد و تسبيحى ساخت تا در آخرين دم تسبيحات کوثر جنت را فراموش نکنى.

آيا مى توانم تو را آشنا خطاب کنم؟ آشنايى که به شنيدن هم اکتفا مى کند؟

من ابن سبيلم! اگر به دل سوخته من نظر نکنى چشمانم تا دور دست هاى افق خيره به راه مى ماند.

ص: 33

سلام بر تو اى کتاب خدا!

سلام بر تو که روى سجادۀ عشق، شمشير تقدير سر مبار کت را بوييد، و خونت چون قطرۀ شبنمى بر سجاده ات چکيد و تسبيحى معنوى ساخت تا در آخرين دم هم تسبيحات کوثر جنت را فراموش نکنى.

عزيز جانم! شما را آن قدر دوست دارم که اگر بخواهم گلى را ببويم به ياد شما مى بويم و مى بوسم.

روح نمازم، با آن که در قرن هاى عتيقى مى زيسته اى ولى باور کن احساس مى کنم اکنون هستى و زندگى مى کنى. ما را راهنمايى مى کنى و هادى دلمان هستى.

بهانۀ دلم! وقتى نام تو را روى قاب عکس نظاره مى کنم دلم بى تاب و بى تاثير مى شود. پر مى کشد و تا شهر کوفه بال و پر مى زند. نمى دانم چرا اصلاً خسته نمى شود. هر قدر از تو مى شنوم سيراب نمى شوم. ديدگانم را مى بندم دلم بهانه مى گيرد. دور دلم حصار مى کشم بدنم به لرزه مى افتد! تو چقدر خوبى...!

على جان! اى عشق ابدى، و اى رايحه مست کننده! آيا مى توانم تو را آشنا خطاب کنم؟ آشنايى که به شنيدن هم اکتفا مى کند؟

من مجنون و ديوانۀ معشوقى هستم که عشق عاشقش از خداوند دادار است! آيا مرا درمى يابى، سپيده من؟!

هنگامه صبح که به سبلان سر به سما کشيده نظر مى افکنم، چشمانم از خيرگى باز نمى افتد تا نام تو بر فرازش نقش بندد، اگر چه در سودا باشد!

اى جليس بنى آدم، من تشنه اى در بيابان حسرت، و تو بسان آبى که هر قدر بنوشم مست تر مى شوم. مرا از عشقت سيراب مى کنى؟ من چشم انتظار نورم و تو آن ولايتى که در صدف محبت خدايى. اگر به فرياد دلم نرسى در خزان بى مهرى مورد هجوم قرار گرفته هم چون گل هاى شمعدانى پرپر مى شوم.

من ابن سبيلم! شبانگاهان که تو را با دل سوخته و شکسته ام مى خوانم مرا اجابت کن. اگر به دل سوختۀ من گوشه چشمى نظر نکنى چشمانم تا دور دست هاى افق خيره به راه مى ماند.

شفيق دل هاى غريب! کاش شمشيرت کمان ابروانم مى شد، و قبضۀ آن ترنّم دلم. آن گاه صورت چشمانم از مستى و خمارى تو شرمسار مى گشت، و دلم هم چون

ص: 34

درياى عشقت برنده آب کوثر!

اى امام امت! اگر خاک کويى بودم که تو در آن پا مى نهى، ديگر به گرد و غبارى که هنگام کار بر جامه ات مى نشست غبطه نمى خوردم.

مولاجان! خيلى خيلى دوستت دارم، و مى ستايمت به خاطر خدا!!!

اعظم محمدى، استان اردبيل، اردبيل

------------------

صفحۀ سپيد و سرد نامه ام را با نامت گرما مى بخشم. سراسر دلم را به عشقت پيوند مى زنم.

مولا! مظلوميتت را مى ستايم.

آن هنگام که پرستويت براى هميشه پرواز کرد، غمى سرخ در سينه ات روئيد.

آن شب که بر بستر پيامبر صلى اللّه عليه و آله آرميدى شجاعت روحى تازه گرفت.

سلام بر على!

صفحۀ سپيد و سرد نامه ام را با نامت گرما مى بخشم. سراسر دلم را به عشقت پيوند مى زنم. چشمانم را به يادت باز مى کنم. از ميان کوچه پس کوچه هاى دلتنگ دلم مى گذرم و هر چه مى بينم مى نويسم.

چندى است مى خواهم برايت نامه اى بنويسم، اما هر گاه قلم بر کاغذ گذاشته ام و خواسته ام از عظمتت بگويم، دستانم به لرزش افتاده اند. اين بار به ياد او که قلم را سوگند داد و به ياد نداى ﴿نْ وَالْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونَ﴾، من نيز اين قلم عاجز از توصيف تو را سوگند مى دهم، تا مدتى در ميان کوير خشک و بى روح نامه، همسفرم باشد و نامت را هم چون باغبانى مهربان بر اين کوير بکارد، تا شايد به برکت نامت اين سرزمين بى روح جانى دوباره گيرد.

سلام بر عشق!

سلام بر ايمان!

سلام بر ذوالفقار!

سلام بر فريادهاى کوبنده و خيبريت!

سلام بر مظلوميتت! سلام بر ناله هايت در دل شب.

سلام بر چشمان زيبايى که روز در برابر نورش خجل، و شب در برابر سياهى اش

ص: 35

شرمگين است!

سلام بر چاه مدينه که در نيمه هاى شب همدمت بوده و سفرۀ پر از راز دلت را برايش باز مى کردى، و به راستى که چه سعادتى داشت!

سلام بر کوچه پس کوچه هاى مدينه که در نيمه شب ها ميزبان قدم هاى پر معناى تو بودند.

سلام بر کعبه زادگاهت!

سلام بر مسجد شهادت گاهت!

سلامى به عظمت ايمانى که در سپيدۀ صبح به سوى خدا اوج مى گيرد.

سلامى به وسعت انتظار منتظران. انتظار سرشار از سکوت و فرياد. سکوتى پر از عشق و فرياد، پر از اعتراض به نوميدان و گمراهان.

پدرم! مى خواستم از عظمتت بگويم؛ از مهربانيت، از شجاعتت و از مظلوميتت. اما عرق شرم در پيشانى ام نشسته است. وجودت را با اين کلمات توصيف کردن توصيف کردن دريايى است با قطره اى.

مولا! مظلوميتت را مى ستايم. آن هنگام که ياس زندگيت را پرپر کردند. آن هنگام که پرستويت براى هميشه پرواز کرد، و با هجرانش غمى سرخ در سينه ات روئيد.

آن هنگام که دستان مهربانت را بر شانۀ دشمنت نهادى، و او را براى نماز خواندى؛ و او شمشيرش را نثار پيشانى تو نمود! براستى کدام انسان آزاده پذيراى اين خيانت بزرگ است؟

در آن شب که بر بستر پيامبر صلى اللّه عليه و آله آرميدى و هراسى از مرگ به خود راه ندادى، شجاعت روحى تازه گرفت. آن روز که در حال نماز انگشترى خود را به پيرمردى بخشيدى، مهربانى بارور شد. آن سپيدۀ سحرى که در محراب نماز سجده بر خون کردى و نداى ﴿فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعبَه﴾ ات به آسمان ها اوج گرفت، عشق معنايى تازه يافت.

نام زيبايت على، از عظمتت سخن مى گويد. اى شهيد محراب عشق، ياريم کن تا نام زيبايت را زينت بخش کلبۀ کوچک قلبم گردانم، تا به برکت وجودت گل هاى باغ دلم را طراوتى دوباره بخشم.

مولا، اى همدم شب هاى دلتنگ مدينه، اى يار قديمى ستاره هاى آسمان! آن نيمه شب ها که قدم بر کوچه ها مى نهادى و همدرد ستاره مى شدى، به آن ها نور مى بخشيدى.

ص: 36

اکنون که جهان در شبى ظلمانى فرورفته، شب دلتنگ ديدار توست، و ستاره ها همدمى ندارند. ديگر کسى تبسم ستاره ها را نمى بيند. شب ها تاریک و سرد است و انسان ها در غيبت گناهند.

ديروز تو يار ستاره ها بودى، و امروز چشم ستاره هاى آسمان به فرزندت مهدى دوخته شده است. همه در انتظار او و در حسرت ديدارش.

اى آبرومند نزد خدا! خورشيد مهربانى، اميد نااميدان، يارى دهندۀ مظلومان، دلسوز مستضعفان و منتظَر منتظران، در پس ابرهاى غيبت پنهان است. طلوعش را از خدا طلب کن.

يا على! اى سراپا همه نور، اى وجودت همه عشق، اى که در آينۀ کوچک تنهايى من مى درخشى چون ماه، و زلالى چون آب! با همۀ قلبم، با ذرۀ ذرۀ وجودم، دوستت دارم! دوستت دارم! دوستت مى دارم!

فايزه آميغى، استان قم، قم

------------------

در انتظار تو اى پرستوى ظفر تا به صبح خواهم نشست تا که نسيم صبحگاهى بوى خوشت را به من- که اکنون چندين سال است منتظرت هستم- برساند.

معنايت را بر روى برگ برگ گل هاى گلستانم خواهم نوشت.

بيا و به زخم بر دل نشسته ام پايان ده و مرحمى باش براى اين دل سوخته در عشقت.

در انتظار تو اى پرستوى ظفر تا به صبح خواهم نشست تا که نسيم صبحگاهى بوى خوشت را به من- که اکنون چندين سال است منتظرت هستم- برساند. در انتظار تو که با آمدنت محبت را به من هديه خواهى داد، از دست و جان و دلم خواهم گذشت. در انتظار رويدادى هستم تا من و تو به هم برسيم و درد دل را برايت بگويم. رويدادى که هيچگاه امکان پذير نيست.

کلبۀ کوچ ک قلبم را منتظر چکاوک هاى زيباى محبتت کرده ام، و آن را برايت به زيبايى مهر و صفا مزين ساخته ام؛ تا شايد به من نويدى تازه دهى! به من که اکنون چندين سال است منتظرت هستم.

آه! که نمى دانم دورى تو را چگونه بيان کنم. توانايى حرف زدن ندارم. قطرات

ص: 37

اشکم هم چون شبنم بهارى بر صورتم مى چکد. امواج ديدگانم پرتلاطم است، و خنده ات آرام بخش درياى وجودم!

معنايت را بر روى برگ برگ گل هاى گلستانم خواهم نوشت. هر چند سطر يکبار آه سردى از درون دلم زبانه مى کشد. آهى که حاکى از غم و اندوه دورى توست. مى خواهم حتى جارى شدن قطرات اشک بر صورتم را روى ورق بنويسم، اما افسوس که توانايى نوشتن احساسم را ندارم.

نمى دانى و نمى بينى چه غم هايى در هجران تو دارم؟ اى آهوى کوهستان دلم! معناى حقيقى تو را بايد در ميان شميم گل هاى معطر جستجو کرد، چرا که بوى خوش تو را هيچ کس نخواهد شناخت.

چه بگويم؟ زبانى دارم که قدرت کلام از دست داده و در آرزوى تو چون شاخه هاى خشک در انتظار است. اى کاش مى آمدى. مى آمدى و دوباره چون سال هاى پيش دستت را ميان دست هاى مردم مى نهادى، و لبخندى را بر روى لب هايى که خنده اى چون خنده هاى آن سال ها به خود نديده اند، مى نشاندى.

اى کاش فقط براى یک لحظه کلامت را مى شنيدم و خنده ات را مى ديدم. براى رسيدن به تو چون نيلوفرهاى پيچان تا به آسمان ها مى روم و هر بار با مانعى قطع مى شوم. اما دوباره جوانه خواهم کرد و به سوى تو- اى نويد من- خواهم شتافت و آخر به تو خواهم رسيد.

بيا و ببين که چه غم هايى دارم! من اگر دردى داشته باشم با ياد تو مرحم يافته و درمانى خواهد داشت. بيا و به زخم بر دل نشسته ام پايان ده و مرحمى باش براى اين دل سوخته در عشقت.

مى وزد در کوچۀ دل بى صدا *** شيحۀ ناقوسى از فريادها

مى وزد در کوچه بادى سرد سرد *** تک نسيمى قاصد دنياى درد

مى وزد آرام تر از اشک رام *** در سکوتى پر ز معنى بى کلام

واى من اندوه را تعبير کو *** واژه هاى درد را تفسير کو

واى من آخر ندارد! آه من! *** در خناق افتاده امشب ماه من

در درونم آتشى سامان گرفت *** ناتوانى هاى جانم جان گرفت

مى شود با دردمندان درد گفت *** درد را در چاه مى بايد نهفت

مى رود تا نخل ها مولاى من *** درد دارد سرور من! واى من

ص: 38

مى رود با چاه درد دل کند *** ديدۀ پر آبِ چَه را گِل کند

مى شود با دردمندان درد گفت *** درد را در چاه مى بايد نهفت

چاه مى گويد: مگو مولا، مگو *** ترسم از اين گفتگو، مولا نگو

اى صدف یک لحظه بى گوهر مباش *** اى فلک بى ديدگان تر نباش

کوچه هاى کوفه اينک خسته اند *** شالى از ماتم به گردن بسته اند

يا على! از نخل و نخلستان بگو *** از وفات کوثر قرآن بگو

يا على! غم ميهمان سينه شد *** سنگ اينک همدم آئينه شد

يا على! از فرقت زهرا نگو *** از فراغ مادر بابا نگو

ام البنين مرادى، استان لرستان، الشتر

------------------

بگذار تا در قلبت رخنه کنم. بگذار تا دست هاى سرد و خزان زده ام را در دستان گرم و مهربانت زنده کنم.

بگذار با مرواريدهاى اشکم گردنبندى از صفا و محبت به گردنت بياويزم.

مى خواهم فقط یک لحظه صورت درخشانت را ببينم. چرا نمى آيى؟

سلام! سلامى به گرمى و درخشندگى خورشيد، و دلنوازى آواز پرستوهاى مهاجر، و سلامى به لطافت شبنمى که در صبحگاهان یک روز بهارى زيستن را معنى مى دهد.

من تک سوار عشقم که بر کوير دل به تاخت مى روم، و به جايى نمى رسم! من آن گمشده دلى هستم که از ياد رفته ام، و تصوير مبهمى را از خود به جاى گذاشته ام که خود هميارى آن را ندارم!

بگذار تا در قلبت رخنه کنم. بگذار تا دست هاى سرد و خزان زده ام را در دستان گرم و مهربانت زنده کنم. و بگذار با مرواريدهاى اشکم گردنبندى از صفا و محبت به گردنت بياويزم.

من اين کلمات را از ته قلب مى گويم و تو را دوست دارم. اى پدر! شبى از پشت تنهايى غمنا ک و بارانى، چشم به دست هاى سبز تو دوخته ام؛ و با لهجه گل مريم تو را صدا مى زنم.

مى خواهم فقط یک لحظه صورت درخشانت را ببينم. چرا نمى آيى؟ بيا! منتظرت هستم.

ص: 39

در کوچه پس کوچه هاى قلبم دنبال خانه اى مى گردم که پيچکش بوى تو را بدهد.

امشب- اى آسمان- در دل خويش چه نجوا دارى، که همه مست خوابند و من و تو چشم به هم دوخته ايم؟ بگو اين چه درديست که هزاران سال چشم بر هم نگذاشته اى؟ اى ماه، مى دانم که در فراق خورشيد چه مى کشى! اما راهى نيست!

دوستت دارم، اى پدرِ همه پدران و مادران!

فرزانه فلاحيان، استان يزد، ميبد

------------------

على جان! قلب شيعه، چنان چاه تنهايى شب هايت، مشتاق نجواى تو است.

عطر ياس هاى اندوه در کوچه هاى ارادت پيچيده، و اينک تمام راه هاى آسمان را به سوى نجف گشوده اند.

على جان! سقيفه سياه سايه سارى کرد، و آفتاب ولايت را به محاق عزت تبعيد کرد. آنک چکاوک دلدادگى

بيا دل را سجاده کنيم، و شکوفه هاى نيايش را به درياى شفاعت بيفشانيم، و نماز خويش را با نام زيباى على بياموزيم.

على جان! تو بر بلنداى چکاد شجاعت و ايثار، در اوج سپهر سخاوت و معراج جميل جود و تنهايى هستى، کسى را ياراى درک رفعت انديشه ات نبود.

على جان! قلب شيعه، چنان چاه تنهايى شب هايت، مشتاق نجواى تو است. اى منتها آمال عارفان.

على جان! ما را ببين در نخيله اى از ارادت صف بسته، و مهياى اشارتى از نگاه ناز توايم.

على جان! در پاى لواى سبز ولايت تو، صبحگاه دلدادگى ما برپاست، چون کوفه لايق گام هاى تو نبود.

على جان! در مدينۀ دل ما پاى بگذار، و تنهايى و اندوه جانکاه خود را در سرشک خا کسارى ما بزداى، و محراب نمازت را با ياس هاى اشک و نسترن هاى عاطفه گل افشان کن.

چون در ماه خدا افطار صيام صالحان، ذکر جميل توست، السلام علیک با اباالحسن، يا على بن ابى طالب.

على جان! در ضيافت ماه غفران، مهمان احسان و عنايت تو بودن، مباهات ماست. على جان! شب عروج مرتضاى آل ياسين شب قدر عاشقان ولايت است؛ و امشب الماس اشک و ياقوت آه و مرواريد اندوه و زينت محفل محبان آل عصمت و

ص: 40

على جويان بيدل است.

على جان! براى تو فرشتگان بارگاه يار نيز شمع حسرت و حزن در نجف مى افروزند. آيا ملال اهل عرش و مويۀ کائنات و غم مقيمان مل کوت را مى بينى؟! چگونه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله به تسلاى اهل کسا آمده، و در خانۀ تو حسنين را در آغوش مهرآگين خود گرفته است؛ و صباى سوز دل ها، حزين و خرامان بسوى مسجد کوفه مى وزد؟ عطر ياس هاى اندوه در کوچه هاى ارادت پيچيده، و اينک تمام راه هاى آسمان را به سوى نجف گشوده اند، و راهيان سبز سلوک به غربت مزار تو مى انديشند.

على جان! نجف آغاز راه سرخ کربلاست. اى سرور تنهايى بوستان کساء، صبرِ سرخ و شکوفۀ سکوتت، پايدارى شيعه در تاريخ را آفريد و جهادت رايت نهضت عاشورائيان را افراشت.

على جان! تو امتداد نور و سطوت احمد صلى اللّه عليه و آله بودى، و بدين سان تاب تلألؤ رخشان وجودت را نياوردند، و نخيله از کوفيان خالى شد، و تنهايى تو اى يار نبى غمگنانه تر از شهادت جان کاهت بود.

على جان! کوفه فضيلت و فتوت را تنها گذاشت. سخا و سعادت را به صحراى نسيان سپرد، و شمشير شرف را در نيام کرد و به سيف ستم گردن نهاد.

على جان! سقيفۀ سياه سايه سارى کرد، و آفتاب ولايت را به محاق عزت تبعيد کرد. سکوت رساى تو بارز شد و فراق خونين تو با اشک و آه شيعه آميخته، و زهر دهر بر کام هستى ريخته شد.

على جان! آيا نجوا و نيايش و گريه هاى تو را در نخلستان عشق نشنيده اند؟ آيا امت نبى به تو وفا کرده اند؟ آيا از سراج هدايت تو دورى نگزيده اند؟ آيا سفينۀ نجات را غريق درياى خون نکرده اند؟!

آنک چ کاو ک دلدادگى ما در نجف با ترنّم عشق و مثنوى ثنا و غزل غم، سرشک هجر مى ريزد. ارکان هدايت فروريخت، و همتاى رسولِ يار از ميان ما به عرش هجرت کرد.

سوگند به ذوالفقار و اشک زلال فاطمه عليها السلام، تا قيام قائم آل اطهار عليه السلام خاکسار آسمان ولايتيم، و بر پيمان الهى خويش پايداريم.

ما اسير عنايت تو هستيم و مسکين و محتاج شفاعت تو؛ و اينک يتيم هجران توايم و سيه پوش خورشيد منقّش شهود ﴿وَ يُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حَبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً﴾. ما را نيز به طعام معرفت و محبت مهمان کن، و از زلال زمزم خود بنوشان، اى عطاى عرش!

ص: 41

واحسرتا که جبين نورانى ات آماج تيغ طغيان شد. هيزم دوزخ باد آن که تارک شرافت را شکافت! ياران خون مى گريند و زينبين و حسنين عليهم السلام هم آوايند که تو اى مولاى عاشقان و انيس مسکينان و اميد اهل نياز، غمگنانه هجرت کردى!

روناک حجت پناه، استان تهران، تهران

------------------

زمين هرگز گرماى قدوم کفش هاى وصله دار تو را فراموش نمى کند، و دريا بزرگى تو را نمى تواند در خود بگنجاند؟!

چه کسى جز حضرت مهدى عجل اللّه فرجه قادر به دست گرفتن شمشير ذوالفقار توست؟

اى خورشيد روشنايى ها! بر ما بتاب تا از گناهانى که به آن آلوده شده ايم پاک شويم.

نمى دانم چگونه تو را توصيف کنم که توصيف کرانۀ بى پايانت در صفحه اى ممکن نيست؟

چگونه مى توان گرماى خورشيد را توصيف کرد در حالی که فقط پرتوهاى کوچکى از گرماى آن را مى توان حس کرد؟

با چه نوشتار ى مى توان مردى را توصيف کرد که به حق زيست و به ناحق کشته شد؟

زمین هرگز گرماى قدوم کفش هاى وصله دار تو را فراموش نمى کند، و دريا بزرگى تو را نمى تواند در خود بگنجاند، و ما چقدر کوچکيم در مقابل تواضع و عظمت تو؟!

چگونه جنگ هاى بدر و خندق و اُحد می تواند ضربه هاى شمشير تو را فراموش کند؛ و چگونه تاريخ مى تواند تو را آن چنان که بودى و زيستى توصيف کند.

اى پدر امت، اى على! مى خواهم با چيزهاى که از تو مى دانم تو را- نه آن چنان که شايسته و سزاوار توست- توصيف کنم. مى دانم که اين نوشته ها گوشه بسيار کوچکى از حکايتِ تو است.

تو چگونه با آن مقام بلندت کفش خود را وصله مى کردى، و چگونه با دستان مبارکت چاه حفر مى کردى؟ آن هم نه براى خود بلکه براى مستمندان! تنور هرگز جذابيت صورتت را فراموش نمى کند و از شرم ديگر شعله ور نمى شود! ديگر چه کسى بعد از تو به يتيمان و بيچارگان کمک مى کند؟ ديگر چه کسى بعد از تو بيش تر عمر را

ص: 42

روزه مى گيرد و با نان جوين مى گذراند؟ ديگر چه کسى جز امام مهدى عجل اللّه فرجه قادر به دست گرفتن شمشير ذوالفقار توست؟

ديگر چه کسى شايستگى دارد نام مبار کت را بر زبان بياورد؟ تو رفتى و با رفتن تو عالم در سوکت نشسته است. هنوز هم که هنوز است دريا از قطره هاى اشک هاى مبارک تو جارى است، و کوه از صبر و عظمت تو بر خود مى بالد. رعد آسمانى از برق شمشير تو الگو گرفته است، و ابر از قدرت تو مى غرد و رحمتش را بر ما نازل مى کند. هنوز آفتاب از مظلوميت تو شرمسار است که طلوع مى کند. هنوز ماه درخشندگى خود را مرهون زيبايى جمال توست.

تو و فرزندان تابناکت مانند خورشيدى هستيد که هميشه به ديگران روشنايى مى بخشيد، و باعث مى شويد زمين گرد شما بچرخد.

اى خورشيد روشنايى ها! بر ما بتاب تا از گناهانى که به آن آلوده شده ايم پاک شويم.

داود بدخشان، استان مر کزى، اراک

------------------

کليد قلب تو- يا على- در دستان فاطمه عليها السلام است.

على جان! از آب ديدگانم وضو ساخته ام تا با طهارت قلبم به محضرت شرفياب شوم.

مولاى من! امشب اين بندۀ خاطى را به هم صحبتى خويش مى پذيرى؟

کليد قلب تو- يا على- در دستان فاطمه عليها السلام است. مى دانم که اگر بخواهم از تو بنويسم، بايد از فاطمه ات اجازه بگيرم. اينک با اجازۀ بانوى آب غمنامه ام را آغاز مى کنم.

ديشب به دنبال کسى مى گشتم که با او حرف بزنم. به دنبال محرم رازى بودم تا بتوانم به راحتى برايش شرح دهم که در دلم چه مى گذرد. در اين افکار غوطه ور بودم که ناگهان صداى ناله اى مرا به خود آورد! خدايا! اين صداى کيست که اين چنين مى گريد و مى نالد؟ دلم را به دنبال صدا روانه کردم بدان اميد که صاحبش را بيابم. آن قدر آمدم تا به نخلستانى تاریک و خاموش رسيدم. تنها نورى که در آن جا به چشم مى خورد نور مهتاب بود که مهربانانه نخل ها را نوازش مى کرد. سوز و گداز صدا هر لحظه بيش تر مى گشت. مو بر اندامم راست شده بود. پاهايم قدرت حرکت نداشت.

ص: 43

همان جا بر روى زمين زانو زدم و بى تاب و بى قرار به دنبال صاحب آن صداى شورانگيز گشتم.

ناگهان از فاصله اى دور، شخصى را ديدم که در هاله اى از نور و غبار زانوانش را بغل گرفته، و سر بر نخلى نهاده و مى گريد و آرام زمزمه مى کند.

خدايا چه مى بينم؟! آيا اين على است که اين چنين ناله مى زند؟ در لحن صدايش غم غريبى موج مى زند. آرام پرندۀ خيالم را به سويش روانه مى کنم تا به سراغش رود. حال در مقابل او نشسته ام... آن چنان ناله مى زند که دلم مى لرزد.

آهسته مى گويم: «على جان! از آب ديدگانم وضو ساخته ام تا با طهارت قلبم به محضرت شرفياب شوم. مى دانم حرف زدن دربارۀ تو آسان نيست، اما خوب آگاهم که حرف زدن با تو سهل است؛ چرا که دل اقيانوسى تو سنگ صبور تمام دل هاى سرگشته است.

على جان! امشب حال و هواى دلم طور ديگرى است. پرندۀ خيالم ساعت ها به دنبال مأوايى مى گشت تا اندکى بياسايد و آرامش پيدا کند و سرانجام پس از ساعت ها گردش و جستجو سينۀ پر مهر تو را تنها آغوش باز به روى خويش يافت...! مى بينمش که چه سان سر بر شانه هاى ستبر تو نهاده و آرام گرفته است.

راستى! مولاى من! امشب اين بندۀ خاطى را به هم صحبتى خويش مى پذيرى؟ از راه دورى آمده ام. زاد سفرم کوله بارى از گناه است که سخت دوشم را مى آزارد. به سراغ تو آمده ام تا با دست هاى قدرتمند و شفا بخشت آن را از روى شانه هايم بردارى، باشد که آرام گيرم.

چشمان اش کبارت را به صورت رنگ پريده ام مى دوزى و گويى با نگاهت به من خوش آمد مى گويى.

زبان در دهانم نمى چرخد. با صدايى گنگ و ضعيف مى گويم: «يا على! بأبى انت و امى! اين چنين ناله نزن! دلم آتش گرفت. وجود من به فداى دل زخمى ات، بگو در آن چه مى گذرد...»؟

آه! چند روزى بيش تر از کوچ فاطمه ات نگذشته است. سنگ صبورت از دنيا رخت بر بسته؛ پس تو حق دارى دردهايت را با قطرات زلال اشک و ناله هاى دردمندانه بيرون بريزى.

در دلم غوغايى است. ناخودآگاه ذهنم به سمت درب نيم سوختۀ خانۀ تو روانه

ص: 44

مى شود. آن روز که جمعيت کثيرى در حالی که لباس رزم بر تن داشتند در کوچه ايستاده بودند. نمى دانستم چه مى خواهند؟ فقط گاه و بى گاه صداى نعره هاى مستانه شان را مى شنيدم. با خود گفتم: «مگر اين جا خانه فاطمه عليها السلام نيست؟ پس چرا چنين لگد به در مى کوبند؟ مگر نمى دانند اين خانه محل رفت و آمد جبرئيل است؟! پس چه چيز سبب شده تا اين مردم پست حريم اين خانه را پاس ندارند...»؟ گويى کسى پشت در ايستاده و مانع از داخل شدن آنان به خانه مى شود؟ کمى گوش کردم و تو را ديدم که مى خواهند به زور بيرون بکشندت و از تو بيعت بگيرند! و آن که ميان در و ديوار ايستاده بود، کسى نبود جز پارۀ تن پيامبر صلى اللّه عليه و آله!!!

واى خداى من! مى خواهند چه کنند؟ چرا گرز آتش در دست گرفته و به دور خانه مى چرخند؟ نکند مى خواهند...؟ چه مى بينم! خانه را به آتش کشيده اند! از پشت در صداى ناله مى آيد: اى فضه درياب مرا...!!

از فضه بپرسيد: درِ شعله گرفته *** با صورت زهرا چقدر فاصله دارد؟

درب چوبى خانه آتش گرفته. با لگد آن را باز مى کنند و وارد خانه مى شوند. نامردان تو را دست بسته بيرون مى کشند، و تو رنگ بر رخسار ندارى. عرق سردى روى ناصيۀ بلندت نشسته است، هنوز آن چيزى را که ديدى باور نکرده بودى. در آن سوى دربِ سوخته غوغايى بر پاست: فاطمه عليها السلام نقش بر زمين، و فضه و طفلان گرد او را گرفته...!

واى من و واى من و واى من *** ميخ در و سينۀ زهراى من

به زحمت بلند مى شود و چادر خاکيش را بر سر مى کشد، و در حالی که دست بر پهلوى شکسته گرفته فرياد مى زند: «على! يا على جان!...»، و به دنبال تو مى دود.

خدايا! چرا زمين و زمان از اين حرمت شکنى به هم نمى ريزد؟ عجيب است که آسمان خون نمى گريد! نمى دانم چرا زمين دهان باز نکرد و آن وحشى صفتان را نبلعيد؟...... خدايا، صبورى تا کى؟

با به ياد آوردن اين صحنه ها، حال عجيبى به من دست مى دهد. دستانم مى لرزد و اشک صورت داغم را مى شويد. راستى! حق دارى اين چنين ناله بزنى.

اى کاش آن روز علاوه بر روحم، جسمِ من نيز آن جا حضور داشت. اگر آن جا بودم هرگز اجازه نمى دادم که خانمم فاطمه، ميان على و دشمنانش حايل شود. خودم قربانى اش مى شدم و مى گذاشتم اول از روى پیکر بى جان من عبور کنند تا نوبت به

ص: 45

فاطمه عليها السلام برسد. به خداوندى خدا سوگند هيچ چيز شيرين تر از چشيدن مرگ در راه احقاق حق على نيست! و مگر شما مرگى را شريف تر از فدا شدن در راه ولايت سراغ داريد؟ اگر آن جا بودم هرگز نمى گذاشتم دستان ولى خدا را با ريسمان ببندند و او را دست بسته به اين سو و آن سو ب کشانند...

آه! على جان! اى مهربان من! فقط خدا مى داند که در آن دقايق جان فرسا چه کشيدى؟ فقط او از اسرار دل تو آگاه است. بى جهت نيست که چاه چنين درد دل مى کنى: «اى کم خردان ناز پرور! کاش شما را نديده بودم و نمى شناختم، که به خدا پايان اين آشنايى ندامت بود و دستاويز آن اندوه و حسرت. خدايتان بميراند که دلم از دست شما پر خون و سينه ام مالامال از خشم شما مردم دون، که پياپى جرعۀ اندوه به کامم مى ريزيد و با نافرمانى و فروگذارى جانم کار را به هم مى آميزيد».

تازه مى فهمم که از دست نامردی هاى اين پست فطرتان چه ظلم ها که در حق تو روا نشده! من نمى دانم فرداى قيامت جواب رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله را چه خواهند داد؟ نمى دانم براى اين همه بى رحمى و قساوت چه پاسخى دارند؟ مى خواهند پهلوى شکسته فاطمه عليه السلام را چگونه توجيه کنند؟ بازوان کبود و صورت نيلگونش را چه مى کنند؟ راستى خون محسن زهرا را چه کسى بر عهده مى گيرد؟

مى دانم على جان! آن قدر دلت از دست ناجوانمردی هايشان خون است که اگر لب باز کنى و سفرۀ دلت را نزد محرمى بگشايى، از خون عقيقى رنگش تمام اين نخل هاى تشنه سيراب خواهند شد. اما تو بگو چاره چيست...؟

فاطمه دوست کامى استان تهران، تهران

------------------

کاش باز بودى اى همۀ بودن.

کجايى، اى مفسر فرياد؟ تکرار نامت هنوز معناى فرياد مى دهد.

افسوس که دلمان سنگى است. بر ما خرده مگير که عشق را دير زمانى است عاشق نيست.

مگر مى توان جايى رفت که آسمان باشد و تو نباشى؟! پس چگونه وداع کنم که تو حضورِ مدامى؟!!

سلام! سلام بر معناى آفرينش! سلام بر آفرينش خشم و مهر! سلام بر على!

امروز من از شکستن تکرار نمى نويسم؛ من از تکرار فرياد مى نويسم. اين روزها

ص: 46

معناى رسالت زير تک برگ هاى کنار جوى است، نه در هيبت مردانگى. امروز فقط سوسوى ستارگانِ آسمانِ زمين است که مى توان دل را بدان خوش کرد.

کاش باز بودى اى همۀ بودن. کاش بودى، و لرزش انگشتانت هياهوى گيسوانِ يتيمان را به آغوش مى کشيد. کاش بودى، و مشک خستگى را از دوشِ پيرزنانِ خستۀ راهت بر مى داشتى. کاش بودى تا کوفيانِ امروز، ديروزِ نگاهت را به نظاره مى نشستند.

نمى دانم، چه بگويم که آگاهى! چه از ناليدن رنج گويم، که رنج را تفسير کرده اى. کجايى، اى مفسر فرياد؟ کجايى تا سکوتِ شب کوفه را بشکنى؟ نمى دانم! آيا خدا شبى را بدونِ تکرار اشک هايت، شب مى داند؟

از چه بنويسم؟ از آسمانى که تو خدايش را به تکرارهاى نگاهت مى ستودى؟ تکرار نامت هنوز معناى فرياد مى دهد. هنوز ذکر «يا على» غبارِ جبين خستگان مى ربايد. شايد هم ابراهيم بت ها را با ذکر «يا على» شکست.

از کدام خستگىِ بى نواىِ دلانى بگويم که پوچند؟ از تکرار بنالم که ناليدن ذکر توست. هنوز فرياد «يا محمدا» در بيتِ حزنت به پاست. هنوز غبار کوچۀ عبورت بوى پوسيدگى انتظار مشتاقانت مى دهد، و تو هنوز و هر روز با همان دم گرمت روح خدايى را مى نگارى.

کجايى اى نزدیک ترين تصوير خداگونه؟ کجايى اى لطافت رحم؟ گله از که کنم؟ از چشمانت که ديدار يار نگاهمان را از بودنت نهى کرد؟ يا از خدايى که رسالتت را امر کرد و دلت را مأمن عشق خود ساخت.

گام هايت از کدامين کوى مى گذرد، تا انتظار چشمانِ پشت پنجره بشکند. اگر به تکرار ديروز، بوى لطافت نگاهت بر ما نيايد، تا صبح دلهرۀ بود و نبودت بر ذهنمان خواهد گذشت. شايد همان ترس نبودنِ نوسانِ لبانت، دل ما همۀ فقيران را برنجاند. گفته اى که مى رسد تکرارِ همۀ اهل بيت خدا. کجاست آن شمشير برافراخته؟ کجايى اى خورشيدِ آسمان زمين، که فرياد ظلم بيداد مى کند؟

يا على! کجايى؟! تا وحى کنى بر دل مشتاقان وصال خود را؛ و رسولانت را تک به تک بر دلشان فرود آرى، که از غم پروازت بر آسمان شهادت، در کنج ويرانۀ حسرتِ نگاهت نمی دند.

اى اميد روشن شب زدگانِ زمانِ خالى از خستگى هايت! کاش مى شد جسورانه دست بر بارگاهت برآريم و طلب رحم يارت کنيم، ولى افسوس که دلمان سنگى است. بر ما

ص: 47

خرده مگير که عشق را دير زمانى است عاشق نيست.

هنوز مجنون عرش، جام مستى يار ننوشيده بود که در ميخانه فرقش شکافتند. آن لحظه معصوميت را که فهميد؟ آخر همه مبهوت ذکر سجده ات بودند. آن روز پنجره ها تا شب از انتظار و نگاه به کوچه خسته شدند. ديوارها به جستجوى سايۀ شبانه ات، بغضشان شکست و تو نيامدى! ماه، آن شب صورتش چه اشک آلود بود از خالى کوچه ها!

تو آن شب کجا بودى که دل پير زنان هزار کوچۀ شهر را پيمود؛ و صبح، آفتاب چه فهميد که چرا کودکان بر پاى خود راه مى روند، و چرا بر شانۀ تو نيستند؟ راز آن روزها را از که، جز چشمان نگرانت مى توان پرسيد؟

هر بار که دل به ديارت مى سپارم، بوى غبار صبحگاه کوچه ها مستم مى کند، و از صداى شکستن تک تک پرتوهاى نور به خود مى آيم، و سپيدپوشى خسته ولى استوار را مى بينم که تسبيح گويان و غرق ستايش معبود، نگران گرسنگان است! هر چه مى دوم باز هم مانده ام، و سپيد پوش مى رود. انگار صوت اذان خلوتش مى آيد.

چه گويم از عظمت عشقت که حتى معنى عشق نمى دانم؟! چه بنويسم از لطفت که در حد درک من نيست؟! آخر هيچ را چه کار با هستى؟! قلم در منحنى نامت مى ماند و فکر جرأت ندارد در پيچ کلامت تأمل کند. آخر کلامت دمِ عيسى دارد.

آن روزگار که در سقوطِ پستى مانده بوديم، ندانستم خواستِ که بود که عرش را ديديم. شايد خدايى بود از ديار کوچه پس کوچه هاى غربت و خستگى! شايد تو بودى.

آرى! هنوز ياد دارم آه سوزناکت را که از پشت نقاب صورتت، قصۀ ظلم تقدير را تکرار کرد. صورتکان خالىِ زندگى امروز، دينت را نمى بينند، ولى مى دانم تو حتى نگران آنانى، که آيا مى آيند سوى زيستن، و آرزو مى کنى تا در پستىِ زندگى نميرند!

تو روح خدايى، رسول تقوايى! نمى دانم شايد فقط على هستى. تصويرت در محدودۀ ذهنم نمى گنجد. مگر قطره مى تواند عظمت دريا را لمس کند، تا من ناچيزتر از ذره بتوانم دليل آفرينش درياها و تمام هستى را درک کنم؟!!

مگر مى توان جايى رفت که آسمان باشد و تو نباشى؟! پس چگونه وداع کنم که تو حضورِ مدامى؟!! باز سلام بر تو اى على، اى حيات بخش قلب ها!

فاطمه حسنى هوشيار، استان تهران، تهران

ص: 48

تو بر شاخسار کعبه شکوفه دادى! بذر تو به ذاتْ پاک بود، و جبّه جوهر وجودت بر تارک افلاک.

ناگه سينۀ کعبه ش کافت و اخترى به مجلس داخل شد! باردارِ نور تو به وعده گاه قدم نهاد،

در آن خانۀ بهشتى، صداى قدم تو به گوش حضّار پيچيد.

يا على! ميلاد تو قاموس و واژه نمى شناسد! غنچه کردنت انديشه ها و خامه ها را در طول چهارده قرن درمانده کرده است! تو بر شاخسار کعبه شکوفه دادى! بذر تو به ذاتْ پاک بود، و جبّه جوهر وجودت بر تارک افلاک.

روزگارى به اندرون کعبه غوغا شد. ملائک در مصلاى قبله اجتماع کردند. دسته اى از خاصه گان شمعى از ستاره به محفل روحانى ات بردند. حوريان کف زنان با دف ماه تشريف آوردند! بساط ترانه ها با نى سه بند صور و چنگ شهابى و ارغنون خورشيدى جور بود!! ناگه سينۀ کعبه شکافت و اخترى به مجلس داخل شد! باردارِ نور تو به وعده گاه قدم نهاد، و حاضران برايش دست زدند و خوشامد گفتند.

به گوشه اى روشن، خلوتِ بسترى لطيف از زلف پريان مهيا شد. در آن خانۀ بهشتى، صداى قدمِ تو به گوش حضّار پيچيد. مادر، خندان و مفرّح تر از همه، تو را در گهواره اُسود تکان داد، و حوريانى چند قطره هاى شير کوثرى بر حلقت چکاندند.

پاکدامنان عفيف و مفاخر نساء عالم، در آغوش بهشتى، به نوبت تو را از چشم زخم سماوات پايدارى کردند. جان کوچ کت را با نيلوفر گيسويشان چتر انداختند، و سينۀ بیکران و سبزگونت را گل کارى کردند!

ذهن و فکرم احوال چند سالۀ حجاز در آن ايام را، به عرض چند صباحى کاويد. مى شنوم که آن روزها همه جا نقل از خجسته واقعۀ مرموز تولد تو بود. حتى خردسالانى تازه زبان گشوده، در بازی هايشان از طفلى نمکين و دوست داشتنى- که تو بودى- به هم نجوا مى کردند.

رودها و آب ها به زبان موجشان از تو سخن مى گويند. نخل ها بوى رشيدى تو را شنيده اند که قامت رطب را راست و صورت آفتاب سوخته اش را نیکى خواهى بخشيد.

عباس قلى مهديزاده، استان آذربايجان غربى، مياندوآب

ص: 49

خاک قدومت را سرمۀ چشمانم مى کنم، و بر دست هايت- گرچه ديده نمى شود- بوسه مى زنم.

به خود مى بالم که پنجرۀ دلم را رو به باغ سبز ياد تو گشوده ام.

من سال هاست انتخاب کرده ام راهى را که مى دانم انتهايش تو هستى، به اميد ديدارت!!

خاک قدومت را سرمۀ چشمانم مى کنم، و بر دست هايت- گرچه ديده نمى شود- بوسه مى زنم.

یکى از مشتاقان تو ام که هميشه کنار سجاده سر به آسمان بلند مى کنم و از معبودم مى خواهم تا در قيامت با تو و خاندانت همنشين باشم.

پدر مهربانم! به خود مى بالم که در اين تاریکى شب پنجرۀ دلم را رو به باغ سبز ياد تو گشوده ام تا با تو سخن بگويم. مى دانم نوشته هايم سراسر نقص است، اما تو بهتر از هر کس مفهوم حرف هايم را مى دانى و مرا درک مى کنى. به من نزدیک تر از همۀ کسانى هستى که آن ها را مى بينم و مى شناسم. تو نمونه اى از یک مرد کامل، و الگويى براى همۀ پدران.

خواهر کوچکم از من سؤال کرد: نامه را براى چه کسى مى نويسى؟ گفتم: براى بابا! با تعجب گفت: بابا که اين جاست!؟ و من تصميم گرفتم بعد از اتمام نامه برايش بگويم که بودى و چه کردى. او چهار سال دارد، ولى وقتى تو را بشناسد مى گويد: از طرف من هم به بابا سلام برسان.

پدر بزرگوارم، شمع کلام تو راه شهر بيدارى را به ما نشان مى دهد. تويى که عمق روحت بسان عمق درياست. تويى که در کنار نخل ها مى ايستادى، و جهان در قدم هايت مى خراميد. آن گاه غربت غبارى مى شد و روى شانه هايت مى نشست، و تو در حجم سپيد غبارهاى آسمانى گم مى شدى، و کسى تو را نمى شناخت!!

بيهوده نيست که عاشقان همان گمنامانند، و من سال هاست انتخاب کرده ام راهى را که مى دانم انتهايش تو هستى... به اميد ديدارت !!

زهرا آب زلالان، استان گلستان، گالیکش، روستاى حيدر آباد

------------------

ص: 50

با رفتنت قصۀ عدالت ناتمام ماند.

هم صدا با همۀ هستى فرياد مى زنم: «على تنهاست...»!!

چگونه از تو بگويم؟

هميشه عاشقت بودم، مى خواستم همه از تو بگويند.

مادرم مى گفت: بعد از رفتنت آفتاب هم يتيم شد؛ قصۀ عدالت ناتمام ماند؛ داغ حسرت بر دل نخلستان کوفه نشست؛ کوچه ها غريب و بى سوار شدند؛ چاه در نبودت گريست!

اين ها کافى نبود. سرگردان و آواره رفتم تا سراغت را از شب هاى کوفه بگيرم. از ماه، شاهد درد آشناى تو. ماه سر بر شانه هاى شب نهاده بود. هر دو مى گريستند. صدايم را نشنيدند.

وقتى به کوچه هاى کوفه رسيدم، ساکت و غمگين بود. همين که خواستم حرفى بزنم شانه هاى تاول زده اش را نشان داد. وقتى نبودى مرهمى براى زخم هايش نداشت.

رفتم کنار چاه، حرفى با من نزد. دلش شکسته بود. گوش هايم را تيزتر کردم تا ناله بى صدايش را بشنوم. مى گفت: او زلال است مثل دريا.

تا دريا رفتم، طوفانى بود و پريشان. از تو پرسيدم، در هم پيچيد.

آفتاب را صدا زدم، سرش را پايين انداخت و گفت: از نامردی ها شرمنده ايم. اين را گفت و رفت پشت ابرها. نداى ﴿فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَه﴾ ى تو بغضى شد در گلوى آسمان. وقتى برايت گريست باران متولد شد. اولين نداى باران بعد از تولد، نام تو بود.

شب، ماه، کوچه، چاه، دريا، آسمان و باران با هم همصدا شدند. من تنها شدم. من ماندم و تنها زمزمۀ هستى. تنها زمزمۀ هستى که مى گفت: «على تنهاست»!

آن روز گذشت. من فهميدم که از تو گفتن کار مشکلى است، و امروز بعد از همۀ سال ها و روزهايى که بى تو و در آرزوى تو سپرى شده؛ بعد از همۀ دلتنگى هايم براى نبودنت، همصدا با همۀ هستى فرياد مى زنم: «على تنهاست...»!!

«على، على» به لب هايمان ولى پيداست *** هنوز در شب دل هايمان على تنهاست

صديقه موسوى، استان اردبيل، مشکين شهر

------------------

ص: 51

نام تو، بوى ياس مى دهد. ياد تو، صدفِ وجود را باز مى کند، دلبستن به تو پنجره هاى دل را مى گشايد.

کعبه به خود افتخار مى کند که گهواره ساقى کوثر بوده و شاهد تولد خورشيد عدالت.

سخنان تو چونان شبنمى هستند که بر قلب هاى خشک طراوت زندگى را به ارمغان مى آورند.

در ابتداى جاده هاى غربت و در مرز بى نهايت، هرگاه شعاعى از نام تو شنيدم از خود بى خود گشته رهسپار ديار ولايت شدم.

على جان! بگذار امشب صادقانه برايت بگويم! بگذار امشب عاشقانه برايت بنگارم.

نام تو، بوى ياس مى دهد. ياد تو، صدفِ وجود را باز مى کند، دلبستن به تو پنجره هاى دل را مى گشايد.

کعبه به خود افتخار مى کند که گهوارۀ ساقى کوثر بوده و شاهد تولد خورشيد عدالت. کعبۀ کوچک من هم از اين که نسيمى از عشق تو در آن وزيده به خود مى بالد و گونه هايم هميشه از اشک شوق تو سيراب اند.

آه، چه نسيم غم انگيزى مى وزد! بوى نخلستان هاى کوفه، بوى بى وفايى، بوى چاه تاریک غم، و بوى مظلوميت على مى آيد.

على جان! در کلمات سبز دعا چه رازى نهفته بود که تو را اين گونه اسير خود کرده بود؟ و در شب چه صداقتى نهفته بود که براى ديدارش اين گونه عاشق بودى.

على جان! در ساحل ياد تو خبرى از موج هاى زندگى نيست، و هر چه هست مرواريد آرامش است. با ياد تو مى توان زنجيرهاى متعلق را از هم گسست.

مولاى من! بگذار اين حقير برايت از غدير بگويد....

همۀ شقايق ها آمده اند تا در حضور عصر جهالت، شهادت دهند که تو جانشينِ نورى، و تو سرور عاشقانى، اما...!

بادِ خفقان همۀ شقايق ها را پرپر کرد، و تو بى ياور ماندى، و مقام تو در غبار پنهان شد، ولى خورشيد علم تو ساکت ننشست و سرانجام موفق به تأسيس حکومت عدل شدى.

اى عظيم، از کران تا کران وجودت چشمه هاى علم و ايمان مى جوشد. نهج البلاغه ات، درياى همۀ معرفت هاست، و سخنان تو چونان شبنمى هستند که بر قلب هاى

ص: 52

خشک ما فرو مى نشينند، و طراوت زندگى را به ارمغان مى آورند.

على جان، تو تلفيق عشق و ايمان و اخلاص و اراده و وفا و فداکارى هستى. تو برادر و ياور رسول صلى اللّه عليه و آله و همسر فاطمه عليها السلام و پدر حسنينى. تو تجلى یک انسان کاملى!

نرجس خليلى، استان سمنان، شاهرود، روستاى ميقان

------------------

دوست دارم در حرم دل جز تو را راه ندهم، و در حريم هيچ دلبر و دلدارى غير تو پاى ننهم.

حيات طيبه تفسيرِ ولايت توست؛ و زندگى انسانى ثمرۀ پيوند با محبت تو.

چرا بى تو زنده ام...؟!! اى کاش همه مى مرديم و تو مى ماندى.

مولايم يا على، چگونه مى توانم رفتنت را باور کنم؟

اى کعبۀ عشاق، بعد از تو نماز را به سوى کدامين قبله قامت ببنديم؟

اى رسول آفتاب، کدامين خورشيد صبر، شب مصيبت ها را از بين خواهد برد؟

اى آسمان عبوديت، ستاره هاى به سوگ نشسته به چه کسى اقتدا کنند؟

اى معناى صبح، هر صبح در اين جا غوغاست! رو به خورشيد مى ايستيم، و بر تو- اى خورشيد صداقت- سلام مى کنيم؛ و آن گاه اشک و اشک و اشک...!!

اى روح بزرگ، اى کاش همه مى مرديم و تو مى ماندى. با یک قطره اشک زلال بر گونه ات هزاران چشمۀ جوشان توسل خشکيد، و به جاى آن درياى سرشک غربت و تنهايى برگونه ها جارى شد. تو مى خنديدى و ما مى گريستيم. تو مى رفتى و ما مى مانديم. پس ما چگونه باور کنيم غروب خورشيد چشم هايت را و خاموشى ماه لب هايت را؟

اى امام، بى تو با چه اميد و آرزويى زندگى کنيم؟

اى على، دوست دارم در حرم دل جز تو را راه ندهم، و در حريم هيچ دلبر و دلدارى غير تو پاى ننهم.

اى مولا، دوست دارم هميشه اتاقک خاطراتم از عطر دل انگيز يادت معطر باشد، و شبستان دلم از چلچراغ محبتت منور!

اى عزيزتر از جانم، بى تو عشق حديثى است باطل؛ و بى عشق تو زندگى

ص: 53

بى حاصل. حيات طيبه تفسيرِ ولايت توست؛ و زندگى انسانى ثمرۀ پيوند با محبت تو.

مولاى من، بى تو نخل اميدم را هيچ ثمرى؛ و باغ آرزوهايم را هيچ اثرى نيست؛ چه آن که تويى همۀ اميد و آرزويم، و دين و ايمانم، و هستى و آرمانم.

اى على، چگونه مى توانم فراق و دورى تو را تحمل کنم، و چگونه مى توانم به يادت و نباشم؟! چرا بى تو زنده ام...؟!!

طيبه زارعى، استان بوشهر، خورموج، کاکى

------------------

کدامين نقاش چيره دست و نويسندۀ پرتوان را بيابم که بتواند خداى زمين را توصيف کند؟!

تو کيستى که با لباسى از عدالت و سخنى بالاتر از گرمى عشق مى رويى؟!

هنوز روى برگ اول نامت اردو زده ام، پس چگونه تو را دريابم؟

فضايل هم در توصيف فضايل تو از پاى مى افتد!

بر گوشه اى از ديوار صبرت تکيه مى زنم و ساعتى را در ذهن جارى مى سازم که در سياه ترين شب تاريخ- شبى خيس از محبت- خورشيد را به وجود سرد خاک تقديم مى کردى.

زمانه پلک مى زند و شروعى مى طلبد براى تماشاى دوباره تو. براى به تصوير کشيدن نور الهى که در جسم مادى تو حيات يافته.

چگونه مى توانم شکرگزار اين جسم خاکى باشم که توانست به خاطر من، روح خدا را اسير کند، شايد که بفهمم اين جسم قفس است، اما خود نشانه اى است براى پرواز؟!

کدامين نقاش چيره دست و نويسندۀ پرتوان را بيابم که بتواند خداى زمين را توصيف کند؟! آيا چشم قادر به ديدن اين همه نور خواهد بود؟!

هنوز صداى گام هاى پرصلابت مردى از تيرۀ خورشيد را در گوش هايم مرور مى کنم. اما آيا او واقعاً از تبار خورشيد بود؟ لحظه اى مکث بر روى اختيار سخن...! نه، خطايى بزرگ است! خورشيد سوزنده است و نورش چشم را مى زند؛ اما او با هر نگاه مرا بيش تر به سوى خود جذب مى کند.

تو کيستى که در کوير راه هستى انسان- جايى که همۀ ما با چشمانى خواب آلوده از گناه و دورى از حق هر زمان در تاریکى غفلت فرو مى افتيم- با لباسى از عدالت و

ص: 54

سخنى بالاتر از گرمى عشق مى رويى؟! تو براى هميشه اولين و آخرين کسى بودى که پيغام سبز دل را آرى گفتى و به ملکوت رسيدى.

آن زمان من کجاى قبر سياه دنيا مانده بودم که دستى براى يارى بلند نکردم؟ چشمانم هنوز به نگاه اين مردم که با هر حرکتى مى گويند «گذشت»، عادت نکرده است؛ چرا که اين کلام، در اين زمان غريب مانده و تنها ياورش تو بودى که روزى به صداقت مهمان ناخواندۀ رفتارهايت مى شد و دوست داشت نامِ اعمال تو قرار گيرد که «گذشت» مى کردى. آرى «گذشت» کلمه اى بود که تنها یک بار در دنيا تعريف شد و آن هم با چه عظمتى. زمانى که قطره قطره خون حقت که خون سرخ قرآن بود مى ريخت.

زمانى که حس کرديم با وجود تو احساس نفس تنگى مى کنيم و به جرأت بيان کرديم که نمى توانيم عدالتت را تحمل کنيم و تا تو هستى دست برندۀ ما از همه چيز کوتاه است؛ و سپس با شمشيرى از نفاق و خودپرستى و دنياطلبى تو را مورد حمله قرار داديم. اما در اين زمان هم که نجات مى يابى از دست ظالم دنيا «گذشت» مى کنى و مرهم درد خود را به قاتل مى بخشى!! و چه بى شرم بود شمشيرى که پردۀ عفت و غرور را دريد و بى رحمانه بر سرت فرود آمد و زهرى بود تلخ که نجابت را براى هميشه ناتمام گذاشت!

صداى سکوت مردم مظلومى که دست نياز به سويش دراز کرده اند در ذهنم مى پيچد، و مرا بى تاب مى کند. کجايى اى که در روشنايى شب هاى خفتۀ عرب، جايى که همه در خواب غلطيده بودند و آه يتيمى که از گرسنگى ناله مى کرد را نمى شنيدند، آرام آرام مى رفتى تا به سخن عشق پاسخ دهى. شايد مى خواستى خود را در شب مخفى نگاه دارى. اما همين حرکت خاموش تو بلندترين صدايى شد که تا هميشه گوش ظالمان را کر کرد.

سخنم پريشان است، و هنوز راهى به شروع یک عشق سوزان از او باقى مانده و من تنها در اين راه. مى ترسم از کوله بارى که از هيچ لبريز است و هنوز افق چشمانم به ديدن تو روشن نگشته، هنوز با اعمالم گرفتار سلب توفيقم. هنوز روى برگ اول نامت اردو زده ام، پس چگونه تو را دريابم؟

تنها اشارتى از دست کرامت تو لازم است تا دل به درياى بیکران عشقت بسپرم. هر چه به بحرى که در کوزه محصور مانده قناعت کرديم؛ ديگر بس است. اکنون زمانى است که بايد بيابم تو را. تو را بايد ميان نخل هاى پيچ در پيچ صحراى عرب بيابم

ص: 55

که هر کدامشان براى دورى من از خلوتگاهت در مقابلم قد علم مى کنند، تا شايد اين انسانى که هنوز طاقت و مجال لازم براى درک تو را نيافته، باز هم راه را گم کرده و در بيان عظمتش بماند. اما صداى تو که در دل تاریک شب سر در درون چاه تنهايى کرده اى و فراقت را مى نالى و ضجه مى زنى مرا به خود مى آورد.

چرا درک نکردم که معصيتى بزرگ در حال انجام است. چرا من ندانستم که تو قطره اى هستى که از درياى حق جدا شده اى، و حال اين چنين به خاطر دوريَت مى گريى؟! باز هم غفلت از عقل انسانى!

چه فرصت کوتاهى بود زمانى که فقط براى پنج سال به بهترين طريق انسانيت نزدیکمان کنى. اين اندک زمان براى تو چشمۀ مهتابى که هر پرتُوَت اقيانوسى بود از عدالت، آيا مى توانست تمام فضايلت را در خود بگنجاند؟!!

براى دقايقى چند آرزوى مى کنم اى کاش من جاى اين الفاظ بودم که لقب کارهاى تو مى گشتم؛ و به خودى مى باليدم که بى نتيجه نرفته ام.

فضايل هم در توصيف فضايل تو از پاى مى افتد! از چه بگويم؟ هر چند خصلتِ خوبى که بود همه در وجود توست؛ پس من کدامیک را زير ذره بين جملات قرار دهم؟ وقتى تمام درهاى رحمت به یک سو باز مى شود و تمام آيات الهى در انسان. چگونه مى توان اين تمام را ناتمام نگذاشت و بيان کرد همۀ خوبىِ همه خوبى را؟!

لحظه اى داغى بر دل مى نشنيند که چرا اين چشمۀ الطاف و رحمت و آيات خداوندى بايد در اين تنهايى سکوت لحظات را به آخر برد؟! و اين تنهايى و داغ لحظه اى به اوج مى رسد که تنها کسى که فقط لايق او بود و از عيار خودش، در اوج نياز از دست مى دهد؛ و اين يگانه ياور روزهاى پرفروغ تنهاييش با یک دنيا عشق، او را با مردم سنگين دل دنيا تنها مى گذارد، و او مى ماند و یک بار مردانگى و مسئوليت که بايد به دوش کشد، تا چراغ راه منى شود که اين زمانه پر نيازتر از هميشه وجودش را مى طلبم!!

بر گوشه اى از ديوار صبرت تکيه مى زنم و ساعتى را در ذهن جارى مى سازم که در سياه ترين شب تاريخ- شبى خيس از محبت- خورشيد را به وجود سرد خاک تقديم مى کردى. عشقى که با او نفس کشيده بودى و حالا پايان ضربان قلب سرخ حقيقت. خراشى بزرگ بر صورت احساس مى ماند! در حيرتم، اين همه صبر؟! اين همه وفا؟! و اين همه تحمل؟! و اين همه شکر؟!

ص: 56

آه که در ف کر توصيف چه آفريده اى هستم. با تفکر در آن تنها به یک راه- به جنون- مى رسم. عقل واقعاً به گل مانده، و مرزى براى شناخت اين آزمايش الهى و اين عشق بزرگ نمى بيند. اما اين پايان کار نيست!

در مقابلت وجود معصومى را نظاره گرى که هميشه ديده بودى محمد صلى اللّه عليه و آله بر گلويش بوسۀ غم مى زند.

فرياد بر مى آورم: تا کجا؟ اين قافله رهسپار کدامين منزل است؟ احساس دلتنگى مى کنم براى تو آشنايى که ديگر مى شناسمت. تو که کلام نورانيت در گوشم طنين مى اندازد زمانى که با یک بغل ياس عصمت و سربلندى به حق مى رسى و آرام زمزمه مى کنى: ﴿فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَه﴾...!

نجمه رفيعى، استان اصفهان، شهرضا

------------------

آن زمان که سر درون چاه فرو مى بردى بر هر چه ظلم بود اف مى فرستادى.

مائيم فرزندان سلمان فارسى، تا پيام شيعه و شهادت رابه گوش جهانيان برسانيم.

به ياد تو شادی هايمان را در پيالۀ مظلومان تقسيم مى کنيم، و آه سرد محرومان تاريخ را نويد رسيدن آخرين فرزندت مى دهيم.

اى که مى گويى: طبيب دل بيمارانى، *** پس طبيب دل من باش، که بيمار تو ام! على جان!

در کوچه پس کوچه هاى سرد گمراهى، که چشم هاى تنهاى نبوت به دنبال يار و ياورى مى گشت، چشم هاى معصوم و نافذ تو اولين نگاه مهربان بود، و در دست هاى رشيدت اولين دست هاى مردانۀ همکارى، و قلب مطهرت يگانه داوطلب عشق و ايثار،و آن گاه شکوه بندگى...!

در دست هاى مهربانت بى پناهان پناه مى يافتند؛ و از هيبت کلامت پشت ستم مى لرزيد؛ و در جذبۀ نگاهت گناهکاران در خويش فرو مى رفتند.

على جان، تو را چگونه ستايم جز نوشتن! نوشتن تنها شراره هايى از عمق آتشين وجودت. به تلخ کامی هاى روزگار تو، تنها نوعروس صبورت فاطمه عليها السلام و طفلان نستوه و معصومت مرهم بودند... و ديگر بار چاه مونس تو بود.

ص: 57

آن زمان که سر درون چاه فرو مى بردى بر هر چه ظلم و ريا بود اف مى فرستادى، و در اعماق زمان ياورى طلب مى کردى. اينک مائيم چکيده هاى خون تو و وارثان رسالت تو.

مولاجان، از آن روزهاى پر نيرنگ و شب هاى تنهايى تو، و جانشينان بر حقِ شربت زهر نوشيده ات، ساليان درازى مى گذرد. از اوج ملکوتى محراب عشقت بر ما نظاره کن.

اينک مائيم از فرسنگ هاى آن سوى زمان، در عمق 1400 سال سکوت نخلستان هاى تنهايى ات، وارثان به حق خون مطهر و جارى تو. مائيم فرزندان سلمان فارسى، تا پيام شيعه و شهادت رابه گوش جهانيان برسانيم. مائيم با خشمى به وسعت دريا و عشقى به عمق ابديت.

تو اين گونه ما را پروريدى. در مکتب تو عاشق محرومان شديم، و دشمن بى امان ظالمان؛ و طعم شهادت چشيديم.

مولاجان، به ياد تو شادی هايمان را در پيالۀ مظلومان تقسيم مى کنيم، و اشک سرد حسرت از گونه هاى بى پناه مظلومان پاک مى کنيم، و آه سرد محرومان تاريخ را نويد رسيدن آخرين فرزندت مى دهيم، که مائيم وارثان خون تو.

فاطمه مرتضايى، کويت

------------------

در چنان روزى طلوع دوبارۀ آفتاب امامتت، در سپهر نامتناهى نبوّت متجلى گرديد.

نمى گذاريم تو- اى على- تنها بمانى و غدير تنها که بر که اى باشد در ميانه راه مکه و مدينه غديرِ تو نشان دادن خورشيد به گرفتاران ظلمت هاست.

از غدير تا غديرت بکوشيم تا بر آستان ملکوتى تو خيمه زنيم، و یک سال بر گرد خانه ات طواف کنيم

سلام بر تو اى پدر عزيز، اى برادر رسول اللّه، اى مولود کعبه، اى همتاى زهرا... گام هايت در روز غدير با عزم راسخ بود، و سخنانت در آن آخرين کنگرۀ عظيم آسمانى، به هميارى سروش غيب جبرئيل امين و ديگر آسمانيان مقرب درگاه ايزدى، آذين بسته شد.

آن روز ساقيان آسمان از چشمه سار زلال سلسبيل و کوثر با جام هاى بلورين، عطشِ

ص: 58

جان بر که نشينان اين ديار را از شراب ناب ولايتت سيراب ساختند.

در چنان روزى طلوع دوبارۀ آفتاب امامتت، در سپهر نامتناهى نبوّت متجلى گرديد. هنگامه اى عظيم برپا شد و پيمان موسى و هارون تجديد شد، و تو- اى پدر شيعيان- از جانب خدا برگزيده شدى و به مسند عزّت و شرف ولايت تکيه زدى.

آن روز در حضور هزاران مسلمانِ به حج رفته و از زيارت بيت اللّه بازگشته، محمد صلى اللّه عليه و آله دست تو را به عنوان جانشين و وزير خويش بالا برد، و تو را بعنوان چوپان آيات الهى به مردم معرفى فرمود؛ و پيام خدا را به آيندگان و حاضران در آن مجلس ابلاغ فرمود.

اى افتخار انسان و اسلام، غديرِ تو هنوز هم چشمه اى از آب حيات و دريايى مواج از کرامت هاست.

غديرت دريايى از باور و بصيرت، در کوير حيرت و هامون ضلالت است، تا کام جان ها از آن سيراب شود.

غدير براى تشنگان زلال هدايت است، و براى ره گم کردگان صراطى که به سنّت پيامبر صلى اللّه عليه و آله منتهى است.

غدير تو تداوم خط رسالت در آينۀ امامت است. پس عاشورا با امامت پيوند دارد، و غدير با کربلا پيوسته است.

غدير کاشتن بذر ولايت در جان هاست.

غديرِ تو نشان دادن خورشيد به گرفتاران ظلمت هاست.

با غدير ت کميل دين و اتمام نعمت است.

غديرِ تو عيد آل محمد عليهم السلام است. عيد هواداران حق و وفاداران به پيامبر صلى اللّه عليه و آله و عيد عدالت و رهبرى است. عيد انسانيت و کمال طلبى است. عيد شعله افکنى بر انديشه هاست. عيد اميد آفرينى در دل هاست.

غدير، روز بشريت و روز انسان است.

غدير تداوم رسالت محمد صلى اللّه عليه و آله در ولايت تو است.

غديرِ تو عيد پيمان و ميثاق و عهد است.

در آغاز و انتهاى امسال با تو هستيم. از غدير تا غديرت بکوشيم تا بر آستان ملکوتی تو خيمه زنيم، و یک سال بر گرد خانه ات طواف کنيم؛ خانه اى که به ظاهر گلين است و حقير اما در حقيقت عظيم است و رفيع. اين خانه تنها نشانۀ زهرا عليها السلام نيز هست.

ص: 59

نشانۀ زهرا تويى، و تا زهرا هست تو پيدايى. نمى گذاريم تو- اى على- تنها بمانى و غدير تنها که برکه اى باشد در ميانه راه مکه و مدينه! بلکه غدير تجلى ولايت توست، و ولايتت تجلى عدالت محض! پس سلام بر تو اى امير ولايت و عدالت...

پيچيده صداى تو به گوش تاريخ *** داغ تو گران به دوش تاريخ

خون تو شد آبروى عشق و ايمان *** اى سرخ زبان، سبز پوش تاريخ

حبيبه گودى، استان آذربايجان شرقى، تبريز

------------------

تو را مى شناسم از دست هايى که بوى پدر بودنت را براى ما مى آورد.

نامت را بر دروازۀ کوچک قلبم مى نهم!

مانده ام که چه معنى و مفهومى مى تواند بودنى چون تو را توصيف کند؟

پدرجان! اين نامه را به مقصد بهشت مى فرستم.

تو را مى شناسم از گرد و غبار عشقت، مهربانى کلامت، شجاعت توانت؛ از پس پرده هاى شهامتت، از ديدارى که با خداى عشق داشتى، و از دست هايى که بوى پدر بودنت را براى ما مى آورد.

پدرجان! من نبودم تا شجاعت وصف نشدنى ات را ببينم. من نبودم تا ببينم تو چگونه جنگيدى، و چگونه سخن گفتى، و چگونه چشم از دنياى اطرافت بستى. ولى تو را مى شناسم که هنوز بوى پيراهنت از کوچه هاى کوفه مى آيد.

پدرجان! نيستى ببينى هنوز فرزندان تو غمت را در باغچۀ کوچک دلشان مى پرورانند. نيستى ببينى در مقابل نخل ها، گونه هاى کودکانى را اشک تر کرده است.

پدرجان! در فصل فصل نگاهت، نسل پاک عاطفه ها جارى است. هنوز غم برگلخانۀ وجودمان لانه کرده و جاده هاى خيالمان خيس خيس است. اگر اجازه دهى دستان پر مهرت را در دستان سرد و بى روحم مى گيرم.

اى نسيم کوچه هاى خلوت کوفه، چگونه بر زبان آورمت؟ چگونه درياى وجودت را در قطرۀ کلامم بگنجانم؟ چگونه لفظ بودنت را از هيچى مانند من پر کنم؟

اى تک ستارۀ روشنايى در تارک دل هاى يتيمان کوفه، اى يار يگانۀ رسول خدا، تو از کدام ديارى که جوهر از نام تو خشک شد! اى مسير هدايت و اى رسول راهنمايى، به

ص: 60

راستى که تو را چه نامم و تو را چه گويم که خود معنى و مفهومى!

وقتى تو آمدى نخل هاى کوفه در برابرت قد خم کردند، و امروز در حالى که نيستى نخل هاى کوفه هم چنان به يادت باقى مانده اند. وقتى تو رفتى خورشيد دگر باز نتابيد. وقتى تو رفتى نخل هاى کوفه ضجّه زدند و زمين در جدال با زندگى بود.

چه خوب بود آواى کلامت! چه خوب بود واژه هاى زندگى ات! چه زيبا بود گام هاى استوارت! چه زيبا بود مفهوم شهادتت!

به راستى که دست از نوشتن باز مى ماند و چشم از ديدن! به راستى از کدام ديار بودى و از کدام چشمه آب مهر و محبت نوشيدى؟

اى سرزمين شکوه و جلال، نامت را بر دروازۀ کوچک قلبم مى نهم!

اى بزرگوار چون تمام بیکران ها! اى که چشم هاى پرستاره ات روشنايى را در شبى تار برايمان به ارمغان آورد. در سايه سار وجودت و در زير نخل هاى کلامت، جان گرفتم.

آه...! اى سبزشدن! مانده ام که چه چيزى در بلنداى کلامت جان مى گيرد؟ مانده ام که چه معنى و مفهومى مى تواند بودنى چون تو را توصيف کند؟ مانده ام که چگونه آن دست هاى سبزت، گل هاى سرخ پاکى را در باغچه ذهنم مى پروراند؟!

اى روشن تر از سپيده، و اى صبح آرزو! اى همه خوب! اى همه پاک! هر روز با رويش ساقه هاى زرين نور از سينۀ آسمان، نام نجيبت ذهن زمين را به طراوت فرامى خواند!

اى پاک آينه! تو جويبار جوانمردى و غيرتى! تو را سپاس مى گويم که هر روز در کلاس شجاعتت درسى فراتر از مردانگى ياد مى گيرم. چه آرام و نجيب دست نوازشت را بر سر کودکان يتيم مى کشى! آن ها چقدر چشم انتظارند که دستانت برآيد و در ايوان قلب کوچکشان کنار حوض رنگين خيالشان گل هايى با بوى پدر بودن بکارد و نوازششان کند.

پدرجان! با زبان ساده مى گويم: قلب کوچکم به تپش افتاده، و دست هاى لرزانم ناى نوشتن ندارند.

پدرجان! اين نامه را به مقصد بهشت مى فرستم. برايمان دعا کن تا فرزندانت همواره گام در راه تو بردارند. در آخرت يار و ياور ما باش، و ما را شفاعت کن.

وحيده دارابى، استان ايلام، آبدانان

ص: 61

------------------

تو همان رمز ابدى هستى که هر چه بيش ترت مى جوئيم کم ترت مى يابيم.

چگونه مى توان آن روز دل انگيز را فراموش کرد که خانه کعبه ميزبان قدم هاى سبز تو بود؟!

کدام دريا چون درياى ولايت تو، در غديرى گنجيد؟!

تو را مى ستايم که ستايشِ گويندگان- تا آخرين حدّ مبالغه- وصف کمالت را کفايت نکنند.

صبر بسيار ببايد پدر پير فلک را *** تا دگر مادر گيتى چو تو فرزند بزايد اى على مرتضى!

سلام به وسعت دل دريايى ات، دستان آسمانى ات، روح خدائيت.

اى مولا و امام ما، زبان نتواند شمايل و اوصاف فضائلت را شرح کند.

تو همان رمز ابدى هستى که هر چه بيش ترت مى جوئيم کم ترت مى يابيم.

تو همان صداقت محضى که هميشه ناب و پاک و زلال مى مانى.

تو همان رسول رحمتى که پيامت عدل و عدالت است.

تو همان آئينه پاک و زلالى که جلوه از ذات خدايى گرفتى.

تو همان کعبه مقصودى که حاجتمندان گرد وجودت در طوافند.

تو همان چشمۀ زلال معنويّتى که زلالى آينه ها نيز از توست.

تو همان ضامن آهويى که ضامن آهوى رميدۀ جان منى.

چگونه مى توان وصف جمال دل آرايت کرد، که حتى نمى توانيم ذره اى از خاک پايت را وصف کنيم؟!

چگونه مى توان عدل تو را به تصوير کشيد، که خود نيز پامال کننده عدالتيم؟!

چگونه مى توان نامت را بر قاب قلب نگاشت، که تو را هنوز نمى شناسيم؟!

چگونه مى توان احساس پيامبر صلى اللّه عليه و آله را هنگام فتح مکه درک کرد، آن گاه که دستان على عليه السلام را بر شانه اش احساس کرد؟!

چگونه مى توان سخنانت را در انديشۀ اندک خويش جاى داد و آن را تحليل و تفسير کرد؟!

چگونه مى توان، زمانى را توصيف کرد که تو با دنيايى از کرم، انگشتر پادشاهى را

ص: 62

در دست فقير و سائلى کردى؟!

چگونه مى توان محراب عبادتت را هنگام سحر تجسّم کرد، که همانا یکپارچه نور و ايمان بودى؟!

چگونه مى توان داغ نخلستان هاى مدينه را ديد و تحمل کرد، که قامت استوارشان از ناله هاى شبانۀ تو در حلقوم چاه خميده گشت؟!

چگونه مى توان فريادهاى مردانه ات را در جنگ با دشمنِ دون که با دم تيغ دو دَم خويش آن ها را به دَرَک واصل مى کردى، از ياد برد؟!

چگونه مى توان آن روز دل انگيز را فراموش کرد که خورشيد وجودت در آسمان مکه درخشيد، و خانۀ کعبه ميزبان قدم هاى سبز تو بود؟! روزى که گل ها خنديدند و رحمت الهى باريدن گرفت. تمام پنجره هاى دوستى گشوده شدند، و نااميدى ها به اميد مبدل گشتند.

کدام دريا چون درياى ولايت تو، در غديرى گنجيد؟!

کدام بلاغتى چون کلام توست که کلامت بلاغت محض است؟!

کدام کوه است که بتواند رنج هاى تو را تحمل کند و متلاشى نشود؟!

کدام نگين چون نگينِ وجودت در حلقۀ جان هاى شيعيان جاى گرفته است؟!

کدام حلم، به جز على، آتشفشان ها را از تب و تاب مى اندازد و آن ها را به خاموشى فرا مى خواند؟!

کدام مهر و محبت جز ولاى تو کيميا است، که اگر با جانى عجين گردد مس وجودش را طلا سازد؟!

کدام قلمرو جز قلمرو خورشيد علوى همواره روشن و تابنده است، تا آن جا که خفاشان را ياراى پرواز در اين قلمرو نيست؛ و همين انگيزه حسادتِ تنگ نظرانِ شب پره سيرت است.

اماما، اى که جان عاشقان فداى روى ماه جماله زمين، بندۀ قطره اى ز درياى نگاهت تو را در خلوص سحرگاه مى جوييم و نمى يابيم، زيرا که تو در معراج اخلاصى و در سحرى کوتاه نمى گنجى.

تو را در احساس آبى آسمان ها مى گرديم و پيدا نمى کنيم.

تو را در وراى چشمه ساران مى بينيم و دوباره گم مى کنيم.

اى مولا، از تو که در نزد خدا آبرو دارى مى خواهيم که از خدا بخواهى تا ظهور

ص: 63

فرزند خَلَفَت و عدالت گستر پيروزت، مهدى فاطمه ات را نزدیک گرداند.

تو را به پاکى نفست و به خوى مردانه ات قسم مى دهيم که جرعه اى از عشق خود را به جام تهى ما ببخشى. که همين جرعه شود ما را بس، که چو سگ بر در تو راضى و خشنود بر آريم نفس...!

نرگس توکل، استان فارس، جهرم

------------------

آن گاه که نسيم ولايت وزيدن گرفت و خلقت معنايش را با سر بلندى ابراز نمود، همه دريافتند: تو آمده اى.

«يا على» گفتن پدر مى شود! غم بى کسى را در هم مى شکند.

نبضى که بى ياد تو بزند معناى زندگى را نمى فهمد.

سلام، پدر بزرگوارم.

مى خواهم ساده و بى ريا با تو سخن بگويم، چرا که حرف هاى سنگين و جملات نامفهوم حائلى خواهد شد و مرا به تو نزدیک نخواهد کرد. بگذار ساده تر از ساده برايت بنويسم:

آن گاه که نسيم ولايت وزيدن گرفت و خلقت معنايش را با سر بلندى ابراز نمود همه دريافتند که تو آمده اى.

تو آمدى و غم ها را زدودى و چشمۀ جوشان ولايت شدى در کوير خشک دل ها. بى تو معناى خلقت ناقص بود، و وجود تو آن را پيوند داد! تو آيه آيۀ عشق را برايمان تلاوت کردى و سينه به سينه نقل محفل شيعۀ دلسوخته شدى. شيعه حيا و حرمتش را از تو يافت و عشق تو بود که ما را به پيش برد. لبیک گفتن هاى ما بود و يارى تو! حرکت از ما بود و نيرو از نام زيباى تو، يا على. و چه زيباست آن گاه که از همه نااميد مى شويم تنها کلمۀ «يا على» زينت بخش محفل ما مى شود.

پدر بزرگوارم! آن هنگام که غبار يتيمى وجودم را گرفت نام زيباى تو را صدا کردم تا در بحبوحۀ دردها و رنج ها ياريم کنى. آن کس که «على» دارد يتيم نيست. آن کس که شيعۀ على است هرگز غريب و تنها نيست. «يا على» گفتن تمام کمبودها را جبران مى کند. «يا على» گفتن پدر مى شود! غم بى کسى را درهم مى شکند.

ص: 64

شب ها اگر چشم به در مى دوزم که شايد پدر از راه برسد، عکس قاب گرفتۀ توست که بر لوح ديوار جان تازه به من مى بخشد. آن هنگام که دست نوازش پدر را بر سر هم کلاسى هايم مى بينيم شتابان به سوى تصوير زيباى تو مى آيم و باتو درد دل مى کنم.

خدا را شاهد مى گيرم که کمبود در حضور تو معنى ندارد. نبضى که بى ياد تو بزند معناى زندگى را نمى فهمد. عشقى که بى تو پا مى گيرد عشق نيست، ظهورى گذرا و فانى است، که هر لحظه به خاموشى مى گرايد. ولى عشق به تو گرايش به نور است و بريدن از نياز!

معصومه بن ريزى، استان قم، قم

------------------

رد پايت را در کدامين سو بايد جست، اى بى انتها؟

بستان پاک دل- که به وديعه به من داديش- به شور زارى مبدل گشته که پذيراى هيچ بذرى نيست!!

ياورم باش! انديشه ام مى خواهد طراوتش را از عطر گل هاى باغ تو بگيرد.

يا على! مدد کن ديوار سکوت را بشکنم، و پا به پاى اوهام و خيالات در اين دست نوشته هاى باران خورده مبهوت نمانم. رد پايت را در کدامين سو بايد جست، اى بى انتها؟ در کدام باديه صداى سم اسب تو را گوش دهم تا برايم مژدۀ رهايى عرضه کنى!

يا على! قرارگاهم توان واژگون شدن قلبم را ندارد؛ و بى هدف در اين کوير نمک، راهى چشمۀ بخشش تو مى شود.

در سر مشق کلاس درس، پاى تخته سياهِ سبز زمان، تصوير خانه اى چوبى را مى کشم که در آسمانش خورشيدى نيست. مى خواهم از راز سر به مُهرى که در سال هاى تنهايى فاش شدند برايت سخن بگويم، و مدفن واژه هايم را در لاى لاى رسوب زمين جستجو کنم، تا تمامى چاه ها گريه هاى تو را آب زمزمى سازند و چشم هاى کور مرا شفاعتى تازه بخشند. بگويم از نرگس به خون نشسته در پرده اى از خلوص، و از پنهان شدن مهتاب در وادى خاموشان و زنجير زمان.

يا على، کاش روزى برسد که کاغذ من هم صداى تپش هاى قلب تو را- که شور رهايى از

ص: 65

مرداب و لجنزار عصر خيس بدون طراوت داشت- بشنود و بر مزار غم اشک بريزد، تا عصايم ناى تحمل داستانم را داشته باشد.

شيشه زندگى ام آرزوى دست يابى به مخفى گاه دست هاى روشنى را دارد که از آن سوى زمان نور پرتاب مى کند. مى خواهم الفت محصور مانده را از حالت بالقوه به معرض حضور برسانم، و اين تويى که در دقايقم حضور دارى.

صداى آرام و پر صلابت تو را مى شنوم که خطابه اى مرور مى کنى

مى گويى: از سياهى ها دورى بجوى.

مى گويى: چشمت را باز کن!

مى گويى: زيبايى ها را ببين!

مى گويى: خوبى را سرلوحۀ تابلوهاى هميشگى ات نقاشى کن! در مزرعۀ زرد طراحى هايت تميزى و تازگى را تصوير کن!

مى گويى: همت دستان پينه بستۀ دهقان را درياب! اشک خشک شده بر گونۀ يتيمان را ترسيم کن. آن جا که پرنده دنبال لانه مى گردد و آهو در فکر چاره براى فرار از دشمن؛ آن جا تفکر کن و به آن ها بينديش!

يا على! دل به تو مى دهم و با ياد تو آيه هاى روشن عشق را زمزمه مى کنم. گاهى کنار آن همه دلتنگى هايم، دوست دارم یک سبد ستاره و ياس به خانه ببرم، در حالی که چشم به تو دارم.

يا على! مرا ببر آن جا که دشت خاطره ها و خزانه انديشه هاست.

يا على! بخت نیکويى را که منتظر عروجش هستم مسيرش را در دست هاى تو مى بينم. آن جا که عصاى من از جنس آهن مى شود، و آفتابگردان هنوز آفتاب را مى پرستد. آن جا که سبزينه ها جارى اند و کلام زلالت دل مى برد.

يا على! نمى گويم دريغا! افسوس! که جان را انسى با پيامت و کلامت نيست! و بستان پاک دل- که به وديعه به من داديش- به شور زارى مبدل گشته که پذيراى هيچ بذرى نيست!! بلکه مى خواهم اين باغ خشک شده از آفت جهلِ احساسم را از وجودم دور سازم.

ياورم باش! انديشه ام مى خواهد طراوتش را از عطر گل هاى باغ تو بگيرد. مى خواهم لحظه هايم را از تکرارى بودن خارج سازم. کاش از شبنم هاى صبحگاهيت در عالم خيال به من مى نوشاندى، تا از معرفت تو سيراب گردم.

ص: 66

اين آب هاى روان کوهساران زلال تقدس وجود را به ياد هر مقدس مى اندازد، و دل هواى نوشيدن ذره اى از مايۀ حيات مى کند. آن هنگام که رمز عاطفه و مهر را بر ملا ساختى، و منشأ قدرت شدى مرا به شگفتى واداشتى. هنگام نماز- يا على- که مرواريدهاى دلت در وقت غايب شدن از چشم ظاهرها و حضور رساندن در وادى بى نهايت عشق، بر سجاده اى در فضايى معنوى باريدن مى گرفت. اين بود همان نقطۀ اوج!

آن گاه که ذ کر سجودت معناى عميق بخشش و مهربانى شد، فرشته اى شدى و بر بال تاريخ به پرواز در آمدى تا سنبلۀ همه چيز باشى. سنبلۀ تقدس بدون پايانى و کسب راز قلبت را ياراى تفهم نيست.

يا مولا! آن زمان که حرمت ها شکست، کاش دستان تو گَرد غربت دل هاى غريب را مى زدود؛ و باز سيلى از ياس سپيدِ پايمال که در زنجير دروغ و ريا بسته شده بود با کليدِ حقيقت باز مى شد!

يا مولا! کاش روزى غرق دريايى عميق مى گشتم، نامش سجود! وقتى در قلۀ آن سنگ بزرگ ديدم که آسمان نقش زمين شد، ياس هاى فضايى اش سفيدتر گشتند و بوى تفهم و رايحۀ روح نوازش خبر از رويش فهم در اين فضا مى داد.

فاطمه محمدى، استان فارس، کازرون

------------------

امشب بر لب تشنۀ غنچۀ گل محمدى حياط خانه سجده کردم، و آن را ابر لب تشنۀ پسرت حسين مانند کردم.

امشب آن خداىِ مهر را به پيشانى خونين تو و دستِ گرفته بر پهلوى فاطمه ات قسم مى دهم که باران عشق ببارى بر اين بيابانِ عاشق.

بيا تا راز شب را و گريه و لهجۀ قشنگ باران را برايت بگويم.

پدر خوبم، سلام. مى خواهم بدون مقدمه صحبتم را با شما شروع کنم. چند ساعتى از نيمه شب گذشته، و در اين سکوت شب من و خيال تو بيداريم و در کوچه هاى عشق با گام هاى پر صداى محنت به دنبال جاى پاى تو مى گرديم، و عاشقانه قدم بر روى زلف سبز چمن مى گذاريم. جاى نماز شب امشب نماز باران خواندم. امشب بر لب تشنۀ غنچۀ گل محمدى حياط خانه سجده کردم، و آن را ابر لب تشنۀ پسرت حسين مانند

ص: 67

کردم. امشب او را به نيايش باد و خستگى باران قسم دادم که گناهانم را ببخشد، و اگر چنين شد باران رحمتش را بر سر ما نازل گرداند.

پدرِ بزرگ و عزيزم! امشب مى خواهم تو را به چيز ديگرى هم قسم دهم و آن فرق خونين توست و پهلوى شکسته فاطمه ات. خوب مى دانم چه لعنتى فرستادى بر مردم ظالم آن زمان که فاطمه ات را به زمين نشاندند، و مى دانم چه گريه ها که نکرده اى که مبادا دشمنان ببينند، و خوب مى دانم که چه سخت است در هجران عزيز ساکت ماندن!

بابا، تو چه طاقتى داشتى. مى دانم آن کس که شاهد ذبح بى رحمانۀ عشق پيش چشمانش باشد چه زجرى مى کشد، و او جز فاطمه ات نبود و نخواهد بود.

امشب آن خداىِ مهر را به پيشانى خونين تو و دستِ گرفته بر پهلوى فاطمه ات قسم مى دهم که باران عشق ببارى بر اين بيابانِ عاشق.

باباى من، از کوچه هاى تنگ و تاریک کوفه خبر دارى؟ از کوفيان چطور؟ کوچه هاى کوفه هنوز بوى تو را مى دهند و کوفيان هنوز از آن چه بر سر تو و پسرت آوردند در عذابند. هنوز بوى فاطمه ات از هر کوى و برزن مدينه به مشام جان مى رسد. هنوز خاک ها با شنيدن نام زينب خجل مى شوند که چگونه بر سرش ريخته شدند. هنوز گهواره ها نام على اصغر را که مى شنوند به لرزه در مى آيند. هنوز تا بگويى «رقيه» اسباب بازى ها خُرد مى شوند!!

خوشا به حال رقيه ات که پدربزرگى چون تو دارد! بابا جان، رقيه ات خوب است؟ دمشق شرمنده است از آوردن نام آن فرشتۀ پرپر در آن خاک. مى خواهم دربارۀ سه ساله حسينت با زبان کودک سه ساله با تو صحبت کنم. خوب مى دانم حرف هاى کودکان را بيش تر دوست دارى.

موهاى رقيه ات را سفيد ديدم! نکند آن ها را به حالت اول بازنگردانيده ايد که دشمن خجل تر شود؟ يعنى جرم دارد هر کس شکل فاطمه باشد؟

بابا، از موقعى که من شروع کردم با تو حرف بزنم آسمان اخم کرده! کاش باران بيايد تا بدانم دعايم قبول شده.

بيا باباجان تا نگاهت چشم حسود را کور کند. من با شعرم به استقبالت آمده ام:

بيا که امشب عمرم درون باغ ستاره براى قلب پرستو هزار صاعقه دارد

بيا که پنجرۀ دل در اين سياهى ظلمت براى ديدن نورى، عجيب دلهره دارد

بيا که کودک کودن، درون مدرسۀ عشق براى بر تو رسيدن هزار مسئله دارد

ص: 68

بيا که باغ بنفشه براى ديدن رويت هزار حسرت ديروز، هزار خاطره دارد

بيا که قلب دختر خسته و چون تو عزيزى براى ما شدن، اما هزار فاصله دارد

بيا که شعر من امشب بدون نام تو چنان مظلوم بگشته که گويا هزار قافيه دارد

بيا که دختر شاعر، به يمن نام غريوت سرود شعر بلندى، هزار فايده دارد

بيا تا درد و راز خود را با تو گويم، چرا که شاهد کشتار فجيعانۀ عشق تو در پيش ديدگان خويشم، و تو تنها همدرد منى. بيا تا راز شب را و گريه و لهجۀ قشنگ باران را برايت بگويم.

نجمه عزيزآبادى، استان تهران، تهران

------------------

پدر خوبم، دلتنگى هايم از شما گله دارند، ولى من آن ها را به سکوت وا مى دارم.

چطور چشمان يتيمم را که به خاطر نديدنت مى گريند، بى پاسخ مى گذارى؟!

اى على، به نام والايت قسم، در انتظارت مى نشينم تا شايد لياقت يارى فرزندت مهدىِ آسمانى را داشته باشم.

آفرين بر بهترين خلق کنندگان که خلقى چون تو بهترين را آفريد.

سلامى به وسعت گنجينۀ مهربانى دل تو اى پدر تقديمت مى کنم!

پدر خوبم، در ميان نگاه هاى تيره و خشمگين، و در ميان نامردی هاى تنگ و پر پيچ و خم، که فقط صداى نفس کشيدن درختان در آن شنيده مى شد؛ و در مقابل اژدهاى ترس و عبور از جاده هاى هراس، فقط دست نوازشگر تو مرا يارى مى کند و دلم را آرام مى گرداند.

پدر خوبم، دلتنگى هايم از شما گله دارند، ولى من آن ها را به سکوت وا مى دارم. مى دانم سرانجام مى آيى، و دستم را از ميان اين همه سياهى و مردانگى صورى مى گيرى، و با خود به سراى روشنى و پاکى مى برى. من روح و جسمم را با شما گره زده ام، و هنوز صداى بغض آلود رازهاى پنهانتان به چاه کوفه را در غروب نخلستان مى شنوم. نخل ها هنوز هم برايت مى گريند. زمين هم چنان برايت مى غرّد.

پدر نازنينم، چطور تو اى بزرگ مرد تاريخ- که کود کان يتيم را بر شانه مى نشاندى و براى بيوه زنى با دستان آسمانى ات نان مى پختى- چشمان يتيمم را که به خاطر نديدنت

ص: 69

مى گريند، بى پاسخ مى گذارى؟!

پدرم! به سويم بيا که دلم محتاج توست، و روحم گداى نوازش الهيت. بيا و آن حلۀ نورانى که به تن دارى بر من بپوشان.

اى على، به نام والايت قسم، در انتظارت مى نشينم تا شايد لياقت يارى فرزندت مهدىِ آسمانى را داشته باشم.

پدرم! لبخند تو اجازۀ زندگى است.

فايزه بنى يعقوبى، استان گلستان، گرگان

------------------

اگر تو نبودى جهان چون بيابان، و آدم هايش چون کاکتوس بودند!!

يا على، از طرف ما به حضرت مهدى عليه السلام بگو تا زودتر ظهور کند؛ تا همه یکى شوند.

روى نامه ام مهر برگشت نزن!! به خدا حرف من نيست.

در وصف عدالت تو يا على، بايد چون فرشته اى زرين بال تا آسمان هفتم پرواز کنيم، و بر روى تمام ابرها بنويسيم: على × عشق = عدالت! و در گوش تمام قناری ها بخوانيم: «عدالت على عدالت محمدى است»!

اگر تو نبودى جهان چون بيابان، و آدم هايش چون کاکتوس بودند!!

اگر تو نبودى عدالت مى مرد؛ و انسانيت بى حال مى شد؛ و خشونت بر تمام ضعيفان فرمانروايى مى کرد. و با بودنت کسى جرأت نمى کرد دانه اى از دهان مورى بگيرد، چون تو عدالت را زنده کردى!

ناراحت مى شدى اگر ستمگرى بر ناتوانى غلبه مى کرد. آن وقت چنان خشم سراپايت را فرا مى گرفت که کسى جلودارش نبود.

آن گاه که تو بودى کودکان يتيم غم بى پدرى نداشتند، چون کسى که دست نوازش بر سرشان مى کشيد مظهر عدالت و تمام خوبی ها بود. يتيمان تو را فرشته اى مى دانستند نجات دهنده.

ما از عدالت تو سخن مى گوييم، اى کسى که بهتر از تمام مرغان و گل هاى تو گلزارهايى، و رئوف و خوش قلب تر از تمام موجودات روى زمينى! چنان قضاوتى ميان مردم مى کردى که همه مات مى ماندند. تو خورشيد فروزان اسلام و شمشير

ص: 70

برنده در برابر بى عدالتى بودى.

اگر بپذيرى نامه اى اين چنين برايت مى نويسم:

يا على، از طرف ما به حضرت مهدى عليه السلام بگو تا زودتر ظهور کند؛ تا همه یکى شوند.

يا على، به «او» بگو تو عاشق هم دارى. تمام کبوترهايت خوب مى دانند مولايشان از چه چيزهايى غم دارد! به او بگو که خاطرخواه دارى. به آن اختر ناب بگو بيايد روى زمين. آن وقت شقايقى شکار گلچين نمى شود؛ قناری هاى عاشق پى سقا در سرزمين يخ ها مرده نمى شوند! آن وقت ديگر قاصدک ها پیک جدايى را نمى برند. شمعدانى ها سوز ظلم را ديگر نمى خورند. فقيرها از جمع دور نمى شوند. کود کان بى پدر شب و روز اشک نمى ريزند. آسمان خشمگين نمى شود. به مردمان روى زمين هشدار برپا نمى دهد. پرستوها راه برگشت را گم نمى کنند. قوهاى سفيد در ميان دود ظلم، رنگ سياهى نمى گيرند. مرغابی ها به جاى آب، در مرداب کدورت ها نمى روند. شاپرک ها به جاى گل روى خارهاى بيابان نمى نشينند.

يا على! تو به او بگو، چرا که فرزند توست! مهدى موعود نيمى از وجود توست! روى نامه ام مهر برگشت نزن!! به خدا حرف من نيست، حرف تمام ميخک ها وآرزوى تمام عاشق هاست.

فاطمه آغاسى، استان همدان، توسير کان، روستاى جعفريه

------------------

تويى که فرشتگان در پيش پايت به رکوع و سجودند؛ و خداوند- با آن عظمت و جبروتش- از خلق کردنت به خود باليد.

انگار سنگين ترين غم ها، همسايۀ ديوار به ديوار دلت بودند.

اى کاش من هم ديوارى بودم در کوچه اى که تو از آن عبور مى کردى؛ يا گليمى بودم که بر آن مى نشستى؛ يا مشکى بودم در دستان ترک خورده ات.

سلام، سلام به تو، تويى که فرشتگان در پيش پايت به ر کوع و سجودند؛ و خداوند- با آن عظمت و جبروتش- از خلق کردنت به خود باليد.

اى کاش چشم کوچک من مى توانست بزرگيت را نظاره کند. ولى حيف که تو

ص: 71

بلندترين هرم هستى، و من در مقابل آن کوچک ترين مورم که هرگز بلنداى تو را در چشم نمى تواند داشت.

چقدر پر تواضع و فروتن بودى آن گاه که در کنار تنور پير زن جا مى گرفتى، و دل کودکان يتيمش را شاد مى نمودى.

چه کسى مى تواند نگاه تو را- که کهکشان ها را به وجد مى آورد- بسرايد؟ دنيا در سر انگشتان تو زانو زده بود، و تو از پنجره به لبخند خدا مى نگريستى! آن گاه که در کوچه هاى حقير و بازارهاى تنگ کوفه راه مى رفتى، زمين و زمان از حرکت مى ايستاد تا راه رفتن تو را نظاره کند. من همۀ سخن هاى تو را مرور کرده ام. انگار سنگين ترين غم ها، همسايۀ ديوار به ديوار دلت بودند.

آه، اى خداى نيمه شب هاى کوفه، به من بگو اگر چاه ها نبودند تا در آن بگريى؛ اگر زهرا عليها السلام نبود و اگر نخلستان ها نبودند؛ اين همه غم را چگونه تاب مى آوردى؟!

خوشا به حال کسانى که با چشم دل هر روز صبح تو را مى ديدند، اگر چه بعضى از آنان هيچ گاه تو را نشناختند و اجازه ندادند تا در ايوان دلشان فرود آيى! به نظرم نخل ها از همه مردم کوفه باوفاتر بودند، چرا که هميشه براى ديدنت سرک مى کشيدند، و بهترين خرماهايشان را به پاى تو مى ريختند.

خوشا به حال دل هاى گرسنه اى که به نور تو جان مى گرفت، و سقف خانه هايشان از خوشحالى بال در مى آورد. اى کاش من هم ديوارى بودم در کوچه اى که تو از آن عبور مى کردى؛ يا گليمى بودم که بر آن مى نشستى؛ يا مشکى بودم در دستان ترک خورده ات.

اى کاش در عصر و زمان شما به دنيا آمده بودم، تا هر روز رو به روى خانۀ ساده ات مى نشستم، تا آن هنگام که شما و حسين براى اقامۀ نماز بيرون مى آمديد، و من مى توانستم به عباى نازنين شما دستى بکشم، و پيامبر صلى اللّه عليه و آله را مى ديدم که مشتاقانه به سلام تو آمده است.

اگر بودم کفش هايت را وصله مى زدم، و دردهاى زهرايت را به جان مى ريختم، و یک لحظه حسن را تنها نمى گذاشتم، و مشک حسينت را پر از آب مى نمودم. خداوندا، چگونه شمشير زهر آگين توانست پيشانى بلند اين کتاب را از هم بگشايد؟

اکنون به پاى تو مى گريم، به خاطر همه چيز؛ مخصوصاً به خاطر آن درى که به باغ بينش ما گشودى. آرى با همان خطبه هايت، حکمت ها و نامه هايت، درهاى حکمت و روشنايى را باز نمودى. درهايى به بازوان انديشه و کردار تو.

ص: 72

اى کاش بودى و من مى توانستم بر آن شانه اى که کودکان را نشاندى و شادى را به آن ها هديه کردى، بوسه زنم.

اى کاش در روزگار ما بودى، و در پياده رو خيابان ها قدم مى زدى، و ما نيز در برق ذوالفقار تو نورانى مى شديم. اى کاش بودى و سبدهاى تهى ما را از عدالت و معرفت پر مى کردى و سينه هاى زنگار گرفتۀ ما را صيقل مى دادى، و جمعه ها شهر را از عطر خطبه هايت مى آکندى. کاش بودى و ما مى توانستيم بى واسطه از پشت پنجرۀ خانه ات، به تماشاى تو و آن راز و نيازت با خداوند بايستيم.

تنها خواهشى که از تو دارم اين است که ما را در روز رستخيز يارى نمايى، و آن گاه که در محضر خداوند حاضر مى شويم ما را شفاعت نمايى.

مريم رحيمى، استان يزد، ميبد

------------------

تو آن شاه عشقى که در عين بندگى در مقابل مولايت، خود مولى بودى.

اعضاء و جوارح تو فقط کارائى خدايى دارند.

تو بودى و سکوت! تو بودى و حرف در عين سکوت در برهۀ زمان!

سخن از توست، يا على!

تو آن شاه عشقى که در عين بندگى در مقابل مولايت، خود مولى بودى. اضداد در تو جمع گشته، حيرت انگيز و شگفت آور! مدح تو از توان اين کلک بر نيايد، و از اوصاف کمال و جمال تو سخن به شايستگى ممکن نيست.

عنايتت خاک را زر مى کند، و لطف و کرمت از حد فزون است. در عين لطف و کرم و يتيم نوازى، جلوه قهاريّت تو در مقابل دشمن به اوج مى رسد؛ اما نه به خاطر دشمن، بلکه در راه دوست عين شجاعت است. ولى در مقابل مولايت خود را چگونه مى بينى؟

اين اضداد از تو یک وجود والا ساخته است. پدرى مهربان و دلسوز، آن چنان که در راه خدا به دشمن قهر مى ورزى، نگاه و راهت فقط دوست است و غير او هيچ.

دنيا را و آخرت را هدف قرار ندادى، بلکه مولى و دوست را ديدى. اعضاء و جوارح تو فقط کارائى خدايى دارند. چشمت خدا را مى بيند، و گوشت نداى الهى را مى شنود.

ص: 73

چطور چشمى که در راه خدا و با نيت قُرب به سويش شب ها را بيدار مانده ذکرش گفتۀ خدايى نباشد؟! تو آن کسى هستى که عشق تو را به جان مى خرد و قلبش براى تو مى تپد.

ذکرت عبادت است؛ و يادت روح را صفا مى دهد و نامت قلب را جلا مى دهد. چه نامى! چه ذ کرى! على! بلند مرتبه! نورى و راهت نور مى دهد! گفتارت نور افشانى مى کند. نور را بايد ديد. اما چگونه؟ آن گونه که صفات حق در تو تجلى يافته!

در مظلوميتت همين بس که همسر با وفايت و فرزندانت مظلوم بودند. تو بودى و چاه! تو بودى و غريبى و مظلوميت دوران! تو بودى و سکوت! تو بودى و حرف در عين سکوت در برهۀ زمان!

در مدح کتاب تو فقط مى گويم که قرآن نيست، چون کلام خود تو است! چه نام دلنشينى: «نهج البلاغة»!! عين فصاحت و بلاغت و جذابيت!

نتيجه بگير- اى جان- که اميرمؤمنان خدا نبود. يعنى همين بس که او خدا نبود ولى صفات الهى در او متبلور شده بود. اما چرا بود و هست و خواهد بود؟ و اما چه بود؟ ذ کر و يادش در حال و آينده و گذشتۀ ماست. چه کسى او را از ما جدا مى کند؟

يا مولا! نظر کن در هنگامۀ مرگ و سکرات آن. ما را رها مکن که تو شيعيان خود را رها نمى کنى. جام عشقت را بايد از دست تو نوشيد، تا خمار تو شد؛ و دل را بايد به يار داد تا او را دريافت!

احمد حسين خانى، استان تهران، تهران

------------------

سلام و درود بیکران از اعماق وجودم به تنهاترين پدر!

چشمانم زير قدوم مبارکت، پس كِى به مهمانى تنهايى دلم خواهى آمد؟!

پدر! بى ياد تو دلم مى ميرد؛ و وقتى در ياد تو هستم قلبم مى زند.

قدومت در ديدگانم جاى دارد. نامه ام را بگير.

سلام و درود بیکران از اعماق وجودم به تنهاترين پدر!

پدر! چندى است که مى خواهم برايت نامه بنويسم. هواى چشمانم ابرى است. کسى به ديدنم نمى آيد. ترک خورده هاى قلبم را هيچ کس حاضر نيست جمع کند. غم

ص: 74

تنهاييم آن قدر بر دوشم سنگينى مى کند که زير آن خرد خواهم شد.

پدر! شب ها با ياد تو سر بر بالين مى گذارم، و همه جا با ياد تو خوشم. چشمانم زير قدوم مبارکت، پس كِى به مهمانى تنهايى دلم خواهى آمد؟! شفاى دلم را از تو مى خواهم، پدر.

پدر! بيا که آبادى دلم به دست مهربان و خستۀ توست. دلم مى خواهد با تو باشم، با تو بگويم، با تو ببينم، و با تو سخن بگويم! صداى دلنشين تو همپاى گريه هاى من باشد.

پدر! با آن که در تنهايى هيچ کس را بجز خدا براى دلدارى نداشتى؛ با آن که خودت در سخت ترين شرايط زندگيت گريه ات را به کسى نشان ندادى؛ اما پدر، من دلم به اندازۀ آسمان نيست! غم تو مرا از پا خواهد در آورد. لبخند مهربانت هميشه مرحم دردهاى دلم خواهد بود، و من در روشنى چشم هاى پاک و ملکوتيت اين را خواهم فهميد که بايد صبر کرد، صبر!

پدر! ديگر در چشم هاى هيچ کس صداقت نيست. پاکى زير قدم هاى مردم شهرمان مدفون شده است. در شهر شب، ديو پليدى در وجود ديگران رخنه کرده است. هر روز به دنبال انسانى چشمانم را باز مى کنم؛ ولى دريغ، ديگر انسان نيست.

پدر! کجا مى توان دنبال تو گشت؟ نور هم در اين خفقان نخواهد ماند. کاش آبى بود که با آن مطهر مى شدم، اما دريغ از آب.

پدر! اگر حاميم تو نباشى من چه خواهم کرد در اين عصر فساد؟ من چه خواهم شد؟ من به دعاى تو محتاجم. پدر! برايم دعا کن، براى شهرمان، براى مردممان. دعايت را بدرقۀ راهم کن. در اين راه چطور خواهم گذشت؟

پدر! مى دانم تو به آنان که به دنبال ظواهر دنيوى هستند خواهى خنديد. اين درس را از تو ياد گرفته ام. من هم به آن ها خواهم خنديد.

پدر! بى ياد تو دلم مى ميرد؛ و وقتى در ياد تو هستم قلبم مى زند. تمام زندگيم در ياد تو سير مى کند. آن کسى هستم که تشنۀ صحبت توست، و با اين غم سال هاى سال نشسته و تنها در گوشۀ خلوت دلش راز و نياز مى کند، و حتى مردم نيز او را از خاطر برده اند؛ ولى اى پدر تو هر لحظه در خاطر من هستى.

قدومت در ديدگانم جاى دارد. نامه ام را بگير. از اين که شما را پدر خطاب کردم معذرت مى خواهم؛ اما آرزوى هر شيعه اى است که تو را پدر نام دهد.

يا على، اى پدر رنج ديدۀ امت! شفاعت! شفاعت! ما را از ياد نبرى.

ص: 75

مولاى من! قلبم گرفته! چه مى شد من هم سيد بودم! اما افسوس لياقت نداشتم! مولاى من! من کنيز تو، خاک پاى تو هستم. قلبم، احساسم و روحم و تمام وجودم فداى خاک پايت.

مولا يا على، باور کن اگر مى شد یک دفتر برايت نامه مى نوشتم!

مريم بازماندگان خداجويى، استان کرمان، رفسنجان

------------------

مولايم! تو همان امام غريبى که فاطمه ات را مقابل دستان بسته و چشمان خونبارت سيلى زدند، و زخمى بر سينه پر سوز و گدازت نهادند!

آقاجان! چگونه توانستى حديث غدير خم را در سينه ات حبس کنى، و تن به حکومت کسانى دهى که باغبان ولايت را به دست فراموشى سپرده اند؟

آن تشييع مخفيانه که فقط بوى غربت مى داد، آن چادر خاکى که بوى بهشت مى داد، آن ميخ سوخته که حکايت از غم بر کسى مى کرد، چگونه توانستى در ژرفاى خود جاى دهى؟!

امشب قاصدک دلم قصد پرواز بسوى تو دارد، گويا ميل طواف گرد نجف دارد.

امشب مرغ عشقم آواى امين اللّه دارد، گويا حس قربت سوى نجف دارد.

نعمه درويشيم در قعر چاه طنين انداز مى شود و دوست دارد در چاه با على همراز گردد، چاهى که لبريز از اشک مولاست از درد مدينه.

پدر جان! مى دانم که شکاف ديوار کعبه شاهد بر ولادت با سعادت تو، و محراب سرخ مسجد کوفه گواه بر شهادت غريبانۀ توست.

با تو چه سخت است سخن گفتن، و چه دشوار است نوشيدن شراب عشق در ميخانه اى که ساقى را ساقى نمى دانند!

مولايم! تو همان امام غريبى که فاطمه ات را مقابل دستان بسته و چشمان خونبارت سيلى زدند، و زخمى بر سينه پر سوز و گدازت نهادند!

تو همان آقايى که حسن عليه السلام مظلومت را تاج سيادت بر سرش نهادى، و همان هماى سعادتى که حسين عليه السلام را در معرکۀ عشق علم کردى.

براستى که تو مظلوم ترين مظلومانى، که زينب داغدارت در صبر با تو برابر مى گردد. تو آن ماه منيرى که به عباس فداکارت آموختى تا در جهاد اکبر، رنگين کمان

ص: 76

گذشت را رنگين تر کند.

ما خود نيز زخم مدينه بر سينه داريم زخمى که از جنس گودال اما به ژرفاى درياست و در انتظار فرج به سر مى بريم تا گل نرگس بيايد و راز عطر ياس را فاش کند. دردا! که گنجايش قلبم از گناه پر شده و مجال سخن با تو را نمى دهد، باشد که سخن با تو، آينۀ دلم را صيقل دهد.

آقاجان! چگونه توانستى حديث غدير خم را در سينه ات حبس کنى و تن به حکومت کسانى دهى که باغبان ولايت را به دست فراموشى سپرده اند، و بعد از او نه تنها گل هايش را آبيارى نکردند، بلکه پرپر نيز کردند. دوست دارم بدانم آن شب مهتابى که دست بر ياس پرپر نهادى تا امانت را به باغبان تحويل دهى چه فهميدى؟ مظلوميت زهرا يا غريبى خودت را؟

آن تشييع مخفيانه که فقط بوى غربت مى داد، آن چادر خا کى که بوى بهشت مى داد، آن ميخ سوخته که حکايت از غم بر کسى مى کرد، چگونه، چگونه توانستى در ژرفاى خود جاى دهى؟!

منير اعظم درويش، استان تهران، تهران

------------------

وقتى مرواريد را از صدف بيرون کشيدند و تماشايش کردند، وقتى عدالت را به بند کشيدند و عرفان را شلاق زدند، کاش بودم.

آن خار بى حرمت- که خود را مادر گل ها مى دانست- چه مى خواست از تو، که در برابرت صف کشيد و رجز خواند که تو- اى زيباترين گل هميشه بهار- نمى توانى پدر خوبى براى فرزندان عزيزت باشى!

آن قدر عزيزى نزد عزيز پر جلال، که درِ خانه اش به رويت باز است! اى که چه در تولد و چه در شهادت نام یکتاى بى همتا ار لبانت دور نشد. اى اولين يار نبوت و اى نازنين رهبر امت، اى بهارى ترين ستاره دشت عرفان، اى شمشير عدالت، اى اسوه تقوا و شهامت، اى مظهر حقانيت.

و سلام بر گل هميشه بهار زود خزانت، که چه زود رفت و وجود تو را اين چنين گداخت. پس ای شکوفه اشک، از درخت چشمانم فرو ريز که امروز شيشۀ گنج مرواريد پدر را شکستند. ببار که قلبم ديگر طاقت اين همه ظلمت را ندارد.

ص: 77

يا على، اى پدر مهربان امت! چه کردند با تو که قلب زمانى؟ و حال وجودت را از تو گرفتند! چه کردند با نهال باروت؟ چه کردند با درخت پر شکوفۀ باغ زندگيت؟ و تو چه مى کنى؟

کاش زمين دهان باز مى کرد و مردم بى شرم مدينه را مى بلعيد؛ يا که نه، از آسمان سنگ هاى ابابيلى دوباره مى باريد که بى شرمى را به حد اعلى رساندند.

وقتى مرواريد را از صدف بيرون کشيدند و تماشايش کردند، وقتى عدالت را به بند کشيدند و عرفان را شلاق زدند، کاش بودم و به آن ها مى گفتم: اى بى خردان چرا بى حرمتى مى کنيد که شما حتى لايق دوزخ نيز نيستيد.

اى نازنين! چه کشيدى از اين بى حرمتى ها، وقتى خواستند قبالۀ فدک را با نشاندن گلى آتشين بر روى حرير مرواريدت بگيرند. و سال ها بعد، بعد از اين همه بى حرمتى ها چگونه توانستند بگويند به تو که بيا و سرور ما باش.

وقتى به راه عدالت قدم گذاشتى چه کردند با تو؟ آن خار بى حرمت- که خود را مادر گل ها مى دانست- چه مى خواست از تو، که در برابرت صف کشيد و رجز خواند که تو- اى زيباترين گل هميشه بهار- نمى توانى پدر خوبى براى فرزندان عزيزت باشى! حتى آن فرزندان که او خود را مادرشان فرض مى کرد از سر راه خود برداشت چرا که تحمل نرمى و لطافت آن ها را نداشت.

اى کاش آن جا بودم و التماست مى کردم اى سبز زمردين، و قسمت مى دادم به پاکى قلبت که او را از سر راه بردارى، چرا که گل ها را مى آزارد. اما مى دانم که سبزى قلبت افزون تر از آن بود که دستت به روى خارى ميان تهى و سب ک مغز دراز شود.

تو صبر کردى و قلب خود را خراش دادى و خون دل خوردى تا اين که آن ناجوانمرد قبيله جهل، چنان از پشت بر تو خنجر کشيد که آسمان نيز با فرق نورانيت شکافت، و آن گاه که بانگ بر آوردى: ﴿فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَه﴾، آن بى خردان کوفى فهميدند که تو کيستى. اما چه سود که در آن وقت فرشته هاى آسمان براى ديدنت لحظه شمارى مى کردند و براى آن که از وجود پر عشق و عرفانيت درس بياموزند و عشق را بفهمند، و کاش من جاى آن فرشتگان بودم!

اى پاک ترين، حال که جاى آنان نيستم، بگو چگونه از وجودت بهتر بهره گيرم؟ چرا که مرا لياقت نشست و برخاست با بندۀ خدايى به تمام معنا چون تو نيست.

ن. عرفاتى، استان تهران، تهران

ص: 78

------------------

مادر! تو همه على و على همه تو! بيا و همراهم باش تا اولين نامۀ مکتوب را به محضر پدر بزرگوارم بنويسم.

اکنون که دل در عشق تو به تپش افتاده، بيا و سلامم را بپذير.

چه لذتى مى بردند از بند کشيدن تو؟!!! به گمان واهى خويش تو را اسير و حقير کردند! چه فکر پوچى!! چرا؟

کاش آن چاه من بودم و اشک هايت بر ضمير دل من فرود مى آمد!

اى بانوى عالم، يا فاطمه! به اذن تو مى نويسم. به حرمت عشقت به مولا، به پدرم على! چقدر برايم زيبا بود که گفتند: «نامه اى بنويسيد به پدر امت»! تعجب و شور وجودم فرا گرفته بود.

پدر؟! كِه را مى گويند؟ لحظه اى که فهميدم «على» همسر تو را مى گويند، دلم را فراخواندن او به عنوان پدر لرزاند و اشک شوق ديدگانم را پر نمود، چرا که تو را با جسارت «مادر» صدا زده بودم، و اکنون على را «پدرم» مى خوانم. چقدر بجا و چه زيبا و دلنشين!

مادر! تو همه على و على همه تو! بيا و همراهم باش تا اولين نامۀ مکتوب را به محضر پدر بزرگوارم بنويسم:

پدرجان، سلام!

نمى دانم از وراى اين دل صد رنگ و سياهم، و اين تن خاکى و آلوده، آيا سلامم را شنيده اى؟! اکنون که دل در عشق تو به تپش افتاده، بيا و سلامم را بپذير. چه کنم که رنگ و جوهر خدايى نيست تا با آن سلامم در صفحۀ بى روح کاغذ حک شود.

پدر! ببين چقدر دل تنگ ديدارم. چقدر دلتنگم از تنهايى که در آن حضور زيباى تو نيست. غربتِ يتيمى که همه اش را به غارت بردند و دزدانه قصد جانش را دارند و او بى پناه و بى ياور در برابر هجوم بى امان و چپاول آن نامردان، هم چون بيدى در باد ايستاده است.

پدر! من آن سياه بختى هستم که هر چه مى کند زيبا بيابد و زيبا بماند و بهترين ها را برگزيند، و از انديشه هاى پوچ راه به جايى برد؛ جز خطا و تاریکى حاصلى نمى يابد،

ص: 79

منم ناآشنايى که بى راهبر در سرزمينى غريب گام نهاده و ترس از گم گشتگى جانش را فرا گرفته است.

پدر! چه سخت است آدمى در آن چه که از آن هيچ نمى داند گم گردد! چه مرگ سختى است مرگ در غربت پدر! چه شب هايى که از غربت تو غريب و تنها شده ام؟! ياد غربتت جان را مى سوزاند، چه رسد به ياد لحظات تنهايى و گريۀ تو؟!!

پدر! چه مظلوم بودى! مظلوم! چه نامردانى به جهان آمدند که اين چنين عظمتت را و جلال و شکوهت را از ياد بردند؟! چه شيطان صفتانى آمدند که از عشق و حرمتت بى خبر بودند. نمى دانند که با حرمت شکستن تو، چه بلاى عظيمى براى وجود پستشان خريده اند. چه لذتى مى بردند از بند کشيدن تو؟!!! به گمان واهى خويش تو را اسير و حقير کردند! چه فکر پوچى!! چرا که تو براى هميشه على هستى و بزرگى!

پدر! چقدر دوستت دارم، و چقدر ياد غم تنهايى تو از فراق مادر دلم را آتش مى زند! کاش آن چاه من بودم و اشک هايت بر ضمير دل من فرود مى آمد! کاش آن نخلستان من بودم و فرياد غريبى و غم آن همه نامردى را به وجود مى گرفتم و در خويش پژواک مى دادم! کاش آن ديوار گلين بودم که تو از غم ديدن ظلم به مادر و غم دورى و هجران او، سر بر آن مى نهادى.

پدر! چه افتخارى بود که من- اين خاک پاى زينبت- رازدار غم هايت مى شدم. حيف که آلوده ام و گناهکار، و تو چنين کسى را محرم و رازدار خويش قرار نخواهى داد.

پدر! با تمام وجود دوستت دارم، و دل در گرو ديوار جمال تو و مادر بسته ام. کاش قربانيتان شوم، شايد منزلتى يابم؟!! با من حتى کلمه اى بگويى؟!!

پدر! نمى دانم دگر چه برايت بنويسم که نوشتن سرى است بر احساسم. تو خود باقى را از دل در لحظات عاشقى بشنو.

پدر! دعا کن براى اين فرزند ناخلف و گستاخ! دعا کن با هر گستاخى دل پر ز مهر مادر را نشکنم! دعا کن که به حرمت «مادر» ناميدن فاطمه و به قداست «پدر» خواندن تو، حريم عشق و صفا را بى مهابا نَدَرَم.

پدر! دعا کن پرده هاى سياهِ فاصله بين من و دل را کنار روند، تا پرتوهاى خورشيد رحمت و موهبتِ تو را از عمق دل پذيرا شوم، و اين دل کوير و خشکم سبز شود و روح يابد! سبز از وجودتان، زنده از يادتان و عشقتان، در پِىِ تان و به فدايتان!

ص: 80

پريسا نوروزى خشکناب، استان تهران، اسلام شهر

على جان، پيش از زمان خويش بودى! پس شگفت نيست اگر روزگار از تو خالى است!!

عدالت را زير بال خويش مى گرفتى.

در قبله گاه نماز پاى بر زمين نهادى! در گريبان محراب دامن از دنيا برچيدى.

على جان، پيش از زمان خويش بودى! پس شگفت نيست اگر روزگار از تو خالى است!!

مولاجان! نگاهى ديگر داشتى! وسعت نظر و تعريف بلندت در ذهن تنگ پيرامونت تو نمى گنجيد. گناهت بى گناهى بود! از بند تعهد هيچ کس را رها نمى خواستى! سازش پذيرى و کوتاه آمدن در سکوت تو راه نداشت!

عدالت را زير بال خويش مى گرفتى، و دردمندانه براى مردم دل مى سوزاندى. قانونت حق بود، و معيارت نگاه خدا!

على جان! نه تنهايى تو را از ادامۀ راه بازمى داشت، و نه مرگ برايت امر غريبى بود! اگر معناى مرگ دست کشيدن از دنيا و فرو نهادن آن است، تو از اول دنيا را از کف نهاده بودى!

مولاجان! تو را کشتند در حالى که نماز بين دو لبت بود. داستان نماز در دستان توست. در قبله گاه نماز پاى بر زمين نهادى! در گريبان محراب دامن از دنيا برچيدى، و شاهد ديدار را در آغوش کشيدى!

تو سر بر شانه هاى محراب، حسرت یک آخ را بر دل ناجوانمرد دنياپرستان نهادى، و آرام چشم از دنيا فروبستى! فزت و رب ال کعبة!

زهرا قشقايى نژاد، استان فارس، شيراز

------------------

اينک قلم با نوازش دستانم، مرا به فوارۀ عشق آسمانى تو نزدیک مى کند.

به خاطر دارم اى مظهر عدالت که تو به عدالت آموختى عدل چيست!!

تسبيح امامت که هميشه بر انگشتانت بوسه مى زد و رموز عشق تو را مى نگريست با خود گفت: پرستوى عاشق! چه کسى بال تو را شکست؟

ص: 81

چرا عالمى را بى پدر کردى؟ آيا عشق آن قدر آتشناک است که دنيايى را تا ابد در عزاى خويش غرق کنى؟

اى پدرم، اى گوهرم! اگر زيباتر از سلام واژه اى مى يافتم آغاز کلامم را با آن آذين مى بخشيدم و سوداى دلم را خاموش مى کردم و شادى قلبم را بدرقه راهش مى کردم. اى اسوه معرفت، مى خواهم بنويسم اما مى ترسم قلمم از عشق تو خرد شود چشمانم از درد غربت و تنهايت سيل راه اندازد و صفحه از آتش عشق تو خاکستر شود!

چند صباحى است تأملى، براى نامه اى به حرمت محبوبى چون تو دارم تا لااقل دل خودم از نوشته ام راضى شود. اينک قلم با نوازش دستانم، مرا به فوارۀ عشق آسمانى تو نزدیک مى کند.

آن صبح آدينۀ خجسته که ميراث عشق در او مى دميد، به انتظار نشسته و پاى کوبان براى به دنيا آمدن قرآن ناطق لحظه شمارى مى کرد. وقتى آمدى گل با آن همه صفا و زيبايى، به حرمت روى چون ماهت هيچ وقت اساعه وجود نمى کرد.

اى گرامى ترين گوهر! دوستت دارم و محراب وجودت را مى بويم که شايد نقاب ها از چهره ها کنار رود و اهل دنيا بدانند تو که بودى.

به خاطر دارم اى مظهر عدالت که تو به عدالت آموختى عدل چيست!!

امروز به دنبال نخلستانى هستم که سنبل عشق آن را با شبنم هاى درخشانش آبيارى مى کردى، و در جستجوى چاهى هستم که آبى بنوشم، شايد لحظه اى به خود بيايم که پدر من که بوده است؟

مى خواهم از همين چاه پر سوز بپرسم که شقايقم چه گفته به تو که هنوز هم پر از مرواريدهايى هستى که از نرگس مستانۀ پدرم مى ريخت. چاه معرفت، تنهايى و غربت تو را از زبان پر عشق خودت مى شنيد و از غم سنگينى که بعد از شهادت کوثر صداقت آن را با خود به دوش مى کشيدى با خبر بود.

اى سرو سکوت تاريخ! اى غزال سبز عشق! وقتى صياد بى رحم کمانى به پايت زد آهوان ديگر چون دوستت داشتند خواستند انديشه اى کنند تا از اين درد رهايى يابى. بهترين فرصت را هنگامى دانستند که وارد نماز عشق مى شوى. پس با عجله در محراب منتظر نشستند، چون مى دانستند تو وقتى به محراب عشق مى روى گويا که

ص: 82

اصلاً در اين دنياى فريبنده نيستى، و هيچ دردى را احساس نمى کنى. تير را از پايت بيرون آوردند و مبهوت از غرق شدن نماز عشق تو شدند!

اى شقايقى که وقتى معشوقت نگريست بادهاى سهمگين و راه هاى ناهموار زندگى تو را احاطه کرده، و دانست که دنيا ارزش اين شقايق را ندارد، تصميم گرفت به ميقات خود رجعت نمايى؛ و امروز آرميده اى در بسترى که از ازل براى تو مهيا شده بود.

در آن لحظه که کمربندت را در شفق عشق محکم مى کردى، ندايى از عالم غيب رسيد که کمربند شهادت را محکم مى کنى! اما گويى بهترين لحظات در انتظار توست که عمرى تو در انتظار آن بودى. پس بدون هيچ تأملى بر در وارد شدى. و چون هر روز بوسه اى به دستانت مى زد و آن روز نمى خواست از تو جدا شود، دستگيرۀ در تا آن جا که توان داشت پيراهنت را به دندان گرفت و آرام بوسه اى زد و گفت: از در بگذر، اما از من نگذر! ولى تو با چهره اى متبسم پيراهنت را از در جدا کردى و در را با آن همه اميدش که شايد روزى ديگر بر دستانت بوسه زند تنها گذاشتى؛ و در، در خود شکست! آن چنان شکستنى که صدايش گوش فلک را کر کرد.

تعجيل کردى و مى خواستى هر چه زودتر به محراب برسى. گويا مى دانستى که امروز محراب عشق با خون تو عطرآگين مى شود. در آن دقايق و لحظات ناب زندگيت غازها با گرفتن پيراهنت التماس مى کردند که نرو! نرو...!! باز هم بى توجه گذشتى و آرام غازها را رها کردى. آن ها نمى دانستند که زيباترين لحظه براى عاشقان رسيدن به معشوق است، و اين التماس بيهوده اى بود که تو را از رسيدن به حق دور نمى کرد.

آن لحظه که پا در قدمگاه کوفه نهادى زمين با غرور به هر گامت بوسۀ عاشقانه مى زد و از آن سيراب نمى شد، زيرا او نيز مى دانست که فردا ديگر نبايد منتظر قدم هاى محکمت باشد. نفس دنيا (زمين) با سکوتش، هميشه همدردى براى دردهاى غريبى و غربت تو بود، و نغمه هاى غريبى و تنهايى تو را در دلش حبس کرده بود. با رفتن تو زمين هم در خود شکست و درد فراقش را با تَرَکى عميق زينت بخشيد و آهى کشيد و گفت: مولايم، آقايم، نرو! نرو...! اما تو چيز بهترى مى خواستى.

تو با عمل خود به عالم نشان دادى که عشق به حقيقت چقدر شيرين است. وقتى به محراب وارد شدى سجاده مثل هر سپيده دم در انتظارت نشسته بود، تا شقايق مست

ص: 83

بيايد و راز و نياز پر عطشش را با معبودش بشنود.

مُهر که از ماجرا بى خبر بود با سکوت پر شيدايى خود در و ديوار کوفه را آگاه ساخت که اين آخرين نماز پدر امت است. مُهر با غرور بيش از پيش بوسه اى بر پيشانيت زد در حالى که از فرط وداع با تو مى خواست آتش به پا کند.

در و ديوار مسجد کوفه نيز- که هميشه شاهد عشق پر سوداى تو بودند- منتظر آخرين کلمات شيدايى تو با هم نجوا مى کردند و مى گفتند: اين آخرين نماز عشق، گوهر جهان است.

وقتى تيغ آن ملعون فرق مبارکت را شکافت، فلک در خود لرزيد، سجاده به خروش آمد، و مهر از سکوتش پشيمان شد، در حالى که زمزمه مى کرد و مى گفت: به خداى على سوگند که ديگر چون على نيست که بر پيشانيش بوسه زنم.

در آن لحظه که زبانت عشق آتشين دلت را بازگو کرد و فرمودى: ﴿فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَه﴾، عشقت کامل شد؛ و فرشتگان بار ديگر خواستند سجده کنند در برابر بهترين و معبودترين امام عشق؛ و عرش خواست فرياد بزند که کوه از بلنداى خود مغرور نشود و به خود نبالد که کوه بلند عالم على بود و رفت.

تسبيح امامت که هميشه بر انگشتانت بوسه مى زد و رموز عشق تو را مى نگريست با خود گفت: پرستوى عاشق! چه کسى بال تو را شکست؟

اى اسوۀ ايمان، تو مى دانستى که هر شب طفلانى در انتظارت هستند؛ چرا عالمى را بى پدر کردى؟ آيا عشق آن قدر آتشناک است که دنيايى را تا ابد در عزاى خويش غرق کنى؟

اى نبوغ عشق و عدالت، اى کسى که شب بعد از رفتن تو در انتظار مناجات گرمت خود را حبس در چادرى سياه کرده است، و به راستى پروانه و شمع عشق را از تو آموختند. امروز اگر پروانه به دور شمع مى گردد به دليل نور فروزان توست؛ و اگر شمع از عشق تو قطره قطره آب مى شود مى خواهد بگويد که هنوز هم در عزاى عشق تو مى سوزد. پس اى گوهر زيباى عالم، بر ما خرده مگير که عمرى در عزاى تو سيه پوش باشيم.

اى گل جاودانى! دعا کن آخرين ميوه از درخت ولايت و امامت هر چه زودتر بيايد تا سايبانى شود براى مظلومان عالم. عالمى در انتظار قدم هاى پر فَرَج اويند و مى خواهند درخت امامت و پرچم عدالتِ نخلستان اسلام با نور فرزندت آبيارى شود و عدالت را- که شيوۀ توست- در سرزمين سرد بگستراند و آن را با گرماى فروزان

ص: 84

ولايت خود به سرزمينى سرسبز و خرم مبدل کند و پرچم عدالتش پناهى باشد براى مظلومان عالم، و ما همه منتظر پر سوز و گدازترين ميوۀ عشقيم.

با اين جمله نامۀ خويش را به پايان مى برم:

سوختم! سوختم! آبى بيفشان از چهره ام، تا که شود درياى وجودم و عروسش در عشق تو بسوزد و غرق شود. نقاب را از ديدگانم برگيرم و عشق مستانه على را مستانه بنگرم و هم چون ستارگان مبهوتِ عشق شکافتۀ تو شوم، يا على!

ليلا قمرى حاجب، استان تهران، شهر رى، فيروزآباد

------------------

من ديده ام که تو وقتى نماز مى خوانى چگونه بنفشه سجاده وار بر زير مهرت بال مى گسترد و پيشانى تو را در آغوش مى گيرد.

پدر نازنينم! من ديده ام که تو وقتى دعا مى کنى، ساقه اى سبز از بستر دست هايت بى امان رشد مى کند و تا آسمان اجابت بالا مى رود.

اى که ملائ ک بر قبلۀ استقامت تو نماز مى خوانند.

اى على، تو با اين عظمت و جلال، وقتى پا به عرصۀ زمين بگذارى چه خواهد شد؟

من تو را مى شناسم. من تو را از رايحۀ روحبخش عشق که در خانه و کاشانه مان پيچيده مى شناسم. من تو را از صداى پاى نور در سرسراى قلب ها مى شناسم. وقتى پنجره هاى نوافل رو به آسمان ابرى چشم ها باز مى شود من تو را مى شناسم.

من ديده ام که تو وقتى نماز مى خوانى چگونه بنفشه سجاده وار بر زير مهرت بال مى گسترد و پيشانى تو را در آغوش مى گيرد. من ديده ام که تو وقتى لب هايت را به خنده وا مى کنى چگونه سبد سبد گل محمدى از کناره هاى تبسمت فرو مى ريزد.

پدر عزيزم! من ديده ام که تو وقتى زخم برمى دارى چگونه فرشتگان بر گرد حرم سُرخت طواف مى کنند و بر گل زخم هاى آسمان تنت مرهم ستاره مى چينند.

پدر نازنينم! من ديده ام که تو وقتى دعا مى کنى، ساقه اى سبز از بستر دست هايت بى امان رشد مى کند و تا آسمان اجابت بالا مى رود. من سرو را ديده ام که هر بار تو از کنارش عبور مى کنى چشم هاى سبزش را به تو مى دوزد و صداى «جل الخالق» متواضعانه اش در دل آسمان مى پيچد.

ص: 85

پدر مظلومم! ي ک بار نخلى را ديدم که در پيش پايت زانو زد تا از سبد خرمايش دانه اى بردارى، و تو به جبران اين تواضع دستش را گرفتى و پا به پايش بردى تا به او استقامت بياموزى.

پدر بزرگوارم! بگذار بخاطر تو و به خاطر دستانت، خورشيدى ترسيم کنم که فروتر از هيبت توست. اى کاش اين قله ها و دشت ها به حرف مى آمدند، و اين سنگ ها و صخره ها راز تو را فاش مى کردند تا کسى به دنبال نام و نشانت نباشد! و تا کسى چيزى برايت ننويسد.

قصۀ تو قصه اى است آسمانى، حتى فراتر از مرزهاى آسمان! قصه ات قصيده اى است در بى نهايتِ اين آبىِ گسترده که مأمن ملائک است!

من چه مى گويم؟ چگونه مى توانم تو را بشناسم، وقتى کوه ها و دشت ها و صخره ها همه يک صدا شده اند تا عجز خود را در شناخت قدر و عظمت تو اقرار کنند؟ نه من، نه ما، و نه هيچ کس ديگر جز آن که تو را آفريده و اين شکوه و عظمت غريب را در تو نهاده، نمى تواند تو را بشناسد. ﴿فَتَبَارَكَ كَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ﴾.

اى که ملائک بر قبلۀ استقامت تو نماز مى خوانند. اى تک سوارى که به افسانه مى مانى! پدر عزيزم! تو از کلمات سورۀ عشقى و خورشيد شوق از مشرق نگاه تو هر صبح طلوع مى کند. تو آن قاموس عرفانى که از سطر سطرِ آتش اشتياق «لقاءاللّه» زبانه مى کشيد. تو آن مشعل ايثارى که با شعله شعلۀ نبض خويش حب هر چه غير خدا را مى سوزانى و با تمامى خونمايۀ خود فانوس هاى مسير معشوق را روشن نگاه مى دارى.

چه شبى است امشب، خدايا! اين بندۀ تو هيچ گاه اين قدر نلرزيده است! هيچ گاه اين قدر بى تاب نبوده است! اين اشک اين قدر مدام نباريده است! چه کند على با اين همه تنهايى!

پدرم! پدرم دلم خون و خسته است و غصه ام دائم و پيوسته! چه زود خدا ميان ما جدايى انداخت! من از اين فراق فقط به خدا مى توانم شکايت کنم!

پدر عزيزم، چشم انتظار آن لحظۀ ديدارم. به دلم چه بگويم؟ به تنهايى ام، به بى کسى ام، به غربتم، چه بگويم؟

مولاى من! بعد از تو زندگى بى معنى است؛ حيات بى روح است؛ و دنيا خالى است. چه صبرى داشتى تو اى پدر!

ص: 86

اى خشت ها! ميان من و پدرم جدايى نيندازيد. دل هاى ما چنان به هم گره خورده که خشت و خاک و زمين و آسمان نمى توانند جدايمان کنند. غم، پيوسته هم خانۀ دل من است، تا خدا خانه اى را که تو در آنى نصيبم کند.

پدرم! جز گريه چه مى توانم بکنم. کاش مرا غريب و خسته و تنها رها نمى کردى. از ابتداى خلقتم چشم انتظار آمدنت بودم.

اى على، تو با اين عظمت و جلال، وقتى پا به عرصۀ زمين بگذارى چه خواهد شد؟ چه طوفانى به وقوع خواهد پيوست؟ چه معجزه اى رخ خواهد داد؟ و خلايق با تو چگونه برخورد خواهند کرد؟!!

سميه غفاريان، استان همدان، همدان، روستاى صالح آباد

------------------

چه پر نور آمدى و چه پر بار رفتى.

تو را تنها در تو بايد جست.

هر چند سهم ما از معنويت تو چون سهم شب از خورشيد است، ولى سهم عشق تو در دل هاى کوچک ما چون سهم دريا از طراوت است!

اى پناه! مى دانم که زنده تر از هر زنده اى. مى دانم چشمان سبز از محبتت در پى يارى و دلجويى ماست.

چه پر نور آمدى و چه پر بار رفتى، اى معناى بزرگوارى، اى معناى بلند مرتبگى، و اى جادۀ بى انتهاى مردانگى.

تو را تنها در تو بايد جست، در آن روح سبز از عشق، در آن روان پاک، و در آن صفات ستودنى. تو پاک و تطهير شده آمدى.

کلامت خبر از گل هاى باغ بهشت مى داد، و روح آسمانيت ما را به صلابت خاک نزدیک مى کرد.

اى راد مرد راه صبر، اى على! اى آن که ما را تا سر منزل حقيقى وصل همراه شدى. تو همانى. تو همان واژه پرمعناى صداقتى. تو منجى دل هاى شوريده از عشق يارى. تو يكّه تاز ميدان حقّى.

اى تک ستاره درخشان شب هاى پر ظلمت کوفه! اى آن که پر نواتر از باران، ما را به سوى سراب دشت بى انتهاى استغنا بردى، و چه سيراب بازگردانيدى!! اى زمزمه هاى

ص: 87

تنهایی!

اى درياى بزرگ معنويت... چون تو کسى قدرت مدارا با دشمن را دارد! چون تو چه کسى فقط براى رضايت خدا گام برمى دارد و بس!

على، اى مولاى پاک باختگان! اى کاروان سالار عشق! کسى چون تو هرگز نمى ميرد، لااقل تا زمانى که خورشيد نورانى است و آسمان بى انتها!!

هر چند سهم ما از معنويت تو چون سهم شب از خورشيد است، ولى سهم عشق تو در دل هاى کوچک ما چون سهم دريا از طراوت است!

اى پادشاه سرزمين جوانمردى! اى مولا! تو را استوارتر از کوه ديده ام و عميق تر از دريا. تو را پناه اين دل خسته از هجران مى بينم. تو را که بزرگ هستى و بزرگوار. به راستى تو را به چه تشبيه کنم؟ تو را که سجده گاهت آفتاب بود و کلامت سرشار از ذرات پر نور معرفت.

اى پناه! مى دانم که زنده تر از هر زنده اى. مى دانم چشمان سبز از محبتت در پى يارى و دلجويى ماست.

ما را درياب اى معناى دريا؛ بيا و ما را هم چون قطره اى ناچيز در آن وجود مملو از عشق پذيرا باش! تو دلت، روحت، صداقتت و اخلاصت، بهترين ميزبان دل هاى تکيدۀ ماست. ما را به آن بزم پر نور دعوت کن و از اين تيرگى ها بِرَهان.

هيچ چيز زيباتر از لمس طراوت عشق در اين آشفته بازار دنياى خاکى نيست، و تو هم چنان معناى پر طنين عشقى.

على، اى بهترين آفريدۀ خدا، اى از نسل شقايق ها؛ عدالت و صداقت تو برايم يادآور جوشش چشمه در دل تنگ بيابان است. تو در کمال قناعت ما را تا بلندترين قله هاى توانگرى همراه شدى. ديگر چه مى توان گفت جز اين که: از على آموز اخلاص عمل.

على شريعتى، استان تهران، کرج

تو پاداش سرش ک يتيمان و عاشقان پروردگارى!

نامت، نگاهت و لمس طاقچۀ عدالتت، نمادى از گوهر نور است؛ نمادى از ستايش ايمان راستين است. چنان به نماز ايستادى که کوه مى ايستد. چنان پرندۀ دل را پراندى که پروانه در عشق شمع مى سوزد.

ص: 88

اى بزرگ، اى مهربان، اى هستى وجود و اى چراغ عدالت!

در خيال شيرين احساس؛ تو نوازشگر سرود نيلوفرانه اى؛ تو طنين انداز رفعت و صداقتى؛ تو پاداش سرشک يتيمان و عاشقان پروردگارى!

در نهادينۀ وجودم تنها تو را مى شناسم، و تنها با يادت ندامتگاه برون را از ياد مى برم. با عشق تو دل را سوار بر زورق اقاقى آينه گون مى کنم، و به سرزمين غرق در صفا بدرقه مى کنم؛ آن جا که ادراک سيب يعنى ايمان، و آب روان معناى محبت را در خويش مى گنجاند، و ترنم شبنم وجود دل را اثبات مى کند، و سرشک شوريده در چشمان من دست به دست هم مى دهند تا جادۀ نورين تو را جستجو کنند، و تربت پاک ابديت را بشناسند، و لحظه هاى گمشدۀ تلخى را با پرچين سيماى تو التيام بخشند.

اى گلستان آينه، من امروز قلب تيره ام را به مأمن پشت درياها مى رسانم و هم سفر سرود آينه مى شوم تا شايد بتوانم بر برگ هاى دفتر يار درس شهادت و عدالت و علم و عشق تو را بياموزم.

من بر سر دفتر اين ديباچۀ غرق در ايمان مى خوانم که قاليچۀ بى نخ نماى فراق، تنها با وصال عشق تو پيرايه مى يابد؛ و سپيدى اعمال به کعبه اقبال اللّه زينت؛ يعنى بايد اساس اصل را بخش کرد تا بتوان توحيد و معاد و نبوت را ادراک کرد.

در پرتو بى غروب ايمان، هدف خداست، و گلبرگ هاى اين مرواريد به ارمغان آمده تويى. تو که نويد آزادى بخش زندگى هستى! چشمان مستحکم تو زنجير شفاف پرستش را منورتر مى کند، و تار و پود اين زنجيرۀ بى همتا «سياست» آويزۀ جلوگاه فوارۀ چلچله هاى يادِ يار بود. سياستى که بر اساس صراحت و صداقت بود. صراحتى که اندام خوارج را به لرزه افکند، و صداقتى که در حين انعطاف ناپذيرى به اجراى عدالت دست يافت.

در پس ديوارهاى اوج، نواى مظلوم حق را نيز شنيدى. در درياچۀ نقره فام ابديت، موج صلابت را آذين اين وادى خيال کردى، تا بهر زمين آب روان رساندى.

نامت، نگاهت و لمس طاقچۀ عدالتت، نمادى از گوهر نور است؛ نمادى از ستايش ايمان راستين است. چه بشارتى برتر از تو که پيام آور نيايش شبانه بودى. چه شب ها که چون دوره گردى، قطارى از ضربان دل را با کبوتر عبادت عجين کردى، و قدح لبريز از فانوس را نثار کودکان اطلس پوش نمودى. قدحى که لعاب آن مهتاب بود، و

ص: 89

سطحش تورهاى نسيم، و وجودش عشق. در اين جام بلورينِ مهر کتيبه اى با زرين قلم احساس حک شده بود: «اين مهربان پدر، و اين عاشق بى همتا همان جوانمردى است که خيبرگشا بود. همان مردى بود که ذوالفقار را همراه داشت. او بود که عدالت را با معرفت مجذور کرد و آينه اى از صداقت ساخت. با او بود که مرداب تپيدن گرفت، و لالۀ سرخ شهرِ پگاه را ساخت».

ولى ناگاه در اين پهنۀ بيدارى، شورِ شعله ور از عشق از هوش رفت. بيشۀ نور از روشنايى تهى شد. دل در افق سردى گراييد و غم بيداد کرد. آرى! مردى پا به کوفه نهاد که ايمان او چون غبارِ مانده بر سنگ بود. کسى بود که زينت آوا را با زينت بلوغ یکى مى دانست.

اين وادى مشوش، ناگه شعلۀ عشق نيز دامان گيرش شد. ابن ملجم عاشق بى خبر قطام شد. عشق مبهم او پوست انداخت، پوستى که نواى دل مظلوم را شکست. او مِهر را با مَهريه ادغام کرد و جام خون مولايى چون تو را ساخت!! او مهريه اى را ديروز داد که امروز هم به غرامت آن مى گريند. شبگير که تو به دوگانه برخاستى:

آن شب صبح قيامت تأثير *** حلقۀ در شد از او دامن گير

دست در دامن مولا زد در *** که على بگذر، و از ما مگذر

ولى هيهات که بيدل و شيدا بودى، و چنان به نماز ايستادى که کوه مى ايستد. چنان پرندۀ دل را پراندى که پروانه در عشق شمع مى سوزد.

آن گاه خنجر ظلم بر فرق تو فرود آمد. اشک، منشورى از پردۀ دل شد. ابديت، روى چپرها پهن شد. زندگى رسوا شد. ولى باز قلب خورشيد مى تپيد، چون هنوز دنيا معناى خون را نفهميده بود، چون انحناى کوچ ناپيدا بود.

ولى پلک ها مسير نبضِ غم را نشان مى دادند. آرى! تو با دنيا وداع کردى، و باز جهان لعل بى همتايى را از دست داد.

بى تابانه به صد سوزنِ نور، بر تجلى ابرها، نامت را چون پيشانيان عاشق، بر هم مى پيونديم و آن را نيايشى بر ضمير افق مى دانيم، تا شايد بتوانيم راه فهم آينه را بنگاريم.

سعيده بازجو، استان مرکزى، اراک

------------------

ص: 90

تو بزرگى؛ و بزرگيت را از روزنه اى که براى تولدت در خانۀ حق نهاده شد مى توان به نمايش گذاشت.

من نه آنم که توانم وصف تو گويم، و تو نه آنى که شود وصف تو گفت!

شکاندى با دستان طلايى ات در خيبر را؛ تا در ادراک مردم بگنجانى آفريننده اى هست که نيرو دهد، و رحيمست خالق تو!

تو بر کسى نمى ورزيدى کينه، و دگران جز اين بر تو نمى کردند.

تو آغاز حسن غريبى، که در وجود طلايى ات و در نگاه پر حرف و حديثت نقش بسته و به تصوير مى کشد.

چهره هايى را که مى نگرى و در دل حکاکى مى کنى نام معبودت را، تا مبادا شوى از آن دور.

با صداى شيواى تو و کلام راستين حق بود که جاهلان عاقل شدند.

تو برگ سبزى بودى که هديه داد حق تعالى به ماه.

تو بزرگى؛ و بزرگيت را از روزنه اى که براى تولدت در خانۀ حق نهاده شد مى توان به نمايش گذاشت.

تو همان مرد تقواى راستينى که نمايان شد. نمايانگر راهى بى انتها، و آغازش را تو بنا کردى. خليفۀ مردم تو بودى، و نان شبت را از خود دريغ، و به تنگدستان مى دادى. تو فقط خليفه نبودى، راهنماى زندگى يارانت و مسئول چند صد نفر نظارتگر اعمال مردم! فانوس که نه، چلچراغى که راه درست نشان دهد.

چه زيبا بود دستان خسته اى که بر سر يتيمان مى کشيدى، و زيباتر از آن درخشش ذوالفقارت در آغوش ظلم، عدالتگر و راهگشاى مردم بود.

از ساده زيستن تو بود که آموختيم ساده بودن را، و زلالى و صداقت را از کلام تو به ياد داريم.

من نه آنم که توانم وصف تو گويم، و تو نه آنى که شود وصف تو گفت! ولى خواهم گفت تا دگران دانند تو چه بودى و چه يادها بر جاى نهادى ز خود؛ و چه صبورى!؟

تو را بر سنگ ها و گلوخ ها و دشنام ها بستند. جز هدايتگرِ راه چيزى نبودى و نه گفتى «آه»، و نه خشم برآوردى.

تو همان طليعۀ خورشيدى که نورت را بر همگان تاباندى، و حس غريبت را شکوفا ساختى، و شکاندى با دستان طلايى ات در خيبر را؛ تا در ادراک مردم بگنجانى

ص: 91

آفريننده اى هست که نيرو دهد، و رحيمست خالق تو!

تو بر کسى نمى ورزيدى کينه، و دگران جز اين بر تو نمى کردند. و آن دگران عيان بودند که تو را سدى در مقابلِ عيش و نوش در تفرجگاه هاى ماه پرور خود لمس مى کردند.

اى ساغر زيباى درخشان که از بهر مردمانت چاه حفر مى کردى تا سيراب شوند، و شباهنگام با سوسوى ستارگان و در آن حال که جيرجيرکان به رقص و آواز درآيند، تو با معبودت درد دل را گويى. و گاهى سر بر چاه شهر مى نهادى و معبودت را در آن جستجو مى کردى و تا سپيدۀ صبح نيايش مى کردى.

چه زيبا آمدى و ما را سربلند، و چه غمبار و سرافراز رفتى، که شدند مردم زمين خاکى گريان، و زدند بر سر و سينه، و شدند حيران،

پرستو در هجرت ماند، و قنارى دگر آواز سر نداد. شقايق گريست و پرپر شد! گل سرخ و نيلوفر ما غمبار شد.

مونا سرورى، استان تهران، تهران

------------------

هنوز بوى خوش قدم هايت را بر سنگفرش تاريخ از ياد نبرده اند. هنوز سادگى گام هايت را، وقتى شبانه انفاق مى کردى، به تصوير مى کشند.

نمى يابيمت زيرا که نمى دانيم مزار فاطمه ات کجاست تا تو را در آن جا بجوييم!!

آن جا که تو سکنى گزيدى بى گمان خانه ياس هاى فاطمه است که با خداى خود خلوت کرده اند!!

اى على! در گذرگاه تاريخ، در کوچه هاى اعصار، هم چنان آرام و باوقار گام برمى دارى؛ و هنوز بوى خوش قدم هايت را بر سنگفرش تاريخ از ياد نبرده اند. هنوز سادگى گام هايت را، وقتى شبانه انفاق مى کردى، به تصوير مى کشند.

و تو اى پدر حسين و حسينيان، با من از آن هنگام سخن بگو که سر بر چاه مى بردى و به تنهايى مى گريستى. از اشک چشمانت برايم بگو. شايد که روشنگر راهم باشند.

در آن هنگام که مى خواهم مظلوميتت را در محراب عشق نظاره گر باشم تو که در نخلستان هاى شجاعت خرماى تواضع به عمل آوردى، با ما از حلاوت عفو سخن بگو.

کاش مى شد ما را هم به جنگ با سياهى مى بردى، و نور را همسايه دل هايمان

ص: 92

مى ساختى.

اى در باغ علم هر آن قدر که کتابت را مى خوانيم تو را بيش تر مى يابيم و نمى يابيم؛ مى يابيمت زيرا که آموزگار ما درس زندگى را به سادگى بر همگان بازگفته است، و نمى يابيمت زيرا که نمى دانيم مزار فاطمه ات کجاست تا تو را در آن جا بجوييم!!

براستى چرا مزار فاطمه عليها السلام را نمى يابيم، زيرا که خلوت تو و فاطمه در بعد مکان نمى گنجد، هر جا که تو آن جا باشى دختر پيامبر آن جاست، و آن جا که تو سکنى گزيدى بى گمان خانه ياس هاى فاطمه است که با خداى خود خلوت کرده اند!!

اى پدر تاريخ! از دشمنانت گفتى که حتى بر پسرانت نيز رحم نکردند. از همسرت گفتى که بوى گل هاى نوشکفته اش هنوز عطر اولين ياد سبز خدا را دارند. اکنون دمى نيز به ما گوش فرا ده تا از خودمان سخن بگوييم!

سارا کرمى، استان سمنان، دامغان

------------------

کوتاهى خلافتت ريشه در کوته فکرى کوفيان دارد.

تو زندگى را بدون فاطمه عليها السلام تجربه کردى، و اشک هاى پنهانت را هيچ گاه نتوانستى از دل هاى ما پنهان کنى.

تو در سحرگاه عشق، با لبیک به نداى حق از سرزمين پستی ها پر کشيدى، و به انتظار زهرا عليها السلام پايان بخشيدى.

سلام بر ديوار شکافتۀ کعبه، سلام بر روزهاى انتظار مولود کعبه، سلام بر تو على جان اى پدر خوبی ها!

با آن که تو را با چشمانم نديده ام و نوايت را به گوش خود نشنيده ام، اما هر لحظه تو را مى بينم و صداى نازنينت را مى شنوم. تو مظلوميت را بارها تجربه کردى، اما هم چون کوه در برابر ناملايمات ايستادى. غدير خم، آشکارترين دانشکدۀ مظلوميت تو بود!

تو گُلى بودى ميان خارهاى سبز، که با رحلت پيامبرِ نيکی ها خشکيدند، و گلبرگ هاى سرخ امامت تو را در سقيفه مجروح کردند.

صورت زهرا و پهلويش، آينۀ تمام نماى مظلوميت توست، و فدک يادآور ظلم به توست.

ص: 93

کوتاهى خلافتت ريشه در کوته فکرى کوفيان دارد. قاسطين و مارقين و ناکثين نمکى بودند بر زخم هاى تو! تو زندگى را بدون فاطمه عليها السلام تجربه کردى و اشک هاى پنهانت را هيچ گاه نتوانستى از دل هاى ما پنهان کنى؛ چون فاطمه عليها السلام مادر تمام عشاق بود و هست و خواهد بود.

چاه محرم اسرارت بود، و نداى ﴿فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَه﴾ ات چکيده اى از تمام مظلوميت هايت.

تو در سحرگاه عشق، با لبيک به نداى حق از سرزمين پستی ها پر کشيدى، و به انتظار زهرا عليها السلام پايان بخشيدى. اما مظلوميت تو با رفتنت رنگ تازه اى به خود گرفت و بارها نداى ﴿فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَه﴾ از فرزندانت شنيده شد.

روح اللّه عباسپور، استان تهران، شهررى

براى تو مى نويسم و نه از تو، که تو اين ها نيستى!

مى خواهم بدانم به کدامين گناه، نه به کدامين بهانه تو نبايد زنده باشى؟

امام من! چه دل انگيز است که تو را «امام» خود بنامم در حالی که خوب مى دانم پِيروَت نيستم، اما مى خواهم باشم!

مولاى من! امشب دست گدايى به سويت دراز کرده ام. به سوى کسى که زکات مى دهد در حال رکوع، و اوست که ولى خدا بر مردم است.

قرار است از تو بنويسم در حالی که هيچ نمى دانم ورق هاى کتابم کفاف حرف هايم را خواهند داد يا نه؟ پس چشم مى بندم و خوانده هايم را تصور مى کنم، باشد که...!

شانه ها تو را مى برند، شانه هاى ناپيدا، شانه هاى آسمانى... و دو جوان رشيد، پسرانت آهنوى تابوت تو را گرفته اند، به رسم خاکسپارى بانويت فاطمه عليها السلام و چه غريبانه اتفاق مى افتد...

اى کاش مى دانستم چرا به کوفه پشت مى کنى؟ چرا از کوفه مى روى...؟ آن دو آقا تو را مى برند، و من تمامى اين لحظه ها را از لابه لاى تاريخ مى بينم و مى خوانم و مى شنوم.

تاريخى که هزار بار بيراهه رفته و شايد تو را هم خلاف آن چه بوده اى مى نماياند،

ص: 94

اما... آن چه دارم و آن چه ندارم نگاه روزمره مرا از ديدنت باز مى دارد. از اين که تو را واقع بينانه بنگرم.

براى تو مى نويسم و نه از تو، که تو اين ها نيستى! که تاريخ تو را مدفون کرد! که تاريخ توان گفتن از تو را نداشت! من گله دارم از تمام آن هايى که از تو گفتند! از آن هايى که نگفتند: چرا معاويه بايد مى بود و تو نبايد!؟

نه! گله ندارم از آن هايى که تو را باور نداشتند، که آن ها باور نداشتند. شکايت از سينه هايى است که به تو ايمان آوردند و...

مولاى من! از تو مى نويسم براى تو، که نه از تو، از دانسته هاى بشر قرن بيست و يک، از يک مرد شجاع عرب، از افتخار بشر، از على!

مى خوانم و مى بينم که دو جوان، دو جوان رشيد، پسرانت تو را به خاک مى سپارند که نه! خاک را، زمين را به تو مى سپارند؛ اى جانشين شايستۀ خدادر زمين، اى خليفة اللّه!

مى خواهم بدانم به کدامين گناه، نه به کدامين بهانه تو نبايد زنده باشى؟ تاريخ مى گويد به بهانۀ حق، عدالت، آزادگى، و در يک کلام بخاطر ايمان.

شايد تاريخ نمى گويد همۀ آن چه را که بايد... اما مگر نه اين که سال ها پيش از آن روى شانه هاى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله کعبه را از بت ها پاک کردى؟ و مگر نه اين که مردم شهادت به يگانگى خدا و رسالت نبى دادند؟... چگونه است که در مکتب متعصبين و منتسبين به دين خداى محمد صلى اللّه عليه و آله و مؤمنين به قبله گاه بودن کعبه، تنها مولود کعبه محکوم مى شود؟! مگر نه اين که همه شان ماجراى شکافتن ديوار کعبه و دخول بنت اسد و تولد تو را در آن مکان مقدس مى دانستند؟!

مولاى من! نمى دانم- و شايد نمى خواهم بدانم- که چرا فتنۀ قتل تو پشت پينۀ پيشانى ها شکل گرفت! خوب مى دانى کودک که بودم با شنيدن قصۀ غصۀ شهادتت در شب هاى بيست و يکم از مادرم مى پرسيدم: مگر ابن ملجم مسلمان نبود؟ و مادرم مى گفت: هم بود، و هم نبود، و بيش تر نبود...!!

و مسلمان يعنى تسليم، تسليم محض در برابر خدا و ولى خدا. ولى خدا کيست؟ همان که وقتى به شهادت رسيد؛ مسلمانان با شنيدن اين خبر که او در محراب کشته شده گفتند: مگر على هم نماز مى خواند؟! پس آن همه مسلمان نبودند، هيچ کدامشان!!

و حالا حدس مى زنم که چرا وصيت مى کنى تو را در کوفه دفن نکنند، که کوفه شهر نيرنگ و ريا و تظاهر است. شهر مسلمان مآبى که مردم آن بقدرى در حب به

ص: 95

فروع دينشان پافشارى مى کنند که اصل را- على را- فرصت طلب و مقام جو مى خوانند! و چه ساده معاويه را اميرالمؤمنين خطاب مى کنند! وا اسفاه!!

اى برادر، اى جانشين، اى وصى محمد صلى اللّه عليه و آله، چه زود دعوت عشيره اقربين را فراموش مى کنند بعد از ماجراى سقيفه، و تو سکوت مى کنى!! حتى روزى که بانويت را و سرور زنان و مردان عالم را به شهادت مى رسانند، چه آسان غدير را به نسيان مى سپارند، و «قرآن» را و ﴿الْيَوْمَ اكَمُلَتْ لَكَمْ دَيْنٌکم﴾ را!!؟ اين هم از مردم بى وفاى مدينه...!؟

و نه تنها مردم مدينه و کوفه که تمام مسلمان- بجز اندکى- حق مسلمانى شان را با دشمنى تو بجا مى آورند!! جمل را ام المؤمنين و صحابۀ رسول صلى اللّه عليه و آله به پا مى کنند، و تعجب مرا مى فزايد که مگر نمى انديشيدند؟ از همه جالب تر پرچمشان بود! پيراهن عثمان...! و عثمان که بود؟... که تو را به بهانه او محکوم کردند؟ لعنت به چشم هايى که مى توانستند و نديدند! به گوش هايى که مى شنيدند و نشنيدند! به دست هايى که بيعت کردند و پيمان شکستند!

امام من! چه دل انگيز است که تو را «امام» خود بنامم در حالی که خوب مى دانم پِيروَت نيستم، اما مى خواهم باشم! و امشب از تو مى نويسم و نه از تو، که از چشم هاى ناباورم، که از سؤال هاى بى پايانم. سؤال هايى که گفتنش هم اين نصيحت را در گوشم مى خواند که «زبان سرخ سر سبز مى دهد بر باد». و چه اهميت دارد؟

آى تاريخ! چه اهميت دارد اگر سر من هم به سرهاى سبز بى شمارى که به نوعى به دنبال پاسخ بوده اند اضافه شود؟ که اين نهايت کمال من است و نهايت افتخار من!

يا على، امشب با تمام وجود صداى يک شبگرد آسمانى را مى شنوم، و اين يک کلام شعرگونه نيست، حقيقت است! کافيست گوش هايم را تيز کنم... لحظه شمارى مى کنم که بيايد و درِ خانۀ ما را بزند.

سرور من! مادرم هميشه داستان تو را مى گفت. مى گفت که به خانۀ يتيمان کوفه مى رفتى و دست نوازش بر سرشان مى کشيدى. من هم هر شب تا آن جا که مى توانستم بيدار مى ماندم منتظر، تا تو بيايى! و صبح ها که از خواب برمى خاستم به خود مى گفتم: ديشب وقتى خواب بوده ام او آمده و رفته، و چه کسى مى داند شايد...

امشب را نمى دانم. اين صداى پاى تو است يا ضربان قلبم، که هر لحظه بيش تر مى شود، اما چه فايده؟ اگر تو بيايى نمى بينمت، و حتى صدايت را هم نمى شنوم. گاهى

ص: 96

شک مى کنم به قصه هاى مادر، گاهى به تاريخ، گاهى به افکارم... و باز هم سؤال ها به سراغ من مى آيند. سعى مى کنم نگاه کنم و همه چيز را از تو براى خودم بسازم.

يا اباالحسن! صداها، صداها، صداها نشان از اتفاق دارند، و خدا مى داند چه خواهد شد؟ شمشيرها، نيزه ها، سپرها و پينۀ پيشانى ها بيش تر از همه بهت مرا مى فزايد: کو حق؟ کو باطل؟ دو گروه مسلمان به هم آميخته است. بگذريم که مسلمين واقعى- شيعيان تو- از انگشتان دست کم تر بودند.

دو گروه مسلمان حتى همنژاد، هم لباس، هم رسم،... در مقابل هم قرار گرفته اند و اين جاست که معيار گم مى شود، و اين جاست که حق پوشيده مى شود، و اين جاست که معاويه به کمک زر و زور و تزويرش- عمروعاص- در دل حماقت ها نفوذ مى کند. مى فريبدشان: «بگذاريد قرآن بين ما حکم کند»!

و آن ها که فرع ها را چسبيده اند، و دل به کاغذ پاره ها خوش مى کنند، قرآن ناطق را- تو را- رها مى کنند. ساز ناموافق مى زنند. حکميت پيش مى آيد و جهل ابوموسى کار دستمان مى دهد. مى خواهم ديوانه شوم!

زمزمه مى کنم: ﴿أَكَثَرُهُمْ لَايَعْقِلُونَ﴾، ﴿أَكَثَرُهُمْ لايَتْفَكَرُون﴾، ﴿أَكَثَرُهُمْ لايُؤْمِنُونَ﴾...! اى معيار حقيقت! به هواى حق مى گردم، به هواى آزادى، عدالت، آزادگى، ايمان. به هواى «على» مى گردم در اين عصر معراج پولاد، و آرزو مى کنم که شيعۀ خوبى برايت باشم.

مولاى من! امشب دست گدايى به سويت دراز کرده ام. به سوى کسى که زکات مى دهد در حال رکوع، و اوست که ولى خدا بر مردم است.

خوب مى دانى تشنۀ «يافتن»ام، تشنۀ «ديدن»، تشنۀ «شنيدن»! و برايت مى گويم، مثل هميشه برايت شعر مى گويم:

شبى از کوچه هاى شهر گذشت *** مردى از آفتاب عالى تر

مثل يک خواب خوب رؤيايى *** تازه از خواب هم خيالى تر

آن طرف نخل هاى منتظرش *** آيۀ «ان يکاد» مى خواندند

چاه بر بخت خويش مى باليد *** لحظه ها پيش عشق مى ماندند

«مرد» مثل هميشه تنهايى *** اشک ها را به آب مى بخشيد

چشم در چشم آسمان آن شب *** او به ماه، آفتاب مى بخشيد

لهجه اش مثل آيه هاى فصيح *** داشت آيينه را صدا مى کرد

ص: 97

غُربَتستان سينه اش تا صبح *** مثل هر شب خدا خدا مى کرد

امشب اما کسى نمى آيد *** کوچه انگار نوحه مى خواند

«بى کسى» اتفاق افتاده *** در و ديوار نوحه مى خواند

آسمان تشنۀ نگاهِ على است *** حتماً او اشتباه کشته شده

بهترين بود، بهترين آخر *** به کدامين گناه کشته شده؟

يا على،

چشم اميد عدالتخواهان عالم به ظهور فرزند توست.

پس آمين گوى دعايمان باش.

زينب چوقادى، استان اصفهان، اصفهان

پدر! تو که در کنار من نبودى تا گريه هاى هر شب من که بى حضور تو بر گونه هايم مى چکيد ببينى.

پدر! من با عبور هر ستاره روح سبز تو را در ذهنم مجسم مى کردم، و زير قطرۀ اشک هاى آسمان صداى پاى تو را مى شنيدم، و اين بار هم من بودم که حس مى کردم بايد با همين پاهاى خسته اين جاده را تا صبح قيامت براى وصال دوباره با تو طى کنم.

سلام پدرجان. مدت ها بود دلم هوايت را کرده بود، ولى نمى دانستم- و يا شايد بلد نبودم- چگونه با تو حرف بزنم و عقدۀ چندين ساله دلم را پيش تو عزيز بيرون بريزم. پدر! فکر کردم شايد دوست داشته باشى از دل تنگی ها و افسردگی هايم بيش تر بدانى، چرا که شما هميشه مش کل گشا و همدرد دردمندان بوده و هستى و خواهى بود!

پدر! تو که در کنار من نبودى تا گريه هاى هر شب من که بى حضور تو بر گونه هايم مى چکيد ببينى. تو نبودى تا صداى شکستن دل آسمان را که در غم دورى تو متلاشى مى شد بشنوى.

پدر! من با عبور هر ستاره روح سبز تو را در ذهنم مجسم مى کردم، و زير قطرۀ اشک هاى آسمان صداى پاى تو را مى شنيدم، و اين بار هم من بودم که حس مى کردم بايد با همين پاهاى خسته اين جاده را تا صبح قيامت براى وصال دوباره با تو طى کنم.

پدر! هميشه فروغى در طول زندگيم به نام اميد بوده که سر پا نگاهم داشته و به من اجازۀ شکستن نداده است. کاش خودت ميان ما بودى و اين حرف ها و بندهاى تو بود

ص: 98

که سر پا نگهمان مى داشت. کاش بودى و به تمام سياهی هاى زندگى ما رنگ هستى مى بخشيدى.

پدر! نگران نباش، ما پيشمرگان تو، امتحانمان را خيلى بيش از اين ها پس داده ايم، و و از ميدان به در نمى رويم.

پدر! هر چند تو در ميان ما نيستى، ولى هميشه يادت دلاوری هايت در ميان ما زنده است و خواهد بود.

سميه همتى، آذربايجان شرقى، شهرستان اهر

مى خواهم از تو انسان برگزيده سخن بگويم: تو که برتر از وصف و بالاتر از انديشه و والاتر از جوهر کلامى.

تو که در شگفتى شکوفه کردى، و به گونه اى ديگر ماندى، و با حالتى برتر رفتى.

تو که شکوه و استوارى کوه، پاکى و زلالى آب، خروشندگى صاعقه، گرمى آفتاب، گستردگى درياها، وقار بيشه زاران و جنگل هاى انبوه، صافى کوير، و روحانيت ملکوت خداى یکتا، همه را در وجود خويش داشتى.

با عرض سلام به تو اى گل شکفته که با گلبرگ هايت قطرات اشک يتيمان را در برگرفته اى. اى گلى که نامت «على» است و عشقت يتيمان!

من یکى از غنچه هاى تو هستم، و به تو و دينت و خدايت عشق مى ورزم. به اين افتخار مى کنم که زير گلبرگ هايت قرارم دادى و از آسيب گل چينان به دورم کردى.

من هيچ وقت اسم خود را يتيم نمى گذارم. يتيم کسى است که از محبت به دور باشد، ولى من هيچ کمبود محبت با تو نمى بينم. با اين که نمى بينمت و اين چشمان گنهکار من قادر به ديدن چهرۀ پاکت نيست، ولى سعى مى کنم از نوشته ها که دربارۀ اخلاقت با يتيمان گفته اند استفاده کنم، و جاى خالى محبت را در دلم پر کنم.

على جان! مى خواهى دل من چگونه باشد؟ دلم مانند غنچه اى بود ولى اکنون همان غنچه پژمردۀ شده براى باغبان هيچ ارزشى ندارد! اين دل من هم هيچ ارزشى برايم ندارد جز آن که مقام و منزلت آن عشق به توست.

مى خواهم از تو انسان برگزيده سخن بگويم: تو که برتر از وصف و بالاتر از انديشه و والاتر از جوهر کلامى. تو که در شگفتى شکوفه کردى، و به گونه اى ديگر ماندى، و با حالتى برتر رفتى. تو که شکوه و استوارى کوه، پاکى و زلالى آب، خروشندگى صاعقه، گرمى

ص: 99

آفتاب، گستردگى درياها، وقار بيشه زاران و جنگل هاى انبوه، صافى کوير، و روحانيت ملکوت خداى يکتا، همه را در وجود خويش داشتى.

مهديه صادقى، استان تهران، شهر رى

------------------

آن روز که در کعبه قدم به دنيا نهادى و کعبه با ورود تو شکافته شد دريافتم بزرگمردان تولدشان نيز بزرگ است.

آن هنگام که هم آغوش خطر در خوابگاه رسول خوابيدى، احساس حقارت را بر چهرۀ رنگ باختۀ مرگ ديدم!

وقتى پاى بر دوش پيامبر صلى اللّه عليه و آله نهادى و بت ها را سرنگون ساختى، درک کردم که ابراهيم صفتان همواره بت شکنان تاريخ اند،

روزى که کرکس صفتان تاريخ بر سر جانشينى او با هم درگير شدند احساس کردم تو احساس کردم تو از ما زمينيان نيستى!

من دريافتم که بايد با دوستان تو دوست بود، و با آنان که جام اندوه را جرعه جرعه در گلويت ريختند دشمن بود.

سلام، پدر عزيزم، پدر گراميم، پدر دوست داشتنى ام.

فرزند کوچکت رازهاى دلش را، راز دورى تو را و بار سنگين نديدن تو را، مى خواهد در نامه اى به بلنداى تاريخ برايت بگويد. نمى دانم گوش مى کنى يا نه! ولى من مى گويم شايد نامه ام را خواندى!

سال هاست که پاى صحبت ديگران نشسته ام همه مى گويند: پدر امت عزيز بود. پدر امت بزرگ بود. على يک مرد بود، يک مرد مردستان. يک پدر براى تمام يتيمان.

سال هاست که در کلاس تاريخ نشسته ام و تاريخ برايم تعريف مى کند: پدرت بزرگ ترين مرد دنيا بود. او شبانه به خانۀ يتيمان بى سرپرست مى رفت و برايشان غذا مى برد.

هزار و چهار صد سال است که مى شنوم: على مولود کعبه، فاتح خيبر، داماد پيامبر، همسر فاطمه، پدر حسنين، قوی ترين مرد عرب، پاک ترين بشر و فرزند ابى طالب بود.

هزار و چهارصد سال است که نشسته ام و تو برايم گفته اى؛ امروز تو بر نيمکت

ص: 100

زمان بنشين و بگذار من بگويم تو چه گفته اى و من از تو چه گرفته ام.

آن روز که در کعبه قدم به دنيا نهادى و کعبه با ورود تو شکافته شد دريافتم بزرگمردان تولدشان نيز بزرگ است.

زمانى که در ده سالگى به کمال رسيدى و به خدا و رسولش ايمان آوردى، فهميدم بزرگان مثل خورشيدند! براى درخشيدن از من و ديگران اجازه نمى گيرند، و از ابرها هم هراس ندارند.

آن هنگام که هم آغوش خطر در خوابگاه رسول خوابيدى، احساس حقارت را بر چهرۀ رنگ باختۀ مرگ ديدم؛ و از چهره اش خواندم که هزاران بار آرزوى مرگ مى کند!! تو با خوابيدنت در جاى پيامبر، شجاعت و رادمردى و اطاعت را آموختى.

شنيده بودم که اشياء را مى توان با اضدادشان تفسير کرد، ولى آن روز من تفسير مرگ و زندگى را در کنارم هم آموختم!

زمانى که قهرمان قريش عمر بن عبدود را به خاک افکندى و از خشم خود گذشتى، دريافتم براستى که با تمام قهرمانان تاريخ فرق دارى؛ چرا که تو پهلوانى نه قهرمان؛ پهلوانى که بر نفس خود امارت مى کند. تو تيغ از پى حق مى زنى، تو بندۀ حقى نه معبود تنى.

روزى که خيبر را ديدم که با آن عظمت بر دستانت هم چون سنگريزه به هوا بلند شده است، در چشمانش کوچکى را خواندم، و عرق شرم را بر چهرۀ سنگى او ديدم. وقتى پاى بر دوش پيامبر صلى اللّه عليه و آله نهادى و بت ها را سرنگون ساختى، درک کردم که ابراهيم صفتان همواره بت شکنان تاريخ اند، و احساس کردم ابراهيمى آمده تبرى به دست تا گردن بت ها را بزند!

آرى من آن روز عظمت اسلام را با تمام وجودم احساس کردم، و اما روزى که چون فرشتگان آسمان پيامبر صلى اللّه عليه و آله را به سوى خدا بدرقه کردى و کرکس صفتان تاريخ بر سر جانشينى او با هم درگير شدند احساس کردم تو از ما زمينيان نيستى!

اين احساس زمانى تقويت شد که بيست و پنج سال استخوان در گلو ساکت و آرام تو را ديدم، نه به خاطر اين که نتوانستى بل که نخواستى! بل که خلافت برايت از کفش کهنه هم بى ارزش تر بود، و چقدر تفاوت است بين تو و آن حريصان که براى خلافت جهان را فرق مى شکافند. تو از حق خود گذشتى و بيست و پنج سال در کلاس تاريخ سکوت را تدريس کردى! سکوت براى خدا، سکوت براى اسلام، سکوتى که

ص: 101

پرغوغاترين فرياد بود؛ سکوتى که ميراث تو براى فرزند عزيزت حسن بود.

در تمام اين لحظه ها من سکوت کردم و تو گفتى؛ تو درس دادى و من گوش دادم؛ اما آن هنگام که در کنار پیکر شکسته و خونين دختر رسول ايستاده بودى و اشک خون از ديده گانت روان بود، وقتى ديدم که چقدر شکستى، وقتى ديدم فاطمه عليها السلام آن آخرين ياورت را نيز از تو گرفتند، وقتى چشمان اشکبارت را که حکايت از بزرگ ترين غم تاريخ مى کرد ديدم، وقتى شبانه پيکر فاطمه عليها السلام را دور از چشم دشمنان به خاک سپردى، وقتى اين ها را ديدم باور کن پدرم که ديگر نمى توانستم مانع سرازير شدن اشک هايم شوم. ديگر نمى توانستم هاى هاى را کنترل کنم.

تو مى گريستى و من مى گريستم. تو فاطمه عليها السلام را در خاک مى نهادى و من نظاره مى کردم. تو پاره وجودت را از خود جدا مى کردى و من پاره پاره مى شدم. آن روز من گريستم و تاريخ گريست و تو تنها شدى. آن روز احساس کردم که ديگر تدريس نخواهى کرد، چرا که فاطمه عليها السلام را از تو گرفتند و تو تنها بودى. چرا بايد درس مى دادى در حالی که تمام تاريخ کور و کر و گنگ بود! چرا بايد درس مى دادى در حالی که اکثريت کلاس گوش نمى دادند! اما تو تدريس کردى براى آن چند نفر که گوش مى دادند! شايد آن ها نيز کلامى را در دست بگيرند و بگويند به آيندگان که بر استادشان چه گذشته است.

تو درس دادى و من گوش دادم وقتى که آن مردم نمايان نامرد با تو بيعت کردند، و تو برخلاف ميل باطنى پذيرفتى. آن روز که گفتى «عدالت شيوۀ پيامبر است» من پشيمانى را از چشمان ناکثين خواندم و توطئه را احساس کردم، و مى دانم که تو نيز اين را فهميده بودى.

چقدر زيبا گفتى که خلافت بى ارزش ترين چيزهاست، و من آموختم که اسير شهرت نشوم.

پدرم! در جنگ صفين و جمل وقتى مقابل سپاهيان شيطان ايستادى و قهرمانانه شمشير زدى، من قدرت و عظمت بيست و پنج سال نهفتۀ تو را در برق شمشيرت تجلى يافته ديدم. با هر بالا رفتن و فرود آمدن شمشيرت صداى تحسين فرشتگان را مى شنيدم که ﴿لَا سَيْفَ إلَّا ذَوَالْفَقَارِ﴾.

آن روز خطبه اى که در صفين خواندى به خدا قسم حقيقت را بر زبانت جارى يافتم. پدرم، کاش باور مى کردى که در هر ثانيه در جنگ با خوارج لعنت خدا را بر اين

ص: 102

برون رفتگان از دين مى فرستادم.

پدر! نامه ات به کميل بن زياد را خواندم، و بسيار گريستم. در نامه ات به محمد بن ابى بکر چه نيکو ما را به دوستى با محرومان و فاصله نگرفتن از آنان رهنمون شدى. در نامه به مالک وظايف حکمرانان را چه خوب بيان کردى که خادم اگر در ازاى خدمت خود تشويق نشود سرد مى شود، و اگر خائن در ازاى خيانت خود مجازات نشود جسور مى گردد.

من دريافتم که بايد با دوستان تو دوست بود، و با آنان که جام اندوه را جرعه جرعه در گلويت ريختند دشمن بود.

پدرم! روز آخر تدريس يادت هست؟ آن روز که آخرين نکته از زندگى را به من ياد دادى؟ آن روز صبح که بر فراز مسجد رفتى و رو به ستارگان کردى و فرمودى: «هرگز شما قبل از من بيدار نشديد، و چشمان على را خفته نيافتيد».

آن هنگام که از پله هاى مسجد پايين آمدى و به سوى محراب رفتى نمى دانم چرا ولى قلبم آن قدر تند مى زد که گويى مى خواهد سينه را بشکافد. انگار قلبم گواهى يک حادثه را مى داد، يک خيانت!

و آن هنگام که با تو سجده مى کردم به ناگاه صداى ﴿فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَه﴾ ى تو تپش قلبم را متوقف کرد. وقتى سر برداشتم تو در خون خود غلتيده بودى، و من عاجز از کمک کردن! آن نامردترين مردان را ديدم که شمشير خون آلود در دست دارد.

آرى، شقى ترين مردمان مرا به ياد روزى آورد که به او گفتى: «به خدا قسم تو روزى پيمان و بيعت را خواهى شکست».

آن روز پسر ملجم زنگ پايان کلاس درس پدر و فرزند را به صدا در آورد، ولى تو هنوز دَرسَت تمام نشده بود. بزرگ ترين و آخرين نکتۀ زندگى را زمانى به من دادى که گفتى: «با قاتل من مدارا کنيد، که او اسير شماست»، و آن گاه چشم از جهان فروبستى و من باور نمى کردم چطور باور کنم؟ چگونه با معلمم، پدرم و همۀ هستيم وداع کنم؟

من فقط مى گريستم و اشک ها قلبم را مى شست و راه قلب تا ديده را مى پيمود، و مثل سرب داغ بر گونه هايم مى چکيد و بر زمين مى ريخت و نهال عشق به على و اهل بيت رسول را آبيارى مى کرد. من ازمرگ شقايق ها پريشانم اگر چه خوب مى دانم شقايق ها نمى ميرند.

نسيبه عليجان پور سلمانى، استان گيلان، لنگرود

ص: 103

------------------

دوست دارم جانم را در زمزم زلال سخنانت شستشو دهم. دوست دارم آب را از سرچشمه زلال حقيقت بنوشم.

ياريم ده تا بتوانم معناى زندگى را در دستوراتت که طراز زيستن را در بردارد بيابم و نهج البلاغه ات را کتاب زندگيم سازم.

نهج البلاغه، چشم را در زمزم بصيرت مى شويد؛ گوش را از آهنگ زيباى هستى پر مى کند؛ مشام جان را با عطر معرفت معطر مى سازد؛ دل را از زلال يقين مى آكَنَد.

مولاى من، کوير دلم خشک است و تشنه نوشيدن از کوثر کلامت! دوست دارم جانم را در زمزم زلال سخنانت شستشو دهم. دوست دارم آب را از سرچشمۀ زلال حقيقت بنوشم. دوست دارم گلواژه هاى حقيقت را بيابم و سبدى از معرفت از بوستان کلمات برچينم و به شيفتگان سخنانت هديه دهم.

مولايم! ياريم ده تا بتوانم در راه حق و حقيقت جويى گام بردارم و سخنانت را شمع راهم قرار دهم. ياريم ده تا بتوانم معناى زندگى را در دستوراتت که طراز زيستن را در بردارد بيابم و نهج البلاغه ات را کتاب زندگيم سازم. دوست دارم از نهج البلاغه، از کتاب دل سخن بگويم. دريايى به گسترگى تاريخ چهارده قرنۀ اسلام و به ژرفاى زمان، که زلالىِ اشک را دارد و عمق وجود را و شادابىِ سپيده را و خروشِ آبشاران را.

آن که مى خواهد به طراوت و طهارت برسد، و دل را در چشمه سار حکمت اين صحيفۀ لقمانى سيراب کند، تا به حيات قلوب دست يابد؛ و آن کس که مى خواهد اسلام را در چهرۀ تو اى مرد حق و در سخن و عملت بشناسد بايد نهج البلاغه بخواند.

اسلام را بايد از قرآن فراگرفت، ولى نهج البلاغه ترجمان همان قرآن است. نهج البلاغه آينه اى است که سيماى قرآن را نشان مى دهد و هر دو به مبدأ الهى وصلند.

نهج البلاغه برادر قرآن و تفسير دين است. کتاب رهبرى و راهروى و اسوۀ سير و سلوک و پيوند دهندۀ حيات و ممات و رابطۀ دين و دانش است. نظام علم و عمل است؛ مرامنامۀ هستى است؛ مبشّر حق است؛ قطب نماى توحيد است. جدول عرفان است و براى گذشتگان و آيندگان طرز زيستن و برنامۀ زندگى را در بردارد.

نهج البلاغه، عصارۀ گفتار پيامبران، اسرار و حقايق قرآن کريم و نجات دهنده گمراهان

ص: 104

است. چشم را در زمزم بصيرت مى شويد؛ گوش را از آهنگ زيباى هستى پر مى کند؛ مشام جان را با عطر معرفت معطر مى سازد؛ دل را از زلال يقين مى آكَنَد؛ فلسفۀ آفرينش و آغاز و انجام خلقت و هدف هستى را مى شکافد؛ تعبد و تسليم موج را ارج مى نهد؛ تقوا را در عرصۀ عمل نشان مى دهد؛ آينه را پيش روى جوانان در پرتو تلاش و کوشش روشن جلوه گر مى کند.

نهج البلاغه، ابلاغ گر، مبشر و منذر است. کتابِ همه جا و کتابِ همه است. آن را دوست دارم و از عظمت مضامين و مفاهيمش تنم به لرزه مى افتد. آرى من عاشق آنم و هرگز نمى توانم يک لحظه از آن جدا باشم.

من نهج البلاغه را دوست دارم، من از نور و روشنايى اين گوهر درخشان، چشمانم را مى بندم و راه دلم را باز مى گردانم تا بتوانم راهرو راه پر برکت فراگيرى اين کتاب ارزشمند باشم.

اى کتاب بى همتاى با صفا! روزى غريب و تنها در سرزمين تنهايى و دلسوختگى دروازۀ روشن و نورانى تو را ديدم و نيرويى اجتناب ناپذير مرا واداشت تا به سوى آن دروازه بيايم. آن گاه که دستم را به در اين مرکز عشق گذاشتم از خود بى خود شدم و با خود عهد بستم که: «یک لحظه حتى تا آخرين لحظۀ زندگى تو را از خود جدا ن کنم».

اى پدر امت! اى «هماى رحمت» و اى «حبيب خدا» و اى مولاى متقيان و اى يار پيامبر، اين امت به يارى و لطف تو نياز دارند. ياريمان کن و لطفت را شامل حال ما گردان.

بتول طبيب شوشترى، استان خراسان، مشهد

------------------

چشم هايم را به درِ حقيقت دوخته ام تا ببينم کى مى آيى.

جسم ناچيز انسانى گنجايش روح با عظمت تو را نداشت.

با بر زبان آوردن «على» دست نوازش تو را بر سرم احساس مى کنم. نام تو تکيه گاه دل من است.

سلام، پدر بزرگوارم! سلامى از عمق جانم تقديمت مى کنم، اى پدر عزيزم!

من براى آن که بتوانم با شما سخن بگويم خيلى بى تابى مى کردم، تا اين فرصت برايم پيش آمد تا آن چه چندين سال در دل خود حبس کرده ام روى کاغذ بياورم.

ص: 105

چشم هايم را به درِ حقيقت دوخته ام تا ببينم کى مى آيى. درست است که از وجود مادى تو بى بهره ام، اما وجود معنوى توست آن چيزى که تو را به عرش رسانيد و مقرب درگاه خداوند ساخت. مانند شمع درخشيدى و پروانه هاى عاشق جان گداخته را به دور خود جمع کردى.

اى شمع فروزان! قلب من هميشه از نور تو روشن است، و وجودم از گرماى تو سرما روزگار را احساس نمى کند. تو خليفۀ واقعى خداوند و روشنايى آفتاب عدالت در زمين بودى.

جسم ناچيز انسانى گنجايش روح با عظمت تو را نداشت. روحى که فراتر از زمان و مکان بود، روحى که روح خدا بود در زمين.

عشق را بايد از تو آموخت که معناى واقعى گوهر عشق هستى. معشوق را بايد با تو شناخت. تو که جلوۀ واقعى عشق هستى، معشوقت چقدر با عظمت است که موجودى چون تو را آفريد.

زمانى که چشم هايم را به دنياى معرفت مى گشايم نورى از مهر و محبت را مى بينم و اين نور با عظمت تويى. زمانى که نهج البلاغه و يا وصيت نامه ات را مى خوانم، درمى يابم که تو چقدر ما را دوست داشتى و نسبت به ما دلسوز بودى که اين گونه درهاى معرفت و دانش را بر روى ما گشودى. هر کس اين کتاب را بخواند مانند تشنه اى خواهد بود که حتى درياها و اقيانوس ها او را سير نخواهند کرد.

در نامت اى پدرجان رازها نهفته است. هر که نامت را بر زبان آورد اين نام تو او را مدد و يارى مى رساند. از زمانى که با نامت آشنا شدم و آن را بر زبان جارى ساختم احساس آرامش در درونم کردم. با بر زبان آوردن «على» دست نوازش تو را بر سرم احساس مى کنم. نام تو تکيه گاه دل من است. به اميد روزى که وجود نورانيت را ديدار کنم، اين دنياى پر از حيله و مکر را تحمل مى کنم.

اکنون که در پيشگاه معشوق هستى براى ما هم به درگاه او شفاعتى کن، که درمانده ايم.

؟، آذربايجان غربى، خوى

------------------

تو را شب ديد، گر چه شب بود که نمى توانست ببيند!

ص: 106

من در غمت گريه مى کنم؟ گويى که تمام مردمان گريه مى کنند؛ و خواهم گريست حتى غم انگيزتر از گريۀ عاشقان در غم هجران يار.

چگونه در کلماتى که نمى تواند عظمتت را نمايان کند، تو را جاى دهم و نقطه پايان گذارم، که تو بى پايان و بى انتهايى.

آن قدر بزرگ هستى، که من توانايى ديدن همۀ بزرگيت را ندارم و فقط پاره اى از فضائلت را که باعث رحمت است مى نويسم. من حتى نمى توانم با ديدن تو شگفت زده شوم.

چگونه با آن عظمتى که داشتى با کودکان، کودکانه وار رفتار مى کردى؟ با آن همه بزرگيت قصه ها و داستان هاى کودکانه مى گفتى. در کوچه هاى تنگ و تاريک تاريخ قدم مى گذاشتى و متواضع راه مى رفتى. با آن همه بزرگى ات غذاى يتيمان کوفه مى بردى.

تو مثل سحابى هستى، که در همه جاى وجود دارى و هر جا که مورد فضل و بخشش تو باشد باران رحمت وجودت را مى فرستى و اين نشانه اى از وجود بى انتهاى تو است.

اى على، اى بزرگ مرد شب هاى کوفه. اى واضح قرينه جلوۀ خدا و خداپرستى. اى روح ليلة القدر، که در آن قرآن نازل شد. اى قران ناطق، اى مظهر حقايق، اى مرد صادق. اى که در هنگامه شب هيچت آرامشى نبود. آن چنان خشمگين مى شدى که گويى طوفان خشم و خروشيدن را از تو آموخت. صحبت هاى تو بر بار نشستن همه خوبی هاست.

اى على، اى که با چاه سخن گفتى و گريستى؛ مى دانم که چاه از آن جوشيد، و بخاطر پاکى چشم هايت بود که سحر دميد، و بخاطر سياهى چشمانت بود که شب رسيد.

تو را شب ديد، گرچه شب بود که نمى توانست ببيند! گوئى لبخندت اجازه اى بود براى دميدن سحر و زندگى! هيچ گلى هم در زندگى نَرويَد مگر به دنبال لبخند تو.

چگونه مى توان حتى فکرش را کرد که شمشير زهرآگين ملجم مرادى فرق قرآنى تو را بشکافد و تو را شهيد کند؟ چگونه، چگونه مى توان دريايى را شکافت؟ دريايى از علم و معرفت؟

اما من در غمت گريه مى کنم؟ گويى که تمام مردمان گريه مى کنند؛ و خواهم گريست حتى غم انگيزتر از گريۀ عاشقان در غم هجران يار.

اى که در اُحد بدنت شقايق مَثَلى شده بود که شقايق هاى ديگرى اطرافش با ضربات

ص: 107

شلاق ها مى روئيدند، و تو با خون بدنت آن ها را سيراب مى کرد، و جز «اللّه» گفتن کلمه اى ديگر به زبان نمى آوردى. مگر چقدر خواهان دين محمدى بودى و عشق به پيامبر مى ورزيدى و در يکتاپرستى غرق بودى که اينقدر صبورى مى کردى؟ آيا دين به تو آموخت يا تو به دين؟

اى که درِ آگاهى و بينش را به روى ما گشودى حتى هزاران هزار بار سنگين تر از درِ خيبر. اى که درب علم و تقوايى، و اى بى انتها، چگونه در کلماتى که نمى تواند عظمتت را نمايان کند، تو را جاى دهم و نقطه پايان گذارم، که تو بى پايان و بى انتهايى. آيا خدا هم از تو در شگفت نيست که اين گونه بنده اى باشد. ﴿فَتَبارَكَ اللّه احْسنُ الخالِقين﴾.

على جان! اين سرودۀ بالاى صفحه گرچه وصف تو نيست، ولى شايد عشق مرا نسبت به تو نشان دهد.

احسانۀ احمدى، استان تهران، تهران، شهرک قيام دشت

------------------

تو با مايى، و اين ما هستيم که بايد با تو باشيم.

بابا على! دوست دارم نامه ام را بخوانى، و جوابش را بر روى صفحه اى بنويسى و به نسيم دهى، تا پرستوى مهاجر برايم بخواند.

سلام به پيشگاه تو اى صاحب غدير ولايت، که غمِ نگاهت مژگان را جانى تازه مى بخشد. سلامى به سبزى عمامه اى که آن را در حوض خورشيد مى شستى.

باباجان يا على! باز هم حرف هميشگى ام. اميد است در آن باغ بى انتها و قصر زيبا و در کنار آن چشمه هاى جوشان و روان و دشت سرسبز و پر از گل، به شما خوش بگذرد.

بابا! زمين اگر چشم داشت بزرگوارى چون تو در آن غريب نمى ماند! فقط آسمان است که قدر تو را مى داند و بس؛ چرا که در آن لحظه آسمان بود که آتش افروختۀ غنچه ها را خاموش کرد، و در آن روزها همه چادرانى همرنگ چشم شب بر سر داشتند. صداى شيون و فرياد کودکان يتيمى که هر کدام کاسه اى شير در دست داشتند در کوچه پس کوچه هاى شهر عشق به گوش مى رسيد. اگر به صداى پرندگان گوش مى دادى مى توانستى آه را در لابه لاى آواى خوش آنان بشنوى.

ص: 108

بابا يا على! من تو را همان سرو خاکى مى دانم که هنوز هم اگر چشم دل داشته باشيم مى توانيم حضور سبزت را احساس کنيم، و چشمانت همان معبودى است که ابرها نماز باران را در آن سجده مى کنند.

دوست دارم باور کنى از زمانى که نامت را شنيدم و خود را شناختم و ياد گرفتم بنويسم، هر سال در ماه مبارک رمضان شاهد معجزه اى هستم، و آن اين است که در شب هاى سوگواريت مردم عزادارى مى کنند در حالی که روز شهادتت غيب بودى!!؟ آسمان نيز گريه مى کند، و من در آن شب هاى تيره و تار تنها ياورانم را به کوچۀ تنهاى قلبم مى برم، و از لاله هايى مى نويسم که در محراب به شهادت رسيدند، از طوفان، از تاریکى، از ظلم، از همدلى آن چيزهايى که مرا بيدار مى کند تا باور کنم که من لياقت نوشتن وصف تو را ندارم!

بابا جان! کاش در آن روزها من در کوفه بودم و طفلان يتيم را نوازش مى کردم و دلدارى مى دادم که بابا هنوز زنده است! بابا هيچ وقت نرفته و نمى رود. او با ماست، و اين ما هستيم که بايد با او باشيم.

بابا على! دوست دارم نامه ام را بخوانى، و جوابش را بر روى صفحه اى بنويسى و به نسيم دهى، تا پرستوى مهاجر برايم بخواند. من نيز اشک هايم را بر پاى گل لاله مى ريزم، و آن ها را جوهر مى کنم، و داغ دل خود را بر برگه هاى نازک دلم مى نگارم. اين نامه را از فرزند حقيرت بپذير و برايم دعا کن.

ناهيد کارگر، استان ايلام، آبدانان

------------------

دريافتم که تو بودن سخت است، اما دوستدار تو بودن نه.

تو همان سپيده دم فرداى تاريکى، که ظلمت در تفسير عشقت نخواهد گنجيد.

بوسه بر دستان پاک تو که ذوالفقارت گلستان دوست آفريد، و بوسه بر نام عدالتگر تو.

بنام آن که على را آفريد براى عدالت!

تقديم به عشق ديروز و امروز و فردا، که اين روزها ماهنامۀ زيبايش در پس ابرها پنهان است، اما شاهنامه اش هويدا!

اى وسعت درياى اميد من، سلام!

ص: 109

پدرجان، اجازه دهيد حالا که وقت حک کردن حرف هاى دل فرا رسيده، صندوقچۀ دلم را بگشايم و بنگارم تصوير کوه حرف هايم را.

اى ستارۀ شب هاى من، ماه هاست که درياى دلم طوفانى شده تا از وجودم برايت بنويسم، تا همسفر شب هاى تنهايى ام باشى.

پدر خوبم، و اى گرامى دلدارم، مى دانم که مى دانى چه مى خواهم بگويم! اما بگذار يک بار ديگر اين فرصت هاى با تو بودن را آذين کنم؛ و تا بام عشق رفاقت را بسراييم. من منتظرم و هم چنان انتظار را مى ستايم چون تو با منى. پس لبان تشنۀ منتظرم را گفتن نامت انتظار جرعه اى آب کند، و چشمان نابيناى مرا با ديدنت حياتى ابدى بخشد.

مى خواهم قبل از آن که کلمه اى بنام مرگ پلک هايم را ببندد و آرزوى طلايى ام را به خواب بسپارد، تو مرا همسفر حقيقت شوى. اگر تو همراه من نباشى من راه را گم مى کنم و از صندوق مرواريد عزّت سير نمى شوم، و با کوله بارى از جنون به استقبال سقوط مى روم. من لحظه هاى تنهايى شبانه با تو را مى ستايم.

اى مهربان، اى نازنين پدرم، تو شب هاى تنهايى ات را با اشک روان ساختى. بوسه بر تنهايى شبانگاهت به همان لحظه اى که ماه محرم رازت بود.

پدر عزيزم، سحرگاه در تابلوى حصار کشيدۀ ليلى و مجنون دريافتم که تو بودن سخت است، اما دوستدار تو بودن نه. من همان شبگرد ديوانه در راه پر برکت چشمۀ معنى هستم، که قطره اى از باران عشقت را در شب هجران نوشيدم، و حال اين گونه مجنون تو هستم.

اى آرام جان، قلبم شکسته از رسم بى وفايىِ تکه هاى ابر که خفته اند اما بيدار و بينا. درياب اين قلب خرد شده ام را و با پرتو حقيقت بپيوند. تو همان نازنين مردى هستى که غبار بر روى ورق هاى سفيد يک مرغ مينا را ورق زدى، و چه زيبا به او رسم وفا آموختى.

اى فرداى شب، تو در دنياى عشقى و در امواج درياى سرورى و من کبوترى خسته بال که پرهايم زخمى توست. من ناى پرواز ندارم. پس- پدرجان- بيا تا پرهاى عشقت را بوسه زنم و معجزۀ پرواز را در بال هاى خسته ام ببينم.

هنوز يادم نرفته است که وقتى آشيانه ام را گم کرده بودم تو با همان دستانى که دست شير مکه بود برايم آشيانه ساختى، و چه مهربان عشق حقيقت نواختى.

هنوز يادم هست مهمان هايى که حسينت را در کربلا تنها گذاشتند و قلب مهربان تو

ص: 110

را آزردند.

هنوز يادم هست که هنگام ترک ديار خا کى بر آن چه گذشت. تو براى خود خنديدى و چه مسرور رفتى، و چشمان پاک عشق ديده ات فراسوى عشق را مى ديد و بس.

هنوز يادم هست که کعبه تو را آفريد، و دل نوشته هايت را تجلّى داد، و طنين انداز جهان نمود.

و هنوز يادم هست بى وفايى ام را و وفاى تو را، که از برداشتن قلب سنگم هم نواى روح عشق شد و ضربان به حقيقت رسيده اش «على، على» گفت.

اى خوب من، شايسته نيست خود را فرزند تو بخوانم، اما اين هم شايسته نيست که مرا از در حقيقت نااميد کنى، چون براى رسيدن به شهر عشق بايد درهاى آن را گشود و سپس پيش رفت و مى دانم که نااميدم نخواهى کرد. سه روز و سه شب فقط به آب قناعت کردى امّا فقير و يتيم و اسير را از در خانه ات رد نکردى، من همان فقير و بيچارۀ درِ توام و من همان اسير عشق تو هستم.

چاه مأمنِ درد تو بود، و تو مأمنِ درد من.

تو همان ماه آسمانِ قلبم هستى که شبانگاه نمى شناختى، و پا به پاى ماه قدم مى زدى.

تو همان نامۀ وصال يارى که معشوق عالم به عاشقش داد.

تو همان سپيده دم فرداى تاريکى که ظلمت در تفسير عشقت نخواهد گنجيد.

تو همان هستى که جان در پناه سحرگاه حق نهادى.

تو همان علىِ شيرمردى. بوسه بر دستان پاک تو که ذوالفقارت گلستان دوست آفريد، و بوسه بر نام عدالتگر تو.

قسم به خداى على که من ديوانۀ على هستم.

اى اميد امت، نامه ام در اين جا به پايان مى رسد و گذر لحظه ها جوهر نوشتن را از دستانم مى ربايد، اما هيچ گاه جوهر دلم نوشتنش را از دست نخواهد داد و هم چنان خواهد نوشت: «على مولا، على پدر امّت».

شهلا خديوى، استان تهران، تهران

دعاى روزانه ام ﴿اهْدِنَا الصّرَاطَ الْمُسْتَقِيم، صِرَاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ...﴾ با وجود تو معيار يافت.

ص: 111

هرگاه قاب عکس تو را در گوشۀ انسانيتم مرور مى کنم تنهايى تو آزارم مى دهد.

سلام و درودى بى پايان بر پدر مهربانم.

على جان! ديروز در طاقچۀ ترديد، در غم غربت فرو رفته بودم و خدا خدا مى گفتم که شايد کسى مرا از ظن بى هويّتى برهاند. در آن هنگام، دست بارى تعالى تو را به من نشان داد و دعاى روزانه ام ﴿اهْدِنَا الصّرَاطَ الْمُسْتَقِيم، صِرَاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ...﴾ با وجود تو معيار يافت.

حيدر من! امروز وقت ترديد نبوده و نيست، و تو حکايت استوارى آموختى. ديشب دلم هواى تو داشت و مرغ جانم عزم ديار تو کرد، و ناگاه اين مرغ بى پناه در ظل ولاى تو آرام گرفت.

مرتضى جان! هرگاه به ياد غدير مى افتم ابتدا تماميّت عشق را نزد تو مى يابم، در حالی که دست در دست شعلۀ رحيميت داشتى. آن هنگام که آواى ﴿مَنْ كُنْتْ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلَى مَوْلَاهُ﴾ دشت را به تسليم وامى داشت و تو آرام ايستاده بودى، نگاه هاى محمد صلى اللّه عليه و آله در نگاه تو گره خورده بود، و لحظه اى بود تا ماوراى عشق را لمس کنى. تو ايستاده بودى و عده اى در بُهت دربدرى جا مانده بودند. کسانى که در انتظار بقچۀ ثروت و مقام جان به مرکزيت ريا سُفتند.

آن هنگام که ذرات هستى، با وجود تو مکتب کرانه دار اسلام را به ختم رساند، همۀ خارجيان و منافقين در لحظۀ بى لحظگى در سرگشتگى کوله بار انداختند.

مهربان من! آن هنگام تو چه مى کردى؟ مى دانم مطمئن بودى و استوار. ترديد در مقابل تو از شرم سر در زمين داشت. تو مى دانستى که در آتيه اى نزديک تر از لحظه، غربتى به وسعت تمام خلقت به تو رو مى کند! آن هنگام که پاک بازيت را در مسلخ ايمان بر ورق مردانگى نوشتند.

پدر من! چشمم به انتظار خشک شده، و هر بار هجران تو در وجودم غوغاى تازه اى مى کند. هرگاه قاب عکس تو را در گوشۀ انسانيتم مرور مى کنم تنهايى تو آزارم مى دهد.

مرهم دردهايم، در روزگار پر فيضت نزيستم و در فراق تو سوختم. تو نيستى، امّا ولاى تو جانم را تسخير کرده است.

زهرا شاکرى، استان تهران، تهران.

ص: 112

------------------

شما پدر عزيز دست اين فرزند گناه کارت را بگير.

من در کوچه پس کوچه هاى ماتم زدۀ کوفه، سال هاست به دنبال شما مى گردم.

على اى هماى رحمت، تو چه آيتى خدا را *** که به ما سوا فکندى، همه سايه هما را

سلام را تقديم شما مى کنم که هميشه آرزوى شناختنتان را داشتم! اين نامه را به شما مى نويسم که برترين و بهترين انسان روى زمين هستيد.

حال مانده ام: چه بنويسم؟! آيا من واقعاً مى توانم شما را «پدر» صدا کنم و برايتان نامه بنويسم؟ به خدا باور نمى کنم من اين سعادت را پيدا کرده باشم که براى انسانى چون شما نامه بنويسم!

آيا اين نامۀ مرا از بين هزاران نامۀ ديگر نگاهى خواهيد کرد؟ من در کوچه پس کوچه هاى ماتم زدۀ کوفه، سال هاست به دنبال شما مى گردم. سال هاى سال مى گذرد و من هنوز هم بوى شما را از آن کوچه هاى غم گرفته مى شنوم.

نمى دانم چه بنويسم و از کجا شروع کنم. دلم پر از غوغاست. هيچ کلمه اى لايق نوشتن براى شما نيست. به خدا زبانم الکن است. شرم دارم برايتان نامه بنويسم! من كِى به حرف هاى شما گوش کرده ام؟ شيطان همواره مرا از شما غافل نموده. شما پدر عزيز دست اين فرزند گناهکارت را بگير و از اين همه غفلت بيدارکن. واى بر من که وقتى شما مرا صدا مى کرديد گوش هايم کر بود و چشم هايم شما را نمى ديد.

امام عزيز، نامه را به کسى مى نويسند که در سفر باشد يا به دليلى پيش فرزندانش نباشد، اما شما هميشه پيش ما هستيد. من چشم بصيرت ندارم تا شما را ببينم.

پدر عزيز، چقدر خوشحالم که به حرف هاى من گوش مى کنى. دلم برايت تنگ شده است. از اين دنياى هزار رنگ خسته شده ام. کبوتر دلم هواى تو را دارد.

ديگر تحمل اين همه دورنگى ها را ندارم. دلم واقعاً مى سوزد و اشک از چشمانم سرازير مى شود، وقتى مى شنوم يا مى خوانم که شما را در حال نماز به شهادت رساندند. بعد هم مردم شام گفتند: «مگر على هم نماز مى خواند»!! واقعاً اين ناجوانمردى نيست. به چه کسى بايد ش کايت کنم از اين همه نامردی ها....؟!

حميد نورى، استان قم، قم

ص: 113

------------------

«على» نبايد فراموش شود!

بزرگ ترين ظلمى که به تو شد اين بود که ثمرۀ عمرت را گرفتند.

چگونه شمشير ابن ملجم توانست پيشانى بلند تو- اين کتاب خدا- را بگشايد؟

اشک را باخون دل بايد سرشت *** تا مصيبت هاى على را نوشت

ناله هاى آشنايى گاه گاه *** مى رسد در گوش من از قعر چاه

ناله هايى از سر اندوه و درد *** ناله از مردان بى احساس و سرد

نالۀ انسان تنهاى زمان *** زخمى چندين فراق بى امان

اى على، اى اسوۀ صبر خدا *** چشم تو ريزان ترين ابر خدا

اى که حق را در رکوعت ديده ام *** رنگ ايمان در خشوعت ديده ام

آفتاب پر ز نور است و پر از لطف و صفا *** ما همه آهوى صحرا جوى تو بوديم و تو بودى رضا

اى على، تو به دنيا آمدى تا در هر زمان و در هر مکان آتشفشانى بر ضد ظلم و جور روشن کنى، و ياد خدا و مکتب پيامبران را در دل ها شعله ور سازى.

پس- اى على- تو فقط مربوط به قرن اول نيستى، بلکه بر فراز همۀ سال ها، ماه ها، هفته ها، روزها، ساعت ها، دقيقه ها و لحظه ها هستى.

اى روح ﴿لَيْلَةِ الْقَدْرِ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ﴾، خورشيد كِى از پشت کوه ها سر برآورد و تو را در خواب ديد. من هيچ رهبر و مولايى جز تو نديدم که کفش پينه دار بپوشد و در شب هاى خوف انگيز کوفه نان و خرما براى فقيران و يتيمان ببرد.

اى کبوتر عاشق مقام بزرگ، تو چگونه توانستى در کوفۀ تنگ و تاريک بگنجى؟! تو که افلاک و املاک در مقابلت خضوع مى کردند چطور شد که در پختن نان به بيوه زنى کمک کردى؟ به راستى که در گيتى نمى توان بجز تو اسوه اى در صبر، شکيبايى، حلم، علم، لطف و کرم پيدا کرد.

با آن که در واقعۀ غدير خم، هزاران هزار نفر شاهد رهبرى و ولايت تو در هواى گرم و سوزان بودند؛ به خاطر عداوتشان آن را انکار کردند و حقت را که امامت و ولايت بر مسلمين بود پايمال کردند. ولى اين نکته تعجب آورتر است که اگر تو

ص: 114

نبودى همين غاصبينِ حقت نيز، نمى توانستند مشکلات مردم را حل کنند. تو به جاى اين که از حقت دفاع کنى سکوت اختيار کردى.

خانۀ محقر تو تجلى گر نور بود. هنگامى که چشم هايم به آسمان دوخته مى شود و زنجير خيالم باز مى گردد، به ياد شب وداع تو با فاطمه عليها السلام مى افتم که سخت ترين لحظه زندگيت بود. اى خدا! از ظلم هايى که به على و فاطمه عليهما السلام شده زبانم عاجز مانده است. بخصوص بزرگ ترين ظلمى که به او شد و ثمرۀ عمرش را گرفتند.

شبى که سکوت و غم در خانۀ تو سکنى گزيده بود و برايت تمامى نداشت، به تنهايى کوله بار غم از دست دادن زهرا را به دوش کشيدى؛ و نگذاشتى دشمن فکر کند توانسته است تو را از هدفت دور کند.

چاه هاى مدينه هم صحبت و همراز تو بودند، و نخلستان هاى کوفه شب هنگام صداى گريۀ تو را مى شنيدند.

از خود بى خود شده ام! ديگر نمى دانم چگونه سخن بگويم، و از چشمه سار زلال محبت و صداقتت به چه نحوى سيراب گردم؟

اى ساقى کوثر، در ميان امواج خروشان درياى ظلمانى، روح گمگشتۀ ما را با نور خود تسکين دادى، و لبخندت در هنگام شهادت هر روح مرده اى را جان بخشيد.

على، اى شاه عرب، از هنگام تولد، شور و شوق شهادت در چهره ات نمايان بود، و هر روز اين آتش عشق شعله ورتر مى شد، و هنگامى که ابرهاى تيره و پليد آسمان کوفه را سياه مى کرد، با ايثار و از خود گذشتگى سياهى را نابود کردى و جاى آن را به خوشه هاى نور دادى. چگونه شمشير زهر آگين ابن ملجم توانست پيشانى بلند تو- اين کتاب خدا- را از هم بگشايد؟

در فراقت- اى على- کوفه منقلب شد، و ظلم در هم شکست، و خفاشان خونخوار نابود شدند. در مرگت- اى على- کوچه هاى کوفه به غم نشستند. ديگر از آن شب هاى خوف انگيز، از آن ناله هايت نخلستان هاى کوفه خبرى نبود! کودکان يتيم و فقير در اضطراب و دلهره به سر مى برند. يتيمان مى گفتند: اى خدا، چرا پدر ما امشب نمى آيد؟ ديگر در سفرۀ يتيمان و فقيران نان و خرما نيست؟ غافل از اين که «تو»- اى باباى يتيمان- در سکوى پرتابى و در حال پر کشيدن به عرش!

عشق و مهربانى در مکتب تو درس آموختند. بر آن شانه اى که پيامبر صلى اللّه عليه و آله براى نابود کردن بت هاى کعبه قدم بر آن ننهاد، کودکان يتيم غمزده را بر آن سوار کردى تا

ص: 115

تبسمى کنند!!

هيچ کس را از تو شجاع تر نديدم. در جنگ احد گل بوسۀ زخم ها تنت را دشت شقايق کرده بودند. آن شبى که پيامبر صلى اللّه عليه و آله هجرت کرد و کفار با تيغ هاى برهنه انتظار کشتن او را مى کشيدند، تو در بستر خوابيده بودى.

بايد نتيجه گرفت که «على» نبايد فراموش شود! بايد ياد او، همواره احياگر دين محمد صلى اللّه عليه و آله و افشاگر و خاموش کنندۀ شعله هاى فساد باشد.

خداوندا به مظلوميت على و فاطمه، ما را از پيروان صديق و مخلص آنان قرار ده؛ و در روز رستاخيز ما را مشمول شفاعتشان گردان.

فاطمه شفيعى، استان خراسان، سبزوار، روستاى کلاته عرب

------------------

اى کسى که هرگاه نام تو را مى شنوم اشک در چشمانم حلقه مى زند، چرا که تو را آن گونه که بايد نشناختم.

اى بزرگ مرد تاريخ! هر گاه دلم مى گيرد رو به آسمان مى کنم و زار زار مى گريم. مى دانى چرا؟ چون تو غريب بودى! تنها!

يا على! تو مى دانى!

يا على، من خوب مى دانم که بد هستم؛

و مى دانم که تنهايم؛

و مى دانم که تنها بوده اى و هستى؛

و مى دانم که تنهايى چه بد دردى است؛

و مى دانم که تو غريبى؛

و مى دانم تمام لحظه هاى زندگانيم بدون عشق تو هر لحظه اش فانى است؛

و مى دانم بدون عشق تو تمام اين جهان رسوا و نابرجاست؛

و مى دانم که تو شير خدا و معنى مهر و وفائى؛

و مى دانم که تو يک آسمان جود و صفايى؛

و مى دانم که تو رنگ خدائى...!

ص: 116

يا على جانم!

تو مى دانى که بى نامت جهان درياى موّاج است؛

و بى ياد رخت جانا، همه جان ها فدا گشته؛

ولى!

ولى اى روشنى از تو؛

صداقت، عاطفه، مهر و وفا از تو؛

کمک کن تا نه تنها من، نه تنها ما؛

کمک کن تا همه با يکدگر؛

با عشق و ايثار و وفا؛

شهرى ز عشق و عاطفه بر پا کنيم؛

نام آن «ايران آباد» و صفاى جان کنيم.

يا على جانم!

تو مى دانى فقر در عالم جهانگير است؛

دشمن پير و جوان و سالم و سير است؛

ولى اى روشنى از تو، صداقت، عاطفه، مهر و وفا از تو؛

کمک کن تا نه تنها من، نه تنها ما؛

کمک کن تا همه با يکدگر؛

با عشق و ايثار و وفا؛

بر عليه فقر چترى بيفشانيم؛

تا به زير سايۀ آن؛

همۀ بيچارگان آسايش و آرام يابند.

ياعلى جان!

مهدى موعود را بفرست؛

تا شبِ ما با طلوعِ سرخ او روشن شود چون روز؛

تا شبِ ما با نگاهِ سبز او آبادتر گردد؛

ص: 117

تا غروبِ چشمانمان روشنى بخشِ سحر گردد.

ياعلى جان

اى پرستويم، آفتاب روشنى بخشم؛

تو مى دانى که در عالم هزاران دل پر از فتنه است؛

تو مى دانى؛

تو از اسرار عالم هم خبر دارى، هم پسِ فرداش مى دانى؛

ولى من نمى دانم؛

دلم مثل غروبى سرد مى گيرد؛

و آن گاه...

تو تنها گرمى و اميد بخشى؛

تو تنها نور ايمان و اميدى؛

تو تنها گام رفتن تا خدائى؛

دگر درد خود را به دل چاه مگو؛

چاه هم با من و تو بيگانه؛

آسمان با من و ما بيگانه؛

زن و فرزند و بام و هوا بيگانه؛

خويش در راه نفاق؛

دوست در راه فريب؛

آشنا بيگانه...

شاخۀ عشق شکست؛

آهوى مهر گريخت؛

تار پيوند گسست...!!

سلام! خواهش مى کنم به حرف هايم گوش بده. خواهش مى کنم نامه ام را تا آخرش بخوان. خواهش مى کنم جواب نامه ام را بده. خوب مى دانم که چقدر بدم. خوب مى دانم که چقدر گناهکارم. خوب مى دانم که آسمان دلم روز به روز سياه تر مى شود و خوب مى دانم که چرا ديگر مثل گذشته احساس آرامش نمى کنم.

ص: 118

اما...

اى کسى که دستان تو، نگاه تو، تپش قلب تو، اميد هميشۀ زندگانى ام بوده و هست؛

و اى کسى که از تولدم نام تو را به عنوان بهترين نام به من آموختند؛

و اى کسى که از فرزندانت طريق زندگى را آموخته ام؛

اى کسى که هرگاه نام تو را مى شنوم اشک در چشمانم حلقه مى زند، چرا که تو را آن گونه که بايد نشناختم.

اى کسى که غريب بودى، و غريبانه زيستى، و غريبانه به معبودت پيوستى.

اى بزرگ مرد تاريخ! هر گاه دلم مى گيرد رو به آسمان مى کنم و زار زار مى گريم. مى دانى چرا؟ چون تو غريب بودى! تنها!

نمى دانم اى مهربانم! اى مسافر شهر رؤياهايم، و اى پرستوى مهاجر ديار آشنايم؛ من روحم سرشار از عشق توست. عشق به تو و فرزندان تو با گوشت و خونم آميخته و شعلۀ جانم از شمع دل افروز مهر تو روشن است.

من معنى عشق را از نام تو گرفتم، و شجاعت و ايثار را از نگاه تو.

من رنج و زحمت و سختى روزگار را از دستان ترک خوردۀ تو تجربه کردم، و گرمى نوازش را از گرمى قلب تو درک نمودم.

من حاضرم جان ناقابلم را فداى عشق تو و فرزندانت نمايم، اما لحظه اى سر تسليم پيش دشمنانت فرود نياورم.

اى على، پدر و مادر و تمام عزيزانم به فداى تو.

اى على، نگاهت صفاى آسمان را معنى مى بخشد، و آرامش زمين و آسمان از سکوت توست.

اى على، در دنيا چيز با ارزشى ندارم ولى افتخار مى کنم که عشق تو در دل من است و پا برجاست. من با عشق تو زنده ام.

اکنون از تو مى خواهم، به لطف و عظمت و جلال خودت مرا ببخشى.

زهرا جعفرى، استان خراسان، مشهد

------------------

قلبم لرزيد، وقتى ديدم فرزندان يتيم و خردسال با کاسه هاى شير اطراف خانۀ محقرت صف کشيده اند!

در آن شب سخت منتظر نان و خرمايت بودم، ولى تو نيامدى.

ص: 119

کعبه تا قيامت براى تو لباس عزا پوشيده است. کعبۀ دل عاشقانت نيز هميشه سوگوار و عزادار توست.

خود را در چهارده قرن پيش مى بينم که رو به روى در خانه ات محزون غمناک نشسته ام و چشم انتظار...

چشمانم را به سوى در خانه ات دوخته ام تا بيرون آيى و دوباره آن دستان پر از مهر و مبارکت را بر سرم بگشائى که تو برايم بابا بودى.

قلبم لرزيد، وقتى ديدم فرزندان يتيم و خردسال با کاسه هاى شير اطراف خانۀ محقرت صف کشيده اند! در کشاکش مردم و ملائک الهى، اين بار سفيران حق تو را به آسمان بالا کشيده اند. آن جا بود که دانستم ديگر خورشيد از مشرق سر انگشتان مبارکت طلوع نخواهد کرد.

در آن شب سخت- که منتظر نان و خرمايت بودم- تو را به ميهمانى عرش مى خواندند، و من تن بى رمق و دلِ شکسته ام را به کنار پنجره کشاندم و منتظر تو بودم، و از لاى آن پنجرۀ محقر همانند تو آسمان را نگاه کردم، ولى تو نيامدى.

آسمان غم زدۀ کوفه- که سال هاى سال هر نيمه شب اشک هاى تو را از ديدگان سرازير مى ديد- حيران و ماتم زده به خاک آن محرابى که متبرک از خون توست غبطه مى خورد و اينک گوهرهاى اشک مهدى عجل اللّه فرجه را به جان خويش پذيرا مى شد.

اگر نبود امر خداى تعالى، آسمان در غم از دست دادن تو بر زمين فرو مى افتاد و تمام خاک زمين را يک باره بر فرق خويش مى افشاند.

در فکر آن پيراهنم که هر نيمه شب با تو نماز شب مى خواند، و آن تسبيح که دانه دانۀ آن با سر انگشتان مبارکت سخن عشق مى گفتند.

صبحگاه نوزده رمضان سجاده ات بى صبرانه انتظارت را مى کشيد. قرآنى که تمام آن را در دلت جا داده بودى بى تابِ زبان تو بود که آيات مبارکش را بر زبان جارى سازى. خاکى که بر آن سجده مى کردى پيشانى سفيد و نورانيت را انتظارى تلخ مى کشيد تا بر آن بوسه زند. انگشترى که بر جميع ذرات عالم افتخار مى کرد که بر عرش انگشت مبارکت صعود کرده، بى تو سر را از خجلت در گريبان فرو برده است.

کعبه تا قيامت براى تو لباس عزا پوشيده است. کعبۀ دل عاشقانت نيز هميشه سوگوار و عزادار توست. تو با اشک چشمان، در راهت پيمانى جاودانه دارى. آرامگاهى که تو در آن خفته اى خانه اى از خاک نيست، خانۀ دل همۀ يتيمان و محرومين عالم است.

ص: 120

در حيرتم تو را به چه نامى بخوانم، اى امام دل ها؟ هر کس تو را به نامى مى خواند، اما اى بابا تو خود بگو چه نامى را مى پسندى؟ دوست دارى يتيمان تو را به چه نامى بخوانند؟ بابا، مراد، سيد، جان جانان، عزيز تر از جان، مولا، مقتدا، سرور،...؟!

اى واژه ها، به فريادم برسيد! شما خود بگوئيد بابايم از ميان شما به کدام نام افتخار مى کرده است؟ آه يافتم: «پدر امّت»!!

سلام و درود خدا بر تو باد که پدر امّت هستى. اگر صفحات تاريخ بشر را ورق بزنم و از آغار تا انجام آن را به دقت مطالعه کنم، آيا جوانمردى همانند تو مى توانم يافت؟ هرگز!

بى گمان تو راز بزرگ آفرينش و شاهکار زيباى خلقت هستى. تاريخ زندگانى تو گواهى مى دهد که تو از لحاظ حسب و نسب، ملکات فاضله نفسانى، صفات بر جستۀ انسانى، جوانمردى مردانگى و... نمونۀ اعلاى انسانيت بوده اى.

اى على، اگر تمام عمرم را بنويسم و تمام قطرات اشک آدميان از آدم تا خاتم جوهر و تمام کهکشان ها کاغذ و طومار شوند نمى توانم کمى از رشادت هايت يا از شب زنده داری هايت را بنويسم.

چه بنويسم که وصف تو را پايانى نيست چون تو بى پايانى.

غم از دست دادن همزبانت فاطمه، قلب مبارکت را به درد آورد و مجبور شدى سر در چاه کنى و غم مظلوميت خويش را بگويى.

اى امام دل ها، اى على، مرا در آن چه بر عهده ام گذاشته اند يارى فرما که حب تو باعث نجات من از قهر خداست.

مهناز جلالى، استان کردستان- شهرستان قروه

------------------

همه تو را نمى شناختند، ولى غدير تو را به دنيا شناساند.

چقدر وحشت داشتند که دستانت را بسته به بيعت بردند؟!

چقدر ضعيف و ناتوان بودند که بر صورت بانوى تو سيلى زدند!

على! اى برتر، اى عظيم، اى بزرگ، اى پر ابهت!

على! تو بزرگ ترين، عادل ترين، شجاع ترين، زاهدترين، و با اين همه مظلوم ترين

ص: 121

مرد عالمى!

على! بزرگيت را در کعبه به نظاره نشستم و شجاعتت را در بستر رسول صلى اللّه عليه و آله به تصوير کشيدم. تقوايت را در گريه هاى نيمه شب شنيدم، و عدالتت را در مسجد کوفه به تماشا نشستم، و مظلوميتت را در صورت نيلى فاطمه عليها السلام ديدم.

على! برايت نامه اى مى نويسم، تو که اميرالمؤمنينت خوانند، تو که حيدرت نام دهند. براى تو که برادر پيامبر صلى اللّه عليه و آله بودى، و به همسرى زهرا عليها السلام انتخاب گشتى، و پدر امامان بودى.

على! از بزرگيت سخن ها شنيده ام. از پرهيزگاريت حرف ها گفته اند. از شجاعتت داستان ها نوشته اند. از عدالتت شعرها سروده اند. از تمام صفاتى که در تو يک جا گرد آمده گفته اند و شنيده ام.

على! در کعبه خانۀ عبادت تمام مسلمين چشم گشودى، و بر دوش رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بُتان را از کعبه فرو ريختى. امّا اوج بزرگى تو در غدير بود.

على! عظمت تو در غدير بر همگان آشکار شد. همه تو را نمى شناختند، ولى غدير تو را به دنيا شناساند. غدير يعنى روشنى راه اسلام. تو بر دوش گرفتى آن مقامى را که هيچ کس را توان بر دوش کشيدنش نبود. تو اين منصب را يافتى آن زمان که فرستادۀ حق دستت را به عنوان جانشينى خويش بالا برد و تو را مولاى مردم معرفى کرد.

على! صد افسوس، که دنيا پرستان تمام نيکی ها را به پست ترين اميال خود فروختند؛ و چه بد معامله اى کردند. تو را که برترين بودى و عدالتت را که عالى ترين عدالت بود تاب نياوردند، و گمان کردند لطف و نيکى بى حد تو در مورد آنان ظلم است.

على! با اين تصور سراسر شيطانى دست به شمشير بردند. شمشيرى که با زهر کينه و انتقام آميخته بود. تو را به آرزوى قلبيت رساندند و رستگار ساختند.

على! اگر به زندگى ات از آغاز تا شهادت نظر افکنيم همگى نور است! نور در تلخى و شيرينى. اما تلخى بيش تر از شيرينى. تلخ ترين آن ها روز رحلت پيامبر صلى اللّه عليه و آله بود که ريسمان بر حلقوم حقگويت زدند و تو را کشان کشان به بيعت بردند.

على! چقدر ترس و وحشت بر آن ها غلبه کرده بود که دستانت را بستند و به بيعت بردند؟!

على! چقدر ضعيف و ناتوان بودند که بر صورت همسر تو سيلى زدند!

ص: 122

على! چقدر شقى بودند که آتش بر در خانه افکندند، و بى پروا در مقابل ديدگان کودکان شمشير بر پهلوى مادر زدند. اگر دستانت باز بود مى دانستند که کسى را زنده نمى گذاشتى! و همه از ترسشان بود و جهلشان.

على! قربان اين همه مظلوميتت، چه کشيدى در اين همه تنهايى که رو به سوى چاه آوردى، و نعره هاى بى کسى ات را براى چاه کشيدى. خدا لعنت کند اين قوم دنيا پرست دورو را.

اما از تو مى خواهم ياريم کنى و هدايتگرم گردى، تا راه تو را در زندگى خويش پياده سازم، و هر لحظه با گفتن «يا على» نيروى تازه اى گيرم: «يا على، يا على،...».

مولود فاضلى پرور، استان همدان، صالح آباد

------------------

از تو در شگفت هم نمى توانم بود، که ديدن بزرگى ات را چشم کوچک من بسنده نيست.

تمام افتخار شيعه اين است که دستان پر افتخار تو، هم آغوش دستان پر صفاى رسول در غدير به عرش بلند شد.

اکنون درمانده ام که تو را در کدام نقطه بايد به پايان برد؟

خجسته باد خداوند نيکوترين آفريدگاران، که تو را آفريد.

سلام!

سلام مولاى من!

که سلام آغاز کلام است...

کلام از تو وزن مى گيرد!

مولاجان! نمى دانم چگونه به دل پر تلاطم و شتاب زدۀ خويش، عنان قلم را بسپارم که ناگفته هاى فراوانى در انبوه سينه ام زندانى است، و زبان قلم ناتوان از گشايش آن هاست. در نهايت خضوع و خشوع خود را به کلام مى سپارم.

از تو در شگفت هم نمى توانم بود، که ديدن بزرگى ات را چشم کوچک من بسنده نيست.

مولا جان! به من بگو: چگونه است که ملائک مقرب الهى در عطش ديدارت، خود را به سيماى تو در مى آورند، و به حمد و ثنايت مى پردازند؟! همان که پيامبر صلى اللّه عليه و آله در شب معراج در شگفتى ماند و از اين همه تقرب تو به عرش در

ص: 123

حيرت!

على جان! س کوت سخت بيست و پنج سالۀ تو را کدام سينه در عطش پاسخ خواهد داد؟ شکست سکوت تو، فرياد بغض هاى در گلو شکستۀ مظلومان تمام اعصار است. شکست سکوت تو، پاسخ عطش اسلام خفته بود. عطش تشنگان حق و حقانيت. دوستداران رسول و عاشقان ولايت عدل.

شايد تمام مباحات چاه نخلستان کوفه در صحراى محشر همين باشد که همدم و همراز تو در شب هاى بى کسى ات و گنجينۀ اسرار پنهان تو در روزهاى تنهايى بود. چه فخر به جايى مى فروشد چاه کوفه و چه سعادتمند است!

شايد تمامى مناجات طفل يتيم کوفه در فرداى قيامت همين باشد که دستان نوازشگر تو بر سر او کشيده و محبت و گرمى دستان تو ساليانى مرهم لحظه هاى سرد او بوده است.

مولاجان! عاشقان تو تمام فخرشان اين است که نام تو را به زبان مى آورند، و شعلۀ حسرت ديدار تو را با «يا على» گفتن دامن مى زنند. مهره هاى جسم خسته با ياد تو نرم مى شوند و کمان شکسته کمر با نام تو قامت مى گيرد.

وارستگان عالم زمانى که به تو اقتدا مى کنند، به ياد تو- که دنيا را سه طلاقه کرده و از لنگه کفش ناچيزتر دانستى- جان مى گيرند.

هميشه حسرت آن کنيز سر کوچه را مى خورم که درهمى گم کرده بود و چهار درهم بهاى جامۀ تو راهگشاى مشکلش بود، و حتماً او نيز فردا به اين که حلال مشکلش تو بودى مباحات خواهد مى کرد!

تمام افتخار شيعه اين است که دستان پر افتخار تو، هم آغوش دستان پر صفاى رسول در غدير به عرش بلند شد و اعلام ولايت بر حق تو بر مردمان عشق و صميميت تو بود.

شيعه افتخار مى کند که شيفتۀ توست. او حقايق را فراموش نکرده، بلکه فراموشکاران را فراموش کرده است.

على جان! چگونه مى توان باور کرد که شمشيرى زهرآگين پيشانى بلند تو- اين کتاب خدا- را از هم بگشايد؟ چگونه مى توان به شمشيرى دريايى را شکافت؟!

به پاى تو مى گِريَم. براى تو با چشم همۀ محرومان مى گِريَم. با چشمانى که يتيمان نديدندت!

چشمان يتيم مرا نظارۀ لبخند پر مهر تو کافى است. وجود ناچيز من جان مى گيرد اگر

ص: 124

بتواند لحظه اى تو را درک کند؛ و آن لحظه چقدر شکوهمند است...!

على جان!

کلام را با تو وزن دادم و اکنون درمانده ام که تو را در کدام نقطه بايد به پايان برد؟ آيا خدا نيز در تو به شگفتى مى نگرد؟!

معصومه رضايى ايوريق، استان مازندران، قائمشهر

------------------

لعنت بر ابن ملجم که جهان را از داشتن پدرى چون تو محروم کرد.

شايد آنان که تو نپذيرفتند احساس نداشتند!! شايد هم نمى توانستند درک کنند! و شايد نمى خواستند درک کنند!!

به نام خدايى که على عليه السلام را فرستاد تا عدالت را زنده کند.

اماما، يا اميرالمومنين، اى که ولادتت در کعبه و شهادتت در حال نماز زنده کردن عشق بود. تو که با عدالتت معنى «بودن»، «زيستن» و چگونه «مردن» را به ما آموختى.

من به داشتن چنين پدرى افتخار مى کنم. خيلى دوست داشتم «سيّد» بودم و معناى پدرى چون تو را بهتر احساس مى کردم. پدرجانم، به تو افتخار مى کنم که با گذشت سال ها باز به زبان آوردن نامت، قلب ها را به لرزه مى افکند.

دوست دارم حرف هايم را بشنوى. اى کاش مى شد مرا ببينى که چگونه اشک هايم برايت جارى است. کاش مى شد به سوى تو پرواز کنم تا اشک هايم را به دامان تو بريزم.

خوشا به حال کسانى که در زمان حکومتت مى زيستند! اما حيف، چرا که قَدرَت را ندانستند و با بى رحمى و نامردى تو نو گل نازنين را پژمرده کردند. شايد آنان که تو را نپذيرفتند احساس نداشتند!! شايد هم نمى توانستند درک کنند! و شايد نمى خواستند درک کنند!! شايد بهتر بوده که ما تو را قدر بدانيم. نمى دانم چگونه توانستند سرنشينان جادۀ محبت را بى سرپرست سازند. نمى دانم چگونه توانستند با بى رحمى وجود پاکى چون تو را کنار گذارند و ناپاکانى که حتى نمى توانستند خود را اداره کنند به جاى تو برگزيدند.

لعنت بر ابن ملجم که جهان را از داشتن پدرى چون تو محروم کرد و عدالت را در هم شکست، و سياهى همه جا را گرفت.

بگذار برايت درد دل کنم. با تو که حرف هايت را در چاه براى خود مى گفتى. تو که

ص: 125

کسى جز فاطمه عليها السلام نداشتى. آن ياس باغ سرسبز تو هم در اوج جوانى به دست سياه حق کشان چيده شد. نمى دانم او را در کجا به خاک سپرده اى. اما مى دانم که بايد او را در قلب تو جستجو کنيم. آن جاست که وقتى آسمان دلت ابرى مى شود و شقشقه ات باريدن مى گيرد، هر قطره اش بوى فاطمه عليها السلام مى دهد!

زهرا گلفشان، استان قم، قم

------------------

تو مساوىِ مساوات و معادلِ عدالتى!

تو هيچ گاه مورد عدالت آن سيه دلان تاريخ قرار نگرفتى.

زندگى ات را که ورق زدم آهى کشيدم، و حسرت يک زندگى بى ريا و خالصانه بر قلبم سايه افکند.

سلام بر يگانه مولا و يگانه رهبر ما شيعيان

يا على، مى دانى که ظلم همه جا را فراگرفته است؟ کم کم احساس مى شود «سکوت» فرياد همۀ انسان هاست؛ فريادى که در سينه ها حبس شده است! براى همين تصميم گرفتم که از عدالت تو بگويم و از بقیۀ چشمه هاى زلال وجودت صرف نظر کنم.

توئى که در عدالت يگانه بودى. تو بودى که به ما آموختى عدل خدايى و مساوات پيامبرى يعنى چه. ما را بر آن داشتى که عادل باشيم و خدا را آن گونه که شايستۀ اوست بستاييم. عدالت تو به ما ياد داد که به مظلومى ظلم نکنيم و مورى را نيازاريم. تو مساوىِ مساوات و معادلِ عدالتى!

وقتى شنيدم در مدتى که تو حکومت مى کردى ذره اى از بيت المال به ناحق برده نشد، دوست داشتم با تو آشنا شوم. وقتى دانستم آن چنان خدا را عبادت مى کردى که هيچ کس اين حق را آن گونه به جا نياورده، قدم هايم به سوى تو مصمم تر شد. وقتى فهميدم يتيمان و بيوه زنان تو را پدر خود مى دانستند، گفتم: چرا به سويت نيايم تا دست دلسوزانه و پدرانه خود را بر سرم بکشى، و من با رهبرى تو به آن جا که مى خواهم برسم.

هر چه گفتم از برابرى و مساوات تو گفتم، ولى تو هيچ گاه مورد عدالت آن سيه دلان تاريخ قرار نگرفتى و آن ها حکومت را- که حق تو بود- از تو گرفتند. بيست و چند سال

ص: 126

درايت و علم و قلب سليم تو در گوشه اى نشست و کسى جرأت استفاده از آن زلال را پيدا نکرد. اگر تو در آن زمان مى توانستى معنويتت را در اختيار مردم قرار دهى ما الان اين جا نبوديم.

يا على، زندگى ات را که ورق زدم آهى کشيدم، و حسرت يک زندگى بى ريا و خالصانه بر قلبم سايه افکند. کاش توانايى چون تو بودن و چون تو زندگى کردن را داشتم، و کاش تو اين ماهى تنها و تشنه را به درياى بى پايان سعادت خويش مى رساندى.

افسانه کشاورز، استان کرمان، سيرجان

------------------

کاش بودم آن زمان که ملائک به گرد پيکر به خون نشسته ات طواف مى کردند، تا به خون عشق اقتدا کنم.

در اين زمان که هنوز نام تو در آسمان قلب عاشقانت عطر مى افشاند، دلم مى خواهد ﴿أشهد أنّ عليا ولى اللّه﴾ نمازم را بر اوج آسمان بخوانم.

دلم مى خواهد نسيم پر تلاطم مولاييت بادبان قايق شکسته ام را- که در كُنج دلم به گل نشسته- تکانى دهد.

نامه اى برايت مى فرستم اى پدر امت، اى مرد قانون، اى قهرمان، اى پيشواى جوانمردى، اى کوه عزت و کان معرفت، اى طنين غيرت و آواى رشادت و آقاى شهادت.

پدرجان، سلام!

گفته اند از فضائلت بگويم، از مصيبت هايت، از شهادتت و از غديرت؛ که هر کدام انديشه اى مى خواهد به وسعت دريا، و درک و احساسى به وسعت دنيا.

نمى دانم پدر، نامه ام را خواهى خواند يا نه! اگر احساسم را بنويسم دلم آرام مى گيرد.

پدرجان! نمى دانم کدام مصيبتت را بِگِريَم؟ کدام فضيلتت را بجويم؟ از شهادتت چه بگويم که پيامبر بر مظلوميتت گريست آن گاه که فرمود: ﴿يَا عَلَى أَنْتَ الْمَظْلُومُ بَعْدَى، وَ أَنَا خَصْمٌ لِمَنْ أَنْتَ خَصْمُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ﴾: اى على تو بعد از من مظلوم هستى، و روز قيامت تو با هر کس دشمن باشى او با من دشمن است.

از غديرت بگويم؟! تاريخ شاهد و گواهِ بر ننگ روبه صفتانى است که پست فطرانه

ص: 127

بعد از پيامبر صلى اللّه عليه و آله انکارت کردند.

کاش بودم آن زمان که شمشير جهل و نفاق، آسمان عشق و عدالت را نشانه رفت تا جانم را هزاران بار سپر شمشير قرار مى دادم؛ شمشيرى که در دست بدبخت ترين اشقيا بود و به جرم عدالت بر فرق مرد قانون فرود آمد.

کاش بودم آن زمان تا بر غربت و مظلوميت و بى کسى ات دريا دريا اشک مى ريختم و با ناله و گريه هاى يتيمان معصوم کوفه همنوا مى شدم و بر دست هاى کوچکشان که با خلوص برايت شير آورده بودند بوسه مى زدم؛ دست هاى کوچکى که روزى از دست هاى مهربان و آسمانى تو کاسۀ شير هديه مى گرفتند.

کاش بودم آن زمان که نداى ﴿فَزِتّ وَ رَبِّ الكَعْبَةَ﴾ ى تو تا عرش طنين افکند تا فرياد برآرم: اى کوفيان، ننگتان باد که با فرزند کعبه چنين کرديد! ننگتان باد که بندۀ ذلت و جاه و مقام و طمع شديد! ننگتان باد که جماعتى هزار رنگيد!

کاش بودم آن زمان که ملائک به گرد پيکر به خون نشسته ات طواف مى کردند، تا به خون عشق اقتدا کنم. اگر چه نبودم آن زمان، ولى در اين زمان که هنوز نام تو در آسمان قلب عاشقانت عطر مى افشاند، دلم مى خواهد «أشهد أنّ عليا ولى اللّه» نمازم را بر اوج آسمان بخوانم.

دلم مى خواهد عزت، انسانيت، عدالت و شجاعتت را قاب بگيرم و به اتاق قلبم نصب کنم.

دلم مى خواهد فريادهايى را که سال ها در دل نهان داشتى، اکنون ما فرياد بزنيم تا همه جهانيان بشنوند.

دلم مى خواهد نسيم پر تلاطم مولاييت بادبان قايق شکسته ام را- که در كُنج دلم به گل نشسته- تکانى دهد، و من هياهو کنان راهى سرزمين پاکی ها شوم: سرزمين عشق به اهل بيت و دوستى با خدا.

دلم مى خواهد تو را فرياد بزنم، نه در دل که بر عرش آسمان؛ نه بر لب که بر اوج کهکشان.

معصومه دادخواه، آذربايجان غربى، شاهنيدژ

------------------

اى چراغ کلبۀ محقرم، من به نور افشانى تو محتاجم.

ص: 128

با داغ رفتنت يارى برخاستن ندارم!

در جستجوى تو بودم تا غم هايم را برايت بگويم، و براى هر جمله اشکى گرم همراه ژاله بريزم!

اى چراغ کلبۀ محقرم، من به نور افشانى تو محتاجم. برخيز و راه را به من نشان بده، اى راهنمايى که در خاک خفته اى! اى وجودى که هميشه در غم ها يار و ياور محرومان بوده اى!

اى که در غم ها دستم را مى گرفتى و به گرمى مى فشردى، چه شده که دست پروده هايت را از ياد برده اى؟ با داغ رفتنت يارى برخاستن ندارم!

اى قربانى پاکى و صداقت، خانۀ نوِ بهشت بر تو مبارک باد.

هميشه دوست داشتى افرادى را در راه حق کوشا کنى. ولى اين بار سخن بگو از محرومين و از يخ بستن رگ هاى دستان کودکان يتيم و فروافتادن در ماتمکده هاى دژخيمان! بگو از ظلم و ستم آن ها که تو را از من جدا کردند.

اى زيباترين پدر قلب ها، براى تو دل ها آهنگ عشق و لب ها ذ کر «يا على» را مى جويند.

دست يتيمانت تو را مى طلبد، و چه سخت است بيان اين جمله: «پدر نداشتن براى فرزندان»! نمى توانم سخنى بگويم! بغضى گلويم را سنگين مى کند.

اى بهترين پدر، سالروز ولادت تو در خانۀ نو بر تو مبارک باد.

مريم اللّه وردى زاده، استان تهران، ورامين- خيرآباد

------------------

يا على! تو جمع زيبايی هايى به زيباترين صورت!

آرزوى نيم نگاه تو از اوج آسمان هاست که چنين مرا به شوق مى آورد.

يا اميرالمؤمنين! به خود جرئت دادم تا خطى در باب تو بنويسم، نه اين که تو را وصف کنم يا از کمالاتت سخنى بگويم، بلکه خواستم خاطرم را که عجين با محبت توست تسلى بخشم.

در انديشه فرو رفتم و غرق درياى الفاظ شدم. در ميان انبوه لغات، زيباترين آن ها را در نظر خويش برمى گزيدم، و آن گاه بر روى صفحه مى آوردم تا در شأن تو بنويسم. آن

ص: 129

لغت ها چنان رنگ مى باخت و بى مفهوم مى شد که گويى قطره اى بود که در برابر آفتاب وجودت نيست مى گرديد. هيچ واژه اى را توانايى وصف شوکت تو نبود. لغات را مى يافتم، ولى ياراى آرايش آن ها را نداشتم. کلمه ها سربازانى مى شدند که در وصف کارزار حاضرند، ولى آن هنگام که هيبت تو را مى ديدند هر يک به سويى مى گريختند!

آن گاه بود که خود را قاصر از نوشتن ديدم. رو به آسمان گفتم: پروردگارا، تو که با رحمت عظيمت بدون آن که دانسته و خواسته باشم از زمان تولدم على عليه السلام را امام و مولايم قرار دادى، پس حال نيز ياريم کن!

بعد نوشتم: اى على، مرا در دو عالم همين بس که کسى چون تو مى شناسم، که هر سخن و رفتارت آيتى از آفرينندۀ توست. بر حال آنان که تو نمى شناسند افسوس مى خورم و بر خود مى بالم. اگر چه تو را به شايستگى نمى شناسم، ولى همين اندک مرا سيراب مى گرداند.

يا مولا، عاشقم بر هر کسى که از تو سخن گويد، و دربارۀ تو شعرى بسرايد، که عشق به تو را نيز نتوان توصيف کرد. زشت ترين و منفورترين آدميان در نظر من آنانند که عليه تو قيام کردند و بر ضد تو سخن گفتند. يا رب مگر مى شود که با على عليه السلام مخالف بود؟ مگر مى توان با زيبايى، عدالت، مهربانى، مروت، شجاعت و انسانيت مخالف بود؟

يا على! تو جمع زيبايی هايى به زيباترين صورت! تو جمع تضادهايى که انسان را به شگفت مى آورد! از خروش و خشمت در برابر دشمنان حق سخن گويم، يا از هم زبانيت با کودکان يتيم، و يا از رابطه ات با پروردگار؟!

آن هنگام که فهميدم تو با آن همه ابهت خود را حقير مى دانى و پروردگارت را کبير؛ و خود را بخيل مى نامى و او را جواد؛ بيش تر به عظمت پروردگارت پى بردم.

اى خداى على، تو شاهد باش که با هر سخن على عليه السلام ايمانم افزون شد و نفرتم از بدى شديدتر گشت.

يا مولا! حسرت مى خورم بر حال آنان که با تو هم عصر بودند. سخت در عجبم که چگونه با ديدن تو و مشاهدۀ کردارت و شنيدن سخنانت، راه ناصواب مى پيمودند؟ چه کوردلانى!! آدمى با على همدم باشد، و صواب را از خلاف نشناسد؟! زيبايى را حى و حاضر ببيند، و رو به زشتى گذارد؟! آن روزگارى بود که چاهى همدم غم هايت گشت و اين چاه بود که روبندى سياه بر روى کشيد تا از شرم روى تو را نبيند!

ص: 130

يا مولا! مى دانم نوشته هايم پرا کنده و سخنانم آشفته اند! اما چه کنم که خروش عشق آرامم نمى گذارد و هر لحظه ياد سخنى را در ذهنم تازه مى کند.

مَثَل من مَثَل مورى است که از کوه بالا مى رود تا به خيال خويش، خود را همنشين خورشيد کند، ولى هر صعودش با سقوطى همراه است. آرزوى نيم نگاه تو از اوج آسمان هاست که چنين مرا به شوق مى آورد.

قلبى که در سينۀ ماست خالقش پروردگار یکتاست. اولين تپشش با نام محمد صلى اللّه عليه و آله، و استمرار تپش هايش با نام على عليه السلام است؛ و اين دل ناقابل هديه به فرزند بر حق آنان مهدى موعود عليه السلام است.

سيده کافيه حسينى، استان تهران، کرج

------------------

تو نمرده اى! تو هميشه در قلب شيعيان جاويدى، حتى هنگامى که تو را خانه نشين کردند!

آنان که حق تو را غصب کردند خود را بر مؤمنين تحميل کردند، در حالى که امير قلب هاى مؤمنين تو بودى!

على جان! اى پدر بزرگوار و با گذشت امت، تو را دوست دارم و عشقت- اى مولود کعبه- در همۀ وجودم ريشه دوانده است.

اگر تو نبودى چه کسى با پيامبر بزرگ امت صلى اللّه عليه و آله همراهى و همدلى مى کرد؟ اگر مجاهدت ها و ايثارهاى تو نبود چه کسى به مسلمانان مى آموخت که مى توان به تمامى زواياى اسلام عمل کرد و سعادتمند شد؟

اى يار شفيق پيامبر عظيم الشأن صلى اللّه عليه و آله! گويا خداوند دست تو و پسر عمويت محمد صلى اللّه عليه و آله را در دست هم گذارده بود، هم چنان که تو دست حسين و عباست را در دست هم گذاردى.

راستى اگر تو نبودى چه کسى شايسته همسرى با فاطمه عليها السلام بود؟ چه کسى به جاى پيامبر صلى اللّه عليه و آله در شب مخوف «ليلة المبيت» در بسترش مى خوابيد، و جان آن حضرت را نجات مى داد!

به راستى که تو مانند قرآن يار و ياور پيامبرت بودى که فرمود: ﴿أَنَّى تَارِكٌ فِيكُمْ الثَّقْلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عُتْرَتَى أَهْلِ بَيْتِى، وَ أَنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يُرَدَّا عَلَى الْحَوْض﴾ اگر تو

ص: 131

نبودى چه کسى شايستگى جانشينى پيامبر صلى اللّه عليه و آله را مى يافت؛ و دست چه کسى به عنوان نمونۀ علمى مسلمانان و سامان بخش جامعۀ مسلمين و ولى بر حق بعد از او، در غدير خم بالا مى رفت؟

چرا امت قدر تو را نشناختند و او را خانه نشين کردند؟ چرا به اين مقام تو حسد ورزيدند؟ چرا فد ک فاطمه عليها السلام را از او گرفتند، تا وسيله اى براى رسيدگى به محرومين نداشته باشد؟ چرا جامعۀ اسلامى را از وجود رهبرى مهربان محروم کردند و خود را خسر الدنيا و الآخرة کردند؟

على جان! چگونه توانستند فاطمۀ تو را آن قدر زجر دهند؟! آن هم بلافاصله بعد از رحلت پدرش، غم فاطمۀ تو از رحلت پدر کافى بود، ديگر چرا او را کتک زدند؟! خدا از سردمداران آنان و فريب خوردگان خائن آن ها نگذرد، و از قاتل تو که تو را در نماز شب هاى قدر به شهادت رساند.

اى پدر! بعد از شهادت تو چه کسى به يتيمان و محرومان مى رسيد، و چه کسى مسائل فکرى امت را حل مى کرد؟ البته تو نمرده اى! تو هميشه در قلب شيعيان جاويدى، حتى هنگامى که تو را خانه نشين کردند. تو مانند جواهرى گرانبها چه در کرسى حکومت و چه در تنهايى غربت گران قدرى!

يقينا اميرِ مؤمنان تو هستى، ولى آنان که حق تو را غصب کردند به زور خود را بر مؤمنين تحميل کردند، در حالى که امير قلب هاى مؤمنين تو بودى! خدا مى داند اگر کسى مؤمن باشد امير او فقط تو و فرزندان معصومت هستند.

زينب عرفاتى، استان تهران، تهران

------------------

يا على، گنج دوستى تو در قلوب شيعيان، عطيه ماندگار الهى است.

از والا قله هاى زهد و پارسايى هم چنان مى جوشى و مى خروشى، تا جويبارهاى سخاوت از اطرافت به هر سو ريزش کنند.

يتيمان تاريخ، هنوز چشم انتظار نان و غذاى تواند.

اى مهربان پدر، اى از پدر مهربان تر! با تو از صميم جان سخن مى گويم.

تويى که محبتت دل عاشقان فضيلت را روشن ساخته!

ص: 132

يا على، گنج دوستى تو در قلوب شيعيان، عطيه ماندگار الهى است.

على، اى گوهر ولايت در صدف کعبه! تو معجون اشک و آه و حماسه اى. تو نخستين شهيد محرابى! چگونه از تو بگويم؟ زبانم از وصف تو گفتن قاصر است.

يا على، تو قرآن ناطق، و عدالت مجسم، و کمال متبلورى.

اى اسوه خلقت، و اى مظهر عدالت، براستى در عالم کمال و انسانيت کسى را نمى توان يافت که در وصف قدرت زبان باز کند.

ديوان قضا خطى ز ديوان عليست *** سکان قَدَر در يد فرمان عليست

طبع من و مدح مرتضى شرمم باد *** آن جا که خداى ثنا خوان عليست

اى مولاى، من چه بگويم؟ براستى تو را بايد بخشايشگر ناميد. از والا قله هاى زهد و پارسايى هم چنان مى جوشى و مى خروشى، تا جويبارهاى سخاوت از اطرافت به هر سو ريزش کنند.

اى پدر بزرگوارم! اينک زمان به گواهى جاودانگى تو- اى جاودانه مرد- ايستاده است، و زمين ميراث دار فضايل توست. غديرت هنوز چشمه اى لبريز از آب حيات و دريايى مواج از کرامت هاست. کوچه بازار کوفه هنوز رد پاى تو و آهنگ صدايت را در خود حفظ کرده است. محراب تو هنوز از خون فرق شکافته ات رنگين است، و آجرهاى مسجد کوفه نالۀ ﴿فَزِتّ وَ رَبِّ الكَعْبَةَ﴾ را مى شنود. يتيمان تاريخ، هنوز چشم انتظار نان و غذاى تواند، و محرومان با سفره اى تهى هنوز- چشم بر در- منتظر دست هاى کريم تواند.

براستى چه سخت است قطره بودن و از دريا گفتن! هيچ بودن و از همه چيز گفتن! اين لحظه چه هنگامۀ عظيمى است! طنين دلنشين گام هايى استوار در فضا مى پيچد! کوچه هاى کوفه نيز مى لرزند... چشم هاى آسمان غرق خون است! اما بر ابروان تو يک خم نيز نمى نشنيد. سر بر سجده مى گذارى و لحظه اى ديگر دنيا از عدل و زهد خالى مى شود!

ليلا مقيمى، استان چهار محال و بختيارى، بروجن

------------------

ص: 133

اگر خدا با ما قهر نبود تو را به اين زودی ها نمى برد؛ يا ما را بى تو خلق نمى کرد!

من بى تو سر مى کنم! گاه مى ترسم، گاه خسته و نااميد، و گاه شرمنده اى که شرم مى کند نامش را در رديف دوستدارانت نام ببرد.

تنهايى تو- اى على، اى بزرگ تاريخ- چنان قصۀ تلخى است که هيچ نويسنده اى جرأت نوشتنش را ندارد.

امام، رهبر، مقتداى عزيزم! صميمى ترين سپاس هاى مرا بپذير.

يا على! دلم براى نجف پر مى کشد! دلم مى خواهد همانند تو در چاه تنهايى شب هاى پر ستارۀ ديار خاموشان زمين سخت بگِريَم! نمى دانم لياقت بيدار بودن دل شب را دارم؟ نگاهم سرچشمۀ تمام اندوه هاى زمين است و روحم در پرتو نامت آرام مى گيرد.

يا على! خدا هنوز با ما قهر است! اگر قهر نبود تو را به اين زودی ها نمى برد؛ يا ما را بى تو خلق نمى کرد!

يا على! پريشانم، و تنم در حرارت تلخ غربت مى سوزد. هيچ طبيبى نمى داند دلم در کينه آتش کدام ستمگر مى سوزد!

يا على! امشب ميان من و تو فاصله اى است که براى من بسيار است! تو بالايى در عرش کبريا، و اين جا روى زمين اين بهشت ناياب خدا! من بى تو سر مى کنم! گاه مى ترسم، گاه خسته و نااميد، و گاه شرمنده اى که شرم مى کند نامش را در رديف دوستدارانت نام ببرد.

اين من هستم، کبوترى خسته که بال پرواز ندارد، و اگر داشت به سوى حرم تو پر مى کشيد. من تو را در ذهن کور خويش تجسم کردم. من حس کردم که در کنار بى کس هايم، على نيز بى کس و تنها بود!

يا على! واسطه اى شو! خدايم از من روى گردانده. يا على! گناهکارم و جرأت توبه ندارم! خجالت مى کشم! شرم مى کنم خدايى را بخواهم که سال هاست نسبت به محبت هايش کور شده ام.

يا على! ذوالفقار تو اين جاست، روى زمين در دست مهدى موعود. ولى چه سود که جمعه ها مهدى ظهور نمى کند و گردن تمام گناهکاران زمين را نمى زند!

يا على! راستى مى ترسم! من از شمشير تو هم مى ترسم، که اگر با عدل تو آبديده شده باشد گردن مرا نيز خواهد زد.

يا على! به فرزندت بگو پاى بر زمين بگذار، و تنهايىِ بندۀ خدايى را که جز گُنَه بر

ص: 134

کوله بارش هيچ ندارد، از او بگير.

اى کاش... على جان، رهبر خوبم، امام شيعيان زمين، اى کعبۀ دل هاى عاشق، اى امپراطور قلب ها، چاه ما سينۀ ماست. ما شب ها از سياهى شب بهره مى بريم، و در سينه اشک مى ريزيم. در روز قدرتمند مى ايستيم تا ابن ملجم هاى زمانمان خيال حمله نکنند. يا على! آن که گفت: ﴿لَا فَتًى إلَّا عَلَى، لَا سَيْفٌ إلَّا ذَوَالْفَقَارِ﴾ بيهوده نگفت.

معناى نام تو گمنامى است، دلاورى است، تمام عشق خالص و ناب مسلمانى است؛ و ذوالفقار آينۀ تمام نماى قدرت تو است. ولى تنهايى تو- اى على، اى بزرگ تاريخ- چنان قصۀ تلخى است که هيچ نويسنده اى جرأت نوشتنش را ندارد.

کسى ندانست وقتى علىِ عدالت مى رود هيچ گاه لبخند بر لبان انسان هاى خاکى نقش زيبايى را حک نمى کند.

على بود ناشناسى به تاريکى شب... باز پرسيدم: على کيست؟ وقت هم کم بود، و فقط آن يک نفر فرياد زد: «مهدى موعود... است!!!

شادى اسکندرى، استان اصفهان، اصفهان

------------------

به دنبال آغوشت- که گوهر ناياب است- مى گردم تا در لحظه خوشايندِ پيدا کردنت آرام گيرم.

اى کاش مى دانستم که در موقع سرشتن وجودت، قلب تو را چگونه سرشتند؟

اى عزيزتر از جانم! تا جان در بدن دارم در پى تو مى گردم؛ و در راه رسيدن به عزت در سايۀ تو، قدم هايم را تند مى کنم.

باباجان! ورق هاى شکستۀ دلم، در تلاش براى گريز از امواج پر تلاطم سينه ام، به جاى اين که به ساحل برسد، در گل نشسته است؛ و منِ خسته از تلاش، بر فراز آن، آه اميدى سر مى دهم؛ و سر در گريبان خود براى تنهاييم مى گرِيَم.

بابا! من غريبم و اسيرم! از غريبى و اسيرى چه بگويم؟ چيزى که عيان است چه حاجت به بيان است؟

باباجان! سوار کار خسته اى هستم که براى رسيدن به تو مسافتى طولانى را طى کرده است، و به دنبال آغوشت- که گوهر ناياب است- مى گردم تا در لحظۀ خوشايندِ پيدا کردنت آرام گيرم، و چشم بر هم نهم و از تمام تلاش ها و خستگی ها دور باشم.

ص: 135

به راستى تو که بودى که هر چه به دنبالت مى گردم نمى توانم پيدايت کنم؟ هر چه در اين جاده به پيش مى روم باز هم سؤالات مبهم زيادى برايم پيش مى آيد!؟

وقتى غروب از راه مى رسد و رنگ طلاييش را بر افق نمايان مى سازد دلم مى گيرد. اى کاش مى دانستم که در موقع سرشتن وجودت، قلب تو را چگونه سرشتند؟

اى مولاى من که سراپا مهر و عطوفتى! تو راز شقايق ها را مى دانى. برايت چه بگويم و چه بنويسم؟

اى يگانه واژۀ صداقت، آن هنگام که آتش فروزان وسط آسمان قرار خود را به پس کوه ها مى کشاند، من هم مانند آن در گوشه اى خلوت مى گزينم، و با تمام درد و غم هايم تنها مى شوم، و خود را به جادۀ عشق مى زنم، و دست هايم را- به اميد آن که دستم را بگيرى- به سويت دراز مى کنم.

اى دستگير درماندگان، اى زدايندۀ گرد يتيمى از چهره شيعيان! دستم بگير، و گرد و غبار غربت را از چهره ام بزدا. من غريب خستگى هايم، اما تو با اين که غريب بودى از خستگى به دور بودى.

باباجان! کاش مى شد دردهايت را- که به چاه گفته بودى- به من هديه مى دادى! کاش مى شد شبى از شب ها به خوابم مى آمدى، و مرا با خود به دشت صداقت مى بردى! برايم از شجاعت و ايثار و فدا کارى مى گفتى! برايم از شب هايى مى گفتى که براى يتيمان کوفه نان مى بردى.

انگار که من لياقت آن را نداشتم. اما تو مى فرموده اى- اى مولاى من- که: خوشبخت کسى است که حسرت گذشته را نخورد، و با تلاش و همت آينده را بسازد.

پس تلاش مى کنم براى رسيدن به تو؛ به لحظه اى که بتوانم آن پاهاى پينه بسته ات را ببوسم؛ براى رسيدن به لحظۀ ديدار؛ لحظه اى که انتظار به پايان رسد. از خداوند مى خواهم که مرا در رسيدن به آن لحظۀ شيرين يارى دهد.

باباجان! به تو قول مى دهم از فردا ديگر در شب هاى زندگى ام هراسى نداشته باشم، و از فراز و نشيب هاى زندگى ام نهراسم. آن ها را با اميد به تو پشت سر بگذارم، و به گوهر ناياب تو دست يابم، انشاء اللّه.

اى عزيزتر از جانم! تا جان در بدن دارم در پى تو مى گردم؛ و در راه رسيدن به عزت در سايه تو، قدم هايم را تند مى کنم.

سميه عادلى، استان اردبيل، شهر رضى

ص: 136

------------------

هيچ قلمى نمى تواند به عمق سکوت سرشار از فرياد تو سفر کند!

چاه ها از آن زمان که تو در آن ها گريستى، جوشانند.

آيا در برابر تو نبايد خاک شد؟

يا على، چگونه مى توانم حرف هايم را در اين چند صفحه برايت بنويسم؟ تو بزرگ تر و والاتر از آنى که بتوان با چنين کلمات حقير و بى ارزشى تو را ستود. آخر چگونه بنويسم و از کجا بگويم؟ از وداع فاطمه عليها السلام با تو بگويم يا از اشک هاى زينب صبورت؟ از حسينت بگويم يا از حسنت؟

نه!! از عشقم به على مى گويم. آخر چگونه بنويسم از آن چه در دل دارم؟ مى خواهم بگويم، اما نمى دانم چگونه بگويم؟ تک تک کلماتى که برايت مى نويسم با دستى لرزان است و چشمانى گريان؛ و اين اشک ها اشک عشق است و چقدر لذت بخش!

اى على! مى خواهم از آن شب بگويم. آن شب وداع را براى عاشقان توصيف کنم.

شب به نيمه رسيده است. در خانه ات امشب غوغاست. کودکان همه بيدارند!

زينب بر بالين مادر نشسته و مى گريد. حسن و حسين آن طرف تر بر ديوار تکيه داده اند و اشک در چشمان زيبايشان موج مى زند. مادر امشب مى رود و چه مسرور است که بايد برود. زينبِ صبور و شکيبا با غم مادر چه خواهد کرد؟ حسين کنار مادر مى نشيند و خود را در آغوشش جاى مى دهد و آرام مى گيرد.

مادرم! امشب هم پيش ما بمان! ما را ترک مکن. ما بى تو خيلى غريبيم.

امشب فاطمه ات واقعاً مى رود. اين است که تو را فرامى خواند: «همسرم کنارم بنشين! مى خواهم آخرين وصيتم را بيان کنم».

تو برخاستى و کنار فاطمه ات نشستى. دست او را گرفتى و در دست فشردى و بوسيدى. تو بگو: «فاطمه جان»، فاطمه آرام مى گيرد!

«... مرا شبانه غسل بده و شبانه به خاک بسپار! نمى خواهم آن نامردان برايم عزادارى کنند»، و تو سرت را به علامت اجابت و رضايت پايين آوردى.

واى خداى من! چگونه مى توان تحمل کرد؟ ماه به زير ابر پناه مى برد تا پرواز فاطمه را نبيند و ستارگان در سوگ او سياه مى پوشند. پرندگان سر به زير بال خويش

ص: 137

فرو مى برند، چون تحمل ديدن اشک در چشم فرزندانت را ندارند.

فاطمۀ تو مى رود، و اين نه هر رفتنى است. کودکان را از مادر جدا مى کنى و آسمان مى غرّد! ابرها مى گريند و کودکانت اشک ها مى ريزند در فراق مادر! اما تو اى على! فاطمه ات را غريبانه و تنها غسل مى دهى و به خاک مى سپارى. آه! على جان، چقدر تنهايى!

يا على! آن چه مى نويسم فقط حرف هاى دل رنجور من است، وگرنه هيچ کس را ياراى وصف تو و تنهايى هايت نيست. هيچ قلمى نمى تواند به عمق سکوت سرشار از بانگ و فرياد تو سفر کند! هيچ دلى نمى تواند به راز نگاهت در کوچه هاى کوفه پى ببرد!

چاه ها از آن زمان که تو در آن ها گريستى، جوشانند. کوه ها عظمت را از تو فهميدند، و نرگس ها تواضع را از تو به ارث بردند. رودها پاکى تو را درک کردند، و آسمان صبر را از تو آموخت.

چگونه تو را بشناسم؟

چگونه وصف کنم اشک هاى پر سوزت را در نخلستان کوفه؟

آيا حضور تو آفتابى نبود بر نخل ها؟

آيا اشک هاى تو باعث باروى نخل ها نمى شد؟

آيا خورشيد سخاوت را از تو نياموخت؟

آيا تو ستودنى نيستى؟

آيا در برابر تو نبايد خاک شد؟

آيا تو خداى سفره هاى خالى تنگدستان نيستى؟

آيا تو ناجى عاشقان نيستى؟

آيا مهر را از تو نبايد آموخت، آن زمان که بار سنگين پيرزن را به خانه اش بردى؟

آيا جوانمردى را نبايد از تو آموخت، آن زمان که بچه گان يتيمش را بر شانه اى نهادى که حتى پيامبر صلى اللّه عليه و آله پاى بر آن ننهاد؟

آيا نبايد عبادت را در خشوع ربّانى تو بيابيم، آن زمان که از عشق «اللّه» در نخلستان کوفه بى هوش بر زمين مى افتادى؟

آيا بخشندگى را نبايد از تو آموخت، آن زمان که افطار خود و خانواده ات را به فقير و يتيم و اسير دادى؟

آيا محبت را جز از چشمان نافذ تو مى توان دريافت؟ مهربان تر از نگاه تو براى

ص: 138

بى کسان کدامين نگاه است؟ دوست داشتنى از دست نوازشگر تو براى يتيمان کدامين يَد است؟

آيا «على بودن» را نبايد از تو آموخت؟!

على جان! کاش ببينى مدهوشى و بى قراری هايم را! کاش فريادهاى خاموشم را در نيمه شب ها بشنوى؟

خدا لعنت کند کسانى را که کمرت را شکستند، و تو را تنها گذاشتند. نفرين باد بر اَبَرمردنماهاى نامردى که به تو ستم و خيانت کردند!! نفرين و لعنت خدا بر آن ناجوانمردى که فرق مبارکت را شکافت! من هنوز در عجبم که چگونه مى توان با شمشيرى زهر آلود دريايى را شکافت!

اما من...

من چگونه از عشقم به تو و ولايتت بگويم؟ دوست دارم از شب هاى قدر بگويم که چه قدر زيبايند. بياد دارم آن شب را که همه با هم فرياد مى کرديم و تو را صدا مى زديم. اى کاش آن زمان که همه با هم مى گريستيم مى توانستيم به پايت بيافتيم، و از تو تمناى شفاعت کنيم!

يا على! هر چه از تو سرو با استقامت بگويم، باز هم کم گفته ام! هميشه در فکر من پايدار خواهى بود. اعمالت بسان دُرّى گرانبها در صدف ذهنم باقى خواهد ماند، و سرمشق من در زندگى ام خواهد بود.

خيزران خسروى، استان خراسان، سبزوار

------------------

مى خواهم از تو بپرسم که ما را لايق خود نمى دانى که حتى در تصوّر ما يا حتى در خواب ما نمى آيى؟

مى خواهم به تو بگويم که 9999 بار تو و پروردگارت را دوست دارم!

مى خواهم از تو بپرسم که از خدا چه ديده اى که اين گونه شيفته اش شده اى؟ نمى خواهم بگويم که من خدا را دوست ندارم! نه، من فقط مى خواهم بدانم که چگونه تا اين حد شيفتۀ خدا شده اى تا ما هم اين گونه باشيم.

با اين که مى دانم من با تو فرق بسيار داريم، ولى بد نيست بدانم چگونه حاضر

ص: 139

شده اى جان و مال و همۀ وجودت را، حتى کسى را که با او زنده بودى، به خاطر خدايت فدا کنى.

مى خواهم از تو بپرسم که ما را لايق خود نمى دانى که حتى در تصوّر ما يا حتى در خواب ما نمى آيى؟ يا فقط دوست دارى از آنِ ياران و دوستداران قلبى خود باشى؟

از هر جا و در هر حال و صورتى که ما را نظاره گر هستى، معتقديم که زندگى بى تو و اهل بيتت کابوسى است که تحملش طاقت فرساست، و زندگى با تو رؤيايى است که اگر بيدار شويم پشيمان هستيم که چرا از با تو بودن استفادۀ کامل نبرديم و اين گونه از تو جدا شديم.

مى خواهم به تو بگويم که 9999 بار تو و پروردگارت را دوست دارم! 9999 بار بگويم که راهت را هم چون بادى که به دنبال سرانجامى مى گردد، طى مى کنم! 9999 بار به تو بگويم که قلبم بى تو نمى تپد! مى خواهم 9999 بار ديگر بگويم که مرا و هر کس که تو را از جان خود بيش تر دوست دارد را هدايت کن، و براى ما نزد پروردگارت دعا کن!

رؤيا بابازاده، استان يزد، ميبد

------------------

يا على، به نام آن که مهر تو را در دل ها جاى داد، تا زيستن با نام و ياد تو با صفا گردد.

اى ابرمرد خداترس عدالتگر! عشقت آن چنان در جانم ريشه کرده که اگر مى دانستم بعد از مرگم تو را زيارت خواهم کرد، به يگانه خالق هستى مشتاق مرگ بودم.

يا على، به نام آن که مهر تو را در دل ها جاى داد، تا زيستن با نام و ياد تو با صفا گردد.

مولا! سلام،

مولا! سلام نوکرى درمانده و تنها را پذيرا باش.

مولا! نغمه ام شاد است يا غمگين؟ نمى دانم!

جانِ مولا گوش کن، بشنو تو حرفم را؛

حرف من يا نغمه ام از شوق ديدار تو لبريز است.

قيامت را چشم در راهم، که زود از در درآيد؛

آن گه وجودم را به رخسار دلارايت بيارايم.

يا على جان، اگر سلامم را اين گونه خشک و بى جان نثارت نمودم عذرم را بپذير.

ص: 140

يا على، اى راد مرد جاودان، سوگند به ولايتت، سوگند به صداقتت، سوگند به عبادتت، و سوگند به زيبايى وصف ناپذيرت، عدالتت دوستت دارم!

کاش مى توانستم بدانم اين چه سرى بود در نهاد تو که دل ها را ربود و بر لب ها نغمۀ «يا على مدد» را سرود.

چه بگويم و چگونه بگويم که فکر مى کنم همۀ گفتن من جز بيان مشتى انديشۀ محکوم به مرگ نيست، که پرده هاى اشک را در قاب چشمانم ظاهر کرده اند؛ ولى با اين حال نيز مى گويم: يا على، ديگر قطره هاى اشک يتيمان را کسى پاسخ نمى گويد؛ ديگر بر سفره شام فقيران فقط حسرت غم مانده؛ ديگر حتى ردپايى هم از مروت و عطوفت در قلب ها نمانده؛ و به گمانم تمام وجدان ها خفته.

على! اى مرد حماسه هاى جاويد! به راستى که بى نام تو من در همۀ عالم غريبم!

نام تو مى گشايد بند از پاى هر بى گناهى و اميد هر مظلومى است به هنگام تنگدستى. نام تو تنها زينت روح بشر است.

نام تو را که زمزمه مى کنم انگار تمام زيبايی هاى جهان را به من مى بخشند. نام تو را که زمزمه مى کنم انگار روح مرده ام را طراوتى مى بخشم، که مى تواند تمام خوبی ها را بفهمد.

نام تو را که زمرمه مى کنم تمام غم و اندوهى که در جانم آشيانه کرده از ياد مى برم و فقط آرزوى رسيدن به جمال رويت را در ذهنم مى پرورانم.

اى ابرمرد خدا ترس عدالتگر! عشقت آن چنان در جانم ريشه کرده که اگر مى دانستم بعد از مرگم تو را زيارت خواهم کرد، به يگانه خالق هستى مشتاق مرگ بودم، تا اين دل بينوايم را به نوايى برسانم.

على جان! هر روز عکست را زيارت مى کنم و از شادى در پوست نمى گنجم. بر عکست نوشته: «خوش تر از نقش تو در عالم تصوير نبود».

با خودم مى گويم بر تو و دوستدارانت درود، زيرا عشق آن است که عاشق مولا باشى.

يا على، اى ساقى کوثر، شيعه پيرو خوب تو تنهاست. به اميد زمانى که صداى مهديت در گوشمان پيچيد.

مسعود خورشيدى، استان کرمانشاه، کرمانشاه

------------------

ص: 141

سلام بر تو که خيمۀ عشق را در کنار قلب هاى خفتگان بر پا کردى.

نمى دانم تو که بودى که با بودنت لالايى مادران در برابر کودکان يتيم هيچ بود!

مى خواهم خاک پايتان باشم تا آرامش و سبکى قدم هايتان را حس کنم.

سلام بر تو که خيمۀ عشق را در کنار قلب هاى خفتگان بر پا کردى.

حرف هاى دلم امشب فرصت نيافتند تا آرام بگيرند. به ناچار قلم را دستانم با آغوش باز پذيرفت تا شايد درد دلى کرده باشد با تو امامم.

نمى دانم تو که بودى که با بودنت لالايى مادران در برابر کودکان يتيم هيچ بود! تو که بودى که حتى خاک هم با قدم هايت آشنا بود، و آسمان و در و ديوارهاى کوچه هاى خلوت، تماشاگر يارىِ تو بودند.

نمى دانم چه بنويسم که در پيشگاه عظمت و بزرگى شما قرار دهم؟ مگر اين عاشق بيقرار که بر روى خاک قدم بر مى دارد مى تواند سخنى شايسته در مقام تو بگويد؟! هرگز!

از کودکى آرزوى ديرينه ام اين بوده که اى کاش به جاى آن طفل يتيم بودم تا گرمى و صميميت دستان نوازشگرت را حس مى کردم، و يا مانند آن کور خرابه نشين در انتظار شنيدن صداى پاى شما بودم، يا جاى آن پيرزنى بودم که قد و بالاى رهگذران را وارسى مى کرد تا شايد نشانى از شما بيابد.

نه! مى خواهم خاک پايتان باشم تا آرامش و سبکى قدم هايتان را حس کنم، اما هر شب افسوس بر لب هايم جارى مى شود و سکوت در کلبۀ قلبم لانه مى کند.

مولاى من، آقاى من، شايد بدانيد که چگونه بغض گلويم را مى فشارد و جواز عبور به سيلاب اشک نمى دهد. شايد بدانيد که چطور تلاش مى کنم تا از اين فقس تن آزاد بشوم و پرواز کنان شما را نظاره گر باشم.

مولايم، مى خواهم تا آن جا که توان يارى دهد فرياد بزنم و بر کوفيان بى وفا و بر قاتل تو لعنت فرستم.

مولاجان! با دلى مالامال از عشق به شما و به وجود مبارکتان، در انتظار لطف شما هستم تا شايد به نقطۀ کوچکى از آرزوهايم رسيده باشم.

نرگس نورافشان، استان سيستان و بلوچستان، زاهدان

ص: 142

------------------

کعبه در جشن تو مى درخشد، چون تويى ستارۀ ديدنى در آسمان هستى!

نوشتن نامت از من خطاست، و فقط گوش کردن به اندرزهاى سبزت بر من فرض است!!

من بدون نام مبارک تو معنى ندارم! در مقابل نام تو هيچم، چرا که خود از نام توام!

سلام اى على! اى کسى که آفاق جهان از وسعت نام توست. سلام بر تو که در پشت حصارهاى آسمان گام هاى تو هويداست!

على جان! از داغ تو سپيده خون آلود است!!

اى امام و رهبر عزيز ما! کعبه در جشن تو مى درخشد، چون تويى ستارۀ ديدنى در آسمان هستى!

على جان! من و جسم من فداى نام مبارکت باد. توصيف تو از ما کارساز نيست، چرا که عالم از تعريف تو عاجز است. تو خورشيد شجاعت، بيان، قدرت و علمى!

على جان! نوشتن نامت از من خطاست، و فقط گوش کردن به اندرزهاى سبز و گنجينۀ نهج البلاغه ات بر من فرض است!!

اى مظهر ايثار و وفادارى و ايمان! از گفته هاى پر محتوايت سيراب نمى گردم، و از تعريف تو هيچ زبان نمى بندم!

على اى مولاى عزيزم! من از تو مى خواهم که به من لطف و عطا فرمايى، تا با گام برداشتن طبق اهداف عاليه ات توشه اى براى آخرت داشته باشم!!

على جان! در کنج دلم غم عشق تو را دارم؛ غم ها و فرياد رسايت بر جانم آميخته، و بدون نام مبارک تو من معنى ندارم! در مقابل نام تو هيچم، چرا که خود از نام توام!

على جان من از تو معناى پهلوانى را يافتم و با نام تو قدرت صبر، ايمان و تقوا را يافتم.

مهدى افتخارى هريس، آذربايجان شرقى، هريس

------------------

شکستى افتاده اندر کار ما، با دو انگشت مبارک باز کن.

تو را در سينه حفظ خواهم کرد، شايد روزى نسيم عشق، عطر شقايق هاى محبتت را از گلستان چشمانم به

ص: 143

سرزمين دلم به ارمغان آورد، و بغض را در خود بشکند. اشک را در ديده و ديده را در اشک نشاند.

يا الها العالمين در باز کن *** با اميرالمؤمنين درخواست کن

شکستى افتاده اندر کار ما *** با دو انگشت مبارک باز کن

سلامى که از دور، همراه با گرماى خورشيد، با تابش اختران، با لطافت گل ها و با طراوت باران به تو پدر يگانه ام تقديم مى دارم.

در سکوت مبهم خويش سرگشته ام. ابرهاى غم گرفتۀ دلم خيال باريدن دارند، و هجوم اشک ساحل چشمانم را شکسته است. تو را در سينه حفظ خواهم کرد، شايد روزى نسيم عشق، عطر شقايق هاى محبتت را از گلستان چشمانم به سرزمين دلم به ارمغان آورد، و بغض را در خود بشکند. اشک را در ديده و ديده را در اشک نشاند.

به خدا سوگند دلم توان به تصوير کشيدن اين همه غم را ندارد. اما از درخشش ديروز خورشيد در آسمان دل هاى عاشق، گل هاى عشق شکفته اند. گل هايى که تا ابد به يادگار خواهد ماند.

پدرم! من جلوۀ هستى را در نيمۀ چشمانت ديدم و در خلوت چشمانت فرياد کردم. صبورانه سوختم و ساختم. با منى! با من بمان تا سرود عشقم را با عشقت بسازم. تو آمدى در قلب من، و چه لطيف گام نهادى و رفتى؛ ولى آن چه در قلبم نهادى تا ابد باقى است. کمکم کن تا در عبادت خداى مهربان کم نياورم.

پدرم! چه کسى غير تو مى تواند هنگام درخواست همسر مريضش که انار مى خواست، انار را نصف کند و به دو مريض ديگر بدهد، تا هنگام بازگشت به خانه جبرئيل انار را به زهرا عليها السلام برساند؛ و يا چه کسى جرأت و شجاعت تو را دارد که به جاى پيامبر صلى اللّه عليه و آله در بسترش بخوابد و جان خود را فداى او کند.

عزيزترينم! قلب خسته و بيمارم هم چون کبوترى بال و پر شکسته در سکوت و تنهايى به سر مى برد. شايد که پرستارىِ تو زخم هايش را تسکين بخشد و دست دوستى ات به سويش دراز شود.

محبوبه حسينى، استان سمنان، شاهرود، روستاى ده خير

------------------

سال ها از تولد من مى گذرد ولى هنوز تو را نديدام!

ص: 144

تو که بودى که قدر تو را بعد از رفتنت همه دانستند.

دوست داشتم کلام زيبايت را- زمانى که بيان مى کردى- با دست هاى خود مى نگاشتم.

سلام به پدر بزرگوارم.

پدرجان! از وقتى چشم گشودم و فهميدم بايد در اين دنيا زندگى کنم و با امتحانات الهى دست و پنجه نرم کنم و در برابر آن ها صبر داشته باشم، باز هم تو را نيافتم.

باباجان! سال ها از تولد من مى گذرد ولى هنوز تو را نديدام! وقتى به سن تکليف رسيدم فهميدم فردى به نام «على» وجود داشت، که برادر محمد صلى اللّه عليه و آله بود، و بعدها فرقش به دست ابن ملجم شکافته شد و از اين دنيا رفت. آن روز فهميدم که تو اين دنيا را ترک کرده اى! تو که بودى که قدر تو را بعد از رفتنت همه دانستند.

اى پدرى که سعادت ديدن روى زيبايت نصيبم نشد، و حال تنها بر اساس گفته ها تصويرى از تو در ذهن خود مجسم مى کنم. چهره اى زيبا و نورانى، که نمى دانم تا چه حد مى توانم احساساتم را نسبت به تو ابراز نمايم. دوست داشتم من نيز تو را از نزديک مى ديدم و کلام زيبايت را- زمانى که بيان مى کردى- با دست هاى خود مى نگاشتم، و احساس تو در حين بيان آن ها را مى ديدم.

باباجان! نمى دانم چگونه بودى و چگونه مى زيستى. تا اين حد مى دانم که پدرى دلسوز براى يتيمان و فقيران بودى. تو کسى بودى که هنگام وداع اين دنيا باز به فکر يتيمان کوفه بودى.

حالا چگونه اى؟ آيا در آن دنيا باز هم به حال فقيران و يتيمان اين دنيا گريه مى کنى؟ باز هم براى آن ها پدرى مى کنى؟ باز به در خانۀ آن ها آذوقه مى گذارى؟ کاش من نيز مثل بچه هاى فقير بودم، تا مورد مهر و محبت و نوازش تو قرار مى گرفتم؛ ولى افسوس که دير چشم به جهان گشودم.

باباجان! احساس مى کنم هر شب موقع خواب با اين که اين دنيا را ترک کرده اى، ولى باز سرى به فقيران و درماندگان مى زنى و احوالى از آن ها مى پرسى! تصور مى کنم در آن جا باز دلواپس اين مردمان هستى.

پدرجان! نه اين که مردم تو را فراموش کرده اند، بلکه کارهاى تو را از ياد برده اند. کارهايى که تو در راه اسلام و دين کردى.

باباجان! با اين که سعادت با تو بودن را پيدا نکردم، ولى اى کاش کربلا کنار

ص: 145

فرزندانت بودم، شايد تو را بيش تر مى شناختم. ولى اين آرزويم نيز مانند آرزوى با تو بودنم برآورده نمى شود.

ولى پدرجان آرزوى ديگرى در دل دارم و هميشه در دعاهايم از خداوند آن را مى خواهم، و حالا از تو نيز آن را مى خواهم. مى دانم که آن خواسته شدنى است و به اجابت اين دعايم هيچ شکى ندارم و آن ظهور فرزندت مهدى عليه السلام است.

باباجان! از تو مى خواهم تو نيز دعا کنى آقايمان هر چه زودتر ظهور کند. اى کاش باباجان من نيز يکى از بهشتيان بودم تا چهرۀ نورانى تو را مى ديدم، تا به عظمت و جلال تو پى مى بردم.

پدرجان، دانستنی هايى که در رابطه با تو داشتم به پايان رسيد. تنها از تو مى خواهم دعاى خيرت را بدرقۀ راهمان کنى.

معصومه زارع پور، استان آذربايجان شرقى، تبريز

اى تنها تفسير واژه عشق، به سوى خانۀ فاطمه ات برگرد!

شمشير که بر فرق مبارکت بوسه زد آسمان غريد؛ و درياها جوشيده و رو به ساحل نهادند.

از روزى که رفتى فقط به تداعى محبت هاى تو دلخوش کرده ايم.

سلامى پر از گرمى و صفا به يگانۀ مرد! يگانه موجودى که نامى شايستۀ خوبی هاى او وجود ندارد. نامى نيست که او و تمام خوبی هايش را وصف کند. سلامى به گرمى تمامى سرزمين هايى که قدوم او را لمس کرده، و به گرمى آفتابى که با حضور وى شرم حضور دارد.

چه سحرگاه عجيبى بود زمانى که خواستى قدم از قدم بردارى و به سوى ميعادگاه خويش بروى. مسجدى که ديگر هرگز بعد از آن روز افتخار حضور تو را در خود نديد. نگاه ديوارهاى کوفه در آن صبحدمِ تلخ، چقدر غريبانه بود!

چه کسى مى داند؟ شايد حتى ديوارهاى به ظاهر مسکوت مانده نيز فرياد بر مى آورند که اى تنها تفسير واژۀ عشق، امروز را از رفتن به مأمن معشوق بگذر، و به سوى خانۀ فاطمه ات برگرد!

چه کسى مى داند؟ شايد سنگ ها هم بانگ مى زدند که اى مولا، نگذار یک بار ديگر

ص: 146

فرزندانت طعم تلخ يتيمى را بچشند. حسين يک بار ديگر احساس فقدان کند، و اين بار فقدان پدر! نگذار يتيمانِ کوفه بار ديگر يتيم گردند و شب هاى کوفه خلوت از عشق.

عشقى که تو خود داشتى، و چه عاشقانه براى وصل به معشوق قدم در راه شهادت نهادى. آيا نمى دانستى به کجا مى روى؟ آيا نمى دانستى که اين شايد آخرين ديدارت باشد با کوفه؟ آرى تو خوب مى دانستى که امروز روز وصل است. چه شجاعانه و با چه ارادۀ آهنينى به سوى معشوق خويش شتافتى!

شمشير که بر فرق مبارکت بوسه زد آسمان غريد؛ و درياها جوشيده و رو به ساحل نهادند. يتيمان بى اختيار آشفته و پريشان گشتند، و زمين رنگ خاکسترى به خود گرفت، و از آن روز به بعد ديگر هرگز به خود نباليد. چرا که هيچ کس مانند تو بر روى آن گام نگذاشت.

از روزى که رفتى يتيمان شب ها گرسنه مى خوابند. زمين هنوز هم خاکسترى است، و هنوز آسمان از شنيدن مظلوميت بى نهايت تو شروع به غريدن مى کند. از روزى که رفتى فقط به تداعى محبت هاى تو دلخوش کرده ايم، و هنوز هم از درد فراق و هجرت مى ناليم و مى گرييم و مى سوزيم.

امروز همه منتظريم. منتظر تحقق وعده هاى معشوقت. امروز همه منتظر ظهور فرزند توييم. فرزندى که ذوالفقار شجاعت و مردانگى و جوانمردى و تمامى خوبی هاى خود را از تو به ارث برده است. منتظر روزى که ظهور کند موعود ما و جهان دوباره پر شود از ايمان عشق، عدالت، محبت و جوانمردى و...

پروانه همتى، استان فارس، کازرون

------------------

تو را به عنوان پدر دوست دارم.

نيمه شبى صورت خود را رو به خدا خواهم کرد، و از خدا خواهش ديدار تو خواهم کرد.

با ياد و نام تو دل مسلمانان آرام مى گيرد. وقتى دست بر زانو مى زنيم و از جا بلند مى شويم نام تو را بر زبان مى آوريم: «يا على مدد»!! ما تو را مولود کعبه مى خوانيم، و ساقى کوثر مى شناسيم.

اماما، زبان من چگونه گوياى اين همه فضايل شما باشد، در حالى که صدها و

ص: 147

هزاران کتاب در مورد شما نوشته اند. من چگونه در يک نامه فضايل شما را ياد کنم؟ من از بيان اين همه فضيلت عاجزم.

تو را در اعماق دلم که چون درياست دوست دارم. تو را با زبانى صاف و دلى پاک مى ستايم. تو را چون گل هاى هميشه بهار دوست دارم. تو را به عنوان پدر دوست دارم. تو جان منى اى على بن ابى طالب.

اگر چشمان من درياست *** تويى فانوس شب هايش

اگر حرفى زدم از دل *** تويى مفهوم و معنايش

نيمه شبى صورت خود را رو به خدا خواهم کرد، و از خدا خواهش ديدار تو خواهم کرد. تا جان دارم به تو اى دوست دل بسته و وفادار خواهم ماند.

سکينه هوشمند، استان تهران، کرج، محمد شهر

------------------

سکوت تو فريادى بود تا حق طلبان در طول تاريخ بشنوند.

مولاى من! براستى که بلند مرتبگى زيبنده توست.

از خود پرسيدم: «تو کيستى»؟! و در جستجوى هويت خويش بر آمدم! من شيعۀ على هستم. راستى على عليه السلام که بود؟ شيعۀ او بودن چه مفهومى بايد داشته باشد؟

به مطالعه برخاستم، زيرا خود را متعلق به نسل على عليه السلام مى دانستم، نه نسل رايانه ها! شخصيت او ذهن مرا چنان مشغول ساخت و از اين ديد تکرارى نسبت به دنيا نجات داد. گويى زندگى جديدى برايم ايجاد شد.

آن گاه به خود باليدم که شيعۀ على عليه السلام هستم، برجسته ترين شخصيت تاريخ! و سپس در صدد بر آمدم طى نامه اى با پيدا شدۀ خويش درد دلى کنم و گاه هاى عمر عزيزش را مرور کنم و اشک بريزم و چنين آغاز کردم:

آن گاه که حق تو را پايمال کردند تا دو صباحى بر مسند حکومت تکيه زنند و تو سکوت کردى؛ همانا سکوت تو فريادى بود تا حق طلبان در طول تاريخ بشنوند.

آن گاه که قوم تو از فرط جهالت تابع زور بودند و پيام حقيقى اسلام را به فراموشى سپرده بودند، با چاه صحبت مى کردى و مى گريستى! مى خواستى به پيروانت در طول قرن ها بگويى که بيست و پنج سال سکوت تو به خاطر نهال نو اسلام بود که مبادا از بين

ص: 148

برود.

آن گاه که براى بيعت گرفتن از تو خانه ات را به آتش کشيدند، و همسرت

فاطمه عليها السلام را مورد اذيت و آزار قرار دادند، و تو حاضر به بيعت با آن ها نشدى، به شيعيانت در طول تاريخ نشان دادى که بايد از آنان بيزار باشند و در مقابلشان سر تسليم فرود نياورند.

آن گاه که خلافت ظاهرى تو آغاز گرديد و عده اى هم چون طلحه ها و عايشه ها از عدل تو به ستوه آمدند، حاضر نشدى ذره اى از بيت المال به برادر نيازمندت دهى و عدل تو را دربارۀ زن يهودى ديدند، به پيروانت در نسل هاى بعدى نشان دادى که عدل را سرلوحۀ کارها و امور خويش قرار دهند.

آن گاه که ناجوانمردانه در مسجد به شهادت رسيدى، به شيعيانت در نسل هاى بعدى آموختى که اگر على وار زندگى کنيد على گونه نيز خواهيد مرد؛ و اين است زندگى و مرگ يک بزرگ مرد.

اگر بتوانيم هر لحظه هم چون تو زندگى کنيم ارزش دارد. ما بايد با الگو قرار دادن زندگى تو به نسل جديد نشان دهيم که براستى تو که بودى و چه مى خواستى؟

ما منتظران امام زمان عليه السلام هستيم. اوست که هم چون على عليه السلام عدل و داد و برابرى را در جهان حاکم مى کند.

وعده آن امام نزديک است، و ما با تربيت نسلى که تو را بشناسند و سعى کنند هم چون تو زندگى کنند، پيروان او را آمادۀ آن روز نماييم.

مولاى من! براستى که بلند مرتبگى زيبندۀ توست. اى راد مرد تاريخ!

عاطفه عليان، استان اصفهان، اصفهان

------------------

کلام تو نمونه اى از علم الهى است و بوى سخن پيامبر گرامى صلى اللّه عليه و آله از آن به مشام جان مى رسد.

اى پدر سخن! سخنانت طراز فصاحت است و پيرايۀ بلاغت؛ بلاغتى که سزاوار توست.

على، اى پدر امت و اى اميرالمؤمنين! خدا را از تو شناختم. اى حيدر شهسوار! وقت مدد است و من عاجزم از جهان، و چه بسيارند دشمنان! اى صاحب ذوالفقار

ص: 149

کجايى؟

سخنان برگزيدۀ تو اى امير مؤمنان و اى سرور شيعيان، سرچشمه و آبشخور فصاحت و خاستگاه بلاغت است. کلام تو نمونه اى از علم الهى است و بوى سخن پيامبر گرامى صلى اللّه عليه و آله از آن به مشام جان مى رسد.

اى پدر سخن! سخنانت طراز فصاحت است و پيرايۀ بلاغت؛ بلاغتى که سزاوار توست و در گفتارى و کتابى فراهم نيامده است.

هر چه گويم در وصف تو- پدر عزيزم- کم گفته ام، چرا تو که ديباچۀ ديوان معرفت و لشگر کش فتوت و سردار اتقيايى. بر سر در باغ خلد جبريل نوشت: بر خصم على ورود اکيداً ممنوع! چون ويژۀ شيعۀ على هست بهشت!

نيستم بيگانه هستم آشنايت يا على از ازل دل داده بر مهر و ولايت يا على قبلۀ من کوى تو، محراب من ابروى تو ذکر تسبيحم بود مدح و ثنايت يا على دوستم با دوستانت، دشمنم با دشمنانت از دل و جان من رضايم بر رضايت يا على

شيوا غفارى اوغانى، استان تهران، تهران

------------------

مى گويند: در درگاه تو نوبت نيست؛ دلشکسته تر پيش تر است!

زينبت را چون خودت يافتم، و حسينت را که ديدم بيش تر عاشقت شدم.

از خدا بخواه که اگر ما را به جهنم برد حداقل نزد آنانى که زهرايت را بين در و ديوار کشتند، نبرد!

نامه اى از عاشقى به معشوقش على عليه السلام!! سلامى از عاشقى دلشکسته به معشوقى دلربا!

على جان! چندين سال است عاشق روى چون ماهت هستم، ولى حيف و صد هزار بار حيف که نيستى هر روز ببينمت و ببويمت، تا اين درد من درمان بيابد!

على جان! تو را قسم مى دهم به تنها بانوى عالم فاطمه زهرا عليها السلام که حداقل توفيق زيارت نجف و کربلا را به من بدهى که در آرزوى آن ها مى سوزم.

مى گويند: در درگاه تو نوبت نيست؛ دلشکسته تر پيش تر است! على جان، آن قدر دلشکسته ام که اميدوارم پيش تر از همه باشم.

خوشا بحال خاک کوفه که لياقت داشت زير پاى تو باشد. من هميشه بر آن خاک

ص: 150

غبطه مى خورم، و آرزو مى کنم که اى کاش من مشتى خاک زير پاى تو بودم، و گرد خاک زير پايت را سرمۀ چشمانم مى کردم، ولى افسوس که چنين لياقتى نداشته ام.

على جان! وقتى در کودکى براى اولين بار نام مبارک تو را همراه معصومين ديگر شنيدم دلم مى خواست تو را بيش تر بشناسم. هر قدر به تو نزديک تر مى شدم قلبم به تپش مى افتاد.

على! در راه شناخت تو به عاشورا و ماجراى دلسوز عاشورا رسيدم. زينبت را چون خودت يافتم، و حسينت را که ديدم بيش تر عاشقت شدم. بعد از شناخت تو دريافتم که خدا را نيز کم و بيش شناخته ام. دريافتم که براى شناخت بيش تر خدا بايد تو را بيش تر بشناسم؛ و باز دنبال تو آمده ام، و تو را در محراب کوفه هنگام ضربت شمشير پيدا کردم. به دنبال سخن گرانبهايت که گفته بودى ﴿فَزِتّ وَ رَبِّ الكَعْبَةَ﴾ فهميدم که مرگ تو همراه رستگارى بود، و مرگ تو از دنياى مادى رستن و به خدا پيوستن بود.

على جان! مى دانم که اگر گوشۀ چشم تو نباشد هلاکت در آخرت حتمى خواهد بود. اميد همۀ شيعيان تو هستى. کرم از توست، لطف و عنايت از توست.

اى حيدر کرار، على مرتضى! تو را قسم مى دهيم به زهرايت که ما را شفاعت کنى. تو آبرومندى، پس ضامن ما باش که جز تو کسى را نداريم.

على جان! از تو خواهش داريم که از خدا بخواه که اگر خواست ما را به جهنم ببرد حداقل نزد آنانى که زهرايت را بين در و ديوار کشتند نبرد!

فاطمه حسينى الوار، استان آذربايجان شرقى، آذر شهر

------------------

وقتى شنيدم بعد از رسول اکرم صلى اللّه عليه و آله چگونه تو را تنها گذاشتند؛ قلبم رنجيد، دنيا بر سرم پيچيد، قلم از دستم افتاد و اشک از چشمانم جارى گشت.

سلام اى خورشيد! اى تجسم همۀ خوبی ها و روشنی ها! اى گرمابخش کوچه باغ هاى سرد کوفه و دل هاى رنجيدۀ نيازمندان و کودکان يتيم.

وقتى تصميم نوشتن نامه به تو را گرفتم بى درنگ احساس ضعف و ناتوانى در مقابل توصيف آن همه جمال و زيبايى بر من چيره گشت. قلمم در دستانم مانده و خشک شده بود و گرد و غبار بر روى ورق سفيدم نشسته بود. مات و مبهوت مانده

ص: 151

بودم که چه بنويسم و چه بگويم. هر چه بگويم باز هم برتر و بيکران تر هستى. تو تجسم همۀ خوبی ها و زيبايى ها هستى.

وقتى شنيدم بعد از رسول ا کرم صلى اللّه عليه و آله چگونه تو را تنها گذاشتند؛ وقتى شنيدم يارانت تو را در ميدان جنگ رها کردند؛ وقتى شنيدم معاويه چگونه عهدنامۀ صلح را در مقابل چشمان پسر بزرگت زير پايش دريد؛ وقتى شنيدم آب را در سرزمين آتشين کربلا بر پسرت بستند...؛ وقتى اين ها را شنيدم قلبم رنجيد، دنيا بر سرم پيچيد، قلمم از دستم افتاد و اشک از چشمانم جارى گشت.

چه خوب بود من سعادت ديدار تو را داشتم، و چه خوب بود که من در سپاه تو و در جمع يارانت بودم. هر چند که سعادت نصيبم نشد، اما اى مولايم، در دنياى امروزى که جولانگاه شياطين شده، مرا در اين ميادين جنگ هر روزه تنها مگذار و پشتيبان من باش. به اميد آن روز که فرزند بزرگوارت امام زمان عليه السلام ظهور کند، تا در کنار او با شياطين بستيزم.

مصطفى بيان، استان خراسان، نيشابور

------------------

همه جا در جستجوى شما بودم. پشت گل هاى رز، روى دست ياس، لاى کتاب ها و حرف ها و عکس ها را گشتم تا شايد شما را پيدا کنم، ولى نتوانستم.

يا على! کدام پادشاهى به خانۀ يتيمان مى رود و با دست خود براى آنان نان مى پزد.

همه جا در جستجوى شما بودم. پشت گل هاى رز، روى دست ياس، لاى کتاب ها و حرف ها و عکس ها را گشتم تا شايد شما را پيدا کنم، ولى نتوانستم.

به آسمان نگاهت کردم تا شايد عظمت لطف تو را در آسمان پيدا کنم، ولى احساس کردم عظمت لطف تو از آسمان ها بالاتر است.

به دادگاه ها مراجعه کردم تا شايد عدالت تو را در آن جا پيدا کنم، ولى دريافتم که عدالت تو از نوع ديگرى است. هر جا رفتم نامت را شنيدم، ولى ديدم گويا فقط نام تو را مى برند و مثل تو عمل نمى کنند.

حتى فهميدم که نتيجۀ تلاش کاروانيان حيرت زده در چهارده قرن اين بوده که تا پشت دروازه ها پيش رفته اند، و آن وقت بساط اعتکاف را پهن کرده و نيايش ها

ص: 152

نموده اند. روزها را به شب، ماه ها را به سال، سال ها را به کرانه هاى عمر رسانيده اند، و آن وقت صداى ملکوتى تو را شنيده اند که مى گويى: «بخدا قسم اين کفش وصله دار نزد من از زمامدارى بر شما عزيزتر است، مگر آن که حقى بر پا سازم و يا امر باطلى را از بين ببرم».

دربارۀ تو حتى اختيار قلم به دست من نيست، و زبانم به گونه اى ديگر کار مى کند، و شب و روز و ماه و سالم رنگ ديگرى دارد.

عاقبت درمانده شده ام، و نزد آن که تو را از بهتر مى شناخت رفتم و گفتم: من نتوانستم امامم را پيدا کنم؛ امام يتيمان را، امام همۀ مردم را!؟ او دستم را گرفت و روى قلبم گذاشت و گفت: امام تو همين جاست! درون دلت!

همه ثناگويان در مدح تو گفته اند، همه شاعرها از تو شعر گفته اند، ولى هيچ کس حقيقت وجودت را دريافت نکرده است.

کسى شما را آن گونه که هستى زيارت نکرده تا از حقيقت وجودت عکسبردارى کند. تو در همه جا وجود دارى، ولى پردۀ تاریکى جلوى ديده ها را گرفته، و ما نمى توانيم شما را ببينيم.

يا على! کدام پادشاهى به خانۀ يتيمان مى رود و با دست خود براى آنان نان مى پزد. برايم حتى تصورش مشکل است! ولى واقعيت دارد که تو يا على در جوانمردى و ايثار اول بودى.

على جان! چه بسيار قلم هايى که دربارۀ شما اين نوع روى کاغذ لغزيده و نقشۀ مرزهاى شخصيت تو را با حروف کشيده اند، ولى نتوانسته اند به دور تو فراتر از دلشان طواف کنند.

على جان! پيامبر صلى اللّه عليه و آله که با اين عظمت از شما ياد مى کند، من ديگر هيچ نمى توانم بگويم و زبان در دهانم قفل شده است. با اين که اين نامه را نوشتم، ولى در اول راهم و هنوز شما را نشناخته ام. به اميد روزى که همۀ مردم جهان شما را بشناسند.

الهام شفق، استان آذربايجان شرقى، مرند

------------------

بيا که کوله بار زندگى را با ياد تو بر دوش مى کشم!

طعام شب هايمان در دستان توست؛ مگذار گرسنه سر بر بالين بگذاريم.

ص: 153

سال هاست نام تو روى قلبم حک شده و مرا در آرزوى وصلت قرار داده، ولى اين اولين بار است که برايت نامه مى نويسم.

اى مولود کعبه که ولادتت همگان را به حيرت واداشت؟ اى پدر امت، همۀ ما فرزندان توييم و به تو مى گوييم: «پدر». اکنون مى خواهم حرف هاى دلم را با تو بگويم. پدرم، سلام. سلامت مى گويم: اى بابا!

تو را نديده ام ولى وصف جوانمردی هايت را در آسمان ها خوانده ام. مى دانم که تو از بهشت تماشايمان مى کنى. چگونه مى شد اگر يک لحظه نگاهى هم به اين يتيم خود مى کردى؟

کجا رفتى اى بابا؟ بيا که قلب شکسته ام در غوغاى آبشار روزگار درهم مى شکند! بيا که کوله بار زندگى را با ياد تو بر دوش مى کشم! نام تو چه در نهان دارد که با شنيدن آن لرزه بر اندام دشمنت مى افتد.

شيعيانت مخلصين خدايند! آنان که تو را يافتند و عشق را در جلوۀ پاک تو ديدند و به وسعت قلب تو پى بردند.

چه خوشبخت بودند آنان که در رکاب تو جان باختند؛ و چه بدبختيم ما که از تو جز نام پر شکوهت هيچ نيافتيم.

يا على! ما را مدد کن تا سرافکنده و خوار در مقابل يگانۀ مطلق هستى نباشيم. شفاعتمان کن، که شفاعت کنندۀ همۀ مسلمين به حق تويى.

اى پدر امت، اى امير مؤمنان، اى باباى کودکان يتيم! طعام شب هايمان در دستان توست؛ مگذار گرسنه سر بر بالين بگذاريم. يک شب هم که شده سراغ اين دردمند رانده شده از ديار عشق بيا و قلب زخم خورده ام را مداوا کن! اى فرستادۀ خدا بر قلوب پريشان از گناه، به فريادمان رس تا در محشر خداوند از گناهانمان بگذرد.

مريم مهاجرى، استان اردبيل، اردبيل

------------------

با آن که با تمام وجود دوستت دارم، قلم پيش نمى رود! خوب مى دانم که مى خواهم بحر را در کوزه بريزم!!؟ نمى دانستم به کدام آدرس بنويسم! به نجف که در آن مانند درى مى درخشى يا به بهشت که آن را صاحب اختيارى؟!

ص: 154

هنوز باور نمى شود!! من از خيال آسمانيت به وجد آمده ام! غرورى برخاسته از شعف وجودم را گرفته است. قلم روى کاغذ نمى لغزد! عاجز و ناتوان شده ام! باورم اين بود که نامه نوشتن براى تو که بسيار دوستت دارم مشکل نيست، ولى هنوز با آن که با تمام وجود دوستت دارم و براى تولدت شادى مى کنم و در شهادتت بر مظلوميتت مى گِريَم، قلم پيش نمى رود...! خوب مى دانم که مى خواهم بحر را در کوزه بريزم!!؟

پدر عزيزم! بارها خواسته ام برايت نامه بنويسم و حرف هاى دلم را بگويم، اما نمى دانستم به کدام آدرس بنويسم! به نجف که در آن مانند درى مى درخشى يا به بهشت که آن را صاحب اختيارى؟!

پدر عزيزم! دوست داشتم در زمان تو به دنيا مى آمدم، و هر روز رو به روى خانۀ بى ريايت مى نشستم، و نماز صحبگاهى ات را نظاره مى کردم، و کفش هايت را وصله مى زدم.

پدر عزيزم! فدايت شوم! اگر با تو بودم دردهاى زهرايت را به جان مى ريختم، و مشک حسنينت را پر از آب مى کردم، و يک لحظه تو را تنها نمى گذاشتم.

اى کاش در زمان تو بچه اى تنها بودم، و شما هر شب برايم مخفيانه نان و شير مى آورديد، و با ديدن شما گل خنده صورتم را فرا مى گرفت.

اى کاش در زمان ما بودى، و همه چيز را شفاهاً بازگو مى کردم، نه به صورت کتبى! باور کن اين گونه سخت است، ولى تحمل مى کنم! من در زمانى زندگى مى کنم که هر روز معرفت و عشق و دوستى در زمين دفن مى شود، در حالی که اگر شما باشيد هر شب خانه ها با نور محبت و ايمان روشن مى شود، و هر روز آسمان دل ها آبى مى شود و شما در دل ها سوسو مى زنيد.

اينک مولايمان على رفته و ما مانده ايم و عالمى از ظلم و دنيايى از خاطرات چندين سالۀ امامت او که بر ظالمان تاخت و حق مظلومان را ستاد.

دوست دارم از خوبی هايتان بگويم، و هر چه در دلم بود گفتم و هر چه خواستم نوشتم، هنوز چندين روز براى نوشتن حرف دارم. به خود افتخار مى کنم که براى پدرم نامه نوشتم.

خديجه قره گلى، استان تهران، شهر رى

------------------

ص: 155

قلبم آرام آرام در عشق تو مى تپد! آن که هر شب براى ديدنت با اشک ديدگان، نماز کهنه اش را مى آرايد، منم!

دلم مى خواست با دستى پر و با قلبى پاک تر از اين به ملاقاتت مى آمدم! اما چه کنم!

پدرجان! على جان، بگذار تا تو را پدر صدا کنم! چرا که پدرى چون تو و غير تو نمى بينم.

قلبم آرام آرام در عشق تو مى تپد! آن که هر شب براى ديدنت با اشک ديدگان، نماز کهنه اش را مى آرايد، منم!

پدرجان! مرا که فراموش نکرده اى؟ دلم مى خواست با دستى پر و با قلبى پاک تر از اين به ملاقاتت مى آمدم! اما چه کنم، آن چه از باغ رؤيايى زندگى چيده بودم بادهاى وحشى از دستم ربودند، و در دره هاى نيستى فرو ريختند. من ماندم و رو سياهى. من ماندم و حسرت و يک کوير پر از حيوانات وحشى. آفتابى سوزان و يک جرعه خيال و ترسى کشنده!

پدرجان! خودت مى دانى الان که حرف هاى دلم را برايت مى نويسم چقدر دلتنگ هستم! امروز اربعين است! اربعين فرزندانت حسين و عباس و على اکبر و على اصغر!

پدرجان! على جان، بگذار تا تو را پدر صدا کنم! چرا که پدرى چون تو و غير تو نمى بينم. همه غريبه اند، چه کنم؟!!

نمى دانى که چقدر دوستت دارم، و به حرف ها و پندهايت از ته دل عشق مى ورزم. نمى دانى چقدر دوست دارم جمال نورانيت را در خواب ببينم.

پدرجان! از وقتى که شروع به نوشتن اين نامه کرده ام چندين بار خواسته ام آن را کنار بگذارم، اما نمى دانم چرا توانش را ندارم! اگر اين کار را بکنم هميشه خود را سرزنش خواهم کرد!

پدرجان! باز صدايت مى زنم، با اين که زبانم به کام چسبيده، بدنم سرد و چشم هايم به گوشه اى خيره است. چه کنم که توان فرياد زدن ندارم؟ هر چند چيزى جز اين در اين سکوت سنگين و مهيب مرا آرام نمى کند.

پدرجان! کاش کنارم بودى و ترس ها و ترديدهاى دلم را نابود مى کردى، هر چند تا تو پدر منى از هيچ چيز هراس ندارم.

پدرجان! بيا و ببخش آن چه را که گذشت، و بر آور آن چه را که در قلب شکسته و خسته ام مانده است، و بنماى راه را بر پاهاى خسته ام، و بگشاى اين گره هاى کور را از

ص: 156

افکار سرگردان من.

پدرجان! حرف بسيار است و تکرارى، و تو خود مى دانى و آگاهى به هر آن چه هست و نيست، و آن چه معلوم است اين که تو خطا پوشى و اين مرا بس است!

معصومه فرهادى، استان اردبيل، اردبيل

------------------

کاش تمام نخل هاى کوفه و مدينه را سر مى بريدند و زبان از کامشان بيرون مى کشيدند تا از دردهاى دلت برايمان بگويند.

کاش چاه تاريک آينه اى مى شد و سخنان حقت را مى گرفت و نمايان مى کرد.

سلام، سلام بر مهربان ترين پدر دنيا، سلام بر کعبه و سلام بر مولود کعبه.

پدر عزيزم، بسيار دوست داشتم که بر قلۀ کوه سبلان مى ايستادم، و بلندترين سلام ها را نثارت مى کردم و مى گفتم: سلام بر مظلوميت تو، يا على مرتضى!

پدر عزيزم، در اين جهان خاکى، آيا از بين ميلياردها انسان کسى پيدا مى شود که بتواند کوله بار کمر شکن مظلوميت تو را بر دوش بکشد؟!

کاش تمام نخل هاى کوفه و مدينه را سر مى بريدند و زبان از کامشان بيرون مى کشيدند تا از دردهاى دلت برايمان بگويند. آن ها تنها شاهدانى هستند که مى توانستى با آنان سخن بگويى. کاش زمين آتش مى گرفت که مظلوم ترين جوانمرد روى آن غريبانه قدم برمى داشت. کاش آن زمان آسمان خون مى باريد که در دل شب هاى سياه اشک چشمانت را در دل چاه مى ريختى. کاش چاه تاريک آينه اى مى شد و سخنان حقت را مى گرفت و نمايان مى کرد.

نمى توانم تصور کنم هنگامى را که حريم خانه ات را شکستند، و سيلى بر صورت کوثر پيامبر صلى اللّه عليه و آله زدند، و ريسمان بر گردن تو افکندند!

نمى توانم تصور کنم يک نفر از آن مردم به حمايت دختر پيامبرشان نيامد، و نور چشم او در غربت مدينه مظلوم واقع شد!

پدر عزيزم، بى نهايت متأثر شدم هنگامى که اين نامه را برايت مى نوشتم. در ذهنم مجسم کردم که همۀ خانواده ات مظلوم واقع شدند و بى اختيار اشک در چشمهانم حلقه زدند. واقعاً مظلوميت چه درد جانکاهى است! چه حکمتى در اين

ص: 157

مظلوميت هاست که بعد از گذشت چهارده قرن از روزهاى مظلوميت، هر روز بر قداست و محبوبيت شما اهل بيت افزوده مى شود!

پدر عزيزم، اى پدر مظلومان! بى شک مشيت و حکمت بارى تعالى است که حيدر کرار پادشاه مظلومان واقع شود! اى کسى که همواره حامى و پشتيبان مظلومان بودى، به اميد روزى که دادگستر جهان بيايد، و چشمان منتظران واقعى خويش را روشنايى بخشد، و حاکميت مظلومان و مستضعفان جهان را تحقق بخشد تا بدين وسيله يکى ديگر از وعدهاى خداوند تحقق يابد.

معصومه طالبى جمادى، استان اردبيل، اردبيل

------------------

گفتند: راجع به على بنويس! گفتم: به على قسم، او آن قدر عظيم است که قدرت نوشتن ندارم!

ايستادى به نماز، نمازى که به حق سخن دلت بود، و چه خالصانه خواندى. ماتم و خستگى را زير سجاده ات در خون کردى.

وارد مسجد شدى و ما بيرون مسجد منتظرت مانديم! اما انتظارمان طولانى شد تا شنيديم صداى اشک بلند شد.

گفتند: راجع به على بنويس! گفتم: به على قسم، او آن قدر عظيم است که قدرت نوشتن ندارم! گفتند: او کيست؟ گفتم: او «على» است!

على جان! خواستم از تولدت بگويم، نشد. خواستم از آن روزهاى سرنوشت ساز تاريخ زندگى ات بنويسم، نتوانستم. خواستم غدير خم را بگويم، ديدم فراتر از فکر من است. از شهادتت مى نويسم چون طعم تلخ يتيمى را چشيده ام، و مى توانم احساس غربت آن اطفال معصوم را که هر شب منتظر شنيدن صداى در بودند درک کنم. هميشه منتظر بودم تا شايد کسى مانند تو به سراغم بيايد. مى نويسم از آن شب غربت، شب ماتم.

در آن شب غريب، در آن لحظات و هم انگيز، در آن ديار فتنه خيز، در آن شبى که بزرگ ترين واقعۀ آفرينش حادث مى شود، در آن شهر آکنده از اندوه و بلا و نيرنگ، تنها نماز مى تواند چاره ساز باشد. آن شب را در خانۀ ام کلثوم افطار کردى، آن هم با سه لقمه نه بيش تر و نه کم تر! چنين عادت داشتى!

ص: 158

ايستادى به نماز، نمازى که به حق سخن دلت بود، و چه خالصانه خواندى. ماتم و خستگى را زير سجاده ات در خون کردى. نمازت رستن از دار فنا و پيوستن به دار بقا شد. نماز تو هميشه کندن از دام دنيا و اتصال به عالم عقبى بود. تنها با نماز آرامش مى گرفتى.

نزديکی هاى صبح بود. هنوز بيدار بودى! پيامبر صلى اللّه عليه و آله را در عالم رؤيا ديدى و خواستى که خدا تو را از آنان بگيرد. اين خواسته را با چه دلى بر زبان آوردى و ما را در اين دنياى پليد به دست حوادث روزگار سپردى!

اما چرا شمشيرِ ظلم تو را انتخاب کرد؟ از تو مگر جز عدالت و مهر و صفا چيز ديگرى ديده بود؟ مگر تو نبودى که نيمه هاى با کوله بارى در کوچه ها مى چرخيدى، و درب خانه هايشان را مى کوبيدى و از عشق خود سهمى را پنهانى به آنان مى دادى؟!!

مى دانستى چه چيزى در انتظار توست! خسته بودى از دست روزگار. وارد مسجد شدى و ما بيرون مسجد منتظرت مانديم! اما انتظارمان طولانى شد تا شنيديم صداى اشک بلند شد. آسمان سياه شد، و ستارها خاموش شدند، و زمين لرزيد، و آن جا بود که ما آواز غرّا سر داديم و پرهاى سپيد رنگمان سياه شد.

زينب عطاءاللهى، استان تهران، تهران

------------------

مى خواهم به تو بگويم که اگر تو نبودى سرنوشت ما چه مى شد؟

با يک سبد گلِ سلام به ديدارت آمدم! با جامه اى سپيد به تماشايت آمدم! آه! که دير به استقبالت آمدم.

قلم به دست گرفته ام تا افکارم را از ذهنم بر روى اين ورق- که مدت ها منتظر است کسى بر روى آن چيزى بنويسد- خالى کنم. نامه به تو پدرى مى نويسم که هرگز نديده امت، و حالا مى خواهم برايت بنويسم که دوستت دارم! مى خواهم به تو بگويم که اگر تو نبودى سرنوشت ما چه مى شد؟

با يک سبد گلِ سلام به ديدارت آمدم! با جامه اى سپيد به تماشايت آمدم، اى بهترين کفايت دلدادگى به حق. اى پاک ترين نشانۀ آسمان براى ما.

آن روز که رنگ چهره ام از غم گرفته شد؛ آن روز که جاى خالى تو براى من پر بود؛ از ياد تو و شاخۀ بى گل؛ آن صبح زود که بيچاره مادرم با قطره هاى اشک بر سرم دست

ص: 159

کشيد و رفت. گفتا به من که اى نور ديده ام؛

آن روح حق که پدر بود براى ما *** امروز به آسمان خدا پر کشيد و رفت

آه که دير به ديدارت آمدم، پدر *** آه که دير به تماشايت آمدم، پدر

ميترا منصورى، استان خراسان، کاشمر

------------------

من لايق حتى اشک هاى تو هم نيستم!

على اى سرور ما، بار سفر را بستى! بعد تو باز يتيميم! پدر جان رفتى!

که بود تا به تو بگويد: «با من سخن بگو»؟ چه کسى از تو خواست اشک هايت را بر روى شانه هايش منزل دهى؟

اين غم و ماتمشان بس، که على از دست رفت!!

اين همه عشق، فداى تو و رعنايى تو جان عالم به فداى دل شيدايى تو جان خاتم «فاطمه»، امشب مرا هم مست کن بنگر اين دل زار گشته، اين تهى را هست کن يا على! آن شب تو را با زخم کاريت چه شد درد دارى؟ بميرم، پس طبيب تو چه شد؟ هر يتيم و پيرمرد و پيرزن گريانی تافوطار خود را هديه آورده به تو آن يکى شيرى درون کاسه اى بشکسته و ديگرى خرماى بر چيده ز نخل تفته تو دست يکديگر بگيرند و دعايت مى کنند از خداى خود تمناى شفاعت مى کنند اى على جان! با دل اين عاشقان چون کرده اى کاين چنين چشمان آنان را تو پر خون کرده اى همگان اشک بريزند و به سرها کوبند شاهد هجر تو باشند و به خود اين گويند على اى سرور ما، بار سفر را بستى بعد تو باز يتيميم! پدر جان رفتى زار گريند و به بالين تو آيند که تو دل بسوزانى و از عزم تو باز آيى تو ليک تو عاشقى، و فاطمه ات چشم به راه خون دل خوردى و ما حافظ تو ديده به راه آن گاه که تنها و غريب در ديار خود سر در چاه فرو بردى و فرياد کشيدى؛

آن گاه که در ميان نخلستان غم دورى عزيزت فاطمه را زار زدى؛

که بود؟! که بود تا به تو بگويد: «با من سخن بگو»؟

چه کسى از تو خواست اشک هايت را بر روى شانه هايش منزل دهى؟

چه مى گويم؟

ص: 160

در آن ديارى که تو بودى يا على، در آن ديار مرد بود؟

شايد اگر من هم بودم چنين نمى کردم، که من لايق حتى اشک هاى تو هم نيستم!

بنفشه عزيزآبادى، استان تهران، تهران

------------------

پيامبر صلى اللّه عليه و آله تنها کسى بود که به گوهر درون تو پى برد و تو را همواره ارج مى نهاد.

ذوالفقار شمشير عادلى چون تو است، و او مهدى است که روزى عدل را به پا مى کند و حق را از ناحق جدا مى کند.

على جان، مولاى من، اى قرآن ناطق، مى دانى دوست دارم با بهترين الفاظ و معانى و مفاهيم نامه اى برايت بنويسم.

مى دانى از روزى که از کوچه هاى تنگ کوفه غروب کردى ديگر آن کوچه ها بعد از تو شاهد طلوع خورشيدى يه نورانيت تو نشده اند. کوفيان گوهر نابى را از دست دادند و خود در خواب غفلت بودند.

چقدر شناختن تو مولايم دشوار است. اما هنگامى که تو را آن چنان که شايستۀ توست شناختم در درياى بى انتهاى وجودت غرق مى شوم و رنگ و بوى تو را مى گيرم تا مانند تو عاشق شوم. عاشق نورى که او را يافته بودى و او را مى پرستيدى.

مى دانم تو را هيچ کس غير از پيامبر صلى اللّه عليه و آله نشناخت، و او تنها کسى بود که به گوهر درون تو پى برد و تو را همواره ارج مى نهاد.

اى مولود کعبه! خداوند تمام نيکی ها را در وجود تو جمع کرده است. بهترين بودن تو از آن جا برايم آشکار گرديد که در کعبه ولادت يافتى جايى که هيچ آفريده اى غير از تو اين سعادت را نيافت و خداوند بود که به تو اين مقام و منزلت را عطا فرمود.

مولايم! شنيده ام که شب ها در سکوت سرت را در چاهى فرو مى نمودى و درون آن مى گريستى! فکر مى کنم از وقتى که درون چاه گريه نمى کنى چاه خشکيده باشد. چاه براى حرف هاى تو مى جوشيد، از سخنانت و ناله هايت که از درون دلت بر مى خاست. ذوالفقار شمشير عادلى چون تو است، و او مهدى است که روزى عدل را به پا مى کند و حق را از ناحق جدا مى کند. به اميد آن روز.

رضا احمدزاده، استان آذزبايجان شرقى، تبريز

ص: 161

------------------

جانم به فدايت، ما همگى به اميد زيارت آستان مقدس تو زنده ايم.

ما به اميد زيارت روى مبارک فرزند خلف تو حجة بن الحسن نفس تازه مى کنيم.

سلام، سلامى به فصاحت نهج البلاغة به پدر امامت امير مؤمنان.

پدر بزرگوار، نمى دانم لياقت اين را دارم که چند خطى برايت بنويسم؟ از وقتى که کلمات بر زبانم جارى گشت نام تو را بر زبان آوردم، و تا وقتى سر بر خاک مى نهم نيز نام مبارکت را مى گويم.

پدرم! هرگاه به ياد واقعۀ غدير مى افتم با خود مى گويم: نيم ديگر اسلام در آن روز خجسته کامل گشت و چه انتخاب شايسته اى. ولى بيست و پنج سال دورى از حکومت بر حق شما، کمال بى لياقتى مردم آن زمان را مى رساند.

همۀ ما به فداى لحظه اى هستيم که شما بزرگوار سر در گريبان چاه فرو مى برديد و مى گريستيد. همۀ ما شيفتۀ لحظاتى هستيم که شما در تاريکى شب به فکر مسکينان و فقرا و يتيمان بوديد، که مبادا سر گرسنه بر بالين نهند.

يا على! جانم به فدايت. ما همگى به اميد زيارت آستان مقدس تو زنده ايم، و به اميد زيارت روى مبارک فرزند خلف تو حجة بن الحسن نفس تازه مى کنيم. دست اين گداى گنهکار درگاهت را بگير.

معصومه رنجبر، استان فارس، شيراز

سلامى از اعماق وجودم بر تو مولايم و جان و روحم يا على.

اى على! تو به خانۀ خدا مى مانى، که مردم بايد سوى تو آيند.

سلام! سلامى به گرمى دست هايت، دست هايى که نوازشگر صورت هاى کوچک يتيمان بود. سلامى از اعماق وجودم بر تو مولايم و جان و روحم يا على.

نمى دانم که از کجا آغاز کنم؟ در واقع قلم هم درباره تو نمى داند از کجا و چگونه شروع نمايد.

ص: 162

اگر بگويم قصد دارم سخنان و نوشته ها و پيام هايت را تفسير و تحليل نمايم سخن گزاف گفته ام، که بضاعت و توانى افزون از آن چه من هستم مى طلبد.

على جان! وقتى به دنيا آمدى پدرت ابوطالب تو را بر سينۀ خود گرفت و دست مادرت فاطمه بنت اسد را گرفت و ندا کرد: اى پروردگارى که شب تار و ماه روشن و روشنى دهنده را آفريده اى، اين کودک را چه نام گذاريم؟ ناگهان لوح سبزى که نام تو بر آن نوشته شده بود به دستش رسيد و او نامت را على نهاد.

على جان! تو ريسمان محکم الهى و پرچم هدايتى! در غدير خم پيامبر صلى اللّه عليه و آله به جهانيان اعلام کرد: هر کس مهر دل به نبوت من سپرده پس از من بايد به ولايت على دل سپارد. هر کس به دست من مسلمان شده بداند که پس از من اسلام در دست على است. پرچم رهبرى و ولايت از اين پس به على سپرده مى شود. خداوند به حضرت محمد صلى اللّه عليه و آله فرمود: «اگر اين را نگفته بودى پيام مرا به خلايق نرسانده بودى و نبوت را به پايان نبرده بودى. و آن گاه که تکليف ولايت و خلافت را روشن کرد به مردم فرمود: «امروز دين شما را کامل کردم و نعمتم را به شما تمام کردم و پسنديدم که دين شما اسلام باشد».

على جان! مولايم! از شهادت مظلومانه ات بگويم؟ طلوع فجر شب نوزدهم ماه مبارک رمضان دست شقى ترين مردم ابن ملجم مرادى لعين ضربتى بر سر شما فرود آورد که تا موضع سجده را شکافت. در محراب افتادى و فرق مبارکت شکافته شد. خاک برمى گرفتى و بر مواضع جراحت مى ريختى و اين آيه مبارک را مى خواندى: ﴿مِنْهَا خَلَقْنَاكُمٌّ وَ فِيهَا نُعِيدُكُمٌّ وَ مِنْهَا نَخْرُجُكُمٌّ تَارَةً أُخْرَى﴾.

ثلثى از شب بيست و يکم ماه مبارک رمضان گذشت. اثر زهر به تمام بدنتان رسيده بود و هيچ خوردنى و آشاميدنى نمى توانستيد تناول نماييد. تا همان لحظه هاى آخر لب هايتان به ذکر خدا مشغول بود و مانند مرواريد عرق از جبين مبارکتان مى ريخت.

شخصيت عظيم تو يا على وسيع تر و والاتر از آن است که يک نفر بتواند در همۀ جوانب آن انديشه کند.

على جان! دوستى تو ايمان و دشمنى با تو نفاق است. صراط مستقيم توئى. حق هميشه با تو و در قلب تو و بين ديدگان توست.

اى على! تو به خانۀ خدا مى مانى، که مردم بايد سوى تو آيند. تو قسمت کنندۀ بهشت و جهنمى! بهشتيان و جهنميان به اشارۀ تو معرفى مى شوند. حزب تو حزب اللّه است

ص: 163

و حزب دشمنان تو حزب شيطان.

مرضيه کشاورز معتمدى، استان قزوين، قزوين

------------------

من وقتى به نماز مى ايستم، بوى تو را از سجاده ام حس مى کنم.

تو که هستى که وقتى مُهر نماز را بو مى کنم گويا خاک پاى تو را مى بويم. وقتى قرآن کوچکم را بو مى کنم گويا لباس تو را مى بويم.

من در اين دنيا فقط به فکر اين هستم که مبادا تو نخواهى با من سخن بگويى.

مى خواهم کمى با تو يا على حرف بزنم. من وقتى به نماز مى ايستم، بوى تو را از سجاده ام حس مى کنم. آن قدر دوست دارم به پايت بيفتم و فرياد بزنم که اى على، تو که هستى که من اين قدر دوستت دارم و به تو عشق مى ورزم؟ تو که هستى که وقتى مُهر نماز را بو مى کنم گويا خاک پاى تو را مى بويم. وقتى قرآن کوچکم را بو مى کنم گويا لباس تو را مى بويم.

تمام اميد من به قاب عکسى از شماست، که در چهار ديوارى گلى خانۀ کوچک ما قرار دارد. وقتى به اين قاب نگاه مى کنم گويا دارم شما را مى بينم. وقتى مشکلى دارم، وقتى غمگين هستم، وقتى حال يکى از اعضاى خانواده ام بد است، به شما نگاه مى کنم. انگار که عکس شما براى من يک زيارتگاه است. در اين چهار ديوارى زيارتگاهى است که هيچ کس از آن با خبر نيست، و مثل يک راز است بين من و تو! وقتى به عکس شما نگاه مى کنم، احساس مى کنم دارى با من حرف مى زنى، اما افسوس از اين آرزوى من که بتوانم با شما سخن بگويم.

هيچ کس نمى داند من چقدر شما را دوست دارم، و بعد از خداوند فقط اميدم به شماست. آرزوى من آن است که وقتى مى خواهم به آن دنيا پا بگذارم اولين کسى که به من خوشامد مى گويد، شما باشيد. من در اين دنيا فقط به فکر اين هستم که مبادا تو نخواهى با من سخن بگويى.

اين ها مى نويسم در حالى که دستانم توان نوشتن ندارد، و نفس در سينه حبس شده، و اشک از چشمانم جارى است. من سال ها منتظر چنين روزى بودم که حرف هاى دلم را برايت بگويم. بگويم که چقدر تو را دوست دارم.

ص: 164

شيرين نظرپور، استان خوزستان، مسجد سليمان، روستاى کوشک

------------------

ايرانى سخترين کارها را با ذکر نام شما و قدرت گرفتن از ياد شما به خود شيرين و گوارا مى سازد.

آن لحظه که شمشير ابن ملجم در تاريک و روشن مسجد کوفه بالا رفت، به رعد و برقش آينۀ زمان شکسته شد و تمام لاله هاى سرخ پرپر شدند و سرخى را معنى بخشيدند.

مردم با وفاى ايران دوستدار شمايند. مادران ما ايرانيان اولين کلماتى را که به ما ياد مى دهند «على» نام مبارک تو است. ايرانى سخترين کارها را با ذکر نام شما و قدرت گرفتن از ياد شما به خود شيرين و گوارا مى سازد.

مى خواهم از شما بنويسم که از آدم عليه السلام هم برتر بوديد، زيرا او در بهشت بود و همه نوع نعمت برايش فراهم بود و فقط از خوردن گندم منع شده بود، اما از آن خورد، اما پروردگار شما را از خوردن گندم منع نکرد و شما به ميل و اراردۀ خود از نان گندم نخورديد، زيرا دنيا را به حساب نمى آورديد.

مى خواهم از شما بنويسم که از نوح عليه السلام برتر بوديد، زيرا او قوم خود را به خداى يگانه دعوت کرد ولى آن ها اطاعت نکردند و آن حضرت را آزار و اذيت بسيار دادند و نوح دربارۀ آنان نفرين کرد. اما شما بعد از وفات رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از امت مسلمان صدمه زيادى ديديد ولى هيچ گاه دربارۀ آن ها نفرين نکرديد و صبر پيشه ساختيد.

مى خواهم از شما بنويسم که نزد پروردگار از ابراهيم خليل اللّه عليه السلام برترى. او به خدا عرض کرد: «خدايا بر من نشان بده که چگونه مرده ها را زنده مى کنى»؟ اما شما هر چه در نزد خدا بود بدون ديدن باور داشتيد و دلتان هميشه آرام بود.

مى خواهم از شما بنويسم که از موسى عليه السلام برتر بوديد، زيرا وقتى پروردگار او را براى هدايت فرعون به مصر فرستاد عرض کرد: «خدايا، من يک نفر از آن ها را کشته ام و مى ترسم مرا بقتل برسانند. برادرم هارون را که قدرت سخنش از من بهتر است با من همراه کن»، اما وقتى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شما را مأمور کرد تا به مکه برويد و آيات سورۀ برائت را بر مشرکان بخوانيد ترسى به خود راه نداديد و به تنهايى رفتيد و فرمان خدا و رسول را انجام داديد و بازگشتيد. در حالی که بسيارى از مردم کينۀ شما را در دل

ص: 165

داشتند و کم تر کسى در آن جا پيدا مى شد که يکى از نزديکانش بدست شما کشته نشده باشد.

مى خواهم از شما بنويسم که از عيسى روح اللّه برتر بوديد، زيرا هنگامى که بدنيا آمدن نوزاد مريم نزديک شد به او وحى شد که از بيت المقدس بيرون رود، زيرا آن جا محل عبادت بود نه جايگاه ولادت، اما مادر شما فاطمه بنت اسد به هنگام بدنيا آمدن شما به خانه کعبه پناه برد و شما در خانه کعبه بدنيا آمديد.

زندگى بعد از پيامبر صلى اللّه عليه و آله و فاطمه عليها السلام چقدر بر شما سخت و دشوار شده بود. با وجود خار بر چشم و استخوان در گلو هم چنان بر احياء اسلام پرداختى و مردم را راهنمايى کردى.

آن لحظه که شمشير ابن ملجم در تاريک و روشن مسجد کوفه بالا رفت، به رعد و برقش آينۀ زمان شکسته شد و تمام لاله هاى سرخ پرپر شدند و سرخى را معنى بخشيدند.

در آن شب که فرشتگان خدا بر همه جاى زمين فرود آمده بودند و ناظر شهادت تنها مولود کعبه در خانۀ خدا بودند، غمزده از آن چه ديده بودند به آسمان بازگشتند. آن شب شهر کوفه بر خود لرزيد، ولى شما- اى پدر عزيز- آسوده شدى از سنگينى بارى که سال ها بر دوش داشتى.

اما همۀ آن ها به پايان رسيد و ضربت دشمن بر شما چقدر گوارا بود. اينک رسول خدا و فاطمه و حمزه عمويتان و بسيارى از آنان که دوستشان مى داشتى به استقبالت آمده بودند. شهادتت مبارک! نامت زنده و جاويد! راهت پر رهرو باد.

عليرضا اکبرى، استان تهران، تهران

------------------

دشمنانت چه کوتاه نظرند! به جاى آن که چشم هايشان را به همراه خوش بوترين گل هاى دنيا سنگفرش قدم هاى آبى ات نمايند شمشيرى زهرآلود را بر سر آسمانى ات زدند.

اين آرزوى ديرينۀ صلح و عدالت، در آرزوى ظهور مهدى تو نهفته است، که دعاى تو را مى طلبد.

سلام به تو که بهانۀ آفرينشى، روح ليلة القدرى، فخر خلقتى، چون باران پر طراوت و چون زمين سخاوتمندى.

سلام به تو اى امير مؤمنان، دستگير نيازمندان، ستارۀ پر فروغ آسمان جوانمردى.

ص: 166

به تو که چون آفتاب بر همگان مى تابيدى و مى تابى.

عظمت تو در افقى است که خورشيد سلامت مى گويد، و تو را ظاهر و باطن و اول و آخر مى خواند. دشمنانت چه کوتاه نظرند! به جاى آن که چشم هايشان را به همراه خوش بوترين گل هاى دنيا سنگفرش قدم هاى آبى ات نمايند شمشيرى زهرآلود را بر سر آسمانى ات زدند.

تو بودى که شب ها از ناآگاهى مردم در چاه مى گريستى، ولى مردم توان درک وجود سبز تو را نداشتند. تو بودى که وقتى از پيامبر صلى اللّه عليه و آله دربارۀ فرمودۀ خداوند: ﴿وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولَئُكْ الْمُقَرِّبُونَ﴾ پرسيدند، فرمود: خداوند اين آيه را دربارۀ انبيا و جانشيانشان نازل کرده است. من بهترين پيامبر خدا و فرستادگان اويم و جانشينم على بن ابى طالب بهترين جانشينان است.

با چکاوک هاى باغ ايمان هم صدا و با تقواى دل مؤمنان پرهيزگار همنوا مى شوم؛ و بعد از پروردگارم دست نياز به سويت دراز مى کنم، و تو را به شقايق هاى پرپر شدۀ کربلا و به ذوالفقارت که به راستى مظهر﴿لَا فَتًى إلَّا عَلَى، لَا سَيْفٌ إلَّا ذَوَالْفَقَارِ﴾ بود و به صلحى که در وجودت نهفتۀ قسم مى دهم که تزوير، ريا، دورويى و جنگ و خونريزى را از اين دنيا بشويى، و صلح و دوستى و يکرنگى خود را جانشين آن سازى. اين آرزوى ديرينه در آرزوى ظهور مهدى تو نهفته است، که دعاى تو را مى طلبد.

شيوا مجذوب، استان سمنان، گرمسار

------------------

اى کاش آن روزى که دست هايت را بستند و در کوچه هاى کينه و دشمنى روى خاک هاى ظلم و ستم کشاندند، وجودم را فرش زير پايت مى کردم.

اى کاش در آن سحرگاه خونين سينه خود را سپر فرق نازنينت مى کردم، تا شمشير زهرآلود را به جاى سر تو من در آغوش مى کشيدم.

يا على! تو و خاندانت چقدر مظلوميد! ما تا كِى بايد عرق شرم بر جبين داشته باشيم؟

سلام بر تو که زاده کعبه اى! سلام بر تو که همنام خداى کعبه اى!

سلام بر تو که همسر زهرايى. سلام بر تو که پدر عباس علمدارى. سلام بر تو پدر مهدى صاحب الزمانى. سلام بر تو که پدر امتى!

ص: 167

يا على! در بدو تولد نام تو را در گوش خود شنيده ام، و تمام عمر يادت را در روانم پرورانده ام، و براى هميشه محبت تو را در دلم حک کرده ام.

يا على! نمى دانى چقدر دوست داشتم که در زمان حياتت بودم، و در جنگ ها در رکابت مى جنگيدم و در نمازها به تو اقتدا مى کردم.

حيات تو با مرگ جسمانيت پايان نيافته، و ياد تو از ذهن ها نرفته است. نام تو ابدى است و تو براى هميشۀ دوران خواهى ماند، و اين ماييم که فنا خواهيم شد.

براى انسانى خاکى و گرفتار بند ذلت ها چون من، که بال پرواز به عظمت وجود انسانى ملکوتى چون تو را ندارم، غنيمتى بود اگر چند صباحى در کنار روح عظيم و خدايى تو مى زيستم و در سايۀ تو جان نثارى مى کردم و وجود ناچيزم را فداى تو و اهل بيت عزيزت مى کردم.

چقدر دوست داشتم که بودم در سال هايى که شانه به شانۀ رسول مهربانی ها شکنجه ديديد و ياريتان مى کردم و فداکاری هاى تو را مى ديدم.

چقدر دوست داشتم که در احد بودم و يک تنه از آن تنگه محافظت مى کردم و در کنارت شمشير مى زدم و لب و دندانم را فداى لب و دندان تو و پيامبر صلى اللّه عليه و آله مى کردم تا سنگ نخورند، و جان خود را فدا مى کردم تا جانتان در امان بماند.

چقدر دوست داشتم در بدر و خندق و خيبر و فتح مکه بودم تا رشادت ها، شجاعت ها و عظمت هاى تو را مى ديدم. مى ديدم که چگونه عمر بن عبدود را بر زمين کوبيدى و در مقابل پرتاب آب دهانش خشم خود را فروبردى. مى ديدم که چگونه پيامبر صلى اللّه عليه و آله قبل از آن نبرد غرور آفرين دستار خود را بر سر تو گذارد، و مى شنيدم که چگونه جبرئيل بعد از آن ضربت خدايى فرياد ﴿لَا فَتًى إلَّا عَلَى، لَا سَيْفٌ إلَّا ذَوَالْفَقَارِ﴾ سر داد.

چقدر دوست داشتم مى ديدم که چگونه دروازۀ خيبر را از جا کندى، و آن فتح عظيم را باعث شدى.

چقدر دوست داشتم مى ديدم که چگونه پيشاپيش مسلمانان سربلند و سختى کشيده، سرفرازتر از همۀ لبيک گويان مکه را فتح مى کنى، آن هم فتحى مبين. مى ديدم که چگونه با پيامبر صلى اللّه عليه و آله وارد کعبه مى شوى و بت ها را سرنگون مى کنى.

چقدر دوست داشتم آن صورت آفتاب سوختۀ نخلستان هاى تنهايى و آن دست هاى پينه بستۀ ذوالفقار را مى ديدم، و آن ها را مى بوسيدم و مى بوييدم.

چقدر دوست داشتم در مدينه بودم، و بعد از رحلت پيامبر صلى اللّه عليه و آله به دشمنانت

ص: 168

مى گفتم: مگر در غدير نبوديد؟ مگر دست على را در دست نبى نديديد؟ مگر سخنان پيامبر صلى اللّه عليه و آله را نشنيديد؟ مگر شما پيمان نبستيد؟ پس چگونه پيمان خود را مى شکنيد، در حالى که کفن پيامبر صلى اللّه عليه و آله هنوز خشک نشده است؟

اى کاش وقتى خانه نشينت کردند غلامى ات را مى کردم و انيس دردهايت مى شدم، تا ديگر در چاه ها فرياد نزنى!

اى کاش بودم آن روزى که گل وجود فاطمه ات را بين در نيمه سوخته و ميخ هاى برافروخته و ديوار پرپر کردند. جلوى آن مشرکين از خدا بى خبر را مى گرفتم و جان خود را به جاى فاطمه ات فدا مى کردم.

اى کاش آن روزى که دست هايت را بستند و در کوچه هاى کينه و دشمنى روى خاک هاى ظلم و ستم کشاندند، وجودم را فرش زير پايت مى کردم.

اى کاش در زمان حکومت تو بودم تا معنى عدل و عدالت را درک کنم!

اى کاش در صفين و نهروان بودم. در صفين بودم تا به همراه مالک اشتر عمود خيمۀ معاويه را از جاى مى کنديم، و کانون کفر و ستم را براى هميشه برمى چيديم. در نهروان بودم و شاهد خفت و ذلت خوارج مى شدم.

اى کاش در شب هاى کوفه بودم و مى ديدم که چگونه اميرى بلند مرتبه چون تو، کوله بارى بر دوش درِ خانۀ يتيمان را مى زند و کيسه اى مى گذارد و دور مى شود!! مى ديدم که چگونه آن کور خرابه نشين را نوازش مى کنى و غذا مى دهى و نظافت مى کنى.

اى کاش در مسجد بودم و مى ديدم که چگونه انگشتر خود را درحال رکوع به آن مسکين نااميد دادى، و اى کاش سه روز روزۀ بى افطار تو و زهرا و حسنين را مى ديدم.

اى کاش در مسجد کوفه بودم و در آن سحرگاه خونين سينه خود را سپر فرق نازنينت مى کردم، تا شمشير زهرآلود ابن ملجم ملعون را به جاى سر تو من در آغوش مى کشيدم.

اى کاش من هم در لحظۀ پرواز روح خدايى تو به عرش الهى بودم. در غسل دادن پيکر مطهرت به حسنين عليهم السلام کمک مى کردم و در تشييع پيکر پاک تو تابوتت را بر دوش مى گرفتم.

اى کاش در مظلوميت بى نهايت حسن بودم و به جاى او جام زهر را سر مى کشيدم و جگر من به جاى جگر او پاره پاره مى شد.

اى کاش در کربلا بودم و عباس را يارى مى دادم تا مشک آب را به خيمۀ عطش

ص: 169

برساند. اگر چه او نيازى به يارى نداشت، چون پدر او کسى بود که در جنگ بدر از ميان خيل عظيم کفار براى لشکر اسلام آب اورده بود، آن هم تنهاى تنها که جان خود را فداى برادرى چون حسين کند، در حالى که مشک آب گوارا بر دوش اوست و کامش خشکيده است.

اى کاش من هم در مقتل عشق بودم و در تنهايىِ حسينت ياريش مى کردم، و فرياد ﴿هَلْ مِنْ نَاصِرٍ يَنْصُرُنَّى﴾ اش را با فدا کردن جان ناچيزم بى پاسخ نمى گذاردم.

اى کاش بودم و به شمر نامرد مى گفتم: اين حلقوم بوسه گاه لبان مبارک رسول اللّه است! خنجر ناپاک خود را بر روى آن مگذار.

اى کاش بدن پاره پارۀ حسينت را از زير سم اسبان بيرون مى کشيدم و با گلاب ناب شستشو مى دادم، و پيکر عريان او را کفن مى کردم.

اى کاش سرِ از قفا بريدۀ او را از آن سگ حرامخوار و بوزينه باز آل سفيان مى گرفتم و در تشتى از طلا و گلاب گل هاى محمدى شستشو و نوازش مى کردم.

اى کاش با سجاد و زينب و رقيه بودم. با سجاد بودم و دردهايش را تيمار مى کردم. با زينب بودم و مى ديدم چگونه با سخنان خود پايه هاى ظلم و ستم و شقاوت يزيد ملعون را از جاى بر مى کند و او را رسوا مى کند.

اى کاش با رقيه بودم و در راه سخت اسارت، دست نوازش بر سر پر درد او مى کشيدم، و قلب کوچک او را دلدارى مى دادم، و بر بدن نيلوفرگونه و پر زخمش مرحمى مى گذاشتم.

يا على! تو و خاندانت چقدر مظلوميد! ما تا كِى بايد عرق شرم بر جبين داشته باشيم؟ حقا که لقب تو بايد «اول مظلوم عالم» باشد. اى کاش من با همۀ فرزندانت بودم و از مظلوميتشان دفاع مى کردم و جانم را فداى آنان مى نمودم. اگر هزاران جان داشته باشم همه را فداى تو و فرزندانت خواهم کرد.

اى کاش بودم با محمد بن على دانندۀ تمام علوم، و با جعفر بن محمد راستگوترينِ راستگويان، و با موسى بن جعفر فرو برندۀ خشم ها، و با على بن موسى غريب ترينِ غريبان، و با محمد بن على پاک و مطهر، و على بن محمد پرهيز کارترينِ پرهيز کاران، و با حسن بن على اسير زندان هاى ظلم و ستم!!

يا على! به خدا قسم مى دانم و اميدوارم که هنوز کسى هست که يادش باشم و جانم را فدايش کنم! مى دانم که فرزندى دارى که از نظرها پنهان است و روزى خواهد آمد و فرياد

ص: 170

﴿هَلْ مِنْ نَاصِرٍ يَنْصُرُنَّى﴾ حسين را سر خواهد داد.

مطمئن باش که اين بار فرزندت تنها نخواهد ماند و ياران زيادى ياريش مى کنند و با شمشير تو انتقام فاطمه عليها السلام را مى گيرند و جواب سيلى بر گونه نشسته اش و پهلوى شکسته اش و سقط محسن عزيزش را مى دهند. انتقام دست هاى بستۀ تو و فريادهاى از جان برآمده ات در چاه و نخلستان ها را خواهند گرفت.

يا على! شفاعتم کن تا بتوانم يارش باشم. در رکابش جان نثارى کنم، و عقده ها را بگشايم، سربازش باشم، و خود را فداى او کنم.

اميرحسين شهامت، استان تهران، تهران

------------------

مگر سيلاب اشک اجازۀ گشايش عقده هاى ناگشودۀ دل بى تاب را به من مشتاق مى دهد؟

اى مولود کعبه! اى بهشت قلب من! درد تو درد تنهايى است که ما آن را نمى شناسيم چون تو را داريم!!

تو درد شمشير را حس نمى کنى و ما درد تو را! چه دردى عذاب آورتر از اين که در ميان عاشقانت تنها بودى؟!

مولاجان سلام! سلامى به بلندى سبلان سرافراز و به سرسبزى دشت پهناور اردبيل، به ساحت گرامىِ شما اى عاشق عشق خدا.

سلام گرم و صميمانه ما را از بلنداى سرزمين عشق پذيرا باش. مستان سلامت مى کنند، جان را غلامت مى کنند، مستى ز جامت مى کنند.

اماما! نمى دانم چگونه شروع کنم؟ از چه بگويم و چطور بگويم؟ مگر سيلاب اشک اجازه گشايش عقده هاى ناگشودۀ دل بى تاب را به من مشتاق مى دهد؟

پدر مهربانم! راهنماى زندگيم! اى نگاه تو با من! هر دم که اسم مبارکت را مى شنوم به ياد لبخند شيرينت مى افتم که آب حيات را به من نوشاند و زندگى را به من هديه کرد. از آن روز بود که زندگى، عشق و عبادت برايم معنى شد، و زنده شدم و جان گرفتم. هرگز آن رؤياى شيرين و آن هداياى گرانبها را فراموش نمى کنم.

باور کن در بهترين وقت بر من نازل شدى و من چه زيبا تو را به تماشا نشستم. آن دم که در اوج نوجوانى و سرگشتگى قرار داشتم، چون خورشيد بر من تابيدى و

ص: 171

روشنيم بخشيدى. درست بعد از بازگشت از ديدار باش کوهى که با عمه زينب مهربان و رقيۀ عزيزم داشتم؛ سفرى عاشقانه و عرفانى، خوابى رويايى و ملکوتى، و هديه اى آسمان و زندگى بخش.

به جان تو هرگز تولد دوبارۀ زندگيم و آرامش يافتن در آغوش خدا را و سلام بر عشق حقيقى و لبخند تو محبوب ديرينِ انسانيت را از ياد نخواهم برد.

مولاى مظلومان! امام ستمديدگان! به ياد مى آورم که بعد از پرواز ملکوتى مادر مهربان مؤمنين فاطمه عليها السلام چه غصه هايى که تحمل نکردى و چه اشک ها که نريختى. چاه سياهِ شب گواهِ درد تنهايى توست. جدا شدن دو کبوتر عاشق دردناک ترين لحظه اى است که مى توان تصويرش را نمود! پس چه بهتر که با بيان غم ها و دلتنگى ها بيش از اين دل باباى مهربانم را نيازارم.

شگفتا، عشق را در خون کشاندند *** دو چشم کعبه را در خون نشاندند

چنان آهى برآورد از دل تنگ *** که از آهش پريشان شد دل سنگ

ولى آه على هم، خود نماز است *** نفس هاى على، راز و نياز است

اى باد وحشى، و اى تاراج خزان، چرا؟ آخر چرا به خانۀ عشق على دست تجاوز دراز کرديد؟ چرا وصل او را به هجران مبدل ساختيد؟ مگر رحم و شفقت در شما راهى نداشت؟ مگر از روى مولا خجالت نکشيديد؟ چرا مولاى ما را دلتنگ نموديد و همدم و همراه و همسفرش را از او گرفتيد؟

خدا از شما نگذرد که امام ما را در شب هاى تيره و طوفانى روزگارِ پر حادثه تنها و بى کس نموديد. بشکند شيشۀ عمرتان که دل مولايمان را شکستيد.

خدا آن چنان که خود مى داند جزاى دستان شرر بارتان را دهد. شما از اين ضربه اى که بر پيکر او وارد کرديد راضى نشديد و آرام نگرفتيد، و با کمال وقاحت در خانۀ امن خدا و در حضور خالق على، جان او را نيز به تاراج برديد و ما عاشقانش را داغدار ابدى تاريخ نموديد؛ تا بگرييم در سوک فراق دلدار بى همتايمان. نمى دانم جواب خدا را چه خواهيد داد؟ مگر مى توانيد جوابى هم بدهيد؟! عذاب خدا بر شما باد.

سيدى! آقاجان! تو مظهر مظلومين عالمى و حقت توسط عده اى نااهل پايمال گشت. آنان که حديث ﴿مَنْ كُنْتْ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلَى مَوْلَاهُ﴾ را خيلى زود فراموش کردند و غدير خم را از ياد بردند و ابلاغ پيامبر خدا را ناديده گرفتند و روسياه عالم گشتند. آنان که اجسادشان توسط مهدى موعود عليه السلام سوزانده و به بادها سپرده خواهد شد، تا زمين و

ص: 172

زمان از وجودشان پاک و مبرا گردد.

مولاى من! تو مظلومى و شب هاى نخلستان از مظلوميت تو آگاه است و چاه عميق تنهايى سيراب اشک هايت و دل بى تاب از سکوتت.

على جان! مى دانم که مى خواستى سخن بگويى، ولى گوشى نبود، دلى نبود، تجانسى نبود. پس چاه نخلستان را همدم درد خويش ساختى، و عقده هايت را برايش گشودى.

على، آن شير خدا شاه عرب *** الفتى داشته با اين دل شب

شب ز اسرار على آگاه است ** دل شب محرم سر اللّه است

اى مولود کعبه! اى بهشت قلب من! حس مى کنم درد تو، دو گونه است: دردى که از شمشير ابن ملجم ملعون در فرقت فرود آمد، و دردى که تو را تنها در نيمه شب هاى خاموش به دل نخلستان کشيد و به گريه و ناله واداشت.

همۀ مردم فقط دردى را مى گويند که از شمشير بر فرقت احساس کردى، ولى اين درد تو نيست؛ درد تو درد تنهايى است که ما آن را نمى شناسيم چون تو را داريم!!

تو درد شمشير را حس نمى کنى و ما درد تو را! چه دردى عذاب آورتر از اين که در ميان عاشقانت تنها بودى؟!

اى امير کشور دل! اى ساحل بحر غم! چگونه مى توانم رشادت تو را در خيبر و در برابر دشمنان خدا بيان کنم و سپاس گويم؟ چرا که فقط به خاطر محبوب و در راه پر خطر عشق مى جنگيدى، و آن دم که مسئلۀ نفع خويش به ميان مى آمد شمشير را در غلاف مى گذاشتى.

يوسف کنعان عشق، بندۀ رخسار توست *** موسى عمران عشق، طالب ديدار توست

خضر بيابان عشق، تشنۀ گفتار توست *** کيست سليمان عشق، بر در تو يک فقير

آرى، اين است چهرۀ مطهر رهبر بزرگ الهى در جنگ. اين جلال آن جليل است تا جمالش چون آفتاب بر دل ها بتابد و روشنى بخشد دل هاى پرمرده را، و زنده کند عشق خدا را در جان ها، باشد که جانى سيراب گردد و چشمى بيدار.

على اى راز هستى! اى کوثر فردوس! آن هنگام که بر آبى آسمان و سبزى جنگل چشم مى دوزم، تو را و تلألؤ چشمانت و سخاوت دستانت را به ياد مى آورم. زمانى که از گردنۀ پر پيچ حيران مى گذرم و طراوت دره ها و کوها را مى بينم به ياد روح بلند و نفس قانع و با گذشت تو مى افتم، و عاشقانه به درگاه بارى تعالى پناه مى برم و او را بر چنين

ص: 173

خلقتى مى ستايم.

مولاى من! تو بوى نماز مى دهى، بوى سبزى، بوى طراوت و تازگى، بوى روزۀ گل سرخ! تو بوى يتيمان را مى دهى، بوى جوانه و بهار و بوى هوا! تو بوى عبادت مى دهى، و ياد تو عبادت من است، و عشقت رهگشاى دوستى من با خالق يکتايم! تو ميعادگاه روحى، تو نردبان لاهوتى و سفير ملکوت و پله صعود از خاک به افلاک.

اى عزيز! در اين گرداب سرگشتگى و اوج جوانى و مسير پر پيچِ انتخاب هدف تنهايم مگذار و مددم کن و به فرياد دل تنگم برس؛ که دل مى برد از پير و جوان يک نگاه تو.

اى خوانده تو را خدا «ولى»، ادرکنى *** به تو ز نبى نص جلى، ادرکنى

دستم تهى، و لطف تو بى پايان است *** يا حضرت مرتضى على، ادرکنى

سيدى! يا اميرالمؤمنين! زمانى که نهج البلاغه مى خوانم انگار حاضرى و ناظر، و با من سخن مى گويى و نصيحتم مى کنى. دستم را مى گيرى و راه زندگى را از ميان مرداب هاى خطرناک و کشنده به من نشان مى دهى. نگاهم مى کنى و تعليم را چون آموزگارى با گذشت به عهده مى گيرى.

از صميم قلب دوستت دارم و بوسه بر خاک پايت مى زنم. مى ستايمت، و خدا را به خاطر چنين آفرينش و چنين لطفى که در حق ما روا داشته، روز و شب شکرگذارم.

دعا مى کنم که هرگز شيعه اى با عمل خويش دلت را نيازارد، و هيچ مؤمنى در روز قيامت پيش تو روسياه نباشد.

اى بندۀ خوب خدا! تو همان رمز ابدى و سر مکتوم خلقتى که ارواح و عقل بشريت را به حيرت واداشته اى! تويى شاه کار آفرينش! آن چه از فضائل و زيبايی ها در قاموس بشرى است، يک جا در وجود خويش جمع کرده اى. تمام هستى من فداى تو که از هست تو هستم.

شبروان مست ولاى تو على *** جان عالم به فداى تو على

اى على! تو همان مردى- بلکه رادمردى- که فرمودى: «اى دنيا تو را سه طلاقه کردم. اى سپيدها و زردها ديگرى غير على را بفريبيد». و آن هنگام که شراب وصال از دست محبوب نوشيدى به آرامى ندا دادى: ﴿فِزْتٌ وَ رَبُّ الْكَعْبَةِ﴾.

خوش به سعادت تو و جان آرام تو؛ خوش به سعادت عاشقان تو و معشوقان تو؛ خوش به سعادت خاکى که تو را در برگرفت، خاک نه بلکه افلاک.

اى عزيز! تو معماى تاريخى، و چه معمايى از اين بالاتر که فرمودى: «از من بپرسيد

ص: 174

پيش از آن که مرا از دست دهيد، زيرا من به راه هاى آسمان از راه هاى زمين آشناترم».

دريغا، که على يک بار در کعبه زاده شد و دگر بار به کعبه باز گشت.

ها علىٌّ بشرٌ، کيف بشر *** ربُّه فيه تجلّى و ظهر

مبدأ خلق، وجود على است *** هستى و بود، ز بود على است

مولا على! در بيان عشق و محبتم به شما همين بس که:

عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم *** به شير اندرون شد و با جان به در رود

دلم مى خواهد باز هم با هم حرف بزنيم، اما مى دانم که سخن به درازا کشيده است. سيد و سالار من! سلام گرم مرا به حضرت محمد صلى اللّه عليه و آله و حضرت فاطمه عليها السلام و همۀ فرزندان عزيز و مهربانت، مخصوصاً ضامن آهوى تنها برسان، و بگو: منتظر ديدار زود هنگامشان هستم.

جواب نامه ام يادت نرود. منتظر و چشم به راهم مگذار، و هر چه زودتر مرا از فيض دريافت جواب نامه ات برخوردار ساز! سپاسگزارم!

آن چه گفتم به وصف تو به جايى نرسيد *** خامُشى در وصف تو بِه از گويايى

دوست دارم تا هميشه تا ابد تا هست هستى، باقى بقايت، جانم فدايت!!

عظيمه صديق، استان اردبيل، اردبيل

------------------

در اين سراچۀ پر سکوت قدم بگذار، و يک لحظه ميهمان چشم هاى خستۀ من باش؛

مولاى من، بيا و تقويم خود را به من هديه کن، تقويمى که در آن تاريخ موعود آمدن نور نگاشته شده است.

دست شفاعت بر قلب پاره پارۀ من بکش تا شايد آسمان را به خاطر آورد.

در اين سراچۀ پر سکوت قدم بگذار، و يک لحظه ميهمان چشم هاى خستۀ من باش؛ هر چند که مى دانم من حقير لياقت انديشيدن به سرور و مولايم را ندارم.

آن قدر شاخ و برگ هاى تنومند روزگار با روزمرّه گى هايش مرا در ميان خويش مى فشارند که ثانيه ها را گم کرده ام.

مولاى من، بيا و تقويم خودت را به من هديه کن، تقويمى که در آن تاريخ موعود آمدن نور نگاشته شده است. بيا و مرا از ميان ثانيه ها نجات بده و مرا به درون چاه هاى تنبيه و

ص: 175

بيدارى بيانداز. آرى مرا به چاه بلند هوشيارى بيانداز تا شايد جرعه اى آب روشن بيابم.

مولاى من، بيا و چشم هايم را روشن کن، و مرا به نماز معطر عشق مشتاق تر ساز. بيا و مرا که روى قاليچۀ ترديد به خواب رفته ام قبل از رفتن تا ابديت تاريک بيدار کن، و دست شفاعت بر قلب پاره پارۀ من بکش تا شايد آسمان را به خاطر آورد.

مولاجان! خواهش مى کنم بيا، که زندگى برايم سياه و تاريک شده، و غل و زنجيرهاى شک به گردنم آويخته شده، و من هر روز از ديروز بيش تر احساس خفگى مى کنم! بيا و مرا برهان.

آخر اين چه وادى دهشت بارى است که من در آن اسير گشته ام. چراغى بر سر راهم قرار ده تا راه را از بيراهه تشخيص دهم.

انسيه طاهره آقايى ميبدى، استان يزد، ميبد

------------------

يا على، درود بى پايان اين خُرد عقل را بپذير و از جانب خِرَد بى پايانت پذيرا باش.

من بر خود مى بالم که پدرى مهربان تر از افق و مهربان تر از آبىِ آب دستم را گرفته، و در پهن دشت زندگى هدايتم مى کند.

امروز زنده ام به ولاى تو، يا على!

آن را که دوستى على نيست، کافر است.

جمال روى مهربان عالم در تو خلاصه است و بس. سلام بر روح سبز تو!

سلام. سلام بر تو اى مهر تابان ولايت و امامت. بر تو که خداى متعال و فرشتگان سلامت مى فرستند.

درود بى پايان بر شما اى خورشيد درخشان کائنات. اى برجسته ترين انسان. اگر نبودى مهر و عاطفه نبود. اگر نبودى عشق آتشينى نبود.

يا على، درود بى پايان اين خُرد عقل را بپذير و از جانب خِرَد بى پايانت پذيرا باش. ياعلى! داستان زندگيت را مى دانم، اگر چه آن را در پوششى قرار دهى. مى دانم همه چيز را. داستان زندگيت داستان فراز و نشيب هاى عظيمى است که از مثل شما بر مى آيد. تلاش و کوشش هميشگى شما را مى شناسم.

ص: 176

يا على، دعاى سحر هنگام شما را با زمزمه هاى آتشين و گريه هاى شما مى شناسم در خوف از خداى متعال.

صبر، استقامت، ايثار، شجاعت، تلاش، اميد، عشق و ايمان، همه و همه را از زندگى تو آموخته ام، چه قبل از ازدواج مبارکتان و چه بعد از ازدواج با بهترين بانوى عالم امکان. چه زندگى با عظمتى! زندگى به دور از ماديات، ولى در کمال عشق و ايثار. زندگى با جاذبه هاى حقيقى. زندگى سراسر محبت و صميميت و وقار.

پيامبر صلى اللّه عليه و آله براستى دست دختر خويش را درد دست تو نهاد، که بوى عطر بهشتى از جسم و روح پاکت بر مشام مى رسيد.

يا على! چه بانوى خوبى را زندگى انتخاب کردى! بانوى آب و آينه. بانوى صاحب همۀ کمالات. بانويى براى همراه شدن و همساز براى سازندگى. سازندگى زندگى خود و همۀ جهانيان امروز و فردا.

اى پدر امت! به ياد دارم آن روزهايى را که کيسۀ پر از نان و خرماى خود را شبانگاهان بر دوش مى نهادى و از خانه خارج مى شدى و بدون آن که کسى بفهمد آن را به خانۀ مستمندان مى دادى، در حالی که هرگز کسى متوجه حضور پر غيرت و مردانگى شما نمى شد. کيست که آن لحظات را بتواند تفسير نمايد؟

ياد دارم مردانگى هايى را که در جنگ ها از خود نشان مى دادى، و دوشادوش پيامبر معظم مى جنگيدى.

ياد دارم که چگونه بعنوان اولين گرونده به خدا ايمان آوردى، و اين ايمان را در امل نشان دادى. آسمان و زمين شاهدان اين مدعاست.

ياد دارم حماسه هاى غيورمندانه ات را، از جمله ليله المبيت را که زير تيغ تيز دشمنان خوابيدى، تا پيامبر صلى اللّه عليه و آله با رسالت عظيم خود نجات يابد.

سلام و درود هر بندۀ مخلص بر تو باد. بر تو اى مشعل فروزان و اى شمع رخ مهرويان عالم. بر تو که چهرۀ تابانت نورى است به وسعت وصال خدا.

ياد دارم بر کندن قلعۀ خيبر تو را، و به ياد دارم انفاق و کمکت را به ناتوانان و درماندگان. چه آن وقتى که سه روز روزه گرفتى و افطارت را بر مسکينان دادى، و چه آن وقتى که انگشترت را بر سر نماز بر مسکينى بخشيدى.

يا على! همه زندگيت معجزه است. انسانى عالى فکر مى کند عالى عمل مى کند و عالى به نتيجۀ عمل مى رسد.

ص: 177

مگر مى شود فراموش کرد مولودى در کعبه خداى متعال به دنيا آيد با آن معجزۀ بزرگ، جز تو اى پدر اسلام؟!

مگر مى شود رشادت هاى شما را فراموش کرد؟ مگر مى شود فراموش کرد که در قرب خداوند هم به دنيا آمدى، و هم به شهادت نايل شدى؟ چقدر دشمنان به اذيت و آزار تو و فرزندانت پرداختند؟ خدا لعنتشان کند.

چقدر بعد از رحلت پيامبر صلى اللّه عليه و آله با وجود جانشينى تو در غدير خم، مجال امامت را به شما ندادند، و شما صبر کرديد.

من امروز مسئولم. مسئول نفس خويش و مسئول نگهدارى آرمان هاى اعتقادى شما. مسئول حفظ آثار مکتوب شما. مسئول گفته ها و پندهاى شما.

من بر خود مى بالم که پدرى مهربان تر از افق و مهربان تر از آبىِ آب دستم را گرفته، و در پهن دشت زندگى هدايتم مى کند.

بگذار اشک ترم لبخند را ترسيم کند.

بگذار تا در آسمان نيلگون آبى سير کنم.

تا شايد منزلگه دوست را طلب کنم.

بگذار تا دم آخر در فضاى ملکوتىِ دل

اشک شوق بر جواهر صورتم بنا کنم.

آرى، بگذار تا اشک ترم شکوه لبخند را زمزمه کند، تا در اين شکوه رخ يار را ترسيم کنم.

مينا دشتى، استان تهران، کرج، رجايى شهر

------------------

کعبه نيازمند وجود مبارکت بود تا قلب خود را بيابد! مگر جسم محتاج روح نيست؟

چشمان مبارکت رو به چشمان محمد حبيب خدا صلى اللّه عليه و آله گشوده شد، و خورشيد وجود او جاى مردمک چشمانت نشست. لبان مبارکت به تسبيح و تلاوت کتب آسمانى و قرآن باز شد.

به راستى کدام فرمانده مظلوم تر از کسى که يارانش به رويش شمشير بکشند.

حمد و سپاس بى پايان خداوند را باد که محمد را به پيامبرى برگزيد. هم او که فرمود: «من و على پدران اين امتيم».

ص: 178

دگر بار عطر ولاى تو در دل هايمان وزيدن گرفته و طائر گلشن قدس حضورت قلب هايمان را آشفته نموده است.

يا اميرالمؤمنين، نمى دانم چگونه دستانم اين چنين لرزان قلم را مى رانند، تا نامه اى بنويسند به حضور تو يا على، که «توصيف» در برابرش ياراى ايستادگى ندارد! به راستى «کلام» ناتوانى خود را در گفتن عظمت تو اظهار مى دارد. اگر تمامى صفحات عالم به بيان تو بپردازند گويى قطره اى از اقيانوس چشيده اند. بال انديشۀ انسان در راه يابى به بلنداى مقامت مى سوزد و سيمرغ فضايلتان، فضايل عالميان را زير بال خود مى گيرد.

نمى دانم چگونه کلمات اين گونه روى کاغذ مى تراوند، تا زبان نوشته را با کسى بگشايند که فرشتگان بر آستان مقدسش سر تعظيم فرو مى آرند و روح القدس براى حضور در محضرش اذن مى گيرد.

آئينۀ تمام نماى حق تويى. اخلاقت «خلق عظيم» است مانند پيامبر صلى اللّه عليه وآله. «لاينطق عن الهوى» معناى گفتار توست. چشمۀ امامت با گذاردن پايت جوشيده و درخت حسن با آبيارى تو به بار نشسته است. فضايل جن وانس هم چون قطره اى در اقيانوسِ بزرگى و منزلت تو گم مى شود.

نام تو ذکر نبى مرسل در مناجات شبانه است. به راستى هيچ وجودى تو را درک نمى کند، مگر پروردگار متعال؛ که شاهکار آفرينش را جز آفرينندۀ آن نشناسد و احسن المخلوقين را جز خالق حسن نداند.

چگونه حمد و سپاس خداوند رحمان و رحيم را بجاى آوريم که تو را پدر ما امت شيعه قرار داد. امتى که با عشق تو نفس مى کشد و با عنايت تو خون در رگ هايش به حرکت در مى آيد. امتى که ولايت آن با شما اهل بيتى است که هرگز رجس وپليدى به آن نزديک نگشته، و طهارت خود را از آن اخذ کرده و اين اراده همواره متحقق پروردگار بوده است.

چه منزلتى براى ما از اين بالاتر که در امتى باشيم که دست پدرانۀ تو همواره آن را نوازش کرده است. امتى که «اولوالامر» آن تويى، اى روح خدا، و اى مظهر جمال و جلال خدا. ذره اى از شکر اين نعمت را نخواهيم توانست تا بجاى آوريم.

حتما پدر مهربان از فرزندش- هر چند عاصى- مى پذيرد که گوشه هايى کوچک از زندگى او را به قلم بسپارد، تا سپيدى کاغذ را به نام پدر طهارت بخشد:

«على» از همان آغاز اسم با مسماى تو بود. مگر مى شود على بن ابى طالب لحظه اى

ص: 179

از عمر شريفش «على» نباشد؟

آن هنگام که مادرت فاطمه اسديه، آن بانوى سپيدپوش، دستانش را به پرده هاى خانه خدا آويخته بود و مى گفت: «بار پروردگارا! اى کريم ازلى، به عزت و جلالت سوگند که من به تو و کتاب و پيامبرت ايمان آورده ام. به حق فرزندى که در شکم دارم و مى دانم که او يکى از آيات جمال و جلال توست...».

در اين وقت بود که راز کعبه- همان رازى که اول بار با شنيدن نامت از زبان آدم ابوالبشر به هنگام قسم دادن خداوند به اسماء خمسه به سينه اش سپرده شده بود- با عظمت نامت پيوند خورد، و آن را شکافت. فاطمه پا به درون بيت اللّه گذارد تا همگان شاهد باشند که خداوند خود ضيافيت مخصوص تو بر پا ساخته است. کعبه نيازمند وجود مبارکت بود تا قلب خود را بيابد! مگر جسم محتاج روح نيست؟

چشمان مبارکت اول بار- نه مانند همگان به روى مادر- بلکه رو به چشمان محمد حبيب خدا صلى اللّه عليه و آله گشوده شد، و خورشيد وجود او جاى مردمک چشمانت نشست. لبان مبارکت نخستين بار- نه مانند همگان به گريه- بلکه به تسبيح و تلاوت کتب آسمانى و قرآن باز شد.

تنها کسى که مى دانست چه انسانى پا به جهان گذارده پيامبر صلى اللّه عليه وآله بود و به فرمان خداوند بود که تو را به خانۀ خويش برد تا در دامان مطهرش بپروراند. از همان کودکى، در قاموس تو بُعد و دورى از پيامبر صلى اللّه عليه و آله معنى نداشت. لحظه لحظۀ حيات شما با حيات ايشان و تپش قلوب وجودتان با هم يکى شده بود. شاگردى در محضر رسول خدا را به خوبى مى دانستيد. حتى افق نگاه هاى رسول خدا نيز از ديد شما پنهان نمى ماند. به راستى از همان نخستين شما و پيامبر صلى اللّه عليه و آله يک روح در دو جسم بوديد.

تَلَمُّذ در محضر استادى چون رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله آن گونه بلند مرتبه ات ساخته بود که با اولين سخن او در غار حرا به حضرتش ايمان آوردى. هر چند تا قبل از آن نيز فقط خدا را پرستيده بودى، و با اولين درخواست پيامبر صلى اللّه عليه و آله مبنى بر قبول و وصايت و جانشينى آن حضرت، شما نوجوانى چهارده ساله ميان سران قريش آن را پذيرفتيد.

با دعوت تو اسلام مکه هر روز چنگال وحشيانه ترى نسبت به پيامبر صلى اللّه عليه و آله نشان مى داد و اهل آن بدون ذره اى رحم و مروت ايشان را بيش را پيش اذيت

ص: 180

مى نمودند. ياران معدود پيامبر صلى اللّه عليه وآله زندگى خود را زير سختی ها و گاه شکنجه هاى قريشيان سپرى مى نمودند. ناچار زمانى آمد که به فرمان خدا دفتر هجرت گشوده شد. با اين شرايط به سلامت گذشتن آن حضرت از شهر بى وفاى مکه بسيار سخت و خطير مى نمود.

ليلة المبيت زيباترين صحنه هاى جانبازى و جان سپارى يک عاشق در راه معشوق را به خود ديد، هنگامى که پا درون بسترى گذاشتى که هر لحظه امکان فرود ده ها شمشير آخته را با خود حمل مى کرد!

مشرکان در مدينه نيز پيامبر صلى اللّه عليه وآله را رها نساختند. اسلام همان که تو اول ايمان آورندۀ آن بودى نابودکننده اى عظيم براى آنان و مخصوصاً قريشيان محسوب مى شد. ترس ذليلانۀ آن ها از اسلام موجب به راه انداختن ده ها جنگ بزرگ و کوچک شد.

در جنگ ها تنها نامى که لرزه بر اندام دشمنان مى انداخت نام شما بود. نام قهرمانانى چون عمرو بن عبدودّ، وليد، مرحب که همگى تيغ ذوالفقارت را چشيدند از دفاتر ذهن همگان محو گشت.

در بسيارى از جنگ ها که مسلمانان سست ايمان به محض شعله ور شدن آتش جنگ، راه فرار را تنها طريق نجات خود مى ديدند، تنها شما بوديد که چون پروانه گرد شمع وجود رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله مى گشتيد و اجازه مى داديد ده ها زخم بر بدنتان بوسه زنند، اما تار مويى به رسول خدا صلى اللّه عليه وآله آسيب نرسد.

راستى شجاعت تجلى خود را از تو گرفته است. زمانى که درِ خيبر- که با نيروى چهل پهلوان حرکت داده مى شد- روى دستانت قرار گرفت، همگان نيروى خداوندى را در بازوان تو مشاهده کردند. اين تو بودى که پيامبر صلى اللّه عليه وآله پس جنگ هاى عظيم، به استقبالت مى آمدند و گرد و خاک و خون و عرق را از چهرۀ شريفت مى ستردند.

تو لايق ترين و سزاوارترين کس به همسرى فاطمه علیها السلام دختر پيامبر صلى اللّه عليه وآله بودى، و اگر نبودى هيچ کس لياقت همسرى او را نداشت. زمانى که با نگاهى دوخته به زمين و شرمى محجوبانه نزد رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله از فاطمه علیها السلام خواستگارى نمودى، لبخندى مليح و زيبا لبان شريفشان را بوسه زد و فرمودند: خداوند عقد شما را در آسمان ها بسته، و اين جشن در آن جا بر پا است.

با گذشت مدتى کوتاه اولين فرزند گراميتان پا به عرصۀ وجود نهاد، که خداوند

ص: 181

خود نام «حسن» اين نام با مسما را بر او گذارد، و سپس «حسين» که شيره وجودش را از زبان پيامبر مکيد.

سال دهم هجرى بود. اسلام بر تمامى نقاط جزيرة العرب سيطره گسترانيده بود. سرزمين هاى مکه تا مدينه هنوز طنين زنگولۀ شتران و همهمه کاروانيان را- که همراه رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله به آخرين سفر حج مى رفتند- در قلب خاکى خود حفظ کرده اند. صد و بيست هزار نفر همراه با حضرت مناسک حج را بجاى آوردند و راه بازگشت در پيش گرفتند.

به جايى که همگان از هم جدا مى شدند رسيدند. پيامبر صلى اللّه عليه وآله دستور توقف دادند. همۀ کاروانيان براى خود سايبانى مى جستند تا از تيغ آفتاب سوزان صحرا در امان باشند و ساعتى طول کشيد و منبرى بر پا گشت.

پيامبر صلى اللّه عليه وآله بارها همگان را به دوستى خاندانش فراخوانده بودند. جانشينى تو را بارها علنى خاطر نشان ساخته بودند و از مخالفت با شما اهل بيت بر حذر داشته بودند. همگان در جريان مباهلۀ خانوادۀ شما عزيزترين افراد نزد پيامبر صلى اللّه عليه وآله را نگريسته بودند و با کلام الهى فهميده بودند که شما جان رسول اللّه هستيد.

اما باز هم لازم بود تا اتمام حجتى شود، و براى احدى عذر و بهانه اى باقى نماند. به همين دليل، به فرمان خدا همه متوقف شده بودند تا پيام و سخن حبيب خدا را بشنوند. همه مى دانستند اين آخرين سال زندگى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله است. حضرتش خود اين امر را فرموده بود. پيامبر صلى اللّه عليه و آله بر فراز منبر رفتند و سخن آغاز نمودند: ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى عَلَا فِى تَوَحُّدِهِ وَ دَنِى فِى تَفَرُّدِهِ...﴾!

پس از سخنانى درباره ولايتِ خود بر همگان و تصديق همۀ حاضران، دستان شما را که کنار ايشان ايستاده بوديد بالا بردند و با آوايى رسا فرمودند: ﴿مَنْ كُنْتْ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلَى مَوْلَاهُ﴾، هر که من مولاى اويم اين على مولاى اوست.

شکوه لحظۀ اعلام امامت و وصايت تو هرگز از ياد تاريخ نخواهد رفت. همۀ حاضران سه روز با تبريک و تهنيت مى آمدند، و با شما دست بيعت مى دادند، و پس از آن همه به موطن اصلى خويش باز مى گشتند و شما به همراه پيامبر صلى اللّه عليه و آله به مدينه بازگشتيد.

اما مصائب و مشکلات کم کم راه خود را به سمت خانه ات باز مى کردند. همزمان با آخرين روزهاى حيات طيبه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله، ابرهاى ظلمانى فتنه، سايۀ خود

ص: 182

را بر شهر مدينه مى گسترانيد. آنانى که در لباسى منافقانه همواره خود را به جاى ياران

پيامبر صلى اللّه عليه و آله مى شمردند، هنگامى که تو با دلى سوزان و چشمانى گريان مشغول کفن و تدفين پيامبر صلى اللّه عليه و آله بوديد در مکانى شوم جمع شده و عليرغم تمام سخنان آن حضرت در غدير خم، خليفه اى برگزيدند. همان هايى که فدک هديۀ پيامبر صلى اللّه عليه و آله به دخترش را غاصبانه تصرف کردند. همان هايى که پشت خانه ات- که از رحلت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله سراسر غم بود- تجمع کردند و خانه را آتش زدند و فاطمه علیها السلام را...!!؟

نه... نمى دانم چگونه چنين مصائبى را در اين نامه بنويسم!

يا اميرالمؤمنين، تو خود آن چه روى داد را بهتر از هر کس ديگرى مى دانى. تو خود ديده اى و شنيده اى آن چه کردند و به فرمودۀ رسول خدا صبر را پيشه ساختى. حتى زمانى که فاطمه علیها السلام از جور و ستم ياران منافق رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله زودتر از همه به سوى پدر شتافت و تو را تنها گذارد!

بيست و پنج سال خار در چشم و تيغ در گلو سپرى ساختى و باز هم صبر...! هميشه مظلوم بوده اى؛ هم پيش از خلافت و هم پس از آن. آنان که نمى توانستند حکومت تو را بپذيرند سه جنگ راه انداختند و مظلوميت شما را نمايان تر ساختند.

به راستى کدام فرمانده مظلوم تر از کسى که يارانش به رويش شمشير بکشند تا جنگ را بى نتيجه متوقف سازد در حالى که ساعتى تا پيروزى باقى نمانده؟ کدام مردم بى وفاتر از مردم اطراف تو بودند که هر چه به جهاد دعوت مى کرديد هيچ کس بر نمى خاست؟

اگر سال ها بر مظلوميتت بگِريَم باز هم ناچيز مى نمايد در مقابل آن چه بر تو رفت!! روز نوزدهم ماه رمضان سال چهل و يکم هجرى بود که با اصابت شمشير زهرآلود آن شقى بانگ برآورى: «به خداى کعبه رستگار شدم». همان کعبه اى که شما قلب آن بوديد. حتما به همين دليل از زمانى که به پيامبر و فاطمه صلى اللّه عليهما پيوسته اى، کعبه سياه پوش شده است.

محمد حسين حقيقت، استان تهران، تهران

------------------

نام تو را بايد بر سقف هفت آسمان با جوهرى برگرفته از طلاى ناب خداوندى نوشت، و بر آن سجده کرد.

هيج جاى زمين بهتر از اين خانه نبود که تو در آن متولد شدى. هر ساله مردم به آن جا مى روند، و رفتن

ص: 183

بهانه است که قدمگاه تو را بوسه زنند.

خون پاکت فقط بايد روى سجاده اى مى ريخت که تو در آن با خدا ملاقات مى کردى!

يا على، اى بزرگ ترين بزرگمرد دنيا و تاريخ! اى که اگر خلق نمى شدى براى حبيبه و حوريۀ بهشتى فاطمه مقدس زوجى نبود. اى که در مظلوميت مقام اول اهل بيت هستى. اى که فرشتگان مقرب خدا بر تو سجده کرده اند. اى که ذوالفقار بدست در زمين جنگ مى کنى و حيرت و شگفتى آسمانيان و عرشيان را بر مى آورى.

اى که اگر تمام درياها مرکب و درختان قلم شوند باز هم در نوشتن ثناى تو عاجزند. نام تو را بايد بر سقف هفت آسمان با جوهرى برگرفته از طلاى ناب خداوندى نوشت، و بر آن سجده کرد. نام تو در زمين نمى گنجد، ولى خدايت تو را رحمت و شفيعى براى ما خلقِ گمراه فرستاد. اى که صاحب ليلة القدرى، و شب شهادت تو را ضامن نجات هزاران هزار و رهايى تمام موجودات از فخر و غضب و فرستادن رحمت و هدايت مردم قرار داد.

چه کسى همتاى توست؟ چه کسى در مقام تو با تو برابر است؟ سلام بر تو و بر خاندان پاکت.

باباى خوبم! افتخار مى کنم که تو پدرم مولود کعبه اى. هيج جاى زمين بهتر از اين خانه نبود که تو در آن متولد شدى، زيرا به دست ابراهيم خليل و فرزند اسماعيل بنا شد. هر ساله مردم به آن جا مى روند، و رفتن بهانه است که قدمگاه تو را بوسه زنند. آرزويشان بوسه بر ديوار خانه اى است که تو در آن قدم نهادى.

افتخار عظيمى است که باب شهر علم رسولى، و براى ورود به شهر علم رسول بايد از باب تو گذشت.

باباجان! خداوند به وسيلۀ تو باب رحمتش را بر خلق گشود، و آن امامت تو بعد از نبوت پيامبر صلى اللّه عليه و آله در حادثه عظيم غدير بود، که تو را براى همۀ مردم برگزيد.

هنگامى که جهل و عناد مردم با آن ها همراه شد امامت را از تو سلب کردند و تو با دست تدبير و قدرت خويش سه سال مظلومانه خانه نشين شدى. خدا لعنت کند کسانى را که تو را از مقامت عزل کردند. عجب جاهلانى که در عصر تو زندگى مى کردند!

دوران امامت تو، دوران عدلى بود که تمام جامعه ها تشنۀ جرعه اى از آنند. به صاحب آب قسم! که فقط آب پاک و زلال لياقت شنيدن حرف های زلال و پاکت را داشت. ما از اين

ص: 184

صبر و مظلوميتت در مقابله با دردهاى سخت و مشکل خويش درس عبرت مى گيريم.

باباجان! خون پاکت فقط بايد روى سجاده اى مى ريخت که تو در آن با خدا ملاقات مى کردى! وقتى قدم در اين جايگاه مى گذاشتى تير را از پايت بيرون مى کشيدند. تو روى آن سجاده و محراب با ملاقات خدا هم چون چوب خشک مى شدى که همه مى گفتند على جان داده!!

اشک های تو بايد به نخلستانى مى رفت که از آن خرماى شيرين براى يتيمان مى بردى! همه اعضاى تو در راه خير به مردم خدمت کرد.

درد دل زياد است ولى نامه ام پايان يافت. با تو در قلبم درد دل مى کنم.

معصومه شهدگرمه، استان تهران، تهران

------------------

مى دانم که مرا مى شناسى، و مى دانى و مى دانم که تو را نمى شناسم!

مقامت آن چنان رفيع است که حضرت حق براى آمدنت خانه تکانى کرد، و منتظر گام گذاشتنت در خانه اش شد.

اين بار توسط دوستان نادان و بى بصيرت، چنين مظلومانه به بيعت با بيعت کنندگان خود در غديرخم برده مى شد!!

در آن سحر نه فقط آن ها و فرزندان خودت، بلکۀ همه امت اسلام تا قيامت يتيم شدند.

محبت تو و خاندان و ذريه ات با شير مادر و اشک پدر به کام ما نوشانده شده و در ذره ذرۀ وجودمان ريشه دوانيده است.

مولا و مقتدا و مرادم، سلام! سلامى به وسعت تاريخ و به گستردگىِ زمان. نه يک سلام، هزاران سلام که از دل هاى مشتاق عاشقان راهت برخاسته، و هم عصر با من بر گسترۀ خاک ظاهر گشته، و در حال گذران حيات مادى خويشند.

مى دانم که مرا مى شناسى، و مى دانى و مى دانم که تو را نمى شناسم! من کجا و شناخت تو؟! منى که مانند ميلياردها انسان بعد از زمان تو آمده و سر در لاک دنيا فروبرده و در جاذبه پوچ زرق و برق ناپايدارش سر به نيست شده ايم، و تويى که هم چون خورشيدى جاويدان بر تارک زمان و مکان- حتى قبل از خلقت- طلوع کرده و تا قيامت خواهى

ص: 185

درخشيد.

ما از پيامبر گرامى اسلام آموخته ايم که تو و او نور واحدى بوده ايد که قبل از خلقت آدم خلق شده ايد، و بعد از آفرينش در صلب او قرار گرفته و نسل به نسل از صلبى به صلب ديگر منتقل شده ايد، تا آن که در صلب عبدالمطلب قرار گرفتيد. قسمتى از اين نور محمدصلى اللّه عليه وآله شد که اعظم مخلوقات و خاتم پيامبران گشت، و قسمت ديگر آن وجود شريف و جامع الاطراف تو شد.

يا على، نه تنها من، بلکه همۀ انسان ها از تولد تو مبهوت و حيرانند، چه آن ها که در لحظۀ تولد تو در مسجد الحرام حضور داشتند، و چه آن ها که بعداً مشاهدات حاضرين را شنيدند. در چگونگى تولد تو فضيلتى نهفته که خداوند فقط آن را براى تو رقم زد. مقامت آن چنان رفيع است که حضرت حق براى آمدنت خانه تکانى کرد، و منتظر گام گذاشتنت در خانه اش شد.

آرى خداوند به دنبال بهانه اى مى گشت که در به روى معصوم اما مردانه ات بگشايد، و اين بهانه با بلند شدن دست دعاى مادرِ شيرزنت فاطمه بنت اسد فراهم گشت. اشتياق حضور تو آن چنان خدا را به وجد آورد که بجاى در، ديوار خانه را معجزه وار به روى مادرت گشود، و قند وجود تو را در کام خانه اش مزه کرد، و آن چنان رخنه بر روى نامحرمان راز بست که هيچ کس- حتى کليدداران کعبه نيز- جرأت باز کردن در را نداشتند.

مدعى خواست که آيد به تماشاگه راز *** دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد

خبر هم چون برق در مکه پيچيد و زن و مرد و کودک در مسجد جمع آمده و چشمانشان خيره به کعبه که چه خواهد شد؟! بعد از سه روز با شکاف مجدد ديوار از همان محل در مقابل چشمان از حدقه بيرون آمده و دهان هاى باز مردم، مادرت فاطمه با نوزادى که تو بودى و به دست گلى از ياس سفيد مى مانستى، پا به عرصۀ مسجد گذاشت، و بار ديگر دهان ديوار پشت سر او بسته شد.

در آن روز درون خانه چه گذشت، نمى دانم؟ ولى اين را مى دانم که خميره اى خداگونه در تو شکل گرفت، که بعد از پيامبر صلى اللّه عليه وآله نظيرى برايت نبود و اگر نبود فاطمه علیها السلام- که شيرۀ جان و روح پيامبر صلى اللّه عليه وآله بود- همتايى براى تو پيدا نمى شد.

نخستين غنچۀ نگاهت به چهرۀ منور و مطهر محمد امين باز شد. همو که ده سال

ص: 186

بعد از سوى خدا بعنوان آخرين پيامبر برگزيده شد، و تو در آغاز جوانى اولين مردى بودى که به رسالتش شهادت دادى. على جان، همه مى دانند که نه قبل از تو و نه بعد از تو، هيچ کس شرافت و لياقت تولد در چنان محل مقدسى را نيافت.

يا على، در عالم دوستى و محبت، همتايى براى دوستان يکدل و پاکباخته اى هم چون تو و پيامبر صلى اللّه عليه وآله وجود ندارد. رابطۀ هيچ دو برادرى را مانند رابطۀ شما صميمى و يکرنگ نديده ام. کدام برادر مانند تو بلاگردان وجود برادرش پيامبر است و کدام برادر مانند پيامبر صلى اللّه عليه وآله وجود تو را مکمل وجودش خويش مى داند.

يادمان نرفته که در ليلة المبيت اين تو بودى که در بستر رسول خدا خوابيدى تا او از کمند دشمن برهد، و حتى يک لحظه به پاره پاره شدن بدنت بوسيله شمشيرهاى آخته و کين آلود دشمن- که هر انسانى را از وحشت رويارويى با مرگى آن چنان خونين زهره چاک مى کند- نينديشيدى.

در جنگ بدر بيش از نيمى از کشته شدگان دشمنان قسم خورده پيامبر صلى اللّه عليه وآله به دست به خاک مذلت افتادند. در ميدان اُحد اين تو بودى که با هجوم به سمت سپاه دشمن قامت خسته و خونين پيامبر صلى اللّه عليه وآله را برافراشتى و موجب استحکام دل هاى متزلزل مسلمانان گشتى.

يا على، چه کسى اين افتخار را يافته است که فقط يک شمشيرش در جنگ خندق و هلاک سرسخت ترين دشمن اسلام و دليرترين مرد عرب يعنى عمر بن عبدود، برتر از عبادت همه انسان ها و غير انسان ها تا قيامت باشد؟!! براستى من و انسان هايى مانند من حيرانيم که در آن بحبوحه که دشمن خطرناک تو در پاى تو افتاده و بغض خويش را با انداختن آب دهان به روى مبارکت بروز داد، چگونه شد که از روى سينه اش برخاستى و بعد از تسلط بر خشم خود و خلوص نيت او را از پاى در آوردى؟!!

وقتى از پس قرن ها به آن صحنه مى نگرم و تو را مى بينم که خونسرد در ميدان قدم مى زنى، و آن گرگ تير خورده را مترصد انتقام گيرى مى بينم، مو بر بدنم راست مى شود و درک عمق اين عمل تو برايم مشکل مى شود.

تو از اين ضربات مخلصانه در جنگ هاى مختلف کم نزده اى! گويا خدا مى خواست افتخار خوار و خفيف کردن دشمنان دين و پيامبرش فقط نصيب تو گردد، و ريشۀ شرک و التقاط با شمشير تو کنده شود.

حضور مؤثر و سرنوشت ساز تو در نبردهاى مختلف بدر، احد، خندق، خيبر و

ص: 187

حنين شهودى بر اين مدعايند؛ و چنين است که تو و شمشيرت مورد ستايش آسمانيان قرار گرفته ايد: ﴿لَا فَتًى إلَّا عَلَى، لَا سَيْفٌ إلَّا ذَوَالْفَقَارِ﴾! تو تفسير و معناى حقيقى جوانمردى هستى و ذوالفقارش شمشيرى است بى مانند».

خدا و پيامبرش با انتصاب تو به مقام امامت در غدير خم، رسالت پاسدارى و حفاظت از امانت الهى اسلام را بر دوش تو و فرزندان معصومت گذاشتند و با اين انتصاب رسالت پيامبر صلى اللّه عليه وآله به پايان رسيد و دين اسلام کامل شد.

يا على! خدا و پيامبر قدر تو را شناخته و حق تو را ادا کردند، ولى اى ولى خدا به اين رازجو بازگو که چرا آن مردم جاهل قدر تو را نشناخته و راه را گم کردند؟ آن ها درِ خانه تو که در جوار خانه خدا و پيامبرش بود نيامدند و تو را با جنازۀ رسول خدا تنها گذاشته و به تجمع سقيفه پيوستند، و با دنيا بيعت نمودند و به ظلمات ضلالت گرفتار آمدند و از فيض خورشيد درخشان وجودت محروم ماندند؟

آن ها با ايجاد شکاف در امت واحد پيامبر صلى اللّه عليه وآله، انسان هاى ديگر را تا قيامت از آن همه فيض محروم کردند؟ براستى نمى دانم که عوامل بوجود آوردن سقيفه چگونه مى خواهند پاسخگوى اين همه خسارت و ضرر به پيکره امت اسلامى باشند؟ عمل آن ها منجر به خانه نشينى تو شد و با اينکار عملاً شمشير برّان اسلام را در غلاف کردند که نتيجه آن ظهور دجّال هاى مختلف بود!

چنين شد که امت اسلام فرقه فرقه گشتند، و هفتاد و دو ملت متفرق و شکننده بجاى يک ملت واحد بوجود آمد. نتيجۀ آن تصميم نابخردانه فقط همين نبود، بلکه با غصب ولايت تو فدک نيز غصب شد و دل عزيزترين بازمانده رسول خدا يعنى همسرت زهرا علیها السلام نيز رنجيده شد.

آن ها بخاطر همراه کردن تو با جماعت و گرفتن بيعت از تو، وقاحت را از حد گذرانده و به درِ کوچک و چوبين خانۀ محقر تو رحم نکردند و آن را به آتش کشيدند. آن چنان غضب آلود هجوم آوردند که تنها مدافع تو زهرا علیها السلام را بين در و ديوار فشردند! چون با بدن خون آلود دست در دامن تو زد تا مانع از رفتنت به بيعت با غاصب شود، با تازيانۀ خشم بازويش را از کار انداختند. زهراى نااميد با چشمانى دردمند- که دردى به وسعت تاريخ در آن موج مى زد- نظاره گر کشان کشان بردن قهرمانى بود که در سخت ترين جنگ ها كّرار غير فرّار بود، و هيچ دشمنى تا آن زمان موفق به اسارت و تسخير او نشده بود. اين بار توسط دوستان نادان و بى بصيرت، چنين

ص: 188

مظلومانه به بيعت با بيعت کنندگان خود در غديرخم برده مى شد!! آنان آن چنان مست قدرت و حکومت بودند که نفهميدند زهرا علیها السلام بعنوان اولين شهيد مدافع ولايت تو و فرزندانت، به دست آن ها کشته شده است.

آقا و مولاى من، هر فرزندى پدرش را ابرمرد مى داند؛ و چون بزرگ مى شود مى فهمد پدرش نيز مردى بوده مانند ساير مردها. ولى من و ساير فرزندانت در امت اسلامى- حتى غير مسلمانان اعم از يهودى، مسيحى، زرتشتى، هندو، تو را مردترين مردها مى دانيم!!

هر خانواده فقط بايد يک پدر داشته باشد، ولى پيامبر صلى اللّه عليه وآله تو را در پدرى خويش بر امت اسلامى شريک نموده و فرموده است: «من و على پدر امت هستيم».

اى پدر امت، تأسف خويش و همۀ انسان هاى همدرد خويش را از غربت و مظلوميت تو بر قلم مى آورم، که ابرمردى چون تو بعد از ارتحال پيامبر صلى اللّه عليه وآله با نامردترين و رذل ترين و پست ترين مردم همۀ دوران ها معاصر گشت! آن ها انسان هايى بودند که آبروى انسانيت را با حضور نابجاى خويش لکه دار کردند.

در مظلوميت تو همين بس که مردم تو را به معاويه ها فروختند! اى روح نماز و اى کسى که فقط در حال نماز توانستند تير از پاى مجروحش بيرون کشند، آن ها وقتى خبر شهادتت را در محراب کوفه شنيدند با تعجب از يکديگر مى پرسيدند: مگر على هم نماز مى خواند؟!

در مظلوميت و غربت تو هين بس که دست بر دامن هر کس ميزدى، آلوده از آب در مى آمد. جز تعدادى انگشت شمارى مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و مالک، هيچ کس تو را نشناخت، و آنان که در اطرافت بودند آن چنان با تو بيگانه بودند که نه تنها ياورت نبودند، که لياقت همزبانى با تو را نيز نداشتند. آن ها از چاه هم پست تر بودند و تو خوب آن ها را شناخته بودى که «اشباح الرجال»شان ناميدى. براستى آن ها شبحى از مردى را بر صورت خود داشتند.

يا على، کدام زمامدار حاکمى چون تو از حال ضعيف ترين اقشار جامعه با اطلاع بود و زندگى خويش را با آن ها تطبيق مى داد؟ آن پيرمرد کور و بى کسى که کنج خرابه شبانه به تيمار و تامين معيشتش مى پرداختى؛ يا آن زنى که شوهرش در يکى از جنگ ها با دشمن در رکاب تو کشته شده بود و تو با انبانى از آرد و خرما و روغن به خانه اش رفتى!

ص: 189

مولاى من! در طول خلافت کوتاهت سه جنگ مهم را بر تو تحميل کردند؛ و با وجودى که هزاران نفر از يارانت در نبرد با دشمنان به شهادت رسيدند، نگذاشتى گرد يتيمى بر چهره فرزندان آنان بنشيند. اين کودکان زمانى يتيمى را احساس کردند که شنيدند شمشير زهرآگين ابن ملجم مرادى فرقت را شکافته و در بستر بيمارى افتاده اى.

يا على! گر چه نظاره گر صحنه صف کشيدن کودکان يتيم در پشت ديوار گلين خانه ات نبوده ام، ولى حضور آن ها را لمس و احساس آن ها را احساس مى کنم. نمى دانم چه قيامتى در سحرگاه بيست و يکم رمضان سال چهلم هجرى بر پا شد که خبر شهادت تو را شنيدند! آن ها که دو روز بود نخوابيده بودند کاسه هاى شير را بر زمين ريختند و سر بر ديوار خانۀ تو گريستند، و اين بار يتيمى را با تمام وجود احساس کردند.

در آن سحر نه فقط آن ها و فرزندان خودت، بلکه همه امت اسلام تا قيامت يتيم شدند. يا على، ما هم هر سال که به ايام نوزدهم تا بيست يکم رمضان مى رسيم با يادآورى فاجعۀ رمضان احساس يتيمى مى کنيم، و اين احساس هيچگاه کهنه نمى شود.

اى پدر مهربان امت اسلام، گرچه هيچگاه خود را شايسته فرزند بودنت نمى دانم، ولى اين را خوب مى دانم که مانند همۀ محبانت محبت تو و خاندان و ذريه ات با شير مادر و اشک پدر به کام ما نوشانده شده و در ذره ذرۀ وجودمان ريشه دوانيده است.

محمد رفيعى، استان تهران، شهريار، شهر جديد انديشه

------------------

به هنگام «بعثت» نخستين مرد بودى در شهادت به رسالت موعودِ مسيح درد نامتجانس بودن با جامعه را تحمل کردى، و از دست آنان که در کوير روحشان و در شوره زار عقل منجمدشان ره کوره اى از دين و دانش نبود سر در چاه فروبردى.

نظاره بر پهلوى شکستۀ ام ابيها را بر انقطاع بانگ اذان ترجيح دادى.

زبان ها و قلم ها عاجز و قاصر است از بيان و تحرير دربارۀ ابعاد شخصيت ولاى تو. صورتگران درمانده از ترسيم گوشه اى از سيماى الهى تو، بيت شعر ناتوان از سرودن دربارۀ عدالتت، نويسندگان معترف به عجز خويش از نوشتن در مورد عظمت وجودت، و خطبا خسته از بيان اندکى از کمالات بزرگمردى چون تو که مستجمع جميع کمالات

ص: 190

است.

چهارده قرن پيش آن هنگام که ده سال به رسالت خاتم مانده بود، فاطمه بنت اسد در غروبى اميدبخش کنار کعبه ستاده و با معبود به راز و نياز مشغول بود، که يکباره کعبه را شکافى افتاد و هاتفى ندا سر داد: «داخل شو در خانۀ حق». بدينسان در حريم الهى پسرى چون تو متولد شد که از عيسى مسيح برتر، چرا که مريم را اجازه زايمان در خانۀ حق نبود.

نامت را على- مشتق از اعلى- از اسما حسنى نهادند. رادمردى بودى که مى رفت تا در آتى، تاريخ بشريت را ورق زند و زرين ترين سطرهاى ايثار را بر آن بنگارد. در گهواره بودى که اژدها را در هم دريدى و لقب «حيدر» يافتى. به سال هاى عسرت ابوطالب، در فلسفه اى پنهان، تحت تعليم احسن تاديب قرار گرفتى. به هنگام «بعثت» نخستين مرد بودى در شهادت به رسالت موعودِ مسيح، و در «يوم الانذار» اولين بودى در اعلام وفادارى و پايبندى که به خلعت وصى و جانشين مى آراستى که ديدى.

در «ليلة المبيت» جان خويش را بلاگردان جانِ دلدار قرار دادى. در «بدر» طومار عمر خدايان زر و زور و تزوير را در هم پيچيدى، و به تنهايى سى و شش تن از مشرکان را به گرداب فلاکت و هلاکت افکندى.

تو به تنهايى يک سپاه بودى، سپاهى بزرگ و عظيم. در احد در دفاع از رسول چنان شمشير زدى که از شهامتت آواى جبرئيل در مهبط تنزيل طنين انداز شد: ﴿لَا فَتًى إلَّا عَلَى، لَا سَيْفٌ إلَّا ذَوَالْفَقَارِ﴾.

آن دم که تمامى احزاب کفر و الحاد گرد آمده بودند تا به حيات اسلام نو پا در جزيره العرب خاتمه بخشند؛ و نعرۀ عَمرو قهرمان نامى عرب، سکوتى مرگبار بر سپاه اسلام حاکم ساخته بود، تو شمشير از قراب کشيدى و آهنگ ميدان نمودى که پيامبر صلى اللّه عليه وآله در عظمت مبازره ات فرمود: ﴿بَرَزَ الايمانُ كُلُّهُ عَلَى الشِّرْكِ كُلِّهِ﴾، و عمق و اهميت رويارويى تا بدان جا بود ک رسول حق دست نيايش به درگاه معبود برداشته نداى ﴿رَبِّ لاتَذَرْنى فَرْدا و أَنْتَ خَيْرُ الْوارِثين﴾ را سر مى دهد. در نبردى سهمگين تکبيرگويان سردار عرب را نگون ساختى و ارزش ضربتت افضل از عبادت جن و انس تا قيامت آمد که «ضربة على يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين».

آه! اى ابرمرد تاريخ! براستى چگونه مى توان گلواژۀ مستى را دربارۀ بزرگمردى چون تو عنوان کرد که خويشت ساقى خرابات کوثر و عرفان و هدايت است و

ص: 191

مغبچگان طريقتش گنج عالم را خاک بر سر کوه و بندگى بارگاهش را بر پادشاهى عالم ترجيح مى دهند؟!

در عنفوان جوانى، سيدة نساء العالمين را يار خود گزيدى، که اگر او خلق نمى شد بى شک در همۀ دهر همتايى برايت يافت نمى شد. در تمامى دوران حيات پيامبر صلى اللّه عليه وآله پروانه وار گرد شمع جانبخش او مى گشتى و بى مهابا به صف دشمنان مى زدى؛ و در بيست و هفت غزوه شرکت داشتى

اى پدرم، تلفظ نامت واژه اى بود که مشرکان را رعشه بر اندام مى انداخت. آن دم که سپاه اسلام عزم فتح بيت اللّه الحرام کرد، تو بودى که پاى بر دوش پيامبر صلى اللّه عليه وآله نهادى، و بت ها را درهم شکستى و کعبه را از وجود غير خدا مبرّا ساختى.

در حفاظت از جان رسول خدا آيۀ کريمۀ ﴿وَ مِنْ النَّاسِ مَنْ يَشْتَرَى نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَوَضَّاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَوْفٌ بِالْعِبَادِ﴾ در شأنت نازل گشت؛ و چون انگشتر خويش را در حالت رکوع به مستمندان بخشيدى ﴿الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلْوَةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَوَةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ﴾ را پيک وحى آورد.

آه! اى مهربانم! اى پدرم! اى على جان! تو حق بودى و صراطت محک تشخيص حق از باطن که فرمود: ﴿عَلَى مَعَ الْحَق، وَ الْحَقُّ مَعَ عَلَى﴾. وارسته انسانى بودى که هر لحظه حيات مقدست قرين مرگ بود، و فراغش معرکه نبرد.

حيات را در مرگى جستجو مى کردى که ايمان غلبه کند، و مرگ را در حياتى مى دانستى که مقهور گردد. آن چنان وجود سحرآميزت آميخته با قضا و قدر الهى بود که درنگى از مرگ نهراسيدى، بلکه در بيان علاقه به آن با کلام ﴿وللّه لابنُ أبى طالب آنَس بِالمَوتِ مِنَ الطِّفلِ بِثَدْىِ اُمِّه﴾ را در سوگندى مقدس ياد کردى.

در اجراى عدالت آن گونه قاطع بودى که پيامبر فرمود: ﴿كَفّى و كَفُّ علىٍّ فى العدل سواء﴾، و دوستى تو را ايمان و بغضت را کفر شمرد: «حب على ايمان وبغضه کفر». ستيز با تو را ستيز با خدا خواند که: «حرب على حرب اللّه» و آشتى با تو را آشتى با خدا دانست که: «سلم على سلم اللّه».

طرفدارت را حزب خدا و هر آن چه ضد توست را حزب شيطان تلقى فرمود؛ و بالاتر از اين حتى شِکوِه از تو را بزرگ ترين معصيت در محضر حق تعالى دانست که: ﴿لَأَتَشَكُّوا عَلِيًّا فَوَاَللَّهِ إنَّهُ لَخَشِنٌ فِى ذَاتِ اللَّهِ...﴾.

اى عزيز زهرا! تو قسمت کننده بهشت و جهنمى! تو نه تنها کاتب قرآن، بلکه قرآن

ص: 192

ناطقى. علم پيامبر صلى اللّه عليه وآله را بايد در بيان تو جستجو کرد.

در حجه الوداع، آن زمان که دل ها از زلال زمزم از هر زمان ديگر پاک تر و روح ها از سعى صفا و مروه از هر وقت ديگر روحانى تر بود، فرشتۀ وحى پيامبر صلى اللّه عليه وآله را فرمود تا جهاز اشتران بر هم نهند و به يکصد و بيست هزار سفيد و سياه ولايت تو را اعلام فرمايد که ﴿مَنْ كُنْتْ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلَى مَوْلَاهُ﴾. و با اعلام امامت و خلافتت آيۀ کريمۀ ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتَى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا﴾ نازل گشت.

اهميت انتصاب تو تا بدان مرتبه بود که در آيۀ ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُول، بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إلَيْكْ مِنْ رَبِّكَ﴾ تأکيد شده بود که در صورت عدم اعلام خلافتت «فما بلغت رسالته»، و مشرکان را بگو نداى ناخوش آمد که از شر آنان ﴿وَ اَللَّهُ يَعْصِمُكْ مِنْ النَّاسِ﴾ در حق پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرود آمد و با ﴿الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلْتَخْشَوْهُمْ﴾ از نااميدى کفار با خلافت امام بحق ياد گرديد، و بدينسان غدير هم آن برکه گمنام براى هميشه جاويدان تاريخ شد.

به هنگام روزه که تو سه روز پياپى افطار خويش را انفاق فرمودى، از کرامتت با ﴿وَ يُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً﴾ تقدير شد.

اى سرور ما! آن زمان که رسول خداصلى اللّه عليه وآله در قيد حيات بود دستى بر شانه ات زد و با تعبير ﴿وَ الَّذِى نَفْسَى بِيَدِه، إِنَّ هَذَا وَ شِيعَتَهُ هُمْ الْفَائِزُونَ﴾ تو را مصباح هدايت در صراط مستقيم قرار داد؛ و با کلام «على نفسى» تو را پاره اى از خويش قلمداد فرمود.

اين تويى که گنجينه هفتاد و دو علم امامت نزدت به وديعه نهاده اند. على جان! تو انسانى بودى با ابعادى متضاد که جاذبه ات صابران را بر صراط حق مى کشانيد و دافعه ات ناکثين و قاسطين و مارقين را از دم ذوالفقار آب مى داد. در تمام عمر «للظالم خصماً و للمظلوم عونا» بودى.

اى عنصر لايتناهى تفکر و انديشه، اى حقيقت انکار ناپذير، اى مظهر ايمان مجسم، اى تجلى انوار حق تعالى، اى آيينۀ قدنماى صفات الهى، اى عادل ترين قاضى، اى حد اعلاى شجاعت، شهامت، رستگارى، تقوا، ايمان، ايثار، مقاومت، صداقت، قدرت، رأفت، فداکارى و پهلوانى، تا جايى که بشر را از «بشر» خواندت ترديد است و از غير آن بيم انحراف از صراط مستقيم.

استفاده از شمع بيت المال را مانع شدى، و در تقسيمت احدى حتى عقيل را بر ديگران رجحان ندادى. مشک پيرزنى به دوش کشيدى، و با دست خود براى ايتام نان

ص: 193

پختى. صورت خويش بر آتش نواختى و نار را به گداختن و سوزاندن سيماى خويش فراخواندى، تا مبادا در فردايى دگر شکوه اى از تو شود.

درد نامتجانس بودن با جامعه را تحمل کردى، و از دست آنان که در کوير روحشان و در شوره زار عقل منجمدشان ره کوره اى از دين و دانش نبود سر در چاه فروبردى، و راز دل سوخته را در سکوت ستارگان در گوش چاه و نخل هاى بيابان گفتى؛ و راستى که درد تو وراى درد همۀ مردم بود.

نظاره بر پهلوى شکستۀ ام ابيها را بر انقطاع بانگ اذان ترجيح دادى، و به خاطر حفظ اسلام از حق مسلم خويش خلافت بيست و پنج ساله گذشتى. در اتمام حجت پذيرش آن را حجت دانستى و در غيرش افسار شتر عنان گسيخته حکومت را بر يالش افکندى و رها ساختى. دنيا را سه طلاقه کردى و حاضر به معاوضۀ آن با گرفتن دانه از دهان مورى نشدى. در برابر ذات احديت عاجزانه «ما عرفناک حق معرفتک» را ادا نمودى و در احاديث «ثقلين» و «سفينۀ نوح» به ناجى امت ملقب گشتى.

ادبيات فصيح عرب را بنا نهادى، و سرانجام در آخرين لحظه حيات جاودانه ات با فرق خونين در محراب عبادت نداى ﴿فِزْتٌ وَ رَبُّ الْكَعْبَةِ﴾ را سر دادى.

راد مردى بودى که شخصيتت انکار ناپذير بود، حتى دشمنت هفتاد بار گفت: «لولا على لهلک عمر». براستى کجايند مدعيان عدالت تا ببينند آيا خواهند توانست تمامى زندگى خويش را با گوشه اى از حيات جاودانه ات مقايسه کنند؟

کاش امروز در ميان ما بودى تا حلال مشکلات انديشمندان مى گشتى. ياعلى، اينک ماييم و تکرار تاريخ، ماييم و احزابى ديگر! در اين ميان اگر چه وجود مبارک تو در ميان ما نيست، اما بى صبرانه در تب التهابى سخت به افقهاى دور چشم دوخته ايم و در انتظار رؤيت درخشندۀ جمال حضرت قائم بيقرارانيم.

مريم شفيعى، استان اصفهان، نجف آباد

------------------

خدا خواست بر آدميان منت نهد و تاريخشان را به طراوت بهار مبدل سازد، ولادت تو را به جهانيان بخشيد.

تو زاده شدى تا جهل وجود بميرد. ولادت تو مرگ شرک و بت پرستى را در پى داشت.

اگر مردم از تو پذيرفته بودند از آسمان و زمين نعمت ها بر ايشان مى باريد.

ص: 194

تقديم به تو اى عصارۀ همۀ خوبی ها!

هر چه بيش تر به تو مى انديشم کم تر تو را مى شناسم. هر چه در عمق نگاهت بيش تر فرو مى روم در نور جمالت بيش تر محو مى شوم. هر چه در بطن کلامت بيش تر سير مى کنم مى فهمم که هنوز تو را نشناخته ام. در تعجبم تو را چه نامم؟ به تو چه بگويم؟ و تو را اى شعر بلند هستى، چگونه بسرايم؟

خود بگوى. بگو اماما، تو از سلالۀ کدامين ستاره اى؟ تو از شميم کدامين لاله اى؟ تو از تبار کدامين نام آورى؟ تو از بلندى کدامين مناره اى؟

اى على! تو نعمت خدا بر بشريت و منت او بر انسان هايى. هستى اگر صدفى گوهرپرور است، آن گوهر وجود توست که به تکوين معنى بخشيده؛ و خداوندى را چه تدبيرهاى شگفت و زيبايى است در آراستن چهره خلقت و آفريدن مشعل هدايت.

خدا خواست تا چهرۀ آفرينش را روشن کند، تو را آفريد. خدا خواست بر آدميان منت نهد و تاريخشان را به طراوت بهار مبدل سازد، ولادت تو را به جهانيان بخشيد.

خدا خواست فاطمه علیها السلام را کرامت بخشد، تو را چون دسته گلى در کنارش نهاد.

مکه با فروغ رويت تابان شد. ميلاد تو ديباچۀ زرين کتاب حقيقت بود و عنوان صحيفه رسالت. سالى که نکوست از بهارش پيداست!

ولادت تو بهار سال هاى نيکو، پر بار، نورانى و تجلى خداوند در زمين بود؛ چرا که در اين بهار شکوفه نبوت گشوده شد و غنچه نور از دامان مادرت شگفت.

ولادت تو نويد باران رحمت پس از خشکسالى ديرپايى، در کوير انديشۀ ما و دل ها بود. ولادت تو ابر سايه گستر و باران زايى بود که حيات و رويش را به دنبال داشت. تو زاده شدى تا جهل وجود بميرد. ولادت تو مرگ شرک و بت پرستى را در پى داشت.

آمدنت، رفتن تعصب ها و تفرقه ها را به ارمغان آورد. تو پاى به عرصه گيتى نهادى تا جاهليت را از صحنۀ زندگی ها بگريزانى. چشم به جهان گشودى تا چشم جهان را به روى فروغ روحى بگشايى. قدم به عالم گذاشتى تا دنيا را در قدم جلوه هاى ابديت بيفکنى، و قدوم دوران حيات طيبه را نويد دهى، و اغلال را از دست و پاى انديشه ها و ايمان هاى جاهليت زادگان بگشايى.

سلام بر تو که خود پيک سلام و پيام آور اسلام بودى، و سلام بر تو اى شير خدا که

ص: 195

جهان را از حلاوت محبت خدا پر کردى. درود خدا گوارايت باد اى اميرمؤمنان که مولدت پاک بود و شکيبايى ات نيرومند و جهادت بزرگ!

بر آفريننده ات نازل گشتى و او تو را با خوشى پذيرفت، و ملائکش به گردت در آمدند. در همسايگى پيامبر صلى اللّه عليه وآله جايگزين گشتى، و خداوند تو را در قرب خويش جاى داد و به درجۀ برادرت مصطفى رسيدى و از کاسۀ لبريز آشاميدى.

دريافتى آن چه را ديگران درنيافتند، و رسيدى به آن چه ديگران نرسيدند. در پيشگاه برادرت پيامبر صلى اللّه عليه وآله جهاد کردى، و به دين خدا آن چنان که شايسته بود قيام کردى تا سنت ها را بر پا داشتى و آشوب ها را اصلاح نمودى و اسلام و ايمان منظم گشت.

بر تو باد بهترين درودها؛ به وسيلۀ تو پشت مؤمنان محکم شد و راه ها روشن گشت و سنت ها به پا ايستاد. احدى فضايل و سجاياى تو را در خود جمع نکرد.

نداى پيامبر صلى اللّه عليه وآله را جواب گفتى و در اجابتش بر ديگران پيشى گرفتى. به ياريش شتافتى و با جان خويش حفظش کردى. با شمشير ذوالفقار در مراحل ترس و وحشت حمله بردى و پشت ستمگران را شکستى. بنيان هاى شرک و پستى را در هم فرو ريختى، و گمراهان را در خاک و خون کشيدى. پس گوارايتان باد اى اميرمؤمنان!

نزديک ترين مردم بودى به پيامبر صلى اللّه عليه وآله. اول کسى بودى که به اسلام گرويدى. از يقين لبريز و از همه فداکارتر بودى. خداوند ما را از اجر محبتت محروم نکند، و پس از تو ما را خوار نگرداند.

به خدا سوگند که زندگيت کليد خير بود و قفل شر؛ و مرگت کليد هر شرى است و قفل هر خيرى. اگر مردم از تو پذيرفته بودند از آسمان و زمين نعمت ها بر ايشان مى باريد، اما آنان دنيا را بر آخرت برگزيدند.

آرى! دنيا را بر آخرت برگزيدند و در مقابل عدل و عدم انعطاف تو تاب نياوردند، و عاقبت دست جمودها و رکودها از آستين مردمى به در آمد و تو را شهيد کرد.

از خدا مى خواهيم که از تو پيروى کنيم، و به روش هايت عمل کنيم، و دوستانت را دوست بداريم، و دشمنانت را دشمن بداريم، و در جرگۀ دوستانت محشور گرديم؛ چرا که سراسر وجود تو، تاريخ و سيرت تو، خلق و خوى تو، رنگ و بوى تو، سخن و گفتگوى تو، درس است و سرمشق است و تعليم و رهبرى.

رشيده قربان سياهى، استان آذربايجان شرقى، تبريز، ممقان

ص: 196

يا على! غدير خم بى نام تو براى هيچ کس شناخته نيست. تويى که در روزى چون غدير خم در زير آفتاب سوزان دستت به يارى دست پيامبر صلى اللّه عليه وآله به سوى آسمان ها بالا رفت.

ما با تو تا ابد عزادار خواهيم ماند تا از روى لطف و کرم خود نگاهى بر دل هاى زنگار گرفته ما بيندازى و آن را از گناهان پاک گردانى.

يا على! درود خدا بر تو که ولى و سرپرست تمامى مؤمنينى.

يا على! غدير خم بى نام تو براى هيچ کس شناخته نيست. تويى که در روزى چون غدير خم در زير آفتاب سوزان دستت به يارى دست پيامبر صلى اللّه عليه وآله به سوى آسمان ها بالا رفت، و همگان از زبان آن حضرت شنيدند که بعد از او اختيار تو بر مؤمنان از خودشان بيش تر است. يا اميرالمؤمنين، شايستگى تو بر هيچ کس پوشيده نيست. آن زمان که بر شانه هاى مبارک پيامبر صلى اللّه عليه وآله ايستادى و با دستان حقيقت گستر خود بت هاى باطل را نابود کردى.

يا على، تا جهان باقى است بر کسى پوشيده نخواهد بود شب های تاريک و ظلمانى کوفه که تنها مردى در کوچه پس کوچه هايش گام برمى داشت و خانۀ يتيمان را اطعام مى کرد، تو بودى.

يا على جان! در اين کوران گناهان و آلودگی هاى نفس، اميد بر چشمان تو داريم. چشمانى که آسمان مدينه شاهد بود چگونه در غم تنها دختر پيامبر فاطمه زهرا علیها السلام مخفيانه گريست. ما نيز با تو تا ابد عزادار خواهيم ماند تا از روى لطف و کرم خود نگاهى بر دل هاى زنگار گرفتۀ ما بيندازى و آن را از گناهان پاک گردانى. باشد که از رهروان راستين تو باشيم.

دوست دارم يا على از غربتت هر شب بگويم *** يا که بر فرق پر از خونت سحرها من بمويم

دوست دارم درتمام کوچه هاى تنگ کوفه *** رد پاى مردى از آل محمد را بجويم

گر چه من چون خارم و تو دشتى از گل هاى عشقى *** دوست دارم هم چو ريشه زير پاى تو برويم

يا على، دريايى از مهر و عطايى! پس ببخشا *** قطره از درياى خود تا دل ز ظلمت ها بشويم

گرچه در وصفت- على جان- شعر من در مانده گشته *** دوست دارم- يا على- از غربتت هر شب بگويم

نورالهدى خندق آبادى، استان تهران، تهران

------------------

ص: 197

سلام بر رازهايت که آن ها را در حلقوم چاه مى ريختى و غم هاى تو را چاه های مدينه با آن همه سنگينى در خود حبس مى کرد.

زمين از وجود قدم های تو بر روى خود بر خود مى بالد، و بر آسمان فخر مى فروشد. نخلستان در برابر مناجات تو نماز عشق مى خواند. چاه در برابر رازهاى نگفتنى تو غوغا مى کند.

يا على! دوست دارم از کوچه هاى بنى هاشم در مدينه تا ايران را گل کارى کنم و به ياد آن همه غم هاى بزرگت گل صبر بکارم تا خبر از گل بى نشان دهى!

سلام، سلام به نامت که دشمن را به لرزه مى آورد. سلام بر مناجاتت که نخلستان مدينه بدون صداى مناجاتت ديگر ساکت و غمگين است. سلام بر غم هاى بزرگت. سلام بر اشک هایت که از چشمان مبارکت در فراق بانوى دو عالم حضرت زهرا علیها السلام ريختى. سلام بر رازهايت که آن ها را در حلقوم چاه مى ريختى و غم هاى تو را چاه های مدينه با آن همه سنگينى در خود حبس مى کرد.

من هميشه با خود مى گويم که اى کاش زمان بين من و شما جدايى نمى انداخت تا غم هايت را با جان پذيرا مى شدم. اما حيف که زمان بين ما جدايى انداخته و اکنون هر لحظه دردِ فراق تو را در سينۀ خود حبس کرده ام، و به هر کلمه يا اشاره اى بغض من خواهد شکست.

اى کاش عاشقان على آن جا بودند و اجازه نمى دادند بين در و ديوار پهلوى مادر دو عالم را پيش ديدگان ميوه هاى دل خود بشکنند و دُردانۀ ششماهه اش را پرپر کنند. اى کاش ما بوديم تا تاج و تخت آنان را بر سرشان خراب مى کرديم.

هنگامى که دلم برايت تنگ مى شود چهرۀ نورانيت را در ذهن خود مجسم مى کنم که کوله بارى بر دوش دارى و در کوچه هاى تنگ و تاريک مدينه با نقاب ناآشنايى دنبال خانه هاى يتيمان کوفه مى گردى و يکى يکى در خانۀ آن ها را مى زنى.

آه و افسوس که همان کودکان يتيم و همان بينوايانى که با دست خود غذا براى آن ها مى بردى، تو را نشناختند و حق تو را به جا نياوردند. همان ها بودند که شاهد ظلم بر فرزندان تو بودند، و يا احيانا خود آن ها هم در ميان آنان بودند ولى گذشته را فراموش کرده بودند. عجب مردم بى وفايى!!

يا على! دعاکن مهدی علیه السلام به ما رو نمايد. دعاکن تا ما هم سعادت ديدار امام و

ص: 198

ولى خود را داشته باشيم. من مى دانم که به خاطر بى لياقتى ما آن ماه بى همتا رخ از ما پنهان مى کند. اى کاش روزى بيايد که دليل آفتاب از پشت ابرها بيرون بيايد، و جهان را روشن کند، چرا که اگر نوکر رخ ارباب را نبيند سخت است!

يا على! شيطان با شنيدن نام تو به لرزه در مى آيد، و دشمنان در برابر ذوالفقار تو سينه چاک مى کنند. آسمان در برابر نام تو قامت کج کرده؛ باد از بوى خوش نام تو سر مست است. زمين از وجود قدم های تو بر روى خود بر خود مى بالد، و بر آسمان فخر مى فروشد. نخلستان در برابر مناجات تو نماز عشق مى خواند. چاه در برابر رازهاى نگفتنى تو غوغا مى کند. جويبار با وجود اشک های تو دريا مى شود. خورشيد از عظمت نگاه تو پشت ابرهاى پنهان مى شود. محراب با صوت اذان تو دلنواز مى شود. خداوند در معراج نور با گل سرسبد عشق با صداى زيباى تو سخن مى گويد. تو با ريختن خون جبين خود در محراب به خانه خدا آبرو دادى.

يا على، بشر چگونه از تو تشکر کند که به واسطۀ تو انسان نزد خدا شريف شد. سخنان گرم و خداييت را با جان و دل پذيرا هستيم.

يا على! دوست دارم از کوچه هاى بنى هاشم در مدينه تا ايران را گل کارى کنم و به ياد آن همه غم هاى بزرگت گل صبر بکارم! دوست دارم در کوچه هاى مدينه فرياد واغريبا و وامظلوما سر دهم! دوست دارم خبر از گل بى نشان دهى!

آمنه حسنى، استان چهار محال بختيارى، لردگان

------------------

تو در وحشى ترين ادوار تاريخ، قلب خود را پاره پاره کردى و زير پاى حقيقت ريختى. شب های خود را با بيدارى هاى پايان ناپذير به هم آميختى و مظلومين را صميمانه بر ضد ظالمان برانگيختى، تا بشر ببيند و بفهمد آن چه را ديدنى و فهميدنى است.

سلام بر تو اى دست خدا در آسمان و زمين! سلام بر تو اى اميرالمؤمنين.

کمال افتخار من این که پس از سال ها سرگشتگى در گردابى از خفقان خفت آفرين، پس از سال ها مرگ موسوم به زندگى، در خود اين جسارت را يافتم که دقيقه اى چند با تو هم کلام شوم.

تو در وحشى ترين ادوار تاريخ، قلب خود را پاره پاره کردى و زير پاى حقيقت ريختى.

ص: 199

شب های خود را با بيدارى هاى پايان ناپذير به هم آميختى و مظلومين را صميمانه بر ضد ظالمان برانگيختى، تا بشر ببيند و بفهمد آن چه را ديدنى و فهميدنى است.

حالا کجايى؟ کجايى تا ببينى که در پهنۀ رذالت همه بيداد اين خاک موسوم به زمين، از يسار و يمين ميليون ها انسان را زنجير بر پا، خاک بر سر، شکسته پر و خونين بال، به فرمان سرمايۀ محکوم به زوال، در کوره هاى آدم سوزى خاکستر مى کنند. به جاى باران برکت بار خداوند، بر سر ميليون ها انسان آتش فرو مى بارند، و در کنار هر نهال خدا يک چوبۀ دار مى کارند و صدها سينه آرزومند را در سپيده دمان خدا با تک سرفۀ تفنگ ها مشبک مى کنند، و به گمنامى گورهاى گمنام مى سپارند، تا بشر آن چه ديدنى و شنيدنى است را نبيند و نفهمد.

براى بزرگوار مردى چون تو اى اميرمؤمنان، اين حقيقت وحشتناک باورکردنى است؟

جواد خسروى، استان اصفهان، دهق

------------------

دورى از تو براى ما شيعيان تجسمى از دردهاست.

اى مقتول عشق که از سايه ذوالفقار لرزه بر اندام دشمنانت مى افتاد.

اى تکتاز ميدان هاى جهاد، از عمق جان فرياد مى زنم: «اشهد انّ على ولى اللّه»!!

اى محبوب قلب هاى تازيانه خورده،

اى رادمرد تاريخ، که در بشريت و انسانيت اسوه اى بى همتا براى ناموران عدالت بوده اى و هستى! اى که سرچشمۀ تشيّع هستى، و دنيا را در جستجوى عدالت و تکاپوى حقيقت مى پنداشتى، دورى از تو براى ما شيعيان تجسمى از دردهاست.

آن گاه که در محراب عشق سر به سجده آوردى و از تيغ تلخ دشمن زخمى را به سر گرفتى، و آن گاه که نويد شهادت را بر تو دادند، در اوج معنويت عشق را به معناى زيبايش زمزمه کردى، و به معراج رسيدى.

اى مقتول عشق که از سايه ذوالفقار لرزه بر اندام دشمنانت مى افتاد، اکنون مى بينى که چگونه در اسارت لحظه ها در تکاپوى رهايى هستيم. چه پست طلب هايى که از ذکر تو به تپش مى افتند، و چه پست دل هايى که ياد تو گرمابخش زندگى هايشان است.

ص: 200

آرى! اى تکتاز ميدان هاى جهاد، از عمق جان فرياد مى زنم: «اشهد انّ على ولى اللّه»...!!!

زينب شهرزادپور، استان قزوين، قزوين

------------------

على جان! خود مى دانى که محبت چيست چرا که خود پرورده دامان محبتى؛ تو پروردۀ دست محمدى!

پى تو مى دوم تا غبار قدم هايت را سرمۀ چشمه ای مشتاقِ وصالت گردانم. آيا روزى مرا خبر از ديدارت مى دهى؟

با چشم هايى که يتيمِ نديدن توست، اشک هايى از فراق تو مى ريزيم بدان اميد که در آغوشمان بگيرى.

على جان! خود مى دانى که محبت چيست چرا که خود پرورۀ دامان محبتى؛ تو پروردۀ دست محمدى! ديوانه وار وسيله اى را مى گشتم که مرا قدمى به سوى تو پيش برد. هر چه در احاديث و روايات جستجو کردم محکم تر و سفارش شده تر از حب و ولاى تو دستگيرم نشد.

حب تو جواز عبور از صراط است. تو تقسيم کنندۀ بهشت و جهنمى. تو ساقى کوثر و جانشين پيامبر صلى اللّه عليه وآله بر حوض کوثرى. محبان تو روز قيامت بر منابرى از نور در کنار پيامبرند.

على...! على...! و باز هم على...! در پى افتادم که اين على کيست که کليد سعادت حب اوست، و سودمندتر از محبت او بيان نشده؟

على جان! جانى تازه گرفتم و به دنبال تو متوجه شدم، چرا که تو خود رهسپار راه الى اللّه هستى، و هر که به دنبال تو بيايد و راستين و صادق دست در ولاى تو بيندازد تو ضامن شده اى که در آخرت او را رستگار کنى.

على جان! تو کجا و من حقير کجا؟ منى که هر آن که از تو مطلبى مى شنوم يا مى خوانم متحير مى شوم، و مدهوشِ يک نظرِ رحمتِ توام.

يک نظر برمن فکن از روى مهر *** تا رها گردانم اين جان از قفس

على جان! پى تو مى دوم تا غبار قدم هايت را سرمۀ چشمه ای مشتاقِ وصالت گردانم. آيا روزى مرا خبر از ديدارت مى دهى؟

على جان! تو همانى که کودکان يتيم را بر شانه ات- که پيامبر صلى اللّه عليه وآله بر آن پا ننهاد- مى نهادى!

ص: 201

على جان! تو همانى که از صداى ناله هايت در چاه، اشک های زمين و آسمان از دل چاه جوشيد. تو همانى که دلت را خون کردند، حقت را ضايع ساختند، و چشم ها را به لبخندى از تو در حسرت گذاردند.

على جان! از شنيدن و خواندن خطبه هاى قَرّاى تو، و از ظلمى که در حق نور چشم مصطفى وارد کردند، غمى در دلم خانه کرده و خدا مى داند بارها در خود فرورفته ام.

على جان! تو کيستى که بارها با خود گفته ام: اين على کيست که عالم همه ديوانۀ اوست؟ اين على کيست که نه خدا توانمش گفت، نه بشر توانمش خواند؟!

على جان! ما عاشقان مجهولت که نمى دانيم چه کنيم و کجا رويم و مست ولايت هستيم، همان يتيمانيم که تو بايد دلدار ما باشى. با چشم هايى که يتيمِ نديدن توست، اشک هايى از فراق تو مى ريزيم بدان اميد که در آغوشمان بگيرى. همانند آن کودکانى که صداى قلبت را در آغوشت مى شنيدند و خدايى مى شدند. يا على دستمان را بگير که آرزوى سر بر دامان ولايت نهادن خوابى خوش است.

على جان! عيد غدير امسال به شوق این که اقتداکننده به تو و اهل بيت عليهم السلام مى شوم، کيسه هاى اشک را به ياد آن لحظه که محمدصلى اللّه عليه وآله دست تو را بالا برد و فرياد زد: ﴿مَنْ كُنْتْ مَوْلَا فَهَذَا عَلَى مَوْلَاهُ﴾ متبرک کردم، و چشمانم را به سرمۀ محبتت آذين دادم.

نفيسه فرامرزى، استان تهران، تهران

------------------

اماما، در اعماق نور متولد شدى، و با دل پاکت سعى کردى تا صورت خورشيد سياهى ها را پاک کنى، تا آفتاب درخشان توحيد بر قلب انسان هاى پليد بتابد.

دوست دارم پيش امامم بمانم! نبريدم اى دست های سياه! مرا رهاکنيد و برويد! مى خواهم نزديک خورشيد بمانم، تا گرم شوم! نبريد مرا اى دست های سياه، مرا به شهر يخ نبريد!

سلام، سلامى به مظلومى فرزندت حسين، سلامى به غريبى حسن، و اشک های زينب، و پهلوى شکسته فاطمه ات!

اماما، در اعماق نور متولد شدى، و به دنياى سياهى ها پاى گذاشتى. به دنيايى که با تولد هر انسانى سياه و سياه تر مى شد، ولى نور خود را از دست ندادى و با دل پاکت

ص: 202

سعى کردى تا صورت خورشيد سياهى ها را پاک کنى، تا آفتاب درخشان توحيد بر قلب انسان هاى پليد بتابد.

اى ماه هميشه تابان! دوست دارم مثل تو باشم. دوست دارم قلبى پاک با دلى صيقلى داشته باشم. دوست دارم هم چون تو از دين خدا پاسدارى کنم. دوست دارم در حال راز و نياز با پروردگارم به شهادت برسم. دوست دارم خداوند آن چنان نيرويى به من دهد که بتوانم سه شب با نان يا نمک افطار کنم، و غذاى سفره ام را به فقيران و مستمندان و اسيران بخشم. دوست دارم در حال نماز نگين انگشترم را به درويشى که از من تقاضاى کمک کرده بدهم.

اماما! من در دنيا گم شده ام. در ميان اى کاش ها و اى کاش ها مانده ام! کمکم کن! دستم را به سوى تو دراز کرده ام، و از تو طلب کمک دارم. دست مرا بگير تا لحظه اى احساس امنيت کنم.

دوست دارم پيش امامم بمانم! نبريدم اى دست های سياه! مرا رهاکنيد و برويد! مى خواهم نزديک خورشيد بمانم، تا گرم شوم! نبريد مرا اى دست های سياه، مرا به شهر يخ نبريد!

محدثه هاشمى دهقى، استان تهران، تهران

------------------

مى خواهى بگويم که معناى عدالت را در هيچ فرهنگى پيدا نکردم مگر هنگامى که شنيدم چگونه از اموال بيت المال به برادرت دادى!

بگذار بگويم که مفهوم واژۀ جهاد را هنگامى فهميدم که تو عمرو بن عبدود را به هلاکت رساندى.

وقتى بازوان پرتوانت کوله بار غذا را حمل مى کرد و درِ خانه هاى کودکان دلشکسته را مى زدى، خواب خوشحالى داشتن پدر را مى ديدند.

السلام عليک يا على بن ابى طالب، سلام لک من اصحاب اليمين!

سلامت مى کنم اى قهرمان سکوى خيبر، و اى آشناى شب های عبادت!

يا على جان، ديرگاهى است که دلم گنجايش سخنان ناگفته و اسرار ناشنيده ام را ندارد، و وجودم را ياراى بغض هاى نشکفته ام نيست.

مى خواهم لب بگشايم اما از کجا بگويم؟ از ولادت تو در کعبه، يا از ليلة المبيت؟ از روزى بگويم که حجاج مکه به تو شاد باش مى گفتند، يا از سکوتت در برابر ظلمى که بر

ص: 203

تو رفت؟ از فتح خيبر بگويم يا از شکستن پهلوى فاطمه ات؟ از انتظارى که در چشمه ای کودکان کوفه خوانده مى شد بگويم يا هنگامى را بگويم که دستان دستگيرت نخل هاى خرما را مى کاشت؟

مى خواهى بگويم که معناى عدالت را در هيچ فرهنگى پيدا نکردم مگر هنگامى که شنيدم چگونه از اموال بيت المال به برادرت دادى! همان طور که به ديگر مسلمانان مى بخشيدى!

بگذار بگويم که مفهوم واژه جهاد را هنگامى فهميدم که تو عمرو بن عبدود را به هلاکت رساندى، نه به خاطر آن هنگامى که آب دهانش را به صورتت ريخت، بلکه لحظه اى درنگ کردى و بعد او را کشتى، تا عمل تو رنگ اخلاص را نبازد و از خلوص نيت بى رنگ نشود.

مولاى من، مى خواهم شب هايى را وصف کنم که فقط صداى گام هاى استوار تو سکوت آن را مى شکست. وقتى بازوان پرتوانت کوله بار غذا را حمل مى کرد و درِ خانه هاى کودکان دلشکسته را مى زدى، ديگر بچه هاى مدينه درس گرسنگى را نمى خواندند و ديگر مشق بچه ها چند صفحه فقر نبود. وقتى بچه هاى مسکين سر بر زانوان خستۀ مادر مى گذاشتند خوراکی هاى لذيذ و شکم سير رؤيايشان نبود، بلکه خواب خوشحالى داشتن پدر را مى ديدند، پدرى که در پس کوچه هاى کوفه کودکان را بر دوشش سوارى مى دهد، بابايى که بوسۀ عشقش راتقديم پيشانى کودکانى مى کند که قطرات اشک يتيمى در چشمانشان خيمه زده بود.

حال مى خواهم از زمان خودمان برايت بگويم. از عاشقان دل باخته اى که منتظرند تو به آن ها عنايتى کنى، و در شب های قدر زنگار دل سوخته شان را با اشک براى تو پاک کنند.

فاطمه داودآبادى، استان مرکزى، اراک، روستاى داودآباد

------------------

يا على، چقدر زيباست لمس کردن دست های نورانيت بر کتف هايم.

پدرم! غم تو غم من است، و غم من غم تو! بر خود مى بالم که شيعۀ توام.

پدر مهربان و دلسوزم! از نور کمال خود در قلب من راهى باز کن تا بهتر بنگارم و قلم با نظر تو حرکت کند.

ص: 204

پدر مهربانم! سلام. سلامى به لطافت صداقت که از اعماق دل هاى خسته برمى خيزد. يا على، چقدر زيباست لمس کردن دست های نورانيت بر کتف هايم. نمى دانى پدرجان چقدر از دنيا دلم گرفته. دوست دارم در تنهاترين لحظاتم بيايم و بر زخم هايم مرهمى گذارى. با ذکر گوشه اى از رنج هايت و با ياد دردهايت اندکى بگريم تا آرامش يابم، و تمام بغض هايم شکوفه دهند، و بگريم آنطور که چشمه ها رمز جارى شدن را از چشمانم بياموزند.

پدر بزرگوار! گهگاه که کوچک ترين مشکلى برايم پيش مى آيد به تو و خاندان عزيزت متوسل مى شوم و هميشه هم نتيجه گرفته ام. اميدوارم اين نامه به دست تو برسد و دست نوازش بر سر فرزند گنهکار و جوان و اميدوار خود بکشى.

پدر خوبم، گاهى اوقات که دل مى شکند راز دلم را به تو مى گويم. به که بايد گفت راز دل خونين را؟

يا على! تو مگر مظهر العجائب و شير خدا نبودى؟ به من بگو چرا مردم به تو وفادار نماندند؟ چرا تنهايت گذاشتند مگر جز صداقت، وفادارى، امانتدارى ديده بودند؟

پدرم! غم تو غم من است، و غم من غم تو! وقتى درباره خصائل تو مى خوانم و مى شنوم يا يادت مى افتم، بر خود مى بالم که شيعه توام. يا على، اما دلم مى شکند وقتى مى بينم بعد از فاطمه علیها السلام تنها سر به چاه فرو مى بردى. پدر! من در آن لحظات اگر سنگى کنار چاه بودم آب مى شدم.

يا على! راز آن همه بى وفايى مردم زمانت چه بود؟ راستى نادانى نبود؟ به قول خودت بدترين فقير نادان هايى نبودند که امام خود را قبول نداشتند؟ تو را که پيامبر صلى اللّه عليه وآله در حجة الوداع دستت را بالا برد و فرمود: ﴿مَنْ كُنْتْ مَوْلَا فَهَذَا عَلَى مَوْلَاهُ﴾. رسول خدا صلى اللّه عليه وآله هم فرمان داشت که تو را- اى پدر بى نوايان، اى پدر دل شکستگان و اى پدر همه سختى ديدگان- به جانشينى انتخاب کند.

پدر مهربان و دلسوزم! از نور کمال خود در قلب من راهى باز کن تا بهتر بنگارم و قلم با نظر تو حرکت کند. يا على به من بگو رمز نمازها و آن همه عبادت و تاول دستان و پاهايت را در رکوع ها و سجودهاى طولانيت! پس واى بر ما که در انجام و اجبات خود هم کوتاهى مى کنيم.

يا على! اين درد من بود، راستى بگو دردهاى ديگرت را. بگو با من بر تو چه گذشت

ص: 205

وقتى ميخ آهنين سينۀ زهراى اطهر و بازوانش را زخمى کرد و محسن به شهادت رسيد.

يا على! چون تو از خود گذشته اى و هميشه به ديگران ارج مى نهى در پايان به درد تو مى نگريم. سجاده هميشه از اشک چشمانت آکنده بود، و نوزده رمضان از خون مطهر سر مبارکت. راستى رمز ﴿فَزِتُّ وَ رَبِّ الْكَعْبَهْ﴾ ات چيست؟ مگر تو اوج رستگارى را در چه مى دانى؟

يا على، چگونه دستم را به سويت دراز نکنم؟!

معصومه رضايى، استان ايلام، ايلام غرب

------------------

اين سلام را بر بال نسيم سحرى و با روبان سبز بسته، به سوى شما عزيز دلم مى فرستم.

کاش گدايى بودم بر درت و تو هر روز با دادن تکه نانى دلم را شاد مى کردى، و جمالت را به من مى نماياندى.

سلام بر تو يا اميرالمؤمنين؛

سلامى آکنده از بوى خوش گل محمدى، و ترکيب يافته از نام پنج تن آل عبا، از نام حسن و حسين و على و زينب و فاطمه.

آرى، پدرجان! اين سلام را بر بال نسيم سحرى و با روبان سبز بسته، به سوى شما عزيز دلم مى فرستم.

پدرجان! امروز تقريبا ده روز است که در نوشتن اين نامه تلاش دارم. ولى چه کنم که عالم و آدم قادر به وصف شما نيستيد. جوهر در قلم تمام شده، کاغذها پر شد، و همه مى گويند: آخر قصد تو چيست، و چه مى خواهى بنويسى؟

هر شب که سکوت شب همه جا را فرا مى گرفت من بودم و کاغذ بود و قلم بود! هر روز داستانى از زندگيت مى شنيدم و در نظرم متصور مى شد. ديدم اگر همۀ خون ها جوهر و همۀ درختان کاغذ شوند و من آدمى خستگى ناپذير و استثنايى باشم، باز نخواهم توانست دربارۀ شما يک توصيف کامل بنويسم.

دلتان از کوه بود که آن قدر صبور بوديد، يا از پنبه بود که آن قدر مهربان بوديد؟!

فاطمه ات را سيلى زدند، و او را ميان در و ديوار قرار دادند، و غدير خم را انکار کردند، ولى باز نخواستى خشم حيدريت را نشان دهى.

ص: 206

تا به حال سفر به ديارت نصيب اين بندۀ حقير نگشته است، ولى هميشه در رؤياهايم سفرى دارم به آن ولايت که تو در آن مى زيستى.

کاش تکه سنگى بودم در آن ديار، و هر روز زير پاى تو به اين طرف و آن طرف پرتاب مى شدم، ولى لااقل چند ثانيه اى مى توانستم زيارتت کنم، و تو را با آن عظمت و ابهت تماشاگر بودم، يا گدايى بودم بر درت و تو هر روز با دادن تکه نانى دلم را شاد مى کردى، و جمالت را به من مى نماياندى.

مريم دين پرور، استان آذربايجان شرقى، مراغه

------------------

کعبه، روزى به خاطر مولود خود شاد بود، و پس از شهادت مولودش از درد به خود پيچيد و گريه کرد.

من خادم درِ خانۀ شما هستم و به اين خدمتگذارى افتخار مى کنم.

مولاى مهربانم! در عصرى که مرداب، آسمانى به نظر مى رسد؛ و لجن، عطر تنهايى بشر است! در روزگارى که شريان تمامى عاطفه ها قطع مى شود! عصر بت پرستى تن! عصر کمبود ذخيرۀ الهى در سيلوى انسان گرسنه! در اين عصر موهون و پر وحشت، ما جز شما اهل بيت کسى را نداريم، پس دستمان را بگيريد و ياريمان دهيد.

آقا! لحظه اى که شروع به نگاشتن اين نامه کردم، اين سؤال را از خودم پرسيدم که اين نامه را به کدامين آدرس پست مى کنى؟! به کدامين کشور و شهر؟ کدامين خيابان و کوچه؟ کدامين...؟

کعبه، روزى به خاطر مولود خود شاد بود، و پس از شهادت مولودش از درد به خود پيچيد و گريه کرد. اما گريه اى بى صدا! گريه اى که خشم خدا را براى دشمنانتان افزون تر مى کرد. مگر شما چه کرده بوديد؟!

تنها يک مکان باقى مانده است! پس از آن سحرگاه خونين که فرق مبارک شما شکافته شد و شما به سوى معبود با گفتن ﴿فَزِتُّ وَ رَبِّ الْكَعْبَهْ﴾ شتافتيد، من فکر مى کنم شما بر سر حوض کوثر منتظر روسياهان امتتان هستيد، تا شفاعتشان کنيد.

آقا! چگونه بگويم که شرمنده تان هستم، چرا که بد شيعه اى بودم براى شما! اما اميدم به لطف و کرم شماست. اميدم به شماست که کمکم کنيد هميشه پيرو خط شما باشم. کمکم کنيد تا يکى از حمايت کنندگان از حريم ولايت باشم.

ص: 207

پس نامه ام را به عشق اين نگاشتم تا در حوض کوثر بر شما وارد شود و شما آن را بخوانيد و حاجتم را روا نماييد.

و حال دوست دارم از خودم و از اجتماعم بنگارم. مى دانم که همه چيز را مى دانيد، اما چه مى شود کرد که ما زمينيان سراپا نيازيم و حال نيز من به درد دل کردن با شما نياز دارم. من خادم درِ خانه شما هستم و به اين خدمتگذارى افتخار مى کنم.

آقاجان! کمکمان کنيد تا رهروان خوبى براى شما باشيم. دلم نمى خواهد نامه ام را تمام کنم، اما چه کنم که هر آغازى را پايانى است، و اين نامه هم پايانى دارد.

آقا! سلام من و همۀ امت و مردم کشورم را به پيامبر و اهل بيت عزيزتان تقديم بداريد.

صغرى قائدى، استان فارس، فيروزآباد، قيروکارزين، فتح آباد

------------------

نمى دانم شايستگى و لياقت فرزندى تو را دارم يا نه؟ آيا مى توانم تو را پدر خطاب نمايم؟

لحظه لحظۀ عمرم را مديون تو مى دانم، و جان ناقابلم را فدايى تو کرده ام، و کانون زندگيم سرشار از عشق و محبت پدرانۀ توست.

پدر مهربانم! نمى دانم شايستگى و لياقت فرزندى تو را دارم يا نه؟ آيا مى توانم تو را پدر خطاب نمايم؟ اگر چه لايق نيستم، ولى لبريز از عشق توام و قلبم براى تو مى تپد و در تسخير عشق توست!

محبت پدرانه ات را با دستان پر مهر و نوازشگرت بر سر خود احساس مى کنم. لحظه لحظۀ عمرم را مديون تو مى دانم، و جان ناقابلم را فدايى تو کرده ام، و کانون زندگيم سرشار از عشق و محبت پدرانه تواست.

پدر خوبم، زندگيت را مرور مى کنم و با نگاهى گذرا تصويرى از رنج ها و سختی هايت را که بهمراه پيامبر گرامى صلى اللّه عليه و آله متحمل شدى از خاطر مى گذرانم، شايد مرهمى بر زخم کهنه ام و آرامشى بر بى تابى ام باشد و سينه پر سوزم با يادت التيام يابد.

اکنون که اين نامه را مى نويسم قرن ها از حيات جسمانى تو در جهان هستى گذشته است، ولى هنوز زنده اى و من روحت را در کنار خود و سايه ات را بر سرم احساس

ص: 208

مى کنم. حيات معنوى ات هدايتگر و روشنى بخش راه من است.

اى يار و همدم و همسفر پيامبر صلى اللّه عليه وآله در همۀ دوران رسالتش، اى شکوه و استوارى کوه، اى شير بيشه زاران شجاعت، اى مظهر مردانگى و فتوت، اى همۀ سخاوت و همه محسنات جهان هستى؛ زندگى سراسر شگفتى تو تمام موازنه ها را بر هم زده، و عالمى را متحير و حيران خود کرده است. صبورى را از تو به عاريت گرفته و استقامت و بردبارى را از تو آموخته ام. نامت در هميشۀ تاريخ زنده و جاويد و ماندگار خواهد بود.

احسان طحانى، استان تهران، تهران

------------------

سرانجام قطره خونى را از درياى مواج و خروشان قلبم جدا کرده و جاودانه تر از هميشه در قلبم حک مى کنم که: «دوستت دارم اى عزيزتر از جانم يا على»!!

با عرض سلام گرمى که از اعماق وجود من و اين درياى خروشان هستى سرچشمه مى گيرد.

اينک خود را سوار بر قايقى مى بينم که مرا به جزيره اى مى برد که در آن با اسوه ايثار و شهادت آشنا مى شوم و آن اسوۀ شماييد.

اى آقاى من، اى على جان! نمى دانم احساسات و عواطف درونى ام را چگونه ابراز کنم، اما سرانجام قطره خونى را از درياى مواج و خروشان قلبم جدا کرده و جاودانه تر از هميشه در قلبم حک مى کنم که: «دوستت دارم اى عزيزتر از جانم يا على»!!

اى امام و مقتداى من! مى دانم با حرف هايى که روى صفحه کاغذ جارى مى سازم راهت را ادامه خواهم داد.

سکينه اسکندرى، استان تهران، تهران

------------------

به راستى که چه طوفان سنگدلى بود که نگذاشت حتى يک لحظه هم من پدرم را ببينم! پدرى که تمام محبت ها و دوستی ها را مى دانست.

به راستى پدرجان، زندگى براى امتى که پدر خود را نبيند و از مهر و محبتش تعليم نيابد، بسيار سخت

ص: 209

است.

پدرجان! بزرگ ترين شخصيت بشرى تويى که پس از پيامبر صلى اللّه عليه وآله مظاهر قدرت الهى را از خود بروز دادى و بسيارى از کلمات را معنى کردى، که اگر نبودى اين کلمات بدون مفهوم خارجى مى ماند: شجاعت، سخاوت، عدالت، عبادت، زهد و تقوى.

به راستى چه زيباست آن لحظه که پيامبر خدا در ميان مردمان عرب دست تو را در دست مى گيرد و بالا مى برد و پيروز و مفتخر فرمايد: «کسى که خليل من و وزير من و خليفۀ من و بهترين مردم بعد از من است، و قضاوت بين مردم مى نمايد و دين مرا ادا مى کند و وعده هاى مرا به انجام مى رساند على بن ابى طالب است».

سحرگاه نوزده رمضان طوفانى برخاست، طوفانى که چشم چشم را نديد؛ طوفانى که محبت ها، دوستی ها، بخشش ها، داوری ها، جنگ ها، رشادت ها را، و در واقع رادمرد اسلام را از ميان برد.

اين طوفان مأمور بود تا تو را اى فرزند کعبه و اى پدر امت و اى پدر من، با خود ببرد. به راستى که چه طوفان سنگدلى بود که نگذاشت حتى يک لحظه هم من پدرم را ببينم! پدرى که تمام اميد و آمال فرزندش بود. پدرى که تمام محبت ها و دوستی ها را مى دانست.

اى پدر، هنوز که هنوز است عاشقانت بر ابن ملجم لعنت مى فرستند، و هنوز که هنوز است چشم به گوشه اى دوخته اند و مى خواهند يک بار چهرۀ پر مهر و عطوفتت را بر ما نمايان گردانى.

به راستى پدرجان، زندگى براى امتى که پدر خود را نبيند و از مهر و محبتش تعليم نيابد، بسيار سخت است.

پدرجان! من هم اگر کاسۀ شيرى در دست داشتم همراه بچه هاى کوفه به عيادت تو پدر مهربانم مى آمدم. اگر کودکى يتيم را مى ديدم نيمى از شير را به او مى دادم و نيمى ديگر را براى تو مى آوردم! ولى همان کودک شير خود را در ظرفى مى ريخت و روى سرش مى گذاشت و به طرف خانۀ تو مى آمد.

تنها آرزوى کودکى که پدرش را از دست داده باشد آن است که چهرۀ باشکوه پدر را ببيند و بر گونه هايش بوسه زند. اى اميرالمؤمنين تنها آرزوى ما کودکان همين است.

سحر يارندپور، استان تهران، تهران

ص: 210

------------------

اى فرشتۀ آسمانى، که از ميان خانۀ خدا بر دنياى جهل و تاريکى چشم گشودى، و نور محبت خود را بر جهان و جهانيان تاباندى،

چنان تخم کين در دل کوردلان و کافران کاشتى، که در محراب عبادت پر و بالت را به رنگ خون مزين کردند!

اى فرشتۀ آسمانى، که از ميان خانه خدا بر دنياى جهل و تاريکى چشم گشودى، و نور محبت خود را بر جهان و جهانيان تاباندى، و نغمۀ آزادى و عدل و داد سر دادى. شصت و سه سال عمر پر برکت خويش را در راه بر پايى عدالت صرف کردى.

تو هرگز از زير بار مسئوليت شانه خالى نکردى. چنان تخم کين در دل کوردلان و کافران کاشتى، که در محراب عبادت پر و بالت را به رنگ خون مزين کردند!

اى مرد حق! تو انسانى بودى که در لحظۀ شهادت ميان دو لبت ذکر نماز بود. وقتى به سوى دوست پرواز کردى جهانى را در شوق و حسرت خويش سرگردان نمودى، در حالى که هرگز کسى حقيقت تو را نشناخت.

عطاءاللّه جهانى، استان تهران، تهران

------------------

پدر من! دلم تنگ صداى اذانى است که نام معظم و عزيزت بر آن مى درخشد: «اَشْهَدُ اَنَّ عَليّا ولىّ اللّه».

اى برگزيدۀ جهان! نامت حتى بر کوه سنگين است. در احساس ما تجزيه و تحليل معناى نامت بسيار مشکل است!

مولاى من! گداى در خانۀ توام، هم چو مسکينانى که هر روز منتظر قدم های مبارکت بودند تا بيايى؛ اما نه براى کمک هاى مادى، بلکه هم چون آنان که ثروت معنوى تو را دريافته بودند. تشنۀ درياى تو بودند، و قدردان نور و معرفتت. مى دانستند تو تنها مرد شهر، که از معنويات ثروت دارى سرور و رهبر مايى.

اى امام عاشقان! از زمانى که چشم گشودم همه جا نام تو را مى شنوم. هر کار سختى

ص: 211

را که مى خواهند انجام دهند از نام نيکوى تو مدد مى گيرند.

مولاى من! فهميدم امامى دارم که در کعبه ولادت يافته. کعبه محل حج مسلمانان است و تو حج عشق و ايمانى. جاى پاى تو گل هاى عشق روييده است.

پدر من! دلم تنگ صداى اذانى است که نام معظم و عزيزت بر آن مى درخشد: «اَشْهَدُ اَنَّ عَليّا ولىّ اللّه».

مولايم! مى خواهم از دلتنگى خود بگويم، اما به ياد دلتنگى تو مى افتم. هنگامى که با چاه در دل مى کردى چقدر تنها بودى.

مولاى من! غدير چيست که مسلمانان اين واقعه را عيد ناميده اند، و همه ساله براى آن جشن مى گيرند؟ پيامبر خدا تو را به جانشينى خود برگزيد و در ميان مردم گفت: هر که من رهبر و مولاى اويم على نيز جانشين من براى اوست.

اى کسى که پيامبر تو را به دامادى خود برگزيد، اى برگزيدۀ جهان! نامت حتى بر کوه سنگين است. در احساس ما تجزيه و تحليل معناى نامت بسيار مشکل است!

صديقه آبروزن، استان تهران، شهر رى

------------------

از واقعۀ غدير چه بنويسم که خدا برايت نوشت: ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلَتْ لَكُمْ دِينَكُمْ﴾!

باباجان، از وقتى که فهميدم محرم رازت نخل و چاه بوده و تو به آب و نان و نمک مى ساختى، اين نام ها را دوست دارم.

مولاى من! دوست دارم «بابا» صدايت کنم!

آقاجان! بر شاخسار سر به فلک کشيده نمازت مرا هم دعا کن!

آقاجان، قربان نامت! مى دانم از چه بنويسم! نامت را که بر کاغذ مى آورم همۀ مطالب محو مى شوند. على، على، على! چقدر اين اسم زيباست و دلربا!

آيا از احساسى بنويسم که هنگام نوشتن يا به زبان آوردن نامت به من دست مى دهد؟ که احساس پرواز دل قابل وصف نيست! از پدرى تو؛ اى که در حق ما پدرى کرده اى و مى کنى و ما را دلجويى مى دهى، بنويسم تا از تو تشکر کرده باشم؟ که خجلم چگونه از تو تشکر کنم. از واقعۀ غدير بنويسم؟ چه بنويسم که خدا برايت نوشت: «اليوم اکملت لکم دينکم»! از خانه نشينى تو و از غم هايت بعد از فاطمه بنويسم؟ که دل

ص: 212

سخت بى طاقت است! مى دانم ولى نمى توانم!

کاش يک دم دست نوازشگرت را بر سرم احساس مى کردم. کاش مى شد شبى با پاهاى برهنه در سکوت و تاريکى نخلستان به دنبال جاى پاى تو بگردم.

باباجان، از وقتى که فهميدم محرم رازت نخل و چاه بوده و تو به آب و نان و نمک مى ساختى، اين نام ها را دوست دارم.

باباجان، مناجات «مولاى يا مولاى» تو را دوست دارم، چون دل گفته هاى توست. آقاجان، آرزوى مسجد کوفه را بر دل دارم، چون شنيدم هنوز جاى پاى تو آن جاست و هنوز نداى ﴿فُزْتُ وَ رَبِّ الكَعبَه﴾ ات آن جا به گوش مى رسد.

آقاجان، از بين حالات زيباى نماز، سجده را بيش تر دوست دارم، چون تو در سجده ات پرواز کردى.

مولاى من! دوست دارم «بابا» صدايت کنم!

اميرم! سايه مگير از سرم! يارى کن و بگشاى بال و پرم!

باباجان! سال ولايت است. مى خواهم از اولين فدايى راه ولايتت بنويسم. وقتى شما در اوج غربت و بى يارى خانه نشين بودى، تنها زهرايت، يار هجده ساله ات براى آگاه ساختن مردم، براى زنده کردن غدير در خاطر خفتۀ مردم، چه ها مى کرد و با آن مردم بى وفا چگونه مى ساخت؟

آقا! وقتى دست هايت را بستند، وقتى زهرايت را تازيانه زدند، وقتى در خانه ات را آتش زدند، وقتى چشمت به ياس کبودت افتاد، چه کردى؟ در دلت چه غوغايى بود؟ چگونه طاقت آوردى؟ آقا چقدر صبورى؟

آقاجان! بر شاخسار سر به فلک کشيدۀ نمازت مرا هم دعا کن!

بتول کميلى، استان قم، قم

------------------

مى دانم اگر مادر پهلويش شکست تو نيز از پهلوى شکستۀ مادر کمرت شکست.

جهانيان کجا ديده اند که بيست و پنج سال آسمانى را از داشتن خورشيد محروم کنند.

بر دستى بوسه مى زدم که در دست محمد صلى اللّه عليه و آله قرار گرفت، و به اذن خدا در روز غدير بالا رفت در حالى که پيامبر صلى اللّه عليه و آله مى فرمود: ﴿مَنْ كُنْتْ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلَى مَوْلَاهُ﴾.

ص: 213

پدرجان! سلام.

اى پدر... اى قضاوت داود!

اى پدر... اى تحمل ايوب!

اى پدر... اى شکوه ابراهيم!

مى دانم اگر مادر پهلويش شکست تو نيز از پهلوى شکستۀ مادر کمرت شکست. درست است که مادر- هنگام مهمانى خاک- نه پدر بر بالينش بود نه مادر و نه خواهر و برادر! ولى تو بجاى همۀ آن ها براى از دست دادن مادر گريستى؛ هر چند گريۀ تو براى هيچ کس جز چاه آشنا نيست.

جهانيان کجا ديده اند که بيست و پنج سال آسمانى را از داشتن خورشيد محروم کنند. مگر آسمان بدون خورشيد معنايى دارد؟ آرى، پدر تو آن خورشيدى که آسمان را از داشتن پرتو گرمت محروم کردند.

متحيرم کدام کوه توانست در برابر گرما ايستادگى کند، و از او آتشفشانى متصاعد نشود؟ کدام دريا توانست تحمل کند آفتاب گرم و سوزان بيابان را، و نخشکد.

اما پدر! تو استوارتر از کوه و ژرف تر از دريا هستى، ولى همين قامت استوار و کوه فولادين در مقابل آه يتيمان به لرزه مى افتاد و آنان را در آغوش مى کشيد.

خوشا به حال آن کودکان يتيمى که هر چند پدر ظاهرى نداشتند، اما تو را به معناى واقعى پدر داشتند. کدام پدر بهتر از تو؟ کدام نوازش گرم تر از نوازش تو؟ کدام کفش وصله دارتر از کفش تو؟ کدام دست پينه دارتر از دست تو؟

آرزويم اين است کاش در کنار من بودى، و من دستان گرمت را مى فشردم و بر پينۀ دست هايت به جاى خاتم پادشاهى که در رکوع به مسکين بخشيدى نشسته بوسه مى زدم. بر دستى بوسه مى زدم که در خيبر را از بن بر آورد. بر دستى که آيات قرآنى را مى نوشت. بر دستى بوسه مى زدم که در دست محمد صلى اللّه عليه و آله قرار گرفت، و به اذن خدا در روز غدير بالا رفت در حالى که پيامبر صلى اللّه عليه و آله مى فرمود: ﴿مَنْ كُنْتْ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلَى مَوْلَاهُ﴾. همان دستى که کوزۀ آب بيوه زنى را حمل کرد و هر روز براى يتيمان غذا برد. پدر جان، افتخار مى کنم که پدرى مثل شما دارم!

فاطمه زنگى آبادى، کرمان- زنگى آباد

------------------

ص: 214

تو را نديده ام ولى پيش چشمان بى فروغم مجسمت مى کنم. آن قيافۀ آرام، و آن طنين صدايت را در گوش هايم احساس مى کنم.

من هميشه تو را صدا کرده ام و به تو پناه آورده ام و دست امداد به سويت دراز کرده ام.

پدر! وقتى به آسمان نگاه مى کنم چهره نقره فام تو- اى کعبه آمال عارشقان- از جلو ديدگانم مى رود و تلؤلؤ نورت روشنايى بخش آسمان پريشان زندگى من شده است.

در خانۀ محقرم تنها نشسته و به تو مى انديشم. به تو اى پدر مهربانم. تو را نديده ام ولى پيش چشمان بى فروغم مجسمت مى کنم. آن قيافه آرام، و آن طنين صدايت را در گوش هايم احساس مى کنم.

به تو مى انديشم اى عادل عادلان و اى ماهتاب روشن زندگى مسلمانان. به تو اى ساقى کوثر.

شبى تو را در خواب ديدم که کاسه اى مسين از حوضى آب کرده و به من دادى که بنوشم. هرگز طعم گواراى آن آب را فراموشى نمى کنم، و لذتش هميشه دهانم را شاداب و مرطوب نگه مى دارد.

پدر عزيزم، که چون ماه پرتوافشان زندگى نابسامان منى. من هميشه تو را صدا کرده ام و به تو پناه آورده ام و دست امداد به سويت دراز کرده ام. هر شب موقع خواب نام تو را بر زبان آورده صدايت مى زنم.

ن. تهرانى، استان گيلان، تالش

------------------

آه که چقدر به اين نامه احتياج داشتم.

فدايت شوم! آن گاه که اشهد ان على ولى اللّه بر گوش دلم طنين انداز شد اسير عشقت گشتم.

آرزوى من آن چاه است. اگر ببينمش بوسه بر آن خواهم زد؛ سينه ام را به سينه اش خواهم چسباند؛ تا مگر درياى طوفان زدۀ دلم کمى آرام مى شود.

يا اميرالمؤمنين روحى فداک

سلام! سلامى به شکوه و عظمت غدير

آقاى من! قلم را کجا توان نوشتن حرف هاى از جان برخاستۀ اين جوان شيعه است،

ص: 215

حال آن که اراده ام را ياراى فرمان نيست! از آن رو «يا زهرا» گفتم و قلم را در دست گرفتم.

يا زهرا! کم کم کن که تبريکاتم را به محضر مقدس همسر باوفايت عرض نمايم. يارى کن تا چند کلامى با مولايم حرف بزنم که خيلى دلتنگم!

آقاجان! آه که چقدر به اين نامه احتياج داشتم. آخر مولاجان! تا کى پنهانى گريه کردن، درد دل کردن، تاريخ را زمزمه کردن...

فدايت شوم! آن گاه که اشهد ان على ولى اللّه بر گوش دلم طنين انداز شد اسير عشقت گشتم، و به جمع دلدادگان درد آشنايت پيوستم.

هم چون بنت اسد، تو را در کعبه يافتيم، ولى هنگام ابلاغ پيامت به فرعونيان تو را با هارون نديديم!

نامردمى ها را ديديم به بدترين شکل ممکن آن! زمانى در کوچه بنى هاشم دست آن نا کس بند دلمان را پاره کرد. فريادها بلند شد خيلى ها داد مى زدند: يا زهرا يا زهرا!

مى دانم آقاجان! آن ها به خيال واهى خويش فدک را گرفتند، تا دوباره اسلام با ثروت خديجه دنياى پر از شرک و نفاق آن ها را از هم نپاشد؛ غافل از اين که «زهق الباطل» حقيقت محفل است.

پدر و مادرم به فدايت! اگر چه مرض مهلتشان نداد تا ﴿وَ مِنْ النَّاسِ مَنْ يَشْرَى نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ﴾ را درک کنند، و در حالى که نتوانستند جلوى ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إلَيَّ كْ مِنْ رَبّك﴾ را بگيرند در درّه عميق نااميدى سقوط کردند! و در مقابل ﴿إِنَّمَا وَلِيَكُمَّ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلْوَةَ وَ يُؤْتُونَ الزِّكُوَّةً وَ هُمْ رَاكَعُونٍ﴾ - مانند بيماردلان بنى اسرائيل- جوانيت را بهانه آوردند و اين گونه بود که ميراثت را به تاراج بردند.

مگر آنان «بأىّ ذنب قتلت» را نشنيدند؟ شايد هم نفهميدند که از آنان هم از «مودت» و «دوستى» مى پرسند که چرا زير پا رفته؟ چرا بيست و پنج سال چشمان على را خاشاک، و گلويش را استخوان گرفته بود در حالى که همگان مى دانستند دنيايشان نزد شما خوارتر است از عطسه بز ماده؟! در حالى که مى دانستند شما براى خلافت مانند قطب وسط آسيا هستيد.

يا اميرالمؤمنين! ما از تاريخ عبرت ها گرفتيم. غدير را از ياد نبرديم. حکومت پنج ساله ات را فراموش نکرديم. چنان چه کوفه را هيچ گاه فراموش نمى کنيم نه مردم بى وفايش را و نه

ص: 216

عدالت خداپسندانه ات را! چرا که از يادها نمى رود آتش و دست عقيل! چرا که خود به ما شناسانديد آن نامردان بصورت مرد را که ارمغان آشنايى تان به آن کم خردان ناز پرورده اندوه و حسرت بود و ندامت! بهره اش خون دل خوردن و پياپى جرعۀ اندوه به کام ريختن! و نتيجه اش نافرمانى و فروگذارى جانب تو اى شاه نجف!

و حال يا على جان، فداى گريه هاى سوزناکت! آن گاه که کوله بارى از نان و خرما بر دوش، شبانگاهان در کوچه هاى مدينه و کوفه دلى را بدست مى آوردى؛ و سپس سراغ آن چاه مى رفتى.

آرى آن چاه! آرزوى من آن چاه است. آرى آن چاهى که در تنهايى ات همدمت بود. اشک هايت را در سينه اش جاى مى داد. خوب مى دانم که او هم مى سوخت.

اگر ببينمش بوسه بر آن خواهم زد؛ سينه ام را به سينه اش خواهم چسباند؛ تا مگر درياى طوفان زدۀ دلم کمى آرام مى شود.

اگر درياى دلم هميشه طوفانى شود ديگر طاقت ماندن نخواهم داشت، و بسيار از او تشکر خواهم کرد که در تنهايى مولايم او را تنها گذاشت.

خاتون رجايى، استان تهران، تهران

------------------

مهرت را چون قنديل هاى روشنايى بر فراز خانۀ دلمان مى آويختيم.

کاش بجاى سنگ هاى چاهى بودم که تو در آن اسرار دل مى گفتى و از جور بدان مى گريستى. آن وقت شبنم هاى نرگس بافت را مى چيدم و وجود سنگيَم را شيشه مى کردم و دشمن ها را در آن جاى مى دادم.

از عمق اجزاء خاکيم بر تو سلام مى فرستم، اى على. اى پهناى آسمان ها، و اى ژرفاى بى پايان حقيقت.

يا على، نمى دانى چقدر دوست دارم مهر تو را در خود احساس کنم. چقدر دوست دارم مانند يتيمان آن زمان دست نوازش بر سر من يتيم روزگار بکشى و به رويم تبسم کنى.

اى معناى حقيقت، من در کشورى زندگى مى کنم که مردمانش عاشق جوانمردى و دلاوريت هستند. عاشقِ عاشقيت به خدا.

يا على! اى تفسير قرآن و اى قرآن ناطق. کاش هم اکنون در اين سرزمين عاشقان

ص: 217

بودى، تا قدم هايت را بر گلبرگ گل ها مهمان مى کرديم؛ و مهرت را چون قنديل هاى روشنايى بر فراز خانۀ دلمان مى آويختيم.

کاش بودى تا بجاى کوچه هاى تنگ و سنگلاخى عربستان، کهکشان روحمان را مسير راهت مى کرديم. آرزو داشتم بجاى ديوارهاى کوفه و مدينه بودم تا به هنگام عبور تو به احترامت راست مى ايستادم و عطرت را از نسيم استشمام مى کردم.

کاش بجاى سنگ هاى چاهى بودم که تو در آن اسرار دل مى گفتى و از جور بدان مى گريستى. آن وقت شبنم هاى نرگس بافت را مى چيدم و وجود سنگيَم را شيشه مى کردم و دشمن ها را در آن جاى مى دادم.

خوشا به حال منبر مسجدى که در آن نماز مى خواندى. خوشا به حال حصيرى که بر آن مى نشستى. خوشا به حال مدينه و کوفه که تو را ديده اند.

کاش مى توانستم بدانم تو کيستى؟ خدايا مگر کسى هست که بداند على حقيقتاً کيست! مگر مى توان تو را در ک کرد. اگر مى شد کوه ها را از جا کند، درياها را شکافت، آسمان را تکه تکه کرد، ستارگان را چيد و زمان را از حرکت باز داشت، آن گاه مى شد تو را شناخت. مگر مى شود کسى را شناخت که ايزد تعالى با صداى او با رسولش سخن گفت؟!

يا على! در پايان نامه ام از خداوند مى خواهم به عظمت و بزرگيت که ما را از شيعيان راستين تو قرار دهد.

کبرى قديرى، اردبيل، روستاى ساميان

------------------

پدر مهربانم! دلم تنگ است براى بوسيدن آن زخم سرى که جبرئيل به آن بوسه زد! براى بوئيدن عطر پيراهنى که زهراعليها السلام آن را مى بوييد!

پدر بزرگوارم! آرزوى روزى را دارم که در جوارت به عنوان خادم تو باشم.

پدر مهربانم! دلم تنگ است براى بوسيدن آن زخم سرى که جبرئيل به آن بوسه زد! براى بوئيدن عطر پيراهنى که زهرا عليها السلام آن را مى بوييد! براى شنيدن صداى خوش صوت قرآنت که خدا در دل شب از نخلستان ها آن را مى شنيد! براى شنيدن درد دلى که چاه هاى کوفه آن ها را درک مى کردند! براى سکوتى که تو خود آن را اختيار کردى!

ص: 218

دلم تنگ شده براى بوئيدن و بوسيدن مرقدت که محل رکوع و سجود ملائک است، براى آن حلقه هاى دخيل، و براى آن اشک ريختن ها، و براى گريه و زارى کردن ها، و براى التماس کردن ها و براى حاجت گرفتن ها!!

آقا! امروز مى خواهم با نوشتن نامه احوال خانۀ کوچکت را جويا شوم.

راستى حال مادرم زهرا عليها السلام چگونه است؟ آيا باز درد پهلوهايش شما را به گريه وامى دارد؟ باز هم نداى پسر عمو، پسر عموى او شما را آرام مى کند؟ باز هم غم و حزن رفتن پدر او را اندوهگين کرده است؟ مظلوميت هاى شما او را به گريه واداشته است؟ زخم سرت و زخم دلت چگونه است؟ آيا باز زينب سرگردان است؟ آيا حسن باز هم به مظلوميت خود مى گريد؟ آيا حسين پسرش را يافته است؟ دخترش را؟ اصغرش را؟ عباس و قاسمش را؟

پدر بزرگوارم! آرزوى روزى را دارم که در جوارت به عنوان خادم تو باشم. در آخرت اگر هم لياقت داشته باشم به عنوان دربان و خادم شما هميشه در خدمت شما باشم. حتى اگر شده کفش هاى وصله دارت را جفت کنم، به همين نيز قانعم؛ اگرچه شايد آن مقام باشکوه لايق امثال من نباشد.

حميده امير نقوى، آذربايجان شرقى، مراغه

------------------

مولاى من، چه زيباست با ياد و نامت زندگى کردن و چقدر با افتخار است راهت را ادامه دادن.

چقدر دوست داشتم که نامم را «على» مى گذاشتند! «على» چه اسم با شکوه و پر معنايى. اسمى که هر مسلمان با شنيدنش احساس غرور و سربلندى مى کند.

مولاى من، چه زيباست با ياد و نامت زندگى کردن و چه با افتخار است راهت را ادامه دادن.

امام خوب تر از جانم! مى خواهم رازى را که مدت ها درون سينه ام دارم برايت باز گويم. من هر شب قصۀ زندگى شما و فرزندان گرامى تان را مى شنوم و يا مى خوانم با خود مى انديشم که اى کاش در آن زمان زندگى مى کردم و مى توانستم شما را زيارت نموده و يارى تان کنم. ولى افسوس و صد افسوس که اين فقط آرزويى بيش نيست.

امام مهربانم، اى حامى ضعيفان و اى دشمن ظالمان! چقدر دوست داشتم که نامم را

ص: 219

«على» مى گذاشتند! «على» چه اسم با شکوه و پر معنايى. اسمى که هر مسلمان با شنيدنش احساس غرور و سربلندى مى کند.

مولاى من، هر وقت که از مادرم گله مى کنم در جواب مى گويد: فرزندم، از اين که نامت «على» نيست ناراحت نباش؛ تو بايد سعى کنى در زندگى فکر و راهت على گونه باشد. ما فقط بخاطر اين که در خانواده مان چندين نام زيباى على داشتيم و مى خواستيم نام هاى زيباى ديگرى هم داشته باشيم اسمت را «سلمان» گذاشتيم. تو از اين موضوع دلگير نباش، زيرا که سلمان هم نام خوبى است. مگر نمى دانى سلمان يار رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله و مولايمان على عليه السلام بود. اکنون تو هم مى توانى يار على عليه السلام باشى.

سلمان هوشيار طالعى، استان گيلان، سنگر

------------------

تو در هيچ جمله اى وصف نمى شوى.

مولايم، على! من در تمام کارهايم تو را ياد مى کنم.

مولايم على، من چگونه مى توانم دلاوری هاى تو را در جنگ ها توصيف کنم؟ چگونه مى توانم آن همه وفادارى را روى کاغذ آورم که تو در هيچ جمله اى وصف نمى شوى.

آن هنگام که در جنگ خندق عمرو بن عبدود را شکست دادى، پيامبر صلى اللّه عليه و آله دلاورى تو را از هزار روز عبادت بهتر دانست. تو آن شير خدايى که هر کس کارى انجام مى دهد نام تو را بر زبان مى آورد و تو را مظهر جوانمردى مى داند.

تو معدن فتوت و اخلاق و دليرى هستى، که هيچ کس همتاى تو نيست. تمام موجودات و تمام کائنات بايد در برابر عظمت و دلاوری هاى تو کمر خم کنند، و تو را مولا و مقتداى خود قرار دهند.

تو آن کسى هستى که شب هنگام به جاى پيامبر صلى اللّه عليه و آله در بستر خوابيدى و فدا کارى تو باعث شد که پيامبر خدا از دست دشمنان جان سالم به در برد. تو آن يار هميشگى پيامبر صلى اللّه عليه و آله از کودکى تا رسالت بودى.

مولايم، على! من در تمام کارهايم تو را ياد مى کنم، و اميدوارم در آخرت شفاعت کنندۀ ما باشى و ما در پيشگاه تو سربلند باشيم.

ص: 220

حديث زارعى، استان بوشهر، خورموج، کاکى

------------------

يا على! مرا پاى رفتن نيست، حتى پاهايم نيز ديگر مرا کمک نمى کنند، من مانده ام و دل شکسته اى و قلمى!!

اى عزيز کوچه هاى بهشت، درياب مارا. ما را نيز بهشتى کن.

گفته بودى بى حب على بهشت مطلبيم، اما يا على ما تو را مى طلبيديم.

اى عزيز آسمان و حبيب زمين! سلام عليکم.

در غروب آدينه اى تصميم گرفتم برايت نامه اى بنويسم و از سر دلتنگى رو به شما آورم. امروز نيز سيدمان، آن نور ديده تان، آن روشنايى وجودمان، مهدى عزيزمان نيامد! نمى دانم کجا و کدام منزل را با عطر وجودش معطر کرده است. همين قدر مى دانم که از دورى اوست که ما اين طور سرگشته ايم.

اى غريب کوچه هاى کوفه، ما را در غم غريبى مان رها مکن. آخر ما از هر کاروانى جا مانده ايم. از کاروان رهروان کويت و عاشقان رويت جا مانده ام. از کسانى که دسته دسته به سويت مى آيند، در حالى که ما فقط عکس حرم مطهرتان را از پشت شيشه با هزاران فرسنگ دورى مشاهده مى کنيم.

يا على! مرا پاى رفتن نيست، حتى پاهايم نيز ديگر مرا کمک نمى کنند، من مانده ام و دل شکسته اى و قلمى!!

يا على اهريمن هاى درونى ما را به زانو در آورده اند، و اهريمن هاى بيرونى دلمان را مى لرزانند. اى غريب کوفه، درياب ما را. ما اهل کوفه نيستيم! اى عزيز کوچه هاى بهشت، درياب مارا. ما را نيز بهشتى کن.

گفته بودم که وقتى نيستى همه خواهند گفت: کاش على بود!! اعتراف مى کنم که گفتيم. گفته بودى بى حب على بهشت مطلبيم، اما يا على ما تو را مى طلبيديم.

اى آقاى بى کسان! در اطراف ما کسانى هستند که از درد بى کسى مى نالند، مگر تو كَس ما نيستى؟ يا على خاک پايت هستيم آقا. از اين دنياى اهريمنى نجاتمان ده.

ام البنين زورى، استان گلستان، کلاله

------------------

ص: 221

سر تا سر زندگانى ات يک فرياد بود، و تمام سخنانت يک پيام را باز مى گفت، و تمام گريه ها و مناجات هايت يک عشق را مى نماياند.

اى نخستين شهيد در محراب *** اى کشيده ز خون، به چهره نقاب

مسجد کوفه داغدار از تو *** خون و محراب يادگار از تو

خون فرقت هنوز مى جوشد *** شب ز سوکت سياه مى پوشد

اى على! اى شهيد شيوۀ عدل

اى على! اى اميد هر محروم

سر تا سر زندگانى ات يک فرياد بود، و تمام سخنانت يک پيام را باز مى گفت، و تمام گريه ها و مناجات هايت يک عشق را مى نماياند، و تمام شمشير زدن و جهادها و حماسه آفرينى هايت در پاسدارى از يک حقيقت والا بود.

سکينه قدرتى، استان مازندران، بهشهر

------------------

پدر مهربانم! سلام! سلامى به تشنگى يک حضور سبز. هر چند مى دانم که در حضور تو گفتنى ها و ناگفتنى هايم را فراموش مى کنم.

با جرقه هايى که از تصوير زيبايت در انديشه ام زدى، حصار سرد خمودى و افسردگى ام را درهم ريختى.

پدر مهربانم! سلام! سلامى به تشنگى يک حضور سبز. هر چند مى دانم که در حضور تو گفتنى ها و ناگفتنى هايم را فراموش مى کنم، که بزرگان ادب گفته اند:

گفته بودم تو بيايى غم دل با تو بگويم چه کنم چون غمم از دل برود چون تو بيايى!

اما اى محبوب! صميمانه ترين محبت هاى قلبى ام را نثارت مى کنم. نثار تو که در کالبد بى قرار و سرگردانم روح اميد و خودباورى دميدى. آن هنگام که در مشکلات زندگى بى تاب بودم و در انديشه هاى مضطربم در جا مى زدم، چونان نسيم زندگى بخش مرا به حر کت واداشتى. با جرقه هايى که از تصوير زيبايت در انديشه ام زدى، حصار سرد خمودى و افسردگى ام را درهم ريختى. اما بگذار اعتراف کنم که هنوز در عذابم، از

ص: 222

دردهايى که مرا رنج مى دهد، و در مقابل از زياده روی ها بعضى ديگر.

امام عزيز و پدر مهربانم! اى کاش يک بار ديگر خزانه دار بيت المال مى شدى، و يک بار ديگر در برخورد با بعضى سرمايه داران جامعۀ ما، شمع بيت المال را خاموش مى کردى! شايد با اين تلنگر به ياد محرومان بيفتند.

امام مهربانم! نه تنها من! بلکه هر که کلام گرم تو راشنيده و با سکوت زيبايت آشنا باشد، چنين انديشه هايى در سر دارد، اما اکنون:

ماييم و دلى به رنگ بى رنگی ها *** سازى به ترنم خوش آهنگی ها

از دفتر دل شعر طربناک بخوان *** شعرى همه بازتاب دلتنگی ها

------------------

به اميد ظهور آن که حضورش را تشنه ايم.

عابدين محسنى، استان چهارمحال بختيارى، گندمان

------------------

گل من، اى روح قشنگ دفتر آفتاب، باور کن اگر مى توانستم لحظه هاى زيباى زندگى را با تمام وجود تقديم قلب خسته ات مى کردم.

مى خواهم دريچۀ قلبم را به سوى روشنايى تو باز بگذارم.

در گذر ثانيه ها قدم در کوچه باغ زندگى به دنبال لحظه هاى زيباى زندگى در پيشم. يا على، کجاست آهنگ دلنشين زندگى، که اگر بتوانم با تمام صداقت تقديمت کنم؟!

گل من، اى روح قشنگ دفتر آفتاب، باور کن اگر مى توانستم لحظه هاى زيباى زندگى را با تمام وجود تقديم قلب خسته ات مى کردم. قلب خسته اى که از سال هاى چشم گشودن شروع به محبت کرد. به چهرۀ نورانى و پاکى که محبت و مهربانى را از قلب او سرازير کرده است. آن قدر که جايگاه هاى بسيارى به رنگ سرخ براى خود پيدا کرده است. مى نويسم نامه اى به تو اى پدر امت!

دلم مى خواهد بگويم اما نمى توانم! گويى براى گفتن و حک کردن روى اين صفحه صدايى از حنجره ام بيرون نمى آيد. من فقط صداى آهنگ غمناک قصه هايم را مى شنوم. مى خواهم بگويم تا با غم هايم آشنا شوى. مى خواهم با صداى بلند خواستۀ وجودم را ابراز کنم. دلم را آرام کنم و به سوى آن نگهدار بشتابم.

مى خواهم دريچۀ قلبم را به سوى روشنايى تو باز بگذارم. مى خواهم او بداند که من

ص: 223

مى خواهم کم کم کند. در محضر پاک او حريم قلب سرشار از خون را با ياد تو يا على آرامش دهم.

معصومه غريب، استان تهران، اسلامشهر

------------------

من به فکر آن زمين هستم که قدم هاى تو را احساس مى کرد.

کاش در روزگارت بودم تا بخاطر تو مى شکفتم. کاش بودم آن طور که على مى خواست.

تو را اى على دوست مى دارم: هميشه، هر کجا، تا ابد...!

من به فکر آن زمين هستم که قدم هاى تو را احساس مى کرد، زمانى که به راه افتادى تا به سوى صخره اى که امامتت را اثبات کرد بروى. هيچ زمينى را چنين رفيع نديده بودم! آن زمين خسيس و پست که بخاطر قدم هاى مبارکت عزيز و گرامى شد.

على!! از آن لحظه اى بگو که دست معطر پيامبر صلى اللّه عليه و آله روى شانۀ تو آمد. بگو از آن لحظه اى که جبرئيل تو را به امامت خداوند رساند. بگو از آن لحظه اى که رهبرى مسلمين را مسئول شدى.

فقط اين را مى دانم که از آن لحظه اى که به راه افتادى و بالاى تخته سنگى رفتى و اعلام کردى که پيشواى مسلمين هستى، آن لحظه تو آن قدر بلند مرتبه شدى که به هنگام تماشايت کلاه از سر کودک عقل مى افتاد! آن لحظه بود که من فهميدم تو تنهاتر از شجاعت در گوشه اى از تاريخ زمان ايستاده اى، و به پاسدارى از حقيقت و صداقت و راستى پرداخته اى، و شيرين لبخند بر لبان ارادۀ توست.

کاش مى شد من در آن روز بودم. کاش در روزگارت بودم تا بخاطر تو مى شکفتم. کاش دريايى بودم که بخاطر تو خروش مى کردم. آسمانى بودم که در آن لحظه مى باريدم. کاش بودم آن طور که على مى خواست.

تو را اى على دوست مى دارم: هميشه، هر کجا، تا ابد...!

سميه طباطبايى، استان سمنان، سمنان

------------------

اى درياى علم، هنوز هم صدايت در کوچه هاى سرد و غم انگيز تاريح طنين مى اندازد: «سلونى قبل ان

ص: 224

تفقدونى».

پدر، قصه بزرگ ترين غصۀ زندگى ات را فراموش نمى کنم! آن روز که بر در خانه ات با هيزم آمدند!

در اولين روز زندگى، مادرم با نام تو به من شير داد، و به من ياد داد که تو پدر امتى.

از دشمنت بيزارم! بغضش را در دلم بيش تر مى کنم! راه او را از زندگيم جدا مى کنم!

سلامى با بوى گل هاى غريبى بر تو اى مولود کعبه!

يا اميرالمؤمنين، چه بنويسم دربارۀ فضائل و مناقب تو که قابل شمارش نيست، و جن و انس قادر به نوشتن آن ها نيستند.

چگونه فضايل پدرى هم چون تو را بنويسم که پيامبر صلى اللّه عليه و آله در وصفت فرمود: «اگر بعضى از فضائل على را مى گفتم مردم خاک پايش را براى تبرک و شفا برمى داشتند».

ميلاد ملکوتى تو يا اميرالمؤمنين در دنيا نظير ندارد، ميلادى که ولادت مسيح را تحت الشعاع قرار داده است.

اى پدر محسن شهيد، آن چنان فدا کارى نموده اى که جهانيان مبهوت مانده اند.

اى شجاع ترين عرب، تو بودى که در شب هجرت بجاى پيامبر صلى اللّه عليه و آله خوابيدى و جان خود را فدا کردى. تو بودى که با گرسنگى خود و کودکانت، ايتام و فقرا را سير مى کردى.

اى درياى علم، هنوز هم صدايت در کوچه هاى سرد و غم انگيز تاريح طنين مى اندازد: «سلونى قبل ان تفقدونى»

پدر، هزاران غصه از غصه هاى تو به دل دارم! در کوچه هاى غربت زندگى ات گم شده ام! اى پدر قصۀ بزرگ ترين غصه زندگى ات را فراموش نمى کنم! آن روز که بر در خانه ات با هيزم آمدند!

اى داغديده ترين همسر دنيا، عجب مردمان بدى بودند که در کوچه کنار در آتش گرفته همسرت را کتک زدند، و تو مى ديدى که چگونه از فرط درد ناله مى کرد؛ و چه سخت است ديدن کتک خوردن همسر!

نمى دانم چه حالى پيدا مى کردى هرگاه از خانه بيرون مى آمدى و نگاهت بر ديوار و در نيم سوخته- که يادگارى از فاطمه ات بود- مى افتاد! هر وقت در مسجد يا کوچه نگاهت به قاتل همسر هيجده سالۀ جوانت مى افتاد چه مى کردى؟

ص: 225

مگر تو را پيامبر صلى اللّه عليه و آله در صحراى سوزان غدير- که آفتاب هم شاهد بود- وصى خويش قرار نداد؟ پس چرا بعد از وفات او او را به طناب کشيدند؟!!

اى مولايى که طاقت صبر از صبورى تو سر آمده، شما بودى که پس از غصب خلافتت، بيست و پنج سال صبر کردى، و بعد از پنج سال حکومت مسلمانان که خون به دلت ريختند، در محراب شهادت عاشقانه بسوى دعوت حق شتافتى و مظلومانه شهيد گشتى!؟

اينک اى آقا و اى مولا، ما از عالم ذر به ولايت تو «بلى» گفتيم، و طينت ما با محبت تو عجين است. در اولين روز زندگى، مادرم با نام تو به من شير داد، و به من ياد داد که تو پدر امتى، مهربان ترين و شجاع ترين و عالم ترين و صبورترين پدر امت!

از دشمنت بيزارم! بغضش را در دلم بيش تر مى کنم! راه او را از زندگيم جدا مى کنم! به اميد روزى که تمام شيعيانت در بهشت با تو باشند!

محمد رضا انصارى، استان قم، قم

------------------

پدرم! سلام مرا که از اعماق قلبم سرچشمه مى گيرد بپذير، و مرا از درياى عشقت سيراب کن.

اين جهان ما جوانمردى دلير مى خواهد هم چون شما. ما منتظر آن مرد هستيم. او مهدى موعود است که با آمدنش ابرهاى تيره آسمان ما را با نور روشن و زيبا مى سازد.

پدرم! سلام مرا که از اعماق قلبم سرچشمه مى گيرد بپذير، و مرا از درياى عشقت سيراب کن، و ذره اى از معرفت خود به من عطا کن تا رستگار شوم.

پدرم! اکنون که اين نامه را براى بزرگمردى چون شما مى نويسم دلم آکنده از غم است، غمى که از بر اثر وجود ظلم و نامردمى ها بوجود آمده است. غمى که هر روز بيش تر بر قلبم چنگ مى زند، و باعث مى شود دستانم را بيش تر به سويت دراز کنم.

در اين روزگار در هر کجا گشتم محبت را نديدم، و به هر کجا رفتم عشق را نيافتم. در اين دنيا که مردانش عصا از کور مى دزدند، من از ناباورى محبت را جستجو مى کردم!! آه! که نيافتم!

اين چه ننگى است که بر دل ما خيمه زده و چه پرده اى است بر چشمان ما که نمى گذارد حقايق را بنگريم. نمى دانم...! نمى دانم...! نمى دانم...!

ص: 226

اين روزگار ما دستانى مى خواهد هم چون دستان تو که توانستند در خيبر را بگشايند، تا بتواند درهاى نامردمى ها را ببند و در عشق را بگشايد.

امروز کسى ديگر نيست که به خاطر يتيمان و فقيران سر را در چاه برده و گريه کند، و نيست کسى که با آن همه عزت و مقام براى پيرزنى نان بپزد و فقرا را برادر باشد.

اين جهان ما جنگى مانند احد مى خواهد، و جوانمردى دلير هم چون شما. ما منتظر آن مرد دلير هستيم. او مهدى موعود است که با آمدنش ابرهاى تيره آسمان ما را با نور روشن و زيبا مى سازد. از شما مى خواهيم برايمان دعا کنيد که ظهور اين بزرگ مرد عالم را مهيا سازد.

سمانه پهلوانى استان گلستان، گرگان، جرجان

------------------

مولاجان! خوب مى دانم که ميزبان اين دعوت شمائيد و اگر دعوت شما نبود من ناقابل حتى قادر نبودم يک کلمه هم بنويسم.

مولاجان! اکنون خود را در برابر شما احساس مى کنم. گويا در کنارم نشسته اى تا صحبت بنده ات را بشنوى.

دلم در تب و تاب است تا پرشى عميق بر کلمات بيندازد و بهترين واژه ها را برايتان بيافريند.

سلام بر على وصى اوصياء. سلام بر تو که پرچمدار حوض کوثرى و قسمت کنندۀ بهشت. سلام بر تو که زاييده شدى در کعبه، و تزويج شدى در آسمان به بانوى زنان.

سلام بر تو آن دم که شب را در بستر خاتم پيامبران گذراندى. اى آن که نجات داد خدا کشتى نوح را به نام تو.

آقاجان! اول خواهشم آن که گلى از گوشۀ جمال مبارک حسين برايم برچينى، و بوسه اى جانانه بر چهرۀ گل دو طف معصومت بنشانى، هم چون بوسه اى لطيف بر گل هاى لطيف بهشتى، که سخت مشتاق ديدار آن ها هستم.

اماما، چه سان مى توانم آن چه را که سال ها در دلم انباشته شده در چند خط براى شما بنويسم. مولاجان! خوب مى دانم که ميزبان اين دعوت شمائيد و اگر دعوت شما نبود من ناقابل حتى قادر نبودم يک کلمه هم بنويسم.

ص: 227

آقاجان، همين که اراده کردم دست به قلم ببرم اول به اين موضوع انديشيدم: آن کس که من مى خواهم اين جسارت را به خود راه دهم و برايش زبان باز کنم، کيست؟ من با چه کسى سخن خواهم گفت؟ چشمانم به نقطه اى خيره ماند. آن چه را از شما مى دانستم در ذهنم مجسم کردم. باور کردم آن کس که در برابرش قرار گرفته ام مردى از مردان خداست. با صلابت، با شجاعت، با کرامت، که مردترين مردان عالم در برابر برق شمشيرش ذليل و پستند.

اکنون که دست به قلم برده ام به صفحۀ سفيد کاغذ که نگاه مى کنم مى انديشم که حاصل من از نوشتن آن است که صفحه را سياه مى کنم و قادر نيستم کلمه اى که در شأن شما باشد بنگارم.

اما باز با خود مى گويم: مگر تو آرزو نداشتى با مولايت على ديدار کنى؟ مگر تو نبودى که آرزوى زيارت آقا و مولايت را مى کردى؟ مگر تو نبودى که فکر و عشق زيارت حرم آقا تو را ديوانه کرده بود و با شنيدن نام زيارت اشک مى ريختى؟ پس چه شده حال که آقا خود به نحوى دعوت کنندۀ مشتاقانانش است اين چنين احساس ضعف مى کنى؟

برخيز و دعوت مولا را لبيک گو، و هم چون کوفيان ناسپاس دعوت او را رد مکن. برخيز و غبار سياه از قلب و روحت بشوى، و آسمان ابرى قلبت را آفتابى کن، چرا که اگر با آفتاب معنويت مولا على در آميزد در دلت شورى بپا خواهد کرد که تا قيامت کبرى به خاموشى نمى گرايد، و عشق اهل ولا هم چنان تو را از عشق مجازى زمينى باز خواهد داشت.

تا اين جا که مى رسم بغضى که در سينه داشتم مى ترکد. مولا جان! اکنون خود را در برابر شما احساس مى کنم. گويا در کنارم نشسته ايد تا صحبت بندۀ خود را بشنويد.

آقا! بزرگوارى مى کنيد، اما گريه امانم را بريده است. دستم مى لرزد و آب دهانم خشک مى شود. اما اين شما هستيد که مرا به آرامش دعوت مى کنيد. قطرات شفاف اشک از چشمانم جارى است. عجيب ميل به گريه دارم، و دلم در تب و تاب است تا پرشى عميق بر کلمات بيندازد و بهترين واژه ها را برايتان بيافريند.

اکنون آن چه حاصل عقل دلم بود- هر چند ناقابل- برايتان نگاشتم، به اميد اين که حرف دلم را که شايد حرف دل بسيارى است به صورت مکتوب بخوانيد، و از قصور و کاستی هاى من ناچيز درگذريد.

ص: 228

سميه قائدى، استان فارس، فيروزآباد، قيروکارزين، فتح آباد

------------------

در شب هجرت چو خوابيدى به بالين رسول

وحى «من يشرى» فرود آورد جبريل امين

بِه شمرد از طاعت کل خلايق تا قيام

روز خندق ضرب دستت رحمةٌ للعالمين

عرض سلام به پيشگاه انور حضرت مولا امير المؤمنين عليهم السلام

السلام اى باب علم و اَخِ خيرالمرسلين اى وصى مصطفى، از سوى رب العالمين

نور تو مشتق ز نور حضرت خيرالبشر السلام اى شير يزدان و اميرالمؤمنين

مؤمن صالح تو را فرمود خلاّق مجيد انّما نازل شد از بهر تو و زوج بنين

با کلام «لا فتى» گشتى مخاطب در اُحد آيه «ابنائنا» عزّ تو را باشد مبين

شاه بطحا با تو پيمان اخوت را چو بست يا نبى مانند هارون خواند خود با تو قرين

گشت نازل آن زمان «و العاديات» از آسمان تا تو گردى فتح «يابس» صبحگاهان در زمين

در شب هجرت چو خوابيدى به بالين رسول وحى «من يشرى» فرود آورد جبريل امين

رزم تو در بدر و اندر خيبر اى شاه نجف سر فراز اسلام کرد و منهزم شد مشرکين

سوره پاک «برائت» را به امر مصطفى بردى اندر مکه و خواندى براى کافرين

بِه شمرد از طاعت کل خلايق تا قيام روز خندق ضرب دستت رحمةٌ للعالمين

مکه چون شد فتح، دادت جا بدوش خود رسول تا نمودى کعبه را پاک از بتان مفسدين

مقصد از «من المثانى» هم تويى، هم فاطمه يا على مشکل گشا، يا مقتداى طاهرين

از زمان بعثت پيغمبر آخر زمان تا به سال ده ز هجرت، اى امام المتقين

منطبق با امر قرآن، دوش بر دوش رسول سعى و زحمت ها کشيدى در ره ترويج دين

صبح آخر چون ادا فرمود ختم انبيا با رسيدن در غدير خم ز صبح آخرين

امر «بلِّغ» گشت نازل بر رسول هاشمى از حضور مالک عرش و سماوات و زمين

کرد اعلام توقف بر اساس حکم رب تا رساند امر حق را بر گروه تابعين

حق ستود و خواند وانگه آيت احزاب را کرد ابلاغ رسالت بهر امت اين چنين

من که «مولايم» براى مؤمنين و مؤمنات بعد من باشد «على» مولا براى مسلمين

ص: 229

سه شب و روز اندر آن وادى همه حجاج بود دست بيعت داد هر يک از يسار و از يمين

بعد سه مَه رفت پيغمبر چو از دار فنا گشت واصل روح پاک او به فردوس برين

پيش از غسل و نماز و دفن ختم انبياء بيعت خود نقض بنمودند خيل ناکثين

بر شکست آنان که بيعت بر خلاف حکم حق مرتکب را خوانده قرآن از گروه خاسرين

پهلوى صديقه اطهر شکست آن ناکسان هم فدک شد غصب از دست بتول نازنين

زان اذيت هاى دونان حضرت خيرالنساء رفت زين عالم به چشم پر ز آب و دل غمين

پارۀ قلب رسول هاشمى و آن ستم؟! مادر سبطين و آن ظلم گروه فاجرين؟!

اى امام منتخب، بر روى احکام خدا اى وصى منتصب از سوى ختم المرسلين

صبر کردى در عداوت هاى اعداى دنى تا نگردد منقرض وحدت ميان مسلمين

صبر فى البأساء و الضراء به حسن اهتمام مو به مو اجرا نمودى اى امام راستين

بعد پنج و بيست سال از دوره آن صبر تلخ کرد بيعت چون سر از نو با تو جمع مؤمنين

ليک بر ضد تو شورش ها به پا شد در جمل روى نقش مردم نادان و قوم قاسطين

بعد سرکوبى آنان پور سفيان خبيث متفق با ابن عاص رذل بدبخت لعين

جنگ صفين کرد بر پا، فتنه انگيزى نمود همزمان با آن، بنا شد جنگ قوم مارقين

آن همه جنگ و جدال ايجاد کرد آن فتنه جو از هراس عدل تو با منت هاى بغض و کين

اى شهنشاه ولايت، يا ولى المؤمنين دوستانت اين زمان از جور و ظلم فاسقين

از ستم آواره و بيچاره گشت و در بدر اتحاد و عدل و مکتب کرده زائل مذنبين

از منافق هاى زيرک شد تباه اسلام نابيکه نظر فرما به حال مسلم اندر هر زمين

تا خداوند جهان از «خُلمى» و از مؤمنان رفع فرمايد ملال و اين همه رنج حزين

محمد اسحاق خُلِمى، افغانستان

------------------

از آسايش و راحتى بيزار بودى.

اى پدر مهربان، من نمى توانم تمام محسّنات تو را در اين برگ ها بکشم!

با سلام به حضور پدر امت «على عليه السلام»،

اى جانشين پيامبر، اى لنگر زمين و آسمان، اى دست يداللهىِ، اى پدر يتيمان و دستگير بيچارگان، اى يار و ياور مظلومان، اى دادگر از ظالمين.

ص: 230

اى مرد حق و دادرس افتادگان که از دسترنج خود با عرق جبين امور زندگى را مى چرخاندى. خوراکت قرص نان جو و خرمابود، و از آسايش و راحتى بيزار بودى.

با مهربانى و عطوفت به امور رضايت مى دادى، با آن که همه چيز از ثروت و قواى نظامى در اختيار داشتى. ساده بودى و هيچ گاه از اين موقعيت ها استفاده نکردى. با زير دستان و فقرا با عطوفت رفتار مى کردى.

اى پدر مهربان من نمى توانم تمام صفات و محسّنات تو را در اين برگ ها بکشم. حتى اگر آب دريا مرکب باشد و تمام نى ها قلم، باز هم نمى توانم.

اى پدر، اى على، اى حيدر، اى صفدر، اى مولا، اى محبوب، اى محبوب، اى که دارندۀ ذوالفقارى، تو را سپاس و درود مى فرستم.

نازنين لموچى، استان مر کزى، اراک

------------------

آن روز که شما در کعبه متولّد شديد گويى عشق از آغوش خدا آمده بود!

چرا رفتى و ما را تنها گذاشتى؟ ما به وجودت نياز داشتيم!

سلام، سلامى صميمانه و پر از عشق و محبت و علاقه به على، پدر بزرگوارم؛

سلامى به سادگى صبح، به شکوه شب، و به صفاى دل هاى شما.

على جان، نمى دانم چگونه سخن را آغاز کنم، آن هم با شما!! شمايى که پر از صفا و معنويت هستيد. از اين که مى توانم با شما سخن بگويم و حرف هايم را بازگو کنم بسيار خوشحالم.

آن روز که شما در کعبه متولد شديد، گويى عشق از آغوش خدا آمده بود. همه مى پرسيدند: على کيست؟ و در جواب مى شنيدند: على قائمۀ کائنات است؛ على صاعقۀ گلشن حيات و شمس کوير کسوف است؛ و پاک تر از آينه هاى وقوف.

شما در گفتار و رفتار نمونۀ يک انسان کامل هستيد. هرگاه قدمى برمى دارم بى اختيار به ياد شما و عدالتتان مى افتم. شما هميشه عاشق حق و عدالت بوديد و رضاى خداوند را در اجراى عدالت مى ديديد.

وقتى در غدير خم پيامبر صلى اللّه عليه و آله دست شما را بالا گرفت و شما را به عنوان ولى و جانشين خود انتخاب کرد چه حالى داشتيد؟ حتما به فکر مسئوليت بزرگى که بر

ص: 231

عهده گرفته ايد بوديد.

آن شب که از درِ خانۀ دخترت بيرون مى آمدى مرغابى ها از رفتن شما جلوگيرى مى کردند و حتى قفل درِ خانه هم به شما مى گفت: نرويد. روز سختى بود، چرا شما به مسجد کوفه رفتيد در حالى که از همه چيز با اطلاع بوديد. هيچ کس نمى توانست جلوى رفتن شما را به مسجد بگيرد چرا که شما امام جماعت مسلمين بوديد و همه در انتظار حضور شما در مسجد بودند. شما رفتيد و ما نگران بوديم. به نماز ايستاديد و سپس به ر کوع و بعد به سجده رفتيد. ابن ملجم فرصت را غنيمت شمرد و کار خود را کرد. شما دربارۀ ابن ملجم با محبت رفتار کرديد در حالی که او مستحق عذاب و رنج بود. مسلمانان بايد او را سنگ باران مى کردند ولى شما اجازه نداديد.

روز بيست و يک ماه رمضان جهان در عزا فرو رفت. همه در ماتم به سر مى بردند چرا که سرورشان على از ميانشان پر کشيده بود.

چرا رفتى؟ چرا ما را تنها گذاشتى؟ ما به وجود شما نياز داشتيم، زيرا شما آيت عظماى خداوند بودى.

سميرا و مهدى ندرى پرى، استان تهران، شهرری

------------------

ماه هاى ذيحجه و رجب خنديدند و ماه رمضان گريست از شهادتت. رجب به خود مى بالد چون ولادتت را در تاريخ ثبت کرد، و رمضان در سوک تو مى گريد.

به نام خدايى که تو را- اى على- آفريد، که بهترين سکاندار کشتى هدايت و ايمانى. در مناجات نامه ات ديدم که با خدايت چنين راز و نياز داشتى: مولاى من، اى آقاى من، تويى زنده و من مرده، و آيا که رحم کند مرده را بجز زنده! مولاى من، اى آقاى من، تويى هميشه و ابد و منم برطرف شونده، و آيا ترحم خواهد کرد نيست شونده را جز ذات دائم و ازلى.

و چه کلمات زيبايى که عشق تو را در دلم سرشار کرد. مى خواهم از اين عشق برايت بگويم:

ماه هاى ذيحجه و رجب خنديدند و ماه رمضان گريست از شهادتت. رجب به خود

ص: 232

مى بالد چون ولادتت را در تاريخ ثبت کرد، و رمضان در سوک تو- که براستى شاه عرب بودى- مى گريد.

تاريخ صحنه هاى فداکارى تو را فراموش نخواهد کرد. تو بودى که به محمد صلى اللّه عليه و آله يارى رساندى.

اى آن که مى انديشم و سراسر قلبم را وجود تو مى بينم، تو هم ما را درياب. شب هاى کوفه فراموش نمى کند که به چه يتيمانى کمک کردى و آنان را در زير آغوش پر رحمتت قرار دادى. تو نه تنها پدر يتيمان، بلکه پدر تمام مسلمانان جهانى.

مى نويسم براى تو، که سلام ها و درودها بر تو باد. تو که شجره طيبه نبوت و گلچين آل هاشمى.

پدرم فداى تو که حجّت خدا را تمام کردى، و از پستان ايمان شير نوشيدى و به غذاى گواراى يقين تغذيه نمودى و جامۀ عصمت در بر کردى، و برگزيده شدى و علم قرآن را به ارث بردى و فصل خطاب را دريافتى و با تو معارف و احکام عاليه و روشن شد.

مرجان ملک، استان تهران، تهران

------------------

اى پدر، مى خواهم هميشه در ياد تو باشم.

دوست دارم هميشه تو را دوست داشته باشم.

دوست دارم از گوشۀ صدف پاک چشمانت بر گونه هاى مظلومت بغلطم و از آن جا بر سرزمين وسيع سجادۀ نمازت فرود آيم.

سلام بر تو اى پدر، اى مولاى عالميان، اى فرشتۀ خاک نشين.

ديدنت زيباست حتى شده براى يک لحظه.

اى پدر، مى خواهم هميشه در ياد تو باشم، نه براى تو، بلکه براى خداوند. اگر چه او در لفظ و ادعا کم خرج است ولى در عمل بسيار مشکل و پر بهاست. ادعاى براى او نشانه هايى دارد که در عمل آشکار مى شود نه در اَمَل!

دوست دارم هميشه تو را دوست داشته باشم، و لحظه اى در اين دوستى کوتاهى نکنم، و اين دوستى براى او باشد زيرا که دوستى او و راه او تو را به راهى کشاند که

ص: 233

همواره با آه و اشک همدم و مونس باشى، و از دوستى با خوبان محروم.

دوست دارم درمان تو باشم، درياى گنج صبر تو باشم.

دوست دارم از گوشه صدف پاک چشمانت بر گونه هاى مظلومت بغلطم و از آن جا بر سرزمين وسيع سجادۀ نمازت فرود آيم.

سال ها بود که مى خواستم با کسى درد دل کنم اما کسى را با وفاتر و رازدارتر و مهربان تر از تو نيافتم.

اى پدر عزيز، خيلى شجاعت مى خواهد که من فرزند به اين کوچکى تو را پدر صدا بزنم! تو گل زندگى ام هستى.

هر چند سخت است بگويم تو از بر ما پر کشيدى، و سحرگاهان بار بسته و بى خبر از شهر ما گذشتى و رفتى.

اى پدر مهربان، تو به ما درس عزت و استقلال و آزادى و قناعت آموختى. تو به ما درس شجاعت و گذشت آموختى. بارها اين را از سخن شيرينت شنيده ام که گفتى «هيچ شجاعتى بالاتر از گذشت نيست».

اى ملکۀ وجود انسانى، اى بهشت جاويد، تو فرمودى که «دم فرو بستن به وقت گفتن خطاست، و گفتن به وقت خاموشى خطاى ديگر». هيچ گاه حرف هاى دلنشينت را فراموش نمى کنم، و هميشه و همه جا با جان و دل مى پذيرم.

اى پدر مهربان، دوست دارم جسمم تو باشى، و روحم تو باشى، و من شريک غم بى انتهاى تو باشم؛ و چشمۀ ياد تو در تار و پود من پيوسته جارى باشد.

اى حاکم شهر عدالت، دوستت دارم.

محدثه يازرلو، استان گلستان، راميان

------------------

اى کاش در آن روزگار که خانه نشين بودى من هم بودم تا در کنارت مى نشستم.

از وقتى که حرف زدن را فرا گرفتم اولين کلمه اى که آموختم «يا على» بود.

با عرض سلام خدمت پدر بزرگوار و عزيز تمامى شيعيان جهان و کودکان.

پدرجان، خيلى دلم مى خواست شما را حتى يک لحظه هم که شده در خواب مى ديدم و با شما صحبت مى کردم.

ص: 234

اى عزيز دل پيامبر، اى کاش در آن روزگار بودم و شما را يارى مى کردم.

خيلى دلم مى خواست در آن موقع که کودکان براى شما شير مى آوردند من هم بودم تا براى شما شير مى آوردم و مى گفتم: پدرجان بلند شو، من برايت دواى درد آورده ام. بلند شو که کودکان چشم انتظارند.

اى کاش در آن روزگار که خانه نشين بودى من هم بودم تا در کنارت مى نشستم و شما برايم قران تلاوت مى کردى و من هم سر بر زانوان شما مى نهادم و زار زار گريه مى کردم. آن وقت شما دست نوازش پدرانه بر سرم مى کشيدى. آن قدر گريه مى کردم تا تمام غم هايم را فراموش مى کردم. در آن لحظه فقط وجود خودم را حس مى کردم و وجود مبارک شما را.

دلم مى خواست آن روز که در مسجد ضربت خورديد من بودم و از شما مراقبت مى کردم. آن وقت به همه مى گفتم: پدر من در نهايت مظلوميت چشم از دنيا فروبست.

از وقتى که حرف زدن را فرا گرفتم اولين کلمه اى که آموختم «يا على» بود. ياد گرفتم هر وقت مى خواهم بلند شوم دست بر زانو بگذارم و با ذکر «يا على» از جا بلند شوم. وقتى امتحان دارم با ذکر «يا على» بر سر جلسه امتحان مى روم.

خوب! پدرجان، مى خواهم ببينمتان! خداحافظ!

طيبه نورى، استان تهران، پاکدشت

------------------

اى عزيز پيامبر، تو خداى عدالتى!

على جان، تو چگونه اى؟ تو کيستى؟ چطور هم مهربانى، هم خشمگين؟ از همۀ خصال خداوند در تو وجود دارد.

جمله اى بهتر از اين نمى يابم که بگويم تو عين معجزه اى.

سلام بر تو اى عزيزترين همراه پيامبر.

اى همدم پيامبر، اى کسى که سنگ صبور پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سنگ صبور اسلام پس از آن حضرت بودى.

اى شجاع ترين مرد عرب در ميدان هاى جنگ، در ميدان زندگى، در ميدان گذشت براى خدا.

ص: 235

به من گفته اند: تو را پدر خطاب کنم ولى چگونه؟ تو پاکى، با تقواترين و عالى ترين بنده در سراسر قرون و اعصارى. من اگر بخواهم تو را پدر خطاب کنم بايد سر سوزنى از صداقت تو را داشته باشم، ذرّه اى از جاذبه و دافعۀ تو را، از مهربانى تو را، از براى خدا نفس کشيدن تو را! ولى حيف که هيچ کدام در من نيست.

پس همين مقدار خدا را سپاس مى گويم و سر بر آستانت مى سايم که با اين همه بار گناه، مرا به حريم خود راه دادى.

على جان، از کدام بخش زندگيت بگويم؟ از آن زمان که دوش به دوش پيامبر صلى اللّه عليه و آله بودى. از زمانى که با شهامت در بستر پيامبر صلى اللّه عليه و آله خوابيدى و آمادۀ مرگ شدى. چون رضاى خدا در آن بود.

على جان، از حمايتت از همسرت زهرا بگويم؟ آن زمان که امت حق او را ضايع کردند و حقش را گرفتند، تو با بردبارى او را دعوت به صبر کردى و از او دفاع کردى. پيامبر صلى اللّه عليه و آله حقيقت را گفته بود که «اگر على نبود همسرى شايسته فاطمه عليها السلام در جهان نبود».

على جان، از مظلوميتت بگويم؟ چقدر پس از پيامبر صلى اللّه عليه و آله، شاهد پايمال شدن عدالت و حقوق مردم بودى و نمى توانستى دم برآورى؟!

على جان، از آن زمان بگويم که نمى توانستى با کسى درد دل کنى و سر بر چاه مى کردى و عقدۀ دل خالى مى کردى؟ علىِ من، به قربان لحظه لحظۀ تنهائيت.

على جان، اى عزيز پيامبر، تو خداى عدالتى! چرا؟ چون در قبول حکومتت گفتى: «اگر نبود که حقى را براى مظلومى بازگيرم هرگز قبول نمى کردم». تو همانى که فرمودى: «اى دنيا، از من دور شو که من تو را سه بار طلاق داده ام». تو با آن عباى وصله دار و آن کفش هاى پاره حکومت مى کردى، که مبادا ضعيف ترين و فقيرترين مردم از زندگى خود بنالند، و تو مرهم دردهايشان نباشى.

على جان، تو باعث شدى که ما بفهميم عدل آن است که خدا در قران و پيامبر در بيان و عمل مشخص کرده، و جاى هيچ شبهه اى در آن نيست.

على جان، تو هرگز در زندگى سخنى نگفته اى و قدمى برنداشته اى و نجنگيده اى جز براى حضرت دوست. به هر کجا نگاه کرده اى در فراسوى آن «اللّه» را ديده اى.

على جان، در جنگ صفين چگونه آنان که در ظاهر يار تو بودند تو را حلقه کردند و از پيروزى نهايى باز داشتند!

ص: 236

على جان، آن جا که دشمنان دين از حربۀ قران بر عليه تو و براى صلح استفاده کردند، تو چگونه خود را بر آب و آتش زدى تا به يارانت بفهمانى اين حيله است، اما آنان قدرت درک حرف تو را نداشتند؟ چون شير بر عمروعاص تاختى و او چون از اشارۀ شمشير تو آگاه بود، براى رهايى خود را برهنه کرد! ديدى که چطور عزيزترين يار تو مالک اشتر تا يک قدمى خيمۀ معاويه پيش تاخت.

على جان، خوشا به حال مالک اشتر، که عزيز تو بود. همدل و همراز تو بود. بازوى تو بود. سنگ صبور تو بود. مورد اطمينان تو بود.

على جان، سحرگاه نوزدهم ماه رمضان قدم در راه مسجد گذاردى و دشمنت را از خواب بيدار کردى.

على جان، تو چگونه اى؟ تو کيستى؟ چطور هم مهربانى، هم خشمگين؟ از همه خصال خداوند در تو وجود دارد، و از هيچ کدام آن ها جز براى خشنودى او استفاده نکردى. جمله اى بهتر از اين نمى يابم که بگويم تو عين معجزه اى.

اکنون سال ها و قرن ها از روزگار تو گذشته است. تنها آرزويى که دارم و تنها دعايى که هميشه در نمازم مى خوانم اين است: خدايا، من که سراپا گناهم، و نتوانسته ام براى حضرت مهدى عجل اللّه فرجه فرزند مولايم على عليه السلام کارى انجام دهم. پس توفيق ده فرزندانى داشته باشم که هم چون مالک براى امام زمان عليه السلام مؤثر و مفيد باشند، و جان نثارش کنند، و در راه او گام بردارند.

مريم هلالات خيران، استان اصفهان، اصفهان

------------------

خدا در تمام طول تاريخ وجود تو را روشن نگاه داشته است.

به همراه آفتاب بر خانۀ يتيمان تابيدى و شکوه نورت را وسيلۀ شادى کودکان يتيم قرار دادى.

براى تو با چشم همۀ محرومانى که از ديدن روى تو و محبت تو محرومند گريه مى کنم.

نظر تنگ من براى ديدن عظمت بزرگى تو کافى نيست.

تبارک اللّه احسن الخالقين که پدرم حضرت على عليه السلام را آفريد.

بلندترين و رساترين سلام ها تقديم تو پدر عزيزم، که اقيانوسى عظيم هستى.

خدا در تمام طول تاريخ وجود تو را روشن نگاه داشته است. هر کس به تو نگاه

ص: 237

کند تو براى او آرامش دهنده اى. طوفان آن خروش زياد خود را از خشم و خروش تو گرفته است.

تو تنها حاکمى هستى که مى تواند کفش وصله دار بپوشد، و مشک کهنه بر پشت بگيرد، و بردگان را برادر خود بداند.

پدرم، وقتى سخنان گرانقدر تو را در نهج البلاغه مى بينم يا مى شنوم باعث بارور شدن فکرم مى شود و نَفَس تو در دنيا باعث حياتم مى شود.

ستارگان سحر روشنى خود را از چشمان تو گرفته اند. شب با آن عظمت در برابر سياهى چشمان تو کوچک است.

به همراه آفتاب بر خانۀ يتيمان تابيدى و شکوه نورت را وسيلۀ شادى کودکان يتيم قرار دادى. بر آن شانه اى که پيامبر صلى اللّه عليه و آله در فتح مکه حاضر نشد بر روى آن پاى بگذارد کودکان را قراردادى. از دهانى را که صداى مردانگى از آن مى خروشيد، سخنانى براى خوشى آن کودکان تراويدى.

اى پدر، آيا تاريخ از عظمت تو تعجب نمى کند؟! در جنگ خيبر، درِ بزرگ قلعه را از جا کندى و به جاى سپر در دست گرفتى و مرحب خيبرى پهلوان معروف يهود را به دست خويش کشتى.

چگونه شمشيرى زهر آلود پيشانى بلند تو- اين کتاب ناطق خداوند- را از هم شکافت؟ چگونه شمشيرى توانست دريايى را از هم بگشايد؟

من به خاطر تو گريه مى کنم با اندوهى که از غم گداختن عشق بالاتر است. براى تو با چشم همۀ محرومانى که از ديدن روى تو و محبت تو محرومند گريه مى کنم. با ياد غم و غصه تو گريه مى کنم. اگر محنتى که تو کشيدى به هر کس ديگرى مى دادند قالب تهى مى کرد.

نظر تنگ من براى ديدن عظمت بزرگى تو کافى نيست. تو بزرگ ترين و بلندترين هرمى هستى که آن را در صحراى فکرم مى بينم. من مور کوچکى هستم که نمى توانم عظمت تو را درک کنم.

من افتخار مى کنم که چنين پدرى دارم که پدر همۀ امت است. خداوندى را که بهترين آفريدگاران است و شما را که بهترين آفريدگان هستى، تقديس مى کنم.

؟، استان کرمان، شهربابک

------------------

ص: 238

اى على، تسليت مى گويم تو را در پرواز آن مهربانت،

خورشيد شرمش مى آيد وقتى فاطمه ات را مى بيند صبور و آرام زير خاک سکنى گزيده است.

با عرض سلام خدمت امام مهربانم امام على، که پناهگاه مؤمنان است، و در شب هاى قدر همانند ستاره اى از جانب خدا مى درخشد.

اى على، تسليت مى گويم تو را در پرواز آن مهربانت، آن فرشتۀ هفت آسمان و زمين.

تسليت تو را از مظلوم شدن حسينت و بانوى کربلا زينب و نيز شهادت طفل معصومت محسن.

با کدامين واژه پرواز محرم رازت و شورِ خانه ات و روشنى دو چشمانت و اميد کودکانت را بيان کنم. اين واژه هاى بسيار کوچک من چگونه مى توانند شکستن پهلوى مبارک بانوى دو عالم را وصف کنند.

على جان، اکنون که رفت تو ماندى و هزاران راز در دل. تنها ماندى و تنها ياورت به سوى دوست پر کشيد. بعد از اين راز دلت را با که مى گويى؟ در آن هنگام که تن مبارکش را به دست خاک مى دادى پرندگان نغمۀ غم سر داده بودند و خاک ديگر گرماى خورشيد را نمى خواست و روشنى او را پذيرا نبود، چون خاک روشنى ديگرى يافته بود و خورشيدى ديگر. نمى پذيرفت تمام زيبائی هاى خورشيد آسمان را زيرا به او امانتى داده بودى که تنها عشق زندگيت بود.

خورشيد شرمش مى آيد وقتى فاطمه ات را مى بيند صبور و آرام زير خاک سکنى گزيده است. از آن گاه که او را به خاک سپردى دريغا که ديدارى باشد مگر ديدارى در سکوت شبانه و دور از چشم هواپرستان و ابليسان. که مبادا قبر مبارکش را پيدا کنند و او را بيازارند.

على جان، فاطمه عليها السلام گوهر نابى بود که به عنوان امانت و به عنوان تسکين دردهايت و قوت قلبت در کنار تو بود. مى دانم که وقتى رفت انبوهى از غصه و درد کمرت را خم کرد و در نبودش چه شب ها به خاطر معصوميتش گريستى.

الهى، دست آنان را بشکن، و چنان ضربه اى بر آنان زن که بفهمند شکستن پهلوى مبارک دخت پيامبر همسر على و مادر حسن و حسين چه دردى است.

عبدل ملکى، استان کرمانشاه، هرسين

------------------

ص: 239

عکس

------------------

ديدن بزرگى ات چشم کوچک مرا نيست.

اگر مرا قبول نکنى خاک پايت مى شوم تا پا روى چشمانم گذارى.

لعنت مى فرستم به ابن ملجم که آن شمشير زهرآگين را بر پيشانى کتاب خداوند زد.

خجسته باد نام خداوند، نيکوترين آفريدگاران، که تو را آفريد.

از تو در شگفت هم نمى توانم بود، که ديدن بزرگى ات چشم کوچک مرا نيست.

آفريدگار بى همتا تو را آفريد تا با آفريدنت به همۀ عالم ثابت کند فقط او مى تواند چنين وجود پر ارزشى بيافريند.

يا على جانم، حال مى خواهم با تو درد دل کنم، و بگويم که چقدر دلم برايت تنگ شده است. بگويم که چقدر دوستت دارم. امّا نمى دانم چرا از ما ياد نمى کنى و حرف هاى قلبم را نمى شنوى.

مگر تو نبودى که در شب هاى کوفه کفش هاى وصله دار به پا مى کردى، و مشکى کهنه بر دوش مى کشيدى، و با بردگان برادر بودى؟ مگر تو نبودى که با يتيمان مهربانى مى کردى و پدر دلسوز آنان بودى؟ مگر تو نبودى که به درد بيچارگان و مستمندان مى رسيدى؟ پس چرا هر چه من با شما سخن مى گويم و حرف هاى دلم را مى گويم

ص: 240

پاسخ مرا نمى دهى؟!

خوشا به حال حسن و حسين و زينب و ام کلثوم که چنين پدرى داشتند! کاش من هم در آن زمان بودم و خدمتگذار چون تو امامى مى شدم. اگر مرا قبول نمى کردى خاک پايت مى شدم تا پا روى چشمانم گذارى.

لعنت مى فرستم به ابن ملجم که آن شمشير زهرآگين را بر پيشانى کتاب خداوند زد و آن را از هم گشود. لعنت بر او باد که همه را چشم به راه گذاشت. اما تو رفتى و همه را بى يار و ياور گذاشتى.

آرزو دارم حتى اگر يک روز هم به آخر عمرم مانده باشد حَرَمَت را زيارت کنم و آن را غرق بوسه کنم، و حرم پسرت سيد الشهدا و ابوالفضل العباس را نيز زيارت کنم و بگويم که چقدر دلم برايتان تنگ شده است.

در اين دنيا به اين بزرگى، هيچ پدرى نمى تواند خصوصيات پدرانه ات را داشته باشد، که وقتى فرزندانت بى مادر شدند جاى خالى مادر دلسوز را براى آنان پر کردى.

مى دانم آن طور که حداقل شايسته خواندن باشد ننوشتم، امّا من هم اميد دارم نامه ام را بخوانى.

ليلا افشاندوش، استان آذربايجان شرقى، مراغه

------------------

على جان، آخر مگر به چاه چه گفتى که آسمان طاقت شنيدنش را نداشت؟

چقدر پست بودند آنان که دستان تو آزاد مرد جهان را در زنجير کردند و قلب برادر پيامبر صلى اللّه عليه و آله را رنجانيدند.

در نخلستان هايت، عهدم را با اين رازدار صبورت تازه مى کنم.

نخلستان هاى کوفه هنوز بوى غريبى ات را مى دهند. بوى غربت تو آشناتر از جان را. اگر شب هاى مدينه راه به نخلستان بريم، ناله اى از عمق جان آن مکان به گوشمان مى رسد. ناله اى که از جدايی ها شکوه مى کند و دردش از سال هاى تنهايى است.

تو کيستى که غريبانه در اين هنگامۀ شب مى نالى و ابرهاى پر بار دلت را در اين آسمان چرکين رها مى کنى تا ببارند؟ از چه مى گويى؟ از فراق آن عزيزتر از جان؟ از درد آن روشناى آفتاب؟ از غربت آن محبوب دل و از....؟

ص: 241

آخر اين کيست که پس از گذشت ساليان دراز، هنوز هر شب با ياد تو قلب خويش را نوازش مى دهد؟ ناله از چاه است؟ همان چاهى که شب ها همراز بوده و محرم اسرارش؟ نه! اين چاه نيست، درياى صبر است که سال ها درد تو را شنيد و راز تو را نگه داشت.

تنها آسمانى که هميشه چشم بر نگاه تو دوخته و دردش را فهميده است. او در آسمان تو را مى بيند و درد تو هنوز در سينه اش جاى دارد. على جان، آخر مگر به چاه چه گفتى که آسمان طاقت شنيدنش را نداشت؟

اى يگانه مولود خانۀ خدا، آن هنگام هم که با دستانت کوثر بى همتاى جهان را در اشک چشمانت غسل دادى با چاه درد دل کردى؟ يا براى آن که زمين از داغ مصيبت نلرزد آن را در دل دريايى خويش جاى دادى؟ آن روز که چهار دردانۀ جهان در دستت بود و داغ از دست دادن چشمۀ جوشان ولايت بر دوشت، تسلاى دل را از کدامين محفل انس مى گرفتى؟ آخر اين دردها که در زمين نمى گنجد، آن ها را تنها معبودت مى فهميد و بس.

مولاى من، براى آن لحظاتى که ديواره کعبه شکافت تا خانۀ خدا زادگاهت باشد، آسمانيان سال ها بر تو غبطه خوردند. و آن هنگام که منادى اسلام دست تو را بر بالاى سر برد و ولايتت را وصيّت نمود، در زمين و آسمان صداى آنان پيچيد که ﴿اَشْهَدُ اَنَّ عَليّا وَلِىُّ اللّه﴾، اما چگونه زمينيان اين را نفهميدند؟! مگر تو را زادۀ کعبه نمى دانستند، مگر چشمانشان نديد آن لحظات را؟ مگر گوششان نشنيد آيات منادى حق را؟ کلام خدا و پيامبر به اين زودى فراموش شد؟ چقدر پست بودند آنان که دستان تو آزاد مرد جهان را در زنجير کردند و قلب برادر پيامبر را رنجانيدند.

على جان، امشب که با نخل ها از تو مى گفتم، هر يک با شنيدن نامت ناله اى کردند و در دوريت گريستند. امّا اين چاه تا کى قرار بر ناليدن و بى قرارى دارد؟ مگر چه شنيده؟ مگر چه ديده؟ هر چه کوشيدم تا ذرّه اى از اسرار وجودش را در اعماق قلبم جاى دهم، کلامى نگفت و شايد اگر لب مى گشود دلم شعله اى مى شد.

در نخلستان هايت، عهدم را با اين رازدار صبورت تازه مى کنم. همان عهدى که از تولّد تاکنون در قلبم نگاه داشته ام. اکنون به اين درياى صبر مى گويم تا اين را نيز شبانه با تو بگويد که: «شبى يکى از محبانت به نخلستان آمده بود. بسيار درد دل کرد و در آخر با قطره اى اشک عهد غدير را تازه کرد و به ولايتت شهادت داد، تا او را نيز در ميان شيعيانت

ص: 242

جاى دهى و سلامش را با نواى الهيت پاسخ گويى».

مرضيه افراسيابى، استان تهران، تهران

------------------

در شب ميلادت، فرشتگان گرد کعبه مى چرخيدند، گويا تو کعبه بودى و آنان گرد تو مى گرديدند!

باز هم عدالت تو! مى گويى: تنها يک ضربه و بس...!!

شب نوزده ماه رمضان چشمان آسمان غرق خون شده بود، و اى کاش مى توانست در هم بپيچد! اما بر ابروان تو حتى يک خم ننشست.

هميشه دوست داشتم و دارم که در زمان تو بودم و در کنار ياران با وفايت با دشمنان و ستيزه گران در رکاب تو مى جنگيدم. اما حيف که من چندين قرن بعد از تو پا به دنيا گذاشته ام، در واقع 1400 سال بعد! حال که مى خواهم برايت نامه بنويسم خيلى خوشحالم، اما نمى دانم چه بنويسم چون نه زبانم گوياست و نه قلمم بر روى کاغذ شروع به نوشتن مى کند، اما تصميم گرفته ام که حتماً بنويسم ولى زبانم مى گويد: چه سخت است قطره بودن و از دريا گفتن! هيچ بودن و از همه چيز گفتن!

چه مبارک روزى بود و چه فرخنده شبى آن شب و روز که پا به اين دنيا گذاشتى، اى مولود کعبه. فرشتگان از آسمان فرود آمده و گرد کعبه مى چرخيدند، گويا تو کعبه بودى و آنان عاشقانى که گرد تو مى گرديدند. هم چون پروانگانى عاشق و شيدا گرد شمع وجودت مى چرخيدند و از گرماى مهر و محبتت فيض مى بردند.

پردۀ کعبه کنار رفت و ديوارش شکافته شد و تو اى فرزند کعبه به دنيا آمدى تا جهان را پر از نور سازى و رونق تازه اى به آن بخشى. فرشتگان پيام آورده بودند که تو را «على» نام گذارند.

تو آمده بودى تا همگان را از آتش جهنم برهانى و نويد مجدد بهشت را بدهى که قبلاً محمد صلى اللّه عليه و آله مژده داده بود. تو آمدى و دنيا رنگ روى تازه اى يافت.

پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرمود: ﴿عَلَى وَ شِيعَتِهِ هُمْ الْفَائِزُونَ﴾، تنها على و شيعيانش رستگارند.

دوست دارم در وصفت بگويم اما از چه بگويم؟ از رشادت هايت، شمشيرزدن هايت، جوانمردى هايت. از بدر بگويم يا خندق يا احد يا... کدامين را

ص: 243

بگويم؟

بهتر است از شبى بگويم که شجاعانه در بستر فرستادۀ خدا خفتى و تا چند قدمى مرگ پيش رفتى. چه کسى در جاى پيامبر صلى اللّه عليه و آله خفته است؟ خفتن بدون هراس از مرگ! خوابيدن در بسترى که دشمنان را با تيغ هاى برهنه به خود مى خواند قلبى دلير و روحى بزرگ مى خواهد. صاحب اين قلب و روح همان کسى است که در ده سالگى روزها زير نگاه هاى پرسشگر و کينه توز دشمنان همراه با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از مکه بيرون مى رود و نماز مى گذارد و شب هنگام به شهر بازمى گردد.

تو شانه در شانه فرستادۀ خدا پيش رفتى و اسلام را گسترش دادى. همگان مى دانستند که بعد از خاتم انبياء صلى اللّه عليه و آله اين تويى که وصى او مى شوى.

او قبل از رفتن امتش را در محلى به نام غدير جمع کرد و به ايشان گفت: ﴿مَنْ كُنْتْ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلَى مَوْلَاهُ﴾. آن گاه بود که همه بسوى تو شتافتند و دست بيعت به سوى تو دراز کردند. هم تو و هم پيامبر صلى اللّه عليه و آله مى دانستيد اين دست هايى که هم اکنون دراز شده اند فردا بر عليه على عليه السلام به سوى دشمنان دراز خواهد شد و اين بيعت را خواهند شکست.

بعد از وفات پيامبر، ابوبکر و عمر و عثمان يکى پس از ديگرى بر تخت خلافت تکيه زدند و تو را- که پيامبر صلى اللّه عليه و آله «اميرالمؤمنين» خوانده بود و خداى يگانه تنها تو را جانشين بر حق تعيين کرد- خانه نشين کردند.

مجبور شدى دست از شمشير بکشى و تنها يادگار پيامبر و تنها مونست را به شهادت رساندند و پهلوى نازکش را در بين ديوار و در فشار دادند و طفل کوچکش را از او جدا کردند.

از آن پس- على- تو تنهاتر شدى! ديگر کسى نبود که درد و رنج هايت را با او در ميان بگذارى. پس سر به بيابان مى گذاشتى و با چاه درد دل مى گفتى.

کفش هايت را وصله مى زدى و نان جوين مى خوردى و مى گفتى: «من بايد چنين باشم تا مردم فقير با اين اميد که اميرشان مانند آن هامى پوشد و مى خورد سختى ها را تحمل کنند».

شب نوزده ماه رمضان چه هنگامۀ عظيمى بود؟ طنين دلنشين گام هاى استوارت در فضا مى پيچيد و کوچه هاى کوفه را مى لرزاند! چشمان آسمان غرق خون شده بود، و اى کاش مى توانست در هم بپيچد! اما بر ابروان تو حتى يک خم ننشست. سر بر سجده

ص: 244

گذاشتى، و در يک لحظه دنيا از عدل و ايمان و تقوا و زهد خالى شد. اما باز هم عدالت تو! مى گويى: تنها يک ضربه و بس...!!

زهره قاهرى، استان سمنان، شاهرود

------------------

زبان از عجز در تفسير کلامت، و قلم از کوته فکرى در معرفتت خجل مانده است.

کدام دين است که وامدار تو نيست؟

کعبۀ بزرگ غمى بزرگ تر در خود جاى داده بود، و اينک مولود خود را در بستر شهادت مى ديد!

اى شاخۀ طوبى، اى پدر امت اسلام، اى اميرالمؤمنين، سلام عليکم!

زبان از عجز در تفسير کلامت، و قلم از کوته فکرى در معرفتت خجل مانده است. بايد و بايد که بشناسيم صولت حيدرى را، و بايد که بفهميم قدرت امامت را.

اى وامدار دين، اى ستون خيمه اسلام، بايد بپرسم:

کدام وامدارتريد؟ دين به تو يا تو بدان؟ کدام دين است که وامدار تو نيست؟

اى مصلح اجتماع مسلمانان، آن جا که تو از حق حکومت گذشتى و به پاسدارى از حق و براى ريشه دواندن درخت جوان اسلام سکوت را بر کلام ترجيح دادى و از خلافت اشقياى زمان رنج بردى، و زبان به نصيحتشان گشودى؛ حقت را ادا نکردند، ولى اى شير اسلام، اينک مسلمانان در پى قدم هاى استوار تو هستند.

در نيمه شب هاى کوفۀ تنگ، آن جا که شانه هاى مبارکت را ميعادگاه توبره هاى مملو از نان و شير و خرما کردى، يتيمان کوفه تو را به عنوان پدر، برادر، و اصلاً همه کس خود مى شناختند و دوستت داشتند. اميدشان بودى، اما وقتى دست ناپاک شقى ترين انسان قبضۀ شمشير را در سحرگاه نوزدهم ماه مبارک رمضان فشرد و بانکِ تکبير ملکوتيان آسمان را بلند کرد، اميدشان را از دست دادند.

امامشان، پيشوايشان، عشقشان، همه چيزشان در خون غلطيد و گفت: به خداى کعبه رستگار شدم. کعبۀ بزرگ غمى بزرگ تر در خود جاى داده بود و اينک مولود خود را در بستر شهادت مى ديد!

ولى نه؛ يا على عليه السلام تو مانده اى، به اميد روزى که فرزندى از تبار تو برخيزد و به اصلاح بپردازد. حق را گسترش دهد، و باطل را از لبۀ تيغ بگذراند.

ص: 245

عليرضا نصير قره چه داغى، استان تهران، تهران

------------------

من معناى عشق و بزرگوارى را در تو جستم، و چه زيبا يافتمش.

بدون زهرا عليها السلام تحمل آن دوران برايت چه سخت بود.

چاه و نخلستان ها نگفتند: على بس است، ما را ديگر ياراى شنيدن نيست.

بگذار با خون دل بنگارم آن چه را نمى توانم فرياد بزنم.

پدر مهربانم، سلام! سلامى مملو از عشق و محبت به تو، اى زيباترين خلقت هستى.

من معناى عشق و بزرگوارى را در تو جستم، و چه زيبا يافتمش.

مهربانا، از کدامين دردت بگويم. سخن از تيرهايى که به سويت پرتاب شد به درازا خواهد کشيد، و عجب صبرى دارى پدر!!

اى بهترين اسوۀ تقوى، خود بگو: غم هاى پس از زهراعليها السلام را بگويم يا مصيبت خود زهرا عليها السلام را؟ مصائب زياد و طاقت شنيدن کم! اما من خواهم گفت، چرا که امت بايد بداند بر پدر چه گذشت و روزگار او چگونه گذشت و او چه بود که ما هنوز او را نشناختيم؟

از آغاز مى نگارم. آن زمانى که صورت سيلى خوردۀ بانو را ديدى و گريستى، و همان روز مادرم را غريبانه به خاک سپردى. بعد از آن امت تو را غريبانه در خلوت خانه بى مادرمان نشاندند، گرچه در حکومت بى مايه شان هميشه از علم و حلمت بهره مى بردند ولى بى زهرا عليها السلام تحمل آن دوران چه سخت بود.

چاه تاب تحمل سخنانت را داشت؟ نخلستان ها چطور؟ آنان نگفتند: على بس است، ما را ديگر ياراى شنيدن نيست.

چه حق ها که ضايع شد، و تو مظلومانه حق سخن گفتن نداشتى. از ابوذر مى گويم. از ربذه و گرما و سختى طاقت فرسايش، و از آنان که ولايت را به سلطنت تبديل کردند.

مولايم، با يتيمان زهرا عليها السلام چه کردى؟ بى تابى آن ها را چگونه تاب آوردى؟ من آگاهم که تو تنها پدر يتيمان زهرا عليها السلام نبودى. تو بقاى يتيمان جهان بودى، چه

ص: 246

مهربان و صميمى.

در وصف بيست و پنچ سالى که بر تو گذشت ناتوانم، چرا که تحمل درد را فقط تو داشتى، و من از گفتنش هم عاجز. دوران ولايتت سراسر اندوه بود. طلحه ها و زبيرها در پى مقام، و تو در پى عدالت! و چه زيبا حق را اجرا کردى و بيت المال را به شايستگى تقسيم نمودى و چه سخن ها شنيدى!

کوفيان چه کردند و چه گفتند، و چه زخم زبان هايى نثارت نمودند؟ اى مردم بى وفا، کور باد چشمانتان که نمى بيند اخلاص على را. اشک مظلوميتش را و دست نوازشگرش را.

پدر، از ابن ملجم مى گويم، که چشمان سياه قطامۀ سياه بخت او را فريفت، و در راه قتل تو مصمم ترش کرد. اما تو با ملاطفت شير و نانش دادى، و تنها ضربتى در قصاص او مقدر ساختى.

سرور من، مصايبت لرزه بر تن آدمى مى افکند و هاى هاى گريه امانم نمى دهد.

ليلا بهرامى، استان قزوين، قزوين

------------------

من و دوستانم در ايران دوست داريم به زيارت حرم مطهر شما بيائيم.

به اميد آن روز که تمام کرۀ زمين پر از شيعيان و دوستان شما شود.

سلام به پدر خوب و بزگوارم

پدر خوبم! خيلى خوشحالم از اين که برايتان نامه مى نويسم. من و دوستانم در ايران دوست داريم به زيارت حرم مطهر شما بيائيم؛ امّا شما از ما خيلى دور هستيد!

مادرم مى گويد: شما امام بزرگوارى هستيد. من دلم مى خواهد شما را ببينم. بعضى مى گويند: شما را مثل يک نور سبز در آسمان ديده اند. من هم دلم مى خواهد نور شما به قلبم بتابد تا روانم روشن گردد.

کاش من هم از خوبان بودم تا در بدبختى ها و مشکلات به کمکم مى شتافتيد، و دست پر مهر خود را روى سرم مى کشيديد.

به اميد آن روز که تمام کرۀ زمين پر از شيعيان و دوستان شما شود.

شيرين آقايى، استان يزد، ميبد

------------------

ص: 247

من دوست داشتم از نزديک شما را زيارت مى کردم و چهرۀ نورانيتان را با چشم خود مى ديدم.

به اميد آن روز که لياقت پيدا کنم در نجف به زيارت شما بيايم.

با عرض سلام خدمت مولايم آقا اميرالمؤمنين.

آقاجان، حالتان چطور است؟ اميدوارم که حالتان خوب باشد!

آقاجان، من دوست داشتم از نزديک شما را زيارت مى کردم و چهرۀ نورانيتان را با چشم خود مى ديدم، ولى افسوس که هيچ وقت اين آرزويم برآورده نمى شود، مگر در خواب!

آقاجان، اگر من لياقت نداشتم چهرۀ شما را از نزديک زيارت کنم، خواهش مى کنم اجازه دهى در عمرم- چه در پيرى و چه در جوانى- براى يک بار هم که شده به نجف اشرف بيايم و شما را از نزديک زيارت کنم.

مولاى من! نمى دانم چقدر لياقت دارم به خود اجازه دهم که به شما نامه بنويسم، ولى آقاجان مى دانم که شما ياور مظلومان و ستم ديدگانى. از شما خواهش مى کنم از خدا بخواهى که تمام جوانان را به راه راست هدايت فرمايد، من بى چيز هم توى آن ها!! على جان! از شما خواهش مى کنم از خدا بخواهى تمام ظالمان و بد خواهان اسلام نابود شوند.

على جان! اگر اجازه دهى مى خواهم با شما خداحافظى کنم. به اميد آن روز که لياقت پيدا کنم در نجف به زيارت شما بيايم.

زهرا سهرابى مقدم، استان زنجان، زنجان

ذوالفقار به تو- که صاحبش هستى- افتخار مى کند.

تنهاى تنها بين قومى گمراه قرار گرفته بودى و هيچ کس زبانت را نمى فهميد، جز چاه!

من نمى توانم آن چه بايد را بنگارم، فقط مى توانم بازگو کنم که تو را دوست دارم.

سلام اى اسوۀ شب زنده داران *** سلام اى سرور خونين تباران

سلام اى روح زيباى تو چون طور *** سلام اى معنى نور على نور

ص: 248

مى خواهم نامه ام را آغاز کنم، ولى نمى دانم چگونه؟! ولى مى توانم از ابتدا تا انتها در وصف تو بکوشم، ان شاء اللّه...!

تو آينه دار محمد بودى. ذوالفقار به تو- که صاحبش هستى- افتخار مى کند. تو مشکل گشاى همه هستى. تو کليد ﴿كُنْتْ كَنْزًا مَخْفِيّاً﴾ هستى. تو مولاى مظلومان عالمى. تو نائب پيمبرى. تو سرور و آقاى مايى. نام تو راحت و آرام جان هاست. تو آيت عظمايى. تو قهرمان حق پرستى هستى.

چه کسى جز تو توانايى آن دارد که مرهم زخم شيعيان باشد؟ از لحظه اى که شنيدم تو از ظلم نارفيقانت سر در چاه کردى، قلبم محزون شد؛ و کسى جز تو نمى تواند قلبم را تسکين دهد. مى دانم که پر و بال فاطمه ات را شکستند و تو را هم با ريسمان فتنه بستند و در گوشۀ عسرت نشاندند، و من هم در آتش حسرت سوختم و مى سوزم.

کدامين شب از آن شب تيره تر بود که زهرايت حايل ديوار و در بود؟ آن شب که پهلويش را مجروح کردند و دل تو هم زخم برداشت، و تا آخر عمرت شفا نيافت. چه لحظه اى از آن سخت تر بود که اسير امتى نامهربان شده بودى و تنهاى تنها بين قومى گمراه قرار گرفته بودى و هيچ کس زبانت را نمى فهميد، جز چاه!

پس من نمى توانم آن چه بايد را بنگارم، فقط مى توانم بازگو کنم که تو را دوست دارم؛ به وسعت تمام درياها، و به زيباى آسمان پر ستاره، و به روشنايى صورت ماه، و به روانى رودها و به سرسبزى درختان بهشت، و به پاکى دل پر مهرت.

پس به بزرگواريت مرا ببخش، که نتوانستم شايسته تو- يا على- بنويسم.

خداحافظ! ما را هم در قيامت شفاعت کن.

قزبس شيخى، استان کردستان، قروه

------------------

يا على، از اين که تو را «پدر» خوانده ام سرزنشم مکن.

يا على! باور نمى کنم خدا زبانى را که يک عمر تو و فرزندانت را صدا زده، بسوزاند!!

اى عزيز دلم! اى پدر خوبم! ما شيعيان خوبى براى تو نبوديم! اما تو را اى پدر دوست داريم.

السلام عليک يا اباالحسن يا على بن ابى طالب، يا حجة اللّه على خلقه، يا سيدنا و مولانا، انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الى اللّه، و قدَّمناک بين يدى حاجاتنا،

ص: 249

يا وجيهاً عند اللّه اشفع لنا عند اللّه.

با عرض سلام خدمت پدر خوب و عزيزم.

يا على، از اين که تو را «پدر» خوانده ام سرزنشم مکن. من يکى از ساداتم که لا اقل از فرزندان جسمانى توام. به «سيد» بودنم افتخار مى کنم.

پدر! شنيده ام در زندگانى خيلى اذيتت مى کردند. بابا! وقتى مادرم زهرا را غسل مى دادى پهلويش را ديدى که شکسته است؟ پدر! پيش چشمان تو در را به پهلوى زهرا زدند و محسنش را کشتند. نبودى صحراى کربلا وگرنه نمى گذاشتى سر حسينت را از بدن جدا کنند.

پدر! تو در دنيا خيلى مصيبت کشيدى. پدر! شيعيانت به ياد مظلوميت تو اش ک مى ريزند. پدر! اولين مظلوم عالم توئى؟

پدر! سؤالى از شما مى پرسم؛ مبادا سؤالم را بدون جواب بگذارى! پدر قبر مادرم زهرا عليها السلام کجاست؟ پدر! هرگاه به ديدن مادرم رفتى سلام مرا و مردم ايران را به مادرم زهرا عليها السلام برسان، و بگو: زهرا جان! اگر قبرت معلوم بود يا هر چه زودتر امام زمان مى آمد و قبر زهرا را به ما نشان مى داد، عاشقانت نمى گذاشتند قبرت غريب و تنها بماند.

يا على! باور نمى کنم خدا زبانى را که يک عمر تو و فرزندانت را صدا زده، بسوزاند!!

پدرجان! خيلى دوستت دارم. گاهى با خودم مى گويم: اين شيعيان با اين که على را نديده اند، اين قدر به او عشق مى ورزند!! پدرجان! خدا را شکر که محبت تو و فرزندانت را در دل ما جا داد.

على!! ما تو را دوست داريم و به تو و به شيعه بودن خود افتخار مى کنيم.

اى عزيز دلم! اى پدر خوبم! ما شيعيان خوبى براى تو نبوديم! اما تو را اى پدر دوست داريم.

اى على عزيز!! از خداى خوبم مى خواهم مهر و محبت ائمه عليهم السلام را از دل ما دور نکند.

پدر عزيزم! منتظر جوابم. دوست دارم شب اول قبر به ديدنم بيايى.

راضيه السادات سيدالحسينى، استان يزد، ميبد

------------------

ص: 250

پدر عزيز! اى کاش مى بودى و مى ديدى که فرزندان شيعۀ شما در دوران اسارت و يتيمى چگونه در بيابان حيرت سرگردان شده اند.

سلام بر تو اى اولين مظلوم عالم، سلام بر تو اى حق مجسم، اى آقايى که پيامبر صلى اللّه عليه و آله دربارۀ حقانيتت فرمود: «حق با على است و على با حق، و هر کجا که على باشد حق آن جاست».

اى پدر عزيز! ساعت ها انديشيدم تا برايتان نامه اى بنويسم و در آن عقده هاى ناگشودۀ دلم را برايتان باز کنم؛ ولى هر چه انديشيدم کلامى نيافتم که شايستۀ عظمت شما پيشواى بزرگوار باشد. تا آن که از خدا يارى طلبيدم و قلم را- که خدا به آن و آن چه مى نويسد قسم مى خورد- بدست گرفتم و شروع به نوشتن کردم.

پدر عزيز! اى کاش مى بودى و مى ديدى که فرزندان شيعۀ شما در دوران اسارت و يتيمى چگونه در بيابان حيرت سرگردان شده اند، و از تعاليم خيرخواهانه شما بى بهره مانده اند.

من گواهى مى دهم که شما سلام ما شيعيان را پاسخ مى دهيد، و شاهد موقعيت ما هستيد، و اين دوران يتيمى براى ما شيعيان آل محمد عليهم السلام امتحان است.

پدرجان! شما فرموديد: «اگر تمام عالم را به من بدهند تا پر کاهى که از دهان مورچه اى بگيرم نخواهم گرفت»، و نيز وقتى به شما خبر دادند که در شهرى خلخال را از پاى زن يهودى به زور گرفته اند، فرموديد: «اگر مرد مسلمان از شنيدن اين خبر بميرد سزاوار است». اکنون ببين چگونه ظلم بر هر جا خيمه زده و بيش ترين ظلم متوجه شيعيان است.

اماما! شما فرموديد: «حکومت در نظرتان به اندازۀ کفش وصله زده و آب بينى بز ارزش ندارد». حال گواه باش که عده اى از شيعيانت چگونه بر سر حکومت دو روزۀ دنيا يکديگر را متهم مى کنند و جنگ قدرت در هر نقطه اى ديده مى شود.

اى مقتداى بزرگ! شما فرموديد: «غيبت کفر است، و شنوندۀ غيبت که به آن غيبت راضى نباشد مشرک است». حال گواه باش و ببين که چگونه غيبت نقل مجالس شيعيانت شده است.

پدرجان! شما مظهر ساده زيستى بوديد، و در زمانى که مى توانستيد از تمام امکانات موجود بهره مند شويد، زندگيتان را با پايين ترين طبقات جامعه یکسان

ص: 251

ساختيد؛ و وقتى به شما خبر دادند که دخترتان گردنبندى را به امانت گرفته فرموديد: «اگر امانت نبود دستت را قطع مى کردم». اکنون بنگر که چگونه از بيت المال استفاده مى شود، و شيعيانت چگونه به سوى تجمل گرايى گام برمى دارند.

خلاصه اين که ما شيعيان گرفتار حرمان و حيرت شده ايم، و تنها عامل اميدبخش که ما شيعيان که توان استقامت بر طريق حق را مى دهد وعدۀ خداست که: «وعده داد خدا به آنان که مؤمن شدند و عمل صالح انجام دادند که آنان را خليفۀ خود در زمين قرار دهد». ما شيعيان مى دانيم که وعدۀ خدا حق است، و خدا خلاف وعده نمى کند و اين وعده با ظهور حضرت مهدى عليه السلام روزى محقق مى گردد.

جعفر عليپور (روشندل)، استان خراسان، مشهد

------------------

سپاس خدايى را که ضربۀ شمشير تو در خندق را از عبادت جهانيان برتر دانست.

پدرجان! اين دنيا بدون مهدى يک چيز کم دارد.

در اين جا به من قول بده هنگامى که ملائکه در قبر از من سؤال مى کنند کم کم کنى.

سپاس خدايى را که ضربۀ شمشير تو در خندق را از عبادت جهانيان برتر دانست.

پدر عزيزتر از جانم، سلام! سلامى سرشار از مهر و عطوفت به تو پدر خوب و مهربانم. اميدوارم جواب سلام مرا بدهى.

پدرجان! ممنونم که به من حقير توفيق دادى تا نامه اى برايت بنويسم. همان طور که خود نيز مى دانى اين نامه توسط يکى از فرزندانت برايت نوشته مى شود. اميدوارم به خاطر زهرا عليها السلام به نامۀ من حقير توجهى فرمايى.

پدر! از وقتى خود را شناختم و دانستم که سادات فرزند فاطمه عليها السلام هستند، چقدر خوشحال شدم؛ و خدا را به خاطر اين لطفى که در حق من حقير داشته شکر گفتم.

پدر! همۀ دنياى من در عشق به خدا و ائمۀ اطهار عليهم السلام خلاصه مى شود. اگر چه گناهکارم، اما خدا را، و پيامبر را، و مادرم زهرا را، و تو و فرزندانت را دوست دارم.

پدر! مى دانم که دعاى هر روزتان فرج مولايمان امام زمان عليه السلام است. دعا کن مهدى بيايد و چشمان ما را به ديدن جمال خود نورانى گرداند. خيلى دوست دارم مهدى

ص: 252

بيايد چون مهدى که آمد ديگر ظالمى و ظلمى وجود ندارد. مهدى که آمد ديگر قلب کسى توى دنيا نمى شکند.

پدر عزيز من! وقتى مهدى بيايد به ما مى گويد قبر مادرم زهرا عليها السلام کجاست؟ او ما را به کربلاى حسين عليه السلام مى برد. کسى جرأت نمى کند حق يتيمى را بخورد. او ما را به زيارت خانۀ خدا و زيارت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و ائمه بقيع عليهم السلام مى برد.

پدرجان! اين دنيا بدون مهدى يک چيز کم دارد، مانند انسانى که يکى از اعضاى بدن خود را نداشته باشد! چه قدر زجر آور است. مهدى چشمان امت ايران است.

پدرجان! مسئله ديگرى که خيلى از آن وحشت دارم قبر است. از شب اول قبر، از تاريکى درون قبر، و از چيزهاى ديگر آن خيلى مى ترسم! مى ترسم به واسطه گناهانم خدا عذاب قبر را بر من نازل گرداند. در اين جا به من قول بده هنگامى که ملائکه در قبر از من سؤال مى کنند کمکم کنى.

پدرجان! من دعايى را که شما به کميل بن زياد آموختى، خيلى دوست دارم. بعضى شب هاى جمعه که اين دعا را مى خوانم سبک مى شوم.

پدر تويى که مظهر وفا و عدالت بودى و در دنيا حتى راضى نشدى يک پر کاه از دهان مورچه اى بيرون بکشى؛ در مقابل خداى مهربان اندامت به لرزه مى افتد و به خاطر گناهانى که نکرده اى معذرت مى خواهى! پس ما چه کنيم که با گناهان زياد اين طور دل مهدى عليه السلام را به درد مى آوريم.

پدرجان! توى دلم- همان دل که شايد رحم نداشته باشد، همون قلبى که شايد بر اثر گناهانم خيلى نرم نباشد- يک خواسته دارم. سلام مرا به فاطمه مظلومه ات برسان و از جانب من بگو: مادر برايمان دعا کن!

پدر! خيلى منتظر جوابت هستم، آن هم توى خواب!!

خداى مهربان، تو را شاکرم که توفيق دادى آن چه را دوست داشتم خيلى ساده براى پدرم بنويسم.

فاطمه سيدالحسينى، استان يزد، ميبد

------------------

مرا در آرزوى يک لحظه ديدارت- با همۀ عطوفت هايت- تا آخر دنيا در حسرت مى گذارى؟

على، اى که قرآن ناطق هستى. از قرآن هيچ ندانستم!

ص: 253

وقتى بر پيشانيت شمشير فرود آمد، مگر مى شد باور کرد که پيشانى بلند عدالت خواهد شکافت؟

سلام! سلامى به لطافت دل پاکت، سلامى به سپيدى روحت، و به دلنوازى کوى عشقت، تقديم به تو اى پدرم.

پدرا! نمى دانم در مورد شخصيت بزرگوارى هم چون شما چه بگويم و چه بنويسم. قلمم مى لغزد و من ناتوان، ناتوان از نامه اى براى نوشتن! نمى دانم با اين قلم لغزنده تا کجا بايد پيش روم و تا کجا مى توانم بروم. پدرم، اگر بپرسند: در مورد شما چه مى دانم؟ مى گويم: امام اول شيعيان، فاتح جنگ هاى اسلام، پدر حسنين عليهما السلام، همسر فاطمه عليها السلام، پسر عم پيامبر صلى اللّه عليه و آله.

پدر! على جان! مى دانى اولين جايى که با نامت آشناشدم کجا و چگونه بود؟ چگونه ياد و نامت بر دل و قلبم طنين انداز شد؟ در دامان آقايى از فرزندانت که با اذان در گوشم ياد تو را در دلم انداخت.

پدر، اى همدم من! در آسايش نمى توانم باشم مگر آن که ياد تو در دلم آرامش ايجاد کند. نقطۀ روشن زندگى من تو هستى، که اگر بر همۀ قلبم خاکسترى از بار گناه بنشيند آن روشنى که مى تواند همۀ بدى و ناپاکی ها را فرارى دهد همان نقطه است.

مرا در آرزوى يک لحظه ديدارت- با همۀ عطوفت هايت- تا آخر دنيا در حسرت مى گذارى؟ اى کلام نافراموش شدنى! اى يگانه مخلوق هستى، که اگر همۀ انسان ها تو را دوست داشتند خداوند هرگز آتش جهنم را نمى آفريد.

پدرم، على! اگر جانفشانى تو براى اسلام و پيامبر صلى اللّه عليه و آله نبود، آيا اکنون مى توانستم اين گونه با آرامش نامه اى برايت بنويسم؟! من هميشه و در همه حال به انتظار ظهور فرزندت مانده ام و مى مانم.

على، اى يگانه مخلوق هستى که قرآن ناطق هستى. از قرآن هيچ ندانستم! تاکنون اقيانوس هاى زيادى ديده ام، ولى هرگز به بزرگى و عظمت تو نديده ام!

وقتى ابن ملجم بر پيشانيت شمشير فرود آورد، مگر مى شد باور کرد که پيشانى بلند عدالت خواهد شکافت و خون حق از آن جارى مى شود؟ پدر! در خانه خدا آمدى و در خانۀ خداى رفتى. جسم از گل بهترت چگونه در ميان خاک جاى گرفت؟ وقتى رفتى همۀ يتيمان تنها شدند. هرگاه در نوزده و بيست و يک رمضان، کتابى را ورق مى زنم مى بينم کلمات از ميان رفته اند، و من نيز يتيم شده ام!

ص: 254

در پايان هم برايت از غم دل مى سرايم:

شب آمد، و با يادت من بيدارم *** خواهم بر زانوى تو سر بگذارم

تا سحرگه من ديده به راهم *** باباجان، آغوشت را مى خواهم

سميه رستميان، استان فارس، فسا، روستاى فرشکويه

------------------

بعد از تو عدالت را پردۀ سياهى گرفت.

بعد از تو زندگى را بوى خاکستر گرفت.

بعد از تو کوفيان را سرافکندگى دامن گرفت!

بعد از تو محراب، سجادۀ چشم در راه را پوشش گرفت!

بعد از تو ياعلى...!

بعد از تو افق را رنگ سرخى گرفت؛

بعد از تو آسمان را ز زمين نام جدايى گرفت!

بعد از تو عدالت را پردۀ سياهى گرفت.

بعد از تو زندگى را بوى خاکستر گرفت.

بعد از تو آلاله ها را پژمردگى گرفت.

بعد از تو ماه کوفه ابرها را رو گرفت!

بعد از تو کوفيان را سرافکندگى دامن گرفت!

بعد از تو ناکثين را آه و واويلا گرفت.

بعد از تو مسجد کوفه را ماتم گرفت.

بعد از تو نخل ها را غم گرفت!

بعد از تو زنده دلان را باد خزانى گرفت.

بعد از تو محراب، سجادۀ چشم در راه را پوشش گرفت!

بعد از تو کودکان را يتيمى کمين گرفت.

بعد از تو چشمان به باريدن خو گرفت!

بعد از تو فرياد شب را سکوت گرفت!

ص: 255

بعد از تو کوچه ها را آهنگ غربت گرفت.

بعد از تو معناى ولايت را نام گرفت!

بعد از تو ابن ملجم را زندگى پايان گرفت.

فاطمه صهبانيا جعفربيگلو، استان فارس، فيروز آباد، بخش قيروکارزين، روستاى مرند

------------------

تو بودى که درب منزل يتيمان را مى کوبيدى، و شادى را ميهمان قلب هاى کوچک آن ها مى نمودى. چقدر دوست داشتنى بودى، و هستى، و خواهى بود.

تو پدر امتى، پدرِ پدر از دست دادگان. ولى افسوس که نيستى تا درد دلم را برايت بگويم که چقدر تنها و بى کسم.

هميشه و در همه جا با کوله بارى از غم به اين سو و آن سو پر مى کشم، و در جست و جوى کسى هستم که لايق شنيدن باشد. اما هر چه مى گردم نمى يابم.

رسيدم به تو و چاهى که تو درد دلت را در آن بازگو مى کردى، اما تا به من رسيد تمام چاه هاى جهان خشک شدند. فهميدم که چرا درد دل با چاه مى گفتى.

در شب هايى که کود کان يتيم اشک مى ريختند و فرياد مى کشيدند و آه و فغان مى کردند و خواستار لقمه نانى بودند، تنها فريادرس آنان تو بودى. تو بودى که درب منزل آن ها را مى کوبيدى، و شادى را ميهمان قلب هاى کوچک آن ها مى نمودى.

چقدر دوست داشتنى بودى، و هستى، و خواهى بود.

مطهره پورشبان نجف آبادى، استان اصفهان، نجف آباد

------------------

سلام بر شاه کليد پيروزی ها در جنگ هاى زمان پيامبر صلى اللّه عليه و آله

اى على، اى کسى که نام تو را خداوندِ على انتخاب کرد.

چقدر دوست دارم نامه ام را بخوانى و درد دلم را- که با اشک چشمانم امضاء مى شود- توجّهى کنى و با گوشه چشمى نگاهم کنى.

سلام و درود بر آستان مقدسِ آن عظيم مولود کعبه

ص: 256

سلام بر شاه کليد پيروزی ها در جنگ هاى زمان پيامبر

سلام بر وارث علم پيامبر صلى اللّه عليه و آله، مدينة العلمى که على باب آن بود.

سلام بر آن روز مبارکى که پيامبر صلى اللّه عليه و آله دستت را به عنوان جانشين در غدير خم در ميان ده ها هزار نفر بلند کرد.

اى على، اى کسى که نام تو را خداوندِ على انتخاب کرد.

اى على، اى که لقب اميرالمؤمنين فقط به شما داده شد.

پدرم، دل و ديده ام گواهى مى دهد که اگر نبودى بعد از پيامبر صلى اللّه عليه و آله، اسلامى نمى ماند و زمان به دوران جاهليت بازمى گشت.

پدرم دستم به دامان شماست، تا از علمى که از پيامبر صلى اللّه عليه و آله به ارث برده ايد، ذره اى به من عنايت کنيد.

پدرم! چقدر شجاعت ها و فداکاری هاى شما در زمان پيامبر صلى اللّه عليه و آله نمايان شد! نمى دانم چرا نديدند؟ آيا کور بوده اند؟ و يا....؟!!

چقدر دوست دارم نامه ام را بخوانى و درد دلم را- که با اشک چشمانم امضاء مى شود- توجّهى کنى و با گوشۀ چشمى نگاهم کنى. هر قدر گنهکارم باز دستم به سوى شما دراز است، و دوست دار شمايم و به آن مى بالم.

حسرت مى خورم که اگر مى گذاشتند حکومتى مى کرديد که از اول عالم نمونۀ آن نبوده است. به خود اميد مى دهم که فرزندت- همان غائب از نظرها- مى آيد و حکومت تو را به انجام مى رساند. اميد آن دارم که فرزندت مهدى عليه السلام را بشناسم و زمان او را درک کنم و از ممتثلين اوامرش باشم.

همواره اين دعا وردِ زبانم است: خدايا شکر که مرا از کسانى قرار دادى که از متمسکين به ولايت اميرالمؤمنين و ائمه عليهم السلام هستيم.

پدرم، درد سينه ام از کسانى است که غاصبين حق شما را کمک کردند با آن که به عظمت شما پى برده بودند. فضائل شما را از پيامبر صلى اللّه عليه و آله شنيده بودند و مى دانستند که صاحب اختيارشان هستيد.

ديده بودند در غدير خم دست شما را به عنوان وصى و جانشينِ بعد از خود بالا برد و آن خطبۀ چند ساعته را دربارۀ شما ايراد کرد.

به چشم خود ديده و باور کرده بودند که پيامبر صلى اللّه عليه و آله شما را چقدر دوست داشت، و شما را مقرب ترين کس به خود مى دانست و مى فرمود: «من و على از يک

ص: 257

شجره ايم و ديگران از شجره هاى ديگرند».

آنان که هنگام غسل پيامبر صلى اللّه عليه و آله توسط شما، سقيفه تشکيل دادند و همۀ مردم را تا ظهور فرزندتان مهدى عليه السلام از آن حکومت الهى محروم ساختند.

آنان که شما را بيست و پنج سال خانه نشين کردند. هم آنان که محسن عليه السلام را سقط کردند و پهلوى زهرا عليها السلام را شکستند. هم آنان که به خاطر ترسى که از شما داشتند، بر سر نماز در مسجد کوفه شما را به ناحق به شهادت رساندند.

مى دانستند که شما برگزيده به حق خدائيد، ياور مظلومانيد، فريادرس ستمديدگانيد و جمع کنندۀ بساط تحريف کنندگانِ دين هستند.

پدرم، خدا را شکر مى گويم از اين توفيقى که به من دادى تا آن چه در دل دارم باز گويم.

مهدى بزم آرا، استان تهران، پاکدشت

------------------

چون مى دانستم دلنوشته هايم را خواهى خواند، آن ها در نامه اى نوشتم و با کبوتر عشق و دوستى برايت ارسال کردم.

هر روز بر صفحۀ از گِل ساخته قلبم مى نويسم: «اى کاش لياقت با تو بودن در آن جا نصيبم شود».

دانش آموز مدرسۀ تو ام. قبولم کن!

پدر بزرگوارم، چون مى دانستم دلنوشته هايم را خواهى خواند، آن ها در نامه اى نوشتم و با کبوتر عشق و دوستى برايت ارسال کردم.

ساحل دوستى را که پر از صدف هاى عشق و محبت است، همراه با درياى بيکران صداقت و مهربانى تقديمت مى کنم. تو که خود انبوهى از صفا بودى. تو که راستى و مهربانى ات هم چون درياى بيکران بود، و بعد از پر کشيدنت به ديار باقى هم چنان مانند سايه بانى بالاى سرمان است.

سخنانم را معطوف به تو مى دارم اى پدر مهربانم، و حرف هاى دلم را با تو در ميان مى گذارم. شايد دل مهربانت به حال من به سوز آيد و مرا با خود ببرى، چرا که مى خواهم با تو به سراى جاويد معشوق ها سفر کنم. هر روز بر صفحۀ از گِل ساختۀ قلبم مى نويسم: «اى کاش لياقت با تو بودن در آن جا نصيبم شود».

البته مى دانم براى سالم زيستن و براى بدست آوردن درجۀ رفيع با تو بودن، بايد

ص: 258

راه تو را در دنيا ادامه داد. اما مى دانم در اين راه دشمنان کمين کرده اند و همين باعث مى شود همانند گلى يکه و تنها در صحراى ابديت در معرض طوفان هاى سهمگين قرار گيرم، و پرپر شوم و هرت که از بدنم چون گلبرگ هاى آن بر گوشه اى از خاک خونين کفنان جاى گيرد، ولى با اين حال باز هم عاشق با تو بودنم، اى امام امت.

مى خواهم با تو بيايم! چرا که عشق تو بى انتهاست و معشوقت بى نظير! شادى من زمانى تکميل مى شود که در آشيانۀ دلت جاى گرفته باشم چرا که نام زيبايت خود متشکل از: رايحۀ عشق، وفا بادوستى و مهر، حمد و ثناى خدا، لشگر امين و صادق، و همدم دل هاى عاشق است و من عاشقم و عشقم در عشقِ تو به حق خلاصه مى شود.

پدر بزرگوارم! راهت را ادامه خواهم داد، و در سنگر مدرسه با اسلحۀ علم و ايمان مى ايستم، چون دانش آموز مدرسۀ توام. قبولم کن!

زهرا محمدى کاشانى، استان قم، قم، روستاى حاجى آباد لکها

------------------

در حق تو يا على خيلى کوتاهى کرده ام.

مولاجان! اى مذهب و مکتب من! دوست دارم همۀ فکرم، همۀ وجودم، همۀ دعايم، نام مقدس شما باشد.

گرفتارى و سر گردانى و مشکل ما نديدن حضرت مهدى عليه السلام فرزند عزيز و گرامى شماست.

در حق تو يا على خيلى کوتاهى کرده ام. زبانم در وصف تو بند آمده و توانايى وصفت را ندارد. پس به اندازۀ فهم خود عنوان مى کنم.

مولاجان! اى مذهب و مکتب من! دوست دارم همۀ فريادهايم، همۀ فکرم، همۀ وجودم، همۀ هستى ام، همۀ دعايم نام مقدس شما باشد. وقتى شما را دارم چيزى کم ندارم و غصه اى ندارم.

اى وجودم! اى اسم اعظمت برايم آرامش خاطر! طورى در وجودم نقش بسته اى که دوست ندارم ديگرى را مونس خود قرار دهم.

گرفتارى و سر گردانى و مشکل ما نديدن حضرت مهدى عليه السلام فرزند عزيز و گرامى شماست. تا او را نبينيم مى گوييم گرفتار و سردرگميم و پريشان مى گرديم؛ و تا او ظهور نکند راحتى و آسودگى وجود ندارد.

اى مولاى من، از خدا بخواه آن عزيزت را هر چه سريع تر به ما برساند، تا گشايش

ص: 259

گرفتاری ها و شکست طاغوتيان باشد.

صفا داده دل هاى ما را على *** جوان! خيز و پرواز کن با على

برادر سفر کن ز خود تا على *** جوان شد ز ياد تو احيا على

به مالک، به بوذر، به ميثم قسم *** که مهر على در رگ و خون ماست

جيران موسوى، استان تهران، شهريار، بردآباد

------------------

اميدوارم که اين نامه را بخوانى و از آن خوشت بيايد!

نامه اى به حضرت اميرالمؤمنين حضرت على (علیه السلام)

با عرض سلام پدر بزرگوارم حضرت على (علیه السلام) من يکى از بوندگان تو هستم اميدوارم که اين نامه را بخوانى و از آن خوشت بيايد! من آرزويم اين است که امام زمان هر چه زود ظهور کند و تمام جهان پر از عدل و داد شود.

على اى هماى رحمت *** تو چه آيتى خدا را

که به ما سوا فکندى *** همه سايۀ هما را

فاطمه دلفانى، استان تهران، پا کدشت

------------------

با تو اى آرام دل عاشقان، درد دل کردن و حديث دل گفتن، عجب صفايى دارد!

در کتاب تاريخ زندگيت، روز غدير برايم زيباست!

من بر سر سجاده ام مى گِريَم و زيارتنامه ات را مى خوانم؛ و حسرت مى خورم که نمى توانم کنار آرامگاه پر از عطر اقاقى ات بيايم.

با تو اى آرام دل عاشقان، درد دل کردن و حديث دل گفتن، عجب صفايى دارد! اما از کجا بگويم که هميشه شروع کردن سخت است.

اين را مى دانى که تيرگى شب هاى زندگى را به يادت به صبح مى رسانم، و به ياد رشادت هايت و قدرت بازوانت و شمشير ذوالفقارت به فکر فرو مى روم که خداوند يکتا تمام خوبی ها را در وجود تو سرشته است.

برادرى هم چون محمد صلى اللّه عليه و آله که خداوند آسمان و زمين را به برکت او آفريد.

ص: 260

همسرى چون فاطمه عليها السلام دخت پيامبر که الگوى زنان عالم است.

پسرى مانند حسين عليه السلام گل زيبا را نصيبت کرد، که ساليان سال از شهادتش گذشته ولى هنوز ظهر عاشورا همه ناله کنان و با پاى برهنه پرچم هاى خود را پايين مى آورند و به سر و صورت خود چنگ مى زنند.

دخترى مانند زينب عليها السلام دارى که پيام کربلا را به گوش همگان رساند، و در غم مظلومانۀ برادرش خون گريست.

در کتاب تاريخ زندگيت، روز غدير برايم زيباست! از يادِ روزى که پيامبر صلى اللّه عليه و آله دستت را بالا برد و تو را جانشين و وصى خود خواند به خود مى بالم.

افتخار مى کنم که سيدى از نسل تو هستم که لااقل اين جرئت را به خود مى دهم که با چون تويى سخن بگويم. من بر سر سجاده ام مى گِريَم و زيارتنامه ات را مى خوانم؛ و حسرت مى خورم که نمى توانم کنار آرامگاه پر از عطر اقاقى ات بيايم.

اما مى خواهم

هر از چند گاهى باز درد دل خود را با تو بگشايم و از مشکلات زندگى و اتفاقات روزمره کنار بگيرم، و به خود اميدوارى دهم که بالأخره روزى چهرۀ نورانيت را خواهم ديد.

هر کس به کسى نازد *** من هم به على نازم

فاطمه سادات عبادى، استان تهران، کرج

------------------

به نام خدايى که تو را- اى على- آفريده است.

به نام خدايى که تو را- اى على- آفريده، و شما را امام ما قرار داده است. ما به دستور خداوند بايد از شما پيروى کنيم.

من به عنوان دانش آموز کلاس اول، و يکى از شيعيان شما دوست دارم که شما به من کمک کنيد که درس هايم را خوب بخوانم، و بتوانم پيرو واقعى شما باشم.

آرزو دارم در جهان آخرت با شما و اهل بيت عليهم السلام محشور شوم و به بهشت بروم.

با تشکر از شما.

فرزانه اکبرزاده، استان تهران، تهران

ص: 261

------------------

حق شما را گرفتند و دل شما را شکستند. چه قدر شما صبر داشتيد که توانستيد بيست و پنج سال صبر کنيد.

يا اميرالمؤمنين، سلامت مى دهم!

من شما را، فرزندانت امام حسن و امام حسين و حضرت زينب و حضرت ام کلثوم عليهم السلام را بسيار دوست دارم. شما چه مقامى داشتيد که در کعبه دنيا آمديد. چه مهربان بوديد که اولين يار پيامبر صلى اللّه عليه و آله شديد.

يا اميرالمؤمنين، شما چه قدرتى داشتيد که قلعۀ خيبر را فتح کرديد. حضرت زهرا عليها السلام همسر شوهرى چون شما شد. شما مردم را از بت پرستى نجات داديد و به راه راست هدايت کرديد. شما چقدر مهربان بوديد که پيامبر صلى اللّه عليه و آله شما را خيلى دوست داشت.

وقتى حضرت زهرا عليها السلام مصيبت مى کشيد، شما چه قدر رنج کشيديد. محسنت را کى شهيد کرد؟ کدام ملعون او را شهيد کرد.

حق شما را گرفتند و دل شما را شکستند. چه قدر شما صبر داشتيد که توانستيد بيست و پنج سال صبر کنيد.

شما به يتيمان کمک مى کرديد و دلسوزشان بوديد. براى آن ها غذا مى برديد. مردم کوفه مردم بدى بودند و قدر شما را ندانستند. ابن ملجم آدم بدى بود و شما را مظلومانه شهيد کرد.

ريحانه انصارى، استان قم، قم

------------------

مى دانم که تو آن قدر بزرگوارى که حتى اگر با ساده ترين ندا نامت را بر زبان آورم نظر مى کنى و مرا شرمنده نمى کنى.

پدر بزرگوارم، شير مرد جهان! با چه زبانى با تو سخن بگويم تا مرا قبول کنى؟! هر چند مى دانم که تو آن قدر بزرگوارى که حتى اگر با ساده ترين ندا نامت را بر زبان آورم نظر

ص: 262

مى کنى و مرا شرمنده نمى کنى؛ ولى نمى دانم آيا لياقت حرف زدن با شما را دارم يا نه؟

در همان اوايل کودکى پدرم مرا با نام هاى شما و فرزندان عزيز و گراميتان آشنا مى کرد. تو را نديده ام، اما رفتارها و کردارهاى تو را در همۀ زمينه ها شنيده ام و درس هاى زيادى را فرا گرفته ام. يکى از اين درس ها صبر و شکيبايى شما در مقابل مشکلات و گذشتن از حق خود به خاطر اسلام بود.

کاش فرشته اى در آسمان بدر و احد و ديگر ميدان هاى جنگى بودم تا شاهد عظمت جسمى و قدرت والاى معنوى تو- اى پدر دلير- باشم.

اين همه مروت و مردانگى شما را هيچ زبانى قادر به وصف نيست، فقط اين را مى توان گفت که ﴿فَتَباركَ اللّه اَحْسَن الخالقين﴾.

نمى دانم با اين زبان ساده و گرفته مى توانم محبتم را نسبت به شما ابراز کنم؟ هر چند مى دانم که زبان دل فراتر از آن است که زبان ظاهر بتواند آن را بيان کند.

اماما، تو را قسم مى دهم به خدايى که در حال ديدار با او طعم شهادت را چشيدى، در آن روز که جز اعمالمان چيزى و کسى با ما نيست، براى نجاتمان بشتابى، و تو را قسم مى دهم به حق دعاى بيچارگان که ما را از عذاب پروردگار رهايى بخشى.

فهيمه اسدى، استان خوزستان، آبادان

------------------

من قصه هاى شما را خوانده ام. خيلى قشنگ است!

به اميد ديدار کنار حوض کوثر!

امام على، سلام!

دوست داشتم وقتى شما بوديد من هم باشم. مثل يکى از ياران شما: ميثم تمار، مالک اشتر، عمار ياسر، حبيب بن مظاهر.

دوست داشتم شما را ببينم و الآن پيش شما باشم. من قصه هاى شما را خوانده ام. خيلى قشنگ است و از خواندن آن ها لذت برده ام.

اى پدر مهربان که هر شب براى بچه هاى يتيم غذا مى بردى، حالا کجا هستى که بعضى بچه هاى يتيم گرسنه سر بر بالين مى گذارند؟

دوست داشتم با شما بودم و راه درست زندگى کردن را از شما مى آموختم، و

ص: 263

اخلاق زيباى شما را مى ديدم تا خود را اصلاح کنم.

دوست داشتم با شما بودم و علم و دانش شما را و شجاعت و مردانگى شما را مى ديدم، و از شما پيروى مى کردم.

پس براى ما دعا کن و از خدا بخواه که پيرو تو باشيم و دوستان تو را دوست بداريم. دل اگر خداشناسى، همه در رخ على بين به على شناختم من، به خدا قسم خدا را به اميد ديدار کنار حوض کوثر

سيد امير هاشمى، استان قم، قم

------------------

سلامى هزار و چهارصد ساله بر تو اى اولين امام شيعيان.

از اين فرصت که در اختيارم قرار گرفته که با 1400 سال قبل ارتباط پيدا کنم بسيار خوشحالم.

سلامى هزار و چهارصد ساله بر تو اى اولين امام شيعيان.

من همانند قطره اى در برابر تمام آب هاى دنيا، افتخار پيدا کردم به شما اولين امام و رهبرم نامه بنويسم، و از اين توفيق بسيار خوشحالم.

اين اولين بار است که من نامه مى نويسم و از اين فرصت که در اختيارم قرار گرفته که با 1400 سال قبل ارتباط پيدا کنم بسيار خوشحالم.

مى خواهم از تو بنويسم، تو که عابدترين مردم روزگار خويش بودى و اغلب روزها را روزه مى گرفتى و شب ها به نماز مى ايستادى.

مى خواهم از تو بنويسم که زندگيت در کمال سختى بود و غذايت اغلب نان جو و چند دانه خرما بود.

مى خواهم از تو بنويسم که در حيا بى مانند بودى، و در عين بخشش عدالت را رعايت مى کردى.

مى خواهم از تو بنويسم که حکومت عادلانه را به جهانيان آموختى.

مى خواهم از تو بنويسم که از شجاع ترين فرماندهان و عادلی ترين حاکمان و دقيق ترين قضاوت کننده گان بودى.

مى خواهم از تو بنويسم که همسرى مهربان، يارى باوفا، و پدرى دلسوز و غمخوار براى تمام مؤمنان بودى. زندگيت بايد سرمشق همگان باشد.

ص: 264

سمانه اکبرى، استان تهران، تهران

شرمنده ام که لياقت نداشتم با مُرکبى تصوير شما را بکشم که جوهرش عرق گل محمدى و قلمش عود و کاغذش برگ گل لاله باشد، تا چهره اى با آن همه زيبايى را بر گلبرگ هايش به تصوير کشم و قابش را با الماس ها و ياقوت ها تزيين کنم.

در چشمانت نوعى مظلوميت وجود دارد! گويا هنوز حرفى براى گفتن دارى!!؟

تاج سرم، خوب مى دانم که خانۀ روستايى ما لياقت اين را ندارد که تصوير شما را بر ديوار کاهگلى خانه اش آويزان کند، و يا آن ورق لياقت اين را نخواهد داشت که تصوير شما را بر قلب خود جاى دهد.

تاج سرم، شرمنده ام که لياقت نداشتم با مرکبى تصوير شما را بکشم که جوهرش عرق گل محمدى و قلمش عود و کاغذش برگ گل لاله باشد، تا چهره اى با آن همه زيبايى را بر گلبرگ هايش به تصوير کشم و قابش را با الماس و ياقوت تزيين کنم.

تاج سرم، خوب مى دانم که شما سادگى را دوست داريد و ساده زيستن را، و زبان من قاصر خواهد بود که شما را و چهرۀ نورانى شما را تعريف و تمجيد کند.

تاج سرم، خوب مى دانم که خاک پاى حضرت فاطمه عليها السلام نمى شوم، اما سلام گرم مرا به مادرم فاطمه برسانيد و به ايشان بگوييد که من واقعاً دوستش دارم، و از خداى بزرگ مى خواهم به خاطر او گوشۀ چشمى به ما داشته باشد تا از راه راست منحرف نشويم

تاج سرم، سلام مرا به مولايم حسين عليه السلام برسانيد و از طرف من بر لبان ايشان بوسه زنيد و به ايشان بگوييد که خيلى دوست دارم به زيارتش بيايم ولى افسوس که برايم ممکن نيست. هرگاه تصويرى از قبر او را مى بينم اشک در چشمانم حلقه مى زند، که چرا من نتوانم به زيارت قبر حسين عليه السلام مشرف شوم. با خود مى گويم: حتما لياقت ندارم! شما را قسم مى دهم به سر بريدۀ او که واسطه شويد تا شايد من هم به آرزويم برسم.

تاج سرم، سلام مرا به امام حسن عليه السلام، به حضرت زينب عليها السلام، به ام کلثوم عليها السلام و به تمامى ياران و دوستانت و کسانى که در راه تو شهيد شدند،

ص: 265

برسان. اميدوارم سلام اين بندۀ حقير را پذيرا باشيد. سلام و درودم را بر گل عالم برسانيد. لعنت خدا بر آن کسى که در محراب عبادت با شمشيرى زهرآگين فرق بزرگمرد عالم را شکافت و شيعيان را در غم هجران روى دوست داغدار گذاشت.

تاج سرم، سخن آخرم اين که در چشمانتان نوعى مظلوميت وجود دارد! گويا حرفى براى گفتن داريد!!؟

فاطمه جوکار، استان فارس، مرودشت، روستاى شرکت خارا

------------------

سلام بر تو که شب بوها از زلال صدايت سيراب مى شوند.

على جان! تو اولين مظلومى! با حضور چندين هزار شاهد در غدير خم به حق خود نرسيدى!

مى دانم براى حيات اسلام و آشکار شدن چهرۀ واقعى دشمنان آن فقط مظلوميت تو کارساز بود.

گفتم که بگو يکى ز اوصافش، گفت: او نقطه زير «بسم اللّه» است!

سلام بر نام شيرين تر از عسل تو.

سلام بر تو که شب بوها از زلال صدايت سيراب مى شوند.

سلام بر تو که خورشيد در افق پيشانى ات گم مى شود.

سلام بر تو که بامداد از نسيم نگاهت طراوت مى گيرد.

سلام بر تو که تولّدت در خانه خدا بود و شهادتت نيز در خانه خدا.

فضايل تو درياست، ولى من هيچ گاه اين جمله را فراموش نمى کنم که پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمودند: «من شهر علم هستم و على درِ آن است. هر کس مى خواهد وارد شهر علم شود بايد از راه و درش وارد شود.

على جان! اى که حقى، و حق با توست. اى که ذکر و يادت عبادت، و دوستيت ايمان است. ما خاک زير پايت را توتياى چشم خود مى کنيم.

کاش آن روز که در را به روى همسرت فاطمه عليها السلام شکستند، و با غلاف شمشير بر بازوى آن بانوى بزرگوار زدند و تو را با طناب به مسجد بردند، من بودم و در مقابل اولين غاصب حق تو مى ايستادم.

على جان! تو اولين مظلومى! با حضور چندين هزار شاهد در غدير خم به حق خود نرسيدى!

ص: 266

آن شبى که فاطمه ات را غسل مى دادى، چه حالى داشتى؟ وقتى کبودى پهلو و بازوى او را چه احساسى داشتى؟ هر وقت يادم مى آيد که در نيمه هاى شب، کنار قبر فاطمه ات مى رفتى و چه گريه ها مى کردى، قطرات اشک در چشمانم حلقه مى زند.

على جان، کاش بودم آن روز که ابن ملجم محراب مسجد را از فرق سرت خونين نمود و جانم را سپر تو مى کردم.

من هر وقت ياد مظلوميت هاى تو مى افتم بى اختيار اشکم جارى مى شود. چرا اين قدر مظلوم بودى و اين همه ظلم را تحمل نمودى؟! مى دانم براى حيات اسلام و آشکار شدن چهرۀ واقعى دشمنان آن فقط مظلوميت تو کارساز بود.

مرضيه اشرف کاشانى، استان تهران، تهران

------------------

على جان! کاش مى شد تو را زيارت کنم. با تو حرف بزنم.

اى امامى که عشق را معنى کردى.

اى ستاره اى که درخشش تو هميشگى است، اى شمعى که ذوب شدى تا جهانى را روشن و تابناک نگه دارى.

نمى دانم با چه توصيفى نامه ام را آغاز کنم؟ چرا که در وصف نمى گنجى، امام من! نبودم و نديدم، اما شنيده ام شهامت و دليرى و مردانگى ات را.

بيست وپنج سال خانه نشينى ات و ظلم و ستمى که بر تو و فرزندانت روا داشتند شنيده ام. پهلوى يار شفيقت را شکستند. حسنت را با زهر کشتند. حسينت را به شهادت رساندند.

على جان! کاش مى شد تو را زيارت کنم. با تو حرف بزنم. تو که در محراب نماز هنگام رکوع باز به فکر فقرا بودى، و انگشتر خود را عطا کردى.

اى امامى که عشق را معنى کردى. بلا و مصيبت اين دنيا را بعنوان قرارگاه و آسايش جهان ديگر به جان خريدى.

تو براى يتيمان عالم به عنوان پدر بودى. اى امام اول شيعيان، و اى منجى عالم، اى ستاره اى که درخشش تو هميشگى است، اى شمعى که ذوب شدى تا جهانى را روشن و تابناک نگه دارى.

ص: 267

اى امام من! چه بگويم؟ کاش من در زمان تو بودم و از وجودت فيض مى بردم. کاش تو اکنون بودى و بى عدالتى ها را نظاره گر بودى. اما افسوس...!!

مرضيه جماليان، استان يزد، ميبد

------------------

اى بزرگى که به وجود تو بزرگى، بزرگى يافت.

تو حالا در بهشت جاويد زندگى مى کنى و ما در اين دنياى هيچ و پوچ!

اى بزرگى که به وجود تو بزرگى، بزرگى يافت، و اى اميرى که هستى از تو رفعت يافت.

من آرزو داشتم شبى از شب هاى قدر- که شب شهادت توست- در رؤياى شيرينم چهرۀ نورانى تو را زيارت کنم! اما تاکنون اين سعادت نصيبم نشده است.

اى على، اگر تو نبودى ديگر امامان هم نبودند، و ما از شر دشمنان اسلام رهايى مى يافتيم. اگر تو با اين شمشير برنده اى که ذوالفقار نام داشت با اين همه کفار نمى جنگيدى سرنوشت اسلام چه مى شد؟

اى امام بزرگوار! تو با صبرت همۀ کارها را بخوبى انجام مى دادى. گرچه زمامدارى مسلمانان پس از پيامبر صلى اللّه عليه و آله حق تو بود، اما ستمگران از شدت حرص و حسادت آن را از تو گرفتند.

تو حالا در بهشت جاويد زندگى مى کنى و ما در اين دنياى هيچ و پوچ، اى تاج سر پيامبر صلى اللّه عليه و آله و همسر فاطمه عليه السلام و اى اصل نسل امامان بزرگوار.

به خدا من شرمندۀ تو هستم، اى امام اول شيعيان. من نمى دانستم که تو با دست هاى پرمهرت نخلستان هاى خرما را آبيارى مى کردى و هميشه کار مى کردى و زحمت مى کشيدى، و در راه خدا به فقيران و بيوه زنان کمک مى کردى.

من تا بحال به مکه زادگاه تو و نجف آرامگاهت نيامده ام. مرا يارى کن تا آن جاها را زيارت کنم.

آسيه کريم بيگى، استان يزد، ميبد

------------------

ص: 268

مى خواهم تو را با آن چهرۀ درخشان ببينم، اما ديگر تو را نمى توان نديد.

سلام اى پدر گرامى! اميدوارم که در جهان آخرت حالت خوب شده باشد! خيلى دلم برايت تنگ شده است. مى خواهم تو را با آن چهرۀ درخشان ببينم، اما ديگر تو را نمى توان نديد.

تو سال ها زندگى کردى و سختی هاى فراوان کشيده اى، اما هنوز داستان هايت را مطالعه مى کنيم و به ياد تو پدر گراميمان مى افتيم. همه ما کتاب شيرين نهج البلاغة را مى خوانيم و به خاطر مى سپاريم. ما نبايد آن کتاب را از ياد ببريم.

اى پدر گرامى! فقط دو حرف با تو دارم: يکى اين که مى خواهم تو را ببينم، و ديگر اين که مى خواهم سرنوشت تو را به خاطر بسپارم.

مى خواهم اخلاق و کردار تو در من اثر کند. مى خواهم مانند تو با کودکان خوش رفتارى کنم. مى خواهم وقتى با مشکلات رو به رو مى شوم تو حل آن را به من بگويى.

تو اى پدر خيلى زحمتکش بوده اى، نه اين که براى خودت بلکه براى فقيران، و تو سرمشق خوبى براى همۀ امت بوده اى. تو سر مشق خوبى براى من بوده اى.

رقيه مرادى، استان يزد، ميبد

------------------

من مى دونم که زينب کوچولو موقع کتک زدن مامانش گريه مى کرد!

شما تو خانۀ خدا به دنيا آمدى، و خدا تو را دوست داشت که اون جا دنيا اومدى.

سلام پدر جان. من شش ساله دارم، و خواندن و نوشتن بلد نيستم. اين نامه را با خط مخصوص خودم برايت نوشتم و بزرگ ترها آن را از روى گفته هايم نوشتند:

سلام بابا!

من مى دونم که از آدماى بد را دوست ندارى.

من مى دونم که زينب کوچولو موقع کتک زدن مامانش گريه مى کرد!

شما تو خانۀ خدا به دنيا آمدى، و خدا تو را دوست داشت که اون جا دنيا اومدى.

تو خيلى خوبى، تو همه چيز دارى.

ص: 269

خداحافظ، باباجون!

رضوانه انصارى، استان قم، قم

------------------

من شما را بيش از حد دوست دارم. من براى هميشه شما را از ياد نخواهم برد.

من دانم که چرا من همه اش حرف دوست داشتن مى زنم، شايد به اين دليل است که من شما را پدر خودم مى دانم.

سلام، مولاى عزيزم!

من امسال کلاس چهارم هستم. پدر عزيزم من مى خواهم با نامه اى که براى شما مى نويسم با شما صحبت کنم. من شما را بيش از حد دوست دارم. من براى هميشه شما را از ياد نخواهم برد. براى ما دعا کنيد.

من دوست دارم شما هر چه زودتر جواب نامه را بنويسيد و به من برسانيد. زيرا من شما را خيلى دوست دارم. مادر را هم زياد دوست دارم.

دلم مى خواهد شما را ببينم تا هر چه آرزو دارم بر آورده شود. من شما را از ته دل دوست دارم. من دانم که چرا من همه اش حرف دوست داشتن مى زنم، شايد به اين دليل است که من شما را پدر خودم مى دانم.

پدرجان! من حرف هاى زيادى براى گفتم دارم شما نور چشم من هستيد. نامۀ من در اين جا به پايان مى رسد، و من باز از شما خواهش مى کنم که براى ما دعا کنيد.

مرضبه قائدى، استان فارس، فيروزآباد، قيروکازرين، فتح آباد

------------------

اى امام على، نمى دانى چقدر مى خواستم در آن زمان که شما بودى باشم تا شما را ببينم.

ما ملت ايران بايد از خدا تشکر کنيم که چنين امامانى را براى ما آفريده است.

سلام بر تو اى نور ديده، که هرگز خاموش نمى شوى.

اى امام على، نمى دانى چقدر مى خواستم در آن زمان که شما بودى باشم تا شما را ببينم. نمى دانى چقدر دلم مى خواست در آن زمان باشم تا ببينم با دشمنان اسلام چطور

ص: 270

مى جنگيد، و ببينم چگونه مردم را به دين اسلام دعوت مى کنيد.

ما ملت ايران بايد از خدا تشکر کنيم که چنين امامانى را براى ما آفريده است که دين اسلام را نگه داشته اند و نگذاشته اند که در دست دشمنان خونخوار بيفتد.

امام جان!! من از تو مى خواهم که در زندگى همراهم باشى.

راضيه کريمى، استان يزد، ميبد

------------------

از تو مى خواهم به ديدنم بيايى و به اين تنهايى خاتمه دهى!

مى دانم که هر چه اصرار کنم نمى آيى! تو از ميان ما رفته اى و ديگر نمى آيى، ما بايد پيش تو بياييم.

اى پدرم عزيزم! هم اکنون که اين نامه را مى نويسم اشک در چشمانم جمع شده! دلم مى خواهد هر چه با حال خسته در اين نامه مى نويسم با ميل زياد بخوانى. در اين جهان بزرگ شما خدمتگذاران زيادى دارى، و ديگر براى من جايى نيست.

مى خواهم جند کلام با تو از تنهايى ام سخن بگويم. از وقتى که تو رفته اى تا به حال خيلى تنها شده ام. شب ها در تاريکى مى گِريَم تا شايد دوباره برگردى. شب ها دست به دعا مى گشايم تا بتوانم صورت نورانيت را در ماه درخشان ببينم.

اى پدرم، اى بزرگوارترين بزرگ ها! به خدا قسم که مددى همانند تو نيست و نخواهد بود. به خدا قسم که پدرى مهربان تر از شما نيست. بعد از شما ديگر چه کسى براى يتيمان و فقيران غذا مى برد.

از تو مى خواهم به ديدنم بيايى و به اين تنهايى خاتمه دهى، و روشنايى بخش اين جهان پر از ظلمت و تاريکى شوى. از تو مى خواهم برگردى تا يتيمان گرسنه نمانند.

مى دانم که هر چه اصرار کنم نمى آيى! تو از ميان ما رفته اى و ديگر نمى آيى، ما بايد پيش تو بياييم.

تو رفتى و ما را در اين دنيا رها کردى. تو رفتى و دوباره زندگى براى ما تاريک شد. تو رفتى و روشنايى را هم با خود بردى.

الهام کندل، استان يزد، ميبد

------------------

ص: 271

سلام، سلامى به طراوت گل هاى خوشبوى بهشت.

سلام بر تو، سلامى به زيبايى اشک هايت هنگام نماز شب.

سلام، سلامى به طراوت گل هاى خوشبوى بهشت، و به گرمى آفتاب سوزان ايمان به خدا و پيامبر. سلامى به زلالى صحبت هاى شيرين تو بر منبر هدايت.

اکنون که قلم در دست دارم مى خواهم براى تو اى پدر امت نامه بنويسم و با تو سخن بگويم. از مشکلات صحبت کنم و از تو طلب آمرزش کنم. خدا مى فرمايد: هر کس در خانۀ من و اهل بيت را بزند او را رد نمى کنم.

مى خواهم با کودکيت صحبت کنم، که مانند تو تشنه ايمان و محبتم. به ياد دارى که از دوران کودکيت اين گونه ياد مى کردى: پيامبر صلى اللّه عليه و آله به هنگام کودکى مرا در آغوش مى گرفت و از بوى خوش خويش به مشام جانم مى بويانيد، و غذا را مى جويد و به دهانم مى گذارد.

باز هم سلام بر تو، سلامى به زيبايى اشک هايت هنگام نماز شب، و سلامى به عظمت نمازهاى شبانه ات.

فرناز حوله کيان استان همدان، همدان

------------------

اى کسى که از عمق وجودم محبت تو را احساس مى کنم.

من نيز با تو درد دل دارم و اشک هايم را در دامن تو مى ريزم تا شايد نظرى به من بيفکنى!

سلام بر تو اى سيد و سالار مؤمنين، اى کسى که از عمق وجودم محبت تو را احساس مى کنم.

هميشه به خاطر دارم آن روزهايى را که با خانواده ام در جوارت بوديم و به حرم مى آمديم و بوى صفا و اخلاص و باران رحمت که بر دل هاى مؤمنين مى ريخت و غم از دل مى شست.

هميشه به ياد مى آورم روزهايى را که معجزات تو را مى ديدم و اشک بر صورت نظاره گران جارى مى شد و شور در دل ها بپا مى کرد، و از تمام وجود تو را مى خواندند و قلبشان فقط به اميد تو مى تپيد.

ص: 272

هميشه به خاطر دارم آن روز بزرگ و گرانقدر را که دولت عراق در روز عاشورا عزادارى فرزندت حسين عليه السلام را ممنوع اعلام کرده بود، ولى مردم اهميتى ندادند و جمعيت انبوهى از مردم به طرف حرمت روان شدند. سيل جمعيت نجف در مقابل درهاى صحن تجمع کرده بودند و به دستور دولت درهاى صحن را قفل و زنجير کرده بودند تا از ورود مردم به درون صحن و عزادارى در آن جا جلوگيرى کنند. صداى «اللّه اکبر» و «يا على» در فضا طنين انداز شد و مردم با شور و هيجان به طرف مأموران مسلح هجوم بردند. آتش عشق به تو هر لحظه در دل ها بيش تر مى شد و به مردم شجاعت مى داد.

ناگهان همه درهاى صحن همزمان با هم در يک لحظه باز شد و مردم شعار دادند:

على فتح بيبانه *** على چياد عدوانه

يعنى:

على باز کرد درهايش را *** از لج دشمنانش

سپس به درون صحن هجوم بردند و شور عجيبى در دل ها افتاد بود. با ياد اين صحنه قلبم به لرزه در آمد و به تندى مى تپيد.

آرزوى من اين است که يک بار ديگر به جوار مقدست بيايم و در آن جا از نزديک با تو درد دل کنم.

يا على جان! تو کنار چاه مى نشستى و با چاه درد دل مى کردى و اشک هايت به درون چاه مى ريخت، و چاهِ خشک جوشان مى شد. من نيز با تو درد دل دارم و اشک هايم را در دامن تو مى ريزم تا شايد نظرى به من بيفکنى!

؟، استان خراسان، مشهد

------------------

اکنون ما به تو و فرزند بر حق تو مهدى قائم عجل اللّه تعالى فرجه نياز داريم.

اى رمز ابدى و اى سر مکتوم که در برابر حقيقت خود علوم و افکار را خيره کرده اى.

يا على! اى مظهر تمام خصلت هاى پاک انسانى، مرا ببخش که جسارت مى کنم و با قلمى ناتوان در مقابل درياى ازلى تو اجازه نگارش به خود مى دهم!

اى على، اى مظهر بيست و سه سال جهاد و جانفشانى و جانبازى، و بيست و پنج سال

ص: 273

سکوت براى حفظ وحدت مسلمانى در برابر استعمارگران داخلى، و پنج سال کوشش و دفاع براى استقرار عدالت! مذهبى بر اساس عدل بنا کردى و هستى خود و خاندانت را فداى آن کردى.

اکنون ما به تو و فرزند بر حق تو مهدى قائم عجل اللّه تعالى فرجه نياز داريم که بيايد و عدالتى را که ايده آل تو بود در جهان پايدار سازد. دوست دارم زنده بمانم و در رکاب او شيعيان جانفشانى کنم؛ و اى کاش لياقت چنين موهبت عظيمى را داشته باشم.

آن قدر بيچاره نوازى که مرا عفو مى فرمايى، و آن قدر ضعيف نوازى که با چشم عين اللهى خود نامۀ ناقابلم را مى خوانى، و هر چه صلاح است جواب خواهى داد!

اى على، اى مظهر وفادارى، اى اقيانوس بيکران که گوهر در سينه و موج بر لب دارى، من دست و پا مى زنم تا راهى به عمق درياى عميق روحت بيايم و مشتى از آن چه در سينه دارى بردارم، تا گنجايش اين مشت چه باشد؟

اى رمز ابدى و اى سر مکتوم که در برابر حقيقت خود علوم و افکار را خيره کرده اى، باز هم به پيشگاه با عظمتت فراوان عذرها دارم که به اين حقير ناچيز اجازه دادى با مقام بلندت مکاتبه اى کنم. اميدوارم نوشتۀ ناچيزم در نظر بلند تو مورد قبول واقع گردد.

مهدى شاه مسعودى، استان کرمان، کرمان

------------------

اى پدر مهربان مسلمانان! با اين که زمان قرن ها بين من و تو فاصله انداخته، ولى هميشه با خاطره هاى تلخ و شيرين زندگيت روزگار را سر مى کنم.

اى کاش آن سال هرگز ماه رمضان فرا نمى رسيد و يا اى کاش شب نوزدهم هرگز سپرى نمى گشت!

على جان! اى پدر مهربان مسلمانان! با اين که زمان قرن ها بين من و تو فاصله انداخته، ولى هميشه با خاطره هاى تلخ و شيرين زندگيت روزگار را سر مى کنم. با ياد حوادث شيرين زندگيت شادى و سرور وجودم را فرا مى گيرد، و با به ياد آوردن حوادث تلخ و غمبار زندگانيت آن چنان غم و اندوه بر دلم فشار آورد که نزديک است جان به جان آفرين تسليم کنم.

چقدر خوشحال و مسرور مى شوم هنگامى که خاطرۀ تولدشيرينت در ذهنم زنده مى شود.

ص: 274

پدرجان! وقتى به ياد مظلوميت هاى تو مى افتم بغض گلويم را مى فشارد و گريه مجال هر کارى را از من مى گيرد.

مولا جان! نمى دانم در دوران کوتاه حکومتت از دست مردم چه کشيدى؟

اى پدر امت! وقتى به ياد حادثۀ جانگداز شهادتت مى افتم غم و اندوه عالم بر قلبم فشار مى آورد گويا دنيا بر سرم خراب مى شود! هر سال خاطرۀ اين واقعۀ سهمگين در خاطرم تکرار مى شود به طورى که گويا شب نوزدهم همين ماه مبارک رمضان است که آن حادثۀ تلخ به وقوع مى پيوندد. چه ماه رمضانى داشت کوفه سال چهلم هجرت! اى کاش آن سال هرگز ماه رمضان فرا نمى رسيد و يا اى کاش شب نوزدهم هرگز سپرى نمى گشت!

محدثه مهورى، استان قم، قم

------------------

واى بر ما، که مولا و مقتداى ما که مظهر رحمت و عطوفت و عدل و آزاد مردى است از ما رنجيده باشد.

عشق من به تو نه عشق فرزندى به پدر است، بلکه عشق بنده اى به مولا است.

پدرم! دلم براى ديدارت بى تابى مى کند. مثل اين که ما شيعيانتان را فراموش کرده اى! چه مى شد اگر از آن جايگاه قدسى به ما بندگان گنهکار هم نظرى مى افکندى. اگر چنين نباشد واى و صد واى بر ما، که مولا و مقتداى ما که مظهر رحمت و عطوفت و عدل و آزاد مردى است از ما رنجيده باشد.

على جانم! من عشق را در مکتب تو آموختم، عشقى که جان ها را مى سوزاند و مى سازد.

پدرم، على جانم! عشق من به تو نه عشق فرزندى به پدر است، بل که عشق بنده اى به مولا است. تو مولاى همۀ عاشقانى. مکتب تو مکتب عشق است و بس! حتى در خشم تو عشق را مى توان حس کرد. همين عشق اصحابت بود که وقتى حدّ الهى را بر يک از آنان جارى ساختى باز هم عاشقت باقى ماند.

آرى، عشق تو انسان ساز است. پس اى مولاى مرا عاشق حقيقى خود گردان، که اگر عشق به تو نباشد عبادت و نماز به چه کار آيد.

آيا مى توان تو را وصف کرد؟ آيا قلمى هست که بتواند عظمت روح تو را به

ص: 275

تصوير کشد؟ نه، تو چون به منبع لايزال الهى متصل بودى براى همين هر چه انسان در درياى معرفت و شناخت تو پيش رود حريص تر مى شود.

عاطفه کيانى، استان خوزستان، اهواز

------------------

وقتى با تمام احساس مى خوانم:

برو اى گداى مسکين، در خانه على زن *** که نگين پادشاهى دهد از کرم گدا را

با تمام وجودم به تو عشق مى ورزم و به اين عشق ورزيدن افتخار مى کنم.

وقتى با تمام احساس مى خوانم:

برو اى گداى مسکين، در خانه على زن *** که نگين پادشاهى دهد از کرم گدا را

با تمام وجودم به تو عشق مى ورزم و به اين عشق ورزيدن افتخار مى کنم.

عظمت وجود تو باعث گشت که مادرت در حين طواف بيت اللّه الحرام با خضوع و خشوع به درگاه خداى يگانه ناله سر داد و از او خواست که رنجش را کاهش دهد. ناگهان ديوار خانه خدا شکاف برداشت و او درون خانه رفت. آرى فاطمه اين مولود پاک را در مقدس ترين مکان به دنيا آورد.

سال دهم هجرى بود که پيامبر صلى اللّه عليه و آله به قصد مکه حرکت کرد تا حج به جا آورد. در بازگشت در مکانى به نام غدير خم توقف فرمود و سخنرانى کرد و دست تو را بالا برد و گفت: هر کس من مولاى او هستم على مولاى اوست.

آن گاه خيمه اى به شما اختصاص داد و گروه گروه مسلمانان وارد آن وارد شدند و به عنوان اميرالمؤمنين بر تو سلام گفتند. آن روز چه روز زيبايى بود.

راحله صبورى، استان گيلان، سياه کل

------------------

کاش مى مُردم و نمى ديدم جاى خالى تو را!

چقدر بد شانس بوده ام من، که آن روز به دنيا نيامده ام!

ص: 276

يا على.

عزيز دل من! کاش فرق من شکافته مى شد.

کاش من بى صدا و بى حرکت مى شدم، اما يتيمان منتظر نمى ماندند!

کاش مى مردم و نمى ديدم جاى خالى تو را!

کاش تا ابديت در کنار ما جريان داشتى!

چقدر بد شانس بوده ام من، که آن روز به دنيا نيامده بودم.

تنها يار من تويى و عشقت يا على...!

معصومه حسين زرگرى، استان سمنان، شاهرود

------------------

آقاجان شما کسى بوديد که درِ خيبر را يک تنه از جا کنديد. پس خوب مى توانستيد جواب اين نامردی ها و ظلم ها را بدهيد. ولى چون خدا اين مأموريت را به شما نداده بود ساکت مانديد و صبر نموديد.

آقاجان! نمى خواهم با صحبت هايم دل شما را خون کنم و ناراحتتان کنم.

آقاجان شما کسى بوديد که درِ خيبر را يک تنه از جا کنديد. پس خوب مى توانستيد جواب اين نامردی ها و ظلم ها را بدهيد. ولى چون خدا اين مأموريت را به شما نداده بود ساکت مانديد و صبر نموديد، و مانند بزرگواران عالم خار در چشم و استخوان در گلو شاهد اين ناملايمات و بد رفتاری ها شديد.

نمى دانم به کدامين گناه، زهرا سلام اللّه عليها را که هميشه در نمازها و راز و نيازهايش اول همسايگان و مسلمانان را دعا مى کرد، اين چنين بى رحمانه ما بين در و ديوار، ميخ آهنين در را بر سينه اش فشار دادند، و پهلوى ايشان را شکستند و محسن ششماهه و تاج سر ما شيعيان را شهيد کردند و زهرا سلام اللّه عليها را به بستر بيمارى کشاندند.

سلام ما به رحمت و به جود تو. سلام ما به چهرۀ کبود زهراى تو. سلام ما به پهلوى شکسته اش. سلام ما با طفل بى گناه تو. سلام ما به محسن شهيد تو. سلام ما به آخرين نماز تو.

آقاجان! شما را قسم به پهلوى شکسته زهرا و صورت کبودش مى دهم، شب اول قبر به فريادم برسى، و دستم را بگيرى و از همسر بزرگوارت بخواهى روز قيامت شفيع من باشد.

ص: 277

محبوبه تحقيقى وطنى استان خراسان، مشهد

------------------

اميدوارم که هر جا که هستى مرا دوست داشته باشى. من که هر جا باشم تو را دوست دارم و هيچ گاه تو را فراموش نمى کنم!!

اى آقاى من و اى مولايم! اميدوارم که هر جا که هستى مرا دوست داشته باشى. من که هر جا باشم تو را دوست دارم و هيچ گاه تو را فراموش نمى کنم!!

آقاى من، مى دانم که تو مرا مى بينى، و شايد هم اکنون که من براى تو نامه مى نويسم نزديک من باشى و من تو را نبينم.

اى مولاى من، از تو مى خواهم آرزوهايم را برآورده کنى. اميدوارم هر جا که هستى از نامه اى که برايت مى نويسم خوشحال باشى و مرا مورد عفو و بخشش قرار دهى.

فاطمه رضايى، استان يزد، ميبد

------------------

امام على، اى کاش اين جا بوديد و مى ديديد که مردم ايران اسلامى پيرو شما هستند، و به ياد شما هميشه نام زيبايتان بر زبانشان جارى است.

امام على، من مى خواستم تمام درد دل هايم را براى شما بگويم، اما حيف که شما اين جا نيستيد! اما من مى توانم با نامه اى تمام حرف هايم را به شما بگويم، و با شما صحبت کنم.

امام على، اى کاش اين جا بوديد و مى ديديد که مردم ايران اسلامى پيرو شما هستند و به ياد شما هميشه نام زيبايتان بر زبانشان جارى است.

اى کاش اين جا بوديد تا من خدمت شما مى آمدم و از پندهاو اندرزهاى شما استفاده مى کردم.

امام على، من هميشه از حديث ها و گفته هاى شما استفاده مى کنم.

زهرا اخلاقى، استان گيلان، فومن

ص: 278

------------------

مولاى من! در ايران ما فقط جاى پسرت خيلى خالى است. دل هاى خسته اى منتظر آمدن او هستند. مولاى من! هر جمعه موقع غروب دل هاى تمام بى پدران مى گيرد. در آن موقع همه منتظر فرج يار هستند.

مولاى من! از آن موقع که به دنيا آمدم اولين کلمه نام زيباى خدا بود که بر گوشم دميدند، و دومين کلمه نام زيباى نبى خدا بود که گوشم را نوازش داد، و نام زيباى سوم که به گوشم رسيد نام جانشين نبى خدا بود: «على»! آرى، اشهد انّ على ولى اللّه: شهادت مى دهم که على عليه السلام ولى خداست. از آن موقع بود که محبت تو در وجود من شکل گرفت.

مولاى من، اى بزرگمرد زمين و زمان، اى بزرگمردى که چاه پذيراى درد دل هاى تو بود؛ درست است که تا به حال تو را نديده ام، اما خيلى چيزها از تو و اهل بيتت شنيده ام.

شنيده ام که در جنگ ها يار و ياور پيامبر صلى اللّه عليه و آله بودى، و شنيده ام که بخاطر او از جان گذشتى و در بستر آن حضرت خود را براى مرگ آماده کردى. شنيده ام که مردم چگونه بعد از رحلت پيامبر صلى اللّه عليه و آله تنهايت گذاشتند، و غدير را فراموش کردند، و چطور مظلومانه سکوت کردى، و چگونه همسر باوفايت فاطمه دختر پيامبر صلى اللّه عليه و آله را بين در و ديوار قرار دادند.

مولاى من! شنيده ام مظلومانه فرزندانت حسن و حسين را به شهادت رساندند. شنيده ام همان مردمانى که تو در کوفه يار و ياور آنان بودى چگونه حسين عليه السلام را تنها گذاشتند.

مولاى من! در ايران ما فقط جاى پسرت خيلى خالى است. دل هاى خسته اى منتظر آمدن او هستند. چشم هايشان در انتظار او از سو مى افتد.

مولاى من! هر جمعه موقع غروب دل هاى تمام بى پدران مى گيرد. در آن موقع همه منتظر فرج يار هستند. خيلى گنهکاريم اما باز هم منتظر اوييم.

طاهره محمدى فر و بهاره بنى اردلان، استان همدان، همدان

------------------

ص: 279

وقتى يادم مى افتد که در اين نامه مخاطبم کيست لرزه بر انگشتانم مى افتد و کلمات را گم مى کنم، و بغضى سنگين راه گلويم را مى فشرد.

يا على! بعضى اوقات با خود فکر مى کنم که چه مى شد در زمان ما بودى تا بيش تر احترامت را داشتيم، و بيش تر از وجود مبارکت استفاده مى کرديم.

آن گاه که شهادتت را به ياد مى آورم با خود مى گويم: چقدر اين بندۀ تو بى شرم و پست بود و چقدر شيطان بر وجودش غلبه کرده بود که عزيزترين بنده ات را آن هم در محراب نماز با شمشير زهرآلود به شهادت رساند؟!

يا على! وقتى يادم مى افتد که در اين نامه مخاطبم کيست لرزه بر انگشتانم مى افتد و کلمات را گم مى کنم، و بغضى سنگين راه گلويم را مى فشرد.

يا على! خالصانه و خاضعانه از تو مى خواهيم از خدا بخواهى ظهور امام زمانمان را نزديک گرداند، تا بزودى نظام عدل و داد در همه جا حاکم گردد، ان شاء اللّه.

فرزانه رحمانى، استان قزوين، تاکستان

------------------

مى ترسم از تکرار دوبارۀ مظلوميت شما! مى ترسم از تکرار خانه نشين شدنتان!

آقاى من، مولاى من! با بودنت و با زندگى در اين دنيا، زمين را چون بهشت رضوان کرده بودى، و با شمشير عدالت خود امنيت و آزادى را نه تنها به شيعيانت، بلکه به تمام انسان ها بخشيده بودى.

گاهى آرزو مى کنم که اى کاش در زمان حيات شما بودم و از عدالت شما برخوردار مى شدم. کاش بودم و خدمتگزار درگاهتان مى گشتم. کاش بودم و خاک پاى شما مى شدم.

ولى از آرزويى که کردم مى ترسم. مى ترسم از تکرار دوباره مظلوميت شما! مى ترسم از تکرار خانه نشين شدنتان! مى ترسم از ظلم هايى که به فاطمه ات شد. مى ترسم از جور ابن ملجم ها، و مى ترسم از تکرار نوزدهم رمضان!

مولاى من! شما آن مردى هستيد که سه روز و سه شب طعام خود را به مسکين و يتيم و غريب بخشيديد، در حالى که خود و خانواده تان سر گرسنه بر زمين گذاشتيد.

ص: 280

شما آن امامى هستيد که حتى بر سر نماز انفاق را فراموش نکرديد. شما آن مولاييد که براى اجراى عدل الهى حتى درهمى اضافه به برادر خود نپرداختيد.

آقاى من، مولاى من، شما را قسم مى دهم به عصمت زهرا عليها السلام! از خدا بخواهيد فرج فرزند خلفتان را نزديک فرمايد. شما را به خون سرخ حسين عليها السلام قسم مى دهم از خدا بخواهيد ما را در راهش ثابت قدم قرار دهد.

احترام طالبى، استان اردبيل، اردبيل، روستاى نيار

------------------

پدر جان، به ياد آن فداکاري ها و دلسوزی هايى مى افتم که شما در همه حال داشتيد، همان احساسى که در کودکان ايجاد مى شد در من نيز ايجاد مى شود.

پدر مهربانم! اينک که مى خواهم نامه اى به بزرگمرد تاريخ بنويسم احساس غرور و شادى مى کنم. نمى دانم چه بگويم و از کجا شروع کنم.

ولى نامه ام را از مهربانى هايت شروع مى کنم. همان مهربانی هايى که براى کودکان يتيم نثار مى کردى. پدر جان، به ياد آن فدا کاری ها و دلسوزی هايى مى افتم که شما در همه حال داشتيد، همان احساسى که در کودکان ايجاد مى شد در من نيز ايجاد مى شود.

پدر عزيزم، کاش مى توانستم شما را ببينم و آن سخنان زيبا را- که در نهج البلاغه کتاب ايمان و عمل با بيان روان آورده شده- از زبان خودتان مى شنيدم، و لياقت آن را داشتم که بتوانم مقدارى از آن ها را ياد بگيرم.

؟، استان آذربايجان شرقى، تبريز

------------------

چه سعادتى بالاتر از اين که پدرت بخوانم. دلم مى خواست رو در رو با تو درد دل مى کردم.

پدرجان! قبر مطهرت از من دور است، ولى حس نمى کنم! با خود مى گويم نزديکى قلب هاست که محبت را زنده نگه مى دارد.

اى مولود کعبه، و اى قرة العين محمد مصطفى! مى دانى از شوق نوشتن، چند نامه را پاره کرده و باز نوشته ام.

ص: 281

پدرجان! کيست که تو را نخواند و نخواهد و نطلبد؟! چه خوش است گفتن و سرودن و ناليدن «پدر امت» را! تويى غمخوار امت!

شيرين و پر افتخار است و برازنده و شايستۀ پدر امت بودن کسى را که يار محرومان و همدم زهراى اطهر عليها السلام است.

چه سعادتى بالاتر از اين که پدرت بخوانم. دلم مى خواست رو در رو با تو درد دل مى کردم و از پند و نصيحت هاى با ارزشت درس مى گرفتم.

پدرجان! قبر مطهرت از من دور است، ولى حس نمى کنم! با خود مى گويم نزديکى قلب هاست که محبت را زنده نگه مى دارد.

اى ياور مظلومان، دلم مى خواست تو را مى ديدم و برايم از همه چيز مى گفتى. از درد دلت، از اميد و آرزويت، از نامردی ها و نامرادی ها که دلت را به درد آوردند. اى کاش مى توانستم مرهم دلت باشم.

از دست نابخردان به تنگ آمدى و سرت را در چاه کردى. حتى حاضر نشدى آنان را نفرين کنى. اى نور دو عالم! چطور دلشان مى آمد اين دل پر رأفت را برنجانند؟ خدا آن ها را نبخشايد.

پدر عزيزم! حقيقتاً با نوشتن حرف هايم دلم خالى مى شود و نزديک تر از تو پدر محبوبم را نمى يابم.

؟ عرب، استان خوزستان، اهواز

------------------

قلمم با حر کت انگشتانم مهر و محبتت را مى نويسد.

اى تقسيم کنندۀ بهشت، اى ياور ضعيفان، بهشت با تو شروع شد و با تو رونق يافت.

نمى دانم اين خواب است يا رؤيا؛ خيال است يا واقعيت؟ هر چه باشد ذهنم براى تو مرا يارى مى کند، و قلمم با حرکت انگشتانم مهر و محبتت را مى نويسد.

نمى خواهم از کلماتى استفاده کنم که خودم معنايش را درک نمى کنم، چون مى خواهم براى «پدرم» نامه بنويسم.

اى کاش مى ديدمت و محبت بيکرانت را از نزديک نظاره گر بودم. ولى حيف که نشد و فقط خيال مى تواند چهرۀ پر مهر تو را براى من مجسم کند.

ص: 282

پدرجان! غم تو و فرزندانت دلم را پر از آشوب کرده است. غم تو و فرزندانت جهان را از پاى در آورده است.

اى تقسيم کننده بهشت، اى ياور ضعيفان، بهشت با تو شروع شد و با تو رونق يافت. تو که در دنيا بيت المال را به طور مساوى در ميان همه مسلمانان تقسيم کردى، پس تعجبى ندارد که بهشت را در ميان بهشتيان تقسيم کنى.

به فرق شکافته ات قسم، تو را خيلى دوست دارم. نمى دانم چرا حرف هاى زيادى که در دل دارم کفاف نامه ام را نمى دهد! مى خواهم حرف هايم در دلم بماند، چرا که مى دانم تو مرا يارى خواهى کرد که مانند تو باشم و در سال تو يادت را زنده نمايم. حرف هاى ناگفته ام را بپذير و يارى ام کن.

سميه رحيمى، استان گيلان، هشتپر

------------------

گرچه ساکت بوديد و آرام، ولى يک دنيا حرف در نگاه پرمعنايتان پنهان داشتيد.

گرچه فروتن بوديد و مهربان، ولى مقامى به عظمت يک دنياى پر ستاره داشتيد.

اماما! هر از گاهى است تنگ است دلم، و در آن نظرم که بنويسم از براى شما. براى شمايى که گرچه فقير بوديد و تهى دست، ولى مهربانى را به ديگران ارزانى مى داشتيد.

گرچه ساکت بوديد و آرام، ولى يک دنيا حرف در نگاه پرمعنايتان پنهان داشتيد.

گرچه فروتن بوديد و مهربان، ولى مقامى به عظمت يک دنياى پر ستاره داشتيد.

گرچه متين بوديد و سنگين، ولى پرواز برايتان به سبکى پريدن يک پرنده بود.

گرچه امام بوديد و راهنما، ولى چون سادگى داشتيد تفريقى با مردم عادى نداشتيد.

گيتى انصارى، استان مرکزى، اراک

------------------

کبوترها را ديدم که با بال هاى خود مرقدت را نوازش مى کردند، و گرداگرد گنبدت را طواف مى کردند. با خود گفتم: اى کاش من جاى کبوترها بودم.

ص: 283

وقتى روزى کنار قبرت رسيدم از ميان تَرَک هاى قلبم با صداى بلند خواهم گفت: يا على، مدد کن!

اى على! اى که نامت سر آغاز زبان ها، و يادت آرام بخش دل هاست.

کبوترها را ديدم که با بال هاى خود مرقدت را نوازش مى کردند، و گرداگرد گنبدت را طواف مى کردند. با خود گفتم: اى کاش من جاى کبوترها بودم که به سوى تو بيايم و در کنار مرقدت تمام دردهايم را برايت باز گويم.

صدها بار از خدا مى خواهم که فقط يک بار زيارت آن آرامگاه مطهرت را نصيب من کند. آن چنان خسته و پريشانم که به زيارت فرزندت امام رضا عليه السلام هم نايل نيامده ام. هميشه آرزويم اين بوده که کنار قبر فرزندت دعاى قبر تو را بخوانم، و وقتى روزى کنار قبرت رسيدم از ميان ترک هاى قلبم با صداى بلند خواهم گفت: يا على، مدد کن!

ليلا شوشترى، استان فارس، خرم بيد

کاش مرقد مطهر شما در ايران بود که شيعيان با آب ديده شستشويش مى دادند و مانند پروانه گرد آن طواف مى کردند و مى سوختند.

کاش مرقد مطهر شما در ايران بود که شيعيان با آب ديده شستشويش مى دادند و مانند پروانه گرد آن طواف مى کردند و مى سوختند.

اى کاش حرم شما اين جا بود و ما شيعيان نمى گذاشتيم بر فرش ها و پرده هاى مرقد شما ذره اى گرد بنشيند. اى على، در نجف غريبى و ما شيعيانت در ايران مى سوزيم و مى سازيم، تا شايد بتوانيم روزى به ديدارت بياييم و مرقد مطهرت را در آغوش بگيريم و با تو درد دل کنيم، و به ياد قريبى و مظلومى ات با تو هم راز شويم و بگوييم: اى على جان، چرا ما در زمان شما نبوديم تا براى ما در دل کنى نه براى چاه! اى على در فراغ شما مى سوزيم تا شايد خداى مهربان ديدار شما را نصيب ما شيعيان کند.

الهام شوشترى، استان فارس، خرم بيد

------------------

اى واژه پر معنى، با تو مى خواهم سخن بگويم. پا به پاى افق هر روز به تماشاى تو مى آيم و با تو سخن

ص: 284

مى گويم.

آرى اى على، درد و رنج هاى تو در راه اسلام قابل تکريم و تقديس است. در برابر شکوه و جلال تو سر تعظيم فرود مى آوريم.

اى على، اى که ماه تمام در برابر تو تعظيم مى کند. تويى لالۀ داغ آفرينش، سرچشمۀ چراغ آفرينش. هيچ کلماتى متحمل بار گران منزلت و شأن تو نيست.

اى واژه پر معنى، با تو مى خواهم سخن بگويم. پا به پاى افق هر روز به تماشاى تو مى آيم و با تو سخن مى گويم.

آه اى على، از تو سخن گفتن، از بزرگى و فضيلت و مردانگى و جوانمردى و غيرت تو سخن گفتن، کار موجودى پست و بى ارزش هم چون من نيست.

آرى اى على، عاجزم و سرگردان از وصف گوهر پر نورى هم چون تو. در وصف تو هيچ کلامى نمى توانم بيايم که تحمل بار گران و بيان و منزلت و شأن تو را داشته باشد. که تو خود گفتى به گوينده نگاه مکن، بلکه به گفتارش توجه کن.

به اين نکته اکتفا مى کنم که اى على در اين قرن فريب، نقطۀ اميدمان باش. اى نور هدايت به ما بياموز که چگونه چشمانمان را به راه پر نور تو بدوزيم.

اى مظهر عشق و زيبايى! بياموز که چگونه از برداشتن زاد و توشۀ سفر اخروى غافل نمانيم.

اى پناه بى پناهان! بياموز که چگونه دستِ افتادگان را برگيريم. اى پدر يتيمان، به ما بياموز که چگونه برگونۀ تب آلود يتيمان و بى چيزان بوسه زنيم. به ما بياموز که چگونه على وار باشيم و على گونه و على منش؟

آرى اى على، درد و رنج هاى تو در راه اسلام قابل تکريم و تقديس است. در برابر شکوه و جلال تو سر تعظيم فرود مى آوريم.

طاهره مداح، استان آذربايجان شرقى، تبريز

------------------

پدر مهربانم، از کدامين اندوه تو بگويم؟ از غم بزرگت بگويم: از غاصبان ولايت يا از ماجراى سقيفه که زخمى عميق بر پيکر ولايتت وارد نمودند، و جراحت آن هنوز التيام پيدا نکرده است.

پدر، هر چه خار در چشم و استخوان در گلو دارى، از آن نامردمان بى دين و بدکردار است.

ص: 285

پدر، حرف هاى زيادى براى گفتن دارم. آن قدر که تمامى ندارد، اما واژه ها، در فراقت يارى نمى کنند.

پدر، از کجا آغاز کنم؟ از خودت بگويم يا از مظلوميتت يا از غربتت؟ از زمان خود بگويم يا از زمانۀ دلتنگى تو يا از نامردمى هاى زمان تو؟

پدر مهربانم، از کدامين اندوه تو بگويم؟ از غم بزرگت بگويم: از غاصبان ولايت يا از ماجراى سقيفه که زخمى عميق بر پيکر ولايتت وارد نمودند، و جراحت آن هنوز التيام پيدا نکرده است.

پدر مهربانم، از که بگويم؟ از بى وفايى هاى مردم کوفه که مهمان را در خانه سر بريدند و حسينت را در مسلخ عشق قربانى کردند؟ يا از اسارت زينب بگويم يا از پهلوى شکستۀ زهرا اين حامى ولايت؟

هر چه بگويم کم است. قلم را کى توان نوشتن، و زبان را کى ياراى گفتن است؟ کدام قلم توان نوشتن ظلم و جور قاسطين را دارد؟ زبان کى توان گفتن خيانت نهروانيان را؟

پدر، براى تو مى گويم که توان شنيدن دارى. ولايتت را غصب کردند، محسن زهرايت را سقط کردند، دم بر نياوردى و بر سفارش رسول اکرم صلى اللّه عليه و آله مصلحت را در سکوت ديدى.

پدر، هر چه خار در چشم و استخوان در گلو دارى، از آن نامردمان بى دين و بدکردار است.

مهسا اصغرى، استان مازندران، محمودآباد

------------------

از امسال مى خواهم رفتارم مثل تو باشد.

من مى دانم که دشمنان تو را خيلى اذيت کردند، ولى تو صبر کردى.

امام على، سلام!

من يکى از فرزندان تو هستم که هميشه تو را دوست داشته ام و هنوز هم دوست دارم. من بيش تر از همه به تو احترام مى گذارم، زيرا تو بچه ها را خيلى دوست داشته اى

ص: 286

و با آن ها بازى مى کردى!

مى دانم که تو شب ها بدون آن که کسى تو را ببيند و بداند غذا به تهيدستان مى دادى. از امسال مى خواهم رفتارم مثل تو باشد. من فاطمه زهرا و حسن و حسين و زينب عليهم السلام را خيلى دوست دارم. من مى دانم که دشمنان تو را خيلى اذيت کردند، ولى تو صبر کردى.

محسن خسروى، استان خراسان، سبزوار

------------------

از تو مى خواهم امام زمان عليه السلام به زودى ظهور کند تا مردم عدل و داد را بفهمند.

با عرض سلام خدمت پدر بزرگوارم حضرت على عليه السلام

ما همه مسلمانان از تو متشکريم که به ما درس ايمان، تقوا و درس خداشناسى ياد دادى. تا بفهميم که بايد نماز بخوانيم و روزه بگيريم که در جهان آخرت به ما کمک مى کند. تو به ما آموختى که جهان آخرت چگونه است. تو تقسيم کنندۀ بهشت جهنم هستى. تو به ما آموختى که امامانمان چگونه هستند.

از تو مى خواهم امام زمان عليه السلام به زودى ظهور کند تا مردم عدل و داد را بفهمند.

مريم ناصرى، استان تهران، پاکدشت

------------------

پدرجان! دلت هم چون درياست که ظلم را تحمل کرده است.

همه مى گويند: يا على!!

پدرجان! دلت هم چون درياست که ظلم را تحمل کرده است. از زمانى که به تشويق معاويه در نماز به تو توهين مى کردند، تا زمانى که بر بدن بى جان حسنت تير زدند، سر حسينت را در کربلا بريدند، خاندان تو را در کربلا به اسيرى گرفتند و زدند، زينب تو را به بند کشيدند، بدن ابوالفضلت را تکه تکه کردند، دست هايش را قطع کردند، انگشت حسينت را بريدند، موهاى رقيه ات را کشيدند، سجادت را در حال بيمارى سوار بر شتر کردند، در همۀ اين مصيبت ها شريک بوده اى.

از سم ريخته در جگر حسن و کاظم و رضا بگويم يا از اندوه مهدى بگويم؟ آخر

ص: 287

چه بگويم؟ مى دانم اندوهت از زمان رحلت پيامبر صلى اللّه عليه و آله شروع شد.

پدرجان،

قربان دلت آن گاه که پهلوى شکستۀ فاطمه ات را ديدى، و کبودى بدنش را دانستى.

قربان قدمت وقتى با پاى خود به محراب رفتى.

قربان صبرت که بى وفايى هاى کوفيان را تحمل کردى.

قربان شجاعتت که در بستر به جاى پيامبر صلى اللّه عليه و آله خوابيدى.

قربان ايمانت که هر شب هزار رکعت نماز به جا مى آوردى.

قربان تلاشت که نخلستان ها با دستانت پرورش دادى.

قربان فداکاريت که نان به اسير و فقير و يتيم دادى و گرسنه سر بر بالين نهادى.

قربان مرامت که همه مى گويند: يا على!!

س. محمدزاده، استان خراسان، قوچان

------------------

من از شما خيلى خوشم مى آيد. من خدا را شکر مى کنم که چنين امامى به ما عطا فرمود.

سلام به پدر عزيز و بزرگوارم امام على، که مظهر ايمان و قدرت و شجاعت است. من از شما خيلى خوشم مى آيد. من خدا را شکر مى کنم که چنين امامى به ما عطا فرمود. امام على! من فقط يک بار به مشهد رفته ام، آن هم در زمان کودکى ام بوده است. انشاءاللّه اين حاجت بر آورده شود و دوباره بتوانم به مشهد بروم. اگر به آن جا رفتم حتما يادتان مى کنم و زيارت شما را هم بجا مى آورم.

شما مى توانيد حاجت ما را بر آوريد. من و برادرم صدقه مى دهيم هر قدر که بتوانيم. من هديه اى از شما نمى خواهم ولى خواهش مرا بپذيريد!

على اکبر جعفرى، استان يزد، ميبد

------------------

اگر در آن سحرگاه شوم بودم، در محرابت مى ايستادم تا شمشير زهرآلود ابن ملجم آن بندۀ مغضوب خداوند بر فرقم فرود آيد.

ص: 288

سلام بر تو اى شير خدا و اى شمشير خدا.

تو اسوۀ فداکارى و عدالت و شجاعت هستى. اين حقيقت زمانى بيش از پيش آشکار شد که در بستر پيامبر صلى اللّه عليه و آله خفتى تا شمشير کفر و شرک بر سرت فرود آيد، و آن حضرت براى گسترش اسلام و پايدارى آن زنده بماند تا نهال اسلام از بين نرود، و رسالت به اتمام رسد.

على جان! شهادت تو بزرگ ترين فاجعۀ تاريخ و عظيم ترين غم مسلمانان است. در غم از دست دادن تو زمين و آسمان و حتى سنگ گريست و گل ها پژمرد. و اى بر تو اى ابن ملجم چه کردى، و چگونه غضب خدا و بندگانش را براى خود خريدى.

ديگر چه کسى شب ها تا صبح بيدار خواهد ماند تا براى يتيمان غذا ببرد؟ چه کسى با آن ها بازى خواهد کرد و آن ها را نوازش خواهد کرد؟ آه که اين غم بر دلم سنگينى مى کند.

اگر در آن سحرگاه شوم بودم، در محرابت مى ايستادم تا شمشير زهرآلود ابن ملجم آن بندۀ مغضوب خداوند بر فرقم فرود آيد.

على جان! اى کاش مى شد فقط براى يک بار با تو ملاقات کنم. اى کاش جواب سلام ها و صلوات هايى که بعد از هر نماز برايت مى فرستم بدهى.

سميه عوض زاده، استان تهران، تهران

------------------

اى که همۀ جهانيان حيران عدل تواند. اى کسى که نام مبارکت سه حرف است ولى در اين سه حرف جهانى غرق است!

از همان کودکى، وقتى نام با شکوه شما را از بزرگان و پدر و مادرم مى شنيدم حس کنجکاويم برانگيخته مى شد! تا معنى و مفهوم عميق و آسمانى نام شما را هر چه بهتر دريافتم، و از همان لحظه حس عجيبى در من بوجود آمد و مرا به سوى خداوند و امامان معصوم کشاند و در من عشق و محبت شديدى بوجود آورد، بخصوص به مولايم على و پدر يتيمان کوفه.

على جان، اى سرورم، اى مونس شب هاى تنهائيم، اى به فدايت دل و جانم. اى که همۀ جهانيان حيران عدل تواند. اى کسى که نام مبارکت سه حرف است ولى در اين سه حرف

ص: 289

جهانى غرق است! «عين» آن به معناى عدالت و عشق است. عشق به خدايى که خالق همه آفريده هاست. «لام» آن به معناى لياقت و شايستگى است که خداوند چه نيکو به تو ارزانى داشته است. «ياء» آن به معناى يارى دهنده و حمايت کنندۀ انسان هاى بى دفاع در برابر ظلم کافران است.

معصومه فريدونى، استان لرستان، ازنا، روستاى برناباد

------------------

اکنون اگر چه مى دانم شما در بين ما نيستيد، اما اميد داريم با ظهور فرزندت امام زمان عليه السلام چهره مبارک ايشان را به جاى شما زيارت کنيم.

سلام بر پدر بزرگوارم. سلام به بزرگمرد تاريخ امامت و ولايت.

پدر عزيزم! با نوشتن نامه اى براى شما چنان شوق سراپاى وجودم را گرفته که نمى دانم چگونه بنويسم که ذره اى از احساسات درونم را نشان دهم، زيرا براى کسى نامه مى نويسم که محبوب ترين پدر دنيا است. کسى که در تاريخ بشريت چون او را نمى توان يافت.

آن زمان که کعبه تولد وجود عزيزت را به خود ديد و موجب شادى رستگاران گرديد و دنيا را سراسر نور و سرور فرا گرفت، امامت و ولات شکوفا شد. آن زمان که فرق تو شکافته شد، انگار که هفت آسمان و زمين را خون فرا گرفت. اين خون با شهادت فرزندت حسين عليه السلام آن انسان والاتبار و هفتاد و دو تن ياران باوفايش تداوم يافت.

اکنون اگر چه مى دانم شما در بين ما نيستيد، اما اميد داريم با ظهور فرزندت امام زمان عليه السلام چهرۀ مبارک ايشان را به جاى شما زيارت کنيم. منتظريم دنياى سراسر ظلم و فساد و بى ايمانى را با قدوم خود سراسر عدل و داد و مساوات نمايد.

دلارام بيگلرى، استان تهران، لواسان

------------------

تو وصى پيامبرى، پس چرا گشتى گوشه نشين بعد از پيمبر؟!

تو مرد خندق و خيبرى، پس چرا آتش زدند خانه ات را؟!

تو ناطق قرآنى، پس چرا زدند قرآن را به نيزه ها؟!

ص: 290

على جان! تو اسم اعظمى. تو معناى آيه هاى زيباى قرآنى. تو اميد رسالت و نبوتى. تو ميزان سنجش اعمالى. در يک کلام تو انسان کامل اولاد آدمى.

على جان! قلم ها نمى توانند مقام و شخصيت تو را آن گونه که شايستۀ توست بنويسند، و زبان ها نمى توانند بيان کنند.

على جان! تو وصى پيامبرى، پس چرا گشتى گوشه نشين بعد از پيمبر؟!

على جان! تو مرد خندق و خيبرى، پس چرا آتش زدند خانه ات را؟!

على جان! تو حيدر کرارى، پس چرا محسنت را کردند سقط؟!

على جان! تو ناطق قرآنى، پس چرا زدند قرآن را به نيزه ها؟!

على جان! تو همسر زهرايى، پس چرا نشد دردهاى زهرا عليها السلام هويدا؟!

على جان! تو که مولدت کعبه بود، پس چرا قبله گاه شهادتت محراب شد؟!

على جان! آن گونه که تو بعد از پيامبر و زهرا روز خوش نديدى، بخدا قسم فرزندانت هم از دست فرزندان قاتلانت روز خوشى نديدند.

سيد سجاد موسوى، استان قزوين- شهر صنعتى البرز

------------------

آرزو داشتم با شمشير ذوالفقار مى آمدى و يک بار ديگر با قاسطين و ناکثين و مارقين قرن پانزدهم- که از طلحه و زبير و معاويه و ابن ملجم هم خطرناک ترند- مبارزه مى نمودى.

نامه اى است که پس از گذشت هزار و چهارصد سال و از ايران به خدمت شما ارسال مى نمايم. نامه نيست، درد دل و شکايت و تعجب از مسلمانانى که سنگ شما را به سينه مى کوبند!

در شهر ما و کشور ما همه خود را پيروان شما مى دانند، ولى نمى دانم چرا حرف ها و پيام هاى شما را وارونه دريافته اند؟ آيا فقط نفع شخصى شان سبب مى شود؟

آرزو داشتم با شمشير ذوالفقار مى آمدى و يک بار ديگر با قاسطين و ناکثين و مارقين قرن پانزدهم- که از طلحه و زبير و معاويه و ابن ملجم هم خطرناک ترند- مبارزه مى نمودى.

فرشته نژادرسولى، استان تهران، تهران

------------------

ص: 291

مولاجان! براى بيان مظلوميتت زبان قاصر است، و براى بيان غربتت زبان ناتوان، و براى نوشتن مصيبت هايت دست عاجز.

خوشحالم که از شيعه بودن براى شما نامى دارم و بر خود مى بالم.

مولاجان! براى بيان مظلوميتت زبان قاصر است، و براى بيان غربتت زبان ناتوان، و براى نوشتن مصيبت هايت دست عاجز.

مولاجان! چه بگويم از آن همه غربتت که بر روى عزيزترينت، بر روى زهرايت سيلى زدند، و بين در و ديوار محسنت را کشتند.

مولاجان! چه بگويم از آن همه مظلوميت که چگونه مردم حق ناشناس تنهايت گذاردند، و بعد از بيست و پنج سال اين حق را به شما بازگرداندند!

خوشا به حال چاه که شما هم صحبتش بوديد! کاش من يکى از صدها سنگ اطراف چاه بودم تا شما همکلام من مى شديد و تنهايى تان را با من تقسيم مى کرديد.

افسوس که چنين افتخارى نصيبم نشد، اما خوشحالم که از شيعه بودن براى شما نامى دارم و بر خود مى بالم، و اميدوارم که بتوانم شيعه واقعى شما باشم.

آزاده يوسفى محمدى، استان اصفهان، نايين

------------------

با من بگو يا على که چه بگويم و چگونه معرفى ات کنم.

آيا همين کافى است در حق آن کبوترى که حاضر شد براى استوارى دين از حقش بگذرد؟!

با من بگو يا على از آن شبى که در پاک ترين محل به دنيا آمدى. با من بگو يا على از آن شبى که چشم به عرصۀ گيتى گشودى و جهان را با نور جمال خود منور ساختى. با من بگو که چگونه نامت بر زمين نازل شد. با من بگو يا على که چه بگويم و چگونه معرفى ات کنم.

اى پدر امت مسلمان، آيا همين که بگويم دوستت دارم، کافى است؟ نه به خدا قسم، کافى نيست! آيا اين کافى است براى مردى که در دامان پيامبر صلى اللّه عليه و آله پرورش يافته، و داماد خديجه اولين زن مسلمان است؟! آيا همين کافى است در حق آن کبوترى

ص: 292

که حاضر شد براى استوارى دين از حقش بگذرد؟!

حسين کلاته عربى، استان خراسان، سبزوار، روستاى کلاته عرب

------------------

اى مولاى من! تو را به اندازۀ همه هستى دوست دارم.

چه بگويم اى عزيزترين انسان روى زمين، وقتى به ياد جنگ ها و دليری هايت در ميدان جنگ مى افتم تمام بدنم مى لرزد و به تو مولايم افتخار مى کنم.

سلام بر پدر بزرگوارم! سلام بر شير خدا!

اى بزرگوار مهربان، مدتى است که مى خواهم برايت نامه اى بنويسم، اما نه زبانم گوياى سخن بود و نه دستانم را ياراى نوشتن. از همه مهم تر نمى دانستم آن را چگونه به شما برسانم! ولى حال راهى يافته ام که نامه اى به حضور مبارکت بنويسم.

اى مولاى من! تو را به اندازۀ همه هستى دوست دارم. اى صبور بردبار! چه بگويم و از کجا شروع کنم؟ از شجاعت، دليرى، مهربانى و استقامتت بگويم، و يا از ايمان و اخلاص و يتيم نوازيت؟

پدر بزرگوارم! وقتى فکر مى کنم که چطور شبانه در کوچه هاى کوفه غذا و آب بر در خانۀ يتيمان برده اى، خيلى خوشحال مى شوم، و خيلى حسرت مى خورم که چرا نيستى اى عزيزِ رفته. چرا رفته اى و چرا نمى آيى؟ ما نيز محتاجيم دست نوازش بر سرمان بکشى.

اى على جان! هرگاه پدر پير و خسته ام شب ها از مزرعه با دست خالى مى آيد، پيش خود فکر مى کنم کاش مولايم بود تا از خرماهاى نخلستانش برايمان مى فرستاد، و هنگامى که به دستان پينه بستۀ مادرم که پير و زحمتکش است نگاه مى کنم، به ياد فاطمه عليها السلام مى افتم که چطور کمکش مى کردى و او را دلدارى مى دادى.

مولاى من! هميشه به فکر شما و اخلاص نيکوی تان هستم. در ماه مبارک رمضان بيش تر شما را درک مى کنم، و به ياد لب خشکيده ات مى افتم که با يک خرما افطار مى کردى، و هر چه داشتى به يتيمان مى بخشيدى، و خودت به هيچ قانع بودى.

هنگامى که ابن ملجم ملعون فرق مبارکت را با شمشير زهرآلود شکافت و محراب پر از خون شد، کاسه شير را برايش فرستادى و به فرزندانت گفتى با او مهربان باشيد.

ص: 293

چه بگويم اى عزيزترين انسان روى زمين، اى ياور پيامبر و فاطمه. با چه زبانى خصوصيات و صفات خوبت را بيان کنم. وقتى به ياد جنگ ها و دليری هايت در ميدان جنگ مى افتم تمام بدنم مى لرزد و به تو مولايم افتخار مى کنم.

پريوش قادرى، استان کرمانشاه، هرسين

------------------

از آن روزها که قاسطين و ناکثين و مارقين دست در دست هم دادند و سرانجام تو را در محراب نماز به شهادت رساندند؛ از آن روزگار تاکنون چه ستايش ها و تجليل ها و تکريم ها و تقديس ها که از شما نشده است!

اى نخستين امام شيعه، از آن روزها که قاسطين و ناکثين و مارقين دست در دست هم دادند و سرانجام تو را در محراب نماز به شهادت رساندند؛ از آن روزگار تاکنون چه ستايش ها و تجليل ها و تکريم ها و تقديس ها که از شما نشده است! چه کتاب ها که دربارۀ عظمت معنوى شما به تدوين در نيامده است!

اما چه بسيار از اين محبان که از شناخت و فهم شما دور ماندند. برخى شما را به خدايى مى رساندند و برخى شما را به بى خدايى متهم ساختند. اما در ميان اين فراز و نشيب ها شيعيان عاشقت که همه تو را هم نديده اند، ولى نهج البلاغه و خطبه هاى عميق و آتشينت و آن سطرهاى عظيم خدايى را خوانده اند، به عشق و دوستى تو چه زندان ها که نديدند، و چرا مرارت ها که نکشيدند. هرگز مهر و ايمانشان به شما کم نشد و دل هايشان هميشه از محبت شما و فرزندانت موج مى زد.

محمد تقى مهربان، استان سمنان، بسطام

------------------

تو همان عزم و اراده اى هستى که صبر ايوب داشتى، و در حالى که کمرت از شهادت زهرا عليها السلام شکست فرياد برنياوردى، و به وصيت زهرايت عمل کردى.

اماما، مولاى من، على جان!

من بوى تو را در کوچه هاى کوفه استشمام مى کنم، و صحنه هاى زندگى پر رنج و مصيبتت را درک مى کنم.

ص: 294

تو همان عزم و اراده اى هستى که صبر ايوب داشتى، و در حالى که کمرت از شهادت زهرا عليها السلام شکست فرياد برنياوردى، و به وصيت زهرايت عمل کردى.

نمى دانم چگونه طاقت آوردى هنگامى که دستانت را بسته بودند و فاطمه عليها السلام کمربند تو را گرفته بود تا تو را نبرند، آنان بى رحمانه او را زدند!!

آيا فراموش کرده بودند عيد غدير را، و يا بد فهم بودند؟ حکومتى را که حق شما بود گرفتند، و خود را خليفه ناميدند. در حالى که شما مراسم کفن و دفن پيامبرصلى اللّه عليه و آله را انجام مى داديد و هنوز بدن مبارکش را غسل نداده بوديد آن نااهلان در ماجراى سقيفه کار را تمام کردند.

هان اى ناشنوايان و نابينايان و اى کوردلان ظاهربين! آيا سفارشات پيامبر صلى اللّه عليه و آله را فراموش نموديد؟

آقاى من! يک عمر با مردم بى وفاى کوفه زندگى کردى، در حالى که گاهى حتى به تو سلام هم نمى گفتند، و فاطمه براى مظلوميتت غرق در گريه بود!

کوثر حاجى پور، استان گيلان، رشت

------------------

اين نامه را فقط براى اين مى نويسم که جواب پرسشم را بگيرم، که اگر من در زمان تو قرار مى گرفتم آيا مى توانستم ابوذر يا مالک اشتر و عمار يا يکى از آن ياران پاک و باوفاى واقعى ات باشم؟

پدرم، على جان! جانم به فدايت! با آن که هميشه دلم با توست، ولى از خودم مى پرسم اگر من در آن زمان بودم آيا لياقت آن را داشتم که يکى از ياران و همراهان تو باشم؟ آيا من هم مى توانستم ذره اى باشم در درياى بيکران پاکى و خلوص و عشق تو؟ آيا اين لياقت را داشتم که از مهر و عطوفت و جوانمردى تو سيراب شوم و به عشق لايتناهى بپيوندم؟

پدرم، ياورم، تنها مونس تنهايى ام! اين نامه را فقط براى اين مى نويسم که جواب پرسشم را بگيرم، که اگر من در زمان تو قرار مى گرفتم آيا مى توانستم ابوذر يا مالک اشتر و عمار يا يکى از آن ياران پاک و باوفاى واقعى ات باشم؟

چه بنويسم در اين چند ورق که چندين هزار کتاب نتوانستند گوياى ذره اى از پاکى و صداقت و جوانمردى و کراماتت باشند.

ص: 295

امير پاشانوايى، استان اصفهان، اصفهان

------------------

پدرم! به خاطر محبتى که از تو در سينه دارم زنده مانده ام. مدام انديشه مى کنم از هر درى که به دلم پند و اندرز مى دهم جز به ياد تو آرام نمى گيرد.

سلام، سلامى به روشنى دل هاى مؤمن و به گرمى بازار عاشقان.

سلام، سلامى به استوارى کوه و زيبايى مهتاب، به تو يار شفيق و پدرِ بزرگ و مهربان.

پدرم! به خاطر محبتى که از تو در سينه دارم زنده مانده ام. مدام انديشه مى کنم از هر درى که به دلم پند و اندرز مى دهم جز به ياد تو آرام نمى گيرد.

به خدا گاهى چنان در خيالت محو مى کردم که از خود بى خبر مى شوم. گاه نسيم مهربانيت را از ياد مى ربايم و گاه با خود مى گويم: اين چه بود کردم؟ گاه مهربانى و درد دل هايم را در دل زمزمه مى کنم و با نسيم باد خبر مى خواهم. اى پدر مهربانم، بدان که زبانم در وصف شوق تو لال مى گردد، و از شدت ديدار و اشتياق وصال قيامت را مى بينم، زيرا که ما کجا و ديدار قامت پدر؟!!

احسانه کريمى، استان يزد، ميبد

------------------

خسته دلان و مقيمان چمنزار سرسبز ولايت وصف مردانگى ات را بخاطر سپردند، و دستمال سبزى از عصارۀ اشک هاى هزار و چهارصد سالۀ شيعه به يادگار نزد خود محفوظ داشتند.

چگونه انديشم و به کدام کوه و دشت و جنگل بنگرم، که اراده ات از کوه محکم تر است. کوير و دشت و بيابان از عطش احقاق حق تو سيراب مى شد، و زيبايى چمنزار و سرسبزى جنگل از تو شرم داشت. خسته دلان و مقيمان چمنزار سرسبز ولايت وصف مردانگى ات را بخاطر سپردند، و دستمال سبزى از عصارۀ اشک هاى هزار و چهارصد سالۀ شيعه به يادگار نزد خود محفوظ داشتند.

به خاطر مى سپارم که فرمودى: «قرآن را فراگير، زيرا بهترين سخن است»، و به

ص: 296

کودکان سفارش نمودى: «علم را بياموزيد، تا در بزرگى از آن بهره مند گرديد». دانش بزرگ ترين گنجى بود که سپر سينۀ خويش ساختى.

فاطمه جعفرى، استان يزد، ميبد

------------------

ص: 297

ص: 298

درباره مركز

بسمه تعالی
جَاهِدُواْ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ
با اموال و جان های خود، در راه خدا جهاد نمایید، این برای شما بهتر است اگر بدانید.
(توبه : 41)
چند سالی است كه مركز تحقيقات رايانه‌ای قائمیه موفق به توليد نرم‌افزارهای تلفن همراه، كتاب‌خانه‌های ديجيتالی و عرضه آن به صورت رایگان شده است. اين مركز كاملا مردمی بوده و با هدايا و نذورات و موقوفات و تخصيص سهم مبارك امام عليه السلام پشتيباني مي‌شود. براي خدمت رسانی بيشتر شما هم می توانيد در هر كجا كه هستيد به جمع افراد خیرانديش مركز بپيونديد.
آیا می‌دانید هر پولی لایق خرج شدن در راه اهلبیت علیهم السلام نیست؟
و هر شخصی این توفیق را نخواهد داشت؟
به شما تبریک میگوییم.
شماره کارت :
6104-3388-0008-7732
شماره حساب بانک ملت :
9586839652
شماره حساب شبا :
IR390120020000009586839652
به نام : ( موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه)
مبالغ هدیه خود را واریز نمایید.
آدرس دفتر مرکزی:
اصفهان -خیابان عبدالرزاق - بازارچه حاج محمد جعفر آباده ای - کوچه شهید محمد حسن توکلی -پلاک 129/34- طبقه اول
وب سایت: www.ghbook.ir
ایمیل: Info@ghbook.ir
تلفن دفتر مرکزی: 03134490125
دفتر تهران: 88318722 ـ 021
بازرگانی و فروش: 09132000109
امور کاربران: 09132000109