سرشناسه : انصاری، محمدباقر، 1339 -
عنوان و نام پديدآور : گزارش حجه الوداع: گرازش لحظه به لحظه سفر حج پیامبر صلی الله علیه و آله از مدینه تا مدینه/ محمدباقر انصاری.
مشخصات نشر : قم: دلیل ما، 1387.
مشخصات ظاهری : 382 ص.: نقشه (رنگی).
شابک : 55000 ریال: 978-964-397-353-7 ؛ 150000 ریال: چاپ سوم: 978-964-397-871-6
وضعیت فهرست نویسی : فاپا (برون سپاری)
يادداشت : ص. ع. به انگلیسی:Mohammad Baqer Ansari. Report of the farewell pilgrimage...
يادداشت : چاپ قبلی: عطر عترت، 1386.
يادداشت : چاپ دوم: 1391.
يادداشت : چاپ سوم: 1392.
یادداشت : کتابنامه: ص. [361] - 371؛ همچنین به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر : گرازش لحظه به لحظه سفر حج پیامبر صلی الله علیه و آله از مدینه تا مدینه.
موضوع : محمد (ص)، پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11ق. -- حج الوداع
موضوع : حجه الوداع
شناسه افزوده : صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. شبکه جهانی سلام
رده بندی کنگره : BP223/5/الف83گ36 1387
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 1 1 8 3 7 3 3
ویراستار دیجیتالی: عسل بی غم
خیر اندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ص: 1
ص: 2
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ اَلْرَحیمْ
تقديم
به حاجيانى كه
مايل اند بدانند
پيامبر (صلى الله عليه و آله)
حج را چگونه انجام داده اند.
ص: 3
ص: 4
بسم اللّه الرحمن الرحيم
كتاب «گزارش حجة الوداع» در راستاى آماده سازى برنامه هاى شبكه جهانى سلام و با هدف توليد فيلم هاى مستند داستانى تهيه شده است. اين اقدام به عنوان اولين گام در راه به تصوير كشيدن زواياى مختلف تاريخ اسلام و پاسخ به نياز مبرم مخاطبين در اين زمينه، با تلاش خستگى ناپذير استاد محقق جناب حجة الاسلام و المسلمين حاج شيخ محمد باقر انصارى دامت بركاته به ثمر رسيده است.
شبكه ماهواره اى سلام مفتخر است كه در سالروز عيد مبارک غدير خم سال 1425 ق، فعاليت مستقل مذهبى فرهنگى خود را آغاز كرده است. طى اين سه سال، استقبال مسلمانان در سراسر دنيا از برنامه هاى شبكه و پشتيبانى هاى مردمى، سند مقبوليت آن است.
در اين مرحله نيز اميدوار است بتواند مراسم عظيم حج را - آن گونه كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) انجام دادند - به تصوير كشد. اكنون با آماده شدن تأليف داستانى و مستند حج اقدام به چاپ آن نموديم، تا از نظرات صاحب نظران در راستاى تهيه فيلمنامه و مراحل بعدى آن بهره مند شويم.
از ساحت مقدس حضرت بقية اللّه الاعظم حضرت مهدى ارواحنا فداه و عجل اللّه فرجه، خواستاريم كه گام هاى بعدى در مسير اين اهداف بلند اعتقادى را هموار گرداند، تا شاهد ثمرات آن در فرهنگ اسلام باشيم.
ميلاد امام رضا (عليه السلام)، 11 ذى قعده 1428 ق
واحد تحقيق و پژوهش شبكه جهانى سلام
ص: 5
ص: 6
1. آماده سازى مقدمات سفر حج ··· 15
2. از مدينه تا مكه ··· 29
3. ورود به مكه تا دستور حج تمتع ··· 51
4. ملاقات ها در مكه ··· 69
5. آغاز مراسم حج ··· 83
6. عرفات ··· 105
7. مشعر الحرام ··· 119
8. عيد قربان در مِنا و مكه ··· 131
9. روز يازدهم در منا ··· 145
10. روز دوازدهم و سيزدهم در مِنا ··· 155
11. مقدمات برنامه غدير ··· 171
12. آغاز توطئه هاى اصحاب صحيفه ··· 181
13. آخرين روز توقف در مكه ··· 193
14. از مكه تا غدير ··· 205
15. سخنرانى تاريخى در غدير ··· 227
16. وقايع بعد از سخنرانى غدير ··· 253
17. وقايع سه روزه بيعت ··· 261
18. برخورد با تحركات منافقين ··· 277
19. از غدير تا مدينه ··· 301
20. پس از حجة الوداع تا رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) ··· 321
ص: 7
ص: 8
بسم اللّه الرحمن الرحيم
داستان كامل سفر حج پيامبر (صلى الله عليه و آله) از مدينه تا مدينه - با تمام جزئياتِ اين سفر - هدفى است كه نوشته حاضر دنبال كرده است. انگيزه چنين اقدامى را مى توان در جهات زير جستجو كرد:
الف. تعليم مناسک حج توسط پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى اولين و آخرين بار.
ب. سفرى بى نظير با صد و بيست هزار نفر و اعلان رسمى آن و خطابه هاى بلند.
ج. آخرين سال عمر پيامبر (صلى الله عليه و آله) و انجام سفر در آستانه رحلت آن حضرت.
د. اعلان ولايت در اين سفر.
تدوين جامع تاريخچه اين سفر، كارى سنگين و گسترده بود، زيرا صورت كاملى از حجة الوداع به صورت متسلسل و تدوين يافته - كه شامل همه جزئيات ماجرا باشد - تاكنون وجود نداشت و نياز به اقدامى اساسى بود.
ابتدا با جستجو در همه منابع اسلامى اعم از شيعى و سنى، همه راويات تاريخى و احاديث مربوط به موضوع جمع آورى شد. سپس با تنظيم و چينش منطقى روايات و
ص: 9
در نظر گرفتن زمان بندى دقيق آن ها، صورت متسلسل تاريخى آن به دست آمد. در مرحله بعد ادبيات و ويرايش چنين متنى با دقت كامل صورت گرفت، تا داستان كامل و قابل قبولى از حجة الوداع در دسترس عموم قرار گيرد.
با توجه به اين كه هدف از اين جمع آورى فقط مناسک حج نيست، بلكه آن چه از لحظه خروج از مدينه تا بازگشت به اين شهر - كه دقيقاً يک ماه طول كشيده است - در رابطه با پيامبر (صلى الله عليه و آله) رخ داده - حتى اگر به حج مربوط نباشد - بايد جمع آورى مى شد؛ لذا براى جستجوى مطالب در منابع نمى توانستيم به كلمات كليدى اكتفا كنيم، و به همين جهت جستجوى موضوعى گسترده اى را در اين باره به كار گرفتيم؛ كه تأثير به سزايى دريافته هاى مربوط به اين سفر داشت و زمان زيادى را به خود اختصاص داد.
مرحله بعد تدوين و چينش قطعات تاريخى بود كه با نگاهى تخصصى و با در نظر گرفتن شرايط زمانى و مكانى هر يک از فرازهاى تاريخى، با دقت فراوان انجام شد؛ به گونه اى كه بتواند ترسيمى لحظه به لحظه از اين سفر سى روزه باشد. تقسيم بندى و ويرايش و عنوان گذارى متن و تنظيم ادبى آن مرحله ديگرى از انجام كار بود، كه نتيجه نهايى آن به صورت حاضر تقديم مى گردد.
آن چه قابل توجه است ارتباط و اتصال تنگاتنگ سفر حج با واقعه غدير است، و در حقيقت دستور العمل الهى براى اين سفر آموزش حج و اعلام ولايت در كنار هم بوده است، و اين مهم در سراسر اين سفر خود را نشان داده، و خدا چنين خواسته كه با عظمت ترين سفر پيامبر (صلى الله عليه و آله) حامل دو پيام بزرگ باشد.
ما بدون آن كه تأكيدى بر يكى از اين دو موضوع داشته باشيم، مسير طبيعى اين سفر از مدينه تا مكه و سپس بازگشت تا مدينه را پيگيرى كرده ايم، و آن چه از اين سفر به ما رسيده را به صورت لحظه به لحظه ذكر خواهيم كرد. اين صورت كامل داستان است كه ابعاد اعتقادى تاريخى اين سفر را براى ما روشن مى كند، و روح ما را در اين سفر روحانى با پيامبر (صلى الله عليه و آله) عظيم الشأن همراه مى نمايد.
ص: 10
يادآورى هشت نكته ضرورى به نظر مى رسد:
1. دو روايت بلند درباره تنها سفر حج پيامبر (صلى الله عليه و آله) وجود دارد، كه يكى از شيعه (1) و ديگرى از اهل سنت است. (2) اين دو روايت تطابق كاملى با يک ديگر دارند، و روايت اهل سنت در منابع خودشان نيز از امام جعفر صادق (عليه السلام) روايت شده است. اين بدان معناست كه كامل ترين صورت از سفر حج پيامبر (صلى الله عليه و آله) - حتى در منابع اهل سنت - از امامان معصوم (عليهم السلام) ما نقل شده است.
2. نوشته حاضر تماماً با استناد به متون و منابع است، و حتى يک كلمه به عنوان تخيل و پردازش به آن افزوده نشده است. بنابراين اگر برخى وقايع مبهم يا ناقص است بدان معناست كه بيش از اين در روايات تاريخى يافت نشده و آن چه به دست ما رسيده نقل كرده ايم، و تأكيد داشته ايم كه چيزى از خود اضافه نكنيم. به همين جهت نيز آن چه درباره حجة الوداع به دست ما رسيده در جاى خود آورده ايم، اگرچه جنبه مزاح و يا حتى مسائل خاص زنان باشد.
3. به خاطر ارتباط شديد بين حجة الوداع و رخدادهاى دو ماهه پس از سفر حج تا رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله)، به فرازهاى مهمى از وقايع مربوط به آن روزها نيز اشاره شده است.
4. آن چه در اين نوشته آمده بر اساس يافته هاى تاريخى است، و از بُعد فقهى بايد با رواياتى كه از معصومين (عليهم السلام) وارد شده جمع بندى شود.
5. متن مربوط به هر قسمت ماجرا از جمع بندى چند روايت تاريخى و تركيب و كنار هم قرار دادن آن ها به دست آمده است. لذا منابعى كه ذيل هر يک ذكر مى شود به معناى وجود متن فوق در مجموع آدرس هاى ذكر شده است، نه آن كه در هر يک از آن ها به طور كامل وجود داشته باشد.
ص: 11
6. براى تصور كامل تر از فرازهاى تاريخى ماجرا، در آخر كتاب نقشه هاى جغرافيايى آورده شده است.
7. فهرست مختصرى در اول كتاب آورده شده، و فهرست مفصل براى آخر كتاب در نظر گرفته شده است.
8. منابع كتاب حاضر مفصلاً در آخر كتاب معرفى شده است.
****
به اميد آن كه در حضور حضرت بقية اللّه اعظم عجل اللّه تعالى فرجه، حج را كه كمالش زيارة الامام است در كامل ترين گونه اش به انجام رسانيم، و با مطالعه داستان حج خاطره پيامبر دلسوز امت را در اين سفر پر بركت زنده بداريم.
قم، محمد باقر انصارى
ايام حج 1427، اول زمستان 1385
ص: 12
ص: 13
ص: 14
ص: 15
ص: 16
بسم اللّه الرحمن الرحيم
حجة الوداع به عنوان اولين و آخرين سفر پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى حج، يک مسافرت استثنايى با جمعيتى بى سابقه در سفرهاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود. از آن جا كه اولين آموزش مراسم و احكام حج بود، پيامبر (صلى الله عليه و آله) آن را «حجة الاسلام» ناميد، (1) و چون آخرين سفر حج آن حضرت به حساب مى آمد آن را «حجة الوداع» خواند.
ماه ذى القعده سال دهم هجرى، مردمِ مدينه غافل از مراسم عظيمى بودند كه در آينده اى نزديک به وقوع مى پيوست. آيه 27 سوره حج فرمان حج را بر پيامبر (صلى الله عليه و آله) چنين نازل كرد: «وَ اَذِّنْ فِى النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَميقٍ»: «بين مردم براى حج اعلان عمومى كن كه پياده و بر هر مركب لاغرى و از هر گردنه دوردستى نزد تو مى آيند».
ص: 17
در سال نهم هجرت (يعنى سال قبل از حجة الوداع)، مسلمين و مشركين با هم حج به جا آوردند. در همان سال اميرالمؤمنين (عليه السلام) از طرف پيامبر (صلى الله عليه و آله) به فرمان آيه 3 سوره توبه «وَ اَذانٌ مِنَ اللّه ِ وَ رَسُولِهِ اِلَى النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الاْكْبَرِ اَنَّ اللّه َ بَرئٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ وَ رَسُولُه...» اعلام كرد: از سال آينده فقط مسلمانان حج به جا مى آورند و مشركين حق حضور در حج ندارند. (1)
لذا در سال دهم هجرى براى اولين بار خانه خدا از مشركين خالى مى شد و حج ابراهيمى به دور از هر گونه بدعت هاى جاهلى تحقق مى يافت. اينک مردم با دقت منتظر بودند تا ببينند فرق هاى حج جاهلى با حج ابراهيمى چيست تا جزئيات آن را از پيامبر (صلى الله عليه و آله) بياموزند.
با نزول آيه 27 سوره حج، پيامبر (صلى الله عليه و آله) اعلان عمومى براى اين سفر روحانى را داد، و با ورود ماه ذى القعده دستور آمادگى مردم براى حركت به سوى حج را صادر فرمود. (2) آن حضرت مردم را براى حج ترغيب نموده فرمود: «هر كس قصد حج دارد عجله كند، چرا كه ممكن است مريض شود يا كارى برايش پيش آيد». (3)
از يک سو مناديانى را در مدينه و اطراف آن فرستاد تا تصميم حضرت براى اين سفر را به اطلاع همه برسانند و با صداى بلند اعلان كنند كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) امسال قصد سفر حج دارد و هر كس بخواهد مى تواند همراه حضرت باشد.
از سوى ديگر به مناطق دوردست از قلمرو اسلام و كسانى كه امكان نامه فرستادن به آنان بود نامه اى نوشتند كه «پيامبر (صلى الله عليه و آله) قصد حج دارد، و براى هر كس امكان دارد در اين سفر حضور داشته باشد». (4)
ص: 18
با اين روش، خبر اين سفر تا اقصى نقاط قلمرو اسلام در آن روز رسيد. مردم نيز آماده سفر شدند و از آبادى هاى دور و نزديک مدينه و چادرنشينان، جمعيت بسيارى براى همراهى حضرت در اين سفر وارد مدينه شدند؛ تا اعمال حج را از نزديک ببينند و از خود حضرت بياموزند. (1)
آن روزها اميرالمؤمنين (عليه السلام) با لشكرى از طرف پيامبر (صلى الله عليه و آله) به يمن و نجران رفته بودند. علت اين سفر آن بود كه قبل از حجة الوداع - در اوايل سال دهم هجرت - پيامبر (صلى الله عليه و آله) خالد بن وليد را با گروهى از مسلمانان به يمن فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت كنند. آنان شش ماه در يمن ماندند و مردم را به اسلام دعوت كردند، ولى حتى يک نفر اجابت نكرد و مسلمان نشد!
وقتى خبر به پيامبر (صلى الله عليه و آله) رسيد ناراحت شد و به اميرالمؤمنين (عليه السلام) دستور داد به يمن برود و خالد را بازگرداند، و اگر كسى از همراهان خالد خواست با حضرت بماند مانعى ندارد. پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور داد آنان را به اسلام دعوت كند و احكام حلال و حرام را به آنان بياموزد و خمس را از آنان بگيرد؛ و در مسير بازگشت از مسيحيان نجران جزيه (2) و از مسلمانان آن جا زكات بگيرد.
هم چنين به اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: يا على، تا كسى را دعوت نكرده اى با او جنگ مكن. به خدا قسم اگر خدا به دست تو كسى را هدايت كند براى تو بهتر است از آن چه خورشيد بر آن تابيده و غروب كرده است، و وِلاى او براى توست يعنى اگر وارث نداشته باشد تو از او ارث مى برى.
ص: 19
هم چنين در سفارش به اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: يا على، تو را وصيت مى كنم به دعا كه اجابت همراه آن است، و وصيت مى كنم به شكر كه افزونى نعمت همراه آن است. تو را نهى مى كنم از اين كه عهد و پيمانى را بشكنى يا تغيير دهى، و تو را نهى مى كنم از مكر كه حيله بد به صاحب آن باز مى گردد، و تو را نهى مى كنم از ظلم چرا كه به هر كسى ظلم شود خدا او را يارى مى كند.
از سوى ديگر بين دو قوم در يمن اختلاف افتاده بود و قرار بود پيامبر (صلى الله عليه و آله) شخصى را براى حل اختلاف آنان بفرستد. در اين باره پيامبر (صلى الله عليه و آله) به اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: براى اصلاح و حل اختلاف آنان مى روى. اميرالمؤمنين (عليه السلام) عرض كرد: يا رسول اللّه، نفرات آنان زياد است و من جوان هستم. پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: يا على، بر فراز گردنه «فيق» كه رسيدى با بلندترين صدا بگو: اى درختان، اى سنگ ها، اى زمين ها، محمد رسول اللّه به شما سلام مى رساند.
اميرالمؤمنين (عليه السلام) از مدينه حركت كرد، و پس از چند روز پيمودن راه به بالاى گردنه «فيق» رسيد كه از آن جا مشرف به سرزمين يمن بود. مردم با خبر شدند و دست جمعى به طرف حضرت آمدند در حالى كه نيزه ها را به سويش نشانه رفته بودند و كمان ها بر دوش انداخته و اسلحه بر كشيده پيش مى آمدند.
اميرالمؤمنين (عليه السلام) از همان بالاى گردنه با صداى بلند فرياد زد: «اى درختان، اى سنگ ها، اى زمين ها، محمد رسول اللّه بر شما سلام مى رساند». ناگهان درختان و سنگ ها و زمين ها به لرزه در آمدند و يک صدا گفتند: بر محمد رسول اللّه و بر تو سلام.
با ديدن اين منظره دست و پاى آنان لرزيد و حتى سوارى هايشان به لرزه افتادند و اسلحه از دستشان افتاد و با سرعت جلو آمدند و سر تسليم فرود آوردند. اميرالمؤمنين (عليه السلام) نماز صبح را به جماعت با آنان خواند و سپس در برابر آنان ايستاد و حمد و ثناى الهى را به جا آورد؛ و سپس نامه پيامبر (صلى الله عليه و آله) را براى آنان قرائت كرد.
ص: 20
همان روز همه طايفه هَمْدان مسلمان شدند و اميرالمؤمنين (عليه السلام) طى نامه اى اين خبر را براى پيامبر (صلى الله عليه و آله) نوشت. پس از مسلمان شدن هَمْدانيان بقيه قبايل يمن نيز يكى پس از ديگرى مسلمان شدند.
بعد از آن، اختلاف بزرگى كه بين دو طايفه در يمن اتفاق افتاده بود مطرح شد. باعث اختلاف اين بود كه گروهى گودالى را براى شكار شيرى كنده بودند و توانسته بودند شير را به سوى گودال بكشانند و به دام بيندازند. مردم ازدحام كرده بودند تا شير را ببينند. يک نفر از آنان از بالاى گودال به پايين سقوط كرده بود. در اين حال براى نجات خود دست انداخته ديگرى را گرفته بود. آن شخص هم سومى را و سومى چهارمى را گرفته و هر چهار نفر در گودال افتاده بودند. شير در گودال به آن ها حمله كرده و آنان را مجروح كرده بود. يكى از آن ها در اثر جراحت از دنيا رفته و بقيه را بيرون آوردند، ولى آن ها هم در اثر جراحت از دنيا رفتند.
در اثر اين مسئله، مشاجره بين فاميل آنان درگرفت و شمشيرها بركشيدند. اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: بياييد تا بين شما قضاوت كنم. آنان پذيرفتند و حضرت براى اولى يک چهارم ديه و براى دومى يک سوم ديه و براى سومى نصف ديه و براى چهارمى به ديه كامل حكم كرد، و پرداخت ديه را بر عهده قبايلى كه به سمت گودال ازدحام كرده بودند قرار داد. عده اى از آنان قضاوت اميرالمؤمنين (عليه السلام) را پذيرفتند و گروهى ديگر ناراضى شدند، و تصميم گرفتند نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) بيايند و نارضايتى خود را اعلام كنند. (1)
ص: 21
با رسيدن نامه اميرالمؤمنين (عليه السلام) از يمن به مدينه، پيامبر (صلى الله عليه و آله) آن را خواند و خوشحال شد و شادمانى در چهره حضرت ظاهر شد و براى شكر به سجده افتاد. سپس سر از سجده برداشته نشست و فرمود: «السلام على اهل هَمْدان، السلام على هَمْدان».
هنگام حج كه رسيد هنوز اميرالمؤمنين (عليه السلام) و همراهان در يمن بودند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) نامه اى به اميرالمؤمنين (عليه السلام) نوشت و تصميم سفر حجة الوداع را به آن حضرت خبر داد و دستور داد با لشكر همراه به سوى مكه بيايد و در آن جا به حضرتش ملحق شود.
از سوى ديگر ابوموسى اشعرى نيز با لشكرى در منطقه ديگرى از يمن بودند. اين بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) نامه ديگرى هم براى ابوموسى فرستاد تا با لشكرِ همراه براى حج بيايند.
اميرالمؤمنين (عليه السلام) با دريافت نامه پيامبر (صلى الله عليه و آله)، پس از مسلمان شدن خلق كثيرى از اهل يمن و برقرارى صلح بين دو گروهى كه اختلاف كرده بودند، با اصحاب خود و جمع كثيرى از مسلمانان اهل يمن به سوى مكه حركت كرد و در سر راه به نجران رسيد و جزيه نجرانيان را - كه هزار حُلّه (1) بود و طبق قرارداد بايد مى دادند - از آنان گرفت و سپس راهى مكه شد.
ماه ذى القعدة جنب و جوش بى سابقه اى در مدينه و اطراف آن برقرار بود. مردم در جاى جاى شهر مشغول آماده سازى لوازم سفر حج بودند تا در موعد مقرر - كه بيست و پنجم اين ماه بود - خود را براى حركت با كاروان پيامبر (صلى الله عليه و آله) آماده كنند.
اكنون پيامبر (صلى الله عليه و آله) با چند مسئله روبرو بود. آماده سازى خانواده خود، تعيين جانشينى به جاى خود، رسيدگى به سؤالات و كسانى كه نمى توانستند در اين سفر
ص: 22
شركت كنند، نظم دادن به كاروان ها و انسجام و يک پارچگى آن ها براى روز حركت كه شامل زنان و كودكان نيز بود.
پيداست كه مردم اطراف مدينه و آنان كه در شمال و شرق مدينه بودند پس از آمادگى راهى مدينه مى شدند تا با پيوستن به كاروان پيامبر (صلى الله عليه و آله) همراه آن حضرت حركت كنند. اهالى آبادى هايى كه در بين راه مدينه تا مكه بودند با آماده شدن بر سر جاده منتظر مى ماندند تا هنگام رسيدن كاروان پيامبر (صلى الله عليه و آله) به آن ملحق شوند. مردم اطراف مكه هم در مكه به كاروان حج ملحق مى شدند، و اهل يمن و جنوب مكه نيز طبق برنامه بايست در موعد مقرر با احرام از ميقات (1) خود را به مكه مى رساندند.
از آن جا كه حركت مردم از مدينه ناگزير با تقديم و تأخير انجام مى شد، پيامبر (صلى الله عليه و آله) وعده گاه همه را ذوالحليفه - كه همان مسجد شجره است - قرار دادند. (2)
كاروانى بدان عظمت كه براى اولين بار در اسلام - تا آن روز - قصد حركت داشت، نياز به برنامه ريزى حساب شده اى داشت تا هدف از سفر طبق مراحل پيش بينى شده تحقق يابد. برنامه آن بود كه مسافت مكه تا مدينه در ده روز و نسبتاً با سرعت و بدون توقف هاى غير ضرورى طى شود. در بيرون مدينه در ميقات ذوالحليفة (مسجد شجره) احرام ببندند و از مسيرى كه از رَوْحاء و اَثايَه و عَرْج و اَبْواء و غدير خم و قُدَيد و عُسْفان و مَرِّ الظَّهْران و سَرِف عبور مى كرد، وارد مكه شوند.
طبق برنامه ورود به مكه روز پنجم ذى الحجه بود و پس از چهار روز اعمال حج آغاز مى شد. روز نهم بايد راهى عرفات مى شدند و شب دهم به سوى مشعر مى آمدند و روز دهم در مِنا حضور مى يافتند. روز دهم پس از اعمال مربوط به آن جا راهى مكه
ص: 23
مى شدند تا طواف و سعى را انجام دهند و براى شب به مِنا بازگردند و سه روز در آن جا بمانند. آن گاه به مكه باز مى گشتند و اعمال حج پايان مى يافت.
خانواده پيامبر (صلى الله عليه و آله) از يک سو شامل اهل بيت آن حضرت مى شد و از سوى ديگر همسران آن حضرت را در بر مى گرفت. از اهل بيت، فقط اميرالمؤمنين (عليه السلام) در مدينه نبود و به يمن رفته بود. بنابراين حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) آماده حضور در اين سفر مى شدند. همسران پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز به دستور آن حضرت مى بايست همگى در حج حضور مى يافتند. كه عبارت بودند از: اُمّ سَلمه، ريحانه، صَفيّه، زينب بنت جَحَش، مَيْمونه بنت الحارث، سُوده بنت زَمْعه، اُمّ حبيبه بنت ابى سفيان، عايشه، حفصه.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى آماده سازى مجموعه داخلى خود، جهات متعددى را بايد در نظر مى گرفت. از يک سو شتران قربانى بودند كه حضرت تصميم داشت آن ها را از مدينه با خود همراه نمايد. از سوى ديگر مركب ها و هودج هاى روى آن ها كه براى سوارى زنان الزامى بود. مسئله ديگر برداشتن لباس احرام و تهيه آذوقه سفر بود كه بايد در فكر آن باشند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى قربانى 66 شتر آماده كردند، كه يكى از آن ها شترى بود كه قبلاً به ابوجهل تعلق داشت و بر بينى آن حلقه اى از نقره بود. (1)
لباسى كه حضرت براى احرام آماده كردند دو قطعه از جنس پنبه بود كه يكى به عنوان «اِزار» بود كه پوشش نيم تنه پايين بود؛ و ديگرى به عنوان «رِداء» بود كه بر
ص: 24
دوش انداخته مى شد. هر دو پارچه از بافته هاى يمن بود كه يكى از عبرى و ديگرى از ظُفار بود. (1)
ابوبكر به پيامبر (صلى الله عليه و آله) گفت: «من شترى دارم كه بار و توشه ما و شما را با هم روى آن مى گذاريم و با آن حمل مى كنيم». و حضرت قبول كرد. (2)
مسئوليت كارهاى كاروان نيز تقسيم شد: ابورافع مسئول اثاث پيامبر (صلى الله عليه و آله) قرار داده شد. (3) ناجية بن جُندب با عده اى از جوانان قبيله «اسلم» مسئول 66 شتر قربانى شدند كه حضرت از مدينه با خود برداشته بود. (4) مَعْمَر بن عبداللّه مسئول محكم كردن جهاز روى شتران شد. (5) غلام سياهى به نام «انجشة» ساربان شترهاى همسران پيامبر (صلى الله عليه و آله) قرار داده شد. او «حداء» را - كه آواز مخصوص تند رفتن شتران است - خوب مى خواند و شترها به خوبى حركت مى كردند. «براء بن مالک» نيز براى شتران مردان حداء مى خواند. (6)
يكى از مسائلى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در گير آن بود سؤالات مردم و راهنمايى هاى لازم به آن ها درباره حج و جوانب آن بود، كه به چند نمونه از آن اشاره مى كنيم.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) ميقات هاى پنجگانه را براى حجاج تعيين فرمود كه هر كس قصد حج يا عمره دارد بايد از آن مواضع مُحرِم شود و نبايد از آن مناطق بدون احرام به سمت مكه عبور كند.
ص: 25
بطن العقيق براى عراق و نجد، يَلَمْلَم براى يمن، قَرنُ المنازل براى طائف، جُحفه (مَهْيِعة) براى اهل شام و مغرب، ذوالحليفة براى اهل مدينه؛ و براى كسانى كه محل سكونتشان بعد از اين ميقات ها به سمت مكه قرار دارد، ميقاتشان را منزل خودشان اعلام فرمود. (1)
از مسائلى كه مطرح شد ماجراى بانويى به نام اُمّ مَعْقِل بود كه مى گويد: آن سال كه اعلام حج شد همسرم به شدت مريض شد. ما آماده حركت شده بوديم كه او از دنيا رفت و من نيز مريض شدم. پيامبر (صلى الله عليه و آله) به من فرمود: «اگر شركت در اين حج با ما از دستت رفت عمره ماه رمضان را انجام ده كه ثواب حج را دارد». (2)
هم چنين ضباعه همسر مقداد در مدينه مريض بود. پيامبر (صلى الله عليه و آله) از او پرسيد: آيا قصد حج دارى؟ عرض كرد: به خدا قسم بدنم درد مى كند و قادر نيستم. حضرت فرمود: براى حج حركت كن و با خدا شرط كن و بگو: «خدايا، محل من آن جايى است كه تو در آن جا مرا نگه دارى و بيش از آن نتوانم بيايم». (3)
سفر حجة الوداع آن قدر اهميت داشت كه حتى زنان باردار كه زايمانشان نزديک بود با حضرت همراه شدند. يكى از آنان اسماء بنت عميس بود كه به محمد بن ابى بكر باردار بود. او در روزهاى آخر باردارى بود، ولى آماده شد تا با كاروان حجاج حركت كند و به محض خروج از مدينه در ذوالحليفه وضع حمل نمود. ديگرى سبيعة اسلمية بود كه 15 روز پس از اعمال حج وضع حمل كرد.
در اين سفر يكى از مسائل بسيار مهم براى پيامبر (صلى الله عليه و آله)، قرار دادن جانشينى به جاى خود در مدينه بود. اين نماينده حضرت مى بايست نظام شهر و امنيت مردم را به دست مى گرفت، و به امور جديدى كه در غياب پيامبر (صلى الله عليه و آله) پيش مى آمد رسيدگى مى كرد.
ص: 26
براى اين منظور اَبودَجّانه سَمّاك بن خَرْشَة ساعِدى انصارى از طرف پيامبر (صلى الله عليه و آله) انتخاب شد. ابودجانه كسى بود كه در جنگ اُحُد فرار نكرد و با اميرالمؤمنين (عليه السلام) براى دفاع از جان پيامبر (صلى الله عليه و آله) گِرد آن حضرت مى گرديد و دشمنان را دور مى كرد. (1) عَمرو بن ام مكتوم نيز براى امور خاصى در مدينه نيابت از پيامبر (صلى الله عليه و آله) را بر عهده گرفت. (2)
ص: 27
ص: 28
ص: 29
ص: 30
طبق اعلان قبلى مردم خود را براى روز 25 ذى القعدة آماده كرده بودند؛ و قرار بود آنان كه نتوانند با كاروان پيامبر (صلى الله عليه و آله) از مدينه خارج شوند در «ذوالحليفة» كه ميقات و محل احرام بود خود را به كاروان برسانند. «ذوالحليفة» در 9 كيلومترى جنوب مدينه قرار داشت، كه هم اكنون جزء شهر شده است.
به دستور پيامبر (صلى الله عليه و آله) آرد و قاووت و آذوقه اى كه براى سفر آماده كرده بودند برداشتند و طبق قرار قبلى آن را بر شتر ابوبكر و كنار آذوقه او بار زدند. (1)
«ابورافع» اثاثيه پيامبر (صلى الله عليه و آله) را بر شتران بار زد. «ناجية بن جُندب» با جوانان قبيله اَسْلَم 66 شتر قربانى را آماده حركت كردند. «اَنْجِشَه» و «براء» نيز براى حركت دادن شتران و خواندن حداء براى آن ها حضور يافتند.
ص: 31
چهار شب و پنج روز از ماه ذى القعده باقی مانده (1) ، صبح روز شنبه بيست و پنجم ماه ذى القعدة پيامبر (صلى الله عليه و آله) غسل كرد و لباس عادى پوشيد؛ و دو لباس احرام را همراه برداشت تا در ميقات بر تن كند. (2)
شتران مقابل خانه پيامبر (صلى الله عليه و آله) زانو زدند در حالى كه هودج ها روى آن ها آماده شده بود. حضرت فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) در هودجى نشستند. هر يک از نُه همسر پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز در هودج خاص خود نشستند. (3)
آن گاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) روى شتر خود پارچه كهنه اى انداخت، و روى آن قطيفه اى قرار داد كه چهار درهم بيشتر ارزش نداشت. سپس فرمود: «اللهم حِجَّةً لا رياءَ فيها ولا سمعةَ» (4) : «خدايا، حجى كه در آن نه ريا باشد و نه به گوش ديگران رساندن»!
اكنون بيش از هفتاد هزار نفر آماده حركت بودند. چند روز بود كه كاروان هاى كوچک و بزرگ از اطراف مدينه، از روستاها و شهرها و چادرنشينان خود را آماده مى كردند و اسباب سفر برداشته به سمت مدينه آمده بودند، تا در روز موعود همراه پيامبر (صلى الله عليه و آله) باشند و قدم به قدم اعمال حج را بياموزند.
سيل جمعيت در سمت خروجى شهر به طرف مكه با مَركَب هاى خود يا پياده منتظر آمدن پيامبر (صلى الله عليه و آله) بودند. مردانى به تنهايى عازم سفر بودند. زنانى نيز تنها براى حج مى رفتند. گروهى با همسران خود آمده بودند. عده اى با پسران و دختران بزرگسال خود همراه بودند و گروهى كودكان خود را نيز آورده بودند.
با توجه به كثرت جمعيت كه شهر مدينه تحمل آن را نداشت و تا آن روز چنين ازدحامى را به خود نديده بود، صبح كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) از خانه بيرون آمد ظهر به ذوالحليفة
ص: 32
رسيد؛ و فاصله 9 كيلومترى به خاطر كاروان هايى كه مى بايست يكى پس از ديگرى حركت مى كردند، در چند ساعت طى شد.
هنگام نماز شد. پيامبر (صلى الله عليه و آله) كنار درختى كه در ذوالحليفه بود آمد تا نماز ظهر را به جماعت بخواند. صف هاى جماعت برقرار شد و چون مسافر بودند نماز شكسته خوانده شد. در طول سفر حج نيز چون در هيچ مكانى ده روز نماندند همه نمازها را شكسته خواندند. (1) مكانى كه حضرت نماز خواند چون كنار «درخت» بود مسجدى در نظر گرفته شد و به نام «مسجد شجره» ناميده شد. (2) آن درخت هم درخت «سَمُر» بود كه شبيه چنار است و در صحراهاى حجاز مى رويد و معمولاً كهنسال مى شود. (3)
اكنون نوبت احرام بود، كه شامل نيت و پوشيدن لباس احرام و گفتن «لبيک» مى شد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در ميقات به مردم دستور نظافت داد كه موهاى زايد را برطرف كنند و غسل نمايند. آن حضرت به مردان دستور داد از لباس معمول بيرون آيند و يک «رداء» براى پوشش بالا تنه بر دوش بيندازند و يک «ازار» براى پوشش پايين تنه به كمر ببندند. نوع پارچه هم شرطى ندارد كه از هر جنسى و هر رنگى باشد. (4)
از نظر نيت چون مردم تا آن روز سابقه انجام عمره در ايام حج را نداشتند، احرامى كه بسته شد فقط احرام حج بود و همه از مدينه به نيت حج احرام بستند. دستور «تمتع» در مكه بعد از انجام طواف و سعى نازل شد و پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور تبديل حج نيت شده را
ص: 33
به عمره دادند و براى حج دوباره نيت كردند و از مكه احرام بستند؛ كه تفصيل ماجرا و منابع آن در مراحل بعدى سفر خواهد آمد.
احرام حاجيان در ميقات دو گونه بود: يكى با همراه برداشتن قربانى و ديگرى بدون آن. كسانى كه قربانى همراه نداشتند كافى بود پس از نيت لباس احرام را بر تن كنند و لبيک بگويند؛ اما كسانى كه قربانى همراه داشتند مى بايست قبل از لبيک جايى از بدن قربانى را با ضربه چاقو خونين مى كردند و سپس لبيک مى گفتند و آن قربانى را تا روز عيد قربان همراه خود مى بردند.
ماجرايى كه كمى باعث تأخير در حركت كاروان حجاج شد به دنيا آمدن محمد بن ابى بكر بود، كه به محض خروج از مدينه در ذوالحليفه اتفاق افتاد.
وقتى محمد به دنيا آمد او را نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آوردند (1) ، و اسماء مادر محمد درباره احرام خود - به خاطر مسئله نفاس - از پيامبر (صلى الله عليه و آله) سؤال كرد. حضرت به او دستوراتى از نظر پوشش داد و امر كرد مانند بقيه مردم احرام ببندد و اعمال حج را نيز مانند بقيه انجام دهد، و فقط طواف و سعى براى بعد از پاک شدن از نفاس باقى بماند. (2)
با توجه به اين كه زنان قديم قوت فوق العاده اى داشته اند، اسماء پس از وضع حمل از قافله عقب نماند و خود را براى لبيک همراه پيامبر (صلى الله عليه و آله) آماده كرد.
احرام پيامبر (صلى الله عليه و آله) هم تلبيه بود و هم اِشعار و هم تقليد. «تلبيه» يعنى گفتن لبيک. «اِشعار» يعنى شكاف زدن بر كوهان شتر به گونه اى كه خون جارى شود و علامت اين
ص: 34
باشد كه قربانىِ خانه خداست. «تقليد» يعنى كفش كهنه اى را بر گردن شتر يا گاو يا گوسفند آويختن كه علامت قربانى بودن آن براى بيت اللّه است. اين نوع حج را كه قربانى همراه حاجى باشد «حج قِران» مى گويند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) پس از نماز جماعت، لباس احرام را كه از جنس پنبه و بافته يمن بود بر تن كرد. (1)
آن گاه قربانى هاى خود را كه 66 شتر بود فراخواند و از طرف راست كوهان شترها اِشعار كرد. يعنى با چاقو به كوهان آن ها ضربه اى وارد كرد كه كمى خون جارى شد و سپس يک جفت كفش بر گردن هر يک آويخت، تا آن ها را براى روز عيد قربان درنحر كند. (2)
ذوالحليفه در واقع پايان منطقه آباد مدينه و آغاز بيابان خشک «بيداء» بود كه در آغاز آن ميله اى به عنوان علامت نصب كرده بودند. بيداء از ذوالحليفه آغاز مى شد و تا «ذات الْجَيْش» - كه نام ديگر آن «مُفَرَّحات» است - ادامه مى يافت و طول آن 9 كيلومتر بود. از مدينه تا ذوالحليفه 9 كيلومتر و از ذوالحليفه تا ذات الجيش 9 كيلومتر كه جمعاً 18 كيلومتر مى شود و در آن جا بيابان «بَيْداء» پايان مى يابد. (3)
اكنون سيل جمعيتى كه مقدمات احرام را انجام داده بودند و لباس هاى احرام را بر تن داشتند، در انتهاى ذوالحليفه و آغاز بيداء اجتماع كرده بودند تا پيامبر (صلى الله عليه و آله) بيايد و همگى از آن جا لبيک را شروع كنند.
ص: 35
پيامبر (صلى الله عليه و آله) 66 شتر قربانى را در حالى كه دو كفش از گردن آن ها آويخته و كوهان آن ها شكافى خورده بود، حركت داد و به سمت آخرين قسمت ذوالحليفه و اول بيابان بيداء حركت كرد.
در اين جا شتر «قَصْواء» را براى پيامبر (صلى الله عليه و آله) آوردند و حضرت سوار شد. وقتى به اول بيداء رسيدند، تا آن جا كه چشم كار مى كرد مردم از پيش روى حضرت و پشت سر و چپ و راست در حال سواره يا پياده بودند. با آمدن حضرت مردم كوچه باز كردند و دو صف طولانى در برابر حضرت تشكيل دادند. همه چشم ها به پيامبر (صلى الله عليه و آله) دوخته بود كه چگونه لبيک را آغاز خواهد كرد. (1)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) با آمادگى مردم لبيک را چنين آغاز كردند: لَبَّيْكَ اللّهُمَّ لَبَّيْكَ. لَبَّيْكَ لا شَريكَ لَكَ لَبَّيْكَ. اِنَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْكَ، لا شَريكَ لَكَ لَبَّيْكَ. (2)
صداى جمعيت به لبيک بلند شد و همه پس از پيامبر (صلى الله عليه و آله) تكرار كردند:
لَبَّيْكَ اللّهُمَّ لَبَّيْكَ. لَبَّيْكَ لا شَريكَ لَكَ لَبَّيْكَ.
اِنَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْكَ، لا شَريكَ لَكَ لَبَّيْكَ. (3)
مردان و زنان و جوانان و نوجوانان يک پارچه تكبير گفتند، و بزرگ ترها براى كودكان به صورت نيابت لبيک گفتند تا آن ها هم محرم شوند. (4)
ص: 36
آن گاه حضرت به همراه شتران قربانى خود حركت كردند و وارد بيابان بيداء شدند. كاروان ها در پى كاروان پيامبر (صلى الله عليه و آله) به حركت درآمدند و آهسته آهسته در مسير جاده قرار گرفتند. اكنون بيش از هفتاد هزار نفر طول جاده را پر كرده بودند و دريايى از انسان ها براى حج خانه خدا پيش مى رفتند. افراد يا گروه هايى نيز بودند كه از كاروان عقب ماندند و با سؤال از ديگران احرام بستند و به كاروان عظيم حجاج پيوستند. (1)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) هنگام لبيک شنيدند مردى مى گويد: «لبيک به نيابت از شُبْرُمة»! حضرت فرمود: شبرمه كيست؟ عرض كرد: برادر من است. حضرت فرمود: خودت حج انجام داده اى؟ عرض كرد: نه! فرمود: اول براى خودت حج انجام بده و سپس به نيابت شبرمه براى حج بيا! (2)
كاروان عظيم حجاج لبيک گويان از بيداء به سوى مكه حركت كرد. در بين راه افراد قبايل و كسانى كه از دو سوى جاده راهى به منطقه خود داشتند به جمعيت اضافه مى شدند و هر چه به مكه نزديک تر مى شدند تعداد جمعيت بيشتر مى شد به گونه اى كه لبيک گويان از مكه تا مدينه متصل بودند و بسيارى از آنان پياده بودند.
برنامه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در سير كاروان اين بود كه براى مراعات همه مردم به سرعت در حركت نباشد و گاهى براى افراد توقف مختصرى داشته باشد يا سرعت شتر را كم كند، و هرگاه احساس مى كرد كاروان آمادگى دارند با تمام توان شتر را وادار به حركت مى فرمود. (3)
هم چنان كه سيل جمعيت پيش مى رفتند، پيامبر (صلى الله عليه و آله) نگاهى به قطار شتران و حجاج نموده فرمود:
ص: 37
گامى بر نمى دارند مگر آن كه براى آنان حسنه اى نوشته مى شود و گامى بر زمين نمى گذارند مگر آن كه گناهى از آنان محو مى شود. آن گاه كه اعمال حجشان تمام شد به آنان گفته مى شود: «بنايى را كه بنا كرديد منهدم نكنيد. درباره گذشته خيالتان راحت شد؛ در آينده به نيكى بپردازيد». (1)
از آن جا كه دست جمعى حركت كرده بودند و وقت نيز تا ايام حج كم بود، لذا سرعت قافله زياد بود و اكثر اوقات را در حال حركت بودند و فقط براى نماز و استراحت پياده مى شدند. نماز ظهر و عصر را در يک وقت و نيز مغرب و عشا را در يک وقت به جماعت مى خواندند.
مكان هايى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) نماز به جا آورد علامت گذارى شد و به صورت مساجدى در بين راه بنا شد. ترتيب مساجدى كه حضرت در آن ها نماز خواندند چنين است: (2)
مسجد شجره در ذو الحليفة.
مسجدى در «شَرَف الرَّوْحاء».
مسجد «عِرْقُ الظَّبْيَة».
مسجدى در آخر «رَوْحاء».
مسجد «مُنْصَرَف» (غَزاله).
مسجد «رُوَيْثة».
مسجد «ثَنِيَّةُ رَكُوبَة».
مسجد «الاَثايَة».
مسجد «العَرْج».
مسجد «مُنْبَجَس»
مسجد «لُحَى الْجَمَل».
مسجد «مَدْلَجَةُ تَعْهَن».
مسجد «الرَّمادَة».
مسجد «الاَبْواء».
مسجد «عَقَبَة هَرشى».
مسجد «جُحْفَه».
مسجد «طَرَفُ قُدَيْد».
مسجدى كنار كوه «خُلَيْص».
مسجدى در بيابان «خُلَيْص».
مسجد «وادى مَرُّ الظَّهْران».
مسجد «سَرِف».
مسجد «تَنْعيم».
مسجد «ذى طُوى».
مسجد «صَغْراء».
مسجد «ذات آل».
مسجد «ذَفْران».
مسجد «الْبُرُود».
مسجدى در راه «مَبْرَك».
ص: 38
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در مسير حج جزئيات واجبات و محرمات حج را با گفتار و عمل خويش به مردم مى آموخت و مى فرمود: «بايد مناسک اعمال حج را از من فرا گيريد، چرا كه شايد من بعد از اين به سفر حج نيامدم». (1)
آن حضرت در حال احرام زير سايبان نمى رفت. در حال سواره هم از سايبان استفاده نمى كرد و آفتاب بر حضرت مى تابيد و حضرت با دست خود سايه بر سر مى گرفت. البته وقتى براى توقف در جايى پياده مى شدند از خيمه يا خانه و حتى سايه ديوار استفاده مى كرد. (2) يكى از كارهاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) در ايامى كه احرام داشت آن بود كه حجاج را اطعام مى كرد. (3) هم چنين حضرت به پيادگان اجازه مى داد سوار بر 66 شتر قربانى حضرت شوند. (4)
در راه پيامبر (صلى الله عليه و آله) از كنار مردى عبور كردند كه شتر قربانى همراه برداشته بود و پياده پشت سر آن مى آمد. حضرت فرمود: چرا سوار نمى شوى؟ عرض كرد: قربانى است! حضرت فرمود: اشكالى ندارد، سوار شو.
هم چنين حضرت مردى را ديد كه از شدت ضعف با تكيه بر دو پسرش بين پياده ها مى رفت. پرسيد: چرا اين گونه؟ گفتند: نذر كرده پياده به حج برود. فرمود: خدا نياز ندارد كه او خود را عذاب دهد. از طرف من به او دستور دهيد كه سوار شود تا آرامش يابد. (5)
ص: 39
مردم اين سفر را موقعيت مناسبى مى ديدند تا سؤالات خود را درباره مسائل غير حج نيز مطرح كنند. به عنوان نمونه جابر در راه از پيامبر (صلى الله عليه و آله) درباره ارث خواهر سؤال كرد. (1)
مسئله ديگر زنى بود كه در حجة الوداع اعمال حج را با سكوت و سخن نگفتن همراه كرده بود!! پيامبر (صلى الله عليه و آله) به زينب احمسيه فرمود: «به او بگو سخن بگويد، چرا كه اگر كسى سخن نگويد حجش درست نيست». (2) يعنى لبيک گفتن و نماز طواف بايد با زبان گفته شود و بدون آن حج درست نيست.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) صبح روز يكشنبه در «مَلَل» بود و در آن جا نماز صبح را خواند. بعد از نماز مردم اطراف حضرت جمع شدند و دست حضرت را مى گرفتند و بر صورت خود مى كشيدند. در طول سفر حجة الوداع در رفت و بازگشت از مكه نيز اين كار بسيار اتفاق مى افتاد. (3)
سپس پيامبر (صلى الله عليه و آله) حركت كرد تا شب را به «شَرَف السَّيّالَة» رسيد و در آن جا نماز مغرب و عشا را خواند. نماز صبح را در «عِرْقُ الظَّبْيَة» بين روحاء و سيّاله در مسجدى كه سمت راست جاده است خواند. سپس به وادى «رَوْحاء» رسيدند. (4) پيامبر (صلى الله عليه و آله) در بلندى هاى روحاء مى فرمود: لَبَّيْكَ ذَا الْمَعارِجِ لَبَّيْكَ. (5)
«انجشة» غلام سياهى كه ساربان شترهاى همسران پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود به گونه اى «حداء» مى خواند كه شترها تند حركت مى كردند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) با ديدن حركت سريع آن ها به او
ص: 40
فرمود: «اى انجشه، بلورها را با حوصله حركت ده»! كه منظور حضرت مراعات حال زنان بود. (1)
در بين راه شترِ صفيه همسر پيامبر (صلى الله عليه و آله) از حركت باز ايستاد و زانو زد. صفيه به گريه افتاد و پيامبر (صلى الله عليه و آله) با شنيدن خبر نزد او آمد و با دست خويش اشک از چشمان او پاک مى کرد، ولى گريه او بيشتر مى شد و حضرت او را دعوت به آرامش مى نمود.
چون در نزديكى روحاء بودند به دستور پيامبر (صلى الله عليه و آله) كاروان متوقف شد و مردم پياده شدند. هنگام حركت حضرت از زينب بنت جَحَش - كه همسر ديگر حضرت بود و از همه همسران حضرت بيشتر شتر داشت - خواست كه شترى به صفيه عاريه بدهد. او قبول كرد و يكى از شتران خود را در اختيار صفيه گذاشت. (2)
در آن جا زنى پسر خود را نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آورد و عرض كرد: اين پسرم هفت سال است كه هر روز دو بار حالت جنون بر او عارض مى شود. حضرت فرمود: او را نزديک من بياور. او پسرش را جلو آورد. حضرت آب دهان مبارک در دهان او انداخت و خطاب به عامل جنون در آن كودک فرمود: «اى دشمن خدا خارج شو، من پيامبرم». سپس به آن زن فرمود: «آن گاه كه از سفر حج باز مى گرديم به ما خبر ده كه حالش چگونه شد».
هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) از سفر حج باز مى گشتند آن زن در روحاء به پيشواز حضرت آمد، كه ذكر خواهد شد. (3)
از روحاء حركت كردند تا به «رويثه» رسيدند. در آن جا زنى كه پسر كوچكى همراهش بود برخاست و از پيامبر (صلى الله عليه و آله) پرسيد: آيا به نيابت از مثل اين كودک مى توان حج انجام داد؟ حضرت فرمود: آرى، و اجر آن براى تو نيز خواهد بود. (4)
ص: 41
از آن جا به «مُنْصَرَف» آمدند كه «غزاله» هم ناميده مى شد. نماز ظهر و عصر را در آن جا خواندند. ام عمرو بنت سفيان مخزومى شبانه كنار كاروانى آمد كه پياده شده بودند و كيسه اى از آنان دزديد. آنان او را گرفتند و طناب پيچ كردند و خدمت پيامبر (صلى الله عليه و آله) آوردند.
او به ام سلمه پناهنده شد و دست بر كمر او انداخت. ولى پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور داد دستان او را از ام سلمه جدا كردند. سپس دستور داد دست او را به خاطر سرقت قطع نمودند و او خارج شد در حالى كه از دستش خون مى چكيد. بعد از آن همسر يكى از اصحاب او را پناه داد و براى او غذايى درست كرد. وقتى او اين خبر را به پيامبر (صلى الله عليه و آله) داد حضرت فرمود: به او رحم كرده است، خدا به او رحم كند. (1)
از «مُنصَرف» حركت كردند. شريد بن سويد ثقفى همراه كاروان پياده مى رفت كه از پشت سر صداى پاى شترى را شنيد. او نگاه كرد و شتر پيامبر (صلى الله عليه و آله) را ديد كه حضرت سوار بر آن بود. فرمود: شريد هستى؟ عرض كرد: آرى. فرمود: مى خواهى تو را پشت سر خود بر شتر سوار كنم؟ او با آن كه خسته نبود و ضعفى نداشت، ولى خواست از سوارى در كنار پيامبر (صلى الله عليه و آله) بركتى كسب كرده باشد. لذا به حضرت جواب مثبت داد. حضرت شتر را خوابانيد و او را كنار خود سوار كرد و حركت كردند. در راه با آن حضرت مشغول گفتگو شدند و يادى از امية بن ابى الصلت شاعر كردند. حضرت فرمود: چقدر نزديک بود كه مسلمان شود. (2)
تا هنگام نماز مغرب و عشا به «مُتَعَشّى» رسيدند و در آن جا پياده شدند و شام را همان جا صرف كردند.
حارث بن عمرو سمهى - كه مرد هيكل مندى بود - نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد در حالى كه حضرت سوار بر شتر بود. او خود را به حضرت نزديک كرد تا آن كه صورتش محاذى
ص: 42
زانوى پيامبر (صلى الله عليه و آله) قرار گرفت. پيامبر (صلى الله عليه و آله) دست مبارک را نزديك آورده بر صورت او كشيدند. از آن لحظه صورت حارث نشاط و زيبايى و جذابيت خاصى تا آخر عمرش پيدا كرد. او عرض كرد: اى پيامبر خدا! براى ما دعا كن. حضرت فرمود: خدايا ما را بيامرز. (1)
از آن جا حركت كردند تا براى نماز صبح به «اثاية» رسيدند و نماز صبح را در آن جا خواندند. آن جا پيامبر (صلى الله عليه و آله) آهويى را ديدند كه در سايه درختى خوابيده است. آن حضرت شخصى را مأمور كردند كه نزديک او بايستد و مواظب باشد كه حجاج در حال احرام متعرض او نشوند. (2)
در «اثايه» غلام ابوبكر كه مسئولِ شتر آذوقه پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود، شب را توقف كرد و شتر را خوابانيد تا استراحت كند و بعد به قافله ملحق شود. در آن جا خوابش برد و شتر برخاست و در حالى كه افسارش را به دنبال خود مى كشيد به طرف دَرّه به راه افتاد.
وقتى غلام از خواب بيدار شد شتر را نديد و فكر كرد مسير جاده را در پيش گرفته است! او هم چنان در پى شتر مى آمد و از اين و آن درباره شتر سؤال مى كرد، ولى هيچ نشانه اى از او نمى يافت.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) به آبادى «اَبْيات» در منطقه «عرج» رسيد و در آن جا پياده شدند. آن ها متوجه عقب ماندن غلام ابوبكر شدند و منتظر او شدند تا آمد در حالى كه شتر همراه او نبود. ابوبكر پرسيد: پس شتر كو؟ گفت: آن را گم كردم. ابوبكر گفت: واى بر تو! اگر فقط من بودم مشكلى نبود، ولى آذوقه پيامبر (صلى الله عليه و آله) و خانواده اش بار آن شتر بود! آن گاه ابوبكر برخاست و او را به كتک گرفت و در آن حال مى گفت: «تو را بر يک شتر مسؤليت
ص: 43
داديم و آن را ضايع كردى»؟! در اين حال پيامبر (صلى الله عليه و آله) با تبسم فرمود: ببينيد اين مُحْرِم را كه چه مى كند!
در همين حال قبيله آل نَضْلَة اَسْلَمى خبردار شده بودند كه شتر حامل آذوقه پيامبر (صلى الله عليه و آله) مفقود شده است. اين بود كه كاسه اى غذاى ساخته شده از خرما و روغن و قاووت براى حضرت آوردند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) ابوبكر را صدا زد و فرمود: بيا كه خداوند غذاى پاكيزه اى فرستاد.
ابوبكر هم چنان با غلام خود غضب آلود سخن مى گفت. پيامبر (صلى الله عليه و آله) به او فرمود: سخت مگير. مقدرات نه در دست توست و نه ما. اتفاقا اين غلام بسيار مواظبت مى كرد كه شترش گم نشود. فعلاً اين غذا عوض آن چيزى است كه همراه شتر بوده است. آن گاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) و همراهان از آن غذا خوردند تا سير شدند.
ناگهان صَفْوان بن مُعَطَّل از انتهاى كاروان ها پيدا شد در حالى كه آن شتر گمشده را همراه خود مى آورد. او شتر را بر در خيمه پيامبر (صلى الله عليه و آله) خوابانيد و سپس به ابوبكر گفت: ببين آيا چيزى از بار شتر مفقود شده است؟ ابوبكر وارسى كرد و گفت: چيزى مفقود نشده است مگر كاسه اى كه در آن آب مى خورديم. غلام ابوبكر گفت: آن كاسه پيش من است.
از سوى ديگر سعد بن عباده و پسرش قيس بن سعد خبر گم شدن شتر آذوقه پيامبر (صلى الله عليه و آله) را شنيدند. آنان شترى را آذوقه بار كردند و به طرف خيمه پيامبر (صلى الله عليه و آله) حركت كردند. هنگامى رسيدند كه شتر پيامبر (صلى الله عليه و آله) پيدا شده بود و خود حضرت كنار آن ايستاده بود.
سعد گفت: «يا رسول اللّه، به ما خبر رسيد كه شتر آذوقه شما - كه همراه غلام بوده - گم شده و اين يک شتر آذوقه را به جاى آن آورديم». حضرت فرمود: «خدا شترِ آذوقه ما را به ما برگرداند. خدا به شما بركت دهد. اينک شترِ آذوقه خود را ببريد». (1)
ص: 44
صبح روز سه شنبه در «عرج» بودند (1) ناجية بن جُندب با عده اى از جوانان قبيله اَسلَم مسئول 66 شتر قربانى پيامبر (صلى الله عليه و آله) بودند. آن ها شتران را به گونه اى كه بتوانند چرا كنند پيشاپيش كاروان مى آوردند و اين در حالى بود كه بر پشت شترها جُل و روانداز بود. (2)
ناجيه از پيامبر (صلى الله عليه و آله) پرسيد: يا رسول اللّه، اگر يكى از شتران از كار افتاد چكنم؟ حضرت فرمود: آن را نحر كن و قلاده اى كه به عنوان قربانى بر گردن آن است و نيز سم آن را در خونش آغشته كن و سپس به سمت راست صورت او بزن. مواظب باش كه تو و هيچ يک از همراهانت از گوشت آن نخوريد. آزاد بگذار تا مردم از آن استفاده كنند. (3)
بعد از «عرج» به منطقه «لُحَى الجمل» رسيدند. (4) مَعْمَر بن عبداللّه مسئول محكم كردن جهاز روى شتر بود. يک شب پيامبر (صلى الله عليه و آله) به او فرمود: اى معمر، امشب جهاز شتر محكم بسته نشده است؟ عرض كرد: پدر و مادرم به قربانت، من مثل هميشه آن را محكم كردم، ولى بعضى از كسانى كه نسبت به اين خدمت من به شما حسادت مى ورزند آن را آزاد كرده اند تا شما مرا با ديگرى در اين خدمت عوض كنيد! حضرت فرمود: چنين كارى نخواهم كرد. (5)
روز چهارشنبه به «سقياء» رسيدند. (6) در مسير راه جبرئيل بر پيامبر (صلى الله عليه و آله) نازل شد و عرض كرد: «لبيک گفتن شعار مُحْرِم است. صدايت را به لبيک بلند كن». آن قدر مردم لبيک گفته بودند كه از شدت آن صدايشان خشن شده بود. (7)
ص: 45
در مسير هر جا كه حضرت سواره اى را مى ديد يا بر بلندى مى رفت يا به سمت وادى سرازير مى شد و در آخر شب و نيز بعد از نمازها لبيک را تكرار مى كرد. (1)
ناگهان چشم حضرت به زنى افتاد كه بين شتران پياده مى رفت. پرسيد: اين كيست؟ گفتند: خواهر عقبة بن عامر است كه نذر كرده تا مكه پياده برود. گويا حضرت ديد كه قدرت بر پياده روى ندارد. اين بود كه به برادر او فرمود: اى عقبه، نزد خواهرت برو و از طرف من به او دستور ده تا سوار شود. اين بود كه او هم سوار شد. (2)
صبح روز پنجشنبه به «اَبْواء» رسيدند كه قبر حضرت آمنه مادر پيامبر (صلى الله عليه و آله) آن جا بود. (3)
در آن جا از «وَدّان» دانه هاى سفيدى شبيه نخود براى حضرت هديه آوردند و حضرت از آن خورد. سپس برخاسته در مسجدى كه به سمت «وادى ابواء» باز مى شود و در مسير مكه سمت چپ جاده قرار دارد نماز خواند. (4)
در آن جا صَعْب بن جَثّامَة لَيْثى براى پيامبر (صلى الله عليه و آله) ران الاغ وحشى (گورخر) را به رسم هديه آورد، در حالى كه از آن خون مى چكيد. پيامبر (صلى الله عليه و آله) آن را بازگرداند و او كمى ناراحت شد و آثار آن در صورتش ظاهر شد. حضرت با ديدن حال او فرمود: نخواستيم هديه ات را رد كنيم، ولى ما مُحرِم هستيم. (5)
ص: 46
از ابواء به «تَلَعات اليمن» آمدند كه در آن جا درخت سَمُرى بود و پيامبر (صلى الله عليه و آله) زير آن درخت براى استراحت نشست. (1)
از آن جا به وادى «عَقَبه هَرْشى» رسيدند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) پرسيد: نام اين وادى چيست؟ گفتند: «وادى اَزْرَق». فرمود: گويا حضرت موسى (عليه السلام) را مى بينم كه دو انگشت خود را در دو گوش خود قرار داده و با صداى بلند لبيک را مى خواند و از اين وادى عبور مى كند. از آن جا به «قله هَرْشى» رسيدند. حضرت پرسيد: اين قله چه نام دارد؟ گفتند: قله هرشى يا «لِفْت». فرمود: گويى حضرت يونس (عليه السلام) را مى بينم كه سوار بر شتر سرخ مويى در حالى كه جبه اى از پشم بر دوش انداخته و افسار شترش طنابى محكم و نازک است، در حال لبيک از اين وادى عبور مى كند. (2)
سپس حضرت در مسجدى كه پس از قُلّه «اِراک» به سمت جحفه قرار دارد نماز خواند. (3) در راه آيه 176 سوره نساء نازل شد: «يَسْتَفْتُونَكَ قُلَ اللّه ُ يُفْتيكُمْ فِى الْكَلالَةِ...»: «از تو درباره كلاله - يعنى كسانى كه از دنيا مى روند و فرزند ندارند - سؤال مى كنند. بگو خدا درباره كلاله به شما مى گويد:...»، كه اين آيه را «آيةُ الصَّيْف» ناميدند. در آن حال حذيفه كنار پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود و عمر كنار حذيفه. پيامبر (صلى الله عليه و آله) آيه را براى حذيفه خواند و حذيفه براى عمر. (4)
از آن جا حركت كردند و در مسجد بيرون جحفه كه از آن جا احرام مى بندند نماز خواندند كه اين مسجد قبل از «غدير خم» در سمت چپ جاده است. (5)
ص: 47
از آن جا به «كُراعُ الْغُمَيْم» رسيدند كه «غدير خم» در آن قرار دارد. در آن جا مردم سختى راه و از دست دادن نيرو و خستگى را خدمت حضرت مطرح كردند، و از حال خود شكايت نمودند و از حضرت درخواست مركب هايى براى سوار شدن نمودند.
حضرت ضمن اعلام نداشتن سوارى، دستور داد براى آسانى سير لباس پايين تنه احرام را بر شكم خود محكم كنند. مردم كلام حضرت را اجرا كردند و كمى راحت شدند. (1)
از كراع الغميم كه حركت كردند، پياده ها به يک ديگر گفتند: از حضرت بخواهيم تا براى ما دعا كند. اين بود كه در برابر حضرت به صف ايستادند و حضرت براى آنان دعا كرد و عرضه داشت: «اَللّهُمَّ اَعْطِهِمْ اَجْرَهُمْ وَ قَوِّهِمْ»: «خدايا اجرشان را عطا نما و آنان را قوى فرما».
سپس فرمود: «اگر در راه رفتن بين دويدن و آرام رفتن حركت كنيد هم جسمتان راحت مى شود و هم راه زودتر پيموده مى شود». مردم سخن حضرت را عملى كردند و راحت تر شدند. (2)
روز جمعه با عبور از «جُحْفه» و «غدير خم» عازم «قُدَيد» شدند. روز شنبه را در «قُدَيد» بودند و در مسجد «مُشَلَّل» و نيز مسجدى كه پايين تر از «لَغَت» قرار دارد نماز خواندند. (3)
روز يكشنبه در «عُسْفان» بودند. (4) به وادى عسفان كه رسيدند پيامبر (صلى الله عليه و آله) به همراهش فرمود: مى دانى نام اين وادى چيست؟ او پاسخ داد: وادى عسفان. حضرت فرمود: حضرت هود و حضرت صالح سوار بر دو شتر سرخ مو - كه افسار آن ها از ليف خرما
ص: 48
بود - از اين وادى عبور كردند در حالى كه ازار و ردايى از پشم بر تنشان بود و در آن حال لبيک حج را مى گفتند. (1)
روز دوشنبه چهارم ذى الحجه به «مرّ الظهران» رسيدند و حضرت از آن جا حركت نكرد تا غروب شد، ولى نماز مغرب را نخواند تا در «ثَنِيَّتَيْن» بين دو كوه «كُدى» و «كَداء» پياده شدند و نماز را خواندند و مقدارى در آن جا توقف كردند. سپس شبانه به سوى «سَرِف» در شش مايلى مكه حركت كردند و به آن جا رسيدند كه منزل بعدى مكه معظمه بود. (2)
اكنون قافله هفتاد هزار نفرى كه از مدينه حركت كرده بود از صد هزار نفر گذشته بود و از هر سو جاده را نگاه مى كردى ابتدا و انتهاى كاروان ديده نمى شد.
در سَرِف عايشه عادت ماهانه شد و گريان نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد. حضرت فرمود: اين چيزى است كه خداوند براى دختران آدم مقدر كرده است. تو همه كارهاى حجاج را انجام بده؛ فقط طواف مكن تا غسل نمايى. (3)
هنگامى كه به مكه نزديک مى شدند اسامه از پيامبر (صلى الله عليه و آله) پرسيد: يا رسول اللّه، كجا منزل مى كنيد؟ حضرت با اشاره به اين كه خويشانِ حضرت خانه آن حضرت در مكه را پس از هجرت فروخته بودند، فرمود: آيا براى من خانه اى باقى گذاشته اند؟ سپس فرمود: ما انشاء اللّه فردا در «خيف بنى كنانة» منزل خواهيم كرد، آن جا كه قريش و بنى كنانة كفر را با يک ديگر قسمت كردند و ما را قبل از هجرت تحت فشار و محاصره قرار دادند. (4)
ص: 49
ص: 50
ص: 51
ص: 52
طبق نامه پيامبر (صلى الله عليه و آله) به يمن، اميرالمؤمنين (عليه السلام) پس از پايان كارهاى محوله در يمن با لشكر همراه و دوازده هزار نفر از اهل يمن عازم مكه شدند، كه حدود 800 كيلومتر راه بود.
قبيله «صداء» در يمن كه در سال هشتم هجرى مسلمان شدند، در حجة الوداع يک گروه صد نفرى به نمايندگى از خود براى شركت در مراسم حج فرستادند. (1)
اميرالمؤمنين (عليه السلام) با همراهان در سر راه به نجران رسيد و جزيه نجرانيان را كه هزار حُلّه بود و طبق قرارداد بايد مى دادند، از آنان گرفت و سپس راهى مكه شد. (2)
در فاصله 100 كيلومترى جنوب مكه به ميقات «يَلَمْلَم» رسيدند كه از سوى پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى احرام اهل يمن تعيين شده بود. در آن جا به آموزش اميرالمؤمنين (عليه السلام) احرام بستند و لبيک گفتند. آن حضرت 34 شتر براى قربانى خود تعيين كردند و آن ها را علامت گذاشته همراه كاروان حركت دادند و مسير را به سوى مكه ادامه دادند.
ص: 53
كاروان يمن روز دوشنبه چهارم ذى الحجة از سمت جنوب به مكه نزديک شدند در حالى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز از شمال مكه به نزديكى اين شهر رسيده بود. اميرالمؤمنين (عليه السلام) از لشكر جدا شد و يک نفر را مسئول آنان قرار داد تا آنان را به مكه بياورد، و خود پيش تر نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد.
خبر آمدن اميرالمؤمنين (عليه السلام) آن هم در نزديكى مكه براى همه غير منتظره بود. آن حضرت خدمت پيامبر (صلى الله عليه و آله) رسيد و خبر آن چه در يمن اتفاق افتاده بود و آن چه از اهل نجران گرفته بود را به پيامبر (صلى الله عليه و آله) داد؛ و به آن حضرت خبر داد كه براى ملاقات با حضرتش قبل از لشكرِ همراه آمده است.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) از ملاقات آن حضرت مسرور گرديد و پرسيد: يا على، به چه نيتى احرام بسته اى؟ عرض كرد: يا رسول اللّه، شما در نامه كيفيت احرام خود را بيان نكرده بوديد. اين بود كه من نيتم را طبق نيت شما قرار دادم و گفتم: «خدايا، همان گونه كه پيامبرت احرام مى بندد من هم به همان نيت مُحْرِم مى شوم» و 34 شتر براى قربانى همراه خود برداشتم.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) با اظهار سرور از اين كه مجموع شتران 100 شتر مى شود فرمود: اللّه اكبر! من 66 شتر براى قربانى همراه خود برداشته ام، و تو شريک من در حج و اعمال آن و شريک قربانى من هستى. بر اِحْرامت باقى بمان و نزد لشكر همراهت بازگرد و هر چه زودتر آنان را نزد من بياور.
اميرالمؤمنين (عليه السلام) از پيامبر (صلى الله عليه و آله) خداحافظى كرد و به سوى كاروان يمن بازگشت. (1)
ص: 54
اميرالمؤمنين (عليه السلام) هنگامى به كاروان يمن رسيد كه آن ها كاملاً به مكه نزديک شده بودند. آن حضرت اهل لشكر را ديد كه حُلّه هاى نَجْرانى را بر تن كرده اند، و از اين تصرف بى اجازه آنان تعجب كرد. اين بود كه به جانشين خود در لشكر فرمود: واى بر تو! چه دليلى داشت كه حله ها را به اهل لشكر بدهى قبل از آن كه آن ها را به پيامبر (صلى الله عليه و آله) تحويل دهيم، در حالى كه من چنين اجازه اى به تو نداده بودم؟!
او در پاسخ گفت: اينان از من خواستند كه در اين لباس ها محرم شوند و اين ها را زينت خود قرار دهند و بعد آن ها را به من بازگردانند!
اميرالمؤمنين (عليه السلام) دستور داد مردم حُلّه ها را از تن بيرون آورند و مانند قبل آن ها را دسته بندى كنند و به جاى خود برگردانند.
اين كار اميرالمؤمنين (عليه السلام) عده اى را به كينه توزى واداشت، به گونه اى كه تصميم گرفتند وقتى به مكه رسيدند درباره اين اقدام حضرت نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) شكايت برند. (1)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى ورود به مكه غسل كردند و در پايان روز چهارم ذى الحجة وارد مكه شدند؛ و از بالاى مكه از گردنه «مَدَنيّين» وارد اين شهر شدند. مسير حضرت حالت دائره اى داشت به اين صورت كه از «ذى طُوى» تا كوه «كَداء» آمدند و از «كُدى» تا «مُحَصَّب» رفتند. حلقه دائره اين گونه بود كه در «ذى طُوى» خوابيدند، سپس به بالاى مكه رفتند و از آن جا از كوه «كَداء» وارد شدند. (2)
ص: 55
هنگام ورود به مكه حضرت سوار بر شتر «قَصْواء» بودند و وارد منطقه «اَبْطَح» شدند.
هم زمان با ورود كاروان مدينه از سمت شمال مكه، كاروان يمن نيز از سمت جنوب وارد اين شهر شدند و خدمت پيامبر (صلى الله عليه و آله) رسيدند و به كاروان حجاج پيوستند. (1)
اِسكان عدد بى سابقه حجاج در مكه كه تا آن روز سابقه نداشت، مسئله بسيار مهمى بود كه بايد براى آن فكرى انديشيده مى شد. به خصوص كه اكثر مناطق مكه كوهستانى بود، و مكان مسطحى لازم بود تا بتواند سيل حجاج را با حفظ نظم در خود جاى دهد.
بدين منظور حضرت منطقه هموار «اَبْطَح» را انتخاب كردند تا خيمه هاى حجاج در آن جا كنار يک ديگر بر پا شود.
خود پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز براى هم رنگى با حجاج در طول سفر حج هرگز منزلى براى خود اختيار نكرد، با آن كه خويشان بسيارى در مكه داشت و همه آنان مايل بودند كه حضرت در اين سفر با عظمت مهمان آنان باشد. حتى اميرالمؤمنين (عليه السلام) به پيامبر (صلى الله عليه و آله) پيشنهاد كرد در خانه هاى مكه سكونت فرمايد؛ ولى آن حضرت نپذيرفت. (2)
ام هانى خواهر اميرالمؤمنين (عليه السلام) - كه از ساكنين مكه بود - نيز از پيامبر (صلى الله عليه و آله) دعوت كرد تا در خانه هاى مكه سكونت كند، ولى آن حضرت نپذيرفت و دستور داد در همان منطقه «اَبْطَح» كنار بقيه حاجيان براى حضرت خيمه اى برپا كنند. (3)
ص: 56
آن حضرت تا روزى كه به عرفه رفتند به هيچ خانه اى در مكه نرفت و با اصحاب خود فقط در خيمه هايى كه در «ابطح» زده بودند سكونت كرد.
پس از جابجايى اثاثيه و خواباندن شتران و برپايى خيمه ها، پيامبر (صلى الله عليه و آله) بدون وقفه كاروان عظيم حجاج را براى زيارت خانه خدا حركت داد. اكثر مردم پياده و برخى سواره از منطقه «ابطح» به طرف «مسجد الحرام» حركت كردند و مستقيماً تا «باب بنى شَيْبَة» از درهاى مسجد الحرام آمدند. در آن حال حضرت سوار بر شتر «قَصْواء» بود.
وقتى پيامبر (صلى الله عليه و آله) از بيرون مسجد الحرام چشمش به كعبه افتاد، از فراز شتر دست ها را بالا برد. در اين حال افسار شتر از دستش افتاد و با دست چپ دوباره آن را برداشت. در آن حال به درگاه الهى عرضه داشت:
اَللّهُمَّ اَنْتَ السَّلامُ وَ مِنْكَ السَّلامُ، فَحَيِّنا رَبَّنا بِالسَّلامِ. اَللّهُمَّ زِدْ هذَا الْبَيْتَ تَشْريفا وَ تَعْظيما وَ مَهابَةً وَ زِدْ مَن حَجَّهُ اَوِ اعْتَمَرَهُ تَكْريما وَ تَشْريفا وَ تَعْظيما وَ بِرّا:
خدايا، تو سلام هستى و سلام از توست. پروردگارا، با سلام بر ما تحيت فرست. خدايا، بر شرافت و عظمت و هيبت اين خانه بيفزا، و هر كس براى حج يا عمره قصد آن نمايد كرامت و شرف و عظمت و نيكى او را افزون فرما.
سپس حضرت حمد و ثناى الهى به جا آورد و بر جدش حضرت ابراهيم (عليه السلام) صلوات فرستاد. آن گاه وارد مسجد الحرام شد و مستقيماً كنار حجر الاسود آمد و دست مبارک را بر آن كشيد و آن را بوسيد و صورت مبارک بر آن گذاشت و فرمود: «بر حجر الاسود دست بكشيد، چرا كه آن دست خدا بين مردم است و گويى خدا با بندگانش
ص: 57
بدين گونه دست مى دهد. هر كس بر آن دست بكشد براى او شهادت به وفادارى خواهد داد».
سپس حضرت مشغول طواف شد و هفت بار گِرد كعبه طواف كرد در حالى كه مردم همراه حضرت طواف مى كردند. در حين طواف به ركن يمانى كه رسيد سر به سوى آسمان بلند كرده عرضه داشت:
الْحَمْدُ للّه ِِ الَّذى شَرَّفَكَ وَ عَظَّمَكَ، وَ الْحَمْدُ للّه ِِ الَّذى بَعَثَنى نَبِيّا وَ جَعَلَ عَلِيّا اِماما. اَللّهُمَّ اهْدِ لَهُ خِيارَ خَلْقِكَ وَ جَنِّبْهُ شِرارَ خَلْقِكَ:
سپاس خدايى را كه تو را شرافت و عظمت داد، و سپاس خدايى را كه مرا به پيامبرى مبعوث كرد و على را امام قرار داد. خدايا، برگزيدگان خلقت را به سوى على هدايت كن و شرار خلقت را از او دور فرما.
سپس خود را به ركن يمانى چسبانيد و آن را بوسيد و دست مبارک بر آن كشيد و دست خود را نيز بوسيد.
هنگام طواف پيامبر (صلى الله عليه و آله) مقدارى از مسير را دويد كه در آن حال رِدا را از روى دست چپ جلو آورده زير بغل راست قرار داد تا دويدن راحت انجام گيرد. در آن حال حضرت بُرد سبزى بر دوش انداخته بودند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) بعد از طواف به طرف مقام ابراهيم (عليه السلام) آمد در حالى كه آيه 125 سوره بقره را تلاوت مى فرمود: «وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ اِبْراهيمَ مُصَلّى»: «از مقام ابراهيم جاى نمازى در نظر بگيريد».
ص: 58
لازم به يادآورى است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در سال قبل (يعنى در فتح مكه) مقام ابراهيم (عليه السلام) را از جايى كه هم اكنون هست به كنار كعبه آوردند كه حضرت ابراهيم (عليه السلام) در آن جا قرار داده بود، و بعدها دوباره توسط عمر به جاى كنونى بازگردانده شد. (1)
در آن جا حضرت پشت مقام ابراهيم (عليه السلام) براى نماز ايستاد به گونه اى كه مقام بين آن حضرت و كعبه قرار گرفت. آن گاه دو ركعت نماز طواف خواند كه در ركعت اول بعد از حمد سوره «قُلْ يا اَيُّهَا الْكافِرُونَ» و در ركعت دوم بعد از حمد سوره «قُلْ هُوَ اللّه ُ اَحَدٌ» را قرائت فرمود. (2)
در حالى كه حضرت در مقام ابراهيم (عليه السلام) بود، جبرئيل دعاى «مُجير» را بر پيامبر (صلى الله عليه و آله) نازل كرد. دعايى كه سراسر تسبيح خداوند است و با ذكر اسماء الهى در فرازهاى دعا، در هر فراز با نداى «يا مُجير» از خداوند پناه مى طلبد. آغاز اين دعاى مفصل چنين است: «سُبحانَكَ يا اَللّه ُ تَعالَيْتَ يا رَحمنُ اَجِرْنا مِنَ النارِ يا مُجيرُ...». (3)
ام سلمه نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد و از طواف بين مردم شكايت برد كه نمى تواند و برايش مشكل است. حضرت فرمود: سوار بر مركب شو و از اطراف مردم طواف كن.
ام سلمه به اين صورت مشغول طواف شد در حالى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) كنار خانه خدا مشغول نماز بود و سوره «طور» را قرائت مى فرمود. (4)
ص: 59
سپس حضرت به طرف حجر الاسود رفت و دست بر آن كشيد و لبان مبارک را بر آن گذاشت و بوسيد و گريه اى طولانى نمود.
بعد از آن بين ركن يمانى و حجر الاسود عرضه داشت:
اَللّهُمَّ اِنّى اَعُوذُ بِكَ مِنَ الْكُفْرِ وَ الذُّلِّ وَ الْفَقْرِ وَ مَواقِفِ الْخِزْىِ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ. رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِى الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ:
خدايا، به تو پناه مى برم از كفر و ذلت و فقر و مواضع خوارى در دنيا و آخرت. پروردگارا، در دنيا به ما نيكى عنايت كن و در آخرت نيز به ما نيكى عنايت كن و ما را از عذاب آتش نگه دار. (1)
سپس پيامبر (صلى الله عليه و آله) كنار چاه زمزم آمد در حالى كه فرزندان عبدالمطلب به سرپرستى عباس عموى حضرت مسئول آب دادن به مردم بودند، كه اين منصب را اصطلاحاً «سِقايَةَ الْحاج» مى گفتند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) از آن نوشيد و در آن حال چنين خواند:
اَللّهُمَّ اِنّى اَسْأَلُكَ عِلْما نافِعا وَ رِزْقا واسِعا وَ شِفاءً مِنْ كُلِّ داءٍ وَ سُقْمٍ:
خدايا، از تو علم نافع و رزق واسع و شفاء از هر درد و مرضى را مى خواهم.
سپس فرمود: اگر بر امتم مشكل نبود كه اين كار مرا انجام دهند، يک يا دو سطل از آب آن با خود بر مى داشتم.
ص: 60
سپس از كنار زمزم حركت كرد و به اصحاب فرمود: «هميشه آخرين بارى كه از كعبه جدا مى شويد با استلام حجر باشد»، و حضرت آن گاه به سوى حجر الاسود آمده دست بر آن كشيد. (1)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) پس از طواف و نوشيدن از زمزم و استلام دوباره حجر الاسود به سمت آن درب مسجد الحرام كه مقابل حجر الاسود بود و به سمت صفا و مروه باز مى شد حركت كرد تا از مسجد خارج شد و بين دو كوه صفا و مروه قرار گرفت.
آن گاه براى سعى به سمت كوه «صفا» حركت كرد و فرمود: از همان كه خدا (در قرآن) شروع كرده - يعنى كوه صفا - آغاز مى كنم، و سپس فرمود: خداوند عز و جل مى فرمايد: «اِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه ِ»: «صفا و مروه از شعائر الهى هستند».
سپس از كوه صفا بالا رفت تا بر فراز آن رسيد. چشمش كه به كعبه افتاد رو به ركن يمانى ايستاد و هفت مرتبه تكبير گفت و حمد و ثناى مفصلى بر زبان جارى كرد كه به مقدار خواندن سوره بقره طول كشيد. از جمله فرمود:
لا اِلهَ اِلاَّ اللّه ُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ، لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وِ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَديرٌ. لا اِلهَ اِلاَّ اللّه ُ وَحْدَهُ، اَنْجَزَ وَعْدَهُ وَ نَصَرَ عَبْدَهُ وَ هَزَمَ الاْحْزابَ وَحْدَهُ:
خدايى جز اللّه نيست كه يگانه است و شريكى ندارد. پادشاهى و حمد براى اوست و او بر هر چيزى قادر است. نيست خدايى جز اللّه كه يگانه است. وعده خود را وفا كرد و بنده خود را يارى نمود و به تنهايى همه گروه ها را فرارى داد.
ص: 61
آن حضرت پس از اين جملات دعا كرد و سپس همين جملات را تكرار فرمود و بار ديگر دعا كرد و بار سوم همين جملات را تكرار كرد. آن گاه به درگاه الهى چنين عرضه داشت:
اَللّهُمَّ اِنّا نَسْأَلُكَ مُوجِباتِ رَحْمَتِكَ وَ عَزائِمِ مَغْفِرَتِكَ وَ السَّلامَةَ مِنْ كُلِّ اِثْمٍ وَ الْغَنيمَةَ مِنْ كُلِّ بِرٍّ وَ الْفَوْزَ بِالْجَنَّةِ وَ النَّجاةَ بِعَوْنِكَ مِنَ النّارِ:
خدايا از تو اسباب رحمتت و موجبات مغفرتت و سلامت از هر گناهى را طلب مى كنيم. بهره بردارى از هر نيكى و رسيدن به بهشت و نجات از آتش را به كمک تو مى خواهيم.
سپس حضرت سعى را آغاز فرمود كه بايد چهار بار از صفا به مروه و سه بار از مروه به صفا مى رفتند و روى هم هفت بار مى شد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) با سيل عظيم حجاج از كوه صفا حركت كرد و پايين آمد تا به جاى مسطح زمين رسيد و در آن جا حركت را تند تر كرد و فرمود: اى مردم، خدا بر شما سعى را تكليف كرده است؛ پس تند حركت كنيد. وقتى در سر بالايى مروه قرار گرفت دوباره آرام حركت كرد. حضرت بين صفا و مروه مى فرمود:
رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ اِنَّكَ اَنْتَ الاْعَزُّ الاْكْرَمُ:
پروردگارا ببخش و رحم كن كه تو عزيزتر و بزرگوارترى.
به بالاى كوه «مروه» كه رسيد آن چه بر فراز كوه صفا انجام داده بود تكرار كرد. آن گاه از مروه به سوى صفا آمد و بار ديگر از صفا به مروه آمد و بازگشت. براى بار سوم از صفا تا مروه آمد و بازگشت. بار چهارم فقط از صفا تا مروه آمد كه روى هم هفت بار شد و سعى پايان يافت. (1)
ص: 62
با پايان سعى بر فراز كوه مروه، لحظه حساس فرا رسيد. ماجرا از اين قرار بود كه در زمان جاهليت مردم معتقد بودند كه در ماه هاى حج كه ذى القعدة و ذى الحجة و مُحَرَّم است عمره جايز نيست و فقط بايد حج انجام داد؛ و اين مسئله تا سال فتح مكه قبل از حجة الوداع ادامه داشت.
اكنون خدا اراده كرده بود از يک طرف اين سنت جاهلى را باطل كند و اجازه عمره در ماه هاى حج را بدهد و از سوى ديگر حج تمتع را در كنار حج قِران و اِفراد به مردم بياموزد. يعنى در حالى كه آخرين و تنها سفر حج پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود مى بايست تعليم حج به گونه اى باشد كه هر سه نوع حج را مردم ياد بگيرند.
در چنين موقعيتى آيات 196 تا 203 سوره بقره نازل شد، و اين آيات تشريع حج تمتع بود كه شامل عمره و حج با هم است. آيات چنين است: (1)
وَ اَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ للّه ِِ فَاِنْ اُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْىِ وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُوسَكُمْ حَتّى يَبْلُغَ الْهَدْىُ مَحِلَّهُ فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَريضا اَوْ بِهِ اَذَىً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيامٍ اَوْ صَدَقَةٍ اَوْ نُسُكٍ فَاِذا اَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ اِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْىِ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ ثَلاثَةِ اَيّامٍ فِى الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ اِذا رَجَعْتُمْ تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ اَهْلُهُ حاضِرِى الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ اتَّقُوا اللّه َ وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّه َ شَديدُ الْعِقابِ. الْحَجُّ اَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِى الْحَجِّ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللّه ُ وَ تَزَوَّدُوا فَاِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى وَ اتَّقُونِ يا اُولِى الاَْلْبابِ. لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ اَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ فَاِذا اَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللّه َ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ اِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضّالّينَ. ثُمَّ اَفيضُوا مِنْ حَيْثُ اَفاضَ النّاسُ وَ اسْتَغْفِرُوا اللّه َ اِنَّ اللّه َ غَفُورٌ رَحيمٌ. فَاِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللّه َ كَذِكْرِكُمْ آبائَكُمْ اَوْ اَشَدَّ ذِكْرا فَمِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولِ رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنْيا وَ ما لَهُ فِى الاٌخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ. وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِى الاْخِرَةِ
ص: 63
حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ. اُولئِكَ لَهُمْ نَصيبٌ مِمّا كَسَبُوا وَ اللّه ُ سَريعُ الْحِسابِ. وَ اذْكُرُوا اللّه َ فى اَيّامٍ مَعْدُوداتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فى يَوْمَيْنِ فَلا اِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا اِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقى وَ اتَّقُوا اللّه َ وَ اعْلَمُوا اَنَّكُمْ اِلَيْهِ تُحْشَرُونَ.
حج و عمره را براى خدا به پايان بريد. اگر در محاصره قرار گرفتيد آن چه از قربانى ممكن است انجام دهيد و سر خود را نتراشيد تا قربانى را به مقصد برسانيد. هر يک از شما كه مريض باشد يا در سر او ناراحتى باشد كفاره دهد: روزه يا صدقه يا قربانى. آن گاه كه در امنيت قرار گرفتيد هر كس عمره را در كنار حج انجام دهد آن چه از قربانى ممكن باشد ذبح كند. هر كس قربانى پيدا نكرد سه روز در ايام حج و هفت روز پس از بازگشتن روزه بگيرد كه روى هم ده روز كامل مى شود. اين حكم براى كسى است كه خانواده او در مسجد الحرام حاضر نباشد (يعنى اهل مكه نباشد). تقواى خدا را پيشه كنيد و بدانيد كه عقاب خداوند شديد است. حج در ماه هاى معينى است. بر هر كس در اين ماه ها حج واجب شود نكاح و فسق و جدل در حج وجود ندارد؛ و آن چه از خير انجام دهيد خدا مى داند. براى آخرت توشه برداريد كه بهترين توشه تقواست، و تقواى مرا مراعات كنيد اى صاحبان عقل. بر شما اشكالى نيست كه به دنبال فضلى از پروردگارتان باشيد. آن گاه كه از عرفات بازگشتيد خدا را در مشعر الحرام ياد كنيد و همان گونه كه شما را هدايت كرد به ياد او باشيد، اگر چه قبل از آن از گمراهان بوديد. سپس از همان جا كه مردم حركت مى كنند شما هم حركت كنيد و استغفار خدا نماييد كه خداوند بخشنده و مهربان است. آن گاه كه اعمال حج خود را انجام داديد خدا را ياد كنيد همان گونه كه پدرانتان را ياد مى كنيد و يا شديدتر از آن. بعضى از مردم مى گويند: پروردگارا، در دنيا به ما عطا كن و در آخرت هيچ نصيبى ندارند؛ ولى برخى از مردم مى گويند: پروردگارا، به ما در دنيا نيكى عنايت كن و در آخرت هم نيكى عنايت كن و ما را از عذاب آتش نگه دار. آنان كسانى هستند كه نصيبى از آن چه كسب كرده اند به آنان مى رسد و خداوند به سرعت حسابرسى مى كند. خدا را در ايام معينى ياد كنيد؛ و هر كس در دو روز عجله كند اشكالى ندارد، و هر كس تأخير نمايد اشكال ندارد براى آنان كه تقوا پيشه مى كنند، و تقوا پيشه كنيد و بدانيد كه به سوى او محشور مى شويد.
ص: 64
مردم كه تا آن لحظه اعمال را به نيت حج انجام مى دادند و هرگز در فكر عمره نبودند، پس از پايان سعى ديدند پيامبر (صلى الله عليه و آله) به حال خطابه رو به مردم ايستاد و حمد و ثناى الهى به جا آورد و سپس فرمود:
اين جبرئيل است - و اشاره به پشت سرشان كردند - كه به من دستور مى دهد تا امر كنم هر كس را كه قربانى همراه نياورده از احرام بيرون رود و آن چه تا اين لحظه انجام داده عمره قرار دهد. اگر من هم قربانى نياورده بودم مانند شما از احرام خارج مى شدم؛ ولى من قربانى ها را با خود برداشته ام و كسى كه قربانى با خود آورده نبايد از احرام بيرون آيد تا آن ها را به قربانگاه برساند. (1)
عده اى كه به سنت جاهلى عادت داشتند كه عمره با حج جمع نمى شود، گفتند: يا رسول اللّه، ما براى حج محرم شده ايم. چگونه آن را عمره قرار دهيم؟ فرمود: ببينيد من به شما چگونه امر مى كنم، همان را انجام دهيد!!
بار ديگر در اين باره از سوى مردم سؤال مطرح شد. حضرت فرمود: «آيا مرا در ابلاغ امر الهى متهم مى كنيد؟! در حالى كه من امين اهل آسمان و زمين هستم! شما خوب مى دانيد كه من با تقواترين شما در برابر خداوند و راستگوترين و نيک ترين شما هستم. اگر قربانى ها همراهم نبود مانند شما از احرام بيرون مى آمدم، و اگر اين دستور الهى از آغاز بر من نازل شده بود قربانى با خود بر نمى داشتم. برويد و از احرام خارج شويد».
احرامى كه در مسجد شجره بسته شد فقط احرام حج بود و مردم سابقه انجام عمره در ايام حج را نداشتند. از مدينه به همين نيت حج احرام بستند و وقتى طواف و ركعتين و سعى را انجام دادند به دستور پيامبر (صلى الله عليه و آله) آنان كه قربانى نياورده بودند با كوتاه
ص: 65
كردن كمى از مو يا ناخن حج خود را تبديل به عمره نمودند و از احرام بيرون آمدند تا دوباره براى حج احرام ببندند. اما خود حضرت و كسانى كه قربانى آورده بودند به حكم «حَتّى يَبْلُغَ الْهَدْىُ مَحِلَّهُ» بر همان حج ماندند و از احرام بيرون نيامدند. حضرت در اين باره فرمود: «من قربانى را علامت گذارى كرده ام و موى خود را آغشته ام. (1) من از احرام بيرون نمى آيم تا حج پايان يابد و از احرام بيرون آيم». (2)
اميرالمؤمنين (عليه السلام) نيز چون قربانى با خود برداشته بود مانند پيامبر (صلى الله عليه و آله) از احرام بيرون نيامد. حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) چون قربانى نياورده بودند پس از سعى تقصير نموده از احرام بيرون آمدند و حضرت زهرا (عليها السلام) لباس رنگى پوشيد و عطر زد. (3)
درباره تمتع و انجام عمره و حج در كنار يک ديگر، همه مردم سخن حضرت را پذيرفتند جز عمر بن خطاب كه معترضانه گفت: آيا به قصد حج بيرون آييم در حالى كه آب از بدنمان مى چكد؟ يعنى آن چه بر محرم حرام است انجام دهيم و غسل نماييم!!
پيامبر (صلى الله عليه و آله) غضب كرده فرمود: بدان كه تو هرگز به اين حكم خدا ايمان نمى آورى! آن گاه حضرت غضبناک فرمود: من مردم را به امرى دستور مى دهم ولى آنان ترديد مى كنند!
سُراقَة بن مالِك بن جَعْشَم كَنانى عرض كرد: يا رسول اللّه! دينمان را به ما بياموز به طورى كه گويا امروز به دنيا آمده ايم. آيا اين دستورى كه به ما دادى مخصوص امسال است يا براى آينده نيز هست؟
ص: 66
پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «بلكه براى ابد تا روز قيامت است». سپس حضرت انگشتان مبارک را در يک ديگر فرو برده فرمود: «دَخَلَتِ الْعُمْرَةُ فِى الْحَجِّ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ»: «عمره داخل حج شد تا روز قيامت».
با آن كه همه مردم - جز كسانى كه قربانى همراه آورده بودند - طبق دستور الهى با كوتاه كردن مو يا ناخن خود از احرام بيرون آمدند، ولى عمر بن خطاب بر گفته خود مقاومت كرد و برخلاف دستور پيامبر (صلى الله عليه و آله) از احرام بيرون نيامد!!
پيامبر (صلى الله عليه و آله) او را فراخواند و فرمود: اى عمر، چرا هنوز تو را محرم مى بينم؟ آيا قربانى همراه آورده اى؟ گفت: نياورده ام. فرمود: پس چرا از احرام خارج نمى شوى در حالى كه من به كسانى كه قربانى نياورده اند دستور خارج شدن از احرام داده ام. گفت: يا رسول اللّه، به خدا قسم از احرام خارج نمى شوم در حالى كه تو در احرام هستى!!! حضرت فرمود: تو تا روز مرگت هرگز به اين مسئله ايمان نخواهى آورد! (1)
ص: 67
ص: 68
ص: 69
ص: 70
پيامبر (صلى الله عليه و آله) سه روز و سه شب كامل در مكه ماند: مقدارى از روز چهارم و روز پنجم و ششم و هفتم ذى الحجة و شب هشتم و مقدارى از روز هشتم. (1)
محل اقامت پيامبر (صلى الله عليه و آله) در كنار خيمه هاى حجاج در ابطح بود. در چند روز باقى مانده تا مراسم حج، حجاج باقى مانده از اطراف مكه و كسانى كه دير حركت كرده بودند، به كاروان عظيم حجاج پيوستند. نزول وحى در اين روزها از يک سو و دستورات پيامبر (صلى الله عليه و آله) از سوى ديگر و وقايعى كه در اين روزها اتفاق افتاد، همه در كنار خيمه پيامبر (صلى الله عليه و آله) حل و فصل مى شد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در يكى از سخنان خود فرمود:
غلامان و كنيزانتان! غلامان و كنيزانتان! از آن چه خود مى خوريد به آنان نيز بدهيد و از آن چه مى پوشيد به آنان بپوشانيد، و اگر كارى كه شما نمى خواهيد انجام دادند و قصد گذشت از آنان را نداريد بندگان خدا را بفروشيد و آنان را عذاب ندهيد. (2)
ص: 71
در يكى از خطابه ها پيامبر (صلى الله عليه و آله) خطاب به مردم فرمود: «يا اُمّتاه! اى امت من! آيا به شما ابلاغ كردم»؟! يكى از پسران ام سلمه نزد او آمد و گفت: اى مادر، چرا پيامبر مادرش را صدا مى زند؟! ام سلمه پاسخ داد: پسرم، حضرت امّت خود را صدا مى زند، نه مادر خود را!! (1)
در يكى از خطبه ها پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر فراز منبر فرمود:
هر كس يكى از اهل بيت مرا اذيت كند ارتباط بين من و او قطع مى گردد، و هر كس ارتباط بين من و او قطع گردد ارتباط بين او و خدا قطع مى گردد در آن چه باعث بهشت مى شود. (2)
هم چنين عمر بن ابى سلمة و سلمة بن ابى سلمه دو پسر ام سلمه كه فرزند خوانده پيامبر (صلى الله عليه و آله) به حساب مى آمدند از پيامبر (صلى الله عليه و آله) شنيدند كه مى فرمود:
على رئيس مؤمنين، و مال رئيس ظالمين است. على برادر من و صاحب اختيار مؤمنين بعد از من است. او نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى است. آگاه باشيد كه خداوند نبوت را با من ختم كرده و پيامبرى بعد از من نيست، و على جانشينم در اهل بيتم و مؤمنين بعد از من است. (3)
پس از بازگشت از مسجد الحرام به منطقه «ابطح»، اميرالمؤمنين (عليه السلام) اموالى را كه از يمن آورده بود تحويل پيامبر (صلى الله عليه و آله) داد. اين اموال شامل خمس اموال اهل يمن و نيز هزار
ص: 72
حله نجرانيان بود. هم چنين چهار اسب كه به عنوان هديه براى پيامبر (صلى الله عليه و آله) از يمن آورده بود تقديم آن حضرت نمود.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) درباره آن اسب ها چنين دستور دادند: درباره يک اسب قهوه اى رنگ كه بعضى جاهاى آن سفيد بود، فرمود: «آن را براى من نگه دار». درباره دو اسب بين قهوه اى و مشكى كه بعضى جاهاى آن ها نيز سفيد بود، فرمود: «اين دو اسب را به دو پسرت حسن و حسين بده». درباره اسب چهارم كه سياه رنگ بود، فرمود: «آن را بفروش و براى هزينه خانواده ات مصرف كن». آن گاه فرمود: «مباركىِ اسب به سفيدى در رنگ آن است». (1)
در همان روز ورود به مكه از طرف خداوند اين خطاب بر پيامبر (صلى الله عليه و آله) نازل شد:
من محمودم و تو محمدى، نام تو را از نام خود مشتق ساخته ام. هر كس با تو متصل و مرتبط باشد من نيز با او ارتباط دارم، و هر كس با تو قطع رابطه نمايد من نيز با او قطع مى نمايم. اكنون احترام خود نزد مرا براى مردم بازگو كن و به آنان خبر ده كه من پيامبرى مبعوث نكرده ام مگر آن كه براى او وزيرى قرار داده ام. تو نيز فرستاده من هستى و على وزير توست.
از آن جا كه مردم به جاهليت و طرز تفكر جاهلى قريب العهد بودند، پيامبر (صلى الله عليه و آله) اعلان اين خبر را در آن موقعيت مناسب نمى ديد تا مبادا او را متهم كنند كه خويشان خود را بر مردم حاكم مى كند! لذا با توجه به اين كه امر الهى در اين باره فورى نبود، حضرت اعلام آن را براى شرايط مناسبى به تأخير انداخت. (2)
ص: 73
شب كه تاريک شد پيامبر (صلى الله عليه و آله) كنار قبور بنى هاشم در «حَجون» آمد و كنار قبر حضرت ابوطالب رفت و در آن جا يادى از پدر و مادر و جدش عبدالمطلب و عمويش ابوطالب نمود و حزن عظيمى در حضرت پيدا شد و رقت قلبى پيدا كرد. (1)
وقتى وارد مكه شدند عده اى از لشكر همراه اميرالمؤمنين (عليه السلام) كه حضرت حله ها را از آن ها گرفته بود، نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) از آن حضرت شكايت بردند، گذشته از آن كه اقدام به شايعه پراكنى درباره آن حضرت نمودند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور داد منادى بين مردم ندا كند: «زبان خود را از على بن ابى طالب كوتاه كنيد، كه او در راه خدا جدى رفتار مى كند و در دين خدا مداهنه نمى كند».
مردم متوجه عظمت على (عليه السلام) در پيشگاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) شدند و غضب حضرت را نسبت به بدخواهان و بدگويان او دانستند و فتنه گران دست از گفتار نارواى خود برداشتند. (2)
از سوى ديگر آن عده از اهل يمن كه از قضاوت اميرالمؤمنين (عليه السلام) در مسئله كشته شدگان در حمله شير ناراضى بودند، نمايندگانى فرستاده بودند تا نارضايتى خود را به حضرت ابلاغ كنند. نمايندگان در مكه كنار مقام ابراهيم (عليه السلام) نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمدند و داستان را گفتند و قضاوت اميرالمؤمنين (عليه السلام) را نقل كردند. حضرت فرمود: قضاوت على (عليه السلام) درست است و بايد آن را بپذيريد و من دوباره قضاوت نمى كنم. (3)
ص: 74
هم چنين فرستادگان قبيله «صدف» از حضرموت در يمن و نيز فرستادگان قبيله «عبس» خدمت پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمدند و حضرت اوقات نماز را به آنان آموخت. (1)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: بدانيد كه اولياء خدا نمازگزارانند. كسانى كه نماز واجب را كامل بخوانند و آن را حق خدا بر خود بدانند و زكات واجب را بپردازند و ماه رمضان را روزه بگيرند و از گناهان كبيره اجتناب كنند.
مردى پرسيد: يا رسول اللّه، كبائر چيست؟ فرمود: كبائر نُه تا است كه بالاترين آن ها شريک قائل شدن براى خداست، سپس قتل نفس مؤمن، خوردن ربا، خوردن مال يتيم، تهمت زدن به زن پاكدامن، فرار از جنگ و عاق والدين شدن و سحر و نگه نداشتن حرمت خانه محترم خدا. هر كس خدا را ملاقات كند در حالى كه از گناهان كبيره بيزار باشد با من در بهشتى خواهد بود كه درهاى آن از طلاست. (2)
ميسرة بن مسروق عَبَسى نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد و حضرت او را شناخت. ميسره كسى بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) (قبل از هجرت) در مِنا قوم او را به اسلام دعوت كرد ولى هيچ يک از آنان قبول نكرد. آن روز ميسره نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد و عرض كرد: عجب كلامت زيبا و نورانى است ولى قوم من مخالفت مى كنند و هر كس تابع قومش است.
در حجة الوداع كه خدمت پيامبر (صلى الله عليه و آله) رسيد، عرض كرد: يا رسول اللّه، از روزى كه نزد ما آمدى و ما را دعوت كردى كسى از قبيله ام را راغب بر پيروى شما نديدم تا اين همه وقايع به وقوع پيوست و خدا تأخير اسلام مرا اراده كرد، ولى من از همان اول بر
ص: 75
پيروى شما حريص بودم. يا رسول اللّه، اكثر كسانى كه آن روز با من بودند از دنيا رفته اند، آيا عاقبت آنان چه شده است؟ حضرت فرمود: هر كس بر غير دين اسلام بميرد در آتش است. ميسره گفت: خدا را شكر كه مرا از آتش نجات داد. آن گاه مسلمان شد و اسلامش نيكو شد. (1)
ماجراى ديگر مربوط به عَياض بن خُوَيْلِد هُذلى ضَبعى بود كه شعرى درباره قبيله بنى لَحْيان گفت و آنان را درباره جنگ هاى گذشته جاهلى مورد استهزاء قرار داد.
بنولحيان در حجة الوداع خدمت پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمدند و از عياض شكايت كردند و گفتند: يا رسول اللّه، در حالى كه اسلام را پذيرفته ايم مورد استهزاء قرار بگيريم؟ پيامبر (صلى الله عليه و آله) حق را به آنان داد و قرار شد عياض بازخواست شود. ولى چند نفر از قريش درباره او با پيامبر (صلى الله عليه و آله) صحبت كردند و حضرت به خاطر آنان او را بخشيد. (2)
فرستادگان قبيله محارب كه ده نفر بودند در حجة الوداع براى ملاقات پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمدند، كه از جمله آن ها سواء بن حارث و پسرش خزيمه بود. آنان به خانه رَمْلَة بنت حارث - كه خواهر سَواء بن حارث بود - رفتند. بلال براى آنان غذاى صبح و شام را مى آورد. آنان مسلمان شدند و گفتند: ما اكنون در مقابل و ضد قبيله خود هستيم. اين در حالى بود كه در موسم حج سال هاى قبل شديدتر و غليظ تر از اين قبيله نسبت به پيامبر (صلى الله عليه و آله) نبود.
در ميان ده نفر فرستادگان شخصى بود كه با پيامبر (صلى الله عليه و آله) سابقه بد رفتارى داشت و حضرت او را شناخت. آن مرد گفت: خدا را شكر كه مرا زنده نگه داشت تا تو را تصديق كردم. پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «اين قلب ها به دست خداست. آن گاه دست بر صورت خزيمه كشيدند و پيشانى او سفيد و درخشنده شد. سپس به آنان مانند بقيه فرستادگان اجازه مرخصى داد و آنان از نزد حضرت رفتند». (3)
ص: 76
يكى از اصحاب پيامبر (صلى الله عليه و آله) در مكه مريض شد و حضرت به عيادت او آمد. او به پيامبر (صلى الله عليه و آله) عرض كرد: مريضى من شديد شده و من صاحب مال بسيارى هستم و جز يک دختر كسى وارث من نيست. آيا دو ثلث اموالم را صدقه بدهم؟ حضرت فرمود: نه! گفت: نيمى از مالم را صدقه بدهم؟ فرمود: نه. سپس حضرت فرمود: يک سوم را صدقه بده كه آن هم بسيار است. تو اگر وارثان خود را مستغنى كنى بهتر است از اين كه آنان را بيچارگانى قرار دهى كه از مردم كمک بخواهند. تو هيچ خرجى نمى كنى كه براى خدا باشد مگر آن كه اجر داده مى شوى، حتى آن چه براى خوردن همسرت به او مى دهى.
پرسيد: يا رسول اللّه! آيا من بعد از اصحابم زنده مى مانم؟ فرمود: اگر زنده بمانى و عمل صالحى انجام دهى درجه و مقامت بالا مى رود. البته ممكن است زنده بمانى و عده اى از تو نفع ببرند و عده اى ديگر ضرر ببرند. سپس فرمود: خدايا، براى اصحاب من هجرت آنان را امضا كن و آنان را دچار عقبگرد مكن! (1)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در سالى كه به حج آمد براى كعبه پوششى از پارچه هاى پشمين مشكى يمنى تهيه كرد و بر كعبه پوشانيد. (2)
آن حضرت كنار كعبه ايستاده بود و جابر بن عبداللّه انصارى هم كنار حضرت بود. در اين حال على بن ابى طالب (عليه السلام) به طرف حضرت آمد. پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: برادرم نزد شما آمد. آن گاه توجهى به كعبه كرد و با دست بر آن زد و فرمود: قسم به آن كه جانم به دست اوست، اين (على) و شيعيانش روز قيامت رستگارانند.
ص: 77
سپس فرمود: او اولِ شما در ايمان به من است، و وفادارترين شما به عهد خدا و قيام كننده ترين شما به امر خدا و عادل ترين شما بين مردم و قسمت كننده به تساوى و بلند مرتبه ترين شما نزد خداست. اين جا بود كه آيه 7 سوره بينه نازل شد: «اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ اُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ»: كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند بهترين مردم هستند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) در حضور اصحاب با اشاره به اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: «خَيْرُ الْبَرِيَّةِ» آمد. (1)
هم چنين آن حضرت فرمود: آيا به شما درباره مؤمن خبر دهم؟ مؤمن كسى است كه مردم نسبت به اموال و جانشان از او در امان باشند، و مسلمان كسى است كه مردم از زبان و دست او در امان باشند، و مجاهد كسى است كه در راه اطاعت خدا جهاد كند، و مهاجر كسى است كه از خطاها و گناهان هجرت كند. (2)
در آن روزها پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور داد آيه 27 سوره حج «وَ اَذِّنْ فِى النّاسِ بِالْحَجِّ...» را براى مردم ندا كنند. (3) اين كار در واقع يادى از بنيانگذار حج حضرت ابراهيم (عليه السلام) بود، هنگامى كه كنار كوه ابوقبيس يا كنار حجر اسماعيل و يا كنار مقام ايستاد و صدا زد: «يا اَيُّهَا النّاسُ حِجُّوا بَيْتَ رَبِّكُمْ»: «اى مردم، به حج خانه پروردگارتان بياييد»، و مردم پاسخ دادند: «لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ».
در حجة الوداع مشركين حج انجام ندادند و حق ورود به مسجد الحرام را هم نداشتند، چرا كه سال قبل آيه 28 سوره توبه نازل شده بود كه: «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا وَ اِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنيكُمُ
ص: 78
اللّه ُ مِنْ فَضْلِهِ اِنْ شاءَ اِنَّ اللّه َ عَليمٌ حَكيمٌ»: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، مشركين نجس هستند. پس بعد از امسال (يعنى سال فتح مكه) به مسجد الحرام نزديک نشوند...». (1)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) بعد از ظهر روز هفتم ذى الحجة - يعنى يک روز قبل از روز ترويه - در مكه براى مردم خطابه خواندند. جوير بن عبداللّه بن عميره جوانى درشت هيكل بود با صورتى درشت و كفش بزرگى مى پوشيد و بسيار زيبا صورت بود و در عين حال جوانى با ادب بود. پيامبر (صلى الله عليه و آله) از او خواست تا مردم را دعوت به سكوت كند تا حضرت خطبه را آغاز كند. در اين خطبه حضرت مناسک و اعمال حج را براى مردم بيان كرد. (2)
مردى از انصار در حال احرام زنى را به عقد خود درآورد. پيامبر (صلى الله عليه و آله) باخبر شد و نكاح او را باطل اعلام كرد. (3)
هم چنين پيامبر (صلى الله عليه و آله) مردى از اهل يمن را ديد كه محرم بود و جبّه اى بر دوش داشت و عطر خَلوق به خود زده بود. حضرت دستور داد آن عطر را بشويد و آن جبه را از تن بيرون آورد. (4)
براى يكى از حاجيان يمامه در مكه پسرى به دنيا آمد. او در روز اول ولادت كودک خود را نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آورد در حالى كه او را در پارچه اى پيچيده بود. پيامبر (صلى الله عليه و آله) خطاب به كودک يک روزه فرمود: اى پسر، من كيستم؟ كودک لب به سخن گشود و عرض كرد: شما رسول اللّه هستيد. حضرت فرمود: خدا تو را مبارک گرداند.
ص: 79
آن پسر ديگر سخنى نگفت تا بزرگ شد و به سن سخن گفتن رسيد. از آن روز اين پسر را «مُبارك اليَمامة» گفتند و به اين نام معروف شد. (1)
در حجة الوداع بسيارى از كسانى كه تا آن روز پيامبر (صلى الله عليه و آله) را نديده بودند مى آمدند تا حضرت را ببينند. وقتى چشمشان به روى مبارک حضرت مى افتاد مى گفتند: «هذا وجهٌ مباركٌ»: «اين صورت مباركى است». (2)
يک نفر از بنى عامر به مكه آمد و سراغ پيامبر (صلى الله عليه و آله) را گرفت ولى حضرت را نيافت، و از مردم خواست تا پيامبر (صلى الله عليه و آله) را برايش توصيف كنند. گفتند: چگونه مى توانى او را نشناسى؟! اگر او را بين گروهى ببينى از عظمتش او را خواهى شناخت. گفت: مى خواهم او را به گونه اى برايم توصيف كنيد كه نياز نباشد از ديگرى سؤال كنم. گفتند:
قامت پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله) از متوسط بلندتر و از بلند بيش از حد كوتاه تر است. رنگ او گويا نقره يا طلاست. از همه مردم قوى تر است. از همه گشاده روتر است. بين دو چشم او نورى مى درخشد. بينى اش داراى برجستگى، پيشانى اش بلند، محاسنش پرپشت، دندان هايش با فاصله، خالى بر لب پايينش است. گردنش گويا گلوگاه ظرفى از نقره است. بين استخوان هاى شانه او با فاصله است. گويا شكم و سينه او رو به جلو است. انتهاى انگشتانش باز و انگشتانش درشت است. هر گاه كه راه مى رود متمايل به راست و چپ حركت مى كند، و هر گاه به كسى توجه مى كند با تمام وجود نگاه مى كند. دست او نرم است. هر گاه با كسى همراه شود خسته نمى شود تا او خسته شود، و هرگاه بنشيند لباس رسمى را از تن بيرون نمى آورد تا هم نشين او برخيزد و برود.
ص: 80
آن اعرابى هم چنان سراغ حضرت را گرفت، ولى ايشان را نيافت تا در مشعر خدمت آن حضرت رسيد. (1)
ص: 81
ص: 82
ص: 83
ص: 84
كاروانى كه از مدينه به همراه پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى حجة الوداع حركت كرد هفتاد هزار نفر بودند.
كاروان همراه اميرالمؤمنين (عليه السلام) كه از يمن براى حج آمدند دوازده هزار نفر بودند، گذشته از لشكر هزار نفرى كه اهل مدينه بودند و همراه خالد به آن جا رفته بودند و پس از عزل خالد با حضرت همراه شدند.
بين راه مدينه تا مكه - از راست و چپ جاده - جمعيت انبوهى از شهرها و روستاها و چادرنشينان به كاروان پيامبر (صلى الله عليه و آله) پيوستند.
اهالى مكه و اطراف آن از سمت طائف و نجد و جده، و كسانى كه از آن سوى درياى سرخ در آفريقا با خبر شده و از حبشه و سودان و غير آن براى حج آمده بودند، جمعيت هاى ديگرى بودند كه به سيل عظيم حجاج افزوده شدند.
نقل هاى تاريخى صريحى داريم كه طوايفى بزرگ و گروه هايى عظيم به طور دست جمعى و يک جا در حجة الوداع شركت كرده بودند.
ص: 85
در روايتى آمده است: از طايفه ثقيف - كه در طائف بودند - احدى نماند مگر آن كه مسلمان شده بود و همگى در حجة الوداع شركت كردند. (1) در روايتى آمده است: در مكه احدى از قريش نماند مگر آن كه همراه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در حجة الوداع حاضر شد. (2) روايت ديگرى مى گويد: در سال دهم هجرى در مكه و طائف احدى نماند مگر آن كه مسلمان شده و در حجة الوداع شركت كرد. (3) در روايتى به صراحت ياد شده كه عده اى از اهل نجد آمده بودند. (4) در روايتى ديگر صد نفر از طايفه «صداء» ياد شده اند كه در حجة الوداع شركت كردند. (5) افرادى نيز بودند كه در حجة الوداع مسلمان شدند و با پيامبر (صلى الله عليه و آله) بيعت كردند. (6)
روزى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) مى خواست به سوى عرفات حركت كند و اعمال حج را آغاز نمايد، بيش از صد و بيست هزار نفر اين كاروان عظيم را تشكيل مى دادند، كه شامل مردان و زنان و كودكان بودند. (7)
از اين جمع عظيم نام عده اى ثبت شده كه احاديثى به عنوان حضور خود در حجة الوداع نقل كرده اند، يا در ماجراى خاصى نامشان آمده و يا فقط تصريح شده كه در حجة الوداع بوده اند، كه ذيلاً در سه گروه مردان و زنان و كودكان به ذكر نام آنان مى پردازيم.
از صد و بيست هزار نفر حاضر در حجة الوداع مردانى كه نامشان ثبت شده 175 نفرند كه ذيلاً نام آنان را به ترتيب الفبا ذكر مى كنيم:
ص: 86
ابن مِرْبَع انصارى (1)
ابو اَمامة باهِلى (2)
ابو اَيمن سُفيان بن وَهَب خَولانى (3)
ابو ايّوب انصارى (4)
ابو بَرزَة فضلة بن عُتْبة اَسلَمى (5)
ابوبكر بن ابى قحافه
ابوجميلة سِنين بن فَرقَد مُسلمى ضَمرى (6)
ابوالجُنوب حَبَشى بن جُنادة سَلولى (7)
ابو جنيدة جَندَع بن عمرو بن مازِن انصارى (8)
ابوالحارث غُرفَة بن حارث كَندى يمانى (9)
ابوذر غفارى
ابو ذُوَيب خُوَيلِد بن خالد بن مِحرَث هُذلى شاعر (10)
ابورافع قِبطى مولى رسول اللّه (11)
ابوالزوائد يمانى (12)
ابو زيد عَمرو بن مالک بن عُمَيرة بن لاى اَرحَبى (13)
ص: 87
ابو زينب بن عَوْف انصارى (1)
ابوسعيد ثابت بن وَديعه انصارى (2)
ابو شُرَيح خُوَيلد بن عَمرو خُزاعى (3)
ابوالطفيل عامِر بن واثِلَة كَنانى (4)
ابوعبيده جرّاح
ابو عَمرة بن عَمرو بن مُحصِن انصارى (5)
ابو فُضاله انصارى (6)
ابو قُدّامه انصارى (7)
ابو ليلى انصارى (8)
ابو مَعقِل هَيْثَم اَسَدى كه در حجة الوداع از دنيا رفت.
ابو موسى اَشْعَرى
ابو مَهران (9)
ابو هريره
ابو الهَيْثَم بن تَيِّهان (10)
ابو يزيد انصارى (11)
اُبَىِّ بن كعب انصارى خَزرَجى (12)
ص: 88
اَبيَض بن حَمال مَآرِبى سَبَئى (1)
اُسامة بن زيد (2)
اُسامة بن شریک (3)
اَسعَد بن زُرارَة (4)
اَسوَد (5)
اَسود بن ثَعْلَبة يَربوعى (6)
اَشعَث بن قيس
اَنَس بن فُضالة (7)
اَنس بن مالک
بُرَيدَة بن حَصيب اَسلَمى (8)
بَراء بن عازب
بِشْر بن قُدّامه ضَبابى (9)
پدر سَلمَة بن نَبيط اَشجَعى (10)
جابر بن سِمرَة (11)
جابر بن عبداللّه انصارى (12)
ص: 89
جَبَلة بن عَمرو انصارى (1)
جُبَير بن مَطعَم بن عَدِىّ قرشى (2)
جرير بن اَرقَط (3)
جرير بن عبداللّه بن جابر بَجَلى (4)
حارث بن عَمرو سَهمى باهِلى (5)
حارث فِهرى
حَبَّة بن جُوَين عُرَنى (6)
حَبَشى بن جُنادة سَلولى (7)
حبيب بن اَوْس ثَقَفى (8)
حَبيب بن بَديل بن وَرقاء خُزاعى (9)
حبيش بن جُنادة (10)
حَجّاج بن عبداللّه ثُمالى (11)
حُذَيفة بن اُسيد (12)
حُذَيفة بن يمان (13)
حَذيم بن عَمرو سَعدى (14)
ص: 90
حَرْمَلَة بن عَمرو (1)
حَسّان بن ثابت (2)
خالد بن وَليد (3)
خالد بن يزيد
خُزَيمة بن ثابت انصارى (4)
خُزَيمة بن سَواء بن حارث (5)
ذو الزوائد جُهمى (6)
رَبيعة بن اُمَيّة بن خَلَف قرشى جَمحى (7)
رُفاعَة بن عبد المُنذِر انصارى (8)
زُبَير بن عوام (9)
زُرارة بن مَصعَب بن عبدالرحمن زُهْرى مَدَنى (10)
زيد بن اَرقَم
زيد بن ثابت (11)
زيد بن عبد اللّه انصارى (12)
سالم مولى ابى حُذيفه
سعد بن ابى وقّاص
ص: 91
سعد بن جُناده (1)
سعد بن خولَة (2)
سعد بن عُباده انصارى (3)
سعد بن مالک انصارى (4)
سعيد بن زيد قرشى (5)
سعيد بن سعد بن عباده انصارى (6)
سُفيان بن وهب خولانى (7)
سَلمان
سَلْمة بن ابى سلمه (8)
سلمة بن عمرو بن اَكوَع اَسلَمى (9)
سَمَرَة بن جُندَب فَزارى (10)
سَمرَة پدر جابر بن سمرة (11)
سَواء بن حارث (12)
سَهل بن حُنَيف انصارى (13)
سَهل بن سعد ساعدى (14)
ص: 92
سُهَيل بن عمر (1)
شَريد بن سُوَيد ثَقَفى (2)
شَريق (3)
صَدى بن عَجْلان باهِلى (4)
ضَميره اَسَدى (5)
طَلحة بن عبيد اللّه (6)
عامر بن عُمَير نُمَيرى (7)
عامر بن ليلى بن ضِمرة (8)
عامر بن ليلى غفارى (9)
عباس بن عبد المطلب (10)
عبدالرحمان بن عَوف
عبدالرحمن بن مَدلَج
عبد الرحمن بن يَعمُر ديلمى (11)
عبدالكريم عقيلى بصرى (12)
عبداللّه بن اَبى اَوفى (13)
ص: 93
عبداللّه بن ابى عبد الاَسَد مَخزومى (1)
عبداللّه بن بَديل بن وَرْقاء (2)
عبد اللّه بن بَشير مازِنى (3)
عبداللّه بن ثابت انصارى (4)
عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب (5)
عبداللّه بن حُكَيْم (6)
عبداللّه بن حَنطَب قرشى (7)
عبداللّه بن ربيعه (8)
عبداللّه بن عباس (9)
عبداللّه بن عمر بن خطاب (10)
عبداللّه بن عَمرو بن اَحوَص اَزْدى
عبداللّه بن مسعود هُذَلى (11)
عبداللّه بن ياميل (12)
عبيد بن عازب انصارى (13)
عثمان بن عفان (14)
ص: 94
عَدِىّ بن حاتم (1)
عُروَة بن مُضَرَّس بن اَوس بن حارثة بن لام طائى (2)
عَطِيَّة بن بُسْر مازِنى (3)
عَقَبة بن عامر جُهَنى (4)
عمار بن ياسر
عمارة خَزرَجى انصارى (5)
عِمران بن حَصين خُزاعى (6)
عمر بن ابى سلمة (7)
عمر بن خطاب
عَمرو بن اَحوَص جَشمى (8)
عمرو بن حَمَق خُزاعى (9)
عمرو بن شَراحيل (10)
عمرو بن عاص
عمرو بن مالک بن عُمَير اَرحَبى (11)
عَمرو بن مُرَّة جُهَنى (12)
ص: 95
عياض بن خُوَيلد هُذَلى ضَبعى (1)
فُضالة بن عبيد (2)
فُضالة بن هلال غلام يسار مَزْنى (3)
قُدّامة بن عبداللّه بن عمار كِلابى عامِرى ساكن اطراف مكه (4)
قُرَّة بن دُعْموص بن ربيعة عامرى نُمَيرى (5)
قُرَّة بن هُبَيره عامرى (6)
قيس بن ثابت بن شَمّاس (7)
قيس بن سعد بن عبادة (8)
كعب بن عَجَرة انصارى (9)
كعب بن عمرو اَزْدى (10)
مالک بن حُوَيرث لَيْثى (11)
مسلم بن معاويه دَيلَمى (12)
معاذ بن جبل
مُعَيْقيب بن مُعرِض يَمامى (13)
مغيرة بن شعبة
ص: 96
مقداد بن اسود كَندى
مَيسَرة بن مَسروق عَبَسى (1)
ناجية بن عمرو خُزاعى (2)
نُعمان بن عَجلان اَنصارى (3)
وَهَب بن زَمعَة برادر عبداللّه بن اَسود بن عبدالمطلب (4)
يزيد بن اسود (5)
يزيد بن جارية بن عامر بن مَجمع انصارى (6)
يزيد بن شَراحيل (7)
يزيد بن شَيبان ازدى (8)
يزيد بن وديعه
يزيد پدر عبدالرحمن (9)
يسار مزنى
يسار مولى فُضالة بن هلال (10)
يَنّاق (11)
ص: 97
عنوان «نساء المؤمنين» در مواضع مختلف حجة الوداع نشانگر حضور تعداد قابل توجهى از بانوان در مراسم حج است. در اين ميان به نام عده اى از بانوان تصريح شده كه حضرت سيدة النساء (عليها السلام) بانوى بزرگ اسلام حضرت زهرا (عليها السلام) از اركان غدير به حساب مى آيد. بقيه زنان نام برده شده را - كه 27 نفرند - ذيلاً به ترتيب الفبا ذكر مى كنيم:
اَسماء مادر محمد بن ابى بكر
اُمّ جُندَب مادر عبداللّه بن عَمرو بن اَحوَص اَزْدى
اُمّ حبيبه بنت ابى سفيان همسر پيامبر (صلى الله عليه و آله)
اُمّ الحصين بنت اسحاق اَحمَسية (1)
اُمّ حكيم بنت طارق كنانية در حجة الوداع مسلمان شد و با پيامبر (صلى الله عليه و آله) بيعت كرد. (2)
اُمّ سلمه همسر پيامبر (صلى الله عليه و آله)
اُمّ عَمرو انصارى مادر عُمَر بن خَلدَة (3)
اُمّ هانى خواهر اميرالمؤمنين (عليه السلام)
بَرزَة بنت مسعود ثَقَفى در حجة الوداع اسلام آورد و با پيامبر (صلى الله عليه و آله) بيعت كرد. (4)
بَغُوم بنت خالد (مُعَذَّل) كَنانيّة همسر صَفْوان بن اُمَيّة بن خَلَف جَمْحى در حجة الوداع مسلمان شد و بيعت كرد. (5)
جَمرَة بنت قحافة (6)
حبيبة بنت شَريق (7)
ص: 98
حفصه همسر پيامبر (صلى الله عليه و آله)
خواهر عَقَبة بن عامر (1)
ريحانه همسر پيامبر (صلى الله عليه و آله)
زينب بنت جَحَش همسر پيامبر (صلى الله عليه و آله)
سَبيعة اَسلَمية (2)
سَراء بنت نَبْهان (3)
سودَه بنت زَمْعَه همسر پيامبر (صلى الله عليه و آله)
صَخرَة بنت ابى جهل (4)
صفيه همسر پيامبر (صلى الله عليه و آله)
عايشه همسر پيامبر (صلى الله عليه و آله)
فاطمه دختر حضرت حمزه
قَتيلَة بنت عَمرو كَنانية در حجة الوداع مسلمان شد و با پيامبر (صلى الله عليه و آله) بيعت كرد. (5)
مادر عَمرو بن اَحوَص (6)
مَيمونه بنت حارث همسر پيامبر (صلى الله عليه و آله)
همسر عَمرو بن اَحوَص (7)
در حجة الوداع عده اى از پدران و مادرانى كه آرزوى همراهى پيامبر (صلى الله عليه و آله) در اين سفر پر فيض را داشتند، كودكان خود را نيز همراه برداشتند و راهى حج شدند.
ص: 99
جالب تر از آن بانوانى بودند كه در آستانه وضع حمل بودند و با اين همه فيض حضور در اين سفر را از دست ندادند و كودک آنان در سفر به دنيا آمد.
در رأس همه كسانى كه در سن كودكى در حجة الوداع شركت داشتند دو امام معصوم امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) بودند، كه همراه مادر و پدر و جد بزرگوارشان در مراسم حج شركت كرده بودند.
گذشته از اين دو بزرگوار، ده تن از كودكان و نوجوانان حاضر در حجة الوداع را كه نامشان در تاريخ ثبت شده، ذكر مى كنيم:
محمد بن ابى بكر كه در بين راه در ذوالحليفه هنگام احرام به دنيا آمد. (1)
كودک اهل يمامه كه در مكه به دنيا آمد و «مُبارک اليمامة» نام گرفت. (2)
محمد بن انس بن فُضالة كه در حجة الوداع به دنيا آمد. (3)
حصين كودک شير خوار ام حصين كه در طول سفر در آغوش مادر بود. (4)
عبداللّه بن عامر بن كريز بن ربيعة بن عبد شمس بن عبد مناف كسى بود كه در سه سالگى در حجة الوداع پيامبر (صلى الله عليه و آله) خرمايى در دهان او گذاشت تا كام او را متبرک كند. (5)
رافع بن عَمرو مزنى كه در سن پنج يا شش سالگى همراه پدر و مادرش در حجة الوداع بوده است. (6)
عاصِم بن وليد بن عتبة بن ربيعة بن عبد شمس كه در حجة الوداع هشت ساله بود. (7)
ص: 100
سَلمة بن نَبيط اَشجَعى كه با پدرش سوار بر یک شتر در حجة الوداع شركت كرد. (1)
فضل بن عباس كه در حجة الوداع جوانى تازه بالغ بود و همراه پيامبر (صلى الله عليه و آله) سوار شتر مى شد. (2)
يكى از پسران ام سلمه كه در اين سفر همراه او بود. (3)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) از روز ورود به مكه مشغول آماده سازى آب و آذوقه و لوازم توقف سه روزه در عرفات و مشعر و مِنا بود، چرا كه آن جا خشک و بدون آب و امكانات بود. (4)
پيش بينى ديگرى كه بايد انجام مى شد برپا كردن خيمه ها در مِنا و آماده سازى شرايط استراحت و جابجايى آذوقه براى توقف سه روزه صد و بيست هزار نفر در مِنا بود، كه اكثر وقت حاجيان در آن جا بايد سپرى مى شد.
براى اين منظور پيامبر (صلى الله عليه و آله) حركت از مكه را يک روز زودتر اعلام كرد؛ و مسير حركت حجاج به سوى عرفات را از مِنا قرار داد. هدف اين بود كه با توقفى كوتاه در مِنا خيمه ها را برپا نمايند و لوازم استراحت و آذوقه را آماده نمايند تا پس از بازگشت از عرفات و مشعر محل اسكان حاجيان مهيا باشد.
چهار روز از ورود به مكه مى گذشت و روز هشتم ذى الحجة فرا رسيده بود. اكنون كسانى كه مانند پيامبر (صلى الله عليه و آله) قربانى همراه داشتند بر احرام خود باقى بودند؛ اما اكثريت
ص: 101
مردم كه در روز ورود به مكه پس از سعى صفا و مروه - با تقصير - احرام اول خود را عمره قرار داده بودند، اكنون بايد براى حج احرامى دوباره مى بستند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور داد كسانى كه قربانى همراه خود آورده اند در همه مراحل مناسک حج از عرفه و مشعر و بعد از آن آن ها را همراه خود ببرند تا به قربانگاه برسند. (1) هم چنين به كسانى كه از احرام اول بيرون آمده بودند دستور داد تا از خود مكه به نيت حج احرام ببندند.
مقارن شروع حج، از سوى خداوند به پيامبر (صلى الله عليه و آله) اعلام شد كه با پايان اين آخرين واجب الهى، برنامه اعلان ولايت و منصوب نمودن على (عليه السلام) آغاز مى شود. اين دستور با آيه 7 - 8 سوره انشراح نازل شد: «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ؛ وَ اِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ» (2) ، و چنين تفسير شد كه «هر گاه از بيان همه واجبات - كه آخرين آن ها حج است - فراغت يافتى على (عليه السلام) را منصوب كن و براى حركت به سوى پروردگارت آماده باش». (3)
روز هشتم همه حجاج از مكه احرام حج را بستند و لبيک گويان آماده حركت شدند. كسانى كه قربانى همراه داشتند آن ها را آماده كردند. صد شترى كه قربانى پيامبر و اميرالمؤمنين (عليهما السلام) بود نيز توسط ناجية بن جُندب و جوانان قبيله اَسلَم آماده حركت شدند.
ص: 102
بر شتران بسيارى آذوقه و خيمه و اثاث بار زدند و آب لازم را بر شتران مخصوص حملِ آب بار كردند.
مكه تا آن روز چنين جمعيتى را به خود نديده بود. اكنون كاروان صد و بيست هزار نفرى حجاج از مرد و زن و كودک و جوان و پير آماده حركت بودند. تا نزديک ظهر طول كشيد تا همه آماده حركت شوند.
ظهر روز هشتم (ترويه) تماشايى بود. سيل عظيم مردم از مكه به سمت مِنا حركت كردند و ساعتى بعد به آن جا رسيدند.
هنگام ظهر كه به مِنا رسيدند، پيامبر (صلى الله عليه و آله) نماز ظهر و عصر را به جماعت با مردم خواندند. آن گاه مردم مشغول برپايى خيمه ها و جابجايى اثاثيه خود شدند.
براى توقف سه روزه در مِنا پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور داد مهاجرين از جلوى «مسجد خيف» خيمه ها را برپا كنند، و انصار از پشت مسجد و بقيه مردم در بقيه جاهاى پراكنده باشند. (1)
هنگام غروب نماز مغرب و عشا را به جماعت با مردم خواندند. شب را درماندند تا صبح به سوى «عرفات» حركت كنند.
با طلوع فجر نماز صبح را به جماعت خواندند و منتظر شدند تا آفتاب طلوع كند، و صبح روز نهم ذى الحجة آماده حركت به سوى عرفات شدند.
اكنون كاروان آماده حركت بود تا براى ظهر - كه اولين لحظه آغاز اعمال حج است - خود را به عرفات برسانند.
ص: 103
در سال هاى گذشته قريش براى رفتن به عرفات مسير خاصى داشتند و در مشعر خيمه مى زدند و به ديگران اجازه نمى دادند از آن مسير بيايند. اكنون انتظار داشتند پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز همان روش را ادامه دهد ولى آيه 199 سوره بقره نازل شد: «ثُمَّ اَفيضُوا مِنْ حَيْثُ اَفاضَ النُّاس...»: «از همان مسيرى كه مردم مى روند شما هم برويد» كه همان مسير حضرت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق (عليهم السلام) و پيامبران بعد است.
به دستور خداوند پيامبر (صلى الله عليه و آله) با قريش مخالفت كرد و از طريق مِنا به سمت عرفات رفت و مسير خود را از طريق «ضبّ» قرار داد. (1) اين برخورد حضرت كه از مسير معهود قريش نرفت آنان را ناراحت كرد.
قافله حجاج لبيک گويان از مِنا خارج شدند و به مشعر الحرام رسيدند و از آن جا هم عبور كردند تا به كوه «نمره» مقابل «اِراک» رسيدند. در آن جا خيمه پشمينه اى براى حضرت زدند و مردم نيز خيمه زدند و تا نزديک ظهر منتظر ماندند.
نزديک ظهر پيامبر (صلى الله عليه و آله) همراه جمعيت با شتر «قصواء» حركت كرد و لبيک گفتن را قطع نمود، و هم چنان پيش آمدند تا به مسجد رسيدند. با رسيدن به «وادى عُرَنه» - كه مشرف بر عرفات است - نماز ظهر و عصر را با يک اذان و دو اقامه برپا داشتند، و بعد از آن وارد وادى عرفات شدند. (2)
ص: 104
ص: 105
ص: 106
پيامبر (صلى الله عليه و آله) با ورود به عرفات در آن جا كنار صخره ها و مسجد توقف فرمود. حضرت سوار بر شتر سرخ موى قصواء بود و زيرانداز حضرت قطيفه اى بود و حله اى از پشم مشكى بر تن داشت (1) و در آن حال مى فرمود: «خدايا، اين را حج بدون ريا، و بدون تضييع قرار ده». (2)
مردم سعى مى كردند اطراف شتر پيامبر (صلى الله عليه و آله) جمع شوند و گمان مى كردند محل وقوف همان جاست. اما حضرت فرمود: اى مردم، فقط جاى پاى شتر من محل وقوف نيست، بلكه همه اين جا - اشاره به عرفات - محل وقوف است. اين بود كه مردم در جاى جاى عرفات پراكنده شدند. (3)
ص: 107
يزيد بن شيبان مى گويد: در عرفه در فاصله دورى از محل توقف پيامبر (صلى الله عليه و آله) ايستاده بوديم. در اين حال ابن مِرْبَع انصارى نزد ما آمد و گفت: من فرستاده رسول اللّه به سوى شمايم كه مى فرمايد: «در همين مكان كه هستيد وقوف را انجام دهيد چرا كه ميراث دار حضرت ابراهيم (عليه السلام) هستيد». يعنى محلى كه حضرت ابراهيم (عليه السلام) تعيين فرموده اين قسمت را نيز در برمى گيرد. (1)
آن گاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) رو به قبله و رو به مردم قرار گرفت (2) و چنين فرمود: «مرحبا به مهمانان پروردگار، مرحبا به مهمانان پروردگار، مرحبا به مهمانان پروردگار! كه اگر درخواست كنند به آنان داده مى شود و آن چه خرج كرده اند جايش پر مى شود، و در آخرت به جاى هر درهمى هزار حسنه به آنان داده مى شود».
سپس فرمود: اى مردم، آيا به شما بشارت دهم؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه. فرمود: چنين شبى كه مى شود خداوند با اهل موقف عرفات بر ملائكه مباهات مى كند و مى فرمايد: اى ملائكه من، به بندگان و كنيزان من بنگريد كه از گوشه و كنار زمين خسته و غبار آلود نزد من آمده اند. آيا مى دانيد آنان چه مى خواهند؟ ملائكه مى گويند: پروردگارا از تو مغفرت مى خواهند. خدا مى فرمايد: «شما را شاهد مى گيرم كه آنان را آمرزيدم. آنان از عرفات بيرون مى روند در حالى كه گذشته شان مورد بخشش قرار گرفته است». (3)
ص: 108
هم چنين فرمود: «صبحگاهان يا شامگاهان كارى را براى خدا انجام دادن بهتر است از دنيا و آن چه در آن است». (1)
عرفات مهد دعا و محل آمرزش است. پيامبر (صلى الله عليه و آله) با دعاهاى خود در آن روز اين مهم را تحقق بخشيد. آن حضرت در روز عرفه اين دعا را بسيار مى خواند: «لا اِلهَ اِلاَّ اللّه ُ، وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ، لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ، بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَديرٌ». (2)
از دعاهاى ديگر پيامبر (صلى الله عليه و آله) اين دعا بود:
خدايا حمد براى توست آن گونه كه تو مى گويى و بهتر از آن چه ما مى گوييم. خدايا، نماز و عبادت و زندگى و مرگم براى تو و بازگشتم به سوى توست. اى پروردگار من، ميراثم براى توست.
خدايا، به تو پناه مى برم از عذاب قبر و وسوسه دل و بى نظمى امور. خدايا، به تو پناه مى برم از شر آن چه وزش باد مى آورد.
خدايا تو كلام مرا مى شنوى و موقعيت مرا مى بينى و پنهان و آشكار مرا مى دانى و چيزى از امر من بر تو مخفى نيست. من بيچاره فقيرم، پناه آورده پناهنده ام، وحشت زده ترسانم، اقرار كننده و معترف به گناهم. از تو سؤال مى كنم هم چون سؤال بيچارگان، و به درگاه تو زارى مى كنم هم چون زارى گناهكار ذليل، و تو را مى خوانم خواندن ترسان بيچاره، كسى كه گردنش در برابر تو خاضع شده، و چشمانش در برابر تو اشک مى ريزد، و بدن او در برابرت ذليل است، و بينى خود را در برابرت بر خاک ماليده است.
خدايا، مرا نسبت به دعايت شقى مكن و هميشه نسبت به من مهربان باش، اى بهترين سؤال شوندگان و اى بهترين عطاكنندگان. (3)
ص: 109
هم چنين از دعاهاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) چنين بود:
اَللّهُمَّ اِنَّكَ تَسْمَعُ كَلامى وَ تَرى مَكانى وَ تَعْلَمُ سِرّى وَ عَلانِيَتى، لايَخْفى عَلَيْكَ شَىْ ءٌ مِنْ اَمْرى. اَنَا الْبائِسُ الْفَقيرُ الْمُسْتَغيثُ الْمُسْتَجيرُ الْوَجِلُ الْمُشْفِقُ الْمُقِّرُ الْمُعْتَرِفُ بِذَنْبِهِ. اَسْأَلُكَ مَسْأَلَةَ الْمِسْكينِ وَ اَبْتَهِلُ اِلَيْكَ ابْتِهالَ الْمُذْنِبِ الذَّليلِ وَ اَدْعُوكَ دُعاءَ الْخائِفِ الضَّريرِ، مَنْ خَشَعَتْ لَكَ رَقَبَتُهُ وَ فاضَتْ لَكِ عِيْناهُ وَ ذَلَّ لَكَ كُلُّ جَسَدِهِ وَ رَغَمَ لَكَ اَنْفَهُ. اَللّهُمَّ لاتَجْعَلْنى بِدُعائِكَ شَقِيّا وَ كُنْ بى رَؤُوفا رَحيما، يا خَيْرَ الْمَسْئُولينَ وَ يا خَيْرَ الْمُعْطينَ.
خدايا، صداى مرا مى شنوى و موقعيت مرا مى بينى و پنهان و آشكار مرا مى دانى و چيزى از امور من بر تو مخفى نيست. من آن بيچاره فقيرم كه به تو پناهنده شده ام. ترسان و لرزانم و اقرار كننده و معترف به گناهانم هستم. از تو هم چون مسكينان سؤال مى كنم و مانند گناهكار ذليل به درگاهت رو آورده ام و هم چون خائف بى دست و پايى تو را مى خوانم كه گردن در برابر تو خم كرده، و از چشمانش در برابر تو اشک مى جوشد و تن خود را در برابر تو ذليل نموده و بينى خود را بر خاک ماليده است. خدايا، مرا نسبت به دعايت شقاوتمند مكن، و نسبت به من مهربان باش، اى بهترين سؤال شوندگان و اى بهترين عطا كنندگان.
در عرفات چادرنشينانى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) را نديده بودند مى آمدند تا آن حضرت را ببينند. وقتى چشمشان به روى مبارک حضرت مى افتاد مى گفتند: «هذا وَجْهٌ مُبارَكٌ»: «اين صورت مباركى است». (1)
يكى از آنان جلو آمد و گوشه عباى پيامبر (صلى الله عليه و آله) را گرفت و آن را درخواست كرد. حضرت عباى خود را به او داد و او رفت.
ص: 110
سپس فرمود: گدايى براى مستغنى و براى كسى كه قدرت كار دارد جايز نيست مگر كسى كه گرفتار فقرى شديد باشد يا بدهكارىِ ناراحت كننده داشته باشد. اما هر كس گدايى كند تا ثروتش زياد گردد روز قيامت در حالى مى آيد كه صورتش خراش برداشته و سنگ هاى سرخ جهنم بر دهانش گذاشته شده است. چه اين كار را كم انجام دهد و چه زياد انجام دهد. (1)
عبداللّه بن مزيّن نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد در حالى كه حضرت سوار بر شتر بود. او ساق پاى حضرت را در آغوش گرفت و در اين حال تازيانه حضرت به او خورد. عرض كرد: يا رسول اللّه، طالب قصاص هستم! حضرت تازيانه را به او داد كه قصاص كند، ولى او پاى حضرت را بوسيد و اين كار را نكرد. (2)
عده اى از اهل نجد در عرفات خدمت حضرت رسيدند. آن ها به خاطر ازدحام به يک نفر از طرف خود دستور دادند كه با صداى بلند به پيامبر (صلى الله عليه و آله) بگويد: يا رسول اللّه، حج چگونه است؟ حج چگونه است؟ پيامبر (صلى الله عليه و آله) هم به مردى دستور داد كه ندا كند: «حج از روز عرفه است. هر كس قبل از نماز شب دهم به عرفه برسد حج او كامل است. ايام مِنا سه روز است»، و سپس حضرت آيه 203 سوره بقره را خواند: «فَمَنْ تَعَجَّلَ فى يَوْمَيْنِ فَلا اِثْمَ عَلَيْهِ»: «هر كس در دو روز عجله كند اشكالى ندارد». سپس شخصى را امر كرد كه از پشت سر حضرت اين مطلب را براى مردم با صداى بلند بگويد و به مردم بفهماند كه هر كس بخواهد مى تواند در غروب روز دوازدهم توقف در مِنا را به پايان برد. (3)
از آن جا كه عمر در صلح حديبيه پيامبر (صلى الله عليه و آله) را با سؤال هاى مكرر درباره آيه 27 سوره فتح: «لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ اِنْ شاءَ اللّه ُ آمِنينَ مُحَلِّقينَ رُؤُوسَكُمْ» اذيت مى كرد كه پس
ص: 111
اين وعده چه شد؟ آيا شما نگفتى كه وارد مسجد الحرام مى شوم و كليد كعبه را مى گيرم و با حاجيان در عرفات خواهم بود؟
پيامبر (صلى الله عليه و آله) يک بار در سال فتح مكه وقتى كليدهاى كعبه را گرفت به او تذكر داد كه وعده الهى عملى شده است، و يک بار هم در عرفات در حجة الوداع او را صدا زد و فرمود: اى عمر، آرى به خدا قسم، اين خانه خدا و اين هم وعده اى كه به شما دادم كه با حاجيان در عرفات خواهم بود. (1)
در عرفات جبرئيل از طرف خداوند نازل شد و با اشاره به آيه 7 سوره مائده: «ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ»- كه در مدينه قبل از سفر نازل شده بود - اين پيام را آورد:
اى محمد، خداوند عز و جل به تو سلام مى رساند و مى فرمايد: اجل تو نزديک شده و مدت تو پايان يافته است؛ و من تو را به سوى آن چه چاره اى و فرارى از آن نيست - يعنى مرگ - خواهم برد. اكنون عهد خويش را بسپار و وصيت خود را پيش بينى نما، و آن چه از علم و ميراث علوم انبياى قبل از توست واسلحه و تابوت و همه آن چه از نشانه هاى پيامبران نزد توست به وصى و خليفه بعد از خود تحويل ده، كه او حجت تمام عيار من بر خلقم على بن ابى طالب است. او را به عنوان علامت براى مردم بپا دار و عهد و پيمان و بيعت او را تجديد كن، و به آنان يادآورى كن آن چه از آنان تعهد گرفته ام از بيعتم و پيمانى كه با آنان محكم كرده ام، و عهدى كه با آنان داشته ام درباره ولايت وليم و صاحب اختيار آنان و هر مرد و زن مؤمنى، يعنى على بن ابى طالب.
آن گاه با اشاره به آيه 3 سوره مائده: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ» كه هنوز نازل نشده بود، ارتباط كمال دين را با ولايت على (عليه السلام) بيان كرده در ادامه خطاب درباره صاحب اختيارى على (عليه السلام) بر مردم چنين آمده بود:
ص: 112
چرا كه من پيامبرى از پيامبرانم را از دنيا نمى برم مگر بعد از كمال دينم و حجتم و نعمتم با ولايت اوليائم و دشمنى دشمنانم، و اين است كمال توحيد و دين من و اتمام نعمتم بر خلقم كه با پيروى از وليم و اطاعت او تحقق مى يابد.
و اين بدان جهت است كه من زمينم را بدون صاحب اختيار و سرپرست رها نمى كنم، تا حجت من بر خلقم باشد. پس آن روز است كه دينم را كامل مى نمايم و نعمتم را به درجه تمام مى رسانم و اسلام را به عنوان دين شما راضى مى شوم با ولايت على وليم و صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى، بنده ام و وصى پيامبرم و خليفه بعد از او و حجت تمام عيارم بر خلقم، كه اطاعت او به اطاعت پيامبرم محمد مقرون است و اطاعت او با اطاعت محمد به اطاعت من مقرون است. هر كس او را اطاعت كند مرا اطاعت كرده و هر كس از او سرپيچى كند از من سرپيچى كرده است. او را بين خود و خلقم علامتى قرار دادم كه هر كس او را شناخت مؤمن است، و هر كس او را انكار نمود كافر است، و هر كس در بيعت او ديگرى را شريک كرد مشرک است، و هر كس مرا با ولايت او ملاقات كند وارد بهشت مى شود، و هر كس با عداوت او مرا ملاقات كند داخل آتش مى شود.
سپس خطاب الهى بار ديگر به آيه 7 سوره مائده اشاره فرموده بود كه «ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ» را خاطر نشان مى كرد و در ادامه دستور پروردگار آمده بود:
پس اى محمد، على را به عنوان علامتى منصوب كن و از مردم در اين باره بيعت بگير و عهد و پيمانى را كه با آنان محكم كرده ام تجديد كن؛ چرا كه من تو را قبض روح نموده نزد خود خواهم برد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) با شنيدن اين پيام الهى و با توجه به فورى نبودن آن، منافقين و اخلال گران را به ياد آورد و ترس آن را داشت كه مبادا مردم متفرق شوند يا به جاهليت باز
ص: 113
گردند، چرا كه آن حضرت دشمنى آنان را مى دانست و از بغض آنان نسبت به على (عليه السلام) خبر داشت.
اين بود كه آن حضرت خود را در شرايطى سخت احساس كرد و آن قدر گريست كه محاسن شريفش پر از اشک شد و فرمود: «اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه قوم من از جاهليت فاصله گرفته اند. من اينان را به اختيار خودشان يا به كمک جنگ ها به انقياد درآورده ام. اكنون اگر بخواهم كسى را بر آنان حاكم كنم چه خواهد شد»؟! آن گاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) از جبرئيل درخواست كرد تا از خدا حفظ او از شر مردم را درخواست كند، و هم چنان منتظر ماند تا جبرئيل در اين باره خبرى از سوى خداوند بياورد. (1)
جابر مى گويد: در عرفات خدمت پيامبر (صلى الله عليه و آله) بوديم و على (عليه السلام) در مقابل آن حضرت بود. پيامبر (صلى الله عليه و آله) به على (عليه السلام) اشاره كرد و فرمود: يا على به من نزديک شو. على (عليه السلام) به آن حضرت نزديک شد. فرمود: كف دستت را در كف دست من بگذار. آن گاه كف دست على (عليه السلام) را گرفت و فرمود:
يا على، من و تو از يک درخت خلق شده ايم. من ريشه آنم و تو تنه آن و حسن و حسين شاخه هاى آن هستند. هر كس به شاخه اى از شاخه هاى آن بياويزد خداوند به رحمتش او را وارد بهشت مى كند. يا على، اگر امت من روزه بگيرند تا هم چون كمان قد خميده شوند و نماز بخوانند تا هم چون تير لاغر شوند، ولى تو را مبغوض بدارند خداوند آنان را با صورت در آتش مى اندازد. سعادتمند كامل عيار و سزاوار سعادت كسى است كه بعد از من تو را اطاعت كند و صاحب اختيارى تو را بپذيرد، و شقى كامل عيار و سزاوار شقاوت كسى است كه بعد از من عصيان تو نمايد و در مقابل تو عَلَم دشمنى برافرازد. (2)
ص: 114
در ساعاتى كه در عرفات وقوف داشتند، مردى از بالاى مركب خود سقوط كرد و اعضايش شكست و از دنيا رفت.
اين خبر را براى پيامبر (صلى الله عليه و آله) آوردند. حضرت دستور داد او را غسل دهند و در دو پارچه كفن كنند. سپس فرمود: خداوند او را روز قيامت لبيک گويان مبعوث مى فرمايد. (1)
هم چنين در عرفات مردم احساس ضعفى در چهره پيامبر (صلى الله عليه و آله) مشاهده نمودند و به آن حضرت يادآور شدند. «ميمونه» همسر حضرت با شنيدن اين مطلب، كاسه اى از شير براى حضرت فرستاد و حضرت همان طور كه بين مردم ايستاده بود آن را نوشيد. (2)
از سوى ديگر پيامبر كيفيت رمى جمرات را در عرفات به مردم آموخت. حرمة بن عَمرو مى گويد: در حجة الوداع پشت سر عمويم سنان سوار شتر بودم. در عرفات كه وقوف كرديم پيامبر (صلى الله عليه و آله) را ديدم كه يک انگشت را روى انگشت ديگر گذاشته است. به عمويم گفتم: پيامبر (صلى الله عليه و آله) چه مى فرمايد؟ گفت: مى فرمايد: جَمَره را به اين صورت رمى كنيد. (3)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) از كنار كعب بن عجره عبور مى كرد، در حالى كه شپش در سرش بود و او مُحرم بود. حضرت از او پرسيد: اين حشرات تو را اذيت مى كنند؟ گفت: آرى.
در اين جا آيه 196 سوره بقره نازل شد: «فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَريضا اَوْ بِهِ اَذىً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيامٍ اَوْ صَدَقَةٍ اَوْ نُسُكٍ...»: «هر كس از شما مريض باشد يا از جهت سرش اذيت شود كفاره آن را روزه يا صدقه يا عبادتى قرار دهد».
ص: 115
پيامبر (صلى الله عليه و آله) به او دستور داد سرش را بتراشد. مقدار كفاره را هم سه روز روزه يا صدقه به شش فقير براى هر كدام به اندازه دو پيمانه يا قربانى يک گوسفند قرار داد. (1)
هم چنين حضرت زكات (صدقه) را قسمت مى كرد. دو نفر آمدند و از حضرت درخواست كمک كردند. حضرت نگاهى به آنان كرد و ديد قوى و قادر به كار هستند. سپس چشمان مبارک را پايين انداخت و فرمود: اگر بخواهيد به شما عطا مى كنم، ولى براى مستغنى و نيز كسى كه قوى و قادر به كسب است نصيبى از اين مال نيست. (2)
همين كه آفتاب خواست غروب كند پيامبر (صلى الله عليه و آله) به بلال فرمود: اى بلال، به مردم بگو سكوت اختيار كنند. بلال بپاخاست و صدا زد: براى سخن پيامبر (صلى الله عليه و آله) سكوت اختيار كنيد. مردم ساكت شدند.
آن گاه حضرت فرمود: اى مردم، جبرئيل لحظه اى پيش نزد من آمد و از سوى پروردگارم سلام رساند و گفت: خداوند عز و جل اهل عرفات و مشعر را آمرزيد. پروردگار شما در چنين روزى بر شما منت گذاشت و نيكان شما را آمرزيد و نيكان شما را شفيع بدكارانتان قرار داد. به بركت خدا از عرفات حركت كنيد در حالى كه آمرزيده شده ايد. (3)
با غروب آفتاب پيامبر (صلى الله عليه و آله) به درگاه الهى عرضه داشت:
پروردگارا! به تو پناه مى برم از فقر، و از تشتت امور و از شر آن چه در شب و روز حادث مى شود. ظلم من به عفو تو پناه آورده و ترس من به امان تو پناهنده شده و ذلت من به عزت تو پناه آورده و صورت فانى من
ص: 116
به وجه باقى تو پناهنده شده است. اى بهترين كسى كه مورد سؤال واقع مى شوى و اى بخشنده ترين كسى كه عطا مى كند. با رحمت خود مرا ارزش ده، و عافيتت را بر من بپوشان و شر همه خلقت را از من دوركن. (1)
آن گاه براى مغفرت امتش و رحمت خدا بر آنان بسيار دعا كرد. خداوند به آن حضرت وحى كرد: «قبول كردم مگر ظلم آنان نسبت به يک ديگر را، اما گناهانى كه بين من و آنان است آمرزيدم».
آن گاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) تبسمى فرمود. اصحاب گفتند: يا رسول اللّه! تبسم كرديد در ساعتى كه تبسم نمى كرديد؟! فرمود: از حال شيطان تبسم كردم كه وقتى ديد خداوند دعاى مرا درباره امتم اجابت كرده شروع به واى و ويل كرد در حالى كه خاک بر سر خود مى ريخت.
يكى از اصحاب پرسيد: يا رسول اللّه! آيا اين بخشش مخصوص ماست؟ فرمود: براى شما و آنان كه بعد از شما مى آيند تا روز قيامت است. (2)
هم چنين پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: هر پيامبرى دعا و درخواستش را از خدا كرده و خدا به او داده است مگر دعا و درخواست من كه آن را نزد پروردگارم براى روز قيامت ذخيره كرده ام. سپس فرمود: «انبيا با كثرت امت هاى خود در قيامت عرضه مى شوند، پس مرا با رفتار نادرست خود در برابر امت ها خوار نكنيد، چرا كه من براى شما بر سر حوض كوثر خواهم نشست». (3)
رافع بن عَمرو مزنى كه در سن پنج يا شش سالگى همراه پدر و مادرش در حجة الوداع بود، مى گويد: پدرم دست مرا گرفت تا نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمديم. در حالى كه حضرت سوار بر قاطر سفيد رنگى بود و براى مردم خطبه مى خواند. من از ميان
ص: 117
سواران عبور كردم تا كنار ركاب قاطر حضرت رسيدم و دست بر زانوان حضرت گذاشتم. سپس دستم را به طرف ساق و قدم هاى مبارک حضرت كشيدم و كفش آن حضرت را لمس كردم. (1)
با غروب آفتاب روز نهم وقتِ وقوف در عرفات پايان مى يافت. كاروان حجاج با فرو رفتن قرص آفتابِ روز عرفه آماده حركت به سوى مشعر الحرام شدند. آنان شب به مشعر مى رسيدند، و تا صبح در آن جا مى ماندند تا هنگام وقوف مى رسيد. زمان وقوف از اذان صبح تا طلوع آفتاب بود.
عادت مشركين آن بود كه قبل از غروب آفتاب از عرفه خارج مى شدند، ولى پيامبر (صلى الله عليه و آله) با آنان مخالفت كرد و بعد از غروب خارج شد. آن حضرت در اين باره براى مردم خطابه اى ايراد كرد و بعد از حمد و ثناى الهى فرمود:
اما بعد، اهل شرک و بت پرستى از اين جا - يعنى عرفات - هنگام غروب آفتاب حركت مى كردند، زمانى كه هنوز آفتاب بر سر كوه ها مثل عمامه بر سر مردان بود. روش ما غير روش آنان است.
هم چنين اهل شرک و بت پرستى از مشعر به سوى مِنا هنگام طلوع آفتاب بر سر كوه ها - هم چون عمامه بر سر مردان - حركت مى كردند ولى روش ما مخالف روش آنان است. (2)
ص: 118
ص: 119
ص: 120
پس از غروب آفتاب پيامبر (صلى الله عليه و آله) از عرفات به سمت مشعر الحرام حركت كرد و در آن ساعت اسامة بن زيد همراه حضرت سوار شتر بود.
مسير بازگشت از ما بين «مِأزمَيْن» بود، به گونه اى كه از غير راه آمدن به عرفات برگشتند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور داد مردم با آرامش حركت كنند. (1)
وقتى كاروان ها از عرفات حركت كردند مردم هجوم آورده با سرعت حركت مى كردند. آنان طبق گذشته اسب ها را مى دوانيدند و شترها را با زدن و هِى كردن به سرعت وادار مى كردند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) از پشت سر صداهاى مردم را براى دوانيدن حيوانات شنيد. اين بود كه با تازيانه اى كه در دست داشت به سوى مردم اشاره كرد و فرمود: اى مردم! بر شما باد به آرامش، كه حج دوانيدن اسبان و سرعت دادن شتران نيست، بلكه تقوا پيشه كنيد و نيكو سير كنيد كه ضعيفان زير دست و پا قرار نگيرند. (2)
ص: 121
پيامبر (صلى الله عليه و آله) افسار شتر قصواء را مى كشيدند كه آرام برود به گونه اى كه سر شتر گاهى به زانوى حضرت نزديک مى شد. در آن حال حضرت با دست راست اشاره كرده مى فرمود: «اى مردم، آرام حركت كنيد، آرام حركت كنيد». هرگاه گروهى از مردم مى آمدند، پيامبر (صلى الله عليه و آله) حركت را كُند مى كرد تا آنان عبور كنند. (1)
كنار درّه سمت چپ قبل از مشعر به دستور پيامبر (صلى الله عليه و آله) شتر را خوابانيدند و حضرت پياده شده در آن جا بول كرد. علتش آن بود كه اين مكان اولين جايى بود كه در آن بت پرستيده شد، و سنگى كه بت هُبَل از آن تراشيده شد از اين مكان گرفته شده بود. سپس اسامه آب آورد و حضرت وضو گرفت.
اسامه پرسيد: يا رسول اللّه! نماز؟ حضرت فرمود: نماز را جلوتر مى خوانيم. دوباره سوار شدند و مسير را به طرف مشعر ادامه دادند. (2)
يک نفر بين عرفات و مشعر پيامبر (صلى الله عليه و آله) را ملاقات كرد و افسار شتر حضرت را گرفت و گفت: چه چيزى مرا به بهشت نزديک و از آتش دور مى كند؟ فرمود:
بدان به خدا قسم، اگرچه سؤالت كوتاه بود ولى بسيار عظيم است و كار طولانى لازم دارد. نمازهاى واجب را بپا دار، و زكات واجب را بپرداز و حج خانه خدا را به جا آور. هر كارى را كه دوست دارى مردم با تو انجام دهند نسبت به آنان انجام ده، و آن چه دوست ندارى مردم با تو انجام دهند تو نيز با مردم انجام مده. اكنون افسار شتر را رها كن! (3)
ص: 122
هم چنين آن حضرت فرمود:
به خدا قسم هر كارى را كه مى دانستم شما را به بهشت نزديک مى كند به شما آموختم و هر كارى را كه مى دانستم شما را از آتش دور مى كند به شما را ياد دادم. جبرئيل براى من وحى آورده كه هيچ كس از دنيا نمى رود تا روزيش كامل شود. پس تقوا پيشه كنيد و روزى را از راه درست آن طلب كنيد. دير شدن روزى باعث نشود كه با معصيت خدا دنبال آن برويد، چرا كه اجرى كه نزد خداست جز با اطاعت او به دست نمى آيد. خدا روزى ها را بين خلقش به حلال قسمت كرده و به حرام قسمت نكرده است. هر كس تقواى خدا را پيشه كند و صبر نمايد خدا روزى او را از راه حلال مى رساند، و هر كس پرده درى كند و عجله نمايد و روزى را از غير حلالش به دست آورد، از روزى حلالش كم مى شود و روز قيامت براى روزى حرام محاكمه مى شود. (1)
سپس حركت كردند تا به مشعر الحرام رسيدند. در آن جا نماز مغرب و عشا را با يک اذان و دو اقامه پشت سر هم خواندند. (2)
وقتى در مشعر توقف كردند مردم سعى مى كردند اطراف شتر حضرت جمع شوند. اين بود كه حضرت با دست اشاره به اطراف كرد و فرمود: اى مردم، من اين جا وقوف كرده ام، ولى همه اين قسمت موقف است. (3)
ص: 123
اين بود كه مردم در جاى جاى مشعر الحرام پراكنده شدند و به استراحت پرداختند. (1)
به عنوان يک تسهيل در امر حج، پيامبر (صلى الله عليه و آله) به زنان و نيز مردان ضعيف اجازه دادند كه شبانه از مشعر به مِنا بروند و شبانه رمى جمرات كنند و از آن جا به مكه بيايند و نماز صبح را در خانه هاى خود بخوانند و طواف و سعى خود را انجام دهند. كسى را نيز وكيل كنند تا در مِنا به نيابت از آنان ذبح كند.
اين بود كه عده اى از زنان و نيز مردان ضعيف شبانه راهى مِنا شدند و پيامبر (صلى الله عليه و آله) همراه زنان اسامه را فرستاد. (2)
«سوده» همسر پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز از آن حضرت اجازه گرفت كه قبل از حركت مردم از مشعر به سوى مِنا حركت كند، چرا كه در حركت كُند بود. پيامبر (صلى الله عليه و آله) به او اجازه داد و او قبل از بقيه مردم حركت كرد. (3)
از سوى ديگر عُروة بن مُضرَّس به قصد حج حركت كرد، ولى هنگامى رسيد كه مردم از عرفات حركت كرده بودند و در مشعر بودند. اين بود كه شب را در عرفات ماند و سپس به مشعر آمد.
در آن جا خدمت پيامبر (صلى الله عليه و آله) رسيد و عرض كرد: يا رسول اللّه! خود را خسته كردم و مركبم را به زحمت انداختم كه به مراسم برسم، ولى شب به عرفات رسيدم. آيا حج من صحيح است؟ حضرت فرمود: هر كس در مشعر نماز صبح را با ما بخواند و وقوف
ص: 124
كند تا از اين جا به سوى مِنا حركت كنيم، و اين در حالى باشد كه قبلاً به عرفات آمده باشد - چه شب و چه روز - حج او كامل است و وظيفه اش را انجام داده است. (1)
آن مرد چادرنشين كه در مكه سراغ پيامبر (صلى الله عليه و آله) را گرفت و اوصاف حضرت را برايش گفتند و در آن جا نتوانست حضرت را ببيند؛ از آن جا به عرفات آمد و در آن جا هم نتوانست حضرت را ببيند، تا حضرت را در مشعر الحرام پيدا كرد و تا چشمش به حضرت افتاد از بين جمع او را شناخت. آن گاه با چوب دستى خود بر سر تا كمر شتر پيامبر (صلى الله عليه و آله) كشيد. مردم گفتند: عجب جرئتى دارى! پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: با او كارى نداشته باشيد چرا كه حاجتى دارد.
آن گاه خطاب به او فرمود: حاجتت چيست؟ عرض كرد: فرستادگان تو نزد ما آمدند و دستور آوردند كه نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد و حج خانه خدا به جا آوريد و از جنابت غسل نماييد. اكنون قوم من مرا به عنوان نماينده نزد تو فرستاده اند. دلم مى خواهد تو را قسم دهم ولى مى ترسم عصبانى شوى!
حضرت فرمود: من غضب نمى كنم. من آن كسى هستم كه خدا در تورات و انجيل نام مرا محمد رسول اللّه، برگزيده انتخاب شده گذاشته كه ناسزاگو نيستم و هم چون نادانان در بازارها نمى گردم و بدى را با بدى پاسخ نمى دهم؛ بلكه بدى را با نيكى پيگيرى مى نمايم. اكنون درباره آن چه مى خواهى از من سؤال كن. من همان كسى هستم كه خداوند در قرآن مرا ياد كرده و فرموده: «وَ لَوْ كُنْتَ فَظّا غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ» (2) : «اگر تندخو و سنگ دل بودى مردم از اطراف تو پراكنده مى شدند». اكنون درباره آن چه مى خواهى سؤال كن.
ص: 125
آن مرد گفت: تو را قسم مى دهم به خدايى كه آسمان ها را بدون ستونى بالا برده، آيا همان خدا تو را فرستاده است؟ حضرت فرمود: آرى، او مرا فرستاده است. گفت: تو را قسم مى دهم به خدايى كه آسمان ها به امر او قرار گرفته، آيا او كتاب را و نماز واجب و زكات را بر تو نازل كرده است؟ فرمود: آرى. پرسيد: همان خدا دستور غسل از جنابت و همه دستورات ديگر را به تو داده است؟ فرمود: آرى.
عرض كرد: «پس ما هم ايمان مى آوريم به خدا و پيامبرانش و كتاب او و روز قيامت و زنده شدن دوباره و ترازوى اعمال و توقف در پيشگاه الهى و حلال و حرام و دستورات كوچک و بزرگش». آن گاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى او استغفار كرد و دعا نمود. (1)
قرة بن هبيره عامرى نيز از تازه مسلمانان حاضر در حجة الوداع بود. او سوار شتر كوتاه قدى بود. پيامبر (صلى الله عليه و آله) در عرفات نگاهى به او كرد و فرمود: اى قره. او متوجه نداى حضرت نشد. مردم او را صدا زدند و گفتند: «اى قره»، و او را متوجه پيامبر (صلى الله عليه و آله) نمودند. او نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد. حضرت پرسيد: آن گاه كه براى مسلمان شدن نزد من آمدى چه گفتى؟ عرض كرد: يا رسول اللّه، آن روز گفتم: ما خدايان مذكر و مؤنثى غير از خداى جهان داشتيم كه عبادت مى شدند! تا آن كه خدا تو را به پيامبرى مبعوث كرد، و ما آنان را خوانديم ولى جواب ما را ندادند و از آنان درخواست كرديم ولى به ما عطا نكردند. آن گاه نزد تو آمديم و تو را اجابت كرديم و آن خدايان را رها كرديم و خدا ما را هدايت كرد.
وقتى از پيامبر (صلى الله عليه و آله) خداحافظى كرد حضرت فرمود: رستگار شد كسى كه عقل به او داده شد. (2)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) پس از ملاقات هايى كه با گروه هاى مردم در مشعر داشت، در همان
ص: 126
مكانى كه توقف كرده بود، وسايل استراحت را آماده كرد و شب را به استراحت پرداخت و خوابيد تا از اذان صبح وقوف واجب را آغاز كند. (1)
طلوع فجر نماز صبح را خواندند و وقوف در مشعر را آغاز كردند كه زمان آن تا طلوع آفتاب بود. (2)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) بعد از نماز صبح در مشعر بالاى كوه «قزح» در انتهاى مشعر نزديک وادى «مُحَسَّر» آمد و رو به قبله ايستاد و ذكر «اللّه ُ اَكبَر» و «لا اله الا اللّه وَحْدَهُ» فرمود، و هم چنان ايستاده بود تا صبح كاملاً روشن شد. (3)
با طلوع آفتاب كه وقوف در مشعر پايان مى يافت، پيامبر (صلى الله عليه و آله) به بلال فرمود: مردم را دعوت به سكوت كن. وقتى مردم گوش فرا دادند فرمود: خداوند بر اين اجتماع شما منت گذاشت و گناهكاران شما را به خاطر نيكان شما آمرزيد، و به نيكوكاران شما آن چه درخواست كردند عطا نمود. اكنون با نام پروردگار (به سوى مِنا) حركت كنيد. (4)
همين كه آفتاب طلوع كرد آماده حركت به سوى مِنا شدند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) سوار بر شتر خاكسترى قصواء شد، و فضل بن عباس كه نوجوانى بود همراه حضرت سوار بر شتر شد. (5)
ص: 127
حضرت در آن حال فرمود: اى مردم، علم را بگيريد قبل از آن كه علم گرفته شود و قبل از آن كه علم بالا رود.
صحابه يكى از چادرنشينان را وادار كردند كه از پيامبر (صلى الله عليه و آله) بپرسد: چگونه علم از ميان برداشته مى شود در حالى كه قرآن بين ماست و محتواى آن را آموخته ايم و به زنان و فرزندان و خدمتكارانمان نيز ياد داده ايم؟!
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در حالى كه صورتش از غضب سرخ شده بود سر بلند كرده فرمود: اين يهود و نصارى هستند كه كتاب هايشان در بين آنان است ولى به حرفى از آن چه پيامبرانشان براى آنان آورده اند تمسک نكرده اند. سپس سه مرتبه فرمود: بدانيد كه از جمله راه هاى از ميان رفتن علم آن است كه حاملان علم از بين بروند. (1)
از مشعر كه حركت كردند از وادى «مُحَسَّر» عبور كردند كه بين مشعر و مِنا است. در آن جا پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «ريگ هاى رمى جمره را از وادى محسر برداريد».
در وادى مُحَسَّر پيامبر (صلى الله عليه و آله) سرعت حركت را بيشتر كرد چرا كه عذاب اصحاب فيل در اين مكان بر آن ها نازل شده بود. در آن حال فرمود: «اَللّهُمَّ سَلِّمْ عَهْدى وَ اقْبَلْ تَوْبَتى وَ اَجِبْ دَعْوَتى وَ اخْلُفْنى فى مَنْ تَرَكْتُ بَعْدى»: «خدايا عهد و پيمان مرا سلامت بدار، و توبه مرا بپذير و دعاى مرا مستجاب كن و در بين كسانى كه بعد از خود باقى مى گذارم جانشينم باش».
آن گاه حضرت با زدن بر شتر او را وادار به دويدن كرد تا از وادى محسر خارج شدند. (2)
ص: 128
در بين راه زنى از قبيله خثعم خدمت پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد و عرض كرد: يا رسول اللّه! پدر من پيرمرد كهنسالى است كه نمى تواند روى مركب قرار بگيرد. آيا مى توانم به نيابت از او حج به جا آورم؟ فرمود: آرى. (1)
در اين جا مردى درباره چگونگى قربانى پرسيد. حضرت فرمود: از گوسفندان قربانى كنيد و هر كس هر گونه كه خواست مختار است. (2)
حارث بن عمر عرض كرد: پدر و مادرم به قربان شما يا رسول اللّه، برايم استغفار كنيد. فرمود: خدا شما را بيامرزد. حارث از سوى ديگر شتر دور زد و دوباره به اين اميد كه حضرت به طور خاص براى او استغفار كند، عرض كرد: براى من استغفار كنيد. آن حضرت فرمود: خدا شما را بيامرزد.
ص: 129
ص: 130
ص: 131
ص: 132
صبح روز دهم حاجيان عازم مِنا شدند تا بقيه اعمال حج را به جا آورند، و سه روز بعد را هم آن جا بمانند. در روز اول ابتدا جمره عقبه را رمى مى كردند و سپس مراسم قربانى انجام مى شد و آن گاه با تراشيدن موى سر از احرام بيرون مى آمدند. بعد از آن راهى مكه مى شدند تا طواف و سعى و طواف نساء را انجام دهند. بعد از آن در همان روز دهم به مِنا باز مى گشتند تا شب و روز يازدهم و دوازدهم و سيزدهم را بمانند و در هر سه روز، هر سه جمره را رمى كنند.
براى توقف سه روزه در مِنا قبل از رفتن به عرفات پيش بينى لازم انجام شده بود. در مِنا نيز به حضرت عرض كردند: يا رسول اللّه! اگر اجازه دهى براى شما بنايى را به عنوان سايبان بنا كنيم. فرمود: نه، مِنا محل نزول همه پيامبران گذشته است.
اين بود كه طبق دستور پيامبر (صلى الله عليه و آله) خيمه آن حضرت كنار مسجد «خيف» در بلندى قرار داده شد؛ و اين را پيامبر (صلى الله عليه و آله) قبل از رسيدن به مكه در سفر از مدينه مى فرمود كه وقتى به مكه رسيديم انشاءاللّه در خيف منزل خواهيم كرد. (1)
ص: 133
مهاجرين از جلوى مسجد «خيف» و انصار از پشت مسجد خيمه ها را برپا كرده بودند، و بقيه مردم در بقيه جاهاى مِنا پراكنده شدند. (1)
پس از ورود به مِنا پيامبر (صلى الله عليه و آله) مرحله به مرحله مناسک را بيان مى كرد و سپس عملى مى نمود.
در روز عيد قربان در مِنا آيه 281 سوره بقره نازل شد: «وَ اتَّقُوا يَوْما تُرْجَعُونَ فيهِ اِلَى اللّه ِ ثُمَّ تُوَفّى كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ»: «بترسيد از روزى كه در آن به سوى خدا باز مى گرديد، سپس هر كسى به آن چه كسب كرده سزا داده مى شود و مورد ظلم قرار نمى گيرند». (2)
پس از استقرار مردم در خيمه هاى خود در مِنا، اولين عمل رمى جمره عقبه بود. عده اى در وادى محسر سنگ براى رمى جمره برداشته بودند و عده اى از خود مِنا جمع مى كردند.
حضرت به ابن عباس فرمود: بيا سنگ هايى كه براى پرتاب با انگشت مناسب باشد پيدا كنيم.
سنگ هايى براى پيامبر (صلى الله عليه و آله) جمع آورى كردند و به حضرت دادند. حضرت دو بار فرمود: «با مثل اين سنگ ها رمى كنيد. در دينتان زياده روى نكنيد. آنان كه قبل از شما بودند با زياده روى در دين هلاک شدند».
آن گاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) با مردم به سوى جمره كبرى يا عقبه حركت كردند. آن حضرت بين جمرات توقف كرد و خطاب به مردم فرمود: امروز چه روزى است؟ گفتند: روز عيد
ص: 134
قربان. فرمود: اين جا كدام شهر است؟ گفتند: شهر حرام. پرسيد: اين چه ماهى است؟ گفتند: ماه حرام. فرمود: اين روز حج اكبر است. خون شما و اموالتان و آبرويتان براى يک ديگر حرام و محترم است مانند حرمت اين شهر در اين ماه در اين روز، تا روزى كه خدا را ملاقات كنيد و از اعمالتان سؤال كند. سپس فرمود: آيا ابلاغ نمودم؟ گفتند: آرى. حضرت هم اين جمله را تكرار كرد: «اَللّهُمَّ اشْهَدْ»: «خدايا شاهد باش». در اين حال حضرت انگشت سبابه را رو به آسمان مى برد و سپس با آن به طرف مردم اشاره مى كرد. (1) سپس فرمود: «مبادا بعد از من از دين به كفر باز گرديد و گردن يک ديگر را بزنيد». (2)
آن گاه راه وسط را طى كردند تا به جمره عقبه كنار درخت رسيدند كه سمت قبله آن تپه اى بود و سمت پشت به قبله آن قسمت مسطح بيابان بود. مردم نيز به دنبال حضرت بودند تا چگونگى رمى جمرات را ببينند. اسامه و بلال نيز همراه حضرت بودند كه يكى شتر حضرت را راهنمايى مى كرد و ديگرى با لباسش حضرت را از تابش آفتاب محافظت مى نمود. فضل بن عباس هم پشت سر حضرت سوار شتر بود و با لباسش مواظب بود كه هنگام رمى سنگ هاى مردم به حضرت نخورد.
در آن حال پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «هذا يَوْمُ الْحَجِّ الاْكْبَرِ»: «امروز روز حج اكبر است». (3) هم چنين فرمود: «مناسک حجتان را ياد بگيريد كه شايد من بعد از اين حج ديگر به حج نيامدم».
لازم به يادآورى است كه اولين رمى كننده جمره حضرت آدم (عليه السلام) بود. هم چنين وقتى حضرت ابراهيم (عليه السلام) براى ذبح اسماعيل (عليه السلام) حركت كرد در سه موضعِ جمرات
ص: 135
شيطان براى او ظاهر شد، و آن حضرت او را سنگسار كرد. (1) اكنون ختم پيامبران آماده رمى جمرات بود.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در حال رمى هم چنان سواره بود ولى شتر را هِى نمى كرد و نمى زد. آن حضرت از سمت مسطح بيابان - نه از سمت تپه - در حالى كه پشتشان به قبله بود جمره را با هفت سنگ رمى نمود. رمى حضرت با دو انگشت سبابه بود يعنى سنگ را ميان دو انگشت سبابه قرار مى داد و پرتاب مى كرد و با هر سنگى يک تكبير مى گفت، و اين طرز پرتاب را «خَذْف» نام داد.
در آن حال پيامبر (صلى الله عليه و آله) با مشاهده ازدحام مردم فرمود: اى مردم، با ازدحام خود باعث قتل يک ديگر نشويد، و هنگام رمى با دو انگشت سبابه رمى كنيد كه به آن «خَذْف» مى گويند. (2)
پس از پيامبر (صلى الله عليه و آله) مردم دسته دسته براى رمى كنار جمره مى آمدند. زنان نيز رمى جمره را انجام دادند؛ و درباره كودكان بزرگ ترها به نيابت رمى نمودند. (3)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) بعد از رمى جمره عقبه، عمل بعدى كه قربانى بود را با رفتن به قربانگاه آغاز كردند. حضرت براى آمادگىِ مردم فرمود:
امروز روز جارى كردن و صدا بلند كردن است. جارى كردن خون قربانى هايى كه بر زمين جارى مى كنيد. هر كس نيتش صادق باشد اولين قطره خون قربانى كفاره هر گناهى خواهد بود، و صداى بلند دعاست. به
ص: 136
درگاه خدا با صداى بلند دعا كنيد. قسم به آن كه جان محمد در دست اوست، احدى از اين مكان باز نمى گردد مگر آمرزيده شده، به جز صاحب گناه كبيره اى كه بر آن اصرار دارد و هرگز به فكر ترک آن نيست. (1)
اكنون بر كسانى كه اهل مكه و داخل محدوده حرم بودند و حج آنان اِفراد بود قربانى واجب نبود. كسانى كه مثل پيامبر (صلى الله عليه و آله) از آغاز سفر قربانى همراه خود برداشته بودند، همان قربانى ها را ذبح مى كردند، و كسانى كه حج تمتع به جا مى آوردند بايد به فكر تهيه قربانى بودند كه ذبح آن واجب بود.
اين واجب طبق آيه 196 سوره بقره بود كه مى فرمايد: «فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ اِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْىِ»: «هر كس حج تمتع به جا آورد كه عمره و حج با هم است هر چه از قربانى ممكن شد بايد تهيه كند». دنباله آيه تكليف كسانى را كه قدرت مالى براى خريد قربانى ندارند يا قربانى پيدا نمى كنند تعيين كرده كه مى فرمايد: «فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ ثَلاثَةَ اَيّامٍ فِى الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ اِذا رَجَعْتُمْ تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ»: «هر كس به قربانى دسترسى پيدا نكند سه روز در ايام حج روزه بگيرد و هفت روز پس از بازگشت به وطن كه روى هم ده روز مى شود».
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در اين باره خطاب به مردم فرمود:
هر كس حج تمتع انجام مى دهد و قربانى برايش ممكن نيست سه روز در ايام حج روزه بگيرد و هفت روز وقتى نزد خانواده اش بازگشت. هر كس سه روز بعد از ايام حج را توانست در مكه روزه بگيرد و اگر در مكه توقف نداشت سه روز را در راه روزه بگيرد و اگر ممكن نشد وقتى نزد خانواده اش بازگشت بگيرد. اگر خواست مدتى طولانى در مكه اقامت كند و بعد از سه روز هفت روز را هم روزه بگيرد، بايد به اندازه زمان بازگشت به خانواده اش و يا يک ماه صبر كند و بعد هفت روز را روزه بگيرد.
ص: 137
از آن جا كه ممكن بود كسانى كه امكان قربانى ندارند، سه روز روزه خود را در توقف سه روزه در مِنا بگيرند، پيامبر (صلى الله عليه و آله) بديل بن ورقاء خزاعى را سوار بر شترى خاكسترى فرستاد و دستور داد اين پيام را به مردم برساند: «در اين سه روزِ مِنا روزه نگيريد كه ايام خوردن و آشاميدن است».
هم چنين على (عليه السلام) را سوار بر قاطر سفيد خود فرستاد. حضرت آمد تا كنار سراشيبى كه انصار خيمه زده بودند ايستاد و از طرف پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «اى مردم، اين روزها روز روزه نيست، بلكه ايام خوردن و آشاميدن و ذكر است».
هم چنين عبداللّه بن حَذافة را سوار بر مركب خود به سوى ديگرى فرستاد تا مردم را از روزه در سه روز توقف در مِنا منع كند و فرمود: «اين روزها روز خوردن و آشاميدن و ذكر خداست». (1)
براى كسانى كه قدرت مالى براى خريد قربانى نداشتند پيامبر (صلى الله عليه و آله) اجازه دادند كه چند نفرى در يک قربانى شريک شوند. اين بود كه گاهى هفت نفر به طور مشاركت يک شتر را براى قربانى مى خريدند و نحر مى كردند. (2)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) 66 شتر از مدينه آورده بود و اميرالمؤمنين (عليه السلام) 34 شتر كه مجموعاً صد شتر شد.
اكنون نوبت قربانى صد شتر بود. هنگام قربانى پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: اباالحسن را برايم صدا بزنيد. على (عليه السلام) را صدا زدند و آن حضرت آمد. فرمود: يا على، تو پايين چاقو را بگير و خود حضرت بالاى آن را گرفت و اين گونه به كمک يک ديگر همه صد شتر را نحر كردند.
ص: 138
سهيل بن عمرو - كه در صلح حديبيه اجازه نداد در صلح نامه «رسول اللّه» بنويسند - در حجة الوداع جزء مسلمانان بود. او هنگام قربانى در قربانگاه يكى يكى شترها را نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى قربانى مى آورد و آن حضرت با اميرالمؤمنين (عليه السلام) آن ها را نحر مى كردند. (1)
در ميان صد شترى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) قربانى كرد شترى مربوط به ابوجهل بود و در بينى آن حلقه اى از نقره بود، كه آن شتر را هم نحر كردند. (2)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور داد قطعه اى از گوشت هر يک از صد شتر را بردارند و در ديگى بريزند و بپزند تا خود حضرت و اميرالمؤمنين (عليه السلام) از آن ميل كنند و بقيه را به فقرا دهند. اين به حكم آيه 28 سوره حج بود كه مى فرمايد: «فَكُلُوا مِنْها وَ اَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقيرَ»، و نيز به حكم آيه 36 همين سوره كه مى فرمايد: «فَكُلُوا مِنْها وَ اَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ» كه دستور مى دهد قربانى كننده از گوشت قربانى بخورد و به فقرا نيز بدهد.
آن گاه دستور داد به كسانى كه امور پوست كندن قربانى ها و تميز كردن آن ها را انجام داده اند از پوست و روانداز و افسار آن ها چيزى ندهند، و همه اين ها را صدقه بدهند و درباره اجرت آنان فرمود: حق آنان را از پيش خودمان مى دهيم.
براى اجراى اين دستور، اميرالمؤمنين (عليه السلام) را مأمور كرد و آن حضرت فرمان پيامبر (صلى الله عليه و آله) را دقيقاً اجرا كرد و قطعه اى از گوشت هر قربانى را جمع كرد و فرستاد تا در ديگى پخته شود.
از سوى ديگر پيامبر (صلى الله عليه و آله) به حضرت زهرا (عليها السلام) فرمود: برخيز و هنگام ذبح قربانى حضور داشته باش چرا كه هر قطره خون آن كفاره هر گناهى است. روز قيامت هفتاد برابر همين قربانى را در ترازوى اعمال تو مى گذارند.
ص: 139
مقداد كه حاضر بود پرسيد: يا رسول اللّه! آيا اين اجر مخصوص آل محمد (عليهم السلام) است يا براى همه مؤمنين است؟ فرمود: هم براى آل محمد (عليهم السلام) و هم براى عموم مؤمنين است.
از سوى ديگر پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور داد نُه گاو از طرف نُه همسرشان ذبح كنند و مقدارى از گوشت هر يک را براى هر كدام از آنان فرستاد تا از آن خورده باشند. وقتى گوشت قربانى را براى عايشه بردند، پرسيد: اين چيست؟ گفتند: پيامبر (صلى الله عليه و آله) از طرف هر يک از همسرانش گاوى ذبح كرده است.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) پس از قربانى موى سر خود را تراشيد. كسى كه سر آن حضرت را مى تراشيد مَعمَر بن عبداللّه بود كه مسئول جهاز شتر حضرت بود. از آن جا كه حضرت موى سر خود را از قبل زياد كرده بود و براى مبتلا نشدن به شپش آن را با صمغ اندوده بود و قبلاً هم فرموده بود كه تا قربانى نكنم موى خود را نمى تراشم، اكنون پس از قربانى نوبت تراشيدن موى سر بود.
در آن حال اصحاب اطراف آن حضرت حلقه زده بودند و هر يک منتظر بودند كه رشته اى از موى حضرت را براى تبرک بردارند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) سُهَيل بن عمرو مَعمَر را صدا زد تا موى سر مباركش را بتراشد. در اين حال سهيل موى پيامبر (صلى الله عليه و آله) را گرفته روى چشم خود مى گذاشت. (1)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) ابتدا به معمر دستور داد موهاى سمت راست سر را بتراشد. سپس ابوطلحه انصارى را صدا زد و موهاى سمت راست را به او سپرد. سپس دستور تراشيدن موهاى سمت چپ سر را داد و آن ها را هم به ابوطلحه داد. مردم بى صبرانه منتظر بودند تا هر يک تار مويى از موهاى حضرت را براى تبرک به دست آورند. اين
ص: 140
بود كه پس از تراشيدن كامل موى سر مبارک به طلحه فرمود: موها را بين مردم قسمت كن.
در حالى كه معمر سر حضرت را مى تراشيد عده اى از تازه مسلمانان قريش به شوخى گفتند: اى معمر، گوش پيامبر (صلى الله عليه و آله) در دست توست و تيغ هم در دست ديگرت! معمر گفت: به خدا قسم، اين خدمت را افتخارى عظيم براى خود مى دانم. پيامبر (صلى الله عليه و آله) اضافه بر تراشيدن موى سر، مقدارى از انتهاى محاسن و نيز سبيل خود را كوتاه كرد و نيز ناخن ها را كوتاه نمود.
در حين تراشيدن سر و بعد از آن مردم نزد حضرت مى آمدند و سؤالات مختلفى درباره مسائل پيش آمده در حج مى پرسيدند و حضرت پاسخ هر يک را مى داد. يكى مى گفت: يا رسول اللّه، من قبل از آن كه قربانى كنم سرم را تراشيدم، آيا حكم من چيست؟ ديگرى مى گفت: من قبل از آن كه رمى جمره را انجام دهم سرم را تراشيدم، حكم من چيست؟ و سؤالاتى از اين قبيل درباره تقديم و تأخير اعمال مى پرسيدند. (1)
پس از رمى جمره عقبه و قربانى و تراشيدن سر، نوبت آن بود كه به مكه بازگردند و طواف و سعى را در آن جا انجام دهند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در قربانگاه سوار بر قاطر بودند. پس از اتمام مراسم قربانى اميرالمؤمنين (عليه السلام) را پشت سر خود سوار قاطر كردند و به طرف مكه به راه افتادند، تا پس از انجام طواف و سعى به مِنا بازگردند و از گوشت قربانى كه براى پختن فرستاده بودند ميل كنند. (2)
ص: 141
اكنون كسانى كه حج تمتع انجام مى دادند بايد طواف و نماز آن و سپس سعى و بعد از آن طواف نساء و نماز آن را انجام مى دادند؛ چرا كه طواف و سعى قبلى به حساب عمره بود، ولى آنان كه مانند پيامبر (صلى الله عليه و آله) هنوز در احرام اول بودند طواف و نماز طواف و سعى خود را هنگام ورود به مكه انجام داده بودند و فقط طواف نساء و نماز آن باقى مى ماند.
فاصله كوتاه مِنا تا مكه به سرعت طى شد. پيامبر (صلى الله عليه و آله) و همراهان با رسيدن به مكه طواف نساء و نماز آن را طبق طواف قبلى انجام دادند و سپس نماز ظهر و عصر را در مكه خواندند.
همسران پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز همراه آن حضرت به مكه آمدند و طواف و سعى را به جا آوردند و به مِنا بازگشتند. (1)
پس از طواف، پيامبر (صلى الله عليه و آله) كنار چاه زمزم آمد در حالى كه افرادى از خاندان عبدالمطلب مشغول كشيدن آب با سطل ها بودند و به مردم آب مى دادند.
حضرت با ديدن اين منظره فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب، كارتان را ادامه دهيد كه خوب كارى را عهده دار شده ايد. سپس فرمود: اگر نبود كه مى ترسيدم ديگران اين
ص: 142
خدمت را از دست شما بگيرند من هم پايين مى آمدم و با شما در اين كار شريک مى شدم و طناب چاه را بر دوش مى كشيدم.
سپس فرمود: يک سطل از آب زمزم به من بدهيد. عباس بن عبدالمطلب به پسرش فضل گفت: نزد مادرت برو و براى رسول اللّه از خانه آب بياور! حضرت فرمود: از آب زمزم به من بده. عرض كرد: يا رسول اللّه! كسانى كه آب را از چاه مى كشند، دستشان با آب تماس دارد! فرمود: از آب زمزم به من بده. اين بود كه سطلى از آب زمزم را به دست حضرت دادند و آن حضرت از آن ميل كرد. سپس مقدارى از آب را مضمضه كرد و دوباره به سطل بازگرداند و دستور داد آن را در چاه بريزند. (1)
براى آن كه عباس عموى پيامبر (صلى الله عليه و آله) بتواند در سه روز توقف در مِنا به مسئله سقاية الحاج و آب دادن از زمزم رسيدگى كند، پيامبر (صلى الله عليه و آله) به او اجازه دادند شب هاى ايام مِنا را در مكه بماند و فقط روزها به مِنا بيايد. (2)
اكنون هنگام بازگشت به مِنا بود كه مى بايست تا شب به آن جا مى رسيدند؛ چرا كه عمل بعدى حج سه شب و سه روز توقف در مِنا است؛ به حكم آيه 200 سوره بقره كه مى فرمايد: «فَاِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللّه َ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ اَوْ اَشَدَّ ذِكْرا»: «آن گاه كه اعمال خود را انجام داديد خدا را ياد كنيد مانند ياد پدرانتان يا بيشتر از آن»، و نيز آيه 203 سوره بقره كه مى فرمايد: «وَ اذْكُرُوا اللّه َ فى اَيّامٍ مَعْدُوداتٍ»: «خدا را در ايام معين شده اى ياد كنيد».
ص: 143
پيامبر (صلى الله عليه و آله) با همراهان از مكه حركت كردند و قبل از غروب به مِنا رسيدند. حضرت در آن جا فرمود: «اگر اهل اين اجتماع مى دانستند به مهمانى چه كسى آمده اند و در خانه چه كسى منزل كرده اند، گذشته از مغفرت خداوند خود را به فضل او بشارت مى دادند». (1)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) سه روز كه در مِنا بود نمازهاى چهار ركعتى خود را قصر مى خواند. (2) از سوى ديگر آن حضرت به مسئولين چراى شتران اجازه داد كه رمى جمرات را شب ها كه از چراندن شترها باز مى گردند انجام دهند. (3)
صفيه همسر پيامبر (صلى الله عليه و آله) بعد از آن كه به مِنا آمد عادت ماهانه شد و مشكل خود را براى پيامبر (صلى الله عليه و آله) بيان كرد. حضرت دستور داد مثل بقيه اعمال را ادامه دهد. (4)
پس از بازگشت به مِنا كه روز پر تلاشى را پشت سر گذاشته بودند، بعد از نماز مغرب و عشا به استراحت پرداختند و خوابيدند.
ص: 144
ص: 145
ص: 146
با طلوع فجر روز يازدهم نماز صبح در مِنا توسط پيامبر (صلى الله عليه و آله) به جماعت خوانده شد. در حالى كه آماده نماز جماعت بودند، ابن عباس سوار بر الاغى از جلوى صف ها عبور كرد تا به جايى رسيد كه براى او مكانى پيدا شد. او پياده شد و داخل صف شد و با مردم به نماز ايستاد. (1)
پس از نماز پيامبر (صلى الله عليه و آله) رو به جمعيت برگشت و در انتهاى صف هاى جماعت چشم مباركش به دو نفر افتاد كه در نماز جماعت شركت نكرده بودند.
فرمود: آن دو نفر را نزد من بياوريد. وقتى آمدند حضرت پرسيد: چه چيزى باعث شد كه همراه ما نماز نخوانيد؟ گفتند: يا رسول اللّه، ما در كنار اثاثيه خود نمازمان را خوانديم. حضرت فرمود: چنين كارى نكنيد، و هر گاه كنار اثاث خود نماز خوانديد و سپس به جايى كه جماعت برقرار است آمديد دوباره با آنان نماز بخوانيد كه اين براى شما مستحب است. (2)
ص: 147
بسيارى از كسانى كه در مكه و عرفات و مشعر نتوانسته بودند پيامبر (صلى الله عليه و آله) را ببينند، روزهاى يازدهم و دوازدهم در مِنا فرصت خوبى بود تا خدمت حضرت شرفياب شوند. وقتى چشمشان به روى مبارك حضرت مى افتاد مى گفتند: اين صورت مباركى است. (1)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در حالى كه سوار بر شتر «جدعاء» بود و پاى خود را روى شتر گذاشته بود براى مردم خطابه ايراد كرد. حضرت با نگاه به دور دست ها فرمود: صداى مرا مى شنويد؟ يک نفر از انتهاى جمعيت صدا زد: چه مى فرماييد؟ حضرت فرمود:
اى مردم، پيامبرى بعد از من نيست و امتى بعد از شما نيست. پروردگارتان را عبادت كنيد و پنج نماز واجب را بخوانيد و ماه رمضان را روزه بداريد و به حج خانه پروردگارتان بياييد و با رضاى خاطر زكات اموال خود را بپردازيد و از صاحب اختياران خود اطاعت كنيد تا وارد بهشت پروردگارتان شويد. (2)
در رمى جمرات سه گانه - كه در روز يازده بايد انجام مى شد - پيامبر (صلى الله عليه و آله) صبر كرد تا ظهر شد. آن گاه قبل از نماز ظهر از محل سكونت خود در كنار مسجد خيف بيرون آمد و پياده به سمت جمره اول كه در نزديكى مسجد بود رفت و با هفت سنگ آن را رمى كرد و در هر كدام تكبير گفت. در حال رمى يک نفر از پشت سر حضرت مواظب بود كه سنگ هاى رمى مردم به حضرت اصابت نكند.
سپس پيامبر (صلى الله عليه و آله) به زمين مسطح آمد و پشت به جمره و رو به قبله ايستاد و دست ها را بالا برد و به قدر خواندن سوره بقره دعا كرد و توقفى طولانى نمود.
ص: 148
از آن جا پياده به سمت جمره دوم آمد و آن را هم با هفت سنگ رمى كرد و با هر سنگى كه پرتاب مى كرد تكبير مى گفت. سپس از سمت چپ جمره به سمت زمين مسطح وادى پايين آمد و چند قدم به طرف وسط وادى رفت و در آن جا رو به قبله ايستاد و دست ها را بلند كرد و به اندازه قبل دعا نمود.
سپس پياده سراغ جمره عقبه كه كنار بلندى است آمد و رو به روى آن ايستاد در حالى كه كعبه در سمت چپ حضرت و مِنا در سمت راست آن حضرت قرار گرفته بود. آن گاه جمره عقبه را با هفت سنگ رمى نمود و در هر بار تكبير گفت. از آن جا پياده به خيمه خود بازگشت بدون آن كه توقفى نمايد يا دعا كند. (1)
وقتى حضرت از رمى بازگشت زنى نزد حضرت آمد در حالى كه پسرش همراه او بود و آن پسر حالت شبه جنون داشت. عرض كرد: اى پيامبر خدا! براى پسرم دعا كن! حضرت دستور داد آن زن داخل يكى از خيمه ها شود و كمى آب بياورد. او وارد خيمه شد و براى حضرت در ظرف سنگى آب آورد. پيامبر (صلى الله عليه و آله) ظرف آب را گرفت و آب دهان مبارک در آن انداخت و در آن ظرف دعا خواند و آن را باز گرداند و فرمود: اين آب را به پسرت بخوران و او را با آن شستشو كن.
در اين جا ام جندب مادر عبداللّه بن عَمرو بن احوص حاضر و ناظر ماجرا بود. او به پيامبر (صلى الله عليه و آله) عرض كرد: مقدارى از اين آب هم به من بدهيد. حضرت فرمود: تو هم از آن بردار. او با دو كف دست خود از آن آب برداشت و به پسرش عبداللّه داد. آن پسر مجنون نيز از آن آب خورد و شفا يافت. (2)
ص: 149
پيامبر (صلى الله عليه و آله) پس از نماز ظهر و عصر در مسجد خيف خطبه غرايى ايراد كرد كه صداى آن حضرت به خيمه هاى مردم مى رسيد. آن حضرت چنين فرمود:
خدا آباد كند زندگى كسى را كه به گفتار من گوش فرا دهد و آن را در قلب خود جاى دهد و حفظ نمايد و به كسانى كه نشنيده اند برساند. اى مردم، حاضران به غايبان برسانند. چه بسيار كسانى كه علم را منتقل مى كنند ولى خود معناى آن را نمى دانند، و چه بسيار كسانى كه علم را به كسانى كه از خودشان عالم ترند منتقل مى كنند.
اى مردم، من دو چيز گرانبها بين شما مى گذارم. پرسيدند: يا رسول اللّه، ثقلين چيست؟ فرمود: كتاب خدا و عترتم اهل بيتم. خداى لطيف خبير به من خبر داده است كه اين دو از يک ديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند، مانند اين دو انگشتم - و حضرت دو انگشت سبابه را كنار هم قرار داد - و نمى گويم مانند اين دو - و حضرت انگشت سبابه و وسط را كنار يک ديگر قرار داد - و فرمود: يعنى يكى بر ديگرى مقدم نيست و بر آن فضيلت ندارد. (1)
آگاه باشيد كه هر كس به آن دو متمسک شود نجات يافته و هر كس با آن دو مخالفت كند هلاک شده است.
آگاه باشيد! به زودى مردانى از شما بر سر حوض كوثر نزد من وارد مى شوند ولى آنان را از من دور مى كنند. من مى گويم: پروردگارا اصحابم! به من گفته مى شود: يا محمد، اينان بعد از تو بدعت گذاشتند و سنت تو را تغيير دادند. من هم گويم: دور باشند! دور!
ص: 150
در بيان جهتى ديگر از ثقلين، پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: اى مردم من در بين شما دو چيز باقى گذارده ام كه هرگز گمراه نشويد: كتاب خدا و عترتم اهل بيتم. حلال آن را حلال بدانيد و حرام آن را حرام بدانيد و به محكمات آن عمل كنيد و به متشابهات آن ايمان داشته باشيد و بگوييد: «به آن چه خدا از قرآن نازل كرده ايمان آورديم». اهل بيت و عترت مرا دوست بداريد و هر كس آنان را دوست بدارد دوست بداريد و آنان را يارى كنيد در برابر كسانى كه با آنان دشمنى مى كنند. قرآن و عترت هم چنان در بين شما خواهند بود تا روز قيامت بر سر حوض بر من وارد شوند ... خدايا، هر كس با على دشمنى كند در زمين براى او جايگاهى قرار مده و در آسمان براى او جاى صعودى مگذار و او را در پايين ترين درجه آتش قرار ده. (1)
همچنين پيامبر (صلى الله عليه و آله) طى سخنان كوتاهى فرمود: هر كس از دو گروه اهل كتاب (يهود و نصارى) مسلمان شود دو بار اجر داده مى شود، و براى او خواهد بود آن چه براى ماست و بر ضرر اوست آن چه بر ضرر ماست. هر كس از مشركين مسلمان شود يک اجر داده مى شود و براى او هم خواهد بود آن چه براى ماست و بر ضرر اوست آن چه به ضرر ماست. (2)
در سخنان ديگرى حضرت فرمود: سهم خود از را بيت المال بگيريد تا هنگامى كه به عنوان سهم شما عطا مى شود. اما آن گاه كه قريش بر سر پادشاهى بر سر يک ديگر زدند و سهم بيت المال را به عنوان رشوه براى گرفتن دينتان به شما دادند آن را نگيريد! (3)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در خطابه اى ديگر فرمود: بر شما باد به قرآن. به زودى به سوى اقوامى باز خواهيد گشت كه به شنيدن حديث از قول من اشتياق دارند. هر كس از من چيزى را
ص: 151
ياد گرفت آن را نقل كند، ولى اگر از قول من چيزى را بگويد كه نگفته ام جايگاه خود را در جهنم آماده كند. (1)
هم چنين فرمود: مردم دروغ بستن به من زياد شده است و بعد از من هم زياد خواهد شد. هر كس عمدا بر من دروغ ببندد جايگاه خود را در آتش آماده كند. هر گاه حديثى از من به شما رسيد آن را بر كتاب خدا و سنت من عرضه كنيد. آن چه با كتاب خدا و سنت من موافق بود آن را بپذيريد، و آن چه با كتاب خدا و سنت من مخالف بود آن را قبول نكنيد. (2)
و نيز فرمود: «خدا شما را درباره مادرتان سفارش مى كند»؛ و نيز فرمود: «مادرت و پدرت و خواهرت و برادرت و سپس آنان كه نزديک ترند را مراعات كن». (3) سپس فرمود: «شما را درباره همسايه سفارش مى كنم». حضرت آن قدر در اين باره تأكيد فرمود كه گمان كردند همسايه را در ارث هم شريک مى نمايد. (4)
از جمله فرمايشات آن حضرت اين بود كه فرمود: اى زنان، صدقه دهيد اگر چه از زينت آلاتتان باشد. زينب آمد و عرض كرد: يا رسول اللّه! همسرم محتاج است. آيا براى من جايز است به خود او صدقه دهم. فرمود: آرى در اين صورت براى تو دو اجر خواهد بود. (5)
هم چنين در اين باره نكته اى را يادآور شده فرمود: زن از خانه همسرش چيزى را در راه خدا ندهد مگر با اجازه او. پرسيدند: يا رسول اللّه! حتى غذا؟ فرمود: غذا كه بهترين اموال ماست (و بايد با اجازه باشد).
ص: 152
* نزول آيات قرآن در مِنا (1)
بعد از اين خطابه حضرت، خداوند آيات 41 و 42 سوره زخرف را نازل كرد: «فَاِمّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَاِنّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ اَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذى وَعَدْناهُمْ فَاِنّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ»: «اگر تو را از اين جهان ببريم باز از آنان انتقام خواهيم گرفت، يا به تو نشان مى دهيم آن چه آنان را وعده كرده ايم كه ما بر آنان اقتدار و تسلط داريم»، و سپس اين آيات طبق خطابه پيامبر (صلى الله عليه و آله) تفسير شد كه «فانا منتقمون بعلى بن ابى طالب»: «كه اگر تو را از اين جهان ببريم به وسيله على بن ابى طالب (عليه السلام) انتقام مى گيريم».
آن گاه آيات 93 و 94 سوره مؤمنون نازل شد: «قُلْ رَبِّ اِمّا تُرِيَنّى ما تُوعَدُونَ، رَبِّ فَلاتَجْعَلْنى فِى الْقَوْمِ الظّالِمينَ»: «بگو پروردگارا، اگر آن چه آنان وعده داده مى شوند به من نشان دادى مرا در بين قوم ظالمين قرار مده».
در پى آن آيه 43 سوره زخرف نازل شد: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذى اُوحِىَ اِلَيْكَ اِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ»: «تمسک نما به آن چه بر تو وحى شده كه تو بر راه راست هستى» و تفسير شد كه «آن چه وحى شده» درباره على (عليه السلام) است.
سپس به آيه 61 سوره زخرف اشاره شد كه: «وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ»: «و او نشانه و علمى براى قيامت است» و تفسير شد كه منظور على بن ابى طالب (عليه السلام) است.
آن گاه آيه 44 سوره زخرف نازل شد: «وَ اِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ لَسَوْفَ تُسْاَلُونَ»: «و آن ذكرى براى تو و قومت است و به زودى سؤال خواهيد شد» و تفسير شد كه درباره على (عليه السلام) مورد سؤال قرار خواهيد گرفت. (2)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در حالى كه سوار بر ناقه و دست مباركش بر شانه على (عليه السلام) بود مى فرمود:
ص: 153
اَللّهُمَّ هَلْ بَلَّغْتُ؟ اَللّهُمَّ هَلْ بَلَّغْتُ؟ هذَا ابْنُ عَمّى وَ اَبُو وُلْدى. اَللّهُمَّ كُبَّ مَنْ عاداهُ فِى النّارِ: خدايا، آيا من ابلاغ كردم؟ آيا ابلاغ كردم؟ اين پسر عمويم و پدر فرزندانم است. خدايا، هر كس با او دشمنى كند با صورت در آتش افكن. (1)
عصر روز يازدهم به غروب نزديک مى شد و مردم هم چنان مسائل خود را مى پرسيدند.
عده اى نزد حضرت آمده عرض كردند: ما عده اى از قبيله بنى يربوع را كشته ايم؟ حضرت فرمود: هيچ كس حق جنايت بر ديگرى ندارد. سپس از حضرت درباره مسائل حج از قبيل رمى و حلق و قربانى پرسيدند و حضرت پاسخ داد.
سپس فرمود: خدا حرج و سختى را برداشته مگر كسى كه از مسلمانى قرض گرفته باشد. چنين كسى است كه اگر نتواند قرض خود را ادا كند هم به سختى افتاده و هم هلاک شده است.
سپس فرمود: خدا هيچ مرضى را نفرستاده مگر آن كه داروى آن را هم فرستاده است، مگر پيرى. (2)
عده اى پس از خروج از احرام، دورى از زنان را به حضرت شكايت بردند. حضرت فرمود: با زنانى كه آمادگى دارند ازدواج موقت نماييد. آنان مُتعه نمودند و زمانى براى آن قرار دادند. (3)
غروب روز يازدهم نماز مغرب و عشا با هم خوانده شد و پس از آن مردم به استراحت پرداختند.
ص: 154
ص: 155
ص: 156
صبح روز دوازدهم با طلوع فجر نماز صبح خوانده شد. پس از آن مردم هم چنان منتظر بودند تا پيامبر (صلى الله عليه و آله) رمى جمرات سه گانه را آغاز كند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) صبر كرد تا ظهر شد. آن گاه قبل از نماز ظهر از محل سكونت خود كنار مسجد خيف بيرون آمد و پياده به سمت جمره اول كه در نزديكى مسجد بود رفت و با هفت سنگ آن را رمى كرد و در هر كدام تكبير گفت. سپس به زمين مسطح آمد و پشت به جمره و رو به قبله ايستاد و دست ها را بالا برد و به قدر خواندن سوره بقره دعا كرد و توقفى طولانى نمود.
از آن جا پياده به سمت جمره دوم آمد و آن را هم با هفت سنگ رمى كرد، و با هر سنگى كه پرتاب مى كرد تكبير مى گفت. سپس از سمت چپ جمره به سمت زمين مسطح وادى پايين آمد و چند قدم به طرف وسط وادى رفت و در آن جا رو به قبله ايستاد و دست ها را بلند كرد و به اندازه دفعه قبل دعا نمود.
سپس پياده سراغ جمره عقبه كه كنار بلندى است آمد و رو به روى آن ايستاد در حالى كه كعبه در سمت چپ حضرت و مِنا در سمت راست آن حضرت قرار گرفته
ص: 157
بود. آن گاه جمره عقبه را با هفت سنگ رمى نمود و در هر بار تكبير گفت و از آن جا پياده به خيمه خود بازگشت بدون آن كه توقفى نمايد يا دعا كند. (1)
مردم در مِنا كنار پيامبر (صلى الله عليه و آله) بودند كه چشمشان به مردى افتاد كه به ركوع و سجود مى رفت و تضرع مى نمود. كسانى كه حاضر بودند گفتند: يا رسول اللّه! چه نماز زيبايى مى خواند! فرمود: اين همان شيطان است كه پدر شما را از بهشت بيرون كرد!
در اين جا على (عليه السلام) با بى اعتنايى به سوى او رفت و او را محكم تكان داد، و سپس فرمود: انشاءاللّه تو را خواهم كشت.
شيطان پاسخ داد: تا هنگام وقت معلوم از طرف پروردگار بر قتل من قادر نخواهى بود. چرا قصد قتل مرا كرده اى؟ به خدا قسم احدى تو را مبغوض نمى دارد مگر آن كه نطفه من قبل از نطفه پدرش در رحم مادر او قرار مى گيرد. من در اموال و اولاد دشمنان تو شريک هستم. آن گاه با اشاره به آيه 64 سوره اسراء گفت: اين همان كلام خداوند عز و جل در كتاب محكمش است كه مى فرمايد: «وَ شارِكْهُمْ فِى الاْمْوالِ وَ الاْوْلادِ»: «در اموال و اولاد آنان شريک باش».
پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: يا على، راست مى گويد. كسى از قريش تو را مبغوض نمى دارد مگر زنا زاده، و كسى از انصار تو را مبغوض نمى دارد مگر يهودى، و كسى از عرب تو را مبغوض نمى دارد مگر زنا زاده، و كسى از بقيه مردم تو را مبغوض نمى دارد مگر شقاوتمند.
سپس لحظاتى سر مبارک را پايين انداخت و بعد سر خود را بلند كرده فرمود: «اى انصار، فرزندان خود را بر محبت على عرضه كنيد. اگر پاسخ مثبت دادند فرزند شما هستند، و اگر نپذيرفتند فرزند شما نيستند». (2)
ص: 158
پيامبر (صلى الله عليه و آله) به مسجد خيف در مِنا آمد كه يادگار جدش حضرت ابراهيم خليل (عليه السلام) بود. در آن جا بار ديگر دستور ابلاغ ولايت بر پيامبر (صلى الله عليه و آله) نازل شد. با توجه به فورى نبودن اين دستور، بار ديگر حضرت آن را براى فرصتى مناسب در نظر گرفت. (1)
در چنين موقعيتى كه مراسم حج به ساعات پايانى خود نزديک مى شد، آخرين سوره كاملى كه در يک نزول جبرئيل فرود آمد بر پيامبر (صلى الله عليه و آله) نازل شد (2) و آن سوره «نصر» بود:
بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، اِذا جاءَ نَصْرُ اللّه ِ وَ الْفَتْحِ؛ وَ رَأَيْتَ النّاسَ يَدْخُلُونَ فى دينِ اللّه ِ اَفْواجا؛ فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ اسْتَغْفِرْهُ اِنَّهُ كانَ تَوّابا.
به نام خداى بخشنده مهربان؛ هنگامى كه يارى خدا و پيروزى آمد؛ و مردم را ديدى كه گروه گروه در دين خدا داخل مى شوند؛ با حمد پروردگارت تسبيح كن و از او طلب مغفرت نما كه او توبه پذير است.
به محض نزول اين سوره، پيامبر (صلى الله عليه و آله) به طور رسمى نزديكى مرگ خويش را خبر داد و فرمود: «نُعِيَتْ اِلَىَّ نَفْسى بِأَنَّها مَقْبُوضَةٌ فى هذِهِ السَّنَةِ»: «نفسم به من خبر مى دهد كه در اين سال قبض روح خواهم شد»، يعنى اين سالى كه در پيش است. (3)
اولين مسئله اى كه پس از نزول سوره «نصر» و شنيدن خبر رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) به ذهن همه خطور كرد جانشينى حضرت بود. اصحاب پيامبر (صلى الله عليه و آله) سراغ سلمان فارسى رفتند و از او خواستند تا از حضرت بپرسد: «امور ما را به كه مى سپارى و مراجعه ما به چه كسى خواهد بود، و محبوب ترين افراد نزد شما كيست»؟
ص: 159
در پاسخ اين سؤال آن حضرت تعلّلى نموده تا سه بار آن را به تأخير انداخت و گويا مردم را نسبت به مسئله حساس تر و نسبت به پاسخ آن تشنه تر مى نمود. سپس فرمود: «برادرم و وزيرم و جانشينم در اهل بيتم و بهترين كسى كه بعد از خود باقى مى گذارم، كه او دِين مرا ادا مى كند و به وعده هاى من وفا مى نمايد، على بن ابى طالب است». (1)
دومين پيامد نزول سوره «نصر» آن بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) اميرالمؤمنين (عليه السلام) را فرا خواند و به او فرمود:
يا على، آن چه بدان وعده داده شده بودم آمد. فتح آمد و مردم گروه گروه در دين خدا داخل شدند. هيچ كس از تو سزاوارتر به قرار گرفتن در مقام من نيست، به خاطر پيشتر بودن تو در اسلام و نزديكى تو با من و دامادى تو نسبت به من و اين كه سيده زنان جهان همسر توست، و قبل از آن حمايت هايى كه پدرت ابوطالب درباره من داشت و گرفتارى هايى كه هنگام نزول قرآن به خاطرش متحمل شد... (2)
سومين عكس العمل پيامبر (صلى الله عليه و آله) به نزول سوره «نصر» آن بود كه در فرصت باقی مانده از آخرين روز مراسم حج، مردم را در كنار مسجد «خيف» در مِنا جمع كرد و سخنرانى مفصلى براى آنان ايراد كرد.
* خطابه بلند در مِنا (3)
در آخرين ساعات روز دوازدهم، پيامبر (صلى الله عليه و آله) خطابه مفصلى براى مردم ايراد كرد. در آن حال حضرت سوار بر شتر قصواء بودند و ابو حره رقاشى هنگام خطابه افسار شتر
ص: 160
را گرفته بود. (1) عده اى از مردم ايستاده و عده اى نشسته بودند. (2) ابوامامة باهلى در حالى كه ايستاده به خطبه گوش مى كرد. برخى سواره ها شتر خود را نزديک مى كردند تا بهتر خطبه را گوش كنند و اين كار آن ها مانع شنيدن ابوامامه مى شد. او هم كف دست خود را بر گردن شتران مى گذاشت و آن ها را به عقب مى فرستاد تا حضرت را ببيند. (3)
سلمة بن نبيط اشجعى با پدرش سوار بر يک شتر بودند. او گفت: پدرجان، پيامبر را نشانم بده. پدرش گفت: از وسط جهاز شتر نگاه كن. او روى شتر برخاست و دست بر شانه پدرش گذاشت و از وسط جهاز شتر نگاه كرد. پدرش گفت: نگاه كن پيامبر (صلى الله عليه و آله) همان است كه بر شتر سرخ مو سوار است و با دست اشاره مى كند و در دستش چوبدستى است. (4)
در اين سخنرانى مهم، دو نفر كلام پيامبر (صلى الله عليه و آله) را براى مردم تكرار مى كردند. يكى اميرالمؤمنين (عليه السلام) بود كه صداى آن حضرت را براى مردم تكرار مى كرد. ديگرى نوجوانى به نام «ربيعة بن امية بن خلف» بود. كه صداى فوق العاده بلندى داشت. پيامبر (صلى الله عليه و آله) او را فراخواند تا سخنان حضرت را براى مردم تكرار كند و به آنان كه دورتر بودند برساند. حضرت به او فرمود: «اى ربيعه، بگو: اى مردم، پيامبر چنين مى گويد». او جملات حضرت را با فرياد براى مردم تكرار مى كرد. (5)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) خطبه مفصل خود را چنين آغاز كرد:
ص: 161
الحمدللّه. خدا را حمد مى گوييم و از او كمک مى خواهيم و به درگاه او استغفار مى كنيم و به سوى او باز مى گرديم. به خداوند پناه مى بريم از شر نفس هايمان و از اعمال بدمان. خدا هر كس را هدايت كند براى او گمراه كننده اى نخواهد بود، و هر كس را گمراه كند براى او هدايت كننده اى نخواهد بود. شهادت مى دهم كه خدايى جز اللّه نيست، يگانه است و شريک ندارد، و شهادت مى دهم كه محمد بنده و پيامبر اوست.
اى بندگان خدا، شما را به تقواى الهى وصيت مى كنم و بر عمل به طاعات او تشويق مى نمايم، و به درگاه الهى با آن چه خير است آغاز مى كنم.
ابوسفيان با ديدن آن منظره كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) خطابه ايراد مى كند و آن جمعيت عظيم اطراف حضرت هستند، با خود گفت: اگر نصف اين جمعيت با من بودند بر ضد او قيام مى كردم. حضرت لحظه اى خطبه را قطع كرده و رو به او كرد و فرمود: «اگر چنين مى كردى خدا تو را با صورت به آتش مى انداخت»! (1) سپس پيامبر (صلى الله عليه و آله) خطبه را ادامه داد:
اما بعد، اى مردم، آن چه برايتان بيان مى كنم از من بشنويد، چرا كه شايد بعد از امسال ديگر شما را در چنين موقفى ملاقات نكنم.
اى مردم، خون شما و آبروى شما در برابر يک ديگر مانند حرمت امروز در چنين شهرى محترم است تا روزى كه خدا را ملاقات كنيد. آيا به شما ابلاغ كردم؟ خدايا شاهد باش.
هركس امانت نزد خود دارد آن را به كسى كه اعتماد دارد بسپارد. ديگر اين كه رباى جاهليت از اين به بعد ارزشى ندارد و اولين ربايى كه ابطال آن را اعلام مى كنم رباى «عباس بن عبدالمطلب» است. خون هاى به ناحق ريخته شده جاهليت نيز از اين به بعد باطل است، و اولين خونى كه ابطال آن را اعلام مى كنم خون «عامر بن ربيعة بن حارث بن عبدالمطلب» است. مراسم به يادگار مانده جاهليت نيز باطل است مگر كليد دارى كعبه و مسئوليت آب زمزم.
ص: 162
در مسائل ديه، اگر عمدى باشد بايد قصاص شود، و شبه عمد در مواردى كه با عصا يا سنگ كشته شده باشد صد شتر بايد داده شود. هر كس از اين عدد بيشتر قرار دهد از جاهليت است.
اى مردم، شيطان نااميد شده از اين كه در اين سرزمين شما عبادت شود، ولى او به همين راضى است كه در غير اين جا اطاعت شود در آن چه از اعمالتان كه حقير مى شماريد.
سپس آيه 37 سوره توبه را در خطابه خود قرار داده فرمود:
اى مردم، «اِنَّمَا النَّسىءَ زِيادَةٌ فِى الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عاما وَ يُحَرِّمُونَهُ عاما لِيُواطِئُوا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللّه ُ»: «نَسى ء - كه يک عادت جاهلى بود و يک سال در ميان محرم را ماه حرام نمى دانستند و به جاى آن صفر را قرار مى دادند - زيادتى در كفر است كه كافران با آن گمراه مى شوند. يک سال آن را حلال مى كنند و يک سال حرام مى شمارند تا عدد آن چه خدا حرام كرده را از بين ببرند». (1) زمان در گردش است مانند روزى كه خداوند آسمان ها و زمين را خلق كرد.
سپس آيه 36 سوره توبه را قرائت كرد: «اِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّه ِ اثْنا عَشَرَ شَهْرا...»: «تعداد ماه ها در كتاب خدا دوازده ماه است در روزى كه آسمان ها و زمين را خلق كرد كه چهار ماه آن حرام است». سپس فرمود: «سه ماه آن پشت سر هم است و يک ماه جداگانه است. ذى القعدة و ذى الحجة و محرم و رجب كه بين جمادى و شعبان است. آيا ابلاغ نمودم؟ خدايا شاهد باش». آن گاه چنين ادامه داد:
ص: 163
اى مردم، زنان شما بر شما حقى دارند و شما بر آنان حقى داريد. حق شما بر آنان اين است كه احدى را بر بستر شما راه ندهند. هيچ كسى را كه شما مايل نيستيد جز با اجازه شما وارد خانه شما نكنند، و اين كه دچار فحشا نشوند ... هر گاه كار نادرست انجام ندادند و شما را اطاعت كردند بر شما لازم است كه روزىِ آنان و لباسشان را آن گونه كه مطابق عرف است بدهيد. شما آنان را به امانت خدا در اختيار گرفته ايد و آنان را طبق كتاب خدا بر خود حلال دانسته ايد. درباره زنان تقوا داشته باشيد و درباره آنان شما را به خير سفارش مى كنم.
آن گاه آيه 10 سوره حجرات را قرائت كرده فرمود: اى مردم، «اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ»: «مؤمنين با يک ديگر برادرند». براى هيچ مؤمنى اموال برادر مؤمنش جز با رضايت قلبى او حلال نيست. آيا ابلاغ كردم؟ خدايا شاهد باش.
سپس فرمود: من مأمورم بجنگم تا مردم «لا اِلهَ اِلاَّ اللّه ُ» بگويند. هرگاه آن را گفتند خون و اموالشان از طرف من در امان است مگر آن كه حقى باشد، و حساب آنان با خداست. اى مردم آيا ابلاغ كردم؟ گفتند: آرى. فرمود: خدايا شاهد باش. سپس فرمود:
اى مردم، سخن مرا حفظ كنيد تا بعد از من از آن نفع ببريد؛ و در آن فكر كنيد تا بعد از من زندگى گوارا داشته باشيد.
اى مردم، سخن مرا بشنويد و درباره آن فكر كنيد؛ كه شايد بعد از اين سال شما را ملاقات نكنم. اى مردم، سخن مرا به خاطر بسپاريد تا بعد از من از آن استفاده كنيد و آن را بفهميد تا در زندگى بعد از من خوشبخت باشيد.
آگاه باشيد! مبادا بعد از من از دين خود باز گرديد و كافر شويد و بر سر دنيا به روى يک ديگر شمشير بكشيد. اگر شما چنين كنيد - كه خواهيد كرد - مرا در لشكرى همراه جبرئيل و ميكائيل خواهيد يافت كه روى در روى شما با شمشير مى ايستم و يا على ابن ابى طالب به جاى من با شما
ص: 164
مى جنگد. (1)
مبادا بار ديگر به كفر باز گرديد و گردن يک ديگر را بزنيد. من در ميان شما چيزى را يادگار گذاشته ام كه اگر آن را بگيريد گمراه نمى شويد: كتاب خدا و عترتم اهل بيتم. آيا ابلاغ كردم؟ خدايا شاهد باش.
همه شما از آدم هستيد و آدم از خاک است. خداوند عز و جل مى فرمايد: «يا اَيُّهَا النّاسُ اِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ اُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوبا وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّه ِ اَتْقاكُمْ»: «اى مردم، ما شما را از مذكر و مؤنث خلق كرديم و شما را از گروه ها و قبائلى قرار داديم، تا بين يک ديگر بدانيد كه محترم ترين شما با تقواترين شماست». اى مردم، خداى شما يكى است و پدرتان يكى است. آگاه باشيد كه هيچ عربى بر هيچ عجمى فضيلت ندارد و هيچ عجمى بر عربى فضيلت ندارد. هيچ سفيد پوستى بر سياه پوستى فضيلت ندارد و هيچ سياه پوستى بر سفيد پوستى فضيلت ندارد مگر با تقوا. آيا ابلاغ كردم؟
مردم صدا زدند: آرى. فرمود: پس حاضر به غايب برساند. آن گاه فرمود:
اى گروه قريش، مبادا (روز قيامت) نزد من بياييد در حالى كه دنيا را بر دوش خود حمل مى كنيد، و ديگران آخرت را بياورند، چرا كه من نزد خداوند چيزى را درباره شما كفايت نخواهم كرد. (2)
اى مردم، خداوند براى هر ارث گذارنده اى نصيبش از ارث را تقسيم كرده است. هيچ ارث گذارنده اى حق ندارد بيش از يک سوم از مالش را براى خود وصيت كند. فرزند متعلق به همسر شرعى است و عقوبت زناكار سنگسار است. هر كس خود را به غير پدر حقيقى اش نسبت دهد يا اگر غلام است خود را به غير صاحبش نسبت دهد لعنت خدا و ملائكه و مردم همگى بر او باد، و خدا از چنين كسى هيچ عملى را نمى پذيرد. والسلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته. (3)
ص: 165
از آن جا كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) خون هاى جاهليت را باطل اعلام كرد، بُسر بن سفيان قبل از حجة الوداع در مسئله قتلى ديه بر عهده اش آمده بود و آن را تقسيط كرده بود و در موعد هاى معين مى پرداخت. در حجة الوداع هنوز مقدارى از اقساط ديه باقى مانده بود. او با اعلام پيامبر (صلى الله عليه و آله) كه فرمود: «هر خونى كه در جاهليت بوده باطل كردم»، از بقيه اقساط خود معاف شد. (1)
اكنون روز دوازدهم ذى الحجة رو به پايان بود و پيامبر (صلى الله عليه و آله) تصميم داشت شب و روز سيزدهم را هم در مِنا بماند (2) ؛ اما چه كسى خبر داشت كه منافقين مخفيانه در چه گفتگوها و توطئه هايى بودند! در حالى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) لحظه به لحظه شرايط را براى اجراى برنامه غدير آماده مى كرد، گروهى از سردمداران نفاق با اطمينان از نزديكى رحلت حضرت در فكر نقشه هايى براى روزهاى پس از وفات آن حضرت بودند. آنان در بين خود مى گفتند: «ما دائماً از پيامبر ياد على و ذكر فضايلش را مى شنويم، و پيداست كه قصد دارد اين حكومت از اهل بيتش خارج نشود. بياييد در برابر اين مسئله هم پيمان شويم».
ابوبكر و عمر با جدى گرفتن غصب خلافت براى به انجام رساندن آن با يک ديگر هم پيمان شدند كه نگذارند خلافت در اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه و آله) مستقر شود.
براى آن كه بر تصميم و پيمان خود شاهدى داشته باشند كه هر كدام بى خبر از ديگرى پيمان شكنى نكند، ابوعبيده جراح را به عنوان امين خود انتخاب كردند.
با توجه به اين كه مردم به دو گروه بزرگ مهاجرين و انصار تقسيم مى شدند، لذا در جستجوى راهى براى تسلط بر اين دو گروه بودند. مسئله مهاجرين را خود ابوبكر و عمر حل كردند. آنان با آزاد شدگان فتح مكه و نيز منافقينِ مهاجرين، از قبل رابطه
ص: 166
تنگاتنگ داشتند. در همين ايام حج مجالس سرى تشكيل دادند و با آنان به مشورت پرداختند و براى مراحل آينده برنامه ريزى كردند.
نيمه ديگر مسئله انصار بود كه با پيوستن معاذ بن جبل به اين گروهِ سه نفره مشكل آنان حل شد و او قول داد با ارتباط با رؤساى اوس و خزرج - يعنى اَسيد بن حضير و بشير بن سعيد - آنان را در پيمان خود داخل كند. سالم مولى ابى حذيفه در يكى از مذاكرات سرّى اين چهار نفر متوجه سخنان آنان شد و او را نيز در پيمان خود داخل نمودند. (1)
آنان تا آن جا پيش رفتند كه پيمان نامه اى براى برنامه هاى آينده خود آماده كردند تا براى مقابله با اسلام منسجم تر عمل كنند ولى هنوز آن را امضا نكرده بودند. خداوند اين اقدام آنان را - كه قبل از پايان مراسم حج هنوز عملى نكرده بودند - با دو آيه قرآن به پيامبرش خبر داد: يكى آيه 19 سوره زخرف كه فرمود: «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْأَلُونَ»: «به زودى شهادت آنان نوشته مى شود و مورد سؤال قرار مى گيرند»؛ و ديگرى آيه 39 همين سوره كه فرمود: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ اِذْ ظَلَمْتُمْ اَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ»: «بيزارى شما از يک ديگر در روز قيامت فايده اى به حالتان ندارد چرا كه ظلم كرده ايد و در نتيجه در عذاب مشترک خواهيد بود».
اين گونه بود كه در كنار اتمام حجت عظيم غدير، توطئه هاى اساسى دشمنان ولايت نيز پى ريزى مى شد و مرحله به مرحله پيش مى رفت. (2)
ص: 167
* شب و روز سيزدهم در مِنا (1)
با نزديكى غروب روز دوازدهم، طبق آيه 203 سوره بقره: «فَمَنْ تَعَجَّلَ فى يَوْمَينِ فَلا اِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا اِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقى» كسانى كه مايل بودند مى توانستند توقف در مِنا را پايان دهند و به مكه بازگردند؛ و هر كس مايل بود شب سيزدهم را هم مى ماند و فردا پس از رمى جمرات سه گانه راهى مكه مى شد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) ماندن شب سيزدهم را انتخاب كرد، و با غروب روز دوازدهم ذى الحجه نماز مغرب و عشا خوانده شد. آن شب مشغول جمع آورى اثاثيه شدند تا مقدمات حركت به سوى مكه را آماده كنند؛ و پس از آن به استراحت پرداختند.
صبح روز سيزدهم نماز صبح خوانده شد، و در اين روز بر خلاف دو روز گذشته پيامبر (صلى الله عليه و آله) منتظر ظهر نشد، چرا كه قبل از ظهر مى خواستند از مِنا حركت كنند. حضرت از محل سكونت خود در كنار مسجد خيف بيرون آمد و پياده به سمت جمره اول كه در نزديكى مسجد بود رفت و با هفت سنگ آن را رمى كرد و در هر كدام تكبير گفت.
از آن جا پياده به سمت جمره دوم آمد و آن را هم با هفت سنگ رمى كرد، و با هر سنگى كه پرتاب مى كرد تكبير مى گفت. سپس پياده سراغ جمره عقبه كه كنار بلندى است آمد و رو به روى آن ايستاد در حالى كه كعبه در سمت چپ حضرت و مِنا در سمت راست آن حضرت قرار گرفته بود. آن گاه جمره عقبه را با هفت سنگ رمى نمود و در هر بار تكبير گفت و از آن جا پياده به خيمه خود بازگشت بدون آن كه توقفى نمايد يا دعا كند.
اكنون كاروان عظيم حجاج كه همراه پيامبر (صلى الله عليه و آله) روز سيزدهم را مانده بودند، آماده حركت مى شدند. تا مردم آماده شوند و اثاثيه و شتران را آماده كنند روز بالا آمد و همه منتظر حركت حضرت ماندند.
ص: 168
در آخرين لحظات خروج از مِنا پيامبر (صلى الله عليه و آله) سوار بر مركب شده چنين فرمود: وارد بهشت نمى شود مگر كسى كه مسلمان باشد. ابوذر پرسيد: يا رسول اللّه اسلام چيست؟ فرمود: اسلام عريان است و لباس آن تقواست. و زينت آن حياء است و ضابطه آن پرهيزكارى است و جمال آن دين است و ثمره آن عمل صالح است؛ و براى هر چيزى اساسى است و اساس اسلام محبت ما اهل بيت است. (1)
از سوى ديگر منافقين با پايان مراسم حج سنگ اندازى را آغاز كردند. اولين برنامه آنان چنين بود كه نشان دهند بعد از حج هيچ واجبى از دستورات خدا باقى نمانده است، و به اين صورت مسئله «ولايت» را منتفى كنند. اين بود كه پس از اعمال حج نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمدند و گفتند: آيا بعد از آن چه بر ما واجب كردى، براى پروردگارت چيزى باقى مانده كه بخواهد آن را بر ما واجب كند؟ آن را براى ما ذكر كن تا دلمان آرام گيرد كه چيز ديگرى باقى نمانده باشد.
خداوند در پاسخ آنان آيه 46 سوره سبأ را نازل كرد: «قُلْ اِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ»: «بگو من شما را به يک چيز موعظه مى كنم» و آن ولايت است. (2)
آن گاه نماز ظهر و عصر را خواندند و در همان جا ماندند تا غروب شد و نماز مغرب و عشا را نيز در همان جا خواندند و سپس مختصرى خوابيدند. (1)
در شب سيزدهم عايشه به پيامبر (صلى الله عليه و آله) گفت: يا رسول اللّه، همه همسرانت با حج و عمره باز مى گردند ولى من فقط حج انجام دادم و - به خاطر عذر ماهانه - عمره انجام ندادم.
همان شب پيامبر (صلى الله عليه و آله) عبدالرحمن بن ابى بكر برادر عايشه را مأمور كرد كه او را به «تنعيم» ببرد تا از آن جا براى عُمره مُحرم شود. عايشه در حالى كه خواب آلود بود با برادرش به تنعيم آمدند، و از آن جا براى عمره محرم شد. سپس به مسجد الحرام آمد و طواف كرد و كنار مقام ابراهيم (عليه السلام) نماز خواند و سعى صفا و مروه انجام داد و تقصير نمود و اين گونه اعمال عمره را انجام داد و نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) بازگشت. (2)
از سوى ديگر پيامبر (صلى الله عليه و آله) به «اسماء» مادر محمد بن ابى بكر - كه هنگام احرام در ذوالحليفه او را به دنيا آورده بود و پاک نمى شد - دستور داد 18 روز را به حساب نفاس و عادت ماهانه آورد و سپس اعمال را آغاز كند؛ كه پايان آن روز سيزدهم ذى الحجة مى شد. اين بود كه او در روز سيزدهم با ورود به مكه طواف و سعى خود را انجام داد تا حجش كامل شود. (3)
سعد بن خولة با همسرش سبيعة اسلمية در حجة الوداع حضور داشت. سعد قبل از بازگشت در مكه فوت كرد و 15 روز بعد فرزندش به دنيا آمد و پيامبر (صلى الله عليه و آله) پس از وضع حمل به او اجازه ازدواج داد. (4)
ص: 170
ص: 171
ص: 172
اكنون پيامبر (صلى الله عليه و آله) در بالاى ابطح مشرف به مكه بود. جبرئيل نازل شد و با آوردن آيات اول سوره عنكبوت، مقدمات برنامه غدير را آغاز كرد. پيام الهى چنين بود:
اى محمد، بخوان: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، الم، اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لايُفْتَنُونَ، وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّه ُ الَّذينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبينَ، اَمْ حَسِبَ الَّذينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ اَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ»: «به نام خداوند بخشنده مهربان، الف لام ميم، آيا مردم گمان كرده اند كه رها مى شوند با همين كه بگويند ايمان آورديم، بدون آن كه امتحان بشوند؟ ما كسانى را كه قبل از آنان بودند امتحان كرديم، زيرا خدا بايد بداند كسانى را كه راست مى گويند و كسانى را كه دروغ مى گويند. كسانى كه كارهاى زشت را انجام مى دهند گمان كرده اند كه از دست ما فرار مى كنند (و دست ما به آنان نمى رسد)؟ چه بد حكم مى كنند».
پيامبر (صلى الله عليه و آله) پرسيد: اى جبرئيل، اين فتنه كدام است؟ جبرئيل گفت: اى محمد، خداوند سلامت مى رساند و مى فرمايد: من قبل از تو پيامبرى
ص: 173
نفرستادم مگر آن كه هنگام سر آمدن روزگارش به او امر كرده ام كسى را بر امتش خليفه قرار دهد كه قائم مقام او باشد و سنت و احكامش را براى آنان احيا كند. كسانى كه مطيع خدا باشند در آن چه پيامبر به آنان امر مى كند صادقين و راستگويانند، و كسانى كه مخالف امر او (و بر ضد او) باشند كاذبين و دروغگويانند.
اى محمد، بازگشت تو به سوى پروردگارت و بهشتش نزديک شده است. خداوند به تو دستور مى دهد براى امتت بعد از خود على بن ابى طالب را منصوب نمايى و سفارشات خود را به او نمايى، كه اوست خليفه اى كه امور رعيت و امت تو را بر عهده مى گيرد، چه او را اطاعت كنند و چه عصيان نمايند؛ كه به زودى عصيان خواهند كرد و اين همان فتنه اى است كه آيات را درباره آن برايت تلاوت كردم. خداوند عز و جل به تو دستور مى دهد كه به او بياموزى همه آن چه به تو تعليم داده و به او سفارش كنى كه حفظ كند همه آن چه خدا در حفظ تو قرار داده و به عنوان امانت به تو سپرده است، كه اوست امين و مورد اعتماد. اى محمد، من تو را از ميان بندگانم به پيامبرى برگزيدم و على را به جانشينى تو انتخاب كردم. (1)
اين وحى الهى به معناى پايان واجب اول يعنى حج، و آغاز واجب دوم يعنى ولايت بود كه از اين لحظه برنامه هاى آن آغاز مى شد.
هم چنين فرمود: اين دين هم چنان بر مبارزه كنندگانش غالب خواهد بود و هيچ مخالفى و جدا شونده اى به آن ضرر نمى زند ما دامى كه دوازده خليفه بر امتم حكومت كند كه همه آنان از قريش هستند. (2)
ص: 174
پيامبر (صلى الله عليه و آله) صبح روز چهاردهم ذى الحجه پس از نماز صبح وارد ابطح شد و همان گونه كه قبل از اعمال حج اعلام كرده بود، پس از بازگشت از مِنا نيز به خانه هاى مكه نرفت و در همان خيمه هاى ابطح ساكن شد تا روزى كه از مكه خارج شد. (1)
در آن روز يک نفر از چادرنشينان نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد و عرض كرد: يا رسول اللّه، من به قصد سفر حج بيرون آمدم ولى دير رسيدم و حج از دستم رفت. من ثروتمند هستم. درباره مالم به من امر كن كارى را كه به ثواب حاجيان برسم.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) نگاهى به او كرد و فرمود:
به كوه ابوقبيس نگاه كن! اگر اين كوه به صورت طلاى سرخ از آنِ تو باشد و همه آن را در راه خدا بدهى، به آن چه حاجيان به آن مى رسند نمى رسى. سپس فرمود: آن گاه كه حاجى اسباب سفر را آماده مى كند، چيزى را بر نمى دارد و نمى گذارد مگر اين كه به خاطر آن ده حسنه براى او نوشته مى شود و ده گناه از نامه عمل او پاک مى شود و ده درجه براى او بالا برده مى شود. آن گاه كه سوار شترش مى شود هر گامى كه شتر بر مى دارد و مى گذارد همين اجر به او داده مى شود. آن گاه كه طواف خانه خدا را انجام مى دهد از گناهانش بيرون مى آيد. وقتى سعى صفا و مروه را انجام مى دهد از گناهانش بيرون مى آيد. وقتى در عرفات وقوف مى كند از گناهانش بيرون مى آيد. وقتى در مشعر توقف مى كند از گناهانش بيرون مى رود. آن گاه كه جمرات را رمى مى كند از گناهانش بيرون مى رود.
ص: 175
حضرت هم چنان اعمال حج را مى شمرد و درباره آن مى فرمود: «از گناهانش خارج مى شود». سپس فرمود: «تو چگونه مى توانى به درجه اى كه حاجيان مى رسند دست يابى»؟ (1)
روز چهاردهم ذى الحجة روز پرماجرايى بود چرا كه اعلام شده بود در مكه يک روز بيشتر توقف نخواهند كرد و فردا بايد حركت كنند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) به بلال دستور داد تا بين مردم اعلان كند: «فردا كسى جز معلولان نبايد باقى بماند، و همه بايد به سوى غدير خم حركت كنند».
با اين اعلام، مردم متعجب از اين كه چرا پيامبر (صلى الله عليه و آله) در اين اولين و آخرين سفر خود به حرم الهى، مدتى در آن جا توقف نكرده تا مردم سؤالات خود را بپرسند و از محضر آن حضرت استفاده كنند، خود را براى فردا آماده مى كردند.
همان روز جبرئيل نازل شد و لقب «اميرالمؤمنين» را به عنوان اختصاص آن به على بن ابى طالب (عليه السلام) آورد و خود نيز به آن حضرت با همين لقب سلام كرد و عرض كرد: «السلام عليک يا اميرالمؤمنين».
على (عليه السلام) به پيامبر (صلى الله عليه و آله) عرض كرد: يا رسول اللّه، صدا را مى شنوم ولى كسى را نمى بينم؟! حضرت پاسخ داد: اين جبرئيل است كه از سوى خداوند تحقق آن چه به من وعده داده را آورده است.
ص: 176
پيامبر (صلى الله عليه و آله) كه از منصوب كردن اميرالمؤمنين (عليه السلام) در غدير ترس آن داشت كه او را تكذيب كنند و سخن او را نپذيرند، درباره «سلام به عنوان امرة المؤمنين» ترس بيشترى داشت، و اين اطمينان الهى بود كه اجراى اين دستور را مؤكد نمود.
آيه 6 سوره كهف در چنين موقعيتى نازل شد: «فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ اِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَديثِ اَسَفا»: «گويى تو مى خواهى در اثر اعمال آنان خود را از تأسف و غم و اندوه هلاک كنى، اگر به اين گفتار ايمان نياورند».
پيرو آن پيامبر (صلى الله عليه و آله) به بزرگان اصحاب دستور داد تا نزد على (عليه السلام) بروند و خطاب به آن حضرت «السلام عليک يا اميرالمؤمنين» بگويند، تا بدين وسيله در زمان حيات خود از آنان اقرار بر امير بودن على (عليه السلام) بگيرد.
سرشناسان اصحاب خدمت على (عليه السلام) آمدند و با عنوان «اميرالمؤمنين» به آن حضرت سلام كردند. در بين آن ها فقط ابوبكر و عمر به عنوان اعتراض به پيامبر (صلى الله عليه و آله) گفتند: آيا اين حقّى از طرف خدا و رسولش است؟ حضرت غضبناک شده فرمود: حقى از طرف خدا و رسولش است. خداوند اين دستور را به من داده است! (1)
در همان روز بار ديگر جبرئيل نازل شد و اين دستور را از طرف خدا آورد:
نبوت تو به پايان رسيده و روزگارت كامل شده است. من زمين را بدون عالمى كه اطاعت من و ولايتم با او شناخته شود و حجت بعد از پيامبرم باشد رها نخواهم كرد.
آن چه نزد تو از علم و ميراث علوم انبياى قبل از تو و اسلحه و تابوت (صندوق) و آن چه از نشانه هاى پيامبران نزد توست به وصى و خليفه بعد از خود تسليم نما.
ص: 177
يادگارهاى انبياء (عليهم السلام) صحف آدم و نوح و ابراهيم (عليهم السلام) و تورات و انجيل و عصاى موسى (عليه السلام) و انگشتر سليمان (عليه السلام) و ساير ميراث هاى ارجمندى است كه فقط بايد در اختيار حجج الهى باشد. تا آن روز خاتم انبياء (صلى الله عليه و آله) حافظ اين ميراث هاى الهى بود و اينک به دستور الهى به اميرالمؤمنين (عليه السلام) منتقل مى شد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله)، اميرالمؤمنين (عليه السلام) را فرا خواند و با هم جلسه خصوصى تشكيل دادند و ودايع الهى به على (عليه السلام) داده شد و پيامبر (صلى الله عليه و آله) اسم اعظم و علم و حكمت و كتب انبياء (عليهم السلام) و ساير يادگارهاى آنان را به اميرالمؤمنين (عليه السلام) سپرد و گفته هاى جبرئيل را به آن حضرت ابلاغ فرمود. (1)
اين مجلس كاملاً خصوصى بود و هيچ كس حق ورود به آن را نداشت، و كسى جز پيامبر و اميرالمؤمنين (عليهما السلام) از آن چه در آن مجلس گذشت اطلاع پيدا نكرد.
اعتراض عايشه به على (عليه السلام) و پاسخ پيامبر (صلى الله عليه و آله) پيامبر (صلى الله عليه و آله) در ايام حجة الوداع - اگر چه مُحرِم بود - ولى براى حفظ عدالت هر شب نزد يكى از همسرانش مى ماند. آن شب كه نوبت عايشه بود پيامبر (صلى الله عليه و آله) و اميرالمؤمنين خلوت كرده درباره ودايع انبياء و اسرار ديگر گفتگو مى كردند. گاهى نيز دو نفرى از مجلس خود بر مى خاستند و مذاكرات خود را قدم زنان ادامه مى دادند و به مجلس خويش باز مى گشتند.
اين مسئله به طول انجاميد و بر عايشه سنگين آمد. او تصميم گرفت نزد على (عليه السلام) بيايد و در اين باره به آن حضرت ناروا بگويد. ام سلمه او را از اين كار برحذر داشت ولى او قبول نكرد و سوار شترش شد و به سرعت به جايى كه آن حضرت با پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود آمد.
ص: 178
در آن جا خطاب به اميرالمؤمنين (عليه السلام) گفت: اى پسر ابى طالب، دائماً پيامبر (صلى الله عليه و آله) را از اين كه نزد من باشد مانع مى شوى. پيامبر (صلى الله عليه و آله) به عايشه فرمود: بين من و على فاصله مشو كه هيچ كس نمى تواند بين من و او فاصله بيندازد. قسم به آن كه جانم در دست اوست هيچ مؤمنى او را مبغوض نمى دارد و هيچ كافرى او را دوست نمى دارد. آگاه باش كه حق بعد از من با على است، و به هر سو او ميل كند به همان سو مى رود. از يک ديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
عايشه نزد ام سلمه بازگشت در حالى كه گريه مى كرد و ماجرا را براى ام سلمه گفت. ام سلمه گفت: من تو را نهى كردم، ولى تو نپذيرفتى و كار خود را انجام دادى. (1)
ص: 179
ص: 180
ص: 181
ص: 182
عايشه با مأيوس شدن از اين كه مجلس خصوصى پيامبر و اميرالمؤمنين (عليهما السلام) را بر هم زند، به فكر ديگرى افتاد و نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد و گفت: يا رسول اللّه! از آغاز امروز مجلس خصوصى شما با على طول كشيده است؟! پيامبر (صلى الله عليه و آله) از او روى گرداند، ولى عايشه گفت: يا رسول اللّه، چرا آن مسئله خصوصى را از من پنهان مى كنى؟ شايد براى من هم صلاح باشد!! حضرت فرمود: درست است. قسم به خدا، اين مسئله صلاح است براى كسى كه خداوند او را به قبول آن و ايمان به آن سعادتمند نمايد، و من مأمورم همه مردم را بدان دعوت نمايم، و به زودى از آن مسئله اطلاع خواهى يافت وقتى آن را به طور عمومى اعلام كنم.
عايشه گفت: يا رسول اللّه، چرا اكنون آن را به من خبر نمى دهى تا پيشتر عمل به آن را آغاز كنم و آن چه صلاح است را شروع نمايم!! فرمود: «به زودى به تو خبر خواهم داد، ولى آن را پنهان كن تا به من دستور داده شود كه آن را به صورت عمومى اعلام كنم. اگر آن را پنهان نمايى خداوند در دنيا و آخرت به تو اجر خواهد داد، و براى تو فضيلتى خواهد بود كه در ايمان به خدا و رسولش سبقت گرفته و سرعت نموده اى، ولى اگر اين راز را فاش كنى و مراعات حفظ آن چه به تو سپرده مى شود را ترک كنى به
ص: 183
پروردگارت كافر شده اى و اجر تو از بين مى رود، و دست امن خدا و رسول را از خود برداشته اى، و از زيانكاران خواهى بود؛ و اين به خدا و رسول ضررى نخواهد زد و لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر تو خواهد بود».
عايشه عهد كرد كه آن سِرّ را پنهان كند و بدان ايمان آورد، و آن را مراعات نمايد. پيامبر (صلى الله عليه و آله) هم آن راز را به او چنين خبر داد:
خداوند تعالى به من خبر داده كه عمر من پايان يافته، و به من دستور داده كه على را به عنوان علامتى در بين مردم منصوب نمايم، و او را امام آنان قرار دهم و او را جانشين خود نمايم همان گونه كه پيامبران قبل از من جانشينان خود را تعيين كرده اند. من به سوى خدا مى روم و خلافت او را اعلام خواهم كرد. اين مسئله را پشت پرده قلبت حفظ كن تا خدا اجازه اعلام آن را دهد.
عايشه بار ديگر قول داد كه اين راز را به كسى نگويد؛ اما خداوند به پيامبرش خبر داد كه او و رفيقش حفصه و پدرانشان در اين باره چه خواهند كرد.
* افشاى اسرار پيامبر (صلى الله عليه و آله) توسط عايشه و حفصه (1)
عايشه در همان روز خبر اعلام ولايت را به حفصه خبر داد و هر يک از آن دو به پدرانشان خبر دادند. ابوبكر و عمر جلسه تشكيل دادند و سراغ منافقين فرستادند و مسئله را به آنان هم خبر دادند.
ص: 184
آنان با يک ديگر به مشورت پرداختند و گفتند: «محمد مى خواهد امر خلافت را مانند كسرى و قيصر تا آخر روزگار در خاندان خود قرار دهد. نه به خدا قسم! اگر خلافت به على بن ابى طالب برسد براى شما از زندگى نصيبى نخواهد بود، چرا كه محمد طبق ظاهرتان با شما رفتار مى كند، اما على طبق آن چه در دل نسبت به شما دارد عمل مى كند. پس درباره خود و چنين مسئله اى نيک نظر كنيد و هر چه در نظر داريد اعلام كنيد».
اين گونه بود كه سرّ پيامبر (صلى الله عليه و آله) به دست عايشه و حفصه افشا شد، و پيرو آن خداوند آيات اول سوره تحريم را نازل كرد كه خبر از كار آن دو زن مى داد، آن جا كه فرمود:
وَ اِذْ اَسَرَّ النَّبِىُّ اِلى بَعْضِ اَزْواجِهِ حَديثا، فَلَمّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ اَظْهَرَهُ اللّه ُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ اَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ. فَلَمّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ اَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِىَ الْعَليمُ الْخَبيرُ.
هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) گفتارى پنهانى را به بعضى از همسرانش سپرد. آن گاه كه آن زن راز پيامبر (صلى الله عليه و آله) را افشا كرد، و خدا پيامبرش را از اين مسئله باخبر نمود، آن حضرت قسمتى از كارشان را براى آنان بازگو كرد و از گفتن قسمتى ديگر اعراض نمود. آن زن (عايشه) از پيامبر (صلى الله عليه و آله) پرسيد: چه كسى راز افشا كردن مرا به تو خبر داد؟ حضرت فرمود: خداى عليم آگاه به من خبر داد.
سپس خداوند با آيه بعدى به پيامبرش خبر داد كه اگر اظهار توبه هم نمايند، ولى قلوبشان منحرف است، و اگر بخواهند بر ضد پيامبر (صلى الله عليه و آله) اقدامى كنند ياور آن حضرت خدا و جبرئيل و ملائكه و اميرالمؤمنين (عليه السلام) هستند. آيه چنين است:
اِنْ تَتُوبا اِلَى اللّه ِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ اِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَاِنَّ اللّه َ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْريلُ وَ صالِحُ الْمُؤمِنينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهيرٌ:
اگر شما دو نفر نزد خدا توبه كنيد، ولى قلب هايتان از حق منحرف شده است، و اگر بر ضد او اقدم نماييد بدانيد كه خدا صاحب اختيار اوست و جبرئيل و صالح مؤمنين و ملائكه بعد از خدا كمک اويند.
ص: 185
وقتى خداوند اين خبر را به پيامبرش داد، حضرت آنان را احضار كرد و مسئله افشاى سرّ خود را از آنان پرسيد و به توطئه منافقين اشاره اى نكرد. آنان قسم ياد كردند كه چنين كارى نكرده اند و راز حضرت را فاش ننموده اند. اين جا بود كه آيه هفتم سوره تحريم در تكذيب آنان نازل شد:
يا اَيُّهَا الَّذينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ اِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ:
اى كسانى كه كافر شديد، امروز عذر نياوريد كه طبق آن چه عمل كرديد جزا داده مى شويد.
ابوبكر و عمر و سه همپيمان اصلى آنان يعنى ابوعبيده جراح و معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه، با اطلاع از آن چه در خانه پيامبر (صلى الله عليه و آله) مى گذشت و پايه ريزى هايى كه براى مراسم غدير انجام مى گرفت، يک قدم جلوتر گذاشتند و تصميم گرفتند عهد و پيمان بين خود را رسميت دهند تا در عمل به آن ملتزم باشند و در مراحل بعدى آن يک ديگر را تنها نگذارند.
آنان در موقعيتى كه كسى داخل كعبه نبود، وارد آن جا شدند و روى سنگ سرخ ميان دو ستون كعبه نشستند. ابتدا به صورت شفاهى پيمان خود را تجديد كردند و بر سر آن قسم ياد كردند و گفتند: «نَتَظاهَرُ عَلى عَلِىٍّ فَلايَنالُ الْخِلافَةَ ما حَيينا»: «با هم بر ضد على اقدام مى كنيم به گونه اى كه تا ما زنده هستيم به خلافت دست نيابد».
سپس عمر متنى را كه بايد امضا مى كردند املا كرد و ابوعبيده جراح براى آنان نوشت: «اِنْ ماتَ مُحَمَّدٌ اَوْ قُتِلَ نَزْوِى الْخِلافَةَ عَنْ اَهْلِ بَيْتِهِ»: «اگر محمداز دنيا رفت يا كشته شد خلافت را از اهل بيت او دور مى كنيم».
اين پيمان نامه داخل كعبه نوشته شد و به امضاى ابوبكر و عمر و ابوعبيده و معاذ و سالم رسيد و مُهرهاى خود را بر آخر آن نقش كردند. آن گاه ابوعبيده به عنوان امانتدار گروه برگزيده شد، تا با حضور او متخلف را مجازات كنند.
ص: 186
ابوعبيده آن نوشته را در حضور چهار نفر ديگر در كعبه زير خاک پنهان كرد. آن گاه برخاسته از كعبه بيرون آمدند و از آن لحظه عمل به محتواى آن را رسما آغاز كردند.
در آن لحظه كه اصحاب صحيفه پس از امضاى صحيفه از كعبه بيرون آمدند، پيامبر (صلى الله عليه و آله) در مسجد الحرام بود و هنگام خروج از كعبه آنان را مى ديد و از كار آنان اطلاع داشت. براى آن كه گمان نكنند كار آنان از نظر حضرت پنهان است، حضرت نگاهى به ابوعبيده كرده براى استهزاء او فرمود: «اين امانتدار امت است»!!! (1) كه اشاره به امانتدارى او بين اصحاب صحيفه بود.
در آن لحظات عظيم ترين پيمان نامه بر ضد دين الهى در تاريخ بشريت به امضا رسيد كه آينده تلخ و تاريكى را براى انسان ها در نظر گرفته بود. خداوند با نزول 6 آيه پى در پى جوانب مختلف اين توطئه را مورد نكوهش قرار داد و آن را در متن قرآن ثبت كرد، كه شرح آن چنين است.
از آن جا كه اين صحيفه در كعبه امضا شد، و در واقع الحاد و كفرى در بيت الهى بود آيه 25 سوره حج نازل شد و از اين بُعد آن را معرفى كرد: «وَ مَنْ يُرِدْ فيهِ بِاِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ اَليمٍ»: «هر كس با الحاد و كفر وارد خانه خدا شود او را از عذاب دردناک مى چشانيم». (2)
از سوى ديگر براى نشان دادن شركت شيطان در چنين پيمانى، آيه دهم سوره مجادله نازل شد: «اِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ لِيَحْزُنَ الَّذينَ آمَنُوا وَ لَيْسَ بِضارِّهِمْ شَيْئا اِلاّ بِاِذْنِ اللّه ِ وَ عَلَى اللّه ِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»: «سخن پنهانى و درگوشى از شيطان است تا
ص: 187
كسانى را كه ايمان آورده اند محزون نمايد؛ ولى هيچ ضررى به آنان نمى زند مگر با اجازه خدا، و مؤمنان بايد بر خدا توكل كنند».
پيرو اين آيه براى آن كه معلوم شود خدا و رسولش از اين توطئه اطلاع دارند و در پرونده آنان براى روز قيامت ثبت شده آيه 7 سوره مجادله نازل شد: «اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّه َ يَعْلَمُ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الاْرْضِ ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ اِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا اَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا اَكْثَرَ اِلاّ هُوَ مَعَهُمْ اَيْنَما كانُوا ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ اِنَّ اللّه َ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عَليمٌ»: «آيا نمى بينى كه خداوند آن چه در آسمان ها و زمين است را مى داند. هيچ نجواى سه نفرى نمى شود مگر آن كه خدا چهارمى آنان است، و هيچ نجواى پنج نفرى نمى شود مگر آن كه خدا ششمى آنان است و نه كمتر و بيشتر از اين عدد نجوايى اتفاق مى افتد مگر آن ها هر كجا باشند خدا با آنان است، سپس روز قيامت آنان را به آن چه انجام داده اند خبر مى دهد. خداوند به هر چيزى عالم است». (1)
در بُعد ديگر خداوند اعلام داشت كه در برابر مكر و حيله آنان دستگاه الهى هم برنامه دارد و بايد عاقبت را ديد و نتايج را برشمرد. آيه 50 - 52 سوره نمل در اين باره نازل شد: «وَ مَكَرُوا مَكَرا وَ مَكَرْنا مَكْرا وَ هُمْ لايَشْعُرُونَ. فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ مَكْرِهِمْ اَنّا دَمَّرْناهُمْ وَ قَوْمَهُمْ اَجْمَعينَ، فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةً بِما ظَلَمُوا اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ»: «آنان حيله اى به كار بستند و ما هم مكرى به كار گرفتيم در حالى كه آنان نمى فهميدند. بنگر كه عاقبت مكر آنان چگونه شد كه ما آنان و قومشان را همگى نابود كرديم. اين است خانه هاى آنان كه به خاطر ظلمشان خالى مانده است، و اين نشانه اى براى كسانى است كه مى دانند»، و اين قسمت آيه اشاره به آن بود كه خلافت به نسل هيچ كدام از آنان نمى رسد. (2)
آيه ديگرى كه نازل شد براى آگاهى مؤمنان بود كه از آنان فاصله بگيرند و اسرار خود را در اختيار آنان قرار ندهند، چرا كه دشمنى را علنى كرده و در اين راه هيچ
ص: 188
كوتاهى نمى كردند. آيه 115 سوره آل عمران براى اعلام اين مطلب چنين نازل شد: «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لاتَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالاً وَدُوّا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ اَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفى صُدُورُهُمْ اَكْبَرُ...»: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد كسانى را كه از شما نيستند صاحب سِرّ خود انتخاب نكنيد كه آنان در مقابله با شما از هيچ اقدامى كوتاهى نمى كنند. آنان دوست دارند آن چه شما را به مشقت مى اندازد. دشمنى از دهانشان آشكار شده و آن چه سينه هاى آنان مخفى مى كند بالاتر است...». (1)
آن گاه آيه ديگرى درباره پشيمانى آنان در قيامت و عذاب ابدى آنان نازل شد و نابودى دنيا و آخرتشان را اعلام كرد. آيه 167 سوره بقره كه مى فرمايد: «وَ قالَ الَّذينَ اتَّبَعُوا لَوْ اَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّءَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّءُوا مِنّا كَذلِكَ يُريهِمُ اللّه ُ اَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجينَ مِنَ النارِ»: «كسانى كه از آنان پيروى شده بود گفتند: اى كاش براى ما بازگشتى بود تا از آنان بيزارى مى جستيم همان گونه كه از ما بيزارى جستند. اين گونه است كه خداوند اعمال آنان را به عنوان حسرتى بر آنان مى نماياند، و آنان از آتش خارج شدنى نيستند». (2)
آخرين عكس العمل پيامبر (صلى الله عليه و آله) به اصحاب صحيفه اين بود كه آنان را فرا خواند و همه اقداماتشان را به آنان خبر داد و آنان را مورد مؤاخذه قرار داد.
جالب اين كه آنان در نهايت جسارت و بى پروايى هر گونه اقدامى را انكار كردند و قسم ياد كردند كه چنين قصدى نداشته و چنين سخنى نگفته اند!!
در ردّ آنان آيه 74 سوره توبه نازل شد و پيامبر (صلى الله عليه و آله) آيه را بر آنان تلاوت فرمود: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا...»: «به
ص: 189
خداوند قسم ياد مى كنند كه چنين سخنى نگفته اند، در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلامشان گفته اند و هدفى را قصد كرده اند كه بدان دست نيافته اند...». (1)
روز چهاردهم ذى الحجة با ماجراهاى پيچيده اش هم چنان ادامه داشت. اصحاب صحيفه كه پيمان نامه خود را در كعبه امضاء كرده بودند، بلافاصله وارد عمل شدند.
اولين كسانى كه از نظر آنان در غصب خلافت همكارى خوبى مى توانستند داشته باشند بنى اميه بودند. اين بود كه رؤساى آنان را به پيمان خود دعوت كردند. در اين مرحله مسئله اقتصادى را هم به مسائل مورد نظر خود افزودند و آن منع خمس از اهل بيت (عليهم السلام) بود و گمانشان اين بود كه اگر خمس در اختيار آنان باشد از آن در راه خلافت استفاده خواهند كرد.
در آن مجلس عثمان و معاويه به عنوان سردمداران بنى اميه شركت كردند، و چند نفر ديگر نيز حضور داشتند كه عبارت بودند از عبدالرحمان بن عوف، عمرو عاص، سعد بن ابى وقاص، مغيرة بن شعبة، ابوهريره و ابوموسى اشعرى.
بنى اميه از آنان پرسيدند: براى خلافت چه كسى را در نظر گرفته ايد؟ گفتند: ابوبكر! آنان گفتند: با منع خمس موافقيم، ولى با خلافت ابوبكر نه! و در واقع با اصل غصب خلافت موافق بودند و درباره ابوبكر متردد بودند.
اصحاب صحيفه همين مقدار را از بنى اميه پذيرفتند و با آنان نيز هم پيمان شدند و ابوعبيده جراح را شاهد خود قرار دادند و گروه خود را براى اجراى نقشه هاى شوم گسترده تر نمودند.
اين جا بود كه خداوند به پيامبرش پيمان دوم را هم خبر داد و آيه 79 - 80 سوره زخرف را نازل كرد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ، اَمْ يَحْسَبُونَ اِنّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ
ص: 190
نَجْواهُمْ بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ»: «آيا مسئله اى را محكم مى كنند؟ پس ما هم محكم مى نماييم. يا گمان مى كنند ما سِر و نجوايشان را نمى شنويم؟ بلى، حتى فرستادگان ما نزد آنان مشغول نوشتن هستند». (1)
به دنبال آن آيات 24 - 25 سوره محمد (صلى الله عليه و آله) نازل شد كه خبر از پذيرفتن نيمى از پيشنهاد اصحاب صحيفه توسط بنى اميه مى داد: «اِنَّ الَّذينَ ارْتَدّوا عَلى اَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ اَمْلى لَهُمْ. ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه ُ سَنُطيعُكُمْ فى بَعْضِ الاْمْرِ وَ اللّه ُ يَعْلَمُ اِسْرارَهُمْ»: «كسانى كه از دين خدا رو به عقب باز مى گردند بعد از آن كه راه هدايت برايشان روشن شده، شيطان كار آنان را برايشان زيبا جلوه داده و آنان را بدان سو تشويق كرده است. اين بدان جهت است كه آنان به كسانى كه آن چه خدا نازل كرده را خوش نداشتند، گفتند: ما در بعضى از اين مسئله از شما پيروى مى كنيم، ولى خدا پنهان كارى آنان را مى داند». (2)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) از همه آن توطئه ها آگاه بود، ولى در آن موقعيت حساس هر گونه عكس العملى را لطمه به برنامه غدير مى ديد كه به اجراى آن و آثارش لطمه مى زد، اما لازم بود عده اى از اصحاب را از آن مطلع نمايد. آن حضرت در اولين مرحله اميرالمؤمنين (عليه السلام) و سلمان و ابوذر و مقداد و زبير را فرا خواند و چنين فرمود:
ابوبكر و عمر و ابوعبيده و سالم و معاذ با هم معاهده كرده اند و پيمان بر غصب خلافت بسته اند و بين خود صحيفه اى نوشته اند كه اگر من كشته شدم يا از دنيا رفتم اين خلافت را از تو - يا على - مانع شوند.
اميرالمؤمنين (عليه السلام) عرض كرد: «پدرم فدايت يا رسول اللّه! اگر اينان به تصميمات خود جامه عمل پوشاندند دستور مى دهى چه عكس العملى نشان دهم»؟ فرمود: اگر
ص: 191
يارانى در برابرشان يافتى با آنان جهاد و مقابله نما، و اگر يارى نيافتى بيعت اجبارى را بپذير و خون خود را حفظ كن». (1)
و اين گونه بود كه روز چهاردهم ذى الحجة هم از سوى پيامبر (صلى الله عليه و آله) و هم از سوى دشمنان ماجراهاى بسيارى را در خود جاى داد.
ص: 192
ص: 193
ص: 194
با پايان اعمال حج و بازگشت به مكه، پيامبر (صلى الله عليه و آله) در باقی مانده روز چهاردهم ذى الحجة كنار كعبه آمد. در آن جا محاذى درب خانه كعبه ايستاد و دست بر حلقه در گرفت و رو به مردم كرده با صداى بلند ندا كرد: ايها الناس!
با نداى حضرت، كسانى كه در مسجد الحرام حاضر بودند و كسانى كه در بازارهاى اطراف مسجد بودند يک ديگر را خبر كردند و از هر سو آمدند و مقابل حضرت جمع شدند. در آن حال سلمان نزديک ترين افراد به حضرت بود.
حضرت رو به مردم كرده فرمود: گوش فرا دهيد كه مى خواهم از آن چه بعد از من رخ مى دهد به شما خبر دهم. حاضرين شما به غايبين خبر دهند. سپس حضرت گريست و همه مردم به گريه درآمدند. وقتى گريه حضرت آرام شد فرمود:
بدانيد - خدا شما را رحمت كند - كه مَثَل شما امروز تا صد و چهل سال (1) مَثَل برگى است كه خار ندارد. بعد از آن تا دويست سال خار و برگ با هم است. بعد از آن زمانى
ص: 195
آيد كه خار است و برگى نيست، به گونه اى كه ديده نخواهد شد جز سلطان ظالم يا ثروتمند بخيل يا عالم رغبت كننده در مال يا فقير دروغگو يا پيرمرد فاسق يا بچه بى حيا يا زن شهوت ران.
سپس پيامبر (صلى الله عليه و آله) گريه كرد. سلمان برخاست و پرسيد: يا رسول اللّه! اين اتفاق در چه زمانى خواهد بود؟ فرمود: اى سلمان، آن گاه كه علماى شما كم شوند و قاريان شما از بين بروند و زكات را قطع كنيد و كارهاى منكر را علنى نماييد و صداهايتان در مساجد بلند شود و دنيا را بالاى سرتان قرار دهيد و علم را زير پايتان بگذاريد. دروغ گفتگوى شما شود و غيبت شوخى شما گردد و حرام را غنيمت به حساب آوريد و بزرگان به كوچكان رحم نكنند و كوچک ها به بزرگ ها احترام ننمايند.
آن گاه است كه لعنت بر شما نازل مى گردد و زد و خورد شما بين خودتان قرار داده مى شود و از دين بين شما فقط لفظى بر زبانتان مى ماند.
وقتى اين خصلت ها را پديد آورديد منتظر باد سرخ يا مسخ يا سنگ باران باشيد. سپس حضرت با اشاره به آيه 65 سوره انعام فرمود: گواه اين مطلب در كتاب خداى عز و جل است كه مى فرمايد: «قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلى اَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذابا مِنْ فَوْقِكُمْ اَوْ مِنْ تَحْتِ اَرْجُلِكُمْ اَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعا وَ يُذيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ اُنْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الاْياتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ»: «بگو او قادر است كه بر شما عذابى از بالاى سرتان يا از زير پايتان نازل كند يا شما را به اختلاف گرفتار كند و از دست يک ديگر ناراحتى ها را بچشاند. بنگر چگونه آيات را تكرار مى كنيم تا شايد بفهمند».
عده اى از صحابه برخاستند و گفتند: يا رسول اللّه! به ما خبر ده كه در چه زمانى اين اتفاق مى افتد؟ فرمود: هنگام تأخير نمازها و پيروى از شهوات و... و ناسزا گفتن به پدران و مادران. تا آن جا كه حرام را غنيمت بشماريد و زكات را غرامت حساب كنيد و مرد از همسرش اطاعت كند و به همسايه اش جفا كند و قطع رحم نمايد.
ص: 196
مهربانى بزرگان از بين برود و حياى خردسالان كم شود و بناها را بالا برند و به غلامان و كنيزان ظلم كنند، و طبق هوا و هوس گواهى دهند و به ظلم حكم نمايند. مردم به پدر خويش ناسزا گويند و نسبت به برادر خويش حسد ورزند، و شريكان به خيانت معامله كنند، و وفادارى كم شود و زنا زياد گردد و مردان به لباس زنان زينت كنند و پرده حيا از زنان سلب شود و تكبر در قلب ها راه يابد مانند جريان سمّ در بدن، و معروف كم شود و جرائم بسيار گردد و گناهان بزرگ كوچک شمرده شود.
با مال دنبال مدح باشند و در راه موسيقى اموال را خرج كنند و به جاى آخرت مشغول دنيا شوند و پرهيزكارى كم شود و طمع و هرج و مرج بسيار گردد. مؤمن ذليل شده و منافق عزيز شود.
مسجدهاى آنان با اذان آباد است ولى قلب هايشان از ايمان خالى است. به قرآن بى توجهى مى كنند و مؤمن به پايين ترين درجه ارزش نزد آنان مى رسد.
آن جاست كه روى آنان را مانند آدميان مى بينى، ولى قلب هايشان قلب شياطين است. سخن آنان شيرين تر از عسل و قلب هاى آنان تلخ تر از حنظل است. آنان گرگ هايى هستند كه لباس آدميزاد بر تن آنان است.
روزى نيست مگر آن كه خداى تبارک و تعالى مى فرمايد: «آيا به من مغرور شده ايد؟ يا بر من جرئت پيدا كرده ايد؟ آيا گمان كرده ايد كه شما را بيهوده خلق كرده ايم و شما به سوى ما باز نمى گرديد؟ قسم به عزت و جلالم، اگر نبودند كسانى كه با اخلاص مرا عبادت مى كنند سرپيچى كنندگان از فرامينم را به اندازه چشم بر هم زدنى مهلت نمى دادم. اگر نبود تقواى پرهيزكاران از بندگانم از آسمان قطره اى باران نازل نمى كردم و يک برگ سبز نمى روياندم. تعجب است از قومى كه خدايان آنان اموالشان است و آرزوهاى آنان طولانى و عمرشان كوتاه است. آنان طمع در جوار مولاى خود (يعنى بهشت) دارند ولى به اين مقصد نمى رسند جز با عمل، و عمل جز با عقل تمام نمى گردد».
ص: 197
سپس پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: آيا درباره علائم نزديک شدن روز قيامت به شما خبر ندهم؟ سلمان كه از همه نزديک تر بود گفت: بلى، يا رسول اللّه.
حضرت فرمود: از علائم نزديكى روز قيامت ضايع كردن نماز و پيروى از شهوات و تمايل به هوا و هوس و احترام به صاحبان اموال و فروختن دين به دنياست. آن جاست كه قلب مؤمن مانند نمک در آب ذوب مى شود به خاطر منكراتى كه مى بيند و نمى تواند آن ها را تغيير دهد.
سلمان پرسيد: يا رسول اللّه، آيا واقعاً چنين اتفاقى مى افتد؟ فرمود: آرى، قسم به آن كه جانم به دست اوست. اى سلمان، آن گاه است كه اُمراى ظالم و وُزَراى فاسق و رؤساى زورگو و امانت داران خائن امور آنان را به دست مى گيرند.
سلمان پرسيد: يا رسول اللّه! آيا واقعاً اين اتفاق مى افتد؟ فرمود: آرى، قسم به آن كه جانم به دست اوست. اى سلمان، آن گاه است كه منكر معروف مى شود و معروف منكر معرفى مى گردد. خيانت كاران مورد اعتماد واقع مى شوند و امانت داران خائن معرفى مى شوند، و دروغ گويان مورد تصديق قرار مى گيرند و راست گويان مورد تكذيب قرار مى گيرند.
سلمان پرسيد: يا رسول اللّه، آيا واقعاً اين اتفاق مى افتد؟ فرمود: آرى، قسم به آن كه جانم به دست اوست. اى سلمان، آن گاه است كه زنان حكومت مى كنند و كنيزان مورد مشورت قرار مى گيرند و بچه ها بر منبرها مى نشينند. دروغ بذله گويى به حساب مى آيد، و زكات را به عنوان غرامت مى پردازند و خمس (فَى ء) را غنيمت حساب مى كنند. شخص با پدر و مادرش جفا مى كند در حالى كه به دوستش احسان مى نمايد. آن جاست كه ستاره دنباله دار ظهور مى كند.
سلمان پرسيد: يا رسول اللّه! واقعاً چنين اتفاقى مى افتد؟ فرمود: آرى، قسم به آن كه جانم به دست اوست. اى سلمان، آن گاه است كه زن با همسرش در تجارت شريک مى شود و باران در فصل گرما مى بارد. اشخاص محترم به شدت غضب مى كنند و
ص: 198
افراد كم درآمد مورد تحقير قرار مى گيرند. آن گاه زمان به هم نزديک شدن بازارها (و كثرت آن ها) است كه يكى مى گويد: من چيزى نفروخته ام، و ديگرى مى گويد: من سودى نبرده ام! به گونه اى كه هر كس را مى بينى در حال مذمت خداست!
سلمان پرسيد: يا رسول اللّه! آيا واقعاً چنين اتفاقى مى افتد؟ فرمود: آرى، قسم به آن كه جانم به دست اوست. اى سلمان، آن گاه است كه اقوامى بر آنان حاكم مى شوند كه اگر اعتراض كنند آنان را مى كشند، و اگر سكوت كنند حق آنان را مباح مى شمارند. خودشان را درباره غنائم آنان صاحب حق و مقدم مى دانند و حرمت آنان را زير پا مى گذارند و خون آنان را مى ريزند و قلوب آنان را از دغل و وحشت پر مى كنند. آنان را نمى بينى مگر ترسان و وحشت زده و رعب گرفته و خود باخته.
سلمان پرسيد: يا رسول اللّه! آيا واقعاً چنين اتفاقى مى افتد؟ فرمود: آرى، قسم به آن كه جانم به دست اوست. اى سلمان، آن گاه چيزهايى از مشرق و چيزهايى از مغرب مى آورند و با آن امت مرا به رنگ هاى مختلف در مى آورند. واى به حال ضعيفان امت من از شر آنان، و واى بر آنان از سوى خداوند! به كوچک رحم نمى كنند و به بزرگ احترام نمى نمايند و از گناهكار گذشت نمى كنند. بدن آنان بدن آدميان است، اما قلب هايشان قلوب شياطين است.
سلمان پرسيد: يا رسول اللّه! آيا واقعاً اين اتفاق مى افتد؟ فرمود: آرى، قسم به آن كه جانم به دست اوست. اى سلمان، آن گاه است كه مردان در ازدواج به مردان اكتفا كنند و زنان به زنان اكتفا كنند، و نسبت به پسران غيرت جنسى نشان مى دهند همان گونه كه نسبت به دختران در خانواده هايشان غيرت نشان داده مى شود. مردان به زنان شبيه مى شوند و زنان به مردان شباهت پيدا مى كنند. زنان سوار بر زين مى شوند كه لعنت خدا از طرف امتم بر آنان باد.
سلمان پرسيد: يا رسول اللّه، آيا واقعاً چنين اتفاقى مى افتد؟ فرمود: آرى، قسم به آن كه جانم به دست اوست. اى سلمان، آن گاه است كه مساجد مانند كنيسه ها و كليساها
ص: 199
مزين مى گردند و قرآن ها زينت مى شوند، و مناره ها بلند ساخته مى شود و صف هاى نماز با قلب هايى پر از كينه يک ديگر و با زبان هايى ناهمگون شلوغ مى شود.
سلمان پرسيد: يا رسول اللّه! آيا واقعاً اين اتفاق مى افتد؟ فرمود: آرى، قسم به آن كه جانم به دست اوست. اى سلمان، آن گاه است كه مردان امت من خود را با طلا زينت مى كنند و حرير و ديبا مى پوشند، و از پوست پلنگ لباس بر تن مى كنند!
سلمان پرسيد: يا رسول اللّه! آيا واقعاً اين اتفاق مى افتد؟ فرمود: آرى، قسم به آن كه جانم به دست اوست. اى سلمان، آن گاه است كه ربا ظاهر مى شود و براى حَلِّ ربا نقد و نسيه جا به جا مى كنند، و با رشوه معامله مى كنند و مقام دين پايين مى آيد و دنيا بالا مى رود.
سلمان پرسيد: يا رسول اللّه! آيا واقعاً اين اتفاق مى افتد؟ فرمود: آرى، قسم به آن كه جانم به دست اوست. اى سلمان، آن گاه است كه طلاق بسيار مى شود و حدود الهى اجرا نمى شود، و بدان كه به خدا ضررى نمى رسانند.
سلمان پرسيد: يا رسول اللّه! آيا واقعاً اين اتفاق مى افتد؟ فرمود: آرى، قسم به آن كه جانم به دست اوست. اى سلمان، آن گاه است كه آوازه خوانان و ابزارهاى غنا ظاهر مى شود، و اشرار امتم امور آنان را بر عهده مى گيرند.
سلمان پرسيد: يا رسول اللّه! آيا واقعاً اين اتفاق مى افتد؟ فرمود: آرى، قسم به آن كه جانم به دست اوست. اى سلمان، آن گاه است كه اغنياى امت من براى تفريح به حج مى آيند و طبقه متوسط آنان براى تجارت و فقراى آنان براى ريا و شنواندن به ديگران به حج مى آيند. آن گاه است كه اقوامى قرآن را براى غير خدا مى آموزند و آن را براى صداى خوش در نظر مى گيرند، و اقوامى براى غير خدا سراغ علم دين مى روند، و اولاد زنا بسيار مى شوند و قرآن را با غنا مى خوانند و بر سر دنيا هجوم مى آورند.
سلمان پرسيد: يا رسول اللّه! آيا واقعاً اين اتفاق مى افتد؟ فرمود: آرى، قسم به آن كه جانم به دست اوست. اى سلمان، اين ها هنگامى است كه حرمت ها شكسته شده و مردم
ص: 200
در پى گناهان هستند و اشرار بر خوبان مسلط شده اند و دروغ شيوع پيدا كرده و لجاجت ظاهر شده و فقر شيوع يافته، و با لباس بر يک ديگر فخر مى فروشند، و باران نابهنگام مى بارد، و دايره و ساير لوازم غنا نيكو شمرده مى شود، و امر به معروف و نهى از منكر را كار غير عادى مى شمارند. كار به جايى مى رسد كه مؤمن در آن زمان ذليل تر از كنيز مى شود، و بين قاريان قرآن و عابدان ملامت يک ديگر ظاهر مى شود. آنان هستند كه در ملكوت آسمان ها آنان را «پليدهاى نجس» مى خوانند.
سلمان پرسيد: يا رسول اللّه! آيا واقعا چنين اتفاق مى افتد؟ فرمود: آرى، قسم به آن كه جانم به دست اوست. اى سلمان، آن هنگام است كه ثروتمند سراغى از فقير نمى گيرد تا آن جا كه شخص محتاج در طول يک هفته از مردم درخواست كمک مى كند ولى احدى را پيدا نمى كند كه در دست او چيزى بگذارد.
سلمان پرسيد: يا رسول اللّه! آيا واقعا اين اتفاق مى افتد؟ فرمود: آرى، قسم به آن كه جانم به دست اوست. اى سلمان، آن هنگام است كه اشخاص كوتاه فكر به سخن در مى آيند.
سلمان پرسيد: يا رسول اللّه، پدر و مادرم به قربانت، منظور از افراد كوتاه فكر چيست؟
فرمود: كسانى كه تا آن روز در امور مهم مردم سخنى براى گفتن نداشتند سخن مى گويند. در چنين شرايطى ديرى نمى پايد كه زمين صداى وحشتناكى از خود بيرون مى دهد، به گونه اى كه هر قومى گمان مى كنند در منطقه آنان صدا كرده است. سپس مدتى به همين حالت مى مانند كه دوباره آرامش آنان بهم مى خورد و زمين پاره هاى جگر خود از طلا و نقره را بيرون مى ريزد. آن گاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) اشاره به ستون هاى مسجد الحرام كرده فرمود: مثل اين ها! سپس فرمود: ولى در آن روز طلا و نقره نفعى ندارد. (1)
ص: 201
در اين جا خطابه پيامبر (صلى الله عليه و آله) پايان يافت و اين گونه حضرت از آينده جهان و مسلمانان خبر داد.
روز چهاردهم ذى الحجة به پايان رسيد، و شب را همه با آمادگى استراحت كردند تا سحرگاهان قبل از اذان صبح حركت كنند.
هنگام سحر كاروان ها آماده حركت بودند. برنامه اين بود كه براى طواف وداع از ابطح در بالاى مكه داخل شهر شوند و تا مسجد الحرام بيايند و از آن جا از پايين مكه خارج شوند.
ورود و خروج پيامبر (صلى الله عليه و آله) به مكه به حالت دائره اى بود. حلقه دائره اين گونه بود كه در «ذى طوى» خوابيدند، و سپس از ذى طوى تا كوه «كَداء» آمدند و سپس به بالاى مكه رفتند و از آن جا وارد ابطح شدند. در خروج از كنار كوه «ذى طوى» خارج شدند و از كوه «كُدى» در پايين مكه به محصب بازگشتند و جاده منتهى به مدينه را در پيش گرفتند. (1)
ساعاتى به اذان صبح روز پانزدهم مانده در تاريكى شب پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور حركت داد. آن حضرت تا كنار بيت اللّه آمد و وارد مسجد الحرام شد. آن گاه طواف وداع را آغاز كرد و پس از هفت دور نماز طواف را به جا آورد.
آن گاه بين حجر الاسود و درب كعبه رو به بيت اللّه ايستاد، و سينه و پيشانى و ذراع و كف دستانش را بر كعبه گذاشت در حالى كه دست ها را باز كرده بود و اين گونه براى آخرين بار كعبه را زيارت كرد و با خانه خدا وداع نمود. (2)
ص: 202
آن گاه از مسجد الحرام بيرون آمد و نگاهى به كعبه كرد و از روى حزن اشک از ديدگانش جارى شد. در آن جا براى دلجويى از پيامبر (صلى الله عليه و آله) آيه 13 سوره محمد (صلى الله عليه و آله) نازل شد: «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ هِىَ اَشَدُّ قُوَةً مِنْ قَرْيَتِكَ الَّتى اَخْرَجَتْكَ اَهْلَكْناهُمْ فَلا ناصِرَ لَهُمْ»: «و چه بسيار آبادى كه از آبادى تو - كه تو را از آن بيرون كردند - قوى تر بود و ما آنان را هلاک كرديم و هيچ كمكى نيافتند». (1)
سپس پيامبر (صلى الله عليه و آله) به قافله پيوست و به سمت پايين مكه حركت كردند، و قبل از نماز صبح از كنار كوه ذى طوى از مكه خارج شدند و از «كُدى» به «مُحَصَّب» بازگشتند و جاده منتهى به مدينه را در پيش گرفتند كه از «تَنْعيم» به «سَرِف» در شش مايلى مكه مى رسيد. در آن جا با طلوع فجر نماز صبح را خواندند و به راه ادامه دادند. (2)
ص: 203
ص: 204
ص: 205
ص: 206
* كاروان صد و بيست هزار نفرى به سوى غدير (1)
كاروان عظيم حجاج اكنون با پايان مراسم حج به استقبال مراسم غدير مى رفتند. روزى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) از مكه حركت كردند، سيل جمعيت بيش از صد و بيست هزار نفر تخمين زده مى شدند. دوازده هزار نفر از اهل يمن كه همراه اميرالمؤمنين (عليه السلام) براى حج آمده بودند و مسيرشان به سمت شمال نبود و بايد از جنوب مكه به آن جا باز مى گشتند، براى درک مراسم غدير همراه پيامبر (صلى الله عليه و آله) حركت كردند. هم چنين پنج هزار نفر از اهل مكه بار سفر بستند و با قافله بزرگ پيامبر (صلى الله عليه و آله) راهى غدير شدند. جالب تر از همه اين كه اهميت مراسم باعث شده بود عده اى از مشركين و كفار هم براى تماشاى مراسم راهى غدير شوند.
هم چنان كه قافله پيش مى رفت، در اولين منزل به نام «ضجنان» در 25 مايلى مكه جبرئيل نازل شد و دستور اعلان ولايت را براى پيامبر (صلى الله عليه و آله) آورد، در حالى كه هنوز ضمانت حفظ از شر مردم را نياورده بود.
ص: 207
پيامبر (صلى الله عليه و آله) با توجه به فورى نبودن دستور فرمود: «اى جبرئيل! سابقه مردم با اسلام نزديک است. ترس آن دارم كه آرامش بر هم ريزد و آنان هم اطاعت نكنند».
قافله با عبور از «مَرُّ الظَّهْران» به سوى «عُسْفان» پيش مى رفت. با رسيدن ظهر نماز ظهر و عصر خوانده شد، ولى بناى پيامبر (صلى الله عليه و آله) سرعت در حركت و توقف كمتر براى رسيدن هر چه زودتر به غدير بود.
آن شب جبرئيل بار ديگر نازل شد و دستور اعلان ولايت را آورد، ولى هم چنان ضمانت حفظ را نياورده بود. پيامبر (صلى الله عليه و آله) كه مى دانست اين دستور فورى نيست و در جستجوى موقعيت مناسبى بود فرمود: «اى جبرئيل، از اصحابم مى ترسم كه با من مخالفت كنند»، و بار ديگر تقاضاى حفظ نمود. (1)
روز شانزدهم ذى الحجة هم چنان قافله در مسير خود به سمت غدير در حركت بود و وحى الهى پى در پى غدير را پشتيبانى مى كرد تا در «عُسفان» توقف كردند. در آن جا جبرئيل بار ديگر نازل شد و اولين نشانه هاى حفظ الهى را طى آيات 92 - 95 سوره حجر براى پيامبر (صلى الله عليه و آله) آورد: «فَوَرَبِّكَ لَنَسَأَلَنَّهُمْ اَجْمَعينَ، عَمّا كانُوا يَعْمَلُونَ، فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرْ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ. اِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ»: «قسم به پروردگارت از همه آنان درباره آن چه انجام مى دهند سؤال خواهيم كرد. پس آن چه به تو امر شده ابلاغ كن و از مشركين اعراض نما. ما تو را از شر مسخره كنندگان حفظ مى كنيم».
با نازل شدن اين آيات پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور حركت داد و سرعت كاروان را بيشتر نمود تا هر چه زودتر خود را براى اعلان ولايت به «غدير خم» برساند. (2)
ص: 208
روز هفدهم ذى الحجة كاروان پيامبر (صلى الله عليه و آله) به «وادى قُدَيد» رسيد كه تا غدير كمتر از يک روز ديگر فاصله داشت. آبادى «قديد» در آغاز وادى قرار داشت و «غدير خم» در انتهاى همين وادى بود. با ورود به آبادى كاروان توقف كرد و مردم براى استراحت از راهى كه شبانه طى شده بود پياده شدند.
با نزول كاروان در قديد و فرا رسيدن هنگام نماز، صف ها آماده شد. پيامبر (صلى الله عليه و آله) پس از نماز صداى خود را بلند كرد به گونه اى كه همه بشنوند: «اللّهُمَّ هَبْ لِعَلِىٍّ الْمَوَدَّةَ فِى صُدُورِ الْمُؤْمِنينَ وَ الْهَيْبَةَ وَ الْعَظَمَةَ فى صُدُورِ الْمُنافِقينَ»: «خدايا، به على محبت در سينه مؤمنين و هيبت و عظمت در سينه منافقين عنايت فرما».
آن گاه على (عليه السلام) را فرا خواند و در حضور مردم فرمود: يا على، دستان خويش را به سوى آسمان بلند كن و دعا كن تا من آمين بگويم. يا على، بگو: «اللّهُمَّ اجْعَلْ لى عِنْدَكَ عَهْدا وَ اجْعَلْ لى عِنْدَكَ وُدّا وَ اجْعَلْ لى فى قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ مَوَدَّةً»: «خدايا، براى من نزد خود عهد وپيمانى قرار ده، و براى من در پيشگاه خود دوستى و مودت قرار ده، و براى من در قلب مؤمنين محبتى قرار ده». اميرالمؤمنين (عليه السلام) دعاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) را تكرار كرد و آن حضرت آمين گفت.
هم چنين پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: يا على، هر دعايى براى خود دوست دارى بنما تا آمين بگويم. اميرالمؤمنين (عليه السلام) هم سه بار اين دعا را تكرار كرد: «اللّهُمَّ ثَبِّتْ مَوَدَّتى فى قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ»: «خدايا، مودت و محبت مرا تا روز قيامت در قلوب مردان و زنان مؤمن ثابت و پايدار فرما»، و پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمين گفت.
پس از دعاى اميرالمؤمنين (عليه السلام) و آمين پيامبر (صلى الله عليه و آله) در حضور مردم، آيات 96 و 97 سوره مريم نازل شد:
اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا. فَاِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقينَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْما لُدّا.
ص: 209
كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام مى دهند به زودى خداوند براى آنان مودّت قرار مى دهد. ما آن را بر زبان تو آسان نموديم تا متقين را بشارت دهى و قومى كه در خصومت شديد هستند بترسانى.
نزول اين آيات به معناى استجابت دعاى پيامبر و اميرالمؤمنين (عليهما السلام) بود، كه مردم از سرعت استجابت اين دعا تعجب كردند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «يا على، خداوند آيه اى از كتابش درباره تو نازل كرده و براى تو در قلب هر مؤمنى محبت قرار داده است». سپس فرمود: «الْحَمْدُ للّه ِِ الَّذى جَعَلَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنينَ تَتُوقُ اِلَيْكَ بِالْمَوَدَّةِ»: «شكر خدايى را كه قلوب مؤمنين را با محبت مشتاق تو قرار داد»؛ و آن گاه فرمود: «هيچ مؤمنى را نمى بينى مگر آن كه در قلب او محبت على (عليه السلام) است».
در همين موقعيت پيامبر (صلى الله عليه و آله) به اميرالمؤمنين فرمود:
اِنّى سَأَلْتُ رَبّى اَنْ يُوالِىَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ فَفَعَلَ، وَ سَأَلْتُ رَبّى اَنْ يُواخِىَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ فَفَعَلَ، وَ سَأَلْتُ رَبّى أَنْ يَجْعَلَكَ وَصِيّى فَفَعَلَ.
من از پروردگارم خواستم كه بين من و تو ولايت قرار دهد، و خدا پذيرفت؛ و از او خواستم بين من و تو برادرى قرار دهد، و او پذيرفت؛ و از او خواستم تو را جانشين من قرار دهد، و او پذيرفت.
اين مراسم دعا و آمين و استجابت فورى الهى با نزول آيه در حضور مردم و تفاصيلى كه ذكر شد، يک مقطع استثنايى در زندگانى پيامبر (صلى الله عليه و آله) به شمار مى آمد كه همه را مبهوت و متعجب كرد و در آستانه غدير مقام عظيم على بن ابى طالب (عليه السلام) را در پيشگاه خداوند روشن ساخت.
پس از استجابت دعاها در «قديد»، از ميان آن جمعيت عظيم كه ناظر ماجرا بودند،
ص: 210
ابوبكر و عمر به كنايه گفتند: «به خدا قسم! يک پيمانه خرما در مَشكى پوسيده نزد ما محبوب تر است از آن چه محمد از پروردگارش خواسته است. چه مى شد اگر از پروردگارش درخواست ملائكه اى مى كرد كه او را در برابر دشمنانش كمک كنند، يا گنجى كه فقر او را جبران كند! به خدا قسم على را به هر كارى دعوت مى كند او مى پذيرد»!!
اين حركت تخريب كننده بر قلب مبارک پيامبر (صلى الله عليه و آله) سنگينى كرد، چرا كه از كسانى كه به عنوان اصحابش گِرد او را گرفته بودند چنين انتظارى نداشت.
در اين جا پيامبر (صلى الله عليه و آله) به جبرئيل فرمود: «خدايم مى داند كه من از قريش چه كشيده ام، آن هنگام كه نبوت مرا نپذيرفتند تا به من دستور جهاد با آنان را داد، و لشكريانى از آسمان به كمک من فرستاد كه مرا يارى كردند. پس چگونه بعد از من اقرار خواهند كرد»؟
اين جا بود كه آيات 12 تا 24 سوره هود نازل شد. اين آيات از يک سو دلگرمى براى پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود كه به خاطر حركات منافقين رنجيده خاطر نشود و مسئله اعلان ولايت ترک نشود، و از سوى ديگر عين گفتار مسخره آميز ابوبكر و عمر در آيه آمده بود. اين آيات چنين نازل شد:
فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى اِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرَكَ اَنْ يَقُولُوا لَوْ لا اُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ اَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ، اِنَّما اَنْتَ نَذيرٌ وَ اللّه ُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ وَكيلٌ.
شايد تو ترک كنى بعضى از آن چه به تو وحى شده و سينه ات را به خاطر آن به تنگ اندازى، از اين جهت كه بگويند: اى كاش گنجى بر او نازل شود يا ملائكه اى همراه او بيايند! تو فقط ترساننده مردم هستى، و خداوند عهده دار همه چيز است.
اَمْ يَقُولُونَ افْتَريهُ، قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّه ِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ.
ص: 211
و يا مى گويند - ولايت على را - به دروغ به خدا نسبت مى دهد! بگو: ده سوره مانند آن را - اگر چه افترا بسته شده باشد - بياوريد و هر كس را غير از خدا مى خواهيد بخوانيد اگر راست مى گوييد.
فَاِنْ لَمْ يَسْتَجيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا اَنَّما اُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّه ِ وَ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ فَهَلْ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ.
اگر اين پيشنهاد را - درباره ولايت على - از شما نپذيرفتند بدانيد كه به علم خدا نازل شده و خدايى جز او نيست. آيا شما - ولايت را براى على - تسليم مى شويد و مى پذيريد؟
مَنْ كانَ يُريدُ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زينَتَها نُوَفَّ اِلَيْهِمْ اَعْمالَهُمْ فيها وَ هُمْ فيها لايُبْخَسُونَ.
هر كس كه طالب زندگى دنيا و زينت آن است - يعنى ابوبكر و عمر - اعمالشان را در دنيا به آنان واگذار مى كنيم، و در دنيا ضرر نمى كنند.
اُولئِكَ الَّذينَ لَيْسَ لَهُمْ فِى الاْخِرَةِ اِلاَّ النّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فيها وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ.
آنان كسانى هستند كه در آخرت جز آتش نصيبشان نيست، و آن چه در دنيا انجام داده اند نابود مى شود و آن چه انجام مى دهند باطل است.
اَفَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ، وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى اِماما وَ رَحْمَةً؛ اُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ، وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الاْحْزابِ فَالنّارُ مَوْعِدُهُ؛ فَلا تَكُ فى مِرْيَةٍ مِنْهُ، اِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يُؤْمِنُونَ.
كسى كه دليلى از پروردگارش همراه اوست - يعنى پيامبر (صلى الله عليه و آله) - و شاهدى از جانب او پشت سرش مى آيد - يعنى اميرالمؤمنين (عليه السلام) - و قبل از او كتاب موسى راهبر و رحمت بود - يعنى ولايت على (عليه السلام) در كتاب حضرت موسى (عليه السلام) بود - آنان بدان ايمان مى آورند. هر كس از احزاب كه به او كافر شود آتش وعده گاه اوست، پس درباره - ولايت على (عليه السلام) - بحث و جدل مكن كه آن حقى از پروردگارت است ولى اكثر مردم ايمان نمى آورند.
ص: 212
وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ افْتَرى عَلَى اللّه ِ كَذِبا، اُولئِكَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ الاْشْهادُ هؤُلاءِ الَّذينَ كَذَبُوا عَلى رَبِّهِمْ، اَلا لَعْنَةُ اللّه ِ عَلَى الظّالِمينَ.
چه كسى ظالم تر است از آن كه بر خدا دروغ مى بندد، آنان كسانى هستند كه بر پروردگارشان عرضه مى شوند و - شاهدان يعنى امامان (عليهم السلام) - مى گويند: اينان كسانى اند كه بر پروردگار خود دروغ بستند، آگاه باشيد كه لعنت خدا بر ظالمين باد.
الَّذينَ يَصُدَّونَ عَنْ سَبيلِ اللّه ِ وَ يَبْغُونَها عِوَجا وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ.
آنان كه بر سر راه خدا مانع ايجاد مى كنند و آن را به كجى وا مى دارند و به آخرت كافر هستند.
اُولئِكَ لَمْ يَكُونُوا مُعْجِزينَ فِى الاْرْضِ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّه ِ مِنْ اَوْلِياء، يُضاعَفُ لَهُمُ الْعَذابُ، ما كانُوا يَسْتَطيعُونَ السَّمْعَ وَ ما كانُوا يُبْصِرُونَ.
آنان در زمين عاجز كننده نيستند و جز خدا سرپرستى ندارند، و عذابشان چند برابر مى شود. اينان قدرت شنيدن نداشتند و نمى ديدند.
اُولئِكَ الَّذينَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ.
آنان كسانى هستند كه به ضرر خود عمل كرده اند، و آن چه افترا مى بستند نيز از يادشان رفته است.
لا جَرَمَ اَنَّهُمْ فِى الاْخِرَةِ هُمُ الاْخْسَرُونَ.
چاره اى جز اين نيست كه در آخرت هم زيانكارترين خواهند بود.
اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ اَخْبَتُوا اِلى رَبِّهِمْ اُولئِكَ اَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فيها خالِدُونَ.
كسانى كه ايمان آورده عمل صالح انجام مى دهند و در برابر پروردگارشان سر تعظيم فرود مى آورند، اينان اهل بهشتند و در آن هميشگى خواهند بود.
مَثَلُ الْفَريقَيْنِ كَالاْعْمى وَ الاْصَمِّ وَ الْبَصيرِ وَ السَّميعِ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً اَفَلا تَذَكَّرُونَ.
ص: 213
مثل اين دو گروه مانند كور و كر در برابر بينا و شنواست. آيا اين ها در مثال برابرند؟ آيا متذكر نمى شويد؟!
اين گونه يک منزل قبل از غدير، سيل آيات الهى جارى شد و بيدار باش عظيم را براى مردم اعلام كرد، تا فرداى آن روز با چشم و گوش باز به استقبال غدير بروند، همان گونه كه تسلاى قلب پيامبر (صلى الله عليه و آله) در برابر حركات فتنه انگيز منافقين بود، و عزم راسخ آن حضرت را براى اعلان ولايت در آينده اى به فاصله كمتر از 24 ساعت به همه نشان مى داد. (1)
زمان استراحت در «قُديد» به پايان رسيد و كاروان آماده حركت به سوى غدير شد. منافقين در آن لحظات با نزديک شدن غدير به تكاپوى عجيبى افتادند و براى اجراى نقشه هاى خود وارد عمل شدند. با اين كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) از مكه اعلام عمومى داده بود كه همه بايد در غدير براى برنامه مهمى توقف كنند، ولى در «قديد» آن منافقين عده اى را نيز اغفال كردند و با هم نزد حضرت آمدند و اجازه خواستند كه از كاروان جدا شوند و از شركت در مراسم معاف باشند تا زودتر به خانه هايشان برسند!!
پيداست كه منظور از اين حركت عدم حضورشان در غدير بود تا بتوانند نتايج بعدى را بگيرند، به خصوص آن كه سخنگوى اين گروه ابوبكر بود!!
پيامبر (صلى الله عليه و آله) با مشاهده حركت مرموز اين گروه فرمود: «چه شده كه از پيامبرتان گريزانيد به حدى كه اگر سمتى از درختى به سوى من باشد شما همان سويش را مبغوض تر مى داريد»؟! اين جا بود كه اغفال شدگان به گريه در آمدند و از اين كار خود شرمنده شدند. ابوبكر كه نقشه را بر آب مى ديد خود را جلو انداخت و گفت: «كسى كه از اين پس از تو اجازه بگيرد سفيه است»!! (2)
ص: 214
با شكست اين توطئه، بار ها را براى غدير بستند و آن روز را تا شب به سمت غدير پيش آمدند، بدون آن كه احدى جرئت جدا شدن از كاروان را داشته باشد. اكنون شب هيجدهم ماه ذى الحجة است و كاروان مسير شبانه خود را به سوى غدير مى پيمايد.
شب هيجدهم ذى الحجة كاروان لحظه به لحظه به غدير خم نزديک مى شد. اينک غدير خم در فاصله 185 كيلومترى مكه، با بركه آب و چشمه سار و پنج درخت كهنسالش در انتظار كاروان عظيم حجاج بود. (1) مقصدى كه از مكه تعيين شده و مردم از وعده گاهشان و برنامه اى كه در انتظارشان بود به خوبى خبر داشتند.
قلب رسول اللّه (صلى الله عليه و آله) در چگونگى تحقق امر الهى و اعلام ولايت مطلقه جانشينان معصوم خود مى تپيد. پيک وحى نيز در تكاپوى فوق العاده اى براى تدارک برنامه فردا بود. هم زمان تحركات مخرب منافقين وارد مرحله جدى شده و اوضاع نشان مى داد كه با حضور آن اكثريت مغشوش با افكار جاهلى، اجراى برنامه از پيش تعيين شده غدير به آسانى ممكن نخواهد بود. از يک سو مردمِ ظاهر بين فوراً دهان به حسادت باز خواهند كرد كه پسر عمويش و خاندان خود را بر ما مسلط مى كند. از سوى ديگر منافقين آشوب بپا خواهند كرد و مجلس سخنرانى را بر هم خواهند ريخت و حتى ممكن است قصد جان پيامبر و اميرالمؤمنين (عليهما السلام) را بنمايند.
هم خداوند علم به بُحرانى بودن موقعيت داشت و هم پيامبر (صلى الله عليه و آله) به عنوان مجرى امر خدا به شدت نگران آن بود، و هم مؤمنين از اعلام ولايت در چنان شرايطى واهمه داشتند، و هم منافقين جو حاكم را زير نظر گرفته بودند و صدها توطئه در سر مى پروراندند. در چنين شرايطى، پروردگار جهان مى خواست با يَدِ قدرت خود نشان دهد كه اگر او اراده كند همه مقهور اويند.
ص: 215
نزول آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ...»
اواخر شب هيجدهم ذى الحجة كاروان به درختان و بركه غدير كاملاً نزديک شده بود. در چنين شرايطى آيه اى از قرآن نازل شد كه در عين اختصار همه جوانب غدير را در بر داشت، و تابلوى درخشنده غدير در متن قرآن شد. اين آيه همه نگرانى ها را برطرف كرد و خبر قطعى از اراده پروردگار و ضمانت حفظ از هر خطر و توطئه اى را آورد.
در آن لحظات حساس كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) به شدت در انتظار وحى بود، جبرئيل نازل شد و آيه 67 سوره مائده را نازل كرد و عرضه داشت: يا رسول اللّه، خداوند به تو سلام مى رساند و مى فرمايد:
يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ، اِنَّ اللّه َ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ:
اى پيامبر، ابلاغ كن آن چه از پروردگارت بر تو نازل شده، و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى، و خدا تو را از شر مردم حفظ مى كند. خداوند قوم كافر را هدايت نمى كند. (1)
نزول اين آيه همه آن چيزى بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) انتظارش را مى كشيد و انعكاس آن مى توانست اين گونه باشد:
«يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»: اى صاحب رسالت، آن چه از پروردگارت درباره امامت و خلافت و ولايت نازل شده ابلاغ كن و به مردم برسان. «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»: اين مسئله آن قدر قطعى و مهم و مورد تأكيد است كه اگر انجام نشود گويا در رسالت و نبوت خويش هيچ گامى برنداشته اى و رسالتى كه بر عهده ات نهاده شده به انجام نرسانده بر زمين نهاده اى. «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»: از جهت توطئه هايى كه از آن هراس دارى مطمئن باش كه خداوند حفظ تو را از شر
ص: 216
مردمان توطئه گر ضمانت نموده است. «اِنَّ اللّه َ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ»: هدف اصلى ابلاغ اين پيام اتمام حجت است و شكى نيست كه گروهى از مردم ولايت را نمى پذيرند و بدان ايمان نمى آورند و كفر مى ورزند.
با نزول اين آيه، پيامبر (صلى الله عليه و آله) همه آن چه درباره توطئه ها از مردم مخفى مى كرد بى واهمه با آنان در ميان گذاشت و فرمود: «اين آيه تهديد بعد از وعيد است. حتماً امر خداوند را به انجام خواهم رساند چرا كه اگر مردم هم مرا متهم كنند و تكذيب نمايند براى من آسان تر از عقوبت الهى در دنيا و آخرت است، و خدا بدون انجام اين وظيفه از من راضى نمى شود. اكنون كه خدا ضامن حفظ من است از هيچ كس نمى هراسم». (1)
نماز صبح دوشنبه هيجدهم ذى الحجة خوانده شد و كاروان به حركت خود به سمت غدير ادامه داد در حالى كه حدود پنج ساعت ديگر از راه باقى مانده بود. پيامبر (صلى الله عليه و آله) على (عليه السلام) را فرا خواند و نزول آيه را به او خبر داد و فرمود:
خداوند عزوجل اين آيه را نازل كرده است: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»، يعنى درباره ولايت تو يا على؛ «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»، يعنى اگر آن چه درباره ولايت تو دستور داده شده ام انجام ندهم عمل من باطل مى شود، و هر كس به غير ولايت تو خدا را ملاقات كند اعمالش باطل مى گردد. اين وعده اى است كه خداوند براى من وفا خواهد كرد. من جز فرموده پروردگارم - تبارک و تعالى - نمى گويم. آن چه مى گويم از جانب خداى عز و جل است كه درباره تو نازل كرده است. (2)
بقيه مسير با سرعت بيشترى طى شد و پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى اجراى فرمان الهى عجله نشان مى داد. هم زمان آيه 7 سوره مائده نازل شد: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه ِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ
ص: 217
الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ اِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ اَطَعْنا»: «به ياد آوريد نعمت خدا را بر شما و پيمانى را كه با شما محكم نمود آن گاه كه گفتيد: پذيرفتيم و اطاعت مى كنيم». (1)
منافقين كه در نقشه اول خود براى جدا شدن از كاروان شكست خورده بودند، به فكر نقشه اى ديگر افتادند. ابوبكر و عمر و گروهى از هم دستانشان با رسيدن به «كُراع الْغُمَيْم» - كه غدير در آن واقع شده - بر سرعت خود افزودند و پيشاپيش قافله حركت كردند و از غدير عبور كردند و تا نزديكى هاى جحفه پيش رفتند!!
هدف از اين كار آن بود كه قافله را هم به دنبال خود بكشانند و وقتى عده اى از آن جمعيت عظيم از غدير عبور كردند ديگر بازگرداندن شتران با بارهاى سنگين كار ساده اى نخواهد بود. اين جاست كه عملاً برنامه منتفى خواهد شد و پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز ترجيح خواهد داد در پى قافله راه را ادامه دهد! (2)
از اين اقدام منافقانه - كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) اطلاع داشت - لحظاتى نگذشته بود كه بركه زيباى غدير با درختان كهنسالش از دور نمايان شد. اكنون ساعتى به ظهر بيشتر نمانده و كاروان در انتظار دستورى از سوى پيامبر (صلى الله عليه و آله) است. حضرت مسير خود را از سمت راست جاده به سمت غدير تغيير داد و به عنوان نقطه آغاز مراسم غدير فرمود:
اَيُّهَا النّاسُ، اَجيبُوا داعِىَ اللّه، اَنَا رَسُولُ اللّه ِ.
اى مردم، دعوت كننده خدا را اجابت كنيد كه من پيام آور خدايم. (3)
آن گاه فرمود: «اَنيخُوا راحِلَتى، فَوَاللّه ِ ما اَبْرَحُ هذَا الْمَكانَ حَتى اَبْلُغَ رِسالَةَ رَبّى»: «اين جا شتر مرا بخوابانيد، كه از اين مكان حركت نخواهم كرد تا رسالت پروردگار را ابلاغ نمايم». (4)
ص: 218
آن حضرت هم زمان با اين اعلان فوراً افرادى را مأمور كرد تا مواظب پراكندگى كاروان باشند. از يک سو فرمان دادند تا منادى ندا كند: «همه مردم متوقف شوند، و آنان كه پيش تر رفته اند باز گردند، و آنان كه پشت سر هستند خود را برسانند» تا آهسته آهسته همه جمعيت در محل از پيش تعيين شده جمع گردند. هم زمان با اين اعلام گروهى را فرستادند تا پيش رفته گان را باز گردانند و به آنان درباره باز گرداندن ابوبكر و عمر به طور خاص سفارش كردند.
مأموران به سرعت تاختند و آن گروه را كه به سركردگى ابوبكر و عمر تا نزديكى هاى جحفه پيش رفته بودند به سمت غدير بازگرداندند و پيامبر (صلى الله عليه و آله) آن دو نفر را به شدت مورد مؤاخذه قرار داد. اين گونه بود كه دومين نقشه منافقين با آن كه اجرا شد، ولى با اقدام به موقع پيامبر (صلى الله عليه و آله) خنثى گرديد. (1)
«غدير خم» كمى قبل از «جُحفه»، بيابانى وسيع براى عبور سيل و آبگيرى براى جمع شدن آب سيل ها و هم چنين چشمه اى كه آب آن از سمت شمال غربى به بركه مى ريخته و چند درخت كهنسال تنومند بوده، كه براى برنامه سه روزه پيامبر (صلى الله عليه و آله) و ايراد خطبه براى آن جمعيت انبوه بسيار مناسب بوده است.
در مسير سيل هايى كه در غرب عربستان از سمت شرقى تا درياى سرخ ادامه مى يابد، آبگيرهاى متعددى وجود دارد كه با عبور سيل در هنگام بارندگى آب در آن ها باقى مى ماند؛ و بركه هايى را تشكيل مى دهد كه مردم منطقه تا مدت ها از آب آن استفاده مى كنند. اين بركه ها - كه در عربى «غدير» ناميده مى شود - در آن سرزمين خشک ارزش فوق العاده اى دارد و بعد از باران آب ذخيره آن مورد استفاده قرار مى گيرد.
ص: 219
در راه مكه تا مدينه، در 185 كيلومترى مكه و 300 كيلومترى مدينه بركه آبى به نام «خُم» وجود داشت كه با عنوان «غدير خم» شناخته مى شد. بين دو رشته كوه در شمال و جنوب، اين آبگير از شرق به غرب كشيده شده و تا درياى سرخ امتداد داشت و مسير سيل به صورت زمينى هموار در آمده بود كه در عربى به آن «وادى» مى گويند.
درختان بيابانى «سَمُر» - كه به فارسى «كُنار» گفته مى شود - به صورت متفرق در اين مسير به چشم مى خورد. در يک سوى اين زمين هموار بركه بزرگ «غدير خم» قرار گرفته بود. موقعيت خاص اين غدير در آن بود كه آبش در طول سال خشک نمى شد. به همين جهت چند درخت «سَمُر» در كنار آن روييده بود، كه مانند درخت چنار بوده و در ساليان متمادى كهنسال شده شاخ و برگ بسيارى آورده بود و جاى مناسبى براى استراحت مسافران شده بود، كه قبل از رسيدن به آن جا همه آن را مى شناختند و در انتظارش بودند.
موقعيت حساس اين بركه از آن جهت بود كه جاده بعد از آن در سمت مدينه، به جحفه مى رسيد كه تقاطع راه ها بود. جاده اى كه از مكه تا غدير را از نزديكى دريا پيموده بود در جحفه تقسيم مى شد. راهى به سوى مدينه به شرق مايل مى شد. راهى به سمت شمال از كنار دريا تا شام مى رفت. راه ديگرى از غرب به دريا مى رسيد تا با كشتى به مصر و ساير مناطق آفريقا برود.
اگرچه مسلمانان آن روز اكثراً از سمت مدينه آمده بودند، ولى انتخاب غدير قبل از اين تقاطع حساس در آينده هاى تاريخ كه كاروان ها همين مسير را براى حج طى مى كردند، براى هميشه يادآور مراسمى بود كه در هيجدهم ذى الحجة در آن جا انجام گرفت، يعنى قبل از آن كه كاروان ها متفرق شوند غدير را - كه يادآور آن روز مقدس بود - زيارت مى كردند.
كم كم در آن جا مسجدى بنا كردند و حفظ اين بناى تاريخى در طول تاريخ هزار و چهارصد ساله اسلام ادامه داشت و مسجد غدير خم از قرن اول تا كنون آباد بود و هر
ص: 220
از چند گاه مورد تعرض دشمنان اهل بيت (عليهم السلام) قرار مى گرفت و دوباره بازسازى مى شد، تا سال هاى اخير كه حكومت عربستان اين مسجد را خراب كرده در حالى كه در خرابى هاى بقيع و اُحد آن را خراب نكرده بودند و تا سال هاى اخير باقى مانده بود. (1)
با توقف كامل كاروان كنار بركه غدير خم، پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور دادند: «كسى زير پنج درخت كهنسالى كه در آن جا بود نرود تا آن مكان براى برنامه سه روزه غدير آماده شود».
پس از اين دستور مردم كنار بركه غدير در گستره بيابان پياده شدند و هر يک براى خود جايى پيدا كردند و شتران خود را خواباندند. عده اى فرش و زيرانداز براى خود پهن كردند، و عده اى ديگر خيمه برپا نمودند، و كم كم همه جمعيت در گوشه و كنار منطقه مستقر شدند.
شدت گرما در اثر حرارت آفتاب و داغى زمين به حدى سوزنده بود كه مردم - و حتى خود حضرت - گوشه اى از لباس خود را بر سر انداخته و گوشه اى از آن را زير پاى خود قرار داده بودند، و عده اى از شدت گرما عباى خود را به پايشان پيچيده بودند! (2) حتى از شدت گرما عده اى پارچه اى را مرطوب كرده بر سر خود مى گذاشتند تا گرما كمتر اثر كند. (3)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) مقداد و سلمان و ابوذر و عمار را فرا خواند و به آنان دستور داد تا به محل
ص: 221
پنج درخت كهنسال - كه در يک رديف جلوى بركه غدير بود و آن جا را خالى نگه داشته بودند - بروند و آن جا را براى اجراى مراسم آماده كنند.
آنان خارهاى زير درختان را كندند و سنگ هاى ناهموار را جمع كردند و زير درختان را جارو كردند و آب پاشيدند. سپس شاخه هاى پايين آمده درختان را - كه تا نزديكى زمين آمده بود - قطع كردند. آن گاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور داد چند شاخه را با طناب به يک ديگر بستند و در فاصله دو درختِ وسط، روى شاخه ها پارچه اى انداختند تا سايبانى از آفتاب باشد. (1)
موقعيت درختان به گونه اى بود كه بركه در سمت قبله آن به طرف جنوب قرار داشت و پنج درخت كنار يک ديگر از شرق به غرب قرار داشتند و هنگام نماز جماعت مردم رو به درختان و بركه بودند.
اكنون زير سايبان، بناى منبرى از سنگ را تدارک ديدند كه رو به مردمِ نمازگزار و پشت به قبله قرار مى گرفت. ابتدا با جمع آورى سنگ هاى بزرگ و كوچک، آن ها را روى هم چيدند و منبرى به بلندى قامت حضرت ساختند. سپس از رواندازهاى شتران و ساير مركب ها كمک گرفتند و بناى آن را تكميل كردند. در مرحله بعد پارچه اى براى زيبايى از بالا تا پايين منبر انداختند. منبر را طورى برپا كردند كه نسبت به دو طرف جمعيت در وسط قرار بگيرد، و پيامبر (صلى الله عليه و آله) هنگام سخنرانى مشرف بر مردم باشد تا همه آن حضرت را ببينند.
منافقين كه در دو مرحله از توطئه هاى خود شكست خورده بودند، آماده سازى چنان جايگاه با عظمتى را براى غدير تحمل نكردند و يكى از آنان به عنوان مسخره و ضربه فكرى بر مردم، به گونه اى كه همه بشنوند گفت: «او كه تا ساعتى ديگر از اين جا مى رود، چه خبرى باعث شده كه مى خواهد اين جا را تميز كند؟! گمان مى كنم خبر خطرناک و مصيبت بارى با خود داشته باشد»! هم چنين اقدام به تحركى ديگر در بين
ص: 222
مردم نمودند و شايع كردند كه اگر اين مراسم انجام شود و على بن ابى طالب منصوب گردد، ديگر راه بازگشتى نخواهد بود. در همان حال معاذ بن جبل يكى ديگر از اصحاب صحيفه را با حيله و تزوير نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرستادند و پيشنهاد كردند كه در ولايت على (عليه السلام) ديگرى را هم شريک كند تا مردم سخنش را بپذيرند!!
پيامبر (صلى الله عليه و آله) هيچ عكس العملى در برابر اين حركت منافقين را صلاح ندانست و آنان را بى پاسخ گذاشت و در انتظار پايان كار آماده سازان جايگاه سخنرانى شد كه تا ظهر طول كشيد. (1)
مردم پراكنده در گوشه و كنار منطقه غدير در انتظار فرمان بعدى پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى آغاز مراسم بودند. مقارن ظهر انتظارها به سر رسيد و منادى حضرت نداى عمومى داد و مردم را براى اجتماع در مقابل جايگاه فرا خواند. مردم همه وضو گرفته رو به قبله صف هاى نماز را مرتب كردند، كه طبعاً رو به منبر نيز بود. زنان نيز در قسمت خاصى قرار گرفتند كه منبر را مى ديدند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) از خيمه خود بيرون آمد و به عنوان امام جماعت جلوى صف اول قرار گرفت. آن گاه مؤذن پيامبر (صلى الله عليه و آله) اذان گفت و سپس نماز جماعت یک صد و بيست هزار نفرى در برابر منبر غدير خوانده شد.
پس از نماز، جمعيت منتظر سخنرانى پيامبر (صلى الله عليه و آله) بودند. چند نفر كه صداى بلندى داشتند مأمور شدند كلام حضرت را براى افرادى كه دورتر قرار داشتند تكرار كنند، تا همه سخنان حضرت را شنيده باشند. دو نفر نيز مأموريت يافتند چند شاخه بلند
ص: 223
اطراف منبر را كه قابل بريدن نبود با دست نگه دارند تا جايگاه سخنرانى بهتر ديده شود. (1)
پس از نماز پيامبر (صلى الله عليه و آله) برخاستند و به سمت منبر رفتند و تا آخرين نقطه آن بالا رفتند و در آن جا ايستادند.
سپس اميرالمؤمنين (عليه السلام) را فرا خواندند تا بالاى منبر بيايد. مردم شاهد بودند كه على (عليه السلام) به دنبال پيامبر (صلى الله عليه و آله) از منبر بالا رفتند و در سمت راست پيامبر (صلى الله عليه و آله) يک پله پايين تر ايستادند در حالى كه احتراما كمى متمايل به سمت آن حضرت بودند و دست پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر شانه آن حضرت بود. (2) آن روز اميرالمؤمنين (عليه السلام) سى و سه سال داشت.
در آن لحظات توطئه ديگرى از منافقين در شرف وقوع بود كه آخرين فكر آنان براى پيشگيرى از انجام مراسم به حساب مى آمد. آنان به ايادى و هواداران خود سپردند كه وقتى پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر فراز منبر قرار مى گيرد و مردم با انسجام بيشترى آماده سخنرانى مى شوند، در صفوف اول قرار داشته باشند و ناگهان از بين جمعيت برخيزند و پراكنده شوند تا عملاً مجلس را بر هم زنند و نگذارند برنامه ادامه يابد.
اين نقشه عملى شد، و در حالى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) از فراز منبر منتظر اجتماع منسجم مردم در برابر منبر بود متوجه عده اى شد كه از برابر منبر برخاسته در حال متفرق شدن و خروج از بين جمعيت هستند. اگر چه بسيارى از مؤمنين هم چنان در برابر منبر نشسته بودند، ولى اين منظره بسيار بى ادبانه بود كه عده اى در آن شرايط حساس و در حالى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر فراز منبر است، برخيزند و بروند.
حضرت لحظاتى آنان را نگريست و راست و چپ منبر را نگاه كرد و منتظر ماند تا شايد از حركت زشت خود دست بردارند. اما وقتى جدى بودن توطئه را احساس كرد
ص: 224
به اميرالمؤمنين (عليه السلام) دستور داد تا از منبر پايين رفته از تفرقه مردم جلوگيرى كند و همه را مقابل منبر جمع نموده مجلس را منظم نمايد.
با اين برخورد شديد همه بازگشتند و بار ديگر در مقابل منبر نشستند، و اميرالمؤمنين (عليه السلام) دوباره از منبر بالا آمده و بر فراز آن قرار گرفت. وقتى مجلس آرامش خود را باز يافت و اين توطئه منافقين نيز با شكست مواجه شد پيامبر (صلى الله عليه و آله) قبل از شروع سخنرانى فرمود:
اى مردم، من از تخلف شما و فاصله گرفتنتان از من ناراحت شدم. شما به گونه اى عمل كرديد كه به نظرم آمد حتى درختى كه نزديک من باشد از همه درختان نزد شما مبغوض تر است!! اما بدانيد خداوند مقام على بن ابى طالب را نسبت به من هم چون من نسبت به او قرار داده است. خدا از او راضى است همان گونه كه من از او راضى هستم، چرا كه او هيچ چيز را بر نزديک شدن به من و محبت نسبت به من ترجيح نمى دهد.
اين جا بود كه شدت قبح اين رفتار فريب خوردگان از مردم در برابر اول شخص عالم بشريت و خاتم نبوت بر خودشان هم معلوم شد، و صداى گريه و زارى آنان در پيشگاه آن حضرت بلند شد، اگر چه منافقين و سردمدارانشان هنوز در فكر نقشه هاى ديگرى بودند.
عده اى از اغفال شدگان براى جبران عمل قبيح خود عذر تراشى كردند و گفتند: «يا رسول اللّه، ما از شما دور نشديم جز به خاطر آن كه نخواستيم مزاحم شما باشيم و شما اذيت شويد!! ما از نارضايتى رسول خدا به پروردگار پناه مى بريم».
پيامبر (صلى الله عليه و آله) عذر آنان را پذيرفت تا موقعيت سخنرانى حفظ شود، و با اين بزرگ مَنِشى حضرت بار ديگر توطئه منافقين خنثى شد. (1)
ص: 225
ص: 226
ص: 227
ص: 228
اكنون غدير براى اولين بار شاهد اجتماع عظيم بشرى است تا خاتم انبياء سخنرانى تاريخى و آخرين خطابه رسمى خود را براى جهانيان آغاز كند. افتخار اين مجلس حضور پنج وجود معصوم يعنى پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام) است، حضرت محسن (عليه السلام) نيز در آن روزها در غدير انتظار تولد خويش را دارد!؟
بيش از صد و بيست هزار نفر منظره بديعى را مى نگرند كه دو نفر بر فراز منبرى از سنگ ايستاده اند. در سكوتى ابهت انگيز چشم ها دوخته به لبانى است كه بزرگترين پيام الهى براى بشريت را با فصيح ترين لسان آماده بازگويى است.
اين سخنرانى يک خطابه استثنايى در تاريخ شش هزار ساله انبيا، با روش هاى بديعى بود كه مردم تا آن روز - حتى از خود پيامبر (صلى الله عليه و آله) به ياد نداشتند. ويژگى هاى اين سخنرانى در شش جهت قابل ذكر است:
يكى پرسش از مردم و اقرار گرفتن از آنان درباره مسائلى كه در مراحل بعدى سخن از آن ها نتيجه گرفته شد.
ص: 229
دوم كيفيت منصوب نمودن اميرالمؤمنين (عليه السلام) به امامت، كه با گرفتن بازوان آن حضرت و بالا بردن او تا محاذى زانوان پيامبر (صلى الله عليه و آله) به انجام رسيد.
سوم نزول آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ...» در اثناى خطابه هم زمان با لحظات معرفى و بلند كردن اميرالمؤمنين (عليه السلام)، كه بزرگ ترين سند قرآنى غدير شد.
چهارم اعلان برنامه بيعت از فراز منبر و تصريح به اين كه اين سخنرانى نياز به بيعت دارد، و همه بايد در طول سه روز بيايند و بيعت كنند.
پنجم انجام بيعت لسانى، كه حضرت با بر زبان آوردن جملات مربوط به محتواى بيعت و درخواست تكرار جمله به جمله آن از سوى مردم، با صد و بيست هزار نفر از فراز منبر بيعت كرد.
ششم نام بردن «اصحاب صحيفه» كه همه مردم اجمالاً متوجه توطئه هاى نهانى شدند و بعدها اسرار آن فاش شد.
منظره بديعى كه از فراز منبر در برابر ديدگان مردم قرار داشت، و دو نفر بر يک منبر ايستاده بودند، جلوه فراموش نشدنى از غدير در خاطره ها باقى گذاشت. پيامبر (صلى الله عليه و آله) در حالى كه دست بر شانه على (عليه السلام) گذاشته بود، سخنرانى تاريخى خود را كه آميخته با بيش از 100 آيه قرآن بود و بيش از يک ساعت به طول انجاميد، در 11 بخش چنين آغاز كرد:
بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
الْحَمْدُ للّه ِِ الَّذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ وَ جَلَّ فى سُلْطانِهِ وَ عَظُمَ فى اَرْكانِهِ وَ اَحاطَ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عِلْما وَ هُوَ فى مَكانِهِ وَ قَهَرَ جَميعَ الْخَلْقِ بِقُدْرَتِهِ وَ بُرْهانِهِ... (1)
ص: 230
بسم اللّه الرحمن الرحيم. حمد و سپاس خدايى را كه در يگانگى خود بلند مرتبه، و در تنهايى و فرد بودنش نزديک است. در قدرت و سلطه خود با جلالت و در اركان خود عظيم است. علم او به همه چيز احاطه دارد در حالى كه در جاى خود است، و همه مخلوقات را با قدرت و برهان خود تحت سيطره دارد.
هميشه مورد سپاس بوده و هم چنان مورد ستايش خواهد بود. صاحب عظمتى كه از بين رفتنى نيست. ابتدا كننده و بازگرداننده اوست و هر كارى به سوى او باز مى گردد.
به وجود آورنده بالا برده شده ها (آسمان ها و افلاک) و پهن كننده گسترده ها (زمين)، يگانه حكمران زمين ها و آسمان ها، پاک و منزّه و تسبيح شده، پروردگار ملائكه و روح، تفضّل كننده بر همه آن چه خلق كرده، و لطف كننده بر هر آن چه به وجود آورده است. هر چشمى زير نظر اوست ولى چشم ها او را نمى بينند.
كَرم كننده و بردبار و تحمّل كننده است. رحمت او همه چيز را فرا گرفته و با نعمت خود بر همه آن ها منّت گذارده است. در انتقام گرفتن خود عجله نمى كند، و به آن چه از عذابش كه مستحقّ آنند مبادرت نمى ورزد.
باطن ها و سريره ها را مى فهمد و ضماير را مى داند، و پنهان ها بر او مخفى نمى ماند و مخفى ها بر او مشتبه نمى شود. او راست احاطه بر هر چيزى و غلبه بر همه چيز و قوّت در هر چيزى و قدرت بر هر چيزى، و مانند او شيئى نيست. اوست به وجود آورنده شيئ (چيز) هنگامى كه چيزى نبود. دائم و زنده است، و به قسط و عدل قائم است. نيست خدايى جز او كه با عزّت و حكيم است.
بالاتر از آن است كه چشم ها او را درک كنند ولى او چشم ها را درک مى كند و او لطف كننده و آگاه است. هيچ كس نمى تواند با ديدن به صفت او راه يابد، و كسى به چگونگى او از سرّ و آشكار دست نمى يابد مگر به آن چه خود خداوند عز و جل راهنمايى كرده است.
ص: 231
گواهى مى دهم براى او كه اوست خدايى كه قُدس و پاكى و منزّه بودن او روزگار را پر كرده است. او كه نورش ابديّت را فرا گرفته است. او كه دستورش را بدون مشورتِ مشورت كننده اى اجرا مى كند و در تقديرش شريک ندارد و در تدبيرش كمک نمى شود.
آن چه ايجاد كرده بدون نمونه و مثالى تصوير نموده و آن چه خلق كرده بدون كمک از كسى و بدون زحمت و بدون احتياج به فكر و حيله خلق كرده است. آن ها را ايجاد كرد پس به وجود آمدند و خلق كرد پس ظاهر شدند. پس اوست خدايى كه جز او خدايى نيست. صنعت او محكم و كار او زيباست. عادلى كه ظلم نمى كند و كَرم كننده اى كه كارها به سوى او باز مى گردد.
شهادت مى دهم اوست خدايى كه همه چيز در مقابل عظمت او تواضع كرده و همه چيز در مقابل عزّت او ذليل شده و همه چيز در برابر قدرت او سر تسليم فرود آورده و همه چيز در برابر هيبت او خاضع شده اند.
پادشاهِ پادشاهان و گرداننده افلاک و مسخّر كننده آفتاب و ماه، كه همه با زمانِ تعيين شده در حركت هستند. شب را بر روى روز و روز را بر روى شب مى گرداند، كه به سرعت در پى آن مى رود. در هم شكننده هر زورگوى با عناد، و هلاک كننده هر شيطان سر پيچ و متمرّد.
براى او ضدّى و همراه او معارضى نبوده است. يكتا و بى نياز است. زاييده نشده و نمى زايد، و براى او هيچ همتايى نيست. خداى يگانه و پروردگار با عظمت. مى خواهد پس به انجام مى رساند، و اراده مى كند پس مقدّر مى نمايد، و مى داند پس به شماره مى آورد. مى ميراند و زنده مى كند، فقير مى كند و غنى مى نمايد، مى خنداند و مى گرياند، نزديک مى كند و دور مى نمايد، منع مى كند و عطا مى نمايد. پادشاهى از آن او و حمد و سپاس براى اوست. خير به دست اوست و او بر هر چيزى قادر است.
ص: 232
شب را در روز و روز را در شب فرو مى برد. نيست خدايى جز او كه با عزّت و آمرزنده است. اجابت كننده دعا، بسيار عطا كننده، شمارنده نَفَس ها و پروردگار جنّ و بشر، كه هيچ امرى بر او مشكل نمى شود، و فرياد دادخواهان او را منضجر نمى كند، و اصرار اصرار كنندگانش او را خسته نمى نمايد. نگهدارنده صالحين و موفّق كننده رستگاران و صاحب اختيار مؤمنان و پروردگار عالميان. خدايى كه از آن چه خلق كرده مستحق است كه او را در هر حالى شكر و سپاس گويند.
او را سپاس بسيار مى گويم و دائماً شكر مى نمايم، چه در آسايش و چه در گرفتارى، چه در حال شدت و چه در حال آرامش. و به او و ملائكه اش و كتاب ها و پيامبرانش ايمان مى آورم. دستور او را گوش مى دهم و اطاعت مى نمايم و به آن چه او را راضى مى كند مبادرت مى ورزم و در مقابل مقدرات او تسليم مى شوم به عنوان رغبت در اطاعت او و ترس از عقوبت او، چرا كه اوست خدايى كه نمى توان از مكر او در امان بود و از ظلم او هم ترس نداريم (يعنى ظلم نمى كند).
براى خداوند بر نفس خود به عنوان بندگى او اقرار مى كنم، و شهادت مى دهم براى او به پروردگارى، و آن چه به من وحى نموده ادا مى نمايم از ترس آن كه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد كه هيچ كس نتواند آن را دفع كند، هر چند كه حيله عظيمى بكار بندد و دوستى او خالص باشد - نيست خدايى جز او - زيرا خداوند به من اعلام فرموده كه اگر آن چه در حق على بر من نازل نموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرسانده ام، و براى من حفظ از شر مردم را ضمانت نموده و خدا كفايت كننده و كريم است.
خداوند به من چنين وحى كرده است: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ...»، «اى پيامبر ابلاغ كن آن چه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده - درباره على، يعنى خلافت على بن ابى طالب - و اگر انجام ندهى رسالت او را نرسانده اى، و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند».
ص: 233
اى مردم، من در رساندن آن چه خداوند بر من نازل كرده كوتاهى نكرده ام، و من سبب نزول اين آيه را براى شما بيان مى كنم:
جبرئيل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوندِ سلام پروردگارم - كه او سلام است - مرا مأمور كرد كه در اين اجتماع بپاخيزم و بر هر سفيد و سياهى اعلام كنم كه «على بن ابى طالب برادرِ من و وصى من و جانشين من بر امتم و امام بعد از من است. نسبت او به من همانند هارون به موسى است جز اين كه پيامبرى بعد از من نيست. و او صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است».
و خداوند در اين مورد آيه اى از كتابش بر من نازل كرده است: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا...»، «صاحب اختيار شما خدا و رسولش هستند و كسانى كه ايمان آورده و نماز را بپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند»، و على بن ابى طالب است كه نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات داده و در هر حال خداوند عز و جل را قصد مى كند.
اى مردم، من از جبرئيل درخواست كردم از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا از كمى متقين و زيادى منافقين و فساد ملامت كنندگان و حيله هاى مسخره كنندگانِ اسلام اطلاع دارم، كسانى كه خداوند در كتابش آنان را چنين توصيف كرده است كه با زبانشان مى گويند آن چه در قلب هايشان نيست، و اين كار را سهل مى شمارند در حالى كه نزد خداوند عظيم است.
هم چنين به خاطر اين كه منافقين بارها مرا اذيت كرده اند تا آن جا كه مرا «اُذُن» (گوش دهنده بر هر حرفى) ناميدند، و گمان كردند كه من چنين هستم به خاطر ملازمت بسيار على با من و توجه من به او و تمايل او و قبولش از من، تا آن كه خداوند عز و جل در اين باره چنين نازل كرد: «وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ...»: «از آنان كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مى كنند و مى گويند او «اُذُن» (گوش دهنده به هر حرفى) است، بگو: اين چنين است - بر ضد كسانى كه گمان مى كنند او «اُذُن» است - و
ص: 234
براى شما خير است، به خدا ايمان مى آورد و در مقابل مؤمنين اظهار تواضع و احترام مى نمايد، و براى كسانى از شما كه ايمان آورده اند رحمت است؛ و كسانى كه پيامبر را اذيت مى كنند عذاب دردناكى در انتظارشان است».
اگر من بخواهم گويندگان اين نسبت (اُذُن) را نام ببرم مى توانم، و اگر بخواهم به شخص آنان اشاره كنم مى نمايم، و اگر بخواهم با علائم آن ها را معرفى كنم مى توانم، ولى به خدا قسم من در كار آنان با بزرگوارى رفتار كرده ام.
بعد از همه اين ها، خداوند از من راضى نمى شود مگر آن چه در حق على بر من نازل كرده ابلاغ نمايم. «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ...»، «اى پيامبر برسان آن چه - در حق على - از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت او را نرسانده اى، و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند».
اى مردم، اين مطلب را درباره او بدانيد و بفهميد، و بدانيد كه خداوند او را براى شما صاحب اختيار و امامى قرار داده كه اطاعتش را واجب نموده است بر مهاجرين و انصار و بر تابعين آنان به نيكى، و بر روستايى و شهرى، و بر عجمى و عربى، و بر آزاد و بنده، و بر بزرگ و كوچک، و بر سفيد و سياه. بر هر يكتا پرستى حكم او اجرا شونده و كلام او مورد عمل و امر او نافذ است. هر كس با او مخالفت كند ملعون است، و هر كس تابع او باشد و او را تصديق نمايد مورد رحمت الهى است. خداوند او را و هر كس را كه از او بشنود و او را اطاعت كند آمرزيده است.
اى مردم، اين آخرين بارى است كه در چنين اجتماعى بپا مى ايستم. پس بشنويد و اطاعت كنيد و در مقابل امر خداوند پروردگارتان سر تسليم فرود آوريد، چرا كه خداوند عز و جل صاحب اختيار شما و معبود شماست، و بعد از خداوند رسولش و پيامبرش كه شما را مخاطب قرار داده، و بعد از من على صاحب اختيار شما و امام شما به امر خداوند است، و بعد از او امامت در نسل من از فرزندان اوست تا روزى كه خدا و رسولش را ملاقات خواهيد كرد.
ص: 235
حلالى نيست مگر آن چه خدا و رسولش و امامان حلال كرده باشند، و حرامى نيست مگر آن چه خدا و رسولش و امامان بر شما حرام كرده باشند. خداوند عز و جل حلال و حرام را به من شناسانده است، و آن چه پروردگارم از كتابش و حلال و حرامش به من آموخته به او سپرده ام.
اى مردم، على را فضيلت دهيد. هيچ علمى نيست مگر آن كه خداوند آن را در من جمع كرده است و هر علمى را كه آموخته ام در امام المتقين جمع نموده ام، و هيچ علمى نيست مگر آن كه آن را به على آموخته ام. اوست «امام مبين» كه خداوند در سوره يس ذكر كرده است: «وَ كُلَّ شَيْى ءٍ اَحْصَيْناهُ فى اِمامٍ مُبينٍ»، «و هر چيزى را در امام مبين جمع كرديم».
اى مردم، از على به سوى ديگرى گمراه نشويد، و از او روى برمگردانيد و از ولايت او سرباز نزنيد. اوست كه به حق هدايت نموده و به آن عمل مى كند، و باطل را ابطال نموده و از آن نهى مى نمايد، و در راه خدا سرزنش ملامت كننده اى او را مانع نمى شود.
على اول كسى است كه به خدا و رسولش ايمان آورد و هيچ كس در ايمانِ به من بر او سبقت نگرفت. اوست كه با جان خود در راه رسول خدا فداكارى كرد. اوست كه با پيامبر خدا بود در حالى كه هيچ كس از مردان همراه او خدا را عبادت نمى كرد. اولين مردم در نماز گزاردن، و اول كسى است كه با من خدا را عبادت كرد. از طرف خداوند به او امر كردم تا در خوابگاه من بخوابد، او هم در حالى كه جانش را فداى من كرده بود در جاى من خوابيد.
اى مردم، او را فضيلت دهيد كه خدا او را فضيلت داده است، و او را قبول كنيد كه خداوند او را منصوب نموده است.
اى مردم، او از طرف خداوند امام است، و هر كس ولايت او را انكار كند خداوند هرگز توبه اش را نمى پذيرد و او را نمى بخشد. حتمى است بر خداوند كه با كسى كه با
ص: 236
او مخالفت نمايد چنين كند و او را به عذابى شديد تا ابديت و تا آخر روزگار معذب نمايد. پس بپرهيزيد از اين كه با او مخالفت كنيد و گرفتار آتشى شويد كه آتشگيره آن مردم و سنگ ها هستند و براى كافران آماده شده است.
اى مردم، به خدا قسم پيامبران و رسولان پيشين به من بشارت داده اند، و من به خدا قسم خاتم پيامبران و مرسلين و حجت بر همه مخلوقين از اهل آسمان ها و زمين ها هستم. هر كس در اين مطالب شک كند مانند كفر جاهليت اول كافر شده است. و هر كس در چيزى از اين گفتار من شک كند در همه آن چه بر من نازل شده شک كرده است، و هر كس در يكى از امامان شک كند در همه آنان شک كرده است، و شک كننده درباره ما در آتش است.
اى مردم، خداوند اين فضيلت را بر من ارزانى داشته كه منّتى از او بر من و احسانى از جانب او به سوى من است. خدايى جز او نيست. حمد و سپاس از من بر او تا ابديت و تا آخر روزگار و در هر حال.
اى مردم، على را فضيلت دهيد كه او افضل مردم بعد از من از مرد و زن است تا مادامى كه خداوند روزى را نازل مى كند و خلق باقى هستند. ملعون است ملعون است، مورد غضب است مورد غضب است كسى كه اين گفتار مرا ردّ كند و با آن موافق نباشد. بدانيد كه جبرئيل از جانب خداوند اين خبر را براى من آورده است و مى گويد: «هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضب من بر او باد». هر كس ببيند براى فردا چه پيش فرستاده است. از خدا بترسيد كه با على مخالفت كنيد و در نتيجه قدمى بعد از ثابت بودن آن بلغزد، خداوند از آن چه انجام مى دهيد آگاه است.
اى مردم، على «جنب اللّه» است كه خداوند در كتاب عزيزش ذكر كرده و درباره كسى كه با او مخالفت كند فرموده است: «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّه ِ»، «اى حسرت بر آن چه درباره جنب خداوند تفريط و كوتاهى كردم».
ص: 237
اى مردم، قرآن را تدبر نماييد و آيات آن را بفهميد و در محكمات آن نظر كنيد و به دنبال متشابه آن نرويد. به خدا قسم، باطن آن را براى شما بيان نمى كند و تفسيرش را برايتان روشن نمى كند مگر اين شخصى كه دست او را مى گيرم و او را به سوى خود بالا مى برم و بازوى او را مى گيرم و با دستم او را بلند مى كنم و به شما مى فهمانم كه: «هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست»، و او على بن ابى طالب برادر و جانشين من است، و ولايتِ او از جانب خداوندِ عز و جل است كه بر من نازل كرده است.
اى مردم، على و پاكان از فرزندانم از نسل او ثقل اصغرند و قرآن ثقل اكبر است. هر يک از اين دو از ديگرى خبر مى دهد و با آن موافق است. آن ها از يک ديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند. بدانيد كه آنان امين هاى خداوند بين مردم و حاكمان او در زمين هستند.
بدانيد كه من ادا نمودم، بدانيد كه من ابلاغ كردم، بدانيد كه من شنوانيدم، بدانيد كه من روشن نمودم، بدانيد كه خداوند فرموده است و من از جانب خداوند عز و جل مى گويم، بدانيد كه اميرالمؤمنينى جز اين برادرم نيست. بدانيد كه اميرالمؤمنين بودن بعد از من براى احدى جز او حلال نيست.
سپس پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستش را بر بازوى على (عليه السلام) زد و آن حضرت را بلند كرد. و اين در حالى بود كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) از زمانى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر فراز منبر آمده بود يک پله پايين تر از مكان حضرت ايستاده بود و نسبت به صورت حضرت به طرف راست مايل بود كه گويى هر دو در يک مكان ايستاده اند.
آن گاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) با دستش او را بلند كرد و هر دو دست را به سوى آسمان باز نمود و على (عليه السلام) را از جا بلند نمود تا حدى كه پاى آن حضرت موازى زانوى پيامبر (صلى الله عليه و آله) رسيد. سپس فرمود: اى مردم، چه كسى بر شما از خودتان صاحب اختيارتر است؟ گفتند: خدا و رسولش. فرمود:
ص: 238
«اَلا فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ».
بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست. خدايا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند.
اى مردم، اين على است برادر من و وصى من و جامع علم من، و جانشين من در امتم بر آنان كه به من ايمان آورده اند، و جانشين من در تفسير كتاب خداوند عز و جل و دعوت به آن، و عمل كننده به آن چه او را راضى مى كند، و جنگ كننده با دشمنان خدا و دوستى كننده بر اطاعت او و نهى كننده از معصيت او.
اوست خليفه رسول خدا، و اوست اميرالمؤمنين و امام هدايت كننده از طرف خداوند، و اوست قاتل ناكثين و قاسطين و مارقين به امر خداوند.
خداوند مى فرمايد: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ»، «سخن در پيشگاه من تغيير نمى پذيرد»، پروردگارا، به امر تو مى گويم : «خداوندا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس على را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس على را يارى كند و خوار كن هر كس على را خوار كند، و لعنت نما هر كس على را انكار كند و غضب نما بر هر كس كه حق على را انكار نمايد».
پروردگارا، تو هنگام روشن شدن اين مطلب و منصوب نمودن على در اين روز اين آيه را درباره او نازل كردى: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لكُمُ الاْءِسْلامَ دينا»: «امروز دين شما را برايتان كامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم»، و فرمودى: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّه ِ اْلاِسْلامُ»: «دين نزد خداوند اسلام است»، و فرمودى: «وَ مَنَ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ»: «هر كس دينى غير از اسلام انتخاب كند هرگز از او قبول نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران خواهد بود». پروردگارا، تو را شاهد مى گيرم كه من ابلاغ نمودم.
ص: 239
اى مردم، خداوند دين شما را با امامت او كامل نمود، پس هر كس اقتدا نكند به او و به كسانى كه جانشين او از فرزندان من و از نسل او هستند تا روز قيامت و روز رفتن به پيشگاه خداوند عز و جل، چنين كسانى اعمالشان در دنيا و آخرت از بين رفته و در آتش دائمى خواهند بود. عذاب از آنان تخفيف نمى يابد و به آن ها مهلت داده نمى شود.
اى مردم، اين على است كه يارى كننده ترين شما نسبت به من و سزاوارترين شما به من و نزديک ترين شما به من و عزيزترين شما نزد من است. خداوند عز و جل و من از او راضى هستيم. هيچ آيه رضايتى در قرآن نازل نشده مگر درباره او، و هيچ گاه خداوند مؤمنين را مورد خطاب قرار نداده مگر آن كه ابتدا او مخاطب بوده است، و هيچ آيه مدحى در قرآن نيست مگر درباره او، و خداوند در سوره «هَلْ اَتى عَلَى الاْءِنْسانِ...» شهادت به بهشت نداده مگر براى او، و اين سوره را درباره غير او نازل نكرده و با اين سوره جز او را مدح نكرده است.
اى مردم، او يارى دهنده دين خدا و دفاع كننده از رسول خداست، و اوست با تقواى پاكيزه هدايت كننده هدايت شده. پيامبرتان بهترين پيامبر و وصيّتان بهترين وصى و فرزندان او بهترين اوصياء هستند.
اى مردم، نسل هر پيامبرى از صلب خود او هستند ولى نسل من از صلب اميرالمؤمنين على است.
اى مردم، شيطان آدم را با حسد از بهشت بيرون كرد. مبادا به على حسد كنيد كه اعمالتان نابود شود و قدم هايتان بلغزد. آدم به خاطر يک گناه به زمين فرستاده شد در حالى كه انتخاب شده خداوند عز و جل بود، پس شما چگونه خواهيد بود در حالى كه شماييد و در بين شما دشمنان خدا هستند.
بدانيد كه با على دشمنى نمى كند مگر شقى و با على دوستى نمى كند مگر با تقوى، و به او ايمان نمى آورد مگر مؤمن مخلص. به خدا قسم درباره على نازل شده است
ص: 240
سوره «و العصر»: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمانِ الرَّحيمِ، وَ الْعَصْرِ، اِنَّ الاْءِنْسانَ لَفى خُسْرٍ»، «قسم به عصر، انسان در زيان است» مگر على كه ايمان آورد و به حق و صبر راضى شد.
اى مردم، من خدا را شاهد گرفتم و رسالتم را به شما ابلاغ نمودم، و بر عهده رسول جز ابلاغ روشن چيزى نيست. اى مردم، از خدا بترسيد آن گونه كه بايد ترسيد و از دنيا نرويد مگر آن كه مسلمان باشيد.
در پايان بخش پنجم خطبه در حالى كه سخنرانى پيامبر (صلى الله عليه و آله) ادامه داشت و ضمانت «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» قدرت هر سنگ اندازى را از منافقين گرفته بود، ولى آنان در بين خود از اعلام ولايت اميرالمؤمنين (عليه السلام) در زيباترين گونه تبليغ توان خود را از دست داده بودند و در حال انفجار بودند.
با اين همه قدرت كوچک ترين عكس العملى را نداشتند و فقط در بين خود سخنانى مى گفتند و سعى مى كردند به گونه اى آهسته بگويند كه به گوش كسى نرسد. جالب است كه درست مقابل منبر هفت نفر از سردمداران آنان كنار يک ديگر نشسته بودند كه عبارت بودند از: ابوبكر، عمر، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيده جراح، سالم مولى ابى حذيفه، مغيرة بن شعبة.
ابتدا يكى از آنان زير لب گفت: از سخنى كه حتمى نيست بيزاريم. ما كه راضى نيستيم على وزير او باشد! اين يک تعصب است!!
ابوبكر و عمر هم از روى غضب سر تكان دادند و گفتند: هرگز تسليم او نخواهيم شد. آن گاه در گوش يک ديگر نجوا كردند: هرگز تسليم گفته هاى او نخواهيم شد.
يكى ديگر از منافقين زمزمه كرد: اين هرگز امر خدا نيست، و از پيش خود سخن مى گويد. منافقى ديگر آهسته گفت: به اين جوان مغرور شده است. چشمانش را نمى بينيد كه هم چون ديوانه مى گردد. او به غرور پسر عمويش مبتلا شده. چقدر
ص: 241
مقام او را بالا مى برد! اگر مى توانست او را مثل كسرى و قيصر ق-رار دهد انجام مى داد!!
صداى ديگرى گفت: دائماً كار پسر عمويش را بالا مى برد. اگر مى توانست او را پيامبر قرار دهد چنين مى كرد. به خدا قسم اگر هلاک شود او را از آن چه اراده كرد دور خواهيم ساخت. (1)
اين نجواها و زمزمه ها را چند نفر كه نزديک آنان بودند شنيدند، ولى براى آرامش مجلس و برهم نخوردن نظم عكس العملى نشان ندادند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز بدون آن كه وقفه اى در سخنرانى ايجاد شود بخش ششم خطابه را چنين ادامه داد.
اى مردم، «ايمان آوريد به خدا و رسولش و به نورى كه همراه او نازل شده است، قبل از آن كه هلاک كنيم وجوهى را و آن صورت ها را به پشت برگردانيم يا آنان را مانند اصحاب سبت لعنت كنيم». به خدا قسم، از اين آيه قصد نشده است مگر قومى از اصحابم كه آنان را به اسم و نسبشان مى شناسم، ولى مأمورم بر آنان پرده پوشى كنم. پس هر كس عمل كند مطابق آن چه در قلبش از حب يا بغض نسبت به على مى يابد.
اى مردم، نور از جانب خداوند عز و جل در من نهاده شده و سپس در على بن ابى طالب و بعد در نسل او تا مهدى قائم، كه حق خداوند و هر حقى كه براى ما باشد مى گيرد، چرا كه خداوند عز و جل ما را بر كوتاهى كنندگان و بر معاندان و مخالفان و خائنان و گناهكاران و ظالمان و غاصبان از همه عالميان حجت قرار داده است.
اى مردم، شما را مى ترسانم و انذار مى نمايم كه من رسول خدا هستم، و قبل از من پيامبران بوده اند. آيا اگر من بميرم يا كشته شوم شما عقب گرد مى نماييد؟ هر كس به
ص: 242
عقب برگردد به خدا ضررى نمى رساند، و خداوند به زودى شاكرين و صابرين را پاداش مى دهد. بدانيد كه على است توصيف شده به صبر و شكر و بعد از او فرزندانم از نسل او چنين اند.
اى مردم، با اسلامتان بر من منت مگذاريد، بلكه بر خدا منت نگذاريد، كه اعمالتان را نابود مى نمايد و بر شما غضب مى كند و شما را به شعله اى از آتش و مس گداخته مبتلا مى كند. پروردگار شما در كمين است.
اى مردم، بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مى كنند و روز قيامت كمک نمى شوند. اى مردم، خداوند و من از آنان بيزار هستيم. اى مردم، آنان و يارانشان و تابعينشان و پيروانشان در پايين ترين درجه آتش اند و چه بد است جاى متكبران. بدانيد كه آنان «اصحاب صحيفه» هستند، پس هر يک از شما در صحيفه خود نظر كند.
راوى مى گويد: وقتى پيامبر (صلى الله عليه و آله) نام «اصحاب صحيفه» را آورد اكثر مردم منظور حضرت از اين كلام را نفهميدند و برايشان سؤال انگيز شد، و فقط عده كمى مقصود حضرت را فهميدند.
اى مردم، من امر خلافت را به عنوان امامت و وراثتِ آن در نسل خودم تا روز قيامت به وديعه مى سپارم، و من رسانيدم آن چه مأمور به ابلاغش بودم تا حجت باشد بر حاضر و غايب و بر همه كسانى كه حضور دارند يا ندارند، به دنيا آمده اند يا نيامده اند. پس حاضران به غايبان و پدران به فرزندان تا روز قيامت برسانند.
و به زودى امامت را بعد از من به عنوان پادشاهى و با ظلم و زور مى گيرند. خداوند غاصبين و تعدى كنندگان را لعنت كند. و در آن هنگام است - اى جن و انس - كه مى ريزد براى شما آن كه بايد بريزد و مى فرستد بر شما شعله اى از آتش و مس گداخته و نمى توانيد آن را از خود دفع كنيد.
ص: 243
اى مردم، خداوند عز و جل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آن كه خبيث را از پاكيزه جدا كند، و خداوند شما را بر غيب مطلع نمى كند.
اى مردم، هيچ سرزمين آبادى نيست مگر آن كه در اثر تكذيبِ (اهل آن آيات الهى را) خداوند قبل از روز قيامت آنان را هلاک خواهد كرد و آن را تحت حكومت امام مهدى خواهد آورد، و خداوند وعده خود را عملى مى نمايد.
اى مردم، قبل از شما اكثر پيشينيان هلاک شدند، و خداوند آن ها را هلاک نمود و اوست كه آيندگان را هلاک خواهد كرد. خداى تعالى مى فرمايد: «اَلَمْ نُهْلِكِ الاْوَّلينَ...»، «آيا ما پيشينيان را هلاک نكرديم؟ آيا در پى آنان ديگران را نفرستاديم؟ ما با مجرمان چنين مى كنيم. واى بر مكذبين در آن روز».
اى مردم، خداوند مرا امر و نهى نموده است، و من هم به امر الهى على را امر و نهى نموده ام، و علم امر و نهى نزد اوست. پس امر او را گوش دهيد تا سلامت بمانيد، و او را اطاعت كنيد تا هدايت شويد و نهى او را قبول كنيد تا در راه درست باشيد، و به سوى مقصد و مراد او برويد، و راه هاى بيگانه شما را از راه او منحرف نكند.
اى مردم، من راه مستقيم خداوند هستم كه شما را به پيروى آن امر نموده، و سپس على بعد از من، و سپس فرزندانم از نسل او كه امامان هدايت اند، به حق هدايت مى كنند و به يارى حق به عدالت رفتار مى كنند.
«بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، الْحَمْدُ للّه ِِ رَبِّ الْعالَمينَ، الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، مالِكِ يَوْمِ الدّينِ، اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ، اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ، صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضّالّينَ». اين سوره درباره من نازل شده، و به خدا قسم درباره امامان نازل شده است. به طور عموم شامل آنان است و به طور خاص درباره آنان است. ايشان دوستان خدايند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمى شوند، بدانيد كه حزب خداوند غالب هستند.
ص: 244
بدانيد كه دشمنان ايشان سفهاء گمراه و برادران شياطين اند كه اباطيل را از روى غرور به يک ديگر مى رسانند.
بدانيد كه دوستان اهل بيت كسانى اند كه خداوند در كتابش آنان را ياد كرده و فرموده است: «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّه ِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّه َ وَ رَسُولَهُ...»: «نمى يابى قومى را كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده باشند، و در عين حال با كسانى كه با خدا و رسولش ضدّيت دارند روى دوستى داشته باشند، اگر چه پدرانشان يا فرزندانشان يا برادرانشان يا فاميلشان باشند. آنان اند كه ايمان در قلوبشان نوشته شده و خداوند آنان را با روحى از خود تأييد فرموده و ايشان را به بهشتى وارد مى كند كه از پايين آن نهرها جارى است و در آن دائمى خواهند بود. خدا از آنان راضى است و آنان از خدا راضى هستند. آنان حزب خداوند هستند. بدانيد كه حزب خدا رستگارند».
بدانيد كه دوستان اهل بيت كسانى اند كه خداوند عزو جل آنان را توصيف كرده و فرموده است: «الَّذينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبَسُوا ايمانَهُمْ بِظُلْمٍ...»: «كسانى كه ايمان آورده اند و ايمانشان را با ظلم نپوشانده اند، آنان اند كه برايشان امان است و آنان هدايت يافتگان اند».
بدانيد كه دوستان ايشان كسانى اند كه ايمان آورده اند و به شک نيفتاده اند.
بدانيد كه دوستان ايشان كسانى اند كه با سلامتى و در حال امن وارد بهشت مى شوند، و ملائكه با سلام به ملاقات آنان مى آيند و مى گويند: «سلام بر شما، پاكيزه شديد، پس براى هميشه داخل بهشت شويد».
بدانيد كه دوستان ايشان كسانى هستند كه بهشت براى آنان است و در آن بدون حساب روزى داده مى شوند.
بدانيد كه دشمنان اهل بيت كسانى اند كه به شعله هاى آتش وارد مى شوند. بدانيد كه دشمنان ايشان كسانى اند كه از جهنم در حالى كه مى جوشد صداى وحشتناكى مى شنوند و شعله كشيدن آن را مى بينند.
ص: 245
بدانيد كه دشمنان ايشان كسانى اند كه خداوند درباره آنان فرموده است: «كُلَّما دَخَلَتْ اُمَّةٌ لَعَنَتْ اُخْتَها...»: «هر گروهى كه داخل جهنم مى شوند همتاى خود را لعنت مى كنند، تا آن كه همه آنان در آن جا به يک ديگر بپيوندند آخرين آنان با اشاره به اولين آنان مى گويند: پروردگارا، اينان ما را گمراه كردند؛ پس عذاب دو چندان از آتش به آنان نازل كن. خدا مى فرمايد: براى هر دو گروه عذاب مضاعف است ولى شما نمى دانيد».
بدانيد كه دشمنان ايشان كسانى اند كه خداوند عزوجل مى فرمايد: «كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَاَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ...»: «هر گاه گروهى را در جهنم مى اندازند خزانه داران دوزخ از ايشان مى پرسند: آيا ترساننده اى براى شما نيامد؟ مى گويند: بلى، براى ما نذير و ترساننده آمد ولى ما او را تكذيب كرديم و گفتيم: خداوند هيچ چيز نازل نكرده است، و شما در گمراهىِ بزرگ هستيد. و مى گويند: اگر مى شنيديم يا فكر مى كرديم در اصحاب آتش نبوديم. به گناه خود اعتراف كردند، پس دور باشند اصحاب آتش».
بدانيد كه دوستان اهل بيت كسانى هستند كه در پنهانى از پروردگارشان مى ترسند و براى آنان مغفرت و اجر بزرگ است.
اى مردم، چقدر فاصله است بين شعله هاى آتش و بين اَجر بزرگ!
اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مذمت و لعنت نموده، و دوست ما كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوستش بدارد.
اى مردم، بدانيد كه من نذير و ترساننده ام و على بشارت دهنده است.
اى مردم، بدانيد كه من مُنذر و بر حذر دارنده ام و على هدايت كننده است. اى مردم، من پيامبرم و على جانشين من است.
اى مردم، بدانيد كه من پيامبرم و على امام و وصى بعد از من است، و امامان بعد از او فرزندان او هستند. بدانيد كه من پدر آنانم و آن ها از صلب او به وجود مى آيند.
ص: 246
بدانيد كه آخرينِ امامان، مهدى قائم از ماست. اوست غالب بر اديان، اوست انتقام گيرنده از ظالمين، اوست فاتح قلعه ها و منهدم كننده آن ها، اوست غالب بر هر قبيله اى از اهل شرک و هدايت كننده آنان.
بدانيد كه اوست انتقام گيرنده همه خون هاى اولياء خدا. اوست يارى دهنده دين خدا.
بدانيد كه اوست استفاده كننده از دريايى عميق. اوست كه هر صاحب فضيلتى را به قدر فضلش و هر صاحب جهالتى را به قدر جهلش نشانه مى دهد. اوست انتخاب شده و اختيار شده خداوند. اوست وارث هر علمى و احاطه دارنده به هر فهمى.
بدانيد كه اوست خبر دهنده از پروردگارش، و بالا برنده آيات الهى. اوست هدايت يافته محكم بنيان. اوست كه كارها به او سپرده شده است.
اوست كه پيشينيان به او بشارت داده اند، اوست كه به عنوان حجت باقى مى ماند و بعد از او حجتى نيست. هيچ حقى نيست مگر همراه او، و هيچ نورى نيست مگر نزد او.
بدانيد او كسى است كه غالبى بر او نيست و كسى بر ضد او كمک نمى شود. اوست ولى خدا در زمين و حكم كننده او بين خلقش و امين او بر نهان و آشكارش.
اى مردم، من برايتان روشن كردم و به شما فهمانيدم، و اين على است كه بعد از من به شما مى فهماند.
بدانيد كه من بعد از پايان خطابه ام شما را به دست دادن با من به عنوان بيعت با او و اقرار به او، و بعد از من به دست دادن با خود او فرا مى خوانم.
ص: 247
بدانيد كه من با خدا بيعت كرده ام و على با من بيعت كرده است، و من از جانب خداوند براى او از شما بيعت مى گيرم. «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ...»: «كسانى كه با تو بيعت مى كنند در واقع با خدا بيعت مى كنند، دست خداوند بر روى دست آنان است. پس هر كس بيعت را بشكند بر ضرر خود اوست، و هر كس به آن چه با خدا عهد بسته وفادار باشد خداوند به او اجر عظيمى عنايت خواهد كرد».
اى مردم، حج و عمره از شعائر الهى هستند، «فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ اَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ اَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما...»: «هر كس به خانه خدا به عنوان حج يا عمره بيايد براى او اشكالى نيست كه بر صفا و مروه بسيار طواف كند، و هر كس كار خيرى را بدون چشم داشتى انجام دهد خداوند سپاسگزار داناست».
اى مردم، به حج خانه خدا برويد. هيچ خاندانى به خانه خدا وارد نمى شوند مگر آن كه مستغنى مى گردند و شاد مى شوند، و هيچ خاندانى آن را ترک نمى كنند مگر آن كه منقطع مى شوند و فقير مى گردند.
اى مردم، هيچ مؤمنى در موقف (عرفات، مشعر، مِنا) وقوف نمى كند مگر آن كه خداوند گناهان گذشته او را تا آن وقت مى آمرزد، و هر گاه كه حجش پايان يافت اعمالش را از سر مى گيرد.
اى مردم، حاجيان كمک مى شوند و آن چه خرج مى كنند به آنان باز مى گردد، و خداوند جزاى محسنين را ضايع نمى نمايد.
اى مردم، با دين كامل و با تَفَقُّه و فهم به حج خانه خدا برويد و از آن مشاهد مشرفه جز با توبه و دست كشيدن از گناه بر مگرديد.
اى مردم، نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد همان طور كه خداوند عز و جل به شما فرمان داده است و اگر زمان طويلى بر شما گذشت و كوتاهى نموديد يا فراموش
ص: 248
كرديد، على صاحب اختيار شماست و براى شما بيان مى كند، او كه خداوند عز و جل بعد از من به عنوان امين بر خلقش او را منصوب نموده است. او از من است و من از اويم.
او و آنان كه از نسل مناند از آن چه سؤال كنيد به شما خبر مى دهند و آن چه را نمى دانيد براى شما بيان مى كنند.
بدانيد كه حلال و حرام بيش از آن است كه من همه آن ها را بشمارم و معرفى كنم و بتوانم در يک مجلس به همه حلال ها دستور دهم و از همه حرام ها نهى كنم. پس مأمورم كه از شما بيعت بگيرم و با شما دست بدهم بر اين كه قبول كنيد آن چه از طرف خداوند عزوجل درباره امير المؤمنين على و جانشينان بعد از او آورده ام كه آنان از نسل من و اويند، و آن موضوع امامتى است كه فقط در آن ها به پا خواهد بود، و آخر ايشان مهدى است تا روزى كه خداى مدبِّرِ قضا و قدر را ملاقات كند.
اى مردم، هر حلالى كه شما را بدان راهنمايى كردم و هر حرامى كه شما را از آن نهى نمودم، هرگز از آن ها بر نگشته ام و تغيير نداده ام. اين مطلب را به ياد داشته باشيد و آن را حفظ كنيد و به يک ديگر سفارش كنيد، و آن را تبديل نكنيد و تغيير ندهيد.
من سخن خود را تكرار مى كنم: نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد و به كار نيک امر كنيد و از منكرات نهى نماييد.
بدانيد كه بالاترين امر به معروف آن است كه سخن مرا بفهميد و آن را به كسانى كه حاضر نيستند برسانيد و او را از طرف من به قبولش امر كنيد و از مخالفتش نهى نماييد، چرا كه اين دستورى از جانب خداوند عز و جل و از نزد من است، و هيچ امر به معروف و نهى از منكرى نمى شود مگر با امام معصوم.
اى مردم، قرآن به شما مى شناساند كه امامان بعد از على فرزندان او هستند و من هم به شما شناساندم كه آنان از نسل من و از نسل اويند. آن جا كه خداوند در كتابش مى فرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ»: «آن امامت را به عنوان كلمه باقى در نسل او
ص: 249
قرار داد»، و من نيز به شما گفتم: «اگر به آن دو (قرآن و اهل بيت) تمسک كنيد هرگز گمراه نمى شويد».
اى مردم، تقوى را، تقوى را. از قيامت بر حذر باشيد همان گونه كه خداى عز و جل فرموده: «اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَيْى ءٌ عَظيمٌ»: «زلزله قيامت شيئ عظيمى است».
مرگ و معاد و حساب و ترازوهاى الهى و حسابرسى در پيشگاه رب العالمين و ثواب و عقاب را به ياد آوريد. هر كس حسنه با خود بياورد طبق آن ثواب داده مى شود، و هر كس گناه بياورد در بهشت او را نصيبى نخواهد بود.
اى مردم، شما بيش از آن هستيد كه با يک دست و در يک زمان با من دست دهيد، و پروردگارم مرا مأمور كرده است كه از زبان شما اقرار بگيرم درباره آن چه منعقد نمودم براى على اميرالمؤمنين و امامانى كه بعد از او مى آيند و از نسل من و اويند، چنان كه به شما فهماندم كه فرزندان من از صلب اويند.
پس همگى چنين بگوييد:
ما شنيديم و اطاعت مى كنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مى آوريم درباره آن چه از جانب پروردگار ما و خودت به ما رساندى درباره امامتِ اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مى آيند. بر اين مطلب با قلب هايمان و با جانمان و با زبانمان و با دستانمان با تو بيعت مى كنيم. بر اين عقيده زنده ايم و با آن مى ميريم و روز قيامت با آن محشور مى شويم. تغيير نخواهيم داد و تبديل نمى كنيم و شک و انكار نمى نماييم و ترديد به دل راه نمى دهيم و از اين قول بر نمى گرديم و پيمان را نمى شكنيم.
تو ما را به موعظه الهى نصيحت نمودى درباره على اميرالمؤمنين و امامانى كه گفتى بعد از او از نسل تو و فرزندان اويند، يعنى حسن و حسين
ص: 250
و آنان كه خداوند بعد از آن دو منصوب نموده است.
پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلب هايمان و جان هايمان و زبان هايمان و ضمائرمان و دست هايمان. هر كس توانست با دست بيعت مى نمايد و گرنه با زبانش اقرار مى كند. هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم و خداوند (در اين باره) از نفس هايمان دگرگونى نبيند.
ما اين مطالب را از قول تو به نزديک و دور از فرزندانمان و فاميلمان مى رسانيم، و خدا را بر آن شاهد مى گيريم. خداوند در شاهد بودن كفايت مى كند و تو نيز بر اين اقرار ما شاهد هستى.
اى مردم، چه مى گوييد؟ خداوند هر صدايى را و پنهانى هاى هر كسى را مى داند. پس هر كس هدايت يافت به نفع خودش است و هر كس گمراه شد به ضرر خودش گمراه شده است، و هر كس بيعت كند با خداوند بيعت مى كند. دست خداوند بر روى دست بيعت كنندگان است.
اى مردم، با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان از ايشان در دنيا و آخرت، به عنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. خداوند بيعت شكنان را هلاک و وفاداران را مورد رحمت قرار مى دهد. و هر كس بيعت را بشكند به ضرر خويش شكسته است، و هر كس به آن چه با خدا پيمان بسته وفا كند خداوند به او اجر عظيمى عنايت مى فرمايد.
اى مردم، آن چه به شما گفتم بگوييد، و به على به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد و بگوييد: «شنيديم و اطاعت كرديم، پروردگارا مغفرت تو را مى خواهيم و بازگشت به سوى توست». و بگوييد: «اَلْحَمْدُ للّه ِِ الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّه ُ...»: «حمد و سپاس خداى را كه ما را به اين راه هدايت كرد، و اگر خداوند هدايت نمى كرد ما هدايت نمى شديم. فرستادگان پروردگارمان به حق آمده اند».
ص: 251
اى مردم، فضايل على بن ابى طالب نزد خداوند - كه در قرآن آن را نازل كرده - بيش از آن است كه همه را در يک مجلس بشمارم. پس هر كس درباره آن ها به شما خبر داد و معرفت آن را داشت او را تصديق كنيد.
اى مردم، هر كس خدا و رسولش و على و امامانى را كه ذكر كردم اطاعت كند به رستگارى بزرگ دست يافته است.
اى مردم، كسانى كه براى بيعت با او و قبول ولايت او و سلام كردن به عنوان «اميرالمؤمنين» با او، سبقت بگيرند آنان رستگارانند و در باغ هاى نعمت خواهند بود.
اى مردم، سخنى بگوييد كه به خاطر آن خداوند از شما راضى شود، و اگر شما و همه كسانى كه در زمين هستند كافر شوند به خدا ضررى نمى رسانند.
خدايا، به خاطر آن چه ادا كردم و امر نمودم مؤمنين را بيامرز، و بر منكرين كه كافرند غضب نما، و حمد و سپاس مخصوص خداوند عالم است.
در اين جا با حمد پروردگار خطبه پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر فراز منبر غدير پايان يافت.
ص: 252
ص: 253
ص: 254
با پايان سخنرانى پيامبر (صلى الله عليه و آله) برنامه هاى سه روزه غدير - كه هر كدام مكمل خطابه بود - يكى پس از ديگرى آغاز شد. اين برنامه ها از همان فراز منبر آغاز شد، و تا آخرين لحظات روز بيستم ذى الحجة در هر فرصتى برنامه اى خاص اجرا شد كه به ذكر آن ها مى پردازيم.
اولين برنامه بستن عمامه بر سر اميرالمؤمنين (عليه السلام) بود. چنين كارى براى حاضرين غدير دو مفهوم مهم داشت: يكى اعلام رياست و ولايت على (عليه السلام) بر مردم و ديگرى نشانه اعتماد كامل پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر او در همه امور. به عبارت ديگر تاج افتخارى بود كه توسط بزرگِ قوم بر سر جانشين او قرار داده مى شد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) عمامه اى داشت كه نام آن را «سَحاب» به معناى «ابر رحمت» گذاشته بود. در آن مراسم - در حالی كه هنوز بر فراز منبر بودند - حضرت با دست مبارک خود آن عمامه را بر سر اميرالمؤمنين (عليه السلام) بست و دو سر آن را از پشت و جلو بر دوش آن حضرت قرار داد؛ و سپس فرمود: «عمامه ملائكه اين گونه است»، و نيز فرمود: «عمامه تاج عرب است».
ص: 255
آن گاه فرمود: «خداوند در روز بدر و حنين مرا با ملائكه اى كه چنين عمامه اى بر سر داشتند تأييد و كمک نمود».
پيامبر (صلى الله عليه و آله) با اين اقدام هم امامت و حاكميت على بن ابى طالب (عليه السلام) را بر امت اعلام كرد و هم اعتماد خود را نسبت به او ابراز داشت. (1)
در آن لحظاتى كه به كام پيامبر (صلى الله عليه و آله) شيرين تر از عسل بود و خطاب «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ» را با عزمى راسخ به انجام رسانده و على بن ابى طالب (عليه السلام) را آن چنان كه بايد معرفى كرده بود، گام هاى سرفراز محمّد و على (عليهما السلام) فرود از منبر غدير را آغاز كرد.
هم زمان مردم نيز مشتاقانه از جا برخاستند و از هر سو با ازدحام به طرف منبر آمدند و در حالى كه دست ها را به نشانه بيعت بالا برده بودند اشاره مى كردند و مى گفتند: «آرى، پذيرفتيم و طبق امر خدا و رسولش از صميم قلب و با زبان و دستانمان اطاعت مى كنيم».
در آن لحظات احساس برانگيز پيامبر (صلى الله عليه و آله) از همان فراز منبر با بسيارى از دست هايى كه به سويش بلند شده بود بيعت كرد و به احساسات آنان پاسخ داد.
صداى تبریک و تهنيت از ميان جمعيت بلند بود، و پيامبر (صلى الله عليه و آله) در پاسخ تبريک آنان مى فرمود: «الْحَمْدُ للّه ِِ الَّذى فَضَّلَنا عَلى جَميعِ الْعالَمينَ»: «سپاس خدايى را كه ما را بر همه جهانيان فضيلت داد».
فريادهاى شعفى كه از جمعيت بر مى خاست، شكوه و ابهت بى مانندى را به آن اجتماع بزرگ مى بخشيد. پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى نشان دادن غدير به عنوان بزرگ ترين مناسبتى كه در عمر مباركش به او بايد تبريک گفت، مى فرمود: «به من تبريک بگوييد. به من تهنيت بگوييد، زيرا خداوند مرا به نبوت و اهل بيتم را به امامت اختصاص داده است».
ص: 256
ابراز احساسات مردم با پاسخ هاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) آرام تر شد در حالى كه آن حضرت با اميرالمؤمنين (عليه السلام) به پله هاى پايين منبر رسيده بودند. در آن حال پيامبر (صلى الله عليه و آله) كمال دين را به مردم يادآور شد و فرمود:
اللّه ُ اَكْبَرُ عَلى اِكْمالِ الدّينِ وَ اِتْمامِ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِرِسالَتى وَ الْوِلايَةِ لِعَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ: اللّه اكبر براى آن كه دين كامل شد و نعمت به حد تمام خود رسيد و پروردگار به رسالت من و ولايت على راضى شد.
سپس سه بار آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينا» را قرائت كرد، و بعد از آن فرمود: «كمال دين و تمام نعمت و رضايت رب با اين است كه مرا براى ابلاغ ولايت على بن ابى طالب بعد از خودم فرستاده است». (1)
آن گاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در جمع مردم از آنان سؤال كرد تا اقرار بگيرد. گفتند: شنيديم و خدا و رسولش را اطاعت مى كنيم. پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: خدا و رسولش بر شما شاهد باشند. همگى گفتند: خدا و رسولش بر ما شاهد باشند. فرمود: پس شما هم بر يک ديگر شاهد باشيد و حاضر شما به غايبتان برساند. هر كسى از شما شنيد به آنان كه نشنيده اند بشنواند. گفتند: قبول است يا رسول اللّه. (2)
در آن لحظات چند سؤال از سوى مؤمنين و نيز منافقين از پيامبر (صلى الله عليه و آله) پرسيده شد، كه بر روشنگرى اهداف غدير افزود.
ص: 257
سلمان فارسى از ميان جمعيت صدا زد: يا رسول اللّه، اين ولايت كه براى على اعلام فرمودى مثل كدام ولايت است؟ پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «ولايتى هم چون ولايت من. هر كس كه من نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر بوده ام على نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است». (1)
شخص ديگرى پرسيد: منظور دقيق شما از «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ» چه بود؟ پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود:
خداوند مولاى من است و از خودم بر من صاحب اختيارتر است، و در برابر خدا مرا براى خويش اختيارى نيست. سپس من مولاى مؤمنين هستيم و از مؤمنين بر خودشان صاحب اختيارترم، و در برابر من آنان را اختيارى نيست. اكنون هر كس كه من مولاى اويم - يعنى نسبت به او از خودش اختياردارترم و در برابر من او را اختيارى نيست - على بن ابى طالب مولاى اوست، و در برابر او برايش اختيارى نيست. (2)
ابوبكر و عمر سه آيه «اُولِى الاْمْرِ» و «اِنَّما وَلِيُّكُمْ اللّه ِ» و «وَليجَةً» (3) را مطرح كردند و پرسيدند: يا رسول اللّه، آيا اين سه آيه مخصوص على است؟ حضرت فرمود: آرى، درباره او و جانشينان من تا روز قيامت است. گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما. فرمود: على برادرم و وزيرم و وارثم و وصيم و خليفه ام در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من، سپس پسرم حسن، و سپس حسين، و بعد از او نُه نفر از فرزندان پسرم حسين، يكى پس از ديگرى كه قرآن با آنان است و آنان با قرآن اند. از آن جدا
ص: 258
نمى شوند و قرآن از آنان جدا نمى شود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند. (1)
آن گاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در پيشگاه مردم رو به على (عليه السلام) كرد و فرمود: «مَنْ اَطاعَكَ فَقَدْ اَطاعَنى، وَ مَنْ اَطاعَنى فَقَدْ اَطاعَ اللّه ُ، وَ مَنْ عَصاكَ فَقَدْ عَصانى، وَ مَنْ عَصانى فَقَدْ عَصَى اللّه ُ تَعالى»: «هر كس تو را اطاعت كند مرا اطاعت كرده، و هر كس مرا اطاعت كند خدا را اطاعت كرده است. و هر كس از تو سرپيچى كند از من سرپيچى كرده، و هر كس از من سرپيچى كند از خداى تعالى سرپيچى كرده است». (2)
* تشكر الهى از پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى ابلاغ ولايت على (عليه السلام) (3)
اكنون نوبت آن بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) پيام خاص خداوند را كه جبرئيل آورده بود به مردم ابلاغ فرمايد:
اى مردم، خدا به من سلام رسانده مى فرمايد: امروز دين شما را كامل كردم ... و بعد از اين حكمى براى شما نازل نمى كنم. نماز و زكات و روزه و حج را بر شما نازل كردم و اين ولايت پنجمى است، و آن چهار حكم را بدون ولايت قبول نمى كنم. (4)
تجلى نبوت و ولايت آرامش روح نوازى را بر غدير خم حاكم كرده بود، اما هنوز مراسم غدير پايان نيافته بود و همه چشم انتظار برنامه هاى بعدى بودند. آخرين پله هاى منبر زير قدم هاى محمد و على (عليهما السلام) سبک شدند و جان بر كفان ولايت چشم بر لبان مبارک پيامبر (صلى الله عليه و آله) آماده اجراى فرامين حضرتش بودند.
در آن لحظات خداى محمد (صلى الله عليه و آله) سپاسى بلند براى مبلّغ اعظم غدير فرستاد و از آن همه تلاش و فداكارى و تسليم محض او در برابر فرمانش تشكر كرد. جبرئيل نازل
ص: 259
شد و آيه 3 سوره قلم را به عنوان رضايت خداوند از كيفيت عمل به آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ» براى پيامبر (صلى الله عليه و آله) آورد: «وَ اِنَّ لَكَ لاَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ»: «براى تو اجرى بى منت خواهد بود».
اكنون برنامه هاى بعد از خطابه آغاز شد. اولين دستورى كه براى مردم بى سابقه بود، فرا خواندن مردى بود كه صداى بلندى داشت. حضرت به او دستور داد بين صد و بيست هزار نفر در اين سو و آن سوى بيابان غدير گردش كند و اين عصاره غدير را در گوش مردم تكرار كند، تا به عنوان تابلوى بلند ولايت در ذهن ها نقش بندد:
مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. (1)
در حالى كه برنامه هاى غدير با رشادت پيش مى رفت، دنيا بر سر منافقين خراب شده بود. آنان هرگاه خبر نزديكى رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) را مى شنيدند در بين خود مى گفتند: «اگر محمد از دنيا برود دين او را خراب مى كنيم»، ولى با پايان خطابه غدير و به انجام رسيدن تبليغ ولايت گفتند: «بَطَلَ كَيْدُنا»: «حيله هاى ما باطل شد و بر باد رفت».
اين جا بود كه اين قسمت از آيه 3 سوره مائده نازل شد: «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ»: «امروز كافران از تخريب دين شما نااميد شدند، ديگر از آنان نترسيد و از من بترسيد». (2)
ص: 260
ص: 261
ص: 262
* برنامه سه روزه بيعت (1)
برنامه دوم بيعت بود كه بايد آن را اصلى ترين قسمت مراسم بعد از خطابه دانست. در اين مراسم صد و بيست هزار نفر يكى يكى شركت مى كردند و سه روز به طول مى انجاميد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) كه از قبل تدارک بيعت را ديده بود دستور داد كنار منبر زير درختان، دو خيمه جداگانه در مقابل يک ديگر برپا شود. برنامه چنين بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در يک خيمه و اميرالمؤمنين (عليه السلام) در خيمه ديگر جلوس فرمايند. آن گاه حاضرين در صفى مرتب، گروه گروه وارد دو خيمه شوند. ابتدا وارد خيمه پيامبر (صلى الله عليه و آله) شده به عنوان قبول و اقرار به آن چه در خطابه غدير درباره ولايت و امامت بيان فرمود، با آن حضرت دست بيعت دهند. سپس به خيمه اميرالمؤمنين (عليه السلام) بروند و به عنوان تسليم و اطاعت در برابر مقام
ص: 263
ولايت او سه كار انجام دهند: يكى اين كه بيعت كنند، و ديگر اين كه «السلام عليک يا اميرالمؤمنين» بگويند و سوم اين كه به آن حضرت اين مقام با عظمت را تبريک بگويند.
فرصت مناسبى را هم براى بانوان تعيين كردند كه آنان نيز در خيمه بيعت حضور يابند. براى اين كار دستور دادند تشت بزرگى از آب آوردند و پرده اى در وسط آن از يک سو تا سوى ديگر زدند به طورى كه آن را به دو قسمت تقسيم مى كرد و آن سوى پرده از اين سو ديده نمى شد.
آن گاه اميرالمؤمنين (عليه السلام) در يک سوى پرده مى نشست و دست مبارک را داخل آب مى گذاشت. زنان نيز در سوى ديگر پرده با قرار دادن دست خود در آب بيعت مى كردند و هم زمان «السلام عليك يا اميرالمؤمنين» مى گفتند و به حضرتش تبريک و تهنيت مى گفتند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور بيعت را درباره همسران خود مؤكد داشت، به خصوص آن كه همه همسران حضرت - از جمله عايشه و حفصه - در اين سفر حضور داشتند.
بانوى بزرگ اسلام حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام)، ام هانى خواهر اميرالمؤمنين (عليه السلام)، فاطمه دختر حمزه و اسماء بنت عميس از بانوانى بودند كه در اين بيعت حاضر شدند.
بانوان ديگرى نيز بيعت كردند كه نامشان قبلاً ذكر شد، و عده ديگرى كه به نامشان تصريح نشده ولى دستور پيامبر (صلى الله عليه و آله) به عنوان «نساء المؤمنين» نشانگر حضور تعداد قابل توجهى از بانوان در بيعت غدير است.
با برپا شدن دو خيمه بيعت منادى پيامبر (صلى الله عليه و آله) نداى عمومى براى بيعت داد و اعلام كرد كه همه بايد در اين بيعت حضور داشته باشند و حتى يک نفر حق تخلف از آن را ندارد.
ص: 264
از آن جا كه بيعتِ سرشناسان مردم چه از مؤمنين و چه از منافقين لازم تر بود، پيامبر (صلى الله عليه و آله) تأكيد خاصى بر بيعت آنان نموده، قبل از ديگران بر حضور آنان تأكيد كردند.
هم زمان با آماده سازى مراسم بيعت، پيامبر (صلى الله عليه و آله) اطلاع يافت كه چند نفر از بزرگان منافقين براى فرار از بيعت از غدير خارج شده به سمت جحفه حركت كرده اند. حضرت فوراً افرادى را سراغ آنان فرستاد و آنان را بازگرداند و با شدت و خشم آنان را مورد مؤاخذه قرار داد. (1)
از اولين افراد مؤمنين كه براى بيعت حضور يافتند مقداد و سلمان و ابوذر بودند. پس از آن كه اين سه نفر با پيامبر (صلى الله عليه و آله) بيعت كردند به آنان فرمود: «با على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كنيد» و آنان اين كار را انجام داده با آن حضرت نيز بيعت كردند. بعد از آنان به حذيفه و ابن مسعود و عمار و بُرَيده اسلمى همين دستور را داد و آنان نيز بيعت كردند.
اولين افراد از منافقين كه براى بيعت حضور يافتند ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه و زبير و معاويه و مغيره و ابوموسى اشعرى بودند، كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) تأكيد خاصى بر بيعت آنان داشت.
از بين آنان پيامبر (صلى الله عليه و آله) خطاب به ابوبكر و عمر فرمود: «اى پسر ابى قحافه و اى عمر، با على بر صاحب اختيارى و اميرالمؤمنين بودن بعد از من بيعت كنيد». آن ها سؤال كردند: آيا اين امر از طرف خدا و رسولش است يا از طرف رسولش؟!! حضرت فرمود: «آيا چنين امرى از طرف غير خدا امكان دارد؟ بلى، امرى از طرف خدا و رسولش است كه او اميرالمؤمنين و اِمامُ الْمُتَّقين و قائِد الْغُرِّ الْمُحَجَّلين است. در روز قيامت خدا او را بر پل صراط مى نشاند تا دوستانش را وارد بهشت و دشمنانش را وارد جهنم نمايد».
ص: 265
آن گاه همه آنان با پيامبر (صلى الله عليه و آله) بيعت كردند. آن حضرت بار ديگر از آنان اقرار گرفت و آنان گفتند: شنيديم و اطاعت خدا و رسول را پذيرفتيم. حضرت پرسيد: خدا و رسولش بر شما شاهد باشند؟ همگى گفتند: آرى شاهد باشند.
حضرت فرمود: بر يک ديگر شاهد باشيد و حاضرين شما به غائبين برسانند و آنان كه شنيدند به كسانى كه نشنيده اند برسانند. آنان گفتند: قبول كرديم، يا رسول اللّه.
سپس به خيمه اميرالمؤمنين (عليه السلام) آمده با آن حضرت دست بيعت دادند و با جمله «السلام عليك يا اميرالمؤمنين» به آن حضرت سلام كردند و به حضرتش تبريک گفتند. از بين آنان عمر جلو آمد و دست بر كتف على (عليه السلام) گذاشت و گفت: «بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ اَبى طالِبٍ، اَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ»: «گوارايت باد اى پسر ابوطالب، خوشا به حالت اى پسر ابوطالب، اكنون مولاى من و هر مرد و زن مؤمنى شدى»! و اين گونه سردمداران نفاق و اصحاب صحيفه با اين تأكيدات و پيمان هايى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) از آنان گرفت از خيمه بيعت بيرون آمدند.
* برخورد با سخنان ابوبكر و عمر بعد از بيعت (1)
وقتى ابوبكر و عمر از خيمه بيعت فاصله گرفتند شعله هاى كينه زبانه كشيد. ابوبكر به عمر گفت: واقعاً كرامت بزرگى براى على تدارک ديده است! عمر نگاه تندى به او كرد و گفت: «نه به خدا قسم، ابداً سخن او را نمى پذيرم و از او اطاعت نمى كنم» سپس دوشادوش يک ديگر به راه افتادند در حالى كه مى گفتند: «درباره آن چه گفت هرگز تسليم او نخواهيم شد». آن گاه در حالى كه دست در دست يک ديگر داشتند مى گفتند: «هرگز چيزى از آن چه گفت برايش با سلامتى به نتيجه نخواهد رسيد. اين قدر كه مقام پسر عمويش را بالا مى برد هنوز به آرزوى خود نرسيده است. اگر مى توانست او را پيامبر قرار مى داد. اگر هلاک شود بين او و اهدافش فاصله مى اندازيم».
ص: 266
جبرئيل خبر اين دهن كجى آنان را به پيامبر (صلی الله عليه و آله) داد و آيه 91 و 92 سوره نحل را درباره آنان نازل كرد:
وَ اَوْفُوا بِعَهْدِ اللّه ِ اِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الاْيْمانَ بَعْدَ تَوْكيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّه َ عَلَيْكُمْ كَفيلاً اِنَّ اللّه َ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ. وَ لا تَكُونُوا كَالَّتى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ اَنْكاثا تَتَّخِذُونَ اَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ.
به پيمان خدا وفا كنيد هرگاه معاهده كرديد و قسم ها را بعد از مؤكد كردن آن نشكنيد در حالى كه خدا را بر خود ضامن و شاهد قرار داده ايد. خدا مى داند شما چه مى كنيد. مانند آن زنى نباشيد كه رشته هاى خود را بعد از تابيدنِ محكم باز مى كند، كه عهد و قسم ها را براى فريب يک ديگر به كار بريد.
در همان حال جوانى از انصار به نام «بُرَيده اسلمى» (1) سخنان ابوبكر و عمر را مى شنيد. او به آنان گفت: مگر پيامبر چه فرموده كه شما گفتيد: به سلامتى انجام نمى شود؟! ابوبكر و عمر به او گفتند: «تو را چه به اين سخنان؟! از ما دور شو»! بريده گفت: به خدا قسم براى خدا و رسولش دلسوزانه رفتار نكرده ام اگر از كنار اين مطلب بگذرم! به خدا قسم سخن شما را شنيدم و آن چه گفتيد به اطلاع پيامبر (صلى الله عليه و آله) خواهم رساند. آن دو او را قسم دادند كه به حضرت خبر ندهد ولى او نپذيرفت. گفتند: هر كارى مى خواهى انجام بده! به خدا قسم در اين صورت براى پيامبر قسم ياد خواهيم كرد و او ما را تصديق مى كند و تو را تكذيب مى نمايد. بريده گفت: به خدا قسم من از كنار خيمه پيامبر حركت نخواهم كرد تا آن كه يا آن حضرت بيرون آيد و يا به من اجازه ورود داده شود.
سپس به خيمه پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد و اجازه گرفت و داخل شد و گفت: «پدر و مادرم به قربانت يا رسول اللّه، ابوبكر و عمر از نزد شما خارج شدند در حالى كه مى گفتند:
ص: 267
به خدا قسم هرگز چيزى از آن چه گفت برايش به سلامتى به نتيجه نخواهد رسيد». پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «تو را به خداى كعبه اين را گفتند؟! خداوند آن چه آنان گفتند - و سزاوارشان بود كه بگويند - به من خبر داده بود. آنان را نزد من آوريد».
آنان را آوردند و حضرت پرسيد: لحظاتى پيش چه گفتيد و چه باعث شد آن سخنان را بگوييد؟ گفتند: قسم به خدايى كه جز او خدايى نيست، ما چيزى نگفتيم!
پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: به خدا قسم اين جوان از شما راستگوتر است، و خدا هم گفته شما را به من خبر داده و درباره اين انكار شما آيه اى از قرآن بر من فرستاده است، و آن گاه آيه 74 سوره توبه را تلاوت فرمود: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ...»: «به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان جارى ساخته اند و تصميم بر كارى گرفتند كه به آن نرسيدند، و از چيزى ناراحت نبودند جز آن كه خدا و رسولش او را از فضل خويش مستغنى سازند. پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر خواهد بود و اگر اعراض كنند خداوند آنان را به عذاب دردناكى در دنيا و آخرت معذب مى نمايد، و آنان در زمين دوست و ياورى نخواهند داشت».
* برخورد با حركت معاويه بعد از بيعت (1)
از سوى ديگر معاويه و مغيرة بن شعبه و ابوموسى اشعرى نيز از اين همه شكست در توطئه هايشان سخت كلافه شده بودند و در حالى كه از خيمه بيعت بيرون مى آمدند غرغر كنان زير لب سخنانى مى گفتند.
معاويه با تكبر و تبختر و غضب آلود، در حالى كه دست راستش را بر دوش ابوموسى اشعرى و دست چپش را بر دوش مغيرة بن شعبه گذاشته بود، به راه افتاد و اين گفته را در آن حال تكرار مى كرد: «هرگز محمد را بر گفته اش تصديق نمى كنيم و به ولايت على اقرار نخواهيم كرد».
ص: 268
ابوذر و حذيفه شاهد اين حالت آنان بودند، و خبر اين كارشان فورا به پيامبر (صلى الله عليه و آله) رسيد. هم زمان آيات 31 تا 35 سوره قيامت درباره معاويه نازل شد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى، وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى، ثُمَّ ذَهَبَ اِلى اَهْلِهِ يَتَمَطّى، اَوْلى لَكَ فَاَوْلى، ثُمَّ اَوْلى لَكَ فَاَوْلى»: «نه تصديق كرد و نه سر تسليم فرود آورد، ولى تكذيب نمود و روى گردانيد، و سپس با تكبر به سوى دوستانش رفت. عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است. بار ديگر عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است».
در آن لحظات حساس پيامبر (صلى الله عليه و آله) درباره معاويه سه تصميم در نظر گرفت: يكى اين كه بر فراز منبر رود و باطن او را به مردم معرفى كند و خباثت او را به همه بشناساند. دوم اين كه بر فراز منبر برائت و بيزارى خود را از معاويه اعلام فرمايد. سوم اين که دستور قتل او را صادر نمايد.
اما بار ديگر وحى الهى - به خاطر مهلتى كه به ظالمين داده شده - نازل شد و آيه 16 سوره قيامت را آورد: «لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ»: «درباره او زبانت را به سخنى باز مكن كه درباره او عجله كرده باشى»، حكايت از آن كه هنوز از مهلت او مانده است. اين بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) سكوت كرد و درباره او چيزى نفرمود.
* برخورد با گفته هاى منافقين هنگام خطبه (1)
برنامه بيعت بعد از خطبه تا غروب ادامه يافت، و پس از اداى نماز تا پاسى از شب طول كشيد و ادامه آن به روز بعد ماند. در فرصتى كه براى پيامبر (صلى الله عليه و آله) پيش آمد لازم دانست رفتارهاى منافقين در اثناء خطبه را به آنان گوشزد فرمايد، چه آن كه تمام گفته هايشان را جبرئيل به حضرت خبر داده بود، همان گونه كه عده اى از مؤمنين سخنان آنان را هنگام خطبه شنيده و به پيامبر (صلى الله عليه و آله) گزارش داده بودند.
ص: 269
حضرت كسى را فرستاد و ابوبكر و عمر و دار و دسته آنان را فرا خواند و گفته هاى جسارت آميز آنان را برايشان يادآور شد و در اين باره از آنان سؤال فرمود.
آنان به شدت انكار كردند و جالب تر اين كه بر انكار خود قسم ياد كردند كه هيچ سخن ناروايى نگفته اند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) در اثبات جرم آنان و ردّ قسم دروغشان آيه 74 سوره توبه را قرائت فرمود: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ...»: «به خدا قسم ياد مى كنند كه چنين سخنى نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از مسلمان شدن بر زبان آورده اند»؛ و اين گونه حضرت دروغشان را بر آنان ثابت كرد.
آن گاه سخن اصحاب صحيفه يعنى ابوبكر و عمر و سالم و ابوعبيده را يادآور شد (1) كه هنگام بالا بردن اميرالمؤمنين (عليه السلام) به يک ديگر گفته بودند: «چشمانش را بنگريد كه چگونه مى گردد، گويا چشمان ديوانه است»، و نزول آيات 51 و 52 سوره قلم را درباره آنان يادآور شد كه مى فرمايد: «وَ اِنْ يَكادُ الَّذينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِاَبْصارِهِمْ لَمّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ اِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَ ما هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ»: «كسانى كه كافر شده اند آن گاه كه ذكر را مى شنوند از روى غضب نگاه هاى تندى به تو مى كنند و مى گويند: او ديوانه است، ولى آن جز ذكرى براى جهانيان نيست».
سپس نوبت گروه ديگرى از منافقين بود كه نسبت مغرور شدن و جنون به على (عليه السلام) را به آن حضرت دادند (2) و گفتند: «او به پسر عمويش مغرور شده است»، و جمله «قَدْ افْتَتَنَ بِابْنِ عَمِّهِ» يا «لَقَدْ فَتَنَ بِهذَا الْغُلامِ» را بر زبان آوردند. حضرت ضمن توبيخ آنان، آيات اول سوره قلم را كه درباره آنان نازل شده بود برايشان قرائت فرمود: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ، ما اَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ»: «قسم به قلم و آن چه مى نويسند كه تو با نعمت پروردگارت مجنون نيستى»؛ و سپس ادامه آيات كه مى فرمايد: «فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ»: «به زودى تو خواهى ديد و آنان نيز
ص: 270
خواهند ديد كه كدام يک مغرور شده ايد» تا آيه 8 سوره قلم كه مى فرمايد: «اِنَّ رَبَّكَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ وَ هُوَ اَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ»: «پروردگار تو داناتر است كه چه كسى از راه او گمراه شده و او به هدايت يافتگان آگاه تر است».
اين گونه بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) به منافقين نشان داد كه به شدت تحت نظر خدا و رسول هستند و هيچ يک از حركات و سكنات آنان مخفى نمى ماند.
* شعر حسان بن ثابت درباره غدير (1)
شب نوزدهم ماه ذى الحجة سال دهم هجرى در حالى سپرى شد كه كاروان غدير به شدت خسته بودند و روز پر ماجرايى را پشت سر گذاشته بودند، گذشته از آن كه مسير مكه تا غدير آنان را از پا انداخته بود. با استراحت شبانه نشاط تازه اى در كالبد مردم جاى گرفت و روز نوزدهم را با نيرويى تازه از خواب برخاستند تا مراسم بيعت ادامه يابد.
پس از نماز صبح بار ديگر مردم كنار دو خيمه صف كشيدند و گروه گروه وارد مى شدند. ابتدا با پيامبر (صلى الله عليه و آله) دست بيعت مى دادند و سپس در خيمه اميرالمؤمنين (عليه السلام) حاضر مى شدند و دست بيعت داده «السلام عليك يا اميرالمؤمنين» مى گفتند و با تبريک و تهنيت بيرون مى آمدند.
در آن ساعات برگ ديگرى بر پرونده غدير افزوده شد. «حسان بن ثابت» شاعر زبردست عرب كه در غدير حضور داشت از شعرايى بود كه بالبداهة مى سرود و سنجيده مى گفت. مراسم حيرت انگيز غدير اين شاعر ماهر را به وجد آورده بود تا آن جا كه شعرى زيبا در ده بيت سرود كه ترسيم كننده واقعه غدير بود.
حسان پس از سرودن اين شعر خدمت پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد تا براى خواندن آن اجازه بگيرد. لذا عرض كرد: يا رسول اللّه، اجازه مى فرماييد شعرى را كه درباره على بن
ص: 271
ابى طالب به مناسبت اين واقعه عظيم سروده ام، بخوانم. حضرت فرمود: بخوان به نام خداوند و بركت او.
اكنون كه اجازه از سوى پيامبر (صلى الله عليه و آله) داده شد بايد مردم باخبر مى شدند. با كوچک ترين اطلاعى مردم از هر سو جمع شدند. به طورى كه براى شنيدن اشعارش ازدحام كردند و گردن مى كشيدند. حسان براى رسيدن صدايش بر جايگاه بلندى قرار گرفت و با افتخار اجازه پيامبر (صلى الله عليه و آله) را به همه اعلام كرد و گفت: «سخن مرا به گواهى و امضاى پيامبر گوش كنيد». مردم كه سراپا گوش شده بودند شعرى را كه توسط پيامبر (صلى الله عليه و آله) تأييد شده باشد در دل تحسين كردند. سپس حسان اشعارش را خواند:
اَلَمْ تَعْلَمُوا اَنَّ النَبِيَّ مُحَمَّدا *** لَدى دَوْحِ خُمٍّ حينَ قامَ مُنادِياً
وَ قَد جاءَهُ جِبْريلُ مِنْ عِنْدِ رَبِّهِ *** بِأَنَّكَ مَعْصُومٌ فَلا تَكُ وانِياً
وَ بَلِّغْهُمُ ما اَنْزَلَ اللّه ُ رَبُّهُمْ *** وَ اِنْ اَنْتَ لَمْ تَفْعَلْ وَ حاذَرْتَ باغِيا
عَلَيْكَ فَما بَلَّغْتَهُمْ عَنْ اِلهِهِمْ *** رِسالَتَهُ اِنْ كُنْتَ تَخْشَى الاَعادِيا
فَقامَ بِهِ اِذْ ذاكَ رافِعُ كَفِّهِ *** بِيُمْنى يَدَيْهِ مُعْلِنُ الصَّوْتِ عالِياً
فَقالَ لَهُمْ: مَنْ كُنْتُ مُولاهُ مِنْكُمُ *** وَ كانَ لِقَوْلى حافِظا لَيْسَ ناسياً
فَمَوْلاهُ مِنْ بَعدى عَلِىٌّ و اِنَّنى *** بِهِ لَكُمْ دُونَ البَرِيَّةِ راضِياً
فَيا رَبِّ مَن والى عَلِيّا فَوالِهِ *** وَ كُنْ لِلَّذى عادى عَلِيّا مُعادِيا
وَ يا رَبِّ فَاْنصُرْ ناصِريهِ لِنَصْرِهِمْ *** اِمامَ الْهُدى كَالْبَدْرِ يَجْلُو الدَّياجِيا
وَ يا رَبِّ فَاخْذُلْ خاذِليهِ وَ كُنْ لَهُمْ *** اِذا وَقَفُوا يَوْمَ الْحِسابِ مُكافِياً
آيا نمى دانيد كه محمد پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله) كنار درختان غدير خم به حالت ندا ايستاد، و اين در حالى بود كه جبرئيل از طرف خداوند پيام آورده بود كه در اين امر سستى مكن كه تو محفوظ خواهى بود، و آن چه از طرف خداوند بر تو نازل شده به مردم برسان، و اگر نرسانى و از ظالمان بترسى و از دشمنان حذر كنى رسالت پروردگارشان را نرسانده اى.
ص: 272
اين جا بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) دست على (عليه السلام) را بلند كرد و با صداى بلند فرمود: «هر كس از شما كه من مولاى او هستم و سخن مرا به ياد مى سپارد و فراموش نمى كند، مولاى او بعد از من على است؛ و من فقط به او نه به ديگرى به عنوان جانشين خود براى شما راضى هستم. پروردگارا، هر كس على را دوست بدارد او را دوست بدار، و هر كس با على دشمنى كند او را دشمن بدار. پروردگارا، يارى كنندگان او را يارى فرما، به خاطر نصرتشان امام هدايت كننده اى را كه در تاريكى ها مانند ماه شب چهارده روشنى مى بخشد. پروردگارا، خوار كنندگان او را خوار كن و روز قيامت كه براى حساب مى ايستند آنان را به سزايشان برسان».
واقعاً جاى ابياتى از شعر در آن مراسم عظيم خالى بود كه نشاطى دو چندان به جمعيت بخشيد و به عنوان يک سند تاريخى از غدير ثبت شد و به يادگار ماند و بسيارى از مردم آن را حفظ كردند.
پس از شعر حسان، پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «اى حسان، مادامى كه با زبانت از ما دفاع مى كنى از سوى روح القدس مؤيد خواهى بود»؛ و اين در واقع مهر تأييد الهى بود كه از سوى پيامبرش بر شعر حسان زده شد.
* ابليس و شياطين در غدير (1)
اكنون جا دارد سرى به پشت پرده غدير بزنيم، و نيم نگاهى داشته باشيم به آن جا كه جز پيامبر و على (عليهما السلام) نديدند. شياطين و در رأس آنان ابليس ايام غدير را در غوغايى به سر مى بردند و خوب مى فهميدند كه در غدير چه راه هدايت و نجاتى براى بنى آدم تا آخرين روز دنيا پيش بينى شده است.
ص: 273
آنان پيش از همه در غدير حاضر شده بودند و نتايج اين مراسم عظيم را بررسى مى كردند، و از سوى ديگر عكس العمل گروه هاى مردم را زير نظر داشتند. آنان آينده بلند مدتى را مى ديدند كه در آن زيباترين گونه هدايت انسان پيش بينى شده بود.
اين بود كه آن روز را هولناک ترين مقطع براى خود به حساب آوردند كه اگر فرامين آن روز به مرحله عمل مى رسيد همه راه هاى انحراف تا ابد بر انسان ها بسته مى شد. اين را بزرگ شياطين يعنى ابليس - كه از روز اول كمر به گمراهى مردم بسته بود - بهتر از اصحابش مى فهميد.
همين كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر فراز منبر اميرالمؤمنين (عليه السلام) را بر سر دست بلند كرد و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ...» ابليس فريادى كشيد و همه لشكريانش را فراخواند. با اين فرياد، همه شياطين در هر جا كه بودند نزد او جمع شدند و گفتند: اى آقاى ما و اى مولاى ما! اين چه فريادى بود؟ چه چيزى تو را اين گونه به وحشت انداخته؟! ما تاكنون فريادى وحشتناک تر از اين از تو نشنيده بوديم!
ابليس گفت: اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد هرگز خدا معصيت نخواهد شد! شياطين كه سابقه ماجراى حضرت آدم (عليه السلام) را به خاطر داشتند گفتند: اى آقاى ما، تو همان كسى هستى كه آدم را گمراه كردى! ولى گويا از اين پس اين امت رحمت شده محفوظ از گناه خواهند بود، و ديگر تو و ما را بر اينان راهى نيست؛ چرا كه امام و پناه خود بعد از پيامبرشان به آنان شناسانده شد.
ابليس گفت: واى بر شما، امروزِ شما مثل روزِ عيسى است! به خدا قسم مردم را درباره على گمراه خواهم كرد!
با اين كه ابليس پاسخ اصحابش را داد ولى آنان خاک بر سر ريختند و به جزع و فزع افتادند. ابليس به آنان گفت: شما را چه شده است؟ آنان گفتند: اين چه اتفاقى بود كه رخ داد؟! ما گمان مى كرديم وقتى محمد از دنيا برود اصحاب او متفرق مى شوند، ولى مى بينيم كه امر وصايت را براى شخصى بعد از خود قرار داد. به خدا قسم، تو به ما اين
ص: 274
گونه نگفته بودى. تو خبر داده بودى كه وقتى اين پيامبر از دنيا برود اصحاب او متفرق مى شوند؛ ولى اين برنامه يک مسئله مستحكم شد كه هر كدام از جانشينانش از دنيا برود ديگرى به جاى او قرار مى گيرد. امروز اين مرد پيمانى بست كه هيچ انسانى تا روز قيامت نمى تواند آن را بشكند!
ابليس در پاسخ آنان گفت: «هرگز چنين نيست! خيالتان راحت باشد! اصحاب او به آن چه از آنان پيمان گرفت وفا نمى كنند. آنان كه همراه او هستند در اين باره به من وعده هايى داده اند كه به چيزى از آن چه گفت اقرار نكنند، و مى دانم كه هرگز در وعده اى كه به من داده اند تخلف نمى كنند»! با اعلام اين مطلب لشكر شيطان متفرق شدند.
* عكس العمل هاى شيطان در غدير (1)
با پايان مجلس شياطين در پشت پرده غدير، آيه 20 سوره سبأ نازل شد: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ اِلاّ فَريقا مِنَ الْمُؤْمِنينَ»: «ابليس گمان خود را به باور آنان رسانيد، و پيرو او شدند مگر گروهى از مؤمنين».
با نزول اين آيه بار ديگر ابليس فريادى زد، و شياطين بازگشتند و گفتند: اى آقاى ما، اين فرياد دوم چه بود؟! او گفت: واى بر شما، به خدا قسم خداوند سخن مرا در آيه اى از قرآن نقل كرد و اين آيه را نازل كرد: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ...». بعد از اين خبر باز هم شياطين متفرق شدند.
ابليس به دقت ناظر حركات منافقين بود. وقتى با منصوب شدن اميرالمؤمنين (عليه السلام) گروهى از آنان گفتند: «از روى هواى نفس سخن مى گويد»، و نيز عمر به ابوبكر گفت: «آيا چشمانش را نمى بينى كه در سرش مانند ديوانگان مى چرخد»، ابليس از
ص: 275
خوشحالى فرياد ديگرى زد و بار ديگر دار و دسته اش را جمع كرد و به آنان گفت: «مى دانيد كه من قبلاً گمراه كننده آدم بوده ام؟ گفتند: آرى. گفت: آدم پيمان را شكست ولى به خدا كافر نشد، اما اينان هم پيمان را شكستند و هم به پيامبر كافر شدند»!
ابليس كه از نقل سخن خود در آيه اى از قرآن خرسند بود، با شنيدن «اِلاّ فَريقا مِنَ الْمُؤْمِنينَ» سخت برآشفت و سر به سوى آسمان بلند كرد و خطاب به خداوند گفت: «قسم به عزت و جلالت، اين گروه مؤمن را هم به بقيه ملحق خواهم كرد»!
در اين جا آيه 42 سوره حجر نازل شد و پيامبر (صلى الله عليه و آله) كه شاهد گفتگوى ابليس با لشكريانش بود، اين آيه را خطاب به ابليس تلاوت فرمود: «اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ...»: «تو را بر بندگان واقعى من راهى نيست».
پس از اين ماجراها دار و دسته ابليس متفرق شدند، اما او بار ديگر فريادى زد و آنان بازگشتند و گفتند: اى آقاى ما، اين فرياد سوم چه بود؟! او گفت: به خدا قسم، به خاطر اصحاب على بود! آن گاه ابليس در حضور شياطين خطاب به خداوند گفت: «يا رب، قسم به عزت و جلالت، چنان معاصى و گناهان را براى آنان زيبا جلوه دهم كه مرتكب آن شوند، و اين گونه آنان را نزد تو مبغوض نمايم».
ابليس كه هم چنان در منظر پيامبر (صلى الله عليه و آله) قرار داشت و رفتار او زير نگاه هاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود، براى آن كه مردم او را ديده و سخن او را شنيده باشند به صورت پيرمردى نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد و به طعنه گفت: «اى محمد، چقدر كم هستند آنان كه با تو بر سر آن چه درباره پسر عمويت گفتى بيعت مى كنند»!
ص: 276
ص: 277
ص: 278
* گزارش حذيفه از تحركات منافقين (1)
از پشت پرده غدير به بيابان غدير خم باز مى گرديم تا بقيه وقايع را دنبال كنيم. هم چنان كه مراسم بيعت ادامه داشت، هر گروه از مردم كه بيعت مى كردند به خيمه هاى خود باز مى گشتند.
با فرا رسيدن شب بيستم ذى الحجه پس از نماز جماعت، مردم در خيمه هاى خود به استراحت پرداختند. منافقين نيز در خيمه هاى خود جمع شده بودند و از آن همه سربلندى غدير - كه خط نفاق را خُرد مى كرد و پيش مى رفت - اظهار تأسف و نگرانى مى كردند و اسرار دل خود را براى يک ديگر بازگو مى كردند.
خيمه زيد بن ارقم و حذيفه يمانى كنار خيمه منافقين قرار داشت. آنان سخن سه نفر از منافقين را از خيمه مجاور شنيدند كه مى گفتند: به خدا قسم محمد احمق است اگر فكر مى كند كار خلافت بعد از او براى على به نتيجه خواهد رسيد!! ديگرى گفت: او را احمق حساب مى كنى؟! آيا نمى دانى كه او ديوانه است! سومى گفت: او را رها كنيد! خواه احمق باشد و خواه ديوانه! به خدا قسم هرگز آن چه او مى گويد نخواهد شد!!
ص: 279
حذيفه از گفتار آنان غضبناک شد و گوشه خيمه آنان را بلند كرد و سر خود را داخل خيمه برده و به آنان گفت: در حالى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) زنده است و وحى خدا نازل مى شود چنين كارى را مى كنيد؟! به خدا قسم صبح گفتار شما را به او خبر خواهم داد.
گفتند: اى حذيفه، آيا تو اين جا بودى و گفته ما را شنيدى؟! آن چه شنيدى بر ما كتمان كن كه حق همسايگى امانتدارى است!! حذيفه گفت: نه اين مورد از حق امانتدارى همسايه است و نه اين مجلس شما از آن گونه است! من دلسوز خدا و رسولش نيستم اگر اين ماجرا را از پيامبر (صلى الله عليه و آله) كتمان كنم.
گفتند: اى حذيفه، هر كارى مى خواهى انجام ده. به خدا قسم ما هم براى او قسم ياد خواهيم كرد كه چنين سخنى نگفته ايم و تو به ما نسبت دروغ مى دهى! تو خيال مى كنى پيامبر سخن تو را مى پذيرد و گفته ما را تكذيب مى كند در حالى كه ما سه نفريم!! حذيفه گفت: اما براى من مهم نيست، وقتى حق دلسوزى را نسبت به خدا و رسولش ادا كنم. پس هر چه مى خواهيد بگوييد!
سپس حذيفه نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد در حالى كه على (عليه السلام) با شمشير حمايل كرده در كنار حضرت بود. او گفتار منافقين را به حضرت خبر داد. پيامبر (صلى الله عليه و آله) هم سراغ آنان فرستاد و آمدند. حضرت پرسيد: شما چه گفته ايد؟ گفتند: به خدا قسم ما چيزى نگفته ايم. اگر خبرى درباره ما به تو رسيده به ما دروغ بسته شده است!!
در اين جا بار ديگر پيامبر (صلى الله عليه و آله) آيه 74 سوره توبه را قرائت كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ»: «قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آورده اند».
اميرالمؤمنين (عليه السلام) در اين جا فرمود: بگذار هر چه مى خواهند بگويند. به خدا قسم قلب من در سينه ام مى تپد و شمشيرم بر دوشم است. اگر قصد سوئى كنند من هم مقابله خواهم كرد.
ص: 280
* گزارش مقداد از تحركات منافقين (1)
در نقطه اى ديگر از غدير خم، مقداد از كنار گروهى از منافقين عبور مى كرد كه شنيد يكى از آنان به بقيه مى گويد: اصحاب كسرى و قيصر در لباس هاى خز و نقش دار و حرير و بافته زندگى مى كنند در حالى كه ما همراه او در دو چيز خشن زندگى مى كنيم: هم غذاى خشن مى خوريم و هم لباس خشن مى پوشيم! اكنون هم كه مرگش نزديک شده و روزگارش به پايان رسيده و اجلش فرا رسيده مى خواهد خلافت را بعد از خود به دست على دهد. بدانيد به خدا قسم كه خواهد دانست...!!
مقداد از كنار آنان رد شد و نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد و به آن حضرت خبر داد. پيامبر (صلى الله عليه و آله) ندا داد: «الصلاة جامعة»، يعنى همه جمع شوند. منافقين گفتند: مقداد كار ما را گزارش داده است!! اكنون برخيزيم كه بر ضد گزارش او قسم ياد كنيم!
آنان آمدند تا در مقابل پيامبر (صلى الله عليه و آله) نشستند و گفتند: پدران و مادرانمان به قربانت يا رسول اللّه! قسم به آن كه تو را به حق مبعوث كرده و به پيامبرى كرامت داده و تو را از همه بشر برگزيده! آن چه به تو خبر رسيده ما نگفته ايم!
در اين جا بار ديگر پيامبر (صلى الله عليه و آله) آيه 74 سوره توبه را تلاوت فرمود: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ»: «به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان گفته اند».
* گزارش ابوذر از تحركات منافقين (2)
منافقين در خلوت هم چنان اقرار به شكست خود و عظمت ماجراى غدير مى نمودند. اين شكست آتش كينه آنان را شعله ور مى كرد، ولى چون خود را از هر تلاشى عاجز مى ديدند براى خالى كردن غيظ خود دست به كارهاى احمقانه اى مى زدند و در دنياى كفرآميز خود به استهزاء مى پرداختند.
ص: 281
در حالى كه عده اى از آنان كنار يک ديگر جمع شده بودند و از آن چه اتفاق افتاده بود تأسف مى خوردند، سوسمارى از كنار آنان عبور كرد. يكى از آنان گفت: «اى كاش محمد اين سوسمار را به جاى على امير ما قرار مى داد»!
ابوذر سخن آنان را شنيد و براى پيامبر (صلى الله عليه و آله) نقل كرد. حضرت سراغ آنان فرستاد و آنان را حاضر نمود و خبر ابوذر را برايشان بازگو كرد.
آنان در حالى كه ابوذر را در برابر خود مى ديدند انكار كردند و بر اين انكار خود قسم ياد كردند! ولى از طرف خداوند بار ديگر آيه 74 سوره توبه در ردّ آنان آمد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ»: «به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آورده اند».
سپس پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «آسمان سايه نينداخته و زمين بر خود حمل نكرده راستگوتر از ابوذر»، و بعد از آن فرمود: «جبرئيل برايم خبر آورده كه روز قيامت قومى را مى آورند كه امام آنان سوسمار است! مواظب باشيد كه شما نباشيد»!! آن گاه آيه 71 سوره اسراء را شاهد آورده فرمود: خداوند تعالى مى فرمايد: «يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ»: «روزى كه هر گروهى از مردم را با امامشان فرا مى خوانيم».
* وسوسه اندازى منافقين در غدير (1)
منافقين از مهاجر و انصار كه هر لحظه اوج ولايت را مى ديدند و ناظر بيعت صد و بيست هزار نفر در گروه هاى كوچک و بزرگ بودند، تحملشان تمام شد و تلاش هاى مذبوحانه اى را از راه شبهه افكنى و وسوسه اندازى در قلوب مردم آغاز كردند. آنان براى تخريب اذهان مردم و نيز آخرين احتمالاتى كه در خيال خود آن ها را در بر هم زدن غدير مؤثر مى دانستند، چند راه را در پيش گرفتند و در زمان باقى مانده از مراسم غدير به مطرح كردن آن ها پرداختند.
ص: 282
اولين شيوه وسوسه اندازى در قلوب مردم بود كه قابل اجرا در جاى جاى بيابان غدير در ميان تجمعات مردم بود. در رأس اين توطئه عمر بن الخطاب بود كه هرگاه گروهى از مردم را به دور از چشم پيامبر (صلى الله عليه و آله) و اصحاب باوفايش مى يافت، براى سست سازى اعتقاد آنان مى گفت: «از اين كه قريش را در برابر پسر ابوطالب و فرزندانش ذليل كند هيچ كوتاهى نمى كند».
آيات 4 و 5 سوره ناس درباره اوست كه مى فرمايد: «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ الَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدُورِ النّاسِ»: «بگو به خدا پناه مى برم از شر وسوسه اندازى كه مانع ياد خدا مى شود و در سينه هاى مردم وسوسه مى كند».
گروهى از منافقين (1) با كلماتى سست كننده اعتقاد گفتند: «محمد هر از چند گاه ما را به امرى جديد دعوت مى كند، و اكنون درباره اهل بيتش آغاز كرده كه اختيار ما را به دست آنان بسپارد».
عده اى ديگر گفتند: «تا كى محمد اين واجبات را يكى پس از ديگرى بر ما واجب مى كند»؟!
در برابر اين گروه پيامبر (صلى الله عليه و آله) آيه 46 سوره سبأ را خواند: «قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ»: «بگو من شما را به يک چيز (ولايت) موعظه مى كنم»، و آن گاه فرمود: «من ادا كردم آن چه پروردگارتان بر شما واجب كرده است»، و سپس دنباله آيه را خواند: «اَنْ تَقُومُواللّه ِِ مَثْنى وَ فُرادى»: «تا به خاطر خدا دو نفرى و به تنهايى بپا خيزيد».
* تشكيک در منظور از «من كنت مولاه...» (2)
دومين شيوه تخريب راهى بود كه عده اى از منافقينِ انصار آن را در پيش گرفتند و سايه هاى آن تا امروز ادامه يافته است، و آن اين بود كه اظهار كنند هنوز نفهميده اند منظور پيامبر (صلى الله عليه و آله) از مراسم مفصل غدير چيست!
ص: 283
بعد از آن كه در اين باره بسيار سخن گفتند و شايعه پراكنى در مورد آن را وسعت دادند، گستاخانه در صدد مطرح كردن اين شبهه در حضور پيامبر (صلى الله عليه و آله) برآمدند. آنان عده اى را نزد حضرت فرستادند تا از طرف آنان سؤال كنند كه اصلاً منظورتان از اين خطابه بلند و «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» چيست؟
پيامبر (صلى الله عليه و آله) با خونسردى كامل فرمود: به آنان بگوييد: «على بعد از من صاحب اختيار مؤمنين و دلسوزترين مردم براى امت من است».
* سؤال درباره از طرف خدا بودن غدير (1)
سومين روش در شبهه اندازى، نسبت ساختگى بودن مراسم غدير از سوى پيامبر (صلى الله عليه و آله) و تشكيک در نسبت آن به خدا بود. اين مطلب را منافقين رسما دامن زدند و علنا بر زبان آوردند. مطرح كنندگان اصلى اين جسارت ابوبكر و عمر بودند كه قبلاً نيز هنگام بيعت چنين سخنانى را بر زبان آورده بودند.
كيفيت به ميان آوردن اين شايعه هم در اين قالب بود كه «خدا به او امر نكرده و اين مطلبى است كه از پيش خود ساخته و به خدا نسبت مى دهد» كه در عربى از آن با كلمه «تَقَوُّل» ياد مى شود و سپس كلمه «كذّاب» را هم به آن افزودند، و براى توجيه علت اين «تقوُّل» هدف شرافت دادن به پسر عمويش را مطرح كردند.
آن چه ابوبكر و عمر در اين باره شايع كردند و با كلماتشان به تخريب اذهان مردم پرداختند عبارت بود از:
لا وَ اللّه ِ ما اَمَرَهُ اللّه ُ بِهذا، وَ ما هُوَ اِلاّ شَىْ ءٌ يَتَقَوَّلُهُ! اِنَّ مُحَمَّدا كَذّابٌ عَلى رَبِّهِ وَ ما اَمَرَهُ اللّه ُ بِهذا فى عَلِىٍّ! وَ اللّه ِ ما هذا مِنْ تِلْقاءِ اللّه ِ وَ لكِنَّهُ اَرادِ اَنْ يُشَرِّفَ ابْنَ عَمِّهِ!
ص: 284
نه به خدا قسم خدا او را به اين مطلب امر نكرده است، و اين نيست مگر چيزى كه به ناحق به خدا نسبت مى دهد! محمّد بر پروردگارش دروغ مى بندد و خداوند چنين دستورى درباره على به او نداده است! به خدا قسم اين مطلب از جانب خدا نيست، و او قصد دارد پسر عمويش را شرافت دهد.
اين توطئه و شبهه فوراً از سوى خداوند تعالى در نطفه خفه شد و ده آيه از سوره «حاقّه» در تأييد پيامبر (صلى الله عليه و آله) و وحيانى بودن غدير نازل شد و بنيانى محكم براى غدير را تا ابديت در متن قرآن پايه گذارى كرد. آيات 43 تا 52 سوره حاقّه كه مى فرمايد:
تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاْقاويلِ. لاَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ. فَما مِنْكُمْ مِنْ اَحَدٍ عَنْهُ حاجِزينَ. وَ اِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقينَ. اِنّا لَنَعْلَمُ اَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبينَ وَ اِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرينَ. وَ اِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقينِ. فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظيمِ.
و پاسخى كه اين آيات به شايعه نسبت نداشتن غدير به خداوند مى داد اين گونه بود كه مى فرمايد:
ولايت على نازل شده از پروردگار عالم است. و اگر محمد بعضى از گفته ها را به ناحق به ما نسبت دهد ما دست راست او را مى گيريم و سپس رگ گردن او را قطع مى كنيم، و هيچ كس از شما نمى تواند مانع چنين كارى باشد. ولايت على يادآورى براى متقين در عالم است، و ما مى دانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگانى نسبت به ولايت على وجود دارند كه ابوبكر و عمر هستند. على حسرت بر كافران است و ولايت او يقين حقيقى است. پس اى محمد، با نام پروردگار عظيمت تسبيح بگو و او را شكر كن بر اين فضيلتى كه به تو عنايت كرده است.
ص: 285
* پيشنهاد منافقين براى تغيير على (عليه السلام)! (1)
چهارمين روشى كه منافقين براى شبهه اندازى در پيش گرفتند و به عنوان شگردى تازه آن را به ميان آوردند مسئله تبديل على (عليه السلام) به شخص ديگرى بود. آنان ابتدا اين مطلب را در بين خود مطرح كردند و گفتند: «اى كاش امام ديگرى غير از على براى ما قرار مى داد و به جاى او ديگرى را جايگزين مى كرد. قلب هاى ما هرگز طاقت ولايت على همراه با اطاعت او را ندارد. از پيامبر بخواهيم كه او را براى ما به ديگرى تبديل كند. اى كاش على را امام قرار نمى داد و ما را امام قرار مى داد، يا اكنون كه او را امام قرار داده تغيير مى داد و ما را به جاى او قرار مى داد».
آن گاه نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمدند و با گستاخى تمام اين درخواست را نزد آن حضرت مطرح كردند. سخنگوى آنان معاذ بن جبل يكى از امضا كنندگان صحيفه بود.
جالب تر از همه اين كه ابوبكر و عمر را به عنوان كسى كه جايگزين على (عليه السلام) شود نام بردند!! و اين گونه پرده از منشأ توطئه ها برداشته شد. آنان گفتند: يا رسول اللّه، مردم تازه مسلمان شده اند و راضى نمى شوند كه نبوت در شما و امامت در پسر عمويتان باشد. اگر آن را به غير او منتقل نماييد بهتر خواهد بود. پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: من اين كار را با رأى خود انجام نداده ام كه درباره آن اختيارى داشته باشم. اين خداوند است كه به من دستور داده و آن را بر من واجب كرده است.
خداوند نيز بى درنگ پاسخ آنان را با آيه 15 سوره يونس داد و آن را بر پيامبر (صلى الله عليه و آله) چنين نازل كرد:
وَ اِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتِنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا اَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ لى اَنْ اُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسى اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحى اِلَىَّ اِنّى اَخافُ اِنْ عَصَيْتُ رَبّى عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ.
ص: 286
هنگامى كه آيات روشن ما بر آنان تلاوت مى شود، كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند مى گويند: قرآنى غير از اين براى ما بياور يا آن را تبديل كن. بگو: براى من چنين حقى نيست كه آن را از پيش خود تبديل نمايم. من جز آن چه بر من وحى مى شود تابع چيز ديگرى نيستم. من اگر عصيان پروردگارم را نمايم از عذاب روزى عظيم مى ترسم.
بدين گونه پيامبر (صلى الله عليه و آله) به آنان اعلان كرد من حق چنين تغييرى را ندارم چرا كه از پيش خود انجام نداده ام بلكه كاملاً پيرو وحى هستم، و از كوچكترين سرپيچى در اعلان ولايت على (عليه السلام) از عذاب الهى ترس دارم.
با شكست اين توطئه، منافقين باز هم آرام ننشستند و در جستجوى راه ديگرى براى باز پس گرفتن اعلام ولايت على (عليه السلام) در غدير بودند.
* پيشنهاد منافقين براى شركت در خلافت (1)
پنجمين مسئله اى كه منافقين در كورسوى ذهنشان بدان دست يافتند مسئله شركت ديگران با على (عليه السلام) در خلافت بود كه قبل از خطابه غدير نيز اين درخواست را نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) مطرح كرده بودند.
اجراى اين توطئه را به صورت حساب شده ترى آغاز كردند. ابتدا گروهى از منافقينِ قريش به عنوان درخواست مشاركت قريش اين پيشنهاد را به صورت دلسوزى مطرح كردند و گفتند: «اگر از ترس مخالفت با پروردگارت نمى توانى ديگرى را جايگزين على (عليه السلام) نمايى، پس مردى از قريش را با او در خلافت شريک نما تا مردم با حضور او آرام گيرند و اين كار شما به نتيجه برسد و مردم با شما مخالفت نكنند».
ص: 287
پيرو آن معاذ بن جبل - كه يكى از پنج نفر امضا كنندگان صحيفه بود - با گروه ديگرى از منافقين نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد و اين بار معاذ نام كسى را كه به عنوان قريش پيشنهاد جانشينى اش را داشتند به ميان آورده گفت: «يا رسول اللّه، اگر ابوبكر و عمر را با على در خلافت شريک نمايى تا مردم در اين باره آرام بگيرند، آن چه صلاح آنان است به انجام مى رسد. پس آنان را در ولايت على شريک نما تا براى پذيرفتن سخن تو آمادگى پيدا كنند و سخن تو را بپذيرند».
بعد از اين مرحله عده اى از منافقينِ قريش به همراه خود عمر نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمدند و اين بار عمر به عنوان سخنگوى آنان گفت: «يا رسول اللّه، ما پرستش بت ها را رها كرديم و پيرو تو شديم! پس ما را در ولايت او شركت ده تا شريک او باشيم»!!
اين توطئه با همه فرض هاى ممكن انجام گرفت و پيشنهاد شركت در خلافت علناً در حضور پيامبر (صلى الله عليه و آله) مطرح شد، در حالى كه پس از آن مراسم مفصل جاى چنين پيشنهادى نبود، و اين مصلحت سنجى ها در برابر امر خداوند حكيم بر ولايت على (عليه السلام) مسخره اى بيش نبود.
با آن كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) پاسخ آنان را داد و فرمود كه اين يک امر الهى است و من اختيارى درباره آن ندارم، ولى همان گونه كه در همه مراحل غدير پاسخ مستقيم الهى با نزول پيک وحى به هر توطئه گرى داده مى شد، در اين جا هم فوراً آيات 65 - 66 سوره زمر نازل شد كه خطاب آن به پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود ولى در واقع پيشنهاد كنندگان را هدف گرفته بود:
وَ لَقَدْ اُوحِىَ اِلَيْكَ وَ اِلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ اَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ. بَلِ اللّه َ فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشّاكِرينَ:
به تو وحى شده و به آنان كه قبل از تو بودند كه اگر شريک نمايى عمل تو ساقط مى شود و از زيانكاران خواهى بود. بلكه خدا را عبادت كن و از شكرگزاران باش.
ص: 288
نزول اين آيه فقط پاسخ منفى به پيشنهاد شركت ديگران در خلافت نبود، بلكه تهديد بود و نمودار كننده غضب الهى از چنين پيشنهادى بود. بايد هم چنين پاسخ قاطعى در مقابل چنين پيشنهادى در متن قرآن مطرح مى شد تا سند ابدى در برابر مطرح كنندگان آن باشد.
* ظهور جبرئيل در غدير (1)
عمر اين آيه را هم چون پتكى بر سر خود احساس كرد. او همراهان خود را نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) رها كرد و با عجله بيرون آمد. در آن حال به اسب سوارى برخورد كه كنار جمعيت ايستاده بود و عمامه اى زرد رنگ بر سر داشت كه بوى مشک از آن ساطع بود. او خطاب به عمر گفت: «به خدا قسم روزى مانند امروز هرگز نديدم. چقدر كار پسر عمويش را مؤكد نمود، و براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش يا منافق آن را بر هم نمى زند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند».
عمر از او پرسيد: تو كيستى؟ ولى آن مرد سكوت كرد. سپس عمر نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد و اين ماجرا را به آن حضرت خبر داد. حضرت فرمود: «آن اسب سوار را شناختى؟ او جبرئيل بود! پيمان ولايتى را براى شما مطرح كرد كه اگر آن را بر هم زنيد يا در آن شک نماييد روز قيامت من خصم شما خواهم بود. تو مواظب باش شكننده اين پيمان نباشى كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنان از تو بيزار خواهند بود».
در آن لحظات بود كه ملائكه از آسمان ديده شدند كه بر مردم مشرف شده و ندا مى كنند: «هذا وَلِىُّ اللّه ِ فَاتَّبِعُوهُ وَ اِلاّ حَلَّ بِكُمُ عَذابُ اللّه ِ فَاحْذَرُوهُ»: «اين ولى خداست، پيرو او باشيد؛ وگرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود، پس از آن بر حذر باشيد». (2)
ص: 289
* سند مكتوب غدير (1)
شايعات منافقين و شبهه اندازى آنان تأثيراتى بين عده اى مردم ضعيف الايمان ايجاد كرده بود. گروهى مى گفتند: «محمد گمراه شده است»! عده اى ديگر مى گفتند: «اغوا شده است». گروه ديگرى مى گفتند: «درباره اهل بيتش و پسر عمويش از روى هواى نفس سخن مى گويد».
عكس العمل قاطعى لازم بود كه به همه شايعه ها پايان دهد و شبهه ها را ريشه كن نمايد، كه با يک اقدام به موقع و غير قابل انتظار به ثمر رسيد. پيامبر (صلى الله عليه و آله) امر كرد تا سند مكتوبى براى غدير آماده شود. براى اين كار دستور دادند بلال ندا دهد: «الصَّلاة جامِعَةً» تا همه جمع شوند. وقتى مهاجرين و انصار و ساير گروه هاى مردم جمع شدند حضرت فرمود: اى قريش، امروز شرف از آن شماست، صف هاى خود را مرتب كنيد. سپس فرمود: اى عرب، امروز شرف از آن شماست، صف هاى خود را مرتب كنيد. سپس فرمود: اى موالى و هم پيمانان، امروز شرف از آن شماست، صف هاى خود را مرتب كنيد.
با اين كلمات پيامبر (صلى الله عليه و آله) همه گروه ها در برابر آن حضرت در صف هاى منظم ايستادند و منتظر سخنان حضرت شدند. سپس حضرت دوات و كاغذى طلب كرد و دستور داد آن چه مى گويد و مردم اقرار مى كنند به صورت مكتوب درآيد و آن را ثبت كنند.
نوشته به دستور حضرت چنين آغاز شد: «بسم اللّه الرحمن الرحيم، لا اله الا اللّه، محمد رسول اللّه». سپس پرسيد: آيا به اين مطالب شهادت مى دهيد؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا مى دانيد كه خداوند مولى و صاحب اختيار شماست؟ گفتند: آرى به خدا قسم. فرمود: آيا مى دانيد كه من مولى و صاحب اختيار شما هستم؟ گفتند: آرى به خدا قسم. در اين جا حضرت بازوى على بن ابى طالب (عليه السلام) را گرفت و آن را بلند كرد به حدى
ص: 290
كه سفيدى زير بازوى حضرت ظاهر شد و در آن حال فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ»، و سپس فرمود: «اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ».
همه اين گفتگوها طبق دستور حضرت در آن ورقه ثبت شد؛ تا سندى مكتوب از غدير براى آينده ها و آيندگان تاريخ باشد. هم زمان آيات 1 تا 4 سوره نجم نازل شد تا از يک سو تأييد ديگرى بر وحيانى بودن غدير باشد و از سوى ديگر مشتى محكم بر دهان ياوه گويانى باشد كه نسبت گمراهى و اغوا و هواى نفس به مبلغ اعظم غدير مى دادند. آيات چنين بود:
وَ النَّجْمِ اِذا هَوى، ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى، وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى، اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى: قسم به ستاره هنگامى كه سقوط كرد، صاحب شما (يعنى پيامبر (صلى الله عليه و آله)) گمراه نشده و اغوا نشده و از روى هواى نفس سخن نمى گويد. آن چه مى گويد وحيى است كه بر او نازل مى شود.
* على بن ابى طالب (عليه السلام) هم چون عيسى بن مريم (عليه السلام) (1)
عصر روز بيستم ذى الحجة روز سوم غدير و ساعات پايانى برنامه سه روزه بود. غيظ منافقين نيز به درجه اعلا رسيده و آماده انفجار بود. پيامبر (صلى الله عليه و آله) فضيلت بلندى از مناقب على (عليه السلام) بر زبان جارى فرمود و همين جرقه اى بر دل مافقين شد كه كينه توزانه سخنانى بر زبان جارى كنند.
ص: 291
در طول اين سه روز پيامبر (صلى الله عليه و آله) در هر مناسبتى فضايل و مناقب اميرالمؤمنين (عليه السلام) و اهل بيتش را براى مردم بيان مى فرمود. در آن لحظات عده اى از اصحاب خدمت حضرت جمع بودند كه ابوبكر و عمر و مغيره و عده اى ديگر از منافقين نيز در ميان آنان بودند، و حارث فهرى از ميان آن ها آمادگى بيشترى براى جسارت داشت و در واقع زبان منافقين به حساب مى آمد. در اين حال پيامبر (صلى الله عليه و آله) خطاب به اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود:
اِنَّ فيكَ شِبْها مِنْ عيسَى بْنِ مَرْيَمَ. لَوْ لا اَنْ تَقُولَ فيكَ طَوائُفٌ مِنْ اُمِّتى ما قالَتِ النَّصارى فى عيسَى بْنِ مَرْيَمَ لَقُلْتُ فيكَ قَوْلاً لا تَمُرُّ بِمَلَأٍ مِنَ النّاسِ اَلاّ اَخَذُوا التُّرابَ مِنْ تَحْتِ قَدَمَيْكَ يَلْتَمِسُونَ بِذلِكَ الْبَرَكَةَ.
در تو شباهتى به عيسى بن مريم وجود دارد. اگر نبود كه گروه هايى از امتم درباره تو سخنى را بگويند كه مسيحيان درباره عيسى گفتند، درباره تو سخنى مى گفتم كه از كنار هر دسته از مردم كه مى گذشتى خاک پاى تو را بر مى داشتند و بدان تبرک مى جستند.
شنيدن اين منقبت بر منافقين گران آمد و مسخره كنان در بين خود گفتند: «ببينيد چگونه او را مثل عيسى بن مريم قرار داد! چطور چنين چيزى ممكن است»؟! ابوبكر و عمر نيز غضب كردند و گفتند: «براى پسر عمويش به هيچ مثالى راضى نشد جز عيسى بن مريم»! در اين ميان حارث فهرى رو به اصحاب خود كرد و گفت: «محمد براى پسر عمويش مثلى جز عيسى بن مريم پيدا نكرد. نزديک است كه او را بعد از خود پيامبر قرار دهد. خدايانمان كه مى پرستيديم بهتر از اين است»! در پى اين حركات منافقين آيات 58 تا 61 سوره زخرف نازل شد:
وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً اِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصُدُّونَ. وَ قالُوا ءَآلِهَتُنا خَيْرٌ اَمٌ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَكَ اِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ. اِنْ هُوَ اِلاّ عَبْدٌ اَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلاً لِبَنى اِسْرائيلَ. وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِى الاْرْضِ يَخْلُفُونَ. وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ.
ص: 292
هنگامى كه عيسى بن مريم مثال زده مى شود قوم تو از آن رويگردان مى شوند و مى گويند: آيا اين بهتر است يا خدايان ما؟! اين سخن را جز از روى جدل بر زبان جارى نمى كنند، چرا كه اينان گروهى مخاصمه گر هستند. او نيست جز بنده اى كه بر او تفضّل كرده ايم و او را مثالى براى بنى اسرائيل قرار داده ايم. اگر مى خواستيم از شما ملائكه اى را قرار مى داديم كه در زمين جانشين مى شدند. اين عملى براى آن زمان است، پس درباره آن شک نداشته باشيد و از من پيروى كنيد كه اين صراط مستقيم است.
* پاسخ الهى به منافقين درباره انتصاب على (عليه السلام) (1)
با اين فضايلى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى على (عليه السلام) بيان كرد، يكى از منافقين گفت: «محمد در مدح خود و برادرش على زياده روى كرد و اين سخنانى كه گفت از طرف خدا نبود، بلكه چون مى داند سخنش را مى پذيرند مى خواهد رياست خود و على را بر ما محكم نمايد»!
از طرف خدا پاسخ آمد: اى محمد، به اينان بگو:
كجاى اين فضايل قابل انكار بود؟ خداوند عظيم و كريم و حكيم است. بندگانى را برگزيده و اطاعت نيكو و انقياد آنان را در برابر اوامرش ديده و آنان را به كراماتى اختصاص داده و امور بندگانش را به آنان سپرده و سياست خلقش را با تدبير حكيمانه اى كه آنان را بدان موفق نموده به
ص: 293
ايشان سپرده است. آيا پادشاهان زمين را نمى بينيد كه وقتى پادشاهى خدمتگزارىِ يكى از كارگزارانش را مى پسندد و در آن چه از امور مملكتش به او مى سپارد اطاعت درست از او مى بيند، چنين كسى را براى آن چه بيرون مقر رياستش است بر مى گزيند و در سياست لشكر و رعيت خود بر او اعتماد مى كند. محمد نيز در تدبيرى كه پروردگارش براى او قرار داده چنين است و نيز على بعد از او كه او را وصى و جانشين خود در اهل بيتش و قضا كننده قرض هايش، و برآورنده وعده هايش و يارى دهنده دوستانش و مقابله كننده با دشمنانش قرار داده است.
منافقين با شنيدن اين فرمايشات پيامبر (صلى الله عليه و آله) گفتند: «آن چه براى على بن ابى طالب (عليه السلام) در نظر گرفته مسئله كوچكى نيست. اين ها حاكم شدن درباره خون مردم و زنان و فرزندان و اموال و حقوق آنان و انساب و دنيا و آخرتشان است. بايد در اين باره آيت و نشانه اى آورد كه مناسب اين ولايت باشد».
پيامبر (صلى الله عليه و آله) نمونه هايى از آيات و معجزات ظهور يافته درباره اميرالمؤمنين (عليه السلام) را برشمرد و فرمود: آيا شما را كفايت نكرد نور على كه در آن شب ظلمانى هنگام خروج از خانه پيامبر ظاهر شد؟! آيا شما را كفايت نكرد كه على در مسير راهش با چند ديوار رو به رو شد و آن ديوارها شكافته شدند و او از آن ها عبور كرد و دوباره شكاف ديوارها به هم آمد؟! آيا شما را كفايت نكرد همين روز غدير خم، آن گاه كه رسول اللّه او را به ولايت منصوب نمود درهاى آسمان را ديديد كه باز شده و ملائكه از آن جا بر شما مُشرِف شده و ندا مى كنند: «اين ولى خداست، پيرو او باشيد؛ وگرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود، پس از آن بر حذر باشيد». آيا شما را كفايت نكرد آن گاه كه ديديد على بن ابى طالب راهى را مى رفت كه در برابر او كوه هايى بودند. براى آن كه او از مسير خود به راست و چپ نرود كوه ها پيشاپيش او به حركت در آمدند و مسير او را باز كردند، و پس از عبور على بار ديگر به جاى خود بازگشتند؟!
آن گاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «خدايا باز هم براى اينان آيات و نشانه هايى ظاهر كن - كه براى تو آسان است - تا حجت را بر اينان تمام كنى».
ص: 294
* سنگ آسمانى بر منكر غدير (1)
در اين جا حارث فهرى برخاست و با لسانى تند و با جسارت در برابر پيامبر (صلى الله عليه و آله) قرار گرفت و گفت: «وقتى قرار شد تو رسول اللّه باشى و على جانشين بعد از تو باشد و فاطمه دخترت سيده زنان عالم و حسن و حسين سيد جوانان اهل بهشت باشند، پس براى ساير قريش چيزى باقى نگذاشته اى»؟! پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: من اين مقامات را تعيين نكرده ام، بلكه خداوند معين فرموده است.
حارث سخن را به نقطه اصلى اعتقاد بازگرداند و گفت: اى محمد، ما را دعوت كردى كه «لا اله الا اللّه» را قبول كنيم و ما هم پذيرفتيم. سپس دعوتمان كردى كه پيامبرى تو را بپذيريم و ما پذيرفتيم در حالى كه قلبمان رضايت نمى داد!! سپس دستور نماز و بعد از آن روزه را دادى و ما انجام داديم. بعد از آن دستور حج و خمس و زكات را دادى و ما انجام داديم. به همه اين ها اكتفا نكردى تا امروز كه پسر عمويت را منصوب نمودى و گفتى: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اَللّهُمَّ والِ...» آيا واقعاً همه اين ها از طرف خدا بود؟
پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: از طرف خدا به من وحى مى شود و جبرئيل سفير و واسطه الهى است و من به مردم خبر مى دهم، و جز آن چه خدا دستور دهد چيزى را اعلام نمى كنم.
حارث دوباره گفت: تو را به خدايى كه خدايى جز او نيست، آيا اين حتماً از طرف خداست و از طرف خودت نيست؟! حضرت فرمود: به خدايى كه جز او خدايى نيست اين از طرف خداست نه از پيش خودم - و اين را سه بار تكرار فرمود - .
ص: 295
حارث گفت: تو ما را به حب على بن ابى طالب دستور مى دهى و گمان دارى كه او نسبت به تو هم چون هارون نسبت به موسى است و شيعيان او سوار بر شتران نورانى به محشر مى آيند و در عرصه قيامت بر ديگران فخر مى كنند تا آن كه كنار حوض كوثر آيند و از آن بنوشند، و اين در حالى است كه بقيه امت در يک گروه جداگانه محشور مى شوند. آيا همه اين ها از آسمان نازل شده يا از پيش خود مى گويى؟
پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: آرى، از آسمان نازل شده و سپس من ابلاغ كرده ام كه خداوند ما را نورى در زير عرش خلق كرده است.
حارث گفت: اكنون فهميدم كه تو ساحر كذاب هستى! اى محمد، مگر شما هم از فرزندان آدم نيستيد؟ حضرت فرمود: آرى، ولى خداوند ما را نورى در زير عرش خلق فرمود دوازده هزار سال قبل از آن كه آدم را خلق كند. سپس آن نور را در صلب آدم قرار داد. آن نور از صلبى به صلب ديگر منتقل شد تا آن كه در صلب عبداللّه و ابوطالب از يک ديگر جدا شديم. بنابراين خداوند ما را از آن نور خلق كرده و فرق من و على در اين است كه پيامبرى بعد از من نيست.
آن گاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: اى حارث، از خدا بترس و از آن چه درباره دشمنى على بن ابى طالب بر زبان آوردى توبه كن.
حارث سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت: «خدايا، اگر محمد در آن چه مى گويد صادق و راستگوست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذابى بر ما نازل كن كه انتقامى در اولين ما (منكرين ولايت) و نشانه اى براى آيندگان ما باشد؛ و اگر آن چه محمد مى گويد دروغ است عذابى بر او نازل كن».
خداوند فوراً سخن حارث را با آيه 33 سوره انفال براى پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرستاد: «وَ اِذْ قالُوا اللّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ»: «خدايا اگر اين حقى از طرف توست بر ما سنگى از آسمان ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست». اين جا بود كه غدير وارد مباهله شد، و اين سخن حارث به
ص: 296
معناى درخواست پاسخ الهى براى نشان دادن حق و باطل بود، و بايد معجزه اى رخ مى داد تا ثابت شود غدير «هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ» است.
به دنبال آن آيه 12 سوره يونس وحى شد: «وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللّه ُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ اِلَيْهِمْ اَجَلَهُمْ فَنَذَرُ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ»: «اگر خداوند براى مردم شر را فوراً مى فرستاد - همان گونه كه خير را فوراً مى فرستد - اجل آنان را مقدر مى فرمود. ما رها مى كنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند، تا در طغيان خود متحير بمانند».
آن گاه آيه 34 سوره انفال نازل شد: «وَ ما كانَ اللّه ُ لَيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ وَ ما كانَ اللّه ُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ»: «خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه تو در ميان آنان باشى، و خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه استغفار كنند».
با اين آيه در حضور پيامبر (صلى الله عليه و آله) عذابى نازل نمى شد و در صورتى درخواست حارث عملى مى شد كه از حضور آن حضرت خارج شود. راه ديگر توبه بود كه حارث از سخن خود باز گردد. لذا پيامبر (صلى الله عليه و آله) به او فرمود: اى حارث، يا توبه كن و يا از پيش ما برو! حارث گفت: اى محمد، راه ديگر اين است كه براى قريش هم نصيبى از آن چه در اختيار دارى قرار دهى، چرا كه با اين برنامه تو بنى هاشم همه مناقب عرب و عجم را به خود اختصاص دادند! حضرت فرمود: اين مسئله در اختيار من نيست، بلكه مربوط به خداوند تبارک و تعالى است.
حارث گفت: «اگر اين گونه است اعلام مى كنم كه قلبم توبه را نمى پذيرد، ولى از حضور تو مى روم»! آن گاه برخاست و به سرعت به طرف شترش رفت و سوار شد و حركت كرد.
معجزه عظيم پيش چشمان آن جمعيت انبوه كه براى پايان ماجرا گردن كشيده بودند به وقوع پيوست. خاطره اى كه از اصحاب فيل در ذهن ها مانده بود، اينک با تمام شدن سخن حارث و فاصله گرفتن او از مجلس پيامبر (صلى الله عليه و آله) تكرار شد.
ص: 297
دو عذاب الهى با هم بر حارث نازل شد در حالى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) و اصحابش از فاصله اى او را مى ديدند. خداوند پرنده اى از آسمان فرستاد كه در منقار او ريگى به اندازه عدس بود و آن را بر سر حارث رها كرد. سنگريزه از سر او وارد شد و طول قامت او را در نورديد و او را نقش زمين ساخت، در حالى كه پاهايش را بر زمين مى كوبيد. در همين حال ابر سياهى ظاهر شد و رعد و برقى زد و صاعقه اى پديد آورد كه بر بدن حارث خورد و او را سوزانيد.
در آن لحظات جبرئيل نازل شد و سند قرآنى اين معجزه غدير را با آيات 1 تا 3 سوره معارج آورد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ، لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ، مِنَ اللّه ِ ذِى الْمِعارِجِ»: «درخواست كرد درخواست كننده اى عذاب واقع را كه كافران قدرت دفع آن را ندارند، و اين از طرف خداوند بود».
پيامبر (صلى الله عليه و آله) به اصحابش فرمود: اكنون به طرف او برويد كه آن چه از خدا خواست بر او رسيد. آن گاه حضرت آيه 19 سوره ابراهيم را شاهد آورده فرمود: چنان كه خداوند عزوجل مى فرمايد: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ»: «و ابتدا خودشان درخواست كردند، و اين گونه هر جبار معاندى ضرر كرد و به هدف خود نرسيد».
سپس آيه 205 سوره شعراء در توبيخ گستاخى حارث و امثال او نازل شد: «اَفَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ»: «آيا به عذاب ما عجله مى كنند»؟
اكنون صد و بيست هزار نفر جنازه بى جان حارث را نظاره گر بودند كه بر اثر انكار غدير به عذاب الهى دچار شده بود. در آن حال پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: آيا با چشم خود ديديد؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا با گوش خود شنيديد؟ گفتند: آرى. فرمود:
خوشا به حال كسى كه على را دوست بدارد، و واى به حال كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مى بينيم كه در روز قيامت سوار بر شترانى به طرف باغ هاى بهشت برده مى شوند، در حالى كه چهره هايشان جوان و تاج بر سر و سرمه كشيده اند. ترسى بر آنان نيست و محزون
ص: 298
نمى شوند. آنان با رضايت بزرگ خدا تأييد شده اند، و اين رستگارى بزرگ است. تا هنگامى كه در مقام قدس از محضر رب العالمين ساكن شوند، كه در آن جا آن چه دل طلب كند و چشم لذت ببرد آماده است و در آن جا هميشگى خواهند بود و ملائكه به آنان مى گويند: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ»: «سلام بر شما به خاطر صبرى كه كرديد و اين عاقب نيكويى است».
ص: 299
ص: 300
ص: 301
ص: 302
* حركت از غدير در شب بيست و يكم (1)
بدين ترتيب با غروب روز بيستم ذى الحجة، پس از سه روز مراسم پرشور غدير پايان يافت و آن روزها به عنوان «ايام الولاية» در ذهن ها نقش بست. اكنون مسلمانان با حضور ده ها هزار نفرى در بى سابقه ترين مراسم اسلام و با شنيدن بلندترين و مهم ترين خطابه پيامبرشان درباره جانشينى دوازده امام معصوم (عليهم السلام) تا روز قيامت، آماده بازگشت به شهر و ديار خود مى شدند. جايگاه منبر و محدوده اطراف آن با چيدن سنگ هايى علامت گذارى شد تا در آينده هاى تاريخ به عنوان «مسجد غدير» يادگار آن روز عظيم باشد. (2)
با بستن بار شتران، كاروان عظيم مسلمانان آماده حركت مى شدند. اهل مكه و يمن و قبايلى كه منطقه آنان در جنوب غدير خم واقع شده بودند، از راهى كه آمده بودند به سوى مكه باز مى گشتند و به محل سكونت خود مى رفتند. بقيه كاروان نيز به همراه
ص: 303
پيامبر (صلى الله عليه و آله) به سوى مدينه حركت مى كردند تا در بين راه هر يک از قبايل به شهر و ديار خود بروند.
مقدمات حركت به طول انجاميد تا آن كه شب بيست و يكم ذى الحجة پاسى از شب گذشته، حركت كاروان آغاز شد. كاروان غدير اكنون پنج روز راه و 300 كيلومتر جاده در پيش داشت. با حركت از غدير، در 10 كيلومترى به «جُحفه» رسيدند، و پس از آن در 35 كيلومترى «كوه هَرْشى» در پيش بود.
* توطئه قتل پيامبر (صلى الله عليه و آله) در كوه هرشى (1)
در حالى كه مردم با شور و نشاطى فوق العاده غدير را وداع مى گفتند، منافقين توطئه ديگرى را تدارک ديدند كه نقشه قتل پيامبر (صلى الله عليه و آله) قبل از رسيدن به مدينه بود.
اين تصميم حاكى از غيظ و كينه اى بود كه از اجراى منظم و بى دغدغه مراسم سه روزه غدير به دل گرفتند و آن چه باور نداشتند به چشم خود ديدند. از سوى ديگر از رسيدن پيامبر (صلى الله عليه و آله) به مدينه واهمه داشتند كه نقشه هاى آنان را برملا كند و نزد همگان آنان را معرفى فرمايد. به همين جهت خواستند خيال خود را از همه مراحل احتمالى بعد راحت كنند، و با قتل آن حضرت نفس راحتى بكشند.
آغاز توطئه از آن جا بود كه پنج نفر «اصحاب صحيفه» در جلسه مخفيانه خود گفتند: «محمد ديروز در مسجد خيف آن سخنان را گفت، و در غدير هم اين سخنان را مطرح كرد. اگر به مدينه باز گردد كار او را محكم تر خواهد كرد. فكر درست آن است كه او را قبل از ورود به مدينه بكشيم»!
آنان براى اين كار نُه نفر از هم پيمانان درجه اول خود را انتخاب كردند كه عبارت بودند از: عثمان، معاويه، عمروعاص، طلحه، سعد بن ابى وقاص، عبدالرحمن بن
ص: 304
عوف، ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شعبه و ابوهريره، كه با گروه پنج نفرى خود چهارده نفر مى شدند.
نقطه حساس اين نقشه انجام آن در راه و قبل از رسيدن به مدينه بود، چرا كه به دست گرفتن امور درگير و دار مسايل سفر و خستگى مسافران و نبود استقرارى خاص براى آنان و نيز ايجاد فتنه و آشوب در چنان شرايطى بسيار آسان تر از شهر مدينه بود، چرا كه آن جا مركز ثقل پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود و حالت استقرار و نظم در آن حاكم بود.
از آن جا كه قافله ها معمولاً شب را كه خنک تر بود براى حركت انتخاب مى كردند، لذا زمان اجراى نقشه را نيمه هاى شب و ساعاتى كه اكثر مردم سوار بر مركب هاى خود خواب آلود هستند، تعيين نمودند.
از نظر مكان بايد جايى را در نظر مى گرفتند كه حضرت تنها باشد و مردم كمتر در اطراف حضرت جمع باشند. مناسب ترين مكان براى چنين هدفى قله «كوه هَرْشى» بود، چرا كه اين كوه بسيار بلند گردنه و پرتگاه هاى خطرناكى داشت. به همين جهت وقتى مسافران به پاى اين كوه مى رسيدند دو راه در برابرشان بود: يا بايد كوه را دور مى زدند و از سختى و خطر بالا رفتن كوه راحت مى شدند، كه با سرعت بيشترى مى رسيدند اگر چه مسيرشان دورتر مى شد، و يا از كوه بالا مى رفتند كه با سرعت كمتر و تحمل مشكلات كوه فاصله كمترى را طى مى كردند.
منافقين تصميم گرفته بودند اگر بتوانند حضرت را در يكى از پرتگاه هاى كوه به پايين پرتاب كنند، و در غير اين صورت با شمشير حمله كرده آن حضرت را به قتل برسانند.
آنان قبل از حركت صورت هاى خود را هم پوشاندند، كه هنگام جدا شدن از كاروان كسى آنان را نشناسد و تا محل موعود بر فراز كوه هرشى به راحتى بروند.
كاروان عظيم آن شب را تا صبح و نيز روز بيست و يكم را تا نزديكى غروب به حركت خود ادامه داد تا به پاى كوه هَرشى رسيد. پس از استراحت نسبتاً طولانى پاسى از شب بيست و دوم ذى الحجة گذشته پس از عشا كاروان به حركت درآمد.
ص: 305
در آن تاريكى شب اكثر اهل قافله دور زدن از پاى كوه را انتخاب كردند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: اگر كسى بالا رفتن از كوه را انتخاب مى كند حق ندارد قبل از من به آن جا برود! سپس به حذيفه دستور داد تا در پاى كوه مواظب باشد كه چه كسانى جلوتر از حضرت به سمت قله مى روند. حذيفه مى گويد: چهارده نفر را ديدم كه صورت هاى خود را پوشانده بودند و سوار بر شتر به سمت قله حركت كردند.
منافقين در گروه چهارده نفرى خود پيشاپيش قافله رفتند و در محل موعود - كه پايان سربالايى قلّه هرشى و آغاز سراشيبى كوه بود - در ظلمت شب حاضر شدند و شترهاى خود را در كنارى خوابانيدند. سپس پشت صخره ها، هفت نفر در سمت راست جاده و هفت نفر در سمت چپ به كمين نشستند. اين در حالى بود كه ظرف هاى استوانه اى بزرگى را نيز همراه خود برده بودند و آن ها را پر از ريگ و شن كرده بودند تا براى رماندن شتر آن ها را از پشت سر در سراشيبى كوه رها كنند و بغلتانند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) به همراه حذيفه و عمار با شترى تندرو به سوى قله هرشى حركت كردند. عمار افسار شتر حضرت را بر دوش مى كشيد و حذيفه از پشت سر شتر را راهنمايى مى كرد.
به نزديكى قله كه رسيدند جبرئيل صدا زد: يا محمد، ابوبكر و عمر و ابوعبيده و معاذ بن جبل و سالم و عثمان و معاويه و عمروعاص و طلحه و سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف و ابوموسى اشعرى و مغيرة بن شعبه و ابوهريره در انتظار تو نشسته اند تا تو را به قتل رسانند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) اين خبر را به اطلاع حذيفه و عمار رسانيد كه گروهى به قصد قتل حضرت به قله كوه رفته اند و منتظرند. سپس به آنان دستور داد تا با شمشيرهاى خود آماده باشند. در عين حال با ضمانت «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» خبر داد كه آنان قادر به هيچ اقدامى نخواهند بود.
ص: 306
هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) و دو همراه آن حضرت به قله كوه رسيدند و راه سراشيبى را پيش گرفتند، آن چهارده نفر نقشه خود را از پشت سر آغاز كردند. ابتدا ظرف هاى پر از شن و نيز سنگ هاى بزرگ را كه در پرتگاه قرار داده بودند غلتاندند و آن ها را به سمت پايين رها كردند. صداى وحشتناكى بلند شد و سنگ ها به سمت پاهاى شتر پيش آمدند.
شتر وحشت كرد و نزديک بود بِرَمَد و آن حضرت را بر زمين بزند؛ ولى پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرياد زد: «آرام بگير كه بر تو مسئله اى نخواهد بود». شتر با زبان عربى فصيح پاسخ داد: «به خدا قسم يا رسول اللّه، قدم از قدم بر نمى دارم در حالى كه شما بر پشت من نشسته ايد»! با توقف شتر، سنگ ها به سمت پايين كوه رفتند و شتر آسيبى نديد.
منافقين با شكست در اين مرحله، به طرف شتر حمله كردند تا آن را از قله كوه پرتاب كنند، در حالى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) هم سوار بر آن بود. اين بار حذيفه و عمار با شمشيرهاى بركشيده حمله كردند و با آنان درگير شدند.
با آن كه تعداد آنان چهارده نفر بود و همراهان پيامبر (صلى الله عليه و آله) دو نفر بيشتر نبودند، ولى گويا در يک لحظه نقشه خود را خنثى شده ديدند و پا به فرار گذاشتند، و در پشت تخته سنگ ها پنهان شدند تا پس از عبور پيامبر (صلى الله عليه و آله) سراغ شترهاى خود بروند و به قافله ملحق شوند!!
حذيفه از پيامبر (صلى الله عليه و آله) پرسيد: اين افراد كيانند؟ حضرت فرمود: منافقين در دنيا و آخرت. حذيفه پيشنهاد كرد عده اى را سراغشان بفرستد تا آنان را به قتل برسانند. حضرت فرمود: «خدا به من دستور داده از آنان اعراض كنم». سپس علت اين سرپوشى و افشا نكردن را چنين بيان كرد:
دوست ندارم مردم درباره من بگويند: «او عده اى از قوم و اصحابش را به دين خود دعوت كرد و آنان پذيرفتند. سپس با كمک آنان جنگيد تا هنگامى كه بر دشمنش پيروز شد، و آن گاه رو در رويشان قرار گرفت و آنان را به قتل رسانيد».
ص: 307
آن گاه با اشاره به آيه 14 سوره فجر: «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرصادِ» فرمود: «اى حذيفه اينان را به حال خود واگذار كه خدا در كمينشان است». سپس با اشاره به آيه 24 سوره لقمان: «نُمَتِّعُهُمْ قَليلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ اِلى عَذابٍ غَليظٍ» فرمود: «خدا به آنان مهلت مى دهد، و سپس به عذاب شديدى دچار مى نمايد».
حذيفه پرسيد: يا رسول اللّه، اين منافقين كيانند؟ از مهاجرين اند يا انصار؟ در آن لحظه حضرت همه آنان را يكى يكى به اسمشان صدا زد و حذيفه از شنيدن نامشان تعجب كرد و باور نمى كرد چنين افرادى در آن نيمه شب براى چنين اقدامى حضور داشته باشند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) كه متوجه تعجب حذيفه شده بود فرمود: «اى حذيفه، گويا درباره بعضى از افرادى كه نام بردم شک دارى؟ به سمت آنان نگاه كن». حذيفه به عقب برگشت و آنان را ديد كه در تاريكى شب بر قله كوه ايستاده اند.
براى آن كه نسل هاى آينده بدانند كه رؤساى منافقين در آن شب چه كسانى بودند و بسيارى از توطئه هاى بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله) را به راحتى تحليل كنند، در همان تاريكى شب حضرت اشاره اى فرمود و ناگهان نورى تابيد و فضا را براى لحظاتى روشن ساخت و آن روشنايى ثابت ماند به گونه اى كه حذيفه گمان كرد آفتاب طلوع كرده است. حذيفه و عمار چهره هاى همه چهارده نفر را ديدند و آنان را شناختند كه عبارت بودند از : ابوبكر، عمر، ابوعبيده جراح، معاذ بن جبل، سالم مولى ابى حذيفه، عثمان، معاويه، عمروعاص، طلحه، سعد بن ابى وقاص، عبدالرحمن بن عوف، ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شعبه و ابوهريره. حتى شترانشان را ديدند كه در گوشه و كنار قله خوابانيده بودند، و با تابيدن نور آنان سعى مى كردند خود را پشت تخته سنگ ها پنهان كنند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) مأمور بود با آنان درگير نشود، زيرا در آن شرايط حساس فتنه اى ديگر بپا مى شد كه منافقين طالب همان بودند و زحمات گذشته در معرض خطر قرار مى گرفت. با اين همه براى اتمام حجت، پيامبر (صلى الله عليه و آله) آنان را به نامشان صدا زد ولى
ص: 308
پاسخى ندادند و فرار كردند و خود را به افرادى كه پشت سر حضرت به طرف قله مى آمدند رساندند و به طور نامحسوسى با آنان همراه شدند و به سمت سراشيبى كوه حركت كردند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز سراشيبى كوه را طى كرد و هنگامى كه به پايين كوه رسيد فجر طلوع كرده بود. حضرت پياده شد و وضو گرفت و منتظر اصحاب ماند تا آنان كه كوه را دور مى زدند و آنان كه پشت سر حضرت از فراز كوه مى آمدند، همه جمع شوند. سپس نماز جماعت برپا شد. اين چهارده نفر نيز همراه مردم پشت سر حضرت به نماز ايستادند! حضرت پس از نماز فرمود: «چه شده است كه عده اى در كعبه هم قسم شده اند كه اگر خدا محمد را بميراند يا كشته شود امر خلافت را به اهل بيتش باز نگردانند»؟!
آن گاه حضرت سراغ آن چهارده نفر فرستاد و به آنان خبر داد كه نقشه قتل حضرت را داشته اند، ولى آنان قسم دروغ ياد كردند كه در اين باره با يک ديگر سخنى نگفته اند و چنين قصدى نكرده اند و نسبت به پيامبر (صلى الله عليه و آله) قصد سوئى نداشته اند.
در اين جا بار ديگر آيه 74 سوره توبه درباره آنان قرائت شد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا»: «اينان قسم ياد مى كنند كه آن سخن را نگفته اند ولى بعد از اسلامشان سخن كفر را گفته اند و قصد سوئى كرده اند كه بدان دست نيافته اند...».
پس از نماز باز هم پيامبر (صلى الله عليه و آله) ديد همين عده مشغول نجوا هستند. با اين كه حضرت در طول سه روزه مراسم غدير تمام حركات منافقين را تحمل مى كرد تا آسيبى به برنامه اعلام ولايت و بيعت وارد نشود، ولى بعد از حركت از غدير به قدرى ارتباطات توطئه آميز آنان شدت يافت كه احساس خطرى علنى و فتنه اى مخرب مشهود بود. لذا حضرت دستور داد تا منادى ندا كند:
ص: 309
لا تَجْتَمِعْ ثَلاثَةُ نَفَرٍ مِنَ النّاسِ يَتَناجُونَ فيما بَيْنَهُمْ بِسِرٍّ.
هيچ سه نفرى حق ندارند بر سر سخنان سرى با هم اجتماع كنند!
منظور حضرت دقيقا جلوگيرى از بروز آشوب و درگيرى بود كه به هر حال ضربه اى به غدير مى زد. اين امرِ حضرت توطئه هاى مهمى را خنثى كرد و اجتماعات فتنه آميز لغو شد، و تا ورود به مدينه دشمنان ولايت نتوانستند تماسى اساسى با يک ديگر داشته باشند جز يک مورد كه ابوبكر و عمر و سالم نجوا مى كردند.
وقتى خواستند از آن جا حركت كنند پيامبر (صلى الله عليه و آله) از آنان پرسيد: درباره چه چيزى نجوا مى كرديد؟ گفتند: ما اصلاً با يک ديگر ارتباطى نداشته ايم و فقط اكنون يک ديگر را ديده ايم!! حضرت نگاه معنى دارى به آنان كرد و آيه 140 سوره بقره را براى آنان خواند: «اَنْتُمْ اَعْلَمُ اَمِ اللّه ُ، وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّه ِ، وَ ما اللّه ُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ»: «آيا شما آگاه تريد يا خدا؟ چه كسى ظالم تر است از كسى كه شهادتى نزد خود را از خدا كتمان مى كند، و خداوند از آن چه شما انجام مى دهيد غافل نيست».
به دنبال اين توطئه عظيم و خنثى شدن آن، چهار آيه از قرآن درباره اين اقدام آن منافقين سركش نازل شد، تا براى هميشه معرف آنان باشد. يكى آيه 48 سوره توبه كه مى فرمايد:
لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الاْمُورَ حَتّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ اَمْرُ اللّه ِ وَ هُمْ كارِهُونَ:
آنان از قبل به دنبال فتنه بودند و امور را براى تو دگرگون كردند، تا آن كه حق آمد و امر الهى ظاهر شد در حالى كه آنان كراهت داشتند.
ديگرى آيه 64 سوره توبه كه مى فرمايد:
يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ اَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةَ تُنَبِّئِهُمْ بِما فِى قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِؤُوا اِنَّ اللّه َ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَحْذَرُونَ.
ص: 310
منافقين حذر مى كنند از اين كه سوره اى بر آنان نازل شود كه به آنان از آن چه در قلوبشان است خبر دهد. بگو: مسخره كنيد كه خداوند خارج مى كند همان چيزى را كه از آن حذر مى كنيد.
و نيز آيه 15 سوره احزاب كه مى فرمايد:
وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللّه َ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الاَدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللّه ِ مَسْئُولاً.
آنان از قبل با خدا پيمان بستند كه به دشمن پشت نكنند، و پيمان خداوند هميشه مورد سؤال است.
و سپس آيه 150 سوره نساء كه مى فرمايد:
اِنَّ الَّذينَ يَكْفُرُونَ بِاللّه ِ وَ رُسُلِهِ وَ يُريدُونَ اَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّه ِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُريدُونَ اَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبيلاً.
كسانى كه به خدا و رسولش كفر مى ورزند، و مى خواهند بين خدا و رسولانش جدايى بيندازند، و مى گويند به بعضى از آن ايمان مى آوريم و به بعضى ديگر كفر مى ورزيم، و مى خواهند راهى بين اين ها در پيش گيرند.
و آخرين تهديد الهى نسبت به آنان آيه 177 سوره صافات بود كه مى فرمايد:
فَاِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرينَ.
آن گاه كه بر آنان نازل شود، بدا به حال انذار شدگان.
ص: 311
* توطئه قتل على (عليه السلام) بعد از هرشى (1)
منافقين پس از شكست در توطئه قتل پيامبر (صلى الله عليه و آله) در كوه هرشى آرام ننشستند. آنان مجلس سرى تشكيل دادند و اين بار براى از ميان برداشتن امام منصوب از طرف خدا و رسول، درباره نقشه قتل على (عليه السلام) به مشورت پرداختند كه بايد قبل از رسيدن به مدينه انجام مى شد.
براى آن كه فرار و گريز ماجراى قبل تكرار نشود، آنان معاهده نامه اى درباره قتل آن حضرت امضا كردند، و آن را به ابوعبيده جراح به عنوان امين خود سپردند و رفتند تا براى آماده كردن مقدمات اين نقشه دست به كار شوند.
جبرئيل اين خبر را به پيامبر (صلى الله عليه و آله) داد. حضرت فوراً ابوعبيده را احضار كرد و آن صحيفه را از او طلب كرد. اين بار ابوعبيده نتوانست انكار كند، و فوراً آن نوشته را به پيامبر (صلى الله عليه و آله) تحويل داد!
اين جا بود كه آيه 7 سوره مجادله بار ديگر درباره آنان مطرح شد: «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ اِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ». پيامبر (صلى الله عليه و آله) باز هم افشاگرى را صلاح ندانست و فقط به آنان فرمود: «اَكَفَرْتُمْ بَعْدَ اِسْلامِكُمْ»: «آيا بعد از اسلامتان كافر شديد»؟ و اين عبارت اشاره به آيه 106 سوره آل عمران بود كه مى فرمايد: «فَاَمَّا الَّذينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ اَكَفَرْتُمْ بَعْدَ ايمانِكُمْ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ»، و نيز اشاره به آيه 65 - 66 سوره توبه بود كه مى فرمايد: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ اِنَّما كُنّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ قُلْ اَبِاللّه ِ وَ آياتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُونَ. لا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدِ ايمانِكُمْ».
با اين كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) صحيفه را از دست آنان گرفت و امضاى آنان در آخر پيمان نامه ديده مى شد، ولى با كمال وقاحت قسم ياد كردند كه هيچ قصد سوئى نداشته اند. اين جا بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) بار ديگر آيه 74 سوره توبه را در برابر آنان قرائت فرمود: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا...»: «به خدا قسم
ص: 312
ياد مى كنند كه چنين سخنى نگفته اند در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آورده اند و قصد كارى را كرده اند كه به آن دست نيافتند...».
و اين گونه بود كه نازل كننده «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» نشان داد كه منافقين كوچک تر از آن هستند كه بخواهند در مقابل اراده پروردگار خللى ايجاد كنند.
* زيارت قبر مادر در ابواء (1)
پس از هرشى به ابواء رسيدند كه قبر حضرت آمنه مادر پيامبر (صلى الله عليه و آله) در آن جا بود. در آن جا ديدند حضرت كنار قبرى كه آثار آن مندرس شده نشست و آن را تميز نمود و سپس خود را به آن چسبانيد. حضرت مدتى طولانى كنار آن قبر نشست و گريه كرد. پرسيدند: يا رسول اللّه! ماجراى اين قبر چيست؟ فرمود: اين قبر مادرم آمنه بنت وهب است كه از خدا براى زيارتش اجازه گرفتم و خدا اجازه داد.
لازم به ذكر است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در شش سالگى همراه مادرش آمنه براى زيارت قبر پدر و ديدار خويشان به مدينه رفت. در راه بازگشت، مادر در ابواء از دنيا رفت و در همان جا به خاک سپرده شد.
* انتشار سريع و فراگير خبر غدير (2)
در كنار آن همه توطئه هاى منافقين، خبر واقعه غدير بزرگ تر از آن بود كه در كنار بركه بماند، و به عنوان مهم ترين سخنرانى خاتم نبوت سريع تر از آن چه انتظار مى رفت، منتشر شد و گذشته از شهرها و روستاهاى مسلمان به همسايگان آنان نيز انتقال يافت، و توسط پيام رسانان سلاطين آن روز خبر آن گزارش شد و تا اقصى نقاط عالم آن روزگار يعنى ايران و روم و چين رسيد و غير مسلمانان هم مطلع شدند كه
ص: 313
جانشين بلكه جانشينان پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى آينده هاى بلند مدت تعيين شده و اين آينده نگرى اسلام جهان را مبهوت كرد.
پادشاهان ممالک كه از قدرت نوپاى اسلام نگران بودند و چه بسا چشم طمع به ايام بعد از رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) دوخته بودند، با شنيدن خبر تعيين جانشينان پيامبر (صلى الله عليه و آله) نقشه هاى خود نقش را بر آب ديدند. و اين گونه بود كه جامعه اسلامى قدرت خود را به نمايش مى گذاشت و از حملات احتمالى بيگانگان مصون مى ماند، چنان كه خداوند حجتش را بر مردم تمام كرد و براى احدى عذرى باقى نگذاشت.
* خبر وفات باذان حاكم يمن (1)
كاروان از اَبواء حركت كرد و به «سَقْيا» و سپس «عَرْج» و از آن جا به «اَثايَه» و سپس به «مُتَعَشّى» رسيدند.
هنگام بازگشت پيامبر (صلى الله عليه و آله) از حجة الوداع خبر مرگ «باذان» از يمن رسيد. باذان عامل كسرى بر يمن بود. هنگامى كه اهل يمن مسلمان شدند پيامبر (صلى الله عليه و آله) او را به تنهايى بر همه بخش هاى يمن حاكم كرد. با رسيدن خبر وفات باذان، پيامبر (صلى الله عليه و آله) حوزه حكومتى او را بين چند نفر تقسيم كرد، كه از جمله عمرو بن حزم را بر نجران حاكم نمود.
اَسوَد عَنسى اولين مرتد بود كه هم زمان با مُسَيْلِمَه كَذّاب قيام كرد. او در زمان حيات پيامبر (صلى الله عليه و آله) به نجران حمله كرد و عمرو بن حزم نماينده پيامبر (صلى الله عليه و آله) را از آن جا اخراج كرد. سپس از نجران به صنعا رفت، و به اين شهر حمله كرد. او شهر بن باذان نماينده پيامبر (صلى الله عليه و آله) را كشت و همسر او را در اختيار گرفت. مسلمانان با همكارى همسر شَهر، اَسود عنسى را كشتند و دوباره عُمّال پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر سر حكومت خود بازگشتند و اين قبل از رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود.
ص: 314
بعد از مُتَعَشّى به «مُنْصَرَف» رسيدند كه جاده به سمت راست به طرف مدينه مى رفت. از آن جا به «رَوْحاء» رسيدند. در آن جا كاروان كوچک سواره اى را ديدند. حضرت به آنان سلام كرد و آنان پاسخ دادند. سپس پرسيد: شما چه كسانى هستيد؟ گفتند: مسلمانيم، شما چه كسى هستيد؟ حضرت فرمود: من رسول اللّه هستم.
زنى از آنان با عجله در حالى كه پسر بچه اى را بلند كرده بود و به حضرت نشان مى داد از داخل هودج صدا زد: يا رسول اللّه، آيا براى اين بچه هم حج درست است؟ حضرت فرمود: آرى و اجر آن براى تو خواهد بود. (1)
در همين آبادى آن زن كه پسر مجنونش هنگام رفتن پيامبر (صلى الله عليه و آله) به حج با آب دهان مبارک آن حضرت شفا يافته بود به پيشواز حضرت آمد و دو گوسفند و مقدارى كشک و روغن به عنوان هديه براى حضرت آورد و عرض كرد: «قسم به آن كه تو را مورد اكرام قرار داده، از لحظه اى كه از نزد ما رفتى اثرى از بيمارى پسرم نديده ايم». آن گاه حضرت به اسامه دستور داد يكى از گوسفندان و روغن و كشک را بگيرد و گوسفند ديگر را به آن زن بازگرداند. (2)
با عبور از «رَوْحاء» به «عِرْقُ الظَّبْيَة» رسيدند. «ريحانه» يكى از همسران پيامبر (صلى الله عليه و آله)، دختر شمعون از يهود بنى قريظه يا بنى النضير بود كه در سال ششم هجرى اسير شد و پيامبر (صلى الله عليه و آله) او را آزاد كرد و سپس به ازدواج خود درآورد. او در بازگشت از حجة الوداع از دنيا رفت. به دستور حضرت جنازه او را تا مدينه حمل كردند و او را در بقيع دفن نمودند. (3)
ص: 315
هم چنين پيامبر (صلى الله عليه و آله) در اين سفر قاطر خود را به اميرالمؤمنين (عليه السلام) بخشيد. (1) از سوى ديگر الاغى كه «مقوقس» پادشاه مصر براى پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرستاده بود و «يعفور» نام داشت، در حجة الوداع همراه حضرت بود و در راه بازگشت به مدينه هلاک شد. (2)
از آن جا به «شَرَف السَّيّالة» رسيدند و با عبور از «مَلَل» و بيابان «بَيْداء»، به «ذوالحُلَيفه» در نزديكى مدينه رسيدند كه همان ميقات حج و مسجد شجره است. در آن جا پياده شدند و شب را در آن جا استراحت كردند. اكنون مسجد «مُعَرَّس» كه استراحتگاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در هنگام بازگشت بوده، در 150 مترى مسجد شجره است و چاه كنار آن است. (3)
صبح به طرف مدينه حركت كردند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) وقتى مدينه را ديد سه مرتبه تكبير گفت و سپس چنين خواند:
لا اِلهَ اِلاَّ اللّه ُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ، لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَديرٌ. آئِبُونَ تائِبُونَ عابِدُونَ ساجِدُونَ لِرَبِّنا حامِدُونَ. صَدَقَ اللّه ُ وَعْدَهُ وَ نَصَرَ عَبْدَهُ وَ هَزَمَ الاْحْزابَ وَحْدَهُ:
خدايى جز اللّه نيست. يگانه است و شريكى ندارد. پادشاهى و حمد از آن اوست و او بر هر چيزى قادر است. باز مى گرديم در حالى كه تائب و عبادت كننده و ساجد هستيم و ستايشگر پروردگارمان هستيم. خدا به وعده اش وفا كرد و بنده اش را يارى نمود و همه گروه ها را به تنهايى فرارى داد.
ص: 316
كاروان عظيم حجاج روز بيست و پنجم ذى الحجة سال دهم، دقيقاً يک ماه پس از خروج از مدينه به اين شهر بازگشتند، در حالى كه بسيارى از ساكنين قبايل در مسير راه از كاروان جدا شده به شهر و ديار خود رفته بودند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) با همان هفتاد هزار نفرى كه از مدينه خارج شده بود وارد اين شهر شد، در حالى كه رسالت عظيم خود را در آرام ترين و قاطعانه ترين شكل آن به انجام رسانده بود.
در حالى كه مسافرين مدينه بعد از سفر يک ماهه خود در فكر استراحت و آرامش بودند، ولى نگران خبرى بودند كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) از رحلت خود داده بود. اما آن حضرت هم چنان در فكر محكم كارى درباره ولايت على (عليه السلام) و جلوگيرى از فتنه هاى منافقين بود.
در چنين موقعيتى منافقين ورود به مدينه را آغازى براى زمينه سازى اهداف خود مى دانستند. كسانى كه صحيفه ملعونه را امضا كرده و نقشه هاى پى در پى كشيده و بسيارى از نقشه هاى خود را به اجرا درآورده بودند، با برخوردهاى دوگانه و ظاهرسازى هاى فريبكارانه نقشه هاى جدى بر ضد غدير را به مرحله عمل نزديک مى كردند. (1)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) در صدد اين بود كه به آنان بفهماند هم از نفاق آنان آگاه است و هم از نقشه هاى آنان خبر دارد و هم قادر بر خنثى كردن تمام توطئه هاى آنان در چشم بر هم زدنى است و در برابر آنان عاجز نيست، و آن چه از مدارا و آزاد گذاشتن آنان به چشم مى خورد فقط براى امتحان مردم و مقدرى است كه پروردگار امر فرموده است.
اين بود كه در اولين اقدام پس از بازگشت به مدينه فرمود:
ص: 317
اى مردم، من از على بن ابى طالب راضى هستم، مواظب باشيد كه خدا شما را به خاطر ظلم به او محاكمه نكند چرا كه بخشيده نمى شود. (1)
وقتى از سفر حج بازگشتند پيامبر (صلى الله عليه و آله) به يكى از زنان انصار كه به حج نيامده بود فرمود: چه چيزى مانع شد كه تو هم با ما به سفر حج بيايى؟ عرض كرد: اى پيامبر خدا! ما دو شتر داشتيم كه يكى را همسر و پسرم سوار شدند و به حج آمدند و يک شتر براى ما ماند كه با آن آب مى كشيديم.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: هر گاه ماه رمضان شد عمره انجام بده كه ثواب عمره رمضان معادل حج است. (2)
فاصله دو ماهه از بازگشت از حج تا رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) روزى نبود كه سخنى درباره غدير مطرح نشود، و اين به خاطر عظمت آن برنامه جهانى بود. بسيارى از كسانى كه توفيق حضور در حج و غدير را نيافته بودند خدمت حضرت مى آمدند و درباره آن سؤالاتى مى پرسيدند.
يک چادرنشين در مسجد مدينه نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد و عرض كرد: يا رسول اللّه، حاجيان قوم ما كه در حجة الوداع همراه شما بوده اند براى ما خبر آورده اند كه در بازگشت از حج در غدير خم ولايت و اطاعت على را واجب كرده اى. آيا اين يک دستور از جانب توست يا از جانب خدا و واجب است؟
ص: 318
حضرت فرمود: از جانب خدا و واجب است، و ولايت او را هم بر اهل آسمان و هم اهل زمين واجب كرده است. (1)
گروه ديگرى نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمدند و پرسيدند: مقصود شما از كلامتان در روز غدير چه بود كه فرموديد: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»؟ حضرت فرمود:
خدا صاحب اختيار من است و بر من از خودم صاحب اختيارتر است، و در برابر دستورات او مرا امرى نيست. من نيز صاحب اختيار مؤمنينم و نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم و در برابر من آنان را امرى نيست. هركس من صاحب اختيار اويم و نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على بن ابى طالب صاحب اختيار اوست و نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است و در برابر او برايش امرى نيست. (2)
عده اى از منافقين نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمدند و از آن حضرت آيت و نشانه اى طلب كردند. حضرت فرمود: آيا روز غدير خم براى شما كافى نبود؟! (3)
يكى از اقدامات بسيار حساس پيامبر (صلى الله عليه و آله) اعلام روز غدير به عنوان عيد بود، تا نسل هاى آينده مسلمين با گراميداشت چنين روزى ياد اين بنيان اعتقادى را زنده نگه دارند و هر ساله به مناسبت آن مراسمى داشته باشند.
در اين راستا حضرت فرمود:
ص: 319
روز غدير خم بهترين اعياد امت من است، و آن همان روزى است كه خداوند به من دستور داد برادرم على بن ابى طالب را براى امتم منصوب نمايم ... قسم به خدايى كه مرا به پيامبرى مبعوث كرد و بر همه خلايق برگزيد، من على را در زمين منصوب ننمودم تا خداوند او را در آسمان ها معرفى كرد و ولايت او را بر ملائكه واجب نمود. (1)
ص: 320
ص: 321
ص: 322
* تشكل 34 نفرى بر ضد غدير (1)
در پنج روز باقی مانده از ماه ذى الحجة سال دهم و با آغاز سال جديد قمرى - يعنى محرم سال يازدهم - اصحاب صحيفه در تكاپوى عجيبى براى تدارک روزهاى پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) بودند.
از يک سو معاذ بن جبل - كه وعده داده بود مسئله انصار را حل كند - سراغ بشير بن سعيد و اسيد بن حضير رفت كه هر يک رياست نيمى از انصار - يعنى اوس و خزرج - را داشتند و آن دو را به همكارى با اصحاب صحيفه دعوت كرد. آنان پذيرفتند و با آمدن آنان بسيارى از رؤساى قبايل و صاحب نفوذان مردم كه از آن دو فرمان مى بردند تحت پيمان ضد غدير درآمدند. ابوبكر و عمر و ابوعبيده نيز بزرگان منافق قريش را به پيمان خويش دعوت كردند و بسيارى از آنان را كه از طلقاء و آزادشدگان فتح مكه بودند با خود همراه كردند.
با افزوده شدن 20 نفر به گروه چهارده نفرى عقبه هرشى، يک گروه 34 نفرى از زبده ترين دشمنان پيامبر (صلى الله عليه و آله) - كه تخصص لازم در حيله گرى و خباثت و بى پروايى
ص: 323
داشتند - تشكيل شد، كه هر يک از آنان جمع بزرگى از مردم را تحت فرمان خود داشتند.
احساس آنان اين بود كه يک روز و حتى يک ساعت تأخير در اين باره جايز نيست، و اگر قبل از رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) همه جوانب مسئله را آماده نكرده باشند، مجرد امضاى يک صحيفه چند سطرى در مكه كارى پيش نخواهند برد. اين بود كه حتى اساسنامه كار خود را براى روزهايى كه امور را در دست خواهند گرفت تهيه كردند.
* امضاى صحيفه دوم در خانه ابوبكر (1)
در يكى از شب هاى ماه محرم سال يازدهم هجرى اين گروه 34 نفرى در خانه ابوبكر جمع شدند تا آخرين نتايج افكار و عملكرد خود را بازنگرى كنند و برنامه دقيقى براى آينده بسيار نزديک خود تدارک ببينند.
خداوندِ بيدارگر نسل ها، كه از ارائه هيچ حجتى فروگذار نكرده، اين بار نيز بانوى بزرگوارى به نام اسماء بنت عميس را - كه همسر ابوبكر بود ولى ايمان واقعى داشت - در آن ساعاتِ شب مأموريت داد تا جزئيات ماجراهاى آن شب را شاهد باشد و به خاطر بسپارد و براى حذيفه نقل كند تا خبر آن به نسل هاى مسلمان برسد و از تاريخچه ما قبل سقيفه آگاه باشند.
اين افراد در يک جمع بندى در مورد افكار عمومى مردم و آمادگى شرايط براى اجراى نقشه هاى سقيفه به نتايجى رسيدند، و آن ها را در صحيفه خود منعكس كردند.
آنان اين اساسنامه سقيفه را به عنوان يک قانون نامه دائمى بر ضد غدير و امامان برگزيده الهى تنظيم كردند. به همين جهت براى فريب مردمِ آن روز و نسل هاى آينده، آن را با حيله گرى تمام تدوين كردند و در آن به آيات قرآن استشهاد كردند (!) و از پايه هاى مسلّم اسلام به عنوان ابزارى بر ضد فرامين الهى استفاده كردند؛ و آن چه در
ص: 324
روزهاى غصب خلافت در برابر ولايت اميرالمؤمنين (عليه السلام) مطرح كردند، از قبل در آن پيمان نامه گنجانيدند.
سپس به عنوان بنيانگذاران غصب خلافت تصويب كردند كه اگر قدرت را به دست گرفتند خلافت از پنج نفر امضا كنندگان صحيفه اول - يعنى ابوبكر و عمر و ابوعبيده و معاذ و سالم - خارج نباشد، و تا آنان زنده هستند نوبت خلافت به ديگرى نرسد.
آن گاه بر مبناى اين نتايج، اساسنامه - و به عبارت ديگر قانون اساسى - سقيفه را تصويب كردند. در همان شب متن مفصل آن را تدوين كردند، و به سعيد بن عاص دستور دادند آن را برايشان بنويسد، و به امضاى 34 نفر حاضر در جلسه رسانيدند. حتى در آخر صحيفه نوشتند: «سعيد بن عاص اين صحيفه را با توافق كسانى كه اسم و شهادتشان در آخر اين ورقه است در محرم سال يازدهم هجرى نوشته است». عده اى از امضا كنندگان عبارت بودند از: ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيده جراح، معاوية بن ابى سفيان، عمرو بن عاص، ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شعبه ثقفى، اوس بن حدثان نضرى، ابوهريره، ابوطلحه انصارى، ابوسفيان، عكرمة بن ابى جهل، صفوان بن امية بن خلف، سعيد بن عاص، خالد بن وليد، عياش بن ابى ربيعه، بشير بن سعد، سهيل بن عمرو، حكيم بن حزام، صهيب بن سنان، ابوالاعور اسلمى، مطيع بن اسود مدرى و ...
سپس صحيفه را به ابوعبيده سپردند تا در فرصت مناسب آن را به مكه ببرد و در كعبه كنار صحيفه اول زير خاک پنهان كند! سپس آن عده از خانه ابوبكر برخاستند و رفتند.
ص: 325
* متن معاهده نامه دوم اصحاب صحيفه (1)
متن صحيفه دوم كه در خانه ابوبكر به امضاى 34 نفر رسيد چنين بود:
اين نوشته اى است كه عده اى از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن متفق شدند، همانان كه خداوند آنان را در كتاب خويش به لسان پيامبرش مدح كرده است. آنان پس از اين كه فكر و مشورت كردند متفق القول شدند، اين صحيفه را با توجه به ايام گذشته و روزگارهاى باقی مانده نوشتند تا مسلمانانى كه بعد از آنان مى آيند به اين عده اقتدا كنند (!)
اما بعد، خداوند با منت و كَرَم خود محمد را بر همه مردم مبعوث نمود براى دينى كه براى بندگانش انتخاب كرده بود. او وظيفه خود را ادا نمود و آن چه خدا به وى امر كرده بود تبليغ نمود و بر ما واجب كرد كه تمام آن ها را بپا داريم؛ تا زمانى كه دين را كامل و واجبات را واجب نمود و سنت ها را پايه گذارى كرد. آن گاه پروردگار پيشگاهِ خود را براى وى انتخاب كرد و او را با احترام و رضايت خاطر قبض روح نمود بدون اين كه كسى را براى بعد از خود به خلافت برساند!
پيامبر اختيار خلافت را بر عهده مسلمين گذاشت تا هر كس كه به فكر او و دلسوز بودنش اطمينان دارند براى خود انتخاب كنند. مسلمانان بايد به خوبى از پيامبر پيروى كنند همان طور كه خداوند فرموده است: «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّه ِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُو اللّه َ وَ الْيَوْمَ الاْخِرِ»، «براى شما نسبت به پيامبر پيروىِ نيكو لازم است براى كسانى كه به خدا و روز قيامت اميدوارند».
پيامبر كسى را به خلافت نرساند به دليل اين كه اين امر در يک خاندان مانند ارث ادامه پيدا نكند بدون اين كه بقيه مسلمين در آن سهيم باشند، و باعث دولتمندى اغنيا نشود تا كسى كه به خلافت رسيد نگويد اين امر در اين خاندان از پدر به فرزند تا روز قيامت به ارث مى رسد!
ص: 326
بر مسلمين واجب است كه پس از رحلت هر خليفه اى، صاحب نظران جمع شوند و مشورت كنند و هر كس را كه مستحق خلافت ديدند امير خود نمايند و او را صاحب اختيار مسلمين قرار دهند؛ چرا كه بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمى ماند (!)
اگر كسى از مردم ادعا كند كه رسول اللّه شخصى را به عنوان خليفه منصوب كرده و اسم و نسب او را معين نموده سخن باطلى گفته و حرفى زده كه اصحاب پيامبر خلاف آن را معتقدند و با جماعت مسلمين مخالفت كرده است.
اگر كسى ادعا كند كه خلافت پيامبر ارثى است و او اين امر را براى كسى به ارث مى گذارد حرف محالى زده است؛ زيرا پيامبر فرموده است: «ما پيامبران ارث نمى گذاريم و هر چه از ما بر جاى مى ماند صدقه است» (!)
اگر كسى ادعا كند كه خلافت جز براى يک نفر از بين مردم صلاحيت ندارد و منحصر در اوست و سزاوار ديگرى نيست براى اين كه اين مقام مانند نبوت است؛ چنين كسى دروغ گفته است! زيرا پيامبر فرموده: «اصحاب من مانند ستارگانند، كه به هر كدام اقتدا كنيد هدايت خواهيد شد».
اگر كسى ادعا كند كه او مستحق خلافت و امامت به دليل خويشاوندى با پيامبر است و خلافت منحصر در او و فرزندانش مى باشد، يعنى فرزند از پدر خلافت را ارث مى برد و اين در هر زمانى ادامه دارد و هيچ كس جز اينان صلاحيت ندارد و تا روز قيامت سزاوار آن هاست؛ چنين كسى هم دروغ گفته است هر چند كه نسب خويشاوندى نزديكى با پيامبر داشته باشد (!) زيرا خداوند فرموده است - و كلام خدا بر همه حاكم است -: «اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّه ِ اَتْقاكُمْ»، «با ارزش ترين شما نزد خداوند باتقوا ترين شماست».
هم چنين پيامبر فرموده است: «حقوق مسلمين مساوى است و پايين ترين افراد هم مى توانند درباره حقوق خود اقدام كنند. همه مسلمين يَدِ واحد در برابر دشمنانشان هستند». پس هر كس به كتاب خدا ايمان آورد و به
ص: 327
سنت پيامبر اقرار كند راهش مستقيم است و به سوى خدا پيش مى رود و مسير صحيح را مى پيمايد.
هر كس روش خليفه را قبول نكند مخالف حق و كتاب خداست و از جماعت مسلمين جدا شده است؛ او را بكشيد كه قتل او به صلاح امت است.
هم چنين پيامبر فرموده است: «هر كس در بين امت من - در حالى كه متحد بودند - آمد و قصد داشت تفرقه بيندازد او را به قتل برسانيد هر كه مى خواهد باشد؛ چرا كه اتحاد رحمت و اختلاف عذاب است. امت من هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد و مسلمانان يَدِ واحدى در برابر دشمنانشان هستند». بين مسلمين كسى اختلاف نمى اندازد مگر اين كه تكروى مى كند و دشمن آن هاست و به دشمنان مسلمانان كمک مى كند. خدا و رسولش خون او را مباح و قتل او را حلال كرده اند.
* برخورد پيامبر (صلى الله عليه و آله) با امضاكنندگان صحيفه دوم (1)
همان شب كه صحيفه ملعونه دوم توسط آن گروه امضا شد پيامبر (صلى الله عليه و آله) پس از نماز صبح رو به ابوعبيده جراح كرده فرمود: «خوشا به حال تو كه امين اين امت شده اى»! سپس آيه 79 سوره بقره را تلاوت فرمود:
فَوَيْلٌ لِلَّذينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْديهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّه ِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنا قَليلاً، فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبَتْ اَيْديهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ:
واى بر كسانى كه نوشته اى را به دست خويش مى نويسند و سپس مى گويند: اين از سوى خداست، تا با آن مبلغ كمى به دست آورند. واى بر آنان از آن چه دست هايشان مى نويسد و واى بر آنان از آن چه كسب مى كنند.
ص: 328
آن گاه با ذكر آيه 108 سوره نساء فرمود: كسانى كه در اين امت چنين صحيفه اى را نوشته اند شباهت دارند به آنان كه خدا مى فرمايد: «يَسْتَخْفُونَ مِنَ النّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّه ِ وَ هُوَ مَعَهُمْ اِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلَ وَ كانَ اللّه َ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطا»: «از مردم مخفى مى كنند اما از خدا مخفى نمى كنند و خدا ناظر آنان است هنگامى كه شب را سحر مى كنند در سخنى كه خدا راضى نيست، و خدا به آن چه انجام مى دهند احاطه دارد».
سپس فرمود: امروز گروهى در امت من تشكيل يافته اند كه در صحيفه نوشتنشان مانند سردمداران زمان جاهليت شده اند، كه صحيفه اى بر عليه ما نوشتند و در كعبه آويزان نمودند. خداوند به آن عده امكانات مى دهد تا آن ها و كسانى را كه بعد از آنان مى آيند امتحان كند و انسان هاى خبيث و پاک را از هم جدا سازد. اگر نبود كه خداوند به من دستور داده از آن ها اعراض نمايم براى مقدّرى كه مى خواهد به انجام رساند، هم اكنون آنان را پيش آورده گردنشان را مى زدم!
هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) اين سخنان را مى فرمود لرزه بر اندام امضا كنندگان صحيفه افتاد و اختيار از كف داده بودند، به طورى كه بر حاضران در مجلس مخفى نماند كه حضرت با سخن خويش آن عده را قصد كرده و اين آيه هاى قرآنى را درباره آنان مى خواند.
* وصيت پيامبر (صلى الله عليه و آله) درباره روزهاى بعد از خود (1)
در چنين موقعيت هايى اميرالمؤمنين (عليه السلام) از پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى روزهاى بعد از رحلت آن حضرت كسب تكليف مى نمود. پيامبر (صلى الله عليه و آله) در پاسخ چنين وصيت مى فرمود:
يا على، اگر يارانى يافتى كه با دشمنانت بجنگى حق خود را طلب كن، وگرنه خانه نشينى اختيار كن چرا كه من در روز غدير خم از مردم عهد
ص: 329
و پيمان گرفته ام كه تو وصى و خليفه من و صاحب اختيار آنان بعد از من هستى. مَثَل تو مثل بيت اللّه الحرام است كه مردم بايد سراغ تو بيايند و تو نبايد سراغ مردم بروى.
* برخورد با عايشه به خاطر افشاى سرّ پيامبر (صلى الله عليه و آله) (1)
از سوى ديگر با اقداماتى كه عايشه و حفصه در مكه انجام دادند و اسرار پيامبر (صلى الله عليه و آله) درباره برنامه ولايت را به پدرانشان خبر دادند، آن حضرت پس از بازگشت به مدينه ديگر به خانه عايشه و حفصه نرفت و آنان را به حضور نپذيرفت و انزجار خود نسبت به آن دو را به همه نشان داد.
آن دو اين مسئله را نزد پدرانشان مطرح كردند. آنان گفتند: ما مى دانيم چرا اين گونه رفتار كرده است و علت آن چيست. شما نزد او برويد و با محبت دَرِ گفتگو را با او باز كنيد و او را نسبت به خود متمايل نماييد، كه او را با حيا و كريم خواهيد يافت. شايد اين گونه بتوانيد آن چه در قلب اوست بيرون آوريد و غيظ او را آرام كنيد.
پيرو اين تصميم، عايشه تنها نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد و آن حضرت را در خانه ام سلمه يافت در حالى كه على (عليه السلام) نيز نزد آن حضرت بود. پيامبر (صلى الله عليه و آله) پرسيد: براى چه آمده اى؟! گفت: يا رسول اللّه، برايم غير عادى بود كه پس از بازگشت از اين سفر به خانه خود نيامدى، و من از نارضايتى تو به خدا پناه مى برم. حضرت فرمود: اگر اين گونه است كه مى گويى نبايد رازى را كه سفارش كتمان آن را به تو نمودم افشا مى كردى. با اين كار هم خود را هلاک نمودى و هم گروهى از مردم را به هلاكت انداختى.
خداوند در دنباله آيات سوره تحريم كه درباره خيانت عايشه و حفصه در افشاى سرّ پيامبر (صلى الله عليه و آله) در مكه نازل شده بود، در آيه 10 اين سوره خيانت كارى آنان را به مرحله صراحت رساند و آن دو را به دو همسر خيانتكار حضرت نوح و حضرت هود (عليهما السلام) تشبيه كرد و چنين نازل كرد:
ص: 330
ضَرَبَ اللّه ُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَ امْرَأَةَ لُوطٍ، كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا مِنَ اللّه ِ شَيْئا وَ قيلَ ادْخُلا النّارَ مَعَ الدّاخِلينَ.
خداوند براى كسانى كه كافر شدند همسر نوح و همسر لوط را مثال مى زند كه در ازدواج دو بنده صالح ما بودند ولى به آنان خيانت كردند. در نتيجه نزد خداوند همسر پيامبر بودن براى آنان هيچ فايده اى برايشان نداشت و به آنان گفته شد كه با داخل شوندگان داخل آتش شويد.
* اجتماع همسران پيامبر (صلى الله عليه و آله) (1)
سپس پيامبر (صلى الله عليه و آله) دستور داد تا همه همسرانش در خانه ام سلمه جمع شوند. مجلسى با حضور آنان تشكيل شد و على بن ابى طالب (عليه السلام) نيز در آن مجلس حضور داشت. پيامبر (صلى الله عليه و آله) سخن آغاز كرد و فرمود: به آن چه مى گويم خوب گوش فرا دهيد.
سپس اشاره به على (عليه السلام) كرده فرمود: اين برادر من و وصيم و وارثم و قيام كننده به امور شما و امور امت بعد از من است. آن چه به شما امر مى كند اطاعت كنيد و از فرمان او سرپيچى نكنيد كه هلاک مى شويد.
سپس خطاب به على (عليه السلام) فرمود: يا على (عليه السلام) سفارش اينان را به تو مى نمايم: «مادامى كه از خدا و از تو اطاعت مى كنند از آنان به عنوان همسر من مواظبت كن، و هر يک از آنان كه سرپيچى كردند او را طلاقى ده كه خدا و رسولش از آنان بيزار باشند»!
در آن حال همه همسران پيامبر (صلى الله عليه و آله) ساكت بودند و سخنى نمى گفتند. عايشه از بين آنان گفت: ما چنين نبوده ايم كه به ما دستور داده باشى و ما خلاف آن را انجام داده باشيم!!! حضرت فرمود: «بلى، تو با امر من به شدت مخالفت كردى، و به خدا قسم با همين سخن من نيز مخالفت خواهى كرد و بعد از من در مقابل على عصيان مى نمايى»!
ص: 331
* مسموم كردن پيامبر (صلى الله عليه و آله) (1)
با اين همه، پيامبر (صلى الله عليه و آله) از خيانت عايشه و حفصه چشم پوشى فرمود و پس از يک ماه به خانه آنان رفت. اما آنان دست از اقدامات خود بر ضد غدير برنداشتند و به عنوان مأموران اصحاب صحيفه در خانه پيامبر (صلى الله عليه و آله) عمل مى كردند و هم چنان اسرار پيامبر (صلى الله عليه و آله) را براى آنان بازگو مى كردند كه بارزترين نمونه هاى آن ماجراى لشكر اسامه و مسموم كردن پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود.
عايشه و حفصه با همدستى پدرانشان تصميم بر مسموم كردن پيامبر (صلى الله عليه و آله) گرفتند تا زودتر به اهداف خود دست يابند. آنان با گذشت دو ماه از واقعه غدير، پيامبر (صلى الله عليه و آله) را به دست عايشه و حفصه مسموم كردند. هنگامى كه حضرت در بستر افتاد آنان سم را به اسم دارو به حضرت مى دادند، و وقتى حضرت بى حال مى شد آن را به زور در حلق پيامبر (صلى الله عليه و آله) مى ريختند، و در آن حال هر چه حضرت از خوردن آن ابا مى كرد آنان به اجبار آن را در دهان مباركش مى ريختند.
وقتى حضرت به حال آمد فرمود: مگر من به شما اشاره نمى كردم كه دارو را به اجبار به من نخورانيد؟! در پاسخ گفتند: ما به عنوان اين که مريض دارو را دوست ندارد اين كار را كرديم!! فرمود: همه شما بر اين كار متفق بوديد!!!
* فرستادن منافقين با لشكر اسامه (2)
پيامبر (صلى الله عليه و آله) به عنوان آخرين مقابله با اقدامات منافقين و براى خالى نمودن مدينه از وجود آنان بعد از وفات خود، به مجرد بازگشت از حجة الوداع در ماه محرم لشكرى را تحت فرماندهى اسامة بن زيد - كه جوان سياه پوستى بود - ترتيب داد و چهار هزار نفر از منافقين را با اسم و مشخصات به طور معين نام برد و دستور داد اين عده حتماً بايد در اين لشكر حاضر باشند و هر چه زودتر به سوى روميان در سرزمين شام حركت كنند.
ص: 332
در ميان اين عده بر ابوبكر و عمر و حضور آن ها در لشكر تأكيد خاصى داشت، و تأكيدات حضرت از قبيل لعنتِ متخلفين و عجله در حركت لشكر بسيار قابل توجه بود.
البته در مقابل اين اقدام حضرت، منافقين كارشكنى هاى بسيارى مى كردند و هر يک به بهانه اى به مدينه باز مى گشتند. آنان آن قدر حركت لشكر را به تأخير انداختند تا پيامبر (صلى الله عليه و آله) از دنيا رحلت نمود، و آنان اجراى نقشه هاى خود را به راحتى شروع كردند.
* بازگشت ابوبكر و عمر از لشكر اُسامه (1)
يكى از مؤثرترين عوامل در بازگشت ابوبكر و عمر و منافقين از لشكر اسامه، عايشه بود. آنان كه در مسموم كردن پيامبر (صلى الله عليه و آله) دست داشتند پس از حركت لشكر نزد اُسامه آمدند و چنين مطرح كردند كه ما در چنين شرايطى كجا مى رويم؟ چرا مدينه را خالى بگذاريم در حالى كه از هر زمان ديگرى حضور ما لازم تر است. اكنون پيامبر (صلى الله عليه و آله) در حال مرگ است، و اگر از دنيا برود اتفاقاتى رخ مى دهد كه اصلاح آن ممكن نخواهد بود. بهتر است ببينيم كار پيامبر (صلى الله عليه و آله) به كجا مى انجامد و سپس حركت مى كنيم.
با اين سخنان اسامه را راضى كردند كه به جاى اول خود در لشكرگاه مدينه بازگردند. آن گاه از فرصت استفاده كرده يک نفر را نزد عايشه فرستادند تا مخفيانه اخبار را از او بپرسد. عايشه كه خوب مى فهميد منظور آنان نتيجه مسموميت است گفت: نزد پدرم و عمر و همراهانشان برويد و به آنان بگوييد: «پيامبر (صلى الله عليه و آله) مشرف به مرگ شده است. هيچ يک از شما از مكان خود حركت نكند و من اخبار را يكى پس از ديگرى به شما خواهم رساند».
* خنثى شدن نقشه نماز ابوبكر به جاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) (2)
عايشه از نزديک شاهد شدت بيمارى پيامبر (صلى الله عليه و آله) بود؛ و مى ديد كه هرگاه پيامبر (صلى الله عليه و آله)
ص: 333
نمى تواند براى نماز به مسجد رود على (عليه السلام) را به جاى خود مى فرستد. اين بود كه به «صهيب» - كه غلام عمر بود - دستور داد تا سراغ پدرش ابوبكر برود و از او بخواهد در اسرع وقت با همراهانش به مدينه بيايند و او صبح هنگام غافلگيرانه به جاى على (عليه السلام) به محراب رود و براى مردم نماز بخواند!! عايشه در اين پيام تأكيد كرده بود كه اين فرصت نبايد از دست برود چرا كه براى مراحل بعد مى تواند دستاويز قرار بگيرد!
آن شب ابوبكر و عمر و عده اى از سردمداران نفاق به مدينه بازگشتند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) در حال بيمارى فرمود: «امشب شرّ عظيمى وارد مدينه شده است».
صبح هنگام در حالى كه مردم منتظر بودند على (عليه السلام) به جاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى نماز بيايد ناگهان ابوبكر را ديدند كه وارد مسجد شد و به سوى محراب رفت و ادعا كرد كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) به او چنين دستورى داده است. مردم اعتراض كردند كه چرا لشكر اسامه را رها كرده است؛ و بلال را فرستادند تا از پيامبر (صلى الله عليه و آله) خبر بگيرد.
وقتى بلال خبر را به پيامبر (صلى الله عليه و آله) گزارش داد حضرت - با شدت بيمارى كه در اثر خيانت عايشه و حفصه بود - فرمود: «مرا بلند كنيد و به مسجد ببريد، قسم به آن كه جانم به دست اوست فتنه و بلاى عظيمى بر اسلام نازل شده است».
در حالى كه پاهاى حضرت به زمين كشيده مى شد و بازوان حضرت را على (عليه السلام) و فضل بن عباس گرفته بودند پيامبر (صلى الله عليه و آله) را وارد مسجد كردند. در آن لحظات ابوبكر در محراب ايستاده بود و عمر و ابوعبيده و سالم و صهيب و عده اى ديگر - كه شبانه وارد مدينه شده بودند - اطراف ابوبكر را گرفته بودند تا نماز را شروع كنند، اگر چه اكثر مردم منتظر بلال بودند.
مردم با ديدن پيامبر (صلى الله عليه و آله) كه با آن حال وارد مسجد شد، مطلب را بسيار مهم شمردند. پيامبر (صلى الله عليه و آله) جلو رفت و ابوبكر را از پشت سر كشيد و او را از محراب دور كرد. در يک لحظه در تاريكى صبح ابوبكر و همراهانش متوارى شدند.
ص: 334
سپس پيامبر (صلى الله عليه و آله) در محراب قرار گرفت ولى نتوانست بايستد و در محراب نشست و نماز جماعت خوانده شد. حضرت پس از نماز فرمود: اى مردم، از پسر ابوقحافه و اصحابش تعجب نمى كنيد كه آن ها را تحت فرمان اسامه قرار دادم، ولى مخالفت كردند و براى ايجاد فتنه به مدينه بازگشتند؟!
سپس فرمود: مرا بر فراز منبر ببريد. حضرت در حالى كه دستمالى به سر بسته بود بر پايين ترين پله منبر نشست و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
اى مردم، از امر پروردگارم آن چه همه به سوى آن مى روند (يعنى مرگ) بر من نازل شده است. من شما را با حجت واضحى كه شب آن مانند روز است ترک مى گويم. بعد از من اختلاف نكنيد آن گونه كه بنى اسرائيل قبل از شما اختلاف كردند. اى مردم بر شما حلال نمى كنم جز آن چه قرآن حلال كرده و حرام نمى كنم جز آن چه قرآن حرام كرده است. من در ميان شما دو چيز گرانبها باقى مى گذارم كه اگر به آن دو تمسک كنيد گمراه نمى شويد و لغزش نمى يابيد: كتاب خدا و عترت من اهل بيتم. اين دو جانشينان من در ميان شما هستند و از يک ديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند و من از شما سؤال كنم با آنان چگونه رفتار كرديد. آن روز عده اى از حوض من كنار زده مى شوند همان گونه كه شتران غريبه كنار زده مى شوند. آنان مى گويند: من فلانى هستم؛ و من پاسخ مى دهم: نامتان را مى دانم ولى شما بعد از من از دين بازگشتيد. خوار باشيد، خوار باشيد.
پس از آن پيامبر (صلى الله عليه و آله) از منبر پائين آمد و به منزل رفت.
ص: 335
* نوشتن كتف، سند ابدى اسلام (1)
ابوبكر و همراهانش پس از شكست در مسئله نماز جماعت، به چشم مردم ديده نشدند تا در ساعات آخر عمر پيامبر (صلى الله عليه و آله) بار ديگر در خانه عايشه كنار بستر پيامبر (صلى الله عليه و آله) خود را حاضر ساختند. در آن لحظات فتنه ديگرى از منافقين به وقوع پيوست و خير عظيمى را از دست همه مسلمانان گرفت. پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «كتفى بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد و اختلاف نكنيد».
عمر و همراهانش سر و صدا به راه انداختند و در اين ميان عمر گفت: «آوردن كتف را رها كنيد، پيامبر هذيان مى گويد»!! پيامبر (صلى الله عليه و آله) از اين سخن عمر غضب كرده فرمود: «مى بينم در حالى كه من زنده هستم با من مخالفت مى كنيد. پس بعد از مرگ من چه خواهيد كرد»؟! و نوشتن كتف را رها كرد.
مردم و آن منافقين از حضور پيامبر (صلى الله عليه و آله) برخاسته رفتند، و اميرالمؤمنين و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) ماندند و به اشاره اميرالمؤمنين (عليه السلام) سلمان و ابوذر و مقداد نيز ماندند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «برادرم، نشنيدى دشمن خدا چه گفت؟ جبرئيل كمى قبل از اين بر من نازل شد و به من خبر داد كه او سامرى اين امت و رفيقش (ابوبكر) گوساله آن است. هم چنين جبرئيل به من دستور داد بنويسم آن چه مى خواستم در كتف بنويسم و اين سه نفر را بر آن شاهد بگيرم. برايم ورقه اى بياوريد».
آن گاه براى پيامبر (صلى الله عليه و آله) ورقه اى آوردند، و آن حضرت نام دوازده امام هدايت كننده بعد از خود را يكى يكى املا فرمود و على (عليه السلام) به دست خويش نوشت و در توصيف حضرت مهدى (عليه السلام) پر شدن زمين از عدالت را پس از ظلم و جور ذكر كرد، و اين در واقع خلاصه اى از غدير بود كه در آن سند ابدى ثبت شد.
ص: 336
آن گاه فرمود: «من شما را شاهد مى گيرم كه برادرم و وزيرم و وارثم و خليفه ام در امتم على بن ابى طالب است، و سپس حسن و بعد حسين و بعد از آنان نُه نفر از فرزندان حسين اند».
سپس فرمود: «من مى خواستم اين را بنويسم و سپس آن را به مسجد ببرم و عموم مردم را دعوت كنم و آن را برايشان بخوانم و آنان را شاهد بگيرم».
بالاخره ساعات آخر عمر پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز به پايان رسيد، و مقام ختم نبوت در حال نگرانى نسبت به زحمات عمر خود با چشمى اشكبار ديده از اين جهان فروبست.
ابوبكر و عمر چنان براى غصب خلافت مجهز بودند، كه به محض رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) حتى به غسل و تدفين حضرت اعتنا نكردند، و در حالى كه جنازه حضرت در چند قدمى مسجد روى زمين بود و هنوز به خاک سپرده نشده بود، ماجراى سقيفه را فيصله دادند.
سعد بن عباده و حبّاب بن مُنذر و امثال آنان از رؤساى انصار كه بى خبر از همه جا به خيال خود براى حل و فصل مسئله خلافت آمده بودند، چنان غافلگير شدند كه در يک چشم بر هم زدن همه مسايل را تمام شده ديدند. در حضور سعد بن عباده، همه شاهد بودند كه بشير بن سعيد و اُسَيد بن حَضير دست بيعت با ابوبكر پيش آوردند و سعد را كه رئيس كل انصار بود نزد همه خوار كردند و حتى فرياد «سعد را بكشيد» از زبان عمر شنيده شد! آن ها خبر نداشتند كه تمام اين برنامه ها قبلاً توسط معاذ بن جبل تدارک ديده شده و اصحاب صحيفه همه اين نقشه ها را از قبل آماده كرده اند.
مردم بى خبر از پشت پرده، به فاصله چند ساعت از رحلت پيامبرشان، ابوبكر را بر فراز منبر آن حضرت ديدند در حالى كه عمر و ابوعبيده و بقيه امضاكنندگان صحيفه
ص: 337
اول و دوم اطراف منبر را گرفته بودند و با او بيعت مى كردند و به او براى خلافت تبريک مى گفتند!!!
در پى آنان همه منافقينى كه به بهانه آخرين ديدار با پيامبر (صلى الله عليه و آله) از لشكر اسامه به مدينه بازگشته بودند، به جاى يک دست با دو دستِ ابوبكر بيعت مى كردند. با فرمانِ بشير بن سعيد و اسيد بن حضير همه قبايل انصار نيز گروه گروه آمدند و با ابوبكر بيعت كردند. اين گونه بود كه بدون هيچ زحمتى و در زمان كوتاهى همه مردم - جز عده انگشت شمارى - با ابوبكر - بلكه با صحيفه ملعونه - بيعت كردند. (1)
آن ها چنان در اين كار سرعت عمل به خرج دادند كه در يک چشم بر هم زدنِ هفتاد روزه، با لشكر عظيمى بر در خانه صاحب غدير ريختند و آن را به آتش كشيدند، و با ضرب و شتم وارد خانه شدند، و پيشگامان دفاع از غدير يعنى فاطمه و محسن (عليهما السلام) را به شهادت رساندند، و با اين قتل عامِ غديريان، به خيال خام خود فاتحه غدير را خواندند!!
چند روزى نگذشت كه مأموران سقيفه با در دست داشتن مدركى به نام «صحيفه»، صاحب غدير را كشان كشان براى بيعت اجبارى با ابوبكر به مسجد آوردند. آنان در حالى كه شمشيرها را بالاى سر او و طناب بر گردنش افكنده بودند دستور مى دادند كه هر چه زودتر با غاصب حق او بيعت كند!!
* افشاى صحيفه در ماجراى سقيفه (2)
در لحظات بسيار حساسى كه آينه غدير در حال شكستن بود، و شمشيرها را بالاى سر اميرالمؤمنين (عليه السلام) گرفته بودند تا به اجبار با ابوبكر بيعت كند، آن حضرت ايام غدير را يادآور شد، كه آيا در آن روز با آن جمعيت بى شمار خلافت براى من تعيين نشد؟
ص: 338
غاصبين خلافت پاسخ اين لحظه حساس را پيش بينى كرده بودند، چرا كه هم رو در روى پيامبر (صلى الله عليه و آله) آن را گفتند و هم هنگام بيعت غدير آن را بر زبان آوردند، و هم در متن صحيفه ملعونه دوم آن را ثبت كردند. اين بود كه ابوبكر بلافاصله گفت: آرى، پيامبر آن مطالب را درباره خلافت تو گفته ولى آن را نسخ كرده و گفته: «إن اللّه لايجمع لنا النبوة و الخلافة»: «خداوند نبوت و خلافت را براى ما جمع نمى كند»! مى بينيم كه غدير قابل انكار نبود، لذا عنوان منسوخ شدن غدير را با يک روايت جعلى - كه به پيامبر (صلى الله عليه و آله) نسبت دادند - به ميان آوردند.
از ابوبكر سؤال شد كه آيا درباره اين حديث شاهدى هم دارد كه از پيامبر (صلى الله عليه و آله) شنيده باشد؟ از ميان آن همه جمعيت فوراً چهار نفر براى شهادت برخاستند: عمر، ابوعبيده، معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه!! اكنون مردم بى خبر از نقشه هاى پنهان با مسئله اى جديد روبرو شده بودند كه قدرت فكر كردن و نفى و اثبات را از آنان گرفته بود.
خداوند در آن فتنه سياه، توسط حجت عظماى خود على بن ابى طالب (عليه السلام) اتمام حجت نمود. در حالى كه شمشيرها بالاى سر على (عليه السلام) آماده فرود بود و همه مى ديدند و مى شنيدند حضرت فرمود:
وفا كرديد به صحيفه ملعونه خود كه در كعبه بر سر آن هم پيمان شديد، كه اگر خدا محمد را بكشد و يا بميرد اين خلافت را از ما اهل بيت (عليهم السلام) باز پس گيريد.
آنان كه هرگز انتظار چنين افشاگرى در آن موقعيت حساس را نداشتند، بى اختيار در پيشگاه مردم اقرار كردند. ابوبكر فوراً گفت: «تو از كجا مى دانى؟! ما كه تو را از آن مطلع نكرده بوديم»!!!
ص: 339
ظاهراً اين مقدار اتمام حجت براى مردم كم بود كه نياز به شاهد بود. لذا اميرالمؤمنين (عليه السلام) فوراً فرمود:
اى سلمان، اى ابوذر، اى مقداد، اى زبير، شما را به خدا و حق اسلام قسم مى دهم كه آيا از پيامبر (صلى الله عليه و آله) نشنيديد كه در حضور شما مى فرمود: «اين پنج نفر - كه نامشان را به خصوص ذكر كرد - در كعبه بين خود صحيفه اى نوشته اند و پيمان بسته اند كه اگر من كشته شدم يا مُردم خلافت را اى على از تو مانع شوند»؟!
اين چهار نفر شهادت دادند كه اين مطلب را از پيامبر (صلى الله عليه و آله) شنيده اند، و اين يادگارِ روزى بود كه پس از امضاى صحيفه، پيامبر (صلى الله عليه و آله) خبر آن را به اين چند نفر از اصحاب خود داد. آنان اضافه كردند كه تو از پيامبر (صلى الله عليه و آله) پرسيدى كه اگر نقشه اينان اجرا شد به من امر مى فرمايى چه كنم؟ پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود:
اگر يارانى يافتى با آنان جهاد كن و در مقابل آنان مقاومت كن، و اگر يارانى نيافتى دست نگهدار و خون خود را هدر مده.
اگر چه در سقيفه نوبت به صف آرايى نرسيد و غديريان فورا مغلوب شدند و حتى چهل نفر غديرى پيدا نشد، ولى در جنگ هاى سه گانه اميرالمؤمنين (عليه السلام) شمشيرهاى بسيارى - با درجات اعتقادى متفاوت - در ركاب حضرت بودند كه فقط پنج هزار نفر «شرطة الخميس» يعنى فدائيان غدير بودند. اينان معناى مولى و صاحب اختيارى اميرالمؤمنين (عليه السلام) و اطاعت مطلق خود از مقام ولايت مطلقه را در آن جا به نمايش گذاشتند.
ص: 340
اما باز هم سقيفه نمايان در قيافه هاى ظاهر فريب و شكننده اى آمدند كه كمر اجتماع در مقابل آن خم شد.
تا آن جا كه شهادت صاحب غدير با شمشيرى كه آب طلائى از اسم اسلام بر آن داده بودند و زهرى از ناب سقيفه بر تيغ آن كشيده بودند، آغاز راهى براى ذبح غدير به دست سقيفه به نظر مى آمد.
معاويه، اين باقی مانده سقيفه در طول بيست سال مذبح بزرگى براى غدير آماده كرد و هزاران نفر از غديريان را در آن سر بريد، و خونشان را با لشكر سقيفه سركشيد تا براى كربلا قوى تر شوند و شدند.
با مرگ معاويه و روى كار آمدن يزيد، اين مذبح بزرگ آماده سر بريدن غدير بود، و اينسان شد كه غدير را به مسلخ كربلا كشاندند و مى رفت تا خواب هاى رؤساى سقيفه تعبير شود. امام صادق (عليه السلام) ارتباط مذبح كربلا به بازوى سياه سقيفه را چنين بيان مى فرمايد:
إذا كُتِبَ الْكِتابُ قُتِلَ الحُسَيْنُ (عليه السلام):
آن گاه كه صحيفه ملعونه امضا شد امام حسين (عليه السلام) به شهادت رسيد! (1)
اين بار غدير با همه وجود و به همراه تنى چند از فداكارترين نيروهايش به ميدان سقيفه آمد. اكنون غدير «حسين (عليه السلام)» بود كه همراه گروهى آماده شهادت و قطعه قطعه شدن و فدا شدن و اسير شدن و اشک ريختن براى غديرِ سر بريده، و معرفى غدير به بى خبران شام به مصاف سقيفه رفت.
آرى غدير را با ياران باوفايش سر بريدند، و خيمه هاى آن را غارت كردند و آتش زدند، و عزيزان غدير را به اسيرى بردند تا در شهرهاى سقيفه به آن افتخار كنند و به همه اعلام كنند كه كار غدير پايان يافت؛ امّا...!
ص: 341
غدير از همان روزِ كربلا حيات حقيقى خود را آغاز كرد؛ و پس از پنجاه سال كه در چنگال سقيفه گرفتار بود، برگ جديدى از تاريخ خود را ورق زد.
با شهادت امام حسين (عليه السلام) براى بار دوم آوازه غدير تا دورترين نقاط دنيا رفت، و حتى كفار و مشركين، اهل سقيفه را لعنت كردند و سرفرازى غدير را آفرين گفتند.
اما اين بار جنگ سقيفه و غدير زبانه كشيد، و حسد و كينه اهل سقيفه چنان شعله گرفت كه سلاّخانى چون حجّاج را به نيابت از سقيفه برگزيدند. آن ها هم با چراغ آمدند و فدائيان غدير را برگزيدند و در مذبح سقيفه قطعه قطعه كردند. امثال قنبر شهادت در راه غدير را انتخاب كردند، به قيمت اين كه زبانشان را بريدند و يا از پشت سر بيرون آوردند. اين بهايى بود كه به خاطر غدير پرداختند و بدان افتخار كردند.
گويا حزب سقيفه به خوبى دريافتند كه غدير هنوز زنده است، و هر روز زنده تر مى شود. غدير در انتظار نسل هايى است كه چون جانان گمشده با آغوش باز آن را پذيرا خواهند شد، و با پاى دل در صحراى غدير حضور مى يابند، و با صاحب غدير بيعت مى نمايند.
در اولين درگيرى بر سر غدير - يعنى غوغاى سقيفه - با آن كه غديريان مغلوب شدند، ولى با حضور صاحبان غدير توانستند حقايق را بازگو كنند و حجت را براى نسل هاى آينده تمام كنند. صف غديريان كه در ابتدا سه نفر - يعنى سلمان و ابوذر و مقداد - بودند، كم كم در اثر همين حسن تدبير به هفت نفر و صدها نفر رسيدند و هم چنان رو به افزايش گذاشتند تا به عدد ميليونى و ميلياردى امروز رسيدند.
اين گونه بوده كه خداوند هيچ كس را در برابر غدير معذور نخواهد دانست، و همه دانستند و مى دانند كه آن چه برنامه بلند مدت غدير را بر هم زد يک نقشه شوم مستمر و پيش بينى شده بود، و در كنار همه اين نقشه ها خداوند لحظه به لحظه حقايق را براى مردم روشن ساخت و كسى را در بى خبرى و جهالت رها نكرد.
ص: 342
اين بود ماجرايى به نام «حجة الوداع» كه در يک روز پر شور در مدينه آغاز شد و نداى «و اَذِّنْ فِى النّاسِ بِالْحَجِّ...» صد و بيست هزار نفر را از هر طرف به سوى كعبه كشاند و مردم براى اولين و آخرين بار مناسک حج را از پيامبر معظم (صلى الله عليه و آله) آموختند.
سپس در «غدير خم» حضور يافتند و منصوب شدن دوازده امام معصوم (عليهم السلام) را توسط خاتم پيامبران شاهد شدند، و با «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ...» به شهر و ديار خود بازگشتند، و خبر كمال نعمت هاى پروردگار گوش جهانيان را پر كرد. آن روز آخرين واجبات الهى يعنى «حج» و «ولايت» در كنار يک ديگر، در سفرى یک ماهه به مردم ابلاغ شد، پيامبر معظم (صلى الله عليه و آله) ابلاغ رسالت الهى را در با عظمت ترين جلوه آن به انجام رساند و چراغراه هدايت را تا ابد براى بشريت روشن نگاه داشت.
ص: 343
ص: 344
ص: 345
ص: 346
نقشه شماره 1: حجاز و كشورهاى همسايه
ص: 347
نقشه شماره 2: مناطق و استان هاى عربستان
ص: 348
نقشه شماره 3: ميقات هاى حج
ص: 349
نقشه شماره 4: حدود حرم
ص: 350
نقشه شماره 5: جغرافياى مدينه
ص: 351
نقشه شماره 6: مسير هجرت و حجة الوداع
ص: 352
نقشه شماره 7: مسجد شجره
ص: 353
نقشه شماره 8: مسجد الحرام
ص: 354
نقشه شماره 9: مَسعى
ص: 355
نقشه شماره 10: جغرافياى مكه
ص: 356
نقشه شماره 11: جَمَرات سه گانه
ص: 357
نقشه شماره 12: موقعيت عرفات و مشعر و مِنا
ص: 358
نقشه شماره 13: نماى داخل كعبه
ص: 359
نقشه شماره 14: مسير بازگشت تا غدير و تا مدينه
ص: 360
1. اتحاف الورى باخبار اُمّ القرى:، عمر بن فهد (812 - 885 ق)، جامعة اُمّ القرى، مكة 1404 ق.
2. اثبات الهداة: محمد بن حسن حر عاملى (1033 - 1104 ق)، تحقيق: ابوطالب تجليل تبريزى، چاپخانه علميه، قم.
3. الآحاد و المثانى: ابن ابى عاصم، دار الدراية، رياض 1411 ق
4. الاحتجاج: ابو منصور احمد بن على طبرسى (قرن ششم)، تحقيق: سيد محمد باقر خرسان، دار النعمان، نجف 1386 ق.
5. اخبار مكه: ابوالوليد محمد بن عبداللّه بن احمد بن محمد ازرقى (حدود 250 ق)، دار الاندلس، 1403 ق.
6. الاربعون حديثا: منتجب الدين بن بابويه (585 ق)، مؤسسة امام مهدى (عليه السلام)، قم 1408 ق
7. الارشاد: شيخ مفيد محمد بن محمد بن نعمان (336 - 413 ق)، دار المفيد، بيروت 1414 ق.
ص: 361
8. الاستبصار فيما اختلف من الأخبار: محمد بن حسن طوسى (385 - 460 ق)، تحقيق: سيد حسن خِرسان، دار الكتب الاسلامية، تهران 1395 ق.
9. الاستيعاب: ابن عبد البر (463 ق)، مكتبة الكليات الازهرية، قاهره 1388 ق.
10. اُسد الغابة فى معرفة الصحابة: ابن اثير جزرى (555 - 630 ق)، المكتبة الاسلامية، 1412 ق.
11. الاصابة فى تمييز الصحابة: ابن حجر عسقلانى (852 - 733 ق)، مطبعة السعادة، مصر 1328 ق.
12. الاصول الستة عشر: كتاب سلام بن ابى عمرة، منشورات شبسترى، قم 1405 ق.
13. اطلس اماكن مكه مكرمه و مدينه منوره: نشر مشعر، 1381 ش.
14. اعلام الورى باعلام الهدى: ابوعلى فضل بن حسن طبرسى (قرن ششم)، تقديم: سيد محمد مهدى خِرسان، دار الكتب الاسلامية، تهران.
15. اقبال الاًعمال: سيد رضى الدين على بن موسى طاووس (589 - 664 ق)، دفتر تبليغات اسلامى، 1419 ق.
16. اكمال الكمال: على بن ابى القاسم بن ماكولا، دار الكتاب الاسلامى، قاهره
17. الامالى: شيخ صدوق ابن بابويه قمى (381 ق)، تصحيح: على اكبر غفارى، دار الكتب الاسلامية، تهران 1395 ق.
18. الامالى: شيخ محمد بن حسن طوسى (385 - 460 ق)، تحقيق: سيد محمد صادق بحرالعلوم، المكتبة الاهلية، بغداد 1384 ق.
19. الامالى: شيخ مفيد محمد بن محمد بن نعمان (336 - 413 ق)، چاپ خانه حيدرية، نجف.
20. امتاع الاسماع: تقى الدين محمد معروف به مقريزى (769 - 845 ق)، دار الكتب العلمية، بيروت 1420 ق.
21. بحار الانوار: علامه مجلسى (1037 - 1111 ق)، دار الكتب الاسلامية، تهران
22. البداية و النهاية: اسماعيل بن عمر بن كثير دمشقى شافعى (700 - 774 ق)، دار الحديث، قاهره، 1413 ق.
23. البرهان فى تفسير القرآن: سيد هاشم بحرانى (1107 ق)، دار الكتب العلميه، قم.
24. بشارة المصطفى (صلى الله عليه و آله): محمد بن محمد طبرى (قرن ششم)، مكتبه حيدرية، نجف 1383 ق.
ص: 362
25. بصائر الدرجات: محمد بن حسن صفار (290 ق)، تحقيق: ميرزا حسن كوچه باغى، تهران 1380 ق.
26. تاج العروس: ابو الفيض محمد بن محمد بن عبدالرزاق زبيدى (1145 - 1205 ق) دار الفكر، بيروت 1414 ق.
27. تاريخ ابن خلدون: عبدالرحمن بن خلدون مغربى (808 ق)، دار احياء التراث العربى، بيروت.
28. تاريخ الاسلام: محمد بن احمد بن عثمان ذهبى (748 ق)، دار الكتاب العربى، بيروت 1407 ق.
29. تاريخ بغداد: ابوبكر احمد بن على بن ثابت معروف به خطيب بغدادى (392 - 463 ق)، دار الكتب العلمية، بيروت.
30. تاريخ الخميس فى احوال انفس النفيس: حسين بن محمد بن حسن دياربكرى (696 ق)، مؤسسه شعبان، بيروت.
31. تاريخ مدينة دمشق: ابو القاسم على بن حسن شافعى معروف به ابن عساكر (499 - 571 ق)، دار الفكر، بيروت 1417 ق.
32. تاريخ الطبرى، محمد بن جرير طبرى (224 - 310 ق)، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، دار المعارف، قاهره، 1382 ق.
33. التاريخ الكبير: ابوعبداللّه محمد بن اسماعيل بخارى (194 - 256 ق)، دار الكتب العلمية، بيروت.
34. تاريخ الكوفة: سيد حسين بن احمد براقى نجفى (1322 ق)، المكتبة الحيدرية، قم 1424 ق.
35. تاريخ اليعقوبى: احمد بن ابى يعقوب كاتب (284 ق)، دار صادر، بيروت 1379 ق.
36. تأويل الآيات الظاهرة: سيد شرف الدين استر آبادى (965 ق)، مدرسة الامام المهدى (عليه السلام)، قم 1407 ق.
37. التحصين لاِسرار ما زاد من اخبار كتاب اليقين: سيد رضى الدين على بن موسى طاووس (589 - 664 ق) تحقيق: انصارى، دار الكتاب، قم 1413 ق.
ص: 363
38. تحف العقول: شيخ على بن شعبه حَرّانى (قرن چهارم)، تقديم: سيد محمد صادق بحرالعلوم، كتابفروشى بصيرتى، قم 1394 ق.
39. تحفة الأحوذى بشرح جامع الترمذى: محمد عبدالرحمن بن عبدالرحيم بهادر كفورى (1283 - 1353 ق) دار الفكر، بيروت.
40. التخويف من النار و التخويف بحال دار البوار: عبدالرحمن بن احمد حنبلى (736 ق)، دار الرشيد، دمشق 1404 ق.
41. ترجمة الامام على (عليه السلام) من تاريخ دمشق: ابو القاسم على بن حسن شافعى معروف به ابن عساكر (499 - 571 ق)، تحقيق: شيخ محمد باقر محمودى، مؤسسة المحمودى، بيروت 1400 ق.
42. الترغيب و الترهيب من الحديث الشريف: ابو محمد عبد العظيم بن عبد القوى منذرى شامى (581 - 656 ق) بيروت 1388 ق.
43. تعجيل المنفعة: ابن حجر عسقلانى (852 - 733 ق)، دار الكتاب العربى، بيروت.
44. تعليق التعليق: ابن حجر عسقلانى (852 - 733 ق)، المكتب الاسلامى، دار عمار، بيروت، عمان 1405 ق.
45. التفسير الاصفى: محمد بن محسن فيض كاشانى (1007 - 1091 ق)، مركز الابحاث و الدراسات الاسلامية، قم 1418 ق
46. تفسير منسوب به امام عسكرى (عليه السلام): مدرسه امام مهدى (عليه السلام)، قم 1409 ق.
47. تفسير الثعالبى (الجواهر الحسان): عبدالرحمن بن محمد ثعالبى مالكى (786 - 875 ق) دار احياء التراث العربى، مؤسسة التاريخ العربى، 1418 ق
48. تفسير العز بن عبدالسلام: عبد العزيز سلمى دمشقى (660 ق)، دار ابن حزم، بيروت 1416 ق
49. تفسير العياشى: محمد بن مسعود عياشى سمرقندى (قرن سوم)، تحقيق: سيد هاشم رسولى، المكتبة العلمية الاسلامية، تهران.
50. تفسير فرات: فرات بن ابراهيم كوفى (قرن سوم)، تحقيق: محمد الكاظم، وزارت ارشاد، تهران 1410 ق.
ص: 364
51. تفسير القرطبى (الجامع لاحكام القرآن): ابو عبداللّه محمد بن احمد قرطبى (671 ق)، دار احياء التراث العربى، بيروت، 1405 ق.
52. تفسير القمى: على بن ابراهيم قمى (قرن چهارم)، بيروت، 1387 ق.
53. تفسير نور الثقلين: شيخ عبد على حويزى (1112 ق)، تحقيق: سيد هاشم رسولى، دار الكتب العلمية، قم 1383 ق.
54. تنبيه الغافلين عن فضائل الطالبين: محسن بن كرامة (494 ق)، مركز الغدير للدراسات الاسلامية، 1420 ق
55. التنبيه و الاشراف: على بن حسين مسعودى (345 ق)، دار التراث، بيروت 1388 ق.
56. تهذيب الاحكام: محمد بن حسن طوسى (385 - 460 ق)، تحقيق: سيد حسن خرسان، دار الكتب الاسلامية، تهران 1390 ق.
57. الثقات: محمد بن حبان تميمى بستى (354 ق)، مؤسسة الكتب الثقافية، 1393 ق.
58. ثواب الاعمال: شيخ صدوق ابن بابويه قمى (381 ق)، تحقيق: على اكبر غفارى، مكتبة صدوق، تهران 1392 ق.
59. جامع الاخبار: محمد بن محمد سبزوارى (قرن هفتم)، مؤسسة آل البيت (عليهم السلام) لاحياء التراث، قم 1414 ق.
60. الجفعريات: محمد بن محمد بن اشعث كوفى (قرن چهارم)، مكتبة نينوى الحديثة، تهران.
61. حجة المصطفى (صلى الله عليه و آله): محب الدين طبرى (694 ق)، مكتبة الثقافة، مدينه.
62. حجة الوداع: على بن احمد بن حزم اندلسى (384 - 456 ق) دار الكتب العلمية، بيروت 1421 ق.
63. حجة الوداع: محمد زكريا كاندهلوى، دار الارقم، بيروت 1418 ق.
64. حلية الابرار: سيد هاشم بحرانى (1107 ق)، دار الكتب العلمية، قم 1397 ق.
65. حياة الحيوان الكبرى: محمد بن موسى دميرى (742 - 808 ق)، منشورات الرضى، قم 1364 ش.
66. الخصائص الكبرى: عبدالرحمن بن ابى بكر بن محمد سيوطى (849 - 911 ق)، دار الكتب العلمية، بيروت 1405 ق.
ص: 365
67. الخصال: شيخ صدوق ابن بابويه قمى (381 ق)، تحقيق: على اكبر غفارى، مكتبة صدوق، تهران.
68. خلاصة تذهيب تهذيب الكمال: احمد بن عبداللّه خزرجى انصارى (قرن 10)، دار البشائر الاسلامية، حلب 1411 ق
69. الدرر الفرائد المنظمة: عبد القادر بن محمد انصارى جزيرى (88 - 977 ق)، دار الكتب العلمية، بيروت 1422 ق.
70. الدر المنثور فى التفسير بالمأثور: عبدالرحمن بن ابى بكر بن محمد سيوطى (849 - 911 ق)، دار احياء التراث العربى، بيروت 1421 ق.
71. دعائم الاسلام: نعمان بن محمد مغربى (363 ق)، دار المعارف، مصر 1383 ق.
72. ذخائر العقبى: محب الدين احمد بن عبد اللّه طبرى (694 ق)، مكتبة القدس، 1356 ق.
73. زاد المسير فى علم التفسير: عبدالرحمن بن محمد جوزى قرشى (597 ق)، دارالفكر، بيروت 1407 ق.
74. سِفْر السعادة: محمد بن يعقوب بن فيروز آبادى (729 - 817 ق) دار الفضيلة، مصر.
75. سنن ابن ماجة: ابو عبداللّه محمد بن يزيد بن ماجة ربعى قزوينى (207 - 275 ق)، دار احياء التراث العربى، بيروت 1395 ق.
76. سنن ابى داود: ابو داود سليمان بن اشعث ازدى سجستانى (202 - 275 ق)، دار ابن حزم، بيروت 1419 ق.
77. سنن الترمذى، ابو عيسى محمد بن عيسى سلمى (209 - 297 ق)، دار احياء التراث العربى، بيروت 1415 ق.
78. سنن الدارمى: عبداللّه بن عبدالرحمن دارمى (181 - 255 ق)، دار الفكر، بيروت 1414 ق.
79. السُنن الكبرى: احمد بن حسين بيهقى (673 - 748 ق)، دار الفكر، بيروت 1419 ق.
80. سير اعلام النبلاء: محمد بن احمد تركمانى ذهبى (673 - 748 ق) دار الفكر، بيروت 1417 ق.
81. السيرة النبوية: عبدالملک بن هشام حميرى (213 ق)، مطبعة مصطفى البابى حلبى، مصر 1355 ق.
82. السيرة النبوية: اسماعيل بن كثير دمشقى (701 ق)، دار المعرفة، بيروت 1396 ق.
ص: 366
83. شرح الاخبار فى فضائل الائمة الاطهار (عليهم السلام): قاضى نعمان بن محمد تميمى مغربى (636 ق)، مؤسسة النشر الاسلامى، قم 1414 ق.
84. شرح السنة: ابو محمد حسين بن مسعود فراء بغوى (436 - 516 ق)، المكتب الاسلامى، بيروت 1403 ق.
85. شرح نهج البلاغة: عبدالحميد بن هبة اللّه بن ابى الحديد مدائنى (586 - 656 ق)، دار احياء الكتب العربية، 1378 ق.
86. شفاء الغرام: ابو الطيب محمد بن احمد فاسى مكى مالكى (775 - 832 ق)، مكتبة النهضة الحديثة، مكه 1999 م.
87. شواهد التنزيل: ابو عبداللّه حاكم حسكانى نيشابورى (405 ق)، تحقيق: شيخ محمد باقر محمودى، مؤسسه اعلمى، بيروت 1393 ق.
88. صحيح ابن خزيمة: ابوبكر محمد بن اسحاق بن خزيمة سلمى نيشابورى (223 - 311 ق) المكتب الاسلامى، بيروت، 1399 ق.
89. صحيح البخارى: ابو عبداللّه محمد بن اسماعيل بخارى (194 - 256 ق) دار الفكر، بيروت 1419 ق.
90. صحيح مسلم: مسلم بن حجاج قشيرى (206 - 261 ق)، دار ابن حزم، بيروت 1416 ق.
91. الصراط المستقيم: على بن يونس بياضى عاملى (877 ق)، تحقيق: محمد باقر بهبودى، انتشارات مرتضوى، تهران 1384 ق.
92. الطبقات الكبرى: محمد بن سعد كاتب واقدى، دار صادر، بيروت 1380 ق.
93. الطرائف: سيد رضى الدين على بن موسى طاووس (589 - 664 ق)، چاپ خيام، قم 1400 ق.
94. عدة الداعى: احمد بن فهد حلى (841 ق)، مكتبة وجدانى، قم.
95. العدد القوية: على بن يوسف حلى (705 ق)، تحقيق: سيد مهدى رجائى، كتابخانه آية اللّه مرعشى، قم 1408 ق.
96. علل الشرائع: شيخ صدوق ابن بابويه قمى (381 ق)، تحقيق: سيد محمد صادق بحر العلوم، مكتبه حيدريه، نجف 1385 ق.
ص: 367
97. العلل المتناهية: ابو الفرج عبدالرحمن بن على بن جوزى (510 - 597 ق)، دار الكتب العلمية، بيروت 1403 ق.
98. العمدة:يحيى بن حسن اسدى معروف به ابن بطريق (533 - 600 ق)، مؤسسة النشر الاسلامى، قم 1407 ق.
99. عوالم العلوم: شيخ عبداللّه بحرانى (1130 ق)، مدرسة الإمام المهدى (عليه السلام)، قم 1407 ق.
100. عوالى اللئالى: ابن ابى جمهور محمد بن على بن ابراهيم احسائى (878 ق)، چاپ سيد الشهداء (عليه السلام)، قم 1405 ق.
101. عين العبرة فى غبن العترة: سيد احمد آل طاووس (677 ق)، دار الشهاب، قم.
102. عيون اخبار الرضا (عليه السلام): شيخ صدوق ابن بابويه قمى (381 ق)، تقديم: سيد مهدى خرسان، چاپ حيدريه، نجف 1390.
103. الغدير: علامه امينى (1320 - 1390 ق)، كتابخانه اميرالمؤمنين (عليه السلام)، تهران 1396 ق.
104. فتح القدير: محمد بن على شوكانى (1173 - 1255 ق)، عالم الكتب.
105. الفصول المختارة: شريف مرتضى، دار المفيد، بيروت 1414 ق
106. الفضائل: شاذان بن جبرئيل قمى (حدود 660 ق)، مكتبه حيدريه، نجف 1381 ق.
107. فقيه من لايحضره الفقيه: شيخ صدوق ابن بابويه قمى (381 ق)، تحقيق: سيد حسن خرسان، دار الكتب الاسلامية، تهران 1390 ق.
108. فيض القدير شرح الجامع الصغير: محمد بن عبد الرؤوف مناوى (1031 ق)، دار الكتب العلمية، بيروت 1415 ق.
109. قرب الاسناد: عبداللّه بن جعفر حميرى (قرن سوم)، كتابفروشى نينوى الحديثة، تهران.
110. الكافى: (اصول و فروع و روضه)، محمد بن يعقوب كلينى (328 ق) كلينى، تحقيق: على اكبر غفارى، دار الكتب الاسلامية، تهران 1388 ق.
111. الكامل فى التاريخ: على بن محمد شيبانى معروف به ابن اثير (555 - 630 ق)، دار صادر، بيروت 1385 ق.
112. كتاب سليم: سليم قيس هلالى عامرى (76 ق)، انتشارات دليل ما، قم 1416 ق.
113. كشف اليقين: علامه حلى (726 ق)، تحقيق: حسين درگاهى، تهران 1411 ق.
ص: 368
114. كنز العمال: على بن حسام الدين متقى هندى (885 - 975 ق)، مكتبة التراث الاسلامى، حلب 1397 ق
115. لسان العرب: محمد بن مكرم ابن منظور مصرى (630 - 711 ق)، دار صادر، بيروت، 1997 م.
116. لسان الميزان: ابن حجر عسقلانى (852 - 733 ق)، مؤسسه اعلمى، بيروت 1390 ق.
117. مثالب النواصب: ابن شهر آشوب، نسخه عكسى مركز ميراث اسلامى.
118. مجمع البيان: فضل بن حسن طبرسى (قرن ششم)، چاپ عرفان، صيدا 1333 ق.
119. مجمع الزوائد: على بن ابى بكر هيثمى شافعى (735 - 807 ق)، دار الكتاب العربى، بيروت.
120. المحاسن: احمد بن محمد برقى (274 - 280 ق)، تحقيق: سيد جلال الدين محدث ارموى، دار الكتب الاسلامية، قم.
121. المدينة بين الماضى و الحاضر: ابراهيم بن على عياشى، المكتبة العلمية، مدينه منوره.
122. مدينة المعاجز: سيد هاشم بحرانى (1107 ق)، چاپ سنگى، تهران 1300 ق.
123. مرآة الحرمين: ابراهيم رفعت پاشا (1273 - 1354 ق)، دار الكتب المصرية، قاهره، 1344 ق.
124. المستدرک على الصحيحين: ابو عبداللّه حاكم حسكانى نيشابورى (405 ق)، مكتب المطبوعات الاسلامية، حلب.
125. مستدرک الوسائل: ميرزا حسين نورى طبرسى (1254 - 1320 ق)، مؤسسه آل البيت (عليهم السلام)، بيروت 1408 ق.
126. المسترشد: ابوجعفر محمد بن جرير طبرى (قرن چهارم)، چاپ حيدريه، نجف.
127. مسند ابى يعلى: احمد بن على بن مثنى موصلى (210 - 307 ق)، دار الكتب العلمية، بيروت 1418 ق.
128. مسند احمد: احمد بن محمد بن حنبل (164 - 241 ق)، دار الفكر، بيروت، 1414 ق.
129. مسند حُمَيدى: عبداللّه بن زبير بن عيسى حميدى (219 ق)، عالم الكتب، بيروت.
130. مسند الشاميين: طبرانى (360 ق)، مؤسسة الرسالة، بيروت 1417 ق.
ص: 369
131. مسند طيالسى: ابوداود سليمان فارسى بصرى طيالسى (204 ق)، دار المعرفة، بيروت.
132. مشكاة المصابيح: محمد بن عبداللّه خطيب تبريزى (حدود 737 ق)، المكتب الاسلامى، بيروت 1405 ق.
133. مصباح كفعمى: تقى الدين ابراهيم بن على عاملى كفعمى (843 - 905 ق)، منشورات الرضى، قم 1405 ق.
134. المصنف فى الاحاديث و الآثار: عبداللّه بن محمد كوفى معروف بابن ابى شيبة (159 - 235 ق)، دار الفكر، بيروت 1414 ق.
135. المعجم الاوسط (طبرانى): سليمان بن احمد بن ايوب لخمى طبرانى (260 - 360)، دار الحرمين، 1415 ق.
136. المعجم الكبير: سليمان بن احمد بن ايوب لخمى طبرانى (260 - 360 ق)، دار احياء التراث العربى، بيروت.
137. معجم ما استعجم من اسماء البلاد و المواضع: عبداللّه بن عبد العزيز اندلسى (487 ق)، عالم الكتب، بيروت 1403 ق.
138. معرفة علوم الحديث: ابو عبداللّه حاكم حسكانى نيشابورى (405 ق)، دار آفاق الحديث، بيروت 1400 ق.
139. المغازى: ابوعبداللّه محمد بن عمر واقد سهمى معروف به واقدى (130 - 207 ق)، نشر دانش اسلامى، تهران 1405 ق.
140. المغانم المطابة فى معالم طابة: محمد بن يعقوب فيروز آبادى (729 - 817 ق)، تحقيق حمد جاسر، 1389 ق.
141. مكاتيب الرسول (صلى الله عليه و آله): على احمدى ميانجى، دار الحديث، قم 1988 م.
142. مناقب آل ابى طالب (عليه السلام): ابوجعفر محمد بن على بن شهر آشوب سروى مازندرانى (558 ق)، انتشارات علامه، قم.
143. مناقب ابن مغازلى: ابوالحسن على بن محمد واسطى جلابى شافعى مشهور به ابن مغازلى (483 ق)، المكتبة العلمية، تهران 1402 ق.
ص: 370
144. مناقب اميرالمؤمنين (عليه السلام): محمد بن سليمان كوفى (حدود 300 ق)، تحقيق: محمد باقر محمودى، مجمع احياء الثقافة الاسلامية، 1412 ق.
145. من له رواية فى مسند احمد: محمد بن على بن حمزه (765 ق)، جامعة الدراسات الاسلامية، كراچى.
146. المُنَمَّق فى اخبار قريش: محمد بن حبيب بغدادى (345 ق)، عالم الكتب، بيروت.
147. الميزان فى تفسير القرآن: سيد محمد حسين طباطبائى، مؤسسة اعلمى، بيروت.
148. نصب الراية تخريج احاديث الهداية: جمال الدين زيلعى (762 ق)، دار الحديث، قاهره 1415 ق.
149. نيل الاوطار: محمد بن على شوكانى (1173 - 1255 ق)، دار الكتب العلمية، بيروت.
150. الوافى بالوفيات: صفدى (764 ق)، دار احياء التراث، 1420 ق.
151. وسائل الشيعة: محمد بن حسن حر عاملى (1033 - 1104 ق)، تحقيق شيخ عبدالرحيم ربانى شيرازى، كتابفروشى اسلامية، تهران، 1395 ق.
152 . وفاء الوفاء: ابوالحسن على بن عبداللّه سمهودى (844 - 911 ق)، دار احياء التراث العربى، بيروت.
153. اليقين باختصاص مولانا على (عليه السلام) بإمرة المؤمنين: سيد رضى الدين على بن موسى بن طاووس (589 - 664 ق)، تحقيق: انصارى، مؤسسة ثقلين لاحياء التراث الاسلامى، دار العلوم، بيروت 1410 ق.
154. ينابيع المودة لذوى القربى: سليمان بن ابراهيم قندوزى حنفى (1220 - 1294 ق)، تقديم: سيد محمد مهدى خرسان، دار الكتب العراقية، كاظمين 1385 ق.
ص: 371
ص: 372
1. آماده سازى مقدمات سفر حج
نزول فرمان حج ··· 15
اعلان عمومى براى حج ··· 17
مسافران يمن ··· 18
مقدمات سفر ··· 19
برنامه سفر ··· 22
مسافرين خانواده پيامبر (صلى الله عليه و آله) ··· 23
آمادگى خصوصى پيامبر (صلى الله عليه و آله) ··· 24
سؤالات مردم ··· 25
تعيين جانشين پيامبر (صلى الله عليه و آله) در مدينه ··· 26
2. از مدينه تا مكه
حركت كاروان پيامبر (صلى الله عليه و آله) تا ذوالحليفة ··· 31
آمادگى حاجيان براى احرام در ميقات ··· 34
ولادت محمد بن ابى بكر قبل از مراسم احرام ··· 34
ص: 373
آمادگى پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى احرام ··· 34
لبيك گويان از بيداء ··· 35
كاروان عظيم حجاج ··· 37
آموزش حج و احكام در راه ··· 39
از ميقات تا روحاء ··· 40
از روحاء تا اثاية ··· 41
گم شدن شتر پيامبر (صلى الله عليه و آله) از اثايه تا عرج ··· 43
از عرج تا سقياء ··· 45
ابواء و قله هرشى و قله اِراک ··· 46
جُحفه و غدير ··· 47
قُدَيد و عُسفان ··· 48
مَرّ الظهران و سَرِف ··· 49
3. ورود به مكه تا دستور حج تمتع
قافله يمن به طرف مكه ··· 53
ملاقات پيامبر و اميرالمؤمنين (عليهما السلام) ··· 54
بازگشت اميرالمؤمنين (عليه السلام) به كاروان يمن ··· 55
ورود پيامبر (صلى الله عليه و آله) به مكه ··· 55
خيمه هاى حجاج در مكه ··· 56
پيامبر (صلى الله عليه و آله) و زيارت كعبه ··· 57
طواف كعبه ··· 58
نماز طواف در مقام ابراهيم (عليه السلام) ··· 58
طواف ضعيفان ··· 59
زيارت حجر الاسود ··· 60
كنار چاه زمزم ··· 60
سعى صفا و مروه ··· 61
دستور حج تمتع ··· 63
ص: 374
4. ملاقات ها در مكه
اقامت در مكه ··· 71
اموال ارسالى از يمن و نجران ··· 72
وحى الهى در روز اول ··· 73
زيارت قبور خويشاوندان ··· 84
مسائل كاروان يمن در مكه ··· 74
مسائل قبايل مختلف در مكه ··· 75
عيادت از مريض ··· 77
پوشش جديد براى كعبه ··· 77
آموزش مناسک حج ··· 78
معجزه نطق كودکِ يمامه ... 79
آنان كه اولين بار پيامبر (صلى الله عليه و آله) را مى ديدند ··· 80
5. آغاز مراسم حج
حاضرين در حجة الوداع ··· 85
نام عده اى از مردان حاضر در حجة الوداع ··· 86
نام عده اى از زنان حاضر در حجة الوداع ··· 98
نام عده اى از كودكان حاضر در حجة الوداع ··· 99
آماده سازى اسكان و آذوقه ايام حج ··· 101
آغاز مراسم حج ··· 101
فرمان اعلام ولايت بعد از حج ··· 102
روز هشتم از مكه تا مِنا ··· 102
روز نهم از مِنا تا عرفات ··· 103
ص: 375
6. عرف-ات
وقوف در عرفات ··· 107
خوشامد به مهمانان پروردگار ··· 108
دعاهاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) در عرفات ··· 109
ملاقات با مردم در عرفات ··· 110
پاسخ به اعتراض عمر ··· 111
پيام الهى درباره اعلام ولايت ··· 112
معرفى خصوصى على بن ابى طالب (عليه السلام) ··· 114
وقايعى در عرفات ··· 115
آخرين لحظات در عرفات ··· 116
دستور حركت از عرفات ··· 118
7. مشعر الحرام
از عرفات تا مشعر الحرام ··· 121
عبور از مكان سابق بت پرستى ··· 122
احكامى درباره وقوف مشعر ··· 123
ملاقات با نمايندگان تازه مسلمانان ··· 125
وقوف واجب در مشعر الحرام ··· 126
از مشعر تا مِنا ··· 127
سؤالاتى در مسير مِنا ··· 129
8. عيد قربان در مِنا و مكه
ورود به مِنا ··· 133
ص: 376
رمى جمره عقبه ··· 134
دستورات پيامبر (صلى الله عليه و آله) درباره قربانى ··· 136
قربانى شتران پيامبر (صلى الله عليه و آله) ··· 138
تراشيدن موى سر ··· 140
بازگشت به مكه براى طواف ··· 141
كنار چاه زمزم ··· 142
بازگشت از مكه به مِنا ··· 143
9. روز يازدهم در منا
روز يازدهم در منا ··· 147
رمى جمرات در روز يازدهم ··· 148
شفاى پسر مجنون ··· 149
خطابه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در مسجد خيف ··· 150
نزول آيات قرآن در مِنا ··· 153
سؤالات مردم در روز يازدهم ··· 154
10. روز دوازدهم و سيزدهم در مِنا
رمى جمرات سه گانه در روز دوازدهم ··· 157
ظهور شيطان در مِنا ··· 158
نزول سوره «نصر» در مِنا ··· 159
خطابه بلند در مِنا ··· 160
آغاز توطئه هاى منافقين ··· 166
شب و روز سيزدهم در مِنا ··· 168
ساعات و لحظات آخر در مِنا ··· 169
از مِنا تا «مُحَصَّب» تا ابطح ··· 169
ص: 377
11. مقدمات برنامه غدير
اولين دستور براى برنامه غدير ··· 173
كلام پيامبر (صلى الله عليه و آله) در ثواب حاجيان ··· 175
اعلان عمومى براى حركت به سوى غدير ··· 176
نزول لقب «اميرالمؤمنين» براى على بن ابى طالب (عليه السلام) ··· 176
سپردن ودايع انبياء به على (عليه السلام) ··· 177
اعتراض عايشه به على (عليه السلام) و پاسخ پيامبر (صلى الله عليه و آله) ··· 178
12. آغاز توطئه هاى اصحاب صحيفه
اطلاع عايشه از برنامه غدير··· 183
افشاى اسرار پيامبر (صلى الله عليه و آله) توسط عايشه و حفصه ··· 184
امضاى صحيفه ملعونه ··· 186
عكس العمل پيامبر (صلى الله عليه و آله) به اصحاب صحيفه ··· 187
فراخواندن اصحاب صحيفه ··· 189
ائتلاف اصحاب صحيفه با بنى اميه ··· 190
اطلاع ياران خاص از توطئه ها ··· 191
13. آخرين روز توقف در مكه
خطابه مفصل پيامبر (صلى الله عليه و آله) كنار كعبه ··· 195
شب پانزدهم ذى الحجة آماده حركت ··· 202
طواف وداع ··· 202
ص: 378
14. از مكه تا غدير
كاروان صد و بيست هزار نفرى به سوى غدير ··· 207
از «ضجنان» تا «عسفان» ··· 207
دعاهاى مستجاب در «قديد» ··· 209
نزول آيات براى آمادگى غدير ··· 210
خنثى شدن يک توطئه پس از «قُديد» ··· 214
شب هيجدهم ذى الحجه در آستانه غدير ··· 215
نزول آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ...» ··· 216
خبر دادن به اميرالمؤمنين (عليه السلام) از آيه «بلِّغ» ··· 217
شكست يک توطئه هنگام رسيدن به غدير خم ··· 218
موقعيت جغرافيايى غدير ··· 219
توقف كاروان كنار بركه غدير ··· 221
آماده سازى جايگاه سخنرانى ··· 221
نماز جماعت در برابر منبر غدير ··· 223
پيامبر و اميرالمؤمنين (عليهما السلام) بر فراز منبر ··· 223
توطئه اى ديگر در برابر منبر غدير ··· 224
15. سخنرانى تاريخى در غدير
آغاز سخنرانى تاريخى پيامبر (صلى الله عليه و آله) ··· 229
متن سخنرانى پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر منبر غدير ··· 230
1. حمد و ثناى الهى ··· 231
2. فرمان الهى براى مطلبى مهم ··· 233
3. اعلان رسمى ولايت و امامت دوازده امام (عليهم السلام) ··· 235
3. معرفى و بلند كردن اميرالمؤمنين (عليه السلام) ··· 238
5. تأكيد بر توجه امت به مسئله امامت ··· 240
ص: 379
رفتارهاى منافقين در اثناى خطبه ··· 241
6. اشاره به كارشكنى هاى منافقين ··· 242
7. پيروان اهل بيت (عليهم السلام) و دشمنان ايشان ··· 244
8. حضرت مهدى عجل اللّه فرجه ··· 247
9. مطرح كردن بيعت ··· 247
10. حلال و حرام، واجبات و محرمات ··· 248
11. بيعت گرفتن رسمى ··· 250
16. وقايع بعد از سخنرانى غدير
بستن عمامه سحاب بر فراز منبر ··· 255
فرود از منبر و فريادهاى شعف مردم ··· 256
سؤالات مردم بعد از خطبه ··· 257
تشكر الهى از پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى ابلاغ ولايت على (عليه السلام) ··· 259
سرفرازى مؤمنين و ذلت منافقين ··· 260
17. وقايع سه روزه بيعت
برنامه سه روزه بيعت ··· 263
بازگرداندن فراريان از بيعت ··· 264
اولين بيعت كنندگان غدير ··· 265
برخورد با سخنان ابوبكر و عمر بعد از بيعت ··· 266
برخورد با حركت معاويه بعد از بيعت ··· 268
برخورد با گفته هاى منافقين هنگام خطبه ··· 269
شعر حسان بن ثابت درباره غدير ··· 271
ابليس و شياطين در غدير ··· 273
عكس العمل هاى شيطان در غدير ··· 275
ص: 380
18. برخورد با تحركات منافقين
گزارش حذيفه از تحركات منافقين ··· 279
گزارش مقداد از تحركات منافقين ··· 281
گزارش ابوذر از تحركات منافقين ··· 281
وسوسه اندازى منافقين در غدير ··· 282
تشكيک در منظور از «من كنت مولاه...» ··· 283
سؤال درباره از طرف خدا بودن غدير ··· 284
پيشنهاد منافقين براى تغيير على (عليه السلام)! ··· 286
پيشنهاد منافقين براى شركت در خلافت ··· 287
ظهور جبرئيل در غدير ··· 289
سند مكتوب غدير··· 290
على بن ابى طالب (عليه السلام) هم چون عيسى بن مريم (عليه السلام) ··· 291
پاسخ الهى به منافقين درباره انتصاب على (عليه السلام) ··· 293
سنگ آسمانى بر منكر غدير ··· 295
19. از غدير تا مدينه
حركت از غدير در شب بيست و يكم ··· 303
توطئه قتل پيامبر (صلى الله عليه و آله) در كوه هرشى ··· 304
توطئه قتل على (عليه السلام) بعد از هرشى ··· 312
زيارت قبر مادر در ابواء ··· 313
انتشار سريع و فراگير خبر غدير ··· 313
خبر وفات باذان حاكم يمن ··· 314
پيشواز حضرت در روحاء ··· 315
وقايعى در «عرق الظبية» ··· 315
ورود به مدينه ··· 316
ص: 381
مدينه در بازگشت از حج ··· 317
كسانى كه در حج شركت نكردند ··· 318
ياد غدير در مدينه ··· 318
اعلام روز غدير به عنوان عيد ··· 319
20. پس از حجة الوداع تا رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله)
تشكل 34 نفرى بر ضد غدير ··· 323
امضاى صحيفه دوم در خانه ابوبكر ··· 324
متن معاهده نامه دوم اصحاب صحيفه ··· 326
برخورد پيامبر (صلى الله عليه و آله) با امضاكنندگان صحيفه دوم ··· 328
وصيت پيامبر (صلى الله عليه و آله) درباره روزهاى بعد از خود ··· 329
برخورد با عايشه به خاطر افشاى سرّ پيامبر (صلى الله عليه و آله) ··· 330
اجتماع همسران پيامبر (صلى الله عليه و آله) ··· 331
مسموم كردن پيامبر (صلى الله عليه و آله) ··· 332
فرستادن منافقين با لشكر اسامه ··· 332
بازگشت ابوبكر و عمر از لشكر اُسامه ··· 333
خنثى شدن نقشه نماز ابوبكر به جاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) ··· 333
نوشتن كتف، سند ابدى اسلام ··· 336
رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) و اجراى صحيفه در سقيفه ··· 337
غاصبين بر فراز منبر پيامبر (صلى الله عليه و آله) ··· 337
افشاى صحيفه در ماجراى سقيفه ··· 338
از سقيفه تا كربلا ··· 340
حيات حقيقى غدير ··· 342
از حجة الوداع تا غدير ··· 343
ص: 382
First Edition
1428A.H / 2007 A.D
Gozareshe Hajjatolveda
[Report the of Farewell Pilgrimage]
Composed by:Mohammad Baqer Ansari
Published by:Entesharate DALILMA
(DALILEMAPublications)
Post Box No. 37185 - 1153, Qom, IRAN
Tel: (0251) 7744988 - 7733413
Printed in Qom - IRAN
?-?-?-ISBN 964
ص: 383
Report of The Farewell Pilgrimage
A detailed report on the pilgrimage jorney of the
Prophet Mohammad (P) from Medina to Mecca and back
:By
Mohammad Baqer Ansari
ص: 384