ديوان مقبل

مشخصات کتاب

سرشناسه : راغب فالی، اسدالله، 1288 -

عنوان و نام پديدآور : ديوان مقبل/ تالیف مرحُوم مُلًا محمّد شیخا معرُوف به ملّا مقبل اصفهانی.

مشخصات نشر : اصفهان، 1418ق. = 1376.

مشخصات ظاهری : 279 ص.

شابک : 15000 ریال

یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.

موضوع : شعر فارسی -- قرن 14

رده بندی کنگره : PIR8159/الف67 د9 1376

رده بندی دیویی : 8فا1/62

ديوان مقبل

مرحُوم مُلًا محمّد شیخا مفرُوف به ملّا مقبل اصفهانی

دیوان راغب

مرحوم حجّة الاَسلام سیّد اسدالله راغب فالی

ویراستار دیجیتالی: عسل بی غم

خیر اندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

ص: 1

اشاره

دیوان مقبل

شیخ محمد شیخا معروف به مقبل اصفهانی

دیوان راغب

حجة الاسلام مرحوم سید اسدالله راغب همراه با نوحه ها و مرائی مختلف شعرای معاصر

ص: 2

مرکز نشر

انتشارات سعيد بن جبير

قم - پاساژ قدس

نام کتاب: دیوان مقبل و دیوان راغب

سرایندگان: مرحوم مقبل اصفهانی و حجة الاسلام راغب فالی

چاپ: اول، پائیز 1371

چاپ: چاپخانه دانش

تیراژ: 2000 نسخه

کلیه حقوق برای ناشر محفوظ است

ص: 3

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ اَلْرَحیمْ

ص: 1

مقدمه

ص: 2

فهرست

مقدمة ... 5

دیوان مقبل ... 15

واقعه وفات جناب پیغمبر خدا (صلی الله علیه و آله) ... 17

واقعه در بیان شهادت حضرت أمير المؤمنين علی بن أبی طالب (علیه السلام) ... 25

واقعه شهادت حضرت امام حسن (علیه السلام) ... 30

در بیان آمدن امام حسین (علیه السلام) از مدینه به طرف کعبه (واقعه وداع) .. 39

واقعه شهادت مسلم بن عقيل ... 45

واقعهٔ شهادت فرزندان حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام) ... 54

واقعه در بیان رفتن جناب سیّد الشهداء (علیه السلام) از کعبه به کربلا ... 60

رفتن امام به میدان و حجت گرفتن بر عمر سعد ...67

واقعهٔ شهادت حضرت عباس (علیه السلام) ... 71

واقعه شهادت جناب على اكبر ... 79

در بیان شهادت امام (علیه السلام) و آمدن ذو الجناح در خیمه ... 80

بیان غارت خیمه های حرم و گوشواره از گوش فاطمه کشیدن ... 87

بیان رسیدن اهل حرم بسر نعش های شهدا ... 93

واقعه عبور أهل بيت (علیه السلام) به قتلگاه ... 97

واقعه غارت نمودن اهل بیت و آتش زدن به خیمه ها و شکایت زینب خاتون به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ... 100

واقعه رفتن فضّه کنیز و آوردن شیر برای محافظت نعش شهدا ... 105

در بیان سیاه شدن روی ساربان وقطع يد او بدعای پیغمبر ... 107

در بیان خبر رسانیدن جبرئیل از شهادت امام انام به پیغمبر خدا بعد

ص: 3

از شهادت امام حسین (علیه السلام) ... 113

واقعه رفتن اهل بیت بدمشق از کرب بلا و وفات رقیّه ... 121

واقعه در بیان رسیدن اهل حرم به كوفه و نيكی نمودن جوان بنّا ... 124

واقعه در بیان وارد شدن اسیران اهل بیت به بازار دمشق و بازگشت آنان به کربلا و دفن جسد إمام حسين (علیه السلام) ... 129

واقعه معجزه کبوتر و دختر یهودی ... 132

واقعه در بیان رفتن امام زین العابدین (علیه السلام) پیش یزید و سؤال و جواب با آن لعين ... 136

واقعه در زیر تیغ نشانیدن حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) را بحكم یزید پلید ... 141

واقعه شهادت در بیان کشته شدن فرنگی پیش یزید پلید ... 144

در بیان رسیدن امام زین العابدین (علیه السلام) به کربلا نقل دهقان یهود و واقعه شير ... 148

واقعه جبرئيل (علیه السلام) و آمدن بسر روضه جناب أمير المؤمنين علی (علیه السلام) و شکایت کوفیان سیاه ... 157

در بیان مراجعت اهل بیت به مدینه مشرّفه ... 159

در بیان احوال خلق روز قیامت و شفاعت نمودن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ... 168

نوحه شب قتل ... 178

نوحه دیکر شب قتل ... 179

نوحه روز قتل ... 180

نوحه شب قتل ... 181

دیوان راغب ... 183

مناجات با قاضی الحاجات از مرحوم راغب ... 186

در مواعظ می فرماید ... 186

مثنوی در مواعظ ونصائح ... 188

ص: 4

مراثی در مصیبت ابی عبدالله (علیه السلام) ... 189

مرثیه ورود حضرت حسین (علیه السلام) بكربلا ... 189

مرثیه در شهادت حضرت مسلم (علیه السلام) ... 190

مرثیه در مصیبت بنام شش علی (علیه السلام) ... 190

مرثیه در مصیبت حضرت ابو الفضل (علیه السلام) ... 192

مكالمه ام ليلى باجوان ناکام خود حضرت علی اکبر (علیه السلام) ... 195

مرثیه شاهزاده علی اکبر (علیه السلام) ... 197

مرثیه در شهادت حضرت قاسم بن الحسن (علیه السلام) ... 199

مرثیه در ورود آل الله بقتلگاه شهیدان ... 201

ورود اهل بیت عصمت بقتلگاه شهیدان ... 203

مرثیه حضرت ابی عبدالله الحسین (علیه السلام) ... 206

مرثیه در ورود آل الله بقتلگاه شهیدان ... 209

مرثیه معروف به آنان که بود در مصیبت اهل بیت (علیه السلام) ... 210

نوحه سینه زنی در مرثیه شهید راه دین حرّ بن یزید ریاحی عليه الرحمه ... 213

نوحه سینه رنی در مرثیه دو پسران عبدالله بن جعفر طيار عبدالله وعون (علیه السلام) ... 214

نوحه سینه زنی شاهزاده قاسم بن الحسن (علیه السلام) ... 215

نوحه سینه زنی حضرت شاهزاده على اكبر بن الحسين (علیه السلام) ... 217

نوحه سینه زنی اعلی حضرت ابی الفضل العباس بن أمير المؤمنين (علیه السلام) ... 218

نوحه سینه زنی حضرت ابی عبدالله الحسين (علیه السلام) ... 219

فی منقبت حضرت مولى الموالى أمير المؤمنين على بن ابی طالب (علیه السلام) ... 220

تاریخ سال تولد و وفات حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) و ائمه معصومین (علیهم السلام) ... 223

تاریخ سال فوت چهارده معصوم (علیهم السلام) ... 223

ص: 5

مصیبت شهادت حضرت زهرا و شهادت محسن شش ماهه - غلامرضا سازگار - ... 253

بانوی روز جزا - مهدی خرازی - ... 254

ناز پرورد من - مرحوم عماد خانی آبادی - ... 256

دسته گل - مرحوم قاسم ملکی - ... 257

مزد رسالت - سید رضا طباطبائی - ... 259

نوحه زبان حال کودکان فاطمه (علیها السلام) - سازگار - ... 260

نوای ماتم - قاسم سرویها (سروی) - ... 261

نوحه میدان رفتن علی اکبر (علیه السلام) ... 262

نوحه علی اکبر ... 263

سقای طفلان ... 265

یا ابو فاضل - يا ابو فاضل ... 266

شب عاشورا ... 268

نوحه شب عاشورا ... 270

نوحه شب یازدهم ... 272

نوحه سینه زنی ... 275

مرثیه ... 275

نوحه ... 276

نوحه شب عاشورا ... 278

نوحه شب عاشورا ... 279

ص: 6

بسم الله الرحمن الرحيم

عاشورا، حماسه جاودان، حماسه جان، و جان حماسه ها است، عاشورا تمام دين و دين تمام دینداران است، اگر دین را باید پاس داشت، بدون پاسداری از عاشورا نمی توان دین را پاس داشت، قیام عاشورا با تاریخ تشیع آمیخته است، و بدون تردید پایداری و بقای شیعه مدیون آن است، ده ها بلکه صدها قیام در پرتو شعاع آن حماسه جاودان پدید آمده و میلیون ها شیعه با آن واقعه کام گشودند یا نفس بستند، بنا به گفته یکی از نویسندگان:

«تشیع پس از رویداد عاشورا با خون شیعه آمیخت و در ژرفای جان هایشان جوشش زد و اعتقادی راسخ در درونشان پدید آورد» (1) .

قیام عاشورا صورت وسیرت شیعه را دگرگون کرد و به آن پشتوانه عاطفی و حماسی داد، و تشیع به نهضت اعتراض و قیام مبدل گردید. در پرتو قیام عاشورا در صفوف متحد امویان شکاف افتاد و در میان آنان درگیری به وجود آورد، اظهارات یزید در نکوهش پسر زیاد، برخوردهای خانوادگی میان همسران و مادران با شوهران و فرزندانشان و ده ها نمونه از این موارد شاهد این هایند.

اوّلین زمزمه های اعتراض در همان ابتدای حادثه به گوش رسیده، صحابه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و جمعی از مسلمانان بر این عمل بنی امیه اعتراض کرده و بعضاً بر علیه حکومت اموی دست به شورش زدند. در کوفه، با فریاد اعتراض عبدالله بن

ص: 7


1- تاریخ الاسلام - دکتر ابراهیم حسن ج 1 ص 399.

عفیف قیامی هشدار دهنده رخ داد و در مدینه فریاد شیون مردم، فریاد اعتراض عليه بنی امیه را به گوش همه مردم رساند.

در این میان خاندان نبوت واهل بيت سيدالشهداء (علیه السلام) سازمان دهندگان اعتراض بودند خطبه های آن اسیران آزاده شعله های خشم را بر می انگیخت، پس از هر خطبه ای، مردم با گریه وزاری به عزاداری می پرداختند و بر مصیبتی که بر اسلام و مسلمین رفته بود اشک ماتم می ریختند.

حزب اموی کوشید با حیله و تزویر این شعله ها را خاموش کند، اجازه عزاداری در شام، و بازگشت محترمانه اهلبیت به مدینه در همین راستا بود، اما حادثه عاشورا در پرده این تزویرها مدفون نماند، فاجعه سوزانده تر از آن بود که با این تمهیدات به فراموشی سپرده شود، اهل بیت در سوگواری و عزاداری ماندند و لباس ماتم به تن کردند، مادران شهداء و همسران سوگوار اندوه حادثه را زنده نگهداشتند، سوگواری ام البنین مادر قمر بنی هاشم در قبرستان بقیع حتی دشمنان قسی القلب را به گریه وا می داشت، و پس از آن امامان اهلبیت سعی در زنده نگه داشتن این واقعه داشتند. شیعیان را تشویق به عزاداری می نمودند و شعراء را ترغیب به سرودن اشعار در مراثی و مصائب کربلا می کردند، چرا که عاشورا یک حادثه نیست، بلکه یک مکتب است، مکتبی جاودانی که هرگز فراموشی ندارد و به فرموده رسول خدا (صلی الله علیه و آله):

«إن لقتل الحسين في قلوب المؤمنين حرارة لا تبرد أبداً»

«برای قتل حسین در دل مؤمنان سوزی است که هرگز خاموش نمی شود»

از ابتدای واقعه شعرای متعهد بر این سوز دامن زدند و با استعانت از طبع شعر خود مردم را به عزاداری برای سید مظلومان (علیه السلام) واداشتند، و از شعر سلاحی ساختند که کاخ ظالمان را به لرزه می انداخت:

کمیت اسدی در قصیده ای سرود:

وقتيل بالطف غودر منهم *** بين غوغاء امة وطغام

«شهیدی در طف (کربلا) رها شده بود، میان گروهی احمق و او باش»

پس از این شعر امام سجاد (علیه السلام) فرمود: ما از ادای پاداش تو ناتوانیم، خداوند به

ص: 8

تو پاداش دهد.

جعفر بن عفان شرفیاب محضر امام صادق (علیه السلام) شد، حضرت به او فرمود: به من گفته اند که تو در رثای حسین شعر می گوئی، برای من برخی از اشعارت را بخوان، و او چنین خواند:

لبیک علی الاسلام من كان باكيا *** فقد ضيّعت احكامه واستحلت

غداة حسين للرماح دريئة *** وقد نهلت منه السيوف وعلت

«احکام الهی ضایع، و محرمات او حلال شده، بامدادان، حسین هدف نیزه های نو آموزان بود، شمشیرها از او سیراب شد و بالا رفت».

از عماره نقل شده که به فرمان امام صادق (علیه السلام) شعر خواندم، حضرت گریست، شعر دیگری خواست، خواندم، باز حضرت گریست و صدای گریه از اهل خانه بلند شد.

دعبل شاعر شهید در رثای امام حسین قصیده زیبای «مدارس آیات خلت من تلاوة» را می سراید، و صدها و هزاران شاعر دیگر با زبان های گوناگون در رابطه با قیام عاشورا اشعار زیادی را سروده اند.

جزاهم الله عن الاسلام خير الجزاء

شعرای فارسی زبان نیز با اشعار و قصائد گوناگون سعی در زنده نگهداشتن این قيام مقدس داشتند، بزرگانی چون آیة الله اصفهانی در کنار درس فقه و اصول، آن اشعار زیبا را در مصائب اهلبیت سروده، و شعرائی چون وصال و محتشم و... هر كدام بنوبه خود در زنده نگهداشتن حادثه کربلا نقش ایفاء کرده اند.

در این میان یکی از شعرائی که در زنده نگهداشتن مصائب اهلبیت سهم به سزائی داشته است می توان ملا محمد شیخا معروف به ملا مقبل را نام برد. اشعار و مراثی وی همواره بوسیله ذاکرین و مداحان اهل بیت (علیهم السلام) دست به دست گشته و با حماسه ای خاص ایام سوگواری خصوصاً دهۀ عاشورا خوانده می شد و مجالس را گرم می نمود.

شرح حال مختصری از مقبل:

مرحوم ملا محمد شیخا معروف به مقبل اصفهانی در زمان شاه سلطان حسین

ص: 9

صفوی می زیسته است در موقع هجوم افغانی ها به هند فرار نموده و در زمان سلطنت نادر شاه وی از هند به گجرات نزد حاکم آن جا به نام مؤمن خان رفت و در همان جا در سال 1157 هجری دار فانی را وداع گفت.

در کتاب حزن المؤمنين منقول است که مقبل در عهد شباب، جوانی بود ظریف و در ظرافت بغایت لطیف، اتفاقاً ایام محرم به جمعی رسید که سینه زنان در عزای شاه شهیدان مشغول بودند، به طریق استهزاء چیزی خواند که جمع عزادار آن را متالم و نالان نمود پس از چندی بمرض جذام مبتلا گردید به حدی که مردم از وی تنفر جسته، در گلخن حمام قرار گرفت اتفاقاً سال دیگر شد روزی در زاویه خرابه با دل شکسته نشسته بود که ناگاه جمعی از شیعیان سینه زنان و یا حسین گویان می خواندند.

چه کربلاست امروز چه پربلاست امروز سر حسین مظلوم

«از تن جداست امروز»

مقبل را آتش در نهاد افتاد و به نظر حسرت در ایشان نگریست و گریست و گفت:

روز عزاست امروز جان در بلاست امروز فغان وشور و محشر

«در کربلاست امروز»

در همان شب حضرت پیغمبر را در خواب دید وی را نوازش فرمود و از تقصیرش گذشت و گویند که مسمی به محمد شیخا بود و جناب ختم الرسل او را به ملقب به مقبل نمود این بود که شروع نمود بذکر واقعات و شرح حکایات سیدالشهدا عليه السلام.

مقبل گوید که چون واقعه شهادت را تمام نمودم شب جمعه بود چندان خواندم وگریستم تا آن که در بستر غنودم در عالم خواب خود را در روضه عرش درجه فرزند ابوتراب دیدم و در حرم محترم منبری گذارده بودند صاحب محراب ومنبر یعنی جناب پیغمبر صلى الله علیه وآله نیز تشریف داشت در آن اثنا محتشم را حاضر کردند فرمود امشب شب جمعه است بر منبر برو و چیزی در مصیبت فرزندم بخوان، محتشم به امر آن سید محترم بر منبر رفت خواست در اول درجه بنشیند

ص: 10

حضرت فرمود بالا برو و چون به پله دوم رفت فرمود بالا برو و هم چنین تا به عرشه منبر نشست و خواند:

بر حریگاه چون ره آن کاروان فتاد *** شور نشور واهمه را در کمان فتاد

هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید *** هرجا که بود طایری از آشیان فتاد

هم بانک نوحه غلغله در شش جهت فکند *** هم گریه بر ملا یک هفت آسمان فتاد

شد وحشتی که روز قیامت بکرد رفت *** چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان *** بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی اختیار نعره هذا حسین از او *** سر زد چن انچه آتش از او در جهان فتاد

پس با زبان پرگله آن بضعة البتول *** رو در مدینه کرد که یا ایها الرسول

این کشته فتاده بهامون حسین تست *** وین صید دست و پازده درخون حسین تست

این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی *** دود از زمین رسانده بگردون حسین تست

این ماهی فتاده بدریای خون که هست *** زخم از ستاره بر تنش افزون حسین تست

این قالب طپان که چنین مانده برزمین *** شاه شهید ناشده مدفون حسین تست

مقبل گوید پس از فراغ از تعزیه داری و سوگواری جناب سید امم خلعتی به محتشم عطا نمود. من در این خیال بودم که البته اشعار من قبول سید ابرار نگشته زیرا به من التفاتی ننموده و امر به خواندنم نفرمود، که ناگاه حوریه به خدمت سید دوسرا عرض کرد که انسیه حوراء جناب فاطمه زهرا می گوید که مقرر بفرما مقبل واقعه در مرثية سيدالشهداء بخواند، پس حضرت مرا امر فرمود بر منبر رفتم وبر پله اول ایستادم و خواندم:

روایت است که چون تنک شد بر او میدان *** فتاد از حرکت ذوالجناح و از جولان

نه سیدالشهداء بر جدال طاقت داشت *** نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت

کشید پاز رکاب آن خلاصه ایجاد *** برنک پرتو خورشید بر زمین افتاد

بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد *** اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

ناگاه کسی اشاره نمود که فرو بیا دختر سید دوسرا بی هوش گشته، پس من فرود آمدم و منتظر عطای خیرالبرایا بودم که دیدم ضریح منور سبط خیرالبشر باز شد و شخص جليل القدری بر آمد اما زخم سینه اش از ستاره افزون و جراحات بدنش از

ص: 11

حد وحصر بيرون خلعت فاخرى به من عطا نمود، عرض کردم فدایت گردم تو کیستی؟ فرمود:

حسینم که دوش نبی بوده جایم *** فرستاده خلعت خدا از برایم (1)

و اما مطالبی درباره این کتاب:

کتاب حاضر حاوی دیوان مقبل و دیوان راغب می باشد که برای سهولت دسترسی افراد، هر دو در یک مجلد تهیه گردیده است.

نظر به این که دیوان مقبل و راغب از اشعاری برخوردار است که بیشتر در میان اهالی مناطق جنوبی ایران خصوصاً جنوب فارس و بنادر هم جوار در مجالس و محافل روضه خوانی در ایام سوگواری بالاخص ماه های محرم وصفر مرسوم و متداول است و از طرفی اصل هر دو دیوان در دسترس نبود، بلکه بصورت پراکنده و محدود در برگه های دستنویس فقط یافت فقط یافت می شد، لذا جناب خیر الحاج آقای حاج سید محمدرضا موسوی که از اهالی منطقه بوده و عمری نیز روضه خوان و ذاکر مصائب اهل بيت مخصوصاً سرور آزادگان حسین بن علی علیه السلام بوده است را به این فکر واداشت تا نسبت به تجدید چاپ هر دو دیوان در یک مجلد اقدام نماید.

بنابراین کتاب حاضر حاصل تلاش و همت ایشان است که در دسترس عموم قرار می گیرد. باشد تا توشه ای برای روزی که یوم لا ینفع فيه مال ولا بنين قرار گرفته و موجب خرسندی حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه گردد.

دیوان مقبل:

این کتاب در بیشتر از هفتاد سال پیش در هند به صورت حجری یا الحاقاتی از سروده های شاعران مختلف به چاپ رسیده بود که سال ها بود همین نسخه نیز حتی در بعضی کتابخانه های مهم یافت نمی شد ولی پس از جستجوی زیاد دو نسخه از این کتاب این کتاب یکی به صورت چاپی و دیگری به صورت خطی در بخش

ص: 12


1- وقایع الایام مرحوم خیابانی در احوال ماه محرم الحرام ص 58.

علامرودشت بدست آمد که نسخه خطی به خط قاضی میر جعفر علامرودشتی در بیش از هشتاد سال پیش نوشته شده است. با بررسی هر دو کتاب معلوم شد که هیچ کدام از این دو نسخه کامل نیستند بلکه هر دو مکمل یک دیگرند لذا کتاب حاضر با استفاده از هر دو نسخه تهیه گردیده است.

دیوان راغب

این کتاب حاوی اشعار بسیار پر معنی و ارزشمند مرحوم حجة الاسلام سید اسدالله راغب است که یک بار به همت مرحوم راغب زاده در نجف اشرف در بیشتر از 30 سال پیش به چاپ رسیده بود.

تذکر این نکته ضروری است که چون هدف احیای اصل اشعار مرحوم حجة الاسلام راغب بود لذا فقط متن دیوان را به کتاب دیوان مقبل ملحق نمودیم و از آوردن پاورقی ها خودداری گردید و در حدّ امکان نسبت تصحیح اشعار هر دو دیوان نیز اقدام به عمل آمد.

و در آخر کتاب نیز تعدادی از اشعار شاعران معاصر و یا نوحه هائی که بصورت دست نویس در دست مداحان و ذاکرین اهل بیت (علیهم السلام) بوده گلچین نموده و تحت عنوان ملحقات به کتاب اضافه گردید.

و السلام عليكم ورحمة الله و بركاته

1371/7/16 ه ش

انتشارات سعيد بن جبير

ص: 13

ص: 14

دیوان مقبل

ص: 15

ص: 16

واقعه وفات جناب پیغمبر خدا

صلى الله عليه وآله وسلّم

ز لوح فرد مصیبت زسطح چرخ کبود *** بسنوک ناخن ماتم هلال عقده گشود

ز موج خون شفق كاتب قضا و قدر *** کشید بر رخ نه نه صفحه فلک مسطر

چو نور دیده محنت رسیده ناهید *** رخ منور خورشید بی ضیا گردید

عطارد و زحل و زهره با دل غمگین *** زدند حلقه ماتم چو خوشه پروین

ازین مصیبت عظمی ز عالم جبروت *** رسید چون خبر جانگداز بر ملکوت

صدای گریه ارکان عرش گشت بلند *** به حالتی که تزلزل به ماسوا فکند

ز درد سینه چونان قدسیان زدند خروش *** که شور ناله کروبیان رسید بگوش

ازین معامله سر کرد دیده طوفان را *** که تن چو غنچه زدم چاک جامۀ جان را

ز بس که گشت دلم بی قرار درد و الم *** به جای گریه ز مژگان چکید ژاله غم

نهاد مردمک دیده از پریشانی *** ز لخت دل به کنارم عقیق رمانی

مگر که خاک من از آب گریه گشت خمیر *** نموده اند پر از تیر آه کیش ضمیر

که در فضای جهان یک زمان قرارم نیست *** به غیر گریه شب و روز هیچ کارم نیست

درین بلیه چو نور نظر شدم از نار *** قضا نمود به تیر عزا منم بیمار

چه واقعه ست بدوران شب نمی دانم *** ز آه و ناله خود روز و شب نمی دانم

اگر غلط نکنم ماتم رسول خداست *** عزای زینت افلاک و ارض و مافی هاست

یگانه لولو قرو ضمیر هفت صدف *** فروغ شعشعه نور انبیای سلف

شه سریر نبوت مه سپهر سعود *** محمد عربی آبروی ملک وجود

روایت است که چون از قلمرو هستی *** به آفتاب وجودش نموده سستی

رسید وقت غروب از عجوزه دنیا *** نمود عزم عروج سرير او ادنی

ز تاب ضعف چو پهلو نهاد بر بستر *** دگر نمود اثر زهر قلعه خیبر

نمود شدت آن زهر در عروق ستیز *** بشد معامله دین و کار دهر آمیز

قدم بجانب مسجد ز ضعف رنجه نمود *** بروی عامّۀ امت در سرور گشود

ز بعد طاعت خالق پس از ادای نماز *** نمود تکیه به محراب آفتاب حجاز

ز بعد حمد و ثنا خواند خطبه شه دین *** که شد ز هوش همه طایران سدره نشین

ز استماع خلایق به گریه افتادند *** ز سینه آه شرربار ناله بگشادند

ص: 17

پس آن جناب به فرمود از سر تمکین *** که ای گروه سعادت قرین پرور دین

چگونه بود رسول من از برای شما *** به نفس خویش نه کردم جهاد با اعدا

به سنگ کینه شکستند درّ دندانم *** گذاشتند به تنها میان میدانم

بگشته خون ز ستم بر محاسنم جاری *** نه کرده ام به شما در بلیه ها باری

جواب داد خلایق به دیده گریان *** که ای بخلق زمین رحمت خدای جهان

خدا جزای جمیلت دهد که بر سر ما *** تو بوده ای چو پدر غمگسار مادر ما

زبان گشود دگر بار شافع محشر *** به گریه گفت که ای امتّان خسته جگر

رسانده است درین روز جبرئیل خبر *** که بایدم به ضرورت ز دهر کرد سفر

شوند دور ز دیدار فايض البركات *** به خود خیال به بندید آرزوی حیات

رسد بهر که بلائی درین سرای کهن *** بیاد آورد آن حال از مصیبت من

که هست ماتم و اندوه من غم عظمی *** بهر بلاد بروی زمین بخلق خدا

کنون ز رفتنم از عرش می شود موقوف *** نزول حضرت جبریل از رحیم و رؤف

ولی دو خیر بود در میان ما برجا *** که هست هر دو بخلق جهان صراط هدا

یکی کلام مجيد آن دگر على حميد *** که هست سرور و سردار اهل بیت سعید

هر آن که پیرو آن ها بود ز روی یقین *** فروزد آن به شبستان خویش مشعل دین

هر آن که زین دوره مستقیم دور افتاد *** بسوی وادی ظلمت قدم ز جهل نهاد

خلایق این چو شنیدند زان شه ابرار *** ز جوش گریه به یک بارگی شدند از کار

صدای گریه چنان از مدینه گشت بلند *** که اضطراب به دل های قدسیان افکند

بگفت باز درّ فرد لجّه امکان *** نمود به او قسم آفریدگار جهان

که بگذرد ز سر ظلم هر ستمکاری *** که کرده است به مظلوم و هر دل آزاری

پس ای گروه قسم می دهم بحق خدا *** که هر که را بر من هست مظلمه ز شما

بیاید آن و مرا آن زمان قصاص کند *** ز شرمساری روز جزا خلاص کند

که نیست تاب که در پیش انبیای کبار *** پس قصاص بیارند احمد مختار

چو این حدیث بفرمود سیّد ابرار *** ز یک کنار ز جا خاست مردی از انصار

نمود عرض که ای مهر سیّد اعظم *** به موسمی که ز طایف بیامدی بحرم

سوار ناقه عریان در آن زمان بودی *** به راحله چو عصا را به کار فرمودی

سر عصابه سر شانه ام چنان آمد *** که ضعف در دلم از درد استخوان آمد

ازین زیاده نمی دانم ای سپهر عطا *** که بود آن ز سر عمد یا ز روی خطا

جواب داد به آن مرد شاه عرصه دین *** نعوذ بالله اگر عمد بوده باشد این

ص: 18

سؤال کرد از آن نور مطلع طاها *** که یافتی که بدستم بُد آن کدام عصا

به گفت ای حکم ناوک قضا شیفت *** عصای ارقم معشوق بود در دستت

ز روی مرحمت آن نیّر سپهر زمان *** به پیش خویش طلب کرد آن زمان سلمان

اشاره کرد برو سوی حجرهٔ زهرا *** بیار زود عصا را به پیش این آقا

روانه گشت سوی خانهٔ علی سلمان *** خمیده قامتش ازبار این الم چو کمان

رسید چون بدر حجرهٔ سپهر مآب *** ز روی عقل ارادت نمود دق الباب

صدای در چو برآمد حمیدهٔ دو سرا *** گل حدیقهٔ ناموس حضرت زهرا

روانه گشت به پشت در از راه تمکین *** سؤال کرد ز سلمان که چیست مطلب زین

پس از سلام و نجیب پس از درود و ثنا *** به گریه گفت که ای آفتاب اوج سما

شه سپهر نبوت شه دیار عرب *** عصای ارقم ممقوش را نموده طلب

بگفت حضرت زهرا که سید دو سرا *** تنش فسرده در دست بهر چیست عصا

بگفت مهتر سلمان که شخصی از انصار *** قصاص می طلبد او ز احمد مختار

شنید حضرت زهرا از آن چونام قصاص *** بگریه گفت که ای زیب مرکز اخلاص

مرا پدر به چنین حالتی گرفتاراست *** به این چه وقت قصاص ست زان که بیماراست

ز من بگوی به آن مرکز برای خدا *** چو هست خستهٔ آزار سیّد دو سرا

نظر به چشم تر و بی کسی زهرا کن *** بسید دو سرا از کرم مدارا کن

عصا بداد به سلمان بدیدهٔ گریان *** چو برد پیش فروغ ممالک ایمان

اشاره کرد که داد او عصا با انصاری *** ازین نظاره نمودند مردمان زاری

به خانه با دل افکار حضرت زهرا *** طلب نمود دو نوباوهٔ رسول خدا

به گریه گفت که ای برگزیدگان جهان *** شتاب جانب مسجد شوید هر دو روان

نموده عزم ز بهر قصاص یک بدوی *** که تازیانه زند بر جناب مصطفوی

چو آن جناب به آزار خود گرفتارست *** باُن زدن گلی امروز امر دشوارست

روید تا عوض نور قدوهٔ اخلاص *** بگیرد او ز شما انتقام بهر قصاص

چو این شنید و مظلوم ناله سر کردند *** ز جیب تا بگریبان ز گریه تر کردند

بسان رعد خروشان دو کترکب عقلا *** فغان کشید ز درد جگر که وا جدا

روان به جانب مسجد شدند ناله کنان *** به حالتی که عیان گشت شیون از کیوان

نشسته خلق تمامی بدیدهٔ خونبار *** که آمدند دو مظلوم با دل افکار

یکی گرفته بکف گیسوان مشکین را *** یکی ز ناله بخون کرد نافهٔ چین را

یکی گشوده ز بحرین دیده روارید *** یکی رسانده فغان تا به سقف عرش مجید

ص: 19

یکی به گریه سوی مردمان نظر می کرد *** یکی اشاره به سلطان تاجور می کرد

به این طریق به پیش آمدند زار و حزین *** نهاده رو بسرِ سینهٔ رسول امین

به گریه عرض نمودند کای فلک مقدار *** ز لطف بار امانت بدوش ما بگذار

بگو که تا عوض تازیانه ات بر ما *** ز ده زیاده زند طالب قصاص شما

چو دید جانب ایشان ملقّب یاسین *** کشیده آه ز مرآت سینهٔ غمگین

ز دل تلاطم داغش بگریهٔ ایشان *** بسان دانهٔ مرجان چکید از مژگان

به گریه گفت که از من بدان رسیده عصا *** قصاص او به شما بی گناه نیست روا

تمام خلق مدینه به حال آن دو جناب *** ز سیل دیده نشستند تا کمر در آب

ز روی لطف به آن مرد مطلع الاعجاز *** نموده حکم که گیرد قصاص خود را باز

به گفت باز مرا کای ضیای عینینم *** برهنه بود در آن روز هر دو کتفینم

ز مرحمت در مقصود بارگاه وجود *** ز روی دوش مبارک ردای خویش کبود

ز روی مهرِ نبوت به کتف سیمینش *** بر بگشت چو پروانه ماه پروینش

به گریه گفت عکاشه که یا رسول خدا *** اجازت است نهم روی خود بکتف شما

ز لطف عام خود آن برگزیدهٔ ایجاد *** درین امور بدان بینوا اجازت داد

چو گشت رو به تمنای خویش کامروا *** نهاد روی به کتفینِ سیّد دو سرا

به مسّ مهرِ نبوت اگر جسارت کرد *** به شوق کعبهٔ مقصود را زیارت کرد

به گریه گفت خدایا به این تنِ اطهر *** پناه می برم از هول عرصهٔ محشر

ز تاب آتش دوزخ ز راه بی سببی *** شفیع خویش نمودم مساس جسم نبی

سؤال کرد نبی قریشی از آن مرد *** قصاص می طلبی یا معاف خواهی کرد

جواب داد مر آن مرد با دل صد چاک *** معاف گشت قصاص تو یا شه لولاک

بگفت احمد مرسل که یا غفور ودود *** بکن تو اسود بن قیس را ز خود خشنود

که آن رسول ترا از مکارم اخلاص *** معاف کرد درین خستگی ز داد قصاص

چو این به گفت مر آن زیب مسجد ایجاد *** ز تاب شدت آزار ضعف روی نهاد

خلایق این چو بدیدند با دل پر خون *** رساند نالهٔ هذا فراق تا گردون

روایت است که چون بر وجود آن سرور *** چو نور چشم رمد دیده ضعف کرد اثر

گرفت دست بدوش علی عمرانی *** علوی مرتبهٔ حشمت سلیمانی

نهاد دست دگر آن شه رفیع اساس *** بدوش قدوهٔ اخلاص فضل بن عباس

به این طریق ز مسجد شه سپهر صفا *** روانه گشت همان جا به حجرهٔ زهرا

چو گشت داخل آن حجرهٔ رفیع مکان *** نمود ضعف ز سستی خلاصهٔ امکان

ص: 20

چو دید حالت او شمسه سپهر عطا *** کشید ناله و با گریه گفت وا ابتا

چه واقعه ست وجود ترا فدات شوم *** فدای قامت و دیدار جانفزات شوم

تو چون به بارگه قدس عازم سفری *** کجا رواست بسزرا فراق بی پدری

مرا به غیرتو اندر جهان پناهی نیست *** به جز جناب شریف تو داد خواهی نیست

چگونه صبر کند بی تو این دل افکار *** مرا ز روی کرم ای پدر به جا مگذار

پس او ز کینه عصمت بهشت را بانو *** سر مبارک او را نهاد بر زانو

نهاد روی برویش بدیدهٔ پرخون *** گشود کرد سر تاج گوهر مکنون

صدای گریه زهرا چو آن جناب شنید *** گشود دیده و از تاب درد و آه کشید

بناله گفت که ای گوهر بهائی من *** به غم گداخته حسرت جدائی من

کنون ز روی ضرورت ز من جدا گردی *** چو من روم تو به اندوه آشنا گردی

مه دیار غم و بانوی فراق شوی *** هلال یک شبه شام اشتیاق شوی

چو این حدیث جگرسوز را بتول شنید *** گل سرشک ز چشمش برنگ لاله چکید

سؤال کرد از آن سیّدالنّساء زهرا *** ترا بوادی محشر کجا کنم پیدا

جواب داد که درپیش منزل محمود *** که کرده است مرا وعده کردگار ودود

که من شفیع شوم عاصیان امت را *** کنم گشوده ز هم رایت شفاعت را

بگفت گر که نبینم در آن مقام ترا *** بگو که باز خروشان کجا کنم پیدا

جواب داد دگر پادشاه ملک وجود *** که ایستاده به پیش صراط خواهم بود

بود کنار من إستاده جبرئیل امین *** ز یک کناره دگر طایران سدره نشین

ز بعد جمله ملائک ستاده از دو طرف *** پی خلاصی امت چو من گشوده دو کف

همه به گریه بگویند یا غفور صمد *** ازین بلیه نگهدار امت احمد

بگفت این سخن و شد ز ضعف خموش *** نمود چشم مبارک پرآب و رفت از هوش

که آمدند همان لحظه توأمان از در *** ز نور دیدهٔ خیرالنّسا شبیر و شبر

چو جد خویش بدیدند آن چنان مدهوش *** ز سینه هر دو کشیدند هم چو رعد خروش

ز ناله های جگرسوز و آه واجدا *** زدند صاعه بر جان ساکنان سما

یکی نهاد بفریاد روی بر رویش *** یکی نموده زیارت بگرد گیسویش

یکی نهاد دمی سر بروی سینهٔ او *** یکی دگر شده از گریه هم قرینهٔ او

گهی بدست و گهی پاش بوسه دادند *** گهی سرشک چو مرجان ز دیده بگشادند

ز روی ضعف چو مدهوش بود پیغمبر *** به چشم های پر از آب شاه دین حیدر

ز جای خاست که تا آن دو مهر کیوان را *** کند ز روی تن آن فلک مآب جدا

ص: 21

گشود دیده درآن داوری رسول الله *** بناله گفت که بگذار یا ولی الله

که این دو نوگل گلزار خویش تا پویم *** رسیده روز آخر وداعشان گویم

که بعد من به جفا و ستم غریب شوند *** ز شادکامی ایام بی نصیب شوند

هزار لعن برآن ناکسان بی پروا *** که این دو سرو جنان را در آورند ازجا

پس آن جناب نظر کرد چون به حالتشان *** فکند دست بگردن پس جلالتشان

نمود جا سرشان را بروی سینهٔ خویش *** رساند آه به گردون ز مرکز دلریش

از آن میانه حسن گریه بیشتر می کرد *** خدنگ ناله اش از آسمان گذر می کرد

ز روی مهر بفرمود افتخار ز من *** مکن زیاده ازین گریه نور دیدهٔ من

که گریهٔ تو مرا امر سخت دشوار است *** زیاده موجب آزار قلب انگار است

ازین حدیث نم از دیده ها کناره گرفت *** حباب گر و گلاب از گل نظاره گرفت

به گریه حضرت زهرا دو دست بر سر زد *** که شخصی آمد و آهسته حلقه بر در زد

روانه گشت به پشت در آن مه عظمی *** به گریه گفت چه می خواهی ای خجسته لقا

جواب داد که مردی غریب وافکارم *** هوای دیدن ختم رسل بسر دارم

مرا دهند اجازت که با دل رنجور *** رسیده از پی امر عظیم از راه دور

بگفت حضرت زهرا که بازگرد از راه *** که نیست وقت ملاقات خیر خلق الله

ازین سبب که به آزار خود گرفتار است *** غنوده است به بستر از آن که بیمار است

برفت چند قدم راه باز گردید *** دوباره خواست اجازت همان جواب شنید

چنان ببار سوم از جگر کشید خروش *** که آمد از اثرش آن فلک جناب بهوش

گشود چشم مبارک نمود استفسار *** ز واقعات عرب کرد فاطمه اظهار

شه سریر نبوت به فاطمه فرمود *** که هیچ یافتی آن سائل غریب که بود

جواب حضرت زهرا بگریه داد ملول *** که عالمند برآن آفریدگار و رسول

بگفت مهر فتوت مه سپهر صفات *** که هست قابض ارواح و هادم لذات

بغیر رخصت اگر آن فلک مکان خواهد *** ز روزنه های در بسته اندرون آید

نکرده است اجازت کسی طلب ز کسی *** مگر ز ما که بدانش ادب نموده بسی

به پیش رفته و او را ز من اجازت ده *** بگریه رخصتش اندر امور حاجت ده

چو این شنید مه عصمت سپهر علم *** سواد حلقهٔ ماتم محیط مرکز غم

ز جای خاست خروشان و گفت واابتا *** زهی مصیبت عظمی که روی داد به ما

به پیش در شد و از آه و ناله داد صدای *** که ای مطیع اجازت بپایه حجره درآی

زین سخن ملک الموت هم چو بید نسیم *** بگشت داخل زو بقعهٔ ریاض نعیم

ص: 22

برای حرمت محمود از سعود کلام *** زبان گشود و بدان اهل بیت کرد سلام

ز بعد گفت که ای فرد انتخاب وجود *** ترا بود ز خداوند خاص و عام درود

نمود امر مرا کردگار بی همتا *** به قبض روح تو ای محترم بإذن شما

ز روی لطف بفرمود احمد مختار *** درین امور تو یک ساعتی توقف دار

که جبرئیل بیامد ز طارم اعلا *** بحکم خالق معبود رب عزّ و علا

جواب که البته حکم بردارم *** هر آن چه امر نمائی مرا بجا آرم

نزول کرد همان لحظه جبرئیل امین *** بسوی آن شه لولاک از ره تمکین

سؤال کرد ازآن نوربخش شمس و قمر *** که ای تو بوده مرا در امورها یاور

چه باعث است که در این بلیهٔ عظمی *** گذاریم به چنین حال بی کس و تنها

جواب داد فرحناک حضرت جبریل *** که باد مژده ترا ای فروغ مهر جلیل

ز لطف عام و عنایات ذوالجلال کریم *** رسید امر به رضوان و خادمان نعیم

که بقعه های جنان را دهند آرایش *** تمام حور کند زینت از ره خواهش

هم انتفای پذیرفت آتش دوزخ *** شده چو روضهٔ فردوس عالم برزخ

ستاده منتظر شوق انبیای سلف *** کشیده اند ملائک تمام صف در صف

تمام از دل و جان عاشق لقای تواند *** تمام منتظر روح جانفزای تواند

بگفت احمد مرسل کین همه خوب است *** ز مدعای دل بی قرار مطلوب است

ولی زیاده مرا شاد و مبتهج گردان *** به آن چه هست بدرد نهان من درمان

بگفت حضرت جبریل کای شفیع امم *** فروغ مهر نبوت دُرِ محیط کرم

بود بهشت سراسر به انبیای هدا *** خرام ناز تو بامت در آن بسازی جا

بگفت باز بروح الأمین شه بطحا *** که ساختی ز پی بهجتم بشارت را

بگفت حضرت روح الأمین که ای سرور *** عطا نموده به تو چند چیز را داور

که تا به حال یکی را ز انبیای سلف *** نداده این همگی رتبه و کمال و شرف

چه از جنان و چه کوثر چه منزل محمود *** چه از شفاعت امّت به پیش رب ودود

ز امّتت به تو در حشر آن قدر بخشد *** که خاطر تو از آن شاد مبتهج گردد

ز جبرئیل امین این حدیث را چو شنود *** بناله گفت که در دل مطالبم این بود

به پیش من غم امّت زیاده از غم هاست *** ازین نوید کدورت ز لوح دل برخاست

بدل نماند مرا هیچ مدعا دیگر *** چو نخل آرزو آورد از شفاعت بر

بگفت این و شه انبیا به لطف جمیل *** نمود روی توجه بسوی عزرائیل

اشاره کرد که از راه مردمی پیش آی *** به آن چه گشته ای مأمور اشتغال نمای

ص: 23

از آن چو قابض ارواح یافت دستوری *** به پیش رفت ز روی ادب به مهجوری

به قبض روح بشیر و نذیر شد مشغول *** فتاد مشتری افکار و زهرا گشت ملول

شد آشکار بر آن نیّر سپهر حیات *** ز یک کناره کسوف علامت سکرات

گهر عرق ز رخ انورش عیان گشتی *** گهی دگر گل رویش چو زعفران گشتی

دمی ز دیده نظر سوی حاضران می کرد *** کشیده دست دمی رو به آسمان می کرد

غرض که روح کثیرالفتوح آن سرور *** بسوی روضهٔ جنات چون نمود سفر

به پیش بستر او رفت حضرت زهرا *** بگریه گفت که روحی فداک یا ابتا

هر آن چه کرد سؤال از پدر بچشم پر آب *** نیافت هیچ از آن فرد انتخاب جواب

فغان کشید بنوعی ز سینهٔ پر خون *** که رعشه دار شد افلاک و طارم گردون

بگریه گفت که هذا فراق درد صعوب *** که آفتاب دیار مدینه کرد غروب

چه داد رو که از آن شد رواق صبر خراب *** رسید موسم طوفان دیده های پر آب

زهی بلیه که شد وحی منقطع از ما *** بشد ز مشرق غم آشکار صبح عزا

تمام پرده نشینان حجلهٔ عصمت *** مخدرات دیار سراذق حشمت

زدند رو بسر جملگی ازین ماتم *** بسان حلقه بدور شهاب مرکز غم

یکی بناله زدی شعله در فضای زمین *** خدنگ آه رساندی یکی بعرش برین

خبر رسید چو از حال سیّد کونین *** که آن دو گوهر بحرین معرفت حسنین

زدند جامه به تن چاک با خروش و فغان *** گشوده سیل چو ابر بهار از مژگان

بسان نافه گشودند گیسوی مشکین *** فتاده چو گوهر بی کسی بروی زمین

حسن دو دست ببردی بسر که واجدا *** چسان گذاشته ما را درین میان برجا

حسین آه کشیدی بدیدهٔ پرنم *** خروش کردی و گفتی که ای شفیع امم

بجز تو بر سر ما در جهان پناهی نیست *** بغیر ذات شریف تو دادخواهی نیست

ز ناله های جگر سوز آل پیغمبر *** شدند خلق مدینه ازین قضیه خبر

تمام گریه کنانان و محمدا گویان *** بسوی درگه عرش احترام با افغان

روان شدند به نوعی که شورش محشر *** بزور خویش فروماند واله و مضطر

نه گر زیاده ازین نیست قوت گفتار *** که رفت تاب ز دل نم ز دیده دست ز کار

در آن عزا شدم از بس که ناتوان از غم *** نشسته ام بسیاهی چو کلک از ماتم

نه سر خیال خرد دارد و بدل آرام *** اگر که شرح دهم می کشد به طول کلام

بزرگوار خدایا بقرب و جاه نبی *** بحق ختم رسالت محمد عربی

که امتان نبی را بوادی محشر *** رسان بسایهٔ ظلّ لوای پیغمبر

ص: 24

نصیب کن همگی را شفاعت محمود *** که تا شوند به مقصود خویشتن مسعود

ز بعد جملهٔ خلقان به جانب مخلص *** نظر نما که بود قلبش از ریا خالص

ز روی یک جهتی دوست دار آل عباس ات *** نه مخلص است غلامی ز سیّدا لشهداست

واقعه در بیان شهادت حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام

محرم آمد و بر دیده های اهل جهان *** هلال تعزیه آورد وحی بر طوفان

چنان فشرد غم اهل بیت دل ها را *** که آب کرد برنگ هوا تمنا را

بساط عیش چو قارون بخاک شد مقصود *** به او چو آیهٔ ارض ابلعی نزول نمود

ز دیده سربدر آورد و اشک ماتم شد *** ازین سبب به جهان روشناس عالم شد

ازین جهت که بخون جگر وضو دارد *** به پیش خالق و مخلوق آبرو دارد

سرشک این غم و محنت عزیزدارین است *** چرا که از نجبای دیار بحرین است

جواہری که پسندیدهٔ رسول خداست *** بروز حشر در اشک ماتم شهداست

خصوص تعزیهٔ شهسوار دشت نجف *** مهین ستارهٔ درخشندهٔ سپهر شرف

ز جلد دفتر دین فرد اوّل ایمان *** وصیّ نفس محمد برادر قرآن

به رتبه صورت امکان و معنی واجب *** جلوه مظهر اسرار شاهد و غائب

تن رسول و دل عرش و جان بیت الله *** گل حدیقهٔ قدرت علی ولی الله

بروز رزم و مصاف آن کنندهٔ خیبر *** بروز بزم جنان اوست ساقی کوثر

روایت است که چون افتخار اهل جهان *** محمد عربی صدر مسند امکان

شه سریر رسالت چراغ ظلمت داج *** عروج کرد بسوی فلک شب معراج

گهی به قوت پر براق محمودی *** گهی بجدبهٔ شوق لقای معبودی

روانه گشت جنابش به عالم بالا *** به عکس رحمت حق رفت از زمین به سما

چنان نمود جنابش صعود جسمانی *** که کرد واهمه و هم عروج روحانی

حجاب نه فلکش گرد کاروان گردید *** گذشت چون ز حجاب نهم به عرش رسید

ص: 25

چو خاک مقدم او عرش نمود ادراک *** فزود رتبهٔ او را و برگرفت از خاک

بسوی عرش جنابش پی تماشا بود *** چنان که عرش از آن نیز در تمنا بود

که ناگهان به یکی صورتش فتاد نظر *** که بود خلقتش از نور قدس پا تا سر

بسی بها و بسی خوش نما چو سکهٔ زر *** گرفته بود از آن عرش رونق دیگر

به جان خزنده شد آن صورت بدین صورت *** قرینه است که بودست عرش بی صورت

یقین که عرش ز بی صورتی کدورت داشت *** اگر نبود مثال علی چه صورت داشت

شبیه بود بسی باکنندهٔ خیبر *** امیر دین اسدالله ساقی کوثر

چو این مشاهده بنمود سیّد اسرا *** سؤال کرد ز جبریل کای امین خدا

چه صورت است که عرشش به خوش دلی دارد *** که این شباهت بسیار با علی دارد

مرا خبر کن ازین شکل زان که جان منست *** شبیه قوت جان و دل و روان منست

چو من ز خانه برون آمدم بسوی شما *** علی به بستر خود خفته بود در مأوا

چه بود توسن حیدر که پرشتاب تر است *** چه مرکبی ز بُراقم سبک رکاب تر است

چه حکمتست کز من به سرعت آمده است *** مگر به قوت پای ولایت آمده است

چو این شنید از آن شاه جبرئیل امین *** جواب گفت که ای فخر آسمان و زمین

نه مرتضی ست کین صورت ابوالحسن است *** که آفریدهٔ پروردگار ذوالمنن است

خلایقی که درین نه سپهر رو دارند *** تمام شوق لقای جناب او دارند

فرشته ها همه بودند بس که مایل او *** بیافرید خدای جهان شمایل او

ببین به منزلت و رتبه یا رسول الله *** که کرد صورت او عرش را زیارتگاه

ازین حدیث غرض اول این حکایت بود *** بیان قصه و سررشتهٔ شهادت بود

ولی بشرح کجا طاقت بیان دارم *** نه تاب گفتن و نه یاری زبان دارم

روایت است که چون ابن ملجم بی دین *** رساند ضرب شهادت بفرق شاه مبین

فرشته های مقرب به نزد صورت او *** تمام صف زده بودند در زیارت او

که ناگهان اثر زخم تارک حیدر *** پدید کرد شکافی به فرق آن پیکر

صدا برآمد از آن صورت و بخویش طپید *** چنان که عرش و نه افلاک سر بسر لرزید

چو این مشاهده کردند ساکنان سما *** زدند چاک ز دست الم گریبان ها

صف سپاه ملائک ز نوحه برهم خورد *** چنان که غلغله هوش از سر قیامت برد

فضای نه فلک نیلگون پر از غم شد *** ز گریه خانهٔ گردون سرای ماتم شد

زبان عرض گشادند اهل نه طبقات *** به آه و ناله بدرگاه قاضی الحاجات

که ای حقیقت ایجاد ممکنات ازتو *** نمود ذاتی اشیاء کائنات از تو

ص: 26

بغیر ذات تو هر ذات آفریدهٔ تو *** محمد عربی بندهٔ گزیدهٔ تو

درین مقدمه ای کردگار حکمت چیست *** به صورت علی مرتضى جراحت چیست

به ساکنان سما لطف دوست شامل شد *** پی بیان خبر جبرئیل نازل شد

بگریه گفت که ای ساکنان عرش مجید *** قیامت عجبی در جهان شد است پدید

وصیّ نفس نبی منصب شهادت یافت *** سر مبارکش از تیغ ظلم ضربت یافت

بگفت و گشت روان با دو دیدهٔ خونین *** بسوی کوفه باخبار ساکنان زمین

روایت است که در بین آسمان و زمین *** صدای نوحه برآورد جبرئیل امین

به گریه گفت که گردید ابن عمّ رسول *** به تیغ زشت ترین منافقان مقتول

از آن صدا همهٔ جن و انس سرتاسر *** شدند با خبر از قتل ساقی کوثر

علی الخصوص دو فرزند سیّد ثقلین *** دو نو شکفته گل گلشن جنان حسنین

تمام شب به عبادت قیام می کردند *** دعا به باب علیه السلام می کردند

گهی رکوع و گهی در سجود می بودند *** بدین طریق در آن شب دمی نیاسودند

ربوده بود در آن وقت خواب محنتشان *** که رفت زینب بی دل بسوی خلوتشان

اراده کرد که بیدارشان کند از خواب *** که بانگ نوحهٔ روح الأمین رسید شتاب

ز خواب آن دو جگرگوشهٔ نبی جستند *** کمر به تعزیهٔ شاه اولیا بستند

روان شدند سراسیمه آن دو فخر انام *** ز خانه جانب مسجد به اضطراب تمام

روایتست که چون ضرب تیغ زهرآلود *** بتارک علی مرتضى نزول نمود

کشیده نعره از آن درد آن سپهر جناب *** فتاد صاحب منبر بدامن محراب

بخاک و خون دل ارباب غم طپان گردید *** بتارکش چو رگ ابر خون روان گردید

فتاده بود بخاک و ز درد می نالید *** ز خون سر بجبین با دو دست می مالید

ز تاب سوز جراحت دمی نمی آسود *** جبین خضاب بخون می نمود و می فرمود

که خون به چهرہ بود زینت شهادت ما *** که بر شهادت ما می دهد شهادت ما

موالیان همه بر دور آن امام امم *** ستاده و زده بودند حلقهٔ ماتم

تمام گریه بران چون سحاب می کردند *** بسوز ناله دل سنگ آب می کردند

که ناگه از در مسجد دو سبط پیغمبر *** دو گوشوارهٔ عرش برین شبیر و شبر

دوان به شیون و افغان و نوحه و ماتم *** شتافتند به بالین آن امام امم

به هر طرف نظر از اضطراب می کردند *** تفحص پدر کامیاب می کردند

که ناگهان نظر آن دو سیّد ابرار *** فتاد بر قد موزون حیدر کرّار

که سرو قامت آن شاه کشور ادراک *** ز پا در آمده چون نخل ارغوان بر خاک

ص: 27

سری که از رقم کردگار افسر داشت *** به جبهه اثر طول سجده زیور داشت

سری که سورهٔ والعادتی در بیانش بود *** نزول سورهٔ نور از برای شأنش بود

چنان جراحتی از تیغ ظلم یافته بود *** که هم چو چاک گریبان گل شکافته بود

تنی که از حسب اتحاد در شب غار *** بسید دو سرا جان نموده بود نثار

تنی که در حرم کعبه از علوّ مقرّ *** گذشته بود ز معراج دوش پیغمبر

ز ضربت ستم ابن ملجم کافر *** طپیده بود به خون هم چو لالهٔ احمر

کفی که ازکرمش بحر و کان خجالت داشت *** بهر دو دست ز خون محضر شهادت داشت

نموده بود بخون سر به مهر طاعت را *** کشیده بود بسر جرعهٔ شهادت را

چو این مشاهده کردند آن دو سبط نبی *** دو زینت برو دوش محمد عربی

ز دست صبر گریبان جامه چاک زدند *** عمامه ها ز سر خویشتن بخاک زدند

سر برهنه بسوی پدر روان گشتند *** گشوده خانه آغوش در فغان گشتند

دوید بر سر بالین او امام حسن *** نشست و آن سر پر خون گرفت بر دامن

گهی به دامن و گاهی به آستین الم *** گرفت خون ز سر و تارک امام امم

گهی به حیدر كرار سوگواری داشت *** گهی به درد چو سیماب بی قراری داشت

به حالت پدر خویش می گریست به زار *** چنان که بر رخ او اشک می نمود نثار

نشسته بود به بالین او به آه و خروش *** فتاده بود شه دین و رفته بود از هوش

چو این مشاهده بنمود سيّد شهدا *** فتاد با دل پر خون پای آن مولا

جبین به پای امام کبار می مالید *** ز تاب گریه چو ابر بهار می نالید

به آه و ناله و زاری چنین امام حسین *** خطاب کرد به آن شهسوار بدر و حنین

به گریه گفت که ای کائنات را رهبر *** قوی ز زور تو بازوی شرع پیغمبر

ترا چه شد که چنین زار و ناتوان شده ای *** فتاده ای تو بدین حال و سرگران شده ای

چه بر سر تو ز اعدای نابکار آمد *** کدام تیغ به فرق تو تاجدار آمد

هنوز تعزیت ختم انبیا برپاست *** هنوز ماتم او بار محنت دل هاست

کسی نداشت ز اندوه جد ما غم ما *** که تازه شد ز برای تو داغ ماتم ما

لبالب است شب و روز دیدهٔ تر ما *** بخون آبلهٔ دل ز داغ مادر ما

هنوز از غم بی مادری نیاسودیم *** هنوز از غم دوریش دیده نگشودیم

هنوز از تعب بی کسی در آزاریم *** بدرد و محنت بی مادری گرفتاریم

غم شهادت مادر هنوز مونس ماست *** فغان و ناله شب و روز نقل مجلس ماست

هنوز ماتم مادر بسر نیامده بود *** دل از تحمل آن درد بر نیامده بود

ص: 28

قضیهٔ تو نمک پاش زخم دل ها شد *** به ماتمت غم ما بی کسان دو بالا شد

بسر گذشت تو یک باره شد حکایت ما *** سر آمد همه شد در غمت مصیبت ما

بهر دلی که غم آل مصطفی یار است *** غم شهادت تو بر تمام سربار است

بدین طریق که سرگرم دوستان شده ای *** مصمم سفر گلشن جنان شده ای

روا مدار که ما بی تو در جهان باشیم *** روا مدار که در کام دشمنان باشیم

روا مدار که ما در جهان غریب شویم *** به زندگی ز حیات تو بی نصیب شویم

همین نه بی پدری های ما به ما بار است *** یتیم بودن ما نیز بر تو دشوار است

مباد بی من ازین خاکدان زشت روی *** مرا گذاری و تنها سوی بهشت روی

به آن مباش که در خدمت رسول الله *** تو باشی و من بی دل نباشمت همراه

روا مدار که در صدر جنّت المأوى *** بهم رسید تو و جد و مادرم زهرا

چه فیض می بری ای شهسوار بدر و حنین *** ز مجعمی که نباشد اندران حسنین

کنون به تنگ دل های ما ترحم کن *** حدیثی از لب گوبرفشان تکلم کن

مپوش دیده ز ما بی کسان برای خدا *** به ما ستمزدگان چشم مرحمت بگشا

چو این مکالمه بنمود سید شهدا *** نظارہ کرد ز عین توجه مولی

گشود خانهٔ آغوش ساقی کوثر *** کشیده حضرت شاه شهید را در بر

ز شفقت پدری بوسه بر جبینش داد *** پی تسلی او لعل روح بخش گشاد

به گریه گفت که ای نوردیدگان پدر *** غم زمانه به باب شما رسید بسر

دگر به باب شما بعد ازین حسابی نیست *** برای ناخوشی دهر اضطرابی نیست

کنون ز مسجدم ای بی کسان خانه برید *** برای گریهٔ اهل حرم بهانه برید

چو این حدیث بیان کرد حیدر كرار *** در آمدن ز جا آن دو سید ابرار

پی معاونت آن شه مبین رفتند *** بزیر سایهٔ بال همای دین رفتند

بدوش خویش کشیدند شاه یثرب را *** امین کشور دین مظهرالعجائب را

روان شدند سوی خانه با چنین احوال *** موالیان همه با آه و ناله درد بنال

بزرگوار خدایا به سیّد أسرا *** بحق حرمت شاه سریر او ادنا

بمرتضی علی آن پادشاه خیبرکن *** که ریسمان قضایت فکنده در گردن

به حق فاطمه آن مهتر زنان بهشت *** که هست دوستیش مهر حوریان بهشت

به حق قبلهٔ ارباب دین امام حسن *** گز انبیای حسن است و ز اولیاست حسن

به حق سیّد آسودهٔ دیار بلا *** که خورد آب شهادت ز تیغ جور و جفا

به حق عابد مظلوم و سرور مسموم *** به حق باقر و صادق دوتا محیط علوم

ص: 29

به حق موسی کاظم شه نکو آئین *** به حق آن که بود روضه اش بهشت برین

غریب خاک خراسان علی بن موسی *** کند شفای شل و کور چون دمِ عیسی

به حق حضرت سلطان دین تقیّ جواد *** که هست همراه جدّش بخطهٔ بغداد

به حق هادی راه خدا علیّ نقی *** که هست منکر آن شاه دوزخی و شقی

به حق عسکری آن سر من رأی مسکن *** غریب و بی کس و محروم از دیار وطن

به حق حضرت صاحب بقية الاولاد *** که هست بهر ظهورش موالیان دلشاد

که شیعیان که درین چند روز گریانند *** اگر چه غرق گناهند دوستدارانند

گنه مپرس از ایشان به سیّد ثقلین *** ببخش معصیت جمله با امام حسین

خصوص بنده که مشهور مقبلی شده ام *** سیاه روی دو کون از سیه دلی شده ام

چه می کنی که بپرسی ز من گناه مرا *** پی چه می طلبی نامهٔ سیاه مرا

بگیر از من و در کوثر ثواب انداز *** که گفته اند نکوئی کن و در آب انداز

واقعه شهادت حضرت امام حسن عليه السلام

محرم آمد و گردید نوحه مستحسن *** بلند کرد جهان ناله را بصوت حسن

حواله گشت به هفت آسمان و هفت زمین *** دو هفته ماتم و ده روز گریهٔ خونین

هلال ماه عزا چون فراشت رایت غم *** سواد ابلق لیل و نهار شد ماتم

زمانه کرد به امداد نوحه و شیون *** قبول ماتم آل نبی بوجه حسن

برای ماتم ذریّهٔ رسول الله *** به گریه می گذرد بزم شب نشینی ماه

درین عزانه همین چرخ سرمه ای پوش است *** نظر به عرش برین کن که خانه بر دوش است

همین سپهر عزادار نیست با ایشان *** بروز خویش شده آفتاب سرگردان

نوشته خامهٔ مستوفی عزای جهان *** بپای مردم هر دیده اشک تا دامان

گره شده بگلو ی زمانه ناله و آه *** رسید قافلهٔ تعزیت بگرد نگاه

به ممکنات چو تقسیم ماتم شهدامست *** محرم است و غم اهل بیت نوبت ماست

پس از فریضه دلا باش در غم شهدا *** که پنجگانه مناسب تر است بهر عزا

صباح و شام بنال از برای آل رسول *** که در دوگاه بود ناله بیشتر قبول

ص: 30

غرض که تعزیت عترت رسولِ خدا *** دهد نتیجهٔ عیشِ ابد بهر دو سرا

کنون که تعزیه مخصوص نوع انسانست *** پس از چه روست که غم طاری گلستانست

خصوص انجمن آرای گلشن دنیا *** گل سرسبد گلستان گل رعنا

زده ز خندهٔ بی موسمش صبا بدهان *** دهن لبالب خون غنچه خفته در یرقان

گلِ گلاب کزان بود آبروی بهار *** خلیده خار بپایش نشسته در گلزار

ز برگ و بار ببین نسترن خزان شده است *** ستاره سوخته باغ و بوستان شده است

ز بسکه ریخته نقد شکوفه در گلزار *** بجای آب خورد تاک شربت دیدار

ز ساز و برگ ترنّم در آن نمانده اثر *** نفیر خویش سیه کرده است نیلوفر

نشسته گلبنِ مشکی چرا به چهره غبار *** بباد رفته گل زرد را سرو دستار

ببین به حال گل زنبق و به نقشِ قبا *** که سر ز خاک برآورده با لباسِ عزا

پی چه زلف عروسان بباغ شد کمیاب *** چه شد که چشمِ گل مخملی شده بی خواب

چه شد که جعفری این نوع بدقیافه شده *** بسر عمامهٔ زر تا ریش کلافه شده

ز بسکه داغ به تن سوخته است در بستان *** ز نسترن شده گلزارِ باغ داغستان

چه واقعه است که در باغ از گل خیری *** کسی نمی شنود غیر بوی بی خیری

چمن فشرد بنوعی ز انقلاب هوا *** که بوی شهد نمی آید از گل حلوا

چنان ز گرد کدورت شده ست سر و سیاه *** برآمد است مگر از نهاد گلشن آه

شده صنوبرِ بی حاصل از ثمر مأیوس *** چنار گشته ز پا تا بسر گل افسوس

چو با دوست ز غم گشته باغ وسواسی *** تهی شده کفش از لاله های عباسی

بهار رفته ز باد چمن درین ایام *** نسیم را نفس از غصه سوخته در کام

خزان گرفته گریبانِ باغ و بستان را *** بهم نشسته صدا بلبل خوش الحان را

زبان کشید ز شرم سخن زبان به قفا *** شده بباغ گل آذر زبان قفا

مگو بصحنِ گلستان که نرگسستان است *** بهار کرده گل دیده های گریان است

مخدرات گلستان اگر چه اشجارند *** تمام سر به ته افکنده و عزادارند

بسرای خرمی گلشنِ ائمهٔ دین *** گل ز مردی گوشوارِ عرشِ برین

بقیع مدفن و سبط نبی شه مدنی *** که کمتر است ثنایش چو سید حسنی

شبیه تر ز خلایق به افتخار ز من *** جناب رابعِ آل عبا امام حسن

وقوعِ واقعهٔ او اگرچه در صفر است *** ولی محرمِ ما مبتدای این خبراست

مه محرم و ماه صفر بهم یارانند *** بهم رسیده دو هم شهری از عزادارند

شد است شهرِ روان ماتمِ شبیر و شبر *** روان ز شهرِ محرم شده به شهرِ صفر

ص: 31

روایت است که آن نور دیدهٔ اخبار *** پس از وفات شهنشاه مسند ابرار

ادا نمود چو آئین تعزیه داری *** پی امور خلائق ز راه غمخواری

جلوس کرد به تخت خلافت یزدان *** نشاند حرف نبی را به کرسی ایمان

روانه گشت ز شهر مدینه جانب شام *** برای رفع معاویه آن امام انام

سپاه آن شه مظلوم از حساب برون *** زدند خیمه برای جهاد بر هامون

فضای دشت پر از خیمه های الوان شد *** ز خیمه دامن کوه احد گلستان شد

حساب لشکر سبط نبی بوقت شمار *** چهل هزار نفر گفت راوی اخبار

چنان هجوم خلائق شد از پی هیجا *** که صف کشید سپاه از مدینه تا پیدا

چو اجتماع برای سپاه حاصل شد *** به وقت ظهر برای فریضه داخل شد

بلند شد ز تمام مؤذنان سپاه *** صدای اشهد ان لا اله الا الله

به آن گروه امام زمان امامت کرد *** ادا فریضهٔ ظهرین با جماعت کرد

در آن فریضه به همراه آن امام حجاز *** چهل هزار نفر صف زدند بهر نماز

چو شد ادا به جماعت فریضهٔ ظهرین *** به خیمه گشت روان سبط سیّد ثقلین

روایت ست که چون زادهٔ ابو سفیان *** شنید کثرت جمعیت مسلمانان

نوشت رقعه از بهر سروران جنود *** چو زر نبود درآن رقعه وعدهٔ زر بود

پس از ادای نماز فریضهٔ ظهرین *** رسید رقعهٔ آن کس بلشکر حسنین

از آن که وعدهٔ زر کرده بود با لشکر *** شدند تفرقه در یک نفس ز یک دیگر

چنان که شام بسبط رسول هفده کس *** پی نماز جماعت شدند حاضر و بس

روایت است که چون دید سیّد شهدا *** که آن گروه تبه روزگار بی پروا

فروختند و گرفتند قیمت ایمان *** برات لم یصل از زادهٔ ابوسفیان

خطاب کرد سوی حضرت امام حسن *** که ای ز نور تو چشم جهانیان روشن

من و تو دو درین شهر بی مددکاریم *** ز جد و باب به جا مانده ایم و بی یاریم

فتاده ایم درین شهر بی کس و حیران *** غریب و در وطن خویش مانده سرگردان

بیا بروضهٔ جد بزرگوار رویم *** سر برهنه و با چشم اشکبار رویم

به او شکایت امت کنیم با دل زار *** ز بیوفائی ایشان سخن کنم اظهار

زنیم دست و گریبان جامه چاک کنیم *** به او حکایت جان های دردناک کنیم

ز گریه بر سر خشم آوریم حضرت را *** کنیم غرض به او شرح حال امت را

چو این حدیث بیان کرد سیّد شهدا *** محمد حنفیه به گریه خاست بپا

به احترام به آن هادی سبیل رشاد *** خطاب کرد و زبان را به التماس گشاد

ص: 32

که ای برای تو ایجاد ارض و مافی ها *** چه می شود که بیاریم روی بر بطحا

اگر مجاور آن خانه و حرم باشیم *** تمام عمر سرافراز و محترم باشیم

نمازها همه در مسجد الحرام کنیم *** خلیل وار درآن سرزمین مقام کنیم

به مستجار گهی رو کنیم هم چو خلیل *** گهی بحجره نشینیم هم چو اسماعیل

ز آب چشمهٔ زمزم گهی بیاشامیم *** گهی به سایهٔ بیت الحرام آرامیم

جواب گفت چنین حضرت امام حسن *** که ای ریاض شجاعت ریاضت گلشن

چه لازم است که از خانهٔ رسول انام *** کسی رود به دیار دگر برای مقام

سوی وطن به چنین حال باز گردیدند *** به طوف شاه رسل سرافراز گردیدند

روایت است که چون سبط احمد مختار *** گلوی خشک شد از خواب آخرین بیدار

به کوزه کرد نظر نور دیدهٔ زهرا *** که کرده بود قضا سر به مهر آن مولا

گرفت مهر از آن کوزه و کشید بسر *** رسید سوزش الماس ریزه اش بجگر

نشست ریزهٔ الماس با غم افروزی *** به کاوش جگرش با مقام دلسوزی

از آن دلی که همه خلق داغدار شد است *** عجب مدار که الماس لکه دار شد است

چو گشته است از آن سبط مصطفی رنجور *** ازین جهت به نگین خانه ماند زنده بگور

لئیم را به نگین گر به زر کنند سوار *** که چشم اوست چو خاتم بدست دنیادار

ز تاب خجلت این نسبت از معاشر ناس *** سیاه رو شود او را که نام شد الماس

خبر به معدن الماس شد که آن رسوا *** ز پارهٔ جگر مصطفی نکرد حیا

تمام سنگ شدند و ز آبرو رفتند *** ز شرم این حرکت در زمین فرو رفتند

همین نه از نظر افتادهٔ پیغمبر شد *** درین مقدمه الماس خاک بر سر شد

ز بس که سنگ دل و تندخو و بدکار است *** بدست مردم دنیا از آن گرفتار است

ضرر نمود بفرزند مصطفای مجید *** هزار لعن بدان دل سیاه چشم سفید

بحیرتم که چرا آب این قباحت کرد *** چرا بریزهٔ الماس این رفاقت کرد

نکرد دفع مضرت از آن سپهر جناب *** چه غیرت است ندانم که خاک بر سر آب

چو سازگار نکردند با امام کبیر *** ز موج هست علی الاتصال در زنجیر

ازین که قاتل آن افتخار انسان شد *** گریخت در ظلمات آب و آب حیوان شد

اگر نه آب درین باب اهل تقصیرست *** پس از چه روست که افتاده و زمین گیرست

به این سبب که دل سبط مصطفی را خست *** بغیر خاک دگر بر دل کسی ننشست

روایت است که چون نور چشم پیغمبر *** رسید سوزش الماس ریزه اش بجگر

کشید آهی و پهلو نهاد بر بستر *** ز التهاب جگر نقد ساقی کوثر

ص: 33

گهی به بستر سوز و گداز می غلطید *** گه از تف جگر پاره پاره می نالید

گهی ز تاب جگر آه را عنان می داد *** گهی به آن دل احباب را نشان می داد

گه از خدا طلب عفو مغفرت می کرد *** گهی شفاعت احباب مسئلت می کرد

فغان و ناله خبر کرد محرمانش را *** ز خواب ناز برآورد خواهرانش را

خصوص با دل غم دیده زینب مظلوم *** به حجرهٔ دگر آسوده بود با کلثوم

شنید نالهٔ بی تابی برادر را *** ز اضطراب فراموش کرد بستر را

ز جای جست و خبردار کرد خواهر را *** بیان نمود به آن حالت برادر را

روان شدند سوی حجرهٔ برادر خویش *** زدند دست و دریدند جامه در بر خویش

شدند داخل و غلطان به بسترش دیدند *** ز آه و ناله و از اضطراب پرسیدند

جواب گفت کای خواهران بی کس من *** چه می شود که زمانی شوید مونس من

درین مکالمه بودند با امام حسن *** مخدرات سراپردهٔ رسول زمن

که از خروش و غم عترت رسول خدا *** قدم گذاشت در آن خانه سیّدالشهدا

به هر طرف نگران کرد دیدهٔ تر را *** فتاده دید به بستر طپان برادر را

چو ابر گریه کنان دید خواهرانش را *** دریده دید گریبان برادرانش را

گرفته حضرت قاسم سر پدر بکنار *** نشسته زینب و کلثوم بر یمین و يسار

چو این مشاهده فرمود سیّدالشهدا *** خطاب کرد به زینب که ای فرشته لقا

ترا چه شد که چنین دیدهٔ تو گریانست *** چه واقعه ست چرا گیسوت پریشانست

برادرم ز چه افتاده است بر بستر *** ذلیل گشته چرا نور چشم پیغمبر

جواب گفت چنین نور دیدهٔ زهرا *** ز تاب گریه و زاری به سیّدالشهدا

که ای چراغ دو عالم ز پرتوت روشن *** چرا سؤال نفرمودی از امام حسن

از آن بپرس که ما را ز غصه گریان کرد *** برادران جگرسوخته را پریشان کرد

چواین شنید شه تشنه لب ز خواهر خویش *** روانه گشت سوی مسند برادر خویش

رسید چون بسر بستر امام مبین *** نشست گریه کنانش چو ابر بر بالین

به اضطراب سرش را گرفت بر دامن *** خطاب کرد سوی حضرت امام حسن

که ای ضیای دل و دیدهٔ رسول امین *** ز طلعت تو منور رواق عرش برین

بخواب ای خلف مرتضی که بودت یار *** چرا ز خواب به آه و فغان شدی بیدار

برنگ ناله که بر عالم است تأثیرش *** چه خواب بود که فریاد هست تعبیرش

جواب گفت چنین حضرت امام حسن *** بسیّد شهدا در مقام سوز و محن

که ای ز تعزیتت دیدهٔ سپهر پر آب *** به نیم لحظه ازین بیشتر به عالم خواب

ص: 34

چنین مشاهده کردم که با رسول امین *** قدم گذاشته ام در ریاض خلد برین

ستاده بود به یک سوی مادرم زهرا *** شکسته حال و پریشان خدیجهٔ کبرا

ز خازنان و ز غلمان گلشن جنّت *** تمام بر زده بودند دامن خدمت

بغم نشسته و در انتظار افسرده *** تمام هم چو گل از آفتاب پژمرده

چو من ز دور نمایان شدم به عالم خواب *** به اضطراب دویدند سوی من بی تاب

گشود خانهٔ آغوش مادرم زهرا *** به برکشید مرا با دو چشم خون بالا

خطاب کرد به من در مقام غمخواری *** که ای نتیجهٔ اسباب گریه و زاری

نظر گشاده بخلد برین تماشا کن *** برای سیر جنان خویش را مهیا کن

ببین به قصر زمردنگار مسکن خویش *** که بر کمر زده در خدمت تو دامن خویش

وداع پردگیان سرای عصمت کن *** بیا به گلشن فردوس و استراحت کن

دمی نظارهٔ جد بزرگوارت کن *** دمی مشاهدهٔ باب تاجدارت کن

نظر بجدهٔ خود کن خدیجهٔ کبری *** که گشت بهر تو تشریح جنت المأوى

نبودن تو به ما در بهشت دشوار است *** بهشت بی گل رویت بچشم ما خار است

مرا که داشته شوق این چنین برابر تو *** به غم نشانده فراق تو و برادر تو

اجل ترا بسر استاده است و ناظر تست *** بهوش باش که این خواب، خواب آخر تست

چرا ز جد و پدر و مادرت جدا باشی *** تو هم بیا که به هر حال پیش ما باشی

همین نه خانهٔ دنیا سرای محنت تست *** که زهر قاتل او شربت شهادت تست

چو این مکالمه فرمود مادرم تکرار *** ز خواب وصل بدین آرزو شدم بیدار

چنان به من عطش وصل بی مدارا شد *** که زهر مرگ بکام دلم گوارا شد

شدم ز تشنگی وصل آن چنان بی تاب *** که آب مرگ به چشمم نمود کوزهٔ آب

ز مهر کوزه ندانستم ای فلک مقدار *** که زهر داشت به دنبال هم چو مهرهٔ مار

چو کوزه را بدهان از عطش دوانیدم *** بکام جان خود آن آب را رسانیدم

چه آب بود کزان تا گلو نمودم تر *** گلوی خشک مرا پاره کرد تا بجگر

چه آب بود که همراه آب تیغ اجل *** روان شد است ز یک مقسم و ز یک جدول

همین برندگیش بس بفهم زمرهٔ ناس *** که کرده اند به او آب گیری الماس

چو این حدیث بیان کرد آن امام هدا *** بکوزه دست رسانید سیّدالشهدا

اراده کرد کزان جرعه ای بیاشامد *** مگر ز حال برادر دمی بیارامد

که خواهران همه یک بار با خروش و صدا *** برنگ شور قیامت درآمدند ز جا

تمام وا حسنا وابرا دران گویان *** روان شدند بسوی امام تشنه لبان

ص: 35

دوید زینب مظلومهٔ دیار بلا *** که کوزه را بستاند ز سیّدالشهدا

ز پا فتاد و نگونسار گشت برگردن *** چو دید حالت خواهر چنان امام حسن

گرفت کوزه ز دست امامِ تشنه لبان *** به خاک ریخت که شد خاک هم چو آب روان

به گریه رو بسوی سرورِ شهیدان کرد *** به عذر خواهی آن لعل گوهر افشان کرد

که ای عزیز برادر مخور که آب تو نیست *** سرم فدای تو باب منست باب تو نیست

منوش آب که این آب را به من دادند *** ترا نصیب جگر تشنه زیستن دادند

ترا به خاک مذلت فتاده خواسته اند *** مخدرات ترا در قلاده خواسته اند

ترا بخفّت و خواری شهید می خواهند *** مخدرات ترا ناامید می خواهند

تو تشنه کام بخواری شهید خواهی شد *** تو پای مال سپاه یزید خواهی شد

کسی ز خوف به نعشت نظر نخواهد کرد *** ز آب چشم کسی دیده تر نخواهد کرد

بغیر پردگیان سرادق عصمت *** که در فراق تو گریان شوند با محنت

دو روز نعش تو بروی خاک خواهد ماند *** تنت طپیده بخاک هلاک خواهد ماند

سرت به نیزه سوی شهر شام خواهد رفت *** سوی یزید به این احترام خواهد رفت

برادران ترا کوفیان بی ایمان *** بیفکنند بخاک مذلت میدان

علی اصغر تو همره علی اکبر *** روند پیش تر از تو بنزد پیغمبر

علی اوسط تو دستگیر خواهد شد *** سکینهٔ تو بأعدا اسیر خواهد شد

خصوص نور دل و دیدهٔ رسول الله *** ضیاء دیدهٔ من شاهزاده عبد الله

ترا به معرکهٔ کارزار خواهد دید *** فتاده بی کس و بی غمگسار خواهد دید

روان ز خمیه برون خواهد آمدن گریان *** به یاری و به مددکاری تو تا میدان

ازین که پرورش اش بود در بر و دوشت *** همین که کشته شود زین جهت در آغوشت

خصوص قاسم من آن که نارسیده تر است *** ز سائر شهدا کام دل ندیده تر است

طلب نمود و بدامن نشاند قاسم را *** شفیع خلق تبه روزگار آثم را

ز مهر گریه کنان بوسه بر جبینش داد *** ز دست تاب بزلفین عنبرینش داد

سرشک را ز بصر ریخت با دو دیدهٔ تر *** خطاب کرد بقاسم که ای عزیز پدر

به کربلا چو ببینی تباه کارت را *** کنی مشاهده عمّ بزرگوارت را

که بی پناه گرفتار لشکر اعداست *** غریب و تشنه و بی یار و بی کس و تنهاست

مباد صبر کنی زان که صبر جائز نیست *** کسی که کشته نشد روز حشر فائز نیست

تمام کرد چو با قاسم این مکالمه را *** طلب نمود ز شاه شهید فاطمه را

غرض که فاطمه را عقد کرد آن معصوم *** به مهر نقد شهادت بقاسم مظلوم

ص: 36

شنید مادر قاسم چو این حکایت را *** به سیل گریه ز جا برد سرِ عصمت را

ز جا درآمد و انشای آه و افغان کرد *** ز زخم ناخن خود سینه را گریبان کرد

خطاب کرد سوی حضرت امام حسن *** به گریه گفت که ای از تو کار دین احسن

چه عقد بود کجا این چنین روا باشد *** که دیده است عروسی که بی حنا باشد

جواب گفت چنین حضرت امام کبار *** برای مادر قاسم ز لعل گوهربار

که ای مخدره بر قاسمت شتاب مکن *** پی حنای عروسیش اضطراب مکن

که قاسمت رخش از خون خضاب خواهد شد *** عروس را دل ازین غم کباب خواهد شد

ببر لباس شهادت حریر خواهد کرد *** هزار بوته را ز زخم تیر خواهد کرد

تنش بزخم سنان چاک چاک خواهد شد *** حریر بستر او فرش خاک خواهد شد

بیاورند شهیدش ز عرصهٔ میدان *** عروس بر سر او خواهد آمدن گریان

بخون طپیده و بی جان حناش خواهی بست *** ز خون حنا بکف دست و پاش خواهی بست

دهان زخم دهان عروس بوسی اوست *** لباس غرقه بخون جامهٔ عروسی اوست

شود عروسی او با عروسی عیسی *** بقصرها و بساتین جنت المأوى

ز حله های جنان حله پوش خواهد بود *** ز سلسبیل جنان جرعه نوش خواهد بود

طعام خلد بجام بلور خواهد خورد *** به جای آب شراب طهور خواهد خورد

درین مکالمه با خواهران و خویشان بود *** نشسته غمزده با خاطر پریشان بود

که از افق اثر صبح آشکار شد *** سواد شام قیامت ز چرخ پیدا شد

برنگ چاک گریبان تعزیت داران *** درید صبح قبای سپهر تا دامان

چه صبح آیهٔ یأس و کلام ربانی *** پدید شام فراقش ز چین پیشانی

چه صبح مد خط سرنوشت روز سیاه *** چه روز روز غم عترت رسول الله

چو صبح گشت نمایان ز طارم اخضر *** زیاده شد الم نور چشم پیغمبر

ز التهاب جگر گشت آن چنان بی تاب *** که ناله اش شده زان اضطراب پا به رکاب

بلند کرد صدا را بزاری و افغان *** چنان چه چرخ سراسیمه گشت سرگردان

گهی ز سوز جگر نشست بر زانو *** گهی بخاک چو ماهی فتاد بر پهلو

گهی بزینب و کلثوم هم زبان می شد *** بسید شهدا گاه توامان می شد

گهی چو طفل به آغوش خواهران می رفت *** گهی ز درد بدوش برادران می رفت

گهی ز قاسم دلخسته راه می طلبید *** گهی ز مادر قاسم پناه می طلبید

گهی ز شدت سوز جگر بناله و آه *** روانه شد بسوی مرقد رسول الله

چو سیّد شهدا حالت برادر دید *** بگریه پیش دوید و ز حال او پرسید

ص: 37

جواب گفت که ای نور دیده زهرا *** رسید وقت که یاری کنی برادر را

اگر دل تو ز اسرار غیب آگاه است *** بگو صریح که امروز چندم ماه است

جواب گفت که مانده دو روز تا اتمام *** گذشته است از ان بیست و هشت از ایام

چو این سخن ز برادر شنید بر پاخاست *** بگریه گفت که امروز روز آخر ماست

طلب نمود خواهران و خویشان را *** برادران و عزیزان دوستداران را

بدور خویش نشانید اهل ماتم را *** ز آه و ناله الم داد لشکر غم را

بگریه روشنی چشم سیّد ثقلین *** خطاب کرد سوی حضرت امام حسین

که ای ریاض شفاعت از عارضت گلزار *** بگلستان شهادت، شهادت تو بهار

بدور من همه خواهران و خویشانند *** به ماتمم همه جمع اند اگر پریشانند

مرا ببر بسوی روضه رسول الله *** که پای من نشود از زیارتش کوتاه

برای آن که ازین درد جان نخواهم برد *** دگر سلام بدان آستان نخواهم برد

مرا ببر بسر قبر مادرم زهرا *** که تا ادا کنم از گریه حق مادر را

به آن سلام رسانم بدین دل رنجور *** که تا بخود نبرم آرزوی آن در گور

درین مکالمه بودند با دو دیده تر *** که از گلوش فرو ریخت پاره های جگر

چو این از آن خلف مرتضی مشاهده کرد *** دوید زینب و با گریه طشت پیش آورد

بروی طشت فتاد آن یگانه آفاق *** شروع کرد زسوز جگر باستفراق

گهی بناله ز کامش بطشت خون می ریخت *** گهی دگر همه لخت جگر برون می ریخت

غرض بشرح دگر طاقت بیانم نیست *** درین مکالمه یارائی زبانم نیست

شنیده ای که جگر ریخت زان شه مظلوم *** به طشت یکصد و هفتاد پاره از حلقوم

چو کار طشت به آخر رسید شد مدهوش *** گرفته قاسم خود را ز مهر در آغوش

دوید زینب و آن طشت را به بیرون برد *** بدست مادر قاسم باهتمام سپرد

نظاره کرد چو در طشت دید آن محزون *** که پاره های جگر موج می زند در خون

کشید آهی و با نوحه دست بر سر زد *** دوید و آب بر خساره برادر زد

بناله شاه جگر خسته را بهوش آورد *** ز گریه عترت اطهار را بجوش آورد

چو این مشاهده کردند آن بلاکیشان *** نماند معجر و عمامه بر سر ایشان

تمام واحسنا وا محمدا گویان *** بسوی حجره دویدند با خروش و فغان

چو آمدند سوی سرو قامتش دیدند *** غريق موجة بحر شهادتش دیدند

که کرده است بسبر خلعت شهادت را *** گذاشته است به جا جامه امامت را

شد است با جگر پاره آن امام زمان *** روانه بر حسن آباد روضه رضوان

ص: 38

چو این نظاره نمودند عترت اطهار *** دگر ز گریه بدینسان نماند صبر و قرار

تمام موی پریشان شدند و نوحه کنان *** تمام چاک گریبان شدند و سینه زنان

خصوص حضرت زینب که دل بخون تر بود *** ز خواهران همه بی تابیش فزون تر بود

نشست مادر قاسم بدیدهای پر آب *** برنگ زلف پریشان خویشتن بی تاب

درید قاسم خونین جگر گریبان را *** فکند سوی پدر دیده های گریان را

به پنج سالگیش شاهزاده عبدالله *** نهاد روی بروی پدر بناله و آه

ستاده بر سر آن نعش سيّد شهدا *** فکند شال به گردن بچشم خون پالا

ز سلسبیل بدان غسل داد حور العين *** حنوط کرد ز کافور جبرئیل امین

نماز کرد بدان حضرت امام حسین *** زدند صف ز برای نماز او ثقلین

تمام قوم بنی هاشم از اناث و ذکور *** پی فریضه او یافتند فیض حضور

پس از نماز خلائق به نعش آن همراه *** روان شدند سوی روضه رسول الله

شها توئی که از سوز جگر خبر داری *** هنوز سوزش الماس بر جگر داری

منم که خون دلم از غم تو در جوش است *** گمان مکن که مرا ما تمت فراموش است

تو از برای شفاعت گناه می خواهی *** ز عاصیان همه روسیاه می خواهی

من از برای شفاعت گناه آوردم *** پی رضای تو روی سیاه آوردم

سحاب لطف تو از بس امیدوارم کرد *** گناهکار نبودم، گناهکارم کرد

مرا برای چه مقبل خطاب می کردی *** شهیر قاطبه شیخ و شاب می کردی

که گفته است که مقبل سفیدرو باشد *** که گفته است که چون دیگران نکو باشد

عجب مدار بظاهر ازان جدائی را *** غلام لازمه دارد گریز پائی را

غلام روسیه و پر گناه می باشد *** شوم فدای تو مقبل سیاه می باشد

در بیان آمدن امام حسین علیه السلام از مدینه به طرف کعبه (واقعه وداع)

نمود باز هلال و عزای حسین *** به خاک تیره نشست آسمان برای حسین

محرم آمد و برخاست فتنه و آشوب *** به مشرق مه غم آفتاب کرد غروب

ز فرط تعزیه گردید مغرب بیضا *** چو اطراد نفس مشرق هلال عزا

ص: 39

ستاره نیست که از آسمان شدست پدید *** ز گریه مردمک دیده هاش گشته سفید

عیان ز صدر فلک نیست خوشه پروین *** پر آبله است ازین غم دل سپهر برین

شفق کشیده ز نو بر کمیت چرخ کبود *** برای تعزیه بر گیسوان خون آلود

شفق کجاست که برخون دل شد است طپان *** فلک به همرهی ماه نوحه کرد بران

برای ماتم خورشيد مطلع السعدين *** ستاره فلک إصطفا امام حسين

هلال نیست که بر سطح آسمان پیداست *** سواد نعل سمند شهید کرب و بلاست

روایت است که آن قدوه ائمه دین *** سلاله شرف گوهر رسول امین

چو از مدینه سوی کربلا اراده نمود *** جراحت دل احباب را زیاده نمود

به هر طرف خبر رفتن غریبان رفت *** ز خاک ناله واحسرتا بکیوان رفت

چو شخصی تعزیه از ماه نو رکاب گرفت *** لوای شعشعه ای از چنگ آفتاب گرفت

حواله کرد به دولت رکاب داری را *** عطا نمود به یاقوت آبداری را

گرفت سازه خویش از خصوصیّات *** چوبی نیاز شد از جمله ضروریات

اراده کرد که مهرش کند نزول شعاع *** به آستانه جد خود از برای وداع

برنگ رحمت حق شافع عباد الله *** روانه شد بسوی مرقد رسول الله

چو آن جناب سوی روضه راهپیما شد *** ز ارض تا به سما محشر آشکارا شد

خبر بهفت فلک شد که سیّد شهدا *** رود بروضه جدش برای استدعا

کسی نماند که از آسمان نکرد نزول *** بقيه شرف انبیا و باب بتول

بروضه اش ز هجوم ثوابت و سیّار *** نه آسمان به یکی کف شکن گرفت قرار

هلال بدر شده گشت اندران مأوا *** ز آبرو بجگر تشنگان قدح پیما

عطارد از کف نعلین زائران حرم *** نوشته نسخه داروی توتیای قلم

چو زهره دست پی نغمه سوی قانون برد *** حسین را به عراق از ره حجاز سپرد

شد از برای تماشای آن امام کبار *** مسیح از کره آفتاب مشعلدار

نزول کرد بدان آستانه چون بهرام *** تنید تا بصف خادمان گرفت مقام

در آن معامله جرجیس گشته بازاری *** که تا متاع سعادت کند خریداری

نمود از فلک هفتمین سفر کیوان *** به روضه بهر تماشا بگوشه ایوان

ز گرد تا نشود منزجر امام حجاز *** فتاد عرش بخاک از برای پای انداز

ز یک طرف صف ارواح انبیای کرام *** ستاده منتظر مقدم شريف امام

ز یک طرف صف کرّوبیان بروی زمین *** ستاده برسر یکدیگر از سپهر برین

ز بس که در ره او دیده بود فرش زمین *** غبار رهگذرش شد چو سرمه چشم نشین

ص: 40

قدومش از مژه حور تا نگردد ریش *** فتاد روح امین طرّقوکنان در پیش

رسید چون بدر روضه شاه تشنه لبان *** ستاد و دیده پر از آب کرد و گشت روان

نظر فکند چو بر مرقد رسول الله *** خطاب کرد که روحی فداک یا جدّاه

به گریه گفت که یا مصطفی سلام علیک *** انا ابن بنتک یا جدّی التجأت الیک

منم حسین در آغوش پروریده تو منم *** که بود ز من روشنی دیده تو

منم حسین که چوفرمان شداز خدای کریم *** تو اختیار نمودی مرا بر ابراهیم

حسین تو ای برگزیده دوران *** که بود قوت روانم تراز آب روان

سین تو کز لطف پروردگار جلیل *** ز مولدم بتقرب رسید در دائیل

منم حسین توکز لطف ای شه لولاک *** هزار مرتبه فرموده ای جعلت فداک

منم حسین که مرا در کنار پروردی *** پی تسلیم از دشت آهو آوردی

منم حسین حسین که حیا را خطاب می کردی *** به بحر معرفت خود حباب می کردی

منم حسین که برای حصول مطلب من *** شدی برای تماشای عيد مركب من

منم حسین که ز خونم برای امّت تو *** چو لاله سرخ شود چهره شفاعت تو

کنون یزید تمنای کشتنم دارد *** بدل خیال ز دین بازگشتنم دارد

به سوی من بغلط نام ها روان کرد است *** جدا چو دُرّیتیم از خانمان کرد است

نموده است ز مکتوب زار جان مرا *** بریده است به تیغ قلم امان مرا

به آن رسید که آواره از مدینه شوم *** به دشت کوفه گرفتار اهل کینه شوم

همین نه خوار دیار غریب می گردم *** ز گلستان درت بی نصیب می گردم

شود بریده ز من منصب زیارت تو *** کجاست با من دلخسته تاب فرقت تو

ترا چگونه به شهر مدینه بگذارم *** چگونه بی تو سوی اهل ظلم رو آورم

تو ای رسول امین غمگسار من بودی *** تسلی دل امیدوار من بودی

من ستم زده از دوریت چه چاره کنم *** به مرقد که دگر بعد ازین نظاره کنم

چنین حدیث ز لعل گهرفشان می کرد *** ز دیده اشک برخسارها روان می کرد

چو گشت فارغ ازین گفتگو زیارت کرد *** پی اطاعت حق نیّت عبادت کرد

چو شب گذشته قضا بهر دیدن احباب *** به چشم های شریفش کشید سرمه خواب

روایت است که درخواب سيّد الشهدا *** به نیم چشم زدن شد بجنّت الماوا

ز روضه تا به بهشت برین خیابان شد *** در آن میانه شه تشنه لب خرامان شد

ز هر طرف پی نظاره بود امام حسین *** فتاد دیده شوقش بسيّد ثقلين

که ایستاده و در انتظار حیران بود *** شکسته حال و دل آزرده و پریشان بود

ص: 41

چو این مشاهده بنمود شاه تشنه لبان *** بصد شتاب سوی جدّ خویش گشت روان

پی معانقه سبقت گرفت پیغمبر *** کشید شاه جگر تشنه را چو جان در بر

ز مهر بوسه بروی مبارکش می کرد *** بدست شانهٔ تیمار تارکش می کرد

خطاب کرد که ای روشنی دیدهٔ من *** حسین بی کس درد و بلاکشیدهٔ من

غمین مباش که من جدّ دلپسند توام *** ز تاب درد جدائیت مستمند توام

پدر ز دوریت از خویش ناامید شده *** گل نظاره اش از فرقتت سفید شده

نگاه کن چسان زار گشته مادر تو *** ببین فراق چه کرد است با برادر تو

درین ریاض چو سیماب بی قرار توئیم *** ستاده بر سر این ره در انتظار توئیم

شتاب کن که سوی کربلا روانه شوی *** برای حجت اهل ستم بهانه شوی

بکربلا چو رسی از تو منع آب کنند *** بقصد کشتنت اعدای دین شتاب کنند

جدا کنند سر از تن موالیانت را *** شهید ظلم نمایند یاورانت را

علی اکبرت از تیغ پاره پاره کنند *** تهی ز اصغر تو تخت گاهواره کنند

تو ای اسیر ستم بی تبار خواهی ماند *** غریب و بی کس و بی غمگسار خواهی ماند

ز تشنه کامی و از بی قراری اطفال *** ز قحط آب رسد طاقتت بعینِ کمال

چو بهر آب بمیدان کارزار شوی *** نشان ناوک اعدای نابکار شوی

ز هر طرف بتو کفار حمله ور گردند *** به خرمن تن تنهائیت شرر گردند

ترا چو پرتو خورشید در میان گیرند *** تنت بشعلهٔ جوّالهٔ سنان گیرند

پرنده ای نپرد جانبت بغیر از تیر *** بسرکشیت نیاید کسی بجز شمشیر

بهر طرف ز پی یاوری نظاره کنی *** بهر نظاره دل نه سپهر پاره کنی

بغیر تیغ ستم یاوری نخواهی دید *** بجز خدنگ پیام آوری نخواهد دید

بناوک ستم از مرکبت سرنگون سازند *** جبین خاک ز خون تو لاله گون سازند

بجز اجل ننشیند کسی ببالینت *** بغیر شمر نیاید کسی به تسکینت

جدا کنند سر از پیکرت بصد خواری *** که هیچ تن نکند آرزوی سرداری

محاسن تو ز خون سرت خضاب شود *** به آفتاب رخت ابر خون حجاب شود

ز دستبرد ستم بر سنان اهل فساد *** شهادت تو کند گل ز نیزهٔ فولاد

همین نه از سر تو نیزه سرفراز شود *** زبان آن بسر نه فلک دراز شود

بیفکنند بخاک رهت بصد خواری *** تنت ببر کند از خون قبای گلناری

به اهل بیت تو دست ستم دراز کنند *** سوارشان به شترهای بی جهاز کنند

برای عبرت اهل جهان بخواری خوار *** برند اهل حریم ترا دیار دیار

ص: 42

چو این مکالمه بنمود احمد مختار *** شه سریر امامت ز خواب شد بیدار

گشود دیده چو از خواب سیّد الشهدا *** روانه شد بسوی قبر حضرت زهرا

روایت است که چون دید قبر مادر را *** کشید در بغل آن مرقد مطهر را

چو شمع با دل سوزان و چشم خون بالا *** نشست بر سر بالین حضرت زهرا

به گریه گفت که ای مادر فراق زده *** ببین به حال من زار اشتیاق زده

تو در بهشت برینی و فارغ از تشویش *** غریب مانده جگرگوشهٔ تو با دل ریش

تو در ریاض جنان با جناب مصطفوی *** دگر جناب ملائک مآب مرتضوی

برادرم به تو در خلد چون هم آغوش است *** بدین سبب ز من بی کست فراموش است

چشیده اید همه شربت شهادت را *** گذاشتید به من زهر تلخ فرقت را

نخواستند که من با شما قرین باشم *** بخلد با شه کونین همنشین باشم

میان اهل ستم وا گذاشتید مرا *** غریب و بی کس و تنها گذاشتید مرا

درین مکالمه بود آن جناب با زهرا *** ستاده دید بچشم پر آب زینب را

که می گریست برای وداع مادر خویش *** ز آب دیدهٔ خود تر نمود معجر خویش

روایت است که زینب به بی قراری بود *** به قبر مادر خود در مقام زاری بود

به گریه گفت که ای برگزیده مادر من *** بیا ببین به کجا می رود برادر من

به حیرتم که چرا از مدینه بیزار است *** چرا به برون ما اهل بیت ناچار است

چرا ز چشم جهان بین شد است گوهربار *** به حیرتم که چرا گریه می کند بسیار

نیافتم که چرا خاطرش پریشان است *** چه واقع است که بهر وداع گریان است

ازین وداع بجز چشم تر نمی آید *** ازین مکالمه بوی سفر نمی آید

حسین تست که بی مادر و پدر ماند است *** ز بی کسی دیار مدینه درماند است

چه روی داده که آمادهٔ سفر شده است *** چو آفتاب برای چه در به در شده است

خیال او خیال سفر نمی ماند *** به جز فراق چیز دگر نمی ماند

غم فراق به آن ظاهر است پنداری *** به آن سفر، سفر آخرست پنداری

به این طریق بدان زینب خجسته لقا *** به آه و ناله سخن می نمود با زهرا

که گشت داخل آن روضه آفتاب عرب *** محمد حنفیه شه شریف نسب

چو دل افسردگی خواهران و خویشان دید *** فغان و گریهٔ جمعیت پریشان دید

برون ز خاطر پر سوزش آه سرد آمد *** دلش ز بی کسی خواهران بدرد آمد

روانه گشت مه بدر آسمان حیا *** بصد هزار ادب رو بسید شهدا

رسید چون بحضور امام تشنه لبان *** به گریه گفت که ای نور چشم هر دو جهان

ص: 43

عراق و هر که در آن هست دشمن دینند *** بأهل بیت غنیم اند و بر سر کینند

چرا ز دشمنی اهل ظلم بی خبری *** کجا رواست درین وقت این چنین سفری

بأهل بیت درین سال حج واجب نیست *** به کعبه بردن اهل حرم مناسب نیست

تمام روی زمین دشمنان دین تواند *** مدام آل معاویه در کمین تواند

خدا نکرده ترا گر بلائی آید پیش *** بأهل بیت که خواهد شدن وفا اندیش

خدا نکرده شکستی رسد بخانهٔ دین *** دگر قرار نماند به آسمان و زمین

خدا نخواسته با حضرتت کنند نزاع *** چو آفتاب امامت رود به تحت شعاع

خدا نکرده شود سایه ات از ایشان کم *** مباد حادثه ای رو دهد بأهل حرم

خدا نخواسته اهل حرم اسیر شوند *** بکوفیان جفاکار دستگیر شوند

ز خاندان رسالت تو مانده ای برجا *** جهان ز پرتو نور تو مانده است بپا

برادری چو تو در شهربند امکان نیست *** جدائی تو درین روزگار آسان نیست

ز اهل بیت رسالت همین ترا داریم *** به جز تو از پدر مهربان کرا داریم

مبین فتاده به میدان برادرانت را *** اسیر حادثه مپسند خواهرانت را

چو این شنید در آن حال شاه تشنه لبان *** جواب گفت که ای نور دیدهٔ ایمان

مرا برای شفاعت شهید خواسته اند *** مخدرات مرا نا امید خواسته اند

چرا برای شهادت به کربلا نروم *** چرا به وعدهٔ وفا کردن خدا نروم

چرا به امت جدّ جان و سر فدا نکنم *** بهر گروه شفاعت جدا جدا نکنم

اگر اسیر نکردند اهل عصمت ما *** بعاصیان ز کجا می رسد شفاعت ما

پس از مکالمه آن شاهزاده با دل ریش *** روانه شد بسر تربت برادر خویش

برنگ اشک که گردد ز دل بدیده روان *** ز شهرکرد بسوی بقیع نقل مکان

پی مشایعت پادشاه تشنه لبان *** روان شدند خواص و عوام گریه کنان

خصوص قوم بنی هاشم از صغار و کبار *** به گریه جمله هم آواز عترت اطهار

بقیع را چو شه تشنه لب نشیمن کرد *** بقیع شاد شد اما مدینه شیون کرد

بقیع چون بشه تشنه کام شد مسکن *** روانه شد بسر تربت امام حسن

چو دید گریه کنان تربت برادر را *** نثار کرد بر آن آب دیدهٔ تر را

ز دیده موجهٔ سیلاب اشک جاری کرد *** چنان گریست که افلاک را حصاری کرد

به گریه گفت که ای نور دیدهٔ زهرا *** بیا مشاهده کن حالت برادر را

مصمم سفر خیر آخرت شده است *** ببین چه خوش سفر و نیک عاقبت شده است

خوش آن که با شه ابرار هم سفر بودیم *** رفیق روز و شب سیّد بشر بودیم

ص: 44

روایت است که بعد از وداع شاه شهید *** بأهل بیت نبی نوبت وداع رسید

به گریه زینب خونین جگر چوگشت روان *** بغل گشود سوی روضه الوداع کنان

نظر فکند چو بر مرقد امام حسن *** ز دیده ریخت سرشک فراق بر دامن

به گریه گفت که ای نور دیدهٔ خواهر *** میان بستر خاک آرمیده خواهر

ز خواهرت نظر مرحمت دریغ مدار *** جدا ز خود مپسند و غریب وامگذار

سلام من به جنابت همین نه این باشد *** خدا نکرده قدم بوس آخرین باشد

چرا ز خدمت خود دور می کنی ما را *** چه واقعه است که مهجور می کنی ما را

غرض ز گریهٔ اهل حریم شاه شهید *** ز الوداع یتیمان از وطن نومید

چنان محوطهٔ دهر را خروش گرفت *** که چرخ پیر از آن نوحه هر دوگوش گرفت

اگر مناسب اهل حریم عصمت بود *** ز گریه تا به قیامت همین قیامت بود

غرض که شاه جگرتشنگان به این غوغا *** به همراه همه عترت رسول خدا

وداع کرد و برآمد ز روضه گریه کنان *** خطاب کرد که بندید بار بر شتران

فلک بناقه ز مه بست هودج سیمین *** که بود محمل هر ناقه آفتاب نشین

ز شهر خیمه به هامون زدند آل رسول *** زمین ز تنگی جا بهر خیمه گشت ملول

غرض روانهٔ صحرای کربلا گشتند *** غریب از وطن و با غم آشنا گشتند

بیاد تعزیه دادند شقه های علم *** مشام دهر برآمد به نکهت ماتم

علم به ماتم آن شه درید پیراهن *** برای تعزیتش کرد شال در گردن

در آن سفر چو الم لام میم خامهٔ غم *** نوشت بر سر هر فرد سرنوشت الم

مهیمنا بحسینی که برگزیدهٔ تست *** به کربلای محبت بلاکشیدهٔ تست

که از کشاکش دنیای دون امانم ده *** در آستان شه کربلا مکانم ده

امیدوار ز الطاف نشأتَین توام *** اگرچه روسیاهم مقبل حسین توام

به جان او که مرا از جهان مسافر کن *** در آن زمین ملائک مکان مجاور کن

که بعد مرگ به معنی گران بها باشم *** چو خاک می کنیم خاک کربلا باشم

واقعهٔ شهادت مسلم بن عقیل

هلال ماه محرم شد از سما پیدا *** رسید نوبت روز مصیبت شهدا

دل از نهیب غم کشتگان تشنه گلو *** به بحر خون شده چون زورق شکسته فرو

ص: 45

بسینه داغ الم مونس و موافق شد *** به پیش دهر غم این قضیه فائق شد

بتار عود عزا زهره ناخن غم زد *** لوای نوحه به آهنگ اهل ماتم زد

ز اضطراب دگر آفتاب عالم تاب *** جهنده شد ز کمان فلک چو تیر شهاب

سبوق چرخ چو لای غم مناسب دید *** فروخت مشتری اسباب عیش و غصه خرید

بروی ارض سما آتشی ز غم افروخت *** که چهار عنصر طبع مرا بیکدم سوخت

خصوص بی کسی مسلم جدا ز وطن *** لباس صبر برون کرد طاقتم از تن

فتاد برق ندامت بکشت زار دلم *** بسوخت حاصل بود و نبود آب و گلم

سیاه کرد الم ریشهٔ وجودم را *** ز هم گسیخت رگ نبض تار و پودم را

چنان گرفت در آغوش پیکرم را غم *** که گشت نخل قدم با غم و الم توأم

چو شمع لخت تنم صرف آه و زاری شد *** دلم ز آتش غم گرم بی قراری شد

برید نشتر قصّاد غم رگ جانم *** ز گرمی و طپش افتاد نبض گریادم

نماند در دل من ذره ای شکیبائی *** شدم بکنج سخن همنشین تنهائی

شدم اسیر بداردی که ابتدایش نیست *** شدم غریق به بحری که انتهایش نیست

چو داغ ماتم آن سینه سوز غرقم شد *** غم مصیبت او رهنمون نظمم شد

کنون بنوحه کنم شرح این حکایت را *** برآورم ز سخن نشئهٔ روایت را

روایت است که آن کعبهٔ دعا را عین *** ستون مژده و رکن صفا امام حسین

چو دید کز طرف کوفیان تیره درون *** رسید از پس هم نامه ها بدین مضمون

که زود روی توجه به جانب ما کن *** ز گرد مقدم خود کوفه را مصفا کن

که گرد شمع رخت ای خلاصهٔ کونین *** فدا کنیم چو پروانه جان برأس العین

امام گشت ز مکتوب کوفیان دلریش *** فکنده از ره حیرت سر تفکر پیش

بگفت اگر ندهم دل بدین سخن اصلا *** شوم نشانهٔ حجت بر رسول خدا

شود گشوده ز هر سو به من در حجت *** بروز حشر کشم ز کوفیان خجلت

گذشت این سخنش چو نیکنای ضمیر *** نمود بهر جواب خطوطشان تحریر

که شد زمانه به مکتوبشان عیان بر من *** که نیست نزد شما هادی علوم و سخن

کنون پسر عم من مسلم عقیل که او *** بود به علم و بفضل و به معرفت نیکو

بکوفه می رسد این نائب و برادر من *** که هست در همه کار او امین و یاور من

اگر به من ز یقین روی التجا دارید *** به صدق دل همگی حرمتش بجا آرید

اگر بگفتهٔ خود صادقید و معتبرید *** به ابن عم من از باطن رضاگروید

چو صدق و کذب شما را کند صفحه رقم *** من آن زمان ز ارادت نهم بکوفه قدم

ص: 46

چو گشت فارغ ازین ماجرا شه ذی الجود *** نمود رو بسوی مسلم و حسین فرمود

که زود ساز ره کوفه را مهیا کن *** به کوفه چون که رسی حال خویش انشا کن

هماندم از شه دین مسلم عقیدت کیش *** وداع گشت وروان شد بسوی خانهٔ خویش

گرفت همراه خود نیز طفلگانش را *** دو طفل نورس نوباوهٔ جوانش را

قدم گذاشت چو مسلم به عزم کوفه براه *** شدند بهر دلالت بدان دو کس همراه

غرض ز راه بیابان به محنت بسیار *** به شهر کوفه رسید آن امین بامقدار

بخانه ای که به دارالإماره بُد مشهور *** نزول کرد بدان خانه مسلم از ره دور

چو دوستان علی با خبر شدند از کار *** شدند جمع بر مسلم از صغار و کبار

چو مستفیض ز مضمون نامه گردیدند *** تمام از ره غربت بچشم مالیدند

همه به شوق تمام آن گروه نافرجام *** خروش و نوحه کشیدند در فراق امام

به اعتقاد تمام آن جماعت عالم *** زدند دست ارادت به بیعت مسلم

غرض که بیست هزار آن گروه از رغبت *** در آمدند هماندم رشتهٔ بیعت

چو کار بیعت او کوفیان گرفت نظام *** نوشت مسلم از آغاز کار تا انجام

به خدمت شرف سبط سید کونین *** شهید ظلم و جفا حضرت امام حسین

پس از مطالعهٔ نامه آن سپهر انام *** ببست عزم ره کوفه را بدل احرام

غرض ز آمدن مسلم عقیل شهید *** خبر ز کوفه بنزد یزید شوم رسید

شنید چون خبر مسلم آن سگ ملعون *** دلش ز موجهٔ غم گشت لجهٔ جیحون

بُد از نیابت آن تا کسی بخود غرّه *** عبید شوم در آن وقت حاکم بصره

همان زمان بر ابن زیاد مکتوبی *** روانه کرد بیفزود قدرش از خوبی

نمود درج که ای ظالم پسندیده *** سگی به مثل تو کس در زمانه کم دیده

شنیده ام که درین وقت مسلم از سرعت *** بکوفه بهر حسین علی کند بیعت

تراست این که چو گردی ز نامه ام آگاه *** که بار بندی و در دم قدم نهی در راه

بسمت کوفه روی با هزار قهر شدید *** گرفته مسلم و آن را کنی به تیغ شهید

سرش بنوک سنان ستم کنی ناکام *** بسوی شام فرستی به اضطراب تمام

رسید چون بر ابن زیاد این فرمان *** کمر به کینه ببست و بکوفه گشت روان

به شهر کوفه چو داخل شد آن سگ غدار *** به موضعی که معین بدش گرفت قرار

به کوفه ابن زیاد لعین چو مأوا کرد *** شنید مسلم و خوف عظیم پیدا کرد

به شب ز خانه برون آمد و به پنهانی *** روان گشت و برفت او خانهٔ هانی

چو دیده کرد بن عروه روی مسلم را *** پسر عم شه مظلوم دیدهٔ پُر نم را

ص: 47

ز جای جست و گرفتش چون جان خود دربر *** نشاندش از ره عزت بصدر آن منظر

بگفت خانهٔ چشم مکان مقدم تست *** که مال و خانهٔ من وقف جان پر غم تست

غرض که ابن زیاد ستمگر ظالم *** همی نمود بهر جا تجسس مسلم

شنید عاقبت الأمر آن سگ زاغی *** که هست مسکن مسلم بخانهٔ هانی

طلب نمود بر خویش زود هانی را *** همان معلم تفسیر نکته دانی را

چو صدر مجلسیان گشت پر ز نورانی *** زبان به بیهده گوئی گشاد برهانی

سؤال کرد از آن هانی از ره تفتیش *** چه واقعه ست که گوئی سخن نه لایق خویش

جواب گفت چه از واقعات می پرسی *** نشسته چو پی واقعات بر کرسی

به بستر تو زده تکیه مسلم از راحت *** ز اهل کوفه طلب می کنی تو خود بیعت

تمام مقصد و آشوب انقلاب توئی *** تمام مبدع این کار با صواب توئی

بگفت هانی بیچاره با دل مضطر *** که من نکرده ام او را طلب پیغمبر

ولی بخانهٔ من خود پناه آورده است *** ز اهل کوفه به من التجا آورده است

جواب داد بدان آن لعین نافرجام *** زیاده هست در این کار حاجت ابرام

اگر ز من طلبی درد و چاره غم خویش *** بده بدست من او را و باش بی تشویش

بگفت جان من و صد هزار هم چون من *** فدای مقدم مسلم بود بروز محن

که من بدوستی اهل بیت پیغمبر *** نهاده ام ز ازل بر کف ارادت سر

چو این جواب شنید آن لعین چنین فرمود *** که بر فراز عقابین بکشیدش زود

بضرب چوب کشیدش بدم ز جان بندم *** که تا دگر نکند یاد بیعت مسلم

غرض بگفتهٔ آن مرتد ز ایمان دور *** ز ضرب چوب تنش شد چو خانهٔ زنبور

فتاد از حرکت نبض آن نکوکردار *** پرید طایر روحش بسوی دار قرار

روانه گشت چو جانش بسوی ملک عدم *** رسید این خبرش نزد مسلم اندر دم

دلش ز آتش غم آن چنان بجوش آمد *** که عروق تنش ناله در خروش آمد

بر شریح فرستاد طفلگانش را *** دو طفل بی کس مظلوم نوجوانش را

سلاح حرب بپوشید آن گزیده سوار *** بگفت تا که منادی کنند در بازار

که شیعیان علی جملگی بطوق و علم *** شوند جمع ز هر جانبی بنومسلم

شدند با خبر از کار دوستان حسین *** ز قتل هانی بن عروه شد جهان پر شین

شدند جمله مسلح ز بهر جنگ تمام *** قریب بیست هزار سپاه نا فرجام

به آن گروه جفا پیشه مسلم آخرکار *** پی محاربه بر اسب خویش گشت سوار

تمام روی بدارالإماره آوردند *** ز هر طرف ز پی کینه حمله آوردند

ص: 48

شدند جمله به ابن زیاد حمله کنان *** بدان رسید که گیرند کوشک زانان

در آن محاربه ابن زیاد از ره فن *** به اهل خویش شد اندر حصار مستحصن

طلب نمود ز اعیان کوفه مردی چند *** بگفت روی به تخویف کوفیان آرند

کنند از طرف من بکوفیان تهذیب *** باهل کوفه نمایند این چنین تقریب

که عنقریب ز نزد یزید نافرجام *** بکوفه می رسد از روی طیش لشکر شام

چو دست یافتم ای کوفیان پر افسون *** کنم لباس حیات از تن شما بیرون

به خانمان و بر اطفال خویش رحم کنند *** که جمله کشته بپشمشیر آبدار شوند

غرض به محض همین حرف قوم بدکردار *** ز راه ترس نهادند جمله رو به فرار

نمود مسلم بیچاره چون نگه واپس *** ندید مانده از آن قوم بی وفا نه کس

از آن محاربه برگشت مسلم از اعزاز *** به مسجد آمد بنشست از برای نماز

چو گشت فارغ از آداب فرض آن مولى *** نگاه کرد ز نه کس نبود کس برجا

ازین معامله حیرت به حیرتش افزود *** ز سینه آه همین می کشید و می فرمود

دریغ و درد که این کوفیان بی پروا *** بصد مرحله دوراند از طریق وفا

چو ماند بی کس و حیران و عاجز و محزون *** بخویش گفت که باید شدن ز کوفه برون

کشید با دل پر درد ازین مصیبت آه *** سوار گشت بر اسب و نهاد روی براه

به عرض راه سعید بن احنف او را دید *** از آن یگانه آفاق این چنین پرسید

بگو که عزم کجا داری ای گزیده سوار *** که بسته اند همه راه کوچه و بازار

بمانده مسلم بیچاره واله و حیران *** که دید کوچه ای آندم ز صف نجاران

نهاد روی بدان کوچه بی تحمل زود *** خبر نداشت که پایان او بود مسدود

به طول و عرض در آن کوچه هر طرف بشتافت *** ره برون شدن آخر از آن محله نیافت

صدای غلغله و کثرتش بگوش آمد *** دلش ز سوزش آن ماجرا بجوش آمد

ز روی عقل و فراست یقین شدش حاصل *** که کرده اند تعاقب جماعت باطل

پیاده گشت و رها کرد عنان مرکب را *** که باز روز شرح بست پردهٔ شب را

بدید بر سر آن کوچه مسجد ویران *** قدم گذاشت در آن مسجد آن گزین جهان

نشست بی سر و سامان به کنج تنهایی *** نشاند خون دل از دیدهٔ شکیبائی

نه مشفقی که رساند به آن دمی آبی *** نه همد می که کند منع آن ز بی تابی

به یاد بی کسی امام حسین *** همین فشاند روان اشک ارغوان از عین

نهاد بر سر زانوی غم سر آن معصوم *** گریست از غم اطفال بی کس و مظلوم

به این طریق در آن کنج مسجد ویران *** نشست با دل مجروح و سینهٔ بریان

ص: 49

غرض که جمع کثیری ز فوج ابن زیاد *** بکینه بسته کمر جمله از ره بیداد

پی تجسس مسلم بهر طرف جویان *** نموده دیده نظاره باز پیر و جوان

نهاد روی تفحص بهر طرف لشکر *** بدان محله رسیدند آن سگان سقر

که آن دم از طرفی مرکبی گسسته عنان *** بچشم بد نظران بی سوار گشت عیان

شدند جمله بدیدار آن فرس دلشاد *** عنان گرفته ببردند نزد ابن زیاد

چو دید مرکب بی صاحب آن سگ مردود *** نمود حکم که سازند راه ها مسدود

بگفت تا منادی ندا دهد در شهر *** که هست حکم عبید زیاد از سر قهر

که هر که آورد از مسلم بن عقیل خبر *** مرا دریغ نباشد ازو چه سیم و چه زر

به اسب و خلعت و انعام بهره مند شود *** سرش به نزد من از منزلت بلند شود

روایت است که چون پاسی از شب دیجور *** گذشت باز همان بی کس و ز غم مهجور

قدم گذاشت از آن مسجد خراب برون *** دلش ز سوز جگر تشنگی لبالب خون

همی نمود تفحص رهی که شاید از آن *** برون رود ز میان بلا مگر آسان

بهر طرف ز بر آشفتگی قدم می برد *** بسینه نقش شهادت بخود رقم می برد

در آن محله سراسیمه طور می گردید *** که ناگهان به در خانهٔ عجوزه رسید

نشسته دید زنی را بپژکر حق مشغول *** بنام طوعه ولی دوستدار آل رسول

بگفت سخت جگر تشنه ام من ای مادر *** افتاده است به جانم ز تشنگی آذر

اگر به من دم آبی دهی برای خدا *** بروز حشر خدایت دهد بخیر جزا

شنید طوعه و برخاست در زمان بشتاب *** به خانه رفت و بیاورد کاسه ای پر آب

گرفت مسلم لب تشنه کاسه اش از دست *** بخورد آب و همان جا بجای خود بنشست

بگفت طوعه بدان با دل پر از تشویش *** که ای پدر برو اکنون بسوی منزل خویش

فتاده است درین شهر فتنه و آشوب *** نشستن تو نباشد بنزد من مرغوب

جواب گفت که من پر ز خون دلی دارم *** نه مسکن و نه مقام و نه منزلی دارم

مرا مصیبت اندوه بی وطن کرد است * غم فراق گرفتار صد محن کرد است

شده است کشتی عمر من بظلم طوفانی *** نموده طالع من روی در پریشانی

چه خانه ای که رود عمرم این زمان بر باد *** ز بی وفائی این کوفیان بی بنیاد

غریب و بی کس و مظلوم و بی نوا شده ام *** به شهر کوفه گرفتار صد جفا شده ام

اگر بخانهٔ خود جا دهی مرا شاید *** خدا دری ز عطا بر رخ تو بگشاید

شنید طوعه و گفت ای خلاصهٔ امکان *** چرا مرا نکنی با خبر ز نام و نشان

ز بس مبالغه بنمود طوعه آخر کار *** نمود مسلم بی چاره نام خود اظهار

ص: 50

بگفت زار و دل آزرده و ذلیلم من *** اسیر محنت و غم مسلم عقیلم من

چو یافت طوعهٔ بی چاره کان بود مسلم *** گریخته است ز دست جماعت ظالم

به خانه برد نشانده ش بمسند نیکو *** طعام کرد مهیا و خورد آن دلجو

نماز کرد و سر از غم نهاد بر بالین *** به خواب رفت همان لحظه با دل غمگین

گذشت چون که ز شب نیمه بصد تأکید *** همان زمان پسر پیرزن بخانه رسید

بدید مادر خود را به اضطراب تمام *** نمی کند به شب تیره مطلقا آرام

نمود حیرت و اندیشناک گشت پسر *** بصد مبالغه پرسید آن دم از مادر

بگو که باعث تشویش و اضطرابت چیست *** چنین تردد بسیار با شتابت چیست

جواب داد که در کار خویش شو مشغول *** که هست طبع من اندک ز روزگار ملول

نمود دیدهٔ آرام خویش باز پسر *** کزین قضیه مرا مطلع کن ای مادر

بگفت با تو بگویم اگر کنی قرار *** که این سخن نکنی در بر کسی اظهار

زبان گشود و بسوگند آن سیه دل زود *** که می کنم ره این راز را دل مسدود

بگفت ای پسر این مسلم است سمع ندای *** که رو نهاده ز ظلم جفا بخانهٔ ما

چو من امید شفاعت ز مصطفی دارم *** ز خاک مقدم او روی برنمی دارم

نمود چون پسر این ماجرا ز مادر گوش *** زبان ببست ازین گفتگو و شد خاموش

رسید بدر امیدش به انتهای زوال *** بخواب مرگ شد آن ناخلف پسر فی الحال

غرض که مسلم بی دل ولی ز غم بی تاب *** بدید خواب پریشانی و بجست از خواب

ز درد بی کسی خویش و فرقت طفلان *** همی کشید ز دل آه و ناله و افغان

چو صبح بار دگر رخ بروشنی آراست *** همان زمان پسر پیرزن ز جا برخاست

روانه شد بدر خانهٔ عبید پلید *** رسید وعدهٔ انعام و اسب و جامه شنید

برفت و واقعهٔ مسلم عقیل تمام *** بیان نمود بأشعث بذکر طول کلام

شنید اشعث از انجام کار تا آغاز *** برفت و در بر ابن زیاد گفت آن راز

چو گشت واقف از آن کار آن سگ غدار *** نمود روی بأشعث که با هزار سوار

برو بجلدی و دیگر مگو زیاده سخن *** بگیرش از سر تأکید و آورش بر من

سوار گشت همان لحظه اشعث ملعون *** رسید دزد و جبل کرد خانه را ز برون

پی فریضهٔ طاعت بسجده گاه نماز *** نشسته بود بصد آه و ناله مسلم باز

چو بانگ نعل سم اسب و الخروس شنید *** ز جای جست و هماندام سلاح در پوشید

کشید تیغ برآمد از آن مکان بیرون *** نمود حمله بدان ناکسان مرید دون

چو شیر حمله بران ناکسان بدین ساخت *** ضرب تیغ سه کس نزد مشرکان انداخت

ص: 51

شدند جمع بدورش ز هر طرف لشکر *** به تیغ و تیر جگر دو زد و نیزه و خنجر

ز زخم گشت تنش هم چو مجمر سوزان *** تمام پیکر آن شد نشانهٔ پیکان

بگفت اشعث ملعون که ای امیر حجاز *** بدار دست ز شمشیر خویش این دم باز

امیر داد، امانت بیا همراه من *** که من ترا ببرم نزد آن بوجه حسن

جواب داد بدان مسلم از سر انکار *** که با امان شما نیست این زمانم کار

بگفت این و دگر بار حمله ور گردید *** بتیغ و تیر سر مشرکان همی برید

چو تیغ و تیر ندیدند اهل کوفه و شام *** رمیده از دم مسلم بهر در و هر بام

ز هر سرا و ز هر بام آن تبه کاران *** کلوخ سنگ به مسلم زدند چون باران

در آن میان بلا با همه پریشانی *** زدند سنگ جفایش به عین پیشانی

فرو درید برویش چو لاله قطرهٔ خون *** ز خون تارک او شد محاسنش گلگون

بداد پشت بدیوار بكر بن عمران *** که آن لعین بزدش تیغ بر لب و دندان

تمام پیکرش از خون لب شفق گون شد *** چو لاله جامه اش از خون چهره، گلگون شد

قدم به پیش نهاد آن اسیر درد محن *** فکند تیغ و جدا کرد سر را از تن

چو بكر رفت ز تیغش بنار قهر خدا *** نمود تکیه بدیوار آن اسیر جفا

بگفت حال من از اضطراب می سوزد *** ز تشنگی جگرم بهر آب می سوزد

ز بس که سوخت ز لب تشنگی حباب دلم *** همین چکد عرق از آتش کباب دلم

شنید طوعه و آورد جرعهٔ آبی *** رساند چون به لب آب را ز بی تابی

قدح لبالب خون شد ز زخم الوانش *** بریخت در قدح آب جمله دندانش

غرض ز شدت ضعف آن زمان پرو افتاد *** گرفت اشعث و بردش به نزد ابن زیاد

شنید چون خبر آن سگ نشست بر مسند *** رسید اشعث ملعون باندرون آمد

ز روی فخر به مجلس رساند مسلم را *** همان اسیر و گرفتار اهل ظالم را

چو گشت داخل آن خانه حضرت مسلم *** نکرد هیچ سلامی بدان سگ ظالم

بگفت آن سگ ملعون به مسلم مسکین *** چرا سلام نکردی مجمع صاحب دین

جواب داد چنان مسلم عقیل بدان *** که نیست روی سلامم به مجمع بی ایمان

درین سلام سلامت نظر چو نیست مرا *** ثواب حشر قیامت نظر چو نیست مرا

چو گفت این سخنش مسلم عقیدت کیش *** فکند ار سر نخوت سر تکبر پیش

پس از تمامی اندیشه سر ببالا کرد *** زبان به این سخن ناصواب گویا کرد

که بر امام زمان از چه آمدی بیرون *** چرا تو فتنه برانگیختی بگو اکنون

بگفت مسلمش آن دم که ای کثیف العین *** امام عصر بود حضرت امام حسین

ص: 52

ولی که اهل شقاوت ز راه بغض و حسد *** شدند مانع حق تا به مرکزش برسد

شنید چون سخن مسلم آن سگ ظالم *** بگفت کیست که سازد جدا سر مسلم

ببام خانه رود با هزار جور و جفا *** سرش کند به هماندم به تیغ ظلم جدا

ز جای خاست همان لحظه مشرکی ز میان *** به گفت می کنم این کار را من از دل و جان

گرفت پس ز غضب زود دست مسلم را *** به بام خانه ببردش همان زمان بالا

به این طریق چو مسلم به بام خانه رسید *** نمود روی سوی قبله و خروش کشید

بسوز داغ درون و بنالهٔ پرشین *** فغان کشید که یا حضرت امام حسین

خبر ز واقعهٔ مسلم عقیلت نیست *** ازین غریب جفادیده دلیلت نیست

که اهل کوفه چه کردند با پسر عم تو *** بدور از وطن و صبح و شام در غم تو

شکسته بیعت و تنها گذاشتند مرا *** بدست اهل ستم وا گذاشتند مرا

ز بعد او ز سر سوز و نالهٔ جانکاه *** خروش کرد که یا حضرت رسول الله

نداد چرخ امانم که بینمت دیگر *** کشم ز روی صفا تربت ترا در بر

بگفت این سخن و عازم شهادت شد *** پی شهادت خود بر سر اطاعت شد

غرض چو آن سگ ملعون فغان مسلم دید *** کشید خنجر و تیر از میان بقهر شدید

فکند تیغ همان بی گناه را جبراً *** جدا نمود ز کین در زمان سرش از تن

تنش فکند ز بالای خانه در آئین *** سرش بنوک سنان کرد آن لعین از کین

ببرد بر سر نیزه به نزد ابن زیاد *** بزعم خویش رسید آن لعین سگ بمراد

شد از شهادت او بر فلک چنان شیون *** که خم شد از غم اندوه پشت چرخ کهن

ز ارض تا بسما آه و درد و غم پیچید *** زمین عرصهٔ غبرا به یک دگر لرزید

بشرح این ألم و ماجرای سوز و گداز *** زیاده طائر فکرم نمی کند پرواز

به بزرگوار خدایا به مصطفای امین *** که گرد مقدم او فخر شد بعرش برین

به حرمت اسدالله حیدر صفدر *** که داد فرق وی آخرنشان شق قمر

بحق فاطمه آن بضعهٔ رسول گرام *** بحق آن دو جگرگوشهٔ رسول انام

به حق باقی اولاد آن حمیده سپهر *** که شافعانند بفردای عرصهٔ محشر

که این جماعت حاضر که دیده گریانند *** به ماتم شهدا سینه سوز و بریانند

بروز حشر ببخشا گناه این حضار *** مراد و مقصد ایشان بلطف خویش برآر

خصوص بنده اگر صالحم بصدق یقین *** به کربلای معلّٰی کنم بخاک دفین

که باشد از شرف تربت امام أنام *** سفیدروی شوم والسلام و الكرام

ص: 53

واقعه شهادت فرزندان حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام

محرم آمد و بر سیل دیده گریه رواست *** که باز شام غم و صبح ماتم شهداست

مدار زندگی از ناله ها پریشان است *** سرشک دیده ز مژگان روان بدامان است

رواق سینه مشبک ز سوز و آه شدند *** تمام روی جهان در نظر سیاه شدند

نمانده است دگر طاقت شکیبائی *** افتاد طاس نکوئی زمام رسوائی

تو عاقلی مگر از کرده های خود به جهان *** که بی هراس چنین پا کشیده در دامان

بهوش باش که تا شمه ای کنم اظهار *** ز کرده های تو ای چرخ واژگون رفتار

روایت است که بعد از شهادت مسلم *** شنید ابن زیاد ستمگر ظالم

که مانده است ز مسلم دو طفل چون خورشید *** دو غنچهٔ گل توحید از چمن نومید

ز کوفیان طلبید آن دو ماه سیما را *** اسیر وادی غربت و درد پیما را

که هر که آورد ایشان ز خود کنم راضی *** ولی که بود دو بی کس به خانهٔ قاضی

شنید قاضی و طلبید آن دو نورس را *** بگفت حالت مسلم شهید بی کس را

چو نام قتل پدر آن دو طفل بشنیدند *** ز هوش رفته و گریان بخاک غلطیدند

شریح گفت که ای بی کسان دشت جفا *** دگر بکار بیامد درین زمان غوغا

که هست حکم عبیدالله آن لعین پلید *** که آورند بنزدم دو طفل چون خورشید

چو هست جای شما این زمان درین مسکن *** صلاح دیده فرستم شما بسوی وطن

بگفت و توشهٔ راه داد هر یک ایشان را *** روانه کرد به یثرب دو طفل گریان را

بگفت با پسر خود، اسد که ای فرزند *** ز شهر ساز برون دو گوهر دلبند

به کاروان مدینه سپار ایشان را *** که تا مدینه برند این دوتا پریشان را

اسد ببرد چو آن طفل ها ز شهر برون *** نشان قافله دید آن روانه بر هامون

بگفت قافله اینک سیاهیش پیداست *** ز پس دوید و بایشان رسید بر ره راست

چو آن پس از عقب قافله روان گشتند *** ولی که قافله از دیده شان نهان گشتند

تمام شب سراسیمه راه گم کردند *** که ناگهان به کسان عبید بر خوردند

چو آن دو درّ ثمین را بدست آوردند *** به نزد ابن زیاد از ره جفا بردند

اشاره کرد که ببستند زلفشان بر هم *** دو كوكب مدنی را را دو بسته توأم

ص: 54

پس آن لعین ستمکار حکم زندان کرد *** ز آب و نان همگی منع آن یتیمان کرد

به حال آن دو ملک قدر مرد زندانبان *** ز قوم کوفه همی داشت گریه پنهان

بشام تیره وطن داشت و بود اهل وفا *** دلش چو آئینه روشن بمهر آل عبا

ز شب چونیمه ای بگذشت آن خجسته نهاد *** نمودشان ز برای خدا ز قید آزاد

غرض بگریه نموده وداع ایشان را *** روانه کرد بسوی راه آن یتیمان را

ز تیرگی شب آن راه راست در صحرا *** بشد ز دیدهٔ آن هر دو طفل ناپیدا

به چشم های تر و پایه ای آبله دار *** بدور کوفه خروشان چو مرکز پرگار

ز جیب ظلمت شب صبح چون نمود اثر *** سواد شهر عیان شد به پیش مد نظر

به حال خویش پریشان و دلفکار شدند *** ازان نظاره به یکبارگی ز کار شدند

نمود باغی پر از نخل یک کنارهٔ راه *** روی پناه سوی نخل باغ برده پناه

ز دست فتنهٔ ایام آن دو سرگردان *** بخوف قتل در آن نخل ها شدند نهان

ز ظلم اهل جفا لب ز گفتگو خاموش *** دو آفتاب ببرجی نهاده دوش بدوش

به وقت چاشت کنیزی ز بهر آب روان *** بکف مطاره و بر هر طرف نظاره کنان

دو ماه اوج شرف را به بطن نخل بدید *** ز سهم آن دُرِ بحرِ وفا بخود لرزید

سؤال کرد از آن غم رسیدگان با آه *** ز خوف کیست که بردید با درخت پناه

گمان برم که دو نوباوهٔ ریاض صفا *** ز مسلم ابن عقیل اند آن شهید جفا

چو نام باب شنیدند آن دو طفل غریب *** گسیخت رشتهٔ طاقت نماند صبر و شکیب

ز دل کشیده فغان و برهروان بقا *** به گریه گفت که ای جاریه بحق خدا

بگو که بر خشمی و دیابه لطف به ما *** ز دوستان وفاکیش یا ز اهل جفا

کنیز گفت که هستم ز خادمان شما *** نموده نقش بدل دوستی آل عبا

مراست بانوی از روی صدق پیرو دین *** برای ماتم مسلم نشسته زار و حزین

قدم ز باغ سوی خانه رنجه فرمائید *** ز جورهای فلک لحظه ای برآسائید

ز جای خاسته آن هر دو شمع باغ جنان *** به گریه همره آن جاریه شدند روان

رسید چون بدر خانه شد کنیز بپیش *** رساند مژدهٔ آن بی کسان به بانوی خویش

چو این شنید دوید آن جمیله با دل شاد *** ز مال خویش نمود آن کنیز را آزاد

نظر چو کرد دو طفل فرشته وار بدید *** نه طفل بلکه دو مهر سپهر عظمی دید

ز ضعف عارض گلنارشان سفید شده *** ز باب و مادر غم خوار ناامید شده

به پیش رفت سر و پا برهنه تا بر در *** به مهر آن دو ستمدیده را گرفت به بر

گهی بدست یکی بوسه از یقین می داد *** به پای دیگری از روی عجز می افتاد

ص: 55

چو خواهر از پی تسکین شان نمود تیماری *** چو مادر آن دو حزین را نمود غم خواری

ز مهر شست سر و زلف شان ز کلفت راه *** کشید شانه بدان جعد گیسوان سیاه

اشاره کرد که خوان طعام آوردند *** که آن دو طفل دل افکار بی پدر خوردند

بسوی خانه ای آورد بهر راحت شان *** فکند بستری از بهر استراحت شان

چو خستهٔ الم و محنت و گداز بودند *** فتاده بر سر بستر بخواب ناز شدند

دو دیدهٔ زن ازین درد هم چو جیحون بود *** که شوهرش ز ره مستقیم بیرون بود

چو وقت شام شد آن بدسیر رسید ز راه *** نشسته بر رخ او خاک هم چو خرس سیاه

زنش بگفت که در چه امور می بودی *** توقف این همه امروز از چه فرمودی

بگفت رفت ز زندان دو طفل ابن عقیل *** روان بجانب یثرب نه رهنما نه دلیل

بأهل شهر منادی خاص ابن زیاد *** به وعدهٔ درم و خلعت این ندا می داد

که هرکه آن دو پسر را ز راه گرداند *** دو بدره زر از ابن زیاد بستاند

چو این ز خلق شنیدم شدم سوی صحرا *** نه دشت ماند نه مزرع نه کوه و نه دریا

تمام را به سم باد پای طی کردم *** ز جوش خشم همه روزخون دل خوردم

چنان که مرکبم ازپا فتاد و گشت هلاک *** نشان نیافتم آخر از آن دو گوهر پاک

زن جمیله شنید این حدیث و رفت ازهوش *** چو رعد از دل پردرد برکشید خروش

که از نبی و علی روز حشر شرم بدار *** ترا به آن دو ستمدیدهٔ غریب چکار

ز قهر گفت بزن این سخن مکن تکرار *** اگر که هست طعامی گرفته نزد من آر

ز جای خاست زن از بهر او طعام کشید *** چو زهر مار نمود آن لعین بجا غلطید

زن از برای دو طفل غریب در وسواس *** نشست با دل پرخون بسرنه هوش و هراس

دو پاس نیم چو بگذشت از شب دیجور *** ز خواب جسته دو معصوم زادهٔ مهجور

از آن یکی دو برادر که بُد محمد نام *** گرفت دامن او دیگری به عجز تمام

بگریه گفت که ای غمگسار و مونس من *** بروز بی کسی و محنت و الم کس من

یقین بدان که به تیغ ستم شهید شویم *** ز کامرانی ایام ناامید شویم

درین زمان پدرم را بخواب می دیدم *** به گلشنی که چو او زیر چرخ کم دیدم

ستاده بود دران گلستان رسول الله *** بپیش او شه مردان علی ولی الله

به جانب دگری مصطفی امام حسن *** به یک طرف پدرم خستهٔ جفا و محن

ازین نظاره ز سر عقل و هوش کرد سفر *** بگفتم ای پدر مهربان بما بنگر

که در فراق تو زین بیش نیست طاقت ما *** چه ظلم ها که به ما می کنند اهل جفا

چه گویم ای پدر از کرده های ابن زیاد *** که سر اگر برود آن نمی رود از یاد

ص: 56

نمود حکم که بستند زلف ما بر هم *** ز کین کشید به زنجیر پای ما به ستم

روا نداشت تمنای آب و نان از ما *** ز سهم باز ربود آن پلید خواب ز ما

ترحمی که بدست جفا گرفتارم *** به بی کسی و غریبی ز حجره بیزاریم

مرا چو دید بدان حال بهترین امام *** نمود روی به بابم که ای شهید ستم

چسان دل تو به این بی کسان یاری داد *** گذاشتی به چه رو در میان اهل عناد

مرا چو دید پدر گفت یا منیر صفا *** دو کشتهٔ ستم و ظلم می رسد ز قفا

برادر دگر از این حدیث جست ز جا *** به گریه گفت که ای مهربان قسم بخدا

که آن چه از تو من دلفکار بشنیدم *** بخواب این همه را بی زیاد و کم دیدم

ببین که عاقبت کار ما چه خواهد شد *** هزار حیف ندیدیم روی مادر خود

بگفت این و نهادند سر بسینه بهم *** ز مهر پاک نمودند آب دیدهٔ هم

چنان ز درد کشیدند ناله از دل چاک *** که جست بی خبر از خواب حارث ناپاک

بزن بگفت که این شورش و فغان از چیست *** درون خانهٔ ما این صدای گریه ز کیست

شتاب کن و بزودی چراغ روشن ساز *** که تا یقین شوم از کجاست این آواز

زن جمیله چنان ز استماع این گفتار *** ز کار رفت که چون نقش ماند بر دیوار

پس آن لعین ستمکار خود به آن پرداخت *** ز چشم و تیرگی دل چراغ روشن ساخت

درون خانه درآمد دو ماه منظر دید *** دو آفتاب منیر سپهر اخضر دید

دو خسرو شرف بارگاه عزّ و جلال *** ز غم بزانوی غربت نهاد روی ملال

چو آن مجوس ستم پیشه حال ایشان دید *** بخشم از نسب و جاه نامشان پرسید

بگفت دو شرف آل عبا به لطف جمیل *** دو کودکیم پریشان ز مسلم بن عقیل

چو نام مسلم از آن دو ملک جناب شنید *** بسان مار سیاه آن لعین بخود پیچید

فکند دست و سر زلف کودکان بگرفت *** که کفر ماند ز اوضاع کار او بشگفت

سیه نمود بضرب طپانچه منظرشان *** بهم ببست ز کین گیسوی معنبرشان

ز سوز از سر بستر کشیدشان به زمین *** خروش کرد همانند رعد و گفت چنین

مرا سراغ شما زندگی نمود حرام *** شما خانهٔ من خفته اید با آرام

دو کتف نازکشان را ز قهر محکم بست *** گرفت یک سر او را بدست خویش ببست

زن از نظارهٔ آن دست بر جبین می زد *** ز عجز بوسه بزانوی آن لعین میزد

که این دو کودک مظلوم را مکن آزار *** ز هول واهمهٔ روز حشر شرم بدار

بروز قهر چنان سست باش بر سر دوش *** که روز کینه ز پا افتاد شد مدهوش

چو خسرو فلک از صبح غم کشید الم *** نهاد بر سر نه طارم سپهر قدم

ص: 57

بروی مشرق ماتم کشید خون شفق *** ز رسم تعزیه از آسمان گرفت سبق

نشست با رخ زرد و دو دیدهٔ گریان *** به حال آن دو دل افکار ماند سرگردان

ببست تیغ جفا حارث لعین به کمر *** کشید آن دو پریچهره را ز خانه بدر

ز بهر قتل کشان برد جانب دریا *** زن و غلام و پسر از عقب در آن صحرا

چو ابر آن دو جگر خسته ناله می کردند *** سرشک آه بگردون حواله می کردند

زبان گشوده که ای حارث از برای خدا *** درین غریبی و بی مونسی ببخش به ما

چرا که کودک و بی یاور فلک زده ایم *** ز حادثات جهان از وطن جدا شده ایم

مکن جفا که نمانده است هیچ طاقت ما *** مساز تازه بداغ الم جراحت ما

اگر ز زاری ایشان دل فلک می سوخت *** ز باد آتش قهر آن پلید می افروخت

کشید تیغ بزهر آب داده را ز نیام *** ز بهر قتل دو مظلوم بانگ زد بغلام

چو آن دو کودک دین را نظر فتاد تیغ *** بروی دست لعین برق زد چو شعلهٔ میغ

ز خوف رعشه اعضا چنان شدند بهم *** ز تار و پود رگ عمرشان گسیخت ز هم

بکام خشک و لب پر ز عجز و چشم پر آب *** ببرطپان دلشان هم چو جرعهٔ سیماب

ز بیم ترس بحارث نظاره می کردند *** مگر بجانب آن زن اشاره می کردند

نمود حارث بی دین غلام را تکرار *** بگیر تیغ و سر این دو طفل را بردار

غلام گفت که هرگز ز من نخواهد شد *** اگر معاینه بینم پیش پا سر خود

ترا دگر نگذارم که دلفکار کنی *** ز جهل قتل دو معصوم اختیار کنی

چو این شنید برآشفت آن شقی کلفت *** فکند دست و سر گردن غلام گرفت

غلام نیز خروشید چون شط جیحون *** که تا ز پنجهٔ او تیغ را کند بیرون

چو آن سیاه دل خرس رو کلام نمود *** به ضرب تیغ ز تن دست او غلام ربود

ز دور چون پسر حارث این جسارت دید *** نمود منع پدر جانب غلام دوید

چو خوانده بود برادر غلام را از جان *** بغل گشود که تا در ربایدش ز میان

که آن ستمگر بی رحم تیغ زد بسرش *** چنان که گشت سیه آفتاب در نظرش

چو دید مادر آن مرد بتن گریبان چاک *** فتاد بر سر آن پیر گبر ملعون خاک

که حارث دنی افروخت از غضب رویش *** بزد ز قهر چنان ضربتی به پهلویش

که آن ضعیفهٔ مستوره اوفتاد بخاک *** نهاد طائر روحش قدم به عالم پاک

پس آن جهول ضلالت سوی یتیمان دید *** به شدتی که رواق فلک بهم لرزید

کشید زان دو یکی را بخنجر خونخوار *** گشود آن دیگری لب به عجز درگفتار

که ای عنید چه مطلب ترا ز کشتن ما *** چه کرده ایم که برگشته ای ز راه وفا

ص: 58

بگفت گر سرتان را به نزد ابن زیاد *** برم ز دولت دنیا مرا کند آزاد

یکی بگفت غرض گر ترا به دینار است *** بدار دست ز کشتن که مال بسیار است

دو گیسوای که چون عنبر رسیده بر سرودوش *** ببر بتیغ و تو ما را ببندگی بفروش

اشاره کرد که هرگز نمی شود این کار *** که دوستان شما هست در جهان بسیار

ز من برند شما را به زور سعی شدید *** شوم ز آرزوی کام خویشتن نومید

به تیغ کین بکنم سر جدا ز جسم شما *** از آن شوم بتمنای خویش کامروا

بگفت این و علم کرد تیغ آن غدار *** دو نور مشرق ایمان بدیدهٔ خونبار

ز روی عجز بگفتند با هزار نیاز *** امان بده که دو رکعت ادا کنیم نماز

جواب گفت که یکدم امان نخواهم داد *** چرا که در دل من نیست غیر بغض و عناد

پس آن فلک زده بنشاند یک برادر را *** که تا جدا کند ز جسم نازکش سر را

چو دید طفل دگر چون گهر بخاک افتاد *** به آن سیاه دل از عاجزی قسم ها داد

که پیش از آن ز من بی پدر جدا کن سر *** که نیست تاب که بینم برادرم بی سر

گذاشت آن و سوی آن سیل روی نهاد *** که باز هم ز پیش آن دگر زبان بگشاد

که ای سیاه دل و پیر کج نهاد براه *** ترا بروح شفیع اُمم رسول الله

مرا به تیغ تو اول سر از بدن بردار *** غم فراق برادر بسینه ام مگذار

ز بهر قتل بهر یک که دست بالا برد *** یکی دگر پی سبقت شفیع می آورد

پس آن پلید یکی را که داشت لطف عمیم *** به رخ چو پرتو خورشید نام ابراهیم

به تیغ کین ز سپهر بدن بریدش سر *** چو آفتاب بخون اوفتاد آن پیکر

سپرد حارث ملعون تنش بجانب آب *** به بحر آب درافکند گوهر نایاب

چو آن برادر مهتر سر برادر دید *** چو رعد جست خروشان ز جابسر جنبید

بداد بوسه ز مهر و بروی سینه نهاد *** کشید از دل پر درد ناله و فریاد

که ای فتاده بدریای خون ز تیغ جفا *** مرو شتاب برادر که من رسم ز قفا

مرا بغیر تو در چشم زندگی خوار است *** جدا شدن ز جناب تو کار دشوار است

برادر است در عالم چو میوهٔ نایاب *** کجاست آن که به غیر برادر آرد تاب

چگونه صبر کنم در فراق دوری تو *** نماند هیچ مرا طاقت صبوری تو

کجاست مادر محروم و بینوا امروز *** که دید پیکر ما را بخون شنا امروز

تو در جمال پدر چون نظر کنی بی من *** چسان بروضه رضوان سفر کنی بی من

نمود پاک رخش را ز خون دمی مالید *** به آه سرد بدان روی خویش می مالید

که حارث آمد و سر را از آن گرفت بزور *** ز روی بی ادبی آن لعین فکند بدور

ص: 59

بغل گشود پی قتل از سر تهدید *** نمود آن گهر پاک را بستیغ شهید

جدا چو کرد سر از پیکرش فلک لرزید *** فتاد غلغله بر ساکنان عرش مجید

ز دیده های ملائک چکید خون جگر *** نهاد حضرت روح الأمين دو دست بسر

جهان به تعزیت آن دو کودک مظلوم *** چنان فسرد که برگ خزان ز باد سموم

به ماتم و غم اندوه آن دو گوهر پاک *** نمود جامۀ جان را بجسم مخلص پاک

نماند تاب که دیگر سخن کنم بنیاد *** هزار لعن دمادم بروح حارث باد

واقعه در بیان رفتن جناب سيّد الشّهدا علیه السلام از کعبه به کربلا

محرم آمد و باز از افق هلال عزا *** برای ماتم آل رسول شد پیدا

سیاهی ای که ز رخسار ماه غم پیداست *** سواد اعظم شهر محرم شهداست

درین عزا شده مجروح دیده های امام *** رسیده است عجب چشم زخم بر اسلام

قبول تعزیه باشد ز گریه احبساب *** هزار آفرین بر دوستان و بر اصحاب

طلاطم است ز تو دیده های گریان را *** کجاست نوح که بیند ز اشک طوفان را

چنان ز تعزیه بحرین دیده سیراب است *** که چشم ما چقدر کار می کند آب است

بلاء موجه طوفان گریه ماه عزاست *** چرا که ماه عزا ناخدای این دریاست

به این امید که داریم چشم گریان را *** چو اشک از نظر افکنده ایم طوفان را

بگو بناله چرا با اثر نیامده ای *** دلت نبوده مگر از جگر نیامده ای

بگو به آه که بهر چه زاده اند ترا *** صداب نیست مگر سرمه داده اند ترا

اگر گداز ز سوز جگر نخواهی کرد *** یقین بدان که بدل ها اثر نخواهی کرد

لوای تعزیه را بر نفس خطر باشد *** بگو بناله که البته با اثر باشد

اگر بشهر محرم سر سفر دارد *** بگو بدیده که ده روز آب بردارد

بسا سرشک که در انتظار این ماه اند *** بخون دل همه از اتحاد همراه اند

برای ماتم نور دل ابوالحسنين *** ذبیح زمرة آل عبا امام حسين

روایت است که چون از مدینه آن مولی *** روانه گشت سوی کعبه با سپاه عزا

سخن از واقعه عرض راه واجب نیست *** چرا که طول درین مدعا مناسب نیست

ص: 60

چو کرد طیّ مسافات کوه و صحرا را *** مشرف از شرف خود نمود بیدا را

روایت است که شاه شهید از بیدا *** سه روز رفت که بیت الحرام شد پیدا

چو آن جناب برای طواف محرم شد *** شفیع خلق شه روزگار محرم شد

ز لطف کرد خدا حجه را بهانه خویش *** که آورد شه لب تشنه را به خانه خویش

چو شاه تشنه از باب السلام داخل شد *** حرم بسوی شه تشنه کام مایل شد

روایت است که آن رهنمای خلق الله *** چو قبله کرد نزول شرف به بیت الله

چو مهر و مه خلف اشرف بنی آدم *** به سعی بود شب و روز در طواف حرم

حرم ز طواف شه تشنه لب بخود بالید *** چنان که از کره خاک تا به عرش رسید

حرم ز دیدن فرزند پروریده خویش *** فزود نور جدیدی به نوردیده خویش

اگر چه گشت بدور حرم امام شهید *** پی رضای الهی بدور آن گردید

اگر رضای الهی به آن نبود قرین *** زیاد از دهن کعبه بوم تن بمكين

ازین که مسقط رأس جناب شیر خداست *** وگرنه سنگ و گل خشت و زین خجسته بناست

روایت است که یک روز در مقام مزید *** زمین کعبه ز راه شرف بخود بالید

بخویش گفت که من قبله امام شدم *** مطاف و مسجد عالم ز خاص و عام شدم

به از من به فضای جهان نخواهد برد *** زمین کجا که چو من آسمان نخواهد برد

تمام خلق جهان سجده می کنند مرا *** طواف را ز ازل وعده می کنند مرا

دمی که خلق به خلاق خود سخن دارند *** سخن بخالق و روی سخن به من دارند

ز انبیا و ملائک از جمله اصناف *** مرا تمام بإعزاز می کنند طواف

روایت است که چون کعبه این مناهی کرد *** اثر به در و درگاه کبریائی کرد

خطاب شد بسوی کعبه از جناب غفور *** که ای عبث شده بر شأن خویشتن مغرور

تو از کجا و چنین قسم ادعا کجا *** علو مرتبه و شأن كربلا کجا

به خود مناز اگر مروه و صفا دارد *** چه رتبه و چه صفا پیش کربلا دارد

اگر چه روی تو فرموده ایم طاعت را *** سپرده ایم به او شفاع قیامت را

چنان که از آدم و حوّا غرض محمد بود *** ز خلقت تو غرض کربلای سرمد بود

شنیده بود چو این راز کردگار و دود *** حرم ازان بشه کربلا طواف بود

حرم چو حرمت آن شاه در نظر دارد *** همیشه دامن تعظیم در کمر دارد

حرم به ماتم آن تشنه لب امام ز من *** لباس تعزیه بیرون نمی کند از تن

تو یادگیر اگر مؤمنی ز بیت الله *** به روز تعزیه می باش در لباس سیاه

حرم ببین ز حجر سنگ در بغل دارد *** به دشمنان شه تشنه لب جدل دارد

ص: 61

حرم نه چادر نیلی از آن نمایان است *** برای اهل حرم گیسوش پریشان است

نمود تکیه بمولود حیدر کرار *** حجر برای همین داده پشت بر دیوار

فرشته ایست حجر کز بهشت آمده است *** پی شهادت برخوب و زشت آمده است

شنیده بود حرم فعل زشت امت را *** از آن کشید ز ما دامن شفاعت را

چو بیت خانهٔ مولود حضرت شاه است *** از آن ز دامن او دست خلق کوتاه است

صفای مروه ز سعی پیمبران پیداست *** صفای هر چمن از روی باغبان پیداست

در انتظار جنابت به وعدهٔ تسلیم *** نموده بود ز آن جا مقام ابراهیم

بپای بوس شه تشنه لب مصمم شد *** به کعبه آمد ازان سلسبیل زمزم شد

اگر غلط نکنم آب دیدهٔ حوراست *** ازین رهست که در طعم اندکی شوراست

دگر کجا به مدینه کند نزول شرف *** که بازگشت ندارد گهر بسوی صدف

مجال حج و طوافش ز بیم قتل نبود *** از آن بمفرده و عمره اکتفا فرمود

چو قهقه از حرم شاه تشنه بیرون شد *** حرم بفرقت او رفته رفته دل خون شد

وداع کرد حرم را چنان بناله و آه *** که آب گشت ز زمزم بچشم بیت الله

برآمد از حرم آن نور دیدهٔ اخبار *** شد از برای شهادت به ذوالجناح سوار

روانه گشت بصد شوق سید الشهدا *** ز کعبه بهر شهادت بسوی کرب و بلا

زبان خامه اگر عرض و طول راه کند *** چو مشق روز به اهل جهان سیاه کند

روایت است که چون مرکب امام شهید *** ز عرض راه به نزدیک شهر کوفه رسید

به نور ظلمت شب گشته آن چنان تاریک *** که راه خلد به آن عرض و طول شد باریک

چنان سیاه شب از غم بچشم مردم شد *** که در سیاهی شب راه روز هم گم شد

غبار تیره شب چشم صبح صادق را *** چنان گرفت که گم کرد راه مشرق را

شبی چنین که اگر وصف آن کنم مظهر *** قلم تتمه نویسد به صفحهٔ محشر

شبی که تیرگیش در کمال ظلمت بود *** بأهل بیت صباح صف قیامت بود

که لشکر شه لب تشنه راه گم کردند *** ز ظلمت شب دیجور ماه گم کردند

موکلان جو بحکم قضا عمل کردند *** رهس براه بهشت برین بدل کردند

قضا کشید عنان را ز سید الشهدا *** وگرنه راه چرا گم شود ز راهنما

بأهل بیت خبر شد که راه گم شده است *** ره از جناب ولایت پناه گم شده است

شدند جمله پریشان و مضطرب احوال *** تمام سر بته افکنده با هزار خیال

شنید زینب و پرسید از شتربانان *** که آفتاب امامت کجاست ای یاران

جواب گفت به زینب کسی که این جانیست *** ضیای چشم رسالت پناه پیدا نیست

ص: 62

چو این شنید سراسیمه گشت در آن حال *** بهر طرف نگران بود مضطرب احوال

بفرقت شه لب تشنه دیده گریان کرد *** بگریه رو بسوی خواهران و خویشان کرد

که یارب این چه مکان ست و این چه جا باشد *** برادرم خلف مصطفی کجا باشد

بجستجوی چرا رو به ره نمی آرید *** در انتظار چرا ما نگه نمی دارید

چه می شود که به هرسو دمی روانه شوید *** پی تفحص آن گوهر یگانه شوید

چو آفتاب شب از دیده گرچه پنهان ست *** نرفته است بجایی درین بیابان ست

درین مکالمه بودند عترت اطهار *** بجستجوی شه تشنه لب در آن شب تار

که ناگه از عقب آواز ذوالجناح آمد *** به ظلمت شب دیجورشان صباح آمد

ز دشت شافع روز جزا هویدا شد *** بعین ظلمت شب آفتاب پیدا شد

رسید اهل حرم را ستاده حیران دید *** ز راه گم شدن آن جمع را پریشان دید

برادران همه حیران و مضطرب احوال *** مخدرات همه عاجز و پریشان حال

ز بیم ظلمت شب طفل ها همه گریان *** برادران و رفیقان تمام سرگردان

چو این مشاهده فرمود سیّدالشهدا *** که عاجزاند تمامی مسافران به بلا

خطاب کرد بلشکر که ایستاده شوید *** مخدرات ز جمازه ها پیاده شوید

پیاده بصد اضطراب شاه شهید *** بروی خاک نشست و سکینه را طلبید

جواب گفت باو بانوی حریم ادب *** گل حدیقهٔ ناموس اوصیا زینب

که ای یگانه خواهر سکینه تب دارد *** هنوز واهمه از های هوی شب دارد

چو این شنید سراسیمه گشت شاه شهید *** بسوی محمل آرامش سکینه دوید

نظاره کرد که خوابیده است بر بستر *** گذاشته است سر از غم بسینهٔ مادر

گشود خانهٔ آغوش بر سکینهٔ خویش *** گرفت در بر و آورد تا بسینهٔ خویش

سکینه چون ز پدر دید آن محبت را *** ز دیده ریخت رخسار اشک حسرت را

به گریه گفت که جان پدر کجا بودی *** چرا ز ما تو درین تیره شب جدا بودی

تو چون جدا شدی از ما پناه گم کردیم *** ز ظلمت شب دیجور راه گم کردیم

تمام شب همه از خوف مضطرب بودیم *** به محمل از غم تو لحظه ای نیا سودیم

سکینه با شه ابرار گفتگو می کرد *** امام تشنه لبان احترام او می کرد

که صبح از افق مشرقی هویدا شد *** برای روز قیامت سفیده پیدا شد

شکست بیضهٔ شب از بهرِ آرمیدهٔ صبح *** نمود زردهٔ خورشید با سفیدهٔ صبح

روایت است که آن صبح روز ماتم بود *** به اهل بیت نبی غرهٔ محرم بود

امام تشنه لبان بر فریضه کرد قیام *** نماز صبح به آل رسول کرد تمام

ص: 63

پس از ادای نماز فریضه شاه شهید *** برادران و محبان خویش را طلبید

سؤال کرد امام غریب از یاران *** ز دوستان و رفیقان و از شترداران

که این چه جاست که اکنون مکان و منزل ماست *** که متصل غم و اندوه قسمت دل ماست

به همره شه لب تشنه ساربانی بود *** چه ساربان که بمعنی شترچرانی بود

جواب گفت که این دشت دشت ماریه است *** که در حوالی آن نهرهای جاریه است

چو نام ماریه را سید انام شنید *** نظر به عترت اطهار کرد و آه کشید

بگریه روی سوی اهل بیت عصمت کرد *** چنین بحضرت زین العباد وصیت کرد

که ای غریب بیابان کربلای پدر *** بپدر بی پدری گشته مبتلای پدر

درین زمین من بی کس شهید خواهم شد *** قتیل تیغ سپاه یزید خواهم شد

تو بی پدر چو شوی دستگیر خواهی شد *** بدست لشکر اعدا اسیر خواهی شد

ز اهل بیت رسالت همین تو خواهی ماند *** پی امامت امت همین تو خواهی ماند

تو ای غریب پدر بی تبار خواهی شد *** به بدترین خلائق دچار خواهی شد

تو دست بسته ازین جا به شام خواهی رفت *** ذلیل و گرسنه و تشنه کام خواهی رفت

تمام راه اسیر و پیاده خواهی بود *** رسن به گردن و سر در قلابه خواهی بود

دلی به بی سر و سامانیت نخواهد سوخت *** کسی دریدگی جامه ات نخواهد دوخت

شنید حضرت عباس این حکایت را *** بپا فتاد شه مسند امامت را

خطاب کرد سوی حضرت امام شهید *** به گریه گفت که ای سرو بوستان امید

تو چون شهید شوی من چه خواهم کرد *** چه خاک بر سر این روزگار خواهم کرد

ترا افتاده به میدان نمی توانم دید *** به خاک معرکه غلطان نمی توانم دید

خدا نکرده ترا غرق خون نظاره کنم *** بگو چگونه تأمل کنم چه چاره کنم

جواب گفت به عباس سیّدالشهدا *** که ای ضیای دل و دیده های خون پالا

چو من تو نعش برادر بخون نخواهی دید *** تو خیمه های حرم واژگون نخواهی دید

سر برادر خود بر سنان نخواهی دید *** تنش بخاک مذلت طپان نخواهی دید

سلام من به ریاض بهشت خواهی برد *** خبر ز واقعهٔ سرنوشت خواهی برد

تو دل شکستگی خواهران نخواهی دید *** اسیری و الم دختران نخواهی دید

چو این شنید بپا خاست با دو دیدهٔ تر *** خطاب کرد بسوی پدر علی اکبر

که ای پناه اسیران وادی حسرت *** نگاهبان غریبان دل پر از حسرت

من ستم زده از دوریت چه خواهم کرد *** تسلی دل پردرد از که خواهم کرد

یتیمی من بیماری برادر من *** اسیری من حال سکینه خواهر من

ص: 64

تو چون شهید شوی من پدر نخواهم داشت *** به بی کسی ز تو غم خوارتر نخواهم داشت

چو این شنید در آن حال از علی اکبر *** جواب گفت چنین امام تشنه جگر

که ای بناز در آغوش پروریده من *** غمین مباش و میندیش نور دیده من

تو چون برادر خود بی پدر نخواهی شد *** تو هم چو خواهر خود دربدر نخواهی شد

جراحت تو برون از شمار خواهد شد *** تنت ز تیغ ستم پاره پاره خواهد شد

تو زودتر ز برادر شهید خواهی شد *** تو پیشتر ز پدر ناامید خواهی شد

شنید قاسم و چشم از حجاب گریان کرد *** بگریه رو بسوی سرور شهیدان کرد

که ای پناه غریبان عرصه ایجاد *** وصیت پدرم کی نتیجه خواهد داد

جواب گفت به قاسم چنین امام زمان *** که ای بی کسیت دیده فلک گریان

چنان بدیده من از غم تو تاریک است *** بلی شهادت و دامادی تو نزدیک است

شهادت تو درین دشت پربلا باشد *** عروسی تو به هنگامه جزا باشد

تو با مصاحب عم زاده ات علی اکبر *** روید پیشتر از من به نزد پیغمبر

شنید زینب و یک بار گشت بی آرام *** خطاب کرد سوی حضرت امام انام

که ای به ماتم تو خانه سپهر سیاه *** بقد تعزیت خلعت ابد کوتاه

پس از حیات تو غم خوار ما که خواهد بود *** ز اهل بیت پرستار ما که خواهد بود

به حال فاطمه عتریت چه خواهی کرد *** بشیرخوارگی اصغرت چه خواهی کرد

جواب گفت که اصغر شهید خواهد شد *** ز شیر مادر خود ناامید خواهد شد

گلو بریده شود سوی جنّت المأوا *** رود بخواب در آغوش حضرت زهرا

سؤال کرد که احوال من چه خواهد بود *** به ماتم تو پرستار من که خواهد بود

جواب گفت به زینب امام تشنه لبان *** که ای انیس غریبان وادی حرمان

تو از شهادت من دلفکار خواهی شد *** بخیمه بی کس و غمگسار خواهی شد

انیس عابد بیمار خسته خواهی بود *** برای اهل حرم دلشکسته خواهی بود

به گریه فاطمه از تو باب خواهد خواست *** سکینه ام ز تو یک جرعه آب خواهد خواست

به گریه دامن مهرت بدست خواهد داد *** دلت به تشنگی او شکست خواهد داشت

نه بر سکینه من فکر آب خواهی کرد *** نه بهر فاطمه ام صبر و تاب خواهی کرد

بخیمه تو در آیند کوفیان لعین *** تو مضطرب چو شوی زان جماعت بیدین

به خیمه سید سجّاد را تو راه بری *** دوان بحضرت آن بی پدر پناه بری

ز خوف فاطمه در پهلوی تو بگریزد *** سکینه آید و بر معجر تو آویزد

تو سوی حضرت زین العباد روانه شوی *** به عذر خواهی آن گوهر یگانه شوی

ص: 65

در آن معامله زین العباد برخیزد *** ز بستر الم آن نامراد برخیزد

بأهل بیت همه سوی خویش راه دهد *** ترا به خانه آغوش خویش بنشاند

ز مهر فاطمه ام را به پشت سر گیرد *** سکینه را ز ره مرحمت برگیرد

ز ظلم از سر تو معجر حجاب کشند *** ترا به خاک مذلت چو آفتاب کشند

مخدرات حرم را ذلیل و خوار کنند *** اسیروار بجمازه ها سوار کنند

تو در میان سپاه حجاز خواهی بود *** سوار بر شتر بی جهاز خواهی بود

سر از خجالت نظاره پیش خواهی داشت *** سکینه را تو در آغوش خویش خواهی داشت

به این طریق سوی شهر شام خواهی رفت *** برای عبرت هر خاص و عام خواهی رفت

ز شام عازم شهر مدینه خواهی شد *** خلاص از غم ارباب کینه خواهی شد

چو این شنید در آن حال زینب محزون *** به گریه گفت که ای نوردیده پرخون

بأهل بیت دگر عصمتی نخواهد ماند *** به ما ستمزدگان غیرتی نخواهد ماند

چو این شنید بر آشفت آن امام مبین *** خطاب کرد به زینب که ای سلاله دین

به أهل بیت رسالت پناه پیغمبر *** به دختران جناب کننده خیبر

کسی نظر خیانت نمی تواند کرد *** نگاه جز به طهارت نمی تواند کرد

سکینه چون ز پدر این مکالمات شنید *** ز جای جست چو بی هوش گشت و آه کشید

ازین کلام همه عترت رسول الله *** بر آمدند ز جا بافغان و ناله و آه

چنان محوطه دهر را خروش گرفت *** که چرخ نیز از آن نوحه بر دو گوش گرفت

به جای اشک ازین نقل دیده خون آورد *** زبان خامه ازین نظم مو برون آورد

شها توئی که بختم رسل هم آغوشی *** ز راه رتبه به معراج دوش بر دوشی

تو جان بکتف شه آخرالزمان داری *** تو بلبلی که بباغ جنان مکان داری

بگو ترا ز شرافت کشیده است بدوش *** بگو که کوه شفاعت کشیده است بدوش

منم که مقبل ناقابل جناب توام *** همیشه منتظر لطف بی حساب توام

به کربلای تو سالی که میهمان بودم *** در آشیانه تو از مجاوران بودم

به کربلای تو سگ دیدم و حسد دارم *** چرا که من به همین منزلت رسد دارم

خصوص پیرسگی دیدم و دلیر شدم *** به این امید و به این چشم داشت پیر شدم

به کربلای تو گر بعد مرگ خاک شویم *** به این وسیله مگر از گناه پاک شویم

نکرد نفع به حال من آدمیت من *** رسد مگر به مداوای من سگیت من

ص: 66

رفتن امام به میدان و حجت گرفتن بر عمر سعد

محرم آمد و ماه عزا نمود هلال *** شکفت غنچه ماتم ز شاخسار هلال

برنگ ناخن تدبیر تا هلال نمود *** ز کار ماتم آل رسول عقده گشود

ز تاب تعزیه شد دانه دانه ذره مهر *** ز آب چشم ملائک در آسیای سپهر

شفق به ماتم مستغرقان لجه خون *** نمود چاک گریبان جامه را گلگون

شفق کجاست که گردون برای استقبال *** گرفته حکم مه تعزیت به کاغذ آل

ستاره نیست که می تابد از سپهر برین *** ز دست انجمن آرائی فلک رنگین

که عرش ریخت ز بحرین دیده مروارید *** به چهره بهر نثار عزای شاه شهید

در یگانه دریای مجمع البحرین *** بخون طپیده کرب و بلا امام حسین

روایت است که گلگون قبای آل عبا *** قتیل معرکه ظلم سیدالشهدا

پس از شهادت عباس بی برادر شد *** غریب و بی کس و بی آشنا و یاور شد

سری ندید که زینت ده سنان گردد *** تنی ندید که در خاک و خون طپان گردد

ستاده دید بزین قضا کمیتش را *** طلب نمود خواتین اهل بیتش را

نخست کرد به زینب خطاب کای خواهر *** توئی به بی کسیم یادگار از مادر

شتافتند سوی خلد اهل بیعت من *** رسیده است کنون نوبت شهادت من

چنین رسید پیام از خدا به پیغمبر *** ز جبرئیل امین مخبر صحیح خبر

که من به معرکه امروز کشته خواهم شد *** به سلک اهل شهادت نوشته خواهم شد

وصیت است مرا با تو ای ستم دیده *** بگوش جان شنو ای خواهر پسندیده

بجز تو هم نفسی نیست محرمانم را *** بجز تو دادرسی نیست طفلگانم را

چو من عرصه میدان کین شهید شوم *** ترا ز لذت دیدار ناامید شوم

سرم به نیزه مروانیان کند جولان *** تنم به معرکه کربلا شود غلطان

تو در میان سراپرده در کمان باشی *** نشسته باشی و از دیده خونفشان باشی

که کوفیان لعین مطلق العنان گردند *** چو سیل رو بسراپرده ها روان گردند

درون خیمه درآیند کوفیان شرور *** شود ز اهل ستم خیمه خانه زنبور

حباب خیمه بدریای غم نگون گردد *** ز باد ظلم سراپرده واژگون گردد

مخدرات سراپرده را اسیر کنند *** تمام را ز راه ظلم دستگیر کنند

نظر به عابد از پا افتاده اندازند *** رسن به گردن آن شاهزاده اندازند

برون ز بستر بیماریش کشند از کین *** زنند هم چو اسیران طپانچه اش بجبین

ص: 67

کنند جمله اسباب خیمه ها تاراج *** برند جانب سردارشان به استدراج

بدین عقیده که آبی بروی کار آرند *** ز گریه اهل حرم را به زنهار آرند

در آن معامله جان تو و سکینه من *** کسی ستم نکند بر سرور سینه من

که او ز اهل حرم ظلم ناکشیده تر است *** ز دختران یتیم ستم ندیده تر است

بدرد و محنت من مبتلاست مادر او *** تو باش اشک پذیرای دیده تر او

ز اهل بیت نبی کاغذی تمنا کرد *** بسوی عابد بیمار نامه انشا کرد

تمام کرد و بر آن خاتم شریف نهاد *** ز اهل بیت رسالت بدست فاطمه داد

خطاب کرد که این نامه را ز من بستان *** به نور دیده من زین عابدین برسان

روایت است که آن منصب امامت بود *** که شاه تشنه به زین العباد رجوع نمود

وداع اهل حرم کرد سید اطهار *** گرفت عترت خود را یکان یکان بکنار

شدند اهل حرم در وداع گریه کنان *** در آن قضیه قیامت بخیمه گشت عیان

غمین ز رفتن شاه شهید گردیدند *** ز نور دیده خود ناامید گردیدند

لباس کهنه از اهل بیت کرد طلب *** سؤال کرد ز تفتیش حال آن زینب

جواب گفت که ای نور دیده زهرا *** سرور سینه ام الأئمة النجبا

نگفتمت که خبر داده است پیغمبر *** ز آب خوردنم از آب جدول خنجر

کنون به وعده حق بایدم وفا کردن *** به مژده خبرش جان و سر فدا کردن

چو سر ز پیکرم از تیغ کین جدا سازند *** گل سرسبد نیزه جفا سازند

بیفکنند تن پاره پاره ام به زمین *** کنند دامن سحر چو دامن گلچین

مرابسائر این کشتگان قیاس کنند *** طمع ز راه غریبیم در لباس کنند

چو می کنند برون جامه شهادت من *** بروز کار روا نیست کشف عورت من

ازین بکهنه لباس است حاجتم اکنون *** که چون لباس برآرند از تنم بیرون

بجامه های نوام اهل ظلم درسازند *** دگر بسوی کهن جامه ها نپردازند

طلب نمود ببر کرد جامه های کهن *** دگر لباس شهادت فکند در گردن

ز تار ناله کروبیان کمر بست *** گرفت نیزه از آه اهل بیت بدست

ز خیمه سرور لب تشتگان برون آمد *** شکست بر کمر چرخ واژگون آمد

طلب نمود بر خویش ذوالجناحش را *** سمند برق تک اسرع الریاحش را

چه ذوالجناح که در جلوه از زمین بسَما *** به یک اشاره دستی رود برنگ دعا

سبُک تکی که به یک جلوه آن فرشته سرشت *** رساند راکب خود را ز کربلا به بهشت

تنیده بر فلک اطلس انجم سیّار *** به ذو الجناح شده زین چو اطلس بته دار

ص: 68

هلال رفته و هم چشم آفتاب شده *** توسن شه دین حلقه رکاب شده

قضا به خدمت آن شاه ذوالجناح کشید *** قدر عنان بسر ذوالجناح گردانید

بکف گرفت رکاب شهادت جبریل *** بصور نفخه ماتم دمید اسرافیل

عنان گرفت و درآمد به زین امام کبار *** سوار باد شد آن شاه دین سلیمان وار

طلوع شعشعه کرد آفتاب اوج یقین *** ز برج خیمه به نصف النهار خانه زین

جهاند یکّه سوار قلمرو امکان *** سمند یک تنه چون آفتاب در میدان

بسوی لشکر کین ذوالجناح جولان داد *** ز هر قدم گل داغ به جان خاک نهاد

زمین ز یمن سم ذوالجناح آن سرور *** نشست یک سر و گردن ز عرش بالاتر

اگر نه حجت آن قوم سد راهش بود *** فضای گلشن فردوس جلوه گاهش بود

کسی غبار ز جولان ذوالجناح ندید *** فلک چو سرمه غبار رهشه بدیده کشید

از آن بدیده نیامد غبار جلوه گهش *** که بود روح عزیزان قدس خاک رهس

رسید چون به کنار صف سپاه یزید *** عنان کشید و شه، ابن سعد را طلبید

چو کوفیان لعین آن جناب را دیدند *** به ابن سعد ز هر سو خبر رسانیدند

که آمده است جگرگوشه رسول خدا *** پی محاربه امروز بی کس و تنها

ستاده است به میدان حرب یکّه سوار *** ترا به معرکه خواندست آن سپهر وقار

جهاند آن سگ بیدادگر ز راه خطا *** سمند ظلم به میدان سیّدالشهدا

رسید چون بعنان شه سپهر رکاب *** به شاه گفت که ای نور دیده احباب

چه حاجت است بفرمای تا روا سازم *** حصول مطلب از عین مدعا سازم

چرا بخیمه ات ای سیدا نیاسودی *** قدم به معرکه بهر چه رنجه فرمودی

جواب گفت چنین نقد ساقی کوثر *** که تشنه اند تمام اهل بیت پیغمبر

درین زمین بلا وحش و طیر سیرابند *** مخدرات من امروز تشنه آبند

بخیمه حضرت زین العباد بیمار است *** برای جرعه آبی تنش در آزاراست

به دستگیریم از یاوران نماند کسی *** در این مصیبتم امروز نیست دادرسی

موالیان من از تیغ ظلم کشته شدند *** بسر جریده لب تشنگان نوشته شدند

ز تاب تشنگیم چون نماند دست از کار *** از آن به معرکه امروز آمدم ناچار

غرض ز آمدنم بهر جرعه آب است *** که از حرارت تن مرغ روح در تاب است

چو این ز شاه جگر تشنه ابن سعد شنید *** به مثل کرم کج آن بی حیا بخود پیچید

جواب داد که ای بدر آسمان جلال *** بود برای تو امروز آب فرض محال

چنین خطاب بسردار داده است یزید *** که نان و آب به اولاد مصطفی ندهید

ص: 69

چو نیست بهر تو یک جرعه آب مقدورم *** به این سبب ز جناب مقدست دورم

امام گفت که ای شخص جهل و نادانی *** مگر مراتب جد مرا نمی دانی

جواب داد که جدت محمد عربیست *** که ذکر نام خوشش بی درود بی ادبیست

تفوق است به پیغمبران سابقه اش *** کلام حضرت باریست فرد ناطقه اش

ترا پدر بود آن شه کشور تجرید *** که آمده است بپام وی از فلک ناهید

به رتبه حضرت خیرالنساء ست مادر تو *** کشیده حضرت جبریل شانه بر سر تو

برادرت حسن مجتباست می دانم *** جلال و قدر تو بی انتهاست می دانم

به من ایالت ری وعده کرده است یزید *** سر تو در عوض وعده اش ز من طلبید

بروزگار چو فرماندهی طمع دارم *** ازان ز کشتن تو دست بر نمی دارم

بگفت و گشت روان سوی قلب لشکر خویش *** خطاب کرد به مروانیان کافر کیش

که از یزید اگر سلطنت طمع دارید *** سر حسین علی را به نزد من آرید

چو سیل لشکر مروانیان بی ایمان *** روان شدند به میدان آن فلک جولان

اسیر قوم جفا تیغ از نیام کشید *** به بهر لشکر کفار غوطه ور گردید

هزار دیاره ز انجم گشاده فلک *** پی نظارهٔ حرب امام جن و ملک

روایت است که نه صد تن از اعادی دین *** فکند سرور لب تشنگان بروی زمین

سپاه اهل ظلم را ز تیغ تیز شکافت *** ز تاب تشنه لبی جانب فرات شتافت

شدند منهزم آن قوم از صف هیجا *** گریختند ز میدان سیّد الشهدا

برنگ برق ز ابر سیاه بیرون تاخت *** ز گرد لشکر کین اسب در فرات انداخت

اراده کرد که آبی ز کف بیاشامد *** در آب خوردنش از اهل بیت یاد آمد

نخورد آب جگرگوشهٔ رسول خدا *** بیاد تشنگی ساکنان پرده سرا

اراده کرد که قدری ز آب بردارد *** برای تشنه لبان حریم خویش آرد

یکی ز اهل ستم گفت کای امام امم *** روانه شد سپه کین به خیمه های حرم

چو این شنید سمند از فرات بیرون تاخت *** به سوی لشکر کین دست ذوالفقار افراخت

چو ابن سعد لعین دید آن حلاوت را *** شتاب تشنه لب جرعهٔ شهادت را

خطاب کرد که ای کوفیان بی بنیاد *** امان به سرور لب تشنگان نباید داد

ضرب چوبهٔ تیرش نگون ز باره کنید *** تن مبارکش از تیغ پاره پاره کنید

ز هر طرف سپه کین ز چله های کمان *** بسوی شاه فکندند ناوک پرّان

بدور شمع قد آن امام با فرهنگ *** بگردش آمده پروانه های تیر خدنگ

بگرد قامت آن سرو گلشن امکان *** برنگ فاخته در جلوه ناوک پرّان

ص: 70

پی کبوترِ روحِ امامِ کل امم *** نشست بر تنش از تیر صد عقاب ستم

ز بس که گشت تن نازنین آن مجروح *** ز غم خیال قفس می نمود بلبل روح

زبان گشود پی صلحِ تیغ کین به میان *** رسید در تنش از بس سر سنان به سنان

کشید صبر ز پس گردن شکیبائی *** گسیخت رشته از تاب ناتوانائی

تنی که فاطمه اش جا بجسم موزون داشت *** روایت است که نهصد جراحت افزون داشت

ز بس که خونِ جراحت روان شد از بدنش *** تهی ز قالب تن شد حباب پیرهنش

دگر نماند به تن قوت مجادله اش *** به انتهای مراتب رسید حوصله اش

کشید پا ز رکاب آن خلاصهٔ ایجاد *** برنگ پرتو خورشید بر زمین افتاد

کسی نبود ببالین آن امامِ زمن *** زمین گرفت سر بی کسی اش بر دامن

فتاده بود بخاک هلاک و می غلطید *** که ناگهان بسرش شمر نابکار رسید

نشست آن سگ بیدادگر بسینهٔ او *** کشید خنجر بی حرمتی بسینهٔ او

حدیث شرح شهادت نمی توانم کرد *** ازین زیاده روایت نمی توانم کرد

شها توئی که خدایت ستوده در کونین *** به حشر کرده عطایت شفاعت ثقلین

منم که بندهٔ درگاه دین پناه توام *** منی کمینه مقبل محزونِ رو سیاه توام

به کربلای تو حاضر نبودم ای مظلوم *** که دوستی به همه دوستان کنم معلوم

تو در مذاکره ام حاضری به نفس نفیس *** ولی نگاه مرا نیست رتبهٔ تقدیس

به من نگر که من از دوری تو در تعبم *** ز راه بنده نوازی به کربلا طلبم

واقعه شهادت حضرت عباس علیه السلام

دگر بچرخ برین ماه ماتم آمده است *** هلال نوحه ز شهرِ محرم آمده است

هلال نیست که افغان ساکنان زمین *** کشید حلقهٔ ماتم بگوش چرخ برین

عجب مدار اگر ابرِ دیده چون بالاست *** مه محرم و نیسان ماتم شهداست

درین عزا ز گل اشک دیده های امام *** سفید گشته برنگ شکوفه بادام

ز قطره ماند چه شبنم بدیدهٔ خونبار *** بچشم آمده طفل سرشک در رفتار

صباح و شام شفق نیست بر سپهر اسیر *** که خون بی گنهانش شده گریبان گیر

روانه از دو طرف اشک های خونینند *** به کربلا که دران سال اشک می چینند

چه کربلا که ز اندوه سیّدالشهدا *** برنگ ماه محرم شده است شهر عزا

ص: 71

نگو بهشت به آن سرزمین که خفت اوست *** بهشت اجرت یک چشم خواب راحت اوست

نگو بهشت که معمارِ آن بوقت سرشت *** ز دست روح بهشت برین بقالب خشت

فضای صحن که آئینه خانهٔ دل هاست *** چو عکس حاجت هر دو جهان در آن پیداست

چون صحن آن که نه کج گشته اش ز فیض جوار *** حیات یافته ناداده پشت بر دیوار

مناره ای که در آن صحن هست گلدسته است *** که رسمِ تحفهٔ زمین بهر آسمان بسته است

به هیچ وقت دعا خالی از ندائی نیست *** که گفته است که یک دست را صدائی نیست

چهل چراغ که پایش بروضه نزدیک ست *** که گفته است که پای چراغ تاریک ست

چهل چراغ بگو نخل وادی طور است *** درین مقام از آن خلعِ نعل دستور است

در حرم که ز خوبی بروضه باب شده *** دو مصرعیست که یک بیت انتخاب شده

گل درش که همایون سرشت افتاده است *** گلی ز گریه بچشمِ بهشت افتاده است

گل درش که گل خاتمِ سلیمان است *** قرینه ایست که هر دو به مهر دربان است

حرینِ خلوت سلطانِ کربلاست رواق *** کشیک خانهٔ ارواحِ انبیاست رواق

بگو بر روضهٔ او عرش زان که پا بهواست *** که عرش کرسی ابنای آن خجسته بناست

چه روضه آن که صبا زائرِ پیادهٔ اوست *** شفای معجزه پیشِ پا فتادهٔ اوست

چه روضه آن که در او خفته جانِ پیغمبر *** ز بال حضرت روح الأمین ببالشِ پر

کشیده خلد به دیوارِ روضه خود را فاش *** بدستیاری و امداد جامهٔ نقاش

ز بس که که بخلدش دهند در اخبار *** بخاطرِ حرمش زان نشسته است غبار

در آن حرم بنظر هر کجا که قندیلست *** بعرش قبهٔ آن آستان جبریلست

چنین که نقره بقندیلش شده گستاخ *** عجب نباشد اگر چون شجر برآرد شاخ

گر اکتفا بطوافش کنند در عرفات *** ز کعبتین نشود حاج را وقوفی عرفات

برای دعوی من این ثبوت الهامست *** که روز و شب بدرش حاجِ مصری و شامست

بر درِ طوف حریمش بحاجِ بغدادی *** ضریحِ او حجر الأسودیست فولادی

نمی توان به جنابش ضریح نسبت داد *** که خفته است چو جوهر خانهٔ فولاد

ذبیح حَفته در آن، نورِ دیده های خلیل *** به آن ضریح بگویند حجرِ اسماعیل

کشد چو زائر شوقش ضریح را به بغل *** برد تمتعِ حج در جمادی الأول

از آن به خانه او شد امام زاده مقیم *** که کعبه اش نبود به مقامِ ابراهیم

از آن طواف حریمش زیاده بر حج است *** که کربلای شه تشنه شهرِ ذیحجه است

همین زیارت او نیست حج بیت الله *** بود طواف در حضرت رسول الله

سلامِ او و طواف رسول حجِ کبار *** چه خوش بود که برآید به یک کرشمه دو کار

ص: 72

بود زیارت او محضر امان خدا *** که ثبت گشته بپایش اسامی شهدا

همین نوازش زوّار بس که آن مولا *** پس از سلام ببالای سر نماید جا

بهر طریق به زوّار گرد کلفت نیست *** دو بار تا نکشد قابل زیارت نیست

ز بهر طوف نباشد به بند لیل و نهار *** نمی رود به پر و بال مهر و مه زوار

به این وسیله دعا با اجابت ست قرین *** که تخت قبلهٔ او هست فوق عرش برین

به تحت قبله اجابت ز تیغ ناچار است *** که هم چو صید بدست دعا گرفتار است

دل گریخته جز در غم زیارت نیست *** حضور قلب در آن روضه شرط طاعت نیست

فتاده اند شب و روز مهر و مه ز فرار *** بدور قبّهٔ مولائیش فکند زوار

چو کرد قبه اش از ترک سر فلک سائی *** قرینه ایست که ترک سر است مولائی

دوازده شد از آن ترک قبه اش مشهور *** که مشتبه بشود طوف بر سنین و شهور

نمی توان ضریحش نمود نسبت دور *** ضریح سورهٔ نور است و هم قرابهٔ نور

برید سنگ ز صندوق آن سپهر جناب *** چو آن صدف که در آن گوهرش شود نایاب

ازین حدیث ز صندوق می شود مفروق *** همین بس است شرافت برای آن صندوق

که خفته است در آن نور دیدهٔ ثقلین *** گل جناب رسول خدا امام حسین

موالیان و محبّان آل پیغمبر *** بتازه باز فشانند خاک غم بر سر

شده است با غم آل نبی غمی پیوند *** که جامه تعزیتش را نوشته خویشاوند

نشسته است جهان قاف و نابقاف غم *** ز قاف فرق سرگشته تا بقاف قدم

سپاه ناله علم گشته از صف دل ها *** پی عزای علمدار لشکر شهدا

دعای سیفی و حرز سپاه تشنه لبان *** هژبر لشکر دین شیر بچّهٔ یزدان

قوای بازوی اسلام و نور دیدهٔ ناس *** گل حدیقهٔ فردوس حضرت عباس

روایت است که شهزادهٔ عظیم الشأن *** بهار لاله و عباسی ریاض جنان

بروز معرکه همدست جعفر طیار *** شبیه ماه بنی هاشم از گل رخسار

چو تشنه دید همه خواهران و خویشان را *** مخدرات سراپردهٔ پریشان را

ز تاب تشنه لبی بی قرار چون سیماب *** ضعیف و زرد شده هم چو گوهر بی آب

پریده رنگ ز رخسارشان ز بی آبی *** خراب دیدهٔ خونبارشان ز بی خوابی

ز تشنگی همه اطفال شیرخواره کباب *** ز قحط آب شده مادران همه بی تاب

ز تاب ناخن اطفال تشنهٔ بی روح *** چو دسمکن شده پستان مادران مجروح

برادران همه مقتول و افتاده بخاک *** موالیان همه مجروح با تن صد چاک

فتاده یک طرف اعضا جدا ز یک دیگر *** بخون طپیده تن چند اکثری بی سر

ص: 73

یکی به جلوه سرش در سنان اهل ضلال *** یکی تنش شده از سم اسب ها پامال

یکی نشسته به بالین نعش او مادر *** یکی دریده گریبان برای او خواهر

یکی به معرکه غلطیده بی کس و بی یار *** بخاک خفته و جان از تنش نمود قرار

یکی نشسته خدنگ جفا به پهلویش *** یکی شکافته از فرق تا به ابرویش

درون خیمهٔ قاسم پر از خروش صدا *** فتاده قاسم مقتول دست و پا بحنا

بخیمهٔ حرم افتخار هر دو جهان *** فتاده نعش علی اکبر و شده بی جان

نشسته بر شتر و خواهران بزاری زار *** گرفته مادرش از سوز دل سرش به کنار

نشسته زینب و بگرفته اش به چهره داغ *** سکینه داشته آئینه اش به پیش دماغ

ز یک طرف خلف دودمان آل عبا *** ستاده بی کس و تنها برابر اعدا

برای تشنگی اهل بیت خود بی تاب *** بهر طرف نگران گشته بهر جرعه ای آب

ستاده با الم و کج نهاده گردن را *** چنان که دیده نبیند بخواب دشمن را

چو دید حضرت عباس این مصیبت را *** ز دست داد ازین غم عنان طاقت را

پیاده گشت و ستود از ادب جنابش را *** دوید گریه کنان بوسه زد رکابش را

گذشت سیل سرشکش ز دامن الوند *** ز آستین بدم اشک داد ساعد بند

خطاب کرد بسوی امام تشنه لبان *** به گریه گفت که ای نور دیدهٔ امکان

وصیتی که به من کرده حیدر کرّار *** نتیجه می دهد امروز ای امام کبار

چو این شنید ز عباس سیّدالشهدا *** جواب گفت که ای یادگار شیر خدا

بیان کن آن چه جناب پدر وصیت کرد *** که بر وصیت او بایدم عبادت کرد

به گریه گفت که در روز غزوهٔ صفین *** ستاده بود چو ایمان به قلب لشکر دین

که من ز معرکهٔ کارزار با تن زار *** گلوی خشک برون آمدم ز گرد و غبار

به او شکایت لب تشنگی بیان کردم *** چنان که آب بر رخسارها روان کردم

مرا چو گریه کنان دید آن امام کبار *** گشود سوی من از لطف لعل گوهرتبار

طلب نمود مرا پیش و گفت ای فرزند *** خوشا به حال تو ای زادهٔ سعادتمند

که در رکاب برادر شهید خواهی شد *** و زان بروز جزا روسفید خواهی شد

چو این حدیث بیان کرد آن امام مبین *** به التماس گشودم زبان به آن شه دین

که در رکاب که خواهد شداین سعادت من *** کدام روز کجا باشد این سعادت من

جواب گفت که یا حضرت امام حسین *** گل سرسبد آل سیّد ثقلین

به کربلا چو ببینیش بی کس و تنها *** غریب وار گرفتار لشکر اعدا

برادران و جگرتشنگان و هم نفسان *** تمام کشته و هر سو فتاده در میدان

ص: 74

به خیمهٔ حرمش اهل بیت در فریاد *** به بستر الم افتاده سیّد سجّاد

مخدّرات ز بهر تسلی اطفال *** دهند وعدهٔ فردا برای آب زلال

ز تشنه کامی اطفال بی آرام *** رسید جان بلب تشنهٔ اهل بیت تمام

گرفته دامن ایشان بدست گریه کنان *** گهی بهانهٔ آب و گهی بهانهٔ نان

نه خاطر از طرف اهل بیت آسوده *** نه از معاندی دشمنان امین بوده

شود چو روشنی دیده ام چنین حیران *** زمین ببوس و سلامِ مرا به او برسان

بگو که گفت پدر ای یگانهٔ اوتاد *** غمین مشو پدر و مادرم فدای تو باد

که تشنگی تو در کربلا ز بی آبی *** دهد نتیجهٔ امت بحشر سیرابی

شهادت تو که از حجت است در دنیا *** شفاعت گنه امت است در عقبی

مخدّرات اسیرِ ترا گرفتاری *** رفاه امت عاصی بود ز دشواری

چو این پیام رسانی بفکرِ رحلت باش *** بگیر رخصت و آمادهٔ شهادت باش

چو این حدیث بیان کرد حضرت عباس *** جواب گفت چنین آن شه نکو انفاس

که ای غریب برادر برادرت تنهاست *** ولی علاج ندارم رضا رضای خداست

من و تو هر دو غریبانِ این بیابانیم *** من و تو هر دو اسیریم و از شهیدانیم

کنون که خواهش حرب مخالفان داری *** بر هوای سرافرازی جنان داری

بأهل بیت دل آزرده آب پیدا کن *** علاجِ تشنگی بی کسانِ صحرا کن

چو این شنید از آن شاه حضرت عباس *** روانه شد به درِ خیمه با درود و سپاس

رسید چون بسراپرده های اهل حرم *** خطاب کرد سوی عترت رسول امم

بگریه گفت که عباس را حلال کنید *** چو سائرِ شهدا کشته اش خیال کنید

چو اهل بیت شنیدند زاری او را *** به عزمِ سیرِ جنان بی قراری او را

تمام سر ز سراپرده ها برون کردند *** جبین ز اشک جگرسوز لاله گون کردند

خطاب کرد به عباس زینب گریان *** به گریه گفت که ای طائرِ ریاض جنان

خدا بر و به کجا می روی درین صحرا *** برادرِ تو غریب ست بی کس و تنها

جدائی تو درین وقت شرط یاری نیست *** بخواهرانِ جگرتشنه غمگساری نیست

مخدّرات به عباس در سخن بودند *** برای رفتنِ او در گریستن بودند

که از درون سراپرده با فغان و خروش *** سکینه آمد و یک مشک خالی ای بر دوش

دوان بخدمت عم بزرگوار آورد *** چنان که اهل حرم را بزار زار آورد

بگریه گفت که ای عمّ خوش قرینهٔ من *** رسید جان بلب از تشنگی ز سینهٔ من

چه واقعه است که رحمی بخلق دوران نیست *** چه شد که جرعهٔ آبی درین بیابان نیست

ص: 75

چو دید حضرت عباس بی قراری او *** گسیخت بند دلش از فغان و زاری او

گرفت مشک از آن طفل با دل پر خون *** روانه شد پی تحصیل آب بر هامون

پی متابعتش حضرت امام حسین *** روانه گشت بإعزاز آن شه کونین

ستاده حضرت عباس با دل گریان *** به معذرت بسوی شاه دین گشود زبان

به گریه گفت که ای نور چشم بینائی *** چه می شود که ازین بیشتر بفرمائی

مرا مرخص میدان کارزار کنی *** خزان نخل امید مرا بهار کنی

چو این شنید شه تشنه کام گریان شد *** عنان کشید و سوی خیمه ها شتابان شد

چو اذن جنگ ز شاه شهید حاصل کرد *** گرفت نیزه و تیغ پدر حمایل کرد

چو جلوه کرد سنانش نمود نزد سپاه *** ز فوق سورهٔ و الشمس مدّ بسم الله

ز خوف نیزهٔ آن بعد حیدر کرار *** خزیده مرگ عدو هم چو شیر در نی زار

پلارکی که همائل نمود آن سرور *** دو جا بقتل ستم پیشه بسته بود کمر

سپر نبود که بر کتف داشت آن ذیشأن *** که بود هم چو دعای پدر بلا گردان

گمان ببازوی او می نمود بر صفین *** ز جیب سورهٔ و النجم و انهٔ قوسین

بجست و خیز ز ترکش خدنگ او چو سهیل *** جگر شکافته از ناوک سهام الليل

ز جرم داشت عدور القبید در دارین *** کمند شصت خمش هم چو سورهٔ شهرین

ز پیکرش شده بر حفظ ناوک از شمشیر *** دعای اهل حرم جوشن صغیر و کبیر

به وقت پويه سمندش ز گرم جولانی *** گذشت از دو جهان هم چو و هم انسانی

نمود او خلف برگزیدهٔ امکان *** چهار دانگ هنر با دو ویکه میدان

روایت است که آن گوهر محیط شهاب *** روانه گشت سوی آب با هزار شتاب

رسید چون به کنار فرات آن مظلوم *** ستاده دید سپاهی ز کوفیان ظلوم

مکمل از همه اسباب کینه چون ایام *** تمام تشنه بخون هم چو نشتر حجام

روایت است که چون دید حضرت عباس *** هجوم لشکر کین را برون ز حد قیاس

ربود نیزه و غرّید هم چو ابر بهار *** ز تاب تشنه لبی حمله کرد بر کفار

بفرق لشکر کفار چون قرین گردید *** سنان او ز غضب مد ضالین گردید

شکست شاه دعا پیشه در مقام جدل *** هجوم لشکر کین را به حملهٔ اول

معنتا نه در آن جنگ آن سپهر جناب *** بنای لشکر کفار را رساند به آب

چو نخل وادی ایمن فشرد پای ثبات *** ز تشنه کامی وابستگان بشط فرات

رسید چون به کنار فرات بی آرام *** پیاده گشت ز مرکب با اضطراب تمام

روایت است که نه روز اهل بیت نبی *** گذشت عمر گرانمایه شان به تشنه لبی

ص: 76

خصوص حضرت عباس آن حمیده خصال *** که آب خویش عطا کرده بود بر اطفال

چنان نگاه به شط کرد تشنه کام حیات *** که از خجالت او گشت آب، شط فرات

رساند هر دو کف خویش را به آب زلال *** سوی فضای دهن برد مضطرب احوال

به آن رسید که آبی بر آتش افشاند *** ز آب نوشد و از تشنگی فرو ماند

بخاطر آمدش از حضرت امام حسین *** که بود تشنه جگرگوشهٔ شه کونین

ز تشنه کامی اهل حرم بیاد آورد *** بریخت آب و ز غم آه از نهاد آورد

با گریه گفت که عباس خاک بر سر تو *** ستاده تشنه به میدان کین برادر تو

مخدّرات رسول کبار بی تاب اند *** درین مجادله نه روز شد که بی آب اند

تو آب می خوری ای بی ادب حیای تو کو *** به وعدهٔ پدر مهربان حیای تو کو

چو دید مرکب عباس حال راکب را *** که تر نکرد از آن آب یک نفس لب را

به تشنه کامی آل رسول غیرت برد *** میان شط فرات ایستاد و آب نخورد

گرفت حضرت عباس مشک را بر دوش *** ز گریه آب برو ریخت با دل پر جوش

سوار گشت و به غم مشک را بدوش گرفت *** چنان که از فلک پیر عقل و هوش گرفت

روایت است که چون کوفیان حق ناشناس *** گریختند ز میدان حضرت عباس

ز قلب لشکر مروانیان سپه سالار *** جدا شد از سپه ظلم با چهار هزار

تمام با دل پر کین و حربه های گران *** روان شدند چو سیل بلا سوی میدان

که از فرات بر آمد امام زادهٔ ناس *** نظاره کرد به آن قوم بی گمان و هراس

کشید ناله ای از تاب تشنگی ز جگر *** چنان که سوخت از آن ناله طارم اخضر

ز قهر حمله به آن کوفیان بی دین کرد *** چنان که حضرت پروردگار تحسین کرد

صف مقدمة الجيش لشكر كفار *** به یک دیگر همه پیچیده گشت چون طومار

به آن رسید که کفار منهزم گردند *** که آفتاب درآن گیر و دار گشت بلند

نماند تاب و توانائیش بپای ثبات *** عجب تر آن که به همراه داشت آب فرات

ندیده چشم سپهر برین ز زمرهٔ ناس *** به هیچ مرحله سقّای تشنه جز عباس

ز یک طرف ز تف تشنگی پریشان حال *** فتاده بی کس و بی آشنا میان جدال

ز یک طرف سپه ظلم از یمین و يسار *** نموده روز بر آن تشنه کام تیره و تار

ز یک طرف غم محرومی برادر خویش *** برای تشنگی اهل بیت در تشویش

ز یک طرف اثر گرمی هوای شدید *** ز یک طرف تب هیجان حرارت خورشید

دگر نماند بر او تاب جنگ با اعدا *** میان لشکر کین مانده بی کس و تنها

به آن رسید که از اسب واژگون گردد *** نهال عمر گرانمایه اش نگون گردد

ص: 77

که ناگهان یکی از کوفیان دست دراز *** آن جناب مقدس نمود دست دراز

فکنده تیغ ببازوی آن اسیر بلا *** چنان که از تن او گشت دست راست جدا

بلا چونوبت ازین جسم خاست می گیرد *** برای میمنت از دست راست می گیرد

چو این مشاهده کرد آن یگانه اوتاد *** گرفت تیغ بدست چپ و به جان افتاد

چو دید حالت او را امیر لشکر کین *** خطاب کرد به آن قوم کافر بی دین

بلند گفت که عباس را بقائی نیست *** شنیده اید که یک دست را صدائی نیست

مخالفان چو ازین حال با خبر گشتند *** به آن ستمزده یک بار حمله ور گشتند

فکند حضرت عباس مشک بر گردن *** شروع کرد به یک دست جنگ با دشمن

چه تیغ قوم جفاپیشه دست یافت به او *** دوباره از راه ظلم و ستم شتافت به او

چو گرم جنگ شد آن شهسوار لشکر دین *** بر آمد از عقب او منافقی ز کمین

فکنده تیغ به آن سرو گلشن ایجاد *** چنان که دست چپش از بدن بخاک افتاد

چو دست از جسد و تن فتاد در میدان *** گرفت تیغ برای جهاد بر دندان

به کوفیان جفا پیشه حمله می فرمود *** ز حرب تا نفس آخرین نمی آسود

ز فرط قوت ایمان غم شکست نداشت *** نداشت دست ولی از جهاد دست نداشت

چو کوفیان جفا پیشه آن چنان دیدند *** صلاح با دم شمشیر جان ستان دیدند

بر آمدند بران تشنه کام از چپ و راست *** به حالتی که به شرح و بیان نیاید راست

نداشت دست که دفع بلا تواند کرد *** نه طاقتی که قیام جفا تواند کرد

روایت است که چون دید حالت خود را *** عیان در آئینه دل شهادت خود را

بخاطر آمدش از انتظار اهل حرم *** ز تشنه کامی درماندگان لجهٔ غم

خطاب کرد به مرکب که ای خجسته قدم *** ببر مرا بسوی خیمه های اهل حرم

که شاید آب رسانیم تشنه کامان را *** ز انتظار بر آریم آن غریبان را

چو این شنید ز عباس مرکب سرشار *** به پويه گرم عنان شد برنگ ابر بهار

بجست و خیز درآمد میانه میدان *** چو اژدها بسوی کوفیان گشود زبان

شکست لشکر کفار از یک دیگر *** که ملک صاحب خود را برون بروز خطر

چو این مشاهده کردند تیرِ سرکش *** زدند جمله به یک بار دست بر ترکش

چنان به حضرت عباس تیرباران شد *** که از میانه خدنگ اجل گریزان شد

ز اضطراب نمی دید تیر باران را *** بخیمه های حرم داشت چشم گریان را

روایت است که ملعونی از راه کینش *** فکنده تیر سوی دیده های حق بینش

رسید تیر به مشک و ز اضطراب گذشت *** چو دید بستگیش تیر هم ز آب گذشت

ص: 78

ز غم سکندر آل نبی به دشت هلاکت *** ز مشک آب حیاتش تمام ریخت بخاک

همین نبود کزان آب در سبوس بماند *** برای دیدن احباب آبرویش بماند

چو آب ریخت ز مشکش رضا به مردن داد *** کشید پا ز رکاب و بروی خاک افتاد

چو دید صورت آن حال را سپهسالار *** خطاب کرد سوی فوج لشکر کفار

که زنده اش بگذارید تا رود بیرون *** جدا کنند سر از پیکرش برای سکون

شدند متفق آن کوفیان بی پروا *** برای آن که سر از پیکرش کنند جدا

چو این مشاهده کرد آن فتادهٔ بی یار *** خطاب کرد سوی حضرت امام کبار

که ای نتیجهٔ امیدواری احباب *** بیا برادر در خون فتاده را دریافت

شنید نالهٔ عباس را امام زمان *** به حالتی که فرو مانده بود در میدان

ز بی پناهی او آه از نهاد کشید *** عنان به معرکهٔ کارزار گردانید

رسید قدرت پروردگار بر کفار *** گرفته بود به کف ذوالفقار آتش بار

درید لشکر کین را ز تیغ چون کرباس *** رسید بر سر بالین حضرت عباس

فتاده دید بخون ماه برج عزت را *** دو دست کرده به بر خلعت شهادت را

پیاده گشت و سرش را ز خاک ره برداشت *** ز روی لطف به زانوی مرحمت به گذاشت

هنوز چون رمقی بود در تن عباس *** شناخت روی برادر نبود گرچه حواس

گشود بر رخ او دیده های حق بین را *** برو نمازِ شعف داد جان شیرین را

خوشا سعادت آن کس که در دم رفتن *** سواد دیده کند از جمال او روشن

شها توئی که علمدار لشکر دینی *** برادرِ خلف خاتم النّبینی

به مقبل جهان نیک کرد مأوا را *** گذاشته است به دنیا تمام دنیا را

بکربلای تو آماده شتافتن است *** نشست منتظر وقت اذن یافتن است

تو پیش صاحب آن خانه آبرو داری *** بسیّد الشهدا راه گفتگو داری

شناخته است یقین قوت اساس مرا *** قبول می کند البته التماس مرا

اگر چه مقبل دلخستهٔ ذلیل توام *** تو داخل شهدائی و من ز خیل توام

از آن دیار به من گوشه ای کنی انعام *** همین بس است مرا و السّلام و الإکرام

واقعهٔ شهادت جناب علی اکبر

روايت است که بعد از شهادت عباس *** سلاح جنگ ببر کرد برگزیدهٔ ناس

ص: 79

چو عزم رفتن میدان امام تمکین کرد *** قضا ز دست قدر ذوالجناح را زین کرد

بذو الجناح خجسته خصال نیک سیر *** سوار گشت برای جهاد آن سرور

علی اکبر نور رخ رسول الله *** ضیای مردمک دیدهٔ ولی الله

بدید عزم پدر را بحرب کفاران *** به گریه گفت که ای سرور زمین و زمان

بکن توقف چندان که جان نثار کنم *** شهید راه تو گردیده افتخار کنم

شنید شاه شهید این مکالمه ز پسر *** فغان و گریه کنان گفت شاه تشنه جگر

چگونه اذن دهم ای پسر که کشته شوی *** تو نیز داخل این کشتگان نوشته شوی

نیافت رخصت میدان ز شاه تشنه لبان *** علی اکبر نوباوهٔ شه مردان

بسر آمد از دل او آه و ناله و فریاد *** خطاب کرد که ای برگزیدهٔ عباد

مرا مرخص میدان کن ای امام زمان *** که روح من شده مشتاق روضهٔ رضوان

غرض روانه به میدان شده علی اکبر *** ز اشک چشم ملائک زمین زمان شده تر

طلب نمود مبارز ز شامیان شقی *** نهال نورس باغ حسین سبط نبی

که نا گه از سه طرف آن جماعت اشرار *** نمود حمله به آن آسمان ماه وقار

روایت است که از حرب طعن ابن نمیر *** ز زین اسب افتاد آن شه صغیر و کبیر

کشید آه جگرسوز گفت یا ابتاه *** بگیر دست منِ پا افتاده را یا شاه

به سمع پاک امام زمان رسید ندا *** شهید شد علی اکبر ز تیغ اهل جفا

دوید گریه کنان سرور بنی آدم *** رسید بر سر بالین آن شهید ستم

گرفت نعش پسر را بدوش آن سرور *** به خیمه آمد و فرمود با دو دیدهٔ تر

گرفت زینب و کلثوم نعش آن مقتول *** فتاد غلغله در خاندان آل رسول

نظر به نعش پسر می نمود و غم می کرد *** بصد نوای حزین شیون و الم می کرد

در بیان شهادت امام علیه السلام و آمدن ذوالجناح در خیمه

محرم آمد و تجدید شد عزای حسین *** رسید موسم طوفان بکربلای حسین

جهان بتعزیهٔ او نکرد کوتاهی *** کشیده اند الف داغ ماه تا ماهی

جراحتی است بدل ها غم شهادت او *** که شور حشر بود مرهم جراحت او

ص: 80

دلی که داغ غم سبط مصطفا دارد *** به مغفرت رقم مُهر کربلا دارد

نه دل بجاست درین ماجرا و نه غم دل *** بماتم اند تمام جهان ز ماتم دل

خصوص من که دلم خونفشان تر از دل هاست *** تمام داغ تمنای سیّد شهدایست

برای نوحه مرا پروریده است پدر *** ز گریه شیر به من داده دایه و مادر

فغان و ناله وصیّت ز والدین من است *** ادای تعزیه از والدین دین من است

همین وصیت من نیز هست با اولاد *** که داد تعزیه تا روز حشر باید داد

غرض که ماتم آل رسول کار من است *** گواه دعوی من چشم اشکبار من است

رُخم ز سیلی خون شفق جگرگون است *** بدیده طفل سرشکم چو رود جیحون است

شبی به واقعه در کربلا گذارم شد *** بخواب هشت بهشت برین دچارم شد

چه کربلا که اگر عرش گویمش بی جاست *** که گوشوارهٔ آن رهن آن خجسته بناست

چه کربلا و چه صحن و چه روضه و چه رواق *** نوشته خلد بران عرصه های المشتاق

چو اوستاد ازل خاک او ز نور سرشت *** بهشت را به جبین عبده نعیم نوشت

گل نثار قدوم تردد زوّار *** تيمّناً زده فردوس بر سر دستار

ز روضه اش بصفا خلد نسخه ها دارد *** درآن مطالعهٔ روضه الصّفا دارد

در منوّر آن روضه بس که رشک فضاست *** اگر غلط نکنم باب سیّد شهدایست

ز هر دری که بدان روضه می روی با بست *** ولی خموش که سبط رسول در خوابست

به خواب رفته جگر گوشهٔ رسول امین *** بروی دست جگرگوشهٔ بهشت برین

چه روضه مشرق صبح امید شاه و گداست *** چه روضه مغرب خورشید سیّدالشهداست

از آن که سبط پیامبر در آن مکان دارد *** زمین قبّهٔ او سر بر آسمان دارد

پی ضیافت اطعام زائران حزین *** پر است قبهٔ او از کبوتر آمین

به من حقیقت این نکته بی زیاد و کم است *** که جبرئیل در آن جا کبوتر حرم است

به روضه بس که دو دست دعا بهم پیوست *** دعا رسد به اجابت ز روضه دست بدست

درش به وقت گشودن به عرش پیوسته است *** دری که بسته شود در بهشت دربسته است

صباح و شام به تطهیر جبهه سابه سجود *** فرات می رسد از گرد راه غبارآلود

غرض زمین به از آسمان که دارد یاد *** بغیر تربت آن صدر مسند ایجاد

هُوَالَّذی رَكِبَ المصطفا علَى الكِتفَين *** شهادت سند اصفیا امام حسین

روایت است که چون گشت عازم میدان *** به آرزوی شهادت امام تشنه لبان

بذوالجناح برآمد چو سبط پیغمبر *** گشود دیده به نظاره خسرو خاور

مخدّرات تمامی به نوحه و ماتم *** روان شدند دنبال آن امام امم

ص: 81

سکینه بر همگی سبقت از شتاب گرفت *** دوید و شاه جگر تشنه را رکاب گرفت

دل شکسته و اعضا بلرزه چون سیماب *** خطاب کرد بسوی پدر بچشم پر آب

که ای ستوده ترا حضرت رسول الله *** جناب تست پناه تمام خلق الله

ترا مصمم جنگ و قتال می بینم *** مکالمات ترا بد به فال می بینم

به راه گلشن فردوس گشته ای سفری *** تو می روی و مرا نیست تاب بی پدری

ز دوریت نه همین من الیم خواهم بود *** تو چون شهید شوی من یتیم خواهم بود

ترا گهی که تمنا کنم کجا جویم *** پی تسلی خاطر پدر کرا گویم

تو چون شهید شوی من فکار خواهم شد *** یتیم و بی پدر و خوار و زار خواهم شد

به من کسی ز تو دلگرم تر نخواهد بود *** هزار دوست یکی چون پدر نخواهد بود

من ستمزده را نیست تاب دوری تو *** جدا ز حضرت تو طاقت صبوری تو

کجا همی روی ای شافع عباد الله *** مرا برای رضای خدا ببر همراه

چو این حدیث شنید از سکینه شاه شهید *** نمِ گلاب داغِ دلش بدیده رسید

سرشک را بدویدن ز دیده رخصت داد *** عذرخواهی آن لعل روح بخش گشاد

خطاب کرد بسوی سکینه آن سرور *** بگریه گفت که ای با غم آشنای پدر

غمین مباش که پروردگار یاور تست *** جناب حضرت زین العباد برادر تست

مرا به تیغ ستم بایدم شهید شدن *** تو نیز بایدت از عیش ناامید شدن

رفاه امت بی چاره در مشقت ماست *** غم شفاعتشان شربت شهادت ماست

بگفت و گشت روان سوی لشکر اعدا *** بدیده های پر از آب سیّدالشهدا

چه گویم از ستم و ظلم کوفیان پلید *** شنیده ایم که بر شاه تشنه لب چه رسید

سخن پر است که تکرار آن نباید کرد *** شنیده را دگر از نو بیان نباید کرد

روایت است که چون تنگ شد بدان میدان *** فتاد از حرکت ذوالجناح در جولان

نه سیّد شهدا بر جدال طاقت داشت *** نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت

روایت است که در پیکر شه ذی الجود *** هزار و نهصد و پنجاه و یک جراحت بود

ز بس که خون جراحت روان شد از بدنش *** تهی ز قالب تن شد حیات پیرهنش

پیاده گشت در آن حال سبط پیغمبر *** گشود قائمهٔ ذوالفقار را ز کمر

فکند اسلحهٔ حرب را بخانه زین *** نشست سرور لب تشنگان بروی زمین

خطاب کرد سوی ذوالجناح کای توسن *** ببین به حالت من در میانهٔ دشمن

بدان که کشتهٔ این قوم زشت خواهم شد *** به تیغ سرزده و سرنوشت خواهم شد

نمی شود دگرم قسمت سواری تو *** رسید بار به منزل ز بردباری تو

ص: 82

وصیت است مرا با تو ای جهان پیما *** که نیست راه نجاتم ز کثرت اعدا

کنون سلاح مرا در فلان جزیره رسان *** به آن جزیره که جدم رسول داده نشان

پس از مراجعتم چون شهید خواهی دید *** قتیل تیغ سپاه یزید خواهی دید

فتاده غرقه بخون هم چو لاله ام پیکر *** چو شمع سوختهٔ صبح تعزیت بی سر

بخاک گشته تن چاک چاک خونینم *** اجل ز اطلس خارا نموده بالینم

مرخصی که بخونم جبین بیالائی *** که سر خرویه بر اهل بیت بنمائی

تراست این که چو بر خیمه ها گذار کنی *** درود من بجگر گوشه ام نثار کنی

نخست عرض کنی در برش سلام مرا *** بحضرتش گذرانی چنین پیام مرا

که ای ستمزدهٔ بی کس غریب پدر *** به عمر خویشتن از عیش بی نصیب پدر

اسیر وادی غم خیز کربلا گشته *** بصد هزار غم و رنج مبتلا گشته

من از جفای مخالف شهید گردیدم *** ز دیدنت بجهان ناامید گردیدم

اجل نداد امانم که ببینمت دیگر *** فتاد وعدهٔ دیدار در صف محشر

تو ای ستمزده با کوفیان مدارا کن *** بأهل بیت دل آزرده منع غوغا کن

مباد آن که پریشان کنند گیسو را *** مباد آن که خراشند صفحهٔ رو را

مباد آن که ز اهل حرم جدا گردی *** مباد عازم میدان اشقیا گردی

که اهل بیت غریب اند و بی کس و غم خوار *** ضعیفه اند و گرفتار لشکر کفّار

کسی بجز تو با رباب نوحه همدم نیست *** کسی بغیر تو با اهل بیت محرم نیست

چو این حدیث بزین العباد تمام کنی *** بحضرتش ز من اجرای این پیام کنی

پس از مکالمه رو ربأهل بیت عصمت کن *** ز خون جبهه ات افشای این حکایت کن

چو اهل بیت ترا غرق خون نظاره کنند *** فغان کنند و گریبان جامه پاره کنند

چو آفتاب سر از خیمه ها برون آرند *** تعجب از تو و از زین واژگون آرند

دوان شوند و ترا هم چو جان ببَر گیرند *** ز حضرتم ز تو از هر طرف خبر گیرند

ز دیده جانب میدان کین اشارت کن *** مخدرات مرا مخبر از شهادت کن

چو این مکالمه با ذوالجناح کرد تمام *** نشسته بود بخاک آن شه سپهر مقام

ز بس که داشت جراحت به تن امام امم *** نداشت طاقت و یارائی نشستن هم

گهی فتاده بر اطراف خویشتن می دید *** گهی بروی زمین می طپید و می غلطید

نبود بر سر آن تشنه کام غمخواری *** نداشت جز بدن پاره پاره دلداری

کسی که خون ز رخش شست اشک جاری بود *** کسی که سوخت به آن زخم های کاری بود

فتاده بود به این حال سبط پیغمبر *** ستاده بود به اطراف آن صف لشکر

ص: 83

چو ابن سعد لعین دید حالت او را *** طلب نمود ز لشکر شهادت او را

کسی قبول شهادت نکرد از لشکر *** شد آن لعین ستمکار عاجز و مضطر

روایت است که با کوفیان نصارائی *** بحرب بود به همراه بی محابائی

به کربلا نه برای نبرد آمده بود *** نداشت چاره دلی پر ز درد آمده بود

شبش بخواب سحر دیده بود عیسی را *** امین وحی و مسیح سپهر پیما را

نوید گلشن فردوس داده بود به آن *** در کرامت حق را گشاده بود به آن

بخواب خویش قرین کرده بود سودا را *** که ابن سعد لعین دید آن نصارا را

شهادت شه لب تشنه را به آن فرمود *** ز ترس خویش نصارا به جان قبول نمود

گرفت خنجر زهرآب داده زان کافر *** روانه گشت ببالین سبط پیغمبر

قدم شمرده سوی آن جناب بر می داشت *** بهر قدم زمین تخم مغفرت می کاشت

بصد هزار تأنّی و خوف آن ترسا *** رسید بر سر بالین سیّد شهدا

فتاده دید بگرداب خون جوانی را *** طپان بروی زمین دید آسمانی را

چه آسمان که در ابر تر است پایه ازین *** یکی ز حلقه به گوشان اوست چرخ برین

سر مبارک او با جراحت مکنند *** زیاده برده فلک را حدیث شقّ قمر

سر مبارک او با وجود زخم شدید *** هزار مرتبه سر زخم ماه را مالید

تن مبارک او بس که زخم کاری داشت *** ز دیدنش گل نظاره زخم بر می داشت

از آن خرید تن زخم بی شمار آن شاه *** که روز حشر کند بر گناه ما تنخواه

چو این مشاهده کرد آن جوان نصرانی *** ز حال رفت بدان علتی که می دانی

ز دیده اشک روان کرد با زبان نیاز *** سؤال کرد از آن صدر مسند اعجاز

که ای جناب ترا با وقار می بینم *** ترا معاینه عالی تبار می بینم

نظر به شأن تو پیداست کز بزرگانی *** اگر چه عیسی مریم نه ای ز نیکانی

تو کیستی و ترا چیست دین و ملت و کیش *** چه کرده ای که چنین حال آمدت در پیش

چو این شنید آن شه تشنه لب ز نصرانی *** ز دیده ریخت عارض سرشک رمانی

جواب گفت که بعد از شریعت عیسی *** محمد است بخلق جهان رسول خدا

ز رتبه اش نتوانم سخن بیان کردن *** که وصف ذات شریفش نمی توان کردن

پی ثبوت نبوّت برای آن سرور *** ز معجزات سماوی یکیست شقّ قمر

وصی دین عم و داماد آن حمیده سیر *** بود امام خلائق کنندهٔ خیبر

شهنشهی که گروهی خداش می دانند *** جماعتی علی مرتضاش می خوانند

فرنگ فار فلیتا سیاش می گویند *** به مذهب تو ابوالشنطیاش می گویند

ص: 84

بکیش جدّ من ست و یکی مرا پدر است *** که در نسب ز من دلشکسته بیشتر است

چو این شنید ز شاه شهید نصرانی *** سؤال کرد که تعبیر خواب می دانی

چو این شنید ز نصرانی آن امام حجاز *** جواب گفت همان لحظه از راه اعجاز

که دوش حضرت عیسی بخواب یارت بود *** تو خفته دولت بیدار در کنارت بود

ترا برفتن خلد برین بشارت داد *** از آن سخن دلت از قید کفر شد آزاد

چو این شنید در آن حال آن سعادتمند *** فکند خنجر و خود را بپای شه افکند

بخاک دشت بلا می طپید و می نالید *** بپای شاه جبین امید می مالید

ز دیده اشک ندامت گشود بیش از پیش *** زبان گشاد به عذر گناهکاری خویش

که ای جناب کمال ترا ندانستم *** گریختن به کناری ز می توانستم

مرا ببخش و ز هر باب بی نیازم کن *** به مذهب خودت از لطف سرفرازم کن

شهادتین بدو شاه دین ادا فرمود *** ز روی صدق نصارا بجان قبول نمود

شهاده گفت بنزد شه و مسلمان شد *** بجنگ رفت و هم آغوش با شهیدان شد

چو شد شهید نصارا ز تیغ لشکر کین *** قبول قتل شه دین نمود شمر لعین

چه از حکایت شمر لعین کنم تقریر *** که هست قصّهٔ او روسیاه عالمگیر

روایت است که بعد از شهادت شه دین *** ز جنگ دست کشیدند کوفیان لعین

ز فعل خویش همه مبتلای حیرانی *** تمام سر به ته افکنده از پشیمانی

به این خیال فتاد ابن سعد بی پروا *** که خیمه های حرم را دهد بباد فنا

که گرد تیره از روی دشت برپا شد *** نشست و گرد از آن ذوالجناح پیدا شد

چه ذوالجناح سراسیمه با دو چشم پر آب *** گشوده بال بروی زمین برنگ عقاب

بسان رعد که گردد روان ز جنبش باد *** دوان با سرعت و با اضطراب با فریاد

بساین طریق تکاپوکنان ز راه رسید *** صف سپاه درید و بقتلگاه رسید

ز شاه تشنه بهر سوی جستجو می کرد *** به نعش تشنه لبان می رسید و بو می کرد

پس از تجسس بسیار آن جهان پیما *** رسید تا بسر نعش سیّد شهدا

نظر فکند سوی نعش آن امام شهید *** فتاد، صاحب خود را بخاک بی سر دید

ز بس به پیکر آن زخم های کاری بود *** هنوز خون ز تن آن جناب جاری بود

چو این مشاهده فرمود آن فرشته نژاد *** ز پا درآمد و در پای شاه دین افتاد

گهی جبین به کف پای شاه می مالید *** گهی به صیحه فغان می کشید و می نالید

گهی ز چپ به زمین می طپید و گه بر راست *** سپندوار گهی از زمین بپا می خواست

گهی ز کاسهٔ سُم خاک از زمین می کند *** سپر سپر ز زمین بر سپهر می افکند

ص: 85

نظر چو بر تن آن شاه انس و جان می کرد *** خموش می شد و سر سوی آسمان می کرد

غرض بخون شه تشنه سر و رو مالید *** بدین صفت بسوی خیمه ها روان گردید

سبک تکی که ز صرصر سبکروی می کرد *** ز هر قدم بدویدن اسکندری می خورد

به صد هزار مشقت بخیمه گاه رسید *** ستاده رو بسراپرده ها و صیحه کشید

روایت است که بعد از شهادت احباب *** ز شاه تشنه لبان بود خیمه هم چو حباب

مخدّرات همه سر نهاده بر زانو *** برنگ خامهٔ صورت گران پریشان مو

پریده اند توگوئی ز آشیان بهشت *** تمام تشنه لبان طائران حور سرشت

نشسته و زده آن قدسیان عرش حرم *** به دور عابد بیمار حلقهٔ ماتم

خصوص روشنی دیدهٔ اولوالأبصار *** قرین محنت و اندوه عابد بیمار

تب مفارقت شاه تشنه در تن او *** ز هر طرف به کف اهل بیت دامن او

نشسته بود ز جان عزیز خود نومید *** که صیحهٔ الم آمیز ذوالجناح شنید

ز جای جست به امید آن که بار دگر *** سواد دیده کند روشن از جمال پدر

روانه شد بدر خیمه سیّد سجاد *** تمام اهل حرم از قفاش با فریاد

بصد شتاب چو دامان خیمه برچیدند *** ستاده گریه کنان ذوالجناح را دیدند

چه ذوالجناح که زین برشکم گسسته لجام *** بذوالجناح شده زین چو توام بادام

فتاده شقه و برگستوان به یک پهلو *** مگس پران مسلسل نگون به صفحهٔ رو

ز خاک کاکل و بالش شده غبارآلود *** فتاده طرّهٔ بحر قطاس خون آلود

ز بس که بر بدنش تیر نصفه جا کرده *** عقاب وار ز هر سوی پر برآورده

ز خون سرور لب تشنگان جبین گلگون *** ستاده نوحه کنان با دو دیدهٔ پرخون

چو این مشاهده کردند عترت اطهار *** گسیخت از دلشان رشته های صبر و قرار

تمام با دل پر خون واحسین کنان *** روان شدند سوی ذوالجناح با افغان

یکی بدور سر ذوالجناح می گردید *** یکی ازآن خبر شاه تشنه می پرسید

یکی ز مرحمتش بوسه بر جبین می زد *** یکی غبار رخش را به آستین می زد

گشود سرور عبّاد خانهٔ آغوش *** کشید دربرخود ذوالجناح و رفت از هوش

سکینه آمد و برپای ذوالجناح افتاد *** بدید زینب و سیلاب خون ز دیده گشاد

برنگ ناله ز پا می فتاد و بر می خواست *** قیامتی ز خروش و فغان بپا آراست

بسیته می زد و اشک از دو دیده می بارید *** دوید تا که نزدیک ذوالجناح رسید

خطاب کرد سوی ذوالجناح کای صرصر *** چه شد پناه خلائق حسین تشنه جگر

بگو کجاست شه تشنه کام بی کس من *** چه شد چراغ دل من انیس و مونس من

ص: 86

کجا فکنده ای آن گلبن امامت را *** کجا گذاشتی آن شافع قیامت را

کجاست روشنی دیدهٔ رسول الله *** چه شد نهال ریاض علی ولی الله

کجاست مایهٔ آرامِ حضرت زهرا *** چه شد پناه منِ زار، سیّدا لشهدا

غریب تشنه لبم را بگو که آبش داد *** کدام سنگ دل از تیغِ کین جوابش داد

ز خون کیست ترا این چنین جبین گلگون *** ز جنگ بهر چه این صورت آمدی بیرون

ستاده بود چنان ذوالجناح و می لرزید *** روایت است که خون از دو دیده می بارید

غرض ز نکته سرایان تعزیت مرویست *** که اختصارِ سخن بهتر از زیاده رویست

شها شبی که رخت زائرِ نگاهم کرد *** پناه مرحمتت مرحمت پناهم کرد

بخواب تا که ترا دیده است دیدهٔ من *** شده است دیدهٔ من روشنی دیدهٔ من

نداد شوقِ امامم به عرض مطلب خویش *** هزار مرتبه هر لحظه می گزم لب خویش

در آرزو بتو پیوسته مانده ام در خواب *** توجهی کن و یک بار دیگرم دریاب

که تا شکایت أبنای روزگار کنم *** به حضرتت ستمِ دشمنان شمار کنم

به یادگارِ جنابت که هست صاحب عصر *** که ذات او بخلیق کند افادهٔ حصر

محبت دیگران را برون کن از دل من *** که نیست غیرِ تو جای کسی به منزل من

دل و محبت أبنای روزگار چرا *** صدف ز دانهٔ خر مهره باردار چرا

چو مقبل تو ام از لطف عام خاصم کن *** به ورطه ای که در آن مانده ام خلاصم کن

بخان خود که مرا در جهان مسافر کن *** در آستان ملائک مکان مجاور کن

بیان غارت خیمه های حرم و گوشواره از گوش فاطمه کشیدن

محرم آمد و رنگین نمود چهره بخون *** هلال ماه عزا بر سپهر بوقلمون

هلال نیست هویدا بچرخ زنگاری *** زمانه کرده رقم مصرعی پی زاری

عیان شد از فلک آن که مصطفا ز دو عین *** سرشک ریزد و گوید چه شد امام حسین

نمود رخ دگر آن مه که حیدر صفدر *** بگوید آه کجا شد حسینِ من بی سر

شد آن مه از فلک اعیان که حضرت زهرا *** سیاه پوش شود تا به مقتل شهدا

بگوید آه ز احوال آن شهید ستم *** که از جفای مخالف چه دید در عالم

نمود گرد کدرت چنان زمین را تار *** کزان بخاطرِ کرّوبیان نشست غبار

شناورست بسیلاب خون فلک چو حباب *** ز اشک ماتمیانِ شه سپهر جناب

ص: 87

ز دیده های شفق بس که خون دل جاری ست *** حریر دامن افلاک اشک گلناری ست

ستاره نیست که شب بر فلک فروزان ست *** نمونهٔ شررِ آه آن غریبان ست

شدست دیدهٔ خورشید تا به صبح ملول *** بیاد تشنگی آل مرتضی و رسول

ز سوز و غم بگدازند جمله لیل و نهار *** به بوتهٔ فلک از غم چه ثابت و سیّار

همین نه گردش افلاک منحرف گردید *** ازین بلیه رخِ مهر منحسف گردید

بر آسمان نگرد داغِ ماه پارهٔ او *** که سوخت ز آتش این ماجرا ستارهٔ او

فکند زهره چو قانونِ دل بماتم بست *** نوای حزن بپا شد دف قمر بشکست

نبود بر طرب و عیشِ زهره را زهره *** ندید جز گهرِ اشک مشتری بهره

در آن زمان که شد این ماجرا عطارِ رقم *** به روزنامهٔ تأثیرِ خود کشید رقم

چو گشت مطلع از این ستم در آن تاریخ *** نواخت بر سرِ خود تیغ را ز غم مریخ

زحل ز شومی طالع دگر نکرد فغان *** درین عزا ز بصر ریخت اشک بر دامان

شد از سرشک ملک هر کسی باین قائل *** که بحرهای سما گشت بر زمین نازل

به آن رسید که از اشک ساکنانِ جنان *** شود فسرده به یک بار آتشِ نیران

هلال این مه پرغم چو عکس زد بر آب *** به ماهیان شد از اندوه و غصه چون قلاب

ز بهر ماتم نور دو چشم پیامبر *** زمین غبار مصیبت فشانده است بسر

بهای های ز هر چشم گریه کرد آغاز *** به عین تعزیه یا نوحهٔ بلند آواز

نشست گرد غم از بس که بر وحوش و طیور *** درین عزا همه گردیده اند زنده بغور

ز اشک خویش طیور آب و دانه هم خوردند *** وحوش ها ز چراگاه خویش رم خوردند

کشید کوه ز اندوه ناله از دل تنگ *** بسینه از غمِ اولاد مصطفی زد سنگ

نمود بحر هم از شور این عزا طوفان *** ز موج چاک زد از جیب خویش تا دامان

غروب کرد چو آن آفتاب اوج وقار *** ز غم نماند به ذرّات کائنات قرار

چنین که جملهٔ اشیا ز مهر سبط رسول *** به شغل تعزیه داری نشسته اند ملول

تو هم که دم ز محبت زنی بصد فرهنگ *** مباش غافل از اهل الم تو ای دل سنگ

چو حاصلی تو نداری بجز گنهکاری *** به گریه کوش که آبی بروی کار آری

حدیث معتبری کرده راوی انشا *** ز واقعات یتیمانِ سیّد شهدا

زبان چگونه کند شرح این حکایت را *** کسی چسان شنود وصف این روایت را

روایت است که چون آب و رنگ گلشنِ دین *** چراغ خانهٔ آل عبا امام مبین

ضیای شمع شبستانِ سیّد ثقلین *** فروغِ مردمک دیده ها امام حسین

بدست اهل جفا مطلق العنان گردید *** نمونهٔ هدف تیرِ کوفیان گردید

ص: 88

ز موج آب دمِ تیغ ظالمِ سفّاک *** فتاد سرور دین چون دُرّ یتیم بخاک

ز زخم های تنش بس که خون روان گردید *** رخ چو لاله آن رنگ ارغوان گردید

سرشک دیدهٔ خود صرف آبرو می کرد *** ولی ز خون جراحت خضاب مو می کرد

گهی به بی کسی اهل بیت می نالید *** گهی چو اشک یتیمان بخاک می غلطید

گهی ز گردش بیداد چرخِ کج رفتار *** بیان شکوه نمودی به احمد مختار

نشسته بود غبار ستيز بر رویش *** بگرد تیره نهان گشته بود گیسویش

نه همدمی که بدلداریش سخن گوید *** غبار چهره اش از اشک لاله گون شوید

نه مونسی که تنش هم چو جان ببر گیرد *** پی نثار وی از چشم اشک تر گیرد

نه یاوری که سر خویش را چو شمع مزار *** کند نثار به بالین سیّد ابرار

غریب و تشنه جگر زار با دل صد چاک *** فتاده بود عزیز مخاطب لولاک

برای قاتل خود دیده را به ره می داشت *** ز خون دل بسر هر مژه گره می داشت

رسید شمر لعین ناگهان به بالینش *** جدا نمود سر از پیکر نگارینش

ز حلق تشنهٔ او بس که خون روان گردید *** خضاب مردمک چشم قدسیان گردید

بسامنان فلک طرفه شورشی رو داد *** ز جوش گریه بدامان عرش لرزه فتاد

مخدّرات رسالت ز ذوالجناح خبر *** چو یافتند ز قتل امام تشنه جگر

تمام با دل بریان و پیکر عریان *** غریب و تشنه و افکار یا حسین گویان

ز خون نموده همه سرخ جامه و دستار *** خزیده جمله بهم هم چو دانه های انار

نه همدمی که ز احوالشان خبر جوید *** نه محرمی که ز رخسار خونشان جوید

ز یک طرف الم بی نهایت شهدا *** ز یک طرف غم دوری ز مسکن و مأوا

یکی ز غمزده گان را به گریه بود مدار *** یکی ز غم شده حیران چو صورت دیوار

یکی فتاده و از تشنگی شده بی هوش *** یکی ز درد جدائی دوستان بخروش

یکی به فرق خود از سوز سینه می زد دست *** یکی ز نالهٔ دل سنگ خاره را می خست

یکی ز دیده فشاندی بخاک مروارید *** یکی چو اشک یتیمان بخاک می غلطید

یکی نداشت به جز آه و ناله کار دگر *** یکی به غمزدگی می فشاند خاک به سر

غرض که هر یک از آن بیدلان محنت کیش *** نشسته سینه پر اندوه با دو صد تشویش

به فکر جمله که آیا دگر چه خواهد بود *** نهال طالع ما را چه خواهد بود

فتاده حضرت زین العباد زار و حزین *** برون ز بستر و بالین چو گل بروی زمین

ز یک طرف الم اهل بیت و بیماری *** ز یک طرف غم مهجوری و گرفتاری

فتاده جسم پدر در برابرش بی سر *** برادرش شده مجروح از دم خنجر

ص: 89

ز تشنه کامی و بیماری و گرفتاری *** نبود یک نفس او را ز گریه خودداری

دلش ز نالهٔ جانسوز گشته بود کباب *** بنای خانه طاقت بداده بود به آب

تنش ضعیف چو بال قلم ز درد شده *** رخ مبارکش از این بلیّه زرد شده

نه حالتی که تواند نشست از غم و درد *** نه بستری که بر آن تکیه دمی تواند کرد

ز بانگ العطش کودکان تشنه جگر *** شد آن زمین بلاخیز عرصهٔ محشر

چو دید زینب دلخسته سوی ایشان رفت *** برای خاطر دلداری یتیمان رفت

بگریه گفت که ای بی کسان چه چاره کنم *** به این طریق شما را چسان نظاره کنم

ز جوی دیدهٔ خود کرده ام روان سیلاب *** چه سود چون نکند رفع تشنگی این آب

به غیر آب دم تیغ خنجر اعدا *** نکرد ابن زیاد لعین حواله به ما

نمود حکم که آبی به کام ما نرود *** گلوی ما به جز از خون خویش و آن نرود

کنون جز آن که بلب تشنگی مدار کنیم *** درین میانهٔ صحرا دگر چکار کنیم

به گریه بود درین حرف حضرت زینب *** تسلّی دل آن کودکان بُدش مطلب

که لشکری ز یمین و يسار چون سیلاب *** شدند حمله ور از بهر غارت اسباب

شتافتند ستم پیشگان بی پروا *** بدان سراپای ذرّیهٔ رسول خدا

پی نمودن تاراج بی قرار شدند *** الم فزای مصیبت کشان زار شدند

غرض که برد بغارت گروه بد افعال *** چه گوشواره چه از حلقه و چه از خلخال

بغیر ناله که از اهل حرم به کیوان رفت *** هر آن چه بود به تاراج آن لعینان رفت

ز ظلم جملهٔ اسباب چون به یغما رفت *** فغان اهل حرم تا به عرش اعلا رفت

یکی ز قوم جفا دُرّ شاهواری دید *** بگوش فاطمهٔ دختر امام شهید

فکند دست طمع را بدان ستارهٔ عرش *** بگوشوارهٔ فرزند گوشوارهٔ عرش

گرفت و کند چنان گوشواره با گوشش *** که ریخت خون چو یاقوت بر سر و دوشش

گرفت گوش خود آن طفل و با هزار تعب *** دوان و گریه کنان رفت جانب زینب

بگریه گفت که ای عمه حال زارم بین *** به گوش کندهٔ خالی ز گوشوارم بین

ز بس که خون ستم آیدش ز لالهٔ گوش *** شد آن مکرّمه بی حس که رفتش از سر هوش

چو این مشاهده بنمود زینب مضطر *** کشید طفل ستم دیده را چو جان در بر

نمود تیره جهان را ز دود شعلهٔ آه *** بگریه گفت که أُنْظُرْ إِلیَّ یٰا أُمّٰاه

ببین به عترت ای فاطمه چها کردند *** بأهل بیت رسالت چه ظلم ها کردند

دگر نماند ز جوش ستم قرار بما *** ببین چه کرد یزید ستم شعار بما

روایت است پس از این قضیّهٔ جانگاه *** ستم سرشتهٔ بی دین و فرقهٔ گمراه

ص: 90

سوار ناقه نمودند اهل عصمت را *** گزیدگان حریم شه ولایت را

بنوک نیزه سر جمله کشتگان کردند *** به بارگاه یزید لعین روان کردند

سر مبارک آن برگزیدهٔ دو سرا *** غریب و بی کس و مظلوم سیّد شهدا

پی نمودن نظاره پیشوا کردند *** گل سرسبد نیزهٔ جفا کردند

ازین معامله اهل حرم کباب شدند *** بپاس خویشتن از جوش گریه آب شدند

ز سوز سینه خروشان بسان ابر بهار *** شدند مرحله پیما بدیدهٔ خونبار

ز فرط رنج و عنا بس که ناتوان بودند *** به جز عصاکشی ناله راه نپیمودند

نمی شدند دمی فارغ از عزاداری *** نداشتند به جز شغل گریه و زاری

که ناگهان اثر کشتگان نمایان شد *** خروش و ماتم اهل حرم دو چندان شد

بخاک و خون جسد جمله أقْرِّبا دیدند *** غریق لجّهٔ طوفان کربلا دیدند

خصوص بر تن مجروح سیّدالشهدا *** فتاد چون نظر غمکشان آل عبا

ز اضطراب افکندند خویش را به زمین *** به پاس حرمت مخدوم جبرئیل امین

ز سوز دل همگی آه و ناله سر کردند *** تمام دامن صحرا ز گریه تر کردند

زدند چاک ز بی طاقتی گریبان را *** چو غنچه پاره نمودند جامهٔ جان را

تمام زار و خروشان و با هزار الم *** سوی مدینه نمودند دیدهٔ پر نم

ز اهل بیت ستم دیده زینب مضطر *** خطاب کرد که ای بهترین خیل بشر

حسین تشنه لب را به کربلا بنگر *** بخون پیکرش امروز در شنا بنگر

ببین بخاک سیه ناز پرور خود را *** فروغ مردمک دیدهٔ تر خود را

حسین تست که از زخم تیر نامحصور *** فتاده است مشبّک چو خانهٔ زنبور

حسین تست که جانش خطاب می کردی *** ز گریه اش جگر خویش آب می کردی

کنون جراحت بی منتهاست در بدنش *** چو لاله غرقه بخون ناب گشته پیرهنش

سری که زیب برت بود ای رسول خدا *** به نوک نیزهٔ اهل جفا نظاره نما

مباش بی خبر از حالت اسیرانت *** ز حد گذشت غم عترت پریشانت

ز امّتان تو بر ماست این چنین بیداد *** که چرخ پیر چنین ماجرا ندارد یاد

درین مصیبت جانسوز ما چکار کنیم *** بغیر ازین که دگر صبر اختیار کنیم

کشید آه شرربار از دل پر درد *** جناب فاطمه را بعد از آن مخاطب کرد

که ای یتیم نواز این چه سرد مهری هاست *** خبر نه ای که حسینت شهید تیغ جفاست

چسان کنم بجناب تو شکوهٔ جانگاه *** همین بس است که از حال ما نه ای آگاه

نه ما بسرزنش کوفیان بتاب و تب ایم *** نه از شماتت اعدا مدام جان بلب ایم

ص: 91

اسیروار بهر کوچه ردشناس شدیم *** بسان مردمک دیده بی لباس شدیم

مپرس شرح دل آزاری و حکایت ما *** که سنگ خاره شود آب از شکایت ما

نموده ایم ز عمر عزیز قطع نظر *** به دختران ستم دیده بنگر ای مادر

ز کوفیان ستمکار چاره ما کن *** ز التفات نگاهی پارهٔ ما کن

پس آن زمان ز الم باز آن خجسته لقا *** نمود رو به سوی جسم سیّد شهدا

به گریه گفت که ای نور دیدهٔ زهرا *** انیس ما همه محنت کشان دشت بلا

کدام تیغ بخون تو تشنه تر گردید *** ز آب دیدهٔ ما از چه بی خبر گردید

کدام کافر سنگین دل خدا نشناس *** جدا نمود سرت ای پناه روز هراس

کدام رو سیه خلق بی لباست کرد *** کسی به سرور دین کی چنین سیاست کرد

ترا چگونه درین خاک و خون نظاره کنم *** بگو چگونه تحمل کنم چه چاره کنم

چرا بخواهر غمگین من سخن نمی گوئی *** ز ماجرات برادر به من نمی گوئی

ترا چه شد که به ما روی غمگساری نیست *** سر موانست و ارتباط یاری نیست

نه در عزای تو ما خسته و دل افکاریم *** مدام در غم و درد و محن گرفتاریم

بأهل بیت ببین چارهٔ جدائی کن *** ز خون دیدهٔ ما دست و پا حنائی کن

چو آب گشت دلش از کلام سوز و گداز *** سکینه گریه و بی طاقتی نمود آغاز

دوید و بر جسد باب خویشتن افتاد *** چو جان گرفت درآغوش و لب بشکوه گشاد

که ای غریب نواز این چه رسم بی مهریست *** تغافل تو بعید از محبت پدریست

چه شد نوازش و الطاف و مهر پیشینیت *** محبت پدری و مروت آئینت

منم سکینه که پروردهٔ بخون جگر *** ز التفات نمی داشتی جدا ز نظر

منم سکینه یتیم تو مهربانی کن *** پی تسلّیم از لب گهربشانی کن

میان مردمک دیده ات پناهم بود *** نه هم چو سایه نگاه تو فرش راهم بود

سکینه را نفسی نیست تاب دوری تو *** مکن مضایقه تا باشم از حضوری تو

روا مدار که من بی تو در جهان باشم *** ز حضرت تو جدا زنده یک زمان باشم

بسوی فاطمهٔ خواهرم نظاره نما *** نظر بپارهٔ آن گوش ماه پاره نما

ببین به حالت زین العباد جان پدر *** که هست بستهٔ زنجیر ظلم آن گوهر

سکینه با دل گریان ز بس که رقت کرد *** ز خون دیده به ابر بهار سبقت کرد

کشید ناله ز بی طاقتی سپند آسا *** ز هوش رفت ببالین سیّد شهدا

تمام اهل حرم لب بناله وا کردند *** ز گریه روی زمین تعزیت سرا کردند

مرا زیاده برین نیست طاقت گفتار *** که ماجرای جگرتشنگان کنم اظهار

ص: 92

بحق ذات خود ای داور جهان پرور *** به حق به ساعت ایجاد ممکنات بشر

بزرگوار خدایا بزبدهٔ کونین *** ز سرگذشتهٔ راه وفا امام حسین

که شیعیان علی را ز راه جود و سخا *** کرم نمای مکانی بجنّت المأوا

تو بگذرا ز سر عصیان ما عزاداران *** به عفو ساز مبدّل جرائم مایان

خصوص آن که مراین بزم تعزیت آراست *** چو اشک سلسله جنبان ماتم شهداست

به فضل خویش نما سرفراز کونینش *** برآور مقصد مافی الضّمیر دارینش

دگر بحال منِ مقبلت بشارت کن *** بسوی معنی «لا تقنطوا» اشارت کن

چو مقبل از دل و جان خاک آستانهٔ اوست *** منی که خادمی از خادمان خانهٔ اوست

گناهکار و سیه نامه است و کم طاعت *** ولی بسوختنش نیست ذرّه طاقت

عمل مکن به عدالت به او به جان حسین *** ز فضل خویش ببخشش بسيّد ثقلین

ز لطف بار دگر کربلا نصیبش کن *** ز آشنا و رفیق وطن غریبش کن

گناهکاری او را ببین بروز جزا ** کرم نمای به آن رستگاری دو سرا

بیان رسیدن اهل حرم بسر نعش های شهدا

عیان شد از الم تشنگان کرب و بلا *** ز سطح چرخ مقرنس هلال ماه عزا

سمند ناله درین پهن دشت چرخ بلند *** ز بس که کرد تکاپوی نوحه نعل افکند

بخون دل فلک پیر بایدش غلطید *** که رنگ سرخ بروی شفق تواند دید

چرا حسد ز شفق می برد سپهر برین *** که از طپانچهٔ غم می کند جبین رنگین

شفق کجا ست که خورشید بر سر دستار *** زده است غنچه ای از کربلای شاه فکار

یگانه گوهر دریای عصمت یثرب *** مه مدینه و خورشید کربلا مغرب

شه سریر رسالت عضادهٔ شمسین *** شهید معرکهٔ کربلا امام حسین

روایت است که چون سبط مصطفای مجید *** مه سپهرشه لا فتی حسین شهید

ز جور اهل جفا و ستم خسوف نمود *** ز کید اهل عناد عقده اش فلک نگشود

غروب شعشه در لجهٔ شهادت کرد *** زمین ماریه را رشک هشت جنت کرد

چها بأهل حریمش نشد ز اهل ستم *** خصوص آدم آل عبا امام امم

گل ریاض امامت خلاصهٔ ایجاد *** ضیای چشم شه کربلا و زین عباد

روایت است که چون شد اسیر اهل جفا *** دُرِّ یتیم شه کربلا به کرب و بلا

ص: 93

بهر طرف که نظر کرد آن اسیر ستم *** ستاده دید کران تا کران سپاه ظلم

تمام از ره کین مستعد به خون خواری *** برنگ فتنهٔ ایام در دل آزاری

نه هم دمیش بجز ناله های پنهانی *** نه مونسیش به غیر از سرشک رمانی

چو آفتاب بنصف النهار گشت علم *** هجوم کرد سپاه عطش بشاه امم

ز هر کنار طلب می نمود دادرسی *** که بلکه جرعهٔ آبی طلب کند ز کسی

که ناگهان نظر آن خلاصهٔ ایجاد *** ز اهل بیت رسالت سوی سکینه افتاد

که بر جمازهٔ عریان نشسته با مادر *** گرفته بر کف خود گیسوان چون عنبر

رسیده جان شریفش به لب ز بی ابی *** کشیده مادر خود را ببر ز بی تابی

بروی مادر خود روی عجز می مالید *** ز تاب تشنگی از روی درد می نالید

گهی پناه خود از آفتاب می طلبید *** گهی ز مادر دلخسته آب می طلبید

بهر طرف نظر مادر سکینه گشاد *** نگاه او بسوی زین عابدین افتاد

ز دستبرد ستم پاره دید جامهٔ او *** فتاده دید بروی زمین عمامهٔ او

سر برهنه جگرگوشهٔ رسول خدا *** پیاده دید در آن عین شدت گرما

تن مبارکش از آفتاب تفنیده *** زبان بکام وی از قحط آب چسبیده

دو دست او برسن بسته بود چون اسرا *** سر رسن به کف کوفیان بی پروا

بدین طریق چو فرزند را مشاهده کرد *** فغان و آه برآورد از دل پر درد

بناله گفت که ای نور دیدهٔ مادر *** یتیم و درد غریبی کشیدهٔ مادر

ز مرحمت بسوی خواهرت سکینه نگر *** به تشنه کامی این ماه بی قرینه نگر

چو این شنید در آن حال سرور عبّاد *** زبان به معذرت مادر سکینه گشاد

خطاب کرد که ای مبتلای درد و ستم *** انیس بی پدران بانوی دیار الم

به غیر آبلهٔ پای من که سیرابست *** تمام عضو من امروز تشنهٔ آبست

گلوی خشک من از تاب تشنگی خسته است *** ولی چه چاره کنم دست های من بسته است

بغیر اشک کجا آب در نظر دارم *** گمان آب که دارم بچشم تر دارم

چو این ز شاه جگرتشتگان سکینه شنید *** ز تاب تشنگی از خویش کرد قطع امید

ز کلک ناطقه انشای آه و زاری کرد *** درید جامه و بنیاد بی قراری کرد

خطاب کرد بمروانیان به آه و فغان *** به گریه گفت که ای کوفیان بی ایمان

کسی که جدّ کبارش محمد عربی است *** کجاسزای وی از قحط آب خشک لبیست

اگر بنزد شما خوار و ناقبولم من *** ولی سکینه جگرگوشهٔ رسولم من

مرا چو باب به تیغ ستم شهید شده است *** ازو امید منِ زار ناامید شده است

ص: 94

ز ظلم مادر دلخسته ام اسیر شماست *** برادرم شه لب تشنه دستگیر شماست

دگر نمانده کسی ز اهل بیت عصمت ما *** که تا شود نفسی همدم مصیبت ما

روا بود که من از ظلم بی پدر باشم *** ز جوش هم نفس دیده های تر باشم

من غریب نه تنها یتیم و بی پدرم *** برای جرعهٔ آبی کباب شد جگرم

بجز سرشک دگر یاوری نمی بینم *** به غیر گریه ام آب آوری نمی بینم

به تشنه کامی خود بایدم گریست مرا *** بدیده های خود امید مرد نیست مرا

خطاب طعنه به سردار کوفیان می کرد *** ز بی پناهی خود ناله و فغان می کرد

یکی ز قوم مخالف در آن جوانی بود *** سر سنان سوی آن بی پدر حواله نمود

چو این مشاهده بنمود سیّد سجاد *** در سرشک ز بحرین دیده ها بگشاد

به اضطراب سوی ناقهٔ سکینه دوید *** ز ضعف سرور لب تشنگان برو غلطید

که کوفیان لعین مطلق العنان گشتند *** ز کینه بر سر آن تشنه لب روان گشتند

یکی رساند چنان تازیانه بر بدنش *** که پاره گشت از آن تازیانه پیرهنش

ضعیف بود تن نازنین آن سرور *** زیاده کرد به آن ضرب تازیانه اثر

چو بر تنش اثر ضرب تازیانه رسید *** ز تاب درد چو نور نظر بخود پیچید

چو دید زینب بیچاره این معامله را *** ز گریه شست غبار جبین حوصله را

دلش بحالت آن نوجوان بی کس سوخت *** چراغ عارضش از شعلهٔ عتاب افروخت

ز نوک مثقب افغان دُرِّ مکالمه سفت *** خطاب کرد بمروانیان بناله و گفت

که ای گروه ستم پیشه بی گناه است این *** به اهل بیت رسالت خدا پناه است این

اگر امید شفاعت ز مصطفی دارید *** چرا ستم به جگر گوشه اش روا دارید

همین نه این خلف مرتضی تعب دارد *** که از غم و الم اهل بیت تب دارد

نه این ستمکش مظلوم از پدر دور است *** ز تاب تشنه لبی مدتی است رنجور است

چنین که در رسن ظلمتان گرفتار است *** دگر ز کین مزنیدش که زار و بیمار است

دگر ستم نکنیدش که نور دیدهٔ ماهاست *** به ما ستمزدگان یادگار آل عباس است

روان شدند در آن حال اهل بیت رسول *** غریب و بی کس و دلخسته و حزین و ملول

به نزد انجمن آرای عرصهٔ محشر *** گل ریاض نبی سبط ساقی کوثر

ز دیده عابد بیمار اشک می بارید *** ز درد بی پدری زار زار می نالید

بحربگاه جگرتشنگان عبور نمود *** بخاطرش پدر مهربان خطور نمود

سؤال کرد ز مستحفظان اهل بلا *** ز مقتل پدرش نور دیدهٔ زهرا

یکی ز توسن سر تشنگی به زیر آمد *** روان به خدمت آن شاه بی نظیر آمد

ص: 95

سلام کرد به شهزاده از ره تعظیم *** برش نهاد بخاک رضا سر تسلیم

زبان به منقبت آن دُرّ یگانه گشاد *** تن شریف شه کشته را نشانش داد

به صد شتاب در آن دشت شاه تشنه جگر *** نظاره کرد سوی پیکر شریف پدر

فتاده دید تن سرور شهیدان را *** چو کان لعل ز خون کرده بود میدان را

فتاده بی سر و گردیده خاک بستر آن *** ز تیغ ظلم شده چاک چاک پیکر آن

تنی که خاک رهش بود زینت ملکوت *** بخون نهان شده از ضعف چون رگ یاقوت

ز خون سر بکف هر دو دست بسته خضاب *** تن از رفاقت سر دست شسته با خوناب

ز خون نهال قدش نخل ارغوان گشته *** و بود آن ز گل زخم گلستان گشته

ز بس ز تیر ستم خورده آب پنهانی *** شکفته در بدنش لاله های پیکانی

ز بس که جان شریفش به زخم تن داده *** بروح زخم سنان قالب از بدن داده

پدید از گل هر زخم غنچهٔ پیکان *** نبرده زخم ز شرح ستم زبان بدهان

تنی که فاطمه جایش بجسم موزون داشت *** روایت است که نهصد جراحت افزون داشت

نموده زخم ز هر زخم جان فاطمه را *** بخون کشیده روانش روان فاطمه را

چو این نظاره نمود آن امام خسته جگر *** فتاده با مژهٔ خون چکان بپای پدر

کشید آن بدن پاره پاره درآغوش *** طپید مرغ دلش آن چنان که رفت از هوش

پس از مشقت بسیار چون بهوش آمد *** ز دیده اشک روان کرد و در خروش آمد

خطاب کرد سوی نعش سیّد شهدا *** به گریه گفت که ای غرقهٔ محیط بلا

چه حالت ست که می بینم از تو جان پدر *** چرا شده است تن نازنین تو بی سر

سرم فدای تو جان پدر چه شد سر تو *** ز تیغ ظلم چرا چاک گشته پیکر تو

تن لطیف تو در خاک و خون طپیده چراست *** گلوی نازکت ای تشنه لب بریده چراست

مخدّرات ازین گفتگوی جان فرسا *** بگوش چرخ رساندند بانگ واویلا

چو این معامله را دید ابن سعد لعین *** خطاب کرد که ای کوفیان بد آئین

یتیم آل عبا را سوی من آریدش *** بروی نعش پدر این قدر مداریدش

چو اهل ظلم چنان بی قرار دیدندش *** به زور از سر نعش پدر کشیدندش

سرشک حسرتش از هر دو دیده گشت روان *** به خاک گشته سراپا چو گوهر غلطان

به خویش فرقت نعش پدر قرار نداد *** چو آبرو ببر پیکرش بخاک افتاد

به التماس سوی کوفیان گشود زبان *** که ای ز رحم جداگشتگان بی ایمان

چه واقعه است مرا پیش ازین می ازارید *** بروی نعش پدر یک زمانه بگذارید

که تا حدیث ازین سرور استماع کنم *** برای رفتن خویش از پدر وداع کنم

ص: 96

ز بس که شعلهٔ آه و فغان زبانه کشید *** خطر به طائر فردوس آشیانه کشید

غرض که نیست به طول سخن مضایقه ام *** ولی ز شرح ستم عاجزست ناطقه ام

شها کمینه غلامی که زار و بی دل تست *** ز روی صدق یقین سال هاست مقبل تست

به فرقت تو شها مبتلا و افکار است *** به بند رشتهٔ طول امل گرفتار است

امان ز ورطهٔ پر غصّهٔ گناهش ده *** به کربلای خود از مرحمت پناهش ده

اگر بدیدهٔ ظاهر ز حضرتت دور است *** ز عین مردمیش خدمت تو منظور است

برای تعزیه داری بجان ستادهٔ تست *** اگر چه غرق گناه است بنده زادهٔ تست

واقعهٔ عبور اهل بیت (علیهم السلام) به قتلگاه

محرم است حرام است زیستن *** بر دیده هاست واجب عینی گریستن

مه مصیبت لب تشنگان کرب بلا *** قد خمیده برون آمد از برای عزا

قد خمیده و خون دو دیده بر رخسار *** رها نمود نشسته است پشت بر دیوار

که از مصیبت غم آسمان ز بی تابی *** شکسته حال و بسر کرده جامهٔ آبی

که نور دیدهٔ خیرالنّساء ز ظلم یزید *** بدشت کرب و بلا از ستم شده است شهید

ضیاء عرش برین پرتو شه کونین *** زلال چشمهٔ نور خدا امام حسین

روایتست که بعد از شهادت احباب *** پس از شهادت آن آفتاب عالمتاب

تهی ز سبط نبی صدر مسند زین شد *** جهان بکام یزید پلید بی دین شد

سخن پر است ولی طاقت بیانم نیست *** اگر بیان بکنم یاری زبانم نیست

چگویم از ستم کوفیان بی ایمان *** که شد ز کثرت اعدا به خیمه ها طوفان

بخیمهٔ شرف حضرت امام عباد *** رسید شمر لعین پی بنیاد

بقید بند دو دست آن جناب را بستند *** مخدرات سراپرده را جگر خستند

ستم به اهل حریم شه حجاز نمود *** سوارشان به شترهای بی جهاز نمود

روان شدند ملول و حزین و دل افکار *** بسوی شام ز کرب و بلای محنت بار

عبور عترت اطهار و سیّد سجاد *** بقتلگاه شهیدان کربلا افتاد

به یک طرف ز قضا چشم عابد بیمار *** فتاد بر تن آن شهسوار عرش مدار

فتاد حضرت سجاد روی نعش پدر *** گرفت پیکر در خون خضاب را در بر

کشید نعرهٔ هذا حسین و شد بی تاب *** ز هوش رفت بساعت شه سپهر رکاب

ص: 97

فتاده بود و ز دل آه الفراق کشید *** که رایت الم آمیز اهل بیت رسید

سر برهنه و پای برهنه و افکار *** مخدرات رسیدند بدیدهٔ خونبار

چه طفل اشک یتیمان بخواطر غمناک *** ز پشت ناقه فتادند سوی مرکز خاک

یکی گرفت به بر پیکر علی اکبر *** یکی گرفت ببر پیکر علی اصغر

یکی دوید ببالین قاسم داماد *** یکی بپای شه کربلا بخاک افتاد

یکی دوید ببالین حضرت عباس *** یکی دوید بسوی شه سپهر اساس

خصوص ماه سراپردهٔ سپهر عرب *** یتیم پرور سلطان کربلا زینب

گشود خانهٔ آغوش چون عقاب رسید *** چه تاج بر سرِ شاه فلک جناب رسید

چه جان گرفت بر پیکر برادر خویش *** رسم ماتمیان زد طپانچه بر سر خویش

بگریه آمد و گفت ای برادر ناشاد *** فدای جان عزیز تو جان زینب باد

شوم فدای تو ای مهر انور خواهر *** سرم فدای سرت ای برادر خواهر

اسیر صیقل زخم بدن نماست شوم *** فدای رأس به ناحق ز تن جداست شوم

فدای شعشعهٔ تاج افسرت گردم *** سرت کجاست که قربان پیکرت گردم

فدای نخل قد سرو قامتت گردم *** هلاکت تشنه لبیّ شهادتت گردم

تو را بریده سر از تن کدام خصم شدید *** چرا فدای سرت خواهرت نمی گردید

که کرد از بدن ناز پرور تو جدا *** سر مبارکت ای گوشوار عرش خدا

گلوی تشنه به ناحق تو را شهید که کرد *** ز دیدنت همه احباب ناامید که کرد

خصوص من که نه یاری نه یاوری دارم *** نه مادر و نه پدر نه برادری دارم

چه شخص تشنه به گرما سرآب خواهم دید *** برادری چه تو دیگر بخواب خواهم دید

مرا برادر و زین العباد را پدری *** بیا فدای تو گردم به ما بکن نظری

ببین به پرده نشینان خاصّهٔ حرمت *** سر برهنه و پای برهنه از المت

برنگ کعبه سیه پوش و دل افکار شدیم *** اسیروار بجمازه ها سوار شدیم

تو نیز عزم تماشای دوستان کردی *** برای امّت جدت نثار جان کردی

کدام دوست بیاد آورد وفای تو را *** کدام شیعه بگیرد مه عزای تو را

که چشم او به امید شفاعتت باشد *** دلش غمین جهان در مصیبتت باشد

کدام دوست بگوید بیان واقعه را *** کدام شیعه بخواند کلام مرثیه را

کدام دوست شود گرم در محبت تو *** کدام دیده کند گریه در مصیبت تو

روایتست که زینب بسوز می نالید *** که ناگهان ز عقب ناقهٔ سکینه رسید

رسید با دل پر خون و جوی دیدهٔ تر *** بقتلگاه علی اکبر و علی اصغر

ص: 98

چه دید و دید دو نوباوهٔ امام زمن *** بخون فتاده هم آغوش دست در گردن

برادران به دریا به خون شنا زده اند *** بخون چه بسمل لب تشنه دست و پا زده اند

ز مهر آن دو تن از خون هم خضاب شده *** برادرانه پهلوی هم بخواب شده

نموده اطلس خون ناز بالش بستر *** فلک بزیر سر آن دو دانه گوهر

کسی نبود بجز زخم ها بتارکشان *** گرفته خاک به دامن سر مبارکشان

ز آتش عطش تشنگی چه عود شده *** عقیق لعل لب کودکان کبود شده

یکی ز تیغ ستم سر ز تن جدا گشته *** یکی هلاک ز پیکان اشقیا گشته

دو دست بگردن هم آن دو نوجوان کرده *** فدای جان پدر هر دو نقد جان کرده

سکینه دید شهید آن دو تن برادر را *** کشید آه و زد از درد بر زمین سر را

به گریه گفت علی اکبر و علی اصغر *** فدای جان شما نقد جان کند خواهر

کجاست شمع شبستان مجلس امید *** چه شد مرا پدر مهربان حسین شهید

کجا غریب فتاد و جدال تنها کرد *** کجا شهید شد و خاک بر سر ما کرد

به مقتل شهدا یک به یک نظر می کرد *** ولی مشاهدهٔ مقتل پدر می کرد

تن جناب بخون بس که غوطه ور شده بود *** چه نور چشم جهان غایب از نظر شده بود

که تا بدید ز کتفین سیّد شهدا *** کشیده نور علم تا به عالم بالا

گشود دیدهٔ غمدیده با دل ناشاد *** به آفتاب جمال تن پدر افتاد

سکینه دید پدر را فتاده تن بی سر *** بخون خضاب چه یاقوت لالهٔ احمر

به جای هر سه مویی که در بدن دارد *** هزار زخم سنان بیشتر به تن دارد

تن از جراحت بسیار ناپدید شده *** میان معرکهٔ کربلا شهید شده

دوید پای برهنه بصد هزار تعب *** چه طفل اشک به دامان عمه اش زینب

خطاب کرد که ای عمّهٔ کباب جفا *** ببر بخدمت باب بزرگوار مرا

چه زینب این سخن جان گداز را بشنید *** بدیده ریخت سرشک عزا چه مروارید

بگریه گفت که ای دختر برادر من *** بیا ببین پدرت را چه مهر در بر من

بکن مشاهده سیرش بدیدهٔ امید *** که بعد از این به جهان دیگرش نخواهی دید

غنیمت است دمی دیدن عزیزان را *** خصوص در دم آخر دم شهیدان را

چه این حدیث ز زینب عیان سکینه شنید *** به خدمت پدر مهربان روان گردید

رسید و دید تن نازپرور پدرش *** فتاده بی سر و لب تشنه پارهٔ جگرش

کشید نعرهٔ هذا حسین و برگردید *** ز عمّه صورت احوال را دگر پرسید

بگریه گفت که ای عمّه از برای خدا *** حکایت پدرم را به من بیان فرما

ص: 99

چرا فتاده مشبک میان قلزم غم *** تن حسین ز بسیارى سنان ستم

چرا فتاده علی اکبر و علی اصغر *** چرا شهید شده قاسم نکو منظر

چرا فتاده ز پا سر و قامت عباس *** چرا شهید شده آن که نکو انفاس

مگر رسیده رقم بهر قتل ما یک بار *** خزان نشسته درین گلستان به مرگ بهار

فلک به پنجه خورشید خاک بر سر کرد *** مرا که بی کس بی یار و بی برادر کرد

در این مکالمه برخواست شورش از حضار *** چنان که عرش بلرزید گنبد دوّار

غرض بدهر فنا شیعیان قرارى نیست *** در این سراى دو در هیچ اعتبارى نیست

بزرگوار خدایا بحق آل رسول *** بحق سینه زهرا و فرق زوج بتول

که جرم تعزیه داران بروز رسوائى *** گناه شان همه از مغفرت ببخشائى

نمانده بر دلم از هیچ گونه صبر و قرار *** که بیش از این کنم این واقعه دگر تکرار

گناه مقبل بی دل اگر چه بسیار است *** ولی همیشه به مدح رسول مختار است

واقعهٔ غارت نمودن اهل بیت و آتش زدن به خیمه ها و شکایت زینب خاتون به رسول خدا (صلی الله علیه و آله)

محرم آمد و برخواست شیون غوغا *** فتاده غرقه بخون نور دیدهٔ زهرا

محرم است بگریید از برای حسین *** کنید خاک سیه بر سر از عزای حسین

به ماتم شهدا گر کسی غمین باشد *** بحشر با شه کونین همنشین باشد

خصوص تعزیهٔ سرو بوستان نبی *** عزای ماتم فرزند ارجمند علی

مه منوّر ایوان سیّد ثقلین *** شهید خنجر ظلم و ستم امام حسین

روایت است که چون شد شهید اهل جفا *** غریب و بی کس و لب تشنه سیّد شهدا

به این خیال فتاد ابن سعد بی پروا *** که خیمه های حرم را دهد بباد فنا

نظر فکند به لشکر مر آن سگ غدّار *** خطاب کرد که ای کوفیان بدکردار

چرا ستاده و بر حال خویش حیرانید *** روید جمله سراپرده ها بسوزانید

روان شدند در آن حال کوفیان پلید *** به سوی خیمهٔ بی صاحب حسین شهید

زدند آتش کین خیمهٔ شه دین را *** شکوفهٔ چمن خاتم النّبیّین را

هر آن چه بود ز اسباب خیمه غارت شد *** بخیمهٔ شه دین شورش قیامت شد

ص: 100

ز بانگ نالهٔ ایشان زمین به جوش آمد *** چنان که حضرت جبریل در خروش آمد

خصوص زینب بی دل بدیدهٔ خونبار *** خطاب کرد سوی جدّ خود رسول کبار

به گریه گفت که ای جدّ دلپسند حسین *** بُدی تو مونس اطفال مستمند حسین

مخدرات تو امروز بی مددکاراند *** بدست لشکر ظلم و ستم گرفتاراند

کجا رواست که اهل حرم اسیر شوند *** به شهر کوفه گرفتار و دستگیر شوند

کجا رواست که مروانیان بی ایمان *** زنند خیمهٔ ما را به آتش سوزان

کجا رواست که از ظلم آن جفاکاران *** زنند نیزهٔ بیداد را بکتف زنان

کجا رواست که این ظالمان بدکردار *** برند اهل حرم را کوچه و بازار

کجا رواست که آن نور دیدهٔ زهرا *** شود شهید به میدان کربلا تنها

کجا رواست که از ظلم ابن سعد لئین *** کنند غارت اسباب خیمهٔ شه دین

کجا رواست که زین العباد بی کس را *** کنند در غل و زنجیر آن مقدس را

کجا رواست که آن قوم مرتد کافر *** ز اهل بیت بگیرند چادر و معجر

کجا رواست که قاسم گل ریاض جنان *** به تیغ ظلم فتاده بخاک و خون غلطان

کجا رواست عروسی او عزا گردد *** ز ظلم حجلهٔ دامادیش فنا گردد

کجا رواست که عباس را به تیغ جفا *** بیفکنند دو دست مبارک از اعضا

کجا رواست که در کوفه مسلم ابن عقیل *** شود غریب و حزین به تیغ تیز قتیل

کجا رواست که ذرّیه ات به بند گران *** کنند اهل شقاوت سوار بر شتران

کجا رواست علی اکبرت شهید شود *** ز چشم مادر غمدیده ناپدید شود

کجا رواست علی اصغرت به تیر جفا *** شود شهید به دامان سیّد شهدا

کجا رواست که بی یار و یاورم سازند *** غریب و بی کس و دور از برادرم سازند

کجا رواست که از یک دگر جدا باشیم *** از این ستم همه بی یار و آشنا باشیم

شدیم جمله غریب و حزین یا جدّاه *** ز دیدن تو همه بی نصیب یا جدّاه

سوار ناقه عریان شدیم یا جدّاه *** ز تشنگی همه بریان شدیم یا جدّاه

غریب و تشنه و بی یاوریم یا جدّاه *** ز ظلم بی پدر و مادریم یا جدّاه

حسین نور دو چشمم کجاست یا جدّاه *** بخون فتاده سر از تن جدا است یا جدّاه

روا مدار که اهل حرم فکار شوند *** به کربلا همه عریان و خوار و زار شوند

روا مدار گرفتار اشقیا باشیم *** سر برهنه سوار جمازها باشیم

روا مدار حسین تو غرق خون گردد *** سرش جدا ز تن و پیکرش نگون گردد

به جدّ خویش بیان کرد این حکایت را *** تمام کرد به او قصّهٔ شهادت را

ص: 101

چه این مشاهده کردند کوفیان لعین *** زدند بر سر هر یک طپانچه از کین

به اشتران برهنه سوارشان کردند *** غریب و بی کس و غمگسارشان کردند

روان شدند در آن حال عترت اطهار *** اسیر و تشنه لب و با دو دیدهٔ خونبار

به پیش گوهر یک دانهٔ رسول خدا *** شهید شمر ستمکار سیّد شهدا

گرفت معجر و زد چاک جامه در بر خویش *** نظاره کرد سوی پیکر برادر خویش

خطاب کرد بجدش که داد یا جدّاه *** ز دست لشکر ابن زیاد یا جدّاه

حسین تست که افتاده با تن بی سر *** بخاک خون شده غلطان ز ظلم آن گوهر

حسین تست که او را به ناز پروردی *** همیشه بر سر دوشت سوار می کردی

حسین تست که او را بسینه جا دادی *** ز مهر بر رخ نیکوش بوسه می دادی

حسین تست که بی یار آشنا گشته *** سرش جدا شده بر نوک نیزه ها گشته

ز پا افتاده شده چاک چاک پیکر او *** بخاک و خون شده غلطان رخ منوّر او

یگانهٔ که شب و روز در کنارت بود *** تنش چه لالهٔ احمر شده است خون آلود

فتاده غرقه دریای خون حسین من است *** پیش دیدهٔ مهجور نور عین من است

خطاب سوی نجف کرد با دل پر خون *** که ای پدر دمی از تربتت بیا بیرون

بگریه گفت که ای مهتر زمین و زمن *** نگاه کن سوی فرزند خود حسین و حسن

که گشته اند لب تشنه کشتهٔ اعدا *** یکی به زهر بلا و یکی به تیغ جفا

حسین تشنه لبت زار و ناتوان گشته *** شهید خنجر بی داد کوفیان گشته

فتاده با تن بی سر به عرصهٔ میدان *** مخدّرات حریمش تمام سرگردان

ز راه ظلم و ستم بی برادرم کردند *** غریب از وطن و خاک بر سرم کردند

چه گویم ای پدر مهربان چها کردند *** چه ظلم ها که به ما از ره جفا کردند

سر مبارک خود را ز روضه بیرون کن *** نظر به نور دو چشمت حسین پرخون کن

به تیغ ظلم سر از پیکرش بریده شده *** بخاک معرکهٔ کربلا طپیده شده

فتاده قامت سردش بدامن صحرا *** سرش ز ظلم ستم شد به نیزهٔ اعدا

حسن که نوگل بستان جانشینت بود *** انیس و همدم و همراز و هم نشینت بود

به نور چشم تو زهر بلا خورانیدند *** به روی پای شریفش عصا دوانیدند

رخش ز غم شده سبز و جگر شده پاره *** ستاده از غم او خواهران به نظّاره

کجا شدند حسین و حسن که نایابند *** ز بهر دیدنشان اهل بیت بی تابند

شدند هر دو لب تشنه، کشتهٔ اعدا *** حسن به زهر بلا و حسین به تیغ جفا

رقیّه، طفل حسینت یتیم گردیده *** به شهر کوفه غریب و الیم گردیده

ص: 102

ز کشتن پدر خور رقیّه پی خبر است *** ز بهر دیدن بابش دو دیده بر گهر است

خبر گرفت ز مادر که باب من به کجاست *** چه از چشم من غم کشیده ناپیداست

به من بگو به کجا رفت نور دیدهٔ من *** انیس بی پدران باب برگزیدهٔ من

به پیش چشم من بی نوا کجا رفته *** مرا گذاشته تنها بکرب بلا رفته

چرا جواب من بی پدر نمی گوئی *** ز باب گم شدهٔ من خبر نمی جوئی

شهربانوی دلخسته گفت ای مادر *** من یتیم حزین را ببر به پیش پدر

که من ز بهر پدر بیش از این قرارم نیست *** کجا شده است که الحال در کنارم نیست

کجا به جویمش آن باب دلپسندم را *** کجا سراغ کنم باب مستمندم را

کجا روم چه کنم از کجا خبر گیرم *** کجا بجویمش او را چه جان ببر گیرم

در این دیار چرا من یتیم و بی پدرم *** چرا ز جور مخالف اسیر و دربدرم

چرا تو بی کس و من بی پدر شوم ز ستم *** چرا غمین و حزین گشته اند اهل حرم

مخدّرات چرا جملگی در افغانند *** تمام سینه زنان دیده های گریانند

مگر قضایه ای از جور روزگار شده *** مگر جفای بباب بزرگوار شده

چه این شنید از او شهربانوی دلریش *** ز دیده ریخت سرشک الم بدامن خویش

بگریه گفت که ای نور دیدهٔ مادر *** رقیّهٔ غم دوران کشیدهٔ مادر

مدار غم که به زودی به نزد باب روی *** دل شکسته به نزدیک آن جناب روی

بیاب تشنه لبت آن زمان شوی محشور *** بدامنش بنشینی خوری شراب طهور

روی بروضهٔ جنّت به نزد پیغمبر *** سلام دوری ما را بجدّ خویش ببر

بگو چه چاره کنم حال این غریبان را *** کجا برم من غمدیده این یتیمان را

به عابدین نظری کن که بی پدر شده است *** به ماتم پدر خویش نوحه گر شده است

به ماتم پدر مهربان شده غمگین *** نمی شود دل بیمار او دمی تسکین

ز غصه و غم و محنت دلش ضعیف شده *** ز تاب بی پدری خسته و نحیف شده

نشسته با تن بیمار و دیدهٔ گریان *** ز تشنگی دل مجروح او شده بریان

ز تاب بی پدری هر زمان کند زاری *** ز ضعف خواهرش او را کند نگهداری

ز تاب تشنه لبی هر زمان شود مدهوش *** کنند از غم او خواهران فغان و خروش

به دخترت نظری کن که بی برادر شد *** دلش کباب ز سوز غم برادر شد

ز بهر قتل برادر کباب گردیده *** ز گریه خانهٔ چشمش خراب گردیده

کجاست باب سکینه حسین بی کس من *** کجاست همدم و محرم انیس و مونس من

کجاست مونس جانم کجاست نور دلم *** کجاست همدم طفلان حسین تشنه لبم

ص: 103

چه این حدیث بیان کرد با دو دیده تر *** خطاب کرد بسوی بقیع کای مادر

ترحمّی کن سر را ز قبر بیرون کن *** نظر بنور دو چشمت حسین پر خون کن

عزیز کرده ات امروز بی کس افتاده است *** بضرب خنجر شمر ستمگر افتاده است

ز راه ظلم به میدان کین کشیدندش *** غریب و بی کس و لب تشنه سر بریدندش

مخدّرات همه بی لباس گردیدند *** دچار قوم خدا ناشناس گردیدند

تنی که پرورش داده بودی ای مادر *** کجا رواست که در کربلا فتد بی سر

بگفت این و ز اشتر فتاد با صد شین *** روانه گشت سوی حضرت امام حسین

نشست آن تن پر خون گرفت در آغوش *** فغان کشید به یک حالتی که رفت از هوش

بگریه گفت که ای نور دیدهٔ خواهر *** حسین بی کس در خون طپیدهٔ خواهر

فدای حلق به نا حق بریدهٔ تو شوم *** فدای این تن در خون طپیدهٔ تو شوم

که کرده است ستم با تو نور دیدهٔ من *** بُدی تو مونس جان ستم رسیدهٔ من

بخنجر ستم کوفیان شهید شدی *** چرا ز چشم من زار ناپدید شدی

فدای رأس عزیز منوّرت گردم * فدای جان شریف مطهّرت گردم

انیس و مونس جان فکار من بودی *** ز مادر پدرم یادگار من بودی

شهید گشتی و رفتی بجنّت المأوى *** چرا تو اهل حرم را گذاشتی تنها

ز لطف عابد دلخسته را نوازش کن *** به او تسلّی اطفال را سفارش کن

فدای قامت گلگون اکبرت گردم *** فدای حلق پر از خون اصغرت گردم

چرا بخواهر خود هم زبان نمی گردی *** بأهل بیت چرا مهربان نمی گردی

ز روی لطف زبان شریف گویا کن *** ز مرحمت دل ما را دمی تسلّی کن

که ما اسیر بیابان کربلا شده ایم *** به پیش هم چه تو فرخنده ای جدا شده ایم

کجاست جدّ کبار تو احمد مختار *** کجاست عمّ شهید تو جعفر طیّار

کجاست مادر تو بضعهٔ رسول الله *** کجاست باب کبارت علی ولی الله

که حال زار تو را آن چنین نظاره کند *** به ماتم تو گریبان و جامه پاره کند

ز سوز سینهٔ زینب در آن دیار بلا *** فتاد غلغله بر ساکنان ارض و سما

بزرگوار خدایا بحق پیغمبر *** بحق فرق پر از خون حیدر صفدر

بحرمت دل پر درد حضرت زهرا *** به حق آب دو چشم خدیجه کبرى

بحرمت جگر خستهٔ امام حسن *** که بود نور دل دیدهٔ امام زمن

به حق نوگل بوستان سیّد ثقلین *** که هست نام خوشش حضرت امام حسین

به آب دیدهٔ زین العباد بی غم خوار *** که بود در غل و زنجیر لشکر کفار

ص: 104

به حق هشت امام مطهّر دیگر *** که می رسد نسب و ذاتشان به پیغمبر

بفضل خویش تو ای پادشاه لم یزلی *** ببخش جرم و گناهان ما به جان علی

به زیر سایهٔ لطف خودت پناهی ده *** در آن دیار شرف به ما تو جائی ده

نصیب کن به همه دوستان تو ایمان را *** به وقت مرگ نگهدار شر شیطان را

بروز حشر بکن جمله را تو نامه سفید *** بحق جمله شهیدان بحق شاه شهید

خصوص مقبل دل خسته را ببخشائی *** بفضل خویش به او راه راست بنمائی

که روز حشر نگردد خجل به نزد حسین *** ببخش جمله گناهان ما به سیّد ثقلین

واقعه رفتن فضّهٔ کنیز و آوردن شیر برای محافظت نعش شهدا

هلال ماه محرم ز تو پدید آمد *** عزای سید لب تشنه شهید آمد

برآمد از اثر درد ناله از دل سنگ *** فرود دید سرشکش ز دیدگان گلرنگ

طپید لوح و قلم عرش و نه رواق سپهر *** کباب شد دل عیسی و خون دواند بچهر

ز صد مه رایت خورشید سرنگون گردید *** برون ز دیدهٔ انجم سرشک خون گردید

ز حمزه در طلب شهسوار ملک وجود *** شفق نموده عیان جامه های خون آلود

برای ماتم زینت فزای عرش برین *** زدند از سر خود تاج انبیا به زمین

ربود از سر خوان عزا فلک سرپوش *** بگوش اهل جهان زد صدای نوشانوش

دمید غنچه فراوان ز گلبن دوران *** دلی ز تعزیه توأم چو غنچهٔ پیکان

ز دست شاهد عشرت گل نگار افتاد *** عجب بهانه ای بر دست روزگار افتاد

بروز گریه و ماتم زدند خلق جهان *** هزار پاره دل بر منارهٔ مژگان

سپهر چون به ملال و غم جهان نگریست *** به حال دهر به چندین هزار دیده گریست

به غیر تعزیه کاری جهانیان نکنید *** بجز وقائع کرب و بلا بیان نکنید

روایت است که چون شد ز جور چرخ دو رو *** ضیای دیدهٔ خیرالنّسا شهید عدو

سر مبارک پر نور آن امام امم *** بنوک نیزه کین شد چو نیّر اعظم

به بوستان شهادت سر سر افرازان *** گل نهال سنان شد ز انقلاب جهان

به خاک معرکهٔ جسم مطهر شهدا *** فتاده بود پر از خون چو لاله حمرا

ز مقتل شهدا تا بسان عرش برین *** ز ازدهام پر از نور بود تا به زمین

سپاه کفر به یک جا مجالست کردند *** باین ادای شنیعه مشاورت کردند

ص: 105

که اسب بر جسد پاک کشته ها تازند *** ز صدمه پیکر ایشان چو توتیا سازند

بگوش اهل حرم چون رسید آن تمهید *** شرار آه از آن بی کسان زبانه کشید

رسید از الم این حدیث جان فرسا *** صدای نالهٔ ایشان بذروهٔ اعلا

ز بی قراری دلخستگان بی تمکین *** فتاد غلغله بر ساکنان عرش برین

درین مقدمه از موج گریهٔ احباب *** نمود دائرهٔ چرخ حلقهٔ گرداب

هلال وار قد سروِشان خمید از غم *** بدور خویش کشیدند حلقهٔ ماتم

برآن غریق شهادت چو ابر نیسانی *** ز دیده جمله نمودند گوهر افشانی

کف امید سوی آسمان برآوردند *** شکایت از ستم آن منافقان کردند

که بر ضمائر خلقان تراست آگاهی *** مطیع امر تو باشد ز ماه تا ماهی

ببین به حال ستم دیدگان درین صحرا *** شنوز آل پیمبر خروش واویلا

کنیزکی ز امام شهید آن جا بود *** به نام فضه که مخدومه را دلاسا بود

ضعیفه ای که بناموس پروریده بسی *** بغیر مقنعه روی مهش ندیده کسی

دلش بجوش ز بی تابی بنات آمد *** شکسته حال بنزد مخدّرات آمد

به گریه گفت بسر خیل بانوان گزین *** که ای به محنت و اندوه روزگار قرین

شنیده ام که یکی شیر اندرین صحراست *** که در محبّت ما آن همیشه پابر جاست

اگر ز لطف بیابم امید دستوری *** روم خبر کنم آن شیر را ز مهجوری

از آن سر آمد آفاق چون اجازت یافت *** برهنه پا و پریشان بنزد شیر شتافت

چو چشم شیر بران بی کس غمین افتاد *** کشید نعره و از درد بر زمین افتاد

پس آن مخدّره با شیر شرح غم ها گفت *** ز نقل واقعه آن شیر خشمگین آشفت

ز دل به ماتم شاه شهید ناله کشید *** ز دیده سیل سرشک الم فرو بارید

ز جای جست چنان کز فضای نار سپند *** تمام کوه و در و دشت را بناخن کند

بسوخت از شرر آه آن تمام گیاه *** روان شد از عقب فضه تا شهادتگاه

رسید چون بسر نعش آن امام علیم *** بخاک چهرهٔ خود سود از سر تعظیم

بخون شاه سر از تن جدا بجا غلطید *** بخویش از غم آن درد بی دوا پیچید

کشید رشته ز جان آن دُرّ ثمینش را *** ببر کشید چو جان جسم نازنینش را

نمود بر جسد اطهرش پرستاری *** ز داد راه صبا را سویش ز غمخواری

ز مهر از سر شب تا صباح آن پر دل *** بساخت بهر حسین از کنار خود منزل

به وقت صبح که آن کوفیان بی بنیاد *** شدند جانب میدان به عزم آن بیداد

مخالفان همه آن حالت عجب دیدند *** ز سهم شیر غران روز را چو شب دیدند

ص: 106

ز سهم آن اسد از تک و تاز گردیدند *** به انفعال ازان راه باز گردیدند

به ابن سعد لعین این سخن بیان کردند *** ندامت ستم خویش را عیان کردند

به مردمان پسر سعد نحس ملعون گفت *** که باید این خبر از خلق روزگار نهفت

که شیعیان علی راست حجّت ظاهر *** کنند بر همه تان لعن تا دم آخر

پس آن گروه تبه کار و قوم نا فرجام *** زبان کشیده ازین راز مطلقا در کام

ببین بدیده و دل ای محب آل رسول *** که شیر از غم آن شه چگونه بود ملول

تو هم به ماتم آن شهسوار کشور دین *** ز دیده اشک فشان باش با دل غمگین

مهیمنا بحق قرب سیّد کونین *** بحق جسم بخون غرقهٔ امام حسین

که سوی مقبل بی دل نظر کن از رحمت *** برآر حاجت مشروعه اش درین ساعت

اگر چه نامه سیا هست آن سیه کردار *** ازو تو رحمت بی منتها دریغ مدار

بروز حشر که دریای رحمتت جو شد *** گناه خلق ز ستاریت حُلل پو شد

بپوش جمله خطا های اهل عالم را *** خصوص مجمع حاضر قرین ماتم را

در بیان سیاه شدن روی ساربان و قطع ید او بدعای پیغمبر

محرم آمد و نخل امید بار آورد *** سرشک از مژهٔ آبی بروی کار آورد

جگر کباب شد از آتش عزای حسین *** چو شمع مغز قلم آب شد برای حسین

پس از حرارت دل دیده گشت خون آلود *** گل نظاره رنگ گل گلاب نمود

فشاند بس که بگل دیده چشم خون پالا *** ز خون ناب جگر چهره شد گل رعنا

سواد مردمک آورد آب مسروارید *** به رنگ شبنم بر گل چکیده گشت سفید

به جای سیم روان دانه دانه مرجان *** ز بحر دیده به دامن چکید از مژگان

همین نه دیده و دل آب شد درین ماتم *** که سوخت آتش این داغ عالم و آدم

بداغ ماتم شاه شهید ابن امیر *** برادر شیر پاره دل شه شبیر

کدام شاه شهید آن که در راه شفقّت *** سر مبارک خود داده در راه امت

بسینه داغ غمش آن که داشت مادرزاد *** چو آفتاب سر افراز شد میان بلاد

برای آن صدف دیده ای که پر گوهرست *** صباح از گل شبنم چکیده تازه ترست

گلو بریده راه خدا بغیر حساب *** شهید ظلم و ستم عترت اولوالألباب

شکوفهٔ گل شاداب گلشن نبوی *** شکفتهٔ چمن دلگشای مرتضوی

ص: 107

ضیای روشنی چشم سیّد ثقلین *** جلای دیدهٔ روح الأمین امام حسین

شنو که بهر تو دارم حکایت جانکاه *** که نیست حاصل آن غیر سوز و ناله و آه

چنین بمقبل شیخا صریح شد تشریح *** که از سعید مسیّب روایتست صریح

که گفت بعد شهید ستم امام حسین *** شدم به عزم زیارت بجانب حرمین

طواف کردم و برگرد خانه گردیدم *** درآن خجسته بنا کم سعادتی دیدم

بریده دستش و رنگش رنگ قیر سیاه *** به پردهٔ حرم آمیخته بناله و آه

بصد هزار ملامت بروی چون انگشت *** بناوک مژه از دیده خون دل می کشت

رخ سیاه بخاک مطاف می مالید *** ز آتش دل خود زار زار می نالید

که ای یگانه بحقّ محمد عربی *** مرا ببخش که دانم نبخشی ذیاربی

بر آستان تو دارند جمله روی امید *** کسی مباد درین آستان چو من نومید

ز فعل ناخوش آن بی حیا برآشفتم *** بپیشه رفتم و دستش گرفتم و گفتم

که ای برشتهٔ تلبیبس نفس خود محبوس *** چرا ز رحمت حق این قدر شدی مأیوس

در آن جناب مقدس نه پاس آسانست *** که نا امید شدن موجب گناهانست

کسی که از کرم ذوالجلال رو تابد *** کسی از عذاب جهنم دگر امان یابد

بگفت آه چه پرسی مپرس هیچ از من *** که فعل ناخوش من را نمی توان گفتن

گرفت دست مرا از حرم برون آورد *** ز دیده در عوض اشک جوی خون آورد

نشست و گفت بیا گوش کن حکایت من *** که هم چو شیشه شوی آب از روایت من

بدان که چون خلف پاک سیّد کونین *** چراغ محفل آل عبا امام حسین

برای مشرق او میل غرب لازم شد *** چو از مدینه به عزم عراق عازم شد

پی ملازمت خویشتن شتربانی *** در آن سفر به من از لطف کرد ارزانی

چه گویم آه چه گویم به من چه احسان کرد *** مرا ز مال جهان بی نیاز دوران کرد

صباح و شام مرا آن امام عالی شأن *** بخوان خویش نشاندی بجای فرزندان

به کربلا چو رسیدیم مهربانی کرد *** برای امت بی چاره جانفشانی کرد

سرش ز مشرق غم شد روان بمغرب شام *** زمین گرفت ز تشریف پیکرش آرام

سپهر صبح غمش نیلگون قبا گردید *** زمین شام ز قتلش ز دیده خون بارید

مه از مصیبت او چون هلال شد باریک *** برای ماتم آن آفتاب شد تاریک

سر کلافه فلک کرد گم بچرخه ز خویش *** شد از خجالت این غصه چرخ سردر پیش

مسیح از کرهٔ آفتاب کرد نزول *** درید جیب و گریبان برای آل رسول

رسید تا فلک هفتمین غبار زمین *** فتاد زلزله بر ساکنان عرش برین

ص: 108

نه آسمان ز غم شاه تشنه خون بارید *** فرات از عطش شاه تشنه لب خشکید

پس از شهادت آن افتخار کُلّ امم *** چها رسید به اولاد سیّد عالم

مخدّرات حریمش بدیدهٔ نمناک *** شدند عازم شهر دمشق با دل چاک

اسیروار بجمازها سوار شدند *** غریب و بی کس هر شهر و هر دیار شدند

سر مبارک اولاد سیّد شهدا *** شد از ستیزهٔ دشمن به نیزهٔ اعدا

تن مقدس شهزادهای عالمیان *** چو آفتاب طپان بد بعرصهٔ میدان

من خجل زدهٔ روسیاه سر در پیش *** فریب خوردهٔ شیطان و نفس کافر کیش

ز اضطراب در آن دشت غم نهان بودم *** به آن گروه جفاپیشه روی ننمودم

ز بعد آن که سپاه یزید کافر شوم *** روانه گشت بسوی دمشق زان بر و بوم

چو شب رسید برون آمدم به صد زحمت *** من فلک زدهٔ روسیاه بی حرمت

شدم بجانب آن تن بصد هزار عنا *** به قصد آن که کنم غارت شه شهدا

من لئیم سیه نامهٔ نمک بحرام *** ربودم از بدنش جز ازار جامه تمام

چو آفتاب تنش کردم از لباس بری *** نمک حرام تر از من کس گمان نبری

چو خواستم که کنم بند را برون ز ازار *** نهاد دست برآن برگزیدهٔ اخیار

مرا نشد ز رسول خدا حیا مانع *** نکرده هیچ رعایت به آن شه شافع

فتاده یک طرف من شکسته تیغی بود *** که هم چو من بره ظلم بی دریغی بود

گرفتم و ببریدم کف امام ز من *** دگر مرا چه امید است خاک بر سر من

امام دست دگر را نمود باز دراز *** گرفت بند ازار آن شه از راه اعجاز

حیا نگشت مرا مانع از عذاب خدا *** بریدم آن کف دیگر ز سیّد شهدا

دو دست سبط نبی را ز تن جدا کردم *** پی تدارک احسان به آن جفا کردم

چو سرزد این عمل از من خروش و غوغا شد *** تمام دشت بلا بانگ واحسینا شد

ز سدره نالهٔ روح الأمین بخاک رسید *** ز خاک نوحه بجبریل سینه چاک رسید

فتاد زلزله در طاق گنبد و افلاک *** به آن کوزهٔ سیماب گشت مرکز خاک

فلک بر آتش دل چون سپند بریان شد *** ملک ز غرفهٔ خود واحسین گویان شد

تمام زلزله شد خاک مطمئن ز هراس *** فتاد از کف مریخ خنجر الماس

ز اضطراب شدم زیر کشتگان پنهان *** ز هوش رفتم و چون آمدم بهوش چنان

فغان گریه ز اول عظیم تر دیدم *** جهان و خلق چنان جمله نوحه گر دیدم

در آن زمین غم اندوز و دشت ماتم خیز *** زمان زمان چو شرر آه و ناله می شد تیز

ز جوش گریه در آن رستخیز رسیدم *** ولی ز کوری باطن کسی نمی دیدم

ص: 109

شنیدم این که کسی گفت کای گل شاداب *** چرا محاسنت از خونِ حلق گشته خضاب

چو گوسفند چرا شد جدا سر از تن تو *** سرت به نیزهٔ اعدا کجاست گردن تو

چرا بگو به من ای پیشوای اهل یقین *** ز خون تو سبد لاله گشت روی زمین

چراست قامت تو پر ز چوبهٔ تیر است *** گل گلاب تنت چاک چاک شمشیر است

لباس این بدن به ز غنچهٔ خورشید *** که کند ای گل شاداب گلشن امید

شب عروسی تو نیست ای گل بی خار *** بگو چرا بکف پای تست رنگ نگار

قدت که نورسی از بوستان رضوانست *** چرا شکفت از آن غنچه های پیکانست

چه شد بسینه صندوق علم ربانی *** شده چو لعل بدخشان ز خون پیشانی

تنی که فاطمه پرورده بود در دامن *** بگو چرا شده بی جان ز خنجر دشمن

سرت که زینت دوش رسول مختار است *** چرا به نیزهٔ کفار شام سردار است

چرا ز خون گلو خنجر تو خون پالاست *** فدای حلق تو گردم بگو سر تو کجاست

کجاست دست تو ای نور چشم دیدهٔ من *** بخون و خاک که کند از تن شریف کفن

چرا فتاده ز پا سر و سیم سیمایت *** چرا چو آئینه درهم شکست اعضایت

چرا ز جوش عطش سینهٔ ترا خستند *** چرا بروی تو آب فرات را بستند

ترا که از حرم من باین زمین آورد *** که این شکست به آئین شرع و دین آورد

بنای خانهٔ اسلام را که داد به آب *** که کرد شرع شریف مرا ز ظلم خراب

که زد ز روی ستم ای گزیدهٔ دوران *** بخیمه های حریم تو آتش دوران

که زد ز تیغ ستم سر برادرانت را *** که کرد بر شتران بار خواهرانت را

که سوخت ز آتش کین خانهٔ محمد را *** که برد مقنعهٔ دختران احمد را

که زد طپانچه بر رخسار کودکان صغیر *** که کرد پای یتیمان خسته در زنجیر

سیاه کرد که از تازیانه پیکرشان *** که زد ز دست ستم مشت ظلم بر سرشان

که آب و نان به یتیمان تشنه ات بخشد *** لباس و جامهٔ بال برهنه ات بخشد

که دست بر سرشان مالد از ره پدری *** رسد بحالت ایشان ز راه چاره گری

که روز از لف خورشید پوشد ایشان را *** که شب پناه دهد آن غریب کیشان را

که اشک از رخ ایشان کند ز شفقت پاک *** فشاند از سر ایشان غبار محنت و خاک

دوا کند که غم درد خواهرانت را *** دهد تسلی خاطر که دخترانت را

که قفل غل بگشاید ز گردن ایشان *** ز خون و خاک که شوید سر و تن ایشان

کجاست عابد من آن شه ستمدیده *** کجاست زینب و کلثوم آن دو غمدیده

کجاست فاطمه ات آن سرور سینهٔ من *** کجاست روشنی دیده ات سکینهٔ من

ص: 110

علیّ اکبرِ تو در کجاست جانِ پدر *** کجاست آن پسرِ کوچکت علی اصغر

چه کرده ای که ترا سر بریده اند ز تن *** چه خوش رعایت من کرده اند امّت من

بده جواب من ای برگزیدهٔ درگاه *** منم حبیب خدا جدّ تو رسول الله

به جانب پدرت بنگر ای گل شاداب *** که کرده ریشِ خود از خونِ تو دوباره خضاب

نشسته گریه کنان بر سرِ تو مادرِ تو *** نشانده در قدمت خونِ دل برادرِ تو

پی زیارتت ارواحِ انبیای اله *** ز عرش آمده با کاروانِ ناله و آه

بدورِ کشتهٔ تو واحسین گویانند *** فتاده در قدمت جمله سرخ رویانند

به حال زارِ تو نالیده اند از ته دل *** بخونِ پاک تو غلطیده اند چون بَسمل

ز روی خاک ز جا جست سیّد شهدا *** نشست آن تنِ بی سر چو لالهٔ حمرا

شنیده ام که نگوید سرِ بریده سخن *** چگونه گفت سخن آن بریده سر از تن

عجب مدار که آن مظهر العجائب بود *** سپهرِ معجزه را مطلع الغرائب بود

خطاب کرد که یا مصطفی سلام علیک *** أنابک یا رکبتی علی کتفیک

منم حسین درآغوش پروریدهٔ تو *** منم حسین که بُد نور هر دو دیدهٔ تو

منم حسین که روزِ ولادتم ز فلک *** برای تهنیت من نزول کرد ملک

منم حسین که پروردهٔ کنارِ توام *** أَبوالأَئمه و بعد از تو یادگارِ توام

منم حسین که داغِ دلت غمِ من بود *** ز نورِ چهرهٔ من دیدهٔ تو روشن بود

مرا به گردنِ خود استوار می کردی *** به سروی مهرِ نبوت سوار می کردی

به بوسه از گل رویم گلاب می بردی *** ز چاه غبغبم آب حیات می خوردی

ز قرب من بتقرب رسید روحِ قدس *** شریف گشت ز یمنِ زیارتم فطرس

منم که امت تو سر بریده اند مرا *** بخون و خاک چو بسمل کشیده اند مرا

سرم به نیزه هم آوازِ آفتاب شده *** تنم چو لاله بخونِ گلو خضاب شده

منم که پیکرِ من چاک چاک شمشیر است *** ز فرق تا قدمم زیرِ شهپرِ تیر است

مخدّرات حریمم اسیرِ کفارند *** چو بردگانِ خطا بر جمازه ها بارند

غرض عزیزِ پدر واقفی ز احوالم *** ز سرگذشت من و اهل بیت و اطفالم

به وعده ای که گرفتی ز من وفا کردم *** برای امت تو جان و سر فدا کردم

ز بهرِ شیعه سرِ خود به نیزه ها دیدم *** ز دشمنانِ جفاجو ستیزه ها دیدم

خدا نصیب کند ای پیمبرِ رحمت *** مرا شفاعت امت عوض به این زحمت

شنید این سخنان چون ز سیّد شهدا *** ز جانِ فاطمه برخواست شور و واویلا

خطاب کرد بسوی پدر که یا أبتاه *** ببین چه دید حسینت ز امت بدخواه

ص: 111

از آن دعاست که شد منقطع دوتا دستم *** سیاه روی بنوعی که در نظر هستم

کنون عزیز برادر ز راستی مگذر *** کجا ز مثل منی توبه می شود باور

کسی که این قدر آزار کرده روح نبی *** بریده دست ز سبط محمد عربی

دگر به لطف خدا کی امیدوار شود *** اگر ز گریه دو چشمش گل انار شود

خدا و خلق از آن رو سیاه بی زارست *** که روح پاک محمد ازو در آزارست

من ای عزیز یقین کرده ام بروز جزا *** زند آتش من چاه ویل و واویلا

خدا ز عدل گناه مرا مزاد کند *** مرا معاشر عبدالله زیاد کند

دگر خموش سخن را مکن و بال سخن *** که اختصار سخن باشد از کمال سخن

اگر چراغ تو از آتش سخن افروخت *** ولیک مستمع از شعلهٔ بیانت سوخت

بیاد دست برافشان ز آتش او کین *** کف دعا بگشا مستجاب کن آمین

ز بعد گریه و رقت دعا ضروری بود *** دعا وظیفهٔ هر صاحب شعور بود

کلید روضهٔ رضوان دعا بود الحق *** ترا بذروهٔ عالی دعا کند ملحق

مهیمنا به بلیغِ شریعت منهاج *** که هست روشن از آن شمع خلوت معراج

به خانه زاد خداوند نیّر اعظم *** که اوست باعث ایجاد عالم و آدم

به آن شکستهٔ مظلومهٔ ستمدیده *** شهید ضربت یک تازیانه گردیده

به سبزپوش بلاد بلا و رنج و محن *** شهید زهر ستم حضرت امام حسن

بخون طپیدهٔ میدان کربلای بلا *** گلو بریدهٔ راه خدا شه شهدا

به عابدی که چهل سال داغ بر دل بود *** محیط ناصیه را نقطهٔ مقابل بود

بحق باقر و صادق دو عالم و عاقل *** دو شمع راه هدایت دو مرشد کامل

بجاه موسی کاظم شفیع هر دو سرا *** بحق سرور هشتم علی بن موسا

به آب چشم تقی و نقی دو هادی دین *** به حرمت حسن آن آفتاب شرع مبین

بحق مهدی هادی و خاتم کونین *** بحق شاه جگر تشنگان امام حسین

که این شکسته دلان را غریق رحمت کن *** زیارت حرم کربلا کرامت کن

نگویمت که به من ملک جاودانی ده *** چو اختیار تو داری هر آن چه دانی ده

بسلسبیل عبا شست و شوی ده ما را *** غبار خاطر ما ساز حبّ دنیا را

بکلک ناطقه یارای عذرخواهی ده *** بعذرخواهی ما نیز خود گواهی ده

چراغ شام دمِ واپسی ما گردان *** فروغ طلعت خورشید دین شه مردان

صباح حشر محمد شفیع کن ما را *** بلند از درجات رفیع کن ما را

اگر چه نامه سیاهم روسفیدانیم *** چرا که تعزیه دار شه شهیدانیم

ص: 112

به آب کوثرِ عفوت بشوی نامهٔ ما *** ببخش معصیت ما به سیّد الشهداء

تمام را برسان تا به کربلای حسین *** بلند مرتبه ای خاص کن برای حسین

خصوص من که غمِ اوست زینت دینم *** چو لاله با غمِ او داغدار و رنگینم

خطاب مقبلی از شاه تشنه لب دارم *** پی خلاصی خود بی گمان سبب دارم

کسی که مقبل او شد چرا بود ابتر *** برای واقعهٔ او گشوده ام دفتر

امید جرعهٔ کوثر من از علی دارم *** خط غلامی او بر جبینِ جلی دارم

در بیان خبر رسانیدن جبرئیل از شهادت امام أنام به پیغمبر خدا بعد از شهادت امام حسین (علیه السلام)

محرّم آمد و از نزدِ قادرِ متعال *** صلای تعزیه آورد جبرئیل جلال

سحاب گریه به ماه عزا فراهم شد *** بیا سرشک که دیگر هوای ماتم شد

ز گریه های جگر سوز و دیده های پر آب *** جهان بچشمِ خلائق شدست عالمِ آب

لباسِ آن که بود وقف اهتمامِ سحاب *** صداعِ قیمت آن بشکند برنگ حباب

پس است خلقِ جهان را بخود ز خوف و خطر *** خطا ز عافیت آبرویشان چو گهر

زمین که یک کف خاکی ز جمله اشیا است *** اگر محافظت آبرو کند دریا است

ز دیده جز بسرشک عزا مدار امید *** که نیست حاصل بحرین غیر مروارید

چو آسمان سندی بهتر از گواهی نیست *** که رنگ تعزیه بالاتر از سیاهی نیست

ز ضعف قوت نظاره از غمِ شهدا *** برون نمی رود از دیده با هزار عصا

چه رتبه ایست که با چشمِ تعزیت داریست *** که آب روی دو عالم ز چشمه اش جاریست

خصوص تعزیهٔ نورِ دیدهٔ امکان *** بهارِ غنچهٔ پیکانِ گلشنِ میدان

طراوت چمنِ آل سیّد الثقلین *** نسیمِ گلشنِ لطف خدا امام حسین

روایتست که چون روحِ سیّد شهدا *** گشود بال تعلق بجنّت المأوا

سرِ مبارک او رفت بر فرازِ سنان *** تنِ مبارکش افتاده بود در میدان

چو این مشاهده بر ساکنانِ گردون شد *** به رنگ لاله دل داغدارشان خون شد

فرشته های نه افلاک با دل خونین *** روان شدند بسکنای جبرئیلِ امین

چو جبرئیل امین را فرشته ها دیدند *** به آن غمین خبرِ تعزیت رسانیدند

ص: 113

زبان به طعنه گشادند با عزاداری *** که ای مقرب درگاه حضرت باری

روا بود که تو با احترام در افلاک *** فتاده قامت مخدوم زاده ات در خاک

به آن جناب که کردیش مهد جنبانی *** شدست کشتی عمرش ز ظلم طوفانی

چو این شنید در آن حال جبرئیل امین *** ز دیده کرد روان سیل گریهٔ خونین

بناله رو بسوی بارگاه وحدت کرد *** به کبریای الهی چنین شکایت کرد

که ای ز کنه کمال تو عقل بی خبری **** ز قدرت تو ملائک تمام مشت پری

خصوص من که یکی بندهٔ ذلیل توام *** توئی جلیل و منِ زار جبرئیل توام

شنیده ام که جگرگوشهٔ رسول خدا *** شهید گشته به صحرای کربلا ز جفا

مرا مرخص دیدار واپسینش کن *** مشرف از شرف لطف آخرینش کن

به آن خطاب الهی رسید کای جبریل *** برو بدیدن سبط رسول با تعجیل

سلام ما بجناب مقدسش برسان *** بگو که گفت چنین خالق زمین و زمان

که ای حسین ستمدیده ما پناه توایم *** وفا به وعده نمودی و ما گواه توایم

شهادت تو قبول ست نزد حضرت ما *** چهار چیز ترا می دهد کرامت ما

یکی دعا که قبول ست تحت قبهٔ تو *** دوم ائمهٔ دین دار از سلالهٔ تو

سوم شفاست که داخل شود به تربت تو *** دگر که عمر دوباره است در زیارت تو

شنید و گریه کنان جبرئیل بال ببال *** روانه شد بسوی کربلا به استعجال

برای تعزیه همراه جبرئیل امین *** چهل هزار ملک شد روان بسوی زمین

روایتست که چون جبرئیل کرد نزول *** به کربلای جگرگوشهٔ جناب رسول

درید جامه و کاکل بسر پریشان کرد *** چنان چه عرش برین را ز ناله حیران کرد

فرشته ها که به همراه جبرئیل امین *** ز عرش آمده بودند تعزیت آئین

تمام رو بسوی شاه کربلا کردند *** بنوحه جامهٔ تقدیس را قبا کردند

چهل هزار ملک پیش نعش آن سرور *** به آه و ناله فشاندند خاک غم بر سر

ز ممکنات چنان شد هجوم بر ماتم *** که راه نوحه ندادند بر بنی آدم

روایتست که جبرئیل با درود و ثنا *** سلام کرد سوی نعش سیّد شهدا

چهار بار ز حلقوم آن امام شهید *** ز راه معجزه روح الأمین جواب شنید

پیام حضرت پروردگار را جبریل *** بسید شهدا عرض کرد با تنزیل

جواب گفت چنین پادشاه تشنه لبان *** که امر، امر الهی بود بهر دو جهان

روایت است که پرسید جبرئیل امین *** ز سیّد شهدا در زمان بازپسین

که ای به شمع تو پروانه قدسیان سما *** به ذکر خیر تو کرّوبیان او أدنا

ص: 114

قران نموده به ماه جناب مصطفوی *** برای خلقت تو آفتاب مرتضوی

شفای جرم بود جرعهٔ شهادت تو *** که حل شدست در آن شربت شهادت تو

رسالت است و خلافت که با علوّ جلال *** بجدّ و باب تو دادست ایزد متعال

شهادت است که امروز عین مطلب تست *** شفاعت است که روز قیام منصب تست

امامت است که قائم بدوست ارض و سما *** نصیب زمزمهٔ ذرّیهٔ تو کرده، خدا

تمام را به تو دادست حضرت وهاب *** چه آرزوی تو باقی ست در جهان خراب

جواب گفت به جبرئیل سیّدالشهدا *** که ای مقرّب خلوت سرای أَوْأَدْنا

نمانده است مرا هیچ آرزو در دل *** مگر یکی که حصولش بسی بود مشکل

سؤال کرد از آن جبرئیل کای مولا *** چه آرزوست فدایت شوم بیان فرما

جواب گفت به جبرئیل سیّد شهدا *** که ای ببال تو پروا ز امر و نهی خدا

هزار مرتبه خود را شهید می خواهم *** قتیل تیغ سپاه یزید می خواهم

چرا که یافته ام لذت شهادت را *** بخون طپیدن و جان دادن اطاعت را

ز هر جراحتی از زخم های تیغ و سنان *** گشوده گشت برویم دری ز باغ جنان

خوشا کسی که به خواری شهید زار شود *** اگر شهید شود در حضور یار شود

چه بهترست ازین کز برای دیدن دوست *** ز اشتیاق کسی سر دهد به دشمن دوست

روایت است کزین حرف جبرئیل امین *** ز پا فتاد چو دیوانگان به روی زمین

ز خون آن شه مظلوم بر جبین مالید *** سوی مدینه به آه و فغان روان گردید

روایتست که می بود حضرت زهرا *** به قبر همدم حوران جنّت المأوا

که ناگه از طرفی هاتفی رساند سلام *** به گریه گفت که ای دختر رسول انام

تو خفته به لحد بر سریر استفتا *** شهید گشت حسینت بدشت کرب و بلا

چو این شنید در آمد ز جا بناله و آه *** روانه شد بسوی مرقد رسول الله

به نزد مظهر احسان حضرت باری *** گشود لب بشکایت به گریه و زاری

که ای جناب جگر گوشه ام شهید شدست *** غریب و تشنه لب از عمر ناامید شدست

مرا به ماتم آن تشنه لب مرخص کن *** برای نوحه به من همدمی مشخص کن

جواب گفت چنین حضرت رسول خدا *** به اضطراب که ای فاطمه مرو تنها

مکن به ماتمش از امّهات کوتاهی *** ببر بهمراه خود هر که را تو می خواهی

که می رسیم به همراه انبیای کبار *** من و علی و ملائک بدیدهٔ خونبار

روانه گشت بزاری بسوی کرب و بلا *** جناب فاطمه همراه مریم و حوّا

به آن رسید در آن حال جبرئیل امین *** سلام کرد به صد احترام و صد تمکین

ص: 115

سر برهنه و گریان و چهرهٔ پر خون *** دریده جامه و ماتم رسیده و محزون

چو جبرئیل امین را به گریه زهرا دید *** از آن حکایت شاه شهید را پرسید

جواب گفت که ای دخترِ شه کونین *** مپرس از منِ بی دل معاملات حسین

شهید ظلم و ستم گشت قرّةالعینم *** ز خونِ اوست که من سرخ روی دارینم

روایت ست که پرسید حضرت زهرا *** ز جبرئیل که ای محرمِ حریمِ خدا

تو در شهادت فرزند من کجا بودی *** به عرش یا که بصحرای کربلا بودی

جواب گفت که در هفتمِ آسمان بودم *** به ذکر همدم و همرازِ قدسیان بودم

خبر به من ز ملائک شد از شهادت او *** اثر نمود به من خواهشِ زیارت او

رسید وحی به من از جناب ربّانی *** که ای بقرب تو احکامِ وحی ارزانی

برو بدیدنِ فرزند سیّد ثقلین *** شهید ظلم و جفا حضرت امام حسین

روان شدم بسوی کربلا به ناله و آه *** چهل هزار ملک داشتم به خود همراه

به کربلا چو رسیدم وفات یافته بود *** ز کربلا به بهشت برین شتافته بود

تنی که سال درازش بناز پروردم *** بخادمیش چه شب ها به روز آوردم

تنی که بود مرا خدمتش ز جان خوشتر *** فتاده بود به صحرای کربلا بی سر

پس از تفحص بسیار چون شناختمش *** ببر گرفته هم آغوشِ خویش ساختمش

حسینِ تشنه همین برگزیدهٔ تو نبود *** ز راه مهر همین نورِ دیدهٔ تو نبود

که قوت دل در خون فتادهٔ من بود *** ضیای دیده و مخدوم زادهٔ من بود

از این مکالمه خیرالنساء در افغان شد *** به کربلای جگرگوشه اش شتابان شد

به گریه گشت جدا جبرئیل از زهرا *** روانه شد بسوی قبرِ سیّد دو سرا

روایتست که در خدمت رسول انام *** دو صد هزار ملک بود با درود و سلام

نشسته بود بنزد جناب مصطفوی *** بخدمتش بدو زانو جناب مرتضوی

ز انبیای رسل جمله از صغار و کبار *** حضور یافته بودند در یمین و يسار

که جبرئیل در آمد بصورت خونین *** دریده جامه و بر سر فشانده خاک زمین

ستاد و اشک روان کرد از دو دیدهٔ تر *** نکرد جرأت اظهار نزد پیغمبر

چو این مشاهده فرمود احمد مختار *** ز جای جست به صد اضطراب با حضّار

خطاب کرد به جبرئیل افتخارِ سبل *** برادرانه که ای هادی تمامِ رسل

ترا چه شد که جبینت چنین پر از خون ست *** چه روی داده که رخسارهٔ تو گلگون ست

به روزگارِ تو یا رب چه اتفاق افتاد *** کسی ترا به چنین صورتی ندارد یاد

ستاده سر بته افکنده جبرئیل امین *** ز شرم هیچ نمی گفت با رسول مبین

ص: 116

ز بس مبالغه فرمود احمد مختار *** دگر به حضرت روح الأمین نماند قرار

به گریه گفت که ای بهترین خلق خدا *** مشرف از شرف بارگاه أَوْأَدْنا

وفا به وعدهٔ خود کرد برگزیدهٔ تو *** شهید ظلم و جفا شد ضیای دیدهٔ تو

به خون طپید جگرگوشه ات به کرب وبلا *** بسدو ملائکه گفتند سیّدالشهدا

چو این شنید بپاخاست مصدر ایمان *** درید چاک گریبان خویش تا دامان

عمامه زد به زمین با دو دیدهٔ خونبار *** روانه گشت به همراه انبیای کبار

امیر جملهٔ مردان کنندهٔ خیبر *** به سینه میزد و می گفت ای شهید پدر

گذاشتند سراسیمه رو بوادی حی *** دو صد هزار ملک واحسین کنان از پی

روان شدند به همراهی شه کونین *** چو سیل گریه کنان رو بکربلای حسین

روایتست که فریاد و زاری زهرا *** به عرض راه شنیدند ساکنان سما

بهشتیان و سماواتیان هفت سما *** هجوم عام نمودند بر سرِ زهرا

از آن مخدره تفتیس حال می کردند *** ز وجه ناله و افغان سؤال می کردند

چنین ملائکه را گفت حضرت زهرا *** که ای بشأن شما ذکر علم الأسما

سؤال غم مکنیدم که بی حسین شده ام *** ازین ره است که گریان نشأتین شده ام

حسینِ من که از آن شأن عرش اعلی بود *** بجاه و مرتبه مشهور آسمان ها بود

حسینِ من که گل گلشن رسالت بود *** طراز مسند با رفعت امامت بود

حسینِ من که از آن بود تازه ایمانم *** همیشه روشن از آن بود چشم گریانم

شهید ناوک بیداد کوفیان شده است *** قتیل تیغ و سنان مخالفان شده است

فرشته ها چو شنیدند این حکایت را *** شهادت گل گلدستهٔ ولایت را

سرشک را ز بصر مطلق العنان کردند *** به گریه رو به سوی مهتر زنان کردند

که ای ستمزده آن نور دیدهٔ تو کجاست *** شهید و بی کس و درخون طپیده ات کجاست

جواب گفت که در کربلا فتاده بخاک *** تنی ک بهتر از آن تن نه افتاده بخاک

چو این حدیث شنیدند ساکنان سما *** هوای نوحه گرفتند با خروش و صدا

شدند جمله هم آواز مادر حسنین *** روان شدند از آن جا بکربلای حسین

روایتست که پیش از سپاه علییّن *** به نصرت آمده بودند جنّیان زمین

رسیده بود ز بئرالعلم صف لشکر *** پی محاربه با دختر طلوع شجر

بیاری آمده بودند با هزار امید *** نکرده بود قبول مدد امام شهید

نود هزار نفر جنّی مرصع پوش *** تمام منتظر جنگ با فغان و خروش

ستاده جمله بخون خواهی حسین شهید *** برای آن که بتازند بر سپاه یزید

ص: 117

که با جنود ملائک ز طارم اخضر *** رسید رایت جاه و جلال پیغمبر

دو صد هزار ملک با چهل هزار علم *** پدید گشت ز گردون بنوحه و ماتم

گرفته روی زمین را ز آسمان تا صدر *** سیاه پوش عزیزالوجود چون شب قدر

نزول کرد تو گوئی به مردم عالم *** به حکم ماتم آل نبی سواد رقم

ندیده بود به ایجاد خود جهان خراب *** ورای روز قیامت چنین شبی در خواب

روایت است که چون از فلک سپاه عزا *** رسید بر سر بالین سیّد شهدا

چو دید پیکر فرزند خویش پیغمبر *** سلام کرد به نعش امام تشنه جگر

جواب گفت ز حلقوم با رسول خدا *** فصیح تر که علیک السلام یا جدّا

ز جای جست و روان شد بسوی پیغمبر *** به اشتیاق طفولیت آن تن بی سر

بغل گشاد به فرزند خویش پیغمبر *** گرفت آن بدن پاره پاره را در بر

ببر گرفت چون آن نعش را رسول مجید *** چنان گریست که با نعش بر زمین غلطید

فتاده بود زمانی و رفته بود ز هوش *** هنوز آن تن صد پاره داشت در آغوش

فرشته ها متعیّب شدند زین سودا *** ز حال سیّد اسرا و سیّد شهدا

همین نه حال ملائک ز غم پریشان شد *** که آن مقدمه هرکس که دید حیران شد

کس ار مشاهده می کرد آن تأسف را *** نمی شنید ز یعقوب حبّ یوسف را

خطاب شد ز ملائک بسوی رب عباد *** که ای به فضل تو محتاج بندهٔ آزاد

چه دوستی ست که شاه سریرِ أوْأدْنا *** ز راه مرتبه دارد بسید شهدا

رسید وحی بسوی فرشته ها ز اله *** که ای ملائکهٔ من شما شوید گواه

قسم بذات و صفاتم که از شه کونین *** هزار مرتبه من مهربان ترام به حسین

بیان نمود چو این را جناب ربّانی *** ملائک از پی تفتیش با ثناخوانی

لب سؤال گشودند از جناب اله *** که ای ز جملهٔ اسرار بندگان آگاه

محبتى که تو با سبط مصطفی داری *** به خون طپیدن او را چرا روا داری

خطاب شد ملائک ز کبریا و جلال *** که ای ملائکه بی خبر ز صورت حال

حسین شیفتهٔ منصب شفاعت شد *** شهید گشت و لیکن فدای امت شد

وقوع یافت شهادت چو با رضای حسین *** رضای ما شده موقوف با رضای حسین

چو این مشاهده کردند انبیای عباد *** تمام یوسف و یعقوب رفتشان از یاد

سؤال کرد در آن حال حضرت ایّوب *** به صد هزار تعجب ز حضرت یعقوب

که ای مجاور بیت الحزن بذار غرور *** ز انبیا به تمنای یوسفی مشهور

تو در محبت فرزند خویش مشهوری *** برای فرقت یوسف بگربه منشوری

ص: 118

چه دوستی است که دارد خلاصهٔ کونین *** به سیّد شهدا حضرت امام حسین

جواب گفت به ایّوب حضرت یعقوب *** که ای به صبر ز اصناف انبیا منسوب

مگو که گریهٔ من از برای یوسف بود *** برای شاه جگر تشنه ام تأسف بود

روایت است که چون مادرِ حسین شهید *** به کربلای جگرگوشه اش بناله رسید

فتاده دید به صحرا علی اصغر را *** بهار گلشن ذرّیهٔ پیغمبر را

گلو بریده و در خون طپیده با قنداق *** نشسته بر سر و رویش غبار گرد فراق

شهید گشته و افتاده بی کس و تنها *** به جای دامن مادر بدامن صحرا

چو این مشاهده فرمود حضرت زهرا *** سؤال کرد ز جبریل با خروش و صدا

که ای امین خدا این ضیای دیده کیست *** گل ریاض که و ناز پروریده کیست

جواب گفت به زهرا که از عشیرهٔ تست *** علی اصغرِ لب تشنه و نبیرهٔ تست

چو این شنید ز روح الأمین بدیدهٔ تر *** دوید گریه کنان جانب علی اصغر

ببر گرفت و ز خاک مذلتش برداشت *** به آه و ناله سرا و بروی سینه گذاشت

گهی بدامن و گاهی به گوشهٔ معجر *** گرفت گرد و غبار از رخ علی اصغر

خطاب کرد بسوی علی اصغرِ خویش *** به گریه های جگرسوز و دیدهٔ ترِ خویش

که جدّهٔ تو فدایت کجا ست مادر تو *** چرا گذاشته در آفتاب پیکر تو

چرا ز عمر گران مایه نا امید شدی *** فدای جان تو گردم کجا شهید شدی

گرفته بود به بر اصغر و به ناله و آه *** روانه شد بسوی حضرت رسول الله

رسید و دید افتاد است سیّد ثقلین *** بخون طپیده در آغوش او امام حسین

ز پا افتاده و مدهوش گشته پیغمبر *** به برگرفته حسینِ شهید را بی سر

چو دید حضرت خیرالنّسا پیغمبر را *** حسینِ تشنه لب بی گناه بی سر را

چو شانه دست سوی زلف عنبرافشان کرد *** صلاح نوحه به جمعیت پریشان کرد

به پیش سرور عالم گذاشت اصغر را *** به برگرفت شه تشنه کام بی سر را

به گریه گفت که ای پروریدهٔ مادر *** بخاک معرکه در خون طپیدهٔ مادر

به امتحانِ بلا آزمودهٔ مادر *** وفا بعهد الهی نموده مادر

ز دولت تو سرافرازِ نشأتین شده ام *** شهیر فاطمه و مادرِ حسین شده ام

ترا بخفت و خواری شهید می بینم *** مخدّرات ترا نا امید می بینم

به خیمه بی کس و گریان نشسته خواهر تو *** در آفتاب به صحرا افتاده اصغر تو

تو ای ستمکش مادر غریب و بی یاری *** بخاک دشت بلا مانده بی مددکاری

که در عزای تو خواهد همیشه زیست بغم *** که از برای تو خواهد گریست در ماتم

ص: 119

کسی کجا ز لب تشنهٔ تو یاد کند *** کسی کجا دل ذرّیهٔ تو شاد کند

به گریه گفت بدان جبرئیل کای زهرا *** بنور چشم تو خواهد گریست ارض و سما

غمین مباش که تا حشر از برای حسین *** موالیان بنشینند در عزای حسین

چو آسمان بنماید مه محرم را *** به تعزیت گذرانند ماهِ ماتم را

به آن گریستن از حج و عمره افزون ست *** صواب گریهٔ آن از حساب بیرون ست

روایت ست که در وقت ذبحِ اسمعیل *** فدا رسید بفرمودهٔ خدای جلیل

بخاطرش گذرانید این خیال خلیل *** که حق چرا نپسندید ذبح اسمعیل

مگر چه شد که به امرش ندا مکرر شد *** نشد قبول و برایش فدا مقرر شد

ضیای دیدهٔ من گر ذبیح می گردید *** به ما عطای الهی صریح می گردید

نظر سلسلهٔ ما نشانِ رحمت بود *** برای زمرهٔ ما منشأ سعادت بود

چو این خیال بخاطر رساند ابراهیم *** رسید وحی بدان از جناب ربّ قدیم

که ای خلیل ز ذرّیه ات به غم خواری *** کدام را ز تمامی عزیزتر داری

جواب گفت که یا کردگار احمد را *** چراغ انجمن انبیا احمد را

شنیده مائل آن فضل سرمدی شده ام *** ندیده عاشق نور محمدی شده ام

خطاب کرد چنین ذوالجلال و الاکرام *** سوی خلیل که ای صدر انبیای کرام

ز اهل بیت تو و اهل بیت پیغمبر *** کدام را بر خود دیده ای گرامی تر

جواب گفت که ذرّیهٔ رسالت را *** شکوفه های نهال ریاض رحمت را

خطاب شد بسوی حضرت خلیل الله *** که ای خلیل ز کار قضا نه ای آگاه

بدان که روشنی چشمِ سیّد ثقلین *** مه منیر سپهرِ سخا امام حسین

بدشت کوفه بزاری شهید خواهد شد *** ز همگنان به مراتب رشید خواهد شد

اگر چه ذبح به آل تو قسمت ازلی ست *** ولی نصیب جگرگوشه ات حسین علی ست

برای ماتم آن گریه ای خلیل حلیل *** برابرست ثوابش به ذبح اسمعیل

شها توئی که شفیع گناهکارانی *** امیدواری فردای دوستدارانی

توئی که کرد سؤال از تو افتخار ز من *** که ای حسین تو در رتبه بهتری یا من

تو در جواب رساندی به عرض پیغمبر *** که ای سپهر نبوت من از توام بهتر

خطاب کرد چنین بهترین خلقِ خدا *** که ای حسین چرا بهتری بیان فرما

تو گفته ای برسول خدا که این ازلی ست *** مرا تو جدّ کباری بگو که جدّ تو کیست

پدر علی بود و مادرم بود زهرا *** تو رتبهٔ پدر و مادرت بیان فرما

روایتست که تصدیق کرد پیغمبر *** که ای حسین تو هستی ز جدّ خود بهتر

ص: 120

منم مقبل و پیر غلام گنهکارِ توام *** همیشه گریه کنان تعزیت شعارِ توام

مرا برای عزاداری تو ساخته اند *** خدا و خلق غلام توام شناخته اند

به شغل خدمت تو صرف شد جوانی من *** به ماتم تو بسر رفت زندگانی من

امید من به تو ای سرور شهیدان ست *** غلام پیر تو چون شد مستحق احسان ست

ز مقبلت نظر مرحمت دریغ مدار *** غلام خویش بأهل زمانه وا مگذار

واقعه رفتن اهل بیت دمشق از کرب بلا و وفات رقیّه

هلال ماه محرم ز چرخ شد پیدا *** ز سر گرفت ملک ماتم شه شهدا

ستاره نیست که از سطح آسمان پیداست *** تمام داغ ستمدیده های اهل عباست

ز دست نوحهٔ لب تشنگان آل عبا *** فتاده بر تن افلاک داغ روز عزا

نه مهر و ماه بود کز فلک پدید شده *** دو چشم اوست که از اشک غم سفید شده

قلم ز دست عطارد فکند در این غم *** بزد دو دست بسر زین مصیبت و ماتم

همین نه زهره ازین غصه در خروش شده *** زحل بچرخ چهارم سیاه پوش شده

چه ماتم است که مریخ نیز در افلاک *** کشید تیغ که تا سینه را نماید چاک

درین عزا چو شفق غوطه زد بخون جگر *** ملک نشست ازین درد و غم به خاکستر

شهید معرکهٔ کربلا شه کونین *** سرور سینهٔ خیرالنّسا امام حسین

چو گشت کشته به تیغ جفای اهل ستم *** بدشت کرب و بلا با هزار جور ستم

مخدرات حرم جملگی اسیر شدند *** به بی کسی همه یک بار نا امید شدند

بصد هزار ستم کوفیان بی پروا *** تمام را بنهادند بندها بر پا

سرِ برهنه به جمازه شان نشانیدند *** به شهر شام بصد جورشان رسانیدند

نمود حکم سگ رو سیه یزید لعین *** ستم شعار پلید شقی بدآئین

که برنهید بأنها تمام بند گران *** ز نزد من همگی را ببرید بر زندان

بحکم آن سگ ملعون دگر گروه ظلم *** بر اهل بیت نهادند بندها محکم

کشان کشان همه را دست ها به بند گران *** ببرد آن سگ ملعون بجانب زندان

نه بر هم همه با آه و سوز بنشستند *** ز رخ غبار ره از اشک خویشتن شستند

بروی خاک دران مسکن جفا و الم *** برای نوحه نشستند روبرو با هم

ز سیّد الشهدا بود طفل معصومی *** ز دودمان امامت غریب مظلومی

ص: 121

که قرص مه خجل از عارض سیمنش بود *** چهار ساله همین عمر نازنینش بود

بیاد آن که شب و روز در کنارش بود *** به صبح و شام همین آه و گریه کارش بود

فغان کشید شبی آن بناله و زاری *** ز چشم خویش فرو ریخت اشک گلناری

به نوحه باز لب خویش آشنا می کرد *** خطاب بر همهٔ خویش و اقربا می کرد

که از برای چه بر من ستم روا دارید *** به نزد من پدرم را چرا نمی آرید

که تا انیس من غمگسار من باشد *** دمی به محنت و اندوه یار من باشد

با این طریق فغان می نمود آن مظلوم *** به درد ناله و فریاد خاطر مغموم

دمی ز ناله لب خود نمی نهاد به هم *** همیشه بود چنان گرم زاری و ماتم

شبی به واقعه دید آن یتیم خسته جگر *** به صد هزار شعف هم چو گل جمال پدر

که با وی از سر لطف و ترحم آن سرور *** بگفت کای گل صد برگ بوستان پدر

چرا دو چشم تو هم چون گهر پر از آب است *** ز چیست جسم شریف تو در تب و تاب است

چو این مکالمه در خواب از پدر بشنید *** ز خواب جست و ز شادی چو گل فرو خندید

ز شوق آن که بود با پدر دمی همدم *** نهد به زخم جدائی خویشتن مرهم

دمی به گردنش از مهر دست خویش کند *** گهی شکایت از آن قوم ظلم کیش کند

چو باز کرد دو چشم آن یتیم خسته جگر *** بجست و جوی پدر هر طرف نمود نظر

چو بی قراری او را بدید اهل حرم *** تمام گفتیش ای نور چشم شاه امم

چه واقعست بگو حال خود دمی با ما *** چه شد بحال تو ای نور دیدهٔ زهرا

بخنده پیش ازین غنچه سان گشودی لب *** کنون چو شمع بسوزی ز اشک و آه و تعب

زبان گشود جگرگوشهٔ شه شهدا *** حدیث واقعه ز اول بگفت تا آخرا

چو اهل بیت ازو شرح جواب بشنیدند *** چو برگ بید سراپا ز بیم لرزیدند

چه برآمد از همه یک بار بانگ واویلا *** که ای فلک تو چه کردی ستم به آل عبا

فغان و نوحه و زاری چنان زبانه کشید *** که عقل گفت مگر صور در زمانه دمید

رسید بر فلک چارمین صدای خروش *** چنان چه عیسی گردون نشین برفت از هوش

ز بانگ شیون و فریاد جبرئیل امین *** ز هوش رفت و بیافتاد ز آسمان بزمین

بروی دهر چنان بانگ نوحه شان پیچید *** که اضطرار در افلاک رفت و برگردید

چو شد بلند برین گونه شیون از ایشان *** شنید گوش یزید لعین بی ایمان

ز اضطراب ز جا جست آن سگ گمراه *** ز شیون حرم عترت رسول الله

ز بانگ نوحهٔ اهل حرم سبب پرسید *** یکی که داشت خبر گفت با یزید پلید

بیان نمود بأن بد نژاد بد گوهر *** حدیث واقعه و خواب دیدن دختر

ص: 122

چو این مکالمه را گوش کرد آن بی دین * حرام زاده همان لحظه حکم کرد چنین

که گر بسی به پدر شوق دارد آن دختر * دگر علاج ندارد بغیر دیدن سر

طلب نمود سرِ برگزیدهٔ ابرار * به نزد خویش همان لحظه آن سگ اشرار

طلب نمود یکی را ز قوم اهل ظلم * بأن بگفت ببر این طبق باهل حرم

بگو ز من همگی اهل بیت عصمت را * مخدّرات سراپردهٔ رسالت را

که بیش از این ننَمائید شیون و فریاد * کزین معامله آتش بروزگار افتاد

شنیده شد که جگرگوشهٔ شه بی سر * گرفته خونی ناله در فراق پدر

شمار زاری او نیز در تب و تاب اند * ز بی قراری او مضطرب چو سیماب اند

به پیش او بگذارید این طبق را زود * که تا شود ز جمال پدر دلش خوشنود

چو حرف کرد تمام آن لعین بی ایمان * روان نمود سرِ شه بجانب زندان

رساند آن سگ دیگر به نزد اهل حرم * سر مبارک مظلوم آن امامِ امم

بر اهل بیت ز پیغام آن فغان افتاد * چنانکه طشت مه از بام آسمان افتاد

ز بانگ نوحه بلرزید پیکر افلاک * شد از شنیدن آن نه فلک گریبان چاک

یکی ز قوم حرم آن طبق ازان ملعون * گرفت با دل پردرد و دیدهٔ پرخون

ببرد با دل پر ناله آن طبق با سر * ز راه نهاد برِ آن یتیم خسته جگر

دو چشم آن پسر باب خویشتن چو فتاد * گرفت در بغل و روی خود بروش نهاد

برای بوسه لب خویش بر لبش بنهاد * باین مکالمه لب چون در یگانه گشاد

که ای ضیای دو چشم ترم چه حال ست این * شوم فدای تو، در خواب یا خیال ست این

مرا غریب تو کردی میان قوم ظلم * گذاردی و نمودی سفر بملک عدم

باین طریق فغان می نمود آن معصوم * ز روی آن سر خود برنداشت آن مظلوم

دمی ز ناله لب خویشتن بهم ننهاد * که تا بحق به همین نوع جان شیرین داد

شد از وفات آن جگرگوشهٔ شه شهدا * بأهل بیت دگر تازه درد و داغ عزا

بزخمتان نمک تازه ریخت زین سودا * نبودشان بجز از اشک آه و واویلا

شها منم که به تلقین نفس کافرکیش * ز ملک خویش جداگشته ام بصد تشویش

افتاده ام به غریبی بچنگ حرص اسیر * ز روی لطف ترحّم نما و دستم گیر

ازین دیار بسوی وطن روانم کن * خلاص از غم و درد و فراق جانم کن

ز روی لطف بده قوّتی به طالع من *** روانه ساز بزودی مرا بشافع من

ز لطف مرحمت خود به مقبل بی دین ** بکن تو یک نظری ای شه زمان و زمین

ص: 123

واقعه در بیان رسیدن اهل حرم بکوفه و نیکی نمودن جوان بنّا

هلال ماه محرم ز نو هویدا شد *** مصیبت خلف مرتضى مهیا شد

بنای خانهٔ افلاک منهدم گردید *** رواق ها همه بروی یک دیگر غلطید

بساط عیش جهان آسمان به طاق نهاد *** درین معامله نان شفق بخون افتاد

زمین به ماتم مخدوم جبرئیل امین *** کشید بر رخ افلاک پنجهٔ خونین

فکند چرخ جفاکار خانهٔ ماتم *** نشست بر سر اهل جهان غبار الم

ز دیده مردمک دیده ها گلاب گرفت *** سراغ ورطهٔ عقل از دل خراب گرفت

دل از معاملهٔ کربلا جوابش داد *** ز نقل پنبهٔ ماتم بگوش خویش نهاد

چو ناقلان سخن شرح غم حکایت کرد *** ز واقعات جگر تشنگان روایت کرد

که شد شهید ستم سبط سيّد ثقلین *** گل حدیقهٔ خیرالنّسا امام حسین

سر مبارک او زینت سنان گردید *** تنش بمعرکهٔ کربلا طپان گردید

زدند آتش عدوان بخیمهٔ حرمش *** برای غارت اهل حریم محترمش

نشاند بر شتر آن غیرت گزینش را *** به ریسمان ستم بسته عابدینش را

بدین نهج همه را ابن سعد نافرجام *** روانه کرد ز کرب و بلا بجانب شام

ز ظلم یک نفس آن بی کسان نیاسودند *** بدین طریق شب و روز راه پیمودند

ز زشت کاری مروانیان بی بنیاد *** گذار قافلهٔ کربلا به کوفه افتاد

چو کوفیان لعین با خبر ز کار شدند *** به عزم سیر به جمازه ها سوار شدند

ز بس هجوم خلایق شد از یمین و يسار *** فتاد غلغله در شهر و کوچه و بازار

روایتست که در شهر کوفه بنّائی *** ز ساکنان بلا دشت کارفرمائی

عمارتی ز برای منافقی می ساخت *** به طبق خواهش آن کارخانه می پرداخت

که بانگ غلغله و کثرتش بگوش آمد *** ز های و هوی خلایق دلش بجوش آمد

شکسته حال و پریشان بخاطر محزون *** بصد شتاب شد آن پاکدین ز خانه برون

بهر طرف که نظر کرد دل پر از اندوه *** نشسته دید تماشائیان گروه گروه

چو خلق کوفه سر راه انتظار گرفت *** بگوشه ای ز بساط جهان قرار گرفت

که ناگهان اثر اهل بیت پیدا شد *** ز دور رایت لب تشنگان هویدا شد

سرِ مبارکی از نیزه نمایان بود *** که آفتاب ز بیمش چو بید لرزان بود

بدین خیال فتاد آن منزّه از ادراک *** مگر بر آمده یک نیزه آفتاب از خاک

چو آفتاب که از نیزه پا کشیده هلال *** نمود شعشعه اش مهر و ماه را پامال

ص: 124

علم کشید از آن نور تا به عرش برین *** فروغ شعشعه اش داده عرش را تزئین

به کاکلش چو نظر کرد حیرتش افزود *** که آفتاب جهانتاب را بنا شد دود

ز روشنی سر آن امام با تمکین *** سر آمد فلک سبعه گشته بود زمین

ز خون محاسن چون عنبرش خضاب شده *** به ماتمش جگر قدسیان کباب شده

بدان سری که بران جبرئیل شانه کشید *** کسی چگونه بدان صورتش تواند دید

کجاست فاطمه تا بر رخش نظاره کند *** ببیندش بچنین حال و جامه پاره کند

ز چشم دل بسر آن جناب چون نگریست *** سؤال کرد ز یک کوفی که این سر کیست

جواب گفت که خورشید مشرقین است این *** سر مبارک سلطان دین حسین است این

گلی که حضرت زهراش باغبانی کرد *** ز دست حادثه جبرئیل پاسبانی کرد

چنین فسرده بفرمودهٔ یزید شده است *** بدشت کرب و بلا از ستم شهید شده است

بپای نیزه روان دید نوجوانی را *** شه سریر امامت فلک مکانی را

ز بس که خار مغیلان خلیده در بدنش *** برنگ پردهٔ بادام گشته پیرهنش

نمانده بر تنش از تاب ظلم فرقت روح *** سر برهنه و پای برهنه و مجروح

دو دیده اش ز فراق پدر دو رود شده *** لب مبارکش از تشنگی کبود شده

دو دست در رسن و هر دو پای در زنجیر *** اسیروار سر از بی کسی فکنده به زیر

فتاده بود بپیش و روانه از عقبش *** نشسته بر شتران خواهران تشنه لبش

ز یک طرف تب و اندوه و رنج بیماری *** ز یک طرف به چنین محنتی گرفتاری

نه همدمی که دران بی کسیش یار شود *** نه مونسی که بغم هاش غمگسار شود

سر پدر بسر نیزه در برابر آن *** طپان به معرکهٔ کربلا برادر آن

چو سایه داشت سر آن امام دین بسرش *** فتاده بود چو اشک آفتاب از نظرش

زدیده اشک چو آن نوجوان فرو می ریخت *** سرشک از غم لب تشنگان فرو می ریخت

بدین طریق چو او را جوان بنّا دید *** ز اهل کوفه یکی از نژاد آن پرسید

جواب داد که دُرّ دانهٔ ثمین ست این *** یتیم آل عبا زین عابدین ست این

نشسته بر شتران دید اهل عصمت را *** مخدّرات سراپردهٔ رسالت را

ضعیف و زرد ز لب تشنگی چو کاه شده *** در آفتاب ز بی چادری سیاه شده

نه چادری که ز نامحرم اجتناب کند *** نه معجری که رخسارها حجاب کند

اسیروار بجمّازهای بی پالان *** نشسته زار و پریشان و یاحسین گویان

سرشک را ز بصر عاجز از نگهداری *** برنگ ابر بهاری تمام در زاری

بر اهل بیت به بیچارگی نظر می کرد *** ز کوفیان پنهانی دو دیده تر می کرد

ص: 125

که ناگهان به یکی دخترش فتاد نظر *** بدیده آمدش از آفتاب روشن تر

برنگ گل که ز شبنم شود گلاب آلود *** ز آفتاب رخش گشته آفتاب آلود

ز بس که گرد کدورت نشسته بر سر او *** برنگ خاک شده گیسوی معنبر او

نه مادری که بزلفش ز مهر شانه کشد *** نه خواهری که برونش از آن میانه کشد

نظر فکند بران بی کسی و حالت او *** به تشنه کامی و رخساره و صباحت او

ز تاب تشنگی افتاده بود و غش می کرد *** بهوش باز چو می آمد العطش می کرد

ز کوفیان بدختر یکی تفوق کرد *** بدختر شه دین میوه تصدق کرد

بدید زینب و رخسار از حمیت کند *** گرفت میوه، از آن دختر و بدور افکند

زبان به طعنهٔ مروانیان کوفه گشود *** ز غصه جامه به تن می درید و می فرمود

که اهل کوفه تصدق به ما روا نبود *** زکوة لائق اولاد مصطفى نبود

نظر فکند چو بنّا بحال آن درویش *** دلش بحالت او ریش گشت بیش از پیش

سؤال کرد ز شخصی که کیست این دختر *** که هوش از سرم ز دیدنش نمود سفر

جواب داد که ذرّیهٔ رسول خداست *** سکینه دختر مظلوم سيّد شهداست

کسی که میوه گرفت و فکند در صحرا *** نهال باغ علی است و دختر زهرا

چو این شنید بزد بر جبین طپانچهٔ غم *** بناله گفت که ای کوفیان نامحرم

بشادکامی روز جزا نظر بکنید *** بأهل بیت رسول خدا نظر نکنید

بدان کسان که بود جبرئیل خدمتکار *** کجا رواست که مرعی شوند در بازار

خروش سر زد از آن کوفیان بی بنیاد *** به حالتی که تزلزل به آسمان افتاد

سپهر بی هوده گو از چه روست رفعت تو *** درین بلیّهٔ عظمی چه شد حمیّت تو

بسینه داغ الم مونس موافق شد *** بعیش دهر غم آن قضیه فائق شد

در آن قضیه فلک چشم خویش را پوشید *** که آن چنان نتوانست حال ایشان دید

بدین صفت گذران بود اهل بیت أنام *** تمام خلق به نظّاره از در و از بام

روایت ست که در شهر کوفه بود زنی *** که کس بپاکى دامان او ندیده تنی

ز بس که دوستی اهل بیت عصمت داشت *** ز کار کرب بلا بی خبر کدورت داشت

برنگ قطرهٔ دل بحر و بر پیموده *** درون خانهٔ خود هم چو گوهر آسوده

نشسته بر سر سجاده بود بهر نماز *** به بی نیاز به صدگونه داشت راز و نیاز

خبر نداشت که کربلا چه رو داده است *** سپهر کام یزید و سپاه او داده است

هجوم خلق شد از کثرت تماشائی *** چنان که آن زن مستوره گشت سودائی

شکست سنگ یقین شیشهٔ بهانهٔ او *** که بود رهگذر خلق پشت خانهٔ او

ص: 126

فکند چادر عصمت بسر به صد امید *** به بام خانه برآمد چو پرتو خورشید

بهر طرف نگران بود از پی تفتیش *** که بلکه خاطرش آسوده گردد از تشویش

فتادش از پی نظاره دیدهٔ حیرت *** بسوی پردگیان سرادق عصمت

نشسته دید گروهی بناقه عریان *** چو شمع مجلس ماتم ز سوز دل گریان

ز شرم دیدهٔ نامحرمان فتاد برو *** برنگ بید مولّه شده پریشان مو

چو ابر سر بته افکنده با دو دیدهٔ تر *** چو آفتاب همه بی لباس و بی معجر

سوار بر شتری دید دختری ناگاه *** که صدر ماتمیان بود با رخ چون ماه

گرفته کودکی از روی مهر در آغوش *** ز تاب تشنگی آن طفل رفته بود از هوش

چو این مشاهده کرد آن زن پسندیده *** سؤال کرد که ای بی کس ستمدیده

تو کیستی و کیانند این بلاکیشان *** نساخته است چرا روزگار با ایشان

جواب گفت که من نور دیدهٔ زهرا *** من ستمزده نوباوهٔ رسول خدا

پدر علی بود و فاطمه است مادر من *** بود حسین سر از تن جدا برادر من

سری که جلوه گر نیزه در برابرم است *** سرِ جدا شدهٔ نوجوان برادرم است

سؤال کرد که این را کدام کافر کرد *** ترا کدام ستمکار بی برادر کرد

جواب گفت که شمر لعین بی بنیاد *** بنای خانهٔ دین را به آب خنجر داد

سؤال کرد که اکنون چرا پریشانند *** چو گوهر از چه سبب از لباس عریانند

که برده است ز بی حرمتی لباس شما *** که داده است بباد فنا اساس شما

جواب گفت که فرمود ابن سعد لعین *** بخیمه ها ز عداوت زدند آتش کین

ز سیل حادثهٔ ظلم بی اساس شدیم *** ز دستبرد ستم عاری از لباس شدیم

چو این ز زینب معصومه آن ضعیفه شنید *** گرفت معجر خویش از سر و بزیر کشید

فکند و گفت که این حفاظ صورت کن *** بأهل بیت ازین پاره پاره قسمت کن

یکی ز لشکر کین را بدان فتاد نظر *** طمع نمود و ز زینب گرفت آن معجر

مخدّرات دمی فارغ از بهانه شدند *** به شهر شام از آن رهگذر روانه شدند

بأهل بیت جگرگوشهٔ رسول الله *** نبود همدم دیگر بغیر ناله و آه

به غیر اشک که بر روی کودکان واماند *** کسی ز چهرهٔ ایشان غبار هم نفشاند

چو خاک رهگذر از آب دیده ها گل شد *** بکاروان الم قطع راه و منزل شد

برنگ داغ شهیدان که جا نمود بدل *** نمود قافلهٔ غم دمشق را منزل

ز خاک زار یتیمان خبر شنید یزید *** برآمد و بغضب اهل بیت را طلبید

مقيّدان حرم را مخالفان بردند *** به نزد آن سگ بی دین بدگمان بردند

ص: 127

ستاده در نظر آن لعین و مجلسیان *** تمام پردگیان حرم به آه و فغان

درآن میان نظر شامی ز اهل عناد *** بروی فاطمهٔ دختر حسین افتاد

چو روی دلکش و آن روی با ملاحت دید *** طمع نمود و او را ز یزید طلبید

ببخش گفت به من این اسیر مه رو را *** که بهر خدمت نسوان خود برم او را

شنید فاطمه چون این سخن ز بیم دوید *** برخت عمّهٔ خود زینب حزین چسبید

ز دیده حضرت زینب سرشک غم بگشاد *** بناز خاطر آن طفل را تسلّی داد

پس آن سعیدهٔ خونین جگر بچشم پر آب *** نظر فکند بأن شامی و نمود خطاب

که در طریقت اسلام کی روا باشد *** که دختر شه دین خادم شما باشد

کجا رواست که اولاد احمد مختار *** نتیجه های زنان را شوند خدمتکار

روایتست که شامی که این سخن بشنید *** حکایت عورات از یزید سگ پرسید

یزید گفت که این دختر حسین علی ست *** که در سپهر شرف رویش آفتاب جلی ست

به چهره آن دگری ماه آسمان وفاست *** نهال باغ علی زینب خجسته لقاست

سؤال کرد که ای دشمن علیّ و نبی *** که این حسین پسر فاطمه است گفت بلی

فکند آب دهان شامی نکو بنیاد *** بروی آن شقی و گفت بر تو لعنت باد

چرا به آل نبی این چنین جفا کردی *** چه رخنه بود که در دین مصطفی کردی

مرا گمان که مگر این گروه با فرهنگ *** اسیر گشته سپاه ترا ز اهل فرنگ

که من چنین سخنی از زبان برآوردم *** بریده باد زبانم چرا غلط کردم

بود دو دیدهٔ من کور در صف محشر *** که دید حالت این خستگان تشنه جگر

تو ای یزید لعین خواهشت به ایمان نیست *** دگر که تابع تو هر که شد مسلمان نیست

مرا گمان که ز تخم حرام باشی تو *** از آن به ملّت و دین ناتمام باشی تو

چگونه چشم شفاعت ز مصطفی داری *** که کرده ای بحسینش چنین جفاکاری

یزید چون زوی این حرف استماع نمود *** بکافری ز غضب حکم قتل او فرمود

چو سر ز پیکر آن مرد دین ببریدند *** بساط ظلم و جفا از میانه برچیدند

بزرگوار خدایا بحقّ آل عبا *** به حرمت دل مجروح سيّد شهدا

ز جرم مستمعان درگذر ز روی کرم *** بحقّ حرمت اولاد احمد اکرم

به حال مقبل بیدل نگر که حیران است *** همیشه تعزیه دار شه شهیدان است

تو یک نظر ز ترحم بسوی مقبل کن *** مراد هر دو جهانش ز لطف حاصل کن

کمینه ایست چو از خیل زائران حسین *** ببخش جمله عصیان او بجان حسین

ص: 128

واقعه در بیان وارد شدن اسیران اهل بیت به بازار دمشق و بازگشت آنان به کربلا و دفن جسد امام حسین (علیه السلام)

نموده ماه محرم ز سطح چرخ هلال *** ز خون دل قدح دیده گشت مالامال

کشید چون قدر انداز چرخ قوس ستم *** نشست بر هدف سینه ها خدنگ الم

ز گریه دیدهٔ سکّان آسمان خون شد *** چنان چه دامن چرخ کبود گلگون شد

شفق ز نالهٔ بیداد چرخ دون بر تن *** درید جامهٔ گلگون خویش تا دامن

شفق کجاست که خون ناب دیدهٔ اخوان *** ازین مصیبت جان سوز گشته است روان

تو هم بزاری زار از برای آل عبا *** بنوحه کوش ایا شیعهٔ خجسته لقا

که نور چشم رسول خدا شه کونین *** شکسته خاطر آل عبا امام حسین

نهال قامتش از جور پیشهٔ بیداد *** به دشت کرب و بلا از ستم ز پا افتاد

شد از جفای فلک رأس آن شه دوران *** به نیزه با ستم اهل بیت در جولان

روایت ست که بر کربلا ز جور سکّان *** غریب تشنه جگر سرور شکسته دلان

چو ماند بی بدر و تشنه لب در آن وادی *** فکند زورق ماتم به بحر ناشادی

درون خیمه که آن تشنه لب نشسته به غم *** به آه و ناله و فریاد شیون و ماتم

که ناگهان بسراپرده های آل عبا *** شتافتند ز کین کوفیان بی پروا

بخیمه های غریبان تمام گردیدند *** بخیمهٔ شه مظلوم عابدین دیدند

که بی انیس و ستمدیده ای شه ابرار *** نشسته با دل پر درد بی کس و تب دار

ز غصه رنگ شریفش چو زعفران گشته *** تن مبارکش از درد ناتوان گشته

نموده جامه چو گل چاک از فراق پدر *** فلک ز شعلهٔ دودش نموده است حذر

ز خون دل به بر آن مه سپهر کمال *** بسان کاسهٔ افلاک گشته مالامال

ز کینه خیمهٔ آن بی بدر نگون گردید *** اسیر آن شه لب تشنه را برون کردید

شد از طپانچهٔ اهل ستم دران صحرا *** جبین عابد بیمار چون گل حمرا

سر برهنه و گیسو گشاده چون سنبل *** نهاد بر رسن بسته و به گردن غل

چنان نمود به سکّان آسمان تأثیر *** خروش عابد بیمار و نالهٔ زنجیر

بریخت خون دل از دیده های اهل سما *** رسید نالهٔ کرّوبیان بعرش علا

پس آن گروه جفاجو بصد هزار ستم *** بنال ها بنشاندند ناتوان حرم

نهاد سرور لب تشنگان به آه و فغان *** بناقه های ستم اهل بیت نوحه کنان

ص: 129

چه گویم آن چه لعینان به آل او کردند *** بدین نهج سوی شهر دمشق رو کردند

چو ابن سعد لعین بر کنار شهر رسید *** یزید رو سیه زشت بی حیا بشنید

که ابن سعد لعین آمده است با لشکر *** بریده است سر از جسم سبط پیغمبر

به صد نشاط و طرب آن نژادهٔ ملعون *** ز پا سپاه گران از دمشق شد بیرون

بدید آل عبا را بناقه ها عریان *** نشانده اند ز کین کوفیان بی ایمان

بپیش قافله سالار اهل بیت رسول *** غریب و بی پدر و تشنه و حزین و ملول

چو ابر دیده سفید از فراق مظلومان *** چو چشمه خون دل افشان ز پنجهٔ مژگان

سؤال کرد که این نوجوان بی کس کیست *** بریسمان ستم بسته دست او از چیست

بنوحه گفت که این فخر عالمین ست این *** اسیر اهل ستم زین عابدین ست این

سری به نیزه ز خولی چو ماه تابان دید *** به نیزه دار شه تشنه لب غمین پرسید

ز کیست این سر و بر نیزهٔ جفا از چیست *** تو کیستی و چنین زاری شما از چیست

جواب داد که این نور دیده های من ست *** محیط رحمت سرچشمهٔ بقای من ست

سر مبارک نور دو دیدهٔ زهراست *** که از جفای تو بر نوک نیزهٔ اعداست

منم به محنت و اندوه درد آلوده *** درین زمانه دون لحظه ای نیاسوده

بناقه های ستم اهل بیت در زاری *** یزید با سپاهش جمله در دل آزاری

به صد هزار تعب عترت رسول خدا *** شدند داخل شهر دمشق با غوغا

بکام خویش چو آن بی خرد تمنا کرد *** برای تشنه لبان خانه ای مهیا کرد

چو زین حکایت جان سوز چند روز گذشت *** یزید دون دغا بر سرای خود می گشت

به طعنه گفت که ای سرو بوستان ارم *** گل حدیقهٔ شیر خدا امام امم

اگر چه در بر ما چند روز مهمانی *** ولی ز بی کسی اهل بیت گریانی

چه مطلب است ایا بهترین خلق خدا *** چه حاجت است ترا ای شفیع روز جزا

مراد چیست بفرمای تا روا سازم *** جراحت دل غمدیده است دوا سازم

جواب داد پس آن بی کس ستم دیده *** که ای بساط جفا بر سرای دون چیده

مرا به جانب کرب و بلا بباید رفت *** اسیروار برنج عنا نشاید رفت

برای اهل حرم محمل انتخاب کنند *** که اهل بیت من از کوفیان حجاب کنند

سر مبارک باب مرا به من بدهند *** که اهل بیت من از محنت و تعب برهند

چو این شنید یزید لعین کج رفتار *** خطاب کرد که ای کوفیان بدکردار

برای سرور لب تشتگان اساس سفر *** تدارک آن چه سفر راست تا کجاوهٔ زر

برون کشند و مهیا کنند و بربندند *** به کربلا برسانند و باز برگردند

ص: 130

روایتست که چون از دمشق آل رسول *** غریب و تشنه لب و بی کس و حزین و ملول

شدند عازم کرب و بلا بشیون و شین *** برای طواف امام امم امام حسین

به کربلا چو رسیدند با دو دیدهٔ تر *** به قتلگاه فکندند اهل بیت نظر

فتاد چشم خواتین درآن محلّ دغا *** به قبر اطهر پر نور سيّدالشهدا

ز پشت ناقه افتادند با هزار فغان *** بروی قبر شهید شهنشه دوران

به آه و ناله و فریاد زینب اطهر *** گرفت قبر شریف امام را دربر

صدای نالهٔ غم دیدگان آل عبا *** رسید از صف کرب و بلا بعرش علا

بشور و شیون و فریاد عابد توحید *** نموده قبر شریف امام را تودیع

چو مهر بدر شرافت غروب مغرب کرد *** یتیم آل عبا رو بشهر یثرب کرد

بچند روز و شب آن سرور یگانهٔ دهر *** رسید با همه اصحاب بر کنارۀ شهر

رجوع کرد به شخصی که در مدینه رود *** به خدمت شرف صاحب سکینه رود

به نوحه حال ستمدیدگان کرب و بلا *** تمام عرض کند در بر رسول خدا

روایتست که آن نوجوان میسّره بود *** که در مدینه شه تشنه لب روانه نمود

ز خدمت شه لب تشنه چون روان گردید *** طلوع صبح دگر بر در مدینه رسید

خطاب کرد بأهل مدینه آن غمگین *** که آمده است ز راه سفر امام مبین

برون شدند بکوس و لوا براه ملال *** تمام اهل مدینه برای استقبال

نه مونس و نه انیسی بجز خیال أبا *** نه نیاوری نه طبیب بغیر ذات خدا

نشسته بود بأحوال خویش می گریید *** از آن گروه یکی سوی آن جناب رسید

به نوحه گفت که ای نور دیدهٔ سبطین *** چه شد سرور دل مصطفی امام حسین

چو این شنید در آن حالت آن شه دلریش *** ز سر فکند به خاک فنا عمامهٔ خویش

جواب گفت که ای اهل یثرب و بطحا *** چگونه شرح دهم حال سيّدالشهدا

که از جفای مخالف بوادی حرمان *** چسان شهید شد از ضرب خنجر برّان

من علیل ستم دیده از سنان الم *** دو دست بسته بخواری بریسمان ستم

ز روی کینه ببردند با هزار افغان *** ز کربلا به دمشق آن سپاه بی ایمان

بدل به تعزیه شد عشرت نشاط و طرب *** فتاد غلغله ای بساز در میان عرب

به آه و ناله نمودند از غم آن شاه *** تمام اهل مدینه به بر لباس سیاه

علم بتعزیه آرائی امام زمن *** دریده جامه و افکنده شال در گردن

نقّاره بهر عزاداری امام هدا *** رسانده بود بگردون صدای واویلا

چو اهل مکه به اندوه غم قرینه شدند *** سکینه حال و غمین داخل مدینه شدند

ص: 131

روانه شد شه غمدیده با دل افکار *** بسوی مرقد پر نور سیّد اطهار

رسید چون بدر روضه و سلام نمود *** در آن مکان مشرّف دمی قیام نمود

ندا رسید پس از مردگان با اسلام *** که ای اسیر سپاه ظلم علیک سلام

خطاب کرد که ای نور دیده ابن حسین *** سرور سینهٔ بی کینهٔ امام حسین

بگو که بر سر نور دو دیده ام از کین *** چه آمد از ستم کوفیان بد آئین

جواب داد پس آن سرور شکسته دلان *** که ای طبیب دل دردناک غم زدگان

چه گویم از ستم کوفیان سنگین دل ** که بر حسین تو کردند اندران منزل

به کربلا چو رسید آن غریق بحر بلا *** به کردم خیمهٔ ماتم در آن بلا و جفا

که کوفیان جفاپیشه صف زدند از کین *** تمام دور سراپرده های شاه مبین

تمام یاور احباب تو به تیغ ستم *** شدند کشته بخاک اندران بداد ظلم

برمح اهل جفا را پس آن امام ز من *** چو آفتاب به برج زحل کند مسکن

شترسوار همه عترت تو بی معجر *** ببرد شمر لعین جانب دمشق دگر

چو کرد شکوهٔ اهل ستم به نزد رسول *** صدای غلغله برخاست از مزار بتول

مهیمنا بدل خستهٔ غمین نبی *** بسوز سینهٔ سبط محمد عربی

به آب دیدهٔ شیر خدا که در محشر *** ز جرم امّت مفلوک مصطفی بگذر

نظر فکن بسوی ذاکران آل عبا *** خصوص جانب مملوک سیّدالشهدا

که خم شدست ز بار گناه قامت او *** به معصیت شده راغب چنان عبادت او

ز مرحمت دل او مائل عبادت کن *** به راه راستش از لطف خود ہدایت کن

به کربلای حسینش رسان برای شرف *** ببخش جمله عصیان او به شاه نجف

واقعهٔ معجزهٔ کبوتر و دختر یهودی

دگر ز سطح فلک شد عیان چو این ماتم *** فشرد مشعل انوار نیّر اعظم

بدامن فلک این نیست جلوه گر آخر *** ز چشم چرخ فرو ریخت لخت لخت جگر

فلک ز ناخن مه کند سینه و رخسار *** دل زمانه ز الماس غم شده افکار

جهانیان همه کردند بر سر از غم خاک *** خروش تعزیه داران گذشت از افلاک

جهان ز درد فرو کوفت دست غم بر فرق *** بکند مغفر زرّین ز فرق خسرو شرق

ص: 132

درین عزا شده نزدیک آن که کاخ جهان *** ز سیل دیدهٔ کرّوبیان شود ویران

فراق این غم عظمی چو پارهٔ اخگر *** نشاند شاهد ایام را به خاکستر

ز وحش و طیر نه ای دل تو هم بخروش *** بدیده خون شده در سینه زین الم زین جوش

همین نه اهل حرم بر حسین گریه کنند *** برای ماتم او عالمین گریه کنند

بیا تو هم دمی از سینهٔ فراق آمیز *** ز دیده قطره اشکی در آن مصیبت ریز

دمی ز مستمعان باش و گوش دل بگشا *** برای واقعهٔ قتل سيّدالشهدا

روایت است مرا می کنم ادا چون دین *** ز خون پاک شهید ستم امام حسین

شنیده ام که یهودی ز مال مستغنی *** نشسته بود به باغی چو بلبل چمنی

صبیه ای بُدش اندر زمانه پس محجوب *** ولیکن از کمر و چشم و دست و پا معیوب

ز بس که از دل و جان دوست داشتش آن مرد *** پی دوای مریضش همیشه طیّ می کرد

ز کوشش اش به همه روز و شب غرض این بود *** که درد دختر خود را نماید آن بهبود

فتاده بود بپای درخت آن دختر *** بأن طریق که آتش فتد بهیمهٔ تر

چو بید بود به تنهایش بدن لرزان *** که ناگه از سر شاخ آمدش بگوش فغان

چو گشت مستمع آن فغان و گوش کشید *** ضعیف ناله و آه از کبوتری بشنید

کبوتری چو مصیبت رسیدگان نالان *** فراز شاخ سراسیمه بود بال افشان

چو سر فراز نمود آن عجوزهٔ محزون *** ز شاه بال کبوتر چکید قطرهٔ خون

به چشم آن ز قضا کرد ناگه آن چون جا *** شدش ز دیدهٔ اعمی رضیع حق بینا

بیاد دوست از آن خون ز شوق کرد دگر *** برست از همه آزار و درد آن دختر

فکند مرهم صحبت به پنبه اش از داغ *** ز شوق گشت چو سر در وان بجانب باغ

بسیر سنبل و گل چون نسیم می گردید *** زنی چو سرو به باغ آن زمان ستاده بدید

به هر طرف چو صبا گشت از پی دختر *** نیامدش به جز آن زن کسی دگر به نظر

بسوی آن زن زیبا عذار شد ناچار *** ز حال دختر معیوب خویش کرد اظهار

بگفت مژده که من دختر توام ای باب *** یگانه دختر نیک اختر توام ای باب

فلان درخت مرا دوش بُد ببالش جا *** تنم ز جملهٔ امراض و درد یافت شفا

نشست و کرد بیان یک به یک به پیش پدر *** حکایت شب و نقل کبوتر آن دختر

چو این سخن پدر از دختر استماع نمود *** فتاد بی خود و هوش از سرش وداع نمود

ز خواب بی خودی آن مرد گشت چون بیدار *** چو آب سوی درخت آمد و گرفت قرار

کبوتری بسر شاخ دیده خار و زبون *** شکسته خاطر و افکار بال ها پر خون

چو بنگرید بر آن طائری صبائی بال *** از آن نمود ز روی ادب یهود سؤال

ص: 133

که ای خجسته لب احوال خود بگو با ما *** چراست جملهٔ اعضات لاله گون حمرا

بدل ترا چه ملامت ز دهر روی نمود *** چراست بال و پر و چهرهٔ تو خون آلود

چه باعث است بگو آه و نالهٔ تو چراست *** چه دیده ای و کجا بوده ای بیان کن راست

که قصهٔ خود و این خون به نزد من برخوان *** دلم ز دغدغهٔ این غم عجب برهان

اگر چه از تو درین دم بغایتم ممنون *** ولی ز حالت این خون بود دلم پر خون

ز بس تضرّع و سوگند داد مرد یهود *** کلید معجز حق قفلش از زبان بگشود

فغان کنان به سخن آمد و حکایت کرد *** حکایت ستم کربلا روایت کرد

که دی به بادیه در سایهٔ درختی ما *** شدیم جمع کبوتر ز شدّت گرما

وزان قرار گرفتیم با دل ناشاد *** برای یک نفس آسایش از غم صیاد

که ناگه از دل افلاک شد بلند فغان *** که آه آه برآمد زبان های جهان

شکست پشت رسول مجید واویلا *** امام کون و مکان شد شهید واویلا

ز بیم جمله پریدیم هم چو رنگ از رو *** شدیم زار و پریشان و مضطرب هر سو

ز هم چو صحبت ما از همه جدا افتاد *** از آن میانه مراره بکربلا افتاد

در آن ز مور و ملخ و بیش لشگری دیدم *** نه کربلا صف صحرای محشری دیدم

بگوشه از همه جا شور و شین می آمد *** ز هر طرف فزع یا حسین می آمد

بدست لشکریان نیزهٔ سر بسیار *** بناقه چند زن و طفل ها بزاری زار

گلوی آن همه سر خون چکان ز نوک سنان *** زنان و جملهٔ اطفال العطش گویان

چو واگذشتم از ایشان مرا فتاد نظر *** میان خاک مذلّت به چند تن بی سر

فتاده بی سر و مجروح هر طرف تنها *** برنگ لاله همه غرق خون در آن صحرا

میان این همه کشتگان عالی شأن *** تنی چو نور بر آمد به دیده ام عریان

طپان بخاک ز بیداد بی حدّ دشمن *** ز تیر و نیزه بسی زخم کاریش بر تن

شکسته سینهٔ سیمینش هم چو گل درهم *** چو صید گشته بخون دست و پازنان باهم

چه ظلم ها که بر آن خصم پر جفا کرده *** چو گوسفند سرش را ز تن جدا کرده

فتاده بود ز حلقش هنوز خون می رفت *** حرارت جگرش از فلک برون می رفت

مرا ز حالت آن شاه دل به درد آمد *** ز سینه ام به لب خشک آه سرد آمد

که ناگه آه و فغان هم در آسمان پیچید *** جهان به دیدهٔ غم دیده ام سیه گردید

نظارهٔ جسد آن قتیل می کردم *** به گریه شخص بصر را دلیل می کردم

به گوشم از فلک آواز طَرِّقُوا آمد *** ز سطح چرخ فلک هودجی فرود آمد

به طرّقوا چو شده مستمع صدائی خواست *** که هودج شه دنیا و دین رسول خداست

ص: 134

پس از نزول شهنشاه دین رسول خدا *** بلند گشت دگر بانگ طرّقوا ز سما

که در غم خلف خود حسین تشنه جگر *** نزول می کند از عرش ساقی کوثر

نزول هودج چندی بکربلا چو بگشت *** بلند گشت دگر بانگ طرّقوا زان دست

یگانه همه آفاق و یادگار رسول *** برای ماتم فرزند خویش کرد نزول

چو رعد ناله کنان بود در ثمین ز سما *** نزول کرد در آن مقتل آفتاب آسا

تمام حور و ملک همراه عماری او *** کباب گشت دل انس و جان ز زاری او

ز بهر گشتن آن سرور زمان و زمین *** پیمبران همگی آمدند با تزئین

ز اوج شد دگر آن لحظه هودجی پیدا *** سیاه پوش دران چار زن ز سر تا پا

فغان کنان همه بانوان بئدرد و الم *** در آمدند باطراف آن شهید ستم

دو دیده کرد پر آب احمد و شاه نجف *** اشاره کرد که ای خسته جان تراست خلف

گریستند ازان حرف جملهٔ حضار *** به آه و ناله به گلشن به فصل ابر بهار

ز بس گریست بران تن چو بانو مسکین *** پیمبران دگر را حجاب شد بزمین

فکند ساقی کوثر ز فرق عمامه *** درید ناله کنان هم چو گل به تن جامه

گرفت تنگ چو جان آن شهید را در بر *** هزار بوسه بدادش ز مهر بر پیکر

بگفت آه چرائی چنین تو ای فرزند *** فتاده ای ز چه رو بر زمین تو ای فرزند

تو بودی اشرف اولاد خاندان پدر *** حیات گل به وجود تو بود جان پدر

کدام ظالم پر خشم شوم را دل داد *** که بر گلوی تو مالید خنجر بیداد

بجسم نازکش آن تیرها که داشت قرار *** سبک کشید و همی ریخت اشک بر رخسار

بدید بس که حرارت به پیکر و بازوش *** بر آن تن اشک فشان سرنهاد رفت از هوش

ز یک کناره برآمد فغان کنان زهرا *** فکند بر سر آن کشتهٔ ستم خود را

ز یک کناره دگر آن زنان جامه سیاه *** در آمدند با فغان و سوز و ناله و آه

گرفت خیر نساء تنگ در بر آن تن را *** ز کربلا به ثریّا رساند شیون را

که آه آه ترا این چه حالت است حسین *** چرا تن تو به دشت ذلالت است حسین

که کرد قصد تو ای ظلم دیدهٔ مادر *** که کور باد ز غم بی تو دیدهٔ مادر

کدام بی خبر افکندت از فرس به زمین *** که کرد از بدنت سر جدا ز خنجر کین

نداده اند ترا خلق کافر آب مگر *** که دود سوز عطش می زند ز حلقت سر

تن شریف تو زینسان چرا جراحت شد *** غریق لجّهٔ خون نابهٔ شهادت شد

به خون و خاک چرا پیکر تو غلطیده *** نکرده اند ترا دفنت ای ستمدیده

گرفته ای خبر از حال عابدین یا نه *** رهانده ریش ز دست مخالفین یا نه

ص: 135

کجاست اصغر لب تشنه و سکینه چه شد *** علی اکبر و عباس بی قرینه چه شد

سزد که افکنم اکنون شرار آه بدهر *** که اهل بیت ترا می زنند شهر بشهر

زنم ز فرقت تو آه چند بر سر خویش *** شدم هلاک و فدایت بگو به مادر خویش

چرا روان نکنم خون دل ز عین بی تو *** که داشت دیدهٔ من نور ای حسین از تو

نهاد دو کف خود را بخون آن کشته *** بأن نمود رخ و جبهه و سر آغشته

کشید شاه نجف هم بروی خود آن خون *** که روز حشر نماند به خالق بیچون

پیمبران همه زان خون بچهره مالیدند *** به پیش خلق خدا سرخروی گردیدند

برنگ سایه فکندم بخاک راه خود را *** چو لاله سرخ نمودم بخون شه خود را

ز خون آن شه در خون و خاک غلطیده *** دلم چو قطرهٔ خون شد چکیده از دیده

چوکشتگان شدم آغشته تر بخون و بخاک *** مرا فکند درین باغ گردش افلاک

ببال قطره ای چو خون حسین بود مرا *** که درد دختر کور و شل تو یافت شفا

فغانم از غم آن خسته جان محزونست *** که بال و سینه ام الحال جاری از خونست

شنید مرد یهودی چو این سخن بگریست *** یقین شدش که غم و درد آن کبوتر چیست

بزرگوار خدایا به سیّد ثقلین *** بخون ناحق مقتول تیغ ظلم حسین

بحق زاری اولاد احمد مختار *** خصوص گریهٔ افغان عابد بیمار

که از کرم ز گناهان الفتی بگذر *** سیاه روی مسازش بعرصهٔ محشر

اگر چه غرقهٔ بحر گناه گردیده *** ولی بجود و تفضل تو باشدش دیده

ستم بود که نگردد دعای او مقبول *** بود ز تعزیه داران اهل بیت رسول

واقعه در بیان رفتن امام زین العابدین (علیه السلام) پیش یزید و سؤال و جواب با آن لعین

زیر شفق نهان شده جام جهان نما *** یا گشته غرق خون سر سرخیل انبیا

سرخست آسمان ز شفق بار خون دل *** گردید آل جمله سراپردهٔ سما

خورشید کنده روی خود از ناخن هلال *** یا گشته سرخ چهره اش از خون دیده ها

دریاست دیده ام همه دم گرچه شد فرو *** کشتی اهل بیت به گرداب کربلا

ص: 136

یا دشت کربلاست که خون کرده لاله رنگ *** دامان خود ز خون دل آل مصطفا

دارم هزار درد و ندارم زبان او *** کز صد هزار درد یکی را کنم دوا

ترسم که هم چو خامه دهم شرح شمه ای *** کز آتشش چو شمع بسوزد زبان مرا

آیا چرا چو غنچه دلش گشته غرق خون *** آن گل که بود رونق بازار مصطفا

از کربلا بکوفه و از کوفه تا به شام *** بردند عزتش به قرار حمارها

آل رسول رو بسراپرده برند *** برد آن که دور بود ز انصاف و از حیا

بر طشت زر نگار سر آفتاب برد *** بنهاد شمر و گفت به یک کوفی بیا

این سر ببر نزد یزید و بگو که من *** پژمرده ساختم گل گلزار مصطفا

آن تیره بخت برد به پیش یزید و گفت *** خواهی بروی من بگشائی در عطا

ببریده ام ازان تن شاهی که جبرئیل *** او را چو آفتاب بود خادم سرا

گفتش برند شاهسواری که این شرف *** آن را بود خراش ببریدی سر از قفا

فرمود تا زدند همان لحظه گردنش *** آن تیره بخت کرد بنارالسّقر بقا

زان پس یزید گفت بیارند نزد من *** تا بندهٔ نجوم همه اهل بیت را

آورد شمر شوم بد اختر بامر آن *** آن ماه پیکران سراپردهٔ حیا

زینب نظر گشود سر آفتاب دید *** بر طشت زر نهاده چو لعل گران بها

آشفته گشت زود بپیچید هم چو مو *** گل زیر کرد برگش و بگشود غنچه را

از آرهٔ ستم چو بریدند کوفیان *** در کربلا ریاض گل آل مصطفا

در خاک و خون فتاده چو گلبرگ کی سزد *** آن روی نوربخش تو بانوی مشک سا

آن بی کس غریب ستمدیده چون پدر *** هرگز ندیده کام دل از چرخ بیوفا

مالید روی خود بسر نازنین او *** کی سرور دو کون سرت را برم فدا

تو خورده تیغ دشمن و افتاده غرق خون *** ما هيكل جمال تو همزا توی عنا

رفتی بسوی جنّت و ما را گذاردی *** تنها ز مادر و پدر و خویش و اقربا

افتاده ایم ما به غریبی و بی کسی *** ای وای بر غریبی و بر بی کسی ما

بر حال زار ما که غریبیم و بی کسیم *** از روی لطف نرگس سیراب برگشا

درد و غریبی تو نداند بجز کسی *** کو هم چو من به درد غریبيت مبتلا

می گفت و می گریست بنوعی که هر طرف *** بیگانه می گریست از آن غم هم آشنا

در پیش آدم آل عبا دواست *** در سینه داغ ها ز سپهر غلط نما

چون دید روی آدم آل عبا یزید *** لرزید و گفت کیست مرین طفل خوش لقا

گفتند دُرّ درج حسین است و هم لقب *** ماند به آدم صفی آن طفل خوش لقا

ص: 137

چو این شنید گفت یزید ستم شعار *** لب برگشود و گفت که ای هادی هدا

که این گوهرِ حسین همین خواست باب تو *** بر روی ما گشاید ازین فتنه باب ها

حق را گذارد و سوی باطل نهد قدم *** از راستی بسوی کجی برکشد لواء

چرخش امان نداد و ز اول قدم نهاد *** مانند صید گم شده در کام اژدها

زین العباد چون بشنید آن پر آب کرد *** بادام را و ریخت به گلبرگ تر بُکا

گفت ای یزید مست شراب حکومتی *** از بی خودی همی نشناسی سری ز پا

آگه نه ای که از تو و از تابعان تو *** بر ما چها رسید درین دیر بی بقاء

آن دم که آشکار شود روز رستخیز *** سازد خدای مؤمن و کافر ز هم جدا

آن جا نهم سؤال ترا زان که ناشود *** قاضی خدا ملائک هفت آسمان گوا

بر ماست حق و ما بحقیم و تو باطلی *** بر ما مکش ز بی خردی جامهٔ عطا

کرده خدای خلقت ما را ز نور پاک *** این مهر و ماه را بود از نور ما ضیا

بهتر هزار مرتبه از نور اعظمیم *** ما را چو عرش فرش بود زیر متکا

ما زندهٔ خلاصهٔ اولاد آدمیم *** ما را بود سریر که نمائیم پیشوا

زهرا نزول کرد بپام سرای تو *** باید نزول او ز سما بر سرای ما

ما رونق زمین و زمانیم بی خلاف *** از نور ماست مهر و مه و ارض و هم سما

جنباند جبرئیل امین مهد باب تو *** یا مهد باب نامورم صبح و هم مسا

پُرسم حکایتی ز تو از روی راستی *** برگوی هیچ سر بحق خدای را

آخر بما بگوی که ما را خطا چه بود *** که آتش زدی خرمن ما از راه جفا

باب مرا بکشتی و کردی مرا یتیم *** گردانده ای شهر به شهر و به شهر فضیحتا

داری درون پرده همه اهل بیت خویش *** ما را چو بندگان به درپرده داده جا

تو دعوی خلافت ایمان همی کنی *** این ظلم ها رواست باولاد مصطفی

بر خویش هم چو موی بپیچید پس یزید *** آن گه به گریه گفت که ای هادی هدا

فرداست روز جمعه و دارم امید آن *** تا بر روی به منبر و خطبه کنی ادا

من قصد خون باب تو هرگز نکرده ام *** آن کس که کرد چرخ دهد آخرش جزا

هر حاجتی که هست ترا نزد من بخواه *** تا حاجت ترا به تمامی کنم ادا

گفتش امام چهار مراد مرا برآور *** اول سپار قاتل باب مرا بما

دویم سر حسین علی را به من سپار *** تا از دمشق باز روم سوی کربلا

چارم که اهل بیت نبی را به من دهی * تا جمله را برم بسر میر مصطفی

گفتا یزید چهار مرادت برآورم *** اول دهم کشندهٔ باب ترا جزا

ص: 138

آن گه سخن بگوش سنانش برکشید *** یعنی تو کشته ای پسر خیرت النساء

گفتا سنان که شمر بود قاتل حسین *** شمرش جواب داد که حاشا و ربّنا

گفتا یزید پس که بود قاتل حسین *** شمرش بگفت آن که فرستاده نامه ها

از هر طرف سپاه عرب را طلب نمود *** بخشید جمله را کمر و اسب و هم قبا

پژمرده شد یزید و بپیچید هم چو مار *** گردید زرد چهرهٔ شومش چو کهربا

چون شام گشت رفت به خلوت سرای خویش *** برخاست ز اهل بیت نبی وامصیبتا

پرسید خود یزید ز شخصی که ناله چیست *** گفتند حسین راست یکی طفل شیرخوار

داده مدام پرورش اندر کنار خویش *** اکنون ز هجر او شده با ناله آشنا

گوید برادرش پدر مهربان کجاست *** کز دیده ام نهان شده تابنده سها

گفتا برید در نظرش رأس باب او *** تا یابد از جمال پدر دیده اش جلا

بردند پیش او سری در طشت پر ز خون *** طفلش چو دید گفت که ای چرخ پر جفا

مانده چو لاله داغ یتیمی به جان من *** سوزد دلم مدام ازین داغ جان گزا

ای نازنین پدر ز بر من کجا شدی *** بازآ که بی رخت شده ام با غم آشنا

بود از غم جمال تو خوشحالی دلم *** خوشحال کی شوم که نبینم رخ ترا

بر روی نازنین پدر روی خود نهاد *** آهی کشید و شد بسرا پردهٔ بقا

گردید تازه از غم او داغ اهل بیت *** چون شمع سوختند همه ز آتش جفا

چون روز گشت خلق به مسجد روان شدند *** چه جاهل و چه فاضل و چه مرد پارسا

چون مسجد دمشق پر از خاص و عام شد *** آمد یزید با صد و چل آهنین قبا

می خواست تا که پای به منبر نهد امام *** ناگاه آمدند گروهی ز اشقیا

گفتش امام شرم نداری ز کردگار *** وز کرده های خویش ترانیست خود حیا

نسل علی و آل علی را گذاشتی *** در دامن یزید زدی پنجهٔ حیا

ما را چه غم بود که تو از روی خشم و کین *** بستی هزار بوده و نابوده افترا

دربارِ اصل خویش چو پاک است باک نیست *** کوشک هزار بار کند اندر آن شنا

وان گه نگاه کرد بسوی یزید و گفت *** بگذار عهد خویش و بر آن عهد کن وفا

کردند از یزید همه خلق التماس *** بشنو حدیث او مکن از قول او أبا

آن نادرست داد ز بعد مبالغه *** رخصت امام را که به منبر نهاد پا

دیدند خلق بر سر منبر امام را *** مانند ماه چهارده بر حلقهٔ صفا

بگشاد لعل آن دُرِّ دریای معدلت * پر کرد آن ز دُرّ همه گوش زمان ها

وز بعد حمد خالق و نعت رسول آن *** بگشاد لب به منقبت شاه اولیا

ص: 139

بگریست بعد از آن و بگفتا که ای گروه *** گر نیست حال فاش من زار بر شما

دُر دانه حسین علی ام که ریختند *** خونش به تیغ ظلم به دامان کربلا

مظلوم بود و بی کس و بی مونس و غریب *** در کربلا فتاده شده از وطن جدا

من نیز هم چو باب شدم بی کس و یتیم *** نه یاور و نه یار و نه خویش و نه اقربا

ما برگزیدگان خداوند اکبریم *** مائیم نور دیده زهرا و مرتضی

با جمله اهل بیت رسولیم بی خلاف *** مائیم روشنی دل جمله انبیا

ما اشرفیم بر همه اشراف کائنات *** مائیم محرم حرم خاص کبریا

در حق ماست آیهٔ یا ایها الرسول *** در شأن ماست سوره یس و هل اتی

مائیم آن که هست به قرآن ثنای ما *** در حق ماست سوره و الشمس و الضحی

سر چشمهٔ فضیلت و بحر کرامتیم *** تطهیر بر کرامت ما آمده گوا

برگو که یطعمون طعام از برای کیست *** آمد فرود و بر سر که تاج انّما

در آیهٔ مباهله نفس رسول کیست *** باشد حدیث لحمک لحمی که را سزا

بابم حسین و مادر او بود فاطمه *** چون من به اصل و نسل نباشد به هیچ جا

هستم نهال دید پسر زادهٔ علی *** دانی علی که بود علی شاه اولیا

لا سیف نکته ای ز پی ذوالفقار او *** زان سان که آمده پی مردیش لافتی

مفتی چهار دفتر و سلطان هشت خلد *** صاحب قران بارگه عزّت و علا

در علم و حلم و مردی و انصاف و مرتبه *** کس نیست چون علی اگرت هست و انّما

آن را که چون علی پدر و أُم چو فاطمه *** جدش چو مصطفای معلّای مجتبی

یا رب کجا رواست که افتد بخاک و خون *** کز هجر او ملائکه گریند بر سما

شد کار بر یزید بسی تنگ گفت زود *** در ده نمود تا که ادا می شود قضا

بر ذکر لا اله الله موذن زبان گشود *** گفتش امام بر تو ز حق باد مرحبا

زین پس بود رسول معلی نبی حق *** کس را درین سخن نبود چون و نه چرا

زد بر سرش عمامه خود را و پس بگفت *** برگو خدای را به من این حرف برملا

نسبت به من محمد مرسل چه کس بود *** جدّ من است یا پسر هنده و انّما

از اهل شام نعره برآمد ز هر طرف *** بر سر زدند دست و دریدند جامه ها

لرزید هم چو بید یزید و برون کشید *** خود را ز صحن مسجد و شد همراه عنا

آمد فرود زین عباد و نماز کرد *** با اهل شام کرد به آداب دین دعا

کردش دعا یزید و بسی عذرها بخواست *** عذری که بدتر است مر آن عذر را خطا

قتل حسین از پس او عذر خود بخواست *** آخر که عذر لنگ بود روز ماجرا

ص: 140

رأس حسین داد بزین العباد گر *** با وی رفیق جمله احباب و اقربا

نعمان بن بشیر بسی مرد کار بود *** با اهل بیت گشت قرین او به کربلا

بگذشت بست روز ز ماه صفر تمام *** تاریخ سال شصت و یکی بود گوئیا

کان سر به تن سپرد امام و نماز کرد *** قبر غریب کرب بلا را به کربلا

کس بیشتر ز آدم آل عبا نکرد *** طوف مزار شاه شهیدان کربلا

از کربلا دگر به مدینه نزول کرد *** زین العباد سوخت دل جمله زین عزا

زین واقعه زمین و زمان گریه می کنند *** زین بازگشت قامت هفت آسمان دوتا

گر پاک دامنی بود و پاک دامن است *** چون نی میان به بند چو غنچه زبان گشا

لیکن هزار لعنت حق بلکه صد هزار *** از صبح تا به شام دگر شام تا به صبا

بر شمر نحس و سعد و سعید و دگر یزید *** ابن زیاد مرده و مروان بی حیا

گر نام آن سگان جهنم بیان کنم *** گردد سیاه نامه و خامه شود سیا

انبارهای لعنت حق بر تمامشان *** از ابتدا گرفته دگر تا به انتها

یا رب بحق احمد و اولاد مصطفی *** یا رب بساکنان صف صفه صفا

لوحی که از گناه سیاه است نامه اش *** جز آب لطف تو ندهد نامه اش صبا

چون با رخ محمد و آل است و روشنی *** حشرش نمای در قدم آل مصطفی

واقعه در زیر تیغ نشانیدن حضرت امام زین العابدین را به حکم یزید پلید

هلال ماه عزا در طلاطم ماتم *** فکند کشتی آل عبا به لجهٔ غم

چه لجه ای که دران لجه نوح حیران شد *** ز موج حادثه اش لرزه بر سلیمان شد

ز فتنه خیزی آن لجه موسی عمران *** نشست با دل پر درد و دیدهٔ گریان

شعیب ناله و ایوب می کند فریاد *** ز رستاخیز گرانش کسی ندادش یاد

دل محیط ز طوفان آن به آب شده *** بنای خانهٔ عمان از آن خراب شده

ز بس که حضرت الیاس شد در آن گریان *** به بحر موجهٔ آن ماند خضر سرگردان

چو موجه ای که سکندر در آن هراسان شد *** به پیش شورش آن شور حشر آسان شد

چه لجه ایست که گردیده کربلا نامش *** رسانده سوی نجف جبرئیل پیغامش

ص: 141

حسین تست که با جسم پاره ای بر خاک *** فتاده بر سر هم از فراق آن افلاک

حسین تست که افتاده در صف میدان *** به حال او زحل و مشتری شده گریان

حسین تست که بر خاک ره طپان گشته *** سر مبارک او افسر سنان گشته

به أهل بیت نظر کن دمی که از تف آه *** تمام روی سپهر برین نمود سیاه

ببین به سوی سکینه که با دل افکار *** بروی ناقه عریان ز جور گشته سوار

نظر به مهر سپهر فروغ پیمان کن *** یتیم خسته گر عابد پریشان کن

کز آب دیدهٔ آن چرخ از مدار شده *** ز ناله اش دل ناهید از قرار شده

ز پا افتاده عطارد ز داغ تشنه لبان *** گرفته دامن سیاره زهره از افغان

برای سرور دین طائران سیه پوش اند *** ز گریه خیل ملائک فتاده مد هوش اند

ز کرده های یزید لعین بنات النعش *** ز شور و ناله تزلزل فکند در دل عرش

از این عزا که مقیمان اهل عصمت را *** مخدّران سراپردگان حشمت را

بسوی شام به صحرای کربلا بردند *** بران شکسته دلان از جفا چه ها کردند

روایت است که چون اهل بیت سرور دین *** بسوی شام رسیدند با دل غمگین

ز بهر سیر ستم دیدگان خلایق شام *** فضای کوچه و بازار را گرفته تمام

فتاده پردگیان را گذر سوی بازار *** شکسته خاطر و افسرده با دل افکار

سکینه گریه کنان بر نظارگان می دید *** از آن گروه ستمکار آب می طلبید

ربود عارضهٔ تشنگی ز دیدارش *** نشد کسی که ز بهر خدا دهد آبش

یزید از اثر بادهٔ جهالت مست *** ز روی شوق برآمد ببارگاه نشست

طلب نمود در آن حال اسیران را *** گل ریاض حسین عابدین گریان را

تمام آل عبا را بدیدهٔ خونبار *** حزین و زار ببردند پیش آن غدّار

یزید از سر کین جانب اسیران دید *** بزهر چشم سوی عابدین گریان دید

بگفت کای پسر شاه چون بشد پدرت *** ببین که کرده ما چون نمود دربدرت

چه شد حسین تو کان بیعتم نکرد قبول *** کجاست گوهر دریای افتخار بتول

ببین چسان پی احضار آن رقم کردم *** به ضرب خنجر کینش شهید غم کردم

چو این شنید ز پا بر فتاد چون بی جان *** زبان گشود که ای نابکار بی ایمان

شهید کرده حسین را و نیز خندانی *** تو ای ستمگر بیدین چسان مسلمانی

ببین به خود که چه ها کردی ای سگ غدّار *** فکنده ای تو ز پا سبط سیّد ابرار

که کرده آل نبی بروی ناقه سوار *** سر برهنه بسوی محلّه و بازار

از آن چه کرده ای با ما خدا جزات دهد *** بروز حشر رسول خدا سزات دهد

ص: 142

و زین سخن به غضب شد یزید بی بنیاد *** ز چشم تیره شد و نعره زد سوی جلاد

ز جای جست ستمکار نامسلمانی *** حرام زاده بر باد داده ایمانی

یزید گفت بران نابکار بدکردار *** که سر ز پیکر این کودک حزین بردار

چو از یزید پلید لعین اجازت یافت *** کشید تیغ و سوی منبع عبادت تاخت

فکند دست و گریبان عابدین بگرفت *** ز ظلم دامن آن گوهر ثمین بگرفت

عنان گریه ستم دیدگان ز کف دادند *** به پای حضرت زین العباد افتادند

سکینه از شرر آه خون ز دل می سفت *** به گریه زینب مسکین بسر زنان می گفت

که ای یزید ستمگر هنوز نگرانی *** از این یتیم بغم مبتلا چه می خواهی

مکن ارادهٔ قتلش که هست بی تقصیر *** بکشتن پدرش ای لعین نگشتی سیر

مکن جفا که گل گلشن رسول خداست *** ز شاه تشنه لب یادگار دربر ماست

اگر به تیغ تو ما را همه به قتل آری *** بود محال که یک مو ازان به آزاری

ازین سخن فلک پیر شد ز جامه بدر *** بهیچ باب بأن بی حیا نکرد اثر

اشاره کرد که جلاد از میان بردش *** درون باغچه از بهر قتل بنشاندش

نشست بر سر زانو گزین خلق الله *** بگفت اشهد ان لا اله الا الله

مهیمنا نظری کن بحال افکارم *** که از جفای بدم تیغ کین گرفتارم

چو آن لعین ز پی کشتنش بغل بگشاد *** ز اتفاق سوی گلشنش نظر افتاد

بدید ختم رسالت بپای استاده *** ازین معامله انگشت را به لب داده

ز سهم لرزه بیفتاد بر تن جلاد *** ز پا درآمد و جان را بأهل دوزخ داد

یزید کرد اشارت بشامی دیگر *** ز بهر کشتن زین العباد خسته جگر

دوید کافر و از روی قهر تیغ کشید *** گشود دیده به حیرت ز هر طرف می دید

فکند تیغ ز کف شامی و روان گردید *** دوید و رفت سراسیمه تا بپیش یزید

کشید و نعره و گفت ای یزید بدکردار *** بدار دست ز اولاد احمد مختار

ببین که در وسط باغ شافع محشر *** نشسته ناله کنان جامهٔ سیه دربر

یزید چون بشنید این سخن هراسان شد *** ز جای خاسته چون برگ بید لرزان شد

تمام مجلس آن نابکار خورد بهم *** بساط خرّمش را گرفت لشکر غم

ز آه و ناله جانسوز اهل بیت رسول *** فتاد گریه بخلق و یزید گشت ملول

بحال دیدهٔ گریان زینب و عباد *** نشست مخلص خوناب دل ز دیده گشاد

به گریه گفت خدایا به شاه تشنه لبان *** غریق بحر بلا سبط سیّد دو جهان

ص: 143

که روز حشر کرم کن به تعزیه داران *** که در عزای حسین کرده دیده را گریان

واقعهٔ شهادت دربیان کشته شدن فرنگی پیش یزید پلید

محرم آمد و ماه از هلال تیغ کشید *** بخون سرور لب تشنگان حسین شهید

هلال نیست که بر عقدة سپهر برین *** شکست ناخن تدبیر ساکنان زمین

محرّریست که بهر عزای شاه شهید *** کشیده خامة غم بر فلک خط تأکید

نه از ستاره فروزنده است چرخ ورم *** شکوفه کرده گردون نهال محنت و غم

شفق کجاست که از کربلای شاه مبین *** فتاده عکس بر آئینة سپهر برین

سرور بخش دل و دیدة شه کونین *** بهار گلشن آل عبا امام حسین

روایتست که آن افتخار موجودات *** شهید دست ستم هادی طریق نجات

روانه گشت چو از کربلا بخلد برین *** بهشت یافت ز تشریف مقدمش تزئین

شدند از پی تاراج کوفیان لعین *** روان بخیمة مخدوم جبرئیل امین

بخیمه ای که ز تعظیم کعبه طائف شد *** مقام حادثه و منزل مخالف شد

بلند گشت ز هر گوشه در عراق آواز *** نوای غم ز سراپردة بزرگ حجاز

هر آن چه از شه لب تشنگان مخلّف شد *** به آتش ستم کوفیان مکلّف شد

کسی نماند که بی محنت و الم باشد *** کسی نماند که آسوده از ستم باشد

خصوص اهل حریمش که خوار و زارشدند *** ز ظلم دام تماشای هر دیار شدند

بسی رسید برایشان کدورت ایام *** چنین گذشت ز اندوه روزشان با شام

مخدّرات امام شهید را به تمام *** چو آفتاب جهانتاب شد بر او چون شام

از آن سبب که بر آن چون رسول مسکن شد *** چراغ شام میان بلاد روشن شد

روایت است که چون شام گشت منزلشان *** غم غریبی و محنت افزود بر دلشان

بخاطر آمدشان خانة رسول الله *** مدینه و حرم و بارگاه عزت و جاه

شهادت خلف دودمان آل عبا *** بخون طپیدة سرو قدش بدشت بلا

غم جدائی احباب و دستگیری خویش *** به غربت آمدن محنت و اسیری خویش

به ظلم بی کس و بی یار و بی تبار شده *** اسیر لشکر کفار نابکار شده

بدان گروه ستم پیشه هم سفر بودند *** تمام راه از آن قوم در حضر بودند

ص: 144

تسلی دل اطفال بی پدر دادند *** غذای دیده ز خونابهٔ جگر دادند

سوار بر شتران گشته و مشقت راه *** کشیدن ستم و طعن دشمن گمراه

ز بسکه طاقتشان طاق شد ز رنج و تعب *** ز سوز دل شده شان ناله آشنا تا لب

ز هر طرف پی اعلام پیک نوحه دوید *** رساند این خبر غم فزا بگوش یزید

شنید آن سگ و برخاست از سر غوغا *** سؤال کرد که از چیست آن خروش صدا

یکی بنزد یزید پلید حاضر بود *** که در تمام امورش دخیل و ناظر بود

جواب گفت که این اهل بیت اطهاراند *** که از جفای تو امروز بی کس و خواراند

چو این شنید شد اندوهگین یزید پلید *** برآمد از غضب و اهل بیت را طلبید

روان شدند ز هر سوی شامیان بسیار *** به نزد اهل حرم از برای استحضار

مخدرات سراسیمه از زمین جستند *** به یک دگر همه چون نور مهر پیوستند

روان شدند به نزد یزید بی ایمان *** ز بی کسی همه ترسان و خائف و لرزان

روایت است که با صد هزار محنت و غم *** ببارگاه یزید آمدند اهل حرم

چو داخل حرم آن حرامزاده شدند *** برابرش همه از دور ایستاده شدند

بجانب دگر افکند از عناد نظر *** بگفت منقبت اهل بیت پیغمبر

گذشت یک نفس و با دو صد تکبر و لاف *** نظاره کرد بأهل حرم به استخفاف

ستاده دید جوانی چو آفتاب منیر *** خمیده قامت چون سروش ازغل و زنجیر

ز ضعف و رنج الم رنج خود نموده صریح *** برای شرح جفا و ستم شده تشریح

گذشته موی سر از منکب امام مبین *** نمود هر سر مو سرگذشت اهل یقین

شده ز آبلهٔ پای خویشتن در تاب *** بنای خانهٔ ایمان فکند آبله آب

ز فرقت پدر از هر دو دیده تا دامان *** روانه خون جگر هم چو خوشهٔ مرجان

جز او نبود کسی اهل بیت سلسله را *** که داشت سلسلهٔ اهل بیت را برپا

به غیر آن خلف مرتضی که بود اسیر *** ندیده بود کسی آفتاب در زنجیر

ستاده گریه کنان و غمین و سر در پیش *** به پیش او سر شاه شهید با دل ریش

به آن جناب مقدس یزید چون بگریست *** سؤال کرد که آن نوجوان گریان کیست

جواب داد که فرزند سیّد الشهدا *** نتیجهٔ گوهر افتخار أرض و سما

ز اهل بیت رسالت همین بجا مانده است *** که هم چو نوح به طوفان کربلا مانده است

چو این شنید از آن پاکدین یزید پلید *** سر شه شهدا را بنزد خود طلبید

چو شد اشارهٔ او خادمان به طشت طلا *** گذاشتند سر نازنین آن مولا

به طشت زر سر خونین سیّد الشهدا *** بهار کرده لعین خزان گل رعنا

ص: 145

گذاشتند چو آن طشت را به پیش یزید *** نظاره کرد سر سرور شهیدان دید

اشاره کرد سوی رأس سیّد الشهدا *** خطاب کرد که ای نور دیدهٔ زهرا

سزای خویشتن از تیغ کوفیان دیدی *** چرا ز بیعت من انحراف ورزیدی

کسی چرا به امام زمان عروج کند *** از آن جهت به جهان شهرت خروج کند

شنید نام امام زمان چو زین عباد *** بگریه گفت که ای بی حیای بی بنیاد

تو کیستی که امام زمان توانی شد *** خلیفهٔ همه خلق جهان توانی شد

امام اوست که باشد به علم اعلم ناس *** کجاست علم تو ای کافر خدا نشناس

کرا خدای جهان منصب رسالت داد *** پی امور خلایق ترا خلافت داد

کرا خطاب شد از منزلت رسول الله *** که بود مصداق امر قل کفی بالله

که از اشارهٔ سبّا به این قمر شق شد *** حصار دین ز که قائم بروز خندق شد

بگو مخاطب طه که بود و یس چیست *** بنصّ آیهٔ حق خاتم النّبیّین کیست

کرا رسول امین خواند حضرت داور *** سوی جناب که جبرئیل شد بنام آور

پس از تولد ذات که گشت کعبه تمام *** ز مولد که چنین در جهان گرفت نظام

که پا گذاشت بوقت شکستن بت زر *** برنگ مهر نبوت به کتف پیغمبر

به خانهٔ که بگو جبرئیل کرد نزول *** برای جنبش گهواره اش بجای بتول

که بود آن که بکتف رسول گشته سوار *** بروز عید بشهر مهاجر و انصار

که داشت کاکل شاه سریر عزت را *** گرفته بود که سررشتهٔ شفاعت را

کسی که این همه اش جاه منزلت باشد *** کسی که این همه اش قدر و مرتبت باشد

تو ای ستمگر بی آبرو چه ها کردی *** چه روزنامه ها که تو در دین مصطفی کردی

ز ظلم های تو در کربلای پر غم و درد *** کشیده ایم جفائی که شرح نتوان کرد

کسی که عرش منور شد از ولادت او *** دلت چگونه رضا داد بر شهادت او

چسان حدیث ز عمّ بزرگوار کنم *** چسان حکایت عمزاده های زار کنم

بگو یزید که این از کجا و ایمانست *** کسی که کار چنین کرد کی مسلمانست

دگر به حشر مکان رفیع می خواهی *** محمد عربی را شفیع می خواهی

چنین که عترت اطهار او در آزارند *** محمد و همه خلق از تو نیز بیزارند

چو این شنید یزید لعین ز زین عباد *** طلب نمود به قصد امام دین جلاد

شنید زینب و برجست چون شنید از جا *** زبان گشود پی التماس آن مولا

خطاب کرد به آن بی حیای نامعقول *** به گریه گفت که ای دشمن خدا و رسول

نظر به بی کسی ما ضعیف مردم کن *** ز روی لطف بر این نوجوان ترحم کن

ص: 146

تمام بی کس و بی یاور و بی مددکاریم *** به این عقوبت بی یاوری مددکاریم

ز خانمان دیار مدینه بی بهرایم *** تمام عاجزه ایم و غریب این شهریم

مخدرات تو از دیده ها چرا دورانند *** به این جهت که حریم تواند مستورانند

نه ما ستمزدگان اهل بیت اطهاریم *** مخدرات حریم رسول مختاریم

چه شد یزید که ما بی کسان اسیر توایم *** ز گردش فلک امروز دستگیر توایم

به این ببخش که این دیده محرم ماست *** ضیای مردمک دیده های پر نم ماست

درین معامله بودند کز برون جلاد *** ز در درآمد و بر کف پولارک فولاد

گرفت بازوی آن نوجوان بی کس را *** به زیر تیغ نشاند آن نهال نورس را

چو این مشاهده کردند اهل بیت رسول *** برای آن خلف مرتضی شدند ملول

تمام با دل پر خون و دیدهٔ گریان *** درآمدند ز جا وامحمدا گویان

بسوی حضرت زین العباد روان گشتند *** به آن ستمزده چون درد ناتوان گشتند

یکی چو سایه باطراف قامتش گردید *** یکی فتاد به پایش چو پرتو خورشید

نشسته زینب بی دل چو دل به پهلویش *** سکینه گریه کنان رو نهاد در رویش

گهی شهادت او را قیاس می کردند *** دوان به نزد یزید التماس می کردند

گهی بدیدهٔ حسرت نظاره می کردند *** به حاضران شفاعت اشاره می کردند

سکینه گفت که ای روشنی دیدهٔ تر *** خواهران ستم دیده یادگار پدر

درین بلیه و محنت کجاست پیغمبر *** کجاست باب شهید تو حیدر صفدر

کجاست جده ات امروز حضرت زهرا *** کجاست باب شهید تو سیّد الشهدا

که زیر تیغ بدین سان نشسته ات بیند *** دل شکسته و رنگ پریده ات بیند

روایت است که در مجلس یزید لعین *** فرنگی نگران بود با دو صد تمکین

رسول بود ز شهر فرنگ سوی یزید *** چو این معاملهٔ اهل بیت عصمت دید

ز بس محبت زین العباد بدل افروخت *** دلش به حالت آن نوجوان بی کس سوخت

به صد هزار ادب از یزید کرد سؤال *** که کیست این سر و این نوجوان و این اطفال

جواب گفت که فرزند سیّد دو سراست *** سر بریدهٔ نوباوهٔ پیامبر ماست

چو این شنید فرنگی بدان سگ غدّار *** جواب گفت که ای روسیاه بدکردار

شنیده ای که سمی مانده از خر عیسی *** ز بار بس شده واجب کنون به مذهب ما

تو ای لعین به بزرگیش می کنی اقرار *** که هست سبط کبار محمد مختار

کسی بزادهٔ پیغمبرش جفا کرده است *** مگر کسی که درو مادرش خطا کرده است

چو این شنید یزید از فرنگی دیندار *** اشاره کرد به جلاد کای سرش بردار

ص: 147

ببر ز تن سر این نابکار بی دین را *** فرنگی از راه تقلید چون شنید این را

فکند بر نصّ درخواست از سرا و رنگ *** ز سر فکند هوای کلیسیای فرنگ

روانه گشت سوی رأس سیّد الشهدا *** بهر دو دست گرفت آن سر مبارک را

به گریه گفت که نیزا مرای مسلمان کن *** به مذهب پدرت آن چه بایدم آن کن

ز سرگذشت و فدا کرد بهر دین جان را *** ز سر گرفت فرنگی طریق ایمان را

چو رأس پیکر آن پاک دین ببریدند *** بساط ظلم ازان رهگذار برچیدند

بزرگوار خدایا بسید الثقلین *** به حق روشنی دیده ها امام حسین

که جان خویش فدا کرده در راه ایمان *** پی شفاعت عصیان ما سیه رویان

که هر که دوستی آل مصطفی دارد *** به او ببخش اگر یک جهان خطا دارد

خصوص مستمعان حدیث محنت را *** به غم نشستهٔ این مجلس مصیبت را

به آستان شه تشنه رهنمائی کن *** تمام را ز راه لطف کربلائی کن

علی الخصوص که این روسیاه سر در پیش *** که شاه تشنه لبش خوانده است مقبل خویش

چو مقبل است نوازش نما و قابل کن *** به رحمت و کرمت نقطهٔ مقابل کن

در بیان رسیدن امام زین العابدین علیه السلام به کربلا نقل دهقان یهود و واقعه شیر

دمید ماه غم از آسمان مینائی *** درید صبر به تن جامهٔ شکیبائی

بتازه شعلهٔ آه و فغان مجسّم شد *** عروج کرد و هلال مه محرم شد

ز گرد جرم ز بس دیده ها غبار آورد *** محرم آمد و آبی بروی کار آورد

محرمست کنون وقت گریه و زاریست *** چو ابر گریه بر آل نبی هواداریست

خوشاکسی که به آه و فغان قرین باشد *** خوشا دلی که به این تعزیه غمین باشد

کسی که گریه اش امروز اختیاری نیست *** ز کوثرش به صف حشر چشم داری نیست

بدیده ای که غم شاه تشنه سیرابست *** به حشر کشت امیدش ز خلد سیرابست

خصوص من که علی الاتصال گریانم *** سحاب تعزیهٔ سرور شهیدانم

سرشک من ز حد بیشه چون شط بغداد *** نوشته است ببازوی راست حرز جواد

ص: 148

غرض ز ظلمت تفریق و ظلمت نور است *** ز دیده، بلکه همین آب دیده منظور است

برای ماتم مسندنشین عز و علا *** طراز کرسی کتفین سیّد دو سرا

گل ریاض شفاعت نه آسمان را عین *** لوای لشکر گلگون قبا امام حسین

روایتست که چون عترت امام أنام *** چو آفتاب نشستند در سیاهی شام

تمام از غم شاه شهید افسرده *** ز تشنه کامی آب نشاط پژمرده

ز سرد مهری ایام ناتوان گشته *** ز تند باد جفا و ستم خزان گشته

ز بی پناهی هم جمله سوگوار بهم *** ز بی کسی همه گردیده غمگسار بهم

بغیر ناله نمی بودشان صدای دگر *** نداشتند به جز غربت آشنای دگر

على الخصوص مه بدر آسمان الم *** شده ملقب يعقوب اهل بیت بغم

بقية النّعم اهل بیت آل عبا *** سلالة الشّیم نور سیّد الشهدا

برسم سیّد سجّاد و قبلة زهّاد *** باسم آدم آل عبا و زین عباد

روایتست که آن مقتدای اهل جهان *** على ثانى و رکن چهارم ایمان

شکسته خاطر و اندوهگین چو ابر کرم *** ز گریه بود شب و روز دیده اش پر نم

نشسته بود غمین در عزای شاه شهید *** که آمدش به نظر قاصد یزید پلید

خطاب کرد که ای شهسوار کشور غم *** ترا یزید طلب می کند ز اهل حرم

بپای خاست سراسیمه سرور عباد *** روانه گشت به قصر یزید بی بنیاد

رسید چون بدر خانهٔ یزید لعین *** عنان گرفت از آن اشک دیده خونین

قدم گذاشت به مجلس چو آن سپهر جلال *** ز جای جست یزید لعین به استقبال

اگر غرور خلافت نبود بایستش *** هزار مرتبه می داد بوسه بر دستش

نشاند قبلهٔ زهّاد را بمسند خویش *** نشست در بر آن شاه و سر فکند به پیش

گذشت چون دمی اظهار روسیاهی کرد *** ز کرده های بد خویش عذرخواهی کرد

پس از مکالمه و احترام سر برداشت *** بنای رفتنشان را سوی مدینه گذاشت

طلب نمود ز خاصان بشیر نعمان را *** بأن سپرد پرستاری یتیمان را

برای رفع سخن مرحمت گزارش کرد *** بأن رعایت اهل حرم سفارش کرد

چو بازگشتنشان بر وطن مشخص شد *** ز بزم حضرت زین العباد مرخص شد

بپای خاست یزید و روانه شد به حرم *** بسوی خانه روان گشت سرور عالم

چو این حدیث به اهل حرم حکایت کرد *** پی تسهیل راه سفر اشارت کرد

ز شام سید عباد زاده راه گرفت *** ز دیدهٔ دل احباب اشک و آه گرفت

ز شام عازم راه مدینه گردیدند *** به بحر بادیهٔ غم سفینه گردیدند

ص: 149

به پويه هم سفر آفتاب می رفتند *** تمام راه به غم هم ركاب می رفتند

ز طول ره حديثى نبود قابل عرض *** مگر حكايت كرب و بلا كه باشد فرض

روایتست که چون عترت رسول خدا *** رسید چتر غم اندوزشان بکرب و بلا

شدند با خبر از حال مردم آن دشت *** که باز اهل حرم را نصیب آن ره گشت

پیاده جانب جمازه ها دوانیدند *** به بی کسان خبر کربلا رسانیدند

مخدرات تمام از کجاوه افتادند *** بروی قبر شهیدان بناله افتادند

پیاده گشت ز یک میل راه زین عباد *** روانه گشت سوی قبر سیّد الشهدا

نظر فکند چو بر مرقد منیر پدر *** بگریه گفت که ای نور چشم پیغمبر

شهادت تو ز دل ها توان و تاب گرفت *** غم تو از گل نظاره ها گلاب گرفت

ز اشک ماتم تو چشم ها خراب شده *** بدیده خواب ز سوز غم تو آب شده

مصیبت تو نفس را بسینه راه زده است *** غم تو اهل نظر را رگ نگاه زده است

زبس که جان بتن ازغصه مضمحل شده است *** ره سرشک ز دل تا بدیده گل شده است

وطن برای تو پیوسته چشم در راه است *** تو نیستی و کنون ماتم تو همراه است

وطن جدا ز تو بر من حرام خواهد بود *** مدینه بی تو به من شهر شام خواهد بود

مرا چو اهل وطن بی پدر نظاره کنند *** به ماتم تو گریبان صبر پاره کنند

یگان یگان ز فراقت مرا به برگیرند *** ز من حکایت حال ترا خبرگیرند

کجا حدیث ترا طاقت بیان دارم *** کجا به شرح غمت یاری زبان دارم

اگر ز تشنگیت سر کنم حکایت را *** چسان حدیث کنم قصهٔ شهادت را

به حیرتم که به تسکینشان چه کار کنم *** مگر جواب سخن خجلت اختیار کنم

چسان بروضهٔ جد بزرگوار روم *** چسان به خدمت آن سیّد کبار روم

به آن جناب مقدس چسان سلام کنم *** چگونه بی تو بر حضرتش قیام کنم

مرا چگونه جواب سلام خواهد داد *** چگونه بی تو مرا احترام خواهد داد

چسان روم بسر قبر حضرت زهرا *** بأن حدیث شهادت چسان کنم انشا

ز دوریت به لحد تاب صبر چون آرد *** ترا نبیند و از قبر سر برون آرد

سوی من آید و این الحسین خطاب کند *** ز اشک خانهٔ اهل جهان خراب کند

درین مکالمه ای نور دل جوابم نیست *** به جز خموش شدن چاره هیچ بابم نیست

چنین بیان سخن می نمود و می نالید *** جبین تربت شاه شهید می مالید

ز اختلاف روایت کجاوهٔ زینب *** فتاده بود در آن روز از قضا به عقب

سکینه از تعب راه با دو چشم پر آب *** پیشین زینب مظلومه رفته بود به خواب

ص: 150

که آمد آن شتر از راه چون نسیم صبا *** رسید تا به سر قبر سيّد الشهدا

شتر ستاد ز رفتن سکینه شد بیدار *** شنید ناله و افغان عترت اطهار

خبر گرفت ز زینب که ای نکو منظر *** مگر فتاد راه ما به کربلای پدر

جواب داد که این عرض دشت غربت اوست *** همین زمین که شتر ایستاده تربت اوست

چو این شنید ز زینب سکینه شد بی تاپ *** بروی قبر پدر کرد خویش را پر تاب

گشود خانه آغوش را به قبر پدر *** ز شوق روی پدر قبر را کشید به بر

سحاب وار گهی گریه بر پدر می کرد *** گهی ز دست الم خاک غم بسر می کرد

گهی ز دست الم زلف عنبرین می کند *** گهی به ناخن غم صفحهٔ جبین می کند

خطاب کرد بقبر پدر بدیدهٔ تر *** به گریه گفت که ای گوش عرش را زیور

سبب چه بود که از ما کناره گیر شدی *** چه روی داد که از اهل بیت سیر شدی

نبود یک نفسی بی منّت شکیبائی *** چه واقع است که خو کرده ای به تنهائی

تو چون شهید شدی ما اسیر گردیدیم *** بسان رنگ حنا دستگیر گردیدیم

چه ها که بی تو به ما قوم کوفیان کردند *** به ما ستمزدگان منع آب و نان کردند

ز اشک خویش مقیم و کنار ه جو بودیم *** ز تشنگی همه سیراب آب رو بودیم

کسی بغیر غمت کی گرسنهٔ نان بود *** کسی ز اهل تو گر سیر بود از جان بود

بروز اسیر و سوار جمازه ها بودیم *** غریب وار به شب در خرابه ها بودیم

بهر بلد که رسیدیم شور و غوغا بود *** مخدرات ترا خلق در تماشا بود

بدین طریق چو وارد بشهر شام شدیم *** در آن بلد همهٔ نظّارهٔ عوام شدیم

نشسته بر شتران برهنهٔ بی معجر *** تمام بی کس و بی آشنا و بی یاور

ستاده بر در و دیوارها تماشائی *** تمام منتظر ما ز بی محابائی

سر ترا بسنان داشت خولی بی دین *** روانه بود به پیش آن لعین بدآئین

ز هر قدم جگر اهل بیت می آزرد *** به این طریق به ما آن لعین بسر می برد

سر منوّر تو می نمود از هر بام *** ندیده بود کسی آفتاب را در شام

غرض چو وارد غم خانهٔ یزید شدیم *** ز زندگی همه یک باره نا امید شدیم

شبش به محنت و اندوه و غم بسر بردیم *** ز اشک دیده و لخت دل آب و نان خوردیم

به صد هزار مشقت چو شب بروز رسید *** یزید اهل حرم را بنزد خود طلبید

تمام را برَسَن بسته از صغیر و کبیر *** گرفته بود سر پا لهنگ شمر شریر

به این نهج ز میان خلائق و انبوه *** شدیم داخل بزم یزید با اندوه

چنین برابر آن ناقبول نامه سیاه *** تمام را برسن بسته داشتند نگاه

ص: 151

پس از تأمل بسیار آن لعین ز عناد *** سؤال کرد ز احوال سید سجاد

جواب داد بأن شمر کین امام هدا *** علی اوسط و فرزند سیّد الشهدا

چو این شنید خبرها ازان سؤال نمود *** برادرم بجدوابش زبان شکوه گشود

پس از مکالمه آن سنگ دل شرارت کرد *** به قتل حضرت زین العباد اشارت کرد

مخدرات ازان جمله در هراس شدند *** به پیش آن سگ بی دین به التماس شدند

کسی نبود که تدبیر آن تواند کرد *** علاج زاری بی چارگان تواند کرد

فرنگی ای به یزید پلید غیرت کرد *** بپای خواست بأن کافری عزت کرد

گشود لب به شفاعت برای آل رسول *** شفاعتش بر آن سنگ دل نگشت قبول

شهید گشت فرنگی و دادخواه تو شد *** حیات او به همین نحو صرف راه تو شد

در آن معامله بد ملتی ز قوم ظلم *** نظاره کرد به بی حرمتی به اهل حرم

سوی یزید اشارت به بی تمیزی کرد *** مراد فاطمه را خواهش کنیزی کرد

چو این شنید بپا خواست زینب دلخون *** خطاب کرد بأن روسیاه کای ملعون

تو کیستی که خودت را عزیز می خواهی *** ز اهل بیت رسالت کنیز می خواهی

روا بود که جگرگوشهٔ رسول خدا *** شود کنیز تو ای بی حیای بی پروا

دلم هنوز ازان گفتگو پر از خونست *** هنوز دیدهٔ من هم چو رود جیحونست

غرض بجز تو امیدی به هیچ ماتم نیست *** مرا بقبر طلب کن که بی تو تابم نیست

بگفت این و ز بسیاری فغان و خروش *** بسینه زد ز الم آن چنان که رفت از هوش

مخدرات چو حال سکینه را دیدند *** صدای نوحه بگوش فلک رسانیدند

گهی بتعزیه هنگام گرم می کردند *** گهی ز سید سجاد شرم می کردند

چو این مشاهده فرمود سرور عبّاد *** برای تعزیه بر اهل بیت رخصت داد

تمام خیمهٔ فیروزه گون بپا کردند *** فضای بادیه را تعزیت سرا کردند

چو شام جمله به ماتم سیاه پوشیدند *** چو صبح جمله گریبان جامه بدریدند

بقبر سبط نبی خیمهٔ سیاه زدند *** بقتلگاه شه تشنه بارگاه زدند

بناله جمله هم آواز و هم صدا گشتند *** تمام بلبل بستان کربلا گشتند

خروش و ماتم آل رسول گشت بلند *** چنان که زلزله بر عرش کبریا افکند

خبر شدند ز هر سوی خلق آن صحرا *** ز حال تعزیه داران سیّد الشهدا

تمام رو سراپرده ها روانه شدند *** دخیل ماتم آن گوهر یگانه شدند

روایتست که از اهل دشت دهقانی *** چو کرد باد سراسر رو بیابانی

بدین حضرت موسی قبول طاعت داشت *** یهود بود در آن سرزمین زراعت داشت

ص: 152

سؤال کرد ز خدام اهل بیت أنام *** که کیست مهتر این مردم و چه دارد نام

تمام سید سجاد را نشان دادند *** یهود را خبر از عمر جاودان دادند

بسوی حضرت زین العباد روان گردید *** رسید چون به حضور از ادب زمین بوسید

سؤال کرد از آن مهتر زمین و زمان *** به گریه گفت که ای نور چشم اهل جهان

بدل عجب الم بی نهایتی دارم *** ز حال صاحب مدفن حکایتی دارم

بدان که چند ازین پیش روز عاشورا *** مرا فتاد گذار از قضا بدین صحرا

کجا ز جور فلک بیم انقلابم بود *** که هم چو دیدهٔ یعقوب روز آبم بود

گهی بکشتهٔ خود فکر آب می کردم *** گهی تفرج موج سراب می کردم

که صف کشیده درین دشت لشگری دیدم *** به جانب دگر استاده سروری دیدم

چو صبح جامهٔ نورانی سفید ببر *** کفن به گردن و عمامه ای ز نور بسر

نشان سروری از آن جناب پیدا بود *** ز شوکتش فر پیغمبری هویدا بود

زیادتی بشباهت ز آفتابش بود *** چرا که پرتو خورشید در رکابش بود

ستاده بود و ز آن لشکر آب می طلبید *** گهی به حجت از ایشان جواب می طلبید

کسی نداد جوابش ز قوم بی پروا *** بهر طرف نگران بود بی کس و تنها

که ناگه از دو طرف کوفیان عنان دادند *** بناوک ستم آن تشنه را نشان دادند

ز گرد لشکر کین راه دیده شد مسدود *** نیافتم که بدان تشنه لب چه روی نمود

همین نه تشنگیش بار غم بدل ها بود *** دلم به بی کسیش سوخت زان که تنها بود

گذشت چون نفسی از جدال وحشت شد *** ز آسمان و زمین شورش قیامت شد

زمین به لرزه درآمد ز بس که تاب گرفت *** سیاه شد فلک و روی آفتاب گرفت

چو این مشاهده کردم ز جاروان گشتم *** گریختم من و در گوشه ای نهان گشتم

چهار روز چو بگذشت آمدم ترسان *** کسی نبود از آن کوفیان بی ایمان

فتاده بود درین دشت کشتهٔ بسیار *** ولی نبود اثر زان جوان یکّه سوار

ز هر طرف به سراغش بجستجو بودم *** به جستجوی حیات و ممات او بودم

که ناگهان تنی افتاد بی سری دیدم *** بناز بالش خون خفته پیکری دیدم

نداشت جا بدن آن که زخمناک نبود *** نبود یک سر مو در تنش که چاک نبود

نشسته بود به دلجوئیش جراحت تیر *** برادرانه به پیشش جراحت شمشیر

خدنگ در تنش از کنجکاوی پیکان *** فرود آمده در کوچه های زخم و سنان

نداشت جز بدن پاره پاره خون خواری *** بغیر زخم نبودش دگر هواداری

چو این مشاهده کردم دلم بجوش آمد *** نفس بسینه ام از غصه در خروش آمد

ص: 153

به این اراده که پائی به پیش بگذارم *** ز خاک آن تن در خون طپیده بردارم

که ناگه از طرف قبله نعره ای برخاست *** که از صلابت آن لرزه ام هنوز بجاست

رسید از عقب نعره شیر غرّانی *** چه شیر باد شه کشور بیابانی

چه شیر از همه اسرار غیب آگاهی *** چه شیر صورت معنی و قدرت اللهی

چه شیر از سر پستان دایهٔ تقدیر *** بشیر خوارگیش بود با حضر هم شیر

بدشت طاعت پروردگار پیر شده *** سفید هر سر مویش چو جوی شیر شده

رسید و تند بسوی من از غضب نگریست *** روانه شد به سر نعش و هم چو ابر گریست

رسید چون بسر نعش با دو دیدهٔ تر *** گرفت آن تن در خون طپیده را در بر

گهی به پیکر او می رسید و بو می کرد *** گهی ز روی ادب احترام او می کرد

گهی چو تعزیه داران نشست بر سر آن *** گهی چو ماتمیان گشت گرد پیکر آن

گهی بگریه سر خویش را زدی به زمین *** چو آن کسی که ستم پیشه را کند نفرین

گهی گریست بر آن چون پدر بزاری زار *** گهی فتاد به پهلوی آن برادروار

چنان گریست بر آن تن که من کباب شدم *** ز پا افتادم و یکبارگی ز تاب شدم

روانه گشت چو آن نعش را زیارت کرد *** پاسبانی آن سوی من اشارت کرد

غرض که روز به آن تن نگاهیان بودم *** چو شب رسید به اطراف پاسبان بودم

چو بهر ظلمت شب از سحر نوید آمد *** علامتی ز سوی آسمان پدید آمد

رسید چون ز فراز فلک بسوی نشیب *** پدید گشت گروهی به وصف های عجیب

تمام با دل محزون و حال ژولیده *** تمام غم زده چون مردم ستم دیده

تمام گریه کنان و تمام چهره خراش *** تمام موی پریشان چو خامهٔ نقّاش

ز دیدهٔ همه سیل سرشک جاری بود *** ز بانگ ناله شان آسمان حصاری بود

چو آمدند بس نزدیک ساکنان سما *** فرو نشست و زمین گیر گشت آن غوغا

پدید گشت یکی تخت همراه ایشان *** نشسته بود بدان پنج شخص عالی شأن

تمام سر بته افکنده با دل غمگین *** تمام سرخ قبا هم چو پنجهٔ خونین

گذاشتند چو آن تخت را بصفحهٔ خاک *** روان شدند بالین آن تن صد چاک

مقربان خدا با وجود آن تمکین *** شدند پیش تن آن جناب خاک نشین

زدند حلقهٔ ماتم بدور آن پیکر *** تمام چاک نمودند جامه ها در بر

برادرانه بالین نعش آن مقتول *** شدند جمله به آئین تعزیت مشغول

رسید کار بجائی ز زاری ایشان *** که من ز خود شدم از بی قراری ایشان

که ناگه از عقب پردهٔ سپهر جلیل *** بلند گشت صدائی چو صور اسرافیل

ص: 154

ازان صدا کرهٔ خاک سر بسر لرزید *** مرا گمان که مگر آسمان نگون گردید

جماعتی ز سپهر برین شدند عیان *** تمام چاک گریبان و احسین کنان

علم سیاه ز سر تا پا لباس سیاه *** بر آمد از دل گردون سواد اعظم آه

فکند موی سر خویش از یمین و یسار *** به تعزیت سر موئی نبودشان پیکار

بلند قد و سیه پوش چون شب یلدا *** تمام تعزیه داران عالم بالا

برای نوحه نه مابینشان جدائی بود *** زمین بحیرت ازان ماتم هویدانی بود

رسید چون كه به نزدیک آن خروش از دور *** پدید گشت سریر مربعی از نور

نشسته بود جوانی بروی آن اورنگ *** سیاه پوش و چو محنت رسیدگان دلتنگ

دریده بود گریبان جامه تا دامن *** برنگ ماتمیان داشت شال در گردن

روانه از طرفینش خلائق بسیار *** مقربان سموات از یمین و یسار

کدورت از همه اهل جهان فزون تر داشت *** نشسته بود زغم هر دو دست بر سر داشت

جماعتی که ز افلاک همرهش بودند *** به خدمتش همه راه سپهر پیمودند

ز آسمان همه با چهرهٔ غبارآلود *** به پیش آن تن صد پاره آمدند فرود

چو آن سریر بروی زمین قرار گرفت *** ز تاب آئینه آسمان غبار گرفت

بزیر آمد از آن تخت با دو دیدهٔ تر *** شهنشهی که لباس سیاه داشت ببر

پی تواضع آن هر که بود برپاخاست *** چنان چه آن تن صد پاره نیز از جا خاست

سلام کرد و روان گشت آن تن بی سر *** بسوی آن صدف کائنات را گوهر

چو آن مشاهده بنمود آن حمیده سیر *** گشود خانهٔ آغوش بهر آن پیکر

ببر کشید چو جان آن جناب آن تن را *** ز گریه کرد فراموش ایستادن را

ز پا فتاد بروی زمین بناله نشست *** ز پا افتادن آن کار گریه رفت از دست

به چهره ریخت سرشک دو دیدهٔ پر نم *** خطاب کرد به آن تن که ای شهید ستم

چه حالت است ترا ای ستم رسیدهٔ من *** که این ستم به تو کرد است نور دیدهٔ من

ترا چه شد که چنین پاره پاره شد بدنت *** سرت کجاست که درخون طپیده است تنت

به بی کسی تو یا رب چرا نسوخت دلش *** چه بوده است عدوی ترا در آب و گلش

دلش چگونه به مظلومی تو تاب آورد *** کسی که با تو چنین ظلم بی حساب آورد

مگر ز حال تو نشناختند جد ترا *** مگر خبر نگرفتند از تو جد ترا

چه بر سر آمده یا رب برادرانت را *** چه روی داده درین دشت خواهرانت را

چه رخ نموده به فرزندهای مسکینت *** که نیستند درین بی کسی نبالینت

گل ریاض الم زین عابدینت کو *** پی امام احباب جانشینت کو

ص: 155

چه شد چراغ دل من علی اکبر تو *** کجا بخون شده غلطان علی اصغر تو

چرا تو بی کس و تنها درین بیابانی *** تو ای ستمزده آخر نه از شهیدانی

درین مکالمه بود آن جناب با پیکر *** که آمد از دل افلاک ناله ای دیگر

پدید گشت گروهی ز حوریان جنان *** تمام زار و نزار و دو دیده گریان

چو آن گروه به نزدیک آشکار شدند *** خلائق از سر آن نعش برکنار شدند

چو آن مقدمه رو داد من خموش شدم *** کجا خموش که یک بارگی ز هوش شدم

ز خویش رفتم و احوال من دگرگون بود *** بخود چو آمدم آن نعش پاک مدفون بود

بخالقی که ترا جاه و منزلت داد است *** ترا گزیده و این قدر و مرتبت داد است

به من حکایت این کشته را بیان فرما *** مرا خبر کن از احوال عالم بالا

چو این شنید از آن مرد سید سجاد *** ز دیده ریخت سرشک و چنین جوابش داد

که آن جوان که تو دیدی حسین مظلوم است *** که در کتاب شما بر شبیر موسوم است

گل حدیقهٔ پیغمبر است و باب من است *** ز دفتر شهدا فرد انتخاب من است

چو آن شهید شد از ظلم کوفیان لعین *** بماتماند از آن اهل آسمان و زمین

خلائقی که تو دیدی فرشته ها بودند *** به ماتمش همه با غم سرشت ها بودند

که از سپهر به همراه انبیای کبار *** پی زیارت آن آمدند تعزیه دار

در آن سریر که بنشسته پنج تن بودند *** پیمبران خداوند ذوالمنن بودند

کسی که بر همه در منزلت مقدم بود *** صفی حضرت پروردگار آدم بود

ز انبیا دومی نوح آدم ثانی ست *** که کشتیش ز غم آن جناب طوفانیست

سوم خلیل خدا جد ماست ابراهیم *** که کرد آتش نمرود پیش آن تسلیم

چهارم آن که غمین بود حضرت موسی ست *** که در کفش رقم معجز يد بی ضاست

به پنجم آن که به ماتم قرین ایشان بود *** به نام حضرت عیسی مسیح ذیشأن بود

کسی که بود مربع نشین کرسی نور *** محمدست که باشد شفیع روز نشور

شهنشهی که بتورات مادماد بود *** حبیب خالق و پیغمبر عباد بود

دگر کسی که ز صیت عزا شدی خاموش *** که آمد او ز بهشت برین بجوش و خروش

بدند همراه آن حوریان پاک سرشت *** بدان که فاطمه بود آن سرزنان بهشت

دگر حکایت شیری که داغدارش بود *** بدان که شیر خدا باب تاجدارش بود

که در کتاب شما ایلیاش می خوانند *** بدین ما علی مرتضاش می خوانند

ز دین حق چو تو بیگانه ای به مذهب ما *** به شکل شیر ترا جلوه کرد شیر خدا

تمام ماتم این خون طپیده را دارند *** مصیبت و غم این نور دیده را دارند

ص: 156

چو این شنید یهودی ز سیّد سجّاد *** شهاده گفت و ز زنجیر کفر شد آزاد

شها منم که ز روی یقین غلام توام *** بمقبلی تو در دهر نیک نام توام

به چشم مردم این شهر بسکه ارزانم *** سیاه روی ترا ز مردم صفاهانم

اگر بمرتبه نالائق دیار توام *** غلام تعزیه دار گناهکار توام

به کربلای تو ای آفتاب انور من *** بده فن آمده بودم نشد میسّر من

بر آستان تو کز بهر مدفنم جا نیست *** امیدوارم و این آرزوی بی جا نیست

مرا به مشهد شاه رضا مرخص کن *** پی تدفن من طوس را مشخص کن

امید من بسوی مشهد امام رضاست *** من و طواف رضا و رضا رضای خداست

واقعهٔ جبرئیل (علیه السلام) و آمدن بسر روضهٔ جناب امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و شکایت کوفیان سیاه

هلال ماه محرم ز مشرق بیضا *** پدید آمد و شد آشکار ماه عزا

نشاط عیش نهان گشت غم نمایان شد *** فغان و ناله و شیون بسوی کیوان شد

به بی کسی یتیمان دمی نظاره کنید *** فغان و ناله بر آرید جامه پاره کنید

خصوص من که دو چشمم چه رود جیحونست *** دلم به ماتم لب تشنگان پر از خون است

برای غنچهٔ نشکفتهٔ شه کونین *** برادر حسن مجتبی امام حسین

روایتست که چون شد شهید لشکر کین *** گریستند بر او ساکنان عرش برین

دل ملائک هفت آسمان دگرگون شد *** ز گریه حضرت جبریل دل پر از خون شد

ز غصه دست الم جبرئیل بر سر زد *** زبان شکوه به عرض خدای اکبر زد

بگریه گفت که ای خالق زمین و زمان *** مصیبتی شده پیدا به پیش اهل جهان

از این قضیه دل من فکار گردیده *** دل ملئکه ها بی قرار گردیده

چه ماتم است که بر ما ز نو پدید شده *** مگر حسین علی از ستم شهید شده

ندا رسید به جبریل کای امین خدا *** فرود شو به زمین با دو چشم خون پالا

بگو به حیدر صفدر که ای وصیّ رسول *** حسین تشنه لبت شد به تیغ کین مقتول

چه جبرئیل شنید این صدای غم فرسا *** ز آسمان به زمین شد بناله و غوغا

ص: 157

نظر فکند به سوی زمین بدیدهٔ تر *** به گریه گفت که ای جانشین پیغمبر

فتاده است بگرداب خون بکرب و بلا *** غریب و بی کس و لب تشنه سیّد الشهدا

نه قاسم و نه علی اکبر و علی اصغر *** چه گویم از غم آن هر سه دانة گوهر

شهید گشته علی اکبرت به تیغ جفا *** ز پا فتاده علی اصغرت به تیر بلا

چه گویم از دل ناکام قاسم داماد *** که او ز ظلم و ستم شد شهید اهل فساد

مخدّرات همه بی لباس و بی معجر *** شدند جمله گرفتار قوم بداخ تر

چه ظلم ها که به طفلان نورست کردند *** چها به زینب و کلثوم بی کست کردند

دو دست حضرت زین العباد را بستند *** ز تشنگی جگر اهلبیت را خستند

سوار بر شتر آن نور دیده ات کردند *** بگردنش غل و زنجیر کینه افکندند

روان شدند در آن حال کوفیان لعین *** زدند خیمهٔ اطفال را به آتش کین

هر آن چه بود ز اسباب سیّد شهدا *** ز راه ظلم ببردند کوفیان دغا

زدند نیزهٔ کین را بکتف اهل حرم *** چنان که قامت ایشان خمیده شد ز ستم

به پشت ناقهٔ عریانشان نشانیدند *** بگرد کوچه و بازارشان دوانیدند

سر برادرشان را به نیزه ها کردند *** به پیش اهل ستم دیده ها بپا کردند

نظر به آن تن از پا فتاده افکندند *** تمام عارض خود را ز غصه اش کندند

به این قرار ز کرب و بلا به وادی شام *** روان شدند در آن حال اهل بیت کرام

گذار اهل حرم سوی قتلگاه حسین *** فتاده با دل پر ماجرا و شیون و شین

فتاد چشم اسیران به پیکر شهدا *** ز اشتران بفتادند با دو صد غوغا

تن برادر خود را بخاک و خون دیدند *** به پیش نعش شهیدان به خاک غلطیدند

بخون فتاده بدیدند علی اکبر را *** فتاده حلق پر از خون علی اصغر را

فتاده قاسم بی سر ز یک طرف بر خاک *** به ضرب نیزهٔ کین پیکرش شده صد چاک

به گریه زینب بی دل سوی برادر شد *** سکینه با دل پر خون بسوی اکبر شد

دوید زینب و بنشست پیش آن پیکر *** فغان کشید بزد چاک جامه ها در بر

به گریه گفت که ای نور دیدهٔ خواهر *** سرم فدای تو ای سر بریدهٔ خواهر

چرا تو با تن بی سر به خاک خون شده ای *** به پیش چشم یتیمان چرا نهان شده ای

سرت کجاست که در پیکر شریف تو نیست *** تنت طپیده بخون و تن لطیف تو نیست

کجاست مادر غم دیده ات در این صحرا *** که تا نظاره کند پیکر شریفت را

خطاب کرد به سوی مدینه کای مولی *** به گریه گفت که فریاد یا رسول الله

برادرم ز ستم شد شهید خنجر کین *** فتاده پیکر صد چاک او به روی زمین

ص: 158

روا مدار حسین تو این چنین باشد *** شهید خنجر بی داد اهل کین باشد

چه جورها که لعینان ز ظلم و کین کردند *** چها به عترت اولاد طيّبین کردند

به ظلم و کینه ببستند طفلگانش را *** بریسمان جفا نور دیدگانش را

روا بود که حرم جملگی اسیر شوند *** به کربلا همگی از ستم حقیر شدند

روا بود که در این دشت بی کس و بی یار *** شوند جمله گرفتار لشکر کفّار

کشید از غم آن تشنه لب فغان و خروش *** به پیش آن تن بی سر فتاد و شد مد هوش

عروس و مادر قاسم بناله و فریاد *** روان شدند بالین قاسم داماد

زدند دست الم بر سر از غم قاسم *** در آن زمان بگرفتند ماتم قاسم

به آه و ناله و زاری سکینهٔ اطهر *** نشسته بود بالین اکبر و اصغر

ز فرقت دو برادر سکینه می نالید *** جبین به قامت آن هر دو کشته می مالید

گریستند بر آن کشتگان چه ابر بهار *** چنان که غلغله افتاد بر یمین و يسار

چه جبرئیل امین این حدیث غم افزون *** بیان نمود به حیدر به دیدهٔ پر خون

به پیش روضهٔ حیدر بچشم خون افشاه *** روانه شد به سوی آسمان به حال تباه

مهیمنا متعالی بحق پیغمبر *** به جان حیدر صفدر کننده خیبر

بحق آن دو شهید جفا حسن و حسین *** که بوده اند علی را ولی و نورالعین

بحق جمله شهیدان کرب و بلا *** بحق آب دو چشم خدیجهٔ کبری

مه منوّر ایوان سيّد ثقلین *** شهید خنجر ظلم و جفا امام حسین

بفضل خویش تو ای آفریدگار دو جهان *** ز روی لطف نظر کن بما گنه کاران

روانه کن همه را از کرم بکرب و بلا *** که تا کنیم سر و جان فدای آن مولی

امیدوار بود از تو مقبل محزون *** که وقت مرگ شود او بکربلا مدفون

مسوز روز قیامت تنش بنار سعیر *** بده ز مرحمت خود به او ثواب کبیر

در بیان مراجعهٔ اهلبیت به مدینه مشرّفه

دلم به ماتم گلگون قبای آل عبا *** شده چو چاک گریبان لالهٔ حمرا

چه دل بیاد شهیدان کربلا غم و بس *** برای تعزیهٔ اهل بیت ماتم و بس

چه دل ز سوز غم تشتگان کباب شده *** کجا کباب که یک قطره خون ناب شده

ص: 159

چه دل باشک که در دیده ها مکان دارد *** ز اتحاد همین رنگ در میان دارد

چه دل پدید ز یک قطره هیولائی *** ازان نمانده بجز اسم بی مسمائی

چنین دلی که زاسباب اشک کم مایه است *** چه فیض می برد آن دیده ای که همسایه است

به گریه دیده درین چند روز ناچار است *** محرم است و به هر دیده اشک درکار است

ز دیدن مه غم آستین دو دیده تر است *** چرا که چشمۀ آن آب آسمان نگر است

خوشا سعادت آن دیده ای که گریان است *** چرا که گریه آن آبروی ایمان است

ذهاب اشک از ان دیده ای که غمگین ست *** برنگ روغن بادام تلخ و شیرین ست

سرشک تعزیه سرور شهیدانست *** که چشم روشنی دیده های گریانست

چو آن کسی که جگر گوشه اش بود ناچیز *** بدیده طفل سرشکم شد است غوره مویز

بیا سرشک که در ماتم اهتمام کنیم *** برای گریه ز هر دیده اشک وام کنیم

دو دیده تاب ندارد سرشک این غم را *** بچشم کم نتوان دید اشک ماتم را

خصوص ماتم مخدوم جبرئیل امین *** گل ریاض نبی گوشوار عرش برین

جناب حضرت شاهی مغفر الجرمين *** غريق لجة بحر فنا امام حسین

روایت است که چون یادگار آل عبا *** چراغ انجمن افروز سيّد الشهدا

ز کربلای ستمدیدگان بحال خراب *** روانه گشت بسوی مدینه با اصحاب

سوار بر شتران کرد اهل ماتم را *** سوی مدینه برافراشت رایت غم را

مخدرات پریشان به چشم های پر آب *** تمام با دل محزون و سینه های کباب

گهی به شاه شهیدان وداع می کردند *** گهی ز رفتن خویش امتناع می کردند

خصوص زینب خونین جگرکه گریان بود *** فتاده بود بر آن مرقد و در افغان بود

ز التماس به رفتن رضا نمی گردید *** ز قبر شاه شهیدان جدا نمی گردید

چو این مشاهده فرمود سیّد سجّاد *** زبان به معذرت عمه کبار گشاد

به گریه گفت که ای مونس دل زهرا *** یتیم پرور ذرّیه رسول خدا

اگر زیارت جدّ بزرگوار نبود *** مرا جدائی ازین مرقد اختیار نبود

به من امامت امت اگر نه جاری بود *** یقین که از همه ام بیش بی قراری بود

غرض اطاعت فرموده رسول خداست *** و گر نه بی پدر مهربان وطن بی جاست

سوار شو بشتر تا سکینه در خوابست *** که آن زیاده تر از اهلبیت در تابست

اگر سکینه ز خواب الم شود بیدار *** ز آه و ناله بما کار می شود دشوار

چو این حدیث بیان کرد سیّد سجّاد *** گریست زینب و ناچار دل برفتن داد

به آه و ناله باخاست زینب دل خون *** نشست بر شتر و روی کرد بر هامون

ص: 160

روان شدند ز کرب و بلا بسوی وطن *** مخدرات با فغان و ماتم و شیون

همین نه با غم ایام همسفر بودند *** ز طفل اشک بره بی قرار تر بودند

ز کربلا به مدینه نشد که یک منزل *** ز آب چشم ستمدیدگان نگردد گل

غرض که با غم و اندوه راه طی گردید *** سپاه ناله بنزدیکی مدینه رسید

روایتست که چون موکب جنود الم *** نزول کرد به قرب مدینه با ماتم

سواد شهر رسول خدا نمایان شد *** چنان چه حال بر اهل حرم پریشان شد

نمود قبّه پر نور احمد مختار *** که داشت عرش برین را بسایه دیوار

چو دید قبّه ختم رسل امام عباد *** پیاده گشت و ز روی ادب بپسا استاد

سلام گفت به پیغمبر و زیارت کرد *** پس از سلام به اهل حرم اشارت کرد

مخدرات ز جمّازه ها پیاده شدند *** پی زیارت پیغمبر ایستاده شدند

سلام سوی شه آخر الزّمان کردند *** زیارت الم آلوده را بیان کردند

روایتست که بعد از سلام زین عباد *** ز هر دو دیده بسیلاب اشک رخصت داد

بهر طرف نگران کرد چشم پر نم را *** طلب نمود بساعت بشیر جذلم را

خطاب کرد که باب تو نیک شاعر بود *** بعلم شاعری از هر چه بود ماهر بود

تو هیچ بهره ای از حالت پدر داری *** ز کلک ناطقهات شعر می شود جاری

جواب گفت که ای نور چشم اهل یقین *** کلام من چو کلام پدر بود رنگین

به گریه گفت که سوی مدینه مأوا کن *** برای مرثیه شعری بتازه انشا کن

خبر ببر ز من بی پدر بخویش و تبار *** بگو که آمده فرزند سیّد ابرار

سوار گشت بفرموده امام عباد *** بشیر جذلم و رو بجانب مدینه نهاد

رسید چون بدر مسجد رسول خدا *** شروع کرد بمرثیّه خوانی شهدا

خطاب کرد بسوی مهاجر و انصار *** بگریه گفت که ای قوم احمد مختار

مخدّرات جگر گوشه رسول خدا *** رسیده اند بنزدیکی دیار شما

تیم آل عبا با سپاه ناله و غم *** زده است بر در دروازه خیمه ماتم

پی زیارت آن نور دیده بشتابید *** که تا سعادت فیض دو کون دریابید

از آن خبر همۀ مرد و زن ز خانه شدند *** ز شهر رو بسرا پرده ها روانه شدند

خصوص قوم بنی هاشم از حصاب برون *** روان شدند سراپا برهنه بر هامون

نموده رو بسرا پرده های اهل حرم *** ز شهر موجه و سیلاب گریه و ماتم

رسید اشک بجائی ز گریه احباب *** که نه سپهر دران می نمود هم چو حباب

روایتست که بعد از بشیر شاه کبار *** فرود آمد و در گوشه ای گرفت قرار

ص: 161

نمود اشرف ذریّة رسول خدا *** برای خیمه مکان مناسبی پیدا

اشاره کرد که تا خیمه ها برپا کردند *** برای ماتمیان خانه ها بنا کردند

خصوص خیمه بی صاحب امام شهید *** که بهر تعزیه فراش روزگار تکید

روایتست که اسباب سیّد الشهدا *** پس از شهادت آن تشنه لب دشت بلا

ز راه ظلم چو تاراج کوفیان شده بود *** از آن ز دیده اهل حرم نهان شده بود

ندیده بود کسی خیمه شه دین را *** نه مسند خلف خاتم النبیین را

یزید عترت اطهار را چو رخصت داد *** سپرده بود سراپرده را بزین عباد

چو خیمه شه لب تشنه را برپا کردند *** ز گریه نام بدان تعزیت سرا کردند

چو اهلبیت حزین را نظر به خیمه افتاد *** برآمد از دلشان بانگ ناله و فریاد

روان شدند سوی خیمه امام شهید *** مخدرات سراپرده رسول مجید

بتازه باز گریبان جامه چاک زدند *** طپانچه بر سر و رخسار دردناک زدند

به گریه زینب دلخسته سوی خیمه دوید *** فتاده دید در آن مسند امام شهید

نظر فکند چو بر مسند برادر خویش *** گرفت مقنعه چون آفتاب از سر خویش

کشید آهی و غلطید هم چو ناله بسر *** گرفت مسند شاه شهید را در بر

به گریه گفت که ای زندگانی زینب *** شکوفه چمن کامرانی زینب

تسلی دل در خون طپیده زینب *** نشد ز فرقت تو کور دیده زینب

دفین کرب بلاگشته است قامت تو *** تهی فتاده کنون مسند امامت تو

کجائی ای خلف برگزیده زهرا *** بیا که بی تو حرامست زندگانی ما

روان حضرت خیر النساء حسین گویان *** ستاده است بر اطراف خیمه ها گریان

برادرت حسن مجتبی بناله و آه *** در انتظار جنابت نشسته است براه

برای دیدن تو حضرت رسول الله *** فکنده است کنون دیده امید براه

موالیان تو با دوستان و غمخوارت *** نشسته اند بخاک از برای دیدارت

روایت است که زینب درین حکایت بود *** بخیمه از فلک و بخت در شکایت بود

که آمدند سوی خیمه امام شهید *** مخدرات بنی هاشم از سیاه و سفید

شدند داخل و دیدند متکای حسین *** که افتاده، و بی صاحب است جای حسین

نشسته زینب بیدل بگوشه گریان *** سکینه را ز محبت نشانده در دامان

گهی تسلی آن طفل بی پدر می کرد *** گهی ز اشک جگر سوز دیده تر می کرد

مخدرات به ماتم تمام نیلی پوش *** نشسته جمله چو پروانه مزار خاموش

چو این مشاهده کردند آن زنان عرب *** روان شدند سوی سکینه و زینب

ص: 162

زدند دست و دریدند جامه در بر خویش *** بهر دو دست نشاندند خاک بر سر خویش

یکی به گریه جبین بر رخ سکینه نهاد *** یکی ز مهر سر آن بروی سینه نهاد

گهش غبار رخساره پاک می کردند *** گهش سؤال دل دردناک می کردند

گهی یتیم نوازی بهانه می کردند *** باین بهانه گیسوش شانه می کردند

یکی گشود به زینب ز اضطراب آغوش *** یکی به گریه سر آن گذاشت بر سر دوش

گهی نوازش آن داغ دیده می کردند *** گهی تدارک خونتاب دیده می کردند

گهی بنوحه گذاری گهی به دلداری *** گهی به تعزیه داری گهی به غمخواری

که آمدند خلائق بناله و فریاد *** دوان دوان بسراپرده امام عباد

نشسته بود دران خیمه افتخار زمان *** دل شکسته و غمناک دیده گریان

بسر عمامه ژولیده چو ماتمیان *** ببرد راعه صد پاره چو غمزدگان

باین طریق چو دیدند شاه و سرور خویش *** بهر دو دست فشاندند خاک بر سر خویش

شدند داخل و عمامه ها زدند بخاک *** شدند دست و گریبان جامه صد چاک

بغل گشوده و دیدند سویش از طرفین *** که ای ستمکش بی کس چه شد امام حسین

چه شد برادر دلخسته ات علی اکبر *** که بود نزد خلائق شبیه پیغمبر

کجاست حضرت عباس آن نکو مقدار *** که بود ماه بنی هاشم از گل رخسار

کجاست قاسم سرگشته جدا ز وطن *** که بود روشنی دیده امام حسن

چه ظلم بود که کردند فرقه ظالم *** که نیست هیچ نشانی ز حضرت مسلم

بدند دشمن اولاد حیدر کرّار *** چه شد نمونه اولاد جعفر طیّار

چسان گذشت ترا بی کسی و تنهایی *** ز کوفیان خدا بی خبر شکیبائی

چو این شنید ازان قوم سیّد سجاد *** زبان معجزه گویان پی حدیث گشاد

بیان قصّه پر غصّه شهادت کرد *** ز سرگذشت ستم دیدگان حکایت کرد

رسید چون سخن یادگار آل عبا *** به قصّه الم آمیز سیّد شهدا

حدیث حالت و کیفیت شهادت او *** ز پا فتادن سرو بلند قامت او

بلند گشت ازان قوم ناله و فریاد *** چنان که لرزه بر اندام آسمان افتاد

بپای خواست قیامت که تا قیام کند *** ز گریه کار بر اهل جهان تمام کند

ز حد گذشت چو فریاد و ناله حضار *** به التماس بپاخاست جابر انصار

به گریه رفت سوی حضرت امام عباد *** زبان عرض به آن فخر کائنات گشاد

که اهل بیت رسالت بچشم خون پالا *** نشسته اند پریشان در انتظار شما

چه می شود که ببینید اهل عصمت را *** ز انتظار برآرید آن جماعت را

ص: 163

قبول کرده بپاخاست آن امام مبین *** روانه گشت سوی شهر با دل خونین

مخدرات سراپرده رسول خدا *** تمام چون حرم کعبه در لباس عزا

مخدرات بنی هاشمی گریبان چاک *** ز یک طرف همه با عترت شه لولاک

ز یک طرف همه اهل شهر با فریاد *** تمام صف زده بر دور سید سجاد

روان شدند بسوی مدینه با افغان *** تمام جامه دران وامحمّدا گویان

روایت است که چون داخل مدینه شدند *** بسوی روضه آن شاه بی قرینه شدند

به پیش حضرت پیغمبر از اناث و ذکور *** زدند معجر و عمامه بر زمین از شور

ز آب دیده گریبان اهل بیت به تن *** بهار کرده دران روضه چاک پیراهن

روایتست که با ناله و فغان زینب *** قدم گذاشت چو بر روضه رسول عرب

سلام کرد سوی روضه رسول امین *** خطاب کرد و سر از تاب درد زد به زمین

به گریه گفت که فریاد یا رسول الله *** ز کوفیان لعین داد یا رسول الله

چرا ز حال جگر گوشه ات نمی پرسی *** ازان مسافر بی توشه ات نمی پرسی

خبر ز سرخ قباپوش خود نمی گیری *** سراغ زینت آغوش خود نمی گیری

سری که یک سر موئی ازو کم می شد *** دل شریف ترا موجب الم می شد

سری که سایه گرفتی اگر ز تارک تو *** فکار گشتی از ان خاطر مبارک تو

به خنجر ستم از پیکرش جدا کردند *** همین نبود که بر نیزه جفا کردند

تنی که تن به نظر می نمود و جان تو بود *** برنگ روح روان قوت روان تو بود

تنی که زینت ازان بود گلستان ترا *** قدی که داشت برازنده بوستان ترا

نشان ناوک بیداد کوفیان گردید *** بخاک معرکه کربلا طپان گردید

اگر چه کشتی عالم شکست در دریا *** شکست کشتی ما اهلیت در صحرا

به اهلیت کجا رفت مهربانی تو *** چه شد رعایت پیدائی و نهانی تو

چرا رعایت اهل حرم نفرمودی *** پی معانقه آغوش خویش نگشودی

نه ما ستمزدگان عترت غریب توایم *** ز دختران بلاکیش بی نصیب توایم

ز کربلای جگر گوشه تو می آئیم *** ز پیش شاه الم توشه تو می آئیم

نه ما اسیر بیابان کربلا بودیم *** نه ما تمام گرفتار اشقیا بودیم

اگر ز خجلت روی تو کور آمده ایم *** بپای بوس تو از راه دور آمده ایم

اگر چه روشنی دیده تو با ما نیست *** ولیک چون دل ماپیش اوست تنهاییست

به این مکالمه زینب گشوده بود زبان *** به پیش مرقد پر نور افتخار جهان

روایتست که روزی که سیّد الشهدا *** روانه شد ز مدینه سوی کرب و بلا

ص: 164

ز دختران یتیمش یکی چو ماه تمام *** بجای مانده به شهر مدینه فاطمه نام

دو فاطمه است ز اولاد سیّد شهدا *** یکی ملقب صغری و دیگری کبری

ازان دو آن که بشهر مدینه برجا بود *** ز دختران شه تشنه کام صغری بود

به نزد جدّة خود روز و شب بسر می برد *** همیشه حسرت دلجوئی پدر می خورد

شنیده بود که بابش ز شهر بیرونست *** خبر نداشت که در دشت کوفه مدفونست

نگفته بود کسی پیش آن حکایت او *** خبر نداشت ز کیفیت شهادت او

نشسته بود در اندیشه پدر غمگین *** بنزد جدّة فرخنده با دل خونین

که ناگهان به در روضة رسول خدا *** رسید مژدة وصل مسافران بلا

که آمدند غریبان اهل بیت ز راه *** بروضة شرف حضرت رسول الله

شنید فاطمه و از فراق شد بی تاب *** بسوی جدّة خود رفت با دو چشم پر آب

به گریه گفت که ای جدّة محبت خواه *** مرا ببر بسوی روضة رسول الله

که از برای پدر حدّ اشتیاقم نیست *** ازین زیاده دگر طاقت فراقم نیست

چو این شنید ازان جدّة نکو مقدار *** به گریه گشت روان سوی روضه با دل زار

در آرزوی پدر دختر امام حسین *** روانه شد بسوی روضة شه کونین

رسید چون پدر مسجد رسول خدا *** ستاده دید کتل های سیّد شهدا

ز شقّه بند و ز بر گستوان تمام سیاه *** ستاده با غم بی صاحبانه در اکراه

خصوص اسب سواری خاصة شه دین *** که ذوالجناح لقب داشت از امام مبین

ز فرق تا بقدم چون سپهر نیلی پوش *** ستاده بود ز خجلت به گوشة خاموش

چو این به فاطمه خسته دل مشاهده شد *** بماتم پدر مهربان گمان زده شد

قدم گذاشت چو در روضة رسول مجید *** مخدرات پدر را گشاده گیسو دید

تمام جامه بماتم سیاه پوشیده *** بتعزیت همه جوشیده و خروشیده

تمام گرد یتیمی نشسته بر سرشان *** رسیده اشک بدامن ز دیدة ترشان

خصوص زینب مظلومه با دل صد چاک *** دریده معجر و گریان و رو فتاده بخاک

گهی به گریه سوی خواهران نظر می کرد *** گهی تفحص و بی تابی پدر می کرد

کسی نداد نشان پدر بآن دلریش *** روانه گشت سراسیمه سوی عمة خویش

خطاب کرد بزینب به اضطراب تمام *** بگریه گفت که ای عمة نكوفرحجام

چه واقعست که با ما سخن نمی گوئی *** پی چه خاطر اهل وطن نمی جوئی

چرا سیاه بر کرده اید و گریبانید *** دریده اید چرا جامه و پریشانید

کجاست روشنی چشم سیّد ثقلین *** چه شد مرا پدر مهربان امام حسین

ص: 165

بگو کجاست برای خدا که پیدا نیست *** بهر طرف که نظر می کنم هویدا نیست

چه شد ز معدن شبیر آن دو تا گوهر *** برادران من زار اصغر و اکبر

چه شد نشانه اولاد آن امام زمن *** به یادگار بجا مانده از امام حسن

نشان دهید به من قاسم و برادر را *** که من نثار کنم در قدومشان سر را

درین مکالمه با دیده های گریان بود *** بسوی زینب خونین جگر شتابان بود

چو دید فاطمه را زینب از برابر خویش *** دوید سوی جگرگوشه برادر خویش

گرفت فاطمه را در بر و به صد غوغا *** روانه شد برِ قبر حضرت زهرا

چو دید زینب دل خسته قبر مادر را *** فشرد دامن پر خون دیده تر را

خطاب کرد به زهرا بدیده خونبار *** به گریه گفت که ای مادر نکو مقدار

چرا برون ز ریاض جنان نمی آئی *** چرا بسوی ستم دیدگان نمی آئی

چرا ز حال حسینت خبر نمی گیری *** چرا سکینه او را به بر نمی گیری

چرا به فاطمه اش هم زبان نمی گردی *** به دختران دگر مهربان نمی گردی

خوشا بحال تو یا بضعة رسول الله *** درین بلیه نبودی به بی کسان همراه

چو من ستمزده در جهان که دارد یاد *** چو من بلاکشی از مادر سپهر نژاد

بمن قضية جد بزرگوار گذشت *** دگر وفات تو ای مادر کبار گذشت

پدر برابر چشمم به تیغ زهرآلود *** شهید گشت غم دیگرم بجان افزود

برادرم حسن مجتبی به زهر بلا *** گذشت با جگر پاره پاره از دنیا

برادر دگرم حضرت امام حسین *** که بود روشنی چشم سیّد ثقلین

ز تشنه کامی آن گر کنم حدیث رقم *** شود مداد بیان خشک در زبان قلم

اگر ز بی کسیش شمه ای کنم مسطور *** قلم تتمه نویسد به صفحه محشر

چها گذشت برادر شب شهادت او *** که هیچ دیده نبیند بخواب حالت او

به خیمه بی کس و تنها نشسته بود بغم *** گلوی تشنه جگرگوشه رسول امم

نه دوستی و نه یاری و نه هواداری *** نه مونسی و نه غم خوار و نی مددکاری

برادران همه در خون طپیده در بیرون *** موالیان همه مقتول مانده در هامون

علی اکبرش افتاده پاره پاره بخاک *** ز تیر ظلم گلوی علی اصغر چاک

گهی ز خیمه برون سوی کشتگان می رفت *** یگان یگان سوی نعش برادران می رفت

گهی به نعش علی اکبرش نظر می کرد *** ز گریه دیده حق بین خویش تر می کرد

گهی به نعش علی اصغرش فکند نگاه *** کشید از جگر پاره پاره شعله آه

باضطراب گهی سوی خیمه بر می گشت *** ز اهل بیت دل آزرده با خبر می گشت

ص: 166

گهی نشست ببالین عابد بیمار *** گهی گرفت سر او ز مرحمت بکنار

گهی بدیدة حسرت بخواهران می دید *** گل فراق که از روی دختران می چید

گهی بیان حدیث وداع می فرمود *** گهی بگوشه ای از تاب درد می آسود

گهی قیام و گهی در سجود گاه رکوع *** ادای نافله می کرد با خضوع و خشوع

چو این مشاهده کردم ازان امام کبار *** دلم کباب شد ای دادخواه روزشمار

بگو که تاب دهد دل کدام خواهر را *** چنین نظاره کنند حالت برادر را

ز جای جستم و آویختم به دامانش *** بجامه اشک گرفتم ز چشم گریانش

به گریه گفتمش ای برگزیده خواهر *** چه حالت است ترا نور دیده خواهر

چه واقعست فدایت شوم که گریانی *** چه روی داده که امشب چنین پریشانی

جواب داد که ای خواهر بلاکش من *** چرا شده است چنین خاطرت مشوش من

برادر تو همین شبی ازان شماست *** حسین تا بدم صبح میهمان شماست

نفس بسینه گره شد ز درد زینب را *** بانت ها نرسانید عرض مطلب را

غرض بیان غم اهلبیت آسان نیست *** حکایتی ست که او را بشرح پایان نیست

شها توئی که فرود آمد است روح امین *** برای جنبش گهواره ات بروی زمین

ترا بدوش کشیدست سیّد ثقلین *** بخویشتن ز تو بالیده است تا قوسین

رقم شدست ز پروردگار حامی تو *** نگین مهر شفاعت بنام نامی تو

منم که مُهر غلامیت بر جبین دارم *** ز مقبلی تو اقبال در کمین دارم

اگر به معصیت از خلق زشتکارترم *** ز حضرتت به شفاعت امیدوارترم

برای دفن طلب کن مرا بخانة خویش *** که بشکند دل پر حیرتم بهانه خویش

برای رفع حدث این کثافت دنیا *** کنم تیمم خاکی ز خاک کرب و بلا

سر نیاز بدان آستانه بگذارم *** ببوسم و بتو جان عزیز بسپارم

خوشا سعادت آنان که در جوار توانند *** همین بس است که آسوده دیار توانند

ز تربت نه همین سجده گاه داشته اند *** بهشت را همه در زیر سر گذاشته اند

مجاوران ترا بهر سوختن غم نیست *** چو در جوار تو باشد غم جهنم نیست

جحیم شعلة بیتابی جدائی نیست *** بهشت باغ گل غیر آشنائی نیست

بدوستان تو آتش چه می تواند کرد *** گداز با زر بیغش چه می تواند کرد

کسی که هم چو توئی عذرخواه خواهد داشت *** چه غم ازان که چو کوهی گناه خواهد داشت

ص: 167

در بیان احوال خلق روز قیامت و شفاعت نمودن رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم

دگر هلال محرم ز چرخ پیدا شد *** نوای تعزیه افتاده بود برپا شد

ز دفتر الم و غم نوشته اند برات *** بهر گروه نصیبی ز فرد مخلوقات

قضا نمود چو تقسیم نوبت ماتم *** ز سال یک دهه افتاد بر بنی آدم

عزیز من تو هم از گریه آدمیت کن *** برای ماتم آل نبی حمیت کن

بدوستی حسین علی مسلم شو *** بریز اشک درین ماجرا و آدم شو

ازان بدیده ارباب نوحه معتبر است *** که اشک این غم و اندوه پاره جگر است

اگر چه از نظر خلق اشک افتاده است *** ولی ز مردم چشم است و آدمی زاد است

شکست توبه شود به زگریه ماتم *** بسود سرشک عزا مومیائی آدم

زدیده ای که دران اشک نیست فیض میاب *** بود چو نرگس تصویر دیده بی آب

کنون که مهلت ده روز داده اند شما *** مدد کنید که یک روزه را کنیم ادا

چه روز روز قیامت که چون قیام کنند *** ز خوف کار بخلق جهان تمام کنند

ز قبر سر بدر آرند مرد و زن عریان *** تمام بی کفن و بی حفاظ و سرگردان

نوشته بسکه دران ظلم کاتب کردار *** ز معصیت شده هر روز نامه چون شب تار

تمام خلق ز جرم و گناه سر در پیش *** سواد خوان عمل گشته از صحیفه خویش

ز عجز گریه کنان و صحیفه ها در دست *** در آفتاب قیامت چو آفتاب پرست

ستاده شاهد اعمال از یمین و يسار *** ز هر طرف سخن و طعن های پهلودار

فضای معرکه گیر و دار روز جزا *** بعاصیان خطاکار کشته دشت خطا

برنگ شمع گروهی ز زشت گفتاری *** زبان در آتش و سرگرم گریه و زاری

یکی ز بسکه نا محرمان فکنده نظر *** چو نرگس آمده چشمش برون ز کاسه سر

یکی شنیده زپس حرف ناصواب از گوش *** بشعله آمده اش آتش عذاب از گوش

یکی ز بسکه سخن برده است جای بجا *** زبانش از پس سر چون گل زبان به قفا

هر آن که کرده علاج خزان ز می به خمار *** بهار کرده گل آتشینش از رخسار

بمی هرآن که درین نشئه خوش ایاغ شده *** به انتقام درآن نشئه بی دماغ شده

یکی به آیة لاتقنطوا شده خندان *** یکی ز حکم ولاتسرفوا شده گریاند

بجرم معصیت از دست و پنجه بدکار *** بلند نالة وا حسرتا چو موسیقار

ص: 168

زنند باد زیانکاری از کف زهاد *** پریده نامه اعمال هم چو کاغذ باد

نمازهای ریا عرض های استغنا *** بلند کرده بسوی خدا و دست دعا

پدید از خط بطلان روزه دنیا *** صحیفه ای عمل چون سواد شهر خطا

مرید و پیش نماز از جزای فعل قبیح *** برشته بسته چو تسبیح و مقری تسبیح

برنگ سبحه بگسته اهل حلقه ذکر *** ز هم جدا شده از نامقیدی در فکر

به انتقام سماع و بجرم گفتن هو *** به چرخ صوفی پشمینه پوش چون یاهو

به عشر گشته زیس صلح وجه خمس و زکات *** بود صحیفه دعوای غبن با سادات

ز خوف کوکبه کبریائی جباری *** ز دور باش شکوه عذاب قهاری

پیمبران همه گریان و وای نفس اگو *** نشسته در عرق انفعال تا زانو

محمد عربی وای امّتاگویان *** به پیشگاه شفاعت ستاده سرگردان

جناب مرتضوی در کناره کوثر *** علی و حوض بجا مانده در صف محشر

روایتست که روز قیامت عظما *** رسد خطاب الهی بحضرت عیسا

که ای مسیح ترا جاه و سروری دادم *** ز فضل رتبه و قدر پیمبری دادم

ترا گروه نصارا خدا شناخته اند *** دلیل ها به الوهیّت تو ساخته اند

تو گفته ای که من و مادرم الهینیم *** به یک دگر به تقادیر ثانی اثنینیم

ازین خطاب جگرسوز حضرت عیسا *** فتد ز خوف الهیش لرزه بر اعضا

روایتست که هفتاد سال این دنیا *** بحال خویش کند گریه حضرت عیسا

باضطراب خلائق ز بنده و آزاد *** در آفتاب قیامت ستاده با فریاد

بسا عروس که بر پا و دست بسته نگار *** ز خاک سر زده هم چون گل همیشه بهار

چو لاله سر بدر آورده ای بسا داماد *** که داغ حسرت و دامادیش نرفت از یاد

بهم برآمده از خوف مردم محشر *** چنان که کرده فراموش مادر از دختر

نه یک پسر به پدر در مقام غمخواری *** نه یک پدر به پسر در مظنه یاری

ز یک طرف همه اطفال بی پدر مادر *** قدم گذاشته گریان به عرصه محشر

بهانه جوی پدر مادر از یمین و يسار *** بهر طرف نگران با دو دیده خونبار

شده بلند ز دوزخ به جرم عشق مجاز *** ز مطربان نوا شعله های سوز و گداز

جهنم از غم این ماجرا و هول عظیم *** به لرزه آمده آتش بجان او از بیم

دهان گشاده ز هر سو به آشته ای زیاد *** بلند نالهٔ هل من مزیدش از فریاد

همین نگشته جهنم ز عاصیان تاریک *** صراط نیز ازین رهگذر شده باریک

به عاصیان خطاکار در چنین روزی *** بجز جحیم نباشد انیس و دلسوزی

ص: 169

افتاده بهر عزاداری گروه عذاب *** به اوج گرمی خود آفتاب عالمتاب

روایتست که خورشید چون شود هیجان *** زمین چو کوره آهنگران شود سوزان

ز پا فتادند خلائق تمام بر زانو *** گهی بسینه و گاهی بعجز در پهلو

در آفتاب قیامت ذلیل و خوار شوند *** ز تاب گرمی خورشید بی قرار شوند

شود صدای زن و مرد چون ز ناله بلند *** به اضطراب جهنم رها شود از بند

رود بعرصة محشر پس گنهکاران *** بهر طرف بگریزند خلق گریه کنان

روان شوند به هر سوی از یمین و يسار *** تمام عاجز بیدست و پا صغار و کبار

بالتماس سوی یکدگر نگاه کنند *** ز هم تفحص احوال عذرخواه کنند

رسد ز هاتف غیبی بگوش خلق صدا *** که سوی حضرت آدم روید بهر دعا

روند خلق بنزدیک حضرت آدم *** بصد شتاب و بصد اضطراب و محنت و غم

گهی بعجز و گهی در مقام همواری *** چنین خطاب کنندش بگریه و زاری

که ای جناب تو از انبیا بزرگتری *** تو آدمی و تمام عباد را پدری

خدا برای خلافت گزیده است ترا *** بدست قدرت خویش آفریده است ترا

ترا به منصب پیغمبری نواخته است *** خمیر مایه ات از لطف خویش ساخته است

جناب حضرت باری ترا مسلم کرد *** ز ممکنات ترا برگزیده آدم کرد

تو آب آئینه و عکس لطف و احسانی *** تو روشناس تر از ما گناهکارانی

به تیره بختی اولاد خویش رحمت کن *** بما اگر پدری می کنی شفاعت کن

چو این سخن شنود حضرت صفی الله *** دهد جواب که ای زمرة عبادالله

من از شما به مراتب گناهکارترم *** بجرم از همه مخلوق شرمسارترم

چرا که من به بهشت برین خطا کردم *** قیام فعل ز بالقوّة شما کردم

اگر چه برحسب آدمیت اولا بود *** ولی به مذهب عشاق ترک اولی بود

به التماس اقامت نمی توانم کرد *** گناهکار شفاعت نمی توانم کرد

شفاعت گنه اهل معصیت کم نیست *** حذر کنید که این کار کار آدم نیست

چو این بیان کند از عجز حضرت آدم *** ز انقلاب صف مردمان خورد برهم

روان شوند خلائق ز معصیت کاری *** به پیش قاطبة انبیا به صد خواری

بهر کدام جدا عجز از هراس کنند *** تضرع از پی تکلیف التماس کنند

کسی قبول شفاعت ز انبیا نکنند *** ز خوف جرأت اظهار مدعا نکنند

شوند اهل قیامت ز انبیا مأیوس *** بدست خلق نماند بجز کف افسوس

روایتست که در انقلاب روز قیام *** رسد خطاب الهی به بهترینِ انام

ص: 170

که ای حبیب من امروز روز وعده ماست *** قیامت است و کنون روز انتقام شماست

حسین کجاست که در کربلا به وقت سجود *** مرا گواه گرفت و وفا بوعده نمود

به *ما اطاعت او تحفة شهادت داد *** به ما کرامت آن منصب شفاعت داد

خریده ایم به تن خواه نقد فضل و کمال *** از آن متاع شهادت بشرط رأس المال

بگو بیا و تماشای کبریائی کن *** نظر به وعده وفا کردن خدائی کن

وفا به وعدة خود کرده ای بکرب وبلا *** بیا که حضرت ما می کند به وعده وفا

به مقتضای کرامت هرآن چه خواهی کن *** شفاعت گنه از ماه تا بماهی کن

کجاست فاطمه تا منشأ صواب شود *** بخون تشنه لبان مادر حساب شود

برو بدیدنش ای بهترین خلق جهان *** تو با علی و سلام مرا باو برسان

بگو برای چه در قبر مانده ای تنها *** به انتقام قیامت قیام کرده بیا

کشیدی آن چه ز پهلو تو درد در هر باب *** به روزنامه صبرت رسید وقت حساب

در انتظار تو هستند مریم و حوّا *** نشسته بر سر راهت خدیجة کبرا

بدیدنت همه اهل آسمان و زمین *** کشیده اند صف از عرش تا بخلد برین

تمام خلق سراسیمه و ثقیف تواند *** ستاده منتظر مقدم شریف تواند

معاندین تو از معصیت خدا گیرند *** ز نامقیدی خویشتن به زنجیراند

شود روانه جناب مقدس نبوی *** به سوی دختر خود با جناب مرتضوی

رسد چون برِ قبر حضرت زهرا *** یکی رسول خدا آن دگر ولیّ خدا

مه سریر رسالت محمد مختار *** کند سلام به زهرا بدیده خونبار

دهد جواب به صد معذرت بناله و آه *** کند خطاب سوی حضرت رسول الله

که ای پدر چه عجب یاد دوستان کردی *** زمین قبر مرا رشک بوستان کردی

ز شوفرم چه خبر داری ای رسول امین *** ز مرتضی علی آن شحنة ولایت دین

ز پارة جگرم حضرت امام حسن *** که پاره های جگر را گرفت بر دامن

کجاست روشنی دیده ام امام حسین *** نیامد است چرا با تو ای شه کونین

مگر هنوز قیامت نکرده است قیام *** هنوز روز مصیبت نگشته است تمام

مگر هنوز جگر گوشه ات به کرب و بلاست *** فتاده با بدن پاره پاره در صحراست

مگر هنوز اسیراند خواهران حسین *** سوار بر شترانند دختران حسین

مگر هنوز عیالش یتیم و بی پدراند *** مگر هنوز ز جور یزید در بدراند

مگر هنوز بدست ستم گرفتار اند *** غریب و بی کس و بی یار و بی مددکاراند

مگر هنوز یزید پلید در دنیاست *** هنوز رایت بیداد آن لعین برپاست

ص: 171

چو این مکالمه خیرالنساء تمام کند *** جناب مصطفوی این چنین کلام کند

که ای مخدره حقت چنین رساند پیام *** بیا ز قبر برون تا به پیشگاه قیام

چو بشنود ز نبی گفتة خدائی را *** جناب فاطمه پیغام کبریائی را

دهد جواب که سر در کمند فرمانم *** قبول حکم خدا منّتیست بر جانم

ولی پدر چو تو پیغمبری بعزت و شأن *** ببر پیام مرا سوی کردگار جهان

بگو که فاطمه می گوید ای خدای جلیل *** قبول ذبح نکردی چرا ز اسماعیل

سبب چه بود که فضلش به انبیا دادی *** ذبیح گفتی و بهرش فدا فرستادی

در آن زمان که روان گشت سوی قربانگاه *** به همراه پدرش حضرت خلیل الله

کشید مادرش از مهر شانه بر مویش *** ز مشک غالیه می ساخت بهر گیسویش

به چشم های شریفش کشید سرمة ناز *** روانه کرد بسوی تو با هزار نیاز

بیاری پدر آمد بسوی قربانگاه *** ذبیح نشانده فرمودیش ذبیح الله

حسین من ز سراپردهٔ حرم تنها *** روانه شد بسوی کوفیان بی پروا

پدر نبود که همراهیش کند نفسی *** نرفت همراه او تا به قتلگاه کسی

غریب و بی کس و بی یار و تشنه و حیران *** ز اهلبیت جدا شد بدیدهٔ گریان

بجا گذاشت بغم اهلبیت بیکس را *** میان اهل ستم دختران نارس ار

کسی کجا خبر از ناله های زارش داشت *** چه اطلاع کس از چشم اشکبارش داشت

بغیر خاک که شد عاقبت سرانجامش *** ز مهر شانه که زد زلف عنبرین فامش

بغیر اشک که از حسرتش بدیده دوید *** که بود آن که بچشمش ز مهر سرمه کشید

به وعدهٔ تو وفا کرد و دل به مردان داد *** شهید راه تو گردید و سر به دشمن داد

معاملات پدر را پسر بود چو کفیل *** رسید ذبح به فرزند من ز اسماعیل

حسین من که ذبیح تو شد فدایش کو *** شهید راه تو گردید خون بهایش کو

امان برای چه دادی تو دشمنانش را *** چرا عذاب نکردی تو قاتلانش را

چو این مکالمه زهرا کند بناله و آه *** دهد جواب چنین حضرت رسول الله

که ای زکیه به فرمان حق اطاعت کن *** برآ ز قبر و نظر به صف قیامت کن

ببین به امت بی چاره ام که حیراناند *** در آفتاب قیامت ستاده گریاناند

برای ماتم فرزند ما گریسته اند *** بدین امید و بدین چشم داشت زیسته اند

من و تو چون پدر و مادریم امت را *** خریده ایم به تن منصب شفاعت را

بیا که رو بسوی عرش کردگار کنیم *** به نزد حضرت او عجز و انکسار کنیم

به التماس بگیریم از خدای حسین *** رفاه امّت عاصی به خونب های حسین

ص: 172

روایت است که زهرا بدیدهٔ نمناک *** چو آفتاب قیامت بر آید از دل خاک

بدست دانهٔ دندان افتخار بشر *** بسر عمامهٔ خونین ساقی کوثر

ز پارهٔ جگر حضرت امام حسن *** برنگ لاله پر از داغ کرده پیراهن

فکنده جامهٔ شاه شهید بر سر دوش *** بهار کرده گل ارغوانش از آغوش

بروی دست بفرمودهٔ خدای جلیل *** گرفته محسن در خون طپیده را جبریل

بدست راست جناب مقدس نبوی *** روانه از طرف چپ جناب مرتضوی

فرشته های مقرب فزون ز حد و شمار *** تمام با طبق نور از یمین و يسار

عصای لطف الهی گرفته در کف خویش *** روانه روح قدس طرّقواکنان در پیش

ملائک از پی تعظیم او شوند روان *** تمام در نظرش صف کشند چون مژگان

رسد ز عرش الهی صدا بأهل نشور *** چنان که لرزه فتد بر دل اناث و ذکور

که این مکرمه خورشید آسمان حیاست *** بهار گلشن ناموس حضرت زهراست

عبور می کند از حشر مادر حسنین *** تمام دیده بپوشند ایّها الثّقلین

تمام دیده بپوشند مردم محشر ** که تا عبور کند نور چشم پیغمبر

روایت است که از خلد ناقه ای از نور *** بیاورند بفرمودهٔ خدای غفور

شود سوار بر آن ناقه حضرت زهرا *** بپای عرش الهی روان بصد غوغا

شد است ذکر که در آفتاب روزشمار *** شوند جمع به یک سمت از زنان بسیار

تمام عاجز و شرمنده با تن عریان *** تمام سینه درآن وافضیحتا گویان

نه چادری نه لباسی نه ستر اعضائی *** بغیر یک کفن از عمل برسوائی

گرفته پیش و پس خود بدست از چپ و راست *** ز تاب خجلت اهل نشور در کم و کاست

باین نهج گذرد حال جملة عورت *** ز خاص و عام ز شاه و گدا و از سادات

بحال خود همه درمانده با خروش و صدا *** که بگذرد به صف اجتماعشان زهرا

چو این مشاهده فرماید آن سپهر جناب *** کند خطاب سوی کردگاری وهّاب

چه مدعاست که این قوم این چنین گریان *** در آفتاب قیامت ستاده سرگردان

رسد خطاب الهی بسوی خیر نسا *** که ای رضیهٔ مرضیهٔ رسول خدا

شفاعت تو قبولست بهر این عورت *** تمام را به تو بخشید قاضی الحاجات

شود روانه از آن جا بپای عرش مجید *** شفیع روز جزا مادر حسین شهید

چو پای عرش الهی رسد پیاده شود *** بایستادگی مطلب ایستاده شود

دریده معجر و گریان و موی داده بباد *** زند بقائمه عرش دست با فریاد

زبان شکوه گشاید به گریه و زاری *** بسوی ذروهٔ عرض جناب قهاری

ص: 173

که ای بذکر و ثنای تو هر زبان گویا *** لوای حمد تو آرایش سپاه دعا

نزاد جز به عطای تو از سیاه و سفید *** ز امّهات و موالید غیر لطف و امید

اگر نه لطف تو روشن کند چراغ حیات *** کراست از ظلمات ثلاث راه نجات

بسالکان طریقت عصاکش است کلیم *** به شمع شوق تو پروانه ایست ابراهیم

بزرگوار خدایا ز جور امّت داد *** ازان گروه شبه روزگار صد فریاد

چه کرده بود به امّت محمد مختار *** که انتقام کشیدند ازو و خویش و تبار

زدند سنگ بدندان بهترینِ انام *** رسید بر صف اهل دعا شکست تمام

گسیختند چرا عقد احترامش را *** شکسته اند چرا گوهر کلامش را

شهید گشت چرا مرتضای اهل یقین *** به تیغ آل مراد آن قبیلة بیدین

ز بسکه شوق عبادت بکبریای تو داشت *** به بندگی تو سر در سرِ نماز گذاشت

ز خون سرور دین بود در جهان خراب *** گلی که کرد به دامان خویشتن محراب

چرا زدند مرا از عناد در به شکم *** که سقط گشت مرا نور دیده ام به ستم

حسن که روشن ازان بود دیده های حواس *** با آن برای چه دادند سودة الماس

بشدّتی که به یک آب خوردن از اثرش *** تمام یکصد و هفتاد پاره شد جگرش

بپارهٔ جگرم حضرت امام حسین *** که بود عرش ترا گوشوار و زینت و زین

بیان قصّه پر غصه اش زبانی نیست *** حکایتی است که تقریر آن بیانی نیست

گذشته است ز تقریر شرح حالت او *** رسیده است بعالم غم شهادت او

روایت ست که چون دختر رسول خدا *** کند شکایت امّت به چشم خون پالا

رسد خطاب الهی که ای گنهکاران *** جدا شوید ز جمعیّت نکوکاران

بهم خورند ازین خوف مردم عرصات *** زمین به لرزه درآید ز تاب این صدمات

که ناگه از عقب خلق سیّد شهدا *** شود به صورت صحرای کربلا پیدا

کفن بگردن و استاده با تن بی سر *** هزار و نهصد و پنجاه زخم بر پیکر

گرفته سر بکف دست و مضطرب احوال *** مخدرات حریمش تمام از دنبال

ذکور آل نبی در خروش واجدّاه *** اناث آل علی در خروش وا أمّاه

با آه و ناله روان شهربانوی دلریش *** گرفته قبّة پستان پاره پارهٔ خویش

بروی دست وی از مادری و از اشفاق *** علی اصغر در خون طپیده با قنداق

بناله های گلوسوز اصغر مظلوم *** روانه هم چو رگ ابر خونش از حلقوم

علی اکبرش آن نامدار کشور دین *** ستاده با بدن پاره پارهٔ خونین

ز خاک سر بدر آورده حضرت عباس *** برنگ لالهٔ عباسی از معاشر ناس

ص: 174

دو دست رفته و از تن فتاده و بی سر *** همان لباس شهادت ز خاک و خون دربر

بگریه قاسم حسرت نصیب دامادی *** بدست و پایش حنای عروسی و شادی

گرفته دست عروسش بخون ز پا تا سر *** روان برای شکایت بنزد پیغمبر

ز یک طرف بدر آیند لشکر شهدا *** تمام غرقه بخون هم چو لاله حمرا

روان به محکمهٔ پادشاه روزشمار *** گرفته سر بکف دست بی سر و سردار

شود هجوم یتیمان سیّد شهدا *** بپای عرش در اطراف حضرت زهرا

گرفته دامن زهرا بدست و گریه کنان *** بهانه جوی و تضرع کنان و سینه زنان

به یک کنار صف حشر سیّد سجّاد *** سر برهنه درآید بناله و فریاد

ستاده لشکر سادات ماه تا ماهی *** بپای عرش الهی برای خونخواهی

فرشته های غلاظ و شداد جباری *** موكّل عمل عاصیان ز قهاری

رسد خطاب الهی به مالکان عذاب *** که یا ملائکتى کلّ سرن مرتاب

جدا کنید ازین قوم اهل عصیان را *** بیفکنید به دوزخ گناهکاران را

روان شوند ملائک به امر ربّانی *** عمودها به کف از شعله های نیرانی

قدم بعرصهٔ محشر نهند با جبروت *** چنان که لرزه فتد بر ملائک ملکوت

به اضطراب گریزند خلق بر چپ و راست *** در آفتاب قیامت گریزگاه کجاست

ز خوف آتش دوزخ خیال دور کنند *** ز التهاب عذاب آرزوی کور کنند

زبان عرض گشایند مردم محشر *** بصد شتاب بدرگاه خالق اکبر

که ای صفات کمال تو مظهر احسان *** به فضل خویش که ما را به قبر برگردان

چو کار خلق به آن جا رسد ز خوف عذاب *** بزلف شاهد معنی دگر نماند تاب

وزد ز عرش الهی نسیم لطف الله *** به پرچم علم قامت رسول الله

شه سریر رسالت نهال گلشن وجود *** محمد عربی کائنات را محمود

چو آن برای شفاعت ز جای برخیزد *** گناهکار بسوی گناه بگریزد

چنان ز صولت آن معصیت شود نایاب *** که دست شاه نیفتد گناه هم چو صواب

مهيمنا بحق لا اله الا الله *** که هست افضل اذکار و السن افواه

به شمع خلوت معراج سیّد ثقلین *** که روشن است ز نور رسالتش کونین

محمد عربی صدر انبیای کبار *** که ثابتداند به مهرش ثوابت و سیار

به آن جناب که در وحدت تو توحید است *** پی تجرد ذات تو شرح تجرید است

به مرتضی علی آن شیر بیشه امکان *** که خانهٔ تو ز مولود اوست آبادان

بحق پرده نشین سرادق عفت *** یگانه گوهر بحر رسالت و عصمت

ص: 175

به آفتاب قیامت که حضرت زهراست *** که سایه اش به سر آفتاب این دنیاست

بسر و سبز قبائی ریاض ملّت و دین *** گل زمردی و گوشوار عرش برین

جگر شکافتهٔ زهر ابتلا و محن *** بپارهٔ جگر مصطفی امام حسن

به آب و رنگ ریاض ائمة اطهار *** به آفتاب شفق پوش آسمان وقار

به مقصد شب معراج و مجمع کونین *** بسید شهدا حضرت امام حسین

به تشنه کامی آن نور چشم پیغمبر *** به خشکی لبش از تاب التهاب جگر

به طاقتی که در آن وقت صبر می ورزید *** علی اصغر خود را چو غرقه در خون دید

بگریه ای که نگه داشت در دو دیدهٔ تر *** به وقت دیدن فرزند خود علی اکبر

به آن وضو که پی نیت شهادت ساخت *** به آن کفن که بگردن پی جهاد انداخت

به آن وداع که با خواهران و خویشان کرد *** به آن خلوص عقیده که رو به میدان کرد

به آن سرشک که وقت و داع اهل حرم *** نموده بود روان از دو دیدهٔ پر نم

به آن نگاه که بر سوی خواهران می کرد *** به آه و ناله که از بهر دختران می کرد

به بی پناهی و بی تابی یتیمانش *** شهربانو و آن گیسوی پریشانش

به حالت شه لب تشنه در سوار شدن *** به اهلبیت در آن حال بی قرار شدن

به نا امیدی و حیرانی سکینهٔ آن *** که داشت در همه اوقات جا بسینهٔ آن

به آن امید که در وعدهٔ شهادت داشت *** به آن غمی که بدل از برای امت داشت

به قوتی که به آن جنگ کرد با اعدا *** به حالتی که به آن صبر کرد وقت بلا

به لذتی که باعضا زهر جراحت یافت *** به قدرتی که ز جان وقت استقامت یافت

به آن ثبات که در حربگاه پای فشرد *** هزار و نهصد و پنجاه و یک جراحت خورد

به آن زمان که در اطراف خویش یار ندید *** بهر طرف که نظر کرد غمگسار ندید

به لحظه ای که نگونسار شد ز خانهٔ زین *** افتاد قد برازنده اش بروی زمین

به ساعتی که بخون می طپید و می غلطید *** به آن دمی که باو شمر نابکار رسید

بسجده ای که در آن دم بکبریای تو کرد *** به وعده ای که وفا از پی رضای تو کرد

به قطره ای که ز خونش بخاک دنیا ریخت *** همه تفضل و لطف و کرم بدان آمیخت

به آن زمین مقدس که گشت مدفن او *** گرفته است چو من تا بحشر دامن او

به آن ملائکهٔ حافظین مشهد او *** که طائفند شب و روز دور مرقد او

بگریه های جگرسوز سیّد سجاد *** که دادمردی و مردانگی بماتم داد

ز بس گریست چهل سال از برای پدر *** بشد ملقّب؛ يعقوب آل پیغمبر

بحق باقر علم محمد مختار *** بحق جعفر صادق شه نکو مقدار

ص: 176

بحق موسی کاظم خزانه دار شفا *** بشاه قبه طلا حضرت امام رضا

بحق سرور اهل سخا تقی جواد *** که ساکن ست چو جدش بخطّه بغداد

بحق قبله ارباب دین علیّ نقی *** به حق عسکری آن شافع سعید و شقی

بحق قائم آل نبی امام زمان *** که صاحب است بکل ممالک امکان

که ما گروه که در خفّت ایم و آزاریم *** ز خادمان در اهلبیت مختاریم

مخالفان همه در کار طعنه زنند بما *** جب غمست بعالم شماتت اعدا

بسا نجیب که از ظلم دستگیر شدند *** بسا عزیز که بر کافران اسیر شدند

بسا زنان مسلمان که کافران دو رنگ *** فروختند بأقصى بلاد شهر فرنگ

بقیه ای که بجا مانده اند ای غفار *** به بخششان بسر نازنین هشت و چهار

خصوص مقبل دلخسته حسین شهید *** که بر حسین تو دارد همیشه چشم امید

غلام را دیت فعل چون که با مولی ست *** غرامت گنه او به سیّد شهداست

ص: 177

نوحه شب قتل

عالم خراب امشب *** دل ها کباب امشب

گیسوی سبط زهرا *** در خونخضاب امشب

آمد مه محرم *** افتاده شور ماتم

افغان اهل عالم *** واحسرتاست امشب

زین حادثه فلک را *** زین واقعه ملک را

برتن لباس نیلی *** در پیچ و تاب امشب

از جور بی گناهان *** از دود آه ایشان

در کربلا نمایان *** موج سراب امشب

ای مؤمنان ببارید *** از دیده اشک خونین

در ماتم شهیدان *** رکن ثواب امشب

آن طفل چار ماهه *** از تشنگی فروماند

جانش به لب رسیده *** از اضطراب امشب

اصغر نمانده جامی *** از خود ندیده کامی

رنگش ز رخ پریده *** چون ماه تار امشب

با سرور شهیدان *** می گفت شهربانو

باشد دوای طفلم *** یک شربت آب امشب

می گفت زینب زار *** با عابدین بیمار

غم در دلم چه کوه است *** حالم خراب امشب

جسم مطهّران بین *** سرهای سروران بین

غلطان بموج خون بین *** هم چون حباب امشب

افتاده زار قاسم *** می گفت نو عروسش

بر تن محاسن تو *** چون مشک ناب امشب

آن سر که بود دایم *** دوش نبی مقامش

بر نیزه مخالف *** چون آفتاب امشب

بر اشتران برهنه *** کلثوم با سکینه

خورشید از خجالت *** چون ماهتاب امشب

تا شد جدا سر از تن *** می گفت عابد از غم

بسم الله اوفتاده *** أمّ الكتاب امشب

امشب از این مصیبت *** ارکان عرش پرتاب

بر سینه مخالف *** تیر شهاب امشب

باید بهشت طوبی *** نوشد شراب کوثر

هر کس به ماتم شاه *** چشمش پرآب امشب

مجرم ببند لب را *** زین گفتگو که کردی

ویران بنای عالم *** هم چون حباب امشب

ص: 178

نوحه دیگر شب قتل

از فراق مظلومان *** جمله حوریان امشب

می زنند بسر همدم *** بهر بی کسان امشب

شاه دین حسین علی *** عازم سفر گشته

می کند وصيّت ها *** نزد خواهران امشب

گلبن ریاض علی *** سرو بوستان نبی

جان خود فدا کرده *** بهر امّتان امشب

میوه دل زهرا *** با لباس خون آلود

می رود از این دنیا *** جانب جنان امشب

عابدین در این صحرا *** مانده از ستم تنها

از غم پدر گریان *** الوداع كنان امشب

کودکان آل عبا *** در زمین کرب و بلا

سر برهنه می گویند *** العطش زنان امشب

عیسی ملک طینت *** جامه سیه در بر

از مژه روان کرده *** آب دیده گان امشب

زهره در سما نالان *** دیده فلک گریان

بهر خاطر زهرا *** ای انیس جان امشب

جبرئیل و میکائیل *** خون ز دیده می بارند

ناله حزین دارند *** اهل آسمان امشب

حضرت رسول الله *** با ردای خون آلود

سر ز روضه در کرده *** می کند فغان امشب

خيرة النّساء کرده *** جامه را ز غم نیلی

روی و موی خود کنده *** واحسین کنان امشب

از سما فرود آیند *** با فغان و واویلا

جمله حوریان همراه *** سوی کشتگان امشب

دور خیمه ها گردد *** با دو دیده خونبار

هر طرف همی جوشد *** سیّد زنان امشب

با دل حزین گوید *** اصغرم چه شدیاران

مادرش چرا ریزد *** اشک خونفشان امشب

کو حسین مظلومم *** کو چراغ ایمانم

از کجا بجویم من *** سرو بوستان امشب

قاسمم چرا کرده *** دست و پا بخون گلگون

می کند مگر عقدش *** عمّ مهربان امشب

عابد یتیم من *** بی کس و علیل من

بر عقب چرا بسته *** دست به ریسمان امشب

اهل بیت عصمت را *** بی عماری و محمل

بر شتر چرا بسته *** زار و ناتوان امشب

ذوالجناح فرزندم *** هر طرف زده جولان

بهر چه شده گلگون *** پشت مرکبان امشب

هر دَمش به برگیرد *** نعش شاه مظلومان

رو به خون او مالد *** سیّد زنان امشب

آن سری که جبرائیل *** هر دمش کند شانه

بر سرستان چرا کرده *** شمر بدگمان امشب

با دل پر از اندوه *** سوی یثرب آرد رو

گوید ای پدر بنگر *** ظلم کوفیان امشب

آن قدر کند فریاد *** از فراق مظلومان

کاز نوای او نالند *** مرغ و ماهیان امشب

قادرا ببخشایی *** بر کمال، کاتب را

از کرم کنی رحمت *** جمع حاضران امشب

تا نفس مرا باقیست *** لعن کوفیان گویم

شیعیان کنید امداد *** از کِهُ و مَهان امشب

ص: 179

نوحه روز قتل

چه کربلاست امروز *** چه پر بلاست امروز

سر حسین مظلوم *** از تن جداست امروز

روز عزاست امروز *** جان در بلاست امروز

غوغای روز محشر *** در کربلاست امروز

گرییدای محبّان *** در ماتم شهیدان

زاری کنید و افغان *** روز عزاست امروز

آن وارث پیامبر *** سرو ریاض حیدر

بی یار و بی برادر *** در کربلاست امروز

فرزند شاه مردان *** افتاده در بیابان

غلطان به خاک میدان *** این کی رو است امروز

آن دم که سرور دین *** افتاد از سر زین

گفتند آل یس *** واحسرتاست امروز

زد نعره شهربانو *** از فرقت شه دین

هر دم به ناله می گفت *** زهرا کجاست امروز

من بی کس و غریبم *** از یار بی نصیبم

کو مونس و طبیبم *** کز من جداست امروز

کو مصطفی که بیند *** فرزند خویشتن را

سرها بریده از تن *** بی منتهاست امروز

قاسم فتاده در خاک *** ببریده سینه تا ناف

اندر تنش جراحت *** بی منتهاست امروز

مردم عروس قاسم *** می کرد خاک بر سر

می گفت با دل زار *** عیشم عزاست امروز

از خون شوهر خویش *** رو کرده سرخ می گفت

بر عارض عروسان *** سرخی رواست امروز

گفتا کجاست قاسم *** ای یاوران بگوئید

کاین حجله خانه ما *** ماتم سراست امروز

گفتا که تازه داماد *** پوشد لباس فاخر

بهر چه قاسم من *** خونین قباست امروز

عباس بهر اصحاب *** می خواست کاورد آب

آن شاه هر دو دستش *** از تن جداست امروز

قدّ علی اکبر *** در خون فتاده بی سر

آن شاه گشته داماد *** دستش حناست امروز

بی آب مانده اصغر *** ناخورده شیر مادر

آن طفل شهربانو *** برخون چراست امروز

آن دم که با دل زار *** زین العابد بیمار

می گفت با سکینه *** بابا کجاست امروز

ای مؤمنان بگویید *** اندر مه محرّم

این ماتم از برای *** آل عباست امروز

دوشی که از کرامت *** بردوش مصطفی بود

آن لب که بوسه می داد *** پرخون چراست امروز

گر ما سیه بپوشیم *** زینواقعه عجب نیست

عیسی به چرخ چارم *** نیلی قباست امروز

گوش فلک نسیمی *** کر شد ز بانگ نوحه

گویا تمام عالم *** ماتم سراست امروز

ص: 180

نوحه شب قتل

آه از آن وقتی که از بانک یتیمان حسین *** ناله واحسرتا برخواست از جان حسین

آه از آن وقتی که زینب چادر نیلی به سر *** دست غم بر سرزد و می شد به قربان حسین

آه از آن وقتی که از بهر وداع آخرین *** شهربانو دست خود می زد به دامان حسین

آه از آن وقتی که از فریاد دشت کربلا *** از حرم برخواست واویلای طفلان حسین

آه از آن وقتی که بر حلق اصغر نشست *** بر سر دوش پدر پیکان خصمان حسین

آه از آن ساعت که زین العابدین از سوز دل *** بوسه می زد بر لب و دندان پر خون حسین

آه از آن وقتی که عباس علی با چشم تر *** در فرات انداخت مرکب را به فرمان حسین

آه از آن وقتی که آمد تیر بر پیشانیش *** رنگ خون پیدا شد از سیب زنخدان حسین

آه از آن وقتی که بیدینان ظالم تاختند *** اسب بر بالای نعش نازنینان حسین

آه از آن وقتی که از زخم سنان ابن انس *** ریخت از فرق مبارک خون به دامان حسین

آه از آن وقتی که خصمان ستمگر می زدند *** تیغ بر کتف شریف و نیزه بر ران حسین

آه از آن وقتی که دست شمر خنجر می کشید *** بر گلوی نازک خونه به افشان حسین

آه از آن وقتی که گلگون شدمیان خاک و خون *** خطّ عنبر بار گیسوی پریشان حسین

آه از آن وقتی که می بردند از راه دمشق *** سر به روی نیزه پیشاپیش، خصمان حسین

آه از آن وقتی که پیغمبر بیندازد نظر *** بر دل صد پاره چاک گریبان حسین

آه از آن وقتی که بیند دیده خیر النّساء *** جامه پرخون و رنگ هم چو مرجان حسین

روز محشر در سرای سلطنت خواهد نشست *** چون عزائی هرکه می باشد ثناخوان حسین

تمام شد واقعات ملاً مقبل

ص: 181

ص: 182

دیوان راغب

ص: 183

ص: 184

بسمه تعالى شأنه

سپاس و ستایش مر خداوندیرا سزد که عباد را براه راست اعلام و ارشاد فرموده سپس درود نامحدود بر روان پاک یگانه منجی عالم حضرت خاتم پیغمبران محمد (صلی الله علیه و آله) و آل اطهار و امجاد او و لعنت دائمه ابدیه بر دشمنان او إلى يوم المعاد.

و بعد چنین گوید مسود اوراق قليل البضاعة در علم و عمل سیدابوالحسن راغب زاده فالی نزیل نجف اشرف زادها الله شرفاً و تعظیماً عده ای از دوستان ایمانی و اخلاء روحانی از حقیر درخواست نمودند که دیوان مراثی حضرت والد حجة الاسلام مرحوم راغب فالی طاب رمسه اغلب اشعارش مشتمل بر لغات فارسی و تشبیه و کنایه و استعاره می باشد و علاوه دیوان تصحیح نشده شعر و بیتی که از مرحوم راغب نیست داخل نموده اند و نسبت می دهند بوی لذا بنده با بی حالی و ضعف قلب فرمایش دوستان ایمانی اجابت نموده و پذیرفتم و تعلیقه ای هم باسم پاورقی نگاشتم و اشعار مشکله دیوان را توضیح دادم و لغاتش را نوشتم تا این که خوانندگان مراثی و مستمعین و سایرین بهره مند شوند هر چند احقر خود را اهل این فن نمی دانم

ران ملخی نزد سلیمان بردن *** عیب است ولکن هنر است از موری

و بالله التوفیق و عونه خیر رفیق

ص: 185

آغاز سخن بنام یزدان *** تا نیک رسد سخن بپایان

مناجات با قاضی الحاجات از مرحوم راغب

ای خالقی که از تو بدا هست آشکار *** سیار و ثابتات نباتات کوهسار

نجم و شجر حجر مدر و دشت و کوهسار *** بيضاء وتیه و نور و ظلم لیل و هم نهار

موجود از وجود توای واجب الوجود *** هر ممکن الوجود ز تو هست بر قرار

رزاق رزق جمله ذيروح بایدت *** از وحش وطير وجن بشرحوت و مورومار

هشت و شش و چهار ونه و دو ز تو پدید *** هستی تو بی شریک و رفیق و معین و یار

بی اختیار و عاجز و مضطر همه جهان *** در جنب اختیار توای صاحب اختیار

از بعد عهن گشتن طود و سماء و سهل *** دیّار کو بغیر تو در دار و در دیار

بی محور و مهندس و حبل و عمود و چوب *** نه قبه فلک ز تو معدود و استوار

سازی اگر ارادۀ کُن می شود فکُن *** چون دهر نحن فیه بیک آن صد هزار

فرد و وحید وتر و صمد لاشریک له *** در ذات و در صفات جمال و جلال یار

نه جسم و نه مرکب و مرئی نه ئی محل *** هستی تو بی شریک و معانی و کردگار

الويل ثم ويل لى الغوث و الأمان *** من ويل لسع عقرب و حیه حمیم و نار

يا قاضي الحوائج يا غافر الذنوب *** إغفر ذنوبنا وقنا عن عذاب نار

يا أظهر الجميل و يا ساتر العيوب *** إستر عيوبنا تو بحق ده و چهار

راغب عبارت تو نویسد اگر بنان *** گیرد سگ گرسنه از این نان ره فرار

در مواعظ می فرماید

ای مکان کرده اندر این معبر *** معبر است این مکان نه جای مقر

ص: 186

در ره سیل کرده ای مأوا *** سیل کامد تو را بَرَد از جاه

اندر آن ساعتی که جاء اجل *** به عجل رفت بایدت نه أجل

بر نکردی قرائت از قرآن *** آیه کُلَّ مَنْ عَلَيْها فان

پدران تو تا رسد آدم *** همه مه رفتند سوی ملک عدم

مادران تو تا رسد حوا *** همه رفتند از این سرای فنا

حال تا هم رسد بنفخه صور *** هر چه زایند میروند در گور

پادشاهان روی سطح زمین *** همه زیر زمین شدند دفین

شكم خاک باشد آبستن *** از تن مه و شان سیمین تن

پهلوانان که گور گیر بُدند *** دیدی آخر که گور گیر شدند

من و تو هم شویم بی گفتار *** طعمه کرم مور و عقرب و مار

گر بدوزخ تو را فتد سر و کار *** اندر آن جا بگو که داری یار

کو جمیمی بجز ضریع و حمیم *** کو کریمی بغیر شرب الريم

گر که خواهی نجات در دارین *** چنگ زن دامن ولاء حسين

آه از آن ساعتى كه فخر أنام *** جة الله بجن و انس تمام

ماند تنها و بی معین و وحید *** کسی از همرهان ندید و بدید

یک طرف جيش فوج از پس فوج *** هم چو دریای موج از پس موج

اندر ایشان نه یک مسلمانی *** نه کس از اهل دین نه ایمانی

دید اکبر شبیه پیغمبر *** گشته شق فرق او چه شق قمر

تنش از تیر و تیغ و خنجر چاک *** خفته خاموش و بی صدا بر خاک

دید عباس خفته بسمل وار *** قطع گشته ید از یمین و یسار

تبر خورده بچشم و تیغ بفرق *** تنش از تیر کین سراسر غرق

دید قاسم ز تیغ کین مقتول *** خورد گشته تنش ز سُم خیول

گشته سورش بدل ز شور و نشور *** حجله عیش گشته حجله گور

دید اصحاب و همرهان یکسر *** پاره پاره ز دشنه و خنجر

غوطه ور گشته اند دریم خون *** ناید از هیچ یک صدا بیرون

ص: 187

دید زینب نظرکنان هر دم *** گه نظر روی و گهی بحرم

گه باطفال بی کس و حیران *** گه سوی قتگاه مه رویان

راغبا صه نما از این گفتار *** می شود شافعت بروز شمار

مثنوی در مواعظ و نصائح

ای تو اندر سرای پیچا پیچ *** شيء لاشىء ابن هیچا هیچ

اصل تو پوچ نسل پوچا پوچ *** نشنوی هیچ بانگ کوچا کوچ

که بکوچ و بروز ششدر در *** نیست مهلت برای تو دیگر

اوّل تو منی بد ای فاخر *** علقه مضغه گشته ای آخر

در رحم خون حیض خورد تو بود *** چندمه تا که آمدی بوجود

چون چنین است فیس وفاس تو چیست *** این منم من مرا شناس تو چیست

نه منی و نه وقه ای نه قیاس *** رو منی خود از منی بشناس

خر کناس یک نجاست بار *** تو نجاست بیار داری چار

فضله و بول و خون و منی *** دیگر این من منی تو از چه زنی

مسح سگ بی تری ز بعد هلاک *** نبودش غَسل و غُسل باشد پاک

مسح تو هر دو دارد ای ابتر *** پس سگ از تو است دو درج بهتر

جمع کردی تو مال بهر سه تن *** آن سه تن هر سه اند بتو دشمن

شوی زن زوج و بنت و جفت پسر *** وزر او بر تو بادای سرخر

می خورند هر سه با کمال سرور *** می زنند هم لگد تو را برگور

ص: 188

مراثی در مصیبت ابی عبدالله

مرثیه ورود حضرت حسین (علیه السلام) بکربلا

فخر عرب امام امم شاه انس و جان *** ضوء ضحی و بدر دجی قدوه زمان

جان نبی روان علی روح فاطمه *** شاه زمان و بدر جهان مهر آسمان

بهر حرم چو میر حرم از حرم بیست *** بار سفر بسمت عراق و بشد روان

وارد چه شد بکرب بلا شبل بو تراب *** شد از تراب شور حسینی بلا مکان

بنمود طی منازل محدود تا رسید *** بر وعدگاه روز الست آن شه جهان

برخاست گرد زردی ازان دشت هولناک *** بنشست بر جبین و سر وزلف مهوشان

گفتا به همرهان شه دین این زمین چه نام *** دارد چه رنج و غم بود از ساحتش خزان

گفتند ارض ماریه و دشت کربلا است *** این سرزمین که از صف محشر دهد نشان

بشنید نام کرببلا چون امام ناس *** آهی کشید و ریخت در از هر دو دیدگان

گفتا گر این زمین بلاخیز کربلا است *** گوئید ساربان که بخواباند اشتران

این جا بود که در یم خون دست و پا زنند *** سیمین بران ولاله رخان و سهی قدان

این جا دو دست از تن عباس نامدار *** گردد جدا ز تیغ جفای مخالفان

این جا بود که اکبر نو خط مه جبین *** شق القمر دوباره بفرقش شود عیان

این جا بود که قاسم ناشاد نامراد *** عيشش عزا شود زجفای مخالفان

این جا بود که آه سکینه زند شرر *** بر سنگ خاره از غم باب و برادران

گه رو درو دگوید و گاهی حسین حسین *** که جوی خون روان کند از چشم خون فشان

باید سه روز بی کفن افتد بروی خاک *** اجساد پاره پاره بی رأس کشتگان

باید ز کعب نیزه و سیلی شود چو نیل *** کتف زنان و عارض چون ماه دختران

راغب به بند لب بتکلم که مور زار *** کی می توان که ذکر سلیمان کند بیان

ص: 189

مرثیه در شهادت حضرت مسلم (علیه السلام)

دارم غمی بسینه پر درد خون نهان *** خواهم که شمه ای بنمایم از آن بیان

ای دل بنال و دیده ببار و جگر بسوز *** از بی کسی مسلم و جور مخالفان

یکتن نکرد یاری آن بیکس غریب *** سنگ و آتش و قدّاره سنان

از بس رسید بر بدنش زخم بی شمار *** جاری است جوی خون بن هرموی اوروان

می گفت کو پسرعم و آقای من حسین *** کو عون و فضل و اکبر و عباس مهربان

تا بنگرند بی کسی و بی حبیبیم *** ای وامصیبتاه چه کنم من در این میان

وا غربتا غریبم و زد غربت آتشم *** دارم نه مونسی و انیسی نه آشیان

می گفت من مگر نه مسلمانم ای گروه *** کز آتش درون و برون سوختم آمان

رحمی کنید و قطره آبی بمن دهید *** کز تشنگی فتاده قرارم بجسم و جان

یکتن از این گروه ندادند جواب وی *** جز طوعه آن محب وفادار مهربان

کآمد بدست جامی و گفتا بنوش آب *** ای پاره جسم و خسته جگر مهر آسمان

پس خواست مسلم این که خورد آب آخرین *** کز هر طرف از سنگ نمودندیش نشان

بشکست و خسته گشت پر از خاک خون دریغ *** از ضرب سنگ آن لب و دندان آن دهان

گفت ای صباز روی وفا رو تو در حجاز *** برگوی با حسین من آن شه انس و جان

گو کشته گشت چاکر تو مسلم عقیل *** کردم هزار شکر فدای تو نقد جان

بردم بگور حسرت دیدار آه آه *** افتاد اصل وصل ملاقات در جنان

راغب ز بهر مسلم بییار دل غمین *** سیل سرشک کن ز بصر هر زمان روان

مرثیه در مصیبت بنام شش علی (علیه السلام)

دارم غمی بسینه برون از حد و شمار *** وان غم مدام بر رگ و جانم زند شرار

خواهم دلم ز گریه نمایم تهی ز غم *** سازم بر اهلبیت نبی ناله چون هزار

ص: 190

گریم بران علی که به محراب شد شهید *** از تیغ ابن ملجم بیدین نابکار

تنها نگشت آل على زين ستم يتيم *** شد دین یتیم و شرع يتيم و كتاب خوار

اسلام شد غریب و ضعیف و ذلیل حق *** باطل ز تو قوی شد و کفر از تو استوار

گریم بران علی که به هامون نینوا *** شد پاره تن ز خنجر و نی دشنه و کتار

ناشاد و نامراد و جوان رفت ای دریغ *** زین خاکدان نمود بخاک لحد قرار

رفت ای دریغ بادل پرحسرت از جهان *** گل های داغ سرزند از داغش از هزار

رفت ای دریغ فصل شباب و ندیده کام *** ناچیده آه لاله عشرت بروزگار

رفت ای دریغ با لب تشنه نخورد آب *** جز نوک تیر و خنجر و نی تیغ آبدار

از ضرب تیغ منقذ بن مره آه آه *** شق القمر بفرق منبرش شد آشکار

شد رخت سور او کفن حجله گاه گور *** غسلش زخون تارک و کافورش از غبار

گریم بران علی که ز پیکان حرمله *** شد پاره حلق نازک آن طفل مه عذار

با حلق خشک و خنجر پاره لب کبود *** جان داد تشنه در بغل باب تا جدار

بر روی باب کرد بحسرت تبسمی *** یعنی که من براه تو جان کردمی نثار

سلطان دین گریست اشدّ گریستن *** کز گریه اش گریست مسیحا بچرخ چار

بیچاره مادرش که با فغان رود رود *** کردی روان دو رود ز دو چشمان اشکبار

گریم بران علی که پس از قتل مهوشان *** بی تاب بود از تب و بیمار بود و زار

مغلول غل جامعه شد با تن علیل *** بسته بقید سلسله شد با دل فگار

هر گه بیاد آمدیش دشت ماریه *** آهش زدی بعالم لاهوتیان شرار

آنی نشد که خشک شود اشک دیده اش *** بودی علی الدوام دو چشمش سرشک بار

گریم بران علی که بغربت ز زهر کین *** جان داد روی خاک خراسان غریب وار

نه خواهری که ناله کند از برای او *** افغان و ا اخا کشد و آه سوگوار

نه دختری که گریه کند در غریبیش *** صوت ابا ابا کشد از سینه فگار

نه یک حبیب برسر آن بیکس غریب *** تا پای او بقبله کشد وقت احتضار

نه ناصری که تخته و طشتی نیاورد *** نه غاسلی که غسل دهد آن بزرگوار

نه یک خداشناس که تابوتی آورد *** نعش شریف او برد جانب مزار

ص: 191

نه یک منادی که به آئین مسلمین *** سازد بلند مات غریب اندرون دیار

نه فرش و نه چراغ و نه قاری نه نوحه گر *** واحسرتا ز بی کسی آن غریب زار

گریم بران علی که شد از زهر پاره دل *** از جور اهل کینه معتز دون شعار

راغب خموش باش که فرسان صف شکن *** باشند در کمین تو ای طفل نی سوار

مرثیه در مصیبت حضرت ابوالفضل (علیه السلام)

اگر با چشم دل بینى يقين دانى أيا دانا *** شدی یوم سقیفه سقیفه کشته آل عترت طه

شدی یوم سقیفه از جفاهای ده و سیصد *** شکسته پهلو و سقط جنین زهره زهرا

شدی یوم سقیفه فرق شاه اولیا منشق *** نه تیغ ابن ملجم خود نمودی این ستم تنها

حسن شد سقیفه پاره دل پاره جگر از کین *** نه تنها خود نمود این ظلم زهر سوده اسما

حسین با نیف و سبعین در سقیفه کشته گردیدند *** محل و مدفن هر یک که می بینی بود هرجا

بطوس وطف و بغداد و غرى وصاحب ويثرب *** بروز مظهران گشتی بسته مظهر و پیدا

بیاد آمد مراعباس و افتادن ز صدر زین *** رسیدن برسر بالین او شاهنشه بطحا

چه دیدی تا رسیدی آه در دریای خون جسمی *** ز ضرب چوب و سنگ و گرز گشته خورد سر تا پا

ص: 192

چه دیدی تار سیدی لال گردم تا نگویم من *** قدی از تیغ خنجر پاره پاره جمله اعضاء

چه دیدی تا رسیدی پیکری دستش جدا از تن *** نموده در دو چشمانش دو پیکان سه شعبه جا

فکندی خویش از باره بروی نعش صد پاره *** گرفتی در بغل آن جسم صد چاک بخون غرقا

نهادی چشم بر چشمان پیکان خورده اش گفتی *** برادرجان شیرین مهربان عباس مه سیما

برادر جان ضیاء دیدگان روح روان من *** برادر جان مه خوبان سلیل هاشم و سلمی

دریغ ازین شکوه شوکت برز و بروبازو *** دریغ از این قد بالای سر و آسای روح افزا

برادر جان همه شب ها بزینب آه می گفتم *** بخواب آسوده تا عباس باشد زنده در دنیا

کرا قدرت کرا یارا کرا جرأت کرا نیرو *** که گردد روبروی خیمه گاه عترت طه

تو تابودی برادر جان من عباس شیراوژن *** هراس از کثرت لشکر نبودم در نظر اصلاً

برادر تا بدی مشت یمانی تیغ بر مشتت *** برادر تا بدی پشت حجازی باره ات مأوا

گمان کی می نمودم من که باشد فتح از دشمن *** رسیدی کی بفکر من که باشد نصرت از اعداء

شده بی روح جسمم چون تو بودی روح در جسمم *** شده بی نورچشمم چون تو بودی چشم من أب ها

ص: 193

برادر جان تو تا بودی بدی پشت پناه من *** شکست از بعد تو پشتم شدم بی کس شدم تنها

دو دستت تا بتن بودی قوی بودی دو دست من *** شدم از بعد تو بی دست و بی یاور در این صحرا

شدم بی تو برادرجان وحيد و بي كس و حيران *** ندارم ناصری اکنون ندارم یاوری حالا

بغیر از این زنان خون جگرکان هم همه باشند *** پسر کشته برادر کشته شوهر کشته بی ملجأ

برادر دار در پیری جوان بخت و جوان باشد *** برادر بهتر از صدتاج و تخت و ملک لایفنی

اخى ياقرّة العيني حبيبي كنتَ لي عونا *** اخی یا مهجة قلبی چه سان این نعش آل اسا

روم در خیمگه اکنون بنزد زینب و کلثوم *** که سازند سطح این هامان ز اشک منهمر دریا

نخواهم عمر بی تو گر همه عمرم فزون باشد *** ز عمر خضر و الياس و مسیح ادریس در دنیا

نخواهم بعد خدت گل بروید دیگر از گلشن *** نخواهم بعد قدت سرو روید دیگر از غبرا

نخواهم بعد مویت مشک سازد جای در نافه *** نخواهم بعد رویت تابد از مشرق دگر بیضاء

افاده بس نما راغب صه و مه چون نمی دانی *** نه سازی فرق تو شعر از شعیر و شعره از شعرا

ص: 194

مکالمه امّ لیلی با جوان ناکام خود حضرت علی اکبر (علیه السلام)

چو لیلی دید اکبر شبه پیغمبر شه والا *** روانه سوی میدان جهاد فرقه اعدا

چو قرص خور که آرد سر برون از قله خاور *** ز برج خیمه شد مظهر عروس زهره زهرا

چو ابر نوبهاران اشک ریزان و ابنی گویان *** روان افتان خیزان با فغان و ناله غوغا

مدارا کن علی اکبر که سازم در دم آخر *** بحسرت جان مادر یک نظر بر این رخ زیبا

بگفت ای نوجوان نوخط ناشاد ناکامم *** انيس مونس ليلا ضیاء دیده بینا

چه زحمت ها کشیدم پای مهدت در که بیگه *** چه محنت ها که دیدم از برایت در دل شب ها

شدم پیر ای جوانا نوجوانی کردمت جانا *** بامیدی که میباشی عصای پیری لیلا

ندانستم که من زنده بمانم موسم پیری *** شود در خاک پنهان این قد و بالای روح افزا

ندانستم که در فصل شباب اول شادی *** کنی عهد جوانی ای جوان اندر لحد مأوى

بدل بودم که سازم بزم عیشت در وطن برپا *** شب سورت کنم ما در چراغان يثرب و بطحا

بدل بودم که چون میرم توآئی بر مزار من *** چو لاله سربرون آرم ز داغت از گل غبرا

ص: 195

ندانستم عروس مرگ بینی اندرین وادی *** برد در حجله گور این قد و بالای سروآسا

بدل بودم زنان ماه سیما را طلب سازم *** سرود عیش تو گویند با صوت حجاز انشا

ندانستم کنم جای سرودت رود رودای رود *** حنابندان کنی جانا ز خون فرق سر تا پا

بدل بودم که بنشانم تو را بر تخت زر خندان *** کنم گه رخت زر اندر برت که دق و گه دیبا

ندانستم بجای رخت زر سازی کفن در بر *** کنی عهد جوانی ای جوان اندر لحد مأوى

دریغ از این قد دلکش دریغ از این رخ مهوش *** دریغ از چین این زلف سیاه مشک چین آسا

دریغا آن چه کردم جمله بر باد فنا رفته *** دریغ از این امید ناامید من در این دنیا

دریغ از این خیال باطل و این سعی بی حاصل *** که بر گل آن چه در دل بود بردم آه واویلا

ز هجرت ای علی اکبر زنم بر سینه و برسر *** و یا سوزم از سوز دل سراسر ساحت غبرا

پس از مرگت چه سازم چون کنم رو در کجا آرم *** غریبی یک طرف داغ تویکسوبیکسی یک جا

الا ای نوجوان روح روان شاهنشه خوبان *** سلیل خسرو بطحا چراغ ملک او ادنی

تو مادر می پسندی من روم بی چادرو معجر *** روم در مجلس شطرنج و نرد و بربط و صهبا

ص: 196

تو مادر می پسندی من روم از کربلا تا شام *** پیاده پا برهنه بر سر خار مغیلان ها

فرو بر بندای راغب ز زارکار ام لیلی *** جواب اکبر اندر قصه دیگر نما انشاء

مرثیه شاهزاده علی اکبر (علیه السلام)

بیاد آمد مرا افتادن از صدر زین ماهی *** که بد ماه جوانان شاه خوبان شبه پیغمبر

چنان ماهی که ماه چرخ گردون در برش نجمی *** چنان شاهی که شاهان جهانش جملگی چاکر

نبی قد و علی بازو حسن خلق و حسين نيرو *** شکوه عدنان حمزه دل اسد گیسو و جعفر فر

پس از افکندن از زین یلان بی حد و بی عد *** ز بعد کشتن ابطال از آلاف افزون تر

ز ضرب تیغ و تیرو دشنه ونی خنجر و ژوبین *** نگون از صدر زین گردید اوخ آن قمر افسر

صدای یا ابا ادرکنیش بشنید چون بابش *** حسین چون ضیغم غژمان مان با ویله تندر

رسیدی بر سرش اما چه دیدی آه واویلا *** عیان شق القمر گشته بفرق اطهرش مظهر

ز زین باره به یک باره بروی نعش صد پاره *** فکندی خویش به آن پیکر کشیدی هم چو جان در بر

بگفت ای نوجوان نوخط ناشاد ناکامم *** ضياء دیده زهرا سرور سینه حیدر

ص: 197

دریغ از این بر و برز و دریغ از این قد رعنا *** که گردیده است سرتاسر بسان لاله احمر

دریغ از این خم ابروی نیکوی هلال آسا *** دریغ از چین این گیسو دریغ از این رخ انور

نخواهم روح در تن بی تو ای روح روان من *** نخواهم بعد تو عمر و حیات زندگی دیگر

على يا قرة عينی فؤادی مهجة قلبی *** على الدنيا عفا من بعدک ای شبه پیغمبر

ز بعد قاسم و عباس عون و جعفر و يحيى *** علی بودم به تو دلخوش که دارم من علی اکبر

کنون رفتی تو از دستم شدم بی کس شدم تنها *** شدم بی عون و بی ناصر شدم بی یار و بی یاور

اگر از مرگ عباس جوان بشکست پشت من *** ز مرگ تو برون رفته است جان یک باره از پیکر

اگر از ماتم قاسم غبار آورد چشمانم *** ز داغ تو شده چشمان من بی نور و بی منظر

چسان این نعش صدپاره ببیند مادرت لیلی *** که تا بیند سپارد جان زغم آن بی کس مضطر

چسان این تارک منشق ببیند عمه های تو *** که سازد ماریه چون یم ز اشک منهمر یکسر

چسان این قامت صد چاک بیند خواهران تو *** کز آه سینه سوزان زند آتش به خشک و تر

چوشه آورد آن جسم بخون آغشته در خیمه *** شدند از خیمگه بیرون تمامی ز اکبر و اصغر

ص: 198

ز صوت ناله و فریاد و گریه آه واویلا *** عیان شد نفخه اولی مبین شد شورش محشر

نباشد شأن تو راغب پریدن منزل عنقا *** و یا که پشّه لاغر شکسته پا شکسته سر

مرثیه در شهادت حضرت قاسم بن الحسن (علیه السلام)

چون شاه دین امام مبین مهر چرخ چار *** گردید در زمین بلا بی معین و یار

نه مسلم و حبیب و نه سعد و ظهیر و عون *** نه عابس و نه زهیر و نه حر اسد شکار

سیمین بران و لاله رخان و سهی قدان *** زین خاکدان تیره ببستند جمله بار

نه کس ز نسل جعفر و نه دوده عقیل *** نه زال بوتراب بجز قاسم فگار

قاسم چو دید بی کسی عم ممتحن *** بی اختیار زد ز جگر آه شعله بار

با عارض چو ماه بیامد به نزد شاه *** دست ادب بسینه گرفتی غلام وار

رخ پیش اسب شاه نهاده چو ژنده پیل *** بنهاد و گفت ای شده مات اندرین دیار

حالا زمان و نوبت جانبازی من است *** ده اذن ای عمو که روم سوی کارزار

دادش جواب فخر امم کای عزیز دل *** باشی تو از برادر من مانده یادگار

ص: 199

تو هم چو جان در تن روح روان من *** کس جان برون ز جسم نکرده به اختیار

خواهم روم که دریم خون دست و پا زنم *** سازی ز مهر بر سر نعشم عمو گذار

بینی سرم بدجله خون گشته چاک چاک *** بینی بخاک پیکر من گشته پاره پار

گفتا که اذن بهر تو قاسم بود محال *** جانا برو بخیمه و اشک از بصر مبار

داغ برادران تو بس بهر مادرت *** از داغ تو مکن دگر او را تو داغدار

سازم نظر بنعش علی اکبر جوان *** بینم که در زمین سر عباس نامدار

آن خاک تیره بر سر من به که زنده من *** بینم بچشم پیکر تو در ته مزار

ده رخصتم که پیش ز آل ابو تراب *** این جان من بخاک قدومت کنم نثار

سلطان دین گریست اشد گریستن *** کاز گریه اش گریست مسیحا بچرخ چار

گفتا که امر باب تو خواهم روا کنم *** سازم نکاح فاطمه بهرت در این دیار

گفتار ز عیش کشته شدن دارم آرزو *** خواهم عروس مرگ کشم در بر و کنار

گفتا مگر که دشت منی گشته ای عمو *** صحرای ماریه ز بدن های گل عذار

ص: 200

یکسو بآه و ناله زنان پسر قتیل *** یکسو بآه و ولوله نسوان کشته یار

یکسو به شور و غلغله طفلان بی پدر *** یکسوی کودکان ز عطش چون هزار زار

راغب خموش باش که فرسان صف شکن *** باشند در کمین تو ای طفل نی سوار

مرثیه در ورود آل الله بقتلگاه شهیدان

فتاد چون گذر کاروان خیل اسیران *** بحرب گاه جوانان ز قتلگاه شهیدان

ز صوت صیحه و فریاد و آه و ناله و افغان *** بدهر نفخه اولی شد آشکار و نمایان

ز بسکه سیل سرشک اندران میانه روان شد *** ز سیل های روانه گمان اهل جهان شد

که باز سبعه سیاره جمع در سرطان شد *** ز اشک منهمر بی کسان بی سر و سامان

چو برگ های رزان موسم خزان همه یکسر *** ز پشت ناقه فرو ریختند ز اکبر و اصغر

بساکنان زمین شد مبین قضيّه محشر *** فتاد زلزله در چار رکن عالم امکان

یکی دوان بسر جسم چاک چاک برادر *** یکی روان بسوی نعش پاره پاره شوهر

یکی ز بهر پسر سوختی بسان سمندر *** یکی ز مرگ پدر شد قرین ناله و افغان

ص: 201

نمود زینب خونین جگر هر آن چه نظاره *** ندید جز بدن چاک چاک و پیکر پاره

ز سوز و آه فکندی به ز مهریر شراره *** بجستجوی برادر نمود دیده چو عمان

فتاد دیده او ناگهان به نعش برادر *** بدید خفته نه دست و نه سرنه جامه نه پیکر

شده است از نی و شمشیر و تیر ودشنه خنجر *** بسان لا نه مشبک تمام آن تن عریان

کشید در بغل آن جسم خاک گشته سریرش *** سری نداشت که بوسد لب و جبین منیرش

نهاد لب بلب زخم های خنجر و تیرش *** بناله گفت اخی یا حسین ای شه خوبان

اخی تو را به چه جرم و گناه فرقه کافر *** ز راه کینه نمودند پاره پیکر بی سر

اخی تو را به چه تقصیر و جرم شمر ستمگر *** نموده ذبح بسان ذبیح وادی قربان

اخی فکنده چرا قامتت بر زینب *** در آفتاب اَیا آفتاب انور زینب

اخی نمود سنان از چه رو برابر زینب *** سرت به نوک سنان هر زمان سنان بجولان

پس از حیات تو ای شهریار یثرب و بطحا *** ببین که خاری زینب کشیده تا به کجاها

که گشته است نقاب و حجاب عترت طه *** نقاب کف یدین و حجاب موی پریشان

ص: 202

برون ز يثرب و بطحا چو آمدم همه منزل *** چو قرص ماه دو هفته رخت بدم مقابل

کنون بجای تو هم فوج فوج فرقه قاتل *** روانه در بر چشم تمام طاعن و خندان

ببین بناقه زینب اخی بوقت سواری *** نه محملی نه عماری نه هودجی نه غطائی

نه همدمی نه انیسی نه محرمی و نه یاری *** بغیر قوم جفاجو بغیر فرقه عدوان

ببین تو خاری زینب اَیا عزیز جهانم *** که هم کلام بخولی و هم سفر بسنانم

باتفاق حکیم و حصین و شمر روانم *** بسوی کوچه و بازار و دیر و شهر و بیابان

کجا روم چه نمایم که راه چاره ندارم *** در این بلیه عظمی ره کناره ندارم

بكائنات بجز دوست من نظاره ندارم *** بس است راغب از این شعرهای نغز و پریشان

ورود اهل بیت عصمت بقتلگاه شهیدان

میدان رزم شد چو عبور حجازیان *** رفت از زمین نوای حجازی بکهکشان

غبرا بلرزه آمد و شد قیرگان جهان *** غم زد شرر بخر من صبر جهانیان

شعرای شام از غم این ذکر پر ملال *** شوق لقای نجم یمن رفتش از خیال

ص: 203

قطع تعانق و جهت ودّ و اتّصال *** جوزا از یک دگر بنمودند زین فغان

کاووس چرخ زد بزمین تاج برتری *** شد مشتری ز خنجر بهرام مشتری

گم کرده سر ز سیر ازل مهر خاوری *** حوّا بکند اژدر و رامی ز کف کمان

وارد چو گشت قافله در مقتل حسین *** پر شد چهار و هفت و شش و نه بشور شین

افغان گذشت از سر دولفین و فرقدین *** زد جیش ناله بیرق نصرت بلا مكان

بس شد بلند زمزمه رود رود رود *** در قتلگاه سبط نبی شاه ملک جود

شد سیل غم ز هر طرفی رود رود رود *** از اشک چشم پرده گیان موج زن روان

صوت عمو عمو و صداهای یار یار *** افکنده در صوامع لاهوتیان شرار

بانگ أخا أخا وأبا يا أبا گذار *** رفت از سر سرادق افواج قدسیان

چون خور که سر ز قله خاور زند بدر *** بیضا رخان ز مشرق هودج زدند سر

ناگه فتاد دیده زینب در آن مدر *** بر نعش چاک چاک شهنشاه انس و جان

چون زهره از سپهر سوم آمدی فرود *** از پشت ناقه میل بسطح زمین نمود

ص: 204

از حوت تا بحوت پر از ناله و سرود *** کس این چنین ندیده و نادیده در جهان

بی اختیار نعره یا ملجئی حسین *** زد از جگر که شد ز دو عینش روان دو عین

در بر کشید پیکران ضوء نیرین *** بر سینه اش نهاد و رخ و گفت بافغان

ای تشنه کام خشک لب دشت نی نوا *** ای صید تیر خورده مذبوح از قفا

گریم به پیکرت که شده پاره از جفا *** یا بر سرت که کرده سنان بر سر سنان

ای گوشوار عرش خداوند لم يزل *** ای پاره پاره از ستم فرقه دغل

دارم نه چادری نه لباسی در این محل *** تا سازم از برای تو یک لحظه سایبان

ای سر جدا ز خنجر شمر ستم شعار *** ای بی حنوط و بی کفن و غسل و بی مزار

گریم ز بهر اکبر و عباس نامدار *** یابر علی اصغر آن نور دیدگان

ای خفته بی رداء و عمامه و پیرهن *** ای کشته فتاده و در خاک خون بدن

گریم زبیکسی و غریبی خویشتن *** یا این که بر اسیری یک کاروان زنان

ای بی پناه و بی کس بی یار و یاورم *** وی راحتی ندیده بدوران برادرم

ص: 205

بعد از تو چون کنم به چه کس رو بیاورم *** دارم نه کس انیس و نه غمخوار و مهربان

آخر مراست یکدل ایا حجّت امم *** یک دل کجا عزیز من و یک جهان الم

یالیت متّ قبلک یا مونسی و لم *** انظرک في التراب طريحاً بلاكفان

ای نونهال دوحه سلمی و مصطفی *** ای زیب حجر فاطمه و دوش مرتضی

گریم زبهر قاسم ناگشته کد خدا *** یا بر عروس بی کس بی یار ناتوان

راغب خموش کاز غم آنشاه کامیاب *** در ماتمند شیخ و صبی و کهول و شاب

باشد کلام راغب در شأن آن جناب *** چون پیره زال و یوسف و بازار و ریسمان

مرثیه حضرت ابی عبدالله الحسین (علیه السلام)

در حیرتم ز بهر چه ای چرخ کج مدار *** دورت بود بميل خبیثان روزگار

اغیار از تو خوش دل و اخیار دل فگار *** دونان ز تو براحت و خوبان همیشه خوار

از بدو خلقتت همه گه بوده ئی چنین *** با اهل دین بکینه و با غیر مهربان

هر کینه کهن که بدل داشتی نهان *** بردی تمام در صف کرب وبلا بکار

ص: 206

آن قیصری که قیصر و کسری بدش غلام *** چیپال هند هندوی بایش بروز و شام

شد پاره پاره از چه گنه پیکرش تمام *** از تیر و تیغ و خنجر و نی دشنه و کتار

آن تبعّی که تبعّ فعفور چاکرش *** شاهنشهان تمام کمین بنده درش

بشکست و سوده شد ز چه رو جسم اطهرش *** از چوب و سنگ و گرز سم باره و سوار

آن سر که بود لائق دیهیم و برک و آل *** شد از چه روز خون گلو عارضش چو آل

آن تن که بود قرّة عين رسول و آل *** در بزم آل از چه شد آلش ذلیل و خوار

آن سر که نور طور بد از جبهه اش مبین *** تیر سه شعبه زد ز چه رو بر فمش حصین

و آن تن که بود قرطه عرش از چه بر زمین *** افتاده بود بی کفن و غسل و بی مزار

و آن سر که بر سران جهان جمله بود سر *** بود از چه روی گه بتنور و گهی شجر

گاهی بدیر راهب و گاهی بطشت زر *** گاهی نشان سنگ زنان گشته از حصار

آن لب که روز و شب نبی ابطحی مکید *** شد از چه روز سوز عطش تفته و قدید

آن لب که شیر فاطمه خوردی چرایزید (لعنة الله) *** زد چوب ضرعه سنگ و سنان تیغ آبدار

ص: 207

آه از دمی که دختر زهرا به چشم تر *** شد وارد مقر يزيد (لعنته الله) ستم سیر

گفتی گرفت قرص قمر جابجوزهر *** گفتی گرفت شید فلک در کنف قرار

دیدی گرفت هر طرفی فرقه جلوس *** ترسا و ارمنی و ثنی دهری و مجوس

هود و هنود و ایلچیان فرنگ و روس *** بنشسته خود چو لات بر اورنگ زرنگار

دیدی سر برادر خود پیش روی وی *** جفت ستار و بربط و نی ساتکین می

می زد ز کینه چوب بر آن رأس پی ز پی *** شد روزگار در بر چشمش چو شام تار

دیدی که نسل هند جگر خاره چوب کین *** می زد زکینه بر لب دندان شاه دین

بی اختیار زد ز جگر آه آتشین *** نوعی که سوختی کره آب تا بنار

بی اختیار گفت مزن چوب ای لعین *** بر این سری که دیده بسی جور روزگار

آهسته گفت آن مه برج حیا مزن *** چوب ستم بر این لب و دندان و این دهن

این سر ندید راحت دوران در این زمن *** این سر نچیده لاله عشرت بروزگار

این سر کشیده صدمه بی حد در این سفر *** گه بوده بر سنان و گه آویزه شجر

ص: 208

گه در تنور داشته جا گه بطشت زر *** گاهی نشان سنگ زنان گشته از حصار

این سبرز تیر حرمله (العنته الله) گردیده جبهه چاک *** این سر فتاده از نی خولی بروی خاک

این سر بریده شمر لعنته الله بقهرش ز جسم پاک *** چوبش چرا زنی تو دیگر ای ستم شعار

ای روزگار زینب و بزمی چنین کجا *** حاضر به محضر فرق مشرکین کجا

جائی که نیست یک نفر از اهل دین کجا *** راغب خموش باش نما ذكر اختصار

مرثیه در ورود آل الله بقتلگاه شهیدان

آه از دمی که دختر زهرا بچشم تر *** کردی بقتلگاه سهی قامتان گذر

دیدی نموده دریم خون مه رخان مقر *** دیدی گرفته مهر و شان بر زمین قرار

دیدی فتاده شاه و سپاهش بحربگاه *** چون قرص ثابتات در اطراف قرص ماه

دیدی بسان دشت منى صحن قتلگاه *** مشحون از خون دست و سر و جسم پاره پار

بی اختیار زد ز جگر آه سوزناک *** نوعی که سوختی کره ارض و سطح خاک

در بر کشید جسم برادر چو روح پاک *** سیلاب خون ز دیده فرو ریخت بر کنار

ص: 209

گفتا برادرا بچه جرم و و گنه تو را *** قاتل نموده رأس منيرت ز تن جدا

جسمت فتاده از چه بهامون نینوا *** بی غسل و بی جنازه و بی کفن و بی مزار

تو کشته و فتاده بدن پاره بر زمین *** من مانده و ستاده جگر پاره دل غمین

تو تن برهنه صدر شکسته ز جور کین *** من سر برهنه فرق شکسته غریب وار

تو بی رداء و بی کفن و ساتر و ثیاب *** من بی خمار و معجر و بی چادر و نقاب

تو عازمی بسوی جنان نزد جد و باب *** من عازمم بشام نه محرم نه عون و یار

آخر مراست یک دل خونین بملک تن *** يك دل كجا عزيز من و یک جهان محن

راغب مکن تو فخر که نظمم بود حسن *** زیرا که می شوی تو از این افتخار خوار

مرثیه معروف با آنان که بود در مصیبت اهل بیت (علیهم السلام)

آنان که بود محفلشان بزم کردگار*** بودند و تر و ثار خداوند ابن ثار

آخر نمود دور فلک جور روزگار *** از خونشان زمین بلا رشک لاله زار

آنان که سلسبیل بدی بهرشان سبیل *** بودند بر صراط هدا خلق را دلیل

ص: 210

دادند تشنه جان و بدی موج زن چو نیل *** شط فرات در برشان عذب و خوشگوار

آنان که بود کسوت شب سود مویشان *** مجزوز شد ز خنجر قاتل گلویشان

بد نور روز پرتوی از نور رویشان *** شد تاج نیزه ها سران شاه تاجدار

آنان که بود در برشان سدره شاه را *** بد فرق چرخ اطلسشان مهد و تکیه گاه

شد جسمشان ز تیغ و سنان پاره پاره آه *** غلطان بخاک ماریه بی غسل و بی مزار

آنان که پیش خرگهشان چرخ بد حجاب *** نه قبهٔ پھر چونه قبه حجاب

آخر چه فعل ثانى (لعنته الله) و باب ابوتراب *** آتش زدند بعد نهب فرقه شرار

آنان که گشت در حق ایشان ز حق نزول *** اليوم انما افمن ايها الرسول

بشکست صدر شان ز نعال سم خيول *** بی کفن و بی مزار و بماندند در قفار

آنان که بود مسندشان فوق نه رواق *** بدگاه سیر توسنشان رفرف و براق

آنان که ذات اقدسشان بد بکائنات *** مرات ذات مظهر حق مظهر صفات

کردندشان گروه ظلم فرقه نفاق *** بر ناق های بی قتب و بی نمط سوار

ص: 211

از خون فرق پیکرشان دامن فرات *** چون دشت صیدگاه شده صحن مرغزار

آنان که گشت سطح تدلی حجابشان *** جبریل و روح دیلم و هندوی بابشان

بردند بی غطاء حجاب و نقابشان *** در شام و کوفه معبر و بازار و هر دیار

آنان که بود علت غائى وجودشان *** کونین یک نواله نی از خوان جودشان

بردند در اماکن ترسا و هودشان *** چون بردگان روم و اسیران زنگبار

آنان که ذاتشان بدی از ماسوی سوی *** از حق بحق در حقشان هل اتی اتی

در مجلس نظاره گیان بودشان غطاء *** كف يدين سلسله موی مشکبار

آنان که دین رواج گرفت از حسامشان *** متن کتاب اربعه مشحون بنامشان

از کوفه تا بشام بدی هم کلامشان *** شمروسنان و خولی وزجر (لعته الله) ستم شعار

آنان که در وجود بعالم بدند فرید *** خلاق محض خلقتشان خلق آفرید

زد بر لبان نازکشان چوب کین یزید *** جائی که بود بوسه گه سید کبار

راغب متاز بر مصف شاعران دلیر *** شعرت بتار شعر نیز زد بر بصیر

ص: 212

نظم تو از کلافه بی قدر زال پیر *** بس بی بهاتر است مزن لاف افتخار

نوحه سینه زنی در مرثیه شهید راه دین حرّ بن یزید ریاحی عليه الرّحمة

تا شدی عنصر مردی زگل و آب عجین *** زان عجین مرد چه حر ناشده پیدا و مبین

هم چو او صف شکن بطل ویل و گرز دلیر *** زاد کم گشته از این زال سپید ابروی پیر

بلکه در عالم امکان نبدش مثل و نظیر *** حبّذا بخ بخ و هی هی ز چنین لیث عرين

همت و جرأت مردانگی حر بنگر *** که بدش منصب و فرماندهی و عزّت و زر

خانه و طائفه و دختر و زن عبد و پسر *** بگذشت از همه و گشت فدای شهدین

تا نه حرشَدّ حيازیم نمودی بمیان *** بهر خون خفتن و سر باختن و دادن جان

تا نزد بوسه بخاک ره سلطان جهان *** کی شدی خاک درش بوسه گه اهل یقین

تانگر دید رّهی رهی سبط نبی *** تا نگشتی به جهان تابع احکام نبی

رمس او طوف گه شاب هرم کهل و صبی *** کی شدی خاک در جبهه گه که و مهین

ص: 213

گر نمی گشت جدا از عمر سعد و سپاه *** گر نمی برد باصطبل شهنشاه پناه

کی نمودی به محدّب فلک تیره کلاه *** کی زدی بیرق مردی بسر چرخ برین

تا نشد مست از می لیک نه مست از می تاک *** تا نه با دید خود دید تن خود چو شباک

محض افتادن زین روح هنوزش بن و ناک *** کی بدیدی تن خود در بغل حورالعین

تا پیاده نشد از اسب رخ پیل دمان *** ننهادی بتراب قدم شاه شهان

مات بودی بجهان زنده شدی در دو جهان *** بودی اصحاب شمال و شدی اصحاب یمین

شعر راغب به بر فرقه ارباب عقول *** چون براتی است که ناخوانده نمایند نکول

مدح حرّ شأن تو نبود منما خويش فضول *** که بود مادح او اهل سموات و زمین

نوحه سینه زنی در مرثیه دو پسران عبد الله بن جعفر طيّار عبدالله و عون (علیه السلام)

قصه موته و جعفر شررم زد به جگر *** غم دو ثانی او هم بدلم زد نیش تر

بود از دوده جعفر دو جوان همره شاه *** مامشان زینب زین اب، ایشان عبدالله

ص: 214

هر دو نورسته خط و نورس نو دیده سفر *** ابروان قوس دجی موی اسد خصلت و خو

سر و جنت قد و هور فلک اربعه روی *** شيبته الحمد بر و حمزه شکوه و نیرو

هر دو شیر اوژن بر افکن و انور منظر *** خجل از عین دو در چرخ دو شعرای بهی

واله از قامت هر دو بچنین سرو سهی *** هر که دیدی رخشان گفت دو صد حیف و زهی

حبّذا بخ بخ و هی هی ز چنین و شوکت وفر *** هر دو سبط اسدالله دو شبل طيّار

هر دو ضوء بصر هاشم و سلمی و نزار *** هر دو اندر صف طف از تف تیغ خونبار

جاری از خون بنمودند دو نهر جعفر

هر دو چون شیر علم در برشان شیر عرین *** هر دو در معرکه با تیغ یمان دست یمان

رشک صحراء منی را بنمودند مبین *** هر دو اژدر در و عباس فرونام آور

بعد از کشتن جمعی ز رجال و ابطال ** کشته گشتند شدند سوی جنان فارغ بال

بس نما راغب مرغوب نی این گونه مقال *** که سواران صف شعر زنندت بحجر

نوحه سینه زنی شاهزاده قاسم بن الحسن (علیه السلام)

شد چو قاسم بسوی معرکه حرب روان *** گشت بر جيش عدو نور خدا کشف و عیان

ص: 215

جمله گفتند با آواز جلى جيش ضلال *** احسن الله و تبارک بچنین فر و جلال

من هو شاب الذي برز في صف قتال *** کاز شعاع رخ او گشته منوّر میدان

مصحف رو بود این یا که زجاج فی زجاج *** جعد گیسو بود این یا که سواد شب داج

طاق ابرو بود این یا که مطاف همه حاج *** قد دلجو بود این یا که سهی سرو روان

أنظروا ايّتها الفرقه قبطى الدغل *** كيف وجهه يتلألأ تلألاً يتجل

این همان نور بود کاز بر نخل و جبل *** سابقا اظهر في الطور لشبل العمران

یا که این غزوه بود خندق و این پیغمبر *** یا که این معرکه خیبر بود و این حیدر

یا که این وادی موته بود و این جعفر *** یا احد باشد و این حمزه بدین شوکت و شأن

این قمر افسر و سیمین بر و بیضا منظر *** باليقين مظهر حق است که آید بنظر

ورنه کی آدم خاکی بچنین شکل و صور *** گشته در دائره عالم امکان امکان

راغبا صه تو نما دعوی بیجا ز کجا *** جدی اخفش ز کجا قوّه گویا ز کجا

طیر عیسی ز کجا پرتو بیضا ز کجا *** کی مگس عرصه عنقا به نموده جولان

ص: 216

نوحه سینه زنی حضرت شاهزاده علی اکبر بن الحسین (علیه السلام)

شاه جوانان جهان شهزاده بطحا *** سلطان شبان جنان نوباوه زهرا

چون کرد دشت معرکه از روی خود انور *** گفتند بخ بخ قوم دون من ذالذی اظهر

شمس منیر اطلع من مطلع خاور *** یا نور وحدت سر زده از قله سینا

کی قوس و بیضا دیده است در لیل ظلمانی *** کی سهم و شعرا دیده است در یوم نورانی

کی کان لؤلؤ دیده است در عین حیوانی *** کی غنچه گل دیده است پرگوهر و لاله

کی هاله مه دیده است مشک جهان باشد *** کی سرو گونه دیده است آن هم روان باشد

کی درّ مرجان دیده است در مه عیان باشند *** جز در وجود این جوان جمله شود پیدا

این روح قدسی آمده از عالم تجرید *** تا نفی نذّ و شرک کند از هیکل توحید

این روح قدسی کی بود چون بیضه خورشید *** رخشان و تابان بها نورانی و شعشا

واجب نباشد بالیقین چون لایری باشد *** ممکن بدین فرّ و جبین هم لایری باشد.

گر نوع ممکن باشد این خیرالوری باشد *** اين علت كون الذی اسرى الى الأقصى

ص: 217

بس كن إفاده راغبا بربند دم زین دم *** وصف توچون نم باشد موصوف تو چون یم

نی یم زنم زاید شود نیز ارتفاعش کم *** مدح تو چون ظلمت بود ممدوح تو بیضا

نوحه سینه زنی اعلیحضرت ابي الفضل العباس بن امیرالمؤمنین (علیه السلام)

شاه شجاعان جهان میر غضنفر فر *** سرو خیابان جنان عباس نام آور

فخر عرب شور عجم شیر اجم آسا *** چون زد سوی میدان قدم باروی چون حیدر

شد قصه موسی و طور و قله سینا *** از نور روی آن جوان بر قبطیان مظهر

از دیدن او مشرکین گفتند از حیرت *** الله اکبر زین چنین بخ بخ از این قامت

نقاش قدرت کم کشد نقش چنین صورت *** صد بارک الله زین جوان ای آفرین زین فر

هی هی ز هذا حبَّذا از این رخ زیبا *** چشم حسد دور از چنین سر و قد رعنا

این نور نواز طور نو نونو شده پیدا *** یا مهر دیگر سرزده از مطلع دیگر

این عارض نسرین بود یا نور ربّانی *** این گیسوی مشکین بود یا شام ظلمانی

ص: 218

این ابروی پرچین بود یا قوس رحمانی *** این غنچه باشد یا دهان یا چشمه کوثر

حاشا که این رعنا جوان نوع بشر باشد *** مخلوق غبرا کی بدین شکل و صور باشد

بی شک که از جنس ملک این نامور باشد *** گر باشد از نوع بشر باشد یقین حیدر

بازوی او باشد قرین بابازوی آن شاه *** نیروی او سازد مبین فر ولی الله

راغب فرو بربند لب بنما سخن کوتاه *** مراة خور کی می شود محتاج صیقل گر

نوحه سینه زنی حضرت ابی عبدالله الحسین (علیه السلام)

برستان کردستان چون سرسالار جهان واویلا *** زد مسیحا بفلک در کرهٔ شمس فغان واویلا

رفت در جوز هر از این هم و غم بدر منیر واویلا *** کرد چون منسکیان لشکر ظلمت تسخیر واویلا

قاف تاقاف جهان از ستم قوم شریر واویلا *** زد علم جيش الم بر زبر کون و مکان واویلا

آن جبینی که بدی آئینه ذات نما واویلا *** منجلی نور تجلی شدی از او هر جا واویلا

گشت انگشت نما گرد محلات و قرا واویلا *** کردیش چرخ نشان حجر پیره زنان واویلا

آن سری را که بدی هورا ز او کاسب نور واویلا *** بدبها از لمعات رخ او قله طور واویلا

ص: 219

گه به بزم می وگه برنی و گاهی بتنور واویلا *** گاه در دیر نصاری و جفای خصمان واویلا

گاه در مجلس شطرنج نی و نرد و قمار واویلا *** گاه در محفل زنگ و دف و چنگ و مضمار واویلا

گه بصندوق گهی طشت و گهی زیر تغار واویلا *** گه زدی چوب براوزاده نحس سفیان واویلا

گفتی هردم لَعِبّت هاشمُ بالملک فلا واويلا *** خبرّ جاء و لاوحی منزل ز سما واویلا

ليت اشیاخی بیدر شهدوا الان هنا واويلا *** لير و كيف فعلت بسليل العمران واويلا

اهل بیت نبی و کوچه و بازار کجا واویلا *** سیلی کعب نی و طعنه اغیار کجا واویلا

مجلس زاده مرجانه غدار کجا واویلا *** اف بر این گردش بیجای توگردون بجهان و اویلا

زینب زار کجا دشت و بیابان ز کجا واویلا *** برهنه شب دیجور مغیلان ز كجا واویلا

سر بی چادر و جا منزل ویران ز كجا واویلا *** راغبا قصه نما کوته و بر بند زبان واویلا

فی منقبت حضرت مولی الموالي امير المؤمنين علی بن ابی طالب عليه الصلوة و السلام

قاسم خلد و سقر پادشه کون و مکان *** صاحب تیغ دو سر مسند ایوان، کیوان

ص: 220

فارس حرب احد صف شکن بدر حنين *** اسد الله يد الله امام ثقلين

رُدَّت الشمس من الغرب له بعد افول *** حجّة الله و هو يوشع بن نون رسول

گر نبودی بدی عزبه همه عمر بتول *** ران که در عالم امکان نبدش شو امکان

قاتل مرحب و عمرین ولید و حنظل *** ضارب فرق کریب و عنق بوجرول

یافت از خون عدو زنگ حسامش صیقل *** لایعد گشت سران از دم تیغش بی چون

روح ثقل اول و صاحب عقل اوّل *** نفس ثقل دوم انفسنا فيه نزل

هر که نفس خود او زنده بود کی سه جعل *** جای ایشان بتوانند نمایند مکان

ولی خالق بی چون وصی ختم رسل *** کند با پنجه در از خیبر و بنمودش پل

بگذشتند بران لشکر اسلامی کل *** همه گشتند از این فتح نمایان شادان

ختن ختم رسل ختم وصيين حيدر *** شاه تبع خدم و قیصر و کسری چاکر

بر در عتبه او روح ملک چون قنبر *** بلکه میکال بدی بر در او چون دربان

نیست از سرّ علی غیر خدا کس آگاه *** زان که یک ممکن و این قدر صفات الله

ص: 221

ذكر لا حول ولا قوة الا بالله *** زین عجب ساز مکرر همه گه ورد زبان

حامی دین نبی تابع احکام نَبی *** ظهر اسلام شد از قوة وی شد قوی

اولش هر که نداند به یقین هست غوی *** را بعش هر که بداند رمعی هست بدان

رجح مرجوح براجح ندهد هیچ عاقل *** غیر دور از خرد و بهت و سفیه و جاهل

زبر بعد الرسول هم خلفاء باطل *** به شمر با زبر نام ثلاثش یکسان

علی و آل وصی نه آن سه دنی *** رمسشان سرمه عینین اویس قرنی

هم بلاشک خلفاء و رسول مدنی *** این زبر نام دو و ده بنمائید عیان

ای نخستین وصی ختم رسولان یکسر *** وی دوم شافع عاصين بروز محشر

دارد امید بتو راغب با ذنب عثر *** يوم لا ينفع مال ولا فيه بنون

ص: 222

تاریخ سال تولد و وفات حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) و ائمه معصومین (علیهم السلام)

سال فوت چهاده معصوم می سازم ادا *** سج وحج خیر الورى وحى وحج خير النساء

11-63

11-18

سج ويل بهر علی و مزویم بهر حسن *** نح و سا بهر حسین نزوصه زين العباد

40-63

50-47

61-58

95-57

نزقیح از بهر باقر سه قمح از جعفر است *** هن قفج از بهر موسى هن رج بهر رضا

118-57

148-65

183-55

203-55

که وکر بهر تقی و مبرند بهر نقی *** کح و سر بهرحسن نهر مولد مهدی (علیه السلام) ما

220-25

254-42

260-28

255

تاریخ سال فوت چهارده معصوم عليهم الصلوة و السلام

سال فوت چهارده معصوم می سازم ادا *** حج نبی و فاطمه یل مرتضى يم مجتبی

11

50-40

سا حسین وصه علی باقر يقح جعفر قمح *** قفج موسى رج رضا و کر تقی اتقیا

220-203-183-148-118-95-61

رند هادی رمک عسکر نهر مهدی *** سال فوتش عنیب دان می دادند ذان خدا

255-260-254 سال ولادت حضرت مهدی (علیه السلام) است

ص: 223

ص: 224

ملحقات

ص: 225

ص: 226

نوحه و سینه زنی ورود به کربلا

گفتا بیاران شاهدین، کربلا این جاست *** ای شاهدان مه جبین، نینوا این جاست

دشت بلا این جاست، کربلا این جاست

از ناقه گیرید و در این جا محمل ما *** چون وعده گاه عهد ما با خدا این جاست

دشت بلا این جاست، کربلا این جاست

ای افسر نام آورم، عاشقان حق *** عباسم ای آب آور، تشنگان حق

آن جا که گردد از تنت، سر جدا این جاست *** «دشت بلا این جاست، کربلا این جاست»

ص: 227

ریاری پیغمبر و زاده زهرا *** آن جا که دستان تو چون، شاخه طوبا

گردد جدا از حنجر اشقیاء این جاست *** «دشت بلا این جاست، کربلا این جاست»

آن جا که از بی شیری و تشنگی اصغر *** ناخن زند در خیمه سینه مادر

پر پر شود، قربان شود، از جفا این جاست *** «دشت بلا این جاست، کربلا این جاست»

آن جا که از خونم شود سر بسر گلشن *** آن جا که سنگ جفا بشکند دشمن

پیشانی نورانیم، ای خدا این جاست *** «دشت بلا این جاست، کربلا این جاست»

حیاتبخش

نوحه سینه زنی حضرت قاسم علیه السلام

بیا مادر، از حرم بیرون *** سرو بستانت، می رود میدان

کفن بنما، بر تن قاسم *** مونس جانت، می رود میدان

بیا مادر، درد دل گویم *** این دم آخر، با تو از احسان

مکن دیگر، بعدم ای مادر *** گریه و زاری، ناله وافغان

ص: 228

بُود یارت، اندرین صحرا *** ای ستمدیده، خالق سبحان

مرخص کن، مادرا دیگر *** نبود اندر دل، طاقتی دیگر

جوان ها چون، يک به يک رفتند *** کشته گردیدند، در راه داور

گه جولان، گشته ای مادر *** دیده گریان، وعده جانان

ز خون من، با این صحرا *** لاله گون گردد، از دم پیکان

شود جسمم توتیا از کین *** جان جانانت، می رود میدان

نما صبر و، رخ دگر مخراش *** ماه تابانت، می رود میدان

اگر دیدی، پیکرم را در *** خاک و خون غلطان، صبر کن مادر

اگر دیدی، راس من برنی *** چون مه تابان، صبر کن مادر

حلالم کن، ناز پرورده *** روی دامانت می رود میدان

خاشع

زبان حال امام حسین (علیه السلام) در هنگام شهادت حضرت ابوالفضل (علیه السلام)

پشت و پناه لشگرم از چه بخون شناوری *** پشت برادرت شکست آه ز بی برادری

نور دو دیده ترم، تازه جوان برادرم *** مونس و یار و یاورم، پشت و پناه لشگرم

مانده بخاک پیکری، چشم براه دخترم *** منتظر است در حرم، که آب برایش آوری

ص: 229

گشته بپا ز ماتمت ناله کودکان من *** ماتم جانگداز تو شعله زده بجان من

می رود از فراق تو تا بفلک فغان من *** روی تو زیر ابرِ خون، مانده چو مهر خاوری

این من کم سپاه و این قامت غرقه خون تو *** این من بی پناه و این بیرق سر نگون تو

این من دغدار و این عارض لاله گون تو *** این تو و این شط فرات این من و آه آذری

قلب مرا زماتمت پر ز شراره کرده ای *** کس نکند دگر مرا چون تو ز مهر یاوری

داغ برادر جوان، برده ز کف توان مرا *** خیز که میرسد کنون بر لب تشنه جان مرا

نوحه سینه زنی شب عاشورا

امشب بود آب روان مُیسر *** فردا شود با نقد جان برابر

امشب همه اصحاب در عبادت *** فردا شهید راه دین، سراسر

ص: 230

امشب به پاس خیمه ها ابوالفضل *** فردا شود دستش جدا ز پیکر

امشب بود قاسم به نزد عمو *** فردا شود قربان دین داور

امشب به اکبر دلخوش است لیلا *** فردا شود مجنون ز داغ اکبر

امشب عزیز فاطمه به خیمه *** فردا شهید تیغ و تیر و خنجر

امشب حسین آید سراغ زینب *** فردا رود زینب سوی برادر

امشب رُباب و طفل و گاهواره *** فردا شود پاره گلوی اصغر

امشب خیام شاه و صوت قرآن *** فردا یتیمان و هجوم لشگر

امشب به عزت خفته آل عصمت *** فردا اسیر فرقه بداختر

محمد آزادگان

شب و روز عاشورا

امشب شهادت نامه عشاق امضاء می شود *** فردا ز خون عاشقان، این دشت دریا می شود

ص: 231

امشب کنار یک دگر بنشسته آل مصطفی *** فردا پریشان جمعشان، چون قلب زهرا می شود

امشب بود برپا اگر، این خیمه ثاراللهی *** فردا به دست دشمنان، برکنده از جا می شود

امشب صدای خواندن قرآن بگوش آید ولی *** فردا صدای الامان زین دشت بر پا می شود

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است *** فردا خدایا بسترس، آغوش صحرا می شود

امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده اند *** فردا به زیر خارها، گمگشته پیدا می شود

امشب رقیه حلقه زرین اگر دارد به گوش *** فردا در یغ این گوشوار از گوش او وا می شود

امشب به خیل تشنگان، عباس باشد پاسبان *** فردا کنار علقمه، بی دست سقا می شود

امشب که قاسم زینت گلزار آل مصطفاست *** فردا از مرکب سرنگون، این سر وِ رعنا می شود

امشب بود جای علی، آغوش گرم مادرش *** فردا چو گل ها پیکرش، پامال اعداء می شود

ص: 232

امشب گرفته در میان، اصحاب، ثارالله را *** فردا عزیز فاطمه، بی یار و تنها می شود

امشب به دست شاه دین، باشد سلیمانی نگین *** فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می شود

امشب سر ثارالله، بر دامن زینب بود *** فردا انیس خولی و دیر نصاری می شود

ترسم زمین و آسمان، زیر و زیر گردد «حسان» *** فردا اسارتنامه زینب چو اجرا می شود

حسان

نوحه و سینه زنی تأکید امام حسین (علیه السلام) به بازگشت خواهرش به خیمه

سوی خیمه برگرد، خواهر حزینم *** تا بزیر خنجر، ننگری چنینم

رو بخیمه زینب، کز عطش نبینی *** وقت جان سپردن، آه آتشینم

رو که بهر قتلم، اینک ایستاده *** شمر از پسار و، خولی از یمینم

ص: 233

رو که تا نبینی، وقت جان سپردن *** از لگد شکسته، سینه حزينم

قسمت من و تو، از ازل چنین بود *** تو روی بشام و، من بخون نشینم

تو اسیر شام و، من شهید کوفه *** تو برو بخیمه، نزد عابدینم

تو بنال و چون رعد، نزد زاده سعد *** من زخنجر شمر، با اجل قرينم

رو که تا نبینی، زخم بی حدّم را *** آن قدر نمانده، عمر نازنینم

نی مراست این دل، بینم آن چنانت *** نی تو راست طاقت، بینی این چنینم

یا به پوش دیده، تا مرا نبینی *** یا برو خیمه، تا ترا نبینم

ذاکر

وداع حضرت زینب (سلام الله علیها) با سرور شهیدان (علیه السلام)

مهلاً مهلاً يابن الزهرا *** مهلاً مهلا يابن الزهراء

آن و داغ آخرین *** زينب نه به آه آتشین

ص: 234

می گفت و با سلطان دین *** مهلاً مهلا يابن الزهراء

جان جهان آهسته رو *** روح روان آهسته رو

آرام جان آهسته رو *** مهلاً مهلا يابن الزهراء

کرده وصیت مادرت *** بینم جمال انورت

بوسم گلوی اطهرت *** مهلاً مهلا يابن الزهراء

آخر در این دشت بلا *** با این سپا پر جفا

برگوچه سازم یا اخا *** مهلاً مهلا يابن الزهراء

از بعد تو بی یاورم *** از جور دشمن مضطرم

آیا چه آید بر سرم *** مهلاً مهلا يابن الزهراء

آه يتيمان یک طرف *** بیمار نالان یک طرف

ظلم فراوان یک طرف *** مهلاً مهلا يابن الزهراء

سید محمّد تقی مقدم

نوحه و سینه زنی، زبان حال حضرت زینب (سلام الله علیها) درگم شدن اولاد حسین (علیه السلام)

ساربان آهسته ران آرام جان گم کرده ام *** اندرین دشت بلا روحِ روان گم کرده ام

روحِ روان گم کرده ام

ص: 235

یک یتیم از ناقه افتاده به روی خاک ها *** گوهری از بحر عصمت بس گران گم کرده ام

روحِ روان گم کرده ام

جمله گل های رسالت گشته پر پر ساربان *** نو گل دیگر من از آن گلستان گم کرده ام

روحِ روان گم کرده ام

چون حسینم این یتیمانرا سپرد آخر بمن *** نازنین طفل من از این کودکان گم کرده ام

روحِ روان گم کرده ام

داغد دیده، پا برهنه، روی خار، آن تشنه لب *** دل شکسته طفلکی در این مکان گم کرده ام

روحِ روان گم کرده ام

گر بیابی ساریان زجرش مکن زیرا که من *** نور چشمی از امام انس و جنّ گم کرده ام

روحِ روان گم کرده ام

جان سپارد در این صحرا عزیز کردگار *** ساریانا گوئیا جان جهان گم کرده ام

روحِ روان گم کرده ام

ص: 236

فاطمه جان در کجایی از کجا جویم ترا *** پاسخم ده چون که من آرام جان گم کرده ام

روحِ روان گم کرده ام

سیّد محمّد تقی مقدّم

دو طفل گمشده شب یازدهم محرم

ملک الشعراء صبوری خراسانی

بیا زین سیر معکوس آسمان قدری محابا کن *** بیا کمتر به نیکویان ستم از پیر و برنا کن

بیا رحمی بحال دوده ياسين و طاها كن

(فلک با عترت خير البشر لختی مدارا کن) *** (مدار كن باهل الله و شرم از روی زهرا کن)

برای زاده مرجانه کمتر و انعامی *** کشی در رشته هفتاد و دو در تا گیری انعامی

بیابان دورو مقصد ناپدید و ره ره شامی

(شب تاريک و مرکب ناقه عریان به آرامی) *** (بر آن اشتر نگویم مهد زرینشان مهیاکن)

شده خرگاه دین بر باد براميد ملک رى

ص: 237

شده پژمرده گل های امامت از سموم دی *** بخون رنگین سر پاک جوانان بر فراز نی

(ره شام است در پیش و هزاران محنت اندر پی) *** (باهل البيت رحمى اى فلک در كوه و صحراكن)

توجه کن مباد از کی سر سلطان دین افتد *** به آرامی بران ترسم که زین العابدین افتد

چو در از درج محمل زینب زار حزین افتد

(شب ارطفلی از پشت ناقه بر روی زمین افتد) *** (نوازش کن بگیرش دست و بیرون خارش از پاکن)

ز ظلم وجور وكين ای آسمان کجرو سرکش *** زدی سیلی بروی دختران نورس مهوش

تمامی کرده اندر خیمگه از تشنه کامی غش

(فلک آندم که خرگاه ولایت رازدی آتش) *** (دو كودک ز آن میان گمشد بگردای چرخ پیدا کن)

تو از روز ازل با آل احمد بوده دشمن *** بقتل و اسر آنان بر میان جان زدی دامن

دو كودک سر بصحرا کرده هر دو دست در گردن

(شب قاری کجا گشتند متواری بکن روشن) *** (چراغ ماه و تفتیشی از آن دو ماه سیما کن)

ص: 238

بصحرا آل عصمت جملگی بی منزل و مأوآ *** بدست ظلم و تاراج نو شد اموالشان يغما

دو طفل گمشده از شاه دین باید شود پیدا

(بگرد شام کلثوم است و زینب هر دو در صحرا) *** (تو هم با این دو خانون جستجو در خار و خارا کن)

دو ماه برج عصمت با رخى رشک مه نخشب *** که هم خلخالشان برپا و هم تب خالشان بر لب

سراندر دشت به نهادند تن پرتاب و جان پر تب ***

(اگر پیدا نگردند آن دو طفل در بدر امشب) *** (مهیّای عقوبت خویشتن را بهر فردا کن)

دومه پیکر که تار مویشان چون مشک ناتاری *** که کست از موی آنان شام عاشورا کند تاری

شب تاری سرخاری کجا گشتند متواری

(گانم زیر خاری هر دو جان دادند باخواری) *** (بزیر خار گل های نبوّت را تماشا کن)

حرکت اهلبیت عصمت و طهارت بکوفه و شام

ملک الشعراء - صبوری خراسانی

فلک از مزرع ختم رسل بدرود حاصل ها

ص: 239

ز جور و کینه خالی کرد از بستان دین گل ها *** عیال و آل عصمت را بمقتل داد منزل ها

(ز مقتل چون که بر بستند سوى شام محمل ها) *** (بمحمل ها مکان کردند هم چون غصه در دل ها)

زنان چون موی خود آشفته از فرط گرفتاری *** به یکتن یاوری کاندر سفر زانان کند یاری

همه در گریه و در ناله هم چون كبک كهساری

(ز بس سیل سرشک از چشمه های چشم شد جاری) *** (فرو رفتند آن جهازها تا سینه در گل ها)

زنانی را که خدمتکار آنان هاجر و مریم *** تمامی از غم عیسی دمی در مانم

روان از چشمه سار چشم آب شورچون زمزم

(اگر اشک يتيمان آب بر آتش نزد هردم) *** (ز سوز آه هر يک زان اسیران سوخت محمل ها)

همه با چرخ دون در جنگ از بخت بدوارون *** همه از دود دل ها کرده تیره صفحه گردون

بدامان طفلها از اشک و بروخ غازه ها از خون

(حمایل های زرینشان بغارت برده خصم دون)

ص: 240

(ولی بسته غل و زنجیر جای آن حمایل ها)

بدشت کربلا بر دشمن دین میهمان بودن *** بجای آب و نان از میزبان دشنام بشنودن

ستم دیدن بصبح و شام و شب یکدم نیاسودن

(بروز آن راه ها در آفتاب گرم پیمودن) *** (بزیر سایه سرها مکان کردن به منزل ها)

بخاک افشاند آب از دیده لیلا در غم اکبر *** رباب از هجر اصفر دل خارا زده آذر

رخ طفلان شده نیلی ز ضرب سیلی لشکر

(برادرها شهید و پیش روی خواهران یک سر) *** (سران کشتگان بر نیزه اندر دست قاتل ها)

بكعب نيزه پشت زینب مظلومه آزردن *** به قید و بند ذلت کودکان نورس آوردن

بسر از بام ها از دست زن ها سنگ کین خوردن

(بشهر شام اندر کنج ويران ها مکان کردن) *** (بناز و نوش اهل شام هر شب کرده محفل ها)

سری کز ضرب خنجر دور، چل منزل شد از پیکر *** روا نبود نهان در خانه خولی بخاکستر

بشهر کوفه کردن بر سرتی چون گل احمر

ص: 241

(بیزم عام اندر طشت زر اندر بر خواهر) *** (سرودن پور بوسفیان ادوکاساً و ناول ها)

توای گردون دون خوش بود گرگردان نگردیدی *** که یک ساعت بمیل و خواهش خوبان نگردیدی

و زین رفتار ناهنجار خود پژمان نگردیدی

(من از این ظلم حیرانم چرا ویران نگردیدی) *** (چواولاد پیمبر بی سرو سامان نگردیدی)

حبیب الله خباز کاشانی

زینب بفغان گفت با دیده گریان *** ای جان برادر میروی بمیدان

کودکان پریشانند سرگشته و حیرانند ای جان برادر

میروی حسین جان تنها سوی میدان *** يک تنی و این دشت يک لشكر عدوان

آهسته برادر جان تا که آورم قرآن ای جان برادر

آهسته حسین جان ای برادر من *** چون به من وصیت کرده مادر من

عازم سوی میدانی از چه روشتابانی ای جان برادر

آهسته که آیم یک دمی بسویت *** تا که جای زهرا بوسمی گلویت

ص: 242

گفته مادرم زهرا بهرم این وصیت را ای جان برادر

خود گذشتم از خود چون کنم بطفلان *** با بهانه طفل با اشک يتيمان

کودکان بی بابا مانده اندرین صحرا ای جان برادر

دخترت بگیرد چون سراغ بابا *** کوچه گویم او را ای عزیز زهرا

از بهانه طفلان چون کنم برادرجان ای جان برادر

شاه دین حسین جان ای شفیع فردا *** روز و شب چو (خباز) نوحه کردم انشاء

زان زمان که ای سرور گفت زینب مضطر ای جان برادر

خطاب حضرت ابی عبدالله به لشکر اعداء

محمد شفیع - وصال شیرازی

بسکه از دست فلک خونین دل و شوریده حالم *** بوی خون اندر مشامت آیدار خوانی مقالم

چون موافق نیست اخترزان موافق نیست بختم *** چون دگرگونه است گیتی زان دگرگونه است حالم

چون فلک بدخواست برگشت از فلک يك باره خوبم *** چون جهان فانی است بگرفت از جهان یکسر ملالم

ص: 243

در زوال است آن چه دیدم از بدو از خوب گیتی *** زین سبب دل می گرايد سوى ملک بيزوالم

ليک سوى بزم عيش بیزوالم ره که بخشد *** گرنه توفیقی رسد از کردگار لایزالم

وز خدا این موهبت در باره من طرفه نبود *** ز آن که عمری پیشه مدح مصطفی بوده است و آلم

با دل افسرده نام آل احمد چون شنیدم *** به که از شاه شهیدان گویم و چندی بنالم

یادم آمد آن به تنها رفتنش در صف هیجا *** آن زبان در کام خشکش ای زبان در کام لالم

آن بزاری کردنش افغان بر اصحاب عدوان *** کای گروه آخر نه از اهل بغی و اصحاب ضلالم

گر باحمد اعتقادی هستتان او را سلیلم *** ور بقرآن اعتمادی هستتان او را حمالم

گر کتاب الله و عترت یادگار احمد آمد *** هم كتاب اللهم و هم عترت ان بیم نالم

نامسلمان نیستم آخر من از آل رسولم *** بشمرید آخر یکی چون خویش از اهل ضلالم

بدعتی نگذاشتم در دین که قتلم واجب آید ***

ص: 244

سروردینم که اندر چنگ عدوان پایمالم

نه خدا را دشمنم تا هر جلال آید حرامم *** نه هوای را تا بهم تا هر حرام آید حلالم

من چنین بیکس نبودم کاندر این وادی رسیدم *** بیگم کردید و چشم از چشمه خون مالعالم

قاسمم کشتید و عون و اکبر و عباس و اصغر *** این منم کز ظلمتان چون طاير بشکسته بالم

وحش و ما بر این بیابان جمله سیرابند و چون شد *** من که از آل رسولم تشنه آب زلالم

خاک پاک از نسل احمد گشت ای ناپاک مردم *** ره بکفرستان دهید آخر باین مشت عیالم

ناگهان زد بوالحنوقش بر جبین تیری سه شعبه *** بر زمین افتاد و گفت ای کردگار لایزالم

اینک این هنگام سر بخشیدن است و جان سپردن *** وعده خود را وفه کردم تو آگاهی بحالم

چون رضای تست سر دادم بزاری پیش خنجر *** جز تو این ساعت دگر چیزی نگنجد در خیالم

آمد الهامش که سردادی شفاعت را گرفتی *** کس زبان ننموده از سودای عشق بیروالم

ص: 245

ای امام راستان چون با تو شد کار شفاعت *** در بر داور بگو کز دوستان باشد (وصالم)

نوحه سینه زنی در عزای شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام

آه خونشد جگرم، زهر کین زد شررم *** زینب ای خواهر من طشتی آور به برم

جای مادر بنشین ساعتی در نظرم *** مادری کن تو زمهر خوهرا محتضرم

آه خونشد جگرم، زهر کین زد شررم

این چه زهریست که پاتا بسرم می سوزد *** آتش اندر دلم از سوزش آن افروزد

لخته لخته جگرم را از گلو می ریزد *** سوده زهر ستم پاره نموده جگرم

آه خونشد جگرم، زهر کین زد شررم

گو حسین آید و ببیند دم رفتن حالم *** از فراق و غم اولاد پیمبر نالم

نیست مظلوم تراز آل علی در عالم *** کویتیمان که ببینم رخ قاسم پسرم

آه خونشد جگرم، زهر کین زد شررم

ص: 246

ای حسین جان بنگر حال پریشان مرا *** قدری آرام نما سینه سوزان مرا

تسلیت ده ز وفا قلب يتيمان مرا *** موسم هجر و فراقت چه آید بسرم

آه خون شد جگرم، زهر کین زد شررم

کودکانرا بده ای خواهر من دلداری *** با یتیمان بنما بهر خدا غم خواری

این همه اشک مریز از مژگانت *** از اسیری تو ای خواهر من با خبرم

آه خون شد جگرم، زهر کین زد شررم

سید محمد تقی مقدم

نوح سینه زنی رحلت رسول گرامی صلی الله علیه وسلم و شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام

امشب زقدسیان چنین پیام است *** شهادت پیمبر و امام است

فریاد، فریاد، زین همه بیداد *** بعرش داور، زلزله افتاد

از حق پرستان شورش و قیام است *** شهادت پیمبر و امام است

ص: 247

فریاد، فریاد، زین همه بیداد *** بعرش داور، زلزله افتاد

سیمای شهر از غصه نیلگون شد *** دل ها از این رزیه غرق خون شد

حسن ستاری

سعادت یار من گردید و عشقم شد تناگستر *** گشودم لب بمدح مظهر حق حیدر صفدر

امير المؤمنين سالار دین شاهنشه خوبان *** ولیّ حضرت باری وصیّ و یار پیغمبر

شهنشاهی که از تیغش رواج دین و ایمان شد *** بهر مأمن بهر مسكن بهر گلشن بهر کشور

شهنشاهی که از جود و سخا و رفعت و همت *** ندیده دیده ایام هرگز مثل آن سرور

شهنشاهی که از دانش بود يک فرد بی همتا *** ز فضل و زهد و نقوى زانبیاء بودی بسی برتر

اگر یاور نبودی مسلمین را در صف خندق *** کسی فاتح نمی گردید بر عمر ستم گستر

ص: 248

نبودی یار پیغمبر اگر آن مظهر یزدان *** که قدرت داشت تا در بر کند از قلعه خبیر

نبودی گر علی در رزم هم چون ضیغم غران *** کجا می شد دو نیم از تیغ جسم مرحب کافر

نبودی گر علی در فتح بیت الله با احمد *** نمی شد بت پرستان را از كيفر خاک اندر سر

برای بت شکستن شد چو اندر خانه کعبه *** قدم بر دوش پیغمبر نهاد آن والی داور

رسول اکرم و اعظم چنین فرمود در وصفش *** بشهر علم من باشد علی هم رهبر و هم در

علی شاهنشه عادل على حلال هر مشکل *** علی مولای روشن دل على بر دین حق یاور

علی ضرغام با صولت على صمصام با قدرت *** علی بی مثل در شوکت على برذات حق مظهر

على اعلم بهر برهان على سرمايه ايمان *** علی نور دل خوبان علی سلطان دین پرور

على فضل وعلى احسان علي فيض وعلى غفران *** على جنت على رضوان علی هادی علی رهبر

على قبله على كعبه على حج وعلى عمره ***

ص: 249

على زمزم على مروه على خيف و على مشعر

على اعظم على اكرم على اعلم على اقوم *** على اعلا على احسن على المن على اوفر

على ساجد علی عابد علی زاهد علی راشد *** با خلاص و به ایمان و برفتار و بزیب و فر

بدرگاه جلال او بحسن و اعتدال او *** ملائک بنده و چاكر سلاطین خادم و نوکر

ولی حضرت باری وصی و نفس پیغمبر *** چو اوکس نیست دانشور بهر مجمع بهر محضر

باین جاه و با این رفعت باین شأن و باین شوکت *** دلش لبریز خون بودی ز جور خصم بداختر

زجور خصم بدطینت سوی محراب آن حضرت *** چو شد مشغول برطاعت زدندش تیغ کین بر سر

چو شد شمشير بن ملجم بفرقش کارگر از کین *** رخ پر نور آن سرور شدی چون لاله احمر

همه یاران او گریان بگرد آنشه خوبان *** ز غم در ناله و افغان دل بی تاب و چشم تر

شهید از جور عدوان شد زغم جبریل گریان شد *** ملايک جمله در ماتم ز قتل ساقی کوثر

ص: 250

تو ای (شهباز) افغان کن دل خلقی پریشان کن *** از این غم دیده گریان کن بهر مسکن بهر معبر

فائز مازندرانی

توئی آن مبارز صف شکن که بشانت آمده لافتی *** كه بكفر خطفنا زدی بدم حسام بشكل لا

توئی آن حدوث که از قدم چه زدی بتخت ازل قدم *** ازل و اید همه از قدم ز او ده گرفته در اعتاد

تو امیر کشور وحدتی تو نهنگ فلزم قدرتی *** تو اراده تو مشیتی بظهور جمله ما سوى

توئى آن مشيت لم يزل که بخلق و خلق چه در ازل *** چه بلفظ کن بگشوده لب شده آفرینش من و ما

توئى آن بادالله باسطه که شده است از تو بضابطه *** همه قبض و بسط جهانیان چه ز ابتدا چه ز انتها

نه ز حق بخلق ولی توئی زنبی همین نه وصي توئی *** بخدا که کنز خفی توئی بظهور آمدی از خفا

تو اگر بملک عيان قدم نزدی ز عرصكه قدم *** ز جهانیان نگرفته کس سوی کبریاره اهتدا

ص: 251

به صفات حق که تو مظهری بشری عیان که تو داوری *** اگرت نبود مستری بحجاب لو كشف الغطا

بمقام خلوت لامکان که نبی بحق شده میهمان *** تو سخن سرا و تو میزبان به مقام خلوت كبريا

نه بهشت خواهم و نه نعم نه سقر شناسم و نه نقم *** نه کنشت جویم و نه و نه حرم شده با ولای تو اکتفا

تو چرا باین همه جاه و فر نکنی بکر بیلا گذر *** که بخاک و خون شده غوطه ور بدن حسین تو از جفا

بنگر بسروسهی قدان که چسان شدند بخون طیان *** بنما سرشک بخون روان که شده حسین تو سر جدا

بنگر که سوخته باغ دین رسموم فتنه مشركين *** بشنو ز زینب دلغمین تو نوای ناله یا اخا

شده از طپانچه خصم دون رخ کودکان همه نیلگون *** ز برای جرعه آب و نان همه در فغان همه در نوا

سر نوختان زجفا به نی همه گلرخان به نواز پی *** شده يک بناله یا بنی دگری بناله یا ابا

همه خونفشان زغم از بصر همه تشنه کام و برهنه سر *** همه دل شکسته و بسته پر بمیان فرقه اشقیا

بکش آن حسام شرو فشان بگذر بجانب غم کشان

ص: 252

برهان تو عابد خسته جان ز جفای زمره اعدیا

مصیبت شهادت حضرت زهرا و شهادت محسن شش ماهه

مرگ زهر را به این تعجیل کس باور نداشت *** یا مگر جز مرگ زهرا حاجت دیگر نداشت

با چه جرأت مادر سادات را سیلی زدند *** آخر آن مظلومه بی کس مگر یاور نداشت

جسم زهرا آب شد از آتش خشم عدو *** دیگر آن غمدیده طاقت بهر ضرب در نداشت

داغ ختم الانبياء می کُشت آن مظلومه را *** کاش دیگر قاتلی چون قنفذ کافر نداشت

گشت تفسیر ذوالقربی به مرگ فاطمه *** خصم به این آیه تفسیری از این بهتر نداشت

فاطمه در راه دین بگذشته بود از جان ولی *** محسن شش ماهه اش تاب فشار در نداشت

بر قدوم شوهر مظلوم خود بهر نثار *** در صدف جز محسن شش ماه اش گوهر نداشت

ص: 253

بطن مادر قتلگاه کودک شش ماهه شد *** حیف از آن کودک که قربانی شد و باور نداشت

فاطمه از ره دل ناله کرد و دخترش *** چاره ای جز گریه بر حال دل مادر نداشت

کاش می پرسیدم از مهدی چرا جدّت علی *** روز، جسم مادر غمدیده ات را بر نداشت

انتقام بدر و خیبر را گرفت از فاطمه *** آن که در دل غیر بغض احمد و حیدر نداشت

هر که «میثم» با سکوتش شد طرفدار ستم *** شد شریک ظلم و فرقی با ستمگر نداشت

غلامرضا سازگار

مهدی خرازی

بانوی روز جزا

ای بانوی روز جزا *** جان على مرتضى

ای روح من ريحان من *** زهرای من زهرای من

ص: 254

در بین آن دیوار و در *** دادی تو شش ماهه پسر

بنگر به آه و ناله ام *** زهرای هجده ساله ام

زهرای من خیز و به بین *** شد همسرت خانه نشین

گاهی حسینت نیمه شب *** از من کند مادر طلب

زینب نگاهش بر در است *** در ذکر مادر مادر است

کرده اگر یبان چاک چاک *** افتاده مولا روی خاک

آتش زدی بر جان من *** زهرای من زهرای من

بین دیده گریان من *** زهرای من زهرای من

بين سينه سوزان من *** زهرای من زهرای من

بگرفته او دامان من *** زهرای من زهرای من

بین ناله ی طفلان من *** زهرای من زهرای من

گوید کجائی جان من *** زهرای من زهرای من

ص: 255

مرحوم عماد خانی آبادی

ناز پرورد من

زینب ای گوهر يک دانه من *** ای گل سر سبد خانه من

بعد از این بانوی این خانه توئی *** همدم آه يتيمانه توئی

مادر جمله یتیمان منی *** تو پرستار حسین و حسنی

دخترم ناله از این بیش مزن *** به دل مادر خود نیش مزن

ناز پرورد من ای زینب زار *** روز عمرت چه شود چون شب تار

حیدر از تیغ چو افتاد به خاک *** شرر از شور فکن در افلاک

جامه را چاکزن از بهر حسن *** چون ببینی جگرش را به لگن

غم و اندوه فراوان داری *** كربلا شیون و افغان داری

هم قدم با همه مردانی تو *** عشق را سلسله جنبانی تو

دختر میر عرب مردانه *** هر کجا رفت همان جا پا نه

ص: 256

جای زهرا به حسین مادر باش *** صبر كن صيحه مزن رخ مخراش

خواست چون جانب میدان برود *** از زنان ناله به کیوان برود

آن زمان در عوض من بفسوس *** گلوی نازک وی را تو ببوس

چون لب تشنه بریدند سرش *** بعد قتل علی اکبر پسرش

خواهری گرچه بکن شیون و شين *** مادری کن به یتیمان حسین

وقت مرگست و دگر بی حالم *** رفتم اما به جنان می نالم

از دل سوخته با اهل وداد *** شرح حالیست که گفته است (عماد)

مرحوم قاسم ملکی (ملکی)

دسته گل

شب گشت و مولا آمده با قلب خسته *** بر قبر هجده ساله پهلو شکسته

ص: 257

گرد از رخ مه با اشک و شويد *** درد دل خود این گونه گوید

مظلومه زهرا (2)

آن ها که زهرای مرا مظلومه کشتند *** تاریخ قتلش را به در با خون نوشتند

از آن سقیفه با دست دشمن *** خانه نشینی شد قسمت من

مظلومه زهرا (2)

در نزد زینب آن که فخر حلم و جود است *** پیراهن خونین مادر یاد بود است

بر قلب پاکش غم گشته چیره *** چشمش به مسمار گردیده خیره

مظلومه زهرا (2)

کای دلشکسته داد از درد دل تو *** تو خفته در گل زنده باشد قاتل تو

چشمم که افتد بر قاتل تو *** پرخون شود چون چشم و دل تو

مظلومه زهرا (2)

قلبی که خون گردیده بی صبر تو باشد *** اشک على دسته گل قبر تو باشد

ص: 258

شب ها که مردم رفتند در خواب *** ریزم ز دیده بر قبر تو آب

مظلومه زهرا (2)

عهد خدا را مردم کافر شکستند *** تا بوسه گاه مصطفی از در شکستند

مهبط وحى بيت پیمبر *** شد قتلگاه فرزند و مادر

مظلومه زهرا (2)

سیدرضا طبائی (طبا)

مزد رسالت

آنان که پشت پا بکتاب خدا زدند *** یا دست رد به سینه روز جزا زدند

وجدان و دین و مذهب و ایمان فروختند *** سنگ جفا به شیشه شرم و حیا زدند

کفر درون خویش نمودند آشکار *** آتش به بارگاه شه لافتی زدند

ای دیده خون ببار که آن مردم جسور *** مسمار در به سینه خیر النساء زدند

ص: 259

آخر بجای مزد رسالت منافقین *** سیلی بروی دختر بدر الدجی زدند

من از زبان زینب کبری کنم سؤال *** با تازیانه مادر ما را چرا زدند

گر مادرم نبود ز خلقت نشان نبود *** يا رب ببین برای چه آن ها که را زدند

از آتشی که خانه زهرا از آن بسوخت *** در کربلا بخیمه آل عبا زدند

لب تشنه کودکان به بیابان نهاده سر *** فریاد از ستیزه قوم دغا زدند

نوحه زبان حال کودکان فاطمه (علیها السلام)

مادر چرا دیگر نمی آید صدایت *** رفتی ز دنیا یا خدا داده شفایت

فروغ دید علی اوّل شهیده على *** مظلومه مادر مظلومه مادر

برخیز و با آن خطبه های آتشینت *** یاری نما از همسر خانه نشینت

فروغ دیده علی اوّل شهيده على *** مظلومه مادر مظلومه مادر

ص: 260

با همسرت از سیلی دشمن نگفتی *** من دخترت بودم چرا با من نگفتی

فروغ دیده علی اوّل شهیده علی *** مظلومه مادر مظلومه مادر

رفتی ز شهر و در بیابان گریه کردی *** گه در احد گه بیت الاحزان گریه کردی

فروغ دیده علی اوّل شهیده علی *** مظلومه مادر مظلومه مادر

سازگار

نوای ماتم

چرا امشب علی از خاک زهرا بر نمی خیزد *** مگر طاقت زکف داده است کز جا بر نمی خیزد

یقین دارم که از فقدان زهرا ناتوان گشته *** که شب از نیمه هم بگذشته، مولا بر نمی خیزد

بغیر از ناله حیدر کنار تربت زهرا (علیها السلام) *** نوای ماتمی دیگر، ز صحرا بر نمی خیزد

از آن رو پر نموده نام زهرا آن بیابان را *** که مولا را، ز دل جز نام زهرا بر نمی خیزد

جهان ماتمسرا شد در عزای فاطمه ز آن رو *** ز گیتی جز نوای شور و غوغا بر نمی خیزد

چنان مولا ز پا افتاده زین محنت که پنداری *** ز جای خویش تا پایان دنیا بر نمی خیزد

شده با آب مهر او عجین چون خاک ما [سروی] *** از آن رو غیر نامش از دل ما بر نمی خیزد

قاسم سرو یها (سروی)

ص: 261

نوحه میدان رفتن علی اکبر (علیه السلام)

اکبر به میدان می رود الله اكبر *** جان سوی جانان می رود الله اكبر

یا اهل بیت مصطفی افغان بگیرید *** شبه پیمبر را بکف دامان بگیرید

با ذکر قرآن بر سرش قرآن بگیرید *** ناطق قرآن می رود الله اكبر

ای روی خون آلوده ات بدر تمامم *** چون تو ندارد از عطش جوهر کلامم

در نزد جدت مصطفی ببر سلامم *** جان سوی جانان می رود الله اکبر

بابا برو اما کمی آهسته بابا *** تا بیشتر بینم ترا پیوسته بابا

از رفتنت قلب پدر بشکسته بابا *** از جسم من جان می رود الله اکبر

ای هم چو ختم المرسلین حُسن و بیانت *** بهر شهادت مادرت پرورده جانت

شد روز عاشورای من صبح از اذانت ***

ص: 262

اشکم بدامان می رود الله اکبر

با خواهش آب آمدی اندر بر من *** ای تشنه لب بین جگر تشنه تر من

می سوزم از داغی گران که اکبر من *** با کام عطشان می رود الله اکبر

ای گونه ات از تشنگی هم رنگ مهتاب *** بابا برو کز رحمت ایزد وهاب

از دست جدت مصطفی گردی تو سیراب *** امیدم اینان می رود الله اکبر

نوحه علی اکبر

اکیزم نور دلم روح روانم پسرم *** تو بخون غرقه و من شعله بجانم پسرم

ای بخون غوطه ور از خاک بلاخیز علی *** پیش پای پدرازمهرزجاخیز علی

تا نیفتاده ام از پای بپاخیز علی *** بنشین که آتش دل را بنشانم پسرم

یک نظر دیده گشا باز به سیمای پدر *** که ز داغ تورود روح ز اعضای پدر

کاش من جای تو بودم توبدی جای پدر *** که تحمل بفراقت نتوانم پسرم

یا علی ای که شده خاک بلابستر تو *** چشم در راه تو باشد به حرم مادر تو

ص: 263

این خبر را که چه آمد رستم برسرتو *** در حرم باچه بیانی برسانم پسرم

چون زمیدان به حرم باز رسیدی بابا *** وز پدر جرعه آبی طلبیدی بابا

برلبت لب بنهادم من و دیدی بابا *** خشک تر از دهنت بود دهانم پسرم

دیر شد دیر هر آن قدر که من کوشیدم *** عاقبت آمدم و جسم تو بی جان دیدم

یاد آن لحظه که لب های ترا بوسیدم *** که نهادم بدهان تو زبانم پسرم

یاد آن لحظه که تودیع زنان می گفتی *** ترک یاران و عزیزان بفغان می گفتی

یاد آن لحظه که بابا تو اذان می گفتی *** تا ابد گوش به آن بانگ اذانم پسرم

رفتی و داغ تراتا بقیامت ببرم *** زیر گِل حسرتی از آن قد و قامت ببرم

گر از این معر که من جان بسلامت ببرم *** سخت جانی است که بعد از تو بمانم پسرم

ای که بی روی تویکروز پدر شام نشد *** گفتم از عمر تو بابا ببرم کام نشد

از رخت بوسه گرفتم دلم آرام نشد *** از لبت بارد گربوسه ستانم پسرم

دیده بگشا و به بین دیده خونبار مرا *** یک تبسم کن و کم کن غم بسیار مرا

رخ برافروزو به بین زردی رخسار مرا *** قد برافرازوبه بین قد کمانم پسرم

گر بدانی که چه کرده غم تو با پدرت *** هیچ گاه از من دلخسته نپوشی نظرت

بشکند دست جفائی که شکسته است سرت *** بگسسته غم تورشته جانم پسرم

ز اشک ما، درغم توخاک بیابان تر شد *** جمع ما بود پریشان و پریشان تر شد

بر (موید) که بسوگ تو سخن گستر شد *** می رسد درد و جهان خطامانم پسرم

ص: 264

زبان حال امام حسین در شهادت ابوالفضل (علیه السلام)

سقای طفلان

چرا ای غرقه خون از خاک صحرا بر نمی خیزی *** حسین آمد ببالینت تو از جا بر نمی خیزی

نماز ظهر را با هم ادا کردیم در مقتل *** بود وقت نماز عصر آیا بر نمی خیزی

خیام کودکان خالی از آب است و پر از افغان *** چرا سقای من از پیش دریا بر نمی خیزی

عد و از چار سو آهنگ یغمای حرم دارد *** چرا آخر برای دفع اعدا بر نمی خیزی

منم تنها و تن های عزیزانم بخون غلطان *** چرا بر یاری فرزند زهرا بر نمی خیزی

شکست از مرگ تو پشتم برادر داغ تو کشتم *** که می دانم دگر از خاک صحرا بر نمی خیزی

بدستم تکیه کن برخیز با من در بر زهرا *** چو می بینم ز بی دستی است کز جا بر نمی خیزی

ص: 265

یا ابوفاضل - یا ابوفاضل

برخیزای علمدار بار دگر علم زن *** سقای عترت من سوی حرم قدم زن

طفلان در التهابند - چشم انتظار آبند *** یا ابوفاضل - یا ابوفاضل

ماه رخت بساحل در خون نشسته عباس *** این قامت بلندت درهم شکسته عباس

جدا شده دو دستت - عمود کین شکستت *** یا ابوفاضل - یا ابوفاضل

برخیز و خیمه ها را دوباره باصفا کن *** دادی تو وعده آب بوعده ات وفا کن

سکینه بی قرار است - رقیه دل فکار است *** یا ابوفاضل - یا ابوفاضل

گردیده بی علم دار سپاه من برادر *** بعد از خداتو بودی پناه من برادر

بی تو شکسته پشتم - داغ غم تو کشتم *** یا ابوفاضل - یا ابوفاضل

ص: 266

دستت اگر جدا شد در راه ایده تو *** شد غرق بوسه من دست بریده تو

تو جلوه امیدی - سقایی و شهیدی *** یا ابوفاضل - یا ابوفاضل

هرگز نخورده ای آب با یاداصغر من *** گردیده ای توسیراب از دست مادرمن

زهراترا به برخواند - وز مرحمت پسر خواند *** یا ابوفاضل - یا ابوفاضل

دیگر در این بیابان سرلشگری ندارم *** غیر از علی اصغر من یاوری ندارم

برخیز و یاورم باش - سردار لشگرم باش *** یا ابوفاضل -یا ابوفاضل

سلام تشنه کامان به جسم لاله گونت *** منای عشق ما را دادی صفا بخونت

تو مظهر صفایی - شهید عشق مائی *** یا ابوفاضل - یا ابوفاضل

ص: 267

ای آن که عمود کین شکستت عباس *** پیروزی دین شد از شکستت عباس

تو دست خدائی که به مرگ و به حیات *** بوسیده چهار امام دستت عباس

شب عاشورا

خدا کند نرود امشب و سحر نشود *** که روز ما ز شب تار تیره تر نشود

چه فتنه ها که به دنبال این سحر نبود *** خدا کند نرود امشب و سحر نشود

خدا کند که بحشر انتها شود امشب *** که حشر واقعه کربلا دگر نشود

شب اسارت پرده نشین خاص خداست *** چه می شود که اگر صبح پرده در نشود

شب شهادت نوباوگان فاطمه است *** خدا کند که سحرگاه جلوه گر نشود

ص: 268

خدا کند نرود امشب و نیاید صبح *** که داغ زینب مظلومه تازه تر نشود

خدا کند نشود صبح باز تا زینب *** ز داغ مرگ دو فرزند خون جگر نشود

خدا کند نشود صبح این شب عاشور *** که یادگار حسن را کفن ببر نشود

خدا کند نشود صبح تا گلوی علی *** نشان تیر ستم در کف پدر نشود

خدا کند که فتد دست حرمله از کار *** و یا هر آن چه زند تیر کارگر نشود

شب وداع علی اکبر است با لیلی *** وداع مادر و فرزند مختصر نشود

گمان به مردن لیلی بود زداغ علی *** خدا کند که زداغ پسر خبر نشود

خدا کند نشود صبح تا بدشت بلا *** بخاک و خون تن عباس غوطه ور نشود

سر حسین ز پیکر جدا شود فردا *** خوش است ظلمت امشب بگو بسر نشود

خدا کند ندمد صبح تا که فردا شب ***

ص: 269

خیام آل علی طعمه شرر نشود

ولی اگر نبود آبِ خون این شهدا *** نهال دین خداوند بارور نشود

قیام حق به قیام حسین پیوند است *** قیام حق نشود این قیام اگر نشود

فراق کرببلا می کُشد «موید» را *** مگر جوار پدر قسمت پسر نشود

نوحه شب عاشورا

امشب اگر فردا شود آه و واویلا *** خونین جگر زهرا شود آه و واویلا

امشب چراغ خیمه ها نورنماز است *** پیرو جوان را با خدا رازونیاز است

هر عاشقی در خیمه ای در سوز و ساز است *** تا حکمشان امضاء شود، آه و واویلا

ص: 270

خورشید فردا درجهان سوزان برآید *** آن هم زدامان افق عطشان برآید

با سوز دل از حسرت طفلان بر آید *** دمساز با سقا شود، آه و واویلا

باشد حسین امشب سراپا در مناجات *** بیش از همه دل بسته بر قاضی حاجات

زیرا که او در قتلگه دارد ملاقات *** تا عصر عاشورا شود، آه و واویلا

امشب بگرد خیمه ها گردد ابوالفضل *** فردا شهید کربلا گردد ابوالفضل

دو دستش از پیکر جدا گردد ابوالفضل *** چون عازم هیجا شود آه و واویلا

زینب که محو چهره مولای خویش است *** دست و گریبان بادل و غم های خویش است

در فکر مأموریت فردای خویش است *** تا صحنه چون برپا شود آه و واویلا

گه با دو فرزندش کند شب زنده داری *** در پای گل هایش بریزد اشک جاری

سازد مهیا آن دو را برجان نثاری

ص: 271

چون نوبت گل ها شود آه و واویلا

کم کم چو می تابد سحر از چرخ اعلی *** بهر اذان گفتن شود اكبر مهيّا

صبح شهادت زین اذان سازد تجلی *** فجر شرف پیدا شود آه و واویلا

هان ای فرات امشب تودین خودادا کن *** چون مهر زهرایی به آل او وفا کن

مخفی زدشمن در حرم راهی تو وا کن *** شاید گلی احیا شود آه و واویلا

«نوحه شب یازدهم»

دشت بلا شد مقتل دلیران *** خالی است در این بیشه جای شیران

تن ها فتاده سر جدا - سرها به روی نیزه ها *** حسین حسین جان - حسین حسین جان

بسم الله از قرآن جدا فتاده ***

ص: 272

آیات رحمت زیر پا فتاده

هر مرکبی بی را کب است - هر خیمه ای بی صاحب است *** حسین حسین جان - حسین حسین جان

امواج خون گرفته کربلا را *** پر کرده دود آه و غم فضا را

لب تشنه گان لاله وش - کرده فراموش از عطش *** حسین حسین جان - حسین حسین جان

یکتن ز شیران صفا نمانده *** مردی دگر در خیمه ها نمانده

غیر از امام چارمین - کوهم بود مغلول کین *** حسین حسین جان - حسین حسین جان

دیگر نمی آید صدای شمشیر *** یا گریه جانسوز طفل بی شیر

جایش صدای زینب است - اوج بلای زینب است *** حسین حسین جان - حسین حسین جان

پیش رباب آن طفل شیر خواره *** جایش بود خالی به گاهواره

دیگر نخواند لای لای - پیوسته گوید وای وای *** حسین حسین جان - حسین حسین جان

ص: 273

چون خیمه ها از کوفیان بسوزد *** گهواره هواره هم در آن میان بسوزد

چشم رباب از خون تراست دانم بیاد اصغر است *** حسین حسین جان - حسین حسین جان

امشب که آید ساربان به مقتل *** مهمان نوازی را کند مکمّل

تاب از دل حیدربرد انگشت و انگشتر برد *** حسین حسین جان - حسین حسین جان

شد خونشان برخاک تشنه جاری *** تاگلشن دین گردد آبیاری

اسلام از آنان زنده شد - دین خداپاینده شد *** حسين حسین جان - حسین حسین جان

زنجیره دل ها گسستنی نیست *** پیمان عاشورا شکستنی نیست

مائیم و پیمان حسین - دستیم و دامان حسین *** حسین حسین جان - حسین حسین جان

ص: 274

نوحه سینه زنی

مرکب بی صاحب شاه شهید کربلا *** بعد قتل شه روان شد رو بسوی خیمه ها

یال وکاکل غرق خون زین و برگش واژگون *** دیده هایش از غم شاه شهیدان پرزخون

چون به نزديک خيام شاه بی لشکر رسید *** شیحه ای از سوز دل از سینه خود برکشید

زینب بی خانمان باخبر شد زین فغان *** گفت واویلا که بختم شد سیاه و واژگون

بی برادرها فغان وناله وشیون کنید *** در عزای شاه دین خاک سيه بر سر کنید

از غم سبط رسولُ قرّة العين بتول *** قرة العين نبی شد کشته قوم جهول

یاد از آن روزی که بودم با برادر همسفر *** قاسم وعباس واكبر بسته بودندی کمر

شش برادر داشتم، تاج وافسر داشتم *** هم برادر، هم پسر، هم یارو یاورد اشتم

می روم اکنون به سوی شام ویران ای خدا *** کو برادر، کو برادر زاده های با وفا

قاسمم کو اکبرم، خاک عالم برسرم *** هم غریبم هم وحيدم هم اسير ومضطرم

***

مرثيه

چون خیمه زدز شام به يثرب امام ناس *** اسوده گشت عترت پیغمبر از هراس

يعقوب اهل بیت نبی با بشیر گفت *** این مژده را به مژده یوسف مكن قياس

رودر مدینه قصهء یوسف بخوان به خلق *** وزگرگ و پیرهن سخنی گوی و از لباس

آمد د بشیر آمدن شه به خلق گفت *** اشوب حشر کرد عیان از هجوم ناس

هر يک اميد يار سفر کرده ای به دل *** تا بیندش به کام و به تخت آورد سپاس

دیدند مردمی ز مصیبت، سیاه پوش *** دیدند خیمه ای ز عزا قیرگون پلاس

ص: 275

آن يک زروی خویش خروشان ترش جگر *** وان يک زموی خویش پریشان شدی هواس

يک كاروان از زن و مرد انشان شهید *** يک بوستان دروده ریا حینشان به داس

از یادگار آل عبا شمع انجمن *** اهل مدینه واقعه پرسان به التماس

برخاست زان میان وقیامت بپانمود *** یعنی بیان واقعه کربلا نمود

***

نوحه

چون به میدان شد روان سبط رسول عالمين *** نیّر برج امامت شهسوار دین حسین

سر به سر جن و ملک گفتند با افغان وشين *** کی شه بطحا مرو، باتن تنها مرو

جمله خون خوارند کوفی *** در صف اعداء مرو

مصطفی با مرتضی در باغ جنت ممتحن *** باغ رضوان گشته بر خير النساء بيت الحزن

حوریان با اه وافغان جمله گفتند این سخن *** کی شه بطحا مرو، باتن تنها مرو

جبرئیل آمد به افغان کی امام حق پرست *** گرچه مد هوشی تو از پیمانه عهد الست

ترک میدان کن که بر ارکان دین آمد شکست *** کی شه بطحاء مرو، باتن تنها مرو

جمله خون خوارند کوفی *** در صف اعداء مرو

ص: 276

شاه دین شوق شهادت بردش از کف اختیار *** خواهرش زینب به دور عارضش پروانه وار

دختران نالان به دور سر وقدش چون هزار *** کی شه بطحا مرو، باتن تنها مرو

جمله خون خوارند کوفی *** در صف اعداء مرو

گریه کن محزون تواندر ماتم سلطان دین *** تا شفا خواهت شود در حشر ان فخر مبین

بعد از آن با اه وافغان گفت زین العابدین *** کی شه بطحا مرو، باتن تنها مرو

جمله خون خوارند کوفی *** در صف اعداء مرو

***

ص: 277

نوحه شب عاشورا

امشب فغان فاطمه تا بر ثریا می رود *** فردا حسین تشنه لب بی سر ز دنیا می رود

امشب شهنشاه عرب در خیمه باشد تشنه لب *** فردا به صد رنج ولقب بی سر ز دنیا می رود

امشب حسین با قلب تنک نالد برای نام و ننگ *** فرداست کزد هر دو رنگ بی سر ز دنیا می رود

امشب بصد افغان و شین باشد بر زینب حسین *** فرداست مهر مشرقین بی سر زدنیا می رود

امشب بود فخر امم اندر براهل حرم *** فرداست با اندوه و غم بی سر زدنیا می رود

امشب بود فخر زمن در خیمه که با صد محن *** فرداست کان کلگون کفن بی سر زدنیا می رود

امشب امیر روزگار باشد بر کلثوم زار *** فردا به جسم پاره پار بی سر زدنیا می رود

امشب بود نور زمین در نزد زین العابدین *** فردا ز تیغ ظلم وکین بی سر ز دنیا می رود

امشب سکینه با پدر باشد الى وقت سحر *** فرداست كان فخر بشر بی سر ز دنیا می رود

امشب بود گلگون قبا اهل حرم را پیشوا *** فردا ز دشت کربلا بی سر ز دنیا می رود

امشب علی اکبرش باشد چو جان اندر برش *** فرداست کان پیش از سرش بی سر زدنیا می رود

امشب علی اصغر سرش بنهاده اندر بسترش *** فردا بود کاندر برش بی سر زدنیا می رود

ص: 278

نوحه شب عاشورا

یک امشبی باشد حسین در کربلا با شور و شین *** فردا شهید از تیغ کین گردد امام مشرقین

یک امشبی اندر جهان باشد شفیع انس و جان *** فرد است زین العابدین گردد یتیم و ناتوان

یک امشبی باصد جفا باشد حسین در کربلا *** فردا بدست قاسمش از خون تن بنده حنا

یک امشبی زینب دگر باشد برت فخر بشر *** فرداست کاندر کربلا گردد سکینه بی پدر

یک امشبی ارکان دین زنده است کلثوم حزین *** فردا از تیغ کوفیان لب تشنه می افتد ززین

یک امشبی اهل حرم بینند آن فخر امم *** فرداش بر خنجر زکین خنجر کشد شهر از ستم

یک امشبی اصغر بتاب باشد برای شیر و آب *** فرد است جان را بسپرد در پیش این لوتراب

یک امشبی گلگون قبا باشد بدشت کربلا *** فردا سر از تن می دهد از جور وظلم اشقیا

یک امشبی آن سوخته چون شمع رخ افروخته *** فرد است کز بزم جهان چشم جهان بین سوخته

یک امشبی آه وفغان در خیمه که باشد عیان *** فرداست می گردد اسیر زینب بدست کوفیان

یک امشبی ای خالص و عام بارید اشکِ احترام *** فردا اسیران را برند از کربلا در سوی شام

یک امشبی دیگر تو خون از دیده ها بنما برون *** فردا نصیبی می شود از زین شهِ عالم نگون

ص: 279

درباره مركز

بسمه تعالی
جَاهِدُواْ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ
با اموال و جان های خود، در راه خدا جهاد نمایید، این برای شما بهتر است اگر بدانید.
(توبه : 41)
چند سالی است كه مركز تحقيقات رايانه‌ای قائمیه موفق به توليد نرم‌افزارهای تلفن همراه، كتاب‌خانه‌های ديجيتالی و عرضه آن به صورت رایگان شده است. اين مركز كاملا مردمی بوده و با هدايا و نذورات و موقوفات و تخصيص سهم مبارك امام عليه السلام پشتيباني مي‌شود. براي خدمت رسانی بيشتر شما هم می توانيد در هر كجا كه هستيد به جمع افراد خیرانديش مركز بپيونديد.
آیا می‌دانید هر پولی لایق خرج شدن در راه اهلبیت علیهم السلام نیست؟
و هر شخصی این توفیق را نخواهد داشت؟
به شما تبریک میگوییم.
شماره کارت :
6104-3388-0008-7732
شماره حساب بانک ملت :
9586839652
شماره حساب شبا :
IR390120020000009586839652
به نام : ( موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه)
مبالغ هدیه خود را واریز نمایید.
آدرس دفتر مرکزی:
اصفهان -خیابان عبدالرزاق - بازارچه حاج محمد جعفر آباده ای - کوچه شهید محمد حسن توکلی -پلاک 129/34- طبقه اول
وب سایت: www.ghbook.ir
ایمیل: Info@ghbook.ir
تلفن دفتر مرکزی: 03134490125
دفتر تهران: 88318722 ـ 021
بازرگانی و فروش: 09132000109
امور کاربران: 09132000109