سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، اسماعیل، 1312 - 1388.
عنوان قراردادی : الزهرا علیها السلام و مناووها: ماجری بین فاطمه علیها السلام و مناووها .فارسی
عنوان و نام پديدآور : حضرت زهرا و دشمنان : برخوردهای حضرت زهرا علیها اسلام با دشمنانش : ترجمه کتاب الزهراعلیهاالسلام و مناوووها/تالیف اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی ؛ ترجمه محمدرضا کبیری، مرتضی کبیری.
مشخصات نشر : مشهد: اعتقاد ما، 1398.
مشخصات ظاهری : 220ص.
شابک : 978-600-868335-3
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
عنوان دیگر : برخوردهای حضرت زهرا علیها اسلام با دشمنانش.
موضوع : فاطمه زهرا (س)، 8؟ قبل از هجرت - 11ق. -- فعالیت های سیاسی
موضوع : Fatimah Zahra, The Saint -- Political activity
موضوع : فاطمه زهرا (س)، 8؟ قبل از هجرت - 11ق. -- تعقیب و ایذاء
موضوع : Fatimah Zahra, The Saint -- Persecutions
شناسه افزوده : کبیری، محمدرضا، مترجم
شناسه افزوده : کبیری، مرتضی، مترجم
رده بندی کنگره : BP27/3
رده بندی دیویی : 297/973
شماره کتابشناسی ملی : 5995712
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
ویراستار دیجیتالی: حديثه کریمی
خیر اندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ص: 1
ص: 2
بسم الله الرحمن الرحیم
اهداء
به مستبصرين...
که تعصب را در شناخت دشمنان زهرا علیها السلام کنار گذاشته، به جنايت دشمنان نسبت به بيت مطهر او يقين کرده اند.
ص: 3
در اين کتاب می خوانيم:
1. حضرت زهرا علیها السلام و دشمنان در فاجعه سقيفه...9
2. حضرت زهرا علیها السلام و دشمنان در غصب فدک...85
3. حضرت زهرا علیها السلام و دشمنان در ماجراى شهادت...153
4. حضرت زهرا علیها السلام و دشمنان در رويدادهاى مختلف...185
ص: 4
بسم اللّه الرحمن الرحيم
حضرت فاطمه زهرا علیها السلام بانوى بانوان جهان است، و رفتار ددمنشانۀ دشمنانش نسبت به او هيچ توجيهى ندارد. جسارت به فاطمه علیها السلام مقابله با خدايى است که لقب «سيدة نساء العالمين» را به او عنايت فرموده و مقام عصمت او را در آيۀ تطهير اعلام فرموده است.
ما بايد بدانيم که حضرت زهرا علیها السلام هرگز با دشمنانش مدارا نکرده و هيچ گاه آنان را نبخشيده است. دشمنان بى حرمتى را در شديدترين شکل دربارۀ حضرت به اجرا درآورده اند، و آن حضرت متقابلاً در زمان حياتش به شدت با آنان برخورد کرده و هم چنين پس از شهادتش به گونه اى برنامه ريزى کرده که با گذشت چهارده قرن همۀ مسلمانان از خود بپرسند: چرا به شهادت رسيد؟ چرا زيارتگاهى ندارد؟ به همين جهت دشمنان فاطمه علیها السلام پس از ارتکاب آن همه جنايت و حرمت شکنى نسبت به ساحت مقدس آن بانوى بهشت، در صدد برآمدند تا با عيادت اجبارى و طلب رضايت ساختگى، پوششى بر جنايات خود
ص: 5
بگذارند و مصالحه اى يک طرفه به راه اندازند. وقتى در آن مرحله موفق نشدند، تصميم گرفتند با حضور در تشييع جنازۀ زهرا علیها السلام پرده بر جنايات خود بگذارند، غافل از آن که حضرت صديقه علیها السلام وصيت کرده آنان در تشييعش حاضر نشوند و قبرش مخفى بماند، تا راه سوء استفاده بر دشمن بسته بماند و تا ابد دوست فاطمه علیها السلام از دشمنش شناخته شود.
مؤلف فقيد کتاب حاضر مرحوم محقق فرزانه حاج اسماعيل انصارى با تحقيقى جامع توانسته همۀ موارد برخورد صديقه کبرى علیها السلام با دشمنانش را در عمر کوتاه هيجده سالۀ آن حضرت از منابع حديثى و تاريخى استخراج کند.
ما با کسب اجازه از وصى مؤلف جناب حجة الاسلام و المسلمين حاج شيخ محمد باقر انصارى اقدام به ترجمۀ کتاب «الزهراء و مناوؤها» نموديم، که به صورت کتاب حاضر چاپ و در دسترس شما قرار گرفته است.
اميد است با مطالعۀ دقيق اين کتاب بياموزيم که آشتى با دشمنان فاطمه علیها السلام مساوى با قهر با خانۀ دود گرفته و آتش زدۀ زهرايى است. به اميد استقامت بر محبت و ولايت زهرايى تا روزى که آخرين فرزند زهرا علیها السلام دست انتقام را از آستين يد اللهى بر آورد.
قم، کبيرى
فاطميه 1440ق، 1398ش
ص: 6
بسم اللّه الرحمن الرحيم
رويارويى حضرت زهرا علیها السلام با دشمنانش بخش مهمی از زندگى آن حضرت را تشکيل می دهد، که ما می توانيم درس هاى اعتقادى خود را از تاريخ حيات آن حضرت بهره بگيريم و بر اساس زندگى ايشان انديشۀ اعتقادى خود را که به سود دنيا و آخرت ماست، پايه ريزى کنيم.
از آن جا که دين چيزى جز دوستى و دشمنى نيست و بيزارى جستن از دشمنان خدا و رسول و اهل بيت علیهم السلام از پايه هاى اسلام است، اگر ما در جستجوى چگونگى رويارويى حضرت زهرا علیها السلام با دشمنانش باشيم، کسانى را که بيزارى جستن از آن ها و دشمنىِ با آن ها بر ما واجب شده خواهيم شناخت. هم چنين از نهايت دشمنى آن ها با آن حضرت آگاه می شويم، چنان که نهايت بيزارى حضرت زهرا علیها السلام از آن ها را درک می کنيم، و در نتيجه اين مطالب را ملاکى براى دشمنى با آن گروه قرار می دهيم. اين ملاک باعث دورى جستن قلب و انديشه ما از آن ها و عقايد و پايه هاى فکريشان می شود، همان افکارى که به نفاق آن ها کمک می کرد.
ص: 7
کتاب پيش رو شامل ماجراهايى است که بين حضرت زهرا علیها السلام و دشمنانش از جهات گفتار و رفتار و ناديده گرفتن حق آن حضرت اتفاق افتاده است؛ و ما اين ماجراها را از لحاظ اهميتشان به چهار بخش تقسيم کرده ايم:
بخش اول: رويدادهايى که در ماجراى سقيفه اتفاق افتاد.
بخش دوم: مقابله هاى حضرت زهرا علیها السلام در امر فدک.
بخش سوم: مواردى که آن حضرت با وصيت خود در وقت شهادت با دشمن مقابله نمود.
بخش چهارم: ساير مواردى که احتجاج يا انکار عملى از آن حضرت نسبت به دشمنانش صادر شده است.
اميد است خداوند ما را موفق نمايد به بيزارى از دشمنان دين، و نيز به برائت از کسانى که در دشمنى با حضرت زهرا علیها السلام مقابلۀ خود با پروردگار و پيامبرشان را آشکار کرده و از آن پرده برداشتند. ما به پيروى از سيدة النساء علیها السلام، بيزارى خود را از دشمنان آن حضرت ابراز می نماييم، در حالى که از منتظران قائم آل محمد عليه السلام هستيم. اميدواريم به دستور آن حضرت در انتقام از دشمنان فاطمه علیها السلام با دستانمان مشارکت داشته باشيم، ان شاء اللّه.
قم، اسماعيل انصارى زنجانى خوئينى.
روز شهادت حضرت زهرا علیها السلام
سوم جمادى الثانية 1429ق
ص: 8
ص: 9
ماجراى دشمنى را می شنوى که براى حمله به خانۀ سيدة نساء العالمين علیها السلام و سوزاندن، زدن، مجروح کردن و کشتن اقدام نمود. تمام اين ماجراها در کم تر از ساعتى اتفاق افتاد. همه اين ها براى آن بود که بيعتى از صاحب خلافت الهيه براى غاصبين اين منصب گرفته شود. در مثل چنين رويداد با عظمتى حضرت زهرا علیها السلام براى دفاع از حق اميرالمؤمنين عليه السلام در مقابل دشمنان ايستاد.
دشمن می انديشيد براى گرفتن بيعت از چه روشى استفاده کند. نتيجه مشورت او با يارانش اين شد که در ابتدا با تهديد و در مراحل بعد با سوزاندن، زدن، مجروح کردن و کشتن وارد عمل شود. بعد از اين که تصميم جدى بر اين کار گرفتند به دستور رهبر خود ابوبکر به طرف خانۀ فاطمه زهرا علیها السلام حرکت کردند.
عمر بن خطاب، خالد بن وليد، مغيرة بن شعبه و قنفذ مأمور اجراى فرمان بودند، و اين در حالى بود که ابوبکر عده اى را به کمک اين چند نفر فرستاده بود. علاوه بر اين، چهار هزار مسلح آنان را پشتيبانى می کردند.
ص: 10
در اين هنگام شديدتر از آن چه به ذهن کسى خطور کند دشمنى آنان با حضرت زهرا علیها السلام ظاهر شد. در ابتدا کار خود را با تهديد و ترساندن شروع کردند. سپس تهديدهاى خود را عملى نموده، با هيزم و دسته هاى نى و شعلۀ آتش به سوزاندن در خانه حضرت زهرا علیها السلام و شعله ور کردن آتش پشت ديوار اقدام کردند.
در چنين شرايطى حضرت زهرا علیها السلام به رويارويى با آن دشمنان برخاسته، پشت درى که قصد گشودن آن را داشتند به شدت مقاومت کرد. آتش از زير در شعله کشيده به صورت حضرت می رسيد. او داغى آن را بر جسمی که در مصيبت رسول خدا صلى الله عليه و آله آب شده بود، تحمل می کرد.
دشمن براى گشودن در خانه و آوردن اميرالمؤمنين عليه السلام براى بيعت، بار ديگر فرياد خود را بلند کرد. وقتى با ايستادگى حضرت زهرا علیها السلام مواجه شد مرحلۀ دوم کار خود را آغاز کرد، و مردم اين صحنه ها را تماشا می کردند. دشمن در را با لگد شکست. در به روى حضرت زهرا علیها السلام- که پشت آن قرار گرفته بود- افتاد. آن ها به طرف خانه هجوم آوردند، در شرايطى که فرصتى براى اجازه ورود باقى نمانده بود!!
اين جا بود که آن کينه توزى بزرگ آشکار شد. دشمن عنان صبر را از دست داده، بر سيلى زدن به آن
ص: 11
حضرت اقدام نمود. سپس با پا به آن بانو جسارت کرد. بعد از آن با تازيانه به دست و سر و شانۀ حضرت ضربه زد. بى محابا او را با غلاف شمشير مجروح ساخت. علاوه بر اين که فشار در و ديوار استخوان پهلوى حضرت را شکسته، طفلِ در رحِم او کشته شده، خون از سينه و پهلويش روان بود.
کار سيدة النساء علیها السلام از جنايت دشمنان به آن جا رسيد که صورت او از ضرب دست سرخ شده، سينه و پهلوى او از ميخ در و غلاف شمشير مجروح گرديد. استخوان پهلوى او از فشار در شکسته، کمر و بازوى آن حضرت از ضربات تازيانه سياه شد و طفلِ ششماهۀ او از هجوم مردم به شهادت رسيد.
دشمن به اين مسايل و فاجعه آفرينى ها قانع نشد، و نمک بر زخم پاشيده با افتخار می گفت: «من آن کسى بودم که هيزم را به درِ خانۀ فاطمه بردم»! او از بين کارگزاران خود، قنفذ را به خاطر زدن حضرت زهرا علیها السلام از دادن ماليات معاف کرد و با اين کار از او تشکر کرد.
تمام اين ماجراها و مصيبت ها اشک دوستان را جارى می سازد و دوستىِ حضرت زهرا علیها السلام را در دل ها محکم کرده، ريشۀ بيزارى از دشمنان آن حضرت را در قلب هاى دوستان و مواليان او پايه ريزى می نمايد.
ص: 12
*از هجوم دشمن تا عذرخواهى (1)
ابوبکر باخبر شد که عده اى از بيعت او سرباز زده، نزد على عليه السلام جمع شده اند. او عمر را سراغ آنان فرستاد. عمر مقابل خانه آمده، با صداى بلند آن گروه را که در خانۀ على عليه السلام بودند صدا زد، ولى آنان از بيرون آمدن امتناع ورزيدند. در اين هنگام عمر هيزم خواست و گفت: «قسم به خداوندى که جان عمر در دست اوست بايد خارج شويد يا اين که خانه را با اهلش می سوزانم»! به او گفته شد: اى اباحفص، در اين خانه فاطمه است! جواب داد: اگرچه او هم باشد! وقتى کار به اين جا رسيد، غير از على عليه السلام هر کس در خانه بود خارج شد و با ابوبکر بيعت کرد.
از سوى ديگر عمر با خبر شد که حضرت گفته است: «من قسم خورده ام از خانه بيرون نيامده و عبا بر دوش نيندازم تا قرآن را جمع کنم».
ص: 13
سپس فاطمه علیها السلام پشت در آمد و گفت: هيچ قومی را در حاضر شدن بدتر از شما سراغ ندارم! بدن بى جان رسول خدا صلى الله عليه و آله را در مقابل ما رها کرديد و کارتان را بين خود فيصله داديد، در حالى که با ما مشورت نکرده و حقى براى ما در نظر نگرفتيد.
عمر نزد ابوبکر آمد و گفت: آيا با اين مرد جامانده از بيعت برخورد نمی کنى؟ ابوبکر به غلام خود قنفذ گفت: برو و على را براى بيعت صدا بزن. او نزد على عليه السلام آمد. حضرت فرمود: حاجت تو چيست؟ قنفذ گفت: جانشين رسول خدا تو را می خواند. على عليه السلام فرمود: چه زود بر رسول خدا صلى الله عليه و آله دروغ بستيد! قنفذ برگشته، سخن آن حضرت را به ابوبکر رسانيد.
بار دوم عمر گفت: آيا اين جامانده از بيعت را با خود همراه نمی کنى؟ ابوبکر دوباره قنفذ را فرستاد و به او گفت: به سوى على برگرد و بگو: اميرالمؤمنين تو را می خواند که با او بيعت کنى. دوباره قنفذ آمده مأموريت خود را ابلاغ کرد. على عليه السلام در جواب او با صداى بلند فرمود: سبحان اللّه! ابوبکر منصبى را ادعا می کند که براى او نيست. قنفذ برگشت و سخن على عليه السلام را به ابوبکر رسانيد.
در اين جا عمر وارد عمل شد و گروهى همراه او آمدند، تا به خانۀ فاطمه علیها السلام رسيدند. وقتى حضرت زهرا علیها السلام صداى آن جماعت را شنيد گريه کنان با صداى بلند فرمود: اى رسول خدا، بعد از تو از ابن خطاب و
ص: 14
ابن ابى قحافه چه ها می بينيم! وقتى آن گروه فرياد آن حضرت و صداى گريۀ او را شنيدند، همگى گريه کنان برگشتند، در حالى که نزديک بود قلب هايشان شکافته و جگرهايشان پاره شود؛ اما عمر با عده اى ماندند. آنان على عليه السلام را بيرون آورده نزد ابوبکر بردند و گفتند: بيعت کن. حضرت فرمود: اگر بيعت نکنم چه می شود؟ گفتند: قسم به خداوندى که پروردگارى جز او نيست، گردنت را می زنيم. فرمود: با اين کار بندۀ خدا و برادر رسول خدا را کشته ايد. عمر جواب داد: «اما این که بندۀ خدا هستى قبول داريم، ولى این که برادر رسول خدا باشى نه»! اين سخنان در حالى بود که ابوبکر سکوت اختيار کرده بود و حرفى نمی زد.
عمر رو به ابوبکر کرد و گفت: آيا در مورد على دستور خود را عملى نمی کنى؟ ابوبکر جواب داد: تا فاطمه در کنار اوست او را به چيزى مجبور نمی کنم. در اين هنگام على عليه السلام فرياد زنان و گريه کنان خود را به قبر پيامبر صلى الله عليه و آله رسانده، با صداى بلند می گفت:
﴿يَابنَ اُمَّ اِنَّ القَومَ اسْتَضعَفونى وَ کادوا يَقتُلونَنى﴾: «اى پسر مادرم، اين گروه مرا ضعيف شمردند و نزديک بود مرا بکشند».
پس از اين ماجرا عمر به ابوبکر گفت: بيا نزد فاطمه برويم که او را خشمگين کرده ايم. آن دو با هم خدمت آن حضرت آمده، اجازۀ ورود خواستند. حضرت زهرا علیها السلام به آنان اجازه نداد. آن دو نزد على عليه السلام رفته با او در اين باره صحبت کردند. على عليه السلام آن ها را خدمت فاطمه علیها السلام برد.
ص: 15
هنگامی که در مقابل آن حضرت نشستند، فاطمه زهرا علیها السلام صورت خود را به سمت ديوار برگرداند. آن دو بر حضرت سلام کردند ولى حضرت جواب سلامشان را نداد. ابتدا ابوبکر شروع به صحبت کرد و گفت: اى حبيبۀ رسول خدا، به خدا قسم صله با نزديکان پيامبر نزد من از صله با خويشان خودم محبوب تر است. تو نزد من از دخترم عايشه محبوب ترى. اى کاش روزى که پدرت از دنيا رفت من نيز می مردم و بعد از او نمی ماندم. آيا نمی بينى که به تو و شرافت و فضيلتت آگاهم. آيا با اين شناخت، تو را از حق و ارث پدرى ات منع می کنم؟ اين تصميم به خاطر آن بود که از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم که فرمود: «ما گروه انبيا چيزى از مال دنيا به ارث نمی گذاريم و باقيماندۀ اموال ما صدقه است». حضرت زهرا علیها السلام فرمود: اگر من حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله براى شما بگويم، آن را به ياد می آوريد و تصديق می کنيد؟ گفتند: آرى. حضرت فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم، آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله نشنيديد که فرمود:
رضاى فاطمه از رضايت من و ناخشنودى فاطمه از ناخشنودى من است. کسى که دخترم فاطمه را دوست بدارد مرا دوست داشته و کسى که فاطمه را راضى نگه دارد مرا راضى نگه داشته است. کسى که باعث خشم فاطمه شود مرا به خشم آورده است؟
آن دو جواب دادند: بله، ما اينها را از رسول خدا شنيده ايم. در اين هنگام حضرت فرمود: خداوند و ملائکه اش را شاهد می گيرم که شما دو نفر مرا ناراحت کرديد و رضايت مرا به دست نياورديد. اگر پيامبر صلى الله عليه و آله
ص: 16
را ملاقات کنم از شما دو نفر شکايت خواهم کرد. ابوبکر گفت: «اى فاطمه از ناراحتى پيامبر و تو به خداوند پناه می برم»؛ سپس سخت گريست به طورى که نزديک بود جان دهد. در آن حال حضرت زهرا علیها السلام فرمود: به خدا قسم در هر نمازى که می خوانم تو را نفرين می کنم.
*صدمۀ دشمن با پا و سقط محسن عليه السلام (1)
محمد بن احمد بن حماد کوفى می گويد: عمر با پاى خود به سينۀ فاطمه علیها السلام زد به طورى که او محسن را سقط نمود.
*اعتراف دشمن به سوزاندن و زدن و سقط (2)
زمانى که عبداللّه بن عمر بر ضدّ يزيد شورش کرده، با همراهان خود از مدينه به دمشق آمد، يزيد به او گفت: آيا پدر تو ولايت شام را در اختيار پدر من گذاشت يا پدر من خلافت رسول خدا را به او واگذار کرد؟ عبداللّه جواب داد: پدر من ولايت شام را به پدرت واگذار نمود. يزيد گفت: اى ابامحمد، آيا به کار پدرت و به عهدى که با پدر من داشت راضى هستى يا نه؟ عبداللّه در جواب گفت: البته که راضى هستم. بار ديگر يزيد پرسيد: آيا واقعا کارهاى پدرت را قبول دارى؟ عبداللّه گفت:
ص: 17
آرى. در اين هنگام يزيد دست خود را به دست عبداللّه زده گفت: اى ابامحمد! با من بيا تا نامه اى را بخوانى.
عبداللّه همراه يزيد وارد خزينه اى از خزينه هاى کاخ او شد. يزيد صندوقى را طلبيده، در آن را گشود و از داخلش صندوق ديگرى را که قفل خورده و مهر و موم شده بود بيرون آورد. آن گاه از درون آن طومارى نازک که در ميان پارچه اى از حرير سياه قرار داشت بيرون آورد. سپس آن را به دست گرفته، باز کرد و گفت: اى ابا محمد، آيا اين خط پدر توست؟ عبداللّه جواب داد: به خدا قسم آرى. آن گاه طومار را از دست او گرفت و بوسيد. يزيد به او گفت: بخوان. فرزند عمر شروع به خواندن نمود تا به جاى عجيبى از نامه رسيد که نوشته بود:
من بر عليه شهاب درخشان بنى هاشم و خورشيد نورانى و پرچم نصرتشان و نيرو و لشکرشان که حيدر نام داشت، داماد محمد و همسر زنى بود که او را سرور زنان عالم قرار داده و فاطمه می ناميدند، شورشى کردم.
بر در خانه اى که على و فاطمه و دو پسرشان حسن و حسين و دو دخترشان زينب و ام کلثوم و کنيزشان فضه در آن زندگى می کردند رفتم، در حالى که خالد بن وليد و قنفذ غلام ابوبکر و ياران مخصوصمان همراهم بودند.
درِ خانه را به شدت کوبيدم. کنيزِ خانه براى پاسخگويى آمد. به او گفتم: به على بگو: از امور باطل دست بردار و جان خود را در طمع خلافت به سختى نينداز که امر ولايت براى تو نيست. ولايت
ص: 18
براى کسى است که مسلمانان او را اختيار کرده، بر حکومت او اجتماع کرده اند...
عمر در ادامه نوشته بود: هنگامی که بيعت مردم با ابوبکر منتشر گرديد متوجه شديم على شب ها فاطمه و حسن و حسين را بر مرکبى سوار کرده، به خانه هاى مهاجرين و انصار می رود و بيعت و امامت خود را که در چهار موضع انجام شده بود به آنان تذکر می دهد و از آن ها طلب يارى می نمايد. آنان نيز شب به او وعدۀ يارى می دادند و صبح از يارى او دست می کشيدند.
من به خانۀ او رفتم تا او را بيرون آورم. به فضه گفتم: به على بگو براى بيعت با ابوبکر از خانه بيرون بيا که مسلمانان بر خلافت او هم رأى شده اند. فضه گفت: اميرالمؤمنين به شما اعتنايى ندارد. گفتم: اين حرف ها را رها کن. به او بگو خارج شود وگرنه ما داخل خانه شده، او را به زور بيرون می آوريم!
فاطمه از جا برخاسته پشت در خانه آمد و گفت: «اى گمراهان و اى تکذيب کنندگان! چه می گوييد و چه می خواهيد»؟ گفتم: اى فاطمه! او جواب داد: چه می خواهى اى عمر؟ گفتم: چه شده که پسر عمويت تو را براى پاسخگويى فرستاده و خود در پس پرده نشسته است؟ فاطمه به من گفت: اى بدبخت، سرکشى تو مرا بيرون آورد تا حجت را بر تو و هر گمراه نادانى تمام کنم. من گفتم: از سخنان باطل و داستان سرايى زنان
ص: 19
دست بردار و به على بگو از خانه بيرون آيد. او گفت: هرگز چنين کارى نخواهم کرد! اى عمر آيا با حزب شيطان مرا می ترسانى در حالى که حزب شيطان ضعيف است. من گفتم:
اگر على بيرون نيايد هيزم خشک می آورم و آن را بر اهل اين خانه شعله ور ساخته، هر کس در آن است را می سوزانم تا على براى بيعت کشانده شود.
سپس تازيانۀ قنفذ را گرفته به او زدم. آن گاه به خالد بن وليد گفتم: تو همراه بقيه براى جمع آورى هيزم بشتابيد که می خواهم خانه را به آتش بکشم. فاطمه گفت: اى دشمن خدا و رسول و اميرالمؤمنين! در اين هنگام فاطمه دست هاى خود را به در خانه گرفت تا از باز شدن آن به وسيلۀ من جلوگيرى کند. می خواستم در را بگشايم ولى کار برايم مشکل شد. از اين رو با تازيانه بر کف دست هاى او زدم که او را به درد آورد. صداى گريه و نفس نفس زدنش را شنيدم.
نزديک بود قلبم نرم شود و از در خانه روى برگردانم ولى کينه هايى که از على در دل داشتم به يادم آمد. وقتى حرص على در ريختن خون بزرگان عرب و نيرنگ و سحر محمد به يادم آمد با يک پاى خود بر زمين تکيه کرده، با پاى ديگر به درى فشار آوردم که فاطمه شکم خود را به پشت آن چسبانيده بود تا از باز شدن آن جلوگيرى کند!! چنان فريادى از او شنيدم که گويا مدينه را زير و رو کرد و گفت:
ص: 20
پدرجان! اى رسول خدا! اين گونه با محبوب تو و دخترت رفتار می شود؟! آه فضه بيا و مرا درياب. به خدا قسم جنينى که در شکم دارم کشته شد.
صداى نالۀ او را از درد زايمان در حالى که به ديوار تکيه کرده بود شنيدم. در را انداخته وارد خانه شدم. فاطمه با رويى که چشمان مرا پر نمود به سوى من آمد. از روى پوشش چنان سيلى به دو گونه اش زدم که گوشواره اش شکست و روى زمين پخش شد.
در اين هنگام على خواست از خانه خارج شود. وقتى متوجه شدم به سرعت خود را به بيرون خانه رساندم. به خالد و قنفذ و همراهان آن دو گفتم: از خطر بزرگى نجات يافتم. در روايتى ديگر اين گونه آمده است: عمر در اين حال گفت: جنايت بزرگى مرتکب شدم که بر خود ايمن نيستم. اين على است که از خانه بيرون می آيد. هيچ کدام از من و شما قدرت رويارويى با او را نداريم.
على از خانه خارج شد در حالى که فاطمه دستان خود را بر گيسوان گذاشته بود، تا به خاطر آن چه برايش رخ داده از خدا طلب يارى کند و گيسوان خود را آشکار سازد. على چادر او را بر رويش انداخته گفت:
اى دختر رسول خدا! خداوند پدرت را رحمت براى عالميان فرستاد. قسم به خدا اگر گيسوان خود را نمايان سازى و از خداى خود بخواهى اين مردم را هلاک سازد، درخواست تو را به
ص: 21
گونه اى اجابت خواهد کرد که يک نفر از ايشان روى زمين باقى نمانَد.
چون تو و پدرت نزد خدا عظيم تر از نوح هستيد که به خاطر او هر آن که بر روى زمين و زير آسمان بود- غير از کسانى که در کشتى بودند- در طوفان غرق شدند. هم چنين خداوند قوم هود را به سزاى اين که او را تکذيب کرده بودند و قوم عاد را با بادهاى سرد به هلاکت رسانيد. در حالى که تو و پدرت گران قدرتر از هود هستيد. هم چنين خداوند قوم ثمود را که دوازده هزار نفر بودند به سبب پِى کردن ناقه و فرزندش هلاک گردانيد.
حال اى سرور زنان، بيا بر اين مردم بخت برگشته رحمت باش و مايۀ عذاب نباش.
فاطمه که درد زايمان بر او شديد شده بود به خانه رفت و جنين خود که على نامش را «محسن» نهاده بود سقط نمود. در آن حال ما دوان دوان باز می گشتيم و ابوبکر می گفت: واى بر تو اى عمر! با فاطمه چه کردى؟ به خدا قسم اين کار خسارتى آشکار است.
*ترساندن فاطمه علیها السلام توسط دشمن (1)
ابوجعفر نقيب می گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله خونِ هبار بن اسود را حلال گردانيد چون او زينب دختر خواندۀ پيامبر صلى الله عليه و آله را ترسانيده و موجب شد
ص: 22
جنينى را که در شکم دارد سقط نمايد. ظاهر حال حکايت از اين دارد که اگر رسول خدا زنده بود خون کسى که فاطمه علیها السلام را ترسانيد و موجب سقط جنين او شد حلال می ساخت!
*ضربۀ دشمن موجب سقط و فرياد او براى آتش (1)
شهرستانى در شرح حال نظّام از او نقل می کند: عمر در روز بيعت ضربه اى به شکم فاطمه علیها السلام زد که او جنين خود محسن را سقط نمود. عمر پيوسته فرياد می زد: «خانۀ فاطمه و هر که در آن است را به آتش بکشيد»؛ و اين در حالى بود که در خانه جز على و فاطمه و حسن و حسين علیهم السلام کسى نبود.
*قسم دشمن به سوزاندن (2)
اسلم می گويد: زمانى که بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله با ابوبکر بيعت شد، برنامۀ على عليه السلام و زبير اين بود که بر فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شده، با او در کارها مشورت می کردند و از او راه صلاح را جويا می شدند. وقتى اين خبر به عمر رسيد از خانه بيرون آمده، بر فاطمه علیها السلام وارد شد و گفت:
اى دختر رسول خدا، به خدا قسم هيچ کس نزد ما از پدرت محبوب تر نيست و هيچ کس بعد از پدرت نزد ما محبوب تر از تو
ص: 23
نيست! ولى به خدا سوگند، اگر اين گروه نزد تو جمع شوند اين محبوبيت مانع نمی شود که دستور دهم خانه را بر آن ها به آتش بکشند!
وقتى عمر رفت على عليه السلام و ديگران نزد فاطمه علیها السلام آمدند. او گفت: آيا می دانيد عمر نزد من آمد و به خدا قسم ياد کرد که اگر شما بار ديگر به اين برنامه ادامه دهيد خانه را بر شما به آتش بسوزاند؟ به خدا قسم او به آن چه قسم خورده عمل خواهد کرد!
*آتش آوردن دشمن (1)
يعقوبى می گويد: آن ها به طرف خانۀ على عليه السلام هجوم بردند. على عليه السلام با شمشير از خانه بيرون آمد. عمر با او رو به رو شده، به درگيرى با او پرداخت و او را به خاک انداخته شمشيرش را شکست.
هم چنين گفته شده: عمر پاره اى از آتش آورد تا خانه را با اهلش بسوزاند. فاطمه علیها السلام ايشان را ديد و گفت: اى پسر خطاب! آمده اى خانۀ ما را بسوزانى؟! گفت: آرى تا با امت اسلام همراه شده، همان کارى را انجام دهيد که ايشان انجام داده اند!
ص: 24
در روايت ديگر آمده است: فاطمه علیها السلام به سرعت در آستانۀ خانه مانع از ورود عمر شد و به او گفت: اى پسر خطاب! آيا واقعا می خواهى درِ خانه ام را بر من بسوزانى؟! عمر گفت: بله!
عروة بن زبير می گويد: بنى هاشم مورد تهديد و ترس قرار گرفتند، و براى سوزاندن آنان هيزم جمع آورى شد.
*شعله آتش توسط دشمن و افتادن فاطمه علیها السلام (1)
محقق اردبيلى می گويد: گروهى که در سقيفه جمع شده بودند بعد از هموار کردن کار و مشورت، قرار گذاشتند عمر بن خطاب و عبدالرحمن بن عوف و قنفذ که از نزديکان ابوبکر بود، با عده اى از منافقين و غلامی که هيزم و آتش به همراه دارد، با شمشيرهاى کشيده بر در خانۀ على و فاطمه عليهما السلام جمع شوند تا اگر آن ها در بيرون آمدن از خانه و بيعت كُندى نشان دادند، خانه را با اهلش بسوزانند.
هنگامی که به در خانه رسيدند هر کدام از آن ها فرياد زنان اميرالمؤمنين عليه السلام را صدا می زدند. از ميان آن ها عمر بن خطاب با صداى بلند می گفت: در خانه را بگشاييد و گرنه خانه را بر شما به آتش می کشيم.
در بيش تر روايات آمده است: وقتى اهل خانه در را به سرعت باز نکردند عمر آتش افروخت و در را سوزانيد. چيزى که اين روايت را
ص: 25
تأييد می کند سخن ابوبکر در لحظات آخر عمر اوست که گفت: «اى کاش خانۀ فاطمه را رها می کردم»!
وقتى فاطمه علیها السلام حضور بد و بى شرمی آنان را ديد فرياد زد: «اى پدرجان! اى رسول خدا! اى واى از بى کسى! اى واى از مصيبت»! ولى بى تابى حضرت در قلب هاى سخت تر از سنگ آن گروه اثر نکرد.
هنگامی که عمر متوجه شد فاطمه علیها السلام پشت در است و از باز شدن در ممانعت می کند، در را فشار شديدى داد در حالى که حضرت ميان در و ديوار و دود بود. اين کار او باعث شد حضرت بيهوش شود و طفل در رحم خود را سقط کند.
در بعضى از روايات آمده است: هنگامی که نيمی از در خانه آتش گرفت، عمر با پا به ميان در کوبيد. با اين کار، در خانه بر شکم آن حضرت افتاد و سبب شد آن حضرت با صورت به زمين افتاده، بيهوش شود. در نتيجه جنين او سقط شده و عمر داخل خانه گرديد.
اين جا بود که دشمنىِ عمر شديد شد، و به قنفذ اشاره کرد. او نيز به روش و طبيعت عمر عمل کرده تازيانه را بر شانۀ فاطمه زد. جاى تازيانه باقى ماند و شانه ورم کرد، و اثر آن ضربه تا روز شهادت آن حضرت به جا ماند.
ص: 26
هنگامی که خالد بن وليد جرئت و بى ادبى عمر را ديد با غلاف شمشير ضربۀ سختى به حضرت زهرا علیها السلام زد. بعضى افراد مورد اعتماد سقط طفلِ در رَحم را به اين کار خالد نسبت داده اند.
*سپاسگزارى دشمن از ضارب بازوى فاطمه علیها السلام (1)
سليم می گويد: عمر بن خطاب بر همۀ کارگزاران خود غرامت را لازم کرد به اين که نيمی از اموال خود را بدهند. اما غرامت را بر قنفذ متجاوز لازم نکرد با اين که او نيز از کارکنان عمر بود. اضافه بر اين که بيست هزار درهمی را که از او گرفته بود به او باز گرداند و حتى يک دهم و يا يک بيستم آن را هم از او نگرفت.
ابان از سليم نقل می کند: روزى على عليه السلام را ملاقات کردم و درباره کارِ عمر از آن حضرت پرسيدم. فرمود: آيا می دانى چرا از قنفذ غرامت نگرفت؟ گفتم: نه. فرمود:
به دليل آن که وقتى فاطمه علیها السلام براى حايل شدن بين من و آن ها آمد قنفذ کسى بود که فاطمه علیها السلام را با تازيانه زد. فاطمه از دنيا رفت در حالى که جاى تازيانه بر بازوى او مانند بازوبند مانده بود.
عباس به على عليه السلام گفت: به نظر شما چه دليلى داشت عمر از قنفذ غرامت نگيرد هم چنان که از ساير کارکنان خود گرفت؟ در اين هنگام
ص: 27
على عليه السلام نگاهى به افراد پيرامون خود کرده، چشمانش پر از اشک شد. سپس فرمود:
می خواست با اين کار به خاطر ضربه اى که با تازيانه به فاطمه علیها السلام زد از او تشکر کند. فاطمه علیها السلام از دنيا رفت در حالى که بر بازوى او جاى آن ضربه مثل بازوبند مانده بود.
*جنايت دشمن فاطمه علیها السلام در مصيبت سقيفه (1)
سلمان می گويد: شب که فرا رسيد على عليه السلام فاطمه علیها السلام را سوار بر الاغى کرده، دست پسرانش حسن و حسين علیهما السلام را گرفت و بر در خانۀ تک تک مهاجر و انصار رفت که از اهل بدر بودند و حق خود را به آن ها گوشزد کرده، ايشان را به يارى خود دعوت نمود. تنها چهل و چهار نفر از آنان دعوت او را پاسخ دادند. آن حضرت به اين عده دستور داد اولِ صبح با سرهاى تراشيده در حالى که سلاح به همراه دارند براى بيعت با او تا دم مرگ حاضر شوند.
اما فرداى آن روز جز چهار نفر کسى به عهد خود وفا نکرد. به سلمان گفتم: آن چهار نفر چه کسانى بودند؟ جواب داد: من و ابوذر و مقداد و زبير بن عوام. شب بعد باز هم بر در خانۀ آن ها رفته، از آن ها درخواست
ص: 28
يارى کرد. آن ها می گفتند: «ما اولِ صبح فردا به تو ملحق خواهيم شد». اما باز هم کسى غير از ما نزد حضرت نيامد. شب سوم نيز همين کار را انجام داد ولى غير از ما کسى دعوت او را اجابت نکرد.
وقتى على عليه السلام ديد مردم او را تنها گذاشته، يارى اش نمی کنند و همگى در بيعت با ابوبکر و اطاعت از او و بزرگ داشتن او اتفاق نظر پيدا کرده اند، خانه نشينى اختيار کرد. عمر به ابوبکر گفت: چه مانعى است که کسى را براى آوردن على و بيعت او نمی فرستى؟ غير از على و اين چهار نفر احدى براى بيعت باقى نمانده است... !
ابوبکر گفت: به نظر تو چه کسى را بفرستيم؟ عمر جواب داد: قنفذرا می فرستيم زيرا او مردى بد خلق، بد زبان، خشن، بى مغز، و از آزاد شدگان و از قبيلۀ بنى عدى بن کعب است.
ابوبکر قنفذ را با کمک عده اى سراغ على عليه السلام فرستاد. قنفذ رفت و از على عليه السلام اجازۀ ورود خواست. حضرت به آن ها اجازه نداد. ياران قنفذ نزد ابوبکر و عمر برگشتند در حالى که آن دو در مسجد نشسته، مردم دور آن ها گرد آمده بودند. آن عده گفتند: على به ما اجازه نداد. عمر گفت: برويد اگر به شما اجازه داد که وارد شويد، و گرنه بدون اجازه بر او وارد شويد!
آن ها رفتند و اين بار هم اجازه خواستند. فاطمه علیها السلام جلو آمده فرمود: به شما اجازه نمی دهم بدون اذن داخل خانۀ من شويد. آن ها برگشتند و
ص: 29
قنفذ ملعون ماند. آن عده گفتند: فاطمه چنين می گويد و براى ورود بدون اجازه بر ما سخت می گيرد. عمر خشمناک شده گفت: ما را با زنان چه کار است؟!
آن گاه به مردمی که دورش بودند دستور داد هيزم بياورند. آن ها هيزم برداشته، خود عمر نيز اين کار را کرد. سپس آن ها را اطراف منزل على و فاطمه علیهما السلام و پسرانشان قرار دادند. عمر با صداى بلند به طورى که صدايش را به گوش على و فاطمه عليهما السلام برساند گفت:
به خدا قسم اى على، بايد از خانه بيرون بيايى و با خليفۀ رسول خدا بيعت کنى، و گرنه خانه ات را به رويت به آتش می کشم.
فاطمه علیها السلام فرمود: اى عمر، ما را با تو چه کار است؟ عمر جواب داد: در را باز کن وگرنه خانه را با شما می سوزانيم. فاطمه گفت: آيا از خدا نمی ترسى که به خانۀ من وارد شوى؟ ولى عمر از تصميم خود منصرف نشد. او آتش خواست و در را به آتش کشيد. بعد از آن در را فشار داد و وارد خانه شد. فاطمه علیها السلام به سمت او آمد و فرياد زد: «پدرجان، اى رسول خدا»! سپس عمر شمشيرِ در غلاف را بلند کرده، به پهلوى فاطمه علیها السلام زد. حضرت فرياد سختى کشيد: «اى پدر جان». اين بار تازيانه را بلند کرده به دست حضرت زد. صداى فاطمه علیها السلام بلند شد: «اى رسول خدا! ابوبکر و عمر بعد از تو چه بد رفتارى کردند».
ص: 30
در اين جا على عليه السلام به سرعت از جاى حرکت کرده به طرف عمر آمد و گريبان او را گرفت. سپس او را به سمت خود کشيده به زمين انداخت و بر بينى و گردن او زد و تصميم بر قتل او گرفت؛ ولى کلام رسول خدا صلى الله عليه و آله و وصيتش را به ياد آورد و فرمود:
اى پسر صهاک قسم به خداوندى که محمد را به نبوت بزرگ و گرامی داشته، اگر تقدير حتمی خداوند و عهد رسول او با من نبود، می فهميدى که نمی توانى داخل خانۀ من شوى.
در اين هنگام عمر به دنبال کمک فرستاد. مردم آمدند و داخل خانه شدند. على عليه السلام با سرعت به طرف شمشير خود رفت. اين جا بود که قنفذ به سوى ابوبکر برگشت در حالى که می ترسيد على عليه السلام با شمشير به سمت ابوبکر بيايد، زيرا از دليرى او در جنگ و سختى و نيروى او آگاه بود. ابوبکر به قنفذ گفت:
برگرد، اگر از خانه خارج نشد به خانۀ او حمله کنيد. اگر باز هم از بيرون آمدن امتناع کرد خانه را با آن ها به آتش بکشيد!
قنفذ ملعون برگشت و با يارانش ناگهانى و بدون اجازه بر على عليه السلام وارد شدند. حضرت با سرعت به طرف شمشيرش رفت. آن ها پيشدستى کرده و با توجه به اين که تعدادشان زياد بود بر اميرالمومنين عليه السلام
ص: 31
چيره شدند. بعضى از آن ها با شمشير حمله نموده بر حضرت غلبه کردند. سپس آن حضرت را گرفته طناب بر گردنش انداختند!
فاطمه علیها السلام جلوى در خانه ميان آن ها و على عليه السلام حايل شد. قنفذ ملعون با تازيانه فاطمه علیها السلام را زد. آن حضرت از دنيا رفت در حالى که اثر ضربۀ قنفذ مثل بازوبند بر بازويش مانده بود.
على عليه السلام را به سختى و کشان کشان نزد ابوبکر بردند، در حالى که عمر با شمشير بالاى سر ابوبکر ايستاده بود و خالد بن وليد، ابوعبيدة بن جراح، سالم مولى ابى حذيفه، معاذ بن جبل، مغيرة بن شعبه، اسيد بن حضير، بشير بن سعيد و بقيۀ مردم پيرامون ابوبکر نشسته بودند و همه با خود سلاح داشتند.
سليم می گويد: به سلمان گفتم: آيا بدون اجازه بر فاطمه علیها السلام وارد شدند؟ او گفت: به خدا قسم آرى! و اين در حالى بود که آن حضرت روبنده نداشت و با صداى بلند و گريان می گفت:
اى پدر، اى رسول خدا! بابا جان! بعد از تو ابوبکر و عمر چه بد جاى تو را پر کردند، در حالى که دو چشم تو در قبر بسته نشده بود.
او با صداى بلند پدرش را صدا می زد، و من ابوبکر و اطرافيان او را می ديدم که گريه می کنند و از شدت گريه صداى خود را بلند کرده
ص: 32
بودند! در آن جمع جز عمر و خالد بن وليد و مغيرة بن شعبه همگى گريان بودند. عمر می گفت: زن ها و نظر آن ها براى ما بى ارزش است...
اما قنفذ- که خدا او را لعنت کند- زمانى که فاطمه علیها السلام بين او و شوهرش حايل شد، آن حضرت را با تازيانه زد. عمر به او گفته بود: چنان چه ديدى فاطمه بين تو و على حايل می شود او را بزن. قنفذ- که خدا او را لعنت کند- فاطمه علیها السلام را بين در خانه قرار داد و در را فشاد داد. اين کار او سبب شد که استخوان پهلوى آن حضرت شکست و جنين خود را سقط نمود. بعد از آن حضرت زهرا علیها السلام دائما در بستر بود تا از دنيا رفت، در حالى که از اين جنايت ها شهيد راه خدا شد. درود خداوند بر او باد.
*ابوبکر دستور آتش زدن را داد (1)
مروان بن عثمان می گويد: زمانى که مردم با ابوبکر بيعت کردند على عليه السلام و زبير و مقداد وارد خانۀ فاطمه علیها السلام شده، از بيرون آمدن امتناع ورزيدند. عمر بن خطاب گفت: «خانه را بر آن ها به آتش بکشيد»! زبير خارج شد در حالى که شمشير به همراه داشت. ابوبکر گفت: «مواظب اين سگ باشيد»! با دستور ابوبکر آن ها به سوى او رفتند. در اين حال قدم زبير لغزيده بر زمين افتاد و شمشير از دستش خارج شد. ابوبکر گفت: «شمشيرش را به سنگ بزنيد»! شمشير او را به سنگ زدند تا شکست.
ص: 33
على بن ابى طالب عليه السلام به سوى منطقۀ عاليه در مدينه حرکت کرد. ثابت بن قيس بن شماس او را ديد و گفت: اى اباالحسن، به دنبال چه هستى؟ حضرت فرمود: می خواهند خانه ام را بر سر من آتش بزنند! در حالى که ابوبکر بالاى منبر نشسته براى او بيعت می گيرند، ولى او از اين کار جلوگيرى نکرده، آن را بد نمی شمارد. ثابت گفت: دستم از تو جدا نمی شود تا در راه تو کشته شوم!
سپس هر دو حرکت کردند تا به مدينه بازگشتند. اين در حالى بود که فاطمه علیها السلام کنار در خانه ايستاده بود، و خانه اش از همۀ کسانى که در آن بودند خالى شده بود. او می گفت:
هيچ گروهى را در حاضر شدن بدتر از شما سراغ ندارم. جنازۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله را در مقابل ما رها کرديد و کارتان را بين خود فيصله داده، از ما مشورت نگرفتيد. بر ما روا داشتيد آن چه را که روا داشتيد و هيچ حقى را براى ما در نظر نگرفتيد.
*جنايت هاى دشمن پشت در (1)
عبداللّه بن عباس می گويد: زمانى که مردم به وسيلۀ آن دو نفر مورد آزمايش قرار گرفتند، هيچ کس جز على عليه السلام و بنى هاشم و ابوذر و مقداد و سلمان به همراه عده اندکى که با ايشان بودند باقى نماند. عمر به
ص: 34
ابوبکر گفت: «اى فلانى، تمام مردم بجز اين مرد و خانواده اش و آن گروه با تو بيعت کرده اند. کسى را سراغ او بفرست». ابوبکر پسرعموى عمر را- که به او قنفذ گفته می شد- به سوى آن حضرت فرستاده به او گفت: اى قنفذ، نزد على برو و به او بگو: «خليفۀ رسول خدا را اجابت کن». قنفذ رفت و پيغام را به آن حضرت رسانيد. على عليه السلام فرمود:
چه زود بر رسول خدا دروغ بستيد! عهد و پيمان را شکستيد و مرتد شديد. به خدا قسم رسول خدا به جز من جانشينى قرار نداده است. اى قنفذ برگرد که تو فرستاده اى بيش نيستى. به او بگو: على می گويد: «به خدا قسم رسول خدا تو را جانشين قرار نداده است. تو می دانى چه کسى خليفۀ رسول خداست».
قنفذ نزد ابوبکر بازگشت و پيغام را رساند. ابوبکر گفت: «على راست گفته، رسول خدا مرا جانشين خود نکرده است». عمر خشمگين شد و با شتاب از جا برخاست. ابوبکر گفت: «بنشين». بعد به قنفذ گفت: «نزد على برو و به او بگو: «اميرالمؤمنين ابوبکر را اجابت کن».
قنفذ حرکت کرد، تا بر على عليه السلام وارد شده پيغام ابوبکر را رسانيد. آن حضرت فرمود: به خدا قسم دروغ گفته است. نزد او برو و بگو: «قسم به خدا اسمی را بر خود گذاشته اى که براى تو نيست. تو می دانى که اميرالمؤمنين غيرِ تو است». قنفذ برگشت و اين خبر را به آن دو رسانيد. دوباره عمر عصبانى شده به سرعت از جا برخاست و گفت:
ص: 35
به خدا قسم، من به کم عقلى و سست رأيى او آگاهم! می دانم کارى براى ما هموار نمی شود تا او را به قتل برسانيم! مرا رها کن تا سرش را برايت بياورم.
ابوبکر گفت: «بنشين». عمر امتناع ورزيد، ابوبکر او را قسم داد و عمر بر جاى خود نشست. بار ديگر ابوبکر گفت: اى قنفذ، برو و به او بگو: «ابوبکر را اجابت کن». قنفذ رفت و گفت: «اى على، ابوبکر را اجابت کن». حضرت فرمود:
من مشغول به کار ديگرى هستم. من آن کسى نيستم که وصيت دوست و برادر خود را رها کرده، به سوى ابوبکر و ظلمی که شما بر آن اجتماع کرده ايد بروم.
قنفذ بازگشت و به ابوبکر خبر داد. عمر با خشم از جا پريد و خالد بن وليد و قنفذ را صدا زده دستور داد هيزم و آتش بردارند! سپس حرکت کرد تا بر در خانۀ على عليه السلام رسيد. فاطمه علیها السلام پشت در نشسته بود در حالى که پارچه اى به سر بسته و جسمش در وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله آب شده بود. عمر در را کوبيد و صدا زد: «اى پسر ابوطالب در را باز کن». فاطمه علیها السلام فرمود: «اى عمر ما را با تو چه کار؟ ما را با آن چه در آن هستيم رها نمی کنى». عمر گفت: «در را باز کن وگرنه خانه را با شما می سوزانيم»!! على فرمود: «اى عمر! از خدا نمی ترسى که می خواهى به خانه ام هجوم آورده وارد آن شوى»؟ ولى او از قصد خود منصرف نشد.
ص: 36
عمر آتش طلبيد و آن را بر در خانه انداخت و در را سوزاند و سپس در را فشار داد. فاطمه علیها السلام به رويارويى با او رفت و فرياد زد: «اى پدر، اى رسول خدا»! عمر شمشيرِ در غلاف را بالا برده به پهلوى فاطمه علیها السلامزد، و حضرت فرياد شديدى کشيد. عمر تازيانه را بالا برد و به دست او زد، فاطمه علیها السلام فرياد زد: «اى پدرجان»!
على بن ابى طالب عليه السلام شتابان آمده گريبان عمر را گرفت. سپس او را تکانى داده بر زمين کوبيد و بر بينى و گردن او زد. آن حضرت می خواست او را به قتل برساند که کلام رسول خدا صلى الله عليه و آله و وصيتش به صبر و تسليم را به ياد آورد. آن گاه رو به عمر کرده فرمود:
اى پسر صهّاک، قسم به کسى که محمد را به نبوت کرامت بخشيد، اگر عهدى از جانب خدا پيشى نگرفته بود می فهميدى که نمی توانى داخل خانه ام شوى.
عمر به دنبال يار فرستاد و کمک خواست. مردم دسته جمعى حرکت کرده وارد خانه شدند. خالد بن وليد شمشير خود را از غلاف بيرون آورد تا به فاطمه علیها السلام بزند، ولى على عليه السلام با شمشير به او حمله ور شد. او آن حضرت را قسم داد تا از قصد خود منصرف گرديد.
مقداد، سلمان، ابوذر، عمار و بريده اسلمی آمدند، و براى کمک به على عليه السلام داخل خانه شدند، و نزديک بود فتنه اى رخ دهد. على عليه السلام را از خانه بيرون آوردند و مردم به دنبال او حرکت کردند. سلمان و ابوذر و
ص: 37
مقداد و عمار و بريدۀ اسلمی- که خدا رحمتشان کند- در پى آن حضرت به راه افتادند. آن ها می گفتند: «چه زود به رسول خدا صلى الله عليه و آله خيانت کرديد و کينه هاى در سينه را بيرون ريختيد»!
عبداللّه بن عباس می گويد: به فاطمه علیها السلام خبر رسيد که ابوبکر فدک را تصرف کرده است. از اين رو همراه زنان بنى هاشم حرکت کرده بر او وارد شد و گفت:
اى ابابکر، می خواهى زمينى را از من بگيرى که رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را براى من قرار داد، و اين زمين را که مسلمانان بر آن اسب و شترى نتاخته بودند، به من بخشيد؟ آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله نفرموده: «حرمت هر کس بعد از او در فرزندانش حفظ شود»؟ تو می دانى که آن حضرت براى فرزندان خود غير از اين زمين چيزى باقى نگذاشته است.
وقتى ابوبکر سخن فاطمه علیها السلام را شنيد در حالى که زنان بنى هاشم نيز با او بودند، دواتى را طلبيد تا به نفع آن حضرت چيزى بنويسد. عمر وارد شد و گفت: اى خليفۀ رسول خدا، چيزى براى او ننويس تا بر مدعاى خود شاهد اقامه کند. فاطمه علیها السلام فرمود: بله، شاهد می آورم. گفت: چه کسى؟ فرمود: على و ام ايمن. عمر گفت: «شهادت زنى از عجم که زبان عربى را به خوبى نمی داند پذيرفته نيست. اما على نيز آتش را براى قرص نان خود جمع می کند»! فاطمه علیها السلام برگشت در حالى که عمر چنان
ص: 38
خشمی را جرعه جرعه به او نوشانيده بود که قابل توصيف نبود. از اين رو آن حضرت بيمار شد.
على عليه السلام هميشه نمازهاى پنجگانۀ خود را در مسجد می خواند. هر بار که نمازش را به جا می آورد ابوبکر و عمر از او می پرسيدند: «حال دختر رسول خدا چگونه است»؟ تا آن که بيمارى حضرت سنگين شد. آن دو از حال ايشان سؤال کرده گفتند: «بين ما و او اتفاقى که می دانى رخ داده است، اگر صلاح می دانى به ما اجازه بده تا دربارۀ گناه خويش از او عذرخواهى کنيم». حضرت فرمود: اين به اختيار شماست.
آن دو آمدند و کنار درِ خانه منتظر ماندند. على عليه السلام بر فاطمه علیها السلام وارد شد و به او فرمود: «اى زن آزاده، فلانى و فلانى کنار در آمده می خواهند بر تو سلام کنند. نظرت چيست»؟ آن حضرت جواب داد: خانه خانۀ توست و اين زن آزاده همسر تو. هر چه می خواهى انجام بده. على عليه السلام فرمود: «مقنعۀ خود را محکم ببند». فاطمه علیها السلام مقنعه اش را محکم بست و روى خود را به ديوار کرد!
آن دو وارد شده سلام کردند و گفتند: «از ما راضى شو، خدا از تو راضى باشد». حضرت فرمود: چه چيزى سبب عذرخواهى شما شده است؟ گفتند: «به بدرفتارى خود اعتراف می کنيم. اميدواريم از ما درگذرى و کينه را از خود بيرون کنى». فرمود: اگر راست می گوييد دربارۀ آن چه از شما سؤال می کنم به من خبر دهيد، که من چيزى از شما نمی پرسم مگر
ص: 39
اين که می دانم شما به آن آگاه هستيد. اگر راست بگوييد می فهمم که صادقانه به اين جا آمده ايد. گفتند: از هرچه می خواهى سؤال کن. فرمود: شما را به خدا قسم می دهم، آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده ايد که می فرمود: «فاطمه پاره اى از تن من است. هرکس او را اذيت کند مرا اذيت کرده است»؟ گفتند: بله. فاطمه علیها السلام دست خود را به سوى آسمان بالا برد و فرمود:
خدايا، اين دو مرا اذيت کرده اند. من به درگاه تو و رسولت از آن ها شکايت می کنم. به خدا قسم هيچ گاه از شما راضى نخواهم شد تا پدرم رسول خدا را ملاقات کنم و او را به آن چه انجام داده ايد مطلع سازم تا دربارۀ شما حاکم باشد.
در اين هنگام ابوبکر فرياد کشيد: واويلا! امان از هلاکى! و بى تابىِ شديدى کرد. عمر گفت: اى خليفۀ رسول خدا، از گفتار يک زن بى تابى می کنى؟!
روزها گذشت تا هنگامی که وضعيت فاطمه علیها السلام سخت تر شد، آن حضرت على عليه السلام را فراخواند و گفت: «اى پسر عمو، حالم را خوب شدنى نمی بينم. به تو وصيت می کنم... احدى از دشمنان خدا بر جنازۀ من و مراسم دفن و نماز بر من حاضر نشود»...
همان روز فاطمه علیها السلام از دنيا رفت، و مدينه از گريۀ مردان و زنان به خود لرزيد. مردم مثل روزى که پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفته بود حيران شدند.
ص: 40
ابوبکر و عمر براى عرض تسليت به على عليه السلام آمدند و گفتند: «اى اباالحسن، زودتر از ما بر دختر رسول خدا نماز مگذار»!
شبانگاه على عليه السلام عباس، فضل، مقداد، سلمان، ابوذر و عمار را خواست (و مراسم را انجام داده)... فاطمه علیها السلام را دفن کردند. صبح که شد ابوبکر و عمر با ساير مردم آمدند تا بر بدن فاطمه علیها السلام نماز بخوانند. مقداد گفت: ديشب فاطمه علیها السلام را به خاک سپرديم! عمر رو به ابوبکر کرد و گفت: به تو نگفته بودم آن ها اين کار را انجام می دهند؟! عباس گفت: فاطمه علیها السلام وصيت کرده بود شما دو نفر بر او نماز نگذاريد. عمر گفت:
اى بنى هاشم، به خدا قسم شما حسد ديرينه با ما را رها نخواهيد کرد. اين کينه هايى که در قلب هاى شماست از بين نخواهد رفت. به خدا قسم می خواهم قبر فاطمه را نبش کرده، بر او نماز بگذارم!
على عليه السلام فرمود: «اى پسر صهاک، قسم به خدا اگر بخواهى چنين کنى، قَسَمَت را به تو بر می گردانم. به خدا قسم اگر شمشيرم را از غلاف بيرون آورم تا جان تو بيرون نيايد آن را در غلاف نخواهم کرد! حال اگر می توانى اين کار را انجام بده». عمر که توانايى مقابله نداشت ساکت شد و دانست وقتى على عليه السلام قسم ياد کند مخالف آن عمل نمی کند.
ص: 41
*شکايت فاطمه علیها السلام از جنايات دشمن (1)
ابوالمقدام می گويد: هيچ روزى بر على عليه السلام سنگين تر از دو روز نبود که بر او وارد شد. روز اول آن روزى بود که رسول خدا صلى الله عليه و آله از دنيا رفت،
و روز دوم به خدا قسم من در سقيفۀ بنى ساعده سمت راست ابوبکر نشسته بودم و مردم با او بيعت می کردند. عمر به او گفت: اى فلانى، مادامی که على با تو بيعت نکرده چيزى از امر خلافت در دست تو نخواهد بود. کسى را سراغ او بفرست تا نزد تو آمده، با تو بيعت کند که اين مردم انسان هايى پست و سفله اى بيش نيستند!
ابوبکر قنفذ را سراغ على عليه السلام فرستاد و گفت: برو به على بگو: «خليفۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله را اجابت کن». قنفذ رفت و ديرى نگذشت که برگشت و به ابوبکر گفت: على می گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله کسى جز مرا خليفه قرار نداده است. ابوبکر گفت: «به سوى او برگرد و بگو بيايد که مردم بر بيعت با ابوبکر اجتماع کرده اند و مهاجرين و انصار و قريش با او بيعت می کنند. تو نيز يکى از مسلمانانى و هر چه به نفع و ضرر ايشان باشد براى تو هم خواهد بود». قنفذ نزد آن حضرت رفت و ديرى نپاييد که برگشت و گفت: على می گويد:
رسول خدا صلى الله عليه و آله به من وصيت کرده که وقتى او را به خاک سپردم از خانه ام خارج نشوم تا کتاب خدا را جمع آورى نمايم؛ زيرا کتاب
ص: 42
خدا در شاخه هاى نخل و استخوان هاى شانۀ شتر به صورت پراکنده نوشته شده است.
ابوالمقدام می گويد: عمر گفت: برخيزيد تا با هم نزد او برويم. ابوبکر، عمر، عثمان، خالد بن وليد، مغيرة بن شعبه، ابوعبيدة بن جراح، سالم مولى ابى حذيفه و قنفذ برخاسته، من نيز با آن ها همراه شدم. وقتى به درِ خانه رسيديم، فاطمه علیها السلام ايشان را ديد و در را بر روى آن ها بست. او شک نداشت که کسى بدون اجازه وارد خانه اش نمی شود. ولى عمر با پاى خود به در خانه زده، آن را شکست... سپس آن ها داخل خانه شدند و در حالى که گريبان على عليه السلام را گرفته بودند او را خارج کردند. فاطمه علیها السلام از خانه بيرون آمد و گفت:
اى ابوبکر، آيا می خواهى مرا بيوه گردانى؟ به خدا قسم اگر او را رها نکنى موهاى خود را پريشان کرده، گريبان پاره می کنم و بر سر قبر پدرم رفته به سوى خدا فرياد می کشم.
سپس دست حسن و حسين علیهما السلام را گرفت و به سوى قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله حرکت کرد. در اين هنگام على عليه السلام به سلمان فرمود: دختر رسول خدا را درياب که من می بينم دو طرف مدينه به حرکت درآمده و در اضطراب است. به خدا قسم اگر موى خود را پريشان کند و گريبان چاک بزند و بر سر قبر پدر رفته نزد خدا فرياد بکشد، مهلتى به مدينه و هر کس که در آن است داده نمی شود، و زمين آن ها را در خود فرو می برد.
ص: 43
سلمان نزد آن حضرت رفته و گفت: اى دختر محمد، خداوند تبارک و تعالى پدرت را رحمت براى خلق مبعوث نمود، برگرد. حضرت فرمود:
اى سلمان، می خواهند على را به قتل برسانند. صبر بر من روا نيست. مرا رها کن تا بر سر قبر پدر بروم و مويم را پريشان ساخته گريبان چاک بزنم و به درگاهِ خدا فرياد بکشم.
سلمان گفت: می ترسم مدينه در زمين فرو رود. على مرا نزد تو فرستاده امر می کند به خانه ات برگردى و از اين کار منصرف شوى. حضرت زهرا علیها السلام فرمود: حال که دستور على است بر می گردم و صبر می کنم، و مطيع و فرمانبردار او هستم. راوى گويد: در اين هنگام على عليه السلام را از خانه اش خارج کردند در حالى که گريبان او را گرفته بودند.
*اقرار دشمن به سوزاندن در خانه (1)
طبرى روايت کرده است: عمر بن خطاب به طرف خانۀ على عليه السلام آمد و گفت: «به خدا قسم بر شما آتش می افروزم مگر آن که براى بيعت بيرون بياييد».
واقدى روايت کرده است: عمر بن خطاب با عده اى که از جملۀ آن ها اسيد بن حضير و سلمة بن اسلم بود به سوى على عليه السلام آمد. آن گاه گفت: «خارج شويد وگرنه خانه را بر سر شما می سوزانيم».
ص: 44
ابن خنزابه در غرر خود روايت کرده است که زيد بن اسلم گفت: من از آن گروهى بودم که به همراه عمر هيزم را به در خانۀ فاطمه علیها السلام بردند هنگامی که على عليه السلام و يارانش از بيعت سرباز زدند. در آن جا عمر به فاطمه علیها السلام گفت: «کسانى را که در خانه هستند خارج کن يا خانه را با اهلش می سوزانم»! در خانه على، فاطمه، حسن و حسين علیهم السلام با جماعتى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله بودند. فاطمه علیها السلام جواب داد: «آيا می خواهى على و فرزندانم را بسوزانى»؟ عمر گفت: به خدا قسم، آرى مگر این که بيرون آمده بيعت کنند.
ابن عبد ربه که از بزرگان عامه است می گويد: على عليه السلام و عباس در خانۀ فاطمه علیها السلام نشستند. ابوبکر به عمر گفت: «اگر اين دو از بيعت امتناع ورزيدند با آن ها به جدال و جنگ برخيز». آن گاه عمر به قصد آتش زدن آن دو با قطعه اى آتش آمد. فاطمه علیها السلام با او رو به رو شده گفت: «اى پسر خطاب، آيا آمده اى خانۀ ما را بسوزانى»؟ او جواب داد: بله.
*درشت گويى دشمن در برابر دختر پيامبر صلى الله عليه و آله (1)
بلاذرى می گويد: ابوبکر عمر را نزد على عليه السلام فرستاد در حالى که از او بيعت می خواست، اما على عليه السلام بيعت نکرد. بار ديگر عمر با آتش آمد و فاطمه علیها السلام کنار در خانه به رويارويى با او رفت و فرمود: اى پسر
ص: 45
خطاب، آيا واقعا می خواهى در خانه ام را بسوزانى؟ عمر جواب داد: آرى، در آيين پدرت اين بهترين کار است!
*نفرين فاطمه علیها السلام بر دشمن (1)
از امام صادق عليه السلام روايت شده است که فرمود: هنگامی که اميرالمؤمنين عليه السلام از منزل خود بيرون آورده شد فاطمه علیها السلام نيز بيرون آمد. در اين حال هيچ زن هاشميه اى نبود مگر این که با آن حضرت خارج شد تا نزديک قبر پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و فرمود:
پسر عمويم را رها کنيد. قسم به خداوندى که محمد را به حق مبعوث کرد اگر او را رها نکنيد مويم را پريشان می کنم و پيراهن رسول خدا صلى الله عليه و آله را بر سر گذاشته، به درگاه خداوند تبارک و تعالى فرياد سختى می زنم. ناقۀ صالح نزد خداوند از من و بچۀ او نزد خدا از فرزندانم گرامی تر نيست.
سلمان می گويد: من نزديک آن حضرت بودم و به خدا قسم ديدم که پايه هاى ديوار مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله از جا کنده شد، به طورى که اگر کسى می خواست از زير آن عبور کند می توانست. من نزد آن حضرت رفتم و گفتم: «اى سيدۀ من، اى بانوى من، خداوند تبارک و تعالى پدرت را رحمت براى خلق مبعوث کرده است. شما براى آن ها هلاک و عذاب
ص: 46
مباش». حضرت برگشت، و با رفتن او ديوارها حال عادى برگشتند، و گرد و غبارى از زير آن ها برخاست که داخل بينى ما گرديد.
*خطاب فاطمه علیها السلام با دشمن (1)
از عروة بن زبير است که گفت: هنگامی که مردم با ابوبکر بيعت کردند فاطمه دختر محمد صلى الله عليه و آله خارج شده، کنار در خانه ايستاد. آن گاه فرمود:
هرگز روزى را مثل امروز نديده ام. با بدترين حضور حاضر شدند. جنازۀ پيامبر خود را به اتکا و پشت گرمی ما رها کردند، و با خود رأيى و بدون ما کار را به دست گرفتند!
*رويارويى فاطمه علیها السلام با دشمن در مسجد (2)
از ابوهاشم نقل شده است که گفت: هنگامی که على عليه السلام براى بيعت بيرون آورده شد فاطمه علیها السلام در حالى که پيراهن رسول خدا صلى الله عليه و آله را بر سرش قرار داده و دستان دو پسر خود را گرفته بود، بيرون آمد. آن حضرت رو به ابوبکر کرد و گفت:
اى ابوبکر، مرا با تو چه کار؟ آيا می خواهى دو پسرم را يتيم کرده، مرا بيوه گردانى؟ به خدا قسم اگر واقعۀ بدى رخ نمی داد موى خود
ص: 47
را پريشان می کردم و به درگاه پروردگار خود فرياد سختى می زدم.
مردى از آن قوم به ابوبکر گفت: از على چه می خواهى؟ در اين جا فاطمه علیها السلام دست على عليه السلام را گرفته، با خود برد.
در حديث مسندى از ابان از على بن عبدالعزيز از عبدالحميد بن طائى از امام باقر عليه السلام روايت شده که فرمود: به خدا قسم اگر آن حضرت موى خود را پريشان می ساخت همگى مرده بودند.
*وارد شدن دشمن با سلاح به خانه فاطمه علیها السلام (1)
ابن ابى الحديد می گويد: کسى غير از على عليه السلام از بيعت با ابوبکر سر باز نزد. او به خانۀ فاطمه علیها السلام پناهنده شد. مردم پشت به پشت هم داده، با حمايت يکديگر او را به زور بيرون آوردند. فاطمه علیها السلام کنار در خانه ايستاد و صداى خود را به گوش آنان که به قصد بردن على عليه السلام آمده بودند رساند. آن ها نيز متفرق شدند.
هم چنین ابن ابى الحديد می گويد: احمد بن عبدالعزيز جوهرى روايت کرده است: هنگامی که با ابوبکر بيعت شد، زبير و مقداد به
ص: 48
همراه جماعتى در رفت و آمد با على عليه السلام بودند و آن حضرت در خانۀ فاطمه علیها السلام بود. آن ها با على عليه السلام در مشورت بودند و امور خود را مورد گفتگو قرار می دادند. عمر بيرون آمده نزد فاطمه علیها السلام رسيد و به او گفت:
اى دختر رسول خدا، هيچ کدام از خلق نزد ما محبوب تر از پدرت نيست و هيچ کسى بعد از پدرت نزد ما از تو محبوب تر نيست؛ ولى قسم به خداوند اگر اين گروه نزد تو جمع شوند اين محبوبيت مانع از آن نمی شود که دستور دهم خانه را بر آن ها آتش بزنند.
هنگامی که عمر از خانۀ فاطمه علیها السلام بيرون آمد آن جماعت خدمت حضرت آمدند و آن حضرت به آن ها فرمود: می دانيد که عمر نزد من آمده و قسم به خدا خورده اگر شما بازگرديد خانه را بر سر شما به آتش بکشد. به خدا قسم او به سوگندش جامۀ عمل می پوشاند. از نزد ما بيرون برويد در حالى که هدايت يافته ايد. آن گروه به خانۀ فاطمه علیها السلام بازنگشتند و رفتند و با ابوبکر بيعت کردند.
جوهرى در ادامه می گويد: از جمله سخنان مشهور معاويه که به على عليه السلام گفته اين است:
ديروز را براى تو يادآورى می کنم، آن زمانى که با ابوبکر بيعت شده بود و تو شبانه زن خانه ات را بر الاغى سوار می کردى و دستان تو در دستان دو پسرت حسن و حسين بود. آن گاه احدى از اهل جنگ بدر و پيشينيان نماند مگر این که آن ها را به سوى خود دعوت
ص: 49
کردى. با همسر خود به سوى ايشان رفتى و به همراه پسرانت نزد آنان دادخواهى کردى. از آن ها خواستى که يار رسول خدا صلى الله عليه و آله را يارى کنند؛ اما جز چهار يا پنج نفر کسى جواب تو را نداد.
هم چنین از جوهرى روايت شده که او از ابوالاسود نقل می کند: مردانى از مهاجرين به سبب اين که بيعت با ابوبکر بدون مشورت صورت گرفت، خشمگين شدند. على عليه السلام و زبير هم در حالى که سلاح با خود داشتند، خشمناک به خانۀ فاطمه علیها السلام آمدند. عمر به همراه گروهى از جمله اسيد بن حضير و سلمة بن سلامة بن وقش از قبيلۀ بنى عبد الاشهل آمد. فاطمه علیها السلام فرياد زده و ايشان را به خداوند سوگند داد. آن جماعت شمشير على عليه السلام و زبير را گرفته، به ديوار زدند و شکستند. عمر آن دو را از خانه بيرون آورد در حالى که آن ها را به قهر و غلبه از عقب می راند تا این که بيعت کردند.
جوهرى روايت کرده که ثابت بن قيس بن شماس نيز در ميان جماعتى که همراه با عمر در خانۀ فاطمه علیها السلام حاضر شدند شرکت داشت. جوهرى می گويد: سعد بن ابراهيم روايت کرده که عبدالرحمن بن عوف در آن روز (روز رفتن به خانۀ فاطمه علیها السلام) با عمر بود و محمد بن مسلمه نيز آن جماعت را همراهى می کرد؛ و او بود که شمشير زبير را شکست.
هم چنين از کتاب جوهرى روايت شده که گفت: هنگامی که ابوبکر روى منبر نشست، على عليه السلام و زبير به همراه عده اى از بنى هاشم در خانۀ
ص: 50
فاطمه علیها السلام بودند. عمر سراغ آن ها آمد و گفت: «قسم به آن که جانم در دست اوست بايد براى بيعت خارج شويد وگرنه خانه را بر سر شما به آتش می کشم».
زبير خارج شد در حالى که شمشير را از غلاف بيرون آورده بود. مردى از انصار با کمک زياد بن لبيد با او درگير شد و شمشير زبير افتاد. ابوبکر از روى منبر به آن مرد انصارى فرياد زد: «شمشيرش را بر سنگ بکوب». شمشير او بر سنگ کوبيده شد. ابوعمرو بن حماس می گويد: آن سنگ را ديدم که اثر ضربه بر آن بود و گفته می شد: «اين جايى است که شمشير زبير را بر آن زدند».
جوهرى می گويد: در روايت ديگرى آمده که سعد بن ابى وقاص و هم چنين مقداد بن اسود با جماعتى در خانه فاطمۀ علیها السلام حضور داشتند. آن ها اجتماع کرده بودند تا با على عليه السلام بيعت کنند. عمر سراغ آن ها آمد تا خانه را بر سر ايشان بسوزاند. زبير با شمشير خود به قصد عمر بيرون آمد، و فاطمه علیها السلام نيز گريه کنان و فرياد زنان خارج شد. اما آن حضرت از نفرين مردم بازداشته شد.
هم چنين جوهرى از داود بن مبارک روايت کرده که گفت: ما در ميان جماعتى که از حج بازمی گشتند نزد عبداللّه بن موسى بن عبداللّه بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام رفتيم و از او دربارۀ مسائلى پرسش کرديم. من هم از جملۀ سوال کنندگان بودم و از او دربارۀ عمر و
ص: 51
ابوبکر پرسيدم. پاسخ داد: همان جواب عبداللّه بن حسن را به تو می گويم، زيرا از او نيز دربارۀ آن دو نفر سؤال شد و در جواب گفت: مادر ما فاطمه علیها السلام راستگو و درستکار و دختر پيامبر صلى الله عليه و آله بود. او از دنيا رفت در حالى که بر گروهى خشمگين بود. ما هم به خشم او خشمناکيم.
اما وقايعى که شيعه آن ها را ذکر کرده، از اين قرار است:
قنفذ به خانۀ فاطمه علیها السلام فرستاده شد. او آن حضرت را با تازيانه زد. اثر اين ضربه در بازوى حضرت مثل بازوبند شد، و تا روز وفاتش باقى ماند.
عُمَر فاطمه علیها السلام را بين در و ديوار فشار سختى داد که نالۀ حضرت بلند شد: پدرجان، اى رسول خدا! آن گاه طفل بى جان خود را سقط کرد.
عمر طنابى در گردن على عليه السلام قرار داد و على عليه السلام با آن به سختى کشانده می شد. در آن حال فاطمه علیها السلام سخت فرياد می زد و صداى خود را به واويلا و امان از هلاکى بلند کرده بود؛ و می گفت: «واى پدرجان»! حسن و حسين علیهما السلام نيز همراه با على و فاطمه علیهما السلام بوده، گريه می کردند.
وقتى على عليه السلام براى بيعت حاضر شد از او خواستار بيعت شدند ولى آن حضرت قبول نکرد. آن گاه که به کشته شدن تهديد شد گفت: در اين صورت بندۀ خدا و برادر رسول خدا را می كُشيد! آن ها گفتند: اما این که بندۀ خدا هستى قبول داريم ولى برادر رسول خدا را نه.
على عليه السلام نفاق آن ها را رو در رويشان گفت و يادآور شد که آن ها به
ص: 52
نوشتن نامۀ عهد شکنى اجتماع کرده، می خواستند ناقه رسول خدا صلى الله عليه و آله را در شب عقبه بترسانند تا رَم کند.
*مردم نظاره گر جنايت دشمن بر عليه فاطمه علیها السلام (1)
ابن ابى الحديد روايت کرده است:
عمر در ميان گروهى از انصار و تنى چند از مهاجرين به سوى خانۀ فاطمه علیها السلام حرکت کرد. وقتى به آن جا رسيد گفت: «قسم به کسى که جانم به دست اوست يا براى بيعت خارج می شويد و يا خانه را بر سر شما می سوزانم». در اين هنگام زبير در حالى که شمشيرش را از غلاف خارج کرده بود بيرون آمد. زياد بن لبيد و شخص ديگرى با او درگير شدند و شمشير از دست او افتاد. عمر شمشير او را بر سنگ زد تا آن را شکست. سپس گريبان کسانى را که در خانه بودند گرفته، آنان را خارج نمود. او آنان را با بى رحمی و سختى حرکت داد تا با ابوبکر بيعت کردند.
هم چنين ابن ابى الحديد از جوهرى روايت کرده است:
ابوبکر به عمر گفت: خالد بن وليد کجاست؟ عمر جواب داد: همين جاست. ابوبکر به آن دو فرمان داد: به سوى على عليه السلام و زبير برويد و آن ها را نزد من بياوريد. عمر داخل خانه شد و خالد بيرون خانه کنار در ايستاد. عمر به زبير گفت: اين شمشير براى چيست؟ زبير پاسخ داد: آن
ص: 53
را براى بيعت با على آماده کرده ام. راوى می گويد: در خانه مردم زيادى از جمله مقداد بن اسود و تمامی بنى هاشم حضور داشتند.
عمر آن شمشير را از غلاف بيرون کشيد و به صخره اى در خانه زده آن را شکست. سپس دست زبير را گرفته و او را بپا داشت. بعد او را به پيش راند و از خانه خارج کرده گفت: «اى خالد، اين را بگير». خالد او را نگاه داشت. بيرون خانه عدۀ زيادى از مردم همراه خالد بودند که ابوبکر آن ها را براى پشتيبانى عمر و خالد فرستاده بود.
عمر دوباره داخل خانه شده به على عليه السلام گفت: برخيز و بيعت کن. آن حضرت درنگى نمود و از جاى خود حرکت نکرد. عمر دست على عليه السلام را گرفت و گفت: برخيز! ولى آن حضرت از برخاستن امتناع ورزيد. وقتى عمر با اين برخورد مواجه شد على عليه السلام را بلند کرد و همان گونه که زبير را بيرون آورده بود آن حضرت را نيز با فشار بيرون فرستاد. خالد على عليه السلام و زبير را نگه داشته بود. عمر به سختى و بى رحمی آن دو و هر کس را که با آن ها همراه بود حرکت داد. مردم جمع شده نظاره گر اين صحنه بودند، و کوچه هاى مدينه مملو از جمعيت بود.
وقتى فاطمه علیها السلام رفتار عمر را ديد فرياد شديدى کشيد و پيوسته واويلا می گفت و يارى می طلبيد. عدۀ زيادى از زنان هاشمی و غير هاشمی در کنار آن حضرت جمع شدند. فاطمه علیها السلام کنار در حجرۀ خود آمد و صدا زد:
ص: 54
اى ابابکر، چقدر زود بر اهل بيت رسول خدا حمله ور شديد! به خدا قسم با عمر سخنى نمی گويم تا خدا را ملاقات نمايم.
ابن ابى الحديد بعد از نقل اين روايات می گويد: نزد من صحيح اين است که فاطمه علیها السلام از دنيا رفت در حالى که بر ابوبکر و عمر غضبناک بود و وصيت کرد آن دو بر او نماز نگذارند.
*خبر پيامبر صلى الله عليه و آله از رويارويى دشمن با فاطمه علیها السلام (1)
ابن عباس می گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله رو به دختر خود کرد و فرمود:
تو اولين نفر از اهل بيتم هستى که به من ملحق می شوى. تو سرور زنان اهل بهشتى.
بعد از من شاهد ظلم و کينه توزى می شوى به حدى که مورد ضرب قرار گرفته، يکى از دنده هاى تو شکسته می شود.
خدا قاتل تو و کسى که به اين کار امر کرده يا به آن راضى بوده و يا به آن کمک کرده يا بر عليه تو شورش نموده و بر شوهر و دو پسرت ظلم می کند، مورد لعن خود قرار دهد.
ص: 55
*شکايت فاطمه علیها السلام از دشمن در زمان رجعت (1)
امام صادق عليه السلام در ضمن بيان آن چه در رجعت واقع می شود فرمود: سپس فاطمه علیها السلام شروع به صحبت کرده از اين امور نزد پدر خود شکايت می کند:
1. آن چه از ابوبکر و عمر بر او وارد شد.
2. گرفتن فدک از او و این که آن حضرت در ميان جمعى از مهاجر و انصار به سوى ابوبکر حرکت کرده، با او در اين زمينه گفتگو کرد. او جواب داد: «انبيا چيزى را به ارث نمی گذارند». حضرت زهرا علیها السلام با احتجاج به گفتار حضرت زکريا و يحيى علیهما السلام و قصۀ حضرت داود و سليمان علیهما السلام به گفتار ابوبکر پاسخ داد.
3. گفتار عمر به آن حضرت: «نوشته اى را که می گويى پدرت براى تو نوشته به من بده». فاطمه علیها السلام آن را بيرون آورد. عمر نوشته را از ايشان گرفت و در مقابل افرادى از قريش و مهاجر و انصار و ساير اعراب که حاضر بودند باز کرده، بر آن آب دهان انداخت و آن را پاره نمود. فاطمه علیها السلام که اين صحنه را ديد گريست و با حال گريان و غمگين به سوى قبر پدرش رسول خدا صلى الله عليه و آله بازگشت. از خدا و پدرش رسول خدا صلى الله عليه و آله يارى می جست و شعر رقيقه دختر صيفى را می خواند:
ص: 56
پس از تو خبرها و قيل و قال هايى اتفاق افتاد، که اگر شاهد آن بودى کار بدين حدّ سخت و عظيم نمی گشت.
ما تو را از دست داديم هم چون زمينى که بارانى نافع و زياد را از دست دهد. خانوادۀ تو به اضطراب افتاده اند، برخيز آنان را بنگر که به بازيچه گرفته شده اند.
گروهى از مردم آن چه در سينه ها داشتند به ما نماياندند، آن گاه که تو دور شدى و حجاب ها ميان ما و شما حائل شد.
هر گروهى که نزد خدا قرب و منزلت داشته باشد بر نزديکان ديگر شما مقدم است.
اى کاش مرگ پيش از تو سراغ ما می آمد. گروهى از مردم آرزومند امرى بودند، و با دنبال کردن آن به آرزوى خود رسيدند.
سپس فاطمه داستان اين اتفاقات را براى پدرش رسول خدا نقل می کند:
1. ابوبکر، خالد بن وليد و قنفذ و عمر بن خطاب را به سوى خانۀ على عليه السلام فرستاد و مردم را جمع کرد تا اميرالمؤمنين عليه السلام را براى بيعت در سقيفۀ بنى ساعده از خانه اش بيرون آورد.
2. عمر گفت: اى على به سوى چيزى که مسلمانان بر آن اجماع کرده اند خارج شو وگرنه تو را می کشيم. فضه، کنيز فاطمه علیها السلام جواب داد:
ص: 57
اميرالمؤمنين عليه السلام مشغول به کارى است. اگر انصاف دهيد حق با على عليه السلام است.
3. آن ها هيزم هاى درشت و خشک را بر در خانه اميرالمؤمنين، فاطمه، حسن، حسين، زينب، ام کلثوم و فضه جمع کردند تا خانه را بسوزانند. سپس آتش بر در خانه افروختند. فاطمه علیها السلام از جا حرکت کرد و از پشت در ايشان را مورد خطاب قرار داده گفت:
واى بر تو اى عمر، اين چه جرأتى بر خدا و رسول است؟ آيا می خواهى نسل رسول خدا را از دنيا قطع کنى و آنان را نابود گردانى و نور خدا را خاموش سازى؟ خدا کامل کنندۀ نور خود است!
عمر با درشتى به آن حضرت گفت: «بس کن اى فاطمه، الآن نه محمد حضور دارد و نه ملائکۀ امر و نهى منعى از جانب خدا می آورند! شأن على نيز همانند يکى از مسلمانان است. حال اگر می خواهى بيرون آمدن او براى بيعت با ابوبکر را انتخاب کن يا همگى در آتش بسوزيد»!! فاطمه علیها السلام در حالى که گريان بود فرمود:
خدايا، به سويت شکوه می کنيم از فقدان پيامبر فرستاده و برگزيده ات، و از ارتداد امتش بر عليه ما و این که امت پيامبرت ما را از حقمان منع کردند. حقى که آن را براى ما در کتابى که بر نبى مرسل خود نازل کردى قرار داده بودى.
ص: 58
عمر گفت: «اى فاطمه، سخن احمقانۀ زنان را از خود دور کن. خدا نبوت و خلافت را براى شما جمع نکرده است».
4. درِ خانه در آتش می سوخت. قنفذ که خدا او را لعنت کند دستش را داخل کرد تا در را باز کند. عمر با تازيانۀ به بازوى فاطمه علیها السلام زد به طورى که اثرش مثل بازوبند سياهى باقى ماند. بعد با يک پاى خود بر زمين تکيه کرده، با پاى ديگر چنان بر در کوبيد که به شکم آن حضرت برخورد نمود. فاطمه علیها السلام که به محسن شش ماهه حامله بود فرزندش را سقط کرد.
5. عمر و قنفذ و خالد بن وليد هجوم آوردند، و عمر چنان سيلى بر گونۀ فاطمه علیها السلام زد که دو گوشواره اش در زير حجاب نمايان شد. آن حضرت با صداى بلند گريه می کرد و می گفت:
پدر جان، اى رسول خدا، دخترت فاطمه تکذيب شده، مورد ضرب قرار گرفته و فرزندى که در شکم دارد کشته می شود.
اميرالمؤمنين عليه السلام با سر برهنه و چشمانى سرخ شده از خانه بيرون آمد. آن گاه ملافه اش را بر روى حضرت زهرا علیها السلام انداخته او را به سينه چسبانيد و فرمود:
اى دختر رسول خدا، می دانى که خدا پدرت را رحمت براى عالميان فرستاد. خدا را در نظر بگير! خدا را در نظر بگير از این که
ص: 59
مقنعۀ خود را کنار زده و گيسوى خود را به سوى آسمان بالا ببرى! اى فاطمه، به خدا قسم اگر چنين کنى خداوند هيچ کسى را که به رسالت محمد يا موسى يا عيسى يا ابراهيم يا نوح يا آدم شهادت می دهد بر روى زمين باقى نمی گذارد. هيچ جنبنده اى که بر روى زمين راه می رود و هيچ پرنده اى که در آسمان حرکت می کند باقى نخواهد ماند مگر این که خدا او را هلاک می سازد.
سپس فرمود: «اى پسر خطاب، واى بر تو از امروز و فردا و روزى که بعد از آن بر تو وارد می شود! قبل از این که شمشيرم را از غلاف بيرون کشيده، باقيماندۀ امت را نابود کنم خارج شو». عمر، خالد بن وليد، قنفذ و عبدالرحمن بن ابى بکر از خانه خارج شده، بيرون ايستادند.
اميرالمؤمنين عليه السلام با فرياد صدا زد: «اى فضه، بانويت را درياب و به احتياج زنانۀ او رسيدگى کن که از ضرب لگد و افتادن در، درد زايمان بر او عارض شده است». فاطمه علیها السلام محسن را سقط نمود. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «محسن به جدّش رسول خدا صلى الله عليه و آله ملحق شده، نزد او شکايت خواهد کرد».
6. اميرالمؤمنين عليه السلام در تاريکى شب فاطمه، حسن، حسين، زينب و ام کلثوم علیهم السلام را بر در خانۀ مهاجرين و انصار می بُرد، تا خدا و رسول را به يادشان آورده، آن عهدى را که با خدا و رسول بسته و در چهار موضع با آن حضرت در حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله بيعت کرده و در تمامی آن مواضع به عنوان اميرالمؤمنين بر او سلام دادند، متذكّر شود. همگى به على عليه السلام
ص: 60
يارى در روز بعد را وعده می دادند، ولى وقتى صبح فرا می رسيد به يارى اش بر نمی خاستند.
*متونى در مواجهه بد دشمنان با سيدة النساء علیها السلام (1)
منابع و متونى از هجوم بردن دشمن به خانۀ فاطمه علیها السلام:
1. انساب الاشراف: ج 1 ص 587، تأليف: بلاذرى
ابوبکر کسى را براى بيعت گرفتن به سوى على عليه السلام فرستاد، ولى آن حضرت بيعت نکرد. عمر در حالى که آتشى به همراه داشت آمد! فاطمه علیها السلام کنار در خانه به مقابله با او رفت و فرمود: اى پسر خطاب! آيا می خواهى درِ خانه ام را بسوزانى؟ گفت: آرى، اين رفتار محکم ترين کار در دين پدر توست.
2. الملل و النحل: ج 1 ص 57، تأليف: شهرستانى
نَظّام می گويد: عمر در روز بيعت بر شکم فاطمه علیها السلام زد به طورى که جنين خود را سقط نمود. عمر پيوسته فرياد می زد: «خانه اش را با هر کس در آن است بسوزانيد»! با این که در خانه جز على و فاطمه و حسن و حسين علیهم السلام کسى حضور نداشت.
3. الخطط، تأليف: مقريزى
نظام معتقد است که عمر فاطمه علیها السلام دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله را مورد ضرب قرار داده، و مانع از رسيدن ميراث اهل بيت علیهم السلام به ايشان شده است.
ص: 61
4. شفاء الصدور: ص 480
از زيد بن اسلم از پدرش نقل شده که گفت: من در ميان کسانى بودم که هيزم بر در خانۀ على عليه السلام جمع کردند. عمر گفت:
به خدا قسم، اگر على بن ابى طالب خارج نشود خانه را با هر کس در اوست می سوزانم.
5. کتاب الجمل، تأليف: شيخ مفيد
وقتى عده اى هاشمی و غير هاشمی براى بيعت نکردن با ابوبکر و اظهار مخالفت با او در خانۀ فاطمه علیها السلام جمع شدند، عمر بن خطاب قنفذ را فرستاد و به او گفت:
اين گروه را از خانه خارج کن. اگر بيرون نيامدند هيزم بر در خانۀ على جمع کرده، به آن ها اعلام کن که اگر براى بيعت بيرون نيايند خانه را بر ايشان به آتش می کشى.
6. مزار کبير: ص 408. در ضمن زيارت جامعۀ ائمة المؤمنين علیهم السلام
عرب هايى پست و باديه نشين، از باقی مانده هاى احزاب بر در خانۀ نبوت و رسالت و محل نزول وحى و ملائکه و مرکز استقرار سلطان ولايت و معدن وصيت و خلافت و امامت جمع شدند تا عهد و پيمان مصطفى صلى الله عليه و آله را درباره برادرش که پرچم هدايت و بيان کنندۀ راه نجات از راه هاى هلاکت بود بشکنند. آن ها با ظلم به دختر بهترين مخلوقات،
ص: 62
و ذليل و مضطر گردانيدن بانويى که محبوبش بود، و مغلوب نمودن و غصب کردن حق عزيز و پارۀ تن و تکۀ جگر پيامبر صلى الله عليه و آله، جگر بهترين مخلوقات را مجروح ساختند.
7. کتاب القاب الرسول صلى الله عليه و آله و عترته: ص 43
مورد ظلم قرار گرفتن فاطمه و ذليل و مضطر گرديدن او بعد از پدرش چيزى نيست که مخفى باشد، زيرا فدک به زور از او گرفته شده و حق دو فرزند و شوهرش پرداخت نشده است. او با غصه اى که داشت شهيد از دنيا رفت. چون درِ خانه را بر شکمش زده بودند و در اثر آن جنينش که رسول خدا صلى الله عليه و آله او را محسن نام نهاده بود کشته شد.
8. کتاب النقض: ص 217، تأليف: قزوينى رازى
اما آن چه از شيعيان نقل می کنند که «عمر در را بر شکم فاطمه علیها السلام زد و او جنين خود را که رسول خدا صلى الله عليه و آله نام او را محسن نهاده بود سقط نمود»؛ بايد گفت: اين خبر صحيح بوده، کتب شيعه و اهل سنت بر نقل آن اتفاق دارند.
9. متشابه القرآن: ج 2 ص 68.
ابن شهرآشوب می گويد: «اَوَّلى در قضيه حمله ور شدن به خانۀ فاطمه علیها السلام و مانع شدن از این که حقش به او برسد، بر آن حضرت درشتى کرد؛ به طورى که آن حضرت خشمناک بر او از دنيا رفت». سپس وقتى سخن از عمر به ميان می آورد درباره اش می گويد: «... او کسى است که بر خانۀ فاطمه علیها السلام هجوم برده است».
ص: 63
10. مثالب النواصب: ص 418
ابن شهرآشوب می گويد: امام عليه السلام درباره آيه ﴿وَ ما يُغنى عَنهُ مالُهُ اِذا تَرَدّى﴾: «مالِ او به کارش نمی آيد زمانى که سقوط کند»، می فرمايد:
يعنى در آتش سقوط کند به خاطر عنادى که با اميرالمؤمنين عليه السلام داشت و خانه آن ها را سوزاند.
11. مثالب النواصب: ص 113
ابوبصير و غير او از امام صادق عليه السلام روايت کرده اند: زمانى که آن حضرت جناب عبداللّه بن حسن بن حسن و گروهى از خاندان ابوطالب را در حالى ديد که با غل و زنجير بسته شده بودند، گريست و فرمود:
به خدا قسم اين وضعيت نشأت گرفته از آن راهى است که اولى و دومی پيمودند، با آن کارى که با على بن ابى طالب عليه السلام انجام داده، آتش بر در خانه اش آوردند تا خانه را بسوزانند.
بعد آن حضرت داخل خانه شده، زنبيلى بيرون آورد و آن را باز نمود. در آن زنبيل هيزمی به اندازۀ استخوان ذراع مشاهده شد. امام صادق عليه السلام فرمود: «آيا می دانى اين هيزم چيست؟ از آن هيزم هايى است که آن دو را می سوزانند»!
ص: 64
12. مثالب النواصب: ص 289
ابن شهرآشوب از سعيد بن مُسيِّب نقل می کند: عباس و عقيل و عتبة بن ابى طالب و فضل بن عباس گروهى را ديدند که آتش بر در خانۀ على عليه السلام گذاردند. عباس گفت: چه مصيبت بزرگى از آن چه فلانى و فلانى بر ما وارد کردند رخ داده است!
13. مثالب النواصب: ص 419
ابن شهرآشوب نقل می کند: فلانى به جمع آورى هيزم دستور داد... و اين کار انجام شد. بعد از آن، به قرار دادن هيزم ها جلوى در خانه فرمان داد تا در را بسوزانند. در اين حال فاطمه علیها السلام بيرون آمده، او را به خداوند سوگند می داد و می فرمود: «اى خالد! آيا خانه بر سر حسن و حسين سوزانده می شود»؟ خالد جواب داد: «من مأمورم...»! فاطمه علیها السلام در را گشود و قنفذ او را مورد آزار قرار داد.
گفته شده که دومی استخوانى از استخوان هاى پهلوى فاطمه علیها السلام را شکست. دست او به تازيانه بر سر آن حضرت بلند شد. حضرت فرياد سختى زد: «وا محمداه»!
ابن شهرآشوب می گويد: هنگامی که دومی با تازيانه به آن حضرت زد جاى آن ضربه مثل دستبند در بازويش ماند؛ و کودک ششماهۀ خود را که رسول خدا صلى الله عليه و آله مکرّر به آمدن او مژده داده نامش را محسن نهاده بود، سقط کرد.
ص: 65
14. مثالب النواصب: ص 420
ابن شهرآشوب می گويد: در روايت عَمرو بن ابى المقدام آمده است: سى روز همسايه هاى آل محمد صلى الله عليه و آله با هيزمی که اولى و دومی آن را بر در خانۀ على و فاطمه عليهما السلام قرار داده بودند و می خواستند با آن خانۀ ايشان را آتش بزنند، نان می پختند و هيزم بر می داشتند. ابوحفص (عمر) قصد داشت همۀ آن ها را بسوزاند تا يک باره از تمامشان آسوده خاطر گردد!
15. تاج العقائد: ص 80
على بن محمد اسماعيلى يمنى می گويد: اين امت همانند امت هاى پيش از خود عمل کردند و از يک ديگر جدا و پراکنده شدند و فساد و تباهى بين آنان افتاد. آن ها دستور پيامبر خود صلى الله عليه و آله را قبول نکردند که ايشان را ملزم به اطاعت از سفارش خود کرده، آن عهد و پيمان را بر همۀ مسلمين محکم و استوار ساخت. آن ها آن چه را که می خواستند انجام دادند و کسى را که می خواستند مقدم داشتند؛ مثل کارى که قوم موسى عليه السلام نسبت به سامرى و گوساله و مقدم کردن آن بر جانشين موسى عليه السلام انجام دادند. آن ها از هارون عليه السلام روى گردان شده، پيمان و سفارش موسى عليه السلام دربارۀ او را شکستند.
اين امت هيزم بر در خانۀ على عليه السلام قرار دادند، در حالى که سيدة نساء العالمين فاطمۀ زهرا علیها السلام دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله در خانه بود. آن ها می خواستند خانه را بسوزانند زيرا على عليه السلام از بيعت با آن چه مردم اختيار
ص: 66
کرده بودند امتناع ورزيد. مَثَل ايشان در اين کار مثل آن چيزى بود که قوم ابراهيم عليه السلام انجام دادند، در آن هنگام که حضرت ابراهيم عليه السلام از آن ها جدا شده عجز ايشان را در پرستش خدايان دروغين آشکار کرد. قوم او گفتند: ابراهيم را بسوزانيد و خدايان خود را يارى رسانيد، اگر می خواهيد کارى کنيد.
16. شرح تجريد العقائد: ص 376
محقق نصيرالدين طوسى می گويد:... هنگامی که اميرالمؤمنين عليه السلام از بيعت سرباز زد اولى افرادى را بر در خانۀ آن حضرت فرستاد و خانه را به آتش کشيد، در حالى که فاطمه علیها السلام و جماعتى از بنى هاشم در آن بودند. هنگامی که با ابوبکر بيعت شد حسن و حسين علیهما السلام با او به احتجاج پرداختند. او از این که نسبت به خانۀ فاطمه علیها السلام پرده درى کرده پشيمان شد.
17. زوائد الفوائد
سيد على بن على بن طاووس می گويد: از امام ابوالحسن على بن محمد الهادى عليه السلام از حذيفه روايت شده است: از خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله بازگشتم در حالى که در کار دومی شکى نداشتم. تا این که بعد از وفات آن حضرت ديدم... او خانۀ وحى را سوزاند... و نقشۀ کشتن اميرالمؤمنين عليه السلام را کشيد... و بر صورت آن بانوى پاک سيلى زد.
ص: 67
18. کامل بهايى: ج 1 ص 312
عماد الدين طبرى در رابطه با دفن شبانۀ حضرت زهرا علیها السلام می گويد: مقداد به آن دو نفر گفت:
فاطمه علیها السلام با قصد و تعمد وصيت کرد شبانه دفن شود تا شما دو نفر بر او نماز نگذاريد. عمر در مقابل آن مردم شروع به زدن مقداد کرد. مقداد گفت: دختر رسول خدا از دنيا رفت در حالى که خون از پشت و پهلوى او جارى بود، براى این که شما او را با شمشير و تازيانه ها زديد! من در نزد شما کم تر از على و فاطمه علیهما السلام هستم.
19. کامل بهايى: ج 2 ص 24
عمادالدين طبرى می گويد: عمر به فاطمه علیها السلام گفت: اى فاطمه! براى چه اين گروه نزد تو جمع می شوند؟ بايد از اين کار برگردى وگرنه خانه و افرادى که در آن هستند را می سوزانم.
20. تحفة الابرار: ص 249
هشتم: او (دومی) گريبان على عليه السلام را گرفته می کشيد و آن حضرت را به بيعت با خليفه مجبور می کرد.
نهم: هنگامی که فاطمه علیها السلام او را از بردن على عليه السلام بازداشت، در را بر شکم آن حضرت فشار داده فرزند او را کشت، چرا که فاطمه علیها السلام در اثر اين کار جنين خود را سقط نمود. او درِ خانۀ فاطمه علیها السلام را سوزانيد، و به خالد بن وليد دستور داد تا آن حضرت را بزند. خالد هم با غلاف
ص: 68
شمشير به بازوى ايشان زد به طورى که سياه شد و جاى آن ضربه تا زمان وفات آن حضرت باقى بود.
دهم: او نامۀ فاطمه علیها السلام در رابطه با فدک را پاره کرد.
21. اللوامع الالهية: ص 301
فاضل مقداد سيورى می گويد: هنگامی که على عليه السلام با جماعتى از بيعت کردن سرباز زده و در حالى که بيعت با ابوبکر را قبول نداشتند به خانۀ فاطمه علیها السلام پناه آوردند، عمر گروهى را به سوى فاطمه فرستاد. کار به جايى رسيد که او بر شکم آن حضرت زد به طورى که حضرت فرزند خود را که نامش محسن بود سقط کرد. عمر براى این که خانه را بر آن جماعت بسوزاند آتش افروخت. اين در حالى بود که در خانه، فاطمه علیها السلام و گروهى از بنى هاشم بودند. على عليه السلام را در حالى که شمشير حمايل کرده بود به اجبار بيرون آورده به دنبال خود می کشيدند.
22. کشف اللئالى
هنگامی که اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام براى بيعت آورده شد سخن آغاز کرد و فرمود:
اى پيمان شکنان و بدکاران!... آيا زهرا علنى زده می شود؟ آيا حق ما به زور و غلبه گرفته می شود؟ هيچ يارى کننده و امان دهنده اى نيست، و هيچ کمک کار و شجاع و دليرى براى يارى رساندن وجود ندارد!
ص: 69
اى کاش پسر ابوطالب قبل از آمدن چنين روزى می مرد و نمی ديد کافران بدکار دسته جمعى براى ستم به آن بانوى پاک و مهربان و نيکوکار جمع شده اند...
هلاک شويد! هلاک شويد!... از رحمت خدا دور باشيد! از رحمت خدا دور باشيد! بازگشت اين ماجراها به خداوند و جبران آن با رسول خداست.
بر پسر ابوطالب سخت است که ببيند پشت فاطمه از ضربت سياه شده است، در حالى که منزلت على شناخته شده و روزهاى درخشانش مشاهده شده بود... او نتوانست به کمک همسر کريمه اش برود و کارى براى او خود انجام دهد.
23. الصراط المستقيم: ج 3 ص 94
علامه شيخ زين الدين عاملى بياضى می گويد: از مطاعن ابوبکر اين است که وقتى آن حضرت با جماعتى از بيعت سرباز زدند او و عمر خواستار سوزاندن خانه اميرالمؤمنين عليه السلام شدند...
چگونه عمر زهد داشته با این که نسبت به خانۀ فاطمه علیها السلام پرده درى کرده و آن حضرت را مورد ضرب قرار داده است، و تمام اين جنايت ها با درشت خويى و دشمنى همراه بوده است؟!
24. رسالة العقائد الدينية: ص 1
ضياء الدين بن سديد الدين جرجانى می گويد: ابوبکر و عمر و عثمان که مخالفين آنان را امامان خود می دانند، کسانى هستند که
ص: 70
فاطمه علیها السلام را اذيت کرده هيزم به در خانۀ او آوردند تا خانه را بسوزانند. با ستم و ناحقى فدک را از او گرفتند در حالى که پيامبر صلى الله عليه و آله به دستور خداوند سبحان و متعال فدک را به فاطمه علیها السلام داده بود.
ضياء الدين در شمار فرزندان معصومين علیهم السلام که در نوزادى کشته شده اند می گويد: اولين آن ها محسن است... در شکم مادرش فاطمه علیها السلام به سبب ضربۀ عمر به شهادت رسيد.
25. التوضيح الانور: ص 15
شيخ خضر بن شمس محمد بن على رازى می گويد: آن چه که شيعه و بسيارى از اهل سنت روايت کرده اند اين است: اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت نکرد تا عمر با آتش به طرف خانۀ او روى آورد، براى این که خانۀ را بر سر او و فاطمه و دو فرزندش حسن و حسين علیهم السلام آتش بزند.
26. الزام النواصب: ص 153
شيخ مفلح بن صلاح بحرانى می گويد: چگونه فکر می کنيد دربارۀ کسى که على عليه السلام را از مقامش کنار زد و مقام و رياست پسر عموى او را به دست گرفت. همسر او را زد که دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سيدۀ زنان عالم بود. قصد سوزاندن خانۀ او را داشت و آن حضرت را از ارث پدرى اش منع کرد.
27. ابن ابى جمهور احسائى می گويد: اما خليفۀ دوم... تمام همت خود را براى مهيا کردن امر خلافت ابوبکر مبذول داشت. حتى کسانى را که
ص: 71
براى بيعت دير آمدند به زدن و کشتن تهديد کرد. هنگامی که على عليه السلام و بعضى از بنى هاشم از بيعت امتناع ورزيدند قصد سوزاندن خانۀ فاطمه علیها السلام را نمود. آن حضرت را با در فشار سختى داد به طورى که جنين خود را انداخت. قنفذ فاطمه علیها السلام را به خاطر امر عمر با تازيانه زد. او از دنيا رفت در حالى که درد تازيانه ها در جسم او مانده بود.
28. نفحات اللاهوت: ص 78
محقق کرکى عاملى می گويد: ناقلين خبر و تدوين کنندگان تاريخ روايت کرده اند و کسى که در کتب تاريخى جستجو کند به صحت اين مطلب يقين پيدا می کند که وقتى عمر با ياران و همراهان خود بيعت کرد و على عليه السلام از بيعت با او سرباز زد، بر در خانۀ فاطمه علیها السلام آمد تا على عليه السلام را براى بيعت بخواند و با کلمات درشت و زشتى با وى سخن گفت. او به آوردن هيزم دستور داد براى این که خانه را با کسانى که در آن هستند بسوزاند.
29. حاشيه بر شرح تجريد: ص 258
محقق اردبيلى می گويد: آن ها اميرالمؤمنين عليه السلام را از خانه بيرون آوردند، و فاطمه علیها السلام را زدند تا طفل در شکم خود را که محسن نام داشت سقط نمود. افروختن آتش از امورى است که حتما اتفاق افتاده است.
30. شيخ محمد مهدى حائرى مازندرانى به نقل از ضميمۀ کتاب الزام الناصب می نويسد: دومی نزد ابوبکر آمد و به او گفت: چقدر نسبت به
ص: 72
بيعت على و عباس غفلت می ورزى؟ ابوبکر گفت: چطور؟ جواب داد: به خاطر مخفى شدن آن دو از تو. اولى گفت: آن دو را واگذار، کارى که بخواهند انجام می دهند. دومی گفت: اگر تو اين کار را نکنى خود انجام می دهم...
آن گاه با حالت غضب بيرون آمده، قبيله هاى عرب را صدا زد که جانشين رسول خدا را اجابت کنيد. مردم از هر سمت و مکانى او را اجابت کردند و تمامشان کنار مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله جمع شدند. دومی بر اولى وارد شد و گفت: بلند شو. براى تو سواران و مردان را جمع کردم. آن دو بيرون آمده، مغيرة بن شعبه نيز همراه آن ها خارج شد. عمر دسته اى خار براى آتش زدن جمع کرد و دستور داد خارهاى زيادى بياورند. او آن ها را بر دوش خود گذاشت و همگى رفتند در حالى که قصد خانۀ على عليه السلام را داشتند.
اُبىّ بن کعب می گويد: ما صداى شيهۀ اسبان و افسارشان، و جنبيدن و متلاطم شدن سرنيزه ها را می شنيديم... از خانه ها بيرون آمديم در حالى که با آن جماعت عبا را به دور خود پيچيده بوديم. آن ها به خانۀ على عليه السلام رسيدند و با در بسته مواجه شدند. دومی جلو آمده، با پا به در کوبيد و صدا زد:
اى على بيرون بيا. در خانه ات مخفى شده اى تا با ابوبکر بيعت نکنى! خارج شو وگرنه خانه را به آتش می کشيم.
ص: 73
اُبىّ بن کعب می گويد: صداى گريه اى از درون خانه شنيدم. برگشته و نگاه کردم، و متوجه شدم که آن زن پاکيزه و حفظ شده يعنى فاطمه زهرا علیها السلام آمده است. آن حضرت گريه کرد و گفت: واى بر تو اى پسر زرقاء! اى پسر حنتمه! ديروز پدرم را در دل خاک پنهان کرديد و امروز بر سوزاندن خانۀ من قدم گذاشته ايد؟ دومی جواب داد:
اى فاطمه! به خدا قسم روى زمين کسى از تو و على نزد من گرامی تر نيست... من خانه تو را به خاطر مقصد و هدف خود می سوزانم.
هنگامی که آن حضرت پافشارى آن جماعت را بر سوزاندن خانه اش مشاهده کرد، بر على عليه السلام وارد شد و گفت: اى پسر عمو! بپا خيز. مرا چه شده که بايد با اين مردم چنين سخنانى بگويم... على عليه السلام از او خواست که صبر کند.
آن گاه دومی به سختى تلاش کرد در خانه را بسوزاند. هنگامی که فاطمه اصرار آن جماعت را بر سوزاندن در خانه ديد، آمد و در را براى آن ها گشود و پشت آن پناه گرفت. دومی آن حضرت را بين در و ديوار طورى فشار داد که نزديک بود جان او از شدت آن خارج شود. خون از سينه هاى آن حضرت و اطراف آن جارى شد. حضرت به داخل خانه رفت و صدا زد: اى اسماء، اى فضه و اى فلان زن بياييد و براى من کارى که زنان براى زنان انجام می دهند انجام دهيد. اسماء می گويد:
ص: 74
ما به خانه نيامديم مگر آن که آن حضرت طفل در شکم خود را که رسول خدا صلى الله عليه و آله نام او را محسن گذاشته بود، سقط کرد.
31. انس المؤمنين: ص 52
محمد بن اسحاق حموى می گويد: آن گروه شرم نکرده، به انتخاب خود نيز اکتفا نکردند. بلکه از اميرالمؤمنين عليه السلام هم طلب بيعت کردند. آن حضرت در مسئله خلافت بر آن ها حجت اقامه کرد و با آن ها در اين باره به مقابله و نزاع برخاست و سپس از مجلس ايشان خارج شد. وقتى آن ها ديدند حضرت از بيعت سر باز زد در خانۀ او را سوزاندند. عمر بن خطاب با غلاف شمشير به پهلوى بانوى زنان عالم علیها السلام زد، در حالى که آن حضرت فرزندى را در حمل داشت که رسول خدا صلى الله عليه و آله او را محسن نام نهاده بود. اين کار باعث شد محسن سقط شده، به شهادت برسد.
32 - احقاق الحق: ج 1 ص 366
قاضى نور اللّه تسترى می گويد: على عليه السلام از بيعت سر باز زد و ملازم خانۀ خود شد... تا این که تمام آن چه اهل حديث و خبر نقل کرده اند به وقوع پيوست. اين ماجراها مثل خورشيد در ميانۀ روز آشکار و مشهور است.
قاضى نور اللّه می گويد:... آن جماعت خانۀ فاطمه علیها السلام را سوزاندند و حق او را به ستم گرفتند. با اين وضعيت آيا على عليه السلام و ياران او توانايى داشتند که آن جماعت را از اين امور منع کنند و از حريم اهل بيت علیهم السلام دفاع نمايند.
ص: 75
33. گوهر مراد: ص 564
محقق عبدالرزاق لاهيجى می گويد: قصد سوزاندن خانۀ اميرالمؤمنين عليه السلام بود که عمر به دستور ابوبکر در خانۀ آن حضرت را آتش زد؛ در حالى که در خانه على و حسن و حسين علیهم السلام و جماعتى از بنى هاشم بودند.
34. روضة المتقين: ج 9 ص 343
علامه شيخ محمد تقى مجلسى می گويد: سبب شهادت فاطمه علیها السلام ضربۀ عمر به در بود که بر شکم آن حضرت زد، وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام را براى بيعت با ابوبکر خواستند. هم چنین شهادت آن حضرت به خاطر تازيانه اى بود که قنفذ با اجازۀ عمر به او زد.
35. شرح کافى: ج 7 ص 207
مولى محمد صالح مازندرانى می گويد:... شهيد به مسلمانى گفته می شود که در معرکۀ جنگى که به آن امر شرعى شده کشته شود. سپس مفهوم شهيد توسعه يافته، به هر مسلمانى که مظلوم کشته شود اطلاق می گردد، مثل فاطمه علیها السلام که آن حضرت را با زدن در به شکم او کشتند در حالى که ايشان حامله بود. جنين او سقط شد و فاطمه به اين سبب از دنيا رفت.
36. علم اليقين: ج 2 ص 700
فيض کاشانى يکى از مطاعن دومی را اين گونه می نويسد:... آتش
ص: 76
افروختن او بر در خانۀ على عليه السلام براى این که آن جا را بسوزاند، در حالى که درون خانه فاطمه علیها السلام و جماعتى از بنى هاشم بودند.
37. جلاء العيون: ص 144
علامۀ مجلسى می گويد: در روايتى آمده که عمر بن خطاب و مغيرة بن شعبه با هم درِ خانه را بر شکم فاطمه علیها السلام انداخته فرزند او را کشتند. بعد از اين کار فاطمه علیها السلام ضعيف شد، تا از دنيا رفت.
38. الحدائق الناضرة: ج 5 ص 180
محدث جليل شيخ يوسف بحرانى می گويد: عمر اطراف خانۀ اميرالمؤمنين عليه السلام هيزم قرار داد تا خانه را و افرادى که در آن بودند آتش بزند. او حضرت زهرا علیها السلام را زد تا آن حضرت طفل در شکم خود را سقط کرد. سپس سيلى به صورت آن حضرت زد به طورى که با صورت و پيشانى به زمين افتاده، و بعد از آن سوز و نالۀ او آغاز شد. اضافه بر اين امر خلافت به ستم گرفته شد، کارى که ريشۀ همه اين مصيبت ها و اصل تمام اين سختى ها و اندوه ها گرديد.
39. رياض الشهادة: ج 1 ص 122
حاج محمد حسن قزوينى می گويد: عمر آتشى طلبيد و در را سوزاند. وقتى آتش در آستانۀ در شعله ور شد آن ها سعى کردند در خانه را به سختى و خشونت بگشايند. آن بانوى معصومه پشت در بود، و خود را به آن چسبانيده بود. وقتى در را با تمام قدرت به عقب راندند،
ص: 77
بر روى حضرت افتاد.... سپس او را با غلاف شمشير و تازيانه ها زدند. جاى آن ضربه ها باقى ماند و جسم آن حضرت سياه شد... اين در حالى بود که اطراف خانه بيش از پانصد مرد جمع شده بودند و به طرف خانه هجوم آوردند.
*متونى در مصيبت فاطمه علیها السلام به دست دشمنان (1)
ذکر منابع و متونى از هجوم دشمن بر خانۀ فاطمه علیها السلام:
1. إثبات الوصية: ص 146، تأليف: مسعودى
اميرالمؤمنين عليه السلام به همراه عده اى از شيعيان خود به خاطر سفارش و وصيتى که رسول خدا صلى الله عليه و آله به آنان کرده بود به طور مداوم در منزلش حضور داشت. آن جماعت به طرف منزل آن حضرت رفته، به آن جا هجوم آوردند و در خانه را آتش زدند. سپس اميرالمؤمنين عليه السلام را به اجبار از خانه اش بيرون آوردند و سيدۀ زنان را با درِ خانه فشار دادند به طورى که محسن عليه السلام را سقط نمود.
2. الهداية الکبرى: ص 407، تأليف: خصيبى
براى سوزاندن اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين و زينب و رقيه و ام کلثوم و فضه هيزم خشک بر در خانه جمع آورى شد. آن ها آتش بر در افروختند و چوبه در شعله ور گرديد.
ص: 78
3. الهداية الکبرى: ص 417، تأليف: خصيبى
امام صادق عليه السلام می فرمايد: هيچ روزى مثل روز مصيبت و اندوه ما در کربلا نيست، اگرچه روز سقيفه و سوزاندن در خانه بر اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين و زينب و ام کلثوم و فضه، و روز کشته شدن محسن با صدمۀ پا بزرگ تر و تلخ تر است، زيرا آن روز ريشۀ عذاب است.
4. الهداية الکبرى: ص 178، تأليف: خصيبى
(حضرت زهرا علیها السلام در وصيتش می فرمايد:) آن جماعت بر در خانۀ ما هيزم خشک جمع کردند و آتش آوردند تا خانه را بسوزانند... عمر تازيانه به دست گرفت... و با آن بر بازويم زد به طورى که تازيانه دور دستم پيچيد و اثر آن مثل بازوبند باقى ماند. او با پاى خود ضربه اى به در زده، آن را بر رويم انداخت در حالى که حامله بودم. من با صورت افتادم در حالى که آتش شعله ور بود. او با دست خود به صورت من زد به طورى که گوشواره در گوشم متلاشى شد. سپس درد زايمان به سراغم آمد، و محسن را سقط کردم و او بى گناه کشته شد.
5. الملل و النحل: ج 1 ص 57
عمر در روز بيعت به شکم فاطمه علیها السلام زد به طورى که طفل در رحم خود را سقط کرد. او مکرر فرياد می زد: «خانۀ فاطمه را با هر کس در آن است بسوزانيد». اين در حالى بود که غير از على و فاطمه و حسن و حسين علیهم السلام کسى در خانه حضور نداشت.
ص: 79
6. دلائل الامامة: ص 455
سپس آن حضرت (حضرت مهدى عليه السلام) داخل مسجد رسول خدا می شود و ديوار را خراب می کند تا آن را به زمين فرود می آورد. سپس ازرَق و زُرَيق (يعنى ابوبکر و عمر) را از قبر خارج می کند در حالى که تر وتازه اند. حضرت با آن دو سخن می گويد و آن ها جواب می دهند. در اين هنگام سست اعتقادان شک کرده می گويند: مهدى با مردگان حرف می زند؟! حضرت پانصد نفر از شک کنندگان را در مسجد می كُشد. سپس آن دو نفر را با هيزمی که براى سوزاندن على و فاطمه و حسن و حسين علیهم السلام جمع کرده بودند می سوزاند. آن هيزم نزد ما اهل بيت است که آن را از يکديگر ارث می بريم.
7. الامالى: ص 49
از مروان بن عثمان نقل شده که گفت: هنگامی که مردم با ابوبکر بيعت کردند على عليه السلام و زبير و مقداد وارد خانۀ فاطمه علیها السلام شده، از بيرون آمدن امتناع ورزيدند. عمر بن خطاب گفت: خانه را بر ايشان آتش بزنيد!
8. مختصر بصائر الدرجات: ص 187
امام صادق عليه السلام می فرمايد: برافروختن آتش بر در خانۀ اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين علیهم السلام به منظور سوزاندن آن ها بود.
9. مجمع النورين: ص 418
عمر بن خطاب همراه سيصد مرد به خانۀ فاطمه علیها السلام هجوم آورد.
ص: 80
10. کامل الزيارات: ص347
هنگامی که پيامبر صلى الله عليه و آله به آسمان برده شد... يکى از اخبار غيبى اين بود:
اما دخترت مورد ظلم واقع شده، محروم می شود. حقى که تو براى او قرار داده اى به ستم از او گرفته می شود و او در حالى که حامله است مورد ضرب قرار می گيرد و بدون اجازه به حريم و منزلش وارد می شوند... سپس به او خوارى و ذلت می رسد... هيچ مدافعى در اين وضعيت پيدا نمی کند. و طفل در شکم خود را بر اثر ضربه سقط می کند و با همان ضربه از دنيا می رود.
11. کتاب سليم: ج 2 ص 588
سلمان می گويد: زمانى که فاطمه علیها السلام بين شوهرش و قنفذ مانع شد او با تازيانه به آن حضرت زد. عمر به او پيغام داد: اگر فاطمه بين تو و على مانع شد او را بزن. قنفذ آن حضرت را کنار در خانه اش نگه داشته او را مورد فشار قرار داد و استخوان پهلويش را شکست. فاطمه علیها السلام طفل در شکم خود را انداخت. بعد از آن دائما در بستر بود تا بر اثر اين مصيبت ها کشته و شهيد از دنيا رفت. درود خداوند بر او باد.
12. الوافى بالوَفَيات: ج 5 ص 347
عمر در روز بيعت به شکم فاطمه علیها السلام زد، که اين کار باعث شد آن حضرت طفل در شکم خود را سقط کند.
ص: 81
13. خصال: ص 171
ابوبکر در آن مرضى که از دنيا رفت گفت: اما چيزى که آرزو داشتم آن را ترک کنم اين بود که اى کاش نسبت به خانۀ فاطمه علیها السلام پرده درى نمی کردم اگرچه بر عليه من جنگ برپا می شد.
14. احتجاج: ج 1 ص 122
عمر نامه را از فاطمه علیها السلام گرفته، آب دهان در آن انداخت و آن را پاره پاره کرد. آن حضرت گريه کنان بيرون آمد.
15. اختصاص: ص 185
امام صادق عليه السلام فرمود: فاطمه علیها السلام بيرون آمد در حالى که آن نوشته همرااهش بود. عمر با او ملاقات کرد و گفت: اى دختر محمد! اين نوشته چيست؟ حضرت جواب داد: نامه اى است که ابوبکر براى برگرداندن فدک براى من نوشته است. عمر گفت: نامه را به من بده. فاطمه علیها السلام از دادن نامه امتناع ورزيد. عمر با پاى خود لگدى به آن حضرت زد در حالى که حامله به پسرى به نام محسن بود. آن حضرت محسن عليه السلام را سقط کرد. سپس سيلى به صورت آن حضرت زد. گويا می بينم گوشواره در گوش او شکسته شد. آن گاه نامه را گرفته پاره پاره کرد. فاطمه علیها السلام به خانه آمد، و در اثر ضربه هاى عمر با حالت بيمارى هفتاد و پنج روز در اين دنيا باقى ماند.
ص: 82
16. دلائل الامامة: ص 119
ابوبکر به نفع فاطمه علیها السلام به کارگزار خود نامه اى نوشت که فدک به آن حضرت برگردانده شود. آن حضرت نامه را به دست گرفت. عمر با او رو به رو شد و نامه را از او گرفته، آب دهان در آن انداخت و نامه را پاره پاره کرد. حضرت زهرا علیها السلام به او فرمود:
تو را چه می شود؟ خداوند تو را مهلت ندهد و بكُشد و شکمت را پاره پاره کند.
17. الصراط المستقيم: ج 2 ص 291
صبح که شد ابوبکر فاطمه علیها السلام را طلبيد ونامه اى دربارۀ فدک براى او نوشت. عمر نامه را گرفته، پاره کرد. فاطمه علیها السلام نيز او را نفرين کرد که شکمش پاره شود. نفرين حضرت دربارۀ عمر مستجاب شد.
18. مُؤتَمَر علماء بغداد: ص 10
عمر بر در خانۀ فاطمه علیها السلام هيزم جمع کرد تا در را سوزاند. هنگامی که آن حضرت براى برگرداندن عمر و گروه او به پشت در آمد، عمر با خشونت فاطمه علیها السلام را بين در و ديوار فشار شديدى داد. اين کار باعث شد فاطمه علیها السلام طفل در رحم خود را سقط کند. ميخِ در به سينۀ آن حضرت فرو رفت و با صداى بلند فرياد زد: «پدرجان! اى رسول خدا! ببين بعد از تو از پسر خطاب و پسر ابى قحافه چه می کشيم»! عمر متوجه اطرافيان خود شده گفت: «فاطمه را بزنيد»!! تازيانه ها بر حبيبۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و
ص: 83
پارۀ تن او فرود آمد تا آن که جسم او را خون آلود کردند. آثار آن فشار خشن و ضربۀ تلخ باقى ماند در حالى که با سوزش و درد همراه بود. آن حضرت بيمار و غمناک شد تا آن که چند روز بعد از وفات پدرش زندگى را ترک گفت. فاطمه علیها السلام شهيدۀ خانۀ نبوت است... فاطمه علیها السلام به دست عمر بن خطاب کشته شد.
19. امالى: ص 175. تأليف: شيخ طوسى
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خداوندا ظلم کننده بر فاطمه را لعنت کن؛ و کسانى که حق او را غصب کردند عقوبت نما. کسانى که او را خوار و ذليل کردند ذليل گردان و کسانى را که بر پهلوى او زدند تا فرزند خود را سقط نمود در آتش ابدى قرار بده.
ص: 84
ص: 85
ده روز از مرحلۀ اولِ دشمنى بر عليه حضرت زهرا علیها السلام نگذشته بود که آن گروه دومين مرحله را آغاز کردند. ابوبکر بدون آگاهى حضرت فاطمه علیها السلام و يا برگزارى محاکمه، شخصى را فرستاد تا کارگزار آن حضرت را از زمين فدک اخراج نمايد.
بعد از اعتراض حضرت زهرا علیها السلام، از ايشان خواست تا بر مدعاى خود بيّنه بياورد. آن حضرت سندى را که به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ تمليک فدک نوشته شده بود آورد. او در مقابل چشمان مردم آن نامه را پاره کرده، سپس گام هايى را که در توطئۀ خود بر آن تصميم گرفته بود، برداشت.
به همين منظور از سيدة النساء علیها السلام براى اثبات مالکيتش نسبت به فدک شاهد خواست. وقتى آن
ص: 86
حضرت شهود خود را حاضر کرد، ابوبکر آنان را با کلمات سبکى ردّ نمود. در اين هنگام حضرت زهرا علیها السلام به تنهايى براى اثبات حقش بپا خواست و به قرآن و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله استدلال نمود. ولى آن گروه با تکذيب ايشان کلامش را قبول نکردند.
در مرحلۀ بعد ادعا کردند فدک ميراث پيامبر صلى الله عليه و آله است و پيامبر ارث نمی گذارد. شهودى که از طرف سران خلافت مهيا شده بودند بر آن ادعا شهادت دادند. حضرت زهرا علیها السلام با بيان آياتى از قرآن که بر ارث گذاشتن پيامبران دلالت می کند در مقابل آن ها ايستاد.
وقتى ابوبکر در برابر استدلال هاى آن حضرت چاره اى نيافت، نوشته اى دربارۀ برگرداندن فدک براى ايشان نوشت. ولى بعد نامه را با قساوت شديدى همراه با لگد و سيلى پس گرفت به طورى که بر اثر آن گوشوارۀ حضرت شکست و بر زمين افتاد.
پس از اين وقايع، فاطمه علیها السلام دشمنى خود را با اين گروه به صورت علنى آشکار کرد، پس از اتمام حجت هاى مکرر خطبه اى جامع و مفصل ايراد نمود. سپس از آن ها دورى جسته، بعد از هر نمازى ايشان را نفرين کرد. هنگامی که به عيادتش آمدند اين مطلب را در حضورشان بيان نمود که خدايا شاهد باش اين گروه رسول تو و مرا مورد اذيت قرار دادند.
ص: 87
*عذرخواهى دشمن پس از پاره کردن سند فدک (1)
از امام باقر عليه السلام روايت شده است: فاطمه دختر محمد صلى الله عليه و آله بر ابوبکر وارد شده، فدک را از او درخواست کرد. ابوبکر گفت: پيامبر ارث نمی گذارد. حضرت زهرا علیها السلام فرمود: خداوند تعالى فرموده است: ﴿وَ وَرِثَ سُلَيمانُ داوُد﴾. بعد از احتجاج آن حضرت، ابوبکر دستور داد نوشته اى براى ايشان بنويسند. على بن ابى طالب عليه السلام و امّ ايمن نيز بر اين امر شهادت دادند.
امام باقر عليه السلام می فرمايد: فاطمه علیها السلام از آن جا خارج شد. عمر با او رو به رو شده گفت: اى دختر رسول خدا، از کجا می آيى؟ فرمود: براى مسئلۀ فدک نزد ابوبکر بودم. او نوشته اى در اين باره برايم نوشت. عمر گفت: آن را به من بده. فاطمه علیها السلام نوشته را به او داد. عمر آب دهان بر آن انداخته، نوشته را از بين برد. خدا هرچه زودتر به سزايش برساند.
ص: 88
سپس على عليه السلام با فاطمه علیها السلام رو به رو شده فرمود: اى دختر رسول خدا، چرا خشمناکى؟ آن حضرت کردار عمر را بازگو کرد. على عليه السلام فرمود: کارى بزرگ تر از اين در حق من و پدرت انجام ندادند.
بعد از آن فاطمه علیها السلام مريض شد. آن دو نفر آمدند تا از آن حضرت عيادت کنند، ولى حضرت زهرا علیها السلام به آنان اجازۀ ورود نداد. فرداى آن روز دوباره آمدند. اميرالمؤمنين عليه السلام فاطمه علیها السلام را قسم داد تا اجازه ورود داد و آن دو وارد شدند...
حضرت زهرا علیها السلام به آن دو نفر فرمود: شما را به خدايى که جز او خدايى نيست، آيا شنيده ايد رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ من فرمود:
هر کس فاطمه را اذيت کند مرا اذيت کرده و هر کس مرا بيازارد خدا را آزرده است»؟
گفتند: خدا گواه است که شنيده ايم. فرمود: «من شهادت می دهم شما دو نفر مرا اذيت نموده ايد».
*دشمن نامه فدک را پاره می کند (1)
سبط ابن جوزى می گويد: ابوبکر نوشته اى براى فاطمه علیها السلام دربارۀ فدک نوشت. عمر وارد شده پرسيد: اين چيست؟ او جواب داد: نوشته اى است که دربارۀ ميراث فاطمه از پدرش براى او نوشته ام.
ص: 89
عمر گفت: در اين وضعيت که می بينى عرب با تو به جنگ برخاسته، چگونه هزينۀ مسلمانان را پرداخت می کنى؟ آن گاه نوشته را گرفت و پاره کرد.
*دشمن دربارۀ ارث با فاطمه علیها السلام مقابله می کند (1)
روايت شده که فاطمه علیها السلام بعد از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله نزد ابوبکر آمده فرمود: اى ابوبکر! چه کسى بعد از مرگت از تو ارث می برد؟ جواب داد: خانواده و فرزندانم. فرمود: پس چرا من از رسول خدا ارث نمی برم؟!
گفت: اى دختر رسول خدا! پيامبر ارث نمی گذارد. ولى من به هر کس و هر اندازه اى که آن حضرت می بخشيد، عطا می کنم. فاطمه علیها السلام فرمود: «به خدا قسم، تا زنده ام يک کلمه با تو سخن نخواهم گفت». آن حضرت ديگر با او حرفى نزد تا از دنيا رفت.
*دشمن شهود فاطمه علیها السلام را نمی پذيرد (2)
سيد ابن طاووس می گويد: وقتى با ابوبکر بيعت شد، فاطمه علیها السلام را از فدک منع کرد. آن حضرت با او دربارۀ برگرداندن فدک و مناطق بالاى مدينه سخن گفت و فرمود: اين مناطق براى من بوده و پدرم آن ها را به من داده است.
ص: 90
ابوبکر گفت: «تو را از عطاى پدرت منع نمی کنم» و خواست نوشته اى براى آن حضرت بنويسد. عمر بن خطاب گفت: «صبر کن. او يک زن است. از او بخواه تا بر آن چه ادعا کرده بيّنه بياورد». ابوبکر نيز به حضرت فاطمه علیها السلام دستور داد چنين کند.
آن حضرت امّ ايمن و اسماء بنت عميس را با على بن ابى طالب عليه السلام حاضر کرد. همگى به صدق گفته حضرت فاطمه علیها السلام شهادت دادند. ابوبکر نوشته را داد. خبر به عمر رسيد و نزد او آمد. ابوبکر قضيه را بيان کرد. عمر نوشته را گرفته از بين برد و گفت:
فاطمه زن است. على بن ابى طالب نيز همسر اوست، که طبعا قضيه را به نفع خود تمام می کند. شهادت دو زن نيز بدون مرد پذيرفته نيست.
ابوبکر کسى را نزد فاطمه علیها السلام فرستاده او را به اين مسئله آگاه کرد. حضرت زهرا علیها السلام به خدا قسم ياد کرد که آن دو زن جز به حق شهادت نداده اند. ابوبکر گفت: گرچه احتمال راستگويى تو هست ولى شاهدى بياور که به نفع خود شهادت ندهد. فاطمه علیها السلام فرمود: آيا شما دو نفر از پدرم رسول خدا نشنيده ايد که فرمود: اسماء بنت عميس و امّ ايمن اهل بهشت اند؟ هر دو گفتند: بله، حضرت فرمود: آيا زنانى که از اهل بهشت اند شهادت به باطل می دهند!
ص: 91
سپس آن حضرت بازگشت در حالى که پدرش را با فرياد صدا می زد و می گفت: «پدرم به من خبر داد اولين شخصى که به او ملحق می شود من هستم! به خدا قسم از اين دو نفر شکايت خواهم کرد».
ديرى نگذشت که حضرت مريض شد، و به على عليه السلام وصيت کرد آن دو نفر بر او نماز نگذارند. سپس از آن دو دورى کرده، هرگز با آن ها سخن نگفت تا از دنيا رفت؛ و على عليه السلام و عباس شبانه بدنش را به خاک سپردند.
*فاطمه علیها السلام از دشمن دورى می جويد (1)
بخارى روايت کرده است: فاطمه علیها السلام دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله بعد از وفات ايشان از ابوبکر خواست تا سهم ميراث او را از آن چه خداوند به عنوان «فَى ء» براى رسولش قرار داده و از آن حضرت باقى مانده، جدا نمايد. ابوبکر به فاطمه علیها السلام گفت: رسول خدا فرموده است: «ما پيامبران ارث نمی گذاريم و آن چه به جاى گذاريم صدقه است». فاطمه علیها السلام دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله غضبناک شده، از ابوبکر دورى جست و بر اين حال بود تا از دنيا رفت.
ص: 92
از عايشه روايت شده است: فاطمه علیها السلام دختر پيامبر صلى الله عليه و آله کسى را نزد ابوبکر فرستاده از او خواست ميراثش از رسول خدا صلى الله عليه و آله را به او بدهد، که عبارت بود از باقيماندۀ خمس خيبر و آن چه خداوند به عنوان «فَى ء» در مدينه و فدک براى پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داده است. ابوبکر گفت:
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: ما پيامبران ارث نمی گذاريم، آن چه به جاى گذاريم صدقه است. خاندان محمد فقط حق دارند براى قوت خود از اين مال استفاده کنند. به خدا قسم من از صدقه رسول خدا صلى الله عليه و آله چيزى را از حالتى که در زمان حيات ايشان داشته تغيير نمی دهم و در مورد آن همانند رسول خدا صلى الله عليه و آله عمل می کنم!
از اين رو ابوبکر امتناع ورزيد که چيزى از زمين ها به فاطمه علیها السلام بدهد. به همين سبب فاطمه علیها السلام بر ابوبکر غضبناک شده، از او دورى جست و با او سخن نگفت تا از دنيا رفت.
آن حضرت بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله شش ماه زندگى کرد. وقتى وفات يافت همسرش على عليه السلام شبانه او را به خاک سپرد و ابوبکر را با خبر نساخت و خود بر او نماز گذارد.
از مفضل بن عمر نقل شده است: مولايم امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: زمانى که ابوبکر بن ابى قحافه به خلافت رسيد، عمر به او گفت:
مردم بندۀ دنيا هستند و غير آن را نمی خواهند. تو على و خانواده اش را از خمس و خراج و فدک منع کن، چرا که اگر شيعيانش از اين موضوع مطلع شوند از روى رغبت و حرص در دنيا و مقدم داشتن آن على را رها کرده، به تو روى می آورند.
ابوبکر نيز همين کار را انجام داد و ايشان را از تمامی آن چه عمر گفته بود محروم کرد.
وقتى ابوبکر به امر خلافت قيام نمود به منادى خود دستور داد اعلام کند: «هر کس طلبى از رسول خدا دارد يا آن حضرت وعده اى به او داده نزد من آيد تا مطلوب او را برآورم». او وعده اى را که به جابر بن عبداللّه و جرير بن عبداللّه بجلى داده شده بود روا ساخت.
امام صادق عليه السلام در ادامه فرمود: على عليه السلام به فاطمه علیها السلام گفت: نزد ابوبکر برو و مسئلۀ فدک را به او تذکر بده. فاطمه علیها السلام نزد او رفت و مسئلۀ فدک را به همراه خمس و خراج تذکر داد. ابوبکر جواب داد: اى دختر رسول خدا، بيّنه اى بياور. فاطمه علیها السلام فرمود:
اما قضيۀ فدک از اين قرار است که خداوند عزوجل در قسمتى از قرآن که بر پيامبر صلى الله عليه و آله خود نازل کرده، دستور داده که آن حضرت حق من و فرزندانم را بدهد. خداى تعالى فرموده: ﴿فَآتِ ذَا القُربى حَقَّهُ﴾: «حق خويشاوند را بده». من و فرزندانم نزديک ترين
ص: 94
مخلوقات به رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم. از اين رو ايشان فدک را به من و فرزندانم بخشيد.
هم چنین زمانى که جبرئيل عليه السلام آيه مسکين و ابن سبيل را براى او تلاوت کرد رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيد: «حق مسکين و ابن سبيل چيست»؟ خداوند متعال اين کلام را نازل فرمود: ﴿وَ اعْلَموا اَنَّما غَنِمتُم مِن شَى ءٍ فَأَنَّ ِللّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسولِ وَ لِذِى القُربى وَ اليَتامی وَ المَساکينِ وَ ابنِ السَّبيل﴾: «بدانيد که هر چيزى را به غنيمت گرفتيد، يک پنجم آن براى خدا و پيامبر و براى خويشاوندان (او) و يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان است».
بنابراين خداوند خمس را به پنج قسمت تقسيم کرده و فرمود: ﴿ما أَفاءَ اللّهُ عَلى رَسولِهِ مِن اَهلِ القُرى فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسولِ وَ لِذِى القُربى وَ اليَتامی وَ المَساکينِ وَ ابْنِ السَّبيلِ كَى لا يَکونَ دولَةً بَينَ الاَغنِياءِ﴾: «آن چه خدا به عنوان فى ء از دارايى ساکنان آن قريه ها عائد پيامبرش گردانيد، از آنِ خدا و پيامبر و خويشان نزديک و يتيمان و مساکين و در راه ماندگان است، تا ميان توانگران دست به دست نگردد».
حال آن چه براى خداست براى رسول اوست، و آن چه براى رسول خداست از آنِ خويشاوندان نزديک است، و ما آن خويشان نزديک هستيم. خداى تعالى می فرمايد: ﴿قُل لا أَسأَلُكُم عَلَيهِ أَجرا اِلاَّ المَوَدَّةَ فِى القُربى﴾: «بگو: در مقابل آن (رسالت) پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى دربارۀ خويشاوندان».
ابوبکر بن ابى قحافه نگاهى به عمر بن خطاب کرد و گفت: چه می گويى؟ عمر جواب داد: يتيمان و مساکين و در راه ماندگان چه کسانى هستند؟ فاطمه علیها السلام فرمود: يتيمان کسانى اند که به خدا و رسولش و
ص: 95
خويشاوندان نزديک آن حضرت اقتدا کرده و از آن ها پيروى می کنند. مساکين افرادى هستند که با ايشان در دنيا و آخرت ساکن شده اند و در راه ماندگان کسانى اند که راه ايشان را می پيمايند.
عمر گفت: بنابراين تمام خمس و خراج براى شما و دوستداران و پيروانتان خواهد بود؟ فاطمه علیها السلام فرمود:
خداوند فدک را فقط براى من و فرزندانم واجب کرده، نه براى دوستان و شيعيان ما و خمس را براى ما و دوستان و پيروانمان تقسيم کرده، همان طور که در کتاب او قرائت می شود!
عمر گفت: پس براى ساير مهاجرين و انصار و کسانى که به خوبى از آن ها پيروى کرده اند، چه می ماند؟ فاطمه علیها السلام فرمود: اگر دوستدار ما و از پيروان ما باشند، براى ايشان صدقه هايى است که خدا آن را تقسيم کرده و در کتاب خود واجب گردانيده است، آن جا که می فرمايد: ﴿اِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلفُقَراءِ وَ المَساکينِ وَ العامِلينَ عَلَيها وَ المُؤَلَّفَةِ قُلوبُهُم وَ فِى الرِّقابِ وَ الغارِمينَ وَ فى سَبيلِ اللّهِ وَ ابنِ السَّبيل﴾: «صدقات، تنها به تهيدستان و بينوايان و متصديّان آن، و کسانى که دلشان به دست آورده می شود، و در (راه آزادى) بردگان و قرض مندان و در راه خدا و به در راه مانده اختصاص دارد».
عمر گفت: فدک فقط براى تو و خراج براى شما و مواليان شما باشد؟ گمان نمی کنم اصحاب محمد به اين امر راضى شوند!!! فاطمه علیها السلام فرمود:
ص: 96
خداوند و رسولش به اين مسئله راضى شده اند. خدا اين مال را بر پايۀ موالات و پيروى تقسيم کرده، نه بر اساس دشمنى و مخالفت! هر کس با ما دشمنى کند با خدا دشمنى کرده است. هر کس با ما مخالفت کند با خدا مخالفت کرده و هر کس با خدا مخالفت کند از جانب او مستحق عذابى دردناک و عقابى شديد در دنيا و آخرت می گردد.
عمر گفت: اى دختر محمد بر آن چه ادعا می کنى بيّنه اقامه کن! فاطمه علیها السلام فرمود: جابر بن عبداللّه و جرير بن عبداللّه را در آن چه گفتند تصديق کرديد و از آن ها بيّنه نخواستيد؛ در حالى که بيّنه من در کتاب خداست! عمر گفت: جابر و جرير چيز کمی خواستند ولى تو امر بزرگى را ادعا می کنى که به خاطر آن بين مهاجرين و انصار ارتداد رخ خواهد داد!؟ آن حضرت جواب داد:
کسانى که به سوى رسول خدا و اهل بيت آن حضرت هجرت کنند هجرت به دين خدا کرده اند، و کسانى که با ايمان به خدا و رسولش خويشان نزديک آن حضرت را يارى کنند نيکوکارى کرده اند.
هجرتى جز به سوى ما و نصرتى جز براى ما نيست. پيروىِ نيکو نيز تنها به وسيلۀ ما امکان پذير است؛ و هر کس از ما برگردد به سوى جاهليت رفته است.
ص: 97
عمر گفت: ما را از گفتارهاى باطل خود خلاص کن، کسى را که به صدق گفته ات شهادت دهد نزد ما حاضر نما! آن حضرت به دنبال على و حسن و حسين علیهم السلام و ام ايمن و اسماء بنت عميس- که همسر ابوبکر بود- فرستاد. همگى نزد ابوبکر آمده به تمام گفته ها و ادعاهاى حضرت شهادت دادند.
او گفت: اما على که همسر اوست. حسن و حسين نيز فرزندان او هستند. ام ايمن هم کنيز زهراست. و اما اسماء بنت عميس در گذشته همسر جعفر بن ابى طالب بوده و طبيعى است به نفع بنى هاشم شهادت دهد. هم چنین او خدمتگزار فاطمه بوده است. پس تمام اين اشخاص به نفع خود شهادت می دهند! على عليه السلام فرمود:
اما فاطمه پارۀ تن رسول خداست. هر کس او را اذيت کند رسول خدا صلى الله عليه و آله را آزرده، و هر کس او را تکذيب کند رسول خدا صلى الله عليه و آله را تکذيب کرده است.
اما حسن و حسين دو فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و دو آقاى جوانان اهل بهشت اند. هر کس آن دو را تکذيب کند رسول خدا صلى الله عليه و آله را تکذيب کرده است چون اهل بهشت راستگويانند.
اما من، رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره ام فرموده است: تو از منى و من از توام. تو در دنيا و آخرت برادر منى. هر کس بر تو چيزى را ردّ کند بر من ردّ کرده است. هر کس تو را اطاعت کند مرا اطاعت نموده و هر کس نافرمانى ات کند مرا نافرمانى کرده است.
ص: 98
اما امّ ايمن، رسول خدا صلى الله عليه و آله براى او شهادت به بهشت داده و براى اسماء بنت عميس و ذريه اش دعا نموده است.
عمر گفت: شما همان گونه هستيد که توصيف کرديد، ولى شهادت کسى که به نفع خود شهادت می دهد پذيرفته نيست. على عليه السلام فرمود: اگر ما آن گونه ايم که شما می شناسيد و انکار نمی کنيد، با اين حال شهادت ما به نفع خودمان مقبول نبوده و شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز پذيرفته نشود، پس انّا للّه و انّا اليه راجعون. اگر ما چيزى را براى خود ادعا کنيم تو از ما بيّنه می خواهى؟! هيچ کمک کارى نيست که يارى کند، در حالى که شما بر سلطنت خدا و رسولش حمله ور شده ايد؟ آن را بدون هيچ بيّنه و حجتى از جايگاهش به خانۀ ديگرى خارج کرده ايد. ﴿وَ سَيَعلَمُ الَّذينَ ظَلَموا اَىَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبون﴾: «و کسانى که ظلم کرده اند به زودى خواهند فهميد که در چه جايگاهى قرار می گيرند».
سپس به فاطمه علیها السلام فرمود: برگرد تا خدا بين ما حکم کند، که او بهترين حکم کنندگان است.
هنگامی که ابوبکر تصميم نهائى خود را در مورد غصب فدک از حضرت زهرا علیها السلام گرفت و نمايندۀ حضرت را از آن جا اخراج نمود و اين اخبار به آن حضرت رسيد، سر مبارک را پوشانيدند و پوشش کامل بر تن نمودند و همراه عده اى از زنان خدمتگزار و بانوان خويشاوندش براى اعتراض به ابوبکر به راه افتادند.
هنگام راه رفتن لباس حضرت به زمين کشيده می شد و پايين لباس زير پايش می رفت؛ و راه رفتنش چنان بود که گويا پيامبر صلى الله عليه و آله راه می رود.
ابوبکر با عدۀ زيادى از مهاجرين و انصار و ديگر افراد در مسجد نشسته بودند که حضرت وارد شد، و با آمدن حضرت پرده اى بين ايشان و مردم آويخته شد. حضرت زهرا علیها السلام نشست و چنان از سوز دل ناله اى زد که مردم را به گريه و ضجه واداشت و مجلس را منقلب کرد. سپس لحظه اى درنگ نمود تا صداى نالۀ مردم خاموش شد و از جوش و خروش افتاد.
ص: 100
با آرامش مجلس، حضرت صحبت خود را با حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر صلى الله عليه و آله آغاز نمود. مردم با شنيدن کلام حضرت بار ديگر شروع به گريه کردند، و حضرت براى بار دوم سکوت کرد. هنگامی که مردم آرام گرفتند صحبت خود را از سر گرفت و چنين فرمود:
کلام خود را آغاز می کنم با حمد و سپاس خدايى که به ستايش و فضل و عزت و رفعت از همه کس سزاوارتر است.
خداوند را بر نعمت هايى که عطا فرموده می ستايم و بر الهامش سپاس می نمايم، و بر نعمت هاى گسترده اى که ابتداءً عنايت نموده و نعمت هاى فراوانى که عطا فرموده و تفضلات پى درپى که مرحمت کرده، ثنا می گويم.
نعمت هاى بى پايانى که از حد شمارش بيرون است و قدرت بر شکر همۀ آن ها نيست و نهايت آن ها قابل درک نخواهد بود. نعمت هايى که خداوند براى ازدياد و دوام آن ها ما را دعوت به شکرگزارى نموده، و بندگانش را بر فرستادن آن ها مطيع خود گردانيده، و براى کامل نمودن بخشش هايش از آنان حمد و ستايش خود را خواسته، و در کنار آن به طلب چنين نعمت هايى امر فرموده است.
گواهى می دهم که معبودى غير «اللّه» نيست. تنها او معبود است و
ص: 101
شريکى ندارد. کلمه اى است که تأويل آن اخلاص است و متضمن رساندن قلوب به اعتقاد وحدانيت خداست، و آن چه را که عقل به آن پى می برد در انديشه ها ظاهر نموده است. خداوندى که امکان ديدنش و قدرت توصيف او براى کسى نيست و به خيال کسى نمی گنجد.
خداوندى که تمام اشياء را بدون آن که چيزى قبل از آنان باشد به وجود آورده، و بى آن که از نمونه هايى براى خلقت پيروى کرده باشد آنان را آفريده است. با قدرتش به آنان وجود داده و با ارادۀ خود آنان را خلق فرموده، بدون آن که نيازى به خلقت آنان داشته باشد يا فائده اى به او عائد شود.
بلکه علت در خلقت آن است که حِکمت خود را براى ما سوايش معلوم نمايد، و آنان را به اطاعت خود متوجه کند و قدرت خويش را به ظهور رساند، و دلالت بر ربوبيتش نمايد و خلق را به عبادت خود بخواند و به دعوت خود عزت و غلبه بخشد. هم چنین براى دورى آنان از عذابش و سوق آنان به بهشتش ثواب را بر اطاعت خود و عذاب را در معصيتش قرار داد.
گواهى می دهم که پدرم حضرت محمد بنده و فرستادۀ اوست، که خداوند او را قبل از خلقتش اختيار نمود و قبل از بعثتش او را برگزيد، و پيش از انتخابش نام او را معرفى کرد. اين انتخاب هنگامی بود که
ص: 102
مردم در مخفيگاه غيب پنهان بودند و در پس پرده هاى هولناک مستور و به نهايت عدم مقرون بودند.
علت اين اختيار آن است که خداوند به سرانجام کارها آگاه و به حوادث روزگار احاطه دارد، و به زمان وقوع مقدرات عارف است. براى اتمام امر خود او را مبعوث گردانيد، و به قصد اجراى حکم خود او را برانگيخت، و براى انفاذ مقدرات حتمی خود او را به پيامبرى اختيار نمود. آن حضرت مردم را ديد که هر گروهى داراى دين مخصوص به خود است، و به آتش هاى افروختۀ خود روى آورده و بُتان خود را پرستش می نمايند، و با آن که فطرتاً معرفت خدا را دارند ولى منکر او هستند.
آن گاه خداوند متعال به برکت پدرم حضرت محمد صلى الله عليه و آله ظلمت ها را به نورانيت مبدل ساخت، و قساوت را از قلب ها بر طرف نمود و از ديده ها تحير را زايل کرد و مطالب مبهم را براى همگان روشن نمود. آن حضرت دعوت الهى خود را با هدف هدايت مردم آغاز کرد و آنان را از گمراهى نجات داد و از لجاجت ها آگاهى بخشيد، و آنان را به دينى محکم هدايت نمود و به راه مستقيم فرا خواند.
سپس خداوند عزوجل او را با رأفت و رحمت و اختيار به سوى خود خواند تا او را از خستگى اين دنيا آسوده گرداند و سنگينى بار ناملايمات را از او بردارد، و او را در احاطۀ ملائکۀ ابرار و رضوان پروردگار غفار و مجاورت ملک جبار قرار دهد. درود خدا بر پدرم
ص: 103
پيام آور و امين وحى خدا و برگزيده و منتخب از خلق و مرضى او. درود و سلام و رحمت و برکات الهى بر او باد.
آن گاه حضرت زهرا علیها السلام متوجه اهل مجلس شد، و خطاب به تمام مهاجران و انصار فرمود:
شما بندگان خدا پرچم و عَلَم امر و نهى الهى و در بردارندۀ دين و وحى او و پاسداران خدا بر خود هستيد، و رسانندۀ احکام الهى به ديگر امت هايى که در اطراف شمايند. در بين شما کسى است که استحقاق زعامت دارد و او کسى است که قبلاً در مورد اطاعت او متعهد شده ايد.
ما يادگارانى هستيم که خداوند ما را نمايندگان خود بر شما قرار داده، و به همراه ما کتاب ناطق الهى و قرآن صادق و نور تابناک و شعاع درخشنده اى است که دليل هاى آن روشن و اسرار آياتش ظاهر است، و با ما دليل و برهانى است که ظواهرش متجلى و استماع آن براى مردم هميشگى است (و ملال آور نيست).
پيروان او به خاطر آن مورد رشک ديگران هستند. تبعيت او بشر را به رضوان خدا سوق می دهد، و گوش دادن به آن نجات را به دنبال می آورد. در اوست بيان دليل هاى نورانى الهى و پندهاى مکرر خداوند،
ص: 104
و واجباتى که تبيين شده و محرماتى که از آن منع گرديده، و احکامی که کافى است و ادله اى که روشن است و کلماتى که شفابخش است، و فضائلى که بدان دعوت شده و امورى که اجازۀ انجام آن داده شده و رحمتى که اميد آن می رود و قوانينى که واجب شده است.
خداوند ايمان را سبب طهارت شما از شرک قرار داد، و نماز را براى دورى از کبر، و زکات را مايۀ صفاى روح و زيادى در روزى، و روزه را سبب تحکيم اخلاص، و حج را مايۀ بلندى و رفعت دين، و عدالت را براى نظام قلب ها و قبولى دين، و اطاعت ما را موجب نظم ملت، و امامت ما را امان از تفرق و جدايى، و جهاد را مايۀ عزت اسلام، و صبر را کمکى بر استحقاق اجر، و امر به معروف را باعث مصلحت عمومی، و نهى از منکر را براى تنزيه دين، و نيکى به والدين را حفظ از نارضايتى، و صلۀ ارحام را مايۀ طولانى شدن عمر و کثرت افراد يکدل، و قصاص را براى حفظ خون ها، و وفاى به نذر را روزنه اى براى بخشش گناهان، و کامل نمودن کيل و وزن را براى حفظ اموال از نقص و ضرر، و نهى از نوشيدن شراب را براى دورى از پليدى، و پرهيز از نسبت ناروا به بانوان
ص: 105