ویراستار دیجیتالی : روح اله قاسمی
سرشناسه:مهدوی، سیدحسین، 1355-
عنوان و نام پديدآور:ارکان هستی/حسین مهدوی.
مشخصات نشر:قم: قلم خانه، 1404.
مشخصات ظاهری:172 ص.؛ 14/5 × 21/5 س م.
شابک:978-622-5283-49-7
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:داستان های مذهبی -- قرن 15
Religious fiction -- 21st century
شعر فارسی -- قرن 15
Persian poetry -- 21st century
رده بندی کنگره:PIR8361
رده بندی دیویی:8فا3/62
شماره کتابشناسی ملی:10007736
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
----------------------
ارکان هستی
صاحبْ قلم: حسین مهدوی
انتشارات: قلم خانه
شابک: 7-49-5283- 622- 978
نوبت چاپ: اول / 1404
ص: 1
بسم الله الرحمن الرحیم
ص: 2
ارکان هستی
ص: 3
به محضر گل های سرْسبد خلقت، حضرت خاتم الأنبیا صلی الله علیه و آله و
سیدالأوصیا علیه السلام و فاطمه زهرا سلام الله علیها و فرزندان معصومینشان علیهم السلام و
همچنین حضرت أبا الفضل العباس علیه السلام و زینب کبری سلام الله علیها و
فاطمه معصومه سلام الله علیها که جان و حیات خویش را فدای
بشر نمودند تا او را از جهنم بدبختی
به بهشت خوش بختی
سوق دهند.
ص: 4
مقدمه ... 7
سفیر رحمت ... 8
مسلمان حقیقی ... 23
کوثر خدا ... 30
اسیر غربت ... 39
ابر مرد تاریخ ... 48
دو نان و دو گوهر تابان ... 59
امام هستی ... 62
فرمان فرمای ملکوت ... 66
تیرانداز بی مثال ... 68
سرور خضر ... 73
نیروی تقوا ... 75
امام مقتدر ... 76
دربدر زندان ها ... 81
میهمانیِ اجباری ... 90
اقیانوس بی کران علم ... 102
خشم خدا ... 107
زینب دروغین ... 111
لشکر ملکوتی ... 114
آب توبه ... 118
روزی بهشتی ... 121
آخرین گُل ... 126
آموزگار ایثار ... 135
امّ المصائب ... 144
ص: 5
آیه کریمه ... 156
مناجات نامه ... 161
لغت نامه ... 162
ص: 6
از آنجا که هدف از خلقت، پیشرفت و تکامل بشر در ابعاد معنوی است و او در این راه به اسوه و الگو نیاز دارد تا بتواند خود را همسو با آن نماید و این الگو جز انسان کامل نمی تواند باشد، بنابراین زندگی حضرات معصومین علیهم السلام به عنوان کامل ترین انسان ها بهترین الگو برای ما خواهد بود.
با توجه به شیوه زندگی آن بزرگواران علیهم السلام است که انسان باور می کند می تواند دارای اخلاق حسنه و زندگی پاک گشته و به گوهر درخشان حقیقت خود دست پیدا نماید.
حال اگر بیان این شیوه زندگی در قالبی هنری مثل اسلوب های ادبی ریخته شود، بهتر و عمیق تر در ژرفنای جان ها نشسته و تأثیر خواهد گذاشت.
در این کتاب سعی شده است، داستان های زندگی چهارده معصوم و همچنین حضرت أبا الفضل العبّاس، زینب کبری و فاطمه معصومه علیهم السلام که همگی به جز بخشی کوچک از آن که از کتاب «فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام» نوشته آیة الله سبحانی حفظه الله است، از کتاب «منتهی الآمال» محدّث کبیر جناب شیخ عبّاس قمی گرفته شده و در قالب لطیف ادبی ریخته گشته تا در کام جان ها شیرین تر گردد.
همچنین در پایان زندگی هر کدام از این بزرگواران علیهم السلام سعی شده اشعاری در حدّ وسع حقیر در فضیلت آنان گفته شود.
ضمناً در نگارش این کتاب، از قالب های ادبی کتب دیگر نیز کمک گرفته شده است.
امید است که آن ذوات مقدسه و نورانی علیهم السلام ، این تحفه ناچیز را از این حقیر بی چیز، قبول نموده و بپسندند.
ص: 7
صلّی الله علیک یا رسول الله
اوراق تقویم زمانه سال دهم هجری را نشان می دهد. به فرمان حضرت مصطفی رهبر و یکّه تاز عرصه هدی در میان مردم شهر حبیب خدا با فریاد و ندا اعلان می شود: حضرت خاتم الانبیا سرور اهل آخرت و دنیا امسال جازم(1) و عازم بر سفر حجّ اند.
رسول رحمت از سر لطف و مرحمت نامه هایی به دیگر مسلمانان و بندگان خدای منّان(2) نگاشته و آنان را از قصد خویش آگاه می سازد.
تمام اهل مدینه و اطراف در همه جوانب و اکناف از گدایان و اشراف باخبر می گردند.
شور و شعف غنی و مستضعف را در برمی گیرد. همه از این سفر پربرکت و روز و زمان حرکت سخن می گویند.
خیل مشتاقان واله(3) و مسلمانان اهل قبله بی صبرانه منتظر این رؤیای دیرینه اند. انجام سفر پرنور حج آن هم در خدمت راهنمای دین و منهج(4).
در روز موعود، اهل مدینه و اطراف همگی بسان اهل طواف بر گِرد کعبه وجود رسول، جمع می گردند.
ص: 8
مردم دیدهِ دیدهِ مردم از شوق وصال دلدار در بارش و چهرهِ دل ربای رسول خدا از شدت نور در تابش است.
قلب ها از شادی در تنگنای سینه نمی گنجد و لاله سرور در چمن رخسار عاشقان مسرور می شکفد.
جمال جهان آرای پیامبر و آن چهرهِ پاکیزه روی و خوش روی و خوش بوی و معنبر(1) توجه همگان را به خویش جلب کرده است. رخساره ای چون روز وصال، تابان و درخشان و زلفی به مانند شب فراق، سیاه و بی پایان.
فرمان حرکت صادر شده و قافله عشّاق و پیروان، با جبروت(2) و عزّت به قافله سالاری سالار و سردار امّت در چهار روز از ذیقعده مانده مرکب رانده و راهی کوی یار می شوند.
به هنگام ظهر با اسب و استر و اشتر کاروان به ذوالحلیفه(3) می رسد.
پس بفرموده رسول بشیر(4) آن جمعیّت کثیر غسل نموده و جامه های دوخته را گشوده و لباس یکرنگی و اخلاصِ احرام را می پوشند.
خیل عظیم مسلمین سفید پوش با آن همه جوش و خروش ملائکه آسمان را مدهوش می کند.
از نای سفیر حق و رسول خدای خلق این ندا گوش نواز گوش ها می گردد که: لبّیک اللّهم لبّیک لبّیک لا شریک لک لبّیک إنّ الحمد و النعمه لک و الملک لک لاشریک لک.
ص: 9
تا مکّه چند روزی راه مانده است. گرچه پیش رو بیابان است و کویر امّا دل ها سرسبزست از مصاحبت(1) این پدر مهربان و پیر.
از ظلم سمّ ستوران(2) بر چهره بیابان غبار غم برخاسته و اثر این ظلم و جفا بر صورت آن بینوا ماندگار می شود.
بوته های خار همچون زبان کینه جوی ناکردار تیز و اوج هوا و صحن صحرا از گرما هراس انگیز می نماید.
گه گاهی روز روشن راه از جور گرد و غبار بدخواه تیره تر از شامگاه می شود.
گل سرخ لب ها از شدت عطش، خشک و پژمرده شده است. آنچنان عطشناک که گویا تشنگیِ همه بیابان ها را به آن ها بخشیده اند. در چنین اوضاعی قیمت آب با بهای جان ناب برابری می نماید.
کم کم روز به پایان رسیده و خورشید، شرمسار از اوضاع رسول خدا و همراهیان از خجالت سرخ می شود. سرخ تر از خون جگر عاشق نالان.
رفته رفته شب نیز فرا می رسد. شبی همچون شام هجران ظلمانی و بسان شب اول قبر منافقان از هرگونه نور بریّ. چرا که شاه ستارگان یعنی ماه تابان سلطنتش رو به افول است.
پرستار نسیم با نفَس خنک و مهربان خویش جسم های زخمْ خورده و ریش(3) را مرهم می شود.
رقص آتش با شعله های سرکش نیز در دل شب تماشایی است.
ص: 10
سرانجام، دشت لباس عزاداری را از تن بیرون و لباس سرور و شادی را بر تن نموده و صبح می گردد. نسیم صبح همچون دلبری بر تن خسته دشت بوسه زده و با ساز طرب انگیزش خارها را به رقص مستانه وامی دارد.
کاروان، حرکتش را دوباره آغاز می کند. قطار چهارپایان از اسب و الاغ و شتران چهره بیابان را چون چین جبین سالخوردگان مخطوط(1) می نماید.
پس از گذشت چند روز کاروان حاجیان با بدن هایی کوفته و اعضایی خسته به مکّه مبارکه می رسد.
رسول حضرت حق پیش از تمامی خلق بر در مسجدالحرام ایستاده و لب به حمد و ثنای الهی گشاده و بر پدرش ابراهیم خلیل صلوات فرستاده و داخل مسجد می شود.
پس چند روز دیگر بر عمر دنیا افزوده شده تا روز هشتم ذی الحجه فرا می رسد.
فاتح سرزمین های قلوب رسول ربّ علّام الغیوب به هنگام ظهر، مردم و تجمع را به غسل و احرام تمتع فرمان می دهد.
سپس جمله مسلمانان از مردان و زنان نغمه خوان و تلبیه گویان(2) حرکت کرده تا به منی می رسند.
نماز ظهر و عصر برگزار گشته و روز تمام می گردد.
غروب منی چه دیدنی شده است! طاق آفاق به خون خورشیدِ در حال غروب رنگین گردیده است.
نماز مغرب و شام انجام و پس از استراحت شبانه، نماز صبح به فرجام می رسد.
ص: 11
رسول مکرّم بامداد روز نهم با خلق و مردم متوجه عرفات می گردد.
نماز ظهر و عصر در آنجا و شام و صبح در مشعرالحرام به جا آورده می شود.
آنگاه که عروس آفتاب سر از حجله و حجاب بیرون می کند، دوباره شمس الشموس(1) در منی طلوع فرموده رمی جمره(2) نموده و از قربانی سر و از سر خویش مو می بَرد.
پس حضرتش متوجه طواف کعبه شده و سعی را به جا آورده و باز به منی بازگشته و تا روز سیزدهم در آنجا مانده و بعد از رمی جمره دیگر بار متوجه خانه یار می شود.
سرانجام اعمال حج، همگی تمام و محرّمات آن بر خاصّان و عوام برطبق حلال، قوام(3) می یابد.
چه زود ایام خوش حج از بهر مسلمین و اوس و خزرج تمام شد! در این مدّت، همه طائف(4) وجود رسول حق و او طائف خانه خدای خلق بود. همو که با مهر و محبّتش اغیار را یار و خوبان اخیار را کاملْ عیار می نماید.
به هر حال حضرتش از مکّه بیرون و به سوی مدینه رهنمون(5) می شود.
همه مسلمانان و اصحاب و بندگان خداوند وهّاب(6) از پیر و جوان و برنا(7) با هزار آرزو و تمنّا به دنبال قافله سالار خوبان و پدر پیر و مهربان به راه می افتند.
ص: 12
باز بیابان است و خورشید سوزان و کویر است و جگری عطشناک و عرق های ریزان. از شدّت گرما خورشید در جستجویسایه بان به هر سو دوان و از تَف(1) هوا جهنم سوزان انگشت مانده بر دهان. سموم(2) و نسیم داغ، وزان و بازار فروش جان ارزان.
پس چهارپایان و ستوران قدری دیگر از راه را طی کرده و منزل غدیر خم نمایان می شود. منطقه ای بی آب و علف و خزینه گرما و تف. جایی که ظاهرش جهنّمی است که درختش خارهای مغیلان(3) و آبش سراب روان و باطنش بهشتی که درختش گلبوته های سبز ایمان و آبش شراب رضای خدای منّان.
اینجا محل جدا شدن کاروانیان و اصحاب و همراهیان است.
پیک وحی، جبرئیل امین از ناحیه خدای ارحم الراحمین بر رسول رویزمین فرود می آید.
«یَا أیّها الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاس...»(4) ای رسول! سخن خدایت را به گوش اینان برسان و الاّ در انجام رسالت و مأموریت خویش مقصرّی و جزو ناسپاسان.
پس می فرماید تا ندا در دهند و خلق جلو رفته و جماعت عقب ْمانده، همگی جمع شوند.
ص: 13
به فرمان رسول مکرّم در آن به ظاهر دوزخ ناخرّم پس از زدودن خارهای مغیلان و انباشته شدن زین ها و پالان برجی نمایان می شود.
اگرچه فضای صحرا چون سینه سوزان عاشق بینوا تفتیده و جوهر هوا به مثال آه دل دردناک مظلوم، سوزنده و از شدت داغی، آتش سوزنده را نام حرارت از یاد رفته و چهره ها غرق عرق و پاها به جامه ها پناهنده و ملحق است، امّا با دیدن نسیم خنک جمال پیامبر بر فراز آن برج و منبر جان ها به خنکا می رسد.
همه از روزن دو دیده به تماشای نور دیده می پردازند. ابر دیدگان از شدت شوق در دیده دلدادگان شروع به باریدن و جوی اشک بر کویر غبارْآلود صورت جاری می شود.
چه دیدنی است این منظره! چشم ها تر و لب ها خشک!
با دیدن جمال یار بی مثال ابرهای تیره غم از افق قلب ها رو به زوال و چشم ها چشمه سار سرور و وصال می گردد.
پس رسول عظیم الشأن، علیّ را طلبیده و در جانب راست خویش جای می دهد.
سکوت، تمام جمعیت را در بند کرده است. لب های شریف پیامبر به وصال یکدگر رسیده و حمد و ثنای خالق یکتا و صادق بی همتا و موعظه های فراوان ثمره آن می شود.
مسلمانان از شراب سخن ساقی، سرمست می گردند که ناگاه دل ها متغیر شده و لشکر حزن و اندوه قلب دوستداران رسول را مجروح و از درد و رنج، انبوه می کند.
وقت ملاقات حبیب قریب گشته است. او مرا به سوی خویش خوانده و نزدیک است که اجابتش نموده و از میان شما رخت بربندم.
ص: 14
همان بهتر که جمعی از صحابه چون سعد بن ربیع و عبدالله رواحه جعفر طیار و حمزه عموی سید الأخیار حنظله غسیل الملائکه و زید حارثه و... رفتند و این روز را ندیدند.
چگونه می توان خبر نزدیک بودن رحلت پیامبر را شنید و بر آن صبر و تحمّل گزید؟!
رسول دوراندیش امت خویش را تنها نگذاشته و برای آن ها چیزهایی پیشاپیش به یادگار می گذارد.
من در میان شما چیزی را به یادگار گذاشته که شما را از ضلالت و گمراهی نگاه داشته و حفظ کند. کتاب خدا و أئمّه هُدی. این دو هرگز از هم جدا نشده تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.
سپس با صدای بلند و غرّا(1) در دل هامون(2) و صحرا این سخن میهمان لب هایش می شود که: آیا من سزاوارتر از شما بر جانتان نِیم؟
بند سکوت از زبان ها برداشته می گردد: بله! چنین است یا رسول الله!
پس پیامبر عالی مقام بازوی علی علیه السلام فخر دین و مذهب و اسلام و ملجأ(3) و پناه انام(4) را گرفته و چندان بلند می نماید که سفیدی بغل ها هویدا و پیدا می شود: هر کس که من مولی و اولی به اویم، علی مولی و اولی به اوست. خداوندا! دوست باش با هر که با علی دوست است و دشمن باش با هر که با او دشمن. یاری کن هر که او را یاری دهد و واگذار هر که او را وا گذارد.
ص: 15
چقدر دیدن این صحنه ها از منظر روزنه ها دیدنی است! کاسه های نگاه از وجود نازنین نبیّ و وصیّ و این دو عصاره عالم هستی و پاک و قدسی پر می شود.
رخ دل ربای پیمبر و علی فاتح حنین و بدر و خیبر از فراز این برج و منبر چنان زیباست که حوران بهشت از مشاهده آن دست از ترنج نمی شناسند.
امام الانبیا خاتم النبیین و امام الاوصیا اوّل الوصیّین از فراز پالان و جهاز پا بر سینه زمین می گذارند.
صدای اذان، در دشت و صحرا طنین انداز و ندای توحید در فضای بیدا(1) گوش نواز گشته و فراگیر می شود.
جمعیّت انبوه سفیدپوش در خطوطی مستقیم، دوشادوش ایستاده و نماز ظهر آخر را به جا آورده و تمام می کنند.
جناب خیرالبشر افضل فرزندان آدم أبوالبشر داخل در خیمه اش شده و امر می فرماید که از بهر علی خیمه ای برپا گردد.
بعد از این، ندای حق از نای رسول مطلق به گوش مسلمانان و خلق می رسد: دسته دسته و فوج فوج به خدمت علی رسیده و امامت او را تهنیّت داده و بگوئید: السلام علیک یا امیرالمؤمنین.
پس همه مسلمانان از خرد و پیر و کلان و مردان و زنان بر او وارد شده و او را به امامت و ولایتش بر ناس با هزار شور و شعف و احساس تبریک می گویند.(2)
مراسم امام شناسی و دیدن و نظاره آن وصی به پایان رسیده و پس از کمی طی طریق، وقت جدا شدن کاروانیان فرا می رسد. وقت تبدیل شدن آب
ص: 16
وصال به آتش فراق گردیده است. هنوز مسلمانان از گلشن(1) وصال یار بی مثال گلی نچیده اند که طوفان فراق همه چیز را ویران می نماید. سیلاب دیدگان لحظه ای به یاران و دلدادگان امان نمی دهد. امواج حزن و اندوه زورق(2) قلب را در خود غرق و تندْبادجدایی، دیوان وصال را ورق ورق می کند.
مسلمانان مصر و یمن و شام بعد از جدایی از پیغامبر عالی مقام با هزار افسوس و درد و آلام(3)
راه سرزمین مادری خویش را در پیش گرفته و دیده از رخسار پدر خود برمی گیرند.
هنوز سال دهم هجری به پایان نرسیده که کاروان اهل مدینه در خدمت رسول فرزانه وارد شهر و کاشانه می شود.(4)
در ایام باقیمانده از عمر شریف، نبی عالی مقدار، پیوسته در میان اصحاب و یاران خطبه خوانده و آنان را از فتنه های بعد از خویش که زائیده مخالفت با این مرد دوراندیش است، برحذر داشته و پیروی از قرآن و اهل بیت این دو گوهر ماندگار و پر صِیت(5) را به عوام و خواص متذکر می شود.
هنوز چندان بر کهنگی این زمانه غدّار(6) و جفاکیش و جانی و مکّار افزوده نشده است که بیماری و مرض پیکر سر تا پا نورانی نبی معزّز را در آغوش می گیرد.
برای مدّتی هوش عالم هستی و قطب(7) و امام خداپرستی بی هوش می شود.
ص: 17
پس چون به هوش می آید، خطاب به اطرافیان و مردان و زنان گریان می فرماید: برایم دوات و کتف گوسفندی آرید تا برایتان چیزی بنگارم که هرگز به گمراهی رو نارید.
در این حین عُمَر، آموزگار عقل و فکر و هوش را به هذیان گویی و خَردِ مخدوش متّهم می سازد.
بَه بَه از این معرفت! و صد اَحسنت بر این عطوفت!
این حرف زشت، عملاً پیامبر را از بیان هر گونه وصیّت از بهر نجات انسان و انسانیّت باز داشته و امّت بیچاره را در حسرت آن کلام گذاشته و می سوزاند.
سرانجام، آخرین ورق از اوراق دفتر عمر شریفش ورق می خورد. علی را طلبیده و به او اشاره می فرماید که نزدیک آمده و کنارش بنشیند.
امیرالمؤمنین خود را به خاتم النبیین می رساند. پیامبر مدّت زیادی در گوش او راز می گوید.
سپس علی برخاسته و در گوشه ای نشسته و نبی و رسول وارسته در خواب می رود.
علی بیرون آمده و هدف تیر سؤال مردم قرار می گیرد: یا امیرالمؤمنین! و یا اوّل الوصیین! پیامبر چه رازی با تو گفت؟
علی می گوید: هزار باب از علم به من آموخت که از هر بابش هزار باب مفتوح می شود. او مرا به چیزی وصیت کرد که انشاء الله به جا خواهم آورد.
بعد از مدّتی رسول مکرّم سرور و بزرگ اهل خانه و حرم را امر می نماید که: یا علی! سر مرا در دامن خود بگیر که امر خدای عالمیان رسیده است. روی مرا
ص: 18
به سوی قبله ساز و به تجهیز(1) من پرداز. اوّل تو بر من نماز کن و از من مفارقت نکن تا مرا به قبر بسپاری و در همه امور از خدا یاری جوی.
پس بار دیگر فرستاده خدای داور در حالی که سرش در دامن علی است، از هوش می رود.
در این هنگامه فاطمه پیوسته به جمال بی مثال پدر نظر انداخته و می گرید.
پدر بزرگوار بعد از به هوش آمدن، او را به نزدیک خویش طلبیده و در گوشش راز می گوید.
صورت فاطمه برافروخته و شاد می گردد امّا کمی بعد شادی فاطمه برای همیشه تمام می شود.
روح عالم امکان و سرور اخیار و نیکان پس از شصت و سه سال زجر و محنت و درد و نجات زن و مرد از این جهان بدْعهد پرکشیده و در بهشت رضوان خدایش آرمیده و جهان را غرق ماتم می سازد.
صلی الله علیک یا رسول الله
ای رسول اوّلین و آخرین *** وی نبیّ انبیاء و مرسلین
گر که میهمانیم بر خوان(2) جهان *** این ز یُمن خلقت تو شد عیان
عقده ها کرده دلم اینک بسی *** پس کند آغازِ شکوه این قسیّ(3)
جان ما از درد و رنج افروخته *** روح ها در کوی دنیا سوخته
ص: 19
کُشت ما را زجر و زهر این سرا *** یا رسول الله به ما لطفی نما
دردهای این روان ها بر ز ما *** آبی اندر جان سوخته وا نما
یا نبیّ الله توئی پشت و پناه *** گر نگیری دست ما اهل گناه
پس که باشد یاور و آرام جان *** یا حبیب الله و ای جان جهان
از هجوم دردها روزم شب است *** گریه ام یار من اندر هر شب است
ای چراغ ظلمت و تاریکی ام *** مرهمی باش بر روان شاکی ام
من به تو دل خوش اندر روز و شام *** کی مرا رانی ز کویت ای گرام
این کویر جان ما آباد ساز *** خاطر ناشاد ما را شاد ساز
سال ها چشم انتظارم بر درت *** تا پذیری این حقیر اندر برت
باز کن دروازه لطف و کرم *** مرحمت ها از برم کن ذوالکرم
ای حبیب الله بال و پر بسوخت *** آتش زجرم به جانم برفروخت
سیل عصیان و گناه و مستی ام *** خانه جان را بکند برد هستی ام
ای امید ناامیدان جهان *** این اسارت را به آزادی رسان
از هوس دیگر چه گویم ای کریم *** نفْس امّاره ست و زنجیر ضخیم
ای رسول عقل و تدبیر و خرد *** جز تو که، این کهنه کالا می خرد
نفْس امّاره ست و شیطان پلید *** آن هوس ها دارد و این شاه کلید
ص: 20
من چگونه در نبرد این دو دیو *** فاتح آیم بی مددهایت خدیو(1)
خون چشم و آه سوزانم ببین *** دشمنی این دو بدخواهم ببین
نفْس و شیطان بر من افسرده حال *** روز و شب خندان شدندم بی مجال
کی رسم با این همه جرم و شرور *** بر بهشت بی نظیر و پرسرور
اندرین وادی قفر(2) فقر خویش *** روز و شب گشتم نجستم جز حشیش(3)
کی نوازد دست پاکت ای کریم *** جان و روح تشنه کامان لئیم
سال ها اندر حریم و کوی تو *** روز و شب گرییده ام بی روی تو
کی به پایان می رسد شام فراق *** کی رسد وقت زوال افتراق
خود بگفتی که من و یارم علیّ *** هر دو از بهر شمائیم ما ولیّ
نیز گفتی با علیّ هستیم پدر *** از بر این اُمّتان دربدر
ای پدر جان، جان خود لطفی نما *** از بر فرزند خود دستی گشا
ور نه اندر روزهای بی کسی *** دستگیر طفل خود شد هر کسی
عقده ها دارد دل رنجیده ام *** رس به فریادم که غم ها دیده ام
کی توانی ای عزیز بی مثال *** اینچنین آشفته بینی این خیال
ص: 21
من نخواهم خمره ای زین می ز تو *** جرعه ای ز آن میْ، رساند تا علّو
ص: 22
السلام علیک یا امیرالمومنین
قریش برای فیصله دادن به حیات محمّد با گرفتن یاری و مدد از انسان و دیو و دد لشکری مواجّ و بی کران و سپاهی عظیم و گران فراهم می آورد.
خبر به پیامبر می رسد.
جلسه ای به ریاست حضرت رسالت برپا می شود. او با اصحابش مشورت می نماید که به چسان از خجالت دشمن درآیند.
سلمان فارسی این مرد روحانی و قدسّی و افتخار هر زن و مرد پارسی مهر سکوت را می شکند: ای رسول خدا! در ممالک ما ایرانیان هرگاه که لشکری بی پایان از بهر فتح شهر و اسارت پیر و جوان می آید در اطراف شهر خندقی حفر کرده تا پیکر پیکار از یک سو باشد.
سخن سلمان قبول و رأی و تدبیرش مقبول می شود.
حفر خندق شروع می گردد. پیامبر و اصحاب از پیر و شباب(1) به مبارزه با سنگ و ریگ و تراب(2) می پردازند.
پس از اینکه سی مرتبه آفتاب کمر مهتاب و به همین اندازه مهتاب پشت آفتاب را به خاک آسمان می رساند خندق آماده می گردد.
بعد از سه روز از پایان حفر خندق، گرد و غباری عظیم که برخاسته از لشکر شیطان رجیم است، مشاهده می شود.
ص: 23
سپاه توفنده کفر از بهر قطع درخت عمْر و کشتن پیامبر، مدینه را نگین خود می سازد.
خوف و هراس عوام و خواص از پیر و جوان و اطفال و زنان را در بند می کند. هنگامی که بعضی از مسلمانان که ترس، حرفه و ضعف، پیشه شان است، نگاهشان به لشکر بی کران دشمن می افتد، مردم چشمشان یخ زده و قلب و دلشان ماتم کده می شود.
از سوی دیگر اهل مکّه و حجاز وقتی که نگاهشان به آن خندق دراز می افتد، مات و مبهوت بسان مردگان خفته در تابوت می شوند.
این زخم عمیق و منظّم و دقیق که بر پیکر زمین افتاده، دیگر چیست؟ آنان تا به حال شاهد چنین فکری بی مثال نبوده اند.
پس بیش از بیست روز، آن سپاه بزرگ و بی نهایت و سترگ(1) در پشت خندق میهمان می ماند. تنگنای محاصره حلقوم عیش و زندگی مسلمین را فشرده و آنان را دچار رنج و درد می نماید.
روزی عَمْرو بن عبدود و چند تن از شجاعان سرآمد بر گرد خندق گشته و راهی برای جستن از آن می یابند.
چون نگاه مسلمانان به این دیوان می افتد، از شدت ترس شجاعت و دلیری را به ثمن بخْس(2) فروخته و با آن از بهر جسم گل گون لباس زردْگون می خرند. نفَس ها در زندان سینه حبس و موها از شادی و رقص می مانند.
پهلوان بی بدیل عرب با شور و شادی و طرب اسب خویش را به صفت انسان ها یعنی ایستادن بر پاها واداشته و قدری گرد میدان می گردد.
ص: 24
نعرهِ کوه فرسای او مسلمانان را به مبارزه دعوت می کند، امّا در لشکر اسلام نه از نفَس کشیدن خبری است و نه از کلام. آنچنان ساکت و آرامند که گویا پرندگان بر سرشان لانه کرده اند.
سرها به زیر می افتد. نبیّ شجاع و قدرتمند و دلاور و توانمند رو به اصحاب کرده و می فرماید:دوستی نیست که شرّ این دشمن را بکَند.
همه به پناهگاه سکوت درمی آیند به جز جوانی راد مرد و یکّه تاز عرصه نبرد. او کسی جز علی بن أبی طالب جدا کننده جان دشمن از قالب نیست. همو که همواره عرصه جنگ را بر یلان جنگ جو تنگ و نام نام آوران را به ننگ مبدّل کرده است. شیر مردی که روز جنگ را شب دامادی و شربت مرگ را آب حیات می پندارد.
من حریف او شده و با او مبارزه می کنم.
نبیّ مکرّم خاموش و نعره عمرو بار دیگر در خروش که: در این بازار کساد شجاعت از شما قوم بی بضاعت حریف می طلبم. ای مسلمین! مگر شما همان ها نیستید که می گویند: گشته گان ما جایشان بهشت عنبرْسرشت و گشته گان شما خانه شان جهنم نارْسرشت است. هیچ یک از شما دوست ندارد که من او را به بهشت راهی یا او مرا به دوزخ سوزان راهنمایی کند.
پس اسب خویش را رانده و بر این سخنش مانده که: صدایم گرفت و گلویم خسته شد. یک مبارز در میان شما قوم عاجز یافت نمی شود؟
نبیّ رشید و کامل نابود کننده ریشه اراذل می فرماید: کیست که شرّ این سگ را دفع کند؟
باز هم همه هم پیمان و هم داستان ساکن شهر لالستان می شوند، امّا باز هم حیدر کرّار قاتل اراذل و اشرار خورشید فلک شجاعت و پیشوای اهل طاعت أبوالأئمّه همسر فاطمه قد عَلَم کرده و می فرماید: من او را دفع می کنم.
ص: 25
نبیّ بزرگوار می فرماید: ای علی! این عمرو بن عبدود است و علی پاسخ می دهد: و من هم علی بن أبی طالب.
پیامبر خدا زره خویش را بر بدن علی و عمّامه اش را بر سر آن وصیّ بسته و در حقّش دعا نموده و به میدان کارزار می فرستد.
صدای مهربان پیامبر رحمت و پیشوا و رهبر امّت گوش ها را مخاطب می سازد که: این نبرد، نبرد ایمان و کفر است.
علی، عمرو را به یکی از سه امر دعوت می نماید.
یا اسلام آورده و مسلمان می شوی یا دست از نبیّ خدا برمی داری و یا از اسب به زیر می آیی.
پس عمرو از سه امر امر سوم را اختیار می کند.
او لب به سخن گشوده و می گوید: ای علی!، جان خود را بردار و برو. تو هنوز کوچک تر از آنی که در مقابل مردانی چو من بمانی. به جوانی خویش رحم کن. اوّلاً: من پهلوانی هشتاد ساله ام و ثانیاً: با پدرت دوست بودم. دوست ندارم که ترا بکشم. من نمی دانم که پسر عمویت چگونه حاضر شد ترا به نبرد با من بفرستد. گویا نمی داند که من چنان توانمندم که می توانم تو را با نیزه از زمین ربوده و در میان آسمان و زمین معلّق گذاشته، که نه مرده باشی و نه زنده.
امیرالمؤمنین عصاره انبیا و مرسلین امام اهل آسمان و زمین و معلّم روح الامین می فرماید: دست از این سخنان بردار. من دوست دارم که تو را در راه خدا به خاک سیاه بنشانم.
پس عمرو پیاده شده اسبش را بی دست و پا نموده و با تیغ بی دریغ بر علی می تازد.
ص: 26
دو پهلوان دلاور و دو پشت و پناه لشکر چنان با یکدیگر روبرو می شوند که از شدت گرد و خاک کارزار روز روشن را شب تار و نفَس دو لشکر را به توقف وادار می نمایند.
دو لشکر برای لحظاتی از دیدن دو دلاور محروم می شوند. پس امام المتقینآرامش دل ایمان و یقین ذو الفقار خویش را به وصال سر پلید عمرو رسانده و آن را برای همیشه به فراق بدنش مبتلا می سازد.
بانگ تکبیر علی همه را از شک و دو دلی به خود آورده و پیغام پیروزی را به گوش آنان می رساند.
دل مهربان پدر امّت از این لطف و نعمت شاد و لبش این کلمات را ایراد که: ضربه امروز حیدر از عبادت جن و بشر تا روز محشر بهتر و بالاتر است.
در مدح مولی امیرالمؤمنین علی «عَلَیْهِ السَّلَامُ»
کرده خداوند علیّ بر بندگان خود ولیّ *** هم سروری و هم علیّ(1) تا کور گردد دشمنت
خواب و خیال است و سراب بر هر که جوید جام آب *** از غیر تو ای بوتراب ای وای بر اهریمنت
هرگز نبخشد عقل و جان آن کس که او دارد فغان *** بهر عطش هر سو دوان امّا نگیرد دامنت
ص: 27
آن ماندهِ از راه حق از کوی که جوید فلق(1)؟ *** آری بدست آرد فلق(2) امّا بهدوزخ دشمنت
خاک بر سر آن خصم تو گوید که مدح تو غلوّ *** او کی چشیده از علوّ ؟ شکر خدا من نوکرت
آب حیات از کوی تو نور خور(3)از گیسوی تو *** عدل و عدالت خوی تو علم خوشه ای از خرمنت
ای آرزوی آرزو نامت نیارند بی وضو *** روح نمازی و وضو باشد بهشت یک خنده ات
فرموده پیغمبر چنین بر اهل دین و مسلمین *** در روز حشر و واپیسن مفتاح(4)جنّت دربرت
در قدرتت ماند خرد غیرت به تو حسرت برد *** امّا چرا زهرا خورد سیلی و ضرب از دشمنت
آندم که یاران نبی در غزوه گشتند اجنبی *** بودی تو او را قالبی او شادمان از مسلکت
ص: 28
جز تو به خیبر کی گشود باب دژ و حصن(1)یهود *** مرحب کش و اهل جهود افراشته شد آن پرچمت
تو عشق را معشوقه ای هستی به دستت حلقه ای *** ما را بده آذوقه ای چشم دوخته ام بر ساغرت
مولای خوبان جهان آگاه به اسرار نهان *** از سختی ام تو وارهان من بنده شرمنده ات
ای شمس عالم تاب من نور دل بی تاب من *** ماه شب مهتاب من بگرفته ام من دامنت
ترسان شجاعت از برت آب تشنه روی ترت *** باشد خداوند دلبرت یک دل ببر از پیروت
شاهنشه والا گهر در خیر و خوبی مشتهر(2) *** شام سیاهم کن سحر امید ما باشد درت
ص: 29
السلام علیکِ یا فاطمة الزهرا
شهر، شهر خدا امّ القری مکّه عُلیا(1) است. گُل وجود پیامبر خدا در میان بلبلان عاشق با اخلاص چون علی، عمّار یاسر، حمزه و عباس به عطر افشانی و دلبری مشغول است.
ناگاه فرشته وحی با چهره واقعی خود از آسمان فرود می آید. بال و شهْ پرهای خویش را گشوده و از شرق تا غرب عالم را می پوشاند. عجب موجود عظیم الجثّه ای! و چه فرشته پرجلوه ای!
ای محمّد! ای بنده خدای صمد! پروردگارت سلامت رسانده و می فرماید: چهل شبانه روز از همسرت خدیجه کناره بگیر.
بنده مطیع خداوند فرمان خدای احد را گردن گذاشته و چهل روز از خدیجه دوری می نماید.
اینک او در گوشه خلوتی روزها را به روزه و نخوردن و شب ها را به مناجات و نماز گزاردن سپری می نماید.
گل خوشبوی بوستان هستی برای خدیجه، بانوی ممتاز گیتی، پیغام می فرستد که: من به خاطر آزار و دشمنی با تو از تو کناره نگرفته ام. این امر خداوند است که می خواهد تقدیرات خود را جاری سازد. در حق خود جز نیکی گمان مبر. حقْ تعالی هر روز چند مرتبه بر ملائکه به تو مباهات می کند.
ص: 30
خدیجه، بنده فرمان پذیر خدای بی مثل و نظیر است. او صبر می نماید تا زمان امتحان به سرآید.
پس شب و روز پیوسته خفا و بروز پیدا نموده تا مدّت هجران به سرمی آید.
فرشته مهربان اکرم الاکرمین جبرئیل روح الامین بر محمد امین وارد می شود: ای محمّد! خدایت سلام رسانده و می فرماید: برای دریافت هدیه و کرامت من آماده باش.
در این هنگام میکائیل فرشته مقرّب پروردگار جلیل با طَبَقی، از طبقات آسمان و از پس پرده غیب و نهان آشکار و عیان می شود. طبق را پیش روی محمد می گذارد:پروردگارت می فرماید: امشب با این غذا افطار کن.
به هنگام افطار، رسول حق روپوش طبق را که از جنس سندس(1) بهشت است کنار زده و نگاهش به خوشه های خرما و انگور و جام آب طهور(2) که از بهشت و زادگاه حور آمده است، می افتد. آنقدر از میوه ها میل فرموده تا سیر، و از آب می نوشد تا سیراب می گردد.
سپس جبرئیل با ابریق(3) پرشده از چشمه سلسبیل(4) بر روی دستان فرزند اسماعیل ریخته و میکائیل آن دستان مبارک و آن اعضای بخشنده مسلک را شسته و اسرافیل با دستمالی بهشتی خشک می نماید.
چه شکوه و عظمتی! و چه جایگاه و حشمتی!(5) فرشتگان مقرّب الهی و این موجودات آسمانی خادم انسان زمینی گشته اند.
ص: 31
در این هنگام، مابقی غذای طبق به همراه ظرف ها به آسمان محلق می شود.
رسول خدا بلند می شود که نماز بگزارد امّا جبرئیل نمی گذارد:اکنون وقت نماز نیست(1). اینک وقت اعمال زمینیان است نه آسمانیان. باید به خانه خدیجه رفته و با او مضاجعت(2) نمایی. حق ْتعالی می خواهد در این شب از نسل تو ذریه ای پاک راهی این خاک نماید.
پس به امر خداوند حکیم پیامبر مهربان و کریم با همسرش خدیجه مجامعت(3) نموده و همان لحظه خدیجه کبری نور دخترش زهرا را در شکم می یابد.
امان از جور زمانه! چرا که زنان مکّه روی از این بانو و ملکه برگردانده اند. تا دیروز که خدیجه نامی از محمّد نمی برد، محبوب تمام زنان از خرد و کلان بود، امّا اینک به واسطه همسری اش با پیامبر این شه والاگهر هدف تیر عداوت و بی مهری آنان قرار دارد. همه او را ترک گفته و به زندان غربت سپرده اند.
تنهایی و غربت و زخم زبان و شماتت قلب و جان او را زخمی نموده است و لکن غصّه محمد را بیش از غصه خویش می خورد. نگران است که این مردمان پست و این خلق شیطان پرست به محمّد لطمه ای بزنند.
در این میان لطف خدای مهربان و قادر بزرگ یاری رسان خدیجه را تنها نگذاشته و شجره وجودش را به میوه فرزند، باردار نموده است. دیگر او تنها
ص: 32
نمی باشد و دل را از تنهایی نمی خراشد چرا که طفل درون شکم با او سخن گفته و شام تنهائی اش را روز اُنس نموده و او را به صبر دعوت می نماید.
خدیجه کبری امّ الزهرا این داستان را از پیغمبر خدا پنهان می دارد.
پس روزی نبیّ مکّرم داخل خانه شده و متوجه می گردد که خدیجه با کسی سخن می گوید امّا کسی پیدا نیست: ای خدیجه! با که سخن داری؟
می گوید: با گوهر در صدف شکم که مونس و همدم و همراز و محرم من است.
می فرماید: جبرئیل مرا آگاه می کند که این فرزند دختر بوده و او نسل پاک و بامیمنت و پربرکت است. او سبب ادامه نسل من که همان امامان پاک دامن و جانشینان و محافظان سنن باشند، خواهد بود.
پس پیوسته این بانوی فداکار در نهان و آشکار در این حرفه و کار بود تا آنکه درد زائیدن به سراغش می آید. کسی را به سوی زنان امّ القری فرستاده تا به یاری اش شتافته و در چیدن میوه بهشتی اش کمکش کنند.
آن زنان جهنّمی بی وفا همسر حضرت مصطفی سر چشمه احسان و صفا را تنها گذاشته و پیغام می فرستند که: چون به حرف ما گوش فرا نداده و محمّد را به همسری گزیدی، تو را با دردت تنها می گذاریم.
زوجه محمّد این بنده خدای صمد و بانوی بزرگ سرآمد در چاه غم سقوط کرده و جهان پیش چشمش تیره و تار می گردد، امّا خدای دلنواز در این نشیب و فراز باز هم رسم بنده نوازی به جا آورده و یوسف قلب خدیجه را از چاه غم و حزن بیرون می آورد.
ناگاه چهار زن گندم گون بلندْبالا و چهار بنده از بندگان مهربان خدای تعالی او را دربرمی گیرند.
ص: 33
خدیجه در ابتدا دچار وحشت می شود. یکی از این چهار فرشته خو مُهر سکوت را شکسته و می گوید: ای خدیجه کبری! و ای مادر فاطمه زهرا! مترس که ما فرستادگان خدا و کمک ْحال شما هستیم. من ساره زوجه ابراهیم خلیل الرحمن و آن آسیه همسر فرعون دشمن خدای منّان و این مریم دختر عمران و آن هم کُلثم خواهر موسی بن عمران است.
یکی از آن ها در جانب راست خدیجه و دیگری سمت چپش و سوّمی رو برو و آخری پشت رو می نشیند.
لحظه تاریخی و به یاد ماندنی روزگار یعنی تولد بهترین بنده کردگار اسوه عفت و پاکی و وقار دختر فخر کائنات و همسر عصاره آب حیات فاطمه سرچشمه برکات می باشد.
طفلی پاک و پاکیزه در این لحظه به دنیا می آید. آنچنان از وجود این موجود نور ساطع می شود که خانه های مکّیان و تمام مردم و زمینیان در شرق و غرب عالم از جن و بنی آدم را غرقه می سازد.
ده حور خوش نگار و لطیف و نورانی و کاملْ عیار از بهشت عنبرْسرشت به سرای سرور اهل بهشت پا گذاشته و با هر یک ابریقی مملّو از آب کوثر و طشتی برای شستشوی کوثر می باشد.
پس فاطمه را با آن آب شست وشو داده و در دو جامه به روشنایی نور و خوش بویی زلف حور می پیچند.
فاطمه نوزاد این طفل پاک ْزاد فصیح تر از همه آدمی زاد به سخن آمده و می گوید: اشهد اَن لا اله الا الله و انّ أبی رسول الله سید الانبیاء و انّ بعلی
ص: 34
سیدالاوصیاء و وُلدی سادةالأسباط(1). سپس بر چهار زن پیشکار و زحمتکش و مددکار سلام نموده و آن ها را به نام خود می خواند.
دل زنان بزرگوار و حوریان بی عوار(2)
شاد و خندان شده و یکدیگر را به ولادت مادر هستی و بزرگ مُلک خداپرستی سیدة نساءالعالمین امید اهل آسمان و زمین فاطمه زهرا سلام الله علیها بشارت می دهند.
آن زنان مقدّسه و بلندْجثّه گوهر بی مثال دریای مهربانی و این عطیه آسمانی را به مادرش سپرده و می گویند: دختر پاک و پاکیزه و بابرکتت را بگیر که خداوند تبارک این طفل مبارک و نسلش را میمنت بخشیده است.
پس خدیجه کبری دخترش زهرا را شادمان و خوشحال با اشک های زلال گرفته و از شیری که از شیره وجود اوست، به او می دهد.
زهرای خداوند، پله های رشد و نموّ را خیلی سریع طی می کند.
کم کم فاطمه خُرد و صغیر بزرگ و کبیر می شود. گفتار و سخنش بسیار شبیه کلام و سخن پدر است.
هرگاه به نزد رسول اسلام می آید، پدر از جایش برخاسته به سویش دویده او را مرحبا گفته، دستش را بوسیده و در جای خود می نشاند.
بعد از اینکه صدیقه طاهره به سن ازدواج رسیده به امر خداوند، میان زهرا نسیم رحمت الهی و امیرالمؤمنین مظهر زیبایی پیوند مبارک زناشویی برقرار می گردد.
از این ازدواج و تلاقی(3) دو دریای لؤلؤ و مرجانِ موّاج مرواریدانی چون حسین و مجتبی و زینب کبری پرورش می یابند.
ص: 35
و امّا بشنو از این دنیای خون خواره بی وفا و ستم جو و بی صفا که همواره به کینه جویی و جفا در حق بندگان خدا از فاسد و باتقوا پرداخته و چنگال زجر و مصیبت و فقر و نکبت را در پیکره روح و جانشان فرو می نشاند.
روزی سایه شوم دیو فقر و نیاز بر خانه علی و زهرای سرافراز پهن می شود. علی مرتضی به عنوان مرد خانه و سرا چاره ای جز قرض و تقاضا نمی بیند، پس چادر پشمین فاطمه اش را به نزد مردی یهودی به عنوان گرو برای دریافت مقداری جو می گذارد.
چون لشکر شب تار بر سپاه روز زار غلبه می کند، زن مرد یهودی از چادر دختر نبیّ چنان نوری مشاهده می کند که همه اتاق را چون بهشت خوشْ سرشت منوّر نموده است.
زن، خود را به شوهر رسانده و ماجرای دیده را بیان می کند.
مرد یهودی، افتان و خیزان خویش را به اتاق رسانده و می بیند که چادر خورشید فلک عصمت و دریای بی کران رحمت تاریکی و ظلمت را تار و مار ساخته است.
یهودی و همسرش دوان دوان همچون جوی روان به منزل آشنایان و خویشان روان شده و این معجزه کامله را به آنان می گویند.
هشتاد نفر از قوم یهود در کنار چادر زهرای خداوند ودود(1) حاضر و بر نورافشانی اش ناظر گشته و از برکت نور چادر فاطمه مرضیه به نور اسلام و طریقه حقیقیه رو می آورند.
ص: 36
و امّا افسوس و هزاران افسوس که سرچشمه خوبی ها و کمالات و باعث تمامی خیرات و برکات مادر امّت و اصل و اساس امامت بیش از هجده بهار ازاین سرای سراسر خزان ندیده و مرغ جانش به سوی جانان و پدر بزرگوارش پرگشود و علی و فرزندانش را بی همسر و یاور و بی غم خوار و مادر نمود.
شد ملک پروانه بستان تو *** جن و انس دلداده آستان تو
معرفت را معرفت آموختی *** چشم پاکی را به سویت دوختی
هشت درب جنّت و خلد برین *** عاشق آن خانه خشت و گِلین
هفت باب دوزخ و نار سعیر(1) *** در هراس از خشم تو باشد کثیر
پاکی تو برگ گل را خار ساخت *** حوریان را جملگی بیمار ساخت
آفتاب و ماه گر در گردش اند *** بهر دیدار رخت در کوشش اند
کوه ها ایستاده اند گر بر زمین *** احترامت را چنین دارند یقین
چشمه را گر که زلال است آب ها *** بی گمان از مکتبت دارد بها
السلام ای نور چشمان نبی *** ای کتک خورده ز دست اجنبی
چون محمد شد پدر بر امّتان *** می شود امّ أبیها امّشان
باد بی مهری امّت شد وزان *** در بهار زندگی دیدی خزان
در عجب از غربتت غربت شده *** چون به دنیا روزگارت شب شده
بعد مرگت نیز مخفی جسم توست *** این همه برهان مظلومی توست
غیر خفّاش شب و گرگان روز *** که ز مهرت بی نصیب است دلفروز؟
ص: 37
آن دلی کز مهر تو خالی بود *** دل نباشد دوزخ تاری بود
شکر ایزد را که بین مردمان *** سینه ام را کرده از مهرت جنان
آبرو گیرد زنامت آبرو *** کی مرا با حقنمایی روبرو؟
روز و شب اندر سیه چال غمم *** دست بگشا و رهان زین ماتمم
دشمنم ابلیس دوران دیده است *** وآن یکی نفْس جنایت پیشه است
اژدهای نفْس گرداگرد من *** دیو شیطان تشنه ایمان من
وارهان از دوزخ محرومیّت *** ما گرفتاران چاه معصیّت
دل به این مردار بدبو داده ایم *** رخ ز روی ربّ خود گردانده ایم
چون که طوفان هوس بیداد کرد *** خاطر مضطرّ، شما را یاد کرد
چشم به راهم ماه ها و سال ها *** تا ببینم لطف زهرای خدا
آه من از بهر دوزخ نار شد *** هر دو دنیا از برایم تار شد
فاطمه ای محرم اسرار حق *** رحم بنما رحم بر احوال خلق
ص: 38
السلام علیک یا حسن بن علی
روز بیست و یکم از ماه رمضان المبارک سال چهلم است. لشکر حزن و اندوه، شهر کوفه را به تصرف خویش درآورده است. شهر لباس سیاه پوشیده و صدای شیون و فریادهای جانکاه همه جا را فرا گرفته.
امیرالمؤمنین پیشوای اهل آسمان و زمین به جانب پروردگارش کوچ کرده و مردم را داغدار نموده است.
امام مجتبی این امام مهربان و شکیبا پا بر منبر می گذارد.
عبدالله بن عباس با هزار شور و احساس به سخن می آید: ای مردم کوفه از هر ایل و قبیله و طایفه! این فرزند پیغمبر شما و وصی امام فرمان فرما است. دست خویش را پیش آورده و به بیعت با او گشوده و مطیع باشید.
خواص و عوام از تمامی قبایل و اقوام بیعت نموده و می گویند: چقدر ما او را دوست داریم! او بسیار بر ما حق دارد.
امام حسن با ایشان شرط می نماید که با هر که من در صلح بودم، شما نیز در صلح و با هر کس که سر جنگ داشتم، در جنگ باشید. و مردم قبول می کنند.
حضرتش عمّال خویش را به اطراف و اکناف فرستاده و برای هر منطقه ای حاکم و امیری نصب می نماید.
هنوز چندی از این ماجرا نگذشته که مجسّمه مکر و فریب و کبر و ریا و وامانده از حریم کبریا رهبر و امام و قبله تمام اشقیا و دشمن خوبی و خوبان و
ص: 39
انبیا یعنی معاویة بن ابی سفیان بی حیا لشکری گران و طولانی و بی پایان به سوی عراق گسیل می دارد.
او افرادی را به شهر کوفه فرستاده تا مخفیانه با دشمنان امام فرزانه ارتباط برقرار نموده و از آنان بخواهند تا خون امام را بر زمین بپاشند تا از دویست هزار درهم و دختران این شیطان مجسّم و لشکری از لشکریان شام به وجه اَحسنت و تمام برخوردار شوند.
این وعده کثیف آن هم با این همه توصیف کارگر گشته و دل بسیاری از اراذل و اوباش از بهر دریافت این پاداش چنان بی تاب می شود که حضرت، مجبور می شوند برای محافظت جان در برابر تیغ و سنان(1) آن جانیان در زیر لباس های خویش زره بپوشد.
معاویة بن ابی سفیان سر سلسله جنبان قبیله عصیان با لشکر و همراهیان راه عراق را در پیش گرفته و خبر به گوش امام همام(2) می رسد.
حضرت منبر رفته و اصحاب را به نبرد با لشکر شوم شام فرا می خواند امّا کسی جواب نمی گوید.
عدی بن حاتم مردم را آماج(3) تیر ملامت قرار داده و جان خفته شان را بیدار نموده و بر یاری امام تحریک می کند.
پس جماعتی برخاسته و شعار حمایت سر داده و اعلان وفاداری می کنند.
حضرت می فرماید: اگر راست می گوئید به لشکر گاه من واقع در نخیله بروید گر چه می دانم که اهل وفا نیستید.
ص: 40
آری همان طور که امام فرموده بود، اکثر این جماعت ترسو و با باد وزان همسو در لشکر گاه حاضر نمی شوند.
حضرت مجتبی مردی از قبیله کِنده به نام حکَم را با چهار هزار همراه بر سر راه معاویه واقع در وادی انبار می فرستد.
معاویه مکّار از ماجرا آگاه شده و با وعده دادن ولایتی از ولایات شام و پیشکشی پانصد هزار درهم نقره ْفام(1) او را می فریبد.
حکَم خانه خراب با دیدن آن همه درهم ناب بی تاب شده و امام و سرور کائنات را تنها گذاشته و رو به دیو شهوت و فساد معاویه جلّاد می نهد.
بنیاد شادی دل امام غریب با مکر یاران، تخریب و با حزن و اندوه همنشین و قریب می شود.
حضرت مردی دیگر از قبیله بنی مراد به جای حکَم سست ْبنیاد می گمارد.
پس آن مرد بنی مرادی نیز با ناز و عشوهِ عروس درهم و دینار عنان وفا و وقار از دست داده تا به وصال این عروس مکّار برسد.
دیگر باره دل آن عزیز از تیغ غصه پاره پاره و از مکر چرخ دوّاره به درد می آید.
به هر حال حضرت عزم خود را بر جنگ، جزم و از بهر ریشه کنی فساد، لباس رزم می پوشد. پس جانشینی برای خویش در کوفه گذاشته و به نخیله و سپس دیر عبد الرحمن می رود. سه روز در این منطقه مانده تا سپاه او به چهل هزار نفر می رسد.
امام، عبید الله بن عباس را فرمانده لشکر و قیس بن سعد را معاون عسکر(2) کرده و با دوازده هزار سرباز به جنگ معاویه دغلباز فرستاده و خود به ساباط مدائن می رود.
ص: 41
در آنجا، از بهر امتحان مسلمان ها به منبر رفته و سخنانی را ایراد می فرماید.
جمعی از منافقین و خوارج از همان ها که علی صورت و معاویه سیرتند از همان کسانی که سنگ خاره جهالت و نماد و مجسمه حماقت اند، درصدد ارشاد امام عقل و خرد و دانش و فهم بی حدّ برآمده و می گویند: او کافر شده است.
آه که چه پر درد می شود دل مرد از دیدن این خران بی خرد و این کفّار مرتد! آنان که از فرط حماقت بوزینه زشت را حور جنّت و حور بهشت را عین قباحت(1) می دانند. همیشهِ روزگار بندگان خوب کردگار و اهل اندیشه و خرد و افکار از خنجر جهالت اینان جانشان دچار افگار(2) و خاطر شان سوگوار بوده است.
باری این طایفه جهالت پیشه و این جماعت به دور مانده از اندیشه بر حضرت مجتبی شوریده به خیمه اش ریخته و به غارت اموال او می پردازند.
این گستاخی تا آنجا به پیش می رود که سجاده و فرش نماز آن امام ممتاز را از زیر پایش می کشند و ردای او را از دوشش می برند.
اهل بیت امام با عده کمی از شیعیان با جدّیت و اهتمام دور او را گرفته و به دفاع از او می پردازند.
حضرت راه مدائن را در پیش می گیرند، امّا به هنگام عبور از تاریکی های ساباط مردی از قبیله سیّئات با تیغی آخته بر حضرتش تاخته و بعد از اینکه قلبش را با زخم زبان مجروح ساخته ضربتی بر ران مبارکش نواخته و تا استخوان را می شکافد.
ص: 42
شیعیان و موالیان(1) این شقّی پرعصیان را به خانه و سرایش یعنی دوزخ سرکش به میهمانی آتش روانه می سازند.
همراهیان، حضرت را به شهر مدائن و جائی مطمئن یعنی خانه سعد بن مسعود والی مدائن می برند.
شخص سرشناسی با سعد تماس گرفته و از او می خواهد که امام را دستْ بسته و پروبالْ شکسته به معاویه تحویل داده تا از عطایای آن دیو زشتْ سرشت برخوردار شود، امّا سعد با تیغ نَه او را از خویش می راند.
جرّاحی از بهر درمان حضرت آمده و به فضل خداوند شافی زخم امام حفّی(2) بهبودی می یابد.
و امّا بیشتر سران لشکر حضرت از بهر رسیدن به شهوت و شهرت به معاویه نامه نگاشته و اعلان داشته که ما سرسپرده و مطیع تو و چشم به راه و پیرو هستیم. زود عازم عراق شو که چون بدینجا نزدیک گردی حسن بن علی را دو دستی به تو ارزانی می داریم.
دل دریایی امام بزرگوار از شنیدن این اخبار موّاج و از دست مشتی گدای محتاج می گیرد.
هنوز آسمان قلب امام معظّم از ابرهای تیره غم صاف نشده که طوفان مصیبت و درد کشتی خاطرش را درهم کوبانده و در بند می سازد. قیس بن سعد، معاون عسکر از فرار امیر لشکر خبر می دهد.
آری عبید الله بن عباس این صحابی نمکْ نشناس نیز در برابر چنگ و ربابِ(3) درهم و دینار اختیار از کف داده و دین و ایمان در کف شیطان می نهد.
ص: 43
امّا این پایان ماجرا از این داستان غم انگیز کوه فرسا نیست. هر شب، جمعی از لشکر نور برای رسیدن به مِلک و قصور(1) به سوی عسکر بی نور و منفور معاویه گریخته و بیش از پیش بر زخم های دل امام مظلوم می افزایند. اینک دیگر دل مظلومیت نیز داغدار حضرت شده است.
پس چون حجّت بر همه یاران و اصحاب تمام شده و سره(2) از ناسره(3) معلوم می گردد، حضرت از بهر صیانت جان مؤمنان خالص و موالیان مخلص و امان از تیغ معاویه مفلس از یک سو، و پا پیش گذاشتن سرور ابلیس یعنی معاویه خبیث در امر صلح از دیگر سو، مجبور به صلح می شود.
حضرت در صلحْ نامه خویش چنان شرائطی بر معاویه ملعون معلوم می نماید که هزار جنگ و ستیز از عهده چنین ثمرات با برکت و شگفت انگیز هم برنمی آید.
اول: امام به شرطی متعرض معاویه نمی شود که او بر اساس کتاب خدا و سنّت حضرت مصطفی و سیره خلفای شایسته و باتقوا عمل نماید.
دوّم: احدی را بعد از خود برای امر حکومت و ریاست و وزارت تعیین نکند.
سوّم: شیعیان مرتضی علی و اصحاب آن امام و وصیّ جان و مال و اهل و عیالشان از دست معاویه در امان باشد.
چهارم: حسن مجتبی و برادرش حسین آل عبا و سایر اهل بیت و خویشان رسول خدا از مکر معاویه در امان مانده و در آشکار و نهان ضرری به آنان نرسانده و آن ها را نترساند.
ص: 44
پنجم: امام المتقین و امید آسمانیان و اهل زمین و روح نماز و دین و شیعیان حق ْآئین را در نماز و غیر نماز فحش و ناسزا نگویند.
پس بر صلح نامه نوشته شده خدا و رسول شاهد گرفته شده و چند تن را گواه می گیرند.
امّا چه زود آن ظالم و نمرود جام عهد را می شکند! آنگاه که متوجه کوفه شده و در نخیله خطبه خوانده و می گوید: ای مردم! من با شما نه از بهر نماز و روزه جنگیدم و نه به خاطر زکات رزمیدم. من جز برای رسیدن به این امارت(1) و در دست گرفتن حکومت قتال نکردم. بدانید هر شرطی که با حسن بن علی کرده ام، همه زیر پای من بوده و به آن ها وفا نخواهم کرد.
دریغ و افسوس از دست مردمان سالوس(2)! همان ها که بعد از صلح حضرت مجتبی با معاویه ولدالزنا به خدمتش آمده و او را به خاطر بیعت با معاویه سرزنش می کنند، امّا امام مظلوم همه را با این جمله پرنور متوجه اشتباهشان می کند: شما نمی دانید من برای شما چه کرده ام. به خدا سوگند که کار من از برای شیعیان بهتر از آنچه که آفتاب بر آن طلوع می کند، است. آیا نمی دانید من امام واجب الطاعة و یکی از بهترین جوانان اهل جنّت ام؟
می گویند: آری!
می فرماید: آیا نمی دانید آنچه خضر کرد، موجب غضب موسی شد چرا که حکمت آن را نمی دانست در حالی که کار خضر عین حکمت و درستی بود. هیچ یک از ما أئمّه نیست مگر آنکه بیعتی از خلیفه ظالم زمانش بر گردن اوست الّا مهدی ما که حضرت عیسی در پشت سر او نماز می خواند؟
ص: 45
آری کیست چون امام مجتبی مظلوم که هم از دشمنان خویش در رنج است و هم دوستان مذموم.
سرانجام بعد از عمری خون جگر خوردن از دست دوست نادان و دشمن دانا به وسیله زهر جور و جفا در سال پنجاه هجری قمری در چهل و هشت سالگی دنیا طلبان سیاه دل را با محبوب و معشوقشان یعنی دنیای باطل تنها گذاشته و در جوار یار می آرمد.
از کرمت جود و کرم شد خجل *** دشمن و دوست از تو شدند منفعل
گرچه جهان حلقه انگشترت *** لیک به گردن شده طوق غمت
خیل گدایان همه بر درگهت *** کیست غنی پیش دل آگهت
عرش خداوند عزیز و بزرگ *** از تو گرفته است جمالی سترگ
سرور و مولای شباب بهشت *** کیست به جز تو شه والاسرشت
خیل ملک خادمه خانه ات *** جن و بشر تشنه میخانه ات
روز و شبم شد همه این افتخار *** با نفَس سرور من شد بهار
در همهِ عمر شریفت حبیب *** آه چه کشیدی ز خودی و غریب
مرغ خرد در پی این واقعه *** بال و پرش ریخت بشد تخطئه
آه ْزنان جامه ْدران دربدر *** از پی لطفت همه جا در گذر
گرچه غزال(1) غزلم لنگ شد *** فاش بگویم که دلم تنگ شد
عمر گذشت ونچشیدم دمی *** لذّت آن جام میْ معنوی
بس که ز چشمان ترم اشک ریخت *** قحطی و خشکسالی دوران گریخت
ص: 46
سرور و مولا به تو دلبسته ام *** کن نظری مانده و دلخسته ام
شهر دلم را همه دیو است و دد *** رخ بنما و به کرم کن مدد
ای که تو را خصلت و خوی است کرم *** بر من بیچاره نظر کن به رحم
ص: 47
السلام علیک یا أبا عبداللّه
امروز روز دهم سال شصت و یکم هجری یعنی عاشورای حسینی است.
أبا عبدالله بعد از ادای آخرین نماز صبح خویش به تنظیم سپاه و لشکر خدا کیش می پردازد. لشکری متشکّل از هفتاد و دو جانباز در برابر عسکری از سی هزار پست دغلباز و این یعنی قطره و دریا.
امام، زهیر بن قین را فرمانده میمنه(1) و حبیب بن مظاهر را در میسره(2) و برادرش عباس را علمدار و شیرازه(3) لشکر قرار می دهد.
پس عمر بن سعد را به حضور طلبیده پندها داده و ارشاد می کند، امّا قطرات آب حیات کلام حسین در دل سنگ او بی تأثیر است.
عمر سعد، لشکر خویش را مخاطب ساخته و به ریختن خون امام و اصحاب تحریک می کند.
امام بر مرکب خویش سوار و روبروی صفوف جهنمیان، استوار ایستاده و فریاد کمک خواهی برداشته که: آیا فریادرسی هست که برای خدا ما را یاری کند؟ آیا کسی هست که شرّ این جماعت را از حرم رسول خدا دفع نماید؟
داروی نصیحت و موعظه حسین در جان مرده لشکر اثر نمی کند. شرارت و فساد و لجاجت و عناد از سر و روی آن ها می بارد. زمانه دو رنگ بساط سحر و نیرنگ را چنان پهن کرده که احدی را جز حرّ وانمی گذارد.
ص: 48
دل حرّ بن یزید در میان لشکر یزید از سخنان امام تنها و فرید(1) به درد می آید.
به بهانه ای خود را از لشکر ابلیس جدا کرده و به سوی سپاه امام قدّیس(2) شتافته و با دلی زار و حالت عذر خواهی و اعتذار قلب مولایش حسین را به دست می آورد.
از خجلت رخسار یار و برای کسب رضایت دلدار از اسب به زیر نیامده و با اذن امام آگاه و کاردان راهی آن میدان می شود.
ابتدا قوم سنگ دل کوفه را به سوی امام دعوت می نماید امّا آب از آب تکان نمی خورد. پس به نبرد با آن سگان ولگرد پرداخته و بعد از مقداری ستیز و هلاکت جمعی از آن قوم هیز(3) به شراب شهادت مستفیض می گردد.
عمر سعد نحس و آن لشکریان سراپا نقص عقابان تیرها را از آشیانه های کمان ها پرانده و لشکر امام را تیرباران می کنند.
حضرت رو به یاران می فرماید: برخیزید و برای شهادت آماده گردید که چاره ای نیست. این تیرها پیغام جنگ است.
پس مردان شجاعی که میدان نبرد را حجله دامادی و روز جنگ را شب زفاف و کامیابی می دانند قیام می کنند.
آن دست های عزیز به سوی تیغ های تیز و شمشیرهای خونریز دراز شده و با سپاه سیاه و کانون گناه به نبرد می پردازند.
عده ای از دشمنان توسط داس شمشیر یاران أبا عبدالله درو شده و بانگ واویلا ه! سر می دهند. در این میان تعدادی از لشکر مدینه نیز جرعه نوش شهد شهادت و میِ سعادت می گردند.
ص: 49
پس خطبه ها و نصیحت های امام و یاران و جنگ های اصحاب و نامْ آوران همچنان ادامه پیدا کرده تا پادشاهی خورشید در مملکت آسمان به اوج خویش می رسد.
با یاد آوری یکی از یاران، نماز ظهر برپا می شود، امّا لشکر شهوت پرست گنه کار و دنیا دوست ستمکار نمازگزاران ظهر عاشورا را ارغوانی می کند.
بعد از نماز، دوباره مردان نبرد دست به کار می شوند. هر یک از آنان چند تن از جهنمیان را به جایگاهشان فرستاده و خود نیز به کوی دوست پرواز می کند.
بعد از مدّتی فقط بنی هاشم باقی می مانند.
یاران وفادار أبا عبدالله به جهت حرمت خاندان رسول الله به هیچ یک از بنی هاشم اجازه ندادند که قبل از آنان راهی میدان شوند، امّا اینک که دیگر آن یاران زمینی آسمانی شده اند، مانعی بر سر راه بنی هاشم وجود ندارد.
اوّلین نفر، جوانی با رخساری زیبا و دل ربا و دلی مهربان و باصفا است. او علی اکبر از نسل و سلاله پیامبر و علی فاتح خیبر است.
شیر بیشه شجاعت و اسوه اهل طاعت از پدر اجازه میدان گرفته و عازم می شود.
پدر مهربان که از صبح زخم های فراوانِ فراق خوبان دلش را سوزان کرده است، با نگاه مأیوسانه یوسفش را بدرقه کرده و دیدگانش بارانی می گردد.
در این هنگام، خورشید جمال اکبر در افق میدان برابر می شود، امّا خفّاشْ صفتان کورْدل و شبْ پرستان بزْدل تاب دیدن این نور را ندارند.
علی دست به کار می شود. آنچنان دمار از روزگار سپاه کوفه درمی آورد که ناله و فغانشان گوش فلک را کر می سازد.
ص: 50
چشمه های خون کوهسار بدن مبارک از یک سو، و تشنگی و موج حرارت و گرمای خورشید فلک از دیگر سو، و سنگینی سلاح برّنده ْمسلک از سوّم سو، علی را بی تاب کرده است.
لختی به نزد پدر آمده و به سرعت به میدان برگشته و به جنگ با شیطانْ پرستان پرداخته و تعدادی دیگر را از زندگی سیر می کند، امّا ناگهان مزدوری خیانتْ پیشه از بهر کشتن آن جگرْگوشه شمشیری بر فرقش وارد کرده و شمشیرهای دیگر نیز به ملاقاتش می آیند.
رمق و توان از بدن شریف آن جوان رخت برمی بندد. دست به گردن اسب نهاده و عنان را رها می کند. اسب، او را در میان لشکر دشمن و آن پیروان اهریمن گردانده و از هر بی رحمی که عبور می نماید زخمی بر بدن پاکش به یادگار می ماند.
اینک بدن جوان امام از فرط دشمنی و زخم زبان خنجر و نیزه و صمصام(1) قطعه قطعه گشته و کشتی پاره های جان عزیزش در غرقاب تیغ و سنان و حسام(2) غرقه شده است.
از همانجا مرغ بی رمق صدای علی از آشیانه گلو به سوی کوه آرامش و وقار و بنده محبوب خداوند غفّار به پرواز در می آید: ای پدر! خداحافظ. جدّم رسول الله سلامت می رساند و خواهان تعجیل تو به سوی خود است.
سرور مظلومان عالم و کانون درد و اَلم(3) بر بالین جوانش می آید. خورشید صورتش را بر ماه چهره علی گذاشته و آن قوم جفاکار نفرین می شوند.
ص: 51
طوفان توفنده حزن و اندوه، دریای خونین قلب حسین را موّاج نموده و دلش را به درد می آورد.
بعد از علی، دیگر خوبان بنی هاشم از عبدالله و محمد و قاسم تا یل میدان رزم ماه بنی هاشم همگی به سوی بهشت امن الهی و عالم وسیع و نامتناهی پرکشیده و حسین را تنها می گذارند.
نگاه سیّد الشهدا به دریای خونی که قبلا صحرا بوده می افتد.
چند ساعت از ظهر داغ عاشورا گذشته است. از شدت تشنگی، چشمان حسین آسمان را دودْ آلود می بیند. زبان از شدت تشنگی چنان خشک شده که به کام دهان چسبیده.
نسیم داغ صحرا آرام بر لاله های خونین سیما می وزد. لاله زاری که از بارش باران تیر به وجود آمده.
طوفان های پی در پی و سهمناک غم پیاپی آسمان زلال دل پاک حسین را غبارْآلود و درهم کرده است. دیگر، تکیه گاهی جز عصای تنهایی ندارد. همه اصحاب مهربان و باوفا برادران باصفا برادر زادگان آل مصطفی و ... حسین را تنها گذاشته اند.
او از صبح دائما عطر گل شهادت را استشمام کرده است.
پشت سر، خیمه های زنان و کودکان نالان و تشنه پیش رو دشمنانی با کینه دیرینه و چپ و راستش هم بدن های ناقص العضو به خون غلطیده.
امان از دل حسین!
دیگر کم کم وقت ملاقات خداوند فرا می رسد. برای وداع رو به خیمه ها می نماید.
ای سکینه و فاطمه! و ای زینب و ام کلثوم! خداحافظ.
ص: 52
زنان مظلومه و بی سرپناه و اطفال و کودکان بی گناه با دل های بریان و دیدگان گریان دور حسین را می گیرند.
حضرت، فرزند بیمارش علی را به سینه چسبانده و اسرار امامت را به او می گوید.
حسین زهرا وداع نموده و راهی میدان می شود. هنوز امید به هدایت دشمن دارد: آیا کسی هست که امید ثواب از خداوند داشته باشد و به فریاد ما برسد؟ آیا یاوری هست که به خاطر خدا ما را یاری کند؟
صدای مظلومانه حسین به گوش زنان اهل حرم می رسد. ناله و گریه امانشان نمی دهد.
سرور آزادگان جهان و مظهر رأفت و رحمت خدای مهربان به سوی خیمه ها باز می گردد. خطاب به خواهرش زینب می فرماید: کودک کوچک مرا بیاور تا با او وداع کنم.
پس کودک خویش را گرفته و صورتش را به نزدیک او می آورد تا ببوسد امّا عقاب تیزْ پرواز تیر حرمله خود را زودتر از لبان حسین به علی اصغر رسانده و گلویش را می بوسد.
مرگ بر دشمن سنگ دل و بی رحمی که حتی یک گل عاطفه هم در شوره زار دلش نرسته است!
این طفل کوچک شیرْخوار و کودک پاک بی گناه عالی مقدار بزرگ ترین سند مظلومیت حسین است.
وظیفه این شهید در کربلا به دست گرفتن شمشیر نیست. او وظیفه دارد با شهادتش ثابت کند که دشمنان حسین، دین و مذهبشان باطل بوده و از بهرهوا و هوس می جنگند چرا که حتی کشتن بی گناهان و طفل شیرْخوار را هم افتخار می دانند. چه توقعی است از میزبانان میهمان کُش؟!
ص: 53
اگرچه از صبح تاکنون دشمن نابکار و غدّار بارها و بارها با آتش درد، دل حسین را داغدار و بریان کرده و دنیا را پیش چشمش تیره و تار ساخته است، امّا در وادی مقدّس قلب حسین، غیر خدا راه ندارد. او اگر فرزندانش را نیز دوست دارد از بهر خداست.
به هر تقدیر آن یکّهْ تاز عرصه رزمْ آوری و قهرمان کشور دلاوری با وجود بی یاوری سوار بر اسب شده و روبروی سپاه شیطان می ایستد.
شمشیر پولادْ اندام خویش را در دست می گیرد و مبارز می طلبد امّا مگر مردم بزْدل گندمْ نمای جوفروش و این پستْ فطرتان و وحوش که دین به دینار فروش هستند، جرأت رویارویی با فرزند فاطمه زهرا و حیدر کرّار را دارند.
هر کس که تشنه چشیدن طعم شمشیر آبدار حسین است، جلو آمده و سیراب می گردد.
جمع کثیری از کفتاران پست و روباهْ صفتان یزیدْپرست به درک واصل می شوند.
سیدالشهدا از همه طرف در محاصره است. هم از برون و هم از درون. چهار طرفش را دشمن بی دین زیر پایش را ریگ های داغ آتشین بالای سرش را موج های تف و حرارت سهمگین و درونش را گرسنگی و عطش مرگْ آفرین و خاطرش هم که نگران زنان و کودکان غمگین است.
کدامین پهلوان دلیر و کدام یل قوی دست شیرگیر تاکنون در چنین میدانی به نبرد برخاسته؟ مرد چنین میدانی تنها حسین است. جانشین خداوند درآسمان و زمین و سرور تمام کائنات و مخلوقین از جن و انس تا ملائکه کروبیّن.(1)
ص: 54
بعد از اینکه سرهای زیادی گوی چوگان شمشیر حسین می شود دشمن به خود آمده و می فهمد که به این نحو نمی تواند او را زمینْ گیر کرد.
پس دریای بی کران لشکر با تمامی قوا و عسکر از همه سو بر فرزند حیدر هجوم می آورند.
فقط چهار هزار تیرانداز زبرْدست از این طایفه پست امام را آماج تیرهای کمان و پیکان های کینه نهان قرار می دهند.
گویا در این میدان عطش و آتش فقط این باران تیرِ برخاسته از ابرهای کمان است که قصد یاری و رفع تشنگی او را دارد.
در این گیر و دار مظهر غیرت کردگار مشاهده می کند که گروهی از لشکر بی غیرت کوفه و شام به سوی اهل حرم و خیام می روند.
از لابلای غوغای نیزه و شمشیر و تیغ با صدای بلند و بلیغ(1) دشمن را مخاطب می سازد: ای پیروان آل ابی سفیان! اگر قید دین را زده اید لااقل مرد باشید. عرب غیرت دارد.
صاعقه فریاد حسین، کارگر شده و خرمن جمع آن قوم شوم را سوزانده و متفرق می کند. پس دشمن جفاکار، خیام اهل حرم را رها کرده و به خیمه وجود حسین رو می آورد.
امّا باز هم این ابرْمرد تاریخ است که چون باد پائیزی برگ های زرد و بی خاصیت درخت جامعه اسلامی را بر زمین می ریزد.
مگر این ها از حسین چه دیدند که یزید را برگزیدند؟ این احمقان بی خرد و این کج اندیشان مرتدّ به خیال خام خویش می خواهند خورشید را گلْ اندود کنند. عاقبتِ لقمه حرام جز این نسیت. وای بر حرام ْخواران!
ص: 55
لختی گذشته و تنور جنگ، داغ و داغ تر می شود.
مزرعه جسم پاک حسین پر از گل های شقایق سرخ شده است. آب حیات خون از سرچشمه های کوهسار بدن امام محزون جوشیده و درختان بی برگ و بر تیر همچنان بر آن می روید.
شیطانی از قوم ابلیس از روی مکر و تلبیس با تمام قدرت نیزه اش را در پهلوی حسین فرو می کند.
امام از فراز اسب بر نشیب زمین جای گرفته و می فرماید: بسم الله و بالله و علی ملّة رسول الله.(1) پس با زحمت قامت راست کرده و می ایستد.
زینب که تمام توجّهش به برادر است، وقتی این صحنه را می بیند دوان دوان از خیمه بیرون می آید. برادر را صدا زده و می فرماید: ای کاش! آسمان، فرو ریخته و بر زمین می افتاد. ای کاش! کوه ها از هم پاشیده و بر صحن بیابان ها پراکنده می شد.
درس ْآموز درس شیطنت و آموزگار ابلیس پستْ فطرت یعنی شمر بن ذی الجوشن علیه اللعنة لشکر تحت امر خود را مخاطب ساخته که چرا منتظرید؟ کار حسین را تمام نمائید.
همگی بر آن مظلوم روزگار و امام تنها و بی یار حمله می کنند. یکی تیر بر دهان مبارک می زند. دیگری دست چپش را می بُرد. گاهی نیزه ای بر سینه اش جای می گیرد و گاهی سنانی به گلویش وارد می شود.
دیگر، لحظات آخر عمر حسین است. شیطان از فرط شادی به رقص آمده است.
ص: 56
پس شمر لعین خنجر کین برمی آورد. ابلیس خبیث با خنجر کفر، حنجر ایمان این پلید را می بُرد و او سَر سِرّ هستی.
لاحول و لاقوة الاّ بالله العلی العظیم
ای حسین ای یکّهْ تاز راه عشق *** ای عزیز غرقه در اسرار عشق
مهربانی چون تو کی دنیا بدید *** عطر جانی چون روانت کی شنید
روح و جان این سرا جان تو بود *** سبزی دهر و صفاها از تو بود
کاش جمله مردمان روزگار *** رفته بودند و تو بودی ماندگار
جان فدای مهدیت ای ساقیا *** گر تونیستی او بود ساقی ما
در میان ظلمت جهل و گناه *** کی چراغی جز شما باشد به راه
فاش دیدم در مقام اشتیاق *** واصلش تو دیگران غرق فراق
گر نبودی ای نگار جان ما *** کلّ هستی تیره بود و بر فنا
رکن توحید و ستون معرفت *** هم تویی ای اسوهِ زیباصفت
آفرین بر تو که از بهر بشر *** آبرو ساختی تو ای خیرالبشر
ملک خوش بختی خداوندش تویی *** شد شقیّ آن بی مرام مدّعی
چون قیامت جلوه گاه این سراست *** پس صراطش هم همین راه شماست
هر که غیر تو به دنیا برگزید *** تا همیشه از هدایت رو ندید
من چه نازم بر شهی که امر او *** می گشاید هشت در جنّت به رو
لیک قهرش بهر خصم حقّه باز *** می نماید هفت در دوزخ فراز
آنکه دست از دامنت برچیده است *** خویشتن را در بر کفر دیده است
حامی دین خدا هرگز نگشت *** چون تو ای دلداده عفو و گذشت
ص: 57
اف بود بر امّت بی بند و بار *** که تو را هرگز نگشتند پشت و یار
ابر غم بر آسمان دل نشست *** ای نسیم روحْ فزا دل رفت ز دست
ای حسین ای روح و جان آب و گِل *** لحظه ای گامی بنه بر فرش دل
چون تمام هستی ات کردی فدا *** آبرومند و عزیزی بر خدا
گر تویی کشتی امّت ای بشیر *** دست این افتاده در دریا بگیر
قلب پاکت مخزن لطف خداست *** خازنا دست تهیم برملاست
خلق بسیاری با لطف شما *** اهل دل گشتند و یاران خدا
کاروان در حرکت و عمرم تبه *** ای مسیح جان بسازم منتبه(1)
دور، دور شهرت است و سیم و زر *** بر دل رنجیدگان کن یک نظر
ص: 58
السلام علیک یا علی بن الحسین
مجلسی است بهم آمیخته از مؤمن و منافق و حلقه ای است از مردان مخالف و موافق و خورشید تابناک وجود نازنین علی بن الحسین مرکز کهکشان جمع می باشد.
مردی فقیر و گرفتار و پریشانْ حال و بدهکار با بدنی لاغر و نزار(1) و پارگی لباس ها و دثار(2) که حاکی از حمله عفریت فقر به اوست، به محضر امام شرفیاب شده و اظهار حال می کند.
نرگس چشمان پاک امام، با آب دیده اش سیراب می شود.
از جمع، کسی علّت گریه را می پرسد.
حضرت می فرمایند: کدام درد بزرگ تر از این است که آدمی برادر مؤمن خویش را پریشان و قرضْ دار ببیند امّا برای آن چاره ای نبیند.
مجلس، خاتمه یافته و اهل آن غزل فراق می خوانند. در همین حین یکی از منافقان کورْ دل و بینوا و جاهل می گوید: ما از کار اینان در تعجّبیم. یک بار معتقدند: آسمان و زمین، بنده حلقه به گوش ماست و دیگر بار می گویند: حل مشکل برادر مؤمن، خارج از قدرت ما و به دست خدای تواناست.
پس درویش فقیر، زخمی بر زخم های دلش افزوده گشته و دلگیر و گرفته به خدمت پناه انس و جن و عالِم به ظاهر و باطن علی بن الحسین می آید.
ص: 59
یا بن رسول الله! کسی چنین سخنی گفت. چنان سخنش مرا آشفت که غم و گرفتاری های خویش را به چاه نسیان ریختم.
حضرت می فرماید: خداوند برایت گشایشی حاصل نمود. سپس کنیز خویش را خوانده و به او می فرماید: افطاری مرا به نزدم بیاور.
پس از اندکی دو قرص نان جو خشک شده، حاضر می شود.
بگیر این قرص ها را که در خانه ما غیر از این نیست، لیکن خداوند به برکت این، نعمت و مال بسیار به تو عطا کند.
فقیر دل شکسته با حالی زار و خسته دو قرص نان را برگرفته و روانه بازار می شود، امّا حیران و سرگردان است. نفْس امّاره از یک سو و شیطان مکّاره از دیگر سو آزارش می دهند: این چیست که امامت به تو داده؟ نه دندان طفلان بر این تأثیر دارد و نه شکم تو و خانواده ات از آن سیر می شود و نه به جای بدهیت دستگیر است.
بی اختیار به این سو و آن سو می رود. ناگهان نقطه ای چشمانش را می رباید. یک ماهی و یک ماهی فروش. گویا احدی برای خرید این ماهی پولی خرج ننموده و صاحبش منتظر فرَج است.
فقیر می گوید: قرص جویی دارم. بیا آن را با ماهی ات عوض نما.
ماهی فروش قبول نموده و معامله صورت می گیرد. هنوز چند قدمی دور نشده که عقال(1) نگاهش به بقّال گره می خورد. جلو آمده و نمکی اندک که سفیدی اش را خاک غصب کرده است، توجهش را به خویش جلب می کند.
ص: 60
پیشنهاد معامله باز هم تکرار می شود: این میوه تنور را بگیر و آن خاک شور را بده. شاید بتوانم به کمک این نمک ماهی را غذایی قابل خوردن و مبارک کنم.
نمک، در دست فقیر و قرص نان، در کف بقّال سر به زیر جای می گیرد.
پس درویش خسته و دلگیر با هزاران غصه ریز و کبیر راه خانه را در پیش می گیرد.
گاهی با خود در اندیشه است که با این ماهی اش و این نمک پرغل و غشّ چگونه جواب شکم های گرسنه اهل و عیال بدهم و گاه غم بدهکاران را که چگونه از چنگشان برهم.
وارد خانه می شود. در فکر است که ماهی ناچیز را تمییز کند که صدای درِ دهلیز(1) بلند می شود.
چشمانش از آنچه می بیند میخْ صفت می گردد. صاحب نمک خاک آلود و ماهی کبود با قرص های نان مبارک و مسعود.
پس لب به سخن گشوده و نخ غم از دل و یخ نگاه از چشمش برمی دارند: دندان طفلان ما حریف این نان نشد. ما را ببخش. ما نفهمیدیم که تو از سر نیاز و رنج دراز حاصل دست خبّاز(2) را فروختی. نان های خود را بگیر و از ما چیزی بر دل مگیر. ما آن ماهی و نمک را برای تو و اهل و عیال حلال کردیم.
پس آن ها را دعا کرده و برمی گردد.
ص: 61
به سراغ ماهی رفته تا از آن طعامی سازد. هنوز کارد بر شکم نرم ماهی جولان نداده و آن را سفره ننموده که دو دانه مروارید سپید فضای اتاق را از فرط نورناپدید می سازد. بر خاک مذلّت افتاده و پیشانی به آستان خدای صاحب عزّت سائیده و سپاس می گوید.
در فکر است که این دو درّ گران و آن لؤلؤ و مرجان را در کدام دکّان مکان داده و بفروشد که درِ منزل می خروشد.
قاصد زین العابدین امام العارفین است.
امام فرمودند: خدای تعالی تو را گشایشی حاصل و پریشانی را از تو زائل نمود. اکنون طعام ما را به ما ردّ کن که کسی غیر از ما از عهده آن برنمی آید.
به برکت وجود ذی جود امام چهارمین آن درویش مسکین با دو درّ بلورین ثروتی سنگین بر هم زده و زبانزد آن و این می گردد.
فرزند مصطفی عزیز زهرا و جگر گوشه علی مرتضی یعنی سیدالشهدا غریب و تنها به دست شغالان درنّده و انسانْ نماهای حرام زاده با شهد شهادت به سر منزل سعادت و وصال ولیّ نعمت خویش رسیده است.
اینجا شهر مکّه است. محمد بن حنفیّه برادر حسین زهرای مرضیّه در محضر امام گرانمایه زین العابدین بر زمین می نشیند.
ای برادر زاده! می دانی که رسول خدا بعد از خویش پدرت علی مرتضی را وصیّ و امام و پس از آن حسن و حسین را قائمْ مقام نموده است. هم اکنون پدرت مقیم کوی شهادت شده و وصیتی از او دیده نشده. من عموی تو و فرزند علی آن بنده خداپیرو هستم. من مردی ام کهن ْسال و تو پسری جوان ْسال. من به امر امامت سزاوارترم تا تو جوان رعنا قامت. مقصودم از همه
ص: 62
این سخنان این است که با من پیر و ناتوان در امر امامت دست به گریبان نشوی.
امام می فرماید: ای عمو! از خدا شرم دار و فکرت را به چیزی که لایقش نیستی، مشغول مدار. ترا موعظه می کنم که جزو جهّال نباشی. ای عمو! پدرم قبل از حرکت به عراق وصیت هایش را با من در میان گذاشت و یک ساعت قبل از شهادت و فراق در امر امامت از من عهد و میثاق گرفت. اینک اسلحه رسول خدا در نزد من است. پس گِرد این امر مگرد. چون می ترسم عمرت کوتاه و احوالت آشفته و تباه شود. خداوند امامت و وصایت را فقط در نسل حسین به امانت گذاشته است. اگر خواهی که به خوبی، این مطلب را بدانی بیا تا با هم به پیش حجر الاسود رفته و حقیقت امر را از او جویا شویم.
هر دو بزرگوار به جانب این خال جمال کعبه یار به راه می افتند.
امام راستین رو به عموی نازنین می فرماید: اوّل تو در پیشگاه خدای تعالی با زاری و تضرّع و تقلّا(1) از او بطلب تا حجر الاسود را از بهر تو مخاطب سازد، آنگاه از او بپرس که حقیقت مطلب چیست.
جناب محمد بن حنفیّه با هزاران نوحه و مرثیّه و با اشک و گریه از خدای یگانه می خواهد که سنگ سیهْ چرده را به سخن و گفته درآورد.
چشم و لب، خشک، ناله و لابه(2) خشکیده و حجر الاسود صُمٌّ(3) بُکم(4) آرمیده.
امام می فرماید: ای عمو! اگر تو وصیّ و امام بودی از حجر، جواب می شنودی.
ص: 63
عمو می گوید: ای برادر زاده! اکنون نوبت توست.
پس امام ملک و ملکوت و پیشوای ناسوت(1) و لاهوت(2) روح عالم هستی و پرچمدار یکتاپرستی خواسته اش را از خدای گیتی می خواهد. سپس رو به حجر الاسود این سنگ روسفید خانه ایزد کرده و می فرماید: به حقّ خداوندی که عهد و میثاق انبیا و اوصیا و تمام مردمان را در تو قرار داد، از تو می پرسم که: بعد از حسین بن علی امام و وصیّ کیست؟
حجر از شور و شعف دیدار امام خویش و مفتخر شدن به هم کلامی آن پیشوای دوراندیش چنان تکان می خورد که نزدیک است آن خال بسان خلخال(3) به پای امام افتد.
پس به زبان عربی مبین(4) به مانند خطیبان کهنهْ کار تیزْبین آدمیْ صفت و متین به نطق می آید: وصایت و امامت بعد از حسین از آن توست.
با آمدن سیمرغ تفکّر، کلاغ توهّم محمد بن حنفیه فراری شده و سخنان برادر زاده اش را تصدیق می نماید. آنگاه با ادب و احترامِ بیش از پیش پای آن امام نیک اندیش و پیشوا و رهبر خویش را بوسیده و می گوید: لباس زیبای امامت فقط بر قامت تو راست می آید.
آنچنان کردی خدا را بندگی *** بندگی گشت از پیت در بردگی
ص: 64
گر که عیسی شافی کوران بشد *** شافی عیسی نباشد جز تو خود
کِرم کور بینوا در بیخ چاه *** می خورد روزی ز یُمنت ای صباح(1)
کاش ابر تیره شرک و عناد(2) *** ترک می گفت آسمان اعتقاد
تا برون آید حقیقت ناب ناب *** لطف حق بینند دور از هر حجاب
وای بر قومی که دارند بر سراب *** روی و پشت پستشان بر سِرّ آب
اف به این منزلگه پراضطراب *** کو نبشناسد تراب از بوتراب
اینک این بیمار سوی تو شده *** ای طبیب جان من وقْعی(3)بنه
چون طبیبان جمله بیمار تواند *** پس به که رو آورم ای سربلند
درد این بیمار مادر مرده را *** نیست درمانی به جز لطف شما
کوه قلبم زیر بار حزن و غم *** قامتش بشکست و او گردیده خَم
دست من اینک به سوی تو دراز *** گشت از روی غم و درد و نیاز
تو که دشمن را ز لطفت بی نصیب *** هیچ نگذاشتی چه داری با حبیب
ای علی ای آبروی اهل دین *** چون به محشر جمله گرد آئیم ببین
نوکرانت را و ده ما را پناه *** که نه آنروز اشک سود دارد نه آه
ص: 65
السلام علیک یا باقرالعلوم
مرد شامی به فقر و فلاکت و تهیدستی و کلْفَت(1) مبتلا شده است. غم و اندوه حلقوم دلش را چنان می فشرَد که نزدیک است ترک دنیا گوید.
با خود می اندیشد چه کنم؟ ناگاه فکری امید بخش بر دفتر عقلش نقش می بندد.
بهتر است به سراغ حلّال مشکلات و برآورنده حاجات بنده آبرومند و طاهر عالِم خیّر امام باقر بروم.
با هزار امید و آرزو برای دیدن آن امام نیک خو به راه می افتد.
بعد از ورود بر امام سلام کرده و می گوید: من از اهل شامم. من دوست شما و دشمن دشمنانتانم. پدری داشتم که مرید بنی امیه بود و از مال و ثروت خزانه هایش آکنده. تنها فرزندش منم و بس. بعد از مرگش هر چه به دنبال مال و منال او گشتم، چیزی نیافته و خسته و بدْحال شدم. هیچ شکی ندارم که او این کار را به خاطر دشمنی اش با من که دوست دار شما اهل بیت پاک دامن بودم، کرد.
امام عالِم به تمام عوالم از لاهوت تا ناسوت و از جبروت(2) تا برهوت(3) می فرماید: دوست داری که پدرت را ببینی و جای مال را از او بشنوی؟
ص: 66
برق شوق، قلبش را منوّر می کند. آری! به خدا سوگند که بی چیز و نیازمند و گرفتار و دردمند هستم.
حضرت چیزی می نویسد و با انگشتر خویش آن را مُهر می نماید: این نوشته را به جانب بقیع ببر. در وسط سرزمین مردگان ایستاده و ندا در ده که: یا دَرْجان! شخصی عمّامه به سر عیان می گردد. این نامه را به او داده و بگو: من قاصد محمد بن علی بن الحسین بوده و از او هر چه می خواهی بپرس.
مرد شامی با قلبی پر از شور شعف و سینه ای آکنده از ایمان مضاعف به سوی قبرستان بقیع این بهشت رفیع می آید و ندا در می دهد: یا دَرْجان!
ناگاه شخصی با همان نام و نشانی از عالم غیب و نهانی پا به دنیای ظاهر و عیانی می گذارد. نامه آن منبع فیض بی پایان را به آن مأمور خدای دیّان(1) داده و خواسته اش را بیان می دارد.
جواب می شنود: از جایت تکان نخور تا پدرت را حاضر کنم.
بعد از اندکی آن شخص ملکوتی با مردی برهوتی ظاهر می شوند. شخصی که از شدّت سیاهی، ذغال سیاه بخت به پیشش برف سفید و از فرط زشتی، دیو شورْ بخت به نزدش حور وعید(2)
است.
شخص ملکوتی می گوید: این هم پدر بی آبرو. هر چه دل تنگت می خواهد بگو.
مرد شامی می گوید: این دیگر کیست؟! این پدر من نیست.
می گوید: همان است، لکن عفریت بی رحم آتش دوزخ و دود تیره عالم برزخ و عذاب های آن مطبخ(3) او را به چنین حال و روز و فخّ(4) کشانده است.
ص: 67
پس با ناباوری و آزرده خاطری می پرسد: تو پدر منی؟
می گوید: آری!
می پرسد: تو که در دنیا چنین نبودی. چرا اینگونه معذّب و کبودی؟
با صدای پر از درد و عذاب و غم و اندوه و التهاب می گوید: از آنجا که من دوست دار بنی امیه بودم و آنان را بر اهل بیت پیغمبر زمانه برگزیدم به این عذاب سوزان و اشک ریزان مبتلا شدم. چون تو مُحبّ اهل بیت بودی و آنان را بر خود سرور نمودی من با تو در عدوان بوده و مالم را پنهان داشتم. امروز در این عالم جدید در ندامت شدید و پشیمانی مزید(1) و هزاران عذاب و تهدید به سر می برم. ای پسر! به جانب بوستان من شتاب و زیر فلان درخت زیتون را دریاب تا به تمام مالم برسی. صد هزار درهم ناباما پنجاه هزار درهم از آن مال وافر(2) از آنِ محمد بن علی الباقر است. آن مقدار را به او تقدیم و بقیّه را برای خود تقسیم کن.
آری به برکت عنایت امام پنجمین امید تمام انبیا و مرسلین مرد شامی از بند دیو فقر جسته و در آغوش حور غنا آرمیده و بر ارادتش به یگانه مذهب حق و مکتب مطمئن موثّق(3) افزوده می شود.
اینجا سرزمین وحی و صفا و سعی و جمرات و رَمْی است، امّا کعبه از بهر مصیبتی بزرگ، ردای عزا یعنی لباس سیاه پوشیده است.
ص: 68
هشام بن عبدالملک ملعون جن و انس و ملائک پای نحس خویش را بر این سرزمین پاک و متبرکّ گذاشته است.
چیزی نمی گذرد که حزن و اندوه خانه خدا به سرور و شادی عُظمی تبدیل می شود.
محمد بن علی الباقر امید مردمان آزرده خاطر و پناه گنه کاران فاجر به همراه پاره جگرش جعفر پاک و طاهر همسایگان خانه خدا را با قدوم خویش به شادی وافر می رسانند.
در یکی از روزها جعفر بن محمد الصادق بنده خوب خدای خالق و سرور تمام خلائق مردم را با کلام شفابخش خویش در آن ساعات و دقائق موعظه می نماید: حمد و سپاس خدایی را که محمد را به راستی برای پیغمبری راهی و ما را به آن حضرت گرامی داشت. مائیم برگزیدگان خدا بر خلقش و محبوبان و خلفایش. سعادتمند کسی است که پیرو ماست و شقّی و بدبخت آن باشد که رویگردان از ماست.
پس برادر هشام آن ابلیس بدنام این خبر و کلام را به برادرش هشام می رساند.
هشام مکّه را محلّ مناسبی برای انتقام از آن امام نمی بیند. با تحمل زجر و نیش آتش خشم خویش را به آب چشم تبدیل تا به موقعش ایشان را آزرده و ذلیل نماید.
بعد از ایّام حج و رسیدن به شام توسط پیکی به مدینه پیام فرستاده تا امام و فرزندش جهت انتقام به دمشق روند.
آن امام صدّیق و فرزند شفیق پس از طی طریق غریب و تنها و بی رفیق به شهر دمشق و آن مردمان صاحبْ فسق می رسند.
ص: 69
هشام شوم و آن کفّار ظلوم(1) برای تحقیر باقرالعلوم سه روز به او اجازه ورود به برج و بارو(2) نمی دهند.
روز چهارم امام پنجم به همراه فرزندش پیشوای ششم به مجلس هشام خون ْآشام حاضر می شوند.
هشام بر تخت پادشاهی خود جلوس و لشکر شیطانی اش در دو صف در مقابل او با نقّاره(3) و کوس(4) ایستاده اند.
در نقطه ای هدفی برای تیراندازی مهیّا و بزرگان لشکری و کشوری به انداختن تیر و گرفتن جایزه و عطایا مشغولند.
روی نحسش را به امام مبارک کرده و از او می خواهد که تیر بیندازد.
امام می فرماید: من پیر شده ام و از عهده تیراندازی برنمی آیم. اگر مرا معاف داری، بهتر است.
هشام که برای کشتن امام به دنبال بهانه ای تمام می گردد، می گوید: به خدایی که ما را به دین خویش و پیغمبر خیراندیش عزیز گردانده، معاف نمی کنم.
سپس به یکی از بزرگان مجلس و ترسویی مفلس اشاره می کند که تیر و کمان خود را به امام بدهد.
آموزگار شجاعت و جنگْ آوری و قهرمان بی رقیب عرصه رزمْ آوری کمان را در یک دست و تیر را به دیگر دست گرفته و بر قلب هدف می نشاند. پس تیری
ص: 70
دیگر گرفته و چنان پرتاب می نماید که از پر تا پیکان تیر نخست را شکافته و در میان آن قرار می گیرد.
تیر سوّم همان بلایی را که تیر دوّم بر سر تیر اوّل آورده بر سر تیر دوّم می آورد و در میان هدف می نشیند.
هرکدام از تیرها به تقلید از تیر رهای قبلی، همین مسلک را ادامه داده تا با رها شدن تیر نُه از کمان امام تیر نَه از کمان دهان هشام رها می شود.
گرچه هدف با نُه تیر، یک شکاف، بیش برنمی دارد، امّا هدف قلب سیاه هشام، نُه شکاف برداشته و رنگ چهره اش از شدت حسادت و خشم رو به سرخی گذاشته و دگرگون می شود.
دیگر طاقت این مهارت را ندارد. می گوید: ای أبا جعفر! خوب تیر انداختی! چگونه خود را ماهرترین تیرانداز عرب و عجم ساختی؟ چرا گفتی نمی توانی؟
و سپس مثل سگ پاسوخته از این کار به مکر آمیخته پشیمان و کینه امام را در دل نهان و به والی مدینه می نویسد: او را با زهر جفا از زندگی زهرآلود دنیا خلاص نما.
کیست جز فرزند سجّاد بنده پاک خدا *** بی قرار ربّ خویش و نور چشم انبیا؟
گر که خلق خواهد شمارد جملهِ اوصاف تو *** ریگ دشت و حوت بحر(1) کم آید و نجم سما
آنچنان پاکی تو ای تازه گل باغ خدا *** که خجل زان رخ بود قلب گل و باد صبا
چون سفر کردی به سوی خالق یکتای خود *** شام جهل پر کرده بود گر که نبود لطف خدا
در میان امّتی نامهربان گشتی اسیر *** من چه گویم زین همه درد، زین جفا
هیچ دردی بهر عالِم اندرین دیر خراب *** نیست بدتر از وجودش در میان جاهلان بینوا
بی قرارم بی قرار این همه حسرت که کاش *** قدر تو دانسته بود آن امّتان بی وفا
ص: 71
من نمی دانم که با بی مهری آن قوم شوم *** تو چرا لطف می نمودی بهر آنان سال ها
باقرا ای پنجمین سرچشمه فیض خدا *** دست ما را گیر و زین هجران رها
اسم اعظم چیست جز نام دلارای تو دوست *** این دل بیچاره را ای اسم اعظم کن دوا
ای زمانه من دگر از کین تو ترسان نِیَم *** چون که دستم بسته شد بر دست فخر اولیا
کاش روزی چشم این ناپاک و عبد بی قرار *** بر تراب مقدمت افتد شود آن، توتیا(1)
من به امیدی به درگاهت شدم ای شاه پاک *** پس نواز این دل به آن پیمانه و جام صفا
جان بیمارم نما درمان به یک دم زان نفَس *** نیست طبیبی جز تو ای پور علی مرتضی
ص: 72
السلام علیک یا جعفر بن محمد الصادق
دو برادر برای انجام کاری از کوفه به سوی بیابان راهی می شوند.
هوا بسان سینه عاشق شوریده ْحال، سوزان و کف کویر از تف هوا چون آتش، فروزان است.
حکومت، حکومت عطش است. از فرط تشنگی، سراب بیابان در نظرشان آب روان جلوه نموده است.
در این میان، یکی از دو برادر، بدنش نحیف تر و در مقابل عطش ضعیف تر است. پس قوایش در برابر بی آبی دوام نیاورده و هوش از سرش می پرد.
چقدر برای برادر، سخت است! خودش بی آب و بی تاب و برادرش از ظلم عطش در خواب.
غم و اندوه سنیه اش را سخت می فشارد. چه کند؟ چاره ای جز پناه به درگاه خدای بی پناه ندارد.
امّا او که آبرو ندارد. باید به آبرومندان متوسل گردد تا خواسته اش حاصل شود.
ابتدا به نماز و سپس به درگاه معصومین چاره ساز با هزار سوز و گداز به توسل می پردازد. از پیامبر خدا و فاطمه زهرا شروع کرده تا به امام زمان خویش جعفر بن محمد خداکیش می رسد.
قطرات اشک، پیوسته از چشمه های چشم ریزان و لب ها به التماس و زاری لرزان است. پیوسته امامش را قسم می دهد تا به او راهی را نشان بدهد.
ناگاه کسی را در کنار خود می بیند. پیری روحانی با محاسنی سفید و نورانی.
ص: 73
پیرمرد روشن ضمیر برای دلجویی برادر دلگیر می گوید: مشکلت چیست؟
برادر اندوهناک با سر و رویی پر از خاک از سینه غمدیده و چاک چاک خبر داده و داستانش را بیان می دارد.
پیر والاگهر تکّه چوبی معطّر به او داده و از او می خواهد که آن را میان لب های برادر بگذارد. پس آن تکّه چوب جلیل به سان دم گاو قصه بنی اسرائیل با برخوردش با لبان برادر علیل او را به هوش می آورد.
چیست این قطعه چوب ضخیم؟ عصای موسای کلیم یا آب حیات چشمه های بهشت نعیم که زندگی را به مرده می کند تقدیم؟
دفتر روزگار، ورق خورده تا پای برادر به مدینه مطّهر می رسد. به خدمت رهبر و مقتدای صادق امام صادق می آید. حضرت می فرماید: بنشین. حال برادرت چطور است؟ آن چوب کجاست؟
می گوید: ای مولا! چون برادرم را به آن حال دیدم از غصه و غم بر زمین غلطیدم و چون خداوند، دوباره روحش را به او بخشید از خوشحالی شدید از یاد آن چوب باارزش و فرید غافل شده و دیگر چشمم آن را ندید.
حضرت قفل سرّ، از سر آن ماجرا برمی دارد.
در آن زمان که تو در غم برادر بودی، برادرم خضر به نزدم آمد. او را مأمور ساختم تا آن قطعه چوب را که تکّه ای از درخت طوباست(1)، به تو برساند. سپس رو به خادمش کرده و می فرماید: آن سبد را بیاور.
چون سبد حاضر و درونش ظاهر می گردد، همان چوب منجی با همان علامت ها و نشانی در پیش چشم مرد کوفی جلوه نمایی می کند.
ص: 74
شهر کوفه میزبان نور مغارب و مشارق و سروری لایق به نام جعفر بن محمد الصادق است.
حضرت بعد از مدّتی، آهنگ مدینه و دیدن حرم نور دیده می نماید.
علما و بزرگان کوفه به احترام آن امام یگانه ایشان را بدرقه می نمایند.
هنوز قدری از شهر بیرون نیامده اند که نظر آنان که جلوتر حرکت کرده اند به چیزی جلب شده و بر جایشان خشک می شوند. ترس و وحشت، تمام اعضا و جوارحشان را فرا گرفته و لرزه بر بنیاد جانشان می افتد. شیری بزرگ و قوی پنجه راه را بر همگان بسته! شیر که نه، غولی خوفناک که از غرّشش زَهرهِ(1) مرغان در اوج هوا و ماهیان قعر دریا و درّندگان سطح صحرا جملگی فرو ریخته است.
یکی از آنان می گوید: صبر کنیم تا جعفر بن محمد آمده و ببینیم با این دیو بیابانی چه می کند.
حضرت تشریف می آورد و جمعیّت به شیر اشاره می کند.
امام به سمت شیر رفته تا به او می رسد. پس گوش آن سرور وحوش و خون ریز و چموش را بسان کودکی خُرد و بازیگوش گرفته و از میان راه دور می کند.
دهان ها از تعجّب گِرد و چشمان از دیدن این صحنه صید شده و بی جان می گردند!
کیست این مرد الهی که از عظمتش، شیر پرخروش به نزدش، کمتر از موش شده است؟
ص: 75
امام کلماتی را بیان می دارد که شایسته است با خطّی از نور بر جبین حور نوشته گردد تا همچون هور(1) دل های بی نور را از روشنایی اش معمور(2) سازد: بدانید اگر مردم آنچنان که باید خدا را بندگی کنند، بندگی می کردند و دست در گردن تقوا می انداختند بی شکّ بارهای خود را بر شیرها حمل می ساختند.
امروز منصور دوانیقی این خبیث بی رحم و شقّی و این پیشوای اهل تاریکی بسیار مغموم و دلگیر است. پیش از آنکه به جهنم واصل گردد، آه جانسوز درون پلیدش آتش بر روحش زده است.
محمد بن عبدالله اسکندری که از محرمان راز آن سامرّی است، نزدیک می آید و سبب تفکّر و اندوهش را از او می خواهد.
آن جهنّم سوزان سنگ دل و دیو خونْ آشام بدگِل می گوید: تاکنون صد نفر را از فرزندان فاطمه بی هیچ ترس و واهمه به مانند گوسفندان رمه(3) سر بریدم امّا نتوانسته ام برای جعفر بن محمّد چاره ای بیندیشم.
محمّد بن عبدالله می گوید: ای امیر! او مردی است که از فرط عبادت، ضعیف و محبّت و عشق خدا غیر او را به نزدش سخیف(4) کرده است. او در طلب ملک و خلافت و رسیدن به عزّت و شرافت نیست.
ص: 76
می گوید: می دانم که تو به امامت او اعتقاد داری و او را جزو اوتاد(1) می پنداری لکن بر سلطنت و قدرت خویش خائفم. سوگند یاد کرده ام که قبل از اینکه این روز سفید به شام سیاه برسد، او را به عالم ارواح بفرستم.
چون محمّد این سخن را می شنود زمین برایش تنگ و زندگی به پیشش ننگ و غصّه و حزن، قلعه قلبش را بدون جنگ صاحب می شود.
پس منصور جلّاد، جلّادی را طلبیده و می گوید: وقتی جعفر بن محمد را طلب نمودم و با او لب به سخن گشودم هرگاه دیدی که کلاه خود را از سر برداشته و بر سر زمین گذاشتم سر او را بر زمین می اندازی.
بنابراین کسی را به دنبال امام می فرستد و او را می طلبد.
وقتی که قدوم مبارک امام بر زمین قصر، قوام می یابد، ناگاه زلزله ای عظیم قصر آن جانیّ لئیم را به مانند کشتی طوفان زده و اسیر امواج دریا شده می لرزاند.
منصور بی سر و پا با سر و پایی برهنه و معرّی(2) از جا جسته و به استقبال امام می رود. بندهای بدنش بسان بید، تکان خورده و دندان های بی هنرش به مانند صید در دام افتاده می لرزد. گاهی رنگ به رنگ می شود و زرد و وقتی رفیق مرگ می گردد و سرد. امام را با عزّت و احترام و از روی محبّت و اکرام بر تخت خود می نشاند و خود مثل غلامان خطاکار دو زانو و خوار در پیش امام صاحب اقتدار بر روی زمین می نشیند.
می گوید: یا بن رسول الله! با من کاری دارید؟ چرا در این موقع ما را سرافراز فرمودید؟
ص: 77
حضرت می فرماید: به خاطر اطاعت فرمان خدا و رسول و اجابت تو آمدم.
می گوید: من شما را احضار نکردم. فرستاده و رسول به اشتباه دچار شده است، امّا اکنون که تشریف آورده اید هر خواسته ای دارید بفرمائید که سرا پا گوشم و مرید.
امام می فرماید: خواسته من این است که مرا بی دلیل نخواهی.
منصور ملعون می گوید: حتّما همین کار را می کنم.
حضرت بلند می شود و بیرون می رود.
بعد از رفتن آن امام عالی مقام منصور ناکام لحاف می طلبد و تا نصف شب از شدت ترس و ضعف می خوابد.وقتی که بیدار می گردد، محمد بن عبدالله را بر بالین خود می بیند. می گوید: بیرون مرو تا بعد از قضای نمازها برای تو قصه ای نو بگویم.
بعد از آن نماز سراسر بی روح و مجاز می گوید: بعد از ورود آن امام معصوم به این قصر شوم دیدم که اژدهایی بزرگ و عظیم و سترگ ظاهر شد. جانوری که از دیدنش زهره دیو خونْ آشام آب و سیمرغ حرون(1) پراحتشام(2)، ذباب(3) می شد. دندان هایی داشت که هر یک کوه را به پیش خویش کاه و زبانی که نهنگ دریا را مورچه ای سیاه می خواند. پس کام بالا را بر بالای کاخ و فکّ پائیین را پائین این قصر وسیع و فراخ نهاده و دُم بی پایان و دراز را به گِرد سرایم به مانند گیاهِ پیچ، طراز(4) نموده و به زبان عربی فصیح و با کلماتی صحیح گفت: اگر برای امامت، حیله ای هر چند کوچک بسازی، از سرا و قصرت لقمه ای
ص: 78
کوچک می سازم. در این هنگام مرغ عقل، از قفس سرم پریده بدنم لرزیده و دندان هایم به نزاع پرداختند.
مجلس علم ترا لقمان و بقراط، بوعلی *** هیچ یک لایق نباشند بس که در علم برتری
مذهب شیعه به تو رنگ دگر بر خود گرفت *** آنچنان که نام او رفت و بگشتش جعفری
گرچه گرگان زمانه بارها خستند(1) تو را *** لیک با فضل خدا ما را نمودی رهبری
چشمه جوشان دانش گشت و بود ساقی علم *** لیک چندان کس ننوشید زان شراب جعفری
رودها گر جاریند بر این زمین کهنه ْسال *** اشک شوق کوه باشد چون شمایش دلبری
گر به لطفی این حقیر سوخته ْدل داری عزیز *** کم نیاید ذره ای زان ملک بندهْ پروری
بسته ام من خویشتن درهای رحمت روی خویش *** ای کلید رحمت حق باز نما قفل دری
ص: 79
پیش رو برزخ بود راهش همی دور و دراز *** بعد از آن محشر برابر ده پناه مضطری
خسته ْجانم در میان این همه خصم پلید *** جرعه ای جان بخش بخش از آن شراب معنوی
دیده گریان، سنیه بریان، آتش غم فوج فوج *** مرهمی نه بر دل تفتیده ام، پور نبی
دست خلق بر سوی تو گشته دراز هر روز و شب *** جلوه ای بنما بر این دل های محزون و شقّی
چون کند غم دیده کور و کر و لنگ و علیل *** گر که خواهد دست یابد بر سر خوان علیّ
بارالها خود، تو بودی شاهد این محفل دل هر دمی *** غصه و درد و مصیبت را شده اعضای این جمع قسّی
چون شود گر که چشد دلداده بیمار و زار *** قطره ای از آن میّ هوشیار ساز معنوی
ص: 80
السلام علیک یا موسی بن جعفر الکاظم
فلک پیر، سال صد و هفتاد و نه هجری را نشان می دهد. هارون الرشید این دیو پلید برای حکومت خویش در نگرانی شدید به سر می برد. احساس می کند بیش از همه، جامع جمیع مکارم(1) امام موسی کاظم دریای فکرش را متلاطم ساخته است.
برای حل این مشکل زیارت خانه خدای عادل را بهانه می کند.
نامه هایی به اطراف و اکناف مملکت می نگارد که تمامی علما و بزرگان و اشراف و اعیان در مکّه حضور به هم رسانند تا برای اولاد خویش بیعت ستاند.
قبل از رسیدن به مکّه ابتدا وارد مدینه این شهر بی مثل و قرینه می گردد. او فضل بن ربیع این وزیر پست و شنیع(2) را برای جلب موسی بن جعفر این بنده پاک خدای سمیع می فرستد.
در این هنگام حضرت در کنار روضه جدش پیامبر مشغول راز و نیاز با محبوب و دلبر است.
صدای مناجات امام، در و دیوار مسجد را پرخروش و رکوع و سجود حضرتش محراب و منبر را مدهوش ساخته است.
ص: 81
فضای معطّر حرم پیغمبر با عطر وجود خلیفه اش موسی بن جعفر فرشتگان آسمان و زمین را از خود بی خبر گردانده است.
در همین حین، چند تن از جهنمیان وارد این بهشت عیان می شوند. آن کافران دغلباز در میان نماز امام را گرفته و از مسجد بیرون می کشند.
افّ بر این دنیای پست که از بزرگی و عطوفت آن امام حقْ پرست و فرمان فرمای جن و انس و ملک و عرش و فرش و فلک سوء استفاده نموده و مرتکب چنین جنایتی بزرگ و خیانتی سترگ می شود!
نگام امام مظلوم متوجه قبر جدّ معصوم می شود: یا رسول الله! از کارهای امّت بدکردار به تو شکایت دارم.
با دیدن این منظره صدای مردم از هر طرف به گریه و لابه و فغان و ندبه(1) بلند می شود.
این فرزند پیامبر است که چنین مورد بی حرمتی قرار گرفته؟ چه شده امّت را که اینگونه مزد زحمات صاحب این حرم را می دهند؟
وای بر این گرگان درّندهْ خو! و فریاد از دست این دنیا پرستان بی آبرو! این فرزند نامشروع آن غصب(2) است که چنین با آل الله در حرب(3) است.
حضرت را به نزد هارون حرون می آورند.
آن ملعون ازل و ابد و دشمن سرسخت خدای اَحد به فرزند احمد ناسزاهای بی شمار و بی حدّ گفته و دستور می دهد که روح آزادی را با زنجیر، قرین نمایند. سپس برای گمراه کردن مردم و بی اطلاع ماندنشان از زندان امام
ص: 82
هفتم دو کاروان به راه می اندازد؛ یکی را به سوی بغداد روانه می سازد و دیگری را امر کرده که به بصره بتازد.
روز هفتم از ذی الحجه امام هفتم از نسل خدیجه وارد شهر بصره و سپس قصر و سرای عیسی بن ابی جعفر دل ْتیره امیر شهر می شود.
او یکی از اتاق های سرا را به عنوان زندان در نظر می گیرد و امام را در آن اسکان می دهد.
اینک عیسی پست موذی سرمست و مغرور از این پیروزی به جشن و سرور و سبک مغزی مشغول است.
درب اتاق حضرت در تمام روز به جز دو وقت دیوار است؛ یکی برای آوردن غذا به تو و دیگری بردن حضرت برای وضو.
اوضاع بر امام سخت می گذرد. او هم بدنش از جفای خصم در آزار است و هم روحش.
آری عیسی بن ابی جعفر ملعون برای رنجاندن امام مسجون(1) دستور داده است که اطرافیان با سخنان منکر و فحش و نواختن ساز و آواز و روی ترش دل او را به درد آورند.
امّا در میان همه این دردها امام چنان لذّتی می برد که در وصف نمی گنجد. او اینک گوشه خلوتی برای راز و نیاز به درگاه محبوب بی نیاز پیدا کرده و به عبادت مشغول است.
عاشق سینهْ چاک را چه باک از بدخواهان ناپاک در آن هنگام که معشوقش در بر و یارش بر در است.
ص: 83
به هر تقدیر مکرّراً از ناحیه اسوه منافقان یعنی هارون عیّاش و خوش گذران نامه ها به سوی عیسی می آید که: ای عیسی! موسی را شهید ساز.
امّا عیسی با همه خباثتش جرأت این کفر را ندارد.
پس یک سال از زندانی بودن حضرت در نزد عیسی پست ْفطرت می گذرد. نامه ای به هارون نوشته که حبس موسی بن جعفر از سال گذر کرده است. من او را نخواهم کشت. هر چه در اعمال او دقّت می دارم به جز عبادت و تضرع و زاری از او سراغ ندارم. او هرگز نه بر تو و نه من و نه هیچ کس دیگر نفرین نداشته و ناممان را با بدی قرین نساخته. او عاشق خداست و به غیر از او از دیگران جداست. کسی را بفرست تا او را تحویل دهم و الّا در آزادی اش تعجیل کنم.
هارون به ناچار کسی را فرستاده و امام را به بغداد به نزد فضل بن ربیع شیّاد روانه می سازد.
روزها با غیظ و غضب جای شب و شب ها با جبر و زور جای روز را گرفته و از این جنگ و نبرد سال های بس سخت و پردرد بر فرزند علیّ جوانمرد می گذرد.
اینک بیش از ده سال است که امام در بغداد در زندان حاکمان ظالم و جلّاد به سر می برد. هر روز با روشن شدن روز به سجده می رود و به دعا و تضرع مشغول می شود تا خورشید، قلب آسمان را فتح نماید.
ایشان آنچنان در برابر معبود در سجود می باشد که گویا لباسی بر زمین قعود(1) کرده است.
در تمام این سال ها عفریت خونْ آشامی که بر مملکت اسلامی سایه افکنده، بارها به فضل، نامه نوشته که امام را از شراب شهادت سیراب ساز، امّا فضل
ص: 84
بی فضل نیز جرأت چنین کاری ندارد. همه از عاقبت شوم چنین جنایتی خوفناکند.پس آن شرر(1)
شرارت و امیر لشکر خباثت امام را از نزد فضلی به نزد دیگر فضلی می فرستد.
اینبار فضل بن یحیی برمکی زندانبان امام زکیّ(2) است. هارون طرید(3) فضل جدید را مأمور شهادت امام سعید می کند امّا او نیز با تمامی بی فضلی اش دست به این رذالت نمی زند.
خبر به گوش کر هارون می رسد که نه تنها فضل، امام را نمی آزارد که او را بزرگ و محترم می دارد. او برای پی بردن به حقیقت، مسرورِ خادم را با عجله و دو نامه به سوی بغداد روانه می سازد.
او مأمور می شود سرزده و بی خبر وارد خانه فضل بی هنر شده تا اگر این حرف راست آید ابتدا نامه ای را به عباس بن محمد و سپس نامه دوّم را به سندی بن شاهک بی خرد بدهد.
مسرور، سرزده وارد منزل فضل می شود. از آنچه که می بیند چشمانش گرد می گردد. امام، مورد تعظیم و محبّت و تکریم است. پس، از خانه او برگشته و سراغ عباس می رود.
عبّاس بعد از آگاهی از مضمون نامهِ آن نسناس(4) فضل را می طلبد و به چوب و فلک می کشد.
ص: 85
مسرور خادم نامه ای به هارون خائن نگاشته و واقعهِ به خیانت ْآغشته را گزارش می دهد.
هارون هار با دستوری پر از ننگ و عار امام را به سندی بن شاهک ملعون جمیع ملائک تحویل می دهد.
از طرف دیگر یحیی برمکی پدر فضل برای جبران اشتباه آن فرزند رذل خود را به هارون رسانده و از او می خواهد که قلم عفو و بخشش بر خیانت فضل بی ارزش کشیده و او کار ناتمام فرزند را تمام نماید.
مُهر قبول بر کلام یحیی جهول(1) می خورد. پس یحیی بی حیا بسان آصف بن برخیا(2) در یک چشم برهم زدن، تخت جان سیاه بختش را به بغداد می رساند.
مردم شهر، مضطرب و نگرانند: یعنی یحیی جلّاد برای چه به بغداد آمده است؟
او برای آرامش جماعت، تعمیر قلعه شهر و مبارزه با فتنه دهر را بهانه می کند.
آن ملعون، سندی بن شاهک را طلبیده و از او می خواهد که آن امام معصوم را مسموم نماید. چند دانه رطب سیاه به سیاهی آن قلب پرگناه به سندی داده تا به اجبار به سیدالاخیار بخوراند.
پس خرما و دشمنان همگی هم صدا و هم نوا با مکر و ریا با درونی زشت و مسموم و ظاهری پاک و معصوم به دشمنی موسی مظلوم می آیند.
دهان حضرت با زور آن نامردمان دیوْسیرت میزبان خرمای سیاه ْصورت می گردد.
ص: 86
سندی روباه صفت و مکّار اعیان و بزرگان را از گوشه و کنار فرا خوانده و می گوید: موسی بن جعفر را ببینید. آیا بر بدنش زخمی رسته یا بر تنش از آزار گردی نشسته؟ مردم گمان می کنند که غذای او جگر کباب و نوشیدنی اش خون دل سرخاب است، امّا ببینید که در بهشت زندگی می کند. منزل وسیع بافرش های زیبا و بدیع(1) و غلامان مطیع و... . هارون او را در اینجا مقرون داشته تا چون از سفر برگشته با او به صحبت و مناظره بپردازد.
حضرت می فرماید: راست می گوید. منزل و مکان من وسیع است، امّا بدانید که او مرا به وسیله نُه خرمای زهرآلود مسموم نموده است. فردا رنگ من زرد خواهد شد و روز بعدش از این دردْ سرا راحت خواهم شد.
بدن پلید سندی از شنیدن این سخنان آن امام و هادی بسان شاخه های لرزان پائیزی به لرزه افتاده و آبروی نداشته اش بر باد می رود.
همان طور که امام فرموده بود، روز بعد رنگ مبارک آن پیکر پردرد به رنگ عاشقان بی تاب شب گرد یعنی زرد گرویده و روز دوّم، مرغ جان به سوی جنان جانان و جوار خدای حنّان(2) پرکشیده و از دست آن امّت بی شرم و حیا و بردگان شیطان و شهوت و دنیا آسوده و رها می گردد.
آری موسی بن جعفر، غریب و تنها به دور از خانواده و اقربا در میان آن گرگان گرسنه گوشتْ پرست و خون ْآشامان تشنهِ مست دست از این دنیای سراپا پست شسته و این قفس تنگ و ننگ را با اهل نیرنگ تنها می گذارد.
ص: 87
اینک این پُل بغداد است که زیر پل جبروت رساننده عالم لاهوت و ناسوت به خدای ملک و ملکوت و راه وصول بندگان به وصال خدای منّان قرار گرفته است.
صدایی نظر همه را به خویش معطوف می دارد: ای مردم بغداد! این بدن سرور اوتاد و اسوه اطاعت و انقیاد(1) موسی بن جعفر است.
ای خوش آن دل کو به بر دارد حبیب *** آن حبیب هم یار باشد هم طبیب
کلبه کلب(2) است و پست آن دل که او *** ذرهّ ای از مهر تو ناید در او
آنکه اهل اشکم است و هم پیاز *** کی چشد پیمانه راز و نیاز
کیست محروم از جهان راز و غیب *** غیر مردان پلید و پر ز عیب
رحم کن بر زخم دل ای رحمْ دل *** دست من گیر و برون آور ز گل
دست ردّ بر سینه ام گر می زنی *** دست خود بر سینه دارم من بسی
تشنه ام من تشنه بر آب حیات *** وارهان با جرعه ای از این ممات
افّ به این جان حقیر و بینوا *** کو ندارد دلبری در هیچ سرا
آتشی دارم درین دل پرشرر *** آب هفت دریا کجایش شد ثمر
اشک ریزم بر درختی ز آرزو *** تا مرادم میوه ای گردد ز او
من ندارم ز آهن و پولاد عزم *** لطف بنما تا کُشم خصمم به رزم
در همه عمر خون دل ها دیده ام *** خار غم از باغ دوران چیده ام
گونه هایم جوی اشک چشم هاست *** چشمهِ چشمان بجوشد سال هاست
ص: 88
خُمس شادی را به من ده ای بشیر *** گشته ام از ناخوشی اینک فقیر
ص: 89
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
دویست سال است که پیامبر عظیم الشأن اسلام از مکّه مکّرمه به مدینه منوّره هجرت نموده است. غصب خلافت امامان بر حق همچنان ادامه دارد تا نوبت به مأمون عباسی اهل جمیع جنایات و معاصی می رسد.
او بعد از قرار گرفتن بر اریکه(1) حکومت شهر مرو را محل اقامت قرار داده است.
او دل نگران است چرا که بعضی از سادات، در اطراف و اکناف شمشیرهای خویش را از غلاف بیرون کشیده اند.
مأمون بوقلمون صفت برای خواباندن این آشوب و مخالفت دست به دامن وزیر و مشاور پلید خویش فضل بن سهل جفاکیش می شود.
نظر بر این می گردد که امام دین و دنیا درهم کوبنده بنیان اشقیا و پناه مردمان بی ریا یعنی علی بن موسی الرضا را از مدینه به مرو خوانده و او را علی الظاهر ولیعهد خویش ساخته تا سادات از آن حرکات دست بردارند.
امام مطهّر و پاک در ابتدای کار با فرستاده مأمون سفّاک(2) یعنی رجاء بن ابی الضحّاک مخالفت و از رفتن به مرو و مسافرت امتناع می ورزد، امّا سرانجام مجبور به سفر هجران و فراق خانواده و خاندان می شود.
مولا به کنار قبر مصطفی می آید تا وداع بنماید.
ص: 90
چه سخت است که عاشق شوریده ْحال از بهشت و باغ وصال با جبر فُسّاق به جهنم داغ فراق برده شود! آنهم عاشقی چون علی بن موسی و محبوبی چون نبی خدا.
لعنت بر دیو سیاه و بی رحم شهوت و نفرین بر عفریت(1) آبله ْروی شهرت که تاب دیدن همْ آغوشی گل معطّر و بلبل مضطرّ را ندارد!
چه احمقند آنان که دل بر این عجوزه(2) بدبو و فاحشه و زشتْ رو یعنی دنیای کینه جو بسته اند! و برای وصال آن دست از زنان معطّر و خوش بو و باکره و زیبا رو یعنی حوران مهر جو شسته اند.
آری مأمون خبیث این استاد اعظم ابلیس با هزار مکر و تلبیس تصمیم گرفته که سَحر وصال رضا را به غروب فراق و عزا تبدیل کند.
امام پیوسته با جدش وداع نموده و بیرون می آید امّا دوباره برگشته و صدایش به گریه بلند می گردد. دل رضا مجذوب محبوب است. چگونه می توان جان را از جانان جدا کرد؟
به هر تقدیر کم کم وقت رفتن نزدیک می گردد. امام، اهل و عیال خویش را جمع ساخته و امر می فرماید که با صدای بلند بر او گریه کرده تا صدایشان را بشنود.
صدای هق هق گریه ها از مردان و زنان و بچه ها شهر مدینه و کوچه ها را پر می کند.
باران اشکِ چشمان پاک آل رسول ملائکه آسمان را از یاد خویش معزول(3) ساخته است.
ص: 91
درود بر تو ای دنیا! که پیوسته کارت باراندن باران اشک از چشمان بندگان خوب خدا و نشاندن خنده بر لب های کثیف اعدا بوده است.
سپس امام کریم و بزرگوار قدری زر و دینار در میان آن ها به یادگار گذاشته و می فرماید: من هرگز به سوی اهل و عیالم برنمی گردم.
پس جوادش را به عنوان امام بعد از خویش در میان وکیلان و اطرافیان نیک اندیش معرّفی نموده و شهر مدینه را با رفتنش با حزنی بیش از پیش تنها می گذارد.
چه لحظات غم انگیزی! و چه روز دردْآمیزی! امام می رود و صد قافله دل به همراهش روان. اشک ها بر گونه ها جاری و غصه ها در سینه ها ساری.(1) بیش از همه، این جواد و معصومه اند که از هجران پدر و برادر، بال و پر سوخته اند.
مدینه به واسطه پیامبر خدا فاطمه زهرا و حسن و سجّاد و باقر و صادق و جواد و بالاخره معصومه پاک ْسرشت و پاک ْزاد است که سرپاست والّا از این مصیبت سوزناک به تلّی از خاک تبدیل می گشت.
کاروان امام، بعد از خروج از مدینه و پشت سرگذاشتن شهرهایی همچون بغداد و بصره به حرم اهل بیت و شهر پرآوازه و صِیت یعنی قم وارد شده و در میان استقبال مردم گم می گردد.
مردم قم، با شور و حال وصفْ ناپذیر و استقبال بی نظیر به امام خویش خوشامد می گویند.
بزرگان شهر، بر سر میزبانی میهمان با یکدیگر دهان به دهان شده اند. همه دوست دارند افتخار میزبانیِ میزبان بهشت اَبد از آنِ آنان گردد.
ص: 92
امام، آب پاکی بر دستان آن مردمِ از هم شاکی ریخته و می فرماید: شتر من مأمور است.
پس شتر مأمور در میان آن جمعیت پرشور خانه ای را برگزیده و در جلوی آن خوابیده، تا دعوا و نزاع برخاسته و برود.
سفر پر نشیب و فراز قم نیز با بهره جستن مردم از آن امام عزیز به پایان رسیده و مقصد بعدی نیشابور می گردد.
قافله امام به قافله سالاری آن مرد همام بعد از چشیدن طعم سرد و گرم صحور(1) و پذیرایی بادهای صبا و دبور(2) به نیشابور می رسد.
و امّا در نیشابور هم اتفاقاتی میمون و مبارک از آن امام خدا مسلک نمایان می شود. در ابتدای امر، دو تن از حفّاظ روایات نبوی، به نام های أبو زرعه و محمد بن اسلم نیشابوری با التماس و تضرع و زاری از او می خواهند که حدیثی را از پدران معظّمش که از جدّ مکّرمش یعنی پیامبر مَهْ وش(3) شنیده است، برای آن ها به یادگار بگذارد.
امام، استر و مرکوب(4) را متوقف و میخکوب و سایبان محمل را با اقتدا به کشّاف الغیوب به کنار و چشمان مسلمانان را به آن طلعت زیبا و نگار روشن می نماید.
از هیبت و جمال امام، صدای فریاد و گریه مردم بلند و ابرهای چشم به بارش علاقمند می شود. بعضی لباس های خویش را می درند. گروهی خود را به خاک می افکنند و آن ها که نزدیکترند تَنگ(5) استرش را می بوسند.
ص: 93
این ولوله و غوغا و آن ابراز محبّت ها تا نیمه روز پابرجا است.
اینقدر اشک از چشمان مردم ریخته که اگر آن ها را به هم آمیخته نهری روان به راه می افتد.
در این هنگام، قضات و بزرگان فریاد می کشند: ای مردم! گوش کنید و یاد گیرید. عترت پیامبر را با گریه و ضجّه خود نیازارید. سکوت سکوت تا حضرت بتواند با سخنان چون درّ و یاقوت ما را قوتی ببخشد.
در اندک زمانی شهر نیشابور به شهر اهل قبور تبدیل می شود. سکوت و آرامش، دهان همه را می گیرد. دیگر هیچ صدایی جز صدای بیرون کشیدن قلمدان ها که بالغ بر بیست و چهار هزار است، شنیده نمی شود. همه منتظر درّ افشانی امامشان اند.
حضرت شروع فرموده کلمه کلمه، سخنانش را افاده نموده و محمد بن اسلم و أبو زرعه آن را به گوش عامه می رسانند.
حضرت حدیثی را که از پدران پاک و مطّهر و آن ها از پیامبر معنبر و او از جبرئیل خوشْ خبر و او هم از خدای اکبر شنیده، بیان می دارد: «کَلِمَةُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِی فَمَنْ قَالَهَا دَخَلَ حِصْنِی وَ مَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِی» کلمه لا اله الا الله سنگر من است. هر کس این کلمه را بر زبان جاری کند و ایمان آورد در سنگرم پناه گیرد و آن کس که در آن داخل شود از عذاب در امان ماند.
این حدیث سر تا پا نورانی را حدیث سلسلة الذهب(1) می نامند و نه برای نیشابوریان که برای تمام جهانیان به یادگار باقی خواهد ماند.
سپس امام در محلّه فوزا در خانه پیره زنی مؤمنه و پارسا فرود می آید.
ص: 94
امام مهربان و فرزانه(1) در مدّت اقامتشان در این خانه در گوشه ای از آن، بادامی دُردانه می کارند. این بادام تا یک سال دیگر، درختی کامل و باردار می گردد و باعث شفای مردم مریض و بیمار می شود.
همچنین امام، برای مردم این محلّه گرما به ای خوشْ شاکله(2) بنا نموده و چشمه ای که آبش کم شده است را چون دجله می کند.
بعد از نیشابور سفر ادامه پیدا کرده و از دور رخ «دِه سرخ» هویدا می گردد. وقت ظهر است و هنگام نماز اما نه از آب خبر است و نه ایاز(3).
امام با دستان خویش چرک خاک را از پیکر زمین، پاک و چشمه ای بس روشن و زلال را از آن مغاک(4) به جلوه نمایی دعوت می کند. چشمه ای که تا قرن های قرن به عشق این امام عظیم الشأن در جوش و خروش خواهد بود.
بعد از دهْ سرخ و آن معجزه ملموس گذر کاروان به طوس می افتد. اینجا با تمام شهرهایی که حضرت، از مدینه تا بدینجا طی کرده است متفاوت است. اینجا قطعه ای است از بهشت معمور و سرزمینی بنا شده از نور. اینجا به زودی مزار رضا و محل طواف فرشتگان و محبّان شیدا می شود.
امام به کنار قبر سیاه هارون آمده و با دست پاک خود خطی در کنار قبر آن ناپاک کشیده و می فرماید: این تربت من است. من در اینجا دفن خواهم شد و خداوند، این مکان را محل ورود شیعیان و دوستان من خواهد گرداند. به خدا سوگند که هر کس از آن ها مرا در اینجا زیارت کرده یا سلام دهد بدون
ص: 95
شک خداوند غفران و رحمتش را به شفاعت ما اهل بیت برای او واجب می گرداند.
سرانجام، این سفر بی بازگشت با رسیدن به مرو برای همیشه تمام و لغو می شود.
مأمون میمون ْصفت با قلبی آکنده از شرارت در ظاهر به تکریم و احترام امام پرداخته و می گوید: من در بنی عباس و آل علی نظر کردم و هیچ کس را بهتر و مستحق تر از این علی برای خلافت نبیّ ندیدم. سپس خطاب به حضرت می گوید: می خواهم خود را از خلافت عزل و آن را به شما بذل نمایم.
امام می فرماید: اگر تو خلیفه واقعی خدایی درست نیست که چنین کاری نمایی و اگر نیستی که اختیار چنین چیزی نداری.
مأمون نامیمون(1) می گوید: باید قبول کنی و امام باز هم امتناع می ورزد.
تا دو ماه، این اصرار و انکار ادامه پیدا می کند. سرانجام مأمون می گوید: پس حداقل باید ولیعهد من شوی تا پس از من از خلافت برخوردار گردی.
امام می گوید: پدران بزرگوار من از جدّم پیامبر به من خبر داده اند که قبل از تو از دنیا رفته و مرا به زهر ستم شهید خواهند کرد.
به هر حال سرانجام، مأمون بی دین این خصم پرکین خطاب به امام اهل زمین می گوید: اگر بر ولایتعهدی گردن ننهی، گردنت را می زنم.
حضرت بالاجبار و به شرط اینکه در عزل و نصب افراد و غَزْل(2) و کسب سنن، دخالت ننموده و فقط از دور نظاره گر خلافت باشد، می پذیرد.
ص: 96
مأمون، راضی گشته و امام سربلند دست های خویش را به سوی آسمان بلند که: خداوندا! تو می دانی که مرا مجبور کرده و به ناچار بر این امر مأمورگردیدم. پس مرا مؤاخذه نکن. چنانکه دو پیغمبرت یوسف و دانیال را به خاطر قبول ولایت از پادشاه زمان خود، مؤاخذه ننمودی.
روز بعد، یعنی ششم ماه رمضان مأمونِ از خدا گریزان مجلسی برگزار کرده و اوّل از پسرش عبّاس و سپس دیگر بزرگان و اکابر بنی عبّاس می خواهد که با حضرت با احترامی خاص بیعت کنند. سپس به مردم هدایایی داده شده خطبه ها خوانده گشته و به نام حضرتش سکّه می زنند.
مأمون برای اینکه از هرجهت خیالش راحت و در ریاکاری اش جانب احتیاط را رعایت نماید، دختر خود ام حبیب را به ازدواج امام غریب و دختر دیگرش امّ الفضل نانجیب را به امام جواد لبیب(1) نامزد می کند.
ایام، یکی پس از دیگری سپری می شود. اگرچه در ظاهر امام عزّت و اقتدار دارد، امّا دل عزیزش از مأمون، خونین و داغدار است و نمی تواند کسی را خبردار کند.
آن وحشی ْصفت حیوان کیش و روباهْ وش مکرْاندیش که پیوسته خفّاش را به قیمت طاوس فروخته است، چنان بنیان زندگی را بر امام غریب تخریب و دلش را با رنج و درد قریب می سازد که امام مرگش را از خداوند طبیب طلب می کند.
چه کسی می تواند باور کند که مأمون بی حیا که به خاطر ریاست و دنیا سر برادرش محمد امین را از تن جدا کرده و می گفت: حکومت، قوم و خویش و
ص: 97
نیا(1) نمی شناسد، اینقدر باطن شیطانی اش الهی شده باشد که به خاطر خدا خود را از خلافت جدا و آن را به امام اهدا کند؟
نه! هرگز گربه برای رضای خداوند، موش نمی گیرد. این ثمره مکر و ریا و عشق و علاقه آن اشقیا به خلافت و دنیا است که رهبر حقیقی بشریّت را چنین دردمند و اذّیت نموده است.
امام آگاه و هوشیار در تمام مدّت دوری از مدینه و دیار با وجود این همه آزار از اغیار پیوسته به فکر نجات مسلمانان از زیر زنجیر ستم آن جنایت کاران و مبارزه با بدخواهان بوده است. به همین منظور ایشان در دفاع از مرزهای اعتقادی با مسیحی و یهودی و آتشْ پرستان زرتشتی و اهل زبور و مردم رومی با هر یک به کتاب و زبانشان و راه و روششان به مناظره برخاسته و همه را سر جایشان می نشاند.
و امّا تمام اوراق دفتر عمر حضرت، یکی یکی ورق خورده و از آن جز یکی باقی نمی ماند.
آری امروز، آخرین روز زندگی امام در این دنیای خونین فام است. فرزند زهرا آخرین نماز صبح را ادا می نماید. سپس لباس های بیرونی را بر تن و در محراب در انتظار رفتن می نشیند.
بعد از مدّتی غلامان دولتی آمده و با هم به مجلس مأمون شقیّ وارد می گردند.
عجب مجلسی است این مجلس! و چه باشکوه است قصر آن مفلس! قصری که ظاهرش طعنه زننده بر خلد برین و باطنش سوزان تر ازجهنّم
ص: 98
هفتمین است. اینجا محل عبادت شیطان است. نه مأمون بنده و شیطان مولا که شیطان بنده است و مأمون مولا.
مأمون، نشسته و در پیش رویش چند طبق از میوه های شسته قرار دارد. انگور و انجیر و سیب گلاب و انار و گلابی و هلوی پرآب. وقتی که نگاهش به علی بن موسی می افتد، مشتاقانه از جای خویش جسته و دست نحسش در گردنامام انداخته و پیشانی اش را می بوسد. پس با احترام و اکرام امام را بر جای خویش می نشاند.
نگاه شیطانی اش متوّجه انگوری می شود که از راه نامشروع به زهری سرکش و بی خضوع آبستن شده است. انگوری که بعضی از دانه هایش را برای فریب اطرافیان، سالم نگه داشته تا در موقع لزوم آن را کوفت نماید.
دست خویش را به سوی انگور دراز و آن را به بنده خالص خدای فیّاض(1) تعارف کرده و می گوید: یا بن رسول الله! انگوری از این بهتر ندیده ام.
امام می فرماید: شاید انگور بهشت از این بهتر باشد.
مأمون می گوید: از این انگور بخور.
می فرماید: مرا معاف دار امّا مأمون غدّار اصرار زیادی ورزیده و می گوید: به من بدبینی؟ سپس خوشه انگور را از دست امام شکور(2) گرفته و چند دانه از قسمت سالمش را به گورستان خوراک یعنی آن شکم ناپاک فرستاده و باز به دست امام داده و می گوید: باید بخوری.
هنوز بیش از سه دانه از آن انگور فتّانه(3) از گلوی امام فرزانه پائین نرفته که جان آن مرد یگانه بالا می آید. بقیّه انگور را بر زمین انداخته و بلند می شود.
ص: 99
مأمون می گوید: به کجا ای پسر عمو؟!
می فرماید: به همانجا که مرا فرستادی.
مسیر کوتاه قصر شیطان تا خانه آن امام و سلطان با درد و زجر فراوان طی می شود.
فرزند علیّ با وضع بدی به بستر می افتد.
خدایا! این چه زهری است که به این سرعت حال امام امّت را به وخامت کشانْد؟! هر چه هست چنان بی رحم و قاتل است که نامش هم زَهره زهر را پاره کرده است.
اینک لحظات واپسین پناه عاصین است. باید اسرار امامت به امام بعد منتقل شود، امّا جواد الأئمّه در مدینه است.
ناگاه به قدرت خدای مهربان امام نوجوان در کنار پدر نالان حاضر می شود. چقدر امام از دیدن فرزند همام شاد می گردد! با همان حال زار و خسته از بستر خود برخاسته و یعقوب وار، یوسف گم گشته بزرگوار را در آغوش می کشد.
چه منظره جان سوزی! و چه صحنه جگرسوزی!
امام زُهّاد(1) دست در گردن فرزندش جواد انداخته و او را به سینه چسبانده و میان دو چشمش را می بوسد.
مرگ و نفرین بر آتش شهوت که آب رحمت را از خوبان روزگار و بندگان پاک کردگار دریغ می نماید!
و سرانجام پس از سپردن اسرار امامت و علوم و معارف دیانت جان پاک آن حضرت در آخرین روز ماه صفر، به سفر آخرت رفته و در جوار خدای زیبا و کنار اجدادش یعنی آل عبا می آرمد.
ص: 100
رضا ای شاه ملک هر دو عالم *** تو پاکی و تو جانی و تو اعلم
به ظاهر گرچه میهمانی به ایران *** به باطن جمله بر خوان تو میهمان
تویی شمس الشموس و جان هستی *** چه گردد گر بگیری دست پستی
دلم هر لحظه بر کوی تو پرواز *** همی دارد نمی خوانیش به آواز؟
همه عمرم به خاطر این نظر بود *** که از فیضت شوم محبوب معبود
شرابی ده به من ای شاه عادل *** که تا ویران کنم بتخانه دل
کند شیطان همی دزدی ز دینم *** بده نیرو که تا مرگش ببینم
شکایت ها کنم بر تو ز این دل *** پذیرد در برش یاران باطل
به یک سو دشمن است و نفْس قاتل *** به دیگرسو من و غم خانه دل
دریغا زین همه جرم و گناهم *** مرا محروم بنموده ز یارم
بنه تاج کرامت بر سر من *** که تا گردم شه و سالار این تن
به حق مادرت زهرای اطهر *** نما مِسّ وجودم را تو گوهر
به روز و ماه و سال و عمر تارم *** همی خواهم شوم بر یار، محرم
بکار بذر محبّت اندرین دل *** که تا گردد درخت عشق حاصل
خداوندا دلی ده مست و مجذوب *** کشاند این تنم بر سوی محبوب
نسیم لطف تو کی می وزد یار *** بر این بستان بی گل لیک پرخار
ص: 101
السلام علیک یا جوادالأئمّه
امام غریب و مظلوم و دربردارنده تمامی دانش ها و علوم علی بن موسی با شهادت به سرای عُقبی(1) رفته است.
خبر شهادت به شهر مدینه رسیده است. شیعیان همگی عزادار و اندوهگین و غم خوار هستند.
محمد بن علی الجواد فرزند آن امام پاک نهاد صاحبْ عزاست.
مردم، تک تک و دسته دسته به منزل امام آمده و تسلیت می گویند.
گویا چیزی فکر شیعیان را تصاحب کرده است. سن جوادالأئمّه نُه سال بیشتر نیست. چگونه یک کودک می تواند به مسلمانان کمک نموده و بار عظیم امامت را بر دوش بکشد؟ انسان اگر بخواهد نانی هم بپزد باید سنّ و سالی داشته باشد تا چه رسد به منصب عظمای ولایت و امامت که امری است محتاج به کفایت.
دیری نمی پاید که به فضل خداوند، علما و اشراف و بزرگان شیعه از تمام ممالک، متوّجه مکّه و انجام اعمال حج و عمره می گردند.
آنان به خدمت امام کم ْسال امّا بزرگ و بی مثال رسیده و از وفور معجزات و کرامات و علوم و کمالات اقرار به امامت آن سرچشمه برکات نموده و زنگار شک و شبهه از آینه خاطر، شسته و خیالشان آسوده می گردد.
ص: 102
از سوی دیگر چون مأمون کژدم به خاطر شهادت امام هشتم مورد طعنه و ملامت مردم قرار گرفته و می خواهد به نحوی در ظاهر خود را از جِرم آن جُرم، مبرّا و طاهر نشان دهد، بعد از برگشت از سفر خراسان نامه ای به امام جن و ملک و انسان نوشته و ایشان را با احترام و احسان به بغداد می طلبد.
او به انگیزه های فراوان قصد تزویج ام ّالفضل نادان به آن امام نوجوان را دارد.
وقتی که بنی عباس متوجه این موضوع مهمّ و حسّاس می شوند، زبان به اعتراض دراز کرده که: ای مأمون! حال که لباس خلافت بر قامت بنی عباسْ جماعت مناسب درآمده و این شرف و کرامت در ما قرار گرفته، چرا می خواهی آن را از این قالب درآورده و بر اولاد علی بن أبی طالب بپوشانی. آنهم با آن دشمنی های دیرینه ما و آل ابی طالب؟
مأمون می گوید: سبب این دشمنی ها که گفتید کیست به جز پدران پلید؟ چرا که اگر حق اولاد علی یعنی خلافت نبیّ را غصب نمی کردند چنین عداوتی را میان خود و آن ها نمی دیدند. آن ها به امامت و خلافت، از ما سزاوارترند. مگر لباس خلافت را هر بی سر و پایی می تواند، بر سر و پا کند. این لباس، فقط بر قامت رعنای آل پاک نبی خدا یعنی أئمّه هُدی دوخته شده و هر کس دیگر آن را به تن کند، لباس ایمانش را درآورده است.
امّا بنی عبّاس خبیث سخنان ریاکارانه آن ابلیس را نپذیرفته و می گویند: محمد بن علی الجواد کودکی است خردسال و بی سواد. او هنوز به گوهر علم و کمال، آراسته نگشته است. اگر صبر کنی تا کامل شده و سپس دخترت را به عقدش درآوری بهتر است.
مأمون می گوید: شما به حال این خاندان نادان هستید. این ها کسانی هستند که علم، در خانه آن ها متولد شده رشد و نموّ نموده و بار گرفته. علم آن ها علم
ص: 103
الهی و کمالاتشان نامتناهی است. صغیر و کبیر آن ها بر علم، امیر است. اگر شک دارید تمام علمای زمان را گِرد آرید و با او محفلی علمی بگذارید تا عالم از جاهل و ناقص از کامل جدا گردد.
پس قرار بر مباحثه می شود.
مأمون، مجلسی بس عظیم برای نبرد علمی تنظیم می کند.
به پیشنهاد بنی عباس، یحیی بن اکثم که نزدشان در عِلم، عَلَم(1) و در کمالات، کاملی مسلّم است، به عنوان فرمانده لشکر دانش و دیگر علما و بزرگان، به منزله سربازان آن ارتش در میدان رزم با عزمی جزم آماده مناظره می گردند.
و امّا در سوی دیگر میدان، نوجوانی نو رسیده و پاکْ طینت و خدادیده که علم بازیچه غلامانش و کمال، دیباچه(2) کتاب کنیز انش است، قرار گرفته.
مأمون آمده و خود را در کنار امام جای می دهد.
یحیی کاسه چشمانش را از چهره مأمون پر می سازد.
یا امیرالمؤمنین! رخصت می دهی به سرای سؤال راهی شوم؟
امیرالمفسدین می گوید: از خود ایشان اجازه بخواه.
یحیی پیر و کهن ْسال از امام کودک و خردسال اذن سؤال می گیرد: فدایت شوم. نظر شما در مورد مُحرمی که صیدی را از زندگی محروم می کند، چیست؟
امام کوچک بزرگ ْمنش و دریای خروشان علم و دانش از صدف دهان دُرّ گران می ریزد: آیا در حِلّ(3) کشته یا در حرم؟ عالم بوده یا جاهل؟ عامد(4) بوده یا
ص: 104
ساهی(1)؟ آزاد بوده یا بنده؟ صغیر بوده یا کَبیر؟ این اولین صیدش بوده یا قبلا هم چنین کرده؟ آیا صیدش پرنده بوده یا غیر آن؟ صیدش کوچک بوده یا بزرگ؟ مصرّ است یا پشیمان شده؟ شب صید کرده یا روز؟ احرامش احرام عمره بوده یا حج؟
یحیی بن اکثم آن عالم به ظاهر اعظم هر چه در بیشه علمش با مرکب اندیشه اش سیر می کند راه به جایی نمی برد. از شدت تعجّب، انگشت به لب غرق دریای حیرت و عجب می گردد. ابر عجز و واماندگی در آسمان چهره اش ظاهر و باران عرق از آن باریده و از پاسخ می ماند.
حضّار مجلس نیز وضعی بهتر از یحیی ندارند. سیاهی مردم چشمان در کاسه دیدگان از حرکت پشیمان و میله های زندان زبان یعنی عمودهای دندان از هم گریزان شده و آن زندانی فراری بی قراری می کند.
مأمون وقتی که می بیند در مقابل بنی عباس حرفش به کرسی نشسته است، شکر سفید شادی در دیگ سیاه قلبش آب گشته و لبان نحسش به خنده لعاب(2) می گیرد: حال فهمیدید که اشتباه می کردید؟
سپس رو به امام کرده و از او می خواهد که خطبه عقد ازدواج خویش و امّ الفضل لایق خیش(3) را بخواند.
بعد از مراسم عقدخوانی و آداب و رسوم میهمانی عوام، متفرق و خواص در نزد آن منافق می مانند. مأمون به حضرت می گوید: فدایت شوم! اگر مایل باشید جواب مساله مُحرم مُجرم را بفرمایید تا محروم نمانیم.
ص: 105
پس حضرت شروع به جواب نموده و جمع جاهل را به راه صواب(1) می برند.
صدای تحسین و مرحبا از مأمون بی خبر از خدا بلند شده و می گوید: شما هم از ابن اکثم سؤالی بپرسید.
امام به آن عالم ناتمام می فرماید: بپرسم؟
می گوید: هرطور که شما دوست دارید. اگر بدانم می گویم و اگر ندانم می جویم.
امام می فرماید: در ابتدای روز، مردی به زنی نگاه می کند در حالی که نگاهش حرام است. وقتی که روز بلند می شود، بر او حلال است. به وقت ظهر حرام و به هنگام عصر حلال. زمانی که آفتاب غروب می کند، حرام گشته و وقت عشاء، حلال و نصف شب، حرام و به هنگام طلوع فجر، حلال می شود. بگو: چرا این زن گاهی بر آن مرد حرام است و گاهی حلال؟
یحیی شوریدهْ حال بسان امیر لشکر جُهّال به زیر بار سنگین این سؤال دست و پا زده و از امام خردسال می خواهد که به فریادش برسد.
پس امام با بازی دادن زبان و لب ها به آن دست و پا زدن ها خاتمه می دهد: این کنیزکی است و آن مردی اجنبی. به هنگام صبح، نامحرم بودند و نگاهشان حرام. چون روز بلند می شود، مرد اجنبی کنیز را خریده(2) و برایش حلال. وقت ظهر او را آزاد ساخته و حرام است. وقت عصر با او ازدواج نموده و حلال می باشد. به هنگام مغرب او را ظهار(3)کرده و حرام می شود و در زمان
ص: 106
عشاء کفّاره ظهار داده و حلال می گردد و نصف شب او را یک طلاق داده و حرام است. وقت فجر به زن رجوع کرده(1) و حلال می شود.
در این هنگام مأمون مردمْ آزار رو به حُضّار کرده و می گوید: ای بنی عباس! آیا در میان شما کسی هست که برای این مساله جوابی شایسته و صالح و از بهر آن سؤال پاسخی بی اشکال داشته باشد؟
می گویند: نه به خدا. تو بهتر از ما فرزند رضا را می شناختی.
غاصب خلافت مأمون مکّار و روباه صفت همو که در آشکار بایزید(2) است و در نهان با یزید می گوید: وای بر شما! اهل بیت پیامبر در فضل و کمال از همه خلق برتر و کمیّ سنّشان در این امر، بی اثر است.
معتصم عباسی برادر مأمون ملعون و عاصی برای آنکه خیالش از جانب آن امام قدسیّ(3) آسوده باشد که دست به شورش و... نمی زند، او را از مدینه به بغداد محل حکومت ظلم و بی داد فرا می خواند(4).
هر روز نقشه ای می کشد که چگونه امام را از سر راه بردارد. روزی چاره ای اندیشیده و پاره ای از وزرای خود را طلبیده و می گوید: بر علیه محمد بن علی
ص: 107
شهادت پوچ و توخالی داده و بنویسید که: او قصد شورش بر علیه من بزرگْ منش دارد.
بر همین اساس، معتصم این شیطان مجسّم مجلسی را در صحن قصر خویش فراهم کرده و امام را فرا می خواند.
بعد از حضور امام جواد در میان آن قوم عاد معتصم شیّاد می گوید: تو می خواهی برعلیه من خروج و تا قلّه خلافت عروج کنی.
امام می فرماید: به خدا قسم که من چنین کاری نکرده ام.
معتصم می گوید: فلان و فلان شاهدند. سپس دستور می دهد آن ها را حاضر کنند.
بعد از ورود دو وزیر نابکار در برابر امام بزرگوار می گویند: بلی! این نامه های توست. تو می خواهی پایه های حکومت را سست نمایی. این نامه ها را ما از غلامان تو به دست آورده ایم.
دل امام از این توطئه تمام به درد آمده و سر مبارک را به سوی سقف هستی یعنی آسمان آبی بلند که: خداوندا! اگر این ها دروغ می گویند، آن ها را بگیر.
هنوز حرف حضرت تمام نشده که اشک حسرت از چشمان آن قوم پست ْفطرت ریزان می شود. زلزله ای سخت و فلکْ فرسا که زلزله قیامت به نزدش بی اثر است و خنثی آن قصر و سرا را دربرمی گیرد.
گویا از سخنان زشت آن مردمان بر علیه این امام زمان و خوف از عذاب خدای منّان چنین لرزه بر اندام زمین افتاده است. هر کس که از جای خود برمی خیزد بر زمین می افتد و آنان که نشسته اند بر آن می غلطند. دنیا در پیش چشمان تارشان، تیره و تار و عمرشان آویزان می شود به یک رشته تار. همگی در دام زلزله اسیر گشته و قدرت ها برای فرار بی تأثیر می ماند.
ص: 108
این اگرچه ظاهرش زلزله است ولی به باطن، خشم خداست که چنین جلوه گر است.
معتصم می گوید: یا بن رسول الله! من از حرف خود توبه و به درگاهت لابه می کنم. دعا کن که خدا این جنبش را از زمین بگیرد.
حضرت می فرماید: خداوندا! این لرزش را به آرامش مبدّل کن. تو خود می دانی که این جماعت دشمنان تو و منند.
در این هنگام زمین چنان آرام می گیرد که گویی طفلی شیرخوار آرام و بی آزار در آغوش مادری غمگسار به خواب رفته است.
جان جسمم گشته ای ای مهربان *** نی، که جانِ جان من باشی بدان
فرق سر تا شصت پایم بی گمان *** شد فدای شصت پا تا فرقتان
گر که می بارد سحاب(1) از بهر ما *** اشک اوست از شوق دیدار شما
می فتد این آسمان بر روی خاک *** بی وجودت ای ستون تابناک
نامت از شیرینی بی وصف خویش *** شهد را بر من نموده زهر و نیش
وه چه پاکی ای نگار بی مثال *** پاکی اندر خیل تو قطعی ذغال
چون که صندوق دهانت باز شد *** گوهر پندت برون انداز شد
تشنه ام ای چشمهِ آب حیات *** این حقیر بینوا را ده نشاط
خنده دشمن به اشکم شد فزون *** ای امید من عدویم کن زبون(2)
مهر و رأفت حرفه و کار تو است *** بند غم با دست تو از هم گسست
ص: 109
اصل و فرع خیری و نور جهان *** پس ز ظلمت مفلسان را وارهان
من شنیدستم کریم است آن کسی *** که دهد درّ گران بهر خسیّ(1)
ای کریم و مهربان و بی نظیر *** این متاع مور نادان را پذیر
در بساط من متاعی جز امید *** نیست با مهرت نما آن را خرید
کاش زین افسانه و خواب و خیال *** وا رهم آیم به سویت در وصال
ص: 110
السلام علیک یا علی بن محمد الهادی
دربار، دربار متوکل عبّاسی اسوه کفر و ناسپاسی است. زنی جوان، ادّعا دارد که زینب کبری دختر فاطمه زهرا است.
متوکّل می گوید: از زمان زینب تا به حال سال های سال گذشته و تو جوانی.
می گوید: جدّم رسول خدا بر سر من از سر لطف، دستی کشیده و دعا فرموده هر چهل سال یکبار، خزان پیریّ ام به بهار جوانیّ ام تبدیل شود.
متوکّل سیاه دل و وحش بزرگان آل ابو طالب و بنی عباس و قریش را برای حلّ این مشکل و ایفای نقش احضار می کند.
همه می گویند: ای زن! تو دروغ می گویی. زینب علیّ در فلان سال قمری از غصه برادر روحش از این سرای دردْ آلود، مکدّر و به سوی خدای بنده پرور پر گشود.
امّا زینب دروغین همچنان در بوق اصرار و یمین(1) دمیده که: زینبم. این ها دروغ می گویند. من از چشم مردم پنهان بوده و هیچ کس بر حالم مطلع نبوده تا اینکه اینک ظاهر شده ام.
علما و بزرگان خطاب به متوکل نامسلمان می گویند: چاره کار در پیش حلّال مشکلات سرمنشأ برکات پناه عارف و عاصی علی بن محمد الهادی است.
ص: 111
امام طاهر در میان حُضّار حاضر و خطاب به عمّه دروغین ساحر می فرماید: زینب در فلان سال وفات نموده است.
می گویند: او این را قبول ندارد. دلیل و برهانی بر علیه این زن ظلمانی ارائه بفرمایید.
امام عالِم به آشکار و نهان خطاب به متوکل جاهل و نادان می فرماید: گوشت فرزندان فاطمه برای درنّدگان، اطعمه(1) نمی شود. او را به پیش شیران بفرست. اگر راست بگوید، در امان است.
مدّعی خلافت به مدّعی مقام دختری امامت می گوید: نظرت چیست؟
می گوید: او با من دشمنی دارد و با این نقشه می خواهد مرا در دهان شیر بگذارد.
امام می فرماید: اینجا تعدادی از اولاد فاطمه اند. هرکدام را که می خواهی بفرست تا حقیقت معلوم شود.
رنگ رخسار حضّار از سرخی بیزار و به رنگ عُشّاق بی قرار یعنی زردی دچار می شود. بعضی می گویند: چرا ابن الرضا حواله به دیگران می کند؟ چرا خودش نمی رود؟
متوکل می گوید: یا أبا الحسن! چرا خود به نزد آن ها میهمان نمی شوی؟
می فرماید: میل توست. اگر بخواهی می روم.
متوکل که آن روح کثیف دوزخی اش همیشه در جهنّم کینه، سوزان و مشوّش(2) بوده و پیوسته در حسرت کندن چاهی بر سر راه آن مرد الهی مانده
ص: 112
فرصت را غنیمت شمرده تا به خیال خام خویش به وسیله شیران گرسنه درنّدهْ کیش امام را ریش ریش بنماید. می گوید: خود شما بروید.
نگهابان نردبانی بر قفس گذاشته و امام از پلّه های آن گذشته و بالا می رود.
اگرچه دل اهل مجلس از ترس در گوشه خانه سینه بی هوش می افتد، امّا در عوض، موی بدن ها راستْ قامت قد می کشد: مگر کسی با دم شیر بازی می کند؟
حضرت، به داخل قفس رسیده و با دلی از عشق خدا افروخته و خاطری آرام و آسوده در میان شیران، نزول فرموده و قرار می گیرد.
اینبار دل صدْرنگ حضّار، رنگ ترس را از دست داده و رنگ تعجّب را به خود می گیرد. شیرها به خدمت امام آمده و از روی خضوع و بی تشویش سر خود را در پیش امام خویش بر زمین می نهند.
حضرت دست مبارک خود را بر سر آن ها مالیده و امر می فرماید: که کنار روند.
پس شیران برخلاف آن مردمان امامشان را اطاعت کرده و به کنجی می روند.
یکی از وزرای متوکل که پیوسته از کاسه چاپلوسی روزی اش حاصل است، رو به او کرده و می گوید: دیگر صلاح نیست که ابن الرضا آنجا بماند. او را زود بخواه تا این معجزه، تو را تباه نسازد.
بنابراین حضرت را می طلبد. وقتی که امام می خواهد پا بر نردبان نهاده و بیرون آید شیران به دور وجود حضرتش گرد می آیند و خود را به لباس او می مالند.
امام اشاره می فرماید: برگردید و آن ها برمی گردند.
ص: 113
بعد از اینکه سرچشمه آب حیات از آن قفس مرگ و ممات بیرون می آید خطاب به اهل مجلس می فرماید: هر کس که گمان می کند فرزند زهراست، به درون قفس برود.
در این هنگام صدای گریه و التماس از آن زن خدانشناس بلند می شود: من دروغ گفتم. من دختر فلان مَردَم. شب و روز برای پختن خیال خام در تنور سینه با شعله آه، آتش افروختم، امّا مگر با حلوا حلوا کردن دهن شیرین می شود؟ پس به ناچار برای رسیدن به حلوای شیرین دنیا تلخی افترا(1) را به جان خریدم و شد آنچه که شد. اینک با آب عفو، دل آلوده ام را بشوئید که توبه کارم.
متوکل می گوید: این زن را به نزد شیران بیفکنید که جُرم او را جز دندان های تیز و بی رحم آن ها پاک نمی کند. این طعمه شیطان باید طعام شیران گردد.
ای دل! عجب از این روزگار بد گِل! خلیفه ابلیس هیز که خود را جانشین خداوند عزیز دانسته و خلیفه حقیقی را به شهادت می رساند، نگران جرم دیگران است.
به هرتقدیر مادر متوکل دیوْضمیر شفاعت آن زن فلکْ زده فقیر را نموده و او را از چنگال مرگ آدمْ خوار شکست ناپذیر می رهاند.
خلیفه نابکار و جنایتْ پیشه بنی عباس در شهر سامرّا با تمام تجهیزات و اثاث رحل اقامت افکنده است.
ص: 114
لشکری قویّ و استوار که تعدادش به نود هزار سوار می رسد، اطرافش را فرا گرفته است.
با حمله غافلگیرانه شیر روز، آهوی شب پا به فرار گذاشته است. روز از راه رسیده و دزد خلافت بیدار گشته است. به امر او تمام آن سپاه جنگ جوموظّف می گردد که توبره اسبان خود را از گِل سرخ مملوّ و در میان بیابان وسیع اطراف شهر برای ساختن کوهی قامتْ عُلوّ بر روی هم بریزد.
سپاهیان به منظور اطاعت فرمان آن خلیفه نادان با توبره های پر از گِل سرخ زمین در میان بیابان، کوهی ارغوانی و خونین می سازند.
سپس به لشکر خود دستور می دهد تا خود را به جواهرات مخصوص مجلس رزم از تیغ و سنان و سهم(1) آراسته و با دستور او به جلوه نمایی بپردازند تا بدین ترتیب دل امام هادی را بلرزانند و فکر قیام و طغیان را از ذهن او و تمامی خاندان علیّ بیرون برانند.
خلیفه بی دین و کانون نفرت و کین بر فراز کوه سرخ پانهاده و امام علی بن محمد بن علی را طلبیده و می گوید: از شما خواستم بدینجا بیائید تا بر لشکریانم چشم گشائید.
به فرمان آن بنده نافرمان لشکر، در برابر چشمان امام قهرمان ظاهر می شود. سپاهی که با آن شوکت و عظمت زهره هر لشکر و قدرت را آب و از شدت شجاعت و سلاح، آشفته و بی تاب می نماید، امّا غافل از اینکه هر قدرتی به نزد آن امام بزرگ، ضعفی بیش نبوده و اوست که به هر نیرو و توانی قدرت می بخشد.
ص: 115
قدرت خداوند فرد(1) و فرمانده لشکر شجاعت و نبرد با تیر کلام خویش قلب سیاه آن غاصب بدْاندیش را هدف قرار داده و به خون ترس آغشته می سازد: می خواهی من نیز لشکر خود را به تو نشان دهم؟
می گوید: بله!
حضرت دعا کرده و می فرماید:
بنگر.ناگاه تمام فضا از صحن صحرا تا اوج سما از شرق تا غرب، پر از ملائکه مسلحّ می شود.
باران ترس و وحشتِ فرو ریختهِ از ابر اسلحه فرشتگان چنان بر گنداب دل آن نامسلمان می بارد که علف هرزه بی هوشی به سرعت در آن می روید.
مدّتی گذشته تا باز چشمانش به روی دنیا باز می شود. حضرت می فرماید: ما به دنیای شما کاری نداریم. ما به آخرت مشغول بوده و خیال خروج برعلیه تو را نداریم.
مظهر جمله صفاتی ز خدای ازلیّ(2) *** غیر این عیب بود، پور علیّ
شد بهشت مزد کم یک نَفَست *** چه بود اجر همه روز و شبت
معدن جود و کرم، بحر عطا *** به گدایان درت پادشها رو بنما
که کشد ناز من خوار حقیر *** جز تو ای یار خداکیش خبیر(3)
همهِ جسم و تن جان به وفور *** خورده شلّاق غم از دهر کفور(4)
ص: 116
چه کند بنده بیچاره و زار *** گر نباشد مدد از جانب یار
مردمان، دل به جهان داده و من *** داده ام بر کف تو بند و رسن(1)
میخ اندرز در این دل نرود *** گر که پتکش فلک پیر شود
داد و بیداد از این فتنه ْسرا *** که دهد هر شب و روز جام بلا
دست این خلق به نخلت نرسد *** مریم دل به رطب ساز مدد
پتک غم روزن سوزن بنمود *** حلقه سینه داغم به عنود(2)
حرم دل که بود جای خدای *** هِرَم(3) مصری شیطان شده وای
چشمه چشم مرا خشک بنمود *** دوستی این دل و آن خصم لدود(4)
هادی ای راهنمای دل و جان *** گمرهم، این تو و این بند عنان
ص: 117
السلام علیک یا حسن بن علی العسکری
اینجا شهر قم است. شهری که از همان صدر اسلام مهد و حرم اهل بیت گرام بوده و تا قیامت نیز خواهد بود.
وکیل اوقاف شهر، مردی صالح و بااخلاق به نام احمد بن اسحاق است. خانه او خانه امید بی پناهان گرفتار و سرایش سرای کمک به دوستان أئمّه اطهار است.
از حمله کوبه(1) در، به در خانه احمد ناله و فغان آن به تق تق، بلند می شود. نوکران او به پشت در می آیند و آن را می گشایند. سیدحسین است که کاسه نیاز را به سوی آنان دراز کرده است.
مطلب به گوش احمد می رسد. او سیّد را به خوبی می شناسد. درست است که او از سادات شهر است، امّا کارش شرب خمر است. سید، رسوایی را تا آنجا رسانده که در ملأ عام به نوشیدن این مایع سرخْ فام حرام مبادرت می ورزد.
احمد هر چه که به خودش فشار می آورد نمی تواند قبول کند پولی که باید صرف فقیر و قلندر(2) شود برای کمک به یک فاسق بی شرم، هدر رود.
به نوکران می گوید: اجازه ندهید که داخل خانه ام شود. او را رد کنید.
سیّد گنه کار دل شکسته و غم خوار و ناامید و مأیوسْ وار راه خانه را در پیش می گیرد.
ص: 118
هنوز چندی از این ماجرا نگذشته که توفیق زیارت خانه خدای رزّاق نصیب احمد بن اسحاق می شود.
در بین راه سری هم به سامرّا زده تا به پابوس مولایش امام حسن بن علی العسکری اقیانوس بی پایان فضائل معنوی نائل گردد.
با هزار آرزو و امید و دنیایی دل خوشی و نوید خود را به خانه آن امام فرید رسانده و دقّ الباب می نماید امّا حضرت او را نمی پذیرد.
دل احمد، بسان گنجشکی ناخرّم در دام پنجه های قوی و تیز عقاب غم گرفتار می شود.
اینقدر برایش سخت است که روز زرْرخسار به پیشش شب تار می گردد! سیلاب اشک، از چشمانش سرازیر می شود. آنقدر ناله و تضرع می نماید تا اذن دخول صادر می گردد.
کمی دلش آرام می گیرد. با دیدن امام، مثل فرزند دلتنگی که عقده دل به پیش پدر باز می کند، اشک از دیده فشانده و خطاب به آن سرور می گوید: یا بن رسول الله! چرا چشمان مرا از دیدن این جمال دلگشا محروم ساختید؟ من از شیعیان شمایم و به شما عشق می ورزم.
امام مهربان می فرماید: علت این است که تو پسر عموی ما را از در منزل خود رد کرده و او را نپذیرفتی.
باز هم گریه به سراغ چشمان احمد آمده و دیدگانش را بارانی می نماید: به خدا قسم من آن کار را فقط برای این انجام دادم که سیّد، آب توبه را جایگزین شراب کند.
امام می فرماید: راست می گویی، ولی سادات را حتما باید اکرام و احترام نمود، در هر حال که باشد. نباید آن ها را حقیر شمرد و اهانت کرد چرا که آن ها به ما منسوبند که اگر چنین نکنی اهل ضرر و خسران می گردی.
ص: 119
کویر سوزناک جگر احمد با آب خنک سخنان دلسوزانه امامِ سرآمد خنک گشته و جان و روحش آرام می گردد.
از امام خداحافظی نموده و راه قم را در پیش می گیرد.
بعد از ورود به شهر، کم کم همه اقشار از آمدنش خبردار شده و برای دیدن زائر خانه آفریدگار به خانه اش می آیند.
از جمله کسانی که به منزل احمد می آید، سیّدحسین بینواست. وقتی که نگاه احمد بن اسحاق، در میان جمعیت، چهره سیدحسین را در آغوش می کشد، از جای خویش برخاسته و به سراغش می آید و با عزّت و احترام در صدر مجلس می نشاند.
همه تعجّب می کنند. احمد بن اسحاق صاحبْ منصب و مالْ دار کجا؟! سیدحسین لایق سبّ(1) و مال (2)دار کجا؟!
طوفان حیرت و تعجّب، جان سیّد را درمی نوردد. رو به احمد کرده و می گوید: نه از آن دلْ شکستن ات و نه از این دل ْبستن ات؟! چیست علّت این همه محبّت ات؟!
احمد، سفره دل خویش را باز کرده و با سیر تا پیاز ماجرایش از سؤال سیّد پذیرایی می نماید.
با تمام شدن صاعقه های پی در پی کلام احمد، ابر دیدگان حسین شروع به باریدن می کند: من و آن همه حماقت امام و اینقدر محبّت!
پس به شدّت از کارهای زشت گذشته پشیمان گشته و با آب توبه جان آلوده خویش را تطهیر نموده و بعد از بازگشت به منزل، تمام خمره های خمر
ص: 120
وشیشه های شراب که اینک در نظرش بول شیطان خانهْ خراب جلوه می نماید را شکسته و اصلاح می گردد.
آری اکنون دیگر، سیدحسین در شهر قم از خوبان مردم است که پیوسته جایش خانه معبود و کارش سجود بوده تا روح پاکش به جنان قدس پرواز نموده و جسم مطهّرش در جنان قم در کنار مزار دختر امام هفتم فاطمه معصومه دفن می گردد.
جعفر بن شریف گرگانی یکی از شیعیان مومن و ربّانی می باشد که راه زیارت کعبه روحانی را در پیش گرفته است.
مقداری از اموال شیعیان گرگان به امانت به او داده شده تا در بین راه حج به امام عسکری شاهنشه فلک دلبری برساند.
پس وارد سامرّا شده و مستقیم به خانه فرزند زهرا وارد می گردد.
هنوز خیال دارد به امام عرض کند: اموال را به چه کسی تحویل دهم؟ که امام زودتر می فرماید: به مبارک، خادم من بده.
بعد از اینکه اموال را به مبارک خادم آن امام مبارک داده می گوید: شیعیان شما در گرگان به شما سلام فراوان می رسانند.
می فرماید: مگر بعد از حج به گرگان برنمی گردی؟
می گوید: برمی گردم.
امام می فرماید: از امروز تا صد و هفتاد روز دیگر به گرگان رسیده و در روز جمعه سوّم ربیع دوّم، اوّل روز به شهرت وارد می شوی. به مردم گرگان بگو: من آخر همان روز به آنجا خواهم آمد. خداوند، تو و اموالت را سالم به گرگان رسانده و در حالی به آغوش خانواده ات باز می گردی که پسرت شریف دارای
ص: 121
پسری گشته است. نام او را صلْت بگذار. به زودی او به حدّ کمال رسیده و از دوستان ما خواهد شد.
جعفر می گوید: یا بن رسول الله! ابراهیم بن اسماعیل گرگانی که از شیعیان شماست مردی بس نیکوکار و والاست. پیوسته با شربت مَحبّت به دوستان و مسلمانانِ مُحبّت موهبت می کند. او هر سال بیش از صد هزار درهم در این راه هم خرج می نماید.
امام می فرماید: خدا در عوض خوبی هایی که به شیعیان ما می کند به او جزای خیر دهد و گناهانش را ببخشد. خداوند به او پسری باایمان و معتقد عطا می فرماید که از کسانی است که حقّ را قبول دارد. به ابراهیم بگو: حسن بن علی می گوید: اسم پسرت را احمد بگذار.
جعفر از محضر قلب قالب هستی رو به سوی کعبه صاحب هستی گذاشته و اعمال حج را انجام داده و راهی گرگان می شود.
اوّل روز سوم ربیع دوّم است که وارد شهر می گردد. نسیم آرام و خنک شادی بر بیشه سینه اش در وزش و بوی خوش عطر معنویت در پهنْ دشت جانش در پیچش است: خدا را شکر و سپاس که امروز عصر امام عصر را دوباره دیده و چشمم از جمالش توشه ای برمی گیرد.
هنوز چیزی نگذشته که مردم شهر به دیدن جعفر می آیند. خطاب به آن ها می گوید: ای شیعیان! مژده که امروز عصر میزبان میهمانی بس بزرگ و عالی قدر خواهیم بود. فرزند علی امام عسکری امروز با قدوم مبارک خویش گرگان را بهشت رضوان می نمایند. بروید و آماده شوید. سؤالات و گرفتاری های خود را در نظر گرفته تا از آن حضرت بخواهید و بپرسید.
با این سخنان جعفر، گرگان غم و اندوه از گرگان فراری و سرزمین دل ها از گل های رنگارنگ شادی پر می شود.
ص: 122
همه در دل می گویند: ای جعفر! خدا خیرت دهد. عجب سوغاتی از مکّه خدا برای دل ما آوردی!
مگر شوخی است که قلب عالم امکان می خواهد به گرگان بیاید؟ امروز نگاه تمام فرشتگان آسمان و زمین متوجه این سرزمین می شود. گویا امروز یکی از روزهای بهشت است که پیش از برپایی قیامت و ورود بهشتیان به بهشت به سراغ اهل زمین آمده است.
به هر حال نماز ظهر و عصر با دل های پاک و زلال ادا شده و سپس همگی در خانه جناب جعفر جمع و منتظر امام در سفر می شوند.
مجلس، عجب مجلس بامعنویّتی گشته! بوی عطر مشک، فضای این خانه از گِل و بوی عطر معنویت، فضای نهانخانه دل را پرکرده است. اشک شوق، از دیدگان می بارد و گُل صلوات را از زمین لب ها به درمی آرد.
همه در حال خویشند که ناگاه امید دل ها شفای سینه ها برطرف کنندهِ غم ها فرزند طاها وارد جلسه شده و بر اهل مجلس سلام می نماید.
چشمهْ سار چشم ها در جوشش و اندام بدن ها از هق هق گریه در لرزش است. همه به سوی امام شتافته و دستان مبارکش را می بوسند.
حضرت می فرماید: من به جعفر بن شریف وعده داده بودم که آخر امروز به نزد شما بیایم. پس نماز ظهر و عصر را در سامرّا به جا آورده و اینجا آمدم تا با شما تجدید عهد کنم. همهِ سؤالات و خواسته های خود را جمع کنید.
اولین نفر، نضر بن جابر است. خطاب به امام می گوید: یا بن رسول الله! دزد کوریّ چند وقت است که نور چشمان پسرم را به سرقت برده و داغ سنگینی را بر دل ما نهاده. ای چشم خدا! چشمان پسرم را به او برگردانید.
ص: 123
امام مهربان و بزرگوار این طبیب دوّار(1) می فرماید: او را بیار.
بعد از ورود نابینا، امام دست شفابخش خویش را بر چشم ناقص آن فرزند دل ریش گذاشته و نور آن ها را به اذن و فضل خداوند مهرکیش برمی گرداند.
اشک شوق و امید از دیدن این ماجرا از چشم آن مردم سعید ریزان می گردد.
یکی یکی به پیش امام زکیّ می آیند و حاجت خود را می طلبند و حضرت تمام حاجت های این جمع دل خسته و گرفتار و دل شکسته را برآورده ساخته و در حق همگی دعای خیر می فرماید.
وقت رفتن می شود. طوفان شدید و سرد فراق، کم کم شروع به وزیدن می نماید. از صاعقه این تندباد، ابرهای چشمان باردار شده و شروع به باریدن می کند.
چه مشکل است جدایی جان از جانان! و چه دشوار است بریده شدن طناب وصال یاران! امّا چاره چیست؟ دین روزگار، جدایی انداختن است در میان عاشقان.
امام عزیز از افق بارانی چشم ها محو و ابرهای تیره فراق، افق خونین جان ها را فتح می نماید.
شد نماز و روزه و خمس و زکات
بی ولایت، نیمْ مشت خاک موات(2)
مِهر تو اکسیر(3) اعظم گشته است
از بر هر مرده ای جان گشته است
در عجب من از بهای مِهر تو
نزد حق بهتر ز صوم(4)و پین رو
ص: 124
گفت دروغ آن کس که گوید واصل است *** تا در این ره از تو ای شه غافل است
طاعت حق طاعت و امر تو است *** کفر او سرپیچی امر تو است
کشتی صبرم دگر بر گل نشست *** کو طناب لطف تا گیرم به دست
ساخت عصیانم مرا پیوسته خوار *** جای گل بُستان دل گردید خار
ور نه عیسی پیش تو طفل رهست *** پس بدم بر مرده ات ای حق ْپرست
من خجالت دارمی از جرم خویش *** عفو کن طاقت ندارد جان ریش
جان من شد کلبهِ احزان من *** چشمهِ جوشان بشد چشمان تن
ابر رحمت بر کویر جان ببار *** آتش سوزان غم را کن مهار
گر گنه زشت و قبیح گشته ز ما *** لیک زیبا از تو است مهر و وفا
نفْس امّاره ست این نفْس پلید *** لطف تو او را نماید روسفید
اندرین بازار دل جز غفلتم *** کی کنی پیدا متاعی، محترم
در خزین سینه ام وسواس خصم *** می کند غوغا بسان اهل رزم
در تلألو گر برآید چهره ات *** می شود همتای خضر این بنده ات
ص: 125
السلام علیک یا صاحب العصر و الزمان
عجب قصر و بارگاهی! و چه باشکوه جاه و جلالی! اینجا شهر کشمیر است در هندوستان و این قصر، قصر سلطان.
در سمت راست پادشاه گروهی از مردان روحانی و آگاه پناه مردم بوده و خلائق برای حل و فصل مشکلات و دقائق به آن خوبان صادق مراجعه می کنند.
این جمع که تعدادشان سرْجمع به چهل نفر می رسد، علمای هندوستان محسوب شده و تمام کتب آسمانی از تورات و انجیل عیسوی تا زبور و صُحُف ابراهیمی را خوانده اند. تمام مردم این خطّه از گیتی آن ها را مُفتی(1) دانسته و از شاه تا گدا آن ها را قبول داشته و آنان نیز بر اساس کتب آسمانی در میان این مردم زمینی قضاوت می کنند.
اگرچه امروز نیز چون تمام روزهای دیگر، بازار علم و دانش و تعلیم و آموزش گرم است، امّا خنکای لذّت فراگیری مسائل جدید، روح عطشان جویندگان علم را آرامشی خاص بخشیده است.
در میان مباحث علمی نام محمّد عربی فکر دانشمندان هندی را در دام خویش اسیر می نماید: به راستی این پیامبر که نامش در کتب گذشته آمده کیست؟! چقدر زشت است ما که دم از معنویت می زنیم، هنوز از جان و پیکر
ص: 126
معنویت و فَلاح(1) و امید تمام انبیا و پیغمبران خیرخواه یعنی محمد بن عبدالله خبر نداریم! باید جستجو کرده تا از احوالش باخبر شویم.
همگی رأیشان بر این قرار می گیرد که غانِم عالِم به نمایندگی از آن جمع برخوردار از مکارم برای کسب حقیقت، عازم شود.
غانم با مال فراوان و بدرقه دوستان و یاران بعد از خروج از کشمیر، این سرزمین گل و بلبل و دوازده ماه جستجو و تأمّل سرانجام به نزدیک کابل می رسد.
راهزنان بی مروّت با بی رحمی و شقاوت او را ضرب و شتم نموده بدنش را به خون، آلوده و همه اموالش را ربوده و می برند.
خبر این حادثه و چپاول به گوش حاکم کابل می رسد. به دستور او غانم را بعد از آن ماجرای تلخ به شهر بلخ می فرستند.
والی بلخ داود بن عباس است. وقتی که داود باخبر می شود که غانم در پی دین حق از هند به آنجا ملحق شده و زبان فارسی را هم به حق خوب می داند و با علما و متکلّمین تمام فِرَق(2) بحث و گفتگوی فراوانی نموده است، او را به مجلس خود خواسته و فقها و علما را برای گفتگو دعوت می نماید.
خورشید زبان غانم از میان کوه های دندان به پرتوْ افکنی مترنّم که: من از شهر خود برای آگاهی از پیامبری به خدا رسیده و از خود بی خود که نام و مشخصّاتش را در کتبی با آن همه تعدّد خوانده ام، خارج شده ام.
علما می گویند: نامش چیست؟
می گوید: محمّد.
ص: 127
برق شادی، چشمان همه را فرا می گیرد. قند در دل ها آب می شود: او پیغمبر ماست. گمشده تو رسول گرامی اسلام است.
غانم دین پیامبر خاتِم را از آن ها پرسیده و آن ها جواب می گویند.
غانم می گوید: می دانم که محمّد پیامبر است امّا نمی دانم آنچه را که شما می گوئید همان چیزی است که دلم به دنبالش در بال و پر است. جای او را به من بگوئید تا به خدمتش برسم و از او از نشانه هایی که باید داشته باشد و در کتاب ها خوانده ام، بپرسم. اگر او همان باشد که من می جویم شهادتین را در نزدش می گویم.
می گویند: جسم آن گوهر اینک در صدف قبر است.
می گوید: جانشینش کیست؟
می گویند: أبوبکر.
می گوید: نامش را بگوئید. این که کنیه اش است.
می گویند: عبد الله پسر عثمان. و نسبش را به قریش بیان می کنند.
غانم می گوید: نسب پیامبر خود را بگوئید. پس نسب حضرتش را بیان می دارند.
غانم با خاطری گرفته و فکری خسته می گوید: این آن پیغمبری نیست که من در جستجویش بودم. گمشده من خلیفه اش برادر دینی و پسر عموی خونی و شوهر دخترش و پدر فرزندانش است و آن پیغمبر به غیر از اولاد این داماد دیگر فرزندی ندارد.
در این هنگام آتش خشم و غضب بر خرمن وجود علما و فقها افتاده و بر اثر این سوزش، رنگ چهره ها سرخ و برافروخته می شود: ای امیر! این مرد از چاه شرک درآمده و به درهِ عمیق کفر افتاده است. خون او حلال است.
ص: 128
غانم می گوید: خود را آزار ندهید. من دینی دارم و به آن دین علاقه ای شدید. من هرگز زیور دینم را از خود دور نمی کنم مگر دینی زیباتر از آنکه دارم بیابم. من صفات آن پیامبر نیک خو و روگشاده را در کتاب هایی که خداوند بر پیامبرانش فرستاده خوانده ام. من خوشی و راحتی و عزّت و جاه و جلال و عظمت را در هندوستان کنار گذاشته ام تا به چنین پیامبری برسم امّا آنچه که شما می گوئید به درد خودتان می خورد. این حرف ها با سخنان خداوند در کتاب های گذشته مطابقت ندارد. دست از سرم بردارید. طبیب من حبیب دیگری است.
پس والی حسین بن اسکیب که از یاران امام عسکری است را طلبیده و از او می خواهد که با غانم هندی به بحث و گفتگویی جدّی بنشیند.
حسین می گوید: خدا خیرت دهد. این همه علما و فقها در نزد تواند. آنان برای بحث داناترند. تا آب هست، تیمّم صحیح نیست، امّا داود بن عباس نپذیرفته و می گوید: این هندی را به گوشه ای برده و با او مدارا کرده و خوب بحث نما.
غانم با حسین به بحث می نشیند. او تمام شرح حال خویش مو به مو از آن جمع چهل نفره خداجو تا این علمای تندخو همه را بیان می کند.
حسین می گوید: آن پیغمبری که تو به دنبالش هستی، همان است که آن ها گفتند امّا خلیفه اش را درست نگفتند.آن پیغمبر خدا محمد مصطفی پسر عبدالله و او پسر عبدالمطلب است و وصی و جانشینش علی پسر أبو طالب و او نیز پسر عبدالمطلب. او شوهر فاطمه، دختر محمد است و پدر حسن و حسین که دختر زادگان محمدند.
با برداشته شدن بار سنگین جستجوی حقیقت از دوش غانم مرغ دلش سبکبال و سبکبار به اوج آسمان شادی پر می گشاید: این همان چیزی است که دنبالش بودم.
ص: 129
اینک پروانه زیبا و لطیف جان غانم، بعد از گذر از مرحله کِرم ابریشم بودنِ دوران جهالت پیله سردرگمی و حیرت را شکافته و در گلستان حقیقت به پرواز در آمده.
پس به خانه داود آمده و می گوید: آنچه را می خواستم یافتم: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله صلی الله علیه و آله.
داود از این تازه ْمسلمان که از بسیاری از کهنه ْمسلمانان جلوتر است، با شراب محبّت پذیرایی نموده و به حسین نیز سفارش می نماید به او محبت کرده و از احوالش باخبر باشد.
غانم هندی و حسین شیعی با هم در خانه حسین جلوس کرده و با هم رفیق و مأنوس می گردند.
در این مدّت غانم، میهمان حسین است. تمام احکام مورد نیاز از خمس و زکات و نماز تا دیگر مسائل سهل و حمّاز(1) را بر اساس مذهب شیعه از او اتّخاذ می کند.
غانم می گوید: ای حسین! ما در کتب گذشته دیده ایم که محمّد، درِ شهر نبوّت را می بندد و پیغمبری بعد از او نمی آید و سپس رهبری و امامت مسلمین بوسیله جانشینان آن فخر آسمان و زمین تا قیام قیامت در بین اولاد طیّبین او پابرجاست. جانشین و جان شیرین او را برایم به خوبی معرفی نما.
حسین، فرزندان علی یکی پس از دیگری از حسن تا عسکری را نام برده تا اینکه به اسم شریف صاحب الامر و الزمان امام یهودی و مسیحی و گبر(2) و مسلمان روح و ستون زمین و آسمان بنده مخصوص خدای رحمن می رسد و
ص: 130
سپس از اینکه امّت نامهربان اسلام چه جفاها و آلام که در حق پدران پاکش روا داشته و سبب غیبتش شده اند، می گوید.
به راستی که غانم، تشنه حقیقت است! درست است که تا بدینجا هم، گمشدگان خویش را یافته و قلبش به نور حق و حقیقت منوّر گشته امّا هنوز آخرین حلقه این سلسله را نجسته: مگر می شود که امام من و وصیّ پیامبرم زنده باشد و او را نبینم؟
آری این پروانه تازهْ متولّد، دیر به دنیا آمده و فصل خزان روزگار، تمام گل های خدابو را از باغ گرفته است، امّا همه دل خوشی اش به آخرین گلی است که باغبان در باغی ویژه به دور از چشم نامحرمان کاشته است. گلی که بوی عطر خدایی اش همیشه شامه بندگان حقیقی خدا را می نوازد پس همّتش را به کار گرفته تا از او ردّ و نشانی بیابد.
از حسین و آن همه میهمان نوازی ها و احکام و اعتقاداتی که به او آموخته تشکر نموده و راهی شهر قم می شود.
مدّتی را در قم که از شهرهای مهمّ شیعیان است، مانده و به گفتگو و بحث با علما و فقهای عصر می پردازد.
سال، سال دویست و شصت و چهار هجری شده است. گویا غانم، نشان کوی یار را از یاران دلدار گرفته و مقصد بعدی اش شهر بغداد است.
او ابتدا به بغداد و بعد از آن عازم سامرّا می شود. خسته و کوفته با دلی غمین و سوخته پا به مسجد خلوت بنی عباس گذاشته و نمازش را به جا می آورد.
بعد از نماز به کنار دیوار خزیده و به مرور خاطرات گذشته اش می پردازد. وطنش هندوستان رفقا و گروه چهل نفره دوستان ماجرای کابل و اهل سنّت و حسین مهربان داستان قم و بغداد و اینک هم سامرّا و این مسجد کساد امّا هنوز گمشده اش را نیافته.
ص: 131
در دریای تفکّر، غرق است که کسی نجاتش می دهد: تو غانم هندی هستی؟
می گوید: بله!
مرد می گوید: مولایت تو را خواسته. فرمانش را اطاعت کن.
غانم به همراه مرد ناشناس از کوچه های غریب و بی احساس گذر کرده تا به خانه و بستانی می رسند.
این بستان همان گلستان راز غانم است. گلستانی که آخرین گل باغبان در آن میهمان شده است. نگاهش به چهره ای زیبا و خدانما و رخساری بی نظیر و عقده گشا می افتد. او مهدی آل محمد امید آخرین احمد بهترین بنده خدای صمد است.
نسیم خنک و معطّر تفکّر، در سرای سر غانم شروع به وزیدن می کند: یعنی این روح و قلب عالمِ مُلک و ملکوت و عصاره سرزمین جبروت امید دل شکستگان و ویران کننده بنیاد ظالمان است؟!
باورش نمی شود. در همین حال و هواها است که عطری خوش بو و آشنا پروانه جانش را به خویش جذب می کند. او مدّت هاست که از هندوستان فاصله گرفته و در این مدت کسی با او به هندی صحبت ننموده. این مولایش است که با زبان هندی به او خوشامد می گوید: حالت چطور است؟
با شنیدن این سخن، تمام سختی و مشکلات سفر، به درّه نسیان سقوط می کند. گویا آب حیاتی است که در کام جان خسته اش ریخته شده و به او حیاتی دوباره بخشیده.
سپس امام، با همان زبان هندی نام تمام افراد گروه چهل نفره آن وادی را یک به یک می برد و احوالشان را می پرسد و تمام اتّفاقاتی که بر غانم گذشته است را بازگو می کند.سپس می فرماید: می خواهی با قُمّی ها به حج بروی؟
ص: 132
می گوید: بله! ای مولای من!
می فرماید: امسال مرو. برگرد و سال بعد برو.
و سرانجام آن امام عالی مقام و والا کیسه ای طلا به او عطا کرده و می گوید: این توشه راه توست. در بغداد به خانه فلان مرو و هیچ یک از اتفاقات را برایش نقل نکن.
پس لحظه سخت فراق گل و پروانه فرا رسیده و آن پروانه هندی عاشق، با اشک آتشین حرمان(1) از تنها گل باقیمانده باغ امامت جدا شده و بعدها متوجه می شود که آن سال، حاجیانی که برای حج رفته بودند، موفق به انجام آن نشده و به خاطر مشکلات سر راه، همگی ناامید و غم خوار به شهر و دیار بازگشته اند.
چشمهِ پاک از تو گرفته پیام *** کوه به پیشت بنموده قیام
خشک شده است گر که لب دشت ها *** روزه نذری است که بیند ترا
روز به عشقت بشود بر زمین *** شب ز فراقت سیه است و غمین
ای که کرم یک گل بستان توست *** کن نظری چشم به دستان توست
کام دلم تشنه روی تو است *** جام غمم پر ز فراق تو است
داد از این درد و همه آه سرد *** مرغ هوا بر غم من گریه کرد
ای شه خوبان به فریاد رس *** غصه مرا برد تمام شد نفَس
با همهِ درد و همه غصّه ام *** دل ز همه جز ز تو من شسته ام
چشم به راهم که رخت بنگرم *** از پی آن حمد خدا گسترم
ص: 133
زهر هلاهل به جگر شد عسل *** فَرقَت(1) تواهل جهان را مثل
مرغ دلم تشنه و دلخسته است *** او همه عمرش به تو دلبسته است
ای مه من جلوه نما از نهان *** بهر براندازی ظلم و خزان
نفْس جفا جو به دلم خون نمود *** دوزخ هجران به رخم در گشود
هم نفَس و مونس این نفْس شدم *** در قفس خصم قدیم من شدم
شد همهِ درد دل و گفته ام *** این که نمایی تو کرم، محترم
ص: 134
السلام علیک یا قمر بنی هاشم
عصر روز نهم محرم، روز تاسوعاست. آفتاب داغ و سوزان و روز روشن و فروزان کم کم با دشت کربلا خداحافظی می کند. نسیمِ نه چندان داغی هر از گاهی خیمه ها و طنابشان را به بازی می گیرد.
زنان، دسته دسته به گرد هم نشسته و کودکان نو رسته به بازی و دویدن دل بسته اند.
یاران و اصحاب سیدالشهدا هر یک به کاری مشغولند. بعضی به نگهبانی از خیام پرداخته و گروهی گِرد یکدیگر حلقه ساخته و برخی هم در این گرمای جفامسلک خور تنی به دریای خنک تفکّر زده اند.
در این میان، صدای نکبت بار گرگی درّنده، توجه همگان را به خویش معطوف می دارد. شمر بن ذی الجوشن است که عبدالله و جعفر و عثمان و عباس را صدا می کند.
چون امّ البنین مادر این بزرگواران و همچنین شمر پلید اهل خسران هر دو از یک قبیله اند، او خود را آشنا دانسته و می خواهد آن ها را از مردن نجات دهد.
حسین، برادران خویش را امر می فرماید که: اگرچه فاسق است لکن با شما در قرابت و خویشی موافق است. جواب او را بدهید.
این عزیزان به آن شقّی تمام دوران می گویند: چه کار داری؟
می گوید: ای فرزندان خواهر من! شما از شرّ این دشمن در امانید. از دور برادر خود کناره گیرید و سر به طاعت امیرالمؤمنین یزید نهید.
ص: 135
دل عباس از این سخنان پست و بی احساس غم آلود می شود. بر او فریاد می زند: بریده باد دست هایت! و لعنت و نفرین بر امانت! ای دشمن خدا! به ما دستور می دهی که دست از آقا و مولا و آن سرور والا حسین فاطمه آن هم در این هنگامه برداشته و سر به طاعت لعنت ْشدگان و فرزندان ملعونان بنهیم؟! تو ما را امان می دهی و پسر رسول خدا را وامی نهی؟!
آتش جهنم درون شمر ملعون از شنیدن این کلمات آتشین، شعله ورتر شده و خشمگین می گردد و بعد هم به لشکرگاه خویش برمی گردد.
عمر بن سعد، با داد و فریاد لشکر خود را به نبرد و فساد ارشاد می کند.
در این هنگام، مولای خوبان و کاروان سالار قافله مظلومان جلوی خیمه در حالی که شمشیر در دست دارد، سر به زانوی اندوه گذاشته و چند جرعه از جام خواب می نوشد.
صدای خروش لشکر فسق و فجور سطح بیابان کربلا را همانند لانه زنبور می کند.
خاتون(1) دو سرا زینب کبری دوان دوان به نزد برادر می آید: برادر مگر صدای لشکر را نمی شنوید که نزدیک می شوند؟
حضرت سر از زانو برداشته و می فرماید: ای خواهر! اکنون رسول خدا را در خواب دیدم که می فرمود: تو به سوی ما خواهی آمد.
زینب با شنیدن این مطلب بی قراری نموده و فریاد به واویلاه بلند می نماید.
حسین می فرماید: ای خواهر! ویل(2) و عذابی برای تو نیست. ساکت باش. خدا تو را رحمت کند.
ص: 136
در این هنگام، ماه بنی هاشم در آسمان دیدگان حسین ظاهر شده و می گوید: مولای من! لشکر رو به شما آورده است.
امام برمی خیزد و می فرماید: ای عباس! سوار شو. جانم به فدایت. برو و بپرس که از ما چه می خواهند؟
أبا الفضل با بیست سوار از جمله زهیر و حبیب به سوی لشکر رقیب رفته و سؤال می کنند: این سر و صداها برای چیست؟
جواب می شنوند: یا سر تسلیم در پیش امیر خم می کنید یا ما سرتان را از همسایگی تنتان سیر می کنیم.
عباس می گوید: با آب صبر، گلویی تازه کنید تا سخنانتان را به گوش برادرم برسانم.
مطلب به گوش حسین می رسد. امام می فرماید: به سوی آنان برگرد و از آنان بخواه که امشب را صبر کرده و جنگ را به فردا وانهاده تا قدری نماز و دعا و استغفار کنم. خدا می داند که من عاشق نماز و قرآن و دعا و استغفارم.
پس، از ناحیه لشکر مهلت داده می شود.
اگرچه لشکر یزید، دندان بر جگر گذاشته و حمله نمی کند، امّا لشکر سیاهْ پوش شب با بی صبری تمام سپاه امام را درمی نوردد.
سیدالشهدا اصحاب و یاران و اقوام و آشنایان را یکجا جمع کرده و بعد از اینکه آنان را باوفاترین و بهترین اصحاب و نیکوترین اهل بیت می نامد، بیعت خویش را از آنان برداشته و درخواست می کند که از ظلمت شب برای جان به دربردن استفاده کنند.
قبل از همه، آموزگار وفاداری و بوستان سرسبز و معطّر فداکاری عبّاس بن علی قد علَم نموده و می گوید: ما چرا باید دچار چنین اشتباهی شویم؟ آیا
ص: 137
برای اینکه بعد از تو به ننگ، زندگی کنیم؟ خداوند هرگز نگذارد که ما چنین کاری کنیم.
دیگران نیز هر یک سخنی گفته و گفته او را تأیید می نمایند. سپس امام بزرگوار به خیمه خود رفته و اصحاب متفرق می شوند.
شب به اوج قدرت خویش نزدیک می شود. زین العابدین امام الساجدین مریض و بیمار است و عمّه اش زینب همچون پروانه بر گِرد او دل نگران و بی قرار.
به دستور سیّدالشهدا قهریِ خیمه ها به آشتی تبدیل شده و به یکدیگر متّصل می گردند و بر گِردشان خندقی حفر و آن را از هیزم پرمی کنند تا چهره خشن جنگ فقط از یک طرف باشد.
علی اکبر این دلبر پدر با سی سوار و بیست پیادهِ همچون تندر(1) با زحمت فراوان چند مشک آب از فرات روان می آورند.
اگرچه شب از نیمه گذشته و هنگام زفاف خواب و چشمان است، امّا عشق خدا جلوه نمایی های عروس خواب را در چشم داماد چشمان اهل اردوگاه حسین بی اثر نموده است. هر کس به گوشه خلوتی پناه برده و به مناجات و دعا و تضرّع مشغول شده.
امشب، چشمان، عروس خواب را طلاق داده و با حور اشک خلوت کرده اند. امشب دست ها از سرها به آسمان نزدیک تر شده اند. اینک سرزمین مکّه یک زمزم بیش ندارد، امّا از زمین لب های اهل خیمه گاه أبا عبدالله زمزم های زمزمه بی شماری می جوشد.
در هر حال، با آمدن شیر روز آهوی شب پا به فرار گذاشته و رنگ دشت و دمن از سیاهی به طلایی تغییر می یابد.
ص: 138
روز، آرام آرام می گذرد و یاران حسین یکی پس از دیگری شهد شهادت نوشیده و به لقای پروردگارشان نائل می آیند. دیگر برای حسین جز جمال جهانْ آرای عبّاس نه از عوام و نه خواص کسی نمانده است.
عجب لحظات حزن ْانگیزی است! دشت کربلا به دشت سرخ شقایق ها مبدّل شده است. بوی خون یاران و برادران گل عذار(1) مشام عباس را آزار می دهد.
دل او برای حسین کباب است. وقتی که بی کسی او را می بیند، به نزدش آمده و می گوید: مولای من! آیا رخصت می دهی جان خویش را فدای تو کنم؟
آسمان دیدگان حسین بارانی شده و به شدّت می بارد: ای برادر! تو علمدار منی. اگر بروی دیگر کسی را ندارم.
أبا الفضل می فرماید: سینه ام تنگ و این زندگی برایم ننگ شده است. از دنیا سیر شده ام. می خواهم از این میزبانان میهمانْ کشِ دو رو انتقام بگیرم.
امام می فرماید: حال که عزم سفر آخرت کرده ای پس برای این کودکان آبی تهیّه نما.
عباس سرافراز در برابر صفوف لشکر، گردن فراز کرده و به نصیحت آنان می پردازد، امّا قلب های آنان آنچنان سخت است که جز آتش سوزان دوزخ، چیزی نمی تواند آن ها را نرم کند. به خدمت برادر آمده و ماجرا را عرض می کند.
در همین حین، صدای کودکان تشنه و بی تاب به العطش العطش و آب آب بلند می شود. یل میدان نبرد جوانمرد زورمند لشکرْشکن دشمنْ فکن، فرزند
ص: 139
حیدر با خاطری مکدّر سوار بر اسب شده سلاح و مشک برداشته و آهنگ فرات می کند.
چهار هزار سرباز، شریعه(1) فرات را چون مور و ملخ پرکرده اند. با دیدن عباس، او را احاطه کرده تیر به چلّه ها نهاده و به سمتش می اندازند.
امّا این تیغ صاعقه ْکردار عباس است که حکومت می کند. از هیبت أبا الفضل نفَس ها در گلوی آن مردم رذل می شکند. آنان که خود را مردان مرد و دلیران نبرد می دانستند، فرار را بر قرار ترجیح می دهند.
از شدت آتش غیرت عباس، دلیران نامجو رو به بیغوله های(2) گمنامی نهاده و جان جوان و پیر از هراس این دار و گیر از قالب عنصری سیر شده است.
اگرچه معجزه ردّ الشمس(3) در حق پدرش علی صورت گرفته است، امّا قمر بنی هاشم، امروز خود صاحب مدّالشمس(4) است. او با معجزه بازوان پرتوان و شمشیر برّان خورشید عمر دشمنان را در آسمان روزگار به غروب کشانده است.
عباس، به شریعه رسیده و همنشین فرات می گردد. او اگرچه پهلوان زورمندی است، امّا دلش از غنچه های نو رسته نیز پاک تر است. او اگر شریعه را نیز می خواهد برای شریعت می خواهد. برخلاف دشمنانش که شریعت را برای شریعه ها.
بوی طراوت آب، جان عباس را زنده می کند. عجب آبی است! آبی گواراتر از ناز معشوقان. اگرچه جگر او از شدت عطش، از دشت تفتیده کربلا پیشی
ص: 140
گرفته و لبانش ترک خورده امّا این آب به لب های مقدّس او تشنه تر است تا لب های او به این آب.
جام های داغ دستان خویش را به وصال آب خنک فرات رسانده آن ها را پر کرده و بالا می آورد. می خواهد لب بر لب آب بنهد که چهره عطشان حسین و اهل بیت او که جگرشان در فراق آب فرات بی قرار است، آب را برایش زهر ناب می سازد.
پس آب دستان را به آب فرات می افزاید و شکم مشک تشنه را از آب خنک و گوارا پرمی سازد و از کتف راستش برای حمل آن یاری می خواهد.
با هزار امید و آرزو و شادمان از رساندن آب به طفلان عنبربو از گودی شریعه بیرون می آید.
لشکر او را مرکز دایره جمع خویش قرار می دهد، امّا او عباس است فرزند علی مرتضی. خون حیدر در شریان های أبا الفضل موج می زند.
پس به مانند شیر خشمگین به دشمنان امام و دین حمله برده آن ها را کنار زده و به پیش می رود، امّا روباه صفتی ترسو از پشت نخلی پرگیسو تیغ برّان خویش را به ملاقات دست راست عباس می فرستد.
بعد از وصال تیغ و دست، فراقی همیشگی بین دست و بدن أبا الفضل پدید می آید. فرزند امّ البنین با آهی آتشین مشک را به امانت به دوش دیگرش می سپارد و با دست چپ، تیغ باوفایش را بر فرق دشمن می زند.
هنوز چیزی از جدایی دست راستش نگذشته که فراقی دیگر حاصل می شود. کینه جویی دل سنگ با مکر و نیرنگ از کمین نخلی بی برگ به ناگاه بیرون جسته و دست چپ عباس را جدا و بی احساس می کند.
ص: 141
عطش جگر زخم های پیکر نگرانی طفلان والاگهر و داغ شهادت اصحاب و یاران برادر همه و همه دنیا را در پیش چشمان عباس مهربان، تیره و تار می سازد، امّا او همچنان پایدار است.
ناگهان پیکی بد خبر، همه امیدهای أبا الفضل را بر باد ناامیدی می دهد. تیری برّندهْ خو بسیار چالاک و تندخو بر پیکر مشک نشسته و زمین تشنه را از خون آن سیراب می سازد.
در همین حین تیری دیگر بر سینه فرزند حیدر بوسه زده و از میِ وجودش می نوشد.
دیگر توان عباس به پایان می رسد. از پشت اسب بر روی زمین می افتد. چه کسی دیده که ماه بر زمین بیفتد؟!
ناگهان صدایی آشنا به گوش حسین می رسد: برادر! مرا دریاب.
خورشید هستی، خود را به ماه بنی هاشم می رساند. چقدر سخت است بر حسین دیدن این منظره! بدن پاره پاره و خونین و دست های جدا شده برادر نازنین.
پس کمر کوه صبر و استقامت و پیشوای اهل کرامت شکسته و چاره اش کم می شود.
آری عباس هم، حسین را تنها می گذارد.
ای جمالت آرزوی ماه کَوْن(1) *** حوریان جنّتی نزدت بلون(2)
مانده در کردار تو فضل و کرم *** وا چه غوغا کرده ای ای ذوالکرم
چون نسیم نام تو بر دل گذشت *** رفت خزان و نوبت پیمانه گشت
گرچه جسم پاک تو در خون طپید *** لیک زین قصه بشر شد روسپید
نام زیبایت غم دل راست دوا *** گر که عیسی خوانمت باشد روا
من به تو گشتم غلام و بنده ای *** تا که گردم پیش حق دُردانه ای
تو بهار باغ جان و روح من *** تو شدی آب حیات کوی من
ای تو باب حاجت و وِرْد و مراد *** تشنگان را جرعه ای ای مرد راد
بیشه دل ز آتش عصیان بسوخت *** چشم جانم دیده بر روی تو دوخت
شاه خوبان ماه تابان ای عزیز *** چاره ای بنما که گردم مستفیض
تو طبیبی و حبیبی و شفیع *** این دل تنگم نما قدری وسیع
سال ها سلطان غم سلطان دل *** گشته و شادی و عیشم مضمحل(3)
در بیابان هوس بی دست و پا *** گرگ شیطان گرسنه است و بادپا
کشتی جانم به دریای غم است *** ساحل شادی به این درد مرهم است
گر که دانم راز نازت بی درنگ *** می دوم با سر که تا آرم به چنگ
اژدهای هفت سر است این نفْس پست *** مور لنگم در برش ای حق ْپرست
من نه ایّوبم که صبری باشدم *** نه که یوسف تا ورع دارد دلم
یوسف و ایوب من، دارم طمع *** تا که صبر آرم به کف وآنگه ورع
ص: 142
السلام علیکِ یا زینب الکبری
جبرئیل امین و ملائکه آسمان و زمین همه غمگین می شوند.
زمین و زمان به هم ریخته و ولوله ای عالم را فرا می گیرد.
پیامبر عظیم الشأن اسلام از عالم ملکوت، گاهی به آسمان نظر می کند و زمانی به دشت کربلا. خوف آن است که حبیب خدا سرور عام و خاص این امّت نمک ْنشناس را نفرین نماید.
غباری شدید و سخت و سیاه و تاریکْ بخت فضا را پر، و بادی سرخ و خونین و بی قرار و پراَنین آسمان را دچار تغیُّر می کند. هوا چنان تیره و تار و فضا آنقدر پرغبار می شود که چشم ها از دیدن صرف نظر می کند.
دیو خوف و وحشت، تمام لشکر عمر سعد را در بند می سازد. همه منتظر نازل شدن عذابند، امّا به برکت وجود نازنین حجّت خدا فرزند سیدالشهدا زین العابدین و امام العارفین عذاب، فروکش کرده و دوباره هوا روشن شده و ظلمت رخت برمی بندد.
چه ظلمی از این بالاتر که فرزند رسول خدا و دریای بی کران هُدی را با لب تشنه در جلوی دیدگان زن و بچه و خواهران آن خواجه در کنار دو نهر زلال و بی کرانه سر ببرّند؟!
ص: 143
افّ بر این امّت نابکار! که از پی شهوترانیِ زنازاده ای زناکار یعنی یزید کفتار روان گشته و به جای پناه بردن به کشتی نجات امّت و رهایی از دریای سیاه ضلالت(1) با تبر نادانی و حماقت به متلاشی کردن آن می پردازند.
اسب خونین ْمو و ارغوانی روی حسین با شیهه و فغان به سوی خیمه ها و اهل و عیال امام، روان می شود.
شیهه اسب حسین، صیحه رستاخیز را در خیام به تصویر کشانده است. دختران امام غریب و دُردانه های آن اسوه صبر و شکیب از صدف خیمه ها بیرون می دوند.
چشم ها این صحنه را باور نمی کند. رنگ ذوالجناح عوض شده. او اینک خونین و ارغوانی است. تماشای این منظره چنان زلزله ای ایجاد می کند که دل ها را از جا می کَند. از شدّت حزن و اندوه، تک تک رگ های بدن اهل حرم به سوزش آمده است. گردْبادهای توفنده و بی رحم غم پی در پی خانه دل آنان را در هم می کوبد.
در این اوضاع و احوال اگر خداوند، آن ها را کمک نکند، همگی جان خواهند داد. از صاعقه این ماتم، ابر دیدگان به بارش می آید. آه از این سینه های بریان دیده های گریان و این درد بی درمان!
توصیف این لحظه ها از قلمرو قلم خارج است!
اسب نجیب و باوفا از فراق صاحبش در عزا شده و از شدت صیحه فراوان و سر بر زمین کوباندن و فغان بدرود حیات می گوید.
فریاد واحسیناه!و واإماماه!اردوگاه بی سپاه حسین را دربرمی گیرد.
ص: 144
هنوز طوفان حزن و اندوه در غرّش است که زلزله مصیبتی دیگر، آل الله را دردمندتر می سازد. گرگ های درّنده سپاه عمر سعد، در حالی که آب حرص و طمع از دندان و دهانشان سرازیر است، به خیام حمله می کنند. گویا همگی هارند.
همه از هم سبقت می گیرند. هر کس هر چه به دستش می آید به عنوان غنیمت برمی دارد. گاهی که دو نفر همزمان به چیزی می رسند، با هم بر سر آن دعوا و کشمکش کرده تا یکی شان پیروز شود. تمام لباس و زیورآلات، به سرقت می رود و اسب و شتر و چهارپایان غنیمت می گردد.
صدای گریه و شیون زنان داغدار بیشتر و بیشتر می شود، امّا آن لشکر ننگ و عار به همین مقدار اکتفا نکرده و پس از بیرون راندن آنان از خیمه ها آن ها را به آتش می کشد.
دیگر، اهل حرم متوجه گذر زمان نمی شوند. از بس که مصیبت، بر سرشان فرو ریخته، دنیا در نظرشان تیره و تار می گردد.
کم کم، روز تاریخی و دلمردهِ عاشورا رو به افول گذاشته تا دیگر شاهد چهره های نحس و خبیث لشکر کفر نباشد.
از شدت این مصیبت و داغ افق، سینه خویش را با خورشید سرخ شده، داغ می نماید.
شب سراسر درد و حزنْ آلود فرا می رسد. تاریکی و ظلمتی بسان قلب سیاه لشکر عمر سعد، تمام بیابان کربلا را فرا می گیرد. نسیمی به سردی نفَس این ناامیدان پردرد با ناراحتی و غم بر صحرا می وزد.
امشب، زینب کبری دختر علی مرتضی و زاده فاطمه زهرا دو شام دارد؛ شام طبیعت و دهر و شام فراق برادر.
ص: 145
لب های زینب برای همیشه از خنده خداحافظی کرده است. دیدگانش خون بار سراپای وجودش مصیبت بار و آینه صاف دلش از حزن و غم پرغبار گشته است.
امشب غذای سفره دل زینب، جگر بریان و نوشیدنی اش خون دل سوزان است، امّا زینب بنده خداست. آنقدر صبور است که کوه ها از شدت مقاومتش انگشت به دهان مانده اند!
تاریخ برای او تکرار نمی شود چرا که یوسف ایمان او به دست برادران حزن و اندوه به چاه کفر نخواهد افتاد.
اگرچه شمع دل او در فانوس سینه همیشه به عشق حسین روشن بوده و اینک با فرا رسیدن شب فراق، روز وصالش از دست رفته امّا دختر علی به دنبال رضایت خدای غنیّ است.
او اینقدر باوقار و سنگین و پایدار و وزین است که نه تنها بر نفْس خویش حکمرانی می کند که در این لحظه های تلخ و زهرآگین پناهگاه زنان و کودکان غمگین نیز می باشد!
در اردوگاه حسین به جز یک جوان بیست و دو ساله آن هم مجروح تیغ مرض طالح(1) دیگر مردی یافت نمی شود.
اینک زینب، یگانه مرد جبهه حق است. هم باید از جان پاک امام چهارمین محافظت نموده تا زمین از حجّت خالی نماند و هم اشک یتیمان را از دیدگانشان بزداید و هم مرهم دل زخم خورده بانوان دیگر به حساب آید.
زینب به خوبی می داند که این حادثه تلخ، زهر دهر است که باید در برابرش استقامت ورزد چرا که دنیای در حال گردش جای آزمایش است نه آسایش.
ص: 146
شب سیاه دهر به پایان رسیده و روزی دیگر پا به عرصه هستی می گذارد، امّا شام فراق زینب به پایان نیامده و دیگر هم نخواهد آمد. امروز روز یازدهم محرّم است. عمر سعد ملعون بر کشتگان شیطان ْصفت لشکر خود نماز خوانده و آن ها را با ناز و نوازش در آغوش عروس خاک می خواباند، امّا بدن های پاک و مطهّر سیدالشهدا و اصحاب را همچنان بر خاک کربلا وامی نهد.
از شدت این جنایت و از غصّه این قساوت پیکر صحرا تبْ دار می شود. روز از نیمه گذشته و فرمان حرکت اسرا صادر می گردد.
بر پیکر نازنین زین العابدین، غل و زنجیر کرده و همچون دیگران بر شتر بی جهاز سوار می نمایند.
مقصد کوفه است. همان شهری که حسین را برای میهمانی و بهره بردن از باغ ها و میوه ها به آنجا دعوت کردند، امّا سرانجام نه تنها تنهایش گذاشتند که دو دستی به جلّادان یزید تقدیمش داشتند.
مسیر کاروان، از میان میدان جنگ است. سینه امام چهارمین سیدالساجدین با دیدن پیکرهای به خاک و خون طپیده سیدالشهدا و اهل بیتش و از اینکه هنوز دفن نشده و بر زمین مانده اند، چنان تنگ و غصه دار می شود که نزدیک است جان و جسم، غزل وداع بسرایند، امّا باز هم زینب است که پرستار امام بوده و او را با سخنان خود تسلّی می دهد.
اگرچه اشک های بلورین زینب بر گونه های سوخته اش جاری و آه سرد، از دل پردردش حاکی و قبله قلبش را از دست داده، امّا دل های زخمیِ از نیشِ(1) محنت(2) دشمن را به نوش(3) محبّت خویش درمان می نماید.
ص: 147
لحظه های گریزان زمانه یکی پس از دیگری گریخته تا بعد از چند روز، کاروان ماتمْ زدهِ اسرا به کوفه بی وفا وارد می شود.
زنان کوفه مانند پرچم های سیاه کلافه بر بام خانه ها ایستاده اند. وقتی که نگاهشان به زنان و کودکانِ بر شترانِ برهنه می افتد، گریه و شیون امانشان نمی دهد.
امام مظلوم، با بدنی بیمار و رنجور و غل و زنجیرهایی قطور و صدایی ضعیف و فتور(1) می فرماید: این زن ها بر ما گریه می کنند. پس ما را که کشته است؟
در این هنگام، دختر امیر بیان و صاحب علم بی پایان با صدایی شبیه مولای متقیان لب به سخن می گشاید: ای اهل کوفه! ای صاحبان خدعه! آیا بر ما گریه می کنید؟ هرگز چشمان شما از اشک تهی مباد!... پس از آنکه ما را کشتید بر ما می گریید؟ به خدا قسم که باید گریه کنید. بسیار گریه کنید و کم بخندید چرا که ننگ و عار ابدی را برای خویش خریدید و هرگز نتوانید آن را جبران نمائید... وای بر شما! آیا می دانید چه جگری از رسول خدا شکافته و چه خونی از او ریختید؟... این کار زشت شما زمین و آسمان را منقلب کرد.
دریای جمعیّت، از هیبت و بزرگی کلام عقیله بنی هاشم متحیر و نادم و گریان و متلاطم شده و دست های خویش را به دندان می گزند.
زنان گیسوان را پریشان ساخته و خاک ها بر سر ریخته و چهره ها را می خراشند و مردان محاسن خود را کنده و سخت می نالند.
ص: 148
به هر تقدیر، روزگار ناکردار از بهر خون کردن دل ابرار(1) پای خاندان وحی و صاحبان عقل و رأی را به مجلس سراسرْشوم و بی داد عبیدالله بن زیاد می کشاند.
به دستور این شیطان پلید مجلس برای تمام مردم از سیاه و سفید آزاد می باشد. جمعیّتی انبوه و مردمانی مرده و بی روح آن مجلس نحس را پرمی کنند.
ناگاه خورشید جمال سر حسین، آن جهنم سوزان را به بهشتی پرنور و فروزان تبدیل می کند.
سر را به نزد آن دیوْصفت رذل و بی نصیب از لطف و فضل می گذارند. با دیدن سر حسین، دل ناپاکش سخت شاد و لب های کثیفش به خنده آباد می گردد.
خاندان پیامبر رحمت سرور و آقای این امّت وارد مجلس می شوند. زینب غمدیده و زار با حالی گرفته و نزار در گوشه ای از مجلس قرار می گیرد.
ابن زیاد ملعون، بعد از پرس و جو متوجه می شود که او زینب است. خواهر حسین. خطاب به آن بانوی صبور می گوید: خدا را شکر که شما را رسوا کرده دروغتان را آشکار نموده و بکشت.
مادر سخنوری و فصاحت و پرورش دهنده دلیری و شجاعت می فرماید: خدا را شکر که ما را به پیغمبرش گرامی داشته و از هرگونه پلیدی و آلودگی نگه داشته. همانا این فاسق گنه کار است که رسوا می شود و این فاجر است که دروغ می گوید. الحمدلله ما از آنان نیستیم و دیگرانند.
ملعون دنیا و آخرت و تصویر مجسّم فسق و شیطنت می گوید: به نظر تو خدا با برادر و اهل بیت ات چه کرد؟
ص: 149
زینب می فرماید: ما از خدا جز خوبی و زیبایی ندیدیم چرا که آل پیمبر کسانی بودند که از فرط قرب و منزلتشان در نزد خداوند لایق مدال افتخار شهادت گردیدند... زود باشد که خداوند تو و آن ها را در مقام سؤال باز داشته و ایشانبر علیه تو دلیل آورند. آن وقت ببین چه کسی پیروز و رستگار است؟ ای پسر مرجانه! مادرت بر تو بگرید.
بعد از لختی آن رذل خاطی نگاهی به تنها مرد اسرا کرده و می گوید: این جوان کیست؟
می گویند: علی بن الحسین.
می گوید: مگر علی بن الحسین را خدا در کربلا نکشت؟
زین العابدین می فرماید: برادری داشتم که او نیز علی نام بود. لشکریان، او را کشتند.
ابن زیاد می گوید: خدا او را کشت.
امام مظلوم می فرماید: هرگاه که مرگ کسی فرار برسد خدا او را می میراند.
خشم و غضب سر تا پای آن جهنّمی معذّب را فرا می گیرد: چطور جرأت می کنی جواب مرا بدهی و حرفم را ردّ نمایی؟ بیائید او را ببرید و گردن بزنید.
زینب تا این سخن زهرْآلود را از دهان گندیده آن افعیْ صفتِ عنود می شنود، سراسیمه و آشفته می فرماید: این همه خون از ما ریختی کافی نیست؟ سپس دست مبارک خویش را به گردن جوان حسین کرده و می فرماید: به خدا قسم از او جدا نخواهم شد. اگر می خواهی او را بکشی، مرا نیز با او بکش.
آن ملعون چون این جانفشانی را می بیند دست از امام برمی دارد.
به هر حال، سفر پرخطر و مملوّ از تلخی و زهر کوفه به پایان رسیده و کاروان، منزل به منزل و شهر به شهر رفته تا به شام شوم می رسد. سرزمینی که
ص: 150
تلخی های کوفه به پیش آن خاری است از خارستان. شهری که در ظاهر از فرط سرسبزی و درختان، با بهشت برین به رقابت پرداخته و از نهرهای گوارا و خنک و زلالش چشم حور را خیره ساخته امّا برای اهل بیت مظلوم پیامبرچنان پردرد و مصیبت است که جهنم سوزناک به پیشش بهشت تابناک می باشد.
بازارها آذین و کوچه ها تزئین شده است. مردم شهر، خود را به زیباترین وجه آراسته و گرد و غبار کهنگی را پیراسته اند.
صدای دف و نی و نقّاره دل ها را از شدت مستی بیچاره و نوای چنگ و رباب دل شامیان را بی تاب نموده است.
دروازه ساعات که در تمام دوران و ساعات چنین ننگی را به خویش ندیده و دیگر نیز نخواهد دید، محل ورود آل الله است.
سری که به جای تن، اینک نیزه ای حملش کرده و بسیار شبیه پیامبر است، از دروازه عبور نموده و زنان و کودکان سیاه پوش سوار بر شتران برهنه و بی روپوش از پی آن وارد می گردند.
آن کفّار بی دین این خوبان اهل ایمان و یقین را در مسجد جامع دمشق که محلّ اسیران است، جای می دهند.
و امّا قصر یزید مغرور این عصاره فسق و فجور و مرداب بی کرانه شرور را به دستورش آراسته و سرهای مقدّس و مطهّر را وارد می کنند.
سر مبارک شمس الهُدی سیدالشهدا در تشتی از زر در کنار آن معدن شرّ مقرّ می گیرد.
ص: 151
عجب مقارنتی! یکی کشتی نجات و دیگری دریای مهلک قاذورات(1). یکی چراغ هدایت و دیگری ظلمت بی نهایت. یکی خلیفه خدا و دیگری جانشین شیطان دغا(2). یکی آب زلال حیات و دیگری گنداب تیره ممات.
ص: 152
یزید بوزینه بوزینهْ باز و این کافر بی دین دغلباز با ندیمان خویش به شراب خواری و شطرنجْ بازی پرداخته و فحش و ناسزا به حسین و علی و حضرت مصطفی می گوید.
هر بار که در بازی بر حریفان پیروز می شود سه پیاله شراب نوشیده و ته ْمانده اش را پهلوی تشتی که سر امام در آن است، می ریزد.
افّ بر این زمانه غدّار! و تف بر دنیای بی مقدار! که صورت گر چنین منظره هایی است. به گمانم خدای مهربان و رحیم از سر مکرمت و ترحیم جانی دوباره به سجّاد و زینب و آل الله داد که بعد از این فجائع هنوز در دنیا بودند.
زینب از زیر بار گران هزاران کوه غم و اندوه مقاوم و نستوه قامت، راست کرده و سخن می گوید: حمد و ستایش مختص خدا و سلام و درود بر محمّد مصطفی. ای یزید! گمان می کنی که چون آسمان و زمین را بر ما تنگ و ما را با گرداندن در شهرها دلتنگ نموده ای، از مقام ما کاسته و بر منزلت خود افزوده و به خدا نزدیک شدی، که تکبّر می کنی؟... ای زاده آزادشدگان به دست جدّم رسول الله! آیا انصاف است که زنان و کنیزانت را در پس پرده داری و دختران رسول خدا را چون اسیران در شهرها بگردانی؟... سپاس
ص: 153
خداوندی را که ابتدای راه ما را سعادت و انتهایش را رحمت و شهادت قرار داد.
این مجلس و دیگر مجالس از قصر وسیع یزید خون ْآشام تا خرابه کوچک و خاکْ آلود شام و همه ماجراها و روزهای تلخی که زهر افعی کهن ْسال به نزدش شهد شیرین و زلال می ماند، گذشته و اهل بیت، با فضل خدای منّان تمام آن حوادث سخت و گران را پشت سرگذاشته و روانه مدینه می گردند. شهری که روزی حسین داشت. عباس و علی اکبر و... داشت.
اینک این اهل بیت دل ْخون و خاندان رسول همایون هستند که با دنیایی از خاطرات پردردِ گذشته به شهر مدینه وارد می شوند.
وقتی که نظرشان بر مرقد منوّر جد بزرگوارشان می افتد، فریاد برکشیده: واجدّاه! وامحمداه! حسین تو را با لب تشنه شهید کردند. اهل بیت ات را اسیر نمودند. نه بر صغیر رحم کردند و نه کبیر.
اهل مدینه با مشاهده این صحنه فریاد و خروش برداشته و صدا را به گریه و ناله بلند می کنند.
و امّا در این میان، امّ المصائب دختر علی بن أبی طالب بر در مسجد النبی ایستاده و دستان خویش را بر دو بازوی در گذاشته و ندا می کند: ای جدّ بزرگوار! برادرم حسین را کشتند. من خبر شهادت او را برای تو آورده ام.
پس پیوسته زینب، این اسوه صبر و مقاومت و این مادر مهربانی و رأفت و پرستار بی نظیر و باعطوفت چشمانش از فراق نور دیدگان یعنی حسین عطشان پرباران است تا اینکه پس از مدّتی نه چندان دراز به دیدار خدایش سرافراز شده و به وصال برادر مهربانش امتیاز می یابد.
ص: 154
زینب ای بانوی سر تا پا قیام *** برکشیده تیغ غیرت از نیام(1)
دست لطف خود به سوی کودکان *** بهر دلداریشان کردی عیان
درد تو روز سفید را شب کند *** کی توان کرد آنچه را زینب کند
صبر را از صبر خود بی تاب کرد *** کوه سخت را از خجالت آب کرد
اشک چشم از دیده طفلان ببرد *** خار بی رحم از کف پیران سترد(2)
زخم مجروحان به مهر درمان نمود *** باب رحمت بر دل زاران گشود
قبله کعبه نشانْ در مذهب است *** قبله صبر و تحمّل زینب است
چشمه خودْ جوش علم و معرفت *** کس نیاموختش به دانش یک صفت
من نِیَم چون تو صبور و استوار *** ناله ها دارم به این دیر عوار
سینهِ سوزان به من دوزخ شده *** بهر سوز این جگر مطبخ شده
افعی غفلت مرا بلعید و رفت *** شکوه ها دارم به تو زین نفْس زفت(3)
پا شکسته دست بسته چشمِ کور *** تو بگو تا چون روم بر طور نور
گنج کُنج این دل ویرانه ام *** نیست جز امید فضلت، محترم
ص: 155
السلام علیکِ یا فاطمة المعصومه
گروهی از اهل ری برای دیدن بنده پاک خدای خالق امام و سرور تمام خلائق حضرت صادق سختی راه را بر خود هموار ساخته تا سرانجام، خویش را به ایشان می رسانند. می گویند: ای مولای ما! ما اهل ری هستیم.
امام می فرماید: مرحبا به برادران قمیّ ما!
همگی تعجّب می کنند: گویا امام سخن ما را متوجه نشدند. دوباره تکرار کرده و می گویند: ما اهل ری هستیم.
امّا باز جواب همان جواب است.
برای بار سوّم می گویند: مولاجان! ما اهل ری هستیم نه قم.
امّا چیزی جز همان جواب اوّل نمی شنوند. سپس حضرت با آب کلام خویش آتش تعجّب آنان را فرو می نشاند: همانا برای حق تعالی حرمی است که مکّه است. برای رسول خدا حرمی است که مدینه باشد. از بهر امیر المؤمنین حرمی است که کوفه است. و برای ما اهل بیت حرمی است که قم است (ما و شیعیانمان همگی اهل قم هستیم). در آینده زنی از فرزندان من به نام فاطمه در قم دفن خواهد شد. هر کس او را زیارت کند بهشت بر او واجب می شود.
امام، این سخنان را در حالی بیان می دارد که هنوز فرزند گران قدرش موسی بن جعفر، پدر بزرگوار فاطمه معصومه دنیا را با قدوم خویش متبرکّ نساخته است.
ص: 156
بعد از مدّتی اراده الهی بر این تعلّق می گیرد که موسی بن جعفر امام جنّ و بشر به دنیا آید و از او دختری به نام فاطمه، دیده بر جهان گشاید.
اینک سال دویست و یک هجری است. در سال گذشته، مأمون رذل و دغا امام هشتمین علی بن موسی الرضا را به خاطر اهداف شوم خویش با جبر و ظلمی ملموس از شهرش مدینه به جانب طوس فراخوانده است.
در آسمان عمر پربرکت موسی بن جعفر، رضا خورشید و معصومه ماه و دیگر فرزندان ستاره اند.
در میان تمام اولاد امام، علاقه ای که میان این خورشید و ماه است، میان دیگر فرزندان نیست. بر همین اساس، فاطمه بسان عمّه غمدیده خود، زینب کبری که عاشق برادرش حسین زهرا بود، عاشق برادرش رضاست.
اکنون یک سال از فراق این خواهر و برادر می گذرد. دل فاطمه از فراق برادر و مولا سخت در تقلّا است. دیگر جای درنگ نیست. اگر مدّتی دیگر بدین منوال بگذرد، جان فاطمه از جهان سیر شده و چشم از آن خواهد پوشید. پس کاروانی متشکل از اهل بیت، برای رساندن فاطمه به علی از مدینه به ایران راهی می شود.
کاروان اهل بیت بعد از طی منازل و شهرهای مختلف بر ساوه مشرف می گردد. سختی و خستگی راه و فراق برادر خیرْخواه جسم فاطمه را بیمار و تباه ساخته است.
خبر به گوش مردم قم می رسد. همگی بالاتفاق تصمیم می گیرند که به ساوه رفته و از بانوی دنیا و آخرت خواسته تا با قدوم خویش شهر قم را منوّر فرماید، بنابراین به ساوه رفته و با فاطمه به قم می آیند.
در این میان موسی بن خزرج، گوی سبقت را از دیگران ربوده و مهار ناقه بی بی را گرفته و به خانه خویش می آورد.
ص: 157
بیماری و مرض، چنان چنگال های خویش را در جسم پاک و معصوم معصومه فرو کرده که در تمام مدّت هفده روزی که در قم تشریف دارد، ملازم بستر خویش می باشد.
در این مدّت، مردم قم و خصوصا زنان، مراقب فاطمه بوده و از دعا و توسل و اشک چشم، ضماد(1) ساخته و بر جان رنجورش گذاشته تا طبیب مریضان از این بیماری گران خلاص شود، امّا اراده الهی دوای دیگری برای او در نظر گرفته است. فرشتگان، تشنه دیدار فاطمه اند و او را می طلبند.
پس فاطمه معصومه در حالی که علاوه بر فراق رضا به فراق خواهران و برادران دیگر نیز مبتلا شده است، غریب و تنها در میان دوستانی ناآشنا زندان سخت بیماری را تحمّل نکرده و روح مطهّر و پاکش در جوار مادرش فاطمه جای گرفته و مردم قم را به سوگ می نشاند.
زنان قم، اشک ریزان و سوگوار با عزت و احترام و وقار بدن یادگار موسی بن جعفر را غسل داده کفن نموده و به زمینی که متعلق به موسی بن خزرج است، می آورند.
قبر فاطمه آماده است، امّا چه کسی این گوهر پاک و مطهّر را به داخل صدف قبر وارد کند؟ فاطمه که در میان این جمع، محرمی ندارد.
مردم در اینباره سخن گفته و رأیشان بر این قرار می گیرد که قادر را که مردی بسیار پیر و کمرْخمیده و باتقواست، آورده تا آن ها را در این امر یاری نماید.
همینکه قاصد به دنبال قادر می رود، دو نفر سوار با صورت هایی پوشیده و مرکب هایی راهوار(2) از سمت ریگ زار با شتاب فراوان به پیش می آیند. از
ص: 158
مرکب ها پائین آمده و بر جسد مبارک آن مبارکه نماز خوانده و داخل در قبر شده و بدن مطهّرش را به خاک می سپارند.
آنچنان ابهّت آن دو بزرگوار بر دل جمعیّت سوگوار حکمرانی می کند که احدی را جرأت سؤال نیست که بپرسد: شما کیستید؟ و از کجا می آئید؟ بنابراین بدون اینکه کسی آن ها را بشناسد، سوار گشته و آنجا را ترک می نمایند.
آری پیکر پاک فاطمه معصومه در کوفه صغیره یعنی قم مبارکه دفن می شود. جایی که سه در، از هشت درِ بهشت، به سمت آن است.
قم باید به خویش ببالد و بنازد که کسی را میزبان گشته که به آبروی او تمام شیعیان به بهشت داخل خواهند شد.
چون ز گنه رانده و معصومه ای *** پیش خداوند، تو محبوبه ای
قیصر روم، کسریِّ(1) ایران زمین *** دخترشان پیش تو جمله اَنین(2)
حور و ملک جمله به نازت نیاز *** جن و بشر بنده کویت فراز
پور علی گر که کریم شماست *** نام کریمه به تواَش پا بجاست
حوری و حوّا به درت شد کنیز *** جمله خوبان به شما مستفیض
خسته دلان سوی تو با صد نیاز *** در حرمت خانه کنند و نماز
نور دل موسی ِ جعفر شدی *** بهر رضا خواهر و مادر شدی
چشم امیدْ از همهِ صالحان *** سوی تو شد در همه آن و زمان
من به تو دلبسته و خو کرده ام *** از همه رانده به تو رو کرده ام
دست تهیِ من و فیض شما *** رد منمایم که فقیرم بسا
ص: 159
مرغ پر و بال شکسته منم *** کنج قفس مانده و خسته منم
چیست امید دل این مرغ تو *** جز پر و بالی زدنش سوی تو
روز و شبم در حرمت بوده ام *** گریه بی حد به تو بنموده ام
یک نگهم سوی مزارت دوید *** و آن دگری تا برسد یک نوید
وای به من گر ننمایی کرم *** دوزخم این است مَلَک محترم
ص: 160
ای خدا ای بی نیاز دستگیر *** دست این بی چیز نادان را بگیر
تشنه ام من تشنه آب حیات *** خسته گشتم زین کسالت زین ممات
گرنه من انسانم و جایم بهشت *** پس چرا هستم در این بازی زشت
کام جانم از عطش گشته کویر *** نفْس و شیطان هر دواَند بر من امیر
دست و پاها می زنم در زیر جرم *** حرفه ام بر خویش و مردم گشته ظلم
چون ندارم آبرو در کوی تو *** با نبیّ و آل آیم سوی تو
بر محمد بر علی بر فاطمه *** من قَسَم ها می دمت بی واهمه
تا که گیری دست این زار خراب *** وارهانی زین توهّم زین سراب
عقده ها دارد دلم زین غم سرا *** عقده ها واکن به حق مجتبی
کیست در نزدت عزیزتر از حسین *** بخش به او جرم و گناه هر دو عین(1)
اشک می ریزم به درگاهت همی *** تا رهانیَم ز این نفْس شقیّ
بهر سجاد و محمّد، جعفرت *** کن برآورده دعای بنده ات
بخش به موسی و رضا و آن جواد *** جرم و تقصیر و گشا باب مراد
گرچه گمراهم ولی خواهم ز تو *** جان هادی، من هدایت های نو
عسکر حرمان همی در تاخت و تاز *** بشکنش با عسکری آن چاره ْساز
کشور جانم پر است از درد و غم *** بهر مهدی خالی اش ساز زآن اَلَم
جان معصومه، هم عباس، زینبت *** ساغری(2) ده تا ببینم من رخت
ص: 161
ابرار: نیکان.
ابریق: ظرف لوله دار بادسته.
احتشام: بزرگی و جاه و جلال یافتن.
احشا: آنچه در سینه و شکم است.
اریکه: تخت.
ازلی: زمان بی آغاز.
آصف بن برخیا: وزیر حضرت سلیمان علیه السلام که بر علوم غریبه تسلط داشت.
اطعمه: طعام ها.
افترا: تهمت زدن.
افگار: زخمی.
اکسیر: دارویی که به عقیده گذشتگان هر مرضی را درمان می کرد.
آلام: دردها.
آماج: هدف.
امارت: حکمرانی.
انام: مخلوقات.
انقیاد: اطاعت.
انین: ناله و آه.
اوتاد: پیشوایان و بزرگان طریقت.
ایاز: باد خنک.
بارو: حصار، دیوار بلند.
بایزید: بایزید بسطامی، از عرفای مشهور.
بدیع: تازه و نو.
برنا: جوان.
ص: 162
برهوت: نام جهنّم برزخ.
بشیر: بشارت دهنده.
بُکم: گنگ شدن.
بلون: بنده.
بلیغ: رسا.
بیدا: بیابان.
بیغوله: ویرانه.
تجهیز: انجام اعمال میّت. مثل غسل و کفْن و دفن.
تراب: خاک.
تف: گرما.
تقلّا: دست و پا زدن در بستر، تلاش.
تلاقی: با یکدیگر ملاقات و برخورد کردن.
تلبیه گویان: گفتن جمله «لبیّک اللّهم لبّیک...».
تندر: رعد.
تنگ: تسمه و نوار پهنی که به کمر اسب یا الاغ می بندند.
توتیا: سرمه.
ثمن بخس: قیمت ناقص و اندک.
جازم: کسی که ارادهِ محکم برای انجام کاری می کند.
جبروت: عالم قدرت و عظمت الهی/ عظمت، قدرت.
جهول: بسیار نادان.
حرب: جنگ.
حرمان: محرومیّت.
حرون: سرکش.
حسام: شمشیر برّان.
ص: 163
حشمت: عظمت، جاه و جلال.
حشیش: گیاه خشک.
حصن: قلعه.
حفیّ: مهربان.
حلّ : منطقه ای بر دور مکه تا فاصله ای معیّن، حرم نام دارد و خارج از آن را حِلّ می گویند.
حمّاز: سخت.
حنّان: بسیار مهربان.
حوت بحر: ماهی دریا.
خاتون: زن بزرگ منش.
خبّاز: نانوا.
خبیر: آگاه.
خدیو: پادشاه.
خسّ: ناقص، اندک.
خستند: زخمی کردند، آزردند.
خلخال: النگوی پا.
خوان: سفره.
خور: خورشید.
خیش: وسیله ای به گردن گاو برای شخم زدن.
دبور: بادی که از مغرب می وزد در مقابل صبا.
دثار: لباس رو.
دغا: مکاّر، معیوب.
دهلیز: دالان، راهرو باریک.
دوّار: در حال گردش.
ص: 164
دیّان: پاداش دهنده، داور.
دیباچه: مقدّمه.
ذباب: مگس.
ذوالحلیفه: نام محلّی برای محرم شدن اهل مدینه (مسجد شجره).
راهوار: تند رو.
رباب: نوعی ساز تار دار.
ردّ الشمس: برگرداندن خورشید.
رسن: طناب.
رمه: گلّه.
رمی جمره: پرت کردن سنگ ریزه به نماد شیطان در سرزمین منی.
رهنمون: راهنمایی.
ریش: پاره، مجروح.
زبون: خوار و حقیر.
زفت: کلفت، چاق.
زکیّ: پاک از رذائل اخلاقی.
زهّاد: زاهدها.
زهره: کیسه صفرا.
زورق: قایق.
ساری: جاری بودن، سرایت کردن.
ساغر: پیاله شراب.
سالوس: مکّار، ریاکار.
ساهی: کسی که سهواً و از روی غفلت کاری را انجام می دهد.
سبّ: فحش و ناسزا.
سترد: زدود.
ص: 165
سترگ: بزرگ.
ستوران: چهارپایان سواری دهنده یا بارکش.
سحاب: ابر.
سخیف: ناقص.
سره: سالم و بی عیب.
سعیر: آتش افروخته، نام بخشی از جهنم.
سفّاک: خونریز.
سلسبیل: نام یکی از چشمه های بهشت.
سلسلة الذهب: زنجیر و واسطه های طلایی (زیرا تمام روات آن معصومند).
سموم: باد گرم و خفقان آور.
سنان: نیزه.
سندس: پارچه ابریشمی لطیف.
سهم: تیر.
شاکله: شکل و صورت.
شباب: جوانان.
شرر: آنچه که از آتش به هوا می پرد.
شریعه: جای برداشتن آب از رودخانه.
شکور: بسیار شاکر.
شمس الشموس: خورشید خورشیدها.
شنیع: زشت.
شیرازه: رشته انتظام هرچیز.
صباح: صبح ، اول روز.
صحور: صحراها.
صُمّ: ناشنوا.
ص: 166
صمصام: شمشیر برّنده ای که خم نمی شود.
صواب: درست.
صوم: روزه.
صیت: آوازه و نام نیک.
ضلالت: گمراهی.
ضماد: پارچه ای که روی عضو زخمی می بندند.
طالح: بدکار.
طائف: طواف کننده
طراز: زینت و آرایش.
طرید: رانده شده.
طهور: پاک کننده، نام یکی از نوشیدنی های باارزش بهشت.
طوبی: نام درختی بسیار بزرگ در بهشت که در هر خانه بهشتی یک شاخه از آن وارد می شود.
ظلوم: بسیار ظالم.
ظهار: مردی به زنش بگوید: پشت تو بر من مثل پشت مادرم است (کنایه از رویگردان شدن از عمل زناشویی که با دادن کفاره ای خاص دوباره زن و مرد بر هم حلال می شوند).
عامد: کسی که عمداً کاری را انجام می دهد.
عجوزه: پیره زن.
عسکر: لشکر.
عفریت: دیو خبیث و زشت.
عقال: ریسمانی که با آن زانوی شتر را می بندند.
عقبی: آخرت.
عَلَم: پرچم، سرشناس.
ص: 167
علیّ: بلند مرتبه.
عُلیا: بلند مرتبه.
عناد: لجاجت.
عنود: ستیزه کار.
عوار: معیوب.
عین: چشم.
غدّار: مکّار، بی وفا.
غرّا: کلام فصیح و محکم.
غزال: آهو.
غزْل: ریسیدن ( کنایه از جعل و تصویب).
فتّانه: فتنه گر.
فتور: سستی.
فخّ: دام.
فرد: یگانه.
فرزانه: عالم، حکیم.
فِرَق: فرقه ها و گروها.
فَرقَت: فراق.
فرید: یگانه، تنها.
فلاح: رستگاری.
فلق: صبح، سپیده دم/ نام بخشی از جهنم.
فیّاض: بسیار بخشنده.
قاذورات: پلیدی ها، نجاسات.
قباحت: زشتی.
قدسی: پاک.
ص: 168
قدّیس: بسیار پارسا.
قسیّ: سنگ دل.
قصور: قصرها.
قطب: سرور و بزرگ قوم.
قعود: نشستن.
قفر: بیابان بی آب و علف.
قلندر: فقیر.
قوام: استوار.
کروبّین: ملائکه عالی رتبه .
کریه: زشت.
کفور: ناسپاس.
کلب: سگ.
کلْفَت: سختی.
کوبه: وسیله ای برای کوبیدن در خانه که بر روی خود در نصب می شود.
کوس: طبل بزرگ.
کَوْن: هستی.
گبر: کافر، زردشتی.
گل عذار: گل چهره.
گلشن: گلستان.
لابه: تضرّع.
لاهوت: عالم ملکوت.
لبیب: عاقل.
لدود: دشمن سرسخت.
لعاب: درخشش و جلای روی سفال.
ص: 169
الم: درد.
مال: چهارپا مانند الاغ و استر.
مبین: روشن، واضح.
مجامعت: جماع، عمل زناشویی.
محنت: بلا، غم.
مخطوط: دارای خط و خطوط.
مدّ الشمس: کشاندن خورشید.
مرکوب: حیوان سواری.
مزید: زیادی.
مسجون: زندانی.
مشتهر: مشهور.
مشوّش: آشفته.
مصاحبت: همراهی.
مضاجعت: جماع، عمل زناشویی.
مضمحل: نابود.
مطبخ: آشپزخانه.
معرّی: عریان.
معزول: جدا شده.
معمور: آباد.
معنبر: معطّر به عنبر (ماده ای چرب و خوش بو که از ماهی خاصی گرفته می شود).
مغاک: گودال.
مغیلان: درختچه ای با خارهای بی شمار و سخت.
مفتاح: کلید.
ص: 170
مفتی: کسی که فتوا می دهد.
مکارم: نیکی ها.
ملجأ: پناهگاه.
منّان: بسیار نیکی کننده.
منتبه: بیدار.
منهج: راه راست.
مه وش: مانند ماه.
موات: بی جان.
موالیان: دوستان.
موثّق: مطمئن، محکم.
میسره: سمت چپ.
میمنه: سمت راست.
ناسره: ناسالم و معیوب.
ناسوت: عالم ماده و طبیعت.
نامیمون: نامبارک.
نجم سما: ستاره آسمان.
ندبه: گریه و زاری.
نزار: لاغر، ضعیف.
نسناس: جانوری افسانه ای و شبیه انسان که هیکلی ترسناک دارد.
نقّاره: دو طبل کوچک متّصل به هم؛ یکی بزرگ تر برای صدای بم و دیگری کوچک تر با صدای زیر.
نقره فام: شبیه نقره، به رنگ نقره.
نوش: عسل، شهد.
نیا: اجداد.
ص: 171
نیام: غلاف شمشیر.
نیش: زهر.
هامون: صحرا و دشت.
هِرَم: یکی از اشکال هندسی (اهرام مصر باستان).
همام : مرد بزرگ و دلیر.
هور: خورشید.
هیز: بی شرم، بدکار.
وافر: فراوان.
واله: عاشق.
ودود: بسیار مهربان.
وعید: وعده داده شده.
وقْع: اعتبار، منزلت.
وهّاب: بخشنده.
ویل: نام چاهی در جهنّم، کلمه ای برای بیان افسوس.
یمین: سوگند.
ص: 172